تفسیرنمونه سوره شوری (قسمت1)

سوره شوری


مقدمه
این سوره داراى پنجاه و سه آیه است و همه آن در مکه نازل شده (جز چند آیه که محل گفتگو است )
پنجشنبه 12 ع 1 1405
محتواى سوره شورى
نامگذارى این سوره به این نام به خاطر آیه 38 است که مسلمانان را دعوت به مشورت در امور مى کند، اما از این که بگذریم این سوره ضمن داشتن محتواى عمومى سوره هاى مکى ، یعنى بحث از مبداء و معاد و قرآن و نبوت ، بحثهاى مختلفى دارد که به طور خلاصه چنین است :
بخش اول : که مهمترین بخش این سوره را تشکیل مى دهد بحث پیرامون وحى و ارتباط خداوند با پیامبران از این طریق مرموز است ، که مى توان گفت بر تمام سوره سایه افکنده ، با آن آغاز مى شود، و با آن پایان مى یابد، و در لابلاى سوره نیز از آن سخن به میان آمده ، و به تناسب آن ، بحثهائى پیرامون قرآن و نبوت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و آغاز شروع رسالت از زمان نوح (علیه السلام ) مطرح شده .
بخش دوم : اشاراتى است پر معنى به دلائل توحید، و آیات خداوند در آفاق و انفس که بحث وحى را تکمیل مى کند،و همچنین بحثهائى از توحید ربوبیت .
بخش سوم : اشاراتى به مساءله معاد و سرنوشت کفار در قیامت دارد این بخش نسبت به بخشهاى دیگر در این سوره کم است .
بخش چهارم : یک سلسله مباحث اخلاقى است که با ظرافت مخصوصى بیان شده ، گاه به ملکات برجسته اى همچون استقامت و توبه و عفو و گذشت و شکیبائى و فرونشاندن آتش خشم یا تعبیرات لطیفى دعوت مى کند.
و گاه از ملکات رذیله اى همچون طغیان به هنگام رو آوردن نعمتهاى الهى ، و لجاجت ، و دنیا پرستى ، و جزع و فزع به هنگام بروز مشکلات ، با عبارات زنده اى نهى مى کند.
و در نهایت مجموعه اى است کامل و داروئى است شفا بخش براى رهروان راه حق .
فضیلت تلاوت این سوره
در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین آمده است : من قراء سورة حم عسق کان ممن تصلى علیه الملائکة ، و یستغفرون له و یسترحمون : (کسى که سوره (شورى ) را تلاوت کند از کسانى است که فرشتگان بر او رحمت مى فرستند و براى او استغفار و طلب آمرزش مى کنند).
و در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : (کسى که سوره شورى را بخواند روز قیامت با صورتى سفید و درخشنده همچون آفتاب محشور مى شود، تا به پیشگاه خدا مى آید، مى فرماید: بنده من ! قرائت سوره حم ، عسق را تداوم دادى ، در حالى که پاداش آن را نمى دانستى ، اما اگر مى دانستى چه پاداشى دارد هیچگاه از قرائت آن خسته نمى شدى ، ولى من امروز پاداش تو را به تو خواهم داد، سپس ‍ دستور مى دهد او را وارد بهشت کنند و غرق در نعمتهاى ویژه بهشتى ).
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


ح (1)
عسق (2)
کذلک یوحى إ لیک و إ لى الذین من قبلک الله العزیز الحکیم (3)
له ما فى السموت و ما فى الا رض و هو العلى العظیم (4)
تکاد السموت یتفطرن من فوقهن و الملئکة یسبحون بحمد ربهم و یستغفرون لمن فى الا رض اءلا إ ن الله هو الغفور الرحیم (5)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - حم .
2 - عسق .
3 - اینگونه خداوند عزیز و حکیم به تو و پیامبرانى که قبل از تو بودند وحى مى کند،
4 - آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است ، و او بلند مرتبه و بزرگ است .
5 - نزدیک است آسمانها (به خاطر نسبتهاى نارواى مشرکان ) از بالا متلاشى شوند، فرشتگان پیوسته تسبیح و حمد پروردگار خود را بجا مى آورند، و براى کسانى که در زمین هستند استغفار مى کنند، آگاه باشید خداوند آمرزنده و مهربان است .
تفسیر:
نزدیک است آسمانها متلاشى شود!
باز در این سوره با حروف مقطعه روبرو مى شویم ، حروف مقطعه اى که در یکى از مفصلترین اشکال منعکس شده ، یعنى پنج حرف (حم ، عسق ).
(حم ) در آغاز هفت سوره قرآن مجید است (سوره هاى مؤ من ، فصلت ، شورى ، زخرف ، دخان ، جاثیه ، احقاف ) منتها در خصوص ‍ سوره شورى (عسق ) نیز بر آن افزوده شده است .
کرارا گفته ایم درباره تفسیر حروف مقطعه قرآن سخن بسیار گفته شده و هر یک از مفسران در این زمینه بحثهاى فراوانى دارند، و به گفته مفسر بزرگ مرحوم طبرسى یازده تفسیر براى حروف مقطعه قرآن شده است که قسمتهاى قابل توجه آن را ما قبلا در آغاز سوره هاى (بقره )، (آل عمران )، (اعراف ) و (مریم ) آورده ایم ، ولى بعضى دیگر از این تفسیرها چندان قابل ملاحظه ، نیست ، لذا از ذکر آن چشم پوشیدیم .
ولى پاره اى دیگر از آنها را که تا حدى قابل ملاحظه است در اینجا مى آوریم هر چند دلیل قاطعى براى اثبات آن در دست نیست .
از جمله اینکه (حروف مقطعه ) براى خاموش ساختن کفار و جلب توجه مردم به محتواى قرآن بوده ، زیرا مشرکان لجوج مخصوصا به یکدیگر توصیه کرده بودند هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قرآن میخواند کسى گوش به آن فرا ندهد،
و با ایجاد سر و صدا و غوغا نگذارند صداى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به گوش مردم برسد، لذا خداوند در آغاز بسیارى از سوره هاى قرآن (29 سوره ) حروف مقطعه را که مطلب نوظهورى بوده و جلب توجه مى کرده ، قرار داده است .
علامه طباطبائى (رضوان الله تعالى علیه ) احتمال دیگرى ابداع کرده است که آنرا دوازدهمین تفسیر براى این حروف مى توان شمرد هر چند خود او آنرا به عنوان یک احتمال و حدس بیان نموده است .
و خلاصه آن چنین است : هنگامى که سوره هائى را که با (حروف مقطعه ) آغاز مى شود مورد دقت قرار مى دهیم مى بینیم سوره هائى که با یکنوع حروف مقطعه آغاز مى شود مطالب مشترکى دارند، فى المثل سوره هائى که با (حم ) شروع مى شود بلافاصله بعد از آن جمله (تنزیل الکتاب من الله ) یا چیزى که به معنى آن است قرار گرفته ، و سوره هائى که با (الر) شروع مى شود بعد از آن (تلک آیات الکتاب ) و یا شبیه آن است .
و سوره هائى که با (الم ) آغاز مى گردد به دنبال آن (ذلک الکتاب لا ریب فیه ) یا مفهوم آن است .
از اینجا مى توان حدس زد که میان حروف مقطعه ، و محتواى این سوره ها ارتباط خاصى است ، تا آنجا که مثلا سوره اعراف که با (المص ) شروع شده مضمون و محتوایش جامع میان مضمون سوره هاى (الم ) و سوره (ص ) است .
البته این ارتباط ممکن است بسیار عمیق و دقیق باشد، و افهام عادى به آن راه نیابد.
و شاید اگر آیات این سوره ها را در کنار هم بچینیم و با هم مقایسه کنیم مطالب تازه اى براى ما در این زمینه کشف شود.
تفسیر دیگرى که قبلا نیز به آن اشاره کرده ایم این است که این حروف ممکن است اشارات و رموزى براى نامهاى خدا و نعمتهاى او، و مسائل دیگر باشد، فى المثل در سوره مورد بحث سوره شورى (ح ) را اشاره به رحمن (م ) را به مجید (ع ) را به علیم (س ) را به قدوس و (ق ) را به قاهر دانسته اند.
گرچه بعضى به این سخن ایراد کرده اند که اگر منظور از رموز این است که دیگرى آگاه نشود این معنى در حروف مقطعه صادق نیست ،چرا که این نامهاى بزرگ خدا در آیات دیگر با صراحت آمده ، ولى باید توجه داشت که اشارات و رموز همیشه براى محرمانه ماندن مطالب نیست ، بلکه گاه جنبه علامت اختصارى دارد، این معنى در گذشته وجود داشته و در عصر ما نیز بسیار گسترش پیدا کرده است به طورى که نامهاى بسیارى از مؤ سسات و تشکیلات بزرگ به صورت حروف مقطعه است که هر کدام را از آغاز یک کلمه انتخاب نموده ، سپس با هم تلفیق کرده اند.
بعد از حروف مقطعه ، طبق معمول سخن از وحى و قرآن شروع مى شود، مى فرماید: (اینگونه خداوند عزیز و حکیم به تو و پیامبرانى که قبل از تو بودند وحى مى کند) (کذلک یوحى الیک و الى الذین من قبلک الله العزیز الحکیم ).
در حقیقت (کذلک ) اشاره به محتواى این سوره و مطالب بلند و والاى آن است .
سرچشمه وحى همه جا یکى است ، و آن علم و قدرت پروردگار است ، و محتواى وحى نیز در اصول و کلیات نسبت به تمام پیامبران یکى است ، هر چند
در خصوصیات آن بر حسب نیاز زمان و مسیر تکاملى انسانها تغییراتى رخ مى دهد.
قابل توجه اینکه در آیات مورد بحث به هفت وصف از اوصاف کمال خداوند اشاره شده است که هر کدام از آنها به نحوى در مساءله وحى دخالت دارد، از جمله دو وصفى است که در همین آیه مى خوانیم (عزیز و حکیم ).
عزت و قدرت شکست ناپذیر او ایجاب مى کند که توانائى بر وحى و محتواى عظیم آن را داشته باشد، و حکمت او ایجاب مى کند که وحى الهى از هر نظر حکیمانه و هماهنگ با نیازهاى تکامل انسانها باشد جمله (یوحى ) (وحى مى فرستد) به حکم اینکه فعل مضارع است دلیل بر استمرار وحى از آغاز خلقت آدم تا عصر پیامبر خاتم است .
سپس مى افزاید: (آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است ، و او بلند مرتبه و با عظمت است ) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و هو العلى العظیم ).
مالکیت او نسبت به آنچه در آسمان و زمین است ایجاب مى کند که از مخلوقات خود و سرنوشت آنها بیگانه نباشد، بلکه به تدبیر امر آنها بپردازد، و نیازهاى آنها را از طریق وحى بر آنها نازل کند، و این سومین وصف از هفت وصف کمال او است .
(علو مقام ) و (عظمت ) او که چهارمین و پنجمین اوصاف او در این آیات است اشاره به این است که او هیچگونه نیاز و حاجتى به اطاعت و بندگى بندگان
ندارد، و اگر برنامه هائى براى آنان تنظیم کرده و از طریق وحى فرستاده است تنها براى این است که بر بندگان جودى کند.
در آیه بعد مى افزاید (نزدیک است آسمانها (به خاطر نزول این وحى بزرگ از سوى خداوند بزرگ - یا - به خاطر نسبتهاى ناروائى که مشرکان و کفار به ذات پاک او مى دادند و بتها را شریک او مى شمردند) از بالا متلاشى شوند) (تکاد السماوات یتفطرن من فوقهن ).
این جمله چنانکه اشاره کردیم دو گونه تفسیر دارد که براى هر کدام شاهدى در دست است : نخست اینکه در ارتباط با مساله وحى که موضوع بحث آیات گذشته بود مى باشد، و در حقیقت شبیه چیزى است که در آیه 21 سوره حشر آمده لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیة الله : (هر گاه این قرآن را بر کوهى نازل مى کردیم به خاطر خوف خداوند خاشع و از هم شکافته مى دیدى )!
آرى این کلام خدا است که نزولش از آسمانها لرزه بر آنها مى افکند نزدیک است آنها را از هم متلاشى سازد، اگر بر کوهها نازل مى شد از هم مى شکافت چرا که سخنى است عظیم از سوى خداوندى حکیم ، تنها قلب این انسان لجوج و خیره سر است که در برابر آن نرم و تسلیم نمى شود!
دیگر اینکه نزدیک است آسمانها به خاطر شرک و بت پرستى این مشرکان که پستترین موجودات را همردیف مبداء بزرگ عالم هستى قرار مى دهند از هم متلاشى گردد.
تفسیر اول متناسب آیات مورد بحث در زمینه وحى است و تفسیر دوم
متناسب با آیه 90 و 91 سوره مریم مى باشد که بعد از ذکر گفتار ناهنجار کفار که براى خدا فرزند قائل شدند، مى فرماید: تکاد السماوات یتفطرن منه و تنشق الارض و تخر الجبال هدا ان دعوا للرحمن ولدا: (نزدیک است آسمانها به خاطر این سخن از هم پاره شود، و زمین بشکافد، و کوهها به شدت فرو ریزد، چرا که آنها براى خداوند رحمن فرزندى قائل شدند). این دو تفسیر در عین حال با هم منافاتى ندارد، و مى تواند در مفهوم آیه جمع باشد.
در اینکه چگونه آسمانها و کوهها که موجوداتى جامدند در برابر عظمت وحى یا گفتار ناهنجار مشرکان ممکن است از هم بشکافند تفسیرهاى متعددى وجود دارد که شرح آن را در سوره مریم ذیل آیات فوق آورده ایم ، و خلاصه اش چنین است :
مجموعه عالم هستى ، از جماد و نبات و غیر آن ، داراى یکنوع عقل و شعور است ، هر چند ما آن را درک نمى کنیم ، و بر همین اساس تسبیح و حمد خدا مى گویند، و در برابر کلام او خاضع و خاشعند.
یا اینکه این تعبیر کنایه از عظمت و اهمیت مطلب است ، مثل اینکه مى گوئیم حادثه به قدرى عظیم بود که گوئى آسمان و زمین بر سر ما خراب کردند.
سپس در دنباله آیه مى افزاید: (فرشتگان تسبیح و حمد پروردگارشان را بجا مى آورند و براى کسانى که در زمین هستند استغفار مى کنند) (و الملائکة یسبحون بحمد ربهم و یستغفرون لمن فى الارض ).
رابطه این جمله با جمله قبل بنا بر تفسیر اول چنین است که فرشتگان حامل این وحى بزرگ آسمانى پیوسته حمد و تسبیح خدا بجا مى آورند، و او را به هر کمالى مى ستایند، و از هر نقصى منزه مى شمرند، و چون در محتواى این وحى بزرگ یک سلسله تکالیف و وظائف الهى است ، و احیانا ممکن است براى مؤ منان لغزشهائى پیش آید، مى گوید آنها به یارى مؤ منان مى شتابند، و براى لغزشهاىآنها از خدا طلب آمرزش مى کنند.
اما بنا بر تفسیر دوم تسبیح و حمد ملائکه براى تنزیه خداوند از نسبت شرک به او است ، و استغفارشان نیز براى مشرکانى است که بیدار شده و ایمان آورده اند، و راه توحید را یافته و به سوى پروردگار یکتا باز گشته اند.
جائى که فرشتگان براى این گناه بزرگ در مورد گروه با ایمان استغفار کنند به طریق اولى براى سایر گناهان آنها نیز استغفار خواهند کرد و شاید مطلق بودن آیه نیز به همین دلیل است .
نظیر این بشارت بزرگ در آیه 7 سوره مؤ من نیز آمده است : الذین یحملون العرش و من حوله یسبحون بحمد ربهم و یؤ منون به و یستغفرون للذین آمنوا ربنا وسعت کل شى ء رحمة و علما فاغفر للذین تابوا و اتبعوا سبیلک : (حاملان عرش الهى و فرشتگانى که پیرامون آن هستند تسبیح و حمد پروردگارشان مى گویند، و براى مؤ منان استغفار مى کنند، و مى گویند: پروردگارا! رحمت و علم تو همه چیز را فرا گرفته ، مؤ منانى را که از راه تو پیروى کردند بیامرز).
در پایان این آیه به ششمین و هفتمین اوصاف پروردگار که آنهم در زمینه غفران و رحمت است و تناسب نزدیکى با مساله وحى و محتواى آن در مورد وظائف مؤ منان دارد اشاره کرده مى فرماید: (آگاه باشید خداوند آمرزنده و مهربان است ) (الا ان الله هو الغفور الرحیم ).
و به این ترتیب مجموعه کاملى از اسماى حسناى خداوند را در رابطه با مساءله وحى بیان مى کند، و در ضمن اشاره لطیفى است بر اجابت دعاى فرشتگان در مورد استغفار براى مؤ منان ، بلکه علاوه بر آمرزش ‍ رحمتش را نیز بر آن مى افزاید که فضل او عظیم است .
درباره حقیقت وحى در پایان همین سوره به تناسب آیه 51 - 52 سخن
خواهیم گفت .
نکته :
آیا فرشتگان براى همه استغفار مى کنند؟
در اینجا سؤ الى پیش مى آید، و آن اینکه : جمله (و یستغفرون لمن فى الارض ) در اینجا مطلق است ، و نشان مى دهد که فرشتگان براى تمام اهل زمین استغفار مى کنند، اعم از مؤ من و کافر، آیا این معنى ممکن است ؟
پاسخ این سؤ ال را آیه 7 سوره مؤ من داده است ، زیرا مى گوید یستغفرون للذین آمنوا بنابراین شرط آن ایمان است ، بعلاوه آنها معصومند و هرگز براى کسانى که زمینه آمرزش ندارند تقاضاى محال نمى کنند.
آیه و ترجمه


و الذین اتخذوا من دونه اءولیاء الله حفیظ علیهم و ما اءنت علیهم بوکیل (6)
و کذلک اءوحینا إ لیک قرءانا عربیا لتنذر اءم القرى و من حولها و تنذر یوم الجمع لا ریب فیه فریق فى الجنة و فریق فى السعیر (7)
و لو شاء الله لجعلهم اءمة وحدة و لکن یدخل من یشاء فى رحمته و الظلمون ما لهم من ولى و لا نصیر (8)


ترجمه :

6 - کسانى که غیر خدا را ولى خود انتخاب کردند خداوند حساب همه اعمال آنها را نگهمیدارد، و تو مامور نیستى که آنها را مجبور به قبول حق کنى .
7 - و اینگونه قرآنى عربى (فصیح و گویا) بر تو وحى کردیم ، تا ام القرى و کسانى را که اطراف آن هستند انذار کنى ، و آنها را از روزى که همه خلائق دور آن روز جمع مى شوند و شک و تردید در آن نیست بترسانى همان روز که گروهى در بهشتند و گروهى در آتش !
8 - و اگر خدا مى خواست همه آنها را امت واحدى قرار مى داد (و اجبارا هدایت مى کرد،
ولى هدایت اجبارى فایده اى ندارد) اما خداوند هر کس را بخواهد در رحمتش وارد مى کند و براى ظالمان ولى و یاورى نیست .
تفسیر:
قیامى از (ام القرى )
به تناسب اشاره اى که در آیات گذشته به مساءله شرک شده ، در نخستین آیه مورد بحث به نتیجه کار مشرکان و انتهاى مسیرشان پرداخته مى گوید: (کسانى که غیر خدا را ولى خود برگزیدند خداوند حساب اعمال آنها را نگهمیدارد، و از نیاتشان آگاه است ) (و الذین اتخذوا من دونه اولیاء الله حفیظ علیهم ).
تا به موقع حساب آنها را برسد و کیفر لازم را به آنها بدهد.
سپس روى سخن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده ، مى گوید: (تو مامور نیستى که آنها را مجبور به قبول حق سازى ) (و ما انت علیهم بوکیل ).
وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت ، و رسانیدن پیام خدا به همه بندگان است شبیه این جمله در قرآن فراوان است : لست علیهم بمصیطر: (تو سیطره و غلبه بر آنها ندارى ) (غاشیه - 22).
ما انت علیهم بجبار: (تو موظف به اجبار آنها نیستى ) (ق - 45).
و ما جعلناک علیهم حفیظا: (تو مسئول اعمال آنها نیستى و براى اجبار آنان مبعوث نشده اى ) (انعام - 107).
ما على الرسول الا البلاغ : (رسول وظیفه اى جز ابلاغ رسالت ندارد) (مائده - 99).
و بیانگر این واقعیت است که خداوند مى خواهد بندگان آزاد باشند و راه او را با اراده و اختیار خود بپویند، چرا که ارزش واقعى ایمان و عمل صالح در همین است ، و ایمان و عمل اجبارى ارزش معنوى ندارد.
بار دیگر به مساءله وحى باز مى گردد، و اگر در آیات قبل از اصل وحى سخن در میان بود در اینجا سخن از هدف نهائى وحى است ، مى فرماید: (اینگونه قرآنى عربى فصیح و گویا بر تو وحى کردیم تا ام القرى (مکه ) و کسانى را که در اطراف آن هستند انذار کنى ) (و کذلک اوحینا الیک قرانا عربیا لتنذر ام القرى و من حولها).
(و آنها را از روزى که همه خلایق در آن روز جمع مى شوند و شک و تردیدى در آن نیست بترسانى ) (و تنذر یوم الجمع لا ریب فیه ).
از آن روز که مردم به دو گروه تقسیم مى شوند گروهى (در بهشتند، و گروهى در آتش سوزان دوزخ ) (فریق فى الجنة و فریق فى السعیر).
تعبیر (کذلک ) ممکن است اشاره به این معنى باشد که همانگونه که بر انبیاى پیشین به زبان خودشان وحى فرستادیم بر تو نیز به زبان خودت قرآنى عربى وحى کردیم (بنابراین (کذلک ) اشاره به جمله (و الى الذین من قبلک ) مى باشد).
و نیز مى تواند اشاره به جمله بعد باشد، یعنى وحى ما بر تو اینگونه است : به صورت قرآنى عربى با هدف انذار.
درست است که از ذیل آیه یعنى جمله (فریق فى الجنة و فریق فى السعیر) استفاده مى شود که وظیفه پیامبر هم انذار است و هم بشارت ، ولى از آنجا که تاءثیر (انذار) در نفوس مخصوصا در افراد نادان و لجوج عمیقتر است ، در آیه ، دو بار فقط روى (انذار) تکیه شده ، با این تفاوت که در مرحله اول سخن از انذار شوندگان است ، و در مرحله دوم سخن از چیزى است که باید از آن بترسند یعنى دادگاه قیامت .
روزى که به خاطر اجتماع عموم انسانها رسوائیش بسیار دردناک و شدید
است .
در اینجا سؤ الى مطرح است و آن اینکه آیا از جمله (لتنذر ام القرى و من حولها) استفاده نمى شود که هدف از نزول قرآن انذار مردم مکه و اطراف آن است ؟ آیا این تعبیر با جهانى بودن اسلام تضاد ندارد؟!
پاسخ این سؤ ال با توجه به یک نکته روشن مى شود، و آن اینکه : کلمه (ام القرى ) که یکى از نامهاى مکه است از دو واژه ترکیب یافته (ام ) که در اصل به معنى اساس و ابتدا و آغاز هر چیزى است ، و مادر را هم به همین جهت (ام ) مى گویند که اساس و اصل فرزندان است .
و (قرى ) که جمع (قریه ) به معنى هرگونه آبادى و شهر است ، اعم از شهرهاى بزرگ و کوچک یا روستاها، و شواهد زیادى نیز در قرآن بر این معنى وجود دارد.
اکنون ببینیم چرا (مکه ) را (ام القرى ) نامیده اند؟ (مادر و اصل همه آبادیها).
روایات اسلامى تصریح مى کند که همه زمین نخست زیر آب غرق بود و خشکیها تدریجا سر از آب بیرون آوردند (علم امروز نیز این معنى را پذیرفته است ).
این روایات مى گوید: نخستین نقطه اى که از زیر آب سر برآورد کعبه بود، و سپس خشکیهاى زمین از کنار آن گسترش یافت که از آن به عنوان دحو الارض (گسترش زمین ) یاد شده است .
با توجه به این تاریخچه روشن مى شود که (مکه ) اصل و اساس و آغاز همه
آبادیهاى روى زمین است ، بنابراین هر گاه گفته شود (ام القرى و من حولها) پیداست که تمام مردم روى زمین را شامل مى شود.
از این گذشته مى دانیم اسلام تدریجا گسترش یافت :
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نخست مامور بود بستگان نزدیک خود را انذار کند، چنانکه در آیه 214 سوره شعرا مى خوانیم : و انذر عشیرتک الاقربین ، تا هستهبندى اسلام محکم شود، و آماده گسترش ‍ گردد.
سپس در مرحله دوم پیامبر مامور شد ملت عرب را تبلیغ و انذار کند، چنانکه در آیه 3 سوره فصلت آمده : (قرآنا عربیا لقوم یعلمون ) این قرآنى است عربى براى قومى که مى فهمند و درک مى کنند.
و در آیه 44 سوره زخرف نیز آمده است : و انه لذکر لک و لقومک : (این قرآن مایه تذکر تو و قوم تو است ).
هنگامى که پایه هاى اسلام در میان این قوم قوى و مستحکم شد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ماموریت گسترده ترى یافت ، و مامور انذار جهانیان شد، چنانکه در آیه اول سوره فرقان مى خوانیم : تبارک الذى نزل الفرقان على عبده لیکون للعالمین نذیرا: جاوید و پر برکت است خداوندى که قرآن را بر بنده اش نازل کرد تا همه جهانیان را انذار کند (و آیات فراوان دیگر).
و به خاطر همین ماموریت بود که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نامه به سران بزرگ جهان آن روز در خارج از جزیره عربستان نوشت ، و کسراها و قیصرها و نجاشیها را به اسلام دعوت کرد.
و نیز بر اساس همین خط و برنامه بود که پیروانش براى تبلیغ اسلام بعد از او به همه جهان گام نهادند، و تعالیم اسلام را در دنیا منتشر ساختند.
در اینکه چرا روز قیامت (یوم الجمع ) نامیده شده ، تفسیرهاى متعددى وجود دارد:
گاه گفته اند به خاطر آن است که میان ارواح و اجساد جمع مى شود.
گاه گفته اند از این نظر است که بین انسان و عملش جمع خواهد شد.
و یا از این نظر که میان ظالم و مظلوم اجتماع حاصل مى شود.
ولى ظاهر این است که منظور اجتماع همه خلایق در آن روز بزرگ است از اولین و آخرین ، همانگونه که در آیه 50 سوره واقعه آمده است : قل ان الاولین و الاخرین لمجموعون الى میقات یوم معلوم : (بگو اولین و آخرین همگى در موعد روز معینى جمع مى شوند).
و از آنجا که جمله (فریق فى الجنة و فریق فى السعیر) بیانگر تقسیم مردم به دو گروه بود، در آیه بعد مى افزاید: (اگر خدا مى خواست همه آنها را امت واحدى قرار مى داد،و به حکم اجبار هدایت مى کرد و مؤ من مى ساخت ). (و لو شاء الله لجعلهم امة واحدة ).
اما ایمان اجبارى چه ارزشى دارد؟ و چگونه مى تواند معیار کمال انسانى گردد؟ تکامل واقعى آن است که انسان با اراده خویش ، و در نهایت اختیار و آزادى طى کند.
آیات قرآن پر است از دلائل اختیار و آزادى اراده انسان ، اصولا امتیاز انسان از جانداران دیگر همین مساءله است ، و اگر آزادى انسان از او گرفته شود در حقیقت انسانیت او از او گرفته شده است !
این بزرگترین امتیازى است که خداوند به او داده ، و راه تکامل را به
صورت نامحدود به روى او گشوده است ، این سنت غیر قابل تغییر الهى است .
و عجیب است که گروهى بیخبر هنوز طرفدار مکتب جبرند، و در عین حال دم از مکتب انبیا مى زنند، در حالى که قبول جبر مساوى است با نفى تمام محتواى مکتب انبیا، نه تکلیف مفهومى خواهد داشت ، نه سؤ ال و جواب ، نه اندرز و نصیحت ، و به طریق اولى نه ثواب و عقاب !
نه انسان هرگز در کار خود تردید مى کند و نه پشیمانى مفهومى خواهد داشت ، و نه اصلاح اشتباهات گذشته .
سپس به مساله مهم دیگرى در این رابطه میپردازد و توصیف گروهى را که اهل بهشت و سعادتند در برابر گروهى که به دوزخ فرستاده مى شوند با این عبارت بیان مى کند: (ولى خداوند هر که را بخواهد در رحمت خود وارد مى کند، و براى ظالمان ولى و یاورى نیست ) (و لکن یدخل من یشاء فى رحمته و الظالمون ما لهم من ولى و لا نصیر).
با توجه به اینکه گروه دوزخى را با وصف (ظلم ) مشخص مى کند روشن مى شود که منظور از (من یشاء) (هر کس را بخواهد) در جمله اول گروهى است که ظالم نیستند.
به این ترتیب (عادلان ) بهشتى اند، و غرق در رحمت خدا، و ظالمان دوزخیند.
اما باید توجه داشت که (ظالم ) در اینجا، و در بسیارى دیگر از آیات قرآن ، معنى وسیع و گسترده اى دارد، و تنها شامل کسانى نمى شود که به دیگران ستم کرده اند،بلکه کسانى که بر خود ستم کرده ، یا آنها که در عقیده منحرفند، نیز ظالمند، و چه ظلمى برتر از شرک و کفر است ؟ لقمان به فرزندش مى گوید: یا بنى لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم : (فرزندم چیزى را شریک خدا قرار مده که شرک ظلم عظیم است ) (لقمان - 13).
در آیه دیگر مى خوانیم : الا لعنة الله على الظالمین الذین یصدون عن سبیل الله و یبغونها عوجا و هم بالاخرة کافرون : (آگاه باشید لعنت خدا بر ظالمان است ، همانها که مردم را از راه حق باز مى دارند، و آن را دگرگون مى سازند، و به آخرت ایمان ندارند.
در مورد فرق میان (ولى ) و (نصیر) بعضى گفته اند (ولى ) کسى است که بدون درخواست به انسان کمک کند، اما (نصیر) مفهومى اعم دارد.
این احتمال نیز وجود دارد که (ولى ) اشاره به سرپرستى است که به حکم ولایت و بدون درخواست ، حمایت و کمک مى کند، و نصیر فریادرسى است که بعد از تقاضاى کمک به یارى انسان مى شتابد.
آیه و ترجمه


اءم اتخذوا من دونه اءولیاء فالله هو الولى و هو یحى الموتى و هو على کل شى ء قدیر (9)
و ما اختلفتم فیه من شى ء فحکمه إ لى الله ذلکم الله ربى علیه توکلت و إ لیه اءنیب (10)
فاطر السموت و الا رض جعل لکم من اءنفسکم اءزوجا و من الا نعم اءزوجا یذرؤ کم فیه لیس کمثله شى ء و هو السمیع البصیر (11)
له مقالید السموت و الا رض یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر إ نه بکل شى ء علیم (12)


ترجمه :

9 - آیا آنها غیر خدا را ولى خود برگزیدند در حالى که ولى تنها خداوند است ، و او است که مردگان را زنده مى کند، و او است که بر هر چیزى توانا است .
10 - در هر چیز اختلاف کنید داوریش با خدا است ، این است خداوند پروردگار من ، بر او توکل کرده ام ، و به سوى او باز مى گردم :
11 - او آفریننده آسمانها و زمین است ،و از جنس شما همسرانى براى شما قرار داد، و جفتهائى از چهارپایان آفرید، و شما را به این وسیله (به وسیله همسران ) تکثیر مى کند، همانند او چیزى نیست ، و او شنوا و بینا است :
12 - کلیدهاى آسمان و زمین از آن او است ، روزى را براى هر کس ‍ بخواهد گسترش مى دهد و براى هر کس بخواهد محدود مى سازد، او از همه چیز آگاه است .
تفسیر:
ولى مطلق خدا است
از آنجا که در آخرین آیه بحث گذشته این واقعیت بیان شده که هیچ ولى و یاورى جز خداوند نیست ، در آیات مورد بحث براى تاءیید این واقعیت و نفى ولایت غیر خدا دلائل زنده اى مطرح مى کند.
نخست در لباس تعجب و انکار مى فرماید: (آیا آنها غیر خدا را ولى خود قرار دادند)؟ (ام اتخذوا من دونه اولیاء).
با اینکه (ولى تنها اوست ) (فالله هو الولى ). پس اگر مى خواهند براى خود ولى و سرپرستى برگزینند باید خدا را برگزینند.
چرا که دلائل ولایت او با بیان اوصاف کمالیهاش در آیات پیشین روشن شد، خداوندى که عزیز و حکیم است ، خداوندى که مالک و على و عظیم است ، پروردگارى که غفور و رحیم مى باشد این اوصاف هفتگانه اى که گذشت خود بهترین دلیل براى انحصار ولایت در او است .
سپس به دلیل دیگرى پرداخته مى گوید: (او است که مردگان را حیات مى بخشد) (و هو یحیى الموتى ).
و چون معاد و رستاخیز به دست او است ، و بزرگترین نگرانى انسان چگونگى زندگى او بعد از مرگ است ، بنابراین باید دست به دامن والاى او زد و نه غیر او. سپس به ذکر دلیل سومى پرداخته ، مى گوید: (او است که بر هر چیزى قادر و توانا است ) (و هو على کل شى ء قدیر).
اشاره به اینکه شرط اصلى (ولى ) دارا بودن قدرت است و قادر حقیقى او است .
و در آیه بعد چهارمین دلیل ولایت او را به این صورت شرح مى دهد: در هر چیز اختلاف کنید داورى و حکمش با خدا است و تنها او است که مى تواند به اختلافات شما پایان دهد (و ما اختلفتم فیه من شى ء فحکمه الى الله ).
آرى یکى از شؤ ون ولایت آن است که بتواند به اختلافات کسانى که تحت ولایت او هستند با داورى صحیحش پایان دهد، آیا بتها و شیاطینى که معبود واقع شده اند توانائى بر چنین کارى دارند؟ یا این کار مخصوص خداوندى است که هم حکیم و آگاه به طرق حل هرگونه اختلاف است ، و هم قادر است حکم و داورى خود را اجرا کند، پس ‍ خداوند عزیز و حکیم باید حاکم باشد نه غیر او.
گرچه بعضى از مفسران خواستهاند مفهوم (ما اختلفتم فیه من شى ء) را محدود به اختلاف در تاویل آیات متشابه ، یا فقط مخاصمات و اختلافات حقوقى بدانند، ولى مفهوم آیه گسترده است ، و هر گونه اختلافى چه در معارف الهى و عقائد، و چه در احکام تشریعى ، و چه در مسائل حقوقى و قضائى ، و یا غیر آن در میان انسانها روى دهد به حکم آنکه معلوماتشان محدود و ناچیز است باید از سرچشمه فیض ‍ علم حق و از طریق وحى برطرف گردد.
بعد از ذکر این دلائل مختلف بر انحصار مقام ولایت در ذات پاک خداوند از قول پیامبرش (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى گوید: (این است خداوند پروردگار من با این اوصاف کمالیه ) (ذلکم الله ربى ).
(و به همین دلیل من او را ولى و یاور خود برگزیدهام ، بر او توکل کردم
و به سوى او در مشکلات و گرفتاریها و لغزشها باز مى گردم ) (علیه توکلت و الیه انیب ).
قابل توجه اینکه جمله (ذلکم الله ربى ) اشاره به ربوبیت مطلقه خداوند یعنى مالکیت تواءم با تدبیر مى کند، و مى دانیم ربوبیت داراى دو شاخه است : شاخه تکوینى که به اداره نظام آفرینش باز مى گردد، و شاخه تشریعى که بیانگر احکام و وضع قوانین و ارشاد مردم وسیله سفیران الهى است .
و بر این اساس به دنبال آن ، دو مساءله (توکل ) و (انابه ) مطرح شده است ، که اولى واگذارى امور خویش در نظام تکوین به خدا است و دومى باز گشت ، در امور تشریعى به او است (دقت کنید).
آیه بعد مى تواند دلیل پنجمى بر ولایت مطلقه پروردگار باشد، یا دلیلى بر مقام ربوبیت و شایستگى او براى توکل و انابه ، مى فرماید: (او است که آسمانها و زمین را به وجود آورده است ) (فاطر السماوات و الارض ).
(فاطر) از ماده (فطر) (بر وزن سطر) در اصل به معنى شکافتن چیزى است ، در مقابل (قط) که به قول بعضى به معنى قطع عرضى است ، گوئى به هنگام آفرینش موجودات پرده تاریک عدم شکافته مى شود، و هستیها از آن بیرون مى آیند به همین مناسبت هنگامى که غلاف خوشه خرما شکافته مى شود و خوشه از آن سر بر مى آورد به آن (فطر) (بر وزن شتر) مى گویند.
البته منظور از آسمانها و زمین در اینجا تمام آسمانها و زمین و موجوداتى است که در آنها و میان آنها وجود دارد، چرا که خالقیت خداوند شامل همه
آنها است .
سپس به توصیف دیگرى از افعال او پرداخته مى گوید: (براى شما همسرانى از جنس خودتان قرار داد، و همچنین از چهارپایان جفتهائى آفرید، و شما را بدینوسیله تکثیر مى کند) (جعل لکم من انفسکم ازواجا و من الانعام ازواجا یذرؤ کم فیه ).
این خود یکى از نشانهاى بزرگ تدبیر پروردگار و ربوبیت و ولایت او است که براى انسانها همسرانى از جنس خودشان آفریده ، که از یکسو مایه آرامش روح و جان او هستند، و از سوى دیگر مایه بقاء نسل و تکثیر مثل و تداوم وجود او.
گرچه قرآن با توجه به خطاب (یذرؤ کم ) (شما انسانها را تکثیر مى کند) این معنى را در مورد انسان بیان داشته ، ولى ناگفته پیداست که این حکم از نظر تکثیر مثل در مورد چهارپایان و موجودات زنده دیگر نیز جارى است ، در واقع خداوند نخواسته است در یک خطاب جمع کند، و از مقام والاى او بکاهد، لذا خطاب را تنها به انسانها کرده ، تا حکم بقیه نیز به تبع انسانها روشن شود.
در توصیف سومى که در این آیه ذکر شده مى فرماید: (هیچ چیزى همانند او نیست ) (لیس کمثله شى ء).
این جمله در حقیقت پایه اصلى شناخت تمام صفات خدا است که بدون توجه به آن به هیچیک از اوصاف پروردگار نمى توان پى برد، زیرا خطرناکترین پرتگاهى که بر سر راه پویندگان طریق (معرفة الله ) قرار دارد همان پرتگاه
تشبیه است که خدا را در وصفى از اوصاف شبیه مخلوقاتش بدانند، این امر سبب مى شود که به (دره شرک ) سقوط کنند.
به تعبیر دیگر او وجودى است بى پایان و نامحدود از هر نظر و هر چه غیر او است محدود و متناهى است از هر نظر، از نظر عمر، قدرت ، علم ، حیات ، اراده ، فعل ، و خلاصه همه چیز، و این همان خط (تنزیه ) و پاک شمردن خداوند از نقائص ممکنات است .
به همین دلیل بسیارى از مفاهیمى که در مورد غیر خداوند ثابت است در مورد ذات پاک او اصلا معنى ندارد، فى المثل بعضى از کارها براى ما (آسان ) است و بعضى (سخت )، بعضى از اشیاء از ما (دور) است و بعضى (نزدیک ) بعضى از حوادث در (گذشته ) واقع شده و بعضى در (حال ) یا (آینده ) واقع مى شود، همچنین بعضى (کوچک ) است و بعضى (بزرگ ) چرا که وجود ما محدود است و با مقایسه موجودات دیگر با آن این مفاهیم پیدا مى شود، اما براى وجودى که از هر نظر بى نهایت است و ازل و ابد را همه در بر گرفته ، این معانى تصور نمى شود، دور و نزدیکى درباره او نیست ، همه نزدیکند، مشکل و آسانى وجود ندارد، همه آسان است ، آینده و گذشته اى نیست ، همه براى او حال است ، و قابل توجه اینکه درک این معانى نیاز به دقت و خالى کردن ذهن از آنچه به آن خو گرفته است مى باشد.
به همین دلیل مى گوئیم : شناخت اصل وجود خدا آسان است ، اما شناخت صفات او مشکل !
امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در نهج البلاغه مى فرماید: و ما الجلیل و اللطیف و الثقیل و الخفیف و القوى و الضعیف فى خلقه الا سواء (موجودات بزرگ و کوچک ، سنگین و سبک ، قوى و ضعیف ، همه در خلقتش یکسانند، و در برابر قدرت
او بى تفاوت ).
و در پایان آیه و بیان اوصاف دیگر ذات مقدسش مى گوید: (او شنوا و بینا است ) (و هو السمیع البصیر).
آرى او هم خالق است ، و هم مدبر، هم شنوا است و هم بینا، و در عین حال شبیه و نظیر و مانند ندارد، به همین دلیل باید تنها در سایه ولایت و ربوبیت او قرار گرفت ، و قید بندگى غیر او را از خود برداشت .
در آخرین آیه مورد بحث سخن از سه قسمت دیگر از صفات فعل و ذات پروردگار است که هر کدام مساله ولایت و ربوبیت او را در بعد خاصى نشان مى دهد:
نخست مى فرماید (کلیدهاى آسمانها و زمین در دست او است ) (له مقالید السماوات و الارض ).
بنابراین هر کس هر چه دارد از او است ، و هر چه مى خواهد باید از او بخواهد، نه تنها (کلیدها) بلکه (خزائن ) آسمانها و زمین نیز از آن او است (و لله خزائن السماوات و الارض ) (منافقون - 7).
(مقالید) جمع مقلید (بر وزن اقلید) به معنى کلید است ، و این کلمه در بسیارى از مواقع به صورت کنایه از تسلط کامل بر چیزى به کار مى رود، گفته مى شود کلید این کار در دست من است ، یعنى راه و برنامه و شرایط پیروزى آن همه در اختیار من قرار دارد و (درباره ریشه این لغت و ویژگیهاى آن بحث مشروحترى در ذیل آیه 63 سوره زمر در جلد 19 آورده ایم ).
در توصیف بعد که در حقیقت نتیجه اى است براى توصیف قبل ، مى افزاید: (روزى را براى هر کس بخواهد گسترش مى دهد و براى هر کس بخواهد تنگ
و محدود مى سازد) (یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر).
از آنجا که خزائن عالم در دست او است تمام رزق و روزیها نیز در قبضه قدرت او قرار دارد، و بر طبق مشیتش که از حکمت او سرچشمه مى گیرد و مصالح بندگان در آن ملحوظ است آن را تقسیم مى کند.
و از آنجا که بهره مند ساختن همه موجودات زنده از روزیها نیاز به علم و آگاهى از مقدار، احتیاجات و محل و سایر خصوصیات آنها دارد، در آخرین توصیف اضافه مى کند: (او به همه چیز دانا است ) (انه بکل شى ء علیم ).
درست همانند مطلبى که در آیه 6 سوره هود آمده است : و ما من دابة فى الارض الا على الله رزقها و یعلم مستقرها و مستودعها کل فى کتاب مبین : (هیچ جنبندهاى در زمین نیست مگر اینکه روزى او بر خدا است ، او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى داند، همه اینها در کتاب آشکارى ثبت است ).
و به این ترتیب در چهار آیه مورد بحث یازده وصف دیگر از اوصاف کمالیه پروردگار (اعم از اوصاف ذات و اوصاف فعل ) بیان شده است :
وصف ولایت مطلقه او، احیاى مردگان ، توانائى بر همه چیز، خالقیت آسمانها و زمین ، آفرینش همسران و تکثیر انسانها، عدم وجود مثل و مانند براى او، شنوا بودن ، بینا بودن ، سلطه بر خزائن آسمان و زمین ، رزاقیت ، و علم او به همه چیز.
صفاتى که از نظر بیان مکمل یکدیگر، و همه دلیلى بر ولایت و ربوبیت او و در نتیجه طریقى است براى اثبات توحید عبادت .
نکته ها:
1 - شناخت صفات خدا
از آنجا که علم و دانش ما بلکه تمام هستى ما محدود است هرگز نمى توانیم به کنه و حقیقت ذات خداوند که نامحدود است ، برسیم چرا که آگاهى از کنه چیزى به معنى احاطه بر او است ، چگونه موجود محدود مى تواند احاطه بر ذات نامحدودى پیدا کند، همچنین شناخت کنه (صفات ) خدا که عین ذات او است نیز براى موجود محدودى همچون ما امکان پذیر نیست .
بنابراین آنچه ما از ذات و صفات خدا مى دانیم یک علم اجمالى است ، و بیشتر بر محور آثارش دور مى زند.
از سوى دیگر چون الفاظ ما براى رفع نیازمندیهاى زندگى روزمره ما وضع شده ، هرگز نمى تواند بیانگر ذات و صفات نامحدود حق باشد، لذا الفاظ علم و قدرت و حیات و ولایت و مالکیت و سایر الفاظى که بیانگر صفات ثبوتیه و سلبیه او است رنگ دیگرى به خود مى گیرد، و اینجاست که گاه به تعبیراتى برخورد مى کنیم که در یک نظر سطحى متناقض و متضاد است ، اما با دقت روشن مى شود که همه بیانگر یک واقعیت است .
مثلا مى گوئیم خداوند هم (اول ) است و هم (آخر) هم (ظاهر) است و هم (باطن ) با همه چیز است اما همراه آنها نیست ، و جدا از همه چیز است اما بیگانه از آنها نیست .
البته اگر با معیار مفاهیم این الفاظ در موجودات محدود و ممکن سخن بگوئیم چیزى که اول است نمى تواند آخر باشد، و چیزى که ظاهر است نمى تواند باطن باشد، ولى هنگامى که این الفاظ را در افق ذات بى نهایت او مى اندیشیم مى بینیم همه با هم جمع است ، چرا که موجود نامتناهى در عین اول بودن آخر و در عین ظاهر بودن باطن است .
اینجاست که مى گوئیم مهم در شناخت اوصاف جمال و جلال او این است که به این حقیقت توجه داشته باشیم (هیچ چیز مثل او نیست ، و او نیز شبیه به هیچ چیز نیست ) (لیس کمثله شى ء).
امیر مؤ منان على (علیه السلام ) این حقیقت را به وضوح در خطبه هاى نهج البلاغه بازگو کرده است ، آنجا که مى فرماید: ما وحده من کیفه ، و لاحقیقته اصاب من مثله ، و لا ایاه عنى من شبهه ، و لا صمده من اشار الیه و توهمه :
(آنکس که براى او کیفیت قائل شود او را یکتا ندانسته ، و کسى که براى او مثل و مانندى قرار دهد به حقیقت ذاتش پى نبرده .
و هر کس او را شبیه چیزى بشمرد او را قصد نکرده .
و آنکس که به او اشاره کند یا در وهم و اندیشه خویش آورد او را از ابعاد منزه ندانسته )!.
در جاى دیگر مى فرماید: کل مسمى بالوحدة غیره قلیل : (هر چیز نام وحدت بر آن گذارده شود موجود کمى است ، جز او که وحدتش دلیل بر عظمت نامتناهى اوست ).
کوتاه سخن اینکه باید در باب صفات خدا همیشه با چراغ (لیس ‍ کمثله شى ء) (چیزى همانند او نیست ) حرکت کرد، و در پرتو (لم یکن له کفوا احد) (هیچکس همانند و شبیه او نیست ) به ذات پاکش ‍ نگریست ، و تعبیر (سبحان الله ) در عبادات و غیر عبادات اشاره اى به همین حقیقت است .
2 - یک نکته ادبى
با توجه به اینکه (کاف ) در جمله (لیس کمثله شى ء) کاف تشبیه است
و به معنى مثل مى آید جمله چنین معنى مى دهد: (همانند مثل او چیزى نیست ) این تکرار سبب شده که بسیارى از مفسران (کاف ) را زائده بدانند که معمولا براى تاءکید مى آید، و در کلمات فصحاء فراوان است .
ولى در اینجا تفسیر لطیفترى وجود دارد و آن اینکه گاه گفته مى شود: مثل تو از میدان حوادث فرار نمى کند، یعنى مثل تو با این شجاعت ، با این عقل و هوش و درایت نباید از میدان حوادث بگریزد (خلاصه کسى که اوصاف تو را دارد باید چنین و چنان باشد).
در آیه مورد بحث نیز معنى چنین مى شود: مثل خداوند با این اوصاف که ذکر شد، با این علم گسترده و قدرت عظیم و بى پایان و... همانندى نخواهد داشت .
این نکته نیز قابل توجه است که به گفته بعضى از ارباب لغت چند واژه داریم که همه معنى مثل را مى رساند، اما هیچکدام جامعیت مفهوم آن را ندارد:
(ند) (بر وزن ضد) در جائى گفته مى شود که فقط منظور شباهت در جوهر و ماهیت است .
(شبه ) در جائى که تنها سخن از کیفیت در میان است .
(مساوى ) تنها در موردى گفته مى شود که بحث از کمیت است .
(شکل ) در جائى به کار مى رود که قدر و مساحت مطرح است .
ولى (مثل ) مفهوم گسترده و عامى دارد که همه این مفاهیم در آن جمع است ، لذا هنگامى که خداوند اراده مى کند هرگونه شبیه و نظیر را از ذات خود نفى کند مى فرماید (لیس کمثله شى ء).
3 - چند یادآورى درباره روزى بخشى خداوند
الف - معیار گستردگى و تنگى روزى - هرگز نباید تصور کرد که وسعت رزق دلیل بر محبت خداوند، و یا تنگى معیشت دلیل بر خشم و غضب او است ، زیرا خداوند گاه انسان را به وسعت روزى آزمایش مى کند، و اموال سرشارى در اختیار او قرار مى دهد، و گاه با تنگى معیشت میزان مقاومت و پایمردى او را روشن مى سازد، و آنها را از این طریق پرورش مى دهد.
گاه ثروت زیاد مایه بلا و عذاب جان صاحبان آنهاست ، و هرگونه آرامش ‍ و استراحت را از آنها مى گیرد چنانکه قرآن مجید در آیه 55 سوره توبه مى گوید: فلا تعجبک اموالهم و لا اولادهم انما یرید الله لیعذبهم بها فى الحیاة الدنیا و تزهق انفسهم و هم کافرون : (فزونى اموال و اولاد آنها تو را در شگفتى فرو نبرد، خدا مى خواهد آنان را به این وسیله در زندگى دنیا مجازات کند و در حال کفر بمیرند)!
در جاى دیگر مى گوید: ایحسبون انما نمدهم به من مال و بنین نسارع لهم فى الخیرات بل لا یشعرون : (آیا آنها چنین مى پندارند که اموال و فرزندانى را که به آنان داده ایم براى این است که درهاى خیرات را به رویشان بگشائیم ، چنین نیست ، آنها نمى فهمند) (مومنون - 55 - 56).
ب - تقدیر روزى تضادى با تلاشها ندارد - نباید از آیاتى که در زمینه تقدیر و اندازه گیرى روزى به وسیله پروردگار آمده چنین استنباط کرد که تلاشها و کوششها نقشى در این زمینه ندارد، و اینها را بهانه تنبلى و فرار از زیر بار مسؤ لیتها و مجاهدتها در مقیاس فرد و اجتماع قرار داد، که این پندار بر ضد آیات فراوانى از قرآن مجید است که سعى و کوشش و تلاش را معیار موفقیتها شمرده است .
هدف این است که با تمام تلاشها و کوششها باز به روشنى مى بینیم دست
دیگرى نیز در کار است که گاه نتیجه تلاشها بر باد مى رود و گاه به عکس ، تا مردم فراموش نکنند در پشت عالم اسباب دست قدرت مسبب الاسباب کار مى کند و در هر حال محرومیتهاى ناشى از تنبلى و سستى را هرگز نباید به حساب تقسیم روزى از ناحیه خداوند گذارد، چرا که خود فرموده روزى را به تناسب تلاشها وسعت مى دهم .
ج - روزى تنها به معنى مواهب مادى نیست - روزى معنى وسیعى دارد که روزیهاى معنوى را نیز در بر مى گیرد، بلکه روزى اصلى همین روزى معنوى است ، در دعاها تعبیر به رزق در مورد روزیهاى معنوى بسیار به کار رفته است ، در مورد حج مى گوئیم : الهم ارزقنى حج بیتک الحرام .
در مورد و توفیق اطاعت و دورى از معصیت آمده : الهم ارزقنى توفیق الطاعة و بعد المعصیة ...
در دعاهاى روزه ماه رمضان مى خوانیم اللهم ارزقنى فیه طاعة الخاشعین (دعاى روز 15) و همچنین در مواهب معنوى دیگر.
د - قرآن و اسباب فزونى روزى : قرآن چند امر را معرفى کرده که خود درسى سازنده براى تربیت انسان است ، در یکجا مى گوید: لئن شکرتم لازیدنکم (هرگاه شکر نعمتها را بجا آورید (و آن را در مصرف واقعى صرف کنید) نعمت را بر شما افزون مى کنم ) (ابراهیم - 7).
در جاى دیگر مردم را به تلاش دعوت کرده ، مى گوید هو الذى جعل لکم الارض ذلولا فامشوا فى مناکبها و کلوا من رزقه (او کسى است که زمین را تسلیم و خاضع در برابر شما قرار داد تا بر پشت آن راه روید و از رزق آن استفاده کنید) (ملک - 15).
در جاى دیگر تقوى و درستکارى را معیار گشایش روزى قرار داده مى فرماید و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض
(هرگاه مردم روى زمین ایمان آورند و تقوا پیشه کنند برکات آسمان و زمین را به روى آنها مى گشائیم ) (اعراف - 96).
ه - تنگى رزق و مسائل تربیتى : گاه تنگى رزق به خاطر جلوگیرى از طغیان مردم است ، چنانکه در آیه 27 شورى (همین سوره ) مى خوانیم : و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الارض :
(هر گاه خداوند روزى را بر مردم گشاده دارد راه ظلم و طغیان پیش ‍ مى گیرند)!
ز - قرآن تاءکید دارد که انسانها روزى بخش خود را تنها خدا بدانند و از غیر او تقاضا نکنند، و به دنبال این ایمان و توکل بر نیرو و تلاش وسعى خود متکى باشند در آیه 3 فاطر آمده است : هل من خالق غیر الله یرزقکم من السماء و الارض : (آیا خالقى غیر از خدا وجود دارد که شما را از آسمان و زمین روزى دهد) و در آیه 17 عنکبوت مى خوانیم : فابتغوا عندالله الرزق : (تنها روزى را نزد خدا بجوئید). و به این ترتیب روح بى نیازى و ترک وابستگى و اباى نفس را در انسانها زنده مى کند.
در مورد تقسیم ارزاق و تلاش براى زندگى و اسباب و سرچشمه هاى روزى بحثهاى مشروحى در جلد 11 صفحه 310 به بعد ( ذیل آیه 71 نحل ) و در جلد 9 صفحه 18 به بعد (ذیل آیه 6 - هود) داشتیم .
آیه و ترجمه


شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا و الذى اءوحینا إ لیک و ما وصینا به إ برهیم و موسى و عیسى اءن اءقیموا الدین و لاتتفرقوا فیه کبر على المشرکین ما تدعوهم إ لیه الله یجتبى إ لیه من یشاء و یهدى إ لیه من ینیب (13)
و ما تفرقوا إ لا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم و لو لا کلمة سبقت من ربک إ لى اءجل مسمى لقضى بینهم و إ ن الذین اءورثوا الکتاب من بعدهم لفى شک منه مریب (14)


ترجمه :

13 - آئینى را براى شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود، و آنچه را بر تو وحى فرستادیم و به ابراهیم و موسى و عیسى سفارش نمودیم که دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید. خداوند هر کس را بخواهد بر مى گزیند، و کسى را که به سوى او باز گردد هدایت مى کند.
14 - آنها پراکنده نشدند مگر بعد از علم و آگاهى ، و این تفرقه جوئى بخاطر انحراف از حق بود (و عداوت و حسد) و اگر فرمانى از سوى پروردگارت صادر نشده بود
که آنها تا سر آمد معینى زنده و آزاد باشند خداوند در میان آنها داورى مى کرد و کسانى که بعد از آنها وارثان کتاب شدند از آن در شک و تردیدند، شکى تواءم با بدبینى و سوء ظن .
تفسیر:
آئین تو عصاره آئین همه انبیاست
از آنجا که بسیارى از بحثهاى این سوره در برابر مشرکان است و در آیات قبل نیز از همین موضوع سخن به میان آمده ، آیات مورد بحث این حقیقت را روشن مى سازد که دعوت اسلام به توحید دعوت تازه اى نیست ، دعوت تمام پیامبران الوالعزم است ، نه تنها اصل توحید بلکه تمام اصول دعوت انبیا در مسائل بنیادى در همه ادیان آسمانى یکى بوده است .
مى فرماید: (خداوند آئینى را براى شما تشریع کرد که به نخستین پیامبر اولوالعزم نوح توصیه کرده بوده ) (شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا).
(همچنین آنچه را بر تو وحى فرستادیم ، و ابراهیم و موسى و عیسى را به آن سفارش کردیم ) (و الذین اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسى و عیسى ).
و به این ترتیب آنچه در شرایع همه انبیا بوده و در شریعت تو است و (آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى )!
تعبیر (من الدین ) نشان مى دهد که هماهنگى شرایع آسمانى تنها در مساءله توحید و یا اصول عقائد نیست ، بلکه مجموعه دین الهى از نظر اساس و ریشه همه جا یکى است ، هر چند تکامل جامعه انسانى ایجاب مى کند که تشریعات و قوانین فرعى هماهنگ با تکامل انسانها رو به تکامل رود تا به حد نهائى و خاتم ادیان رسد.
به همین دلیل در آیات دیگر قرآن شواهد فراوانى وجود دارد که نشان مى دهد اصول کلى عقائد و قوانین و وظایف در همه ادیان یکسان بوده .
مثلا در شرح حال بسیارى از انبیا در قرآن مجید مى خوانیم که نخستین دعوتشان این بود یا قوم اعبدوا الله .
و در جاى دیگر مى خوانیم و لقد بعثنا فى کل امة رسولا ان اعبدوا الله : (ما در هر امتى رسولى را فرستادیم تا به مردم بگویند خداوند یگانه را پرستش کنید).
انذار به رستاخیز نیز در دعوت بسیارى از انبیا آمده است (انعام 130، اعراف 59، شعراء 135، طه 15، مریم 31).
موسى و عیسى و شعیب (علیه السلام ) از نماز سخن مى گویند (طه 14، مریم 31 هود 87) ابراهیم دعوت به حج مى کند (حج 27).
و روزه در همه اقوام پیشین بوده است (بقره 183).
لذا در دنباله آیه به عنوان یک دستور کلى به همه این پیامبران بزرگ مى افزاید: (به همه آنها توصیه کردیم که دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید) (ان اقیموا الدین و لا تتفرقوا فیه ).
توصیه به دو امر مهم : نخست برپا داشتن آئین خدا در همه زمینه ها (نه تنها عمل کردن بلکه اقامه و احیاى آن ).
دوم پرهیز از بلاى بزرگ ، یعنى تفرقه و نفاق در دین .
و به دنبال آن مى افزاید: (هر چند این دعوت شما، بر مشرکان سخت گران است ) (کبر على المشرکین ما تدعوهم الیه ).
آنها بر اثر جهل و تعصب سالیان دراز آنچنان به شرک و بت پرستى خو گرفته اند و در اعماق وجودشان حلول کرده که دعوت به توحید مایه وحشت آنها است ، بعلاوه در شرک منافع نامشروع سران مشرکان محفوظ است ، در حالى که
توحید مایه قیام مستضعفان مى گردد و جلو هواپرستیها و مظالم آنها را مى گیرد.
ولى با این حال همانگونه که گزینش پیامبران به دست خدا است ، هدایت مردم نیز به دست او است (خداوند هر کس را بخواهد بر مى گزیند، و کسى را که به سوى او باز گردد هدایت مى کند) (الله یجتبى الیه من یشاء و یهدى الیه من ینیب ).
در این آیه نکته هائى است که باید به آن توجه داشت :
1 - (شرع ) از ماده (شرع ) (بر وزن زرع ) در اصل به معنى راه روشن است ، راه ورود به نهرها را نیز (شریعه ) مى گویند، سپس این کلمه در مورد ادیان الهى و شرایع آسمانى به کار رفته ، چرا که راه روشن سعادت در آن است ، و طریق وصول به آب حیات ایمان و تقوى و صلح و عدالت است .
و از آنجا که آب مایه پاکیزگى و طهارت و حیات است این واژه تناسب روشنى با آئین الهى که از نظر معنوى همین کارها را با روح و جان انسان و جامعه انسانیت مى کند دارد.
2 - در این آیه تنها به پنج تن از پیامبران خدا اشاره شده (نوح و ابراهیم و موسى عیسى و محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چرا که پیامبران اولو العزم یعنى صاحبان دین و آئین جدید تنها این پنج تن هستند، و در حقیقت آیه اشاره اى است به انحصار پیامبران صاحب شریعت در این پنج نفر.
3 - در آغاز از نوح یاد شده ، چرا که نخستین شریعت یعنى آئینى که داراى همه گونه قوانین عبادى و اجتماعى بود از او آغاز گشت و پیامبران پیش از او برنامه و دستورات محدودى داشتند.
و به همین دلیل در قرآن و روایات اسلامى سخنى از کتب آسمانى قبل از نوح نیامده است .
4 - قابل توجه اینکه در ذکر این پنج تن نخست از نوح (علیه السلام ) سخن به میان آمده ، سپس از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و بعد از ابراهیم (علیه السلام ) و موسى (علیه السلام ) و عیسى (علیه السلام ) این ترتیب بندى به خاطر این است که نوح به خاطر آغازگر بودنش در آغاز قرار گرفته ، و پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بخاطر عظمتش بلافاصله بعد از او و دیگران به ترتیب زمان ظهور بعد از آنها.
5 - این نکته نیز قابل توجه است که در مورد پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تعبیر به اوحینا الیک (وحى بر تو فرستادیم ) مى کند، اما درباره سایرین تعبیر به (توصیه ) شده است ، شاید این تفاوت تعبیر براى اهمیت اسلام نسبت به سایر ادیان آسمانى است .
6 - در پایان آیه ، در مورد چگونگى گزینش پیامبران تعبیر به (من یشاء) (هر کس را بخواهد) که اشاره سر بسته اى است به شایستگیهاى وجودى رسولان الهى .
اما در مورد امتها تعبیر به (من ینیب ) (کسى که به سوى خدا بازگردد، و از گناه توبه کند و از در اطاعت در آید) تا معیار هدایت الهى و شرایط آن براى همگان روشن گردد و راه وصول به دریاى رحمتش را بیابند.
در حدیث قدسى آمده است : من تقرب منى شبرا تقربت منه ذراعا و من اءتانى یمشى ، اتیته هرولة : (کسى که یک وجب به سوى من آید من یک ذراع به سوى او مى روم ، و کسى که آهسته به سوى من بیاید من شتابان به سوى او مى روم )!.

این احتمال نیز در تفسیر جمله اخیر داده شده است که (اجتباء) و گزینش مخصوص انبیا نیست ، بلکه تمام بندگان خالص و مخلص را که داراى مقام والاى الهى بودند شامل مى گردد.
و از آنجا که یکى از دو رکن دعوت انبیاى اولوالعزم عدم تفرقه در دین است و مطمئنا همه آنها روى این مساءله تبلیغ کردند، این سؤ ال پیش ‍ مى آید پس سرچشمه اینهمه اختلافات مذهبى از کجا است ؟
آیه بعد به پاسخ این سؤ ال پرداخته ، سرچشمه اصلى اختلافات دینى را چنین بیان مى کند: (آنها راه تفرقه را پیش نگرفتند مگر بعد از آنکه اتمام حجت بر آنها شد، و علم و آگاهى کافى به آنها رسید، و این تفرقه جوئى به خاطر حب دنیا و ریاست و ظلم و حسد و عداوت بود) (و ما تفرقوا الا من بعد ما جائهم العلم بغیا بینهم ).
آرى دنیا پرستان ستمگر، و حسودان کینه توز، در برابر آئین یکپارچه انبیا قیام کردند، و هر گروهى را به راهى نمودند، تا پایه هاى ریاست خود را تقویت کنند، و منافع دنیاى خویش را تاءمین نمایند، و حسادتها و عداوتهاى خود را با مؤ منان راستین و مکتب انبیا آشکار سازند، ولى تمام اینها بعد از اتمام حجت بود.
به این ترتیب سرچشمه اختلافهاى مذهبى جهل و بیخبرى نبود، بلکه بغى و ظلم و انحراف از حق و اعمال نظرهاى شخصى بود.
(دانشمندان دنیا طلب ) و (عوامهاى متعصب و کینه توز) دست به دست هم دادند و این اختلافات را بنیان نهادند.
این آیه پاسخ روشنى است به آنها که مى گویند مذهب در میان بشر ایجاد اختلاف کرده ، و خونریزیهاى فراوانى در طول تاریخ ببار آورده است ، زیرا اگر
دقت شود مذهب همیشه عامل وحدت و یکپارچگى در محیط خود بوده (همانگونه که در مورد اسلام و قبایل حجاز و حتى اقوام خارج از جزیره عرب تحقق یافت و به اختلافات پایان و امت واحدى ساخت ).
ولى سیاستهاى استعمارى در میان مردم تفرقه ایجاد کرد، به اختلافات دامن زد، و مایه خونریزى شد، افزودن سلیقه هاى شخصى و تحمیل آن بر مذاهب آسمانى خود یک عامل بزرگ دیگر تفرقه بود که آنهم از (بغى ) مایه مى گرفت .
(بغى ) به گونهاى که در ریشه اصلى لغوى آن ذکر کرده اند (درخواست تجاوز و انحراف از خط میانه و تمایل به افراط و تفریط) است ، خواه به این درخواست جامه عمل پوشیده شود یا نه ، گاه در کمیت چیزى است ، و گاه در کیفیت ، و به همین مناسبت غالبا به معنى ظلم و ستم به کار مى رود.
گاهى نیز به معنى هر گونه (طلب و تقاضا) هر چند امر خوب و شایسته اى باشد آمده است .
لذا (راغب ) در (مفردات ) (بغى ) را به دو شعبه تقسیم مى کند شعبه (ممدوح ) و (مذموم ) که اولى تجاوز از حد عدالت و رسیدن به احسان و ایثار، و تجاوز از واجبات و رسیدن به مستحبات است ، و دومى تجاوز از حق و تمایل به باطل است .
سپس قرآن مى افزاید: (اگر فرمانى از سوى پروردگار تو صادر نشده بود که آنها تا سر آمد معینى زنده و آزاد باشند خداوند در میان آنها داورى مى کرد، طرفداران باطل را نابود مى ساخت و پیروان حق را پیروز) (و لو لا کلمة سبقت من ربک الى اجل مسمى لقضى بینهم ).
آرى دنیا سراى آزمون و پرورش و تکامل است ، و این بدون آزادى عمل امکان پذیر نیست ، این فرمان تکوینى خداوند است که از آغاز خلقت انسان
بوده و دگرگونى در آن راه ندارد، این طبیعت زندگى دنیا است ، ولى از امتیازات سراى آخرت حل تمام این اختلافات و رسیدن انسانیت به یکپارچگى کامل است لذا از قیامت تعبیر به (یوم الفصل ) شده است .
و در آخرین جمله به توضیح حال کسانى مى پردازد که بعد از این گروه بر سر کار آمدند، گروهى که عهد پیامبران را درک نکردند، و زمانى چشم گشودند که نفاق افکنان و تفرقه اندازان فضاى جامعه بشریت را با اعمال شیطنت آمیز خود تیره و تار کرده بودند، و آنها نتوانستند به خوبى حق را دریابند.
مى فرماید: (کسانى که بعد از آنها وارثان کتب آسمانى شدند از آن در شک و تردیدند، شکى توام با بدبینى و سوء ظن )! (و ان الذین اورثوا الکتاب من بعد هم لفى شک منه مریب ).
در حقیقت معنى (ریب ) این قید را نیز ذکر کرده اند: به شکى گفته مى شود که سرانجام بعد پرده از روى آن برداشته شود و به حقیقت تبدیل گردد، شاید این امر اشاره به ظهور پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با دلائل روشن باشد که آثار شک و ریب را از دلهاى حق طلبان زدود.
نکته :
در تفسیر على بن ابراهیم از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده است که در تفسیر آیه شرع لکم من الدین فرمود: مخاطب در جمله (ان اقیموا الدین ) امام است ، و جمله (لا تتفرقوا فیه ) کنایه از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) است .
بدیهى است منظور انحصار دین در ولایت على (علیه السلام ) نمى باشد، بلکه هدف بیان این حقیقت است که مساءله ولایت امیر مؤ منان على (علیه السلام ) نیز از ارکان دین به شمار مى رود.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت