تفسیرنمونه سوره فصَلت(سجده) (قسمت3)

آیه و ترجمه


ما یقال لک إ لا ما قد قیل للرسل من قبلک إ ن ربک لذو مغفرة و ذو عقاب الیم (43)
و لو جعلناه قرانا اعجمیا لقالوا لوالا فصلت ایاته اعجمى و عربى قل هو للذین امنوا هدى و شفاء و الذین لا یومنون فى اذانهم وقر و هو علیهم عمى اولئک ینادون من مکان بعید (44)
و لقد اتینا موسى الکتاب فاختلف فیه و لو لا کلمة سبقت من ربک لقضى بینهم و إ نهم لفى شک منه مریب (45)
من عمل صلحا فلنفسه و من اساء فعلیها و ما ربک بظلم للبعید (46)


ترجمه :

43 - نسبتهاى ناروائى که به تو مى دهند همان است که به پیامبران قبل از تو نیز داده شده ، پروردگار تو داراى مغفرت و مجازات دردناکى است .
44 - هر گاه آن را قرآنى عجمى قرار مى دادیم حتما مى گفتند: چرا آیاتش روشن نیست ؟ آیا قرآن عجمى از پیغمبرى عربى درست است ؟ بگو: این براى کسانى که ایمان آورده اند هدایت و درمان است ، ولى کسانى که ایمان نمى آورند گوشهایشان سنگین است ، گوئى نابینا هستند و آن را نمى بینند، آنها همچون کسانى هستند که از راه دور صدا زده مى شوند.
45 - ما به موسى کتاب آسمانى دادیم ، سپس در آن اختلاف شد، و اگر فرمانى از ناحیه پروردگار تو در این زمینه صادر نشده بود (که باید به آنها مهلت داد تا اتمام حجت شود) در میان آنها داورى مى شد (و مشمول عذاب الهى مى گشتند) ولى آنها هنوز در کتاب تو شک و تردید دارند.
46 - کسى که عمل صالحى بجا آورد نفعش براى خود او است و هر کس ‍ بدى کند به خویشتن بدى کرده ، و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمى کند.
تفسیر:
قرآن هدایت است و درمان
از آنجا که کفار مکه شدیدترین مبارزه را با آئین اسلام و شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آغاز کرده بودند و آیات گذشته از الحاد آنها در دلائل توحید و کفر و تکذیبشان نسبت به آیات الهى خبر مى داد، در نخستین آیه مورد بحث به عنوان تسلى خاطر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و آموختن درس استقامت و پایمردى به همه مسلمین که در فشار دشمنان قرار مى گیرند، مى فرماید: (نسبتهاى ناروائى که به تو داده مى شود همانست که به پیامبران پیش از تو داده شد) (ما یقال لک الا ما قد قیل للرسل من قبلک ).
اگر مجنون و ساحرت مى خوانند، به پیامبران بزرگ پیشین همین نسبتها را دادند، و اگر دروغگویت مى نامند آنها نیز از این نسبت در امان نبودند،
خلاصه نه دعوت تو به سوى آئین توحید و حق مطلب تازه اى است ، و نه تهمت و تکذیب آنها، محکم بایست و به این سخنان اعتنا مکن و دعوت توحید را تداوم بخش و بدان خدا با تو است .
بعضى از مفسران احتمال داده اند که منظور از این جمله این است که سخنانى که از سوى خدا به تو گفته مى شود همان سخنانى است که به انبیاى پیشین گفته شد
ولى با توجه به جمله بعد و آیات آینده تفسیر اول صحیحتر به نظر مى رسد.
سپس در پایان آیه مى افزاید: (پروردگار تو داراى مغفرت و آمرزش و هم داراى مجازات دردناک است ) (ان ربک لذو مغفرة و ذو عقاب الیم ).
رحمت و آمرزش براى آنها که پذیرا شوند، و عذاب الیم براى آنها که تکذیب کنند و تهمت زنند و به مخالفت برخیزند.
این جمله در حقیقت بشارت و تشویقى است براى مؤ منان و انذار و تهدیدى است براى کافران .
مقدم داشتن (مغفرت ) بر (عقاب ) همانند موارد دیگر دلیل بر پیشى گرفتن رحمت بر غضب است ، چنانکه در دعا آمده یا من سبقت رحمته غضبه .
در آیه بعد سخن از بهانه جوئى این افراد لجوج به میان آورده و پاسخ یکى از این بهانه هاى عجیب را مطرح مى کند و آن اینکه آنها مى گفتند: چرا قرآن به لسان عجم نازل نشده است تا ما براى آن اهمیت بیشترى قائل باشیم و غیر عرب
نیز از آن بهره گیرند، ظاهرا هدفشان این بود که توده مردم از آن چیزى نفهمند و نیازى به آن نباشد که به آنها بگویند لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فیه (به این قرآن گوش فرا ندهید و با سخنان لغو و باطل آن را از اثر بیندازید) (چنانکه در آیات قبل آمده بود).
اینجاست که قرآن در پاسخ آنها مى گوید: (هرگاه ما آن را قرآنى عجمى قرار مى دادیم حتما مى گفتند: چرا آیاتش روشن نیست ؟ چرا پیچیده است ؟ و ما از آن سر در نمى آوریم )! (و لو جعلناه قرانا اعجمیا لقالوا لو لا فصلت آیاته ).
سپس اضافه مى کردند: راستى عجیب است قرآنى عجمى از پیغمبرى عربى (اءاءعجمى و عربى ).
یا مى گفتند: (کتابى است عجمى براى امتى عربى )؟
و اکنون که نیز به زبان عربى نازل شده ، و همگان به خوبى مفاهیم آن را درک مى کنند و به عمق پیام و دعوت قرآن مى رسند، باز فریاد مى زنند: گوش به این قرآن ندهید و با جار و جنجال و سخنان لغو و باطل مردم را از شنیدن آن باز دارید.
خلاصه آنها بیمار دلانى هستند که هر طرحى ریخته شود و هر برنامه اى پیاده گردد به آن ایرادى مى کنند، و بهانه اى مى تراشند، اگر عربى باشد سحر و افسونش مى خوانند، و اگر عجمى باشد نامفهومش مى شمرند، و اگر مخلوطى از الفاظ عربى و عجمى باشد ناموزونش معرفى مى کنند!
باید توجه داشت که (اءعجمى ) از ماده (عجمة ) (بر وزن لقمه ) به معنى عدم فصاحت و ابهام در سخن است ، و (عجم ) را به غیر عرب مى گویند چرا که زبان آنها را به خوبى نمى فهمند، و (اعجم ) به کسى گفته مى شود که مطالب را خوب ادا نمى کند (خواه عرب باشد یا غیر عرب ).
بنابراین واژه (اعجمى ) همان (اعجم ) است که با یاء نسبت تواءم شده .
سپس قرآن خطاب به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى افزاید: بگو این کتاب آسمانى براى کسانى که ایمان آورده اند مایه هدایت و درمان است (قل هو للذین آمنوا هدى و شفاء).
(اما کسانى که ایمان نمى آورند گوشهایشان سنگین است ) و آن را درک نمى کنند (و الذین لایومنون فى آذانهم وقر).
(و بر اثر نابینائى آن را نمى بینند) (و هو علیهم عمى ).
درست مثل کسانى هستند که آنها را از راه دور صدا مى زنند) (اولئک ینادون من مکان بعید).
و معلوم است چنین کسانى نه مى شنوند و نه مى بینند!
آرى براى پیدا کردن راه ، و رسیدن به مقصد، تنها وجود نور کافى نیست ، چشم بینا نیز لازم است ، همچنین براى تعلیم یافتن تنها وجود مبلغ دانشمند و فصیح کفایت نمى کند، گوش شنوائى نیز باید باشد.
در لطافت دانه هاى باران و تاءثیر حیاتبخش آن شک نیست ، اما (در باغ سبزه
روید و در شوره زار خس ).
آنها که با روح حق طلبى به سراغ قرآن مى آمدند هدایت و شفا از آن مى یافتند، بیماریهاى اخلاقى و روحى آنها در شفا خانه قرآن درمان مى شد، سپس بار سفر را مى بستند و در پرتو نور هدایت قرآن با سرعت به سوى کوى دوست حرکت مى کردند.
اما لجوجان متعصب ، و دشمنان حق و حقیقت ، و آنها که از قبل تصمیم خودشان را بر مخالفت انبیا گرفته بودند چه بهره اى مى توانستند از آن بگیرند؟ آنها همچون کوران و کرانى بودند که در نقطه دور دستى قرار داشتند، آنها گرفتار ناشنوائى و نابینائى مضاعف بودند، هم از نظر ابزار دید و شنود و هم از نظر بعد مکان !
بعضى از مفسران نقل کرده اند که اهل لغت براى کسى که مى فهمد مى گویند: انت تسمع من قریب (تو از نزدیک مى شنوى ) و براى کسى که نمى فهمد مى گویند انت تنادى من بعید (تو از دور صدا زده مى شوى که اگر همهمه اى بشنوى مفهوم مطالب را درک نمى کنى ).
در اینکه چگونه قرآن مایه شفا و درمان دردهاى جانکاه انسانها است بحث مشروحى ذیل آیه 82 سوره اسراء آورده ایم (جلد 12 صفحه 236 به بعد).
در آیه بعد براى تسلى خاطر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منان نخستین مى فرماید: از انکار و لجاجت و بهانه جویى این قوم خیره سر نگران مباش ، این سابقه طولانى دارد (ما به موسى کتاب آسمانى دادیم ، و در آن اختلاف شد، بعضى پذیرا گشتند و بعضى از در انکار در آمدند) (و لقد آتینا موسى الکتاب فاختلف فیه ).
و اگر مشاهده مى کنى ما در مجازات این دشمنان لجوج تعجیل نمى کنیم
به خاطر این است که مصالح تربیتى ایجاب مى کند آنها آزاد باشند، و تا آنجا که ممکن است اتمام حجت شود، (و اگر فرمانى از ناحیه پروردگارت در این زمینه صادر نشده بود در میان آنها داورى مى شد)، و مجازات الهى به سرعت دامانشان را مى گرفت (و لو لا کلمة سبقت من ربک لقضى بینهم ).
این فرمان الهى بر اساس مصالح هدایت انسانها و اتمام حجت بوده ، و این سنت در میان تمام اقوام گذشته جارى شده و درباره قوم تو نیز جارى است .
ولى آنها هنوز این حقیقت را باور نکرده اند و در قرآن تو شک و تردید دارند، شکى آمیخته با سوء ظن و بدبینى (و انهم لفى شک منه مریب ).
(مریب ) از ماده (ریب ) به معنى شکى است که آمیخته با بدبینى و سوءظن و اضطراب باشد، بنابراین مفهوم جمله این مى شود که مشرکان نه تنها در سخنان تو تردید دارند بلکه مدعى هستند که قرائن خلاف که مایه بدبینى است نیز در آن موجود است !
بعضى از مفسران احتمال داده اند که جمله اخیر درباره یهود و کتاب موسى است ، یعنى این قوم هنوز در تورات شک و تردید دارند، اما این معنى بعید به نظر مى رسد، و ظاهر همان تفسیر اول است .
در آخرین آیه مورد بحث یک قانون کلى را که قرآن بارها روى آن تاءکید کرده در ارتباط با اعمال انسانها بیان مى کند، که تکمیلى است بر بحث گذشته در زمینه بهره گیرى مؤ منان از قرآن ، و محروم ماندن افراد بى ایمان از این سرچشمه فیض الهى .
مى فرماید: (هر کسى عمل صالحى انجام دهد نفعش براى خود او است ،
و هر کسى بدى کند به خویشتن بدى کرده ، و پروردگار تو به بندگان هرگز ظلم و ستم نمى کند) (من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها و ما ربک بظلام للعبید).
بنابراین اگر آنها به این کتاب و این آئین بزرگ ایمان نیاورند نه بخداوند زیانى مى رسانند، و نه به تو، چرا که خوبیها و بدیها همه به صاحبانش باز مى گردد و آنها هستند که میوه شیرین یا تلخ اعمال خویش را مى چینند.
نکته ها:
1 - اختیار و عدالت
جمله (و ما ربک بظلام للعبید) دلیل روشنى است بر مساءله اختیار، و آزادى اراده ، و بیانگر این حقیقت است که خداوند نه بى جهت کسى را کیفر مى دهد، و نه بر مجازات کسى بدون دلیل مى افزاید، برنامه او عدالت محض است ، چرا که سرچشمه ظلم ، کمبودها و نقصانها، جهل و ناآگاهى ، و یا هواى نفس است ، و ذات پاک او از همه این امور منزه مى باشد.
تعبیر به (ظلام ) که صیغه مبالغه و به معنى (بسیار ظلم کننده ) است ، در اینجا و در بعضى دیگر از آیات قرآن ممکن است اشاره به این باشد که مجازات بى دلیل از سوى خداوند بزرگ همیشه مصداق ظلم بسیار خواهد بود، چرا که از او هرگز چنین انتظارى نیست .
بعضى نیز گفته اند که چون او بندگان فراوانى دارد اگر بر هر کس مختصر ستمى کند مصداق (ظلام ) خواهد بود (این دو تفسیر با هم منافاتى ندارد).
به هر حال قرآن ، در این آیات بینات خود قلم بطلان بر مکتب جبر را که مایه اشاعه فساد، و امضاى انواع زشتیها، و نفى هر گونه تعهد و مسئولیت است مى کشد، همگان را در برابر اعمالشان مسئول مى شمرد، و نتائج اعمال هر کس
را در درجه اول متوجه خود او مى داند.
لذا در حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) مى خوانیم که یکى از یارانش سؤ ال کرد:
هل یجبر الله عباده على المعاصى : (آیا خداوند بندگان را بر گناه مجبور مى کند)؟
فقال : لا، بل یخیرهم و یمهلهم حتى یتوبوا.
فرمود: (نه بلکه آنها را آزاد مى گذارد و مهلت مى دهد تا از گناه خویش ‍ توبه کنند).
مجددا سؤ ال مى کند: هل کلف عباده ما لا یطیقون ؟ (آیا بندگان خود را تکلیف مالایطاق مى کند)؟
امام (علیه السلام ) فرمود: کیف یفعل ذلک و هو یقول : (و ما ربک بظلام للعبید): (چگونه چنین کارى را مى کند در حالى که خودش ‍ فرموده : پروردگار تو به بندگان ظلم و ستم روا نمى دارد)؟
سپس امام (علیه السلام ) افزود: پدرم موسى بن جعفر (علیه السلام ) از پدرش جعفر بن محمد (علیهماالسلام ) چنین نقل فرمود: من زعم ان الله یجبر عباده على المعاصى او یکلفهم ما لا یطیقون فلا تاکلوا ذبیحته ، و لا تقبلوا شهادته ، و لا تصلوا ورائه ، و لا تعطوه من الزکاة شیئا: (کسى که گمان کند خداوند بندگان را مجبور بر گناه مى کند، یا تکلیف ما لایطاق مى نماید، از گوشت حیوانى که او ذبح مى کند نخورید، شهادتش را نپذیرید، پشت سرش نماز نخوانید و از زکات نیز چیزى به او ندهید)! (خلاصه احکام اسلام را بر او جارى نکنید).
حدیث فوق ضمنا اشاره اى است به این نکته ظریف که مکتب جبر سر از (تکلیف به ما لایطاق ) در مى آورد، چرا که اگر انسان از یکسو مجبور به گناه
باشد، و از سوى دیگر او را از آن نهى کنند مصداق روشن تکلیف به ما لایطاق است .
2 - گناه و سلب نعمت
امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى فرماید: و ایم الله ! ما کان قوم قط فى غض نعمة من عیش فزال عنهم الا بذنوب اجترحوها، لان الله لیس ‍ بظلام للعبید: (به خدا سوگند هیچ ملتى از آغوش ناز و نعمت زندگى گرفته نشد مگر به واسطه گناهانى که مرتکب شدند، زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمى دارد)!
سپس افزود:
و لو ان الناس حین تنزل بهم النقم ، و تزول عنهم النعم ، فزعوا الى ربهم بصدق من نیاتهم ، و وله من قلوبهم ، لرد علیهم کل شارد و اصلح لهم کل فاسد:
(هر گاه مردم موقعى که بلاها نازل مى شود، و نعمتهاى الهى از آنها سلب مى گردد، با صدق نیت رو به درگاه خدا آورند، و با قلبهائى آکنده از عشق و محبت به خدا از او درخواست حل مشکل کنند، خداوند آنچه را از دستشان رفته به آنها باز مى گرداند، و هرگونه فسادى را براى آنها اصلاح مى کند).
و از این بیان رابطه گناهان با سلب نعمتها به خوبى آشکار مى شود.
3 - چرا اینهمه بهانه مى گیرند
بدون شک زبان عربى از غنى ترین و پرمایه ترین زبانهاى دنیا است اما با اینحال عظمت قرآن از این نظر نیست که به زبان عربى است ، بلکه عربى بودن آن به خاطر این است که خداوند هر پیامبرى را به زبان قوم خود مى فرستد،
تا در درجه اول آنها ایمان بیاورند و بعد دامنه آئین او به دیگران گسترش ‍ پیدا کند.
اما بهانه جویانى که مانند کودکان هر روز مطلب غیر منطقى تازه اى را مطرح مى کردند، و با حرفهاى کودکانه و ضد و نقیض خود نشان مى دادند که به دنبال حق طلبى نیستند، یکروز مى گفتند چرا این قرآن تنها به زبان عرب نازل شده ؟ آیا بهتر نبود همه یا قسمتى از آن به غیر این زبان بود تا دیگران نیز بهره گیرند؟ (در حالى که آنها هدف دیگرى داشتند منظورشان این بود که توده مردم عرب از جاذبه فوق العاده محروم گردند).
و اگر این خواسته آنها انجام مى شد، مى گفتند: چگونه او عرب است و کتابش غیر عربى ؟
خلاصه هر روز به بهانه اى خود و دیگران را سرگرم و از راه حق باز مى داشتند.
اصولا (بهانه جویى ) همیشه دلیل بر این است که انسان درد دیگرى دارد که نمى خواهد آن را فاش بگوید، درد این گروه نیز این بود که توده هاى مردم سخت مجذوب قرآن شده بودند، و لذا منافع آنها سخت به خطر افتاده بود، براى خاموش کردن نور اسلام به هر وسیله اى متوسل مى شدند.
پایان جزء 24 قرآن مجید
آغاز جزء 25 قرآن مجید آیه 47 سوره فصلت
آیه و ترجمه


إ لیه یرد علم الساعة و ما تخرج من ثمرت من اکمامها و ما تحمل من انثى و لاتضع إ لا بعلمه و یوم ینادیهم این شرکاءى قالوا اذناک ما منا من شهید (47)
و ضل عنهم ما کانوا یدعون من قبل و ظنوا ما لهم من محیص (48)


ترجمه :

47 - اسرار قیامت (و لحظه وقوع آن ) را تنها خدا مى داند، هیچ میوه اى از غلاف خود خارج نمى شود و هیچ مؤ نثى باردار نمى گردد و وضع حمل نمى کند مگر به علم و آگاهى او، و آن روز که آنها را ندا مى دهد کجا هستند شریکانى که براى من مى پنداشتید؟ آنها مى گویند:پروردگارا!) ما عرضه داشتیم که هیچ گواهى بر گفته خود نداریم !
48 - و همه معبودانى را که قبلا مى خواندند محو و گم مى شود، و مى دانند هیچ پناهگاهى ندارند.
تفسیر:
اسرار همه چیز نزد او است
در آخرین آیه بحث گذشته سخن از بازگشت اعمال نیک و بد به صاحبان آنها بود که اشاره ضمنى به مساءله ثواب و جزاى روز قیامت داشت .
در اینجا این سؤ ال براى مشرکان مطرح مى شد که این قیامت که مى گوئى کى خواهد آمد؟!
قرآن در آیات مورد بحث نخست در پاسخ این سؤ ال مى گوید: آگاهى بر زمان قیامت مخصوص خدا است (و علم آن تنها به خدا باز مى گردد) (الیه یرد علم الساعة ).
هیچ پیامبر مرسل و فرشته مقربى نیز از آن آگاه نیست ، و باید هم آگاه نباشند، تا هر لحظه همگان وقوع آن را احتمال دهند و اثر تربیتى خاص ‍ این انتظار در همه مکلفین محفوظ باشد.
سپس مى افزاید: نه تنها آگاهى بر زمان قیام قیامت مخصوص خدا است ، علم به اسرار این عالم و موجودات پنهان و آشکارش نیز از آن او است (هیچ میوه اى از غلاف خود خارج نمى شود، و هیچ زن یا حیوان ماده اى باردار نمى گردد، و حمل خود را بر زمین نمى نهد مگر به علم و آگاهى پروردگار) (و ما تخرج من ثمرات من اکمامها و ما تحمل من انثى و لا تضع الا بعلمه ).
نه در عالم گیاهان و نه در عالم حیوان و انسان نطفه اى منعقد نمى شود و بارور نمى گردد و تولد نمى یابد مگر به فرمان خداوند بزرگ و به مقتضاى علم و حکمت او.
(اکمام ) جمع (کم ) (بر وزن جن ) به معنى غلافى است که روى
میوه را مى پوشاند، و (کم ) (بر وزن قم ) به معنى آستینى است که دست را مى پوشاند و (کمة ) (بر وزن قبه ) به معنى عرقچین است که بر سر مى گذارند.
طبرسى در مجمع البیان مى گوید (تکمم الرجل فى ثوبه ) هنگامى گفته مى شود که شخصى خود را در لباس بپوشاند.
فخر رازى در تفسیر خود (اکمام ) را به پوستهاى تفسیر مى کند که میوه در آن قرار دارد.
بعضى از مفسران نیز آن را به عنوان وعاء الثمرة (ظرف میوه ) تفسیر کرده اند.

ظاهر این است که همه این تفسیرها به یک معنى باز مى گردد، از آنجا که یکى از ظریفترین و دقیقترین مسائل در جهان موجودات زنده مساءله بارور شدن در رحم و تولد آنها است قرآن مخصوصا روى آن تکیه کرده است ، چه در عالم جانداران و چه در گیاهان .
آرى او است که مى داند کدامین نطفه در کدامین رحم و در چه زمانى منعقد مى شود، و کى متولد مى گردد، کدام میوه بارور مى گردد و کى غلاف و پوسته خود را مى شکافد و سر بیرون مى زند.
سپس مى افزاید: این گروه که قیامت را انکار مى کنند، یا به باد استهزا مى گیرند، در آن روز که قیامت برپا مى شود آنها را ندا مى دهد: کجا هستند شرکائى که براى من مى پنداشتید؟ آنها مى گویند: پروردگارا! ما به تو عرض کردیم که هیچ گواهى بر گفته هاى خود نداریم (و یوم ینادیهم این شرکائى قالوا آذناک ما منا من شهید) و 4).
آنچه مى گفتیم سخنان بى اساس و بى پایه بود، سخنانى که از جهل و بیخبرى یا تقلید کورکورانه سرچشمه مى گرفت ، امروز بهتر از هر زمان مى فهمیم که چه اندازه این ادعاها باطل و بى اساس بوده است .
و در اینحال مى بینند اثرى از معبودانى که قبلا مى خواندند پیدا نیست (و همه محو و نابود شدند) (و ضل عنهم ما کانوا یدعون من قبل ).
اصلا صحنه قیامت آنچنان براى آنها وحشتناک است که خاطره بتها نیز از نظرشان محو و نابود مى شود، همان معبودانى که یکروز سر بر آستانشان مى نهادند براى آنها قربانى مى کردند، حتى گاه در راه آنها جان مى دادند، و پناهگاه روز بیچارگى و حلال مشکلات خود مى پنداشتند همه همچون سرابهائى محو مى شوند.
آرى (در آن روز مى دانند که هیچ پناهگاهى و راه فرارى براى آنها وجود ندارد) (و ظنوا ما لهم من محیص ).
(محیص ) از ماده (حیص ) (بر وزن حیف ) به معنى بازگشت و عدول و کناره گیرى کردن از چیزى است ، و از آنجا که محیص اسم مکان است این کلمه به معنى فرارگاه یا پناهگاه مى آید.
(ظنوا) از ماده (ظن ) در لغت معنى وسیعى دارد: گاه به معنى یقین ، و گاه به معنى گمان مى آید، و در آیه مورد بحث به معنى یقین است ، چه اینکه آنها در آن روز یقین پیدا مى کنند که راه فرار و نجاتى از عذاب الهى ندارند.
(راغب ) در (مفردات ) مى گوید: (ظن ) به معنى اعتقادى است که از دلیل و قرینه حاصل مى شود، این اعتقاد گاه قوى مى شود و به مرحله یقین مى رسد و گاه ضعیف است و از حد گمان تجاوز نمى کند.
آیه و ترجمه


لا یسام الانسان من دعاء الخیر و إ ن مسه الشر فیوس قنوط (49)
و لئن اذقناه رحمة منا من بعد ضراء مسته لیقولن هذا لى و ما اظن الساعة قائمة و لئن رجعت إ لى ربى إ ن لى عنده للحسنى فلننبئن الذین کفروا بما عملوا و لنذیقنهم من عذاب غلیظ (50)
و إ ذا انعمنا على الانسان اعرض و نا بجانبه و إ ذا مسه الشر فذو دعاء عریض (51)
قل ارایتم إ ن کان من عندالله ثم کفرتم به من اضل ممن هو فى شقاق بعید (52)


ترجمه :

49 - انسان هرگز از تقاضاى نیکى (و نعمت ) خسته نمى شود، و هر گاه شر و بدى به او رسد ماءیوس و نومید مى گردد.
50 - و هر گاه او را رحمتى از سوى خود بعد از ناراحتى بچشانیم مى گوید: این به خاطر شایستگى و استحقاق من بوده ، و گمان نمى کنم قیامت برپا شود (و به فرض که قیامتى باشد) هر گاه به سوى پروردگارم بازگردم براى من نزد او پاداشهاى نیک است ! ما کافران را از اعمالى که انجام داده اند (به زودى ) آگاه خواهیم کرد، و از عذاب شدید به آنها مى چشانیم .
51 - و هر گاه نعمتى به انسان دهیم روى مى گرداند، و با حال تکبر از حق دور مى شود، ولى هرگاه مختصر ناراحتى به او رسد تقاضاى فراوان و مستمر (براى برطرف شدن آن ) دارد.
52 - بگو: به من خبر دهید اگر این قرآن از سوى خداوند باشد و شما به آن کافر شوید چه کسى گمراه تر خواهد بود از کسى که با آن مخالفت مى کند؟!
تفسیر:
این انسانهاى کم ظرفیت
به تناسب بحثى که در آیات گذشته درباره مشرکان و سرنوشت آنها بیان شده بود، در آیات مورد بحث ترسیمى از حال این انسانهاى ضعیف و بى ایمان شده ، ترسیمى گویا و روشنگر، و تجسمى زنده و آشکار از این افراد کوتاه فکر و کم ظرفیت .
نخست مى فرماید: (انسان هرگز از تقاضاى نیکیها، اموال و ثروتها و مواهب زندگى خسته و ملول نمى شود) (لا یسئم الانسان من دعاء الخیر).
هرگز تنور حرص او از گرمى نمى افتد، هر چه بیشتر پیدا مى کند باز بیشتر مى خواهد، و هر چه به او بدهند باز سیر نمى شود.
(اما اگر دنیا به او پشت کند، نعمتهاى او زائل گردد، و شر و بدى و تنگدستى و فقر دامن او را بگیرد، به کلى ماءیوس و نومید مى شود) (و ان مسه الشر فیؤ س
قنوط).
منظور از انسان در اینجا (انسان تربیت نایافته )اى است که قلبش به نور معرفت الهى و ایمان پروردگار، و احساس مسئولیت در روز جزا روشن نشده ، انسانهائى که بر اثر جهان بینیهاى غلط در محدوده عالم ماده گرفتارند، و روح بلندى که ماوراى آنرا ببیند، و ارزشهاى والاى انسانى را بنگرد، ندارند.
آرى آنها به هنگام اقبال دنیا مسرور و مغرورند، و به هنگام ادبار دنیا مغموم و ماءیوسند، نه پناهگاهى دارند که به آنها پناه دهد و نه چراغ فروزانى که نور امید بر قلب آنها بپاشد.
ضمنا باید توجه داشت که (دعاء) گاه به معنى خواندن کسى است ، و گاه به معنى طلب کردن چیزى است ، و در آیه مورد بحث به معنى دوم مى باشد، بنابراین لا یسئم الانسان من دعاء الخیر: یعنى انسان از طلب و تقاضاى نیکیها هرگز ملول و خسته نمى شود.
در اینکه (یئوس ) و (قنوط) به یک معنى است ، یعنى انسان نومید، یا دو معنى مختلف دارد؟ و تفاوت میان این دو چیست در میان مفسران گفتگو است :
بعضى هر دو را به یک معنى (براى تاءکید) دانسته اند.
ولى بعضى (یئوس ) را از ماده (یاءس ) به معنى وجود نومیدى در درون قلب و (قنوط) را به معنى ظاهر ساختن آن در چهره و در عمل دانسته اند.
مرحوم طبرسى در مجمع البیان در میان این دو چنین فرق گذاشته که یاءس نومیدى از خیر است و قنوط نومیدى از رحمت .
ولى آنچه از موارد استعمال واژه (یاءس ) و (قنوط) در قرآن مجید به دست مى آید این است که یاءس و قنوط تقریبا در یک معنى به کار مى رود، مثلا در داستان یوسف مى خوانیم که یعقوب فرزندان خود را از یاءس از رحمت الهى بر حذر داشت ، در حالى که آنها در مورد پیدا کردن یوسف هم قلبا ماءیوس بودند و هم نشانه هاى یاءس را ظاهر کرده بودند (یوسف - 87).
و در مورد قنوط در داستان بشارت فرزند به ابراهیم مى خوانیم که او از این مساله اظهار تعجب کرد، اما فرشتگان به او گفتند: بشرناک بالحق فلا تکن من القانطین : (ما تو را به حق بشارت دادیم بنابراین ماءیوس ‍ نباش )! (حجر - 55).
در آیه بعد به یکى دیگر از حالات نامطلوب انسانهاى دور مانده از علم و ایمان یعنى حالت غرور و از خود راضى بودن اشاره کرده ، مى فرماید: (هر گاه ما به انسان رحمتى از سوى خود، بعد از ناراحتى که به او رسیده بچشانیم ، مى گوید: این به خاطر شایستگى من است و لایق چنین مقام و موهبتى بوده ام ) (ولئن اذقناه رحمة منا من بعد ضراء مسته لیقولن هذا لى ).
این بینواى مغرور فراموش مى کند که اگر لطف خدا نبود بجاى این نعمت باید گرفتار بلا شود، و همچون قارون مستکبر که وقتى خداوند براى آزمایش او ثروت زیادى به وى بخشید و به او گفتند تو هم نیکى کن آن گونه که خدا بر تو روا داشته ، گفت : نه ، من هر چه دارم بر اثر علم و دانش و لیاقت ذاتى خودم دارم ! (قال انما اوتیته على علم عندى ) (قصص - 78).
در دنباله آیه مى افزاید: این غرور سرانجام او را به انکار آخرت مى کشاند و مى گوید: من باور ندارم قیامتى در کار باشد) (و ما اظن الساعة قائمة ).
(و به فرض که قیامتى در کار باشد، هر گاه من به سوى پروردگارم باز گردم پاداشهاى نیک و مواهب بسیار از براى من نزد او آماده است )! خدائى که در دنیا مرا اینچنین گرامى داشته حتما در آخرت بهتر از این پذیرائى خواهد کرد! (و لئن رجعت الى ربى ان لى عنده للحسنى ).
نظیر این مطلب در سوره کهف ، در داستان آن دو دوستى که یکى ثروتمند بود و راه کفر و غرور را پیش گرفت ، و دیگرى در مسیر ایمان ثابت قدم ماند، آمده است : آنجا که قرآن از زبان آن مرد مغرور که صاحب باغها و چشمه هاى پر آب بود نقل مى کند: (ما اظن ان تبید هذه ابدا - و ما اظن الساعة قائمة و لئن رددت الى ربى لاجدن خیرا منها منقلبا): (من هرگز گمان نمى کنم قیامت برپا شود، و اگر قیامتى در کار باشد و به سوى پروردگارم بازگردم جایگاهى بهتر و عالیتر از این خواهم یافت )!! (کهف - 35 و 36).
ولى خداوند این افراد مغرور و خیره سر را در پایان این آیه چنین تهدید مى کند که : ما به زودى کافران را از اعمالى که انجام داده اند آگاه خواهیم کرد، و از عذاب شدید به آنها مى چشانیم ) (فلننبئن الذین کفروا بما عملوا و لنذیقنهم من عذاب غلیظ).
همین معنى در جاى دیگر از قرآن مجید و به تعبیر دیگر آمده است : آنجا که مى فرماید: و لئن اذقناه نعماء بعد ضراء مسته لیقولن ذهب السیئات عنى انه لفرح فخور: (هر گاه به انسان نعمتى را پس از ناراحتى و شدت بچشانیم مى گوید: مشکلات و گرفتاریها براى همیشه از من برطرف شد، و دیگر
برنخواهد گشت ، سپس غرق شادى و غفلت و کبر و غرور مى شود (هود- 10).
در آیه بعد سومین حالتى را که براى اینگونه انسانها به هنگام اقبال و ادبار دنیاى مادى رخ مى دهد بازگو مى کند که حالت فراموشکارى به هنگام نعمت ، و جزع و فزع به هنگام مصیبت است .
مى فرماید: (هر گاه به انسان نعمتى دهیم روى مى گرداند، و با تکبر از حق دور مى شود) (و اذا انعمنا على الانسان اعرض و نا بجانبه ).
(اما هر گاه مختصر ناراحتى به او برسد تقاضاى فراوان و زیادى براى برطرف شدن آن دارد و دعاى مستمر مى کند) (و اذا مسه الشر فذو دعاء عریض ).
(نا) از ماده (ناى ) (بر وزن راءى ) به معنى دور شدن مى باشد و هنگامى که (جانب ) (پهلو) پشت سر آن قرار گیرد کنایه از تکبر و غرور است ، چون آدمهاى متکبر صورت خود را بر مى گردانند و با بى اعتنائى دور مى شوند.
(عریض ) به معنى پهن در مقابل طویل است ، و عرب این دو تعبیر را در مورد کثرت و زیادى به کار مى برد.
شبیه همین معنى در سوره یونس آمده است : و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما فلما کشفنا عنه ضره مر کان لم یدعنا الى ضر مسه کذلک زین للمسرفین ما کانوا یعملون : (هنگامى که به انسان مختصر زیانى برسد ما را در همه حال مى خواند، در حالى که به پهلو خوابیده ، یا نشسته ، یا ایستاده است ، اما هنگامى که ناراحتى او را بر طرف سازیم چنان مى رود که گوئى هرگز ما را براى حل مشکلى نخوانده ! اینگونه براى اسرافکاران اعمالشان زینت داده شده است )! (یونس - 12).
آرى چنین است انسان فاقد ایمان و تقوا که دائما به این حالات گرفتار است ، به هنگام روى آوردن نعمتها (حریص ) و (مغرور) و (فراموشکار)
و به هنگام پشت کردن نعمتها (ماءیوس ) و نومید و (پر جزع ).
ولى در مقابل ، مردان حق و پیروان راستین مکتب انبیا آنچنان پرظرفیت و پرمایه اند که نه روى آوردن نعمتها آنها را دگرگون مى سازد، و نه ادبار دنیا ضعیف و ناتوان و ماءیوس ، آنها به مصداق رجال لا تلهیهم تجارة و لابیع عن ذکر الله سودمندترین تجارتها، و پرفایده ترین درآمدها، آنها را از یاد خدا غافل نمى سازد، آنها فلسفه تلخیها و شیرینیهاى زندگى را به خوبى مى دانند، آنها مى دانند که گاه تلخیها زنگ بیدار باش است ، و شیرینیها آزمایش و امتحان الهى .
گاه تلخیها مجازات غفلتها است ، و نعمتها براى برانگیختن حس ‍ شکرگزارى بندگان .
قابل توجه اینکه در آیات فوق تعبیر به (اذقنا) و (مسه ) شده ، که مفهومش این است با مختصر رو آوردن دنیا یا زوال نعمتها وضع این افراد کم مایه دگرگون مى شود، و راه غرور، یا نومیدى و یاءس را پیش ‍ مى گیرند، آنها چنان کوتاه فکر و ضعیفند که طبق ضرب المثل معروف با غوره اى ترش مى شوند و با مویزى شیرین .
آرى یکى از مهمترین آثار ایمان به خدا همان وسعت روح ، و بلندى افق فکر، و شرح صدر و آمادگى مقابله با مشکلات و مصائب و مبارزه با هیجانات نامطلوب نعمتها است .
امیر مؤ منان على (علیه السلام ) ضمن دعاهائى که در آن سرمشق به یاران خود مى دهد عرض مى کند: نسئل الله سبحانه ان یجعلنا و ایاکم ممن لا تبطره نعمة ، و لا تقصر به عن طاعة ربه غایة ، و لا تحل به بعد الموت ندامة و کئابة :
(از خدا مى خواهیم که ما و شما را از کسانى قرار دهد که هیچ نعمتى آنها را مست و مغرور نمى سازد، و هیچ هدفى آنها را از طاعت پروردگار باز نمى دارد، و پس از فرا رسیدن مرگ پشیمانى و اندوه دامانشان را نمى گیرد) ( نهج البلاغه
خطبه 64).
در آخرین آیه مورد بحث آخرین سخن را با این افراد لجوج در میان مى گذارد، و اصل عقلى معروف دفع ضرر محتمل را با بیانى روشن براى آنها تشریح مى کند، خطاب به پیامبر کرده ، مى فرماید: (به آنها بگو به من خبر دهید اگر این قرآن از سوى خداوند یگانه یکتا باشد (و حساب و جزا و بهشت و دوزخى در کار باشد) و شما به آن کافر شوید، چه کسى گمراه تر خواهد بود از آنکس که در مخالفت دور و گمراهى شدید قرار دارد)؟! (قل اراءیتم ان کان من عندالله ثم کفرتم به من اضل ممن هو فى شقاق بعید).
البته این گفتار در مورد کسانى است که هیچ دلیل منطقى در آنها کارگر نیست ، در حقیقت آخرین سخنى است که به اشخاص لجوج و مغرور و متعصب گفته مى شود، و آن اینکه : اگر شما حقانیت قرآن و توحید و وجود عالم پس از مرگ را صددرصد نپذیرید مسلما دلیل بر نفى آن نیز ندارید، بنابراین این احتمال باقیست که دعوت قرآن و مساءله معاد واقعیت داشته باشد، آنگاه فکر کنید چه سرنوشت تاریک و وحشتناکى خواهید داشت با این گمراهى و مخالفت شدید و موضعگیرى در برابر این مکتب الهى .
این همان سخنى است که ائمه دین (علیهمالسلام ) در برابر افراد لجوج در آخرین مرحله مطرح مى کردند چنانکه در حدیثى که در کتاب کافى آمده ، مى خوانیم : امام صادق (علیه السلام ) با (ابن ابى العوجاء) مادى و ملحد عصر خود سخنان بسیارى داشت ، آخرین مرحله که او را در مراسم حج ملاقات کرد بعضى از یاران امام عرض کردند مثل اینکه ابن ابى العوجاء مسلمان شده ؟! امام فرمود: او از این کوردل تر
است ، هرگز مسلمان نخواهد شد، هنگامى که چشمش به امام صادق (علیه السلام ) افتاد گفت اى آقا و بزرگ من !
امام فرمود ما جاء بک الى هذا الموضع ؟: (تو اینجا براى چه آمده اى )؟!
عرض کرد: عادة الجسد، و سنة البلد، و لننظر ما الناس فیه من الجنون و الحق و رمى الحجارة !: (براى اینکه هم جسم ما عادت کرده ، هم سنت محیط اقتضاء مى کند، ضمنا نمونه هائى از کارهاى جنون آمیز مردم ، و سر تراشیدنها، و سنگ انداختنها را تماشا کنم !!)
امام فرمود: انت بعد على عتوک و ضلالک ، یا عبدالکریم !: (تو هنوز بر سرکشى و گمراهى خود باقى هستى ، اى عبد الکریم )!
او خواست شروع به سخن کند امام فرمود: (لا جدال فى الحج : (در حج جاى مجادله نیست و عباى خود را از دست او کشید، و این جمله را فرمود:
ان یکن الامر کما تقول - و لیس کما تقول - نجونا و نجوت ، و ان یکن الامر کما نقول - و هو کما نقول - نجونا و هلکت !:
(اگر مطلب این باشد که تو مى گوئى (و خدا و قیامتى در کار نباشد) که مسلما چنین نیست ، هم ما اهل نجاتیم و هم تو، ولى اگر مطلب این باشد که ما مى گوئیم ، و حق نیز همین است ، ما اهل نجات خواهیم بود و تو هلاک مى شوى ).
(ابن ابى العوجاء) رو به همراهانش کرد و گفت : وجدت فى قلبى حزازة فردونى ، فروده فمات !: (در درون قلبم دردى احساس کردم ، مرا بازگردانید، او را بازگرداندند و به زودى از دنیا رفت )!.
نکته :
در اینجا سؤ الى مطرح است و آن اینکه : در آیات مورد بحث خواندیم : اذا مسه الشر فذو دعاء عریض : (هنگامى که به انسان شر و ناراحتى برسد دعاى عریض و مستمر دارد).
ولى در آیه 83 اسراء آمده است : و اذا مسه الشرکان یؤ سا: (هنگامى که بدى به او برسد ماءیوس مى شود) (همین مضمون در آیات مورد بحث نیز آمده بود).
سؤ ال این است : دعاى مستمر و کثیر دلیل بر امیدوارى است ، در حالى که در آیه دیگر مى گوید او نومید مى شود.
بعضى از مفسران در پاسخ این سؤ ال مردم را به دو گروه تقسیم کرده اند گروهى که به هنگام سختیها به کلى ماءیوس مى شوند، و گروهى که اصرار در دعا و جزع و فزع دارند.
بعضى دیگر گفته اند: منظور از یاءس ، نومیدى از اسباب عادى است ، و این منافات با تقاضاى از خداوند و دعا کردن ندارد.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از (ذو دعاء عریض ) تقاضاى از خداوند نیست ، بلکه جزع و فزع فراوان است ، شاهد این سخن آیه 20 سوره معارج است که مى فرماید: ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا: (انسان حریص آفریده شده ، هنگامى که ناراحتى به او رسد بسیار جزع و فزع مى کند).
یا اینکه این دو حالت در دو مرحله به اینگونه افراد کم ظرفیت دست مى دهد، در ابتدا شروع به دعا و تقاضاى زیاد از پیر و پیغمبر مى کنند، و فریاد و جزع و فزع سر مى دهند، اما چیزى نمى گذرد که حالت یاءس ‍ سراسر وجود آنها را فرا گرفته ماءیوس و خاموش مى شوند.
آیه و ترجمه


سنریهم ءایتنا فى الافاق و فى اءنفسهم حتى یتبین لهم اءنه الحق اء و لم یکف بربک اءنه على کل شى ء شهید (53)
اءلا إ نهم فى مریة من لقاء ربهم اءلا إ نه بکل شى ء محیط (54)


ترجمه :

53 - به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى دهیم تا آشکار گردد که او حق است ، آیا کافى نیست که او بر همه چیز شاهد و گواه است .
54 - آگاه باشید: آنها از لقاى پروردگارشان در شک و تردیدند، ولى خداوند به همه چیز احاطه دارد.
تفسیر:
نشانه هاى حق در جهان بزرگ و کوچک
در این دو آیه که سوره فصلت با آن پایان مى گیرد، به دو مطلب مهم که در حقیقت یک نوع جمع بندى از بحثهاى این سوره است اشاره شده آیه اول درباره توحید (یا قرآن ) سخن مى گوید و آیه دوم درباره معاد.
در آیه اول مى فرماید: (ما به زودى آیات و نشانه هاى خود را در آفاق و اطراف جهان ، و همچنین در درون جان خود آنها، به آنان ، نشان مى دهیم ،
تا براى آنها روشن شود که خداوند حق است ) (سنریهم آیاتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى یتبین لهم انه الحق ).
(آیات آفاقى ) همچون آفرینش خورشید و ماه و ستارگان با نظام دقیقى که بر آنها حاکم است ، و آفرینش انواع جانداران و گیاهان و کوهها و دریاها با عجائب و شگفتیهاى بى شمارش ، و موجودات گوناگون اسرار آمیزش ، که هر زمان اسرار تازه اى از خلقت آنها کشف مى شود، و هر یک آیه و نشانه است بر حقانیت ذات پاک او.
و (آیات انفسى ) همچون آفرینش دستگاههاى مختلف جسم انسان و نظامى که بر ساختمان حیرت انگیز مغز و حرکات منظم قلب و عروق و بافتها و استخوانها، و انعقاد نطفه و پرورش جنین در رحم مادران ، و از آن بالاتر اسرار و شگفتیهاى روح انسان مى باشد، که هر گوشه اى از آن کتابى است از معرفت پروردگار و خالق جهان .
درست است که این آیات قبلا به اندازه کافى از سوى پروردگار ارائه شده ، اما با توجه به جمله (سنریهم ) که (فعل مضارع ) و دلیل بر استمرار است ، این ارائه به طور مستمر ادامه دارد، و اگر انسان صدها هزار سال نیز عمر کند هر زمان کشف تازه و ارائه جدیدى از آیات الهى خواهد داشت ، چرا که اسرار این جهان پایان پذیر نیست !
تمام کتابهاى علوم طبیعى و انسانشناسى در تمام ابعادش (علم تشریح ، فیزیولوژى ، روانشناسى ، روانکاوى ) و علوم مربوط به شناخت گیاهان و حیوانات ، و مواد آلى طبیعت ، و هیئت ، و غیر آن ، در حقیقت همه کتب توحید و معرفة الله هستند، چرا که عموما پرده از روى اسرار شگفتانگیزى بر مى دارند که بیانگر علم و حکمت و قدرت بیپایان آفریننده اصلى این جهان است .
گاه یکى از این علوم ، بلکه یک رشته از دهها رشته از یکى از این علوم ،
تمام عمر یک دانشمند را به خود اختصاص مى دهد، و در پایان مى گوید: افسوس که هنوز از این رشته چیزى نمى دانم ، و آنچه تا به حال دانسته ام مرا به عمق نادانیم رهنمون گردیده !
و در پایان این آیه این بیان لطیف و جالب را با جمله زیبا و پر معناى دیگرى تکمیل کرده ، مى افزاید: (آیا براى آنها کافى نیست که خداوند شاهد و گواه بر هر چیز است ) (او لم یکف بربک انه على کل شى ء شهید).
چه شهادتى از این برتر و بالاتر که با خط تکوین قدرت خود را بر پیشانى همه موجودات نوشته است ، بر صفحه برگهاى درختان ، در لابلاى گلبرگها، در میان طبقات اسرار آمیز مغز، و بر روى پرده هاى ظریف چشم ، بر صفحه آسمان و بر قلب زمین ، و خلاصه بر همه چیز نشانه هاى توحید خود را نوشته و گواهى تکوینى داده است .
آنچه در بالا گفته شد یکى از دو تفسیر معروف و مشهور این آیه است که بر طبق این تفسیر گفتگوى آیه تمام پیرامون مساله توحید و ظهور آیات حق در آفاق و انفس است .
اما تفسیر دیگر ناظر به اعجاز قرآن است ، و خلاصه اش چنین است که خداوند در این آیه مى گوید: ما معجزات و نشانه هاى گوناگون خود را در نقاط مختلف جزیره عرب ، و مناطق دیگر جهان ، و در مورد خود این مشرکان ، به آنها نشان مى دهیم ، تا بدانند این قرآن بر حق است .
نشانه هاى آفاقى مانند پیروزى اسلام در میدانهاى مختلف نبرد، و در میدان مبارزه منطقى ، و سپس نقاط مختلفى که آئین اسلام آنجا را گشود، و بر افکار مردم
حاکم گردید، و همان جمعیتى که در مکه به هنگام نزول این آیات به ظاهر آنچنان در اقلیت قرار داشتند که توانائى هیچگونه فعالیت مثبتى براى آنها وجود نداشت آرى همانها به فرمان پروردگار هجرت کردند و در مدت کوتاهى همه جا زیر پرچم آنها در آمد، و مکتب آنها از سوى گروه عظیمى از مردم سراسر جهان مورد استقبال قرار گرفت .
و آیات انفسى پیروزى مسلمانان بر مشرکان مکه در جنگ بدر، و در روز فتح مکه ، و نفوذ نور اسلام در قلب بسیارى از آنها بود.
این آیات آفاقى و انفسى نشان داد که قرآن مجید بر حق است .
همان خدائى که بر همه چیز شاهد و گواه است بر حقانیت قرآن نیز از این طریق گواهى داد.
هر یک از این دو تفسیر قرائن و مرجحاتى دارد، ولى با توجه به ذیل آیه و آیه بعد تفسیر اول نزدیکتر به نظر مى رسد.
در تفسیر این آیه اقوال دیگرى نیز هست که چون قابل ملاحظه نبود از
ذکر آنها صرفنظر کردیم .
آخرین آیه این سوره ، سرچشمه اصلى بدبختیهاى این گروه مشرک و فاسد و ظالم را بیان کرده ، مى گوید: (آگاه باشید که آنها از ملاقات پروردگار و رستاخیز در شک و تردیدند) (الا انهم فى مریة من لقاء ربهم ).
و چون ایمان به حساب و جزا ندارند دست به هر جنایتى مى زنند، و تن به هر کار ننگینى مى دهند، پرده هاى غفلت و غرور بر قلب آنها افتاده ، و فراموشى ملاقات پروردگار آنها را از اوج عظمت انسانیت به سقوط کشانده است .
اما آنها باید بدانند که (خداوند به هر چیزى احاطه دارد) (الا انه بکل شى ء محیط).
همه اعمال و گفتار و نیات آنها در پیشگاه علمش روشن است ، و تمام آن براى دادگاه بزرگ قیامت ثبت و ضبط خواهد شد.
(مریه ) (بر وزن (جزیه ) و هم بر وزن (قریه ) آمده است ) و به معنى تردید در تصمیم گیرى است ، و بعضى آن را به معنى شک و شبهه عظیم مى دانند، ریشه اصلى این لغت را از (مریت الناقه ) به معنى فشار دادن پستان شتر بعد از گرفتن شیر است ، به این امید که بقایائى در آن باشد، و چون این کار با شک و تردید صورت مى گیرد این کلمه به معنى (شک و تردید) آمده است .
و اگر به مجادله (مراء) گفته مى شود، نیز به خاطر این است که انسان مى کوشد آنچه را در ذهن طرف است بیرون آورد.
در حقیقت جمله اخیر پاسخى است به بعضى از شبهات کفار در مورد معاد، از جمله اینکه : چگونه ممکن است این خاکهاى پراکنده و به هم آمیخته شده از هم جدا گردد؟ و چه کسى مى تواند اجزاى هر انسانى را جمع کند؟ و از این گذشته چه کسى آگاه از نیات و اعمال و گفتار همه انسانها در طول تاریخ بشر است .
قرآن در پاسخ همه این سؤ الات مى گوید: خدائى که به همه چیز احاطه دارد تمام این مسائل براى او روشن است ، و دلیل بر احاطه علمى او بر همه چیز تدبیر او نسبت به همه اشیاء است ، چگونه ممکن است مدبر عالم از وضع جهان بیخبر باشد؟!
بعضى از مفسران این آیه را نیز مربوط به مساله توحید دانسته اند، نه معاد و گفته اند: منظور این است که این استدلالها در زمینه توحید پروردگار این گروه کافر لجوج را سودى نمى بخشد، چرا که آنها روشنترین دلیل توحید یعنى حضور خداوند را در همه جا و شهود او را بر همه چیز منکرند، با اینحال چگونه مى توانند از دلائل توحید بهره گیرند؟!.
ولى با توجه به اینکه تعبیر (لقاء الله ) در قرآن مجید معمولا کنایه از قیامت مى باشد این تفسیر بعید به نظر مى رسد.
نکته ها:
1 - برهان (نظم ) و برهان (صدیقین )
مى دانیم فلاسفه از میان دلائل توحید به دو دلیل اهمیت زیادى مى دهند: نخست برهان (نظم ) سپس برهان (صدیقین ).
برهان نظم چنانکه از نامش پیداست از نظام عالم هستى و اسرار و دقایق آن به مبدء علم و قدرتى که آن را ایجاد و تدبیر نموده ، رهنمون مى گردد، و قرآن مجید پر است از استدلال به این دلیل روشن ، و در همه جا نمونه هائى از آیات حق را در آسمان و زمین ، و عالم حیات ، و موجودات مختلف ، بیان مى کند، و از آن طریق آشکارى به سوى ذات پاکش مى گشاید.
این دلیل براى همه قشرها قابل درک است ، و هر کس به مقدار فهم و معلومات
خود مى تواند از آن بهره گیرد، بزرگترین دانشمندان به مقدار فهمشان و افراد کم سواد و بى سواد نیز به مقدار درکشان .
ولى برهان (صدیقین ) برهانى است که با آن از ذات به (ذات ) مى رسند و از وجود واجب تعالى به او پى مى برند، و به تعبیر دیگر در اینجا ممکنات و مخلوقات واسطه اثبات وجود او نیستند، بلکه خود ذات او دلیل بر ذات پاکش مى شود، و مصداق یا من دل على ذاته بذاته مى گردد، و یا مصداق شهد الله انه لا اله الا هو (خداوند گواهى مى دهد که معبودى غیر از او نیست ).
این استدلال یک استدلال پیچیده فلسفى است که جز آگاهان به مبادى آن نمى توانند به عمق آن پى برند، و منظور ما در اینجا شرح و بسط آن نیست که جاى آن کتب فلسفى است ، بلکه منظور تنها بیان این حقیقت است که بعضى از مفسران آغاز آیه (سنریهم آیاتنا فى الافاق ) را اشاره به برهان نظم و علت و معلول دانسته اند، و ذیل آن را (ا و لم یکف بربک انه على کل شى ء شهید) اشاره برهان صدیقین ، ولى قرینه روشنى در خود آیه بر این مطلب وجود ندارد.
2 - حقیقت احاطه خداوند به همه چیز
هرگز نباید تصور کرد که احاطه خداوند به همه موجودات فى المثل شبیه احاطه هواى پیرامون کره زمین به کره زمین است ، که این احاطه دلیل بر محدودیت است ، بلکه منظور از احاطه پروردگار به همه چیز معنى بسیار دقیقتر و لطیفترى است و آن وابستگى همه موجودات در ذاتشان به وجود مقدس او است .
به تعبیر دیگر در عالم هستى یک وجود اصیل و قائم به ذات بیش ‍ نیست ،
و بقیه موجودات امکانیه همه متکى و وابسته به او هستند که اگر یکدم این ارتباط از میان برداشته شود همه فانى و معدوم مى شوند.
این احاطه همان حقیقتى است که در کلمات عمیق امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در خطبه اول نهج البلاغه به این عبارت بیان شده است : (مع کل شى ء لا بمقارنة و غیر کل شى ء لا بمزایلة ): (خداوند با همه چیز است اما نه اینکه قرین آنها باشد، و مغایر با همه چیز است نه اینکه از آن بیگانه و جدا باشد).
و این شاید همان است که امام حسین (علیه السلام ) در آن دعاى پر محتوا و غراء و شیواى عرفه بیان فرموده : ا یکون لغیرک من الظهور ما لیس لک ، حتى یکون هو المظهر لک ؟، متى غبت حتى تحتاج الى دلیل یدل علیک ؟ و متى بعدت حتى تکون الاثار هى التى توصل الیک عمیت عین لا تراک علیها رقیبا! و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبک نصیبا.
الهى ! آیا براى موجودات دیگر ظهورى است که براى تو نیست تا آنها نشان دهنده تو باشند؟!
کى پنهان شدى تا نیاز به دلیلى داشته باشى که دلالت بر وجودت کند؟ و کى دور شده اى که آثار تو در عالم هستى ما را به تو رهنمون گردد؟!
کور باد چشمى که تو را مراقب خود نبیند، و زیانکار باد تجارت بنده اى که نصیبى از حب و عشق تو ندارد!.
** کى رفته اى ز دل که تمنا کنم تو را؟ @@ کى گشته اى نهفته که پیدا کنم تو را؟!\\
** با صدهزار جلوه برون آمدى که من @@ با صدهزار دیده تماشا کنم تو را\\
3 - آیات (آفاقى ) و (انفسى )
ما هر چه را بتوانیم انکار کنیم نمى توانیم وجود یک نظام حساب شده شگفت انگیز را در عالم هستى ، در اطراف خود، و در وجود خودمان ، انکار کنیم ، گاه یک دانشمند در تمام عمرش به مطالعه ساختمان و اسرار چشم یا مغز یا قلب مى پردازد، و کتابهاى زیادى که درباره هر یک از اینها نوشته شده مطالعه مى کند و باز هم معترف است که هنوز اسرار ناگشوده درباره این موضوعات فراوان است .
وانگهى نباید فراموش کرد که علوم دانشمندان امروز محصول مطالعات متراکم میلیونها دانشمند در طول تاریخ بشر است .
و به این ترتیب در همه جا و بر هر چه بنگریم آثار علم و قدرت بى پایانى را در ماوراى آنها مى بینیم ، و هر گیاهى که از زمین روید (وحده لا شریک له ) گوید، و دل هر ذرهاى را که بشکافیم آفتابى در میان آن مى بینیم .
بد نیست از موضوعات مهم و پیچیده جهان چشم بر بندیم ، و به موضوعات ساده و به اصطلاح پیش پا افتاده رو آوریم تا ببینیم همانها نیز دلائل روشنى براى اثبات وجود آن مبداء بزرگند.
بد نیست در اینجا دو مثال بیاوریم :
1 - حتما مى دانید در کف پاى هر انسانى گودى مخصوصى است که به هیچوجه چیز مهمى به نظر نمى رسد، اما وقتى مى شنویم که در معاینات مخصوص سربازى جوانانى را که ندرتا فاقد این گودى کف پا هستند از سربازى معاف مى کنند و یا به کارهاى دفترى مى گمارند متوجه مى شویم که همین موضوع بسیار ساده چه نقشى حساسى در وجود انسان دارد که با نداشتن آن به هنگام ایستادن زود خسته مى شود، و به هنگام راه رفتن توانائى لازم براى سربازى را ندارد، اینجاست که اعتراف مى کنیم همه چیز در عالم حساب شده است حتى
گودى کف پا.
2 - در درون چشم و دهان انسان چشمه هاى جوشانى است که دقیقا تنظیم شده و از روزنه بسیار ظریف و باریکى در تمام طول عمر و بدون وقفه دو مایه کاملا مختلف روان است ، که اگر نمى بود نه انسان قدرت دیدن داشت ، و نه توانائى بر سخن گفتن و جویدن و بلعیدن غذا، و به تعبیر دیگر بدون این دو موضوع ظاهرا کوچک زندگى براى انسان غیر ممکن است .
اگر سطح چشم دائما مرطوب نباشد گردش حدقه سخت آزار دهنده و غیر ممکن است ، و برخورد پلکها با سطح چشم آن را مى خراشد، بلکه آن را از حرکت باز مى دارد!
اگر زبان و گلو و دهان مرطوب نباشد نه سخن گفتن ممکن است و نه فرو بردن غذا،تجربه کرده اید که وقتى کمى دهان و گلوى انسان خشک مى شود حرف زدن و حتى تنفس کردن و غذا خوردن براى او چقدر مشکل مى شود؟ تا چه رسد به اینکه به کلى این آب قطع گردد.
درون بینى نیز باید دائما مرطوب باشد تا برخورد مداوم هوا و عبور آن به آسانى صورت گیرد.
جالب اینکه از روزنه باریکى که فاضلاب چشم محسوب مى شود آبى که از غده هاى اشکى مى جوشد سرازیر بینى مى شود و آن را مرطوب نگه مى دارد، اگر یکروز این روزنه بسیار ظریف و باریک بسته شود - چنانکه در بعضى از بیماران مى بینیم - دائما سیلابى از آب چشم بر صورت جارى است و منظره زننده و وضع مزاحمى دارد.
و اگر تناسب چشمه هاى اشک با کشش این روزنه ها نیز به هم خورد باز همین موضوع تکرار مى شود.
در مورد غده هاى بزاقى دهان نیز مساله همین است کمبود آن زبان و دهان
و گلو را خشک و فزونى آن مزاحم سخن گفتن و موجب جریان آب از دهان به خارج است .
ترکیب آب چشم که طعم شورى دارد چنان است که بافتهاى ظریف چشم را کاملا حفظ مى کند، و به هنگام نشستن گرد و غبار و اشیاء دیگر بر چشم به طور خودکار فوران مى یابد و موجود مزاحم را به بیرون پرتاب مى کند.
اما ترکیب آب دهان طعم دیگرى ندارد، تا طعم غذاها حفظ شود و املاحى در آن وجود دارد که عامل بسیار مؤ ثرى براى هضم غذا است .
اگر در جنبه هاى فیزیکى و شیمیائى این دو چشمه جوشان و نظام دقیق و حساب شده و ظرافتها و منافع و برکات آن بیندیشیم یقین خواهیم کرد که نمى تواند عامل تصادف کور و کر به وجود آورنده آن باشد، مطالعه همین یک آیه انفسى به ظاهر کوچک کافى است که براى ما تبیین کند او حق است (سنریهم آیاتنا فى الافاق و فى انفسهم لیتبین لهم انه الحق ).
امام صادق (علیه السلام ) در حدیث معروف توحید مفضل که پر است از ذکر آیات آفاقى و انفسى پروردگار در اشاره کوتاه و پر معنى به این مطلب مى فرماید: اى مفضل ! تامل الریق و ما فیه من المنفعة ، فانه جعل یجرى جریانا دائما الى الفم ، لیبل الحلق و اللهواة فلا یجف ، فان هذه المواضع لو جعلت کذلک کان فیه هلاک الانسان ، ثم کان لا تستطیع ان یسیغ طعاما اذا لم یکن فى الفم بلة تنفذه ، تشهد بذلک المشاهدة :
(در آب دهان و منافعى که در آن وجود دارد بیندیش ، این آب به طور دائم به سوى دهان سرازیر است تا حلق و زبان کوچک را (که نقش ‍ مهمى در بلع غذا دارد) مرطوب نگهدارد و خشک نشود چرا که اگر این اعضا خشک شوند انسان هلاک مى شود و اصولا هنگامى که در دهان رطوبتى نباشد نمى تواند غذائى فرو برد تجربه و مشاهده گواه بر این معنى است ).
از جسم انسان که بگذریم روح او کانون عجائبى است که همه دانشمندان را حیران کرده ، و از این آیات بینات هزاران هزار در عالم هستى وجود دارد که همه گواهى مى دهند (انه الحق ).
اینجاست که بیاختیار با سید الشهداء حضرت امام حسین (علیه السلام ) همصدا شده مى گوئیم (عمیت عین لا تراک ) خداوندا! کور باد چشمى که تو را نبیند!
پایان سوره فصلت


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت