تفسیرنمونه سوره زخرف (قسمت1)

سوره زخرف


مقدمه
ایـن سـوره در مـکـه نـازل شده و 89 آیه است

محتواى سوره زخرف :
سـوره زخـرف از سـوره هـاى مـکـى اسـت تـنـهـا در مـورد آیه 45 این سوره جمعى از مفسران گـفـتـگـو کـرده ، آن را مـدنـى دانـسـتـه انـد، شـایـد بـه ایـن دلیـل کـه بـحث آن بیشتر مربوط به اهل کتاب است ، و یا مربوط به داستان معراج ، و هر کـدام از ایـن دو بـاشـد مـتناسب با مدینه است ، و به خواست خدا در تفسیر این آیه مطلب را روشن خواهیم کرد.
به هر حال طبیعت سوره هاى مکى که بیشتر بر محور اعتقادات اساسى اسلامى دور مى زند و از مبداء و معاد و نبوت و قرآن و انذار و بشارت بحث مى کند در آن منعکس است .
مـبـاحـث ایـن سـوره را بـه طـور فـشـرده مـى تـوان در هـفـت بـخـش ‍ خـلاصـه کـرد: بـخـش اول : سـرآغـاز سـوره است که از اهمیت قرآن مجید و نبوت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و برخورد نامطلوب افراد نادان در برابر این کتاب آسمانى سخن مى گوید.
بـخـش دوم : قـسمتى از دلائل توحید را در (آفاق ) و نعمتهاى گوناگون خداوند را بر انسانها برمى شمرد.
بخش سوم : همین حقیقت را از طریق مبارزه با شرک و نفى نسبتهاى ناروا به خداوند و مبارزه بـا تـقـلیـدهـاى کورکورانه ، و خرافاتى همچون تنفر از دختران یا ملائکه را دختران خدا پنداشتند تکمیل مى کند.
در بـخـش چـهـارم : بـراى مجسم ساختن این حقایق قسمتى از سرگذشت انبیاى پیشین و اقوام آنها را نقل مى کند، و مخصوصا روى زندگى ابراهیم (علیه السلام )
و موسى (علیه السلام ) و عیسى (علیه السلام ) تکیه مى کند.
در بـخـش پـنـجـم : مـسـاءله مـعـاد و پـاداش مـؤ منان و سرنوشت شوم کفار مطرح شده و با تهدیدها و انذارهاى قوى مجرمان را هشدار مى دهد.
بخش ششم : این سوره که از مهمترین بخشهاى آن است ناظر به ارزشهاى باطلى است که حـاکـم بـر افـکـار افـراد بى ایمان بوده و هست که به خاطر این ارزشهاى بى اساس در ارزیـابـى خـود دربـاره مـسـائل مهم زندگى گرفتار انواع اشتباه مى شوند، تا آنجا که انـتـظـار دارنـد قـرآن مـجـیـد نـیـز بـر یـک مـرد ثـروتـمـنـد نازل شده باشد، چرا که شخصیت را در ثروت مى شمردند، قرآن مجید در آیات متعددى از ایـن سـوره ایـن تـفـکـر احـمـقانه را درهم مى کوبد، و ارزشهاى والاى اسلامى و انسانى را مشخص مى کند.
بـخش هفتم : که در غالب سوره ها وجود دارد بخشى است از مواعظ و اندرزهاى مؤ ثر و پر بـار بـراى تکمیل کردن بخشهاى دیگر، تا مجموع آیات سوره را به صورت معجون شفا بخش ‍ کامل در آورد و نیرومندترین تاءثیر را در شنونده بگذارد.
نـام سـوره از آیـه 35 سوره گرفته شده که از ارزشهاى مادى و زخرف (طلا و مانند آن ) سخن مى گوید.
فضیلت تلاوت سوره
در احـادیـث اسـلامى در کتب مختلف تفسیر و حدیث فضیلت بسیارى براى تلاوت این سوره ذکـر شده ، از جمله : در حدیثى از پیامبر اسلام مى خوانیم : من قرء سورة الزخرف کان ممن یـقـال له یـوم القـیـامـة یـا عـباد لا خوف علیکم الیوم و لا انتم تحزنون ادخلوا الجنة بغیر حـسـاب : (کـسـى کـه سـوره زخـرف را تـلاوت کـند از کسانى است که روز قیامت به این خطاب مخاطب مى شود:
اى بـنـدگـان مـن ! امـروز نـه تـرسـى بر شما است ، و نه غمى ، بدون حساب وارد بهشت شوید).
البـتـه خـطـاب یـا عباد لا خوف علیکم الیوم و لا انتم تحزنون همان چیزى است که در آیه 68 ایـن سـوره آمـده ، و جـمـله (ادخـلوا الجـنة ) از آیه 70 گرفته شده ، و جمله (بغیر حساب ) از لوازم کلام و آیات دیگر قرآن است .
در هر صورت این بشارت بزرگ و فضیلت بى حساب تنها با تلاوت خالى از اندیشه و ایـمـان و عـمـل حـاصـل نمى شود، چرا که تلاوت مقدمه اى است براى اندیشه ، و ایمان و (عمل ) ثمره اى از آن است .
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


حم (1)
و الکتب المبین (2)
إ نا جعلنه قرءنا عربیا لعلکم تعقلون (3)
و إ نه فى اءم الکتب لدینا لعلى حکیم (4)
اء فنضرب عنکم الذکر صفحا اءن کنتم قوما مسرفین (5)
و کم اءرسلنا من نبى فى الا ولین (6)
و ما یاءتیهم من نبى إ لا کانوا به یستهزءون (7)
فاءهلکنا اءشد منهم بطشا و مضى مثل الاولین (8)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - حم .
2 - سوگند به این کتابى که حقایقش آشکار است .
3 - که ما آن را قرآنى فصیح و عربى قرار دادیم تا شما آن را درک کنید.
4 - و آن در کتاب اصلى (لوح محفوظ) نزد ما است که بلند پایه و حکمت آموز است .
5 - آیا این ذکر(قرآن ) را از شما بازگیریم به خاطر اینکه قومى اسرافکارید؟
6 - چه بسیار از پیامبران را که (براى هدایت ) در اقوام پیشین فرستادیم .
7 - ولى هیچ پیامبرى به سراغشان نمى آمد مگر اینکه او را استهزا مى کردند.
8 - مـا کـسـانـى را کـه نـیـرومـنـدتر از اینها بودند هلاک کردیم ، و داستان پیشینیان قبلا گذشت .
تفسیر:
گناه شما مانع رحمت ما نیست !
در آغاز این سوره باز با حروف مقطعه (حم ) روبرو مى شویم ، این چهارمین سوره اى است کـه بـا (حـم ) آغـاز شـده ، سـه سـوره دیـگـر نیز با همین دو حرف شروع مى شود که مـجـمـوعـا ایـن هـفت سوره (خانواده حم ) را تشکیل مى دهد که به ترتیب مؤ من - فصلت - شورى - زخرف - دخان - جاثیه ، و احقاف است .
دربـاره (حـروف مـقـطـعـه ) قـبـلا بـطـور مـشـروح بـحـث کـرده ایـم (بـه جـلد اول آغـاز سـوره بـقـره ، جـلد دوم اول آل عـمـران ، جـلد شـشـم اول اعراف و جلد بیستم آغاز سوره فصلت در مورد حم مراجعه فرمائید).
در دومـیـن آیـه به قرآن مجید سوگند یاد کرده مى فرماید: (قسم به این کتاب آشکار) (و الکتاب المبین ).
سـوگـنـد بـه ایـن کـتـابـى کـه حـقـایـقـش آشـکـار، و مـفـاهـیـمـش روشـن ، و دلائل صدقش نمایان ، و راههاى هدایتش واضح و مبین است .
کـه (مـا آن را قـرآنـى عـربـى قـرار دادیـم تـا شـما آن را درک کنید) (انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون ).
عـربـى بـودن قـرآن یـا بـه مـعـنـى نـزول آن بـه زبـان عرب است که از گسترده ترین زبانهاى جهان براى بیان حقایق مى باشد، و به خوبى مى تواند ریزه کاریهاى مطالب را با ظرافت تمام منعکس سازد.
و یا به معنى (فصاحت ) آن است (چرا که یکى از معانى عربى همان (فصیح ) است ) اشاره به این که آن را در نهایت فصاحت قرار دادیم تا حقایق خوبى از لابلاى کلمات و جمله هایش ظاهر گردد، و همگان آن را به خوبى درک کنند.
جـالب ایـنکه در اینجا قسم و جواب قسم هر دو یک چیز است ، به قرآن سوگند یاد مى کند کـه این کتاب عربى قرار داده شده تا همگان به محتوایش پى برند شاید اشاره به این است که چیزى والاتر از قرآن نبود که به آن سوگند یاد شود، والاتر از قرآن خود قرآن است چرا که کلام خدا است و کلام خدا بیانگر ذات پاک او است .
تـعـبیر به (لعل ) (شاید، و به این امید...) نه بخاطر این است که خداوند در تاءثیر قـرآن تـردیـدى داشـتـه ، یـا سـخـن از امـیـد و آرزوئى در مـیـان بـاشـد که رسیدن به آن مشکل است ، نه ، این تعبیر اشاره به تفاوت زمینه هاى فکرى و اخلاقى شنوندگان آیات قـرآن اسـت و اشـاره بـه ایـن اسـت کـه نـفـوذ قـرآن شـرایـطـى دارد کـه بـا کـلمـه (لعـل ) اجـمـالا بـه آن اشـاره شـده (شـرح بـیـشـتـر ایـن مـعـنـى را در جـلد سـوم ذیل آیه 200 آل عمران گفته ایم ).
سـپس به بیان اوصاف سه گانه دیگرى درباره این کتاب آسمانى پرداخته مى گوید: (و آن در کـتـاب اصـلى ، در لوح محفوظ نزد ما است که بلند پایه و والا مقام و حکمت آموز است ) (و انه فى ام الکتاب لدینا لعلى حکیم ).
در نـخـسـتـیـن تـوصـیـف اشـاره بـه ایـن مـى کـنـد که قرآن مجید در (ام الکتاب ) در نزد پـروردگـار ثـبـت و ضـبـط اسـت ، چنانکه در آیه 22 سوره (بروج ) نیز مى خوانیم : بل هو قرآن مجید فى لوح محفوظ: (آن قرآن مجید است که در لوح محفوظ قرار دارد).
اکنون به بینیم منظور از (ام الکتاب ) یا لوح محفوظ چیست ؟
واژه (ام ) در لغـت بـه مـعـنى اصل و اساس هر چیزى است و اینکه عرب به مادر (ام ) مـى گـویـد بـخـاطـر آن اسـت که ریشه خانواده و پناهگاه فرزندان است ، بنابراین (ام الکـتـاب ) (کـتـاب مـادر) بـه مـعـنـى کـتـابـى اسـت کـه اصـل و اسـاس هـمه کتب آسمانى مى باشد، و همان لوحى است که نزد خداوند از هر گونه تـغـییر و تبدیل و تحریفى محفوظ است ، این همان کتاب (علم پروردگار) است که نزد او اسـت و هـمه حقایق عالم و همه حوادث آینده و گذشته و همه کتب آسمانى در آن درج است و هیچکس به آن راه ندارد جز آنچه را که خدا بخواهد افشا کند.
ایـن تـوصـیـف بـزرگـى اسـت بـراى قرآن که از علم بى پایان حق سرچشمه گرفته و اصل و اساسش نزد او است .
و به همین دلیل در توصیف دوم مى گوید: (این کتابى است والامقام ) (لعلى ).
و در توصیف سوم مى فرماید: (حکمت آموز و مستحکم و متین و حساب شده است ) (حکیم ).
چیزى که از علم بى پایان حق سرچشمه گیرد باید واجد این اوصاف باشد.
بـعـضـى والا بـودن و عـلو مـقـام قـرآن را از این نظر دانسته اند که بر تمام کتب آسمانى پیشى گرفته ، و همه را نسخ کرده ، و در بالاترین مرحله اعجاز است .
بـعـضـى دیـگـر مـشـتمل بودن قرآن را بر حقایقى که از دسترس افکار بشر بیرون است (علاوه بر حقایقى که همه کس از ظاهر آن مى فهمد) مفهوم دیگرى از علو قرآن شمرده اند.
این مفاهیم تضادى با هم ندارد و همه آنها در مفهوم (على )والامقام ) جمع است .
ایـن نـکـتـه نیز قابل توجه است که (حکیم ) معمولا وصف براى شخص است ، نه براى کـتاب ، اما چون این کتاب آسمانى خود معلمى بزرگ و حکمت آموز است این تعبیر در مورد آن بسیار بجا است .
البـته (حکیم ) به معنى مستحکم و خلل ناپذیر نیز آمده است ، و جمیع این مفاهیم در واژه مـزبور جمع است و در مورد قرآن صادق مى باشد، چرا که قرآن حکیم به تمام این معانى است .
در آیه بعد، منکران ، و اعراض کنندگان از قرآن ، را مخاطب ساخته مى گوید: (آیا ما این قـرآن را کـه مـایه بیدارى و یادآورى شما است از شما باز گیریم به خاطر اینکه قومى اسرافکار و افراطى هستید)؟! (ا فنضرب عنکم الذکر صفحا ان کنتم قوما مسرفین ).
درسـت اسـت که شما در دشمنى و مخالفت با حق ، چیزى فروگذار نکرده اید، و مخالفت را بـه حـد افراط و اسراف رسانده اید ولى لطف و رحمت خداوند به قدرى وسیع و گسترده اسـت کـه ایـنـهـا را مانع بر سر راه خود نمى بیند، باز هم این کتاب بیدارگر آسمانى و آیـات حـیـاتـبـخـش آن را پـى در پـى بـر شما نازل مى کند، تا دلهائى که اندک آمادگى دارنـد، تـکـان بـخورند و به راه آیند، و این است مقام رحمت عامه و رحمانیت پروردگار که دوست و دشمن را در برمى گیرد.
جمله (افنضرب عنکم ) به معنى (افنضرب عنکم ) (آیا از شما باز داریم و منصرف سـازیـم ) آمـده اسـت ، چـرا کـه وقتى سوار مى خواهد مرکبش را از طریقى به جانب دیگرى بـبـرد، آنـرا بـا شـلاق مـى زنـد، و لذا کـلمـه (ضـرب ) در ایـن گـونـه مـوارد بـجاى (صرف ) (منصرف ساختن ) به کار مى رود.
(صـفـح ) در اصـل بـه معنى جانب و طرف چیزى است ، و به معنى عرض و پهنا نیز مى آید، و در آیه مورد بحث به معنى اول است ، یعنى آیا ما این قرآن را که مایه یادآورى است از سوى شما به جانب دیگرى متمایل سازیم ؟
(مـسـرف ) از ماده (اسراف ) به معنى تجاوز از حد است ، اشاره به اینکه مشرکان و دشمنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در مخالفت و عداوت خود، هیچ حد و مرزى را به رسمیت نمى شناختند.
سپس به عنوان شاهد و گواه بر آنچه گفته شد، و هم تسلى و دلدارى پیامبر (صلى اللّه عـلیه و آله و سلّم )، و در ضمن تهدیدى براى منکران لجوج در عبارتى کوتاه و محکم مى فـرماید: (چه بسیار از پیامبران را که براى هدایت در اقوام پیشین فرستادیم ) (و کم ارسلنا من نبى فى الاولین ).
(ولى هـیـچ پـیامبرى به سراغشان نمى آمد مگر اینکه او را به باد استهزاء و مسخره مى گرفتند) (و ما یاتیهم من نبى الا کانوا به یستهزئون ).
ایـن مـخـالفـتـهـا و سـخـریـه هـا هـرگـز مـانـع لطـف الهـى نـبـود، ایـن فـیضى است که از ازل تـا بـه ابـد ادامـه یـافته ، وجودى است که بر همه بندگان مى کند، و اصلا آنها را براى رحمت آفریده است و لذلک خلقهم (هود - 119).
بـه همین دلیل اعراض و لجاجت شما هرگز مانع لطف او نخواهد بود، و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منان راستین هم نباید دلسرد شوند که این اعراض از حق و پیروى از شهوات و هوى و هوس نیز سابقه طولانى دارد!
امـا بـراى ایـنـکه تصور نکنند که لطف بى حساب خداوند مانع مجازات آنها در پایان کار خواهد شد که مجازات نیز خود، مقتضاى حکمت او است ، در آیه بعد مى افزاید: (ما کسانى را که نیرومندتر از اینها بودند هلاک و نابود کردیم ) (فاهلکنا اشد منهم بطشا).
(و داسـتـان پـیـشـیـنـیـان قـبـلا گـذشـت ) (و مـضـى مثل الاولین ).
در آیـاتـى کـه قـبـلا بـر تـو نـازل کـرده ایـم ، نمونه هاى زیادى از این اقوام سرکش و طـغـیـانـگـر مـطـرح شـده انـد، و شـرح حـال آنـهـا از طـریق وحى ، بى کم و کاست بر تو نازل گردیده ، در میان آنها اقوامى بودند که از مشرکان عرب بسیار نیرومندتر بودند، بـا امـکـانـات و ثـروت و نـفـرات و لشـگـر و اسـتـعداد فراوان ، اقوامى همچون فرعون و فـرعـونـیـان ، زورمـندانى همچون قوم عاد و ثمود، اما بروید ویرانه هاى شهرهاى آنها را بـبـیـنـیـد، و سـرگـذشـت آنـهـا را در تـاریخ بخوانید، و از همه روشنتر آنچه را در قرآن دربـاره آنـهـا نـازل شـده است بررسى کنید تا بدانید شما طاغیان لجوج از عذاب دردناک الهى هرگز در امان نیستید.
(بـطـش ) (بـر وزن فـرش ) چـنـانـکه (راغب ) در (مفردات ) مى گوید: به معنى (گرفتن چیزى است با قدرت ) و در اینجا با کلمه (اشد) نیز همراه شده که نشانه قدرت و نیروى بیشترى است .
ضـمـیـر در (مـنـهـم ) بـه مـشـرکـان عـرب بـازمـى گـردد کـه در آیـات قـبـل مـخـاطـب بـودنـد، اما در اینجا به صورت غائب از آنها یاد مى شود، چرا که لایق ادامه خطاب الهى نیستند.
بـعـضـى از مـفـسـران بـزرگ جـمله (مضى مثل الاولین ) (سرانجام کار اقوام پیشین قبلا گـذشـت ) را اشـاره بـه مـطـالبـى دانـسـتـه انـد کـه در سـوره قـبـل (سـوره شورى ) پیرامون گروهى از آنها آمده است ، ولى هیچ دلیلى بر این محدودیت در دسـت نـیـسـت ، بـخـصـوص ایـنـکه در سوره شورى کمتر اشاره اى به سرگذشت اقوام پیشین شده ، در حالى که در سوره هاى دیگر قرآن بحثهاى مشروحى پیرامون آنها آمده است .
بـه هـر حال این آیه شبیه چیزى است که در آیه 78 سوره قصص ‍ گذشت : او لم یعلم ان الله قـد اهـلک مـن قـبله من القرون من هو اشد منه قوة و اکثر جمعا: (آیا قارون نمیدانست که خداوند اقوامى را پیش از او نابود کرد که از او نیرومندتر و ثروتمندتر بودند)؟!
و یا آنچه در آیه 21 سوره (مؤ من ) گذشت در آنجا که به مشرکان عرب هشدار داده مى گـویـد: او لم یـسـیروا فى الارض ‍ فینظروا کیف کان عاقبة الذین کانوا من قبلهم کانوا هم اشـد مـنـهـم قـوة و آثـارا فـى الارض فاخذهم الله بذنوبهم و ما کان لهم من الله من واق : (آیـا در زمـیـن سـیـر نـکـردنـد تـا بـبـیـنـنـد پـایـان کـار کـسـانـى کـه قـبل از آنها بودند چه شد؟ آنها از اینان نیرومندتر و مؤ ثرتر در زمین بودند، اما خداوند آنها را به گناهشان گرفت و کسى نبود که آنانرا از عذاب الهى نگهدارد).
آیه و ترجمه


و لئن ساءلتهم من خلق السموت و الا رض لیقولن خلقهن العزیز العلیم (9)
الذى جعل لکم الا رض مهدا و جعل لکم فیها سبلا لعلکم تهتدون (10)
و الذى نزل من السماء ماء بقدر فاءنشرنا به بلدة میتا کذلک تخرجون (11)
و الذى خلق الا زوج کلها و جعل لکم من الفلک و الا نعم ما ترکبون (12)
لتـستوا على ظهوره ثم تذکروا نعمة ربکم إ ذا استویتم علیه و تقولوا سبحن الذى سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین (13)
و إ نا إ لى ربنا لمنقلبون (14)


ترجمه :

9 - هـرگـاه از آنـهـا سـؤ ال کـنـى چـه کـسى آسمانها و زمین را آفریده ؟ مسلما مى گویند: خداوند قادر و دانا آنها را آفریده است .
10 - هـمـان کسى که زمین را گاهواره و محل آرامش شما قرار داد و براى شما در آن راههائى آفرید تا هدایت شوید (و به مقصد رسید).
11 - و آن کسى که از آسمان آبى فرستاد به مقدار معین ، و به وسیله آن سرزمین مرده را حیات بخشیدیم ، و همینگونه در قیامت زنده مى شوید!
12 - و همان کسى که همه زوجها را آفرید، و براى شما از کشتیها و چهارپایان مرکبهائى قرار داد که بر آن سوار شوید.
13 - تـا بر پشت آنها به خوبى قرار گیرید، سپس نعمت پروردگارتان را هنگامى که بـر آنـهـا سـوار شـدیـد متذکر شوید، و بگوئید پاک و منزه است کسى که این را مسخر ما ساخت و گرنه ما توانائى آن را نداشتیم .
14 - و ما به سوى پروردگارمان باز مى گردیم .
تفسیر:
بخشى از دلائل توحید
از ایـنـجـا بـحـث پـیـرامـون توحید و شرک شروع مى شود، نخست از فطرت و سرشت آنها بـراى اثـبـات تـوحـیـد کـمک مى گیرد، و بعد از دلائل موجود در نظام عالم هستى ، و ضمن بـیان پنج نمونه از مواهب پروردگار، حس شکرگزارى آنها را برمى انگیزد، و بعد به ابطال اعتقاد خرافى آنها پیرامون بتها و انواع شرک مى پردازد.
در قـسـمـت اول مـى فـرمـایـد: (هـر گـاه از آنـهـا سـؤ ال کنى چه کسى آسمانها و زمین را آفریده مسلما در پاسخ مى گویند خداوند عزیز و علیم ) (و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض لیقولن خلقهن العزیز العلیم ).
ایـن تـعـبـیر که در چهار آیه از آیات قرآن مجید با تفاوت مختصرى آمده است (عنکبوت آیه 61، لقـمـان آیـه 25، زمـر آیـه 38، و زخـرف آیـه مـورد بـحـث ) از یـکـسـو دلیل بر فطرى بودن خداشناسى و تجلى نور الهى در سرشت انسانها است .
و از سـوى دیـگـر دلیل بر این است که مشرکان به این حقیقت که خالق آسمانها و زمین خدا اسـت مـعـتـرف بـودنـد، و جـز در مـوارد نـادرى بـراى مـعـبـودان خـود خـالقـیـت قائل نبودند.
و از سـوى سـوم ایـن اعـتـراف پـایـه اى اسـت بـراى ابـطـال عـبـودیت بتها، چرا که شایسته عبادت کسى است که خالق و مدبر عالم باشد، نه مـوجـوداتـى کـه هـیـچ سـهمى در این قسمت ندارند، بنابراین اعتراف آنها به خالقیت الله دلیل دندان شکنى بر بطلان مذهب فاسدشان بود.
تـعـبـیر به (عزیز و حکیم ) که بیانگر قدرت مطلقه پروردگار و علم و حکمت او است گر چه یک تعبیر قرآنى است ولى مطلبى نبوده که مشرکان منکر آن باشند، چرا که لازمه اعـتـراف بـه خـالقـیت الله نسبت به آسمان و زمین ، وجود این دو صفت براى خدا است ، آنها حتى براى بتهایشان علم و قدرت قائل بودند تا چه رسد به خداوند که بتها را واسطه میان خود و او مى دانستند.
سپس به پنج قسمت از نعمتهاى بزرگ خدا که هر یک نمونه اى از نظام آفرینش و آیتى از آیات خدا است اشاره مى کند.
نـخـسـت از زمین شروع کرده مى فرماید: (همان خداوندى که زمین را براى شما گاهواره و محل آرامش قرار داد) (الذى جعل لکم الارض مهدا).
واژه هـاى (مـهـد و مهاد) هر دو به معنى محلى است که براى نشستن و خوابیدن و استراحت آمـاده شـده اسـت ، و در اصـل بـه محلى گفته مى شود که کودک را در آن مى خوابانند، خواه گاهواره باشد یا غیر آن .
آرى خداوند زمین را گاهواره انسان قرار داد، و در حالى که چندین نوع حرکت دارد در پرتو قـانـون جـاذبـه ، و قـشـر عـظـیـم هـوائى کـه آن را از هـر سـو فـرا گـرفـتـه ، و عوامل گوناگون دیگر، چنان آرام است که ساکنان آن کمترین ناراحتى احساس نمى کنند، و مـى دانـیم نعمت آرامش و امنیت پایه اصلى بهره گیرى از نعمتهاى دیگر است ، بدیهى است اگر این عوامل مختلف دست به دست هم نمى دادند هرگز این آرامش وجود نداشت .
و بـراى بـیـان نـعـمـت دوم مـى افزاید: (او براى شما در زمین راههائى قرار داد تا هدایت شوید و به مقصد برسید) (و جعل لکم فیها سبلا لعلکم تهتدون ).
ایـن نـعـمـت کـه بارها در قرآن مجید به آن اشاره شده است (سوره طه آیه 53، سوره انبیا آیـه 31، و سـوره نـحل آیه 15) از نعمتهائى است که بسیار از آن غافلند، زیرا مى دانیم تقریبا سراسر خشکیها را چین خوردگیهاى بسیار فراگرفته و کوههاى بزرگ و کوچک و تـپـه هـاى مـخـتـلف آن را پـوشـانـده اسـت ، و جـالب ایـنـکـه در مـیـان بـزرگترین سلسله جـبال دنیا غالبا بریدگیهائى وجود دارد که انسان مى تواند راه خود را از میان آنها پیدا کـنـد، و کـمـتـر اتـفـاق مـى افـتـد کـه ایـن کوهها به کلى مایه جدائى بخشهاى مختلف زمین گردند، و این یکى از اسرار نظام آفرینش و از مواهب الهى بر بندگان است .
از ایـن گـذشته بسیارى از قسمتهاى زمین بوسیله راههاى دریائى به یکدیگر مربوط مى شوند که این خود نیز در عمومیت مفهوم آیه وارد است .
از آنچه گفتیم روشن شد که منظور از جمله (لعلکم تهتدون ) هدایت یافتن به مقصود و پـیـدا کـردن مـنـاطـق مـخـتـلف زمـین است ، هر چند بعضى آن را اشاره به هدایت یافتن در امر توحید و خداشناسى دانسته اند (البته جمع میان هر دو معنى نیز بى مانع است ).
سـومـیـن مـوهـبت را که مساءاله نزول آب باران و احیاء زمینهاى مرده است در آیه بعد به این صـورت مـطـرح مـى کـند (همان خدائى که از آسمان آبى فرستاد به اندازه معینى ) (و الذى نزل من السماء ماء بقدر).
(و به وسیله آن سرزمین مردهاى را حیات بخشیدیم ) (فانشرنا به بلدة میتا).
(و همینگونه که زمینهاى مرده با نزول باران زنده مى شوند شما نیز بعد از مرگ زنده ، و از قبرها خارج خواهید شد) (کذلک تخرجون ).
تـعـبـیـر بـه (قـدر) اشـاره لطـیـفـى اسـت بـه نـظـام خـاصـى کـه بـر نزول باران حکمفرما است به اندازه اى مى بارد که مفید و ثمر بخش ‍ است و زیانبار نیست .
درسـت اسـت که گاهى سیلابها براه مى افتد و زمینهائى را ویران مى کند اما این از حالات استثنائى است و جنبه هشدار دارد، ولى اکثریت قریب باتفاق بارانها سودمند و مفید و سود بـخش است ، اصولا پرورش تمام درختان و گیاهان و گلها و مزارع پر ثمر از برکت همین نزول به اندازه باران است ، و اگر نزول باران نظامى نداشت اینهمه برکات عائد نمى شد.
در قسمت دوم آیه روى جمله (انشرنا) که از ماده (نشور) به معنى گستردن است تکیه شـده کـه رسـتاخیز جهان نباتات را مجسم مى سازد: زمینهاى خشکیده که بذرهاى گیاهان را هـمـچـون اجـسـاد مـردگـان در قـبـرهـا در دل خـود پـنـهـان داشـتـه ، بـا نـفـخـه صـور نـزول بـاران بـه حـرکت درمى آیند، تکانى مى خورند و مردگان گیاه سر از خاک برمى دارنـد و محشرى برپا مى شود که خود نمونه اى است از رستاخیز انسانها که در آخر همین آیه و در آیات متعدد دیگرى از قرآن مجید به آن اشاره شده است .
در چـهـارمـیـن مـرحـله بـعـد از ذکر نزول باران و حیات گیاهان به آفرینش انواع حیوانات اشاره کرده مى گوید: (آن خدائى که همه زوجها را آفرید) (و الذى خلق الازواج کلها).
تـعـبـیـر بـه (زوجـهـا) کـنایه از انواع حیوانات است ، به قرینه گیاهان که در آیات قبل آمد، هر چند بعضى از مفسران آنرا اشاره به تمام انواع موجودات اعم از حیوان و گیاه و جماد دانسته اند، چرا که قانون زوجیت در همه آنها حاکم است ، و هر یک جنس ‍ مخالفى دارد، آسـمان و زمین ، شب و روز، نور و ظلمت ، شور و شیرین ، خشک و تر، خورشید و ماه ، بهشت و دوزخ ، جز ذات خداوند پاک که یگانه و یکتا است ، و هیچگونه دوگانگى در ذات مقدسش راه ندارد.
ولى همانگونه که گفتیم قرائن موجود نشان مى دهد که منظور (ازواج حیوانات ) است ، و مـى دانـیم قانون زوجیت قانون حیات در همه جانداران مى باشد و افراد نادر و استثنائى مانع از کلیت قانون نیست .
بـعـضـى نـیز (ازواج ) را به معنى اصناف حیوانات گرفته اند، همچون پرندگان و چهارپایان و آبزیان و حشرات و غیر آنها.
در پـنـجمین مرحله که آخرین نعمت را در این سلسله بیان مى کند سخن از مرکبهائى است که خـداونـد براى پیمودن راههاى دریائى و خشکى در اختیار بشر گذارده ، مى فرماید: (او بـراى شـمـا از کـشـتـیـهـا و چـهـارپـایان مرکبهائى قرار داد که بر آن سوار شوید) (و جعل لکم من الفلک و الانعام ما ترکبون ).
این یکى از مواهب و اکرامهاى خداوند نسبت به نوع بشر است که در انواع دیگر از موجودات زنـده دیـده نـمـى شـود کـه خـداونـد انـسـان را بـر مـرکـبـهـائى حمل کرده ، که در سفرهاى دریا و صحرا به او کمک مى کنند.
هـمـان گـونـه کـه در آیـه 70 سوره اسراء آمده است : و لقد کرمنا بنى آدم و حملناهم فى البـر و البـحـر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا: (ما بنى آدم را گـرامـى داشـتـیـم و آنـهـا را در خـشـکـى و دریـا (بـر مـرکـبـهـاى راهـوار) حـمـل کـردیـم ، و از انـواع روزیـهـاى پـاکیزه به آنها روزى دادیم ، و بر سایر خلق خود برترى بخشیدیم ).
و بـه راسـتـى وجود این مرکبها فعالیت انسان و گسترش زندگى او را چندین برابر مى کند، و حتى مرکبهاى سریع السیر امروز که با استفاده از خواص موجودات مختلف در اختیار انسان قرار گرفته نیز از الطاف آشکار خدا است ، وسائلى که چهره حیات او را به کلى دگرگون ساخته و به همه چیز سرعت بخشیده ، و براى او همه گونه آسایش به ارمغان آورده است .
آیـه بعد هدف نهائى آفرینش این مراکب را چنین بازگو مى کند: (منظور این است که بر پـشـت ایـن مـرکبها به خوبى قرار گیرید، سپس نعمت پروردگارتان را متذکر شوید، و بگوئید پاک و منزه است خدائى که اینها را مسخر ما ساخت ، و گرنه ما توانائى نگهدارى آن را نداشتیم ) (لتستووا على ظهوره ثم تذکروا نعمة ربکم اذا استویتم علیه و تقولوا سبحان الذى سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین ).
جـمله (لتستووا على ظهوره ) اشاره به این است که این مراکب را به گونه اى آفریده است که شما مى توانید به خوبى بر آنها سوار شوید و به راحتى به مقصد برسید.
در ایـن آیـه دو هـدف بـراى آفـریـنـش این مرکبهاى دریائى و صحرائى بیان شده : نخست یادآورى نعمتهاى پروردگار به هنگام استقرار بر آنها، و دیگر منزه شمردن خداوندى که ایـنـهـا را مـسـخـر فـرمـان انسان ساخته ، کشتیها را چنان آفریده که بتواند سینه امواج را بشکافد و به سوى مقصد حرکت کند، و چهارپایان را رام و تسلیم در برابر انسان قرار داده است .
(مقرنین ) از ماده (اقران ) به معنى قدرت و توانائى داشتن بر چیزى است ، بعضى از ارباب لغت نیز گفته اند به معنى (ضبط کردن ) و نگهدارى چیزى مى باشد، و در اصل به معنى قرین چیزى واقع شدن بوده که لازمه آن توانائى بر نگهدارى و ضبط آن است .
بنابراین جمله (و ما کنا له مقرنین ) مفهومش این است که اگر لطف پروردگار و مواهب او نبود ما هرگز توانائى بر ضبط و نگهدارى این مرکبها نداشتیم ، بادهاى مخالف کشتیها را دائمـا واژگـون مـى سـاخـت ، و مـا را از رسـیـدن بـه سـاحـل نـجـات بـاز مـى داشـت ، و ایـن حـیوانات نیرومند که قدرت آنها به مراتب از انسان بـیـشـتـر اسـت اگـر روح تـسـلیـم بر آنها حاکم نمى شد هرگز انسان نمى توانست حتى نـزدیـک آنـهـا بـرود، بـه هـمین دلیل گهگاهى که یکى از این حیوانات خشمگین شده ، روح تـسـلیـم را از دسـت مـى دهند مبدل به موجودات خطرناکى مى گردند که چندین نفر قدرت مـقـابـله با آنها را ندارد، در صورتى که در حال دعاى ممکن است دهها یا صدها راس از آنها را بـه ریـسـمانى ببندند و دست بچه اى بسپارند تا (برد هر جا که خاطر خواه او است ).
گـوئى خـداونـد بـا ایـن حـالات اسـتـثـنـائى چـهـارپـایـان مـى خـواهـد نـعـمـت حال عادى آنها را روشن سازد.
در آخـریـن آیـه مورد بحث گفتار مؤ منان راستین را به هنگام سوار شدن بر مرکب اینگونه تـکمیل مى کند: (و ما به هر حال به سوى پروردگارمان باز مى گردیم ) (و انا الى ربنا لمنقلبون ).
ایـن جـمـله اشـاره اى به مساءله معاد است بعد از بحثهائى که پیرامون توحید در این آیات گذشت چرا که همیشه توجه به آفریدگار و مبداء انسان را متوجه معاد نیز مى سازد.
و نیز اشاره اى است به این معنى که مبادا هنگام سوار شدن و تسلط بر این مرکبهاى راهوار مـغـرور شـویـد، و در زرق و بـرق دنـیـا فـرو رویـد، بـایـد بـه هـر حال به یاد آخرت باشید، چرا که حالت غرور مخصوصا در این موقع فراوان دست مى دهد و کـسـانى که مرکبهاى خود را وسیله برترى جوئى و تکبر بر دیگران قرار مى دهند کم نیستند.
و از سـوى سـوم سـوار شـدن بـر مـرکـب و انـتـقـال از جـائى بـه جـاى دیـگـر مـا را بـه انـتـقـال بزرگمان از این جهان به جهان دیگر متوجه مى سازد، آرى ما سرانجام به سوى خدا مى رویم .
نکته :
یاد خدا به هنگام بهره گیرى از نعمتها
از نـکـات جـالبـى کـه در آیـات قـرآن بـه چشم مى خورد این است که دعاهائى به مؤ منان تـعـلیـم داده کـه بـه هـنـگـام بـهره گیرى از مواهب الهى بخوانند، دعاهائى که با محتواى سازنده اش روح و جان انسان را مى سازد و آثار غرور و غفلت را مى زداید.
بـه نـوح دسـتـور مـى دهـد: فـاذا اسـتـویـت انـت و مـن مـعـک عـلى الفـلک فقل الحمد لله الذى نجانا من القوم الظالمین : (هنگامى که تو و کسانى که با تو هستند بر کشتى سوار شدید بگو: ستایش خدائى را که ما را از قوم ستمگر نجات بخشید) (مؤ منون - 28).
و نـیـز بـه او دسـتـور مـى دهـد کـه بـراى تـقـاضـاى نـزول در مـنـزلگـاه پـر بـرکـت بـگـویـد: رب انزلنى منزلا مبارکا و انت خیر المنزلین : (پـروردگـارا! مرا در منزلگاهى پر برکت فرود آر، و تو بهترین فرود آورندگانى ) (مؤ منون - 29).
و در آیات مورد بحث نیز خواندیم که دستور شکر نعمتهاى پروردگار و تسبیح او را به هنگام قرار گرفتن بر مرکبها مى دهد.
و هـر گـاه ایـن خـلق و خـوى انسان گردد که به هنگام بهره گیرى از هر نعمتى بیاد منعم حـقـیـقـى و مـبـداء آن نـعمت باشد، نه در ظلمت غفلت فرو مى رود و نه در پرتگاه غرور مى افتد، بلکه مواهب مادى براى او پلى مى شوند به سوى خدا!.
در حالات پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده است که هر گاه پاى خود را در رکاب مى گذارد مى فرمود: (بسم الله )، و هنگامى که بر مرکب استقرار مى یافت مى فـرمـود: الحـمـد لله عـلى کـل حال ، سبحان الذى سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین و انا الى ربنا لمنقلبون .
در روایت دیگرى از امام مجتبى حسن بن على (علیه االسلام ) آمده است که مردى در حضور آن حـضـرت بـه هـنـگـام سـوار شـدن بـر مرکب گفت : سبحان الذى سخر لنا هذا، امام فرمود: ایـنـچـنین به تو دستور داده نشده است ، دستور این است که بگوئى الحمد لله الذى هدانا للاسـلام ، الحـمـد لله الذى مـن عـلیـنا بمحمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و الحمد لله الذى جعلنا من خیر امة اخرجت للناس ، ثم تقول : سبحان الذى سخر لنا هذا.
اشـاره بـه اینکه در آیه تنها دستور به گفتن سبحان الذى سخر لنا هذا داده نشده بلکه قـبـلا دسـتـور تـذکر و یادآورى نعمتهاى بزرگتر خداوند داده شده : نعمت هدایت به سوى اسـلام ، نـعـمـت نـبـوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )، نعمت قرار گرفتن در زمره بهترین امتها، سپس تسبیح خداوند بر تسخیر این مرکب !
قـابـل تـوجه اینکه از پاره اى از روایات استفاده مى شود که هر کس ‍ این جمله را (سبحان الذى سـخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین و انا الى ربنا لمنقلبون ) به هنگام سوار شدن بر مرکب بگوید به فرمان خدا آسیبى به او نخواهد رسید!.
ایـن مـطـلب در حـدیـثـى در کـتـاب کـافـى از ائمـه اهـل بـیـت (عـلیـه السـلام ) نقل شده است .
چـقـدر تـفاوت است میان این تعلیمات سازنده اسلام با آنچه از گروهى هوسران و مغرور دیده مى شود که مرکبهاى خود را وسیله خودنمائى و فخرفروشى و گاه وسیله اى براى انـواع گـنـاهـان قـرار مـى دهـنـد، چـنـانـکـه (زمـخشرى ) در کشاف از بعضى از سلاطین نـقـل مـى کـنـد که او سوار بر مرکب مخصوصش ‍ شده بود، و از شهرى به شهر دیگر مى رفـت ، و یـکماه در میان آن دو فاصله بود، آنقدر شراب مى خورد که هرگز پیمودن راه را متوجه نشد، تنها هنگامى از مستى به هوش آمد که به مقصد رسیده بود!
آیه و ترجمه


و جعلوا له من عباده جزءا إ ن الانسن لکفور مبین (15)
اءم اتخذ مما یخلق بنات و اءصفئکم بالبنین (16)
و إ ذا بشر اءحدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسودا و هو کظیم (17)
اء و من ینشؤ ا فى الحلیة و هو فى الخصام غیر مبین (18)
و جعلوا الملئکة الذین هم عبد الرحمن إ نثا اء شهدوا خلقهم ستکتب شهدتهم و یسلون (19)


ترجمه :

15 - آنـهـا بـراى خـداونـد از مـیـان بـنـدگـانش جزئى قرار دادند (و ملائکه را دختران خدا خواندند) انسان کفران کننده آشکارى است !
16 - آیا از میان مخلوقاتش دختران را براى خود انتخاب کرده ، و پسران را براى شما؟!
17 - در حـالى کـه هـر گـاه یـکـى از آنـها را به همان چیزى که براى خداوند رحمن شبیه قـرار داده (بـه تـولد دختر) بشارت دهند صورتش از فرط ناراحتى سیاه مى شود، و مملو از خشم مى گردد!
18 - آیـا کـسـى را کـه در لابـلاى زیـنـتـهـا پـرورش مـى یـابـد و بـه هـنـگـام جدال قادر به تبیین مقصود خود نیست (فرزند خدا مى خوانید)؟!
19 - آنـهـا فـرشـتـگان را که بندگان خدایند مؤ نث پنداشتند، آیا به هنگام آفرینش آنها شاهد و حاضر بودند؟ این گواهى آنها نوشته مى شود و از آن بازخواست خواهند شد!
تفسیر:
چگونه ملائکه را دختران خدا مى خوانید؟!
بـعـد از تـحـکـیم پایه هاى توحید از طریق برشمردن نشانه هاى خداوند در نظام هستى و نـعـمـتـهـا و مـواهـب او، در آیـات مـورد بـحـث بـه نـقـطـه مـقـابـل آن یـعـنـى مـبـارزه بـا شـرک و پـرسـتش غیر خدا پرداخته نخست به سراغ یکى از شـاخههاى آن یعنى پرستش ‍ فرشتگان مى رود و مى فرماید: (آنها براى خداوند از میان بندگانش جزئى قرار دادند) (و جعلوا له من عباده جزءا).
فرشتگان را دختران خدا و معبودان خود پنداشتند، خرافه زشتى که در میان بسیارى از بت پرستان رواج داشت .
تـعـبیر به (جزء) هم بیانگر این است که آنها فرشتگان را فرزندان خدا مى شمردند زیـرا هـمـیشه فرزند جزئى از وجود پدر و مادر است که به صورت نطفه از آنها جدا مى شود، و با هم ترکیب مى گردد، و هسته بندى فرزند از آن آغاز مى شود.
و نـیـز بـیـان کـنـنـده پـذیـرش عبودیت آنها است چرا که فرشتگان را جزئى از معبودان در مقابل خداوند تصور مى کردند.
این تعبیر در ضمن یک استدلال روشن بر بطلان اعتقاد خرافى مشرکان است ، چرا که اگر فرشتگان فرزندان خدا باشند لازمه اش ‍ این است که خداوند جزء داشته باشد، و نتیجه آن تـرکـیـب ذات پـاک خـدا اسـت ، در حـالى که دلائل عقلى و نقلى گواه بر بساطت و احدیت وجود او است ، چرا که جزء مخصوص به موجودات امکانیه است .
سپس مى افزاید: (انسان کفران کننده آشکارى است ) (ان الانسان لکفور مبین ).
ایـن هـمـه نـعـمـتـهاى الهى سراسر وجود او را احاطه کرده که پنج بخش آن در آیات پیشین گـذشـت بـا ایـنـحـال بجاى اینکه سر بر آستان خالق و ولى نعمت خود بساید راه کفران پیش گرفته به سراغ مخلوقاتش مى رود.
در آیـه بـعـد بـراى محکوم کردن این تفکر خرافى از ذهنیات و مسلمات خود آنها استفاده مى کـنـد، چـرا کـه آنـهـا جـنـس مـرد را بـر زن تـرجـیح مى دادند، و اصولا دختر را ننگ خود مى شمردند، مى فرماید: (آیا از میان مخلوقاتش دختران را براى خود انتخاب کرده و پسران را براى شما)؟! (ام اتخذ مما یخلق بنات و اصفاکم بالبنین ).
بـه پـندار شما مقام دختر پائینتر است ، چگونه خود را بر خدا ترجیح مى دهید؟ سهم او را دختر، و سهم خود را پسر مى پندارید؟!
درسـت اسـت کـه زن و مـرد در پـیـشـگـاه خـدا در ارزشهاى والاى انسانى یکسانند، ولى گاه اسـتـدلال بـه ذهـنـیات مخاطب تاءثیرى در فکر او مى گذارد که وادار به تجدید نظر مى شود.
بـاز هـمـین مطلب را به بیان دیگرى تعقیب کرده مى گوید: (هر گاه یکى از آنها را به همان چیزى که براى خداوند رحمن شبیه قرار داده بشارت دهند صورتش از فرط ناراحتى سیاه مى شود، و مملو از خشم و غضب مى گردد)!
(و اذا بشر احدهم بما ضرب للرحمن مثلا ظل وجهه مسودا و هو کظیم ).
مـنـظـور از (بـمـا ضـرب للرحمن مثلا) همان فرشتگانى است که آنها را دختران خدا مى دانستند، و در عین حال معبود خود قرار مى دادند، و شبیه و مانند او!
واژه (کـظـیـم ) از مـاده (کـظـم ) (بر وزن نظم ) به معنى گلوگاه است ، و به معنى بستن گلوى مشک آب بعد از پر شدن نیز آمده ، و لذا این کلمه در مورد کسى که قلبش مملو از خشم یا غم و اندوه است به کار مى رود.
ایـن تـعـبـیر به خوبى حاکى از تفکر خرافى مشرکان ابله در عصر جاهلیت در مورد تولد فـرزنـد دخـتـر اسـت کـه چـگـونـه از شـنـیـدن خـبـر ولادت دخـتـر نـاراحـت مـى شـدند در عین حال فرشتگان را دختران خدا مى دانستند!
بـاز در ادامه این سخن مى افزاید: (آیا کسى را که در لابلاى زینتها پرورش مى یابد، و بـه هـنـگـام گفتگو و کشمکش در بحث و مجادله نمى تواند مقصود خود را بخوبى اثبات کـنـد فـرزنـد خدا مى دانید و پسران را فرزند خود)؟! (او من ینشؤ فى الحلیة و هو فى الخصام غیر مبین ).
در ایـنـجا قرآن دو صفت از صفات زنان را که در غالب آنها دیده مى شود و از جنبه عاطفى آنـان سـرچـشـمه مى گیرد مورد بحث قرار داده ، نخست علاقه شدید آنها به زینت آلات ، و دیگر عدم قدرت کافى بر اثبات مقصود خود به هنگام مخاصمه و جر و بحث بخاطر حیا و شرم .
بـدون شـک زنـانـى هستند که تمایل چندانى به زینت ندارند، و نیز بدون شک علاقه به زینت در (حد اعتدال ) عیبى براى زنان محسوب نمى شود،
بـلکه در اسلام روى آن تاءکید شده است ، منظور اکثریتى است که در غالب جوامع بشرى عـادت بـه تـزیـیـن افـراطـى دارنـد گوئى در میان زینت به وجود مى آیند و پرورش مى یابند.
و نـیـز بـدون شـک در مـیـان زنـان افـرادى پـیـدا مى شوند که از نظر قدرت منطق و بیان بـسـیـار قـوى هـسـتـنـد، ولى نمى توان انکار کرد که اکثریت آنها به خاطر شرم و حیا در مقایسه با مردان به هنگام بحث و مخاصمه و جدال قدرت کمترى دارند.
هـدف بیان این حقیقت است که چگونه شما دختران را فرزند خدا مى پندارید و پسران را از آن خود مى شمرید؟!
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث مـطلب را با صراحت بیشترى مطرح کرده ، مى فرماید: (آنها فـرشتگان را که بندگان خدایند مؤ نث پنداشتند)و دختران خدا معرفى کردند) (و جعلوا الملائکة الذین هم عباد الرحمن اناثا).
آرى آنها بندگان خدا هستند، سر بر فرمان او دارند، و تسلیم اراده اویند، چنانکه در آیه 26 و 27 سـوره حـج نـیـز آمـده اسـت : بـل عـبـاد مـکـرمـون لا یـسـبـقـونـه بالقول و هم بامره یعملون : (آنها بندگان شایسته خدا هستند که هرگز در سخن بر او پیشى نمى گیرند و همواره به فرمان او عمل مى کنند).
تـعبیر به (عباد) در واقع جواب پندار آنها است ، زیرا اگر مؤ نث بودند باید عبادات گـفـته شود، ولى باید توجه داشت که (عباد) هم جمع مذکر است ، و هم به موجودهائى کـه خـارج از مـذکـر و مـؤ نـث باشند مانند فرشتگان نیز اطلاق مى شود، همانگونه که در مورد خداوند نیز ضمیرهاى مفرد مذکر به کار مى رود در حالى که مافوق همه اینها است .
قابل توجه اینکه در این جمله (عباد) به (الرحمن ) اضافه شده ، این
تـعـبـیر ممکن است اشاره به این باشد که غالب فرشتگان مجریان رحمت خداوند و تدبیر کنندگان نظامات عالم هستى که سراسر رحمت است مى باشند.
امـا چـرا ایـن خـرافـه در مـیان عرب جاهلى پیدا شد؟ و چرا هم اکنون رسوبات آن در مغزهاى گـروهـى بـاقـیمانده ، تا آنجا که فرشتگان را به صورت زن و دختر ترسیم مى کنند، حتى به اصطلاح (فرشته آزادى ) را وقتى مجسم مى سازند در چهره زنى با قیافه و موهاى فراوان ترسیم مى کنند!
ایـن پـنـدار مـمـکـن است از اینجا سرچشمه گرفته باشد که فرشتگان از نظر مستورند و زنان نیز غالبا مستور بوده اند، حتى در مورد بعضى از مؤ نثهاى مجازى در لغت عرب نیز ایـن مـعـنى دیده مى شود که خورشید را مؤ نث مجازى مى دانند، و ماه را مذکر.چرا که قرص خـورشـیـد مـعـمولا در میان امواج نور خود پوشیده است و نگاه کردن به آن به آسانى ممکن نیست ، ولى قرص ماه چنین نمى باشد.
یـا ایـنـکـه لطـافـت وجـود فرشتگان سبب شده که آنها را همجنس ‍ زنان که نسبت به مردان مـوجـودات لطـیـفـتـرى هـسـتند بدانند، و عجب اینکه بعد از اینهمه مبارزه اسلام با این تفکر خـرافـى بـاز هـم هـنگامى که مى خواهند زنى را به خوبى توصیف کنند مى گویند او یک فـرشـتـه اسـت ، ولى در مـورد مردان کمتر این تعبیر به کار مى رود، کلمه (فرشته ) نیز نامى است که براى زنان انتخاب مى کنند!
سـپـس بـه صـورت اسـتـفـهـام انکارى در پاسخ آنها مى فرماید: (آیا به هنگام آفرینش فـرشـتـگـان حـاضر بودند و از طریق حضور خود به این امر پى برده اند)؟! (ا شهدوا خلقهم ).
و در پایان آیه مى افزاید: (گواهى آنها بر این عقیده بى اساس در نامه هاى اعمالشان ثبت مى شود، و روز قیامت مورد سؤ ال قرار مى گیرند) (ستکتب شهادتهم و یسئلون ).
آنـچـه در آیـات فـوق خـوانـدیـم بـه صـورت دیـگـرى در سـوره نحل (آیات 57
تـا 59) نـیـز آمـده اسـت ، و ما در آنجا بحثهاى مشروحى پیرامون عقائد عرب جاهلى در مورد مـسـاءله (وئاد) (زنـده بـه گـور کردن دختران ) و اصولا عقیده آنها پیرامون جنس زن و نـیـز نـقـش ‍ اسـلام در احـیـا و شـخـصـیت و ارزش مقام زن آورده ایم (جلد 11 صفحه 269 تا 277).
آیه و ترجمه


و قالوا لو شاء الرحمن ما عبدنهم ما لهم بذلک من علم إ ن هم إ لا یخرصون (20)
اءم ءاتینهم کتبا من قبله فهم به مستمسکون (21)
بل قالوا إ نا وجدنا ءاباءنا على اءمة و إ نا على ءاثرهم مهتدون (22)


ترجمه :

20 - آنـان گـفـتـنـد اگـر خدا مى خواست ما آنها را پرستش ‍ نمى کردیم ، ولى به این امر یقین ندارند، و جز دروغ چیزى نمى گویند.
21 - یا اینکه ما کتابى پیش از این به آنها داده ایم و آنها به آن تمسک میجویند؟
22 - بلکه آنها مى گویند ما نیاکان خود را بر مذهبى یافتیم و ما نیز به آثار آنها هدایت شده ایم .
تفسیر:
آنها دلیلى جز تقلید از نیاکان جاهل ندارند؟
در آیـات گـذشـتـه نـخستین پاسخ منطقى به عقیده خرافى بت پرستان که فرشتگان را دخـتـران خـدا مـى پـنـداشـتـنـد داده شـد، و آن ایـنـکـه بـراى اثـبـات یـک ادعـا قـبـل از هـر چـیـز مـشـاهـده و رؤ یـت و حـضـور در صحنه لازم است ، در حالى که هیچیک از بت پـرسـتـان هرگز نمى توانند مدعى شوند که به هنگام آفرینش فرشتگان در آن صحنه شاهد و ناظر بوده اند.
آیـات مـورد بـحـث هـمـیـن مـعـنـى را پـیـگـیـرى کـرده ، بـه ابـطـال ایـن خـرافـه زشـت از طـرق دیـگـرى مـى پـردازد، نـخـسـت یـکـى از دلائل واهـى آنـهـا را بـه طـور فـشـرده هـمـراه بـا جـواب آن نقل کرده مى گوید: آنان گفتند: اگر خدا مى خواست ما آنها را هرگز پرستش نمى کردیم ایـن خواست او بوده است که ما به پرستش آنان پرداخته ایم ! (و قالوا لو شاء الرحمن ما عبدناهم ).
این تعبیر ممکن است به این معنى باشد که آنها معتقد به جبر بودند، و مى گفتند هر چه از ما صادر مى شود به اراده خداوند است ، و هر کارى انجام مى دهیم مورد رضایت او است .
یـا ایـنـکه اگر اعمال و عقائد ما مورد رضاى او نبود باید از آن نهى مى کرد، و چون نهى نکرده است دلیل بر خشنودى او است !
در حقیقت آنها براى توجیه عقائد فاسد و خرافى خود دست به خرافات دیگرى مى زدند، و بـراى پـنـدارهاى دروغین خود دروغهاى دیگرى به هم مى بافتند در حالى که هر کدام از دو احتمال بالا مقصود آنها باشد فاسد و بى اساس است .
درسـت اسـت کـه در عـالم هـسـتى چیزى بى اراده خدا واقع نمى شود ولى این به معنى جبر نـیـسـت ، زیرا نباید فراموش کرد که خدا خواسته است ما مختار و صاحب آزادى اراده باشیم تا ما را بیازماید، و پرورش دهد.
و درست است که خدا باید اعمال بندگان را مورد نقد قرار دهد، ولى نمى توان انکار کرد که همه انبیاى الهى هرگونه شرک و دوگانه پرستى را نفى کردند.
از ایـن گـذشـتـه عـقـل سـلیـم انـسـان نـیـز ایـن خـرافـات را انـکـار مـى کـنـد، مـگـر عقل ، پیامبر خداوند در درون وجود انسان نیست ؟
و در پـایـان ایـن آیـه بـا ایـن جـمـله کـوتـاه بـه ایـن اسـتـدلال واهـى بـت پـرسـتـان پـاسـخ مى گوید: آنها به چنین چیزى که ادعا مى کنند علم ندارند، و جز دروغ چیزى
نمى گویند (ما لهم بذلک من علم ان هم الا یخرصون ).
آنها حتى به مساءله جبر و یا رضایت خداوند به اعمالشان علم و ایمان ندارند بلکه مانند بـسـیـارى از هـواپـرستان و مجرمان دیگر هستند که براى تبرئه خویشتن از گناه و فساد موضوع جبر را پیش مى کشند و مى گویند: دست تقدیر ما را به این راه کشانیده !
در حـالى کـه خـودشـان نـیز مى دانند دروغ مى گویند، و اینها بهانه اى بیش نیست ، ولذا اگـر کـسى حقوقى از آنها را پایمال کند هرگز حاضر نیستند از مجازات او چشم بپوشند به این عنوان که او در کار خود مجبور بوده است !
(یـخـرصـون ) از مـاده (خـرص ) (بـر وزن غـرس ) در اصل به معنى تخمین زدن است .
نخست در مورد تخمین مقدار میوه بر درختان ، سپس به هر گونه حدس و تخمین اطلاق شده ، و از آنـجـا کـه حدس و تخمین گاه نادرست از آب درمى آید این واژه به معنى دروغ نیز به کار رفته ، و در آیه مورد بحث از همین قبیل است .
بـه هـر حـال از آیـات متعددى از قرآن مجید برمى آید که بت پرستان براى توجیه عقائد خـرافى خود کرارا به مساءله مشیت الهى استدلال مى کردند، از جمله اینکه آنها اشیائى را حرام و اشیائى را بر خود حلال کرده بودند، و آن را به خدا نسبت مى دادند، چنانکه در آیه 148 انعام آمده است : سیقول الذین اشرکوا لو شاء الله ما اشرکنا و لا آبائنا و لا حرمنا من شـى ء: (بـه زودى مـشـرکـان مى گویند اگر خدا مى خواست نه ما مشرک مى شدیم و نه نیاکان ما، و چیزى را تحریم نمى کردیم ).
در آیـه 35 نـحـل نـیـز هـمـیـن مـعـنـى تـکـرار شـده اسـت : و قـال الذیـن اشـرکـوا لو شـاء الله مـا عـبدنا من دونه من شى ء نحن و لا آبائنا و لا حرمنا من دونه من شى ء.
قـرآن مـجـیـد در ذیل آیه سوره انعام آنها را تکذیب کرده ، مى فرماید: کذلک کذب الذین من قبلهم حتى ذاقوا باسنا: (اینگونه کسانى که پیش از آنها بودند دروغ گفتند و طعم کیفر مـا را چـشـیـدنـد) و در ذیـل آیـه سـوره نـحـل تـصـریـح مـى کـنـد فهل على الرسل الا البلاغ : (مگر بر رسولان الهى جز ابلاغ رسالت چیزى هست )؟!
و در ذیـل آیـه مـورد بـحـث نـیـز چنانکه دیدیم آنها را به تخمین دروغین نسبت مى دهد که در حقیقت همه به یک ریشه بازمى گردد.
در آیـه بـعـد بـه دلیـل دیـگـرى کـه مـمـکـن اسـت آنـهـا بـه آن اسـتدلال کنند اشاره کرده ، مى گوید: یا اینکه ما کتابى را پیش از این کتاب به آنها داده ایم و آنها به آن تمسک مى جویند)؟! (ام آتیناهم کتابا من قبله فهم به مستمسکون ).
یـعـنـى آنـهـا بـراى اثـبـات ایـن ادعـا بـایـد یـا بـه دلیـل عـقـل مـتـمـسـک شـونـد، یـا بـه نـقـل ، در حـالى کـه نـه دلیـلى از عقل دارند، و نه دلیلى از نقل ، تمام دلائل عقلى دعوت به توحید مى کند، و همه انبیا و کتب آسمانى نیز دعوت به توحید کردند.
در آخـریـن آیـه مـورد بـحث به بهانه اصلى آنان اشاره کرده که آنهم در واقع خرافه اى بـیـش نـیـسـت کـه پـایـه خـرافه دیگرى شده است ، مى فرماید: بلکه آنها مى گویند: ما نـیـاکـان خـود را بـر مـذهـبـى یـافـتـیـم و مـا نـیـز بـه آثـار آنـهـا هـدایـت شـده ایـم (بل قالوا انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم مهتدون ).
در حقیقت آنها دلیلى جز تقلید کورکورانه از پدران و نیاکان خود
نـداشـتـنـد، و عـجـب ایـنکه خود را با این تقلید هدایت یافته مى پنداشتند، در حالى که در مـسـائل اعتقادى و زیربناى فکرى هیچ انسان فهمیده و آزاده اى نمى تواند متکى بر تقلید بـاشـد آنـهـم بـه صـورت تـقـلیـد جاهل از جاهل چرا که مى دانیم نیاکان آنها نیز هیچ علم و دانـشـى نـداشـتـنـد، مـغـزهـاى آنـهـا مـمـلو از خـرافـات و اوهـام بـود، و جـهـل حـاکـم بر افکار و اجتماعشان ، چنانکه قرآن در آیه 170 بقره مى گوید: او لو کان آبـائهـم لایـعقلون شیئا و لایهتدون : (آیا نه اینست که پدران آنها چیزى نمى فهمیدند و هدایتى نداشتند)؟!

تـقـلیـد تـنـهـا در مـسائل فرعى و غیر زیربنائى صحیح است ، آنهم تقلید از عالم یعنى رجـوع جـاهـل به عالم ، همانگونه که در مراجعه بیمار به طبیب ، و افراد غیر متخصص به صـاحـبـان تـخـصـص دیـده مـى شـود، بـنـابـرایـن تـقـلیـد آنـهـا بـه دو دلیل باطل و محکوم بوده است .
واژه (امـت ) چـنـانکه راغب در مفردات مى گوید به جماعتى مى گویند که یکنوع ارتباط بـه یـکـدیـگـر دارنـد، یـا از نـظـر دیـن ، یـا وحـدت مـکـان ، یـا زمـان ، خـواه آن حـلقـه اتـصـال اخـتـیـارى باشد یا اجبارى (و از همین رو گاهى به معنى مذهب به کار رفته مانند آیـه مـورد بـحـث ، ولى مـعـنـى اصلى آن همان جماعت و گروه است و اطلاق این کلمه بر مذهب نیازمند به قرینه است ).
آیه و ترجمه


و کـذلک مـا اءرسـلنـا مـن قـبـلک فـى قـریـة مـن نـذیـر إ لا قال مترفوها إ نا وجدنا ءاباءنا على اءمة و إ نا على ءاثارهم مقتدون (23)
قل اءولو جئتکم باءهدى مما وجدتم علیه ءاباءکم قالوا إ نا بما اءرسلتم به کافرون (24)
فانتقمنا منهم فانظر کیف کان عقبة المکذبین (25)


ترجمه :

23 - هـمـیـن گـونـه در هـیچ شهر و دیارى پیش از تو پیامبرى انذارکننده نفرستادیم مگر ایـنـکـه ثـروتمندان مست و مغرور گفتند ما پدران خود را بر مذهبى یافتیم و به آثار آنها اقتدا مى کنیم .
24 - (پـیـامـبـرشان ) گفت : آیا اگر من آئینى هدایت بخش تر از آنچه پدرانتان را بر آن یـافتید آورده باشم (باز هم انکار مى کنید؟!) گفتند (آرى ) ما به آنچه شما به آن مبعوث شده اید کافریم !
25 - لذا ما از آنها انتقام گرفتیم بنگر پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بود.
تفسیر:
سرانجام کار این مقلدان چشم و گوش بسته !
ایـن آیـات بـحـث آیـات گـذشـته را در زمینه بهانه اصلى مشرکان براى بت پرستى که مساءله تقلید نیاکان بود ادامه مى دهد.
نـخـسـت مى گوید: این تنها ادعاى مشرکان عرب نیست ، همین گونه ما در هیچ شهر و دیارى پـیـش از تـو پیغمبرى انذارکننده نفرستادیم مگر اینکه ثروتمندان مست و مغرور گفتند: ما پـدران خـود را بـر مـذهبى یافتیم ، و ما به آثار آنان اقتدا مى کنیم (و کذلک ما ارسلنا من قبلک فى قریة من نذیر الا قال مترفوها انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثارهم مقتدون ).
از این آیه بخوبى استفاده مى شود که سردمداران مبارزه با انبیا و آنها که مساءله تقلید از نـیـاکـان را مـطـرح مى کردند و سخت روى این مساءله ایستاده بودند همان (مترفون ) بـودنـد، هـمـان ثـروتـمـندان مست و مغرور و مرفه ، زیرا (مترف ) از ماده (ترفه ) (بـر وزن لقـمـه ) بـه مـعـنـى فـزونـى نـعمت است ، و از آنجا که بسیارى از متنعمان غرق شـهـوات و هـوسـها مى شوند کلمه مترف به معنى کسانى که مست و مغرور به نعمت شده و طغیان کرده اند آمده ، و مصداق آن غالبا پادشاهان و جباران و ثروتمندان مستکبر و خودخواه اسـت ، آرى آنـهـا بـودند که با قیام انبیا به دوران خودکامگیهایشان پایان داده مى شد، و مـنـافـع نـامـشـروعـشـان بـه خـطـر مـى افـتـاد، و مـسـتـضـعـفـان از چـنـگـال آنـهـا رهـائى مـى یـافـتـنـد و بـه هـمـیـن دلیـل بـا انـواع حـیل و بهانه ها به تخدیر و تحمیق مردم مى پرداختند و امروز نیز بیشترین فساد دنیا از هـمـین (مترفین ) سرچشمه مى گیرد که هر جا ظلم و تجاوز و گناه و آلودگى است آنجا حضور فعال دارند.
قـابـل تـوجـه ایـنکه در آیه قبل خواندیم که آنها مى گفتند: (انا على آثارهم مهتدون ): (مـا بـر آثـار آنـهـا هـدایـت یـافـتـه ایـم ) و در ایـنـجـا از قـول آنـهـا مـى گـوید: (انا على آثارهم مقتدون ): (ما به آثار آنها اقتدا کرده ایم ) گـر چـه هـر دو تـعـبـیـر در حـقـیـقـت بـه یـک مـعـنـى بـاز مـى گـردد، ولى تـعـبـیـر اول اشـاره بـه دعـوى حقانیت مذهب نیاکان است ، و تعبیر دوم اشاره به اصرار و پافشارى آنها بر پیروى و اقتداى
به نیاکان .
به هر حال این آیه یکنوع تسلى خاطرى است براى پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) و مـؤ مـنـان که بدانند بهانه جوئى مشرکان چیز تازه اى نیست ، این همان راهى است که همه گمراهان در طول تاریخ پیموده اند!
آیـه بـعـد و پاسخى را که انبیاى پیشین به آنها مى دادند به وضوح بیان مى کند و مى گـوید: (پیامبرشان به آنان گفت : آیا اگر من آئینى روشنتر و هدایت کننده تر از آنچه پـدرانـتـان را بـر آن یـافـتـیـد آورده بـاشـم بـاز هـم آن را انـکـار مـى کـنـیـد)؟! (قال اولو جئتکم باهدى مما وجدتم علیه آبائکم ).
ایـن مـؤ دبـانـه تـریـن تـعـبـیـرى اسـت کـه مـى تـوان در مـقـابـل قـومى لجوج و مغرور بیان کرد که عواطف آنها به هیچوجه جریحه دار نشود، نمى گوید آنچه را شما دارید دروغ و خرافه است و حماقت ، بلکه مى گوید: آنچه من آورده ام از آئین نیاکان شما هدایت کننده تر است ، بیایید بنگرید و مطالعه کنید.
ایـنـگـونـه تـعـبـیـرات قـرآنـى ادب در بـحـث و مـحـاجـه را مـخـصـوصـا در مقابل جاهلان مغرور به ما مى آموزد.
ولى با اینهمه بقدرى آنها غرق در جهل و تعصب و لجاج بودند که این گفتار حساب شده و مـؤ دبـانه نیز در آنها مؤ ثر واقع نشد، آنها فقط در پاسخ انبیائشان گفتند: (ما به آنچه شما به آن مبعوث هستید کافریم )! (قالوا انا بما ارسلتم به کافرون ).
بى آنکه کمترین دلیلى براى مخالفت خودشان بیاورند، و بى آنکه کمترین
تفکر و اندیشه اى در پیشنهاد متین انبیا و رسولان الهى کنند.
بـدیهى است چنین قوم طغیانگر و لجوج و بى منطقى شایسته بقا و حیات نیست ، و دیر یا زود بـایـد عـذاب الهـى نـازل گـردد و ایـن خار و خاشاکها را از سر راه بردارد، (لذا در آخـریـن آیـه مورد بحث مى فرماید: لذا ما از آنها انتقام گرفتیم و سخت مجازاتشان کردیم ) (فانتقمنا منهم ).
گـروهـى را بـا طـوفـان ، و گـروهـى را بـا زلزله ویـرانـگـر، و جمعى را با تندباد و صاعقه ، و خلاصه هر یک از آنها را با فرمانى کوبنده درهم شکستیم و هلاک کردیم .
و در پـایـان آیـه بـراى ایـنـکـه مـشـرکـان مکه نیز عبرت گیرند روى سخن را به پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) کـرده مـى گـوید: (بنگر پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بود)؟! (فانظر کیف کان عاقبة المکذبین ).
جمعیت مشرکان لجوج مکه نیز باید در انتظار چنین سرنوشت شومى باشند!
آیه و ترجمه


و إ ذ قال إ برهیم لا بیه و قومه إ ننى براء مما تعبدون (26)
إ لا الذى فطرنى فإ نه سیهدین (27)
و جعلها کلمة باقیة فى عقبه لعلهم یرجعون (28)
بل متعت هؤ لاء و ءاباءهم حتى جاءهم الحق و رسول مبین (29)
و لما جاءهم الحق قالوا هذا سحر و إ نا به کافرون (30)


ترجمه :

26 - بـه خـاطـر بـیاور هنگامى را که ابراهیم به پدرش (عمویش ‍ آذر) و قومش گفت من از آنچه شما مى پرستید بیزارم !
27 - مگر آن خدائى که مرا آفریده که او هدایتم خواهد کرد.
28 - او کلمه توحید را کلمه باقیه در اعقاب خود قرار داد تا به سوى خدا بازگردند.
29 - ولى مـا ایـن گـروه و پـدران آنـها را از مواهب دنیا بهره مند ساختیم تا حق و فرستاده آشکار الهى به سراغشان آمد.
30 - اما هنگامى که حق به سراغشان آمد گفتند این سحر است و ما نسبت به آن کافریم !
تفسیر:
توحید سخن جاویدان انبیاء
در این آیات اشاره کوتاهى به سرگذشت ابراهیم و ماجراى او با قوم بت پرست
بـابـل شـده اسـت ، تـا بـحـث نـکـوهـش تـقـلیـد را کـه در آیـات قبل آمده بود تکمیل کند، زیرا اولا ابراهیم (علیه السلام ) بزرگترین نیاى عرب بود که هـمـه او را مـحـتـرم مـى شـمردند و به تاریخش افتخار مى کردند، هنگامى که او پرده هاى تقلید را مى درد اینها نیز اگر راست مى گویند باید به او اقتدا کنند.
اگـر بـنـا هست تقلیدى از نیاکان شود چرا از بت پرستان تقلید کنند؟ از ابراهیم پیروى نمایند.
ثـانـیـا: بـت پـرسـتـانـى کـه ابـراهـیـم در مـقـابـل آنـهـا قـیـام کـرد بـه هـمـیـن اسـتـدلال واهـى (پـیـروى از پـدران ) تـکـیـه مـى کـردنـد، و ابـراهـیـم هرگز آن را از آنها نـپذیرفت ، چنانکه قرآن در سوره انبیاء آیه 53 و 54 مى گوید: قالوا وجدنا آبائنا لها عابدین قال لقد کنتم انتم و آبائکم فى ضلال مبین : (بت پرستان گفتند: ما پدران خود را دیـدیـم کـه آنـهـا را عـبـادت مـى کـنند (ابراهیم ) گفت مسلما شما و پدرانتان در گمراهى آشکارى بوده اید)!
ثالثا: این یک نوع دلدارى براى پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مسلمانان نخستین است که بدانند اینگونه مخالفتها و بهانه جوئیها همیشه بوده است ، نباید سست و ماءیوس ‍ شوند.
نـخـست مى فرماید: (به خاطر بیاور هنگامى که ابراهیم به پدرش ‍ (عمویش آذر) و قوم بـت پـرسـتـش گـفـت مـن از آنـچـه شـمـا مـى پـرسـتـیـد بـیـزارم )! (و اذ قال ابراهیم لابیه و قومه اننى براء مما تعبدون ).
و از آنجا که بسیارى از بت پرستان خدا را نیز پرستش مى کردند ابراهیم بلافاصله او را استثناء کرده ، مى گوید: (مگر آن خدائى که مرا آفریده که او
هـدایـتم خواهد کرد (الا الذى فطرنى فانه سیهدین ). او در این عبارت کوتاه هم استدلالى براى انحصار عبودیت به پروردگار ذکر مى کند زیرا معبود کسى است که خالق و مدبر اسـت ، و هـمـه قـبـول داشـتـنـد کـه خـالق خـدا اسـت و هـم اشاره به مساءله هدایت تکوینى و تشریعى خدا است که قانون لطف آن را ایجاب مى کند.
نظیر همین معنى در سوره شعراء از آیه 77 تا 82 نیز آمده است .
ابـراهـیـم نـه تـنـهـا در حیات خود طرفدار اصل توحید و مبارزه با هر گونه بت پرستى بـود، بـلکـه تمام تلاش و کوشش خود را به کار گرفت که کلمه توحید همیشه در جهان بـاقى و برقرار بماند، چنانکه در آیه بعد مى گوید: (او کلمه توحید را کلمه باقیه در فـرزنـدان و اعـقـاب خـود قـرار داد تا به سوى خدا بازگردند) (و جعلها کلمة باقیة فى عقبه لعلهم یرجعون ).
جالب اینکه امروز تمام ادیانى که در کره زمین دم از توحید مى زنند از تعلیمات توحیدى ابراهیم (علیه السلام ) الهام مى گیرند، و سه پیامبر بزرگ الهى موسى (علیه السلام ) و عـیـسى (علیه السلام ) و محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از دودمان او هستند، و این دلیل صدق پیشگوئى قرآن در این زمینه است .
درسـت اسـت کـه قـبل از ابراهیم (علیه السلام ) انبیاى دیگرى همچون نوح (علیه السلام ) با شرک
و بـت پـرسـتـى مبارزه کردند و جهانیان را به سوى توحید دعوت نمودند، ولى کسى که بـه ایـن کـلمـه استقرار بخشید، و پرچم آن را همه جا برافراشت ابراهیم (علیه السلام ) بتشکن بود.
او نـه تـنـهـا در زمـان خـود کـوشـش فراوان براى تداوم خط توحید نمود بلکه در دعاهاى خـویـش نـیـز از سـاحت قدس پروردگار همین معنى را طلب کرد و عرضه داشت : و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام : (من و فرزندانم را از اینکه پرستش بتها کنیم دور دار) (ابراهیم - 35).
در ایـنـجـا تـفـسـیـر دیـگـرى نـیـز وجـود دارد، و آن ایـنـکـه ضـمـیـر در (جـعـل ) بـه خـداوند بازمى گردد، و مفهوم جمله چنین مى شود: خداوند کلمه توحید را در دودمان ابراهیم باقى و برقرار ساخت .
ولى بـازگـشـت ضـمـیـر بـه خـود ابـراهـیـم (عـلیـه السـلام ) (تـفـسـیـر اول ) مـنـاسـبـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، زیـرا جـمـله هـاى قـبـل ، از ابراهیم و کارهاى او سخن مى گوید، و مناسب است که این هم جزء کارهاى ابراهیم بـاشـد، بـه خـصـوص ایـنـکـه در آیـات مـتعددى از قرآن روى این معنى تکیه شده است که ابـراهـیـم اصـرار داشت فرزندان و اعقابش بر آئین الهى باقى بمانند، چنانکه در سوره بـقـره آیـه 131 و 132 مـى خـوانـیـم : اذ قـال له ربـه اسـلم قـال اسـلمـت لرب العـالمـیـن و وصى بها ابراهیم بنیه و یعقوب یا بنى ان الله اصطفى لکم الدین فلا تموتن الا و انتم مسلمون : (به خاطر بیاورید هنگامى را که پروردگار ابـراهـیـم بـه او گـفـت : اسـلام بیاور و تسلیم در برابر حق باش ، او گفت : در برابر پـروردگـار جهانیان تسلیمم ، و ابراهیم فرزندان خود را به این آئین توحید وصیت کرد هـمـچـنین یعقوب و گفت : اى فرزندان من خداوند این دین را براى شما برگزیده است ، جز به آئین اسلام از دنیا نروید).
و اگـر تـصـور شـود تـعبیر به (جعل ) به معنى آفرینش و خلقت است و مخصوص خدا اسـت تـصـور نـادرسـتـى اسـت ، چـرا کـه (جـعـل ) بـر اعمال انسانها و غیر انسانها
نـیـز اطـلاق مـى شـود و در قـرآن نـمـونـه هـاى فـراوانـى دارد، فـى المـثـل در مورد افکندن یوسف در چاه که از ناحیه برادران صورت گرفت قرآن تعبیر به جـعـل (قـرار دادن ) کـرده اسـت فـلمـا ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فى غیابت الجب (یوسف - 15)
از آنچه گفتیم روشن شد که ضمیر مفعولى در (جعلها) به کلمه توحید و شهادت لااله الا الله بـازمـى گـردد کـه از جمله اننى براء مما تعبدون : (من از آنچه شما مى پرستید بیزارم ) استفاده مى شود، و خبر از تلاشهاى ابراهیم براى تداوم خط توحید در نسلهاى آینده مى دهد.
در روایـات مـتـعـددى کـه از طـرق اهـل بیت (علیهمالسلام ) رسیده مرجع ضمیر، مساءله امامت قلمداد شده است ، و طبعا ضمیر فاعلى هم به خدا برمى گردد، یعنى خداوند مساءله امامت را در دودمـان ابـراهـیـم تداوم بخشید، همانگونه که از آیه 124 سوره بقره استفاده مى شود کـه وقـتـى خـداونـد بـه ابـراهـیـم فـرمـود مـن تو را امام قرار دادم ، او تقاضا کرد که در فـرزنـدانش نیز امامان باشند، خداوند دعاى او را اجابت کرد به استثناى کسانى که آلوده ظـلم و سـتـم مـى شـونـد: قـال انـى جـاعـلک للنـاس امـامـا قال و من ذریتى قال لا ینال عهدى الظالمین .
ولى مشکل در بدو نظر این است که در آیه مورد بحث سخنى از امامت در میان نیست مگر اینکه گـفـتـه شـود جمله (سیهدین ) (خداوند مرا هدایت مى کند) را اشاره به این معنى بدانیم ، چـرا کـه هـدایت پیامبر و امامان نیز شعاعى از هدایت مطلقه الهى است ، و حقیقت امامت با حقیقت هدایت یکى است .
و از آن بـهـتـر کـه گـفـته شود مساءله امامت در کلمه توحید درج است چرا که توحید شاخه هائى دارد که یکى از شاخه هایش توحید در حاکمیت و ولایت و رهبرى است ، و مى دانیم امامان ولایت و رهبرى خود را از سوى خدا مى گیرند، نه اینکه از خود استقلالى داشته باشند، و بـه ایـن تـرتـیـب ایـن روایـات از قبیل بیان یک مصداق و شاخه از مفهوم کلى (جعلها کلمة باقیة ) محسوب مى شود،
بنابراین منافات با تفسیرى که در آغاز گفتیم ندارد (دقت کنید).
این نکته نیز قابل توجه است که مفسران در تفسیر (فى عقبه ) احتمالات متعددى داده اند بـعـضى آن را به تمام ذریه و دودمان ابراهیم تا پایان جهان تفسیر کرده اند، و بعضى آن را مـخـصـوص بـه قـوم ابـراهـیـم و امـت او دانـسـتـه انـد، و بـعـضـى بـه آل مـحـمـد (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) تـفسیر کرده اند، اما ظاهر این است که مفهوم آن وسـیـع و گـسـتـرده اسـت و تـمـام دودمـانـش را تـا پـایـان جـهـان شـامـل مـى شـود، و تـفـسـیـر بـه آل مـحـمـد (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) از قبیل بیان مصداق روشن است .
آیـه بـعـد در حـقـیـقـت پـاسـخ بـه سـؤ ال مـتـعـددى اسـت و آن ایـنـکـه : بـا ایـنـحـال چـگـونـه خـداونـد مـشـرکـان مـکـه را عـذاب نـمـى کـنـد؟ مـگـر در آیـات قبل نخواندیم فانتقمنا منهم : (ما از اقوام گذشته که انبیا را تکذیب کردند و در کار خود اصرار ورزیدند انتقام گرفتیم )؟!.
در پـاسـخ مـى گـویـد: (بلکه ما این گروه (مشرکان مکه ) و پدران آنها را از مواهب دنیا بـهـره مـنـد سـاخـتـیـم تـا حـق و فـرسـتـاده آشـکـار الهـى بـه سـراغ آنـان آمـده (بل متعت هؤ لاء و آبائهم حتى جائهم الحق و رسول مبین ).
مـا تـنـهـا بـه حـکـم عـقل به بطلان شرک و بت پرستى و حکم وجدانشان به توحید قناعت نکردیم ، و براى اتمام حجت آنها را مهلت دادیم تا این کتاب آسمانى که سراسر حق است ، و این پیامبر بزرگ محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى هدایت آنان قیام کند.
بـه تـعـبـیـر دیـگـر جـمـله (لعـلهـم یرجعون ) در آیه گذشته نشان مى دهد که هدف از تـلاشهاى ابراهیم (علیه السلام ) این بود که همه دودمان او به خط توحید باز گردند، در حـالى کـه عـرب مـدعـى بـود از دودمـان ابـراهـیـم اسـت و بـا اینحال بازنگشت ،
ولى خـداونـد بـاز هـم به آنها مهلت داد تا پیامبر بزرگ و کتاب جدیدى بیاید تا از این خواب گران بیدار شوند و گروه عظیمى بیدار شدند.
ولى عجب اینکه : هنگامى که حق (قرآن ) به سراغ آنها آمد بجاى اینکه به اصلاح و جبران خـطـاهاى گذشته خویش پردازند گروه کثیرى به مخالفت برخاستند و گفتند: این سحر است و ما نسبت به آن کافریم (و لما جائهم الحق قالوا هذا سحر و انا به کافرون ).
آرى قـرآن را سحر خواندند، و پیامبر بزرگ خدا را ساحر، و اگر باز نمى گشتند عذاب الهى دامانشان را مى گرفت .
آیه و ترجمه


و قالوا لو لا نزل هذا القرءان على رجل من القریتین عظیم (31)
اءهم یقسمون رحمت ربک نحن قسمنا بینهم معیشتهم فى الحیوة الدنیا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا و رحمت ربک خیر مما یجمعون (32)


ترجمه :

31 - و گـفـتـنـد چـرا ایـن قـرآن بر مرد بزرگى (مرد ثروتمندى ) از این دو شهر (مکه و طائف ) نازل نشده است ؟!
32 - آیـا آنـهـا رحـمت پروردگارت را تقسیم مى کنند؟ ما معیشت آنها را در حیات دنیا در میان آنان تقسیم کردیم و بعضى را بر بعضى برترى دادیم تا یکدیگر را تسخیر و با هم تعاون کنند، و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع آورى مى کنند بهتر است .
تفسیر:
چرا قرآن بر یکى از ثروتمندان نازل نشده ؟
در آیـات قـبـل سخن از بهانه جوئیهاى مشرکان در برابر دعوت پیامبران بود، گاه آن را سـحـر مـى خـوانـدنـد و گـاه بـه تـقـلیـد نـیـاکـانـشـان مـتـوسل شده به سخن خدا پشت مى کردند در آیات مورد بحث به یکى دیگر از بهانه هاى واهـى و بـى اسـاس آنـان اشـاره کـرده مـى فـرمـایـد: (آنـها گفتند چرا این قرآن بر مرد بزرگى از این
دو شـهـر (مـکـه و طـائف ) مـردى ثـروتـمـنـد و سـرشـنـاس ! نـازل نـشـده اسـت )؟! (و قـالوا لو لا نـزل هـذا القـرآن عـلى رجل من القریتین عظیم ).
آنـهـا از یـک نـظـر حـق داشـتـند سراغ چنین بهانه هائى بروند، زیرا از دیدگاه آنها معیار ارزش انـسـانـهـا مـال و ثروت و مقام ظاهرى و شهرت آنان بود، این سبک مغزان تصور مى کـردنـد ثروتمندان و شیوخ ظالم قبائل آنها مقربترین مردم در درگاه خدا هستند، لذا تعجب مـى کـردنـد کـه ایـن مـوهـبـت نـبوت و رحمت بزرگ الهى ، چرا بر یکى از این قماش افراد نازل نشده است ؟ و به عکس بر یتیم و فقیر و تهیدستى به نام محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شده ، این باور کردنى نیست !
آرى آن نـظـام ارزشـى نـادرسـت چـنـیـن اسـتـنـبـاطـى هـم بـه دنـبـال داشـت ، و بلاى بزرگ جوامع بشرى و عامل اصلى انحراف فکرى آنها همین نظامات ارزشى غلط است که گاه حقایق را کاملا واژگون نشان مى دهد.
حامل این دعوت الهى باید کسى باشد که روح تقوى سراسر وجودش را پر کرده باشد، انـسـانـى آگـاه ، بـا اراده ، مصمم ، شجاع ، عادل ، و آشنا به درد محرومان و مظلومان ، این اسـت ارزشـهـائى کـه بـراى حـمـل ایـن رسـالت آسـمـانـى لازم است ، نه لباسهاى زیبا و قـصـرهـائى گـرانبها و مجلل و انواع زینتها و تجملات ، مخصوصا هیچیک از پیغمبران خدا داراى چنین شرائطى نبودند، مبادا ارزشهاى اصیل با ارزشهاى دروغین اشتباه شود.
در اینکه منظور بهانه جویان کدام شخص در مکه و طائف بود؟ در میان مفسران گفتگو است ، ولى غالبا (ولید بن مغیره ) را از مکه (و عروة بن مسعود ثقفى ) را از طائف شمرده انـد، هـر چند بعضى نام (عتبة بن ربیعه ) از مکه و (حبیب بن عمر ثقفى ) از طائف را نیز به میان آورده اند.
ولى گـفـتـار آنـهـا ظاهرا روى شخص معینى دور نمى زد بلکه هدف آنها اشاره به یکى از افراد پرپول و سرشناس و قوم و قبیله دار بوده است .
قـرآن مجید براى کوبیدن این طرز تفکر زشت و خرافى پاسخهاى دندانشکنى مى گوید، و دیـدگـاه الهـى و اسـلامـى را کـامـلا مـجـسـم مـى سازد، نخست مى گوید: (آیا آنها رحمت پروردگارت را تقسیم مى کنند)؟! (اهم یقسمون رحمت ربک ).
تـا بـه هـر کـس بـخـواهـنـد نـبـوت بـخـشـنـد، و کـتـاب آسـمـانـى بـر او نـازل کـنـنـد، و به هر کس مایل نباشند نکنند، آنها اشتباه مى کنند، رحمت پروردگار تو را خود او تقسیم مى کند، و او از همه کس بهتر مى داند چه کسى شایسته این مقام بزرگ است ، چـنـانـکـه در آیـه 124 سـوره انـعـام نـیـز آمـده اسـت الله اعـلم حـیـث یجعل رسالته خدا بهتر مى داند رسالت خود را در کجا قرار دهد).
از ایـن گـذشـتـه اگر تفاوت و اختلافى از نظر سطح زندگى در میان انسانها وجود دارد هـرگز دلیل تفاوت آنها در مقامات معنوى نیست ، بلکه : (ما معیشت آنها را در حیات دنیا در مـیـان آنـان تـقـسـیم کردیم ، و بعضى را بر بعضى برترى دادیم ، تا آنها یکدیگر را تـسـخـیـر کـنـنـد به یکدیگر خدمت نمایند) (نحن قسمنا بینهم معیشتهم فى الحیاة الدنیا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا).
آنـها فراموش کرده اند که زندگى بشر یک زندگى دستجمعى است ، و اداره این زندگى جـز از طـریـق تـعـاون و خدمت متقابل امکانپذیر نیست ، هر گاه همه مردم در یک سطح از نظر زنـدگـى و اسـتـعـداد، و در یـک پـایـه از نـظـر مـقـامـات اجـتـمـاعـى بـاشـنـد اصـل تـعـاون و خـدمـت بـه یـکـدیـگـر و بـهـره گـیـرى هـر انـسـانـى از دیـگـران متزلزل مى شود.
بنابراین نباید این تفاوت آنها را بفریبد، و آن را معیار ارزشهاى انسانى پندارند.
(بـلکـه رحـمـت پـروردگـار تـو از تـمـام آنـچـه گـردآورى مـى کـنـنـد (از مال و جاه و مقام ) برتر و بهتر است ) (و رحمة ربک خیر مما یجمعون ).
بـلکـه تـمـام ایـن مـقـامـهـا و ثروتها در برابر رحمت الهى و قرب پروردگار به اندازه بال مگسى وزن و قیمت ندارد.
تـعبیر به (ربک ) که در این آیه دو بار تکرار شده اشاره لطیفى است به لطف خاص پـروردگـار در مـورد پـیـغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و پوشاندن لباس نبوت و خاتمیت بر قامت رساى او.
نکته :
پاسخ به دو سؤ ال مهم
در ایـنجا سؤ الهائى مطرح است که غالبا به هنگام مطالعه آیه فوق به نظر مى رسد، و از سوى دشمنان اسلام نیز دستاویزى براى حمله به جهان بینى اسلامى شده است .
نخست اینکه چگونه قرآن استخدام و تسخیر انسان را به وسیله انسان امضا کرده ؟، آیا این قابل قبول نظام طبقاتى اقتصادى (طبقه استثمار کننده و استثمار شونده ) نیست .
از ایـن گـذشته اگر ارزاق و معیشتها از سوى خدا تقسیم شده ، و تفاوتها همه از ناحیه او است ، پس تلاش و کوششهاى ما چه ثمرى مى تواند داشته باشد آیا این به معنى خاموش شدن شعله هاى تلاش و جهاد براى زندگى نیست ؟
پاسخ این سؤ الها با دقت در متن آیه روشن مى شود:
کـسـانـى کـه چـنـیـن ایـرادى مى کنند تصورشان این است که مفهوم آیه چنین است که گروه مـعـیـنـى از بشر گروه دیگرى را مسخر خود سازد، آنهم تسخیر به معنى بهرهکشى کردن ظالمانه ، در حالى که مطلب چنین نیست بلکه منظور استخدام
عـمـومـى مـردم نـسـبت به یکدیگر است ، به این معنى که هر گروهى امکانات و استعدادها و آمـادگـیهاى خاصى دارند که در یک رشته از مسائل زندگى مى توانند فعالیت کنند، طبعا خـدمات آنها در آن رشته در اختیار دیگران قرار مى گیرد، همانگونه که خدمات دیگران در رشـتـه هـاى دیـگـر در اخـتـیـار آنـهـا قـرار مـى گـیـرد، خـلاصـه اسـتـخـدامـى اسـت مـتـقـابل ، و خدمتى است طرفینى ، و به تعبیر دیگر هدف تعاون در امر زندگى است و نه چیز دیگر.
نـاگـفـتـه پـیـداست که اگر همه انسانها از نظر هوش ، و استعداد روحى و جسمى ، یکسان بـاشـند هرگز نظامات اجتماعى سامان نمى یابد، همانگونه که اگر سلولهاى تن انسان از نـظـر سـاخـتـمـان و ظـرافـت و مـقـاومـت هـمـه شـبـیـه هـم بـودنـد نـظـام جـسـم انـسـان مـخـتل مى شد، سلولهاى بسیار محکم استخوان پاشنه پا کجا و سلولهاى ظریف شبکه چشم کجا؟، هر کدام از این دو ماءموریتى دارند که بر طبق آن ساخته شده اند.
مثال زنده اى که براى این موضوع مى توان گفت همان استخدام متقابلى است که در دستگاه تـنـفس ، و گردش خون ، و تغذیه ، و سایر دستگاههاى بدن انسان است که مصداق روشن (لیـتـخـذ بعضهم بعضا سخریا) است (منتها در شعاع فعالیتهاى داخلى بدن ) آیا چنین تسخیرى مى تواند اشکال داشته باشد؟!.
و اگـر گـفـتـه شـود جـمـله (رفـعـنـا بـعـضـهـم فـوق بـعـض درجـات ) دلیـل بر عدم عدالت اجتماعى است ، مى گوئیم این در صورتى است که (عدالت ) به معنى (مساوات ) تفسیر شود، در حالى که حقیقت عدالت آن است که هر چیز در یک سازمان در جـاى خـود قرار گیرد، آیا وجود سلسله مراتب در یک لشکر یا یک سازمان ادارى ، و یک کشور دلیل بر وجود ظلم در آن دستگاه است .
مـمـکـن اسـت افرادى در مقام شعار کلمه (مساوات ) را بدون توجه به مفهوم واقعى آن در همه جا به کار برند، ولى در عمل هرگز نظم بدون تفاوتها امکان پذیر
نیست ، اما هرگز وجود این تفاوتها نباید بهانه اى براى استثمار انسان به وسیله انسان گـردد، هـمـه بـایـد آزاد بـاشـند که نیروهاى خلاق خود را به کار گیرند و نبوغ خود را شـکـوفـا سـازنـد و از نـتـائج فـعـالیـتهاى خود بى کم و کاست بهره گیرند، و در مورد نارسائیها باید آنها که قدرت دارند براى بر طرف ساختن آن بکوشند.
و اما در مورد سؤ ال دوم که چگونه ممکن است با وجود معین بودن روزى شعله جهاد و تلاش و کـوشـش را روشـن نـگـاهـداشت ؟ اشتباه از اینجا پیدا شده که گاه گمان کرده اند خداوند براى تلاش ‍ و کوشش انسان هیچ نقشى قائل نشده است .
درسـت اسـت کـه خـداونـد استعدادها را براى فعالیتهاى مختلف به طور متفاوت آفریده ، و درسـت اسـت کـه عـوامـلى بـیـرون از اراده انـسـان در مسیر زندگى او مؤ ثر است ، ولى با ایـنـحـال یـکـى از عـوامـل بـنـیـادى را نـیـز تـلاش و کـوشـش او قـرار داده اسـت و بـا بیان اصل ان لیس للانسان الا ما سعى (نجم - 39) این مطلب را روشن ساخته که بهره انسان در زندگى ارتباط نزدیکى با سعى و تلاش او دارد.
بـه هـر حال نکته باریک و دقیق اینجاست که انسانها همچون ظروف یکدستى نیستند که در یـک کـارخـانـه سـاخـته مى شود، یک شکل ، یک نواخت ، یک اندازه ، و با یک نوع فایده ، و اگر چنین بود حتى یکروز هم نمى توانستند با هم زندگى کنند.
و نـه مـانـنـد پیچ و مهره هاى یک ماشین هستند که سازنده و مهندسش آنرا تنظیم کرده و به طـور اجـبارى به کار خود ادامه دهند، بلکه هم آزادى اراده دارند، و هم مسئولیت و وظیفه ، در عـیـن تـفاوت استعدادها و شایستگیها، و این معجون خاصى است که انسانش مى نامند، و خرده گیریها و ایرادها غالبا از عدم شناخت این انسان سرچشمه مى گیرد.
کوتاه سخن اینکه خداوند هیچ انسانى را بر انسانهاى دیگر در تمام جهات
امـتـیـاز نـبـخشیده ، بلکه جمله (رفع بعضهم فوق بعض ‍ درجات ) اشاره به امتیازهاى مختلفى است که هر گروهى بر گروه دیگر دارد، و تسخیر و استخدام هر گروه نسبت به گـروه دیـگـر درسـت از هـمین امتیازات سرچشمه مى گیرد و این عین عدالت و تدبیر و حکمت است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت