تفسیرنمونه سوره زمر (قسمت2)

آیه و ترجمه


و الذین اجتنبوا الطاغوت أ ن یعبدوها و أ نابوا إ لى الله لهم البشرى فبشر عباد (17)
الذین یستمعون القول فیتبعون أ حسنه أ ولئک الذین هدئهم الله و أ ولئک هم أ ولوا الا لبب (18)
افمن حق علیه کلمة العذاب أ فأ نت تنقذ من فى النار (19)
لکـن الذیـن اتقوا ربهم لهم غرف من فوقها غرف مبنیة تجرى من تحتها الا نهر وعد الله لا یخلف الله المیعاد (20)


ترجمه :

17 - کسانى که از عبادت طاغوت اجتناب کردند و به سوى خداوند بازگشتند بشارت از آن آنها است ، بنابراین بندگان مرا بشارت ده .
18 - کـسـانـى کـه سخنان را مى شنوند و از نیکوترین آنها پیروى مى کنند، آنها کسانى هستند که خدا هدایتشان کرده ، و آنها خردمندانند.
19 - آیا تو مى توانى کسى را که فرمان عذاب درباره او قطعى شده ، رهائى بخشى ؟ آیا تو مى توانى کسى را که در درون آتش است برگیرى و بیرون آورى .
20 - ولى آنها که تقواى الهى پیشه کردند غرفه هائى در بهشت دارند،
غـرفـه هاى دیگرى بنا شده ، و از زیر آن نهرها جارى است ، این وعده الهى است و خداوند در وعده خود تخلف نمى کند
تفسیر:
بندگان حقیقى خدا
بـاز در ایـن آیـات ، قـرآن از روش مـقـایـسـه بـهـره گـیـرى کـرده ، و در مـقـابـل مـشـرکـان مـتـعصب و لجوجى که سرنوشتى جز آتش دوزخ ندارند سخن از بندگان خاص و حقیقتجوى پروردگار به میان آورده ، مى گوید: (بشارت باد بر کسانى که از عبادت (طاغوت ) اجتناب کردند و به سوى خدا بازگشتند) (و الذین اجتنبوا الطاغوت ان یعبدوها و أ نابوا الى الله لهم البشرى ).
بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه (بشرى ) در اینجا مطلق است همه گونه بشارت بر نعمتهاى الهـى اعـم از مـادى و مـعـنـوى را شـامـل مـى شود، اما این بشارت وسیع و گسترده مخصوص کـسـانـى اسـت کـه از پـرسـتش طاغوت اجتناب ورزند، و به سوى خدا باز آیند که مجموع ایمان و اعمال صالح در همین جمله جمع است .
زیرا (طاغوت ) در اصل از ماده (طغیان ) به معنى تعدى و تجاوز از حد و مرز است ، و لذا این کلمه بر هر متجاوز، و هر معبودى جز خدا، مانند شیطان و حکام جبار اطلاق مى شود (این کلمه در واحد و در جمع هر دو به کار مى رود).
بنابراین (اجتناب از طاغوت ) با این معنى وسیع و گسترده ، دورى از هر گونه شرک و بتپرستى و هواپرستى و شیطان پرستى و تسلیم در برابر حاکمان
جـبـار و سـلطه گران ستمکار را فرا مى گیرد، (انابه الى الله ) جامع روح تقوى و پرهیزگارى و ایمان است ، و البته چنین کسانى درخور بشارتند.
ایـن نـکـتـه نـیـز قـابـل تـوجه است که عبادت طاغوت تنها به معنى رکوع و سجود نیست ، بلکه هر گونه اطاعت را نیز شامل مى شود، چنانکه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : من اطاع جبارا فقد عبده !: (کسى که اطاعت زمامدار ستمگرى کند او را پرستش ‍ کرده است .)
سـپـس بـراى مـعـرفـى ایـن بندگان ویژه مى گوید: (بندگان خاص مرا بشارت ده ) (فبشر عباد).
(آنـهـا کـه سخنان را مى شنوند، و از نیکوترین آنها پیروى مى کنند) (الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه ).
(آنها کسانى هستند که خدا هدایتشان کرده و آنها خردمندان و صاحبان مغز و عقلند) (اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب ).
ایـن دو آیه که به صورت یک شعار اسلامى درآمده ، آزاداندیشى مسلمانان ، و انتخابگرى آنها را در مسائل مختلف بخوبى نشان مى دهد.
نـخـسـت مـى گـویـد: (بـنـدگـان مـرا بـشـارت ده ) و بعد این بندگان ویژه را به این صـورت مـعرفى مى کند که (آنها به سخنان این و آن بدون در نظر گرفتن گوینده و خـصـوصـیـات دیـگـر گـوش فـرا مـى دهـنـد و بـا نـیـروى عقل و خرد بهترین آنها را بر مى گزینند) هیچگونه تعصب و لجاجتى در کار آنها نیست ، و هـیـچگونه محدودیتى در فکر و اندیشه آنها وجود ندارد، آنها جویاى حقند و تشنه حقیقت ، هـر جـا آن را بـیـابـنـد بـا تـمـام وجـود از آن اسـتـقـبـال مـى کـنـنـد، و از چـشـمـه زلال آن بى دریغ مى نوشند
و سیراب مى شوند.
آنـهـا نـه تـنها طالب حقند و تشنه گفتار نیک ، بلکه در میان (خوب ) و (خوبتر) و (نـیـکـو) و (نـیـکـوتـر) دومـى را بـرمـى گـزیـنـنـد، خلاصه آنها خواهان بهترین و برترینند.
آرى این است نشانه یک مسلمان راستین و حق طلب .
در ایـنـکـه مـنـظـور از (قـول ) در جـمـله (یـسـتـمـعـون القول ) سخنان را مى شنوند) چیست مفسران تفسیرهاى گوناگونى دارند:
بـعـضـى آن را بـه (قـرآن ) تفسیر کرده اند، و آنچه در آن از طاعات و مباحات است ، و پیروى از احسن را به معنى پیروى از طاعات مى دانند.
بعضى دیگر آن را به مطلق اوامر الهى تفسیر کرده اند خواه در قرآن باشد یا غیر قرآن .
ولى هـیـچـگـونـه دلیـلى بر این تفسیرهاى محدود در دست نیست بلکه ظاهر آیه هر گونه قـول و سـخـن را شامل مى شود، بندگان با ایمان خداوند از میان تمام سخنان آن را برمى گـزیـنـنـد کـه (احـسـن ) اسـت ، و از آن تـبـعـیـت مـى کـنـنـد، و در عمل خویش به کار مى بندند.
جـالب ایـنـکـه قـرآن در آیـه فوق صاحبان (هدایت الهى ) را منحصر در این قوم شمرده هـمـانـگـونـه که خردمندان را منحصر به این گروه دانسته است اشاره به اینکه این گروه مـشـمـول هـدایـت ظـاهـر و بـاطـنـنـد، هـدایـت ظـاهـر از طـریـق عـقـل و خرد، و هدایت باطن از طریق نور الهى و امداد غیبى ، و این دو افتخار بزرگ بر این حقیقتجویان آزاداندیش است .
و از آنـجـا کـه پیامبر الهى به هدایت گمراهان و مشرکان سخت علاقه داشت ، و از انحراف آنها که گوش شنوا در برابر حقایق نداشتند رنج مى برد آیه بعد به او از
طـریـق بـیان این حقیقت که این عالم ، عالم آزادى و امتحان است ، و گروهى سرانجام مستوجب آتـشـنـد دلدارى داده ، مـى گـویـد: (آیـا تـو مـى تـوانـى کسى را که فرمان عذاب الهى دربـاره او قـطـعـى و مـحقق شده نجات دهى ؟، آیا مى توانى کسى را که در درون آتش است برگیرى و بیرون آورى ؟!) (أ فمن حق علیه کلمة العذاب أ فانت تنقذ من فى النار).
جـمـله (حـقـت عـلیـه کـلمـة العـذاب ) (فـرمان عذاب الهى درباره او محقق شده ) اشاره به آیاتى همچون آیه 85 سوره ص است که درباره شیطان و پیروانش مى گوید: لاملئن جهنم مـنـک و مـمـن تـبـعـک مـنـهـم اجـمعین : (بطور مسلم دوزخ را از تو و از پیروان تو پر خواهم کرد!)
بـدیـهى است قطعى شدن فرمان عذاب درباره این گروه جنبه اجبارى نداشته ، بلکه به خـاطـر اعـمـالى اسـت کـه مرتکب شده اند، و اصرارى است که در ظلم و فساد و گناه داشته انـد، بـه گـونـه اى کـه روح ایـمـان و تـشـخیص براى همیشه در آنان مرده ، و وجود آنان یکپارچه وجود جهنمى شده !
و از ایـنجا روشن مى شود جمله (أ فانت تنقذ من فى النار): (آیا تو مى توانى کسى را که در دل آتش است نجات دهى )؟ اشاره لطیفى به این حقیقت است که دوزخى بودن آنان آنـقـدر مسلم است که گوئى هم اکنون در دل آتشند، و مى دانیم چنین کسانى که تمام راههاى ارتـبـاطـى خـود را بـا خـدا بـریده اند راه نجاتى ندارند، حتى پیغمبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با اینکه (رحمة للعالمین ) است نمى تواند آنان را از عذاب رهائى بخشد.
امـا بـراى شادى قلب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و امیدوارى مؤ منان ، در آخرین آیه چنین مى گوید: (ولى کسانى که تقواى الهى پیشه کردند غرفه هائى در بهشت از آن آنها است که بر فراز آنها غرفه هاى دیگرى بنا شده ) (لکن الذین اتقوا ربهم لهم غرف من فوقها غرف ).
اگر دوزخیان در میان پرده هاى آتش قرار دارند، و به تعبیر آیات گذشته لهم من فوقهم ظلل من النار و من تحتهم ظلل بهشتیان غرفه هائى دارند بر فراز غرفه ها، و قصرهائى بـر فـراز قـصـرهـا، چـرا کـه دیـدن مـنـظره گلها و آب و نهرها و باغها از فراز غرفه ها لذتبخشتر و دلپذیرتر است .
(غرف ) جمع (غرفه ) از ماده (غرف ) (بر وزن حرف ) به معنى برداشتن چیزى است ، و لذا به آبى که با کف از چشمه برمى دارند و مى نوشند غرفه مى گویند، سپس بـه قـسـمـتـهـاى فـوقـانـى سـاخـتـمـان و طـبـقـات بـالاى منازل اطلاق شده است .
این غرفه هاى زیباى بهشتى با نهرهائى که از زیر آن جارى مى شود تزیین شده لذا در دنـبـاله آیـه مـى فـرمـایـد: (از زیر آنها نهرها پیوسته جریان دارد) (تجرى من تحتها الانهار).
آرى ایـن وعـده الهـى اسـت ، و خـداوند در وعده خود تخلف نمى کند (وعد الله لا یخلف الله المیعاد).
نکته ها:
1 - منطق آزاداندیشى اسلام
بسیارى از مذاهب پیروان خود را از مطالعه و بررسى سخنان دیگران
نـهـى مـى کـنـند، چرا که بر اثر ضعف منطق که به آن گرفتارند از این مى ترسند منطق دیگران برترى پیدا کند و پیروانشان را از دستشان بگیرد!
امـا بـه طـورى که در آیات فوق خواندیم اسلام در این قسمت سیاست (دروازه هاى باز) را بـه اجـرا درآورده ، و بـنـدگـان راسـتـیـن خـداونـد را کـسـانـى مـى دانـد کـه اهل تحقیقند، نه از شنیدن سخنان دیگران وحشت دارند، نه تسلیم بیقید و شرط مى شوند و نه هر وسوسه را مى پذیرند.
اسـلام بـه کـسـانـى بـشـارت مـى دهد که گفتارها را مى شنوند و خوبترین آنها را برمى گزینند. نه تنها خوب را بر بد ترجیح مى دهند در میان خوبها هر گلى را بهتر است مى چینند.
قرآن جاهلان بیخبرى را که به هنگام شنیدن پیام حق دست در گوش مى گذارند و جامه بر سـر مـى کـشـیـدنـد شدیدا نکوهش مى کند چنانکه در سخنان نوح (علیه السلام ) به هنگام شـکـوى به پیشگاه پروردگار آمده است : و انى کلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فـى آذانـهـم و استغشوا ثیابهم و اصروا و استکبروا استکبارا: (خداوندا! هر زمان آنان را دعـوت کـردم کـه آنـهـا را بـبـخـشى انگشتها را در گوش قرار دادند، و لباس بر خویشتن پیچیدند، در گمراهى خود اصرار ورزیدند، و شدیدا استکبار کردند) (نوح - 7).
اصـولا مـکـتـبـى کـه داراى مـنطق نیرومندى است دلیلى ندارد که از گفته هاى دیگران وحشت داشته باشد، و از طرح مسائل آنها هراس به خود راه دهد، آنها باید بترسند که ضعیفند و بى منطق اند.
ایـن آیـه در عـیـن حـال چـشـم و گـوش بـسته هائى را که هر سخنى را بى قید و شرط مى پـذیـرنـد، و حتى به اندازه گوسفندانى که به علفزار مى روند در انتخاب خوراک خود تـحـقـیـق و بـررسـى نـمـى کـنند، از صف (اولو الالباب ) و هدایت یافتگان بیرون مى شمرد، و این دو وصف را مخصوص کسانى مى داند که نه گرفتار افراط تسلیم
بى قید و شرطند و نه تفریط تعصبهاى خشک و جاهلانه .
2 - پاسخ به چند سؤ ال
1 - مـمـکـن اسـت در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال مـطـرح شـود کـه چـرا در اسـلام خرید و فروش کتب ضلال ممنوع است ؟
2 - چرا دادن قرآن به دست کفار حرام شمرده شده ؟
3 - کسى که مطلبى را نمى داند چگونه مى تواند در آن انتخابگرى کند و خوب را از بد جـدا نـمـایـد؟ آیـا ایـن مـسـتـلزم دور نـیـسـت ؟! پـاسـخ سـؤ ال اول روشـن اسـت ، زیـرا بـحث در آیات فوق از سخنانى است که امید هدایت در آن باشد، هرگاه بعد از بررسى و دقت ثابت شد که فلان کتاب گمراه کننده است دیگر از موضوع ایـن دسـتـور خـارج مـى شود، اسلام هرگز اجازه نمى دهد مردم در راهى که نادرست بودنش بثبوت رسیده گام بگذارند.
البـتـه تـا زمـانـى کـه ایـن امـر بـر کـسـى ثـابـت نـشـده و بـه اصـطـلاح در حـال تـحـقـیـق از مذاهب مختلف براى پذیرش دین صحیح است مى تواند همه این کتب را مورد بررسى قرار دهد ولى بعد از ثبوت مطلب باید آنرا به عنوان یک ماده سمى از دسترس این و آن خارج کرد.
و امـا در مـورد سـؤ ال دوم در صـورتـى جـایز نیست قرآن به دست غیر مسلمان داده شود که مایه هتک و بى حرمتى باشد، ولى اگر بدانیم غیر مسلمانى به راستى در فکر تحقیق از اسـلام اسـت ، و مـى خـواهـد قـرآن را بـه این منظور و هدف بررسى کند، نه تنها گذاردن قـرآن در اخـتـیـارش بـى مـانـع است ، بلکه شاید واجب باشد و آنها که این امر را تحریم کرده اند منظورشان غیر از این صورت است .
و لذا مجامع بزرگ اسلامى اصرار دارند که قرآن را به زبانهاى زنده دنیا ترجمه کنند، و براى نشر دعوت اسلامى در اختیار حقطلبان تشنگان
حقایق قرار دهند.
در مـورد سـؤ ال سـوم باید به این نکته توجه داشت بسیار مى شود که انسان شخصا از عهده کارى بر نمى آید، اما به هنگامى که دیگرى آن را انجام دهد مى تواند خوب را از بد تشخیص دهد، و با نیروى خرد و سرمایه وجدان بهترین آنها را برگزیند.
فى المثل ممکن است کسانى باشند که از فن معمارى و بنائى آگاه نباشند، حتى نتوانند دو آجـر را بـه صـورت صـحـیـح روى هـم بـگـذارنـد، ولى بـا ایـنـحـال یـک سـاختمان خوب را با کیفیت عالى از یک ساختمان زشت و بى قواره و ناموزون تشخیص مى دهند.
افـراد زیـادى را مـى شـنـاسـیـم کـه خـود شـاعر نیستند اما ارزش اشعار شعراى بزرگ را تـشـخـیـص مـى دهند و آن را از اشعار بى ارزش ‍ متکلفان جدا مى سازند، کسانى ورزشکار نیستند اما به خوبى در میان ورزشکاران داورى و انتخاب مى کنند.
3 - نمونه اى از روایات اسلامى در زمینه آزاد اندیشى
در احـادیـث اسـلامـى کـه در تـفـسـیـر آیـات فـوق ، یـا بـه طـور مـسـتـقـل ، وارد شده ، نیز روى این موضوع تکیه فراوان دیده مى شود از جمله در حدیثى از امـام مـوسـى بـن جـعفر (علیه السلام ) مى خوانیم که به یار دانشمندش بنام هشام بن حکم فـرمـود: یـا هـشـام ان الله تـبـارک و تـعـالى بـشـر اهـل العـقـل و الفـهـم فـى کـتـابـه ، فـقـال فـبـشـر عـبـاد الذیـن یـسـتـمـعـون القول فیتبعون احسنه :
(اى هشام خداوند متعال اهل عقل و فهم را در کتابش بشارت داده است ، و فرموده : بندگانم را بشارت ده ، آنان که سخنان را مى شنوند و از بهترین آنها
پـیـروى مـى کـنـنـد، آنـان کـسـانـى هـسـتـنـد کـه خـدا هـدایـتـشـان کـرده و آنـان صـاحـبـان عقل و اندیشه اند.)
در حـدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است که در تفسیر آیه فوق فرمود: هو الرجـل یـسمع الحدیث فیحدث به کما سمعه ، لا یزید فیه و لا ینقص : (این آیه درباره کسانى است که حدیثى را که مى شنوند بى کم و کاست و بدون اضافه و نقصان براى دیگران نقل مى کنند.)
البـتـه مـنظور از این حدیث تفسیر (فیتبعون احسنه ) مى باشد، چرا که یکى از نشانه هـاى پـیروى کردن از بهترین سخنان این است که انسان از خودش چیزى بر آن نیفزاید، و عینا در اختیار دیگران بگذارد.
در نهج البلاغه در کلمات قصار امیرعلى (علیه السلام ) مى خوانیم : الحکمة ضالة المؤ من ، فخذ الحکمة و لو من اهل النفاق !: (گفتار حکمت آمیز گمشده مؤ من است ، پس حکمت را بگیر هر چند از اهل نفاق صادر شود.)
4 - تطبیق یا شان نزول ؟
جـمـعى از مفسران شان نزولهائى براى آیات فوق ذکر کرده اند از جمله اینکه گفته اند: آیـه و الذیـن اجـتـنـبوا الطاغوت ... و آیه بعد از آن درباره سه نفر وارد شده که در عصر جـاهـلیـت (تـسـلیـم غـوغاى مشرکان در آن محیط آلوده نشدند و) مى گفتند لا اله الا الله آنها (سلمان فارسى ) و (ابوذر غفارى ) و (زید بن عمرو) بودند.
و در بعضى از روایات بجاى زید بن عمرو (سعید بن زید) آمده است .
بـعـضـى نـیـز گـفـتـه انـد کـه آیـه ا فـمـن حـق عـلیـه کـلمـة العـذاب ... در مـورد (ابوجهل ) و مانند او نازل شده است .
ولى بـعـیـد نـیـسـت کـه ایـنـهـا از قـبـیـل شـان نـزول مـصـطـلح نـبـوده بـاشـد بـلکـه از قبیل تطبیق آیه بر مصادیق واضح است .
آیه و ترجمه


أ لم تـر أ ن الله أ نـزل مـن السـمـاء مـاء فـسـلکـه ینبیع فى الا رض ثم یخرج به زرعا مـخـتـلفـا أ لونـه ثـم یهیج فترئه مصفرا ثم یجعله حطما إ ن فى ذلک لذکرى لا ولى الا لبب (21)
أ فـمـن شـرح الله صـدره للاسـلم فـهـو عـلى نـور مـن ربـه فـویـل للقـسـیـة قـلوبـهـم مـن ذکـر الله أ ولئک فـى ضلل مبین (22)


ترجمه :

21 - آیـا نـدیـدى کـه خداوند از آسمان آبى فرستاد، و آن را به صورت چشمه هائى در زمـیـن وارد نـمـود سـپس با آن زراعتى را خارج مى سازد که الوان مختلف دارد بعد این گیاه خـشـک مـى شـود، بـه گـونـه اى کـه آن را زرد و بى روح مى بینى ، سپس آن را در هم مى شکند و خرد مى کند، در این ماجرا تذکرى براى صاحبان مغز است .
22 - آیـا کـسى که خدا سینه اش را براى اسلام گشاده کرده ، و بر فراز مرکبى از نور الهـى قـرار گـرفـته (همچون کوردلانى است که نور هدایت به قلبشان راه نیافته ) واى بر آنها که قلبهائى سخت در برابر ذکر خدا دارند، آنها در گمراهى آشکارند.
تفسیر:
آنها که بر فراز مرکبى از نورند
در ایـن آیات بار دیگر قرآن به دلائل توحید و معاد باز مى گردد، و بحثهائى را که در آیات گذشته پیرامون کفر و ایمان بود تکمیل مى کند.
از مـیـان آثـار عـظـمـت و ربـوبـیـت پـروردگـار در نـظـام جـهـان هستى ، انگشت روى مساءله (نـزول باران ) از آسمان مى گذارد، سپس ‍ پرورش (هزاران رنگ ) از گیاهان را از این (آب بى رنگ ) و طى مراحل حیات ، و رسیدن به مرحله نهائى شرح مى دهد.
روى سـخن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده ، به عنوان سرمشقى براى هـمـه مـؤ مـنـان ، مـى فـرمـایـد: (آیـا نـدیـدى کـه خـداونـد از آسـمـان آبـى نـازل کـرد سـپـس آن را بـه صـورت چـشـمه هائى در زمین وارد نمود؟!) (ا لم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلکه ینابیع فى الارض ).
قـطـره هاى حیاتبخش باران از آسمان نازل مى شود، قشر (نفوذپذیر) زمین آنها را به درون مـى پـذیـرد و تـا بـه قـشـر (نفوذناپذیر) مى رسد، و آنها را متوقف مى سازد و ذخیره مى کند، سپس به صورت چشمه ها و قناتها و چاهها بیرون مى فرستد.
جـمله (سلکه ) (آب باران را در مجارى زمین وارد ساخت ) اشاره اى است فشرده به آنچه در بالا گفتیم .
(ینابیع ) جمع (ینبوع ) از ماده (نبع ) به معنى جوشش آب از زمین است .
هـرگـاه زمـین یک قشر نفوذناپذیر بیشتر نداشت ذره اى از آب باران را در خود ذخیره نمى کرد، و همه بعد از نزول از آسمان به دریاها مى ریختند، نه چشمه اى
وجـود داشـت ، و نـه کاریز و چاهى ، و اگر تنها یک قشر نفوذپذیر داشت همگى به اعماق زمـیـن فـرو مى رفتند به طورى که دسترسى به آن ممکن نبود، تنظیم قشر زمین از این دو لایه نفوذپذیر، و نفوذناپذیر، با این فاصله حساب شده ، از نشانه هاى قدرت او است ، و جالب اینکه گاهى به صورت لایه هاى متعدد نفوذپذیر و نفوذناپذیر است که روى هم قـرار گـرفـتـه ، کـه در حـفـر چاه هاى (سطحى ) و (نیمه عمیق ) و (عمیق ) از آن استفاده مى شود.
بـعـد مـى افـزایـد: (سپس خداوند به وسیله آن زراعت گیاهى را خارج مى سازد که الوان مختلف دارد) (ثم یخرج به زرعا مختلفا الوانه ).
هم انواع آن مختلف است ، همچون گندم و جو و برنج و ذرت ، و هم کیفیتهاى آن متفاوت است ، و هـم رنـگ ظـاهـرى آن ، بـعـضى سبز تیره بعضى سبز کمرنگ ، بعضى داراى برگهاى پهن و گسترده ، و بعضى برگهاى باریک و لطیف و همچنین .
بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه (زرع ) بـه گـیـاهـى گـفته مى شود که ساقه قوى ندارد در مـقـابـل (شـجـر) کـه غـالبـا بـه درخـتـانى که داراى ساقه نیرومندند اطلاق مى شود، (زرع ) مفهوم وسیعى دارد که گیاهان غیر غذائى را نیز در بر مى گیرد، انواع گلها و گـیـاهـان زیـنـتـى و داروئى و مـانـنـد آن کـه فوق العاده متنوع ، و داراى الوان و چهره هاى گـونـاگـون مـى بـاشـد، حـتـى گـاه در یـک شـاخـه ، بـلکـه در یـک گـل ، ایـن رنگهاى مختلف به شکل بسیار جالب و ظریفى در کنار هم قرار گرفته اند، و با زبان بى زبانى نغمه توحید و تسبیح خدا را سر داده اند.
بـعـد بـه مـراحـل دیگر حیات این گیاه پرداخته مى گوید: (این گیاه سپس خشک مى شود به گونه اى که آن را زرد و بى روح مى بینى )! (ثم یهیج فتراه مصفرا).
تندباد از هر سو مى وزد، و آن را که سست شده است از جا مى کند، (سپس خداوند آن را در هم مى شکند و خرد مى کند) (ثم یجعله حطاما).
(آرى در این ماجرا تذکر و یادآورى براى صاحبفکران و اندیشمندان است ) (ان فى ذلک لذکرى لاولى الالباب ).
تـذکـرى اسـت از نـظـام حـسـاب شـده و بـا عـظمت عالم هستى و ربوبیت پروردگار در این صـحـنـه عـظـیم ، و نیز تذکرى است از پایان زندگى و خاموش شدن شعله هاى حیات ، و سپس مساءله رستاخیز، و تجدید حیات مردگان .
ایـن صـحـنه گر چه در عالم گیاهان است ، ولى به انسانها هشدار مى دهد که همانند آن در عـمـر و حـیـات شـمـا تـکـرار مـى شـود، مـمـکـن اسـت مـدت آن مـتـفـاوت بـاشـد، امـا اصول آن یکى است تولد، نشاط و جوانى ، و بعد پژمردگى و پیرى و سرانجام مرگ !
بـه دنـبـال ایـن درس بزرگ توحید و معاد به مقایسه اى در میان مؤ من و کافر پرداخته تا این حـقـیـقـت را روشـن سـازد کـه قـرآن و وحى آسمانى نیز همچون دانه هاى باران است که بر سـرزمـیـن دلهـا نـازل مى شود، همانگونه که تنها زمینهاى آماده از قطرات حیاتبخش باران منتفع مى شود تنها دلهائى از آیات الهى بهره مى گیرد که در سایه لطف او و خودسازى آمـادگـى و گـسـتـرش پیدا کرده است ، مى فرماید: (آیا کسى که خدا سینه اش را براى پـذیـرش اسـلام گـشاده ساخته ، و بر فراز مرکبى از نور الهى قرار گرفته ، همچون سـنـگـدلان بـى نـورى اسـت که هدایت الهى به قلبشان راه نیافته است ؟!) (افمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور
من ربه ).
سـپـس مى افزاید (واى بر آنها که قلبهاى سخت و نفوذناپذیرى دارند و ذکر خدا در آن اثر نمى گذارد) (فویل للقاسیة قلوبهم من ذکر الله ).
نـه مواعظ سودمند در آن مؤ ثر است ، نه انذار و بشارت ، نه آیات تکان دهنده قرآن آن را بـه حـرکـت در مـى آورد، نـه بـاران حـیـاتـبخش ‍ وحى گلهاى تقوى و فضیلت را در آن مى رویـاند، خلاصه (نه طراوتى نه برگى نه گلى نه سایه دارند!.) آرى (آنها در ضـلال مـبـیـن و گـمـراهـى آشـکـارنـد) (اولئک فـى ضلال مبین ).
(قـاسـیـه ) از مـاده (قـسـوة ) بـه مـعـنى خشونت و سختى و نفوذناپذیرى است ، لذا سنگهاى خشن را (قاسى ) مى گویند، و از همین رو به دلهائى که در برابر نور حق و هدایت انعطافى از خود نشان نمى دهد، و نرم و تسلیم نمى گردد، و نور هدایت در آن نفوذ نـمـى کـنـد (قـلبـهـاى قـاسـیـه ) یا قساوتمند گفته مى شود، و در فارسى از آن به سنگدلى تعبیر مى کنیم .
بـه هـر حـال ایـن تعبیر در مقابل (شرح صدر) و گشادگى سینه و فراخى روح قرار گرفته ، چرا که گستردگى کنایه از آمادگى براى پذیرش است ، یک بیابان و خانه گـسـتـرده و وسـیع آماده پذیرش انسانهاى بیشترى است ، و یک سینه فراخ و روح گشاده آماده پذیرش ‍ حقایق فزونترى مى باشد.
در روایـتـى مـى خوانیم که (ابن مسعود) مى گوید از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از تفسیر این آیه سؤ ال کردیم افمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه : چگونه انسان شرح صدر پیدا مى کند؟
فرمود: (اذا دخل النور فى القلب انشرح و انفتح ): (هنگامى که نور
به قلب انسان داخل شد گسترده و باز مى گردد!)
عرض کردیم اى رسول خدا نشانه آن چیست ؟
فـرمـود: الانـابـة الى دار الخـلود، و التـجـافـى عـن دار الغـرور، و الاسـتـعـداد للمـوت قبل نزوله : (نشانه آن توجه به سراى جاوید و جدا شدن از سراى غرور، و آماده گشتن براى استقبال از مرگ پیش از نزول آن است .)
در تـفـسـیـر عـلى بـن ابـراهـیـم مـى خـوانیم که جمله (افمن شرح الله صدره للاسلام ) دربـاره امـیر مؤ منان على (علیه السلام ) نازل شده ، و در بعضى از تفاسیر آمده است که جمله فویل للقاسیة قلوبهم درباره (ابولهب و فرزندانش ) مى باشد.
روشن است که این شان نزولها در حقیقت از باب تطبیق مفهوم کلى بر مصداقهاى واضح آن است .
جالب توجه اینکه در جمله (فهو على نور من ربه ) نور و روشنائى به منزله مرکبى ذکـر شـده کـه مـؤ مـنـان بـر آن سـوار مى شوند، سرعت سیرش عجیب ، و مسیرش روشن ، و قدرت جولانش همه جهان را فرا مى گیرد.
نکته :
عوامل (شرح صدر) و (قساوت قلب )
انـسـانـهـا در پـذیـرش حق و درک مطالب و خودجوشى یکسان نیستند، بعضى با یک اشاره لطیف یا یک کلام کوتاه حقیقت را به خوبى درک مى کنند، یک تذکر آنها را بیدار مى سازد، و یک موعظه و اندرز در روح آنها طوفانى بپا مى کند.
در حـالى کـه بـعـضـى دیـگـر شـدیـدتـریـن خـطـابـه هـا و گـویـاتـریـن دلائل و نـیـرومـندترین اندرز و مواعظ در وجودشان کمترین اثرى نمى گذارد، و این مساله ساده اى نیست .
چـه تـعبیر جالبى دارد قرآن در این زمینه که بعضى را صاحب شرح صدر و گستردگى روح و بـعـضـى را داراى تـنـگـى و ضیق صدر معرفى مى کند چنانکه در آیه 125 سوره انـعـام مـى گـویـد: (فـمـن یـرد الله ان یـهـدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد ان یضله یـجـعل صدره ضیقا حرجا کانما یصعد فى السماء:): (آنکس را که خدا مى خواهد هدایتش کـنـد سـینه اش را براى اسلام گشاده مى سازد، و آنکس را که بخواهد گمراه نماید سینه اش را چنان تنگ مى کند که گوئى مى خواهد به آسمان بالا رود!)
ایـن مـوضـوعـى اسـت که با مطالعه حالات افراد کاملا مشخص است بعضى آنچنان روحشان بـاز و گـشـاده اسـت کـه هـر قـدر از حـقـایق در آن وارد شود به راحتى پذیرا مى شود، اما بعضى به عکس آنچنان روح و فکرشان محدود است که گوئى هیچ جائى براى هیچ حقیقتى در آن نیست ، گوئى مغزشان را در یک محفظه با دیوارهاى نیرومند آهنى قرار داده اند.
البته هر یک از این دو عواملى دارد:
مطالعات پیگیر و مستمر و ارتباط مداوم با دانشمندان و علماى صالح ، خودسازى و تهذیب نـفـس پـرهـیـز از گـنـاه و مـخـصـوصـا غـذاى حـرام ، و یـاد خـدا کـردن از عوامل شرح صدر است .
بـر عـکـس جـهـل و گـنـاه و لجـاجـت و جـدال و مراء و همنشینى با بدان و فاجران و مجرمان و دنیاپرستى و هواپرستى باعث تنگى روح و قساوت قلب مى شود.
و اینکه قرآن مى گوید: آنکس را که خدا بخواهد هدایت کند شرح صدر مى دهد، یا اگر خدا بخواهد گمراه سازد ضیق صدر مى دهد، این خواستن
و (نخواستن ) بى دلیل نیست ، سرچشمه هاى آن از خود ما شروع مى شود.

در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : اوحـى الله عـز و جـل الى مـوسـى یـا مـوسـى لا تـفـرح بـکـثـرة المـال ، و لا تـدع ذکـرى عـلى کـل حـال ، فـان کـثـرة المـال تـنـسى الذنوب ، و ان ترک ذکرى یقسى القلوب : (خداوند مـتـعـال بـه مـوسـى (عـلیـه السـلام ) وحـى فـرسـتـاد کـه اى مـوسـى ! از فـزونـى امـوال خـوشـحـال مـبـاش ، و یـاد مـرا در هـیـچ حـال تـرک مـکـن ، چـرا کـه فـزونـى مال غالبا موجب فراموش کردن گناهان است ، و ترک یاد من قلب را سخت مى کند!.)
در حدیث دیگرى از امیر مؤ منان (علیه السلام ) آمده است : ما جفت الدموع الا لقسوة القلوب ، و ما قست القلوب الا لکثرة الذنوب !: (اشکها خشک نمى شوند مگر به خاطر سختى دلها و دلها سخت و سنگین نمى شود مگر به خاطر فزونى گناه !.)
در حـدیـث دیـگـرى آمده است که از جمله پیامهاى پروردگار به موسى (علیه السلام ) این بـود: یـا مـوسـى لا تـطـول فى الدنیا املک ، فیقسو قلبک ، و القاسى القلب منى بعید: (اى مـوسـى آرزوهـایـت را در دنـیـا دراز مـکن که قلبت سخت و انعطاف ناپذیر مى شود، و سنگدلان از من دورند!.
و بالاخره در حدیث دیگرى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) چنین آمده است : لمتان : لمة من الشـیـطـان و لمة من الملک ، فلمة الملک الرقة و الفهم ، و لمة الشیطان السهو و القسوة : دو گـونـه القـاء وجـود دارد: (القـاى شـیـطـانى و القاى فرشته القاى فرشته باعث نرمى قلب و فزونى فهم مى شود، و القاى شیطانى موجب سهو و قساوت قلب مى گردد.
بـه هـر حـال بـراى به دست آوردن شرح صدر و رهائى از قساوت قلب باید به درگاه خـدا روى آورد تـا آن نـور الهـى که پیامبر وعده داده در قلب بتابد باید آئینه قلب را از زنـگار گناه صیقل داد و سراى دل را از زباله هاى هوا و هوس پاک کرد تا آماده پذیرائى مـحـبـوب گـردد، اشـک ریـخـتـن از خـوف خـدا، و از عـشـق آن مـحـبـوب بـى مـثـال تـاءثیر عجیبى در رقت قلب و نرمش و گسترش روح دارد، و جمود چشم از نشانه هاى سنگدلى است .
آیه و ترجمه


الله نزل أ حسن الحدیث کتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جـلودهـم و قـلوبـهـم إ لى ذکـر الله ذلک هـدى الله یـهـدى بـه مـن یـشـاء و مـن یضلل الله فما له من هاد (23)
افـمـن یـتـقـى بـوجـهـه سـوء العـذاب یـوم القـیـمـة و قیل للظالمین ذوقوا ما کنتم تکسبون (24)
کذب الذین من قبلهم فاتئهم العذاب من حیث لا یشعرون (25)
فأ ذاقهم الله الخزى فى الحیوة الدنیا و لعذاب الاخرة أ کبر لو کانوا یعلمون (26)


ترجمه :

23 - خداوند بهترین سخن را نازل کرده ، کتابى که آیاتش (از نظر لطف و زیبائى و عمق محتوا) همانند یکدیگر است ، آیاتى مکرر دارد (تکرارى شوق انگیز) که از
شنیدن آیاتش لرزه بر اندام کسانى که از پروردگارشان خاشعند مى افتد سپس برون و درونـشـان نـرم و مـتـوجه ذکر خدا مى شود، این هدایت الهى است که هر کس را بخواهد با آن راهنمائى مى کند، و هر کس را خداوند گمراه سازد راهنمائى براى او نخواهد بود!
24 - آیا کسى که با صورت خود عذاب دردناک (الهى ) را دور مى سازد (همانند کسى است کـه هرگز آتش دوزخ به او نمى رسد؟) و به ظالمان گفته مى شود بچشید آنچه را به دست مى آوردید.
25 - کـسـانـى که قبل از آنها بودند نیز آیات ما را تکذیب نمودند، و عذاب الهى از جائى که فکر نمى کردند به سراغ آنها آمد.
26 - خـداونـد خـوارى را در زنـدگى این دنیا به آنها چشانید و عذاب آخرت شدیدتر است اگر مى دانستند.
شاءن نزول :
بـعـضـى از مـفـسـران از (عـبد الله بن مسعود) نقل کرده اند که روزى جمعى از صحابه پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که ملالت خاطرى پیدا کرده بودند عرض کردند: اى رسـولخـدا! چـه مـى شـد حـدیـثى براى ما بیان مى کردى تا زنگار ملالت از دلهاى ما بزداید؟
در ایـنـجـا نـخـسـتـیـن آیـه از آیـات فوق نازل شد و قرآن را به عنوان (احسن الحدیث ) معرفى کرد.
تفسیر:
در آیـات گـذشـتـه سخن از بندگان در میان بود که مطالب را مى شنوند بهترین آنها را بـرمـى گـزیـنـنـد، و نـیـز سـخن از شرح صدر و سینه هاى گشاده اى مطرح بود که آماده پذیرش کلام حق است .
در آیات مورد بحث به همین مناسبت سخن از قرآن به میان مى آید تا ضمن
تـکـمـیـل بـحـثـهـاى گـذشـتـه حـلقـه هـاى تـوحـیـد و مـعـاد را بـا ذکـر دلائل (نبوت ) تکامل بخشد.
نـخـسـت مـى گـویـد: خـداونـد بـهـتـریـن حـدیـث و نـیـکـوتـریـن سـخـن را نازل کرده است (الله نزل احسن الحدیث ).
سپس به شرح مزایاى قرآن پرداخته و ضمن بیان سه توصیف امتیازات بزرگ این کتاب آسمانى را شرح مى دهد نخست مى گوید:
(کـتـابـى اسـت کـه آیـاتـش هـمـاهنگ و همصدا، و از نظر لطف و زیبائى و عمق بیان همانند یکدیگر است ) (کتابا متشابها).
مـنـظـور از (مـتـشـابه ) در اینجا کلامى است که قسمتهاى مختلف آن با یکدیگر همرنگ و هـمـاهـنـگ مـى بـاشد، هیچگونه تضاد و اختلافى در میان آن نیست ، خوب و بد ندارد، بلکه یکى از یکى بهتر است .
ایـن درسـت بـر خـلاف کلمات انسانها است که هر قدر در آن دقت شود هنگامى که گسترده و وسـیـع گردد خواه ناخواه اختلافات و تناقضها و تضادهائى در آن پیدا مى شود، بعضى در اوج زیـبـائى اسـت ، و بـعـضـى عادى و معمولى ، بررسى آثار نویسندگان معروف و بزرگ اعم از نثر و نظم نیز گواه زنده این مطلب است .
امـا کـلام خـدا قـرآن مـجـیـد ایـنـچنین نیست ، انسجام فوق العاده و همبستگى مفاهیم و فصاحت و بلاغت بى نظیرى که در همه آیاتش حاکم است گواهى مى دهد که از کلام انسانها نیست .
سپس مى افزاید ویژگى دیگر این کتاب این است که مکرر است (مثانى ).
ایـن تعبیر ممکن است اشاره به تکرار مباحث مختلف داستانها، سرگذشتها، مواعظ و اندرزها بـوده بـاشـد، امـا تـکـرارى کـه هـرگـز ملالت آور نیست ، بلکه شوق انگیز است و نشاط آفرین ، و این یکى از اصول مهم فصاحت است که انسان به هنگام
لزوم چـیـزى را بـراى تـاءثـیـر عـمـیـق بخشیدن تکرار کند، اما هر زمان به شکلى تازه و صورتى نو که ملالت خیز نباشد.
بـعـلاوه مـطـالب مـکـرر قـرآن مـفـسـر یـکـدیـگـر اسـت ، و بـسـیارى از مشکلات از این طریق حل مى شود.
بـعـضـى آن را نـیـز اشـاره به تکرار تلاوت قرآن و کهنه نشدن بر اثر تکرار تلاوت دانسته اند.
و بـعـضـى اشـاره بـه تـکـرار نـزول قرآن که یکبار به صورت دفعى بر قلب پیامبر (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) در شب قدر نازل شده ، و یکبار هم به صورت تدریجى طى 23 سال .
ایـن احتمال نیز وجود دارد که مراد تکرار حقیقت قرآن در هر زمان و تجلى تازه اى از غیبت از آن با گذشت سال و ماه است .
از میان این تفسیرها تفسیر اول مناسبتر به نظر مى رسد، هر چند تضادى در میان آنها نیست و جمع همه آنها ممکن است .
بـعـد از ایـن توصیف به آخرین ویژگى قرآن در این بحث یعنى مساءله نفوذ عمیق و فوق العـاده آن پـرداخـتـه ، مـى گـویـد: از شـنـیـدن آیـات ایـن قـرآن لرزه بر اندام خاشعان از پـروردگـار مـى افـتـد (و مو بر تنشان راست مى شود) سپس پوست و قلبشان ، برون و درونـشـان نـرم و آماده پذیرش ذکر خدا مى گردد، و آرام و مطمئن مى شود (تقشعر منه جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الى ذکر الله ).
چـه تـرسـیم جالب و زیبائى از نفوذ عجیب آیات قرآن در دلهاى آماده ، نخست در آن خوف و تـرسـى ایجاد مى کند، خوفى که مایه بیدارى و آغاز حرکت است ، و ترسى که انسان را متوجه مسئولیتهاى مختلفش مى سازد.
در مـرحـله بـعـد حـالت نـرمـش و پـذیـرش سـخـن حـق بـه او مـى بـخـشـد و بـه دنبال آن آرامش مى یابد.
ایـن حـالت دوگـانـه کـه مـراحل مختلف و منازل (سلوک الى الله ) را نشان مى دهد کاملا قـابل درک است ، آیات غضب و مقام انذار پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دلها را به لرزه در مى آورد سپس آیات رحمت به آن آرامش مى دهد.
انـدیشه در ذات حق و مساءله ابدیت و ازلیت و نامتناهى بودن ذات پاک او انسان را در وحشت فـرو مـى بـرد کـه چـگـونـه مـى تـوان او را شـنـاخـت ، امـا مـطـالعـه آثـار و دلائل آن ذات مقدس در آفاق و انفس به او نرمش و آرامش مى بخشد.
تـاریـخ اسـلام پـر است از نشانه هاى نفوذ عجیب قرآن در دلهاى مؤ منان و حتى غیر مؤ منان کـه قـلبـهـائى آمـاده داشـتـنـد، و ایـن نـفـوذ و جـذبـه فـوق العـاده دلیـل روشـنـى اسـت بـر ایـنـکـه ایـن کـتـاب از طـریـق وحـى نازل شده است .
در حـدیـثـى از (اسـمـاء) نـقـل شده که مى گوید: کان اصحاب النبى حق اذا قرء علیهم القرآن - کما نعتهم الله - تدمع اعینهم و تقشعر جلودهم !: (یاران پیامبر هنگامى که قرآن بر آنها تلاوت مى شد - همانگونه که خدا آنها را توصیف کرده است - چشمهایشان اشکبار مى گشت و لرزه بر اندامشان مى افتاد) و.
امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (علیه السلام ) درباره پرهیزگاران این حقیقت را به عالیترین وجهى تـوصـیـف فـرمـوده اسـت آنـجـا کـه مـى گـوید: اما اللیل فصافون اقدامهم تالین لاجزاء القـران یـرتـلونـهـا تـرتیلا یحزنون به انفسهم و یستثیرون به دواء دائهم ، فاذا مروا بایة فیها تشویق رکنوا الیها طمعا و تطلعت نفوسهم الیها شوقا، و ظنوا انها نصب اعینهم ، و اذا مـروا بـایة فیها تخویف اصغوا الیها مسامع قلوبهم و ظنوا ان زفیر جهنم و شهیقها فى اصول آذانهم :
(آنـها شب هنگام بپا مى خیزند، قرآن را شمرده و با تفکر تلاوت مى کنند، جان خویش را بـا آن در غـمـى دلپـذیر فرو مى برند، و داروى درد خود را از آن مى طلبند، هر گاه به آیـه اى کـه در آن تـشـویـق اسـت بـرخـورد کـنـنـد بـه آن دل مـى بـنـدنـد چـشم جانشان با شوق تمام در آن خیره مى شود، و آنرا نصب العین خود مى سـازنـد، و هـر گـاه بـه آیـه اى بـرسـنـد کـه در آن تـخـویـف و انـذار بـاشـد گـوش دل به آن فرا مى دهند گوئى صداى ناله ها و به هم خوردن زبانه هاى آتش مهیب جهنم در گوششان طنین انداز است .
در پایان آیه ، بعد از بیان این اوصاف مى گوید: در این کتاب مایه هدایت الهى است که هر کس را بخواهد به وسیله آن هدایت مى کند (ذلک هدى الله یهدى به من یشاء).
درسـت اسـت کـه قـرآن بـراى هـدایـت هـمـگـان نـازل شده اما تنها حق طلبان و حقیقت جویان و پـرهیزگاران از نور هدایتش بهره مى گیرند، و آنها که دریچه هاى قلب خود را عمدا به روى آن بسته اند و تاریکى تعصب و لجاجت بر روح آنها حکمفرماست نه تنها بهره اى از آن نـمـى گـیـرنـد، بلکه بر اثر عناد و دشمنى بر ضلالتشان افزوده مى شود، لذا در دنـبـال ایـن سخن مى فرماید: (و هر کس را خداوند گمراه سازد هادى و راهنمائى براى او نخواهد بود) (و من یضلل الله فما له من هاد).
ضـلالتـى کـه پـایـه هـاى آن بـه دسـت خـود او گـذارده شـده ، و زیـربـنایش به وسیله اعـمـال نـادرسـتـشـان اسـتـحـکـام یـافـتـه ، و بـه هـمـیـن دلیل کمترین منافاتى با اصل اختیار و آزادى اراده انسانها ندارد.
در آیـه بـعـد گـروه ظـالمان و مجرمان را با گروه مؤ منانى که وضع حالشان قبلا بیان شـد مـقـایـسه مى کند، تا در این مقایسه واقعیتها بهتر روشن گردد، مى فرماید: آیا کسى کـه بـا صورت خود عذاب دردناک الهى را دور مى سازد همانند کسى است که در آن روز در نـهـایـت امـنـیـت به سر مى برد و هرگز آتش دوزخ به او نمى رسد؟! (افمن یتقى بوجهه سوء العذاب یوم القیامة ).
نکته اى که توجه به آن در اینجا ضرورت دارد، این است که مى گوید: با صورت خود عـذاب را از خـویـش مـى رانـد این تعبیر به خاطر آن است که (وجه ) (صورت ) اشرف اعـضـاى انـسـان اسـت ، و حـواس مـهـم انـسـان (چـشـم و گـوش و بینى و زبان ) در آن قرار گـرفته ، و اصولا شناسائى انسانها از طریق صورت انجام مى گیرد، و روى این جهات هـنـگـامـى کـه خـطـرى متوجه آن مى شود دست و بازو و سایر اعضاى پیکر خود را سپر در مقابل آن قرار مى دهند تا خطر را دور سازند.
امـا حـال ظـالمـان دوزخـى در آن روز بـه گونه اى است که باید با صورت از خود دفاع کنند، چرا که دست و پاى آنها در غل و زنجیر است ، چنانکه در آیه 8 سوره یس مى خوانیم : (ما در گردن آنها غلهائى قرار دادیم (که دستهایشان نیز در وسط آن قرار دارد) این غلها تا چانه هایشان ادامه دارد لذا سرهاى آنها به بالا نگاه داشته شده است ).
بعضى نیز گفته اند این تعبیر به خاطر آن است که آنها را به صورت در آتش
مـى افـکـنـنـد، لذا نخستین عضوى از آنها که به آتش مى رسد همان صورت است چنانکه در آیه 90 سوره نمل آمده : (من جاء بالسیئة فکبت وجوههم فى النار) کسانى که کار بدى انجام دهند به رو در آتش افکنده مى شوند.
گـاه نـیـز گـفـتـه شـده اسـت کـه این تعبیر تنها کنایه از عدم توانائى آنها بر دفاع از خویشتن در مقابل آتش دوزخ است .
این تفسیرهاى سه گانه منافاتى با هم ندارند و ممکن است در مفهوم آیه جمع باشند.
سپس در پایان آیه مى افزاید: در آن روز به ظالمان گفته مى شود: بچشید آنچه را به دست مى آوردید! (و قیل للظالمین ذوقوا ما کنتم تکسبون ).
آرى فـرشـتـگـان عـذاب ایـن واقـعـیـت دردنـاک را بـراى آنـهـا بـیـان مى کنند که اینها همان اعمال شما است که در کنار شما قرار گرفته ، و آزارتان مى دهد، و این بیان خود شکنجه روحى دیگرى براى آنها است .
قـابـل تـوجه اینکه نمى گوید: کیفر اعمالتان را بچشید، بلکه مى گوید: اعمالتان را بـچـشـیـد، و ایـن خـود شـاهـد دیـگـرى بـر مـسـاءله (تـجـسـم اعمال ) است .
آنچه تاکنون گفته شد اشاره کوتاهى بود به عذابهاى دردناک آنان در قیامت ، آیه بعد سخن از عذاب دنیاى آنها مى گوید، مبادا تصور کنند که در این زندگى دنیا در امان خواهند بود، مى فرماید: (کسانى که قبل از آنها بودند آیات ما را تکذیب کردند، و عذاب الهى از جـائى که فکر نمى کردند دامانشان را گرفت ) (کذب الذین من قبلهم فاتاهم العذاب من حیث لا یشعرون ).
اگر انسان از جائى ضربه خورد که انتظار آن را دارد زیاد دردناک نخواهد بود دردناکتر از آن این است که از جائى ضربه خورد که انتظار آن را هرگز
نـدارد، مـثـلا از نـزدیـکـتـریـن دوسـتـانـش ، از مـحـبـوبـتـریـن وسائل زندگیش ، از آبى که مایه حیات او است ، از نسیمى که مایه نشاط او است ، از زمین آرامى که جایگاه استراحت و اءمن و اءمان او محسوب مى شود.
آرى نزول عذاب الهى از این طرق بسیار دردناک است ، و این همان است که درباره قوم نوح و عـاد و ثـمود و قوم لوط و فرعون و قارون و مانند آنها مى خوانیم که هر کدام از یکى از این طرق که هرگز انتظارش را نمى کشیدند گرفتار عذاب شدند.
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث نشان مى دهد که عذاب دنیوى آنها تنها جنبه جسمانى نداشته ، بلکه کیفر روانى نیز بوده است مى فرماید: (خداوند خوارى را در زندگى این دنیا به آنها چشانید) (فاذاقهم الله الخزى فى الحیاة الدنیا).
آرى اگـر انسان گرفتار مصیبتى شود اما آبرومند و سر بلند جان بسپارد مهم نیست ، مهم آن اسـت کـه بـا خـوارى و ذلت جـان دهـد، و بـا بـى آبـروئى و رسـوائى گـرفـتـار چنگال عذاب شود.
(ولى با اینهمه عذاب آخرت سخت تر و شدیدتر و دردناکتر است اگر مى دانستند) (و لعذاب الاخرة اکبر لو کانوا یعلمون ).
تعبیر به (اکبر) (بزرگتر) کنایه از شدت و سختى عذاب است .
نکته :
در ذیـل ایـن آیـات روایـاتـى وارد شده که افقهاى وسیعترى از مفاهیم آیات رادر برابر ما مجسم مى کند.
در حـدیـثـى (عـبـاس ) عـمـوى پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) از آن حـضرت نـقـل مـى کند که فرمود: اذا اقشعر جلد العبد من خشیة الله تحاتت عند ذنوبه کما یتحات عن الشجرة الیابسة ورقها: (هنگامى که بدن بنده اى از خوف خدا لرزان شود گناهش فرو مى ریزد همانگونه که برگ خشک از درختان ).
روشـن اسـت کـسـى کـه از تـرس الهـى چـنـیـن مـتـاءثـر مـى شـود حال توبه و انابه براى او حاصل است ، و چنین کسى مسلما مورد آمرزش ‍ پروردگار قرار مى گیرد.
در حـدیث دیگرى که از (اسماء) نقل شده ، و در تفسیر آیات آوردیم مى خوانیم : هنگامى کـه از او دربـاره یـاران رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) سـؤ ال مـى کـنـنـد مـى گـویـد: هـنـگامى که قرآن را مى خواندند - همانگونه که خداوند آنها را توصیف کرده - چشمانشان اشکبار و بدنشان لرزان مى شد، سپس (راوى ) مى گوید از (اسـمـاء) پـرسیدم کسانى نزد ما هستند که وقتى آیات قرآن را مى شنوند حالت غشوه بـه آنـهـا دسـت مـى دهد و مست و مدهوش مى شوند، (اسماء) گفت : اعوذ بالله تعالى من الشیطان (این یک عمل شیطانى است !).
این حدیث در حقیقت پاسخى است به کسانى که دم از تصوف مى زنند و جلسات و حلقاتى تشکیل مى دهند و آیات و اذکارى مى خوانند سپس حرکاتى به خود داده ، و به اصطلاح به حـال وجـد و سـرور مى آیند و نعره مى کشند و صیحه مى زنند و خود را به حالت غشوه مى انـدازنـد، و شـایـد بـعـضـى هـم غـش مـى کـنـنـد، ایـنـگـونـه مسائل در حالات یاران پیامبر هرگز نقل نشده و از بدعتهاى متصوفه است .
البته ممکن است انسان گاهى از شدت خوف مدهوش شود، ولى این با کارهاى صوفیان که جـلسـاتـى بـراى ذکـر و ورد بـه شـکـلى کـه در بـالا گـفـتـیـم تشکیل مى دهند فرق بسیار دارد.
آیه و ترجمه


و لقـد ضـربـنـا للنـاس فـى هـذا القـرءان مـن کـل مثل لعلهم یتذکرون (27)
قرءانا عربیا غیر ذى عوج لعلهم یتقون (28)
ضـرب الله مـثـلا رجـلا فـیـه شـرکـاء مـتـشـاکـسـون و رجـلا سـلمـا لرجل هل یستویان مثلا الحمد لله بل أ کثرهم لا یعلمون (29)
إ نک میت و إ نهم میتون (30)
ثم إ نکم یوم القیمة عند ربکم تختصمون (31)


ترجمه :

27 - ما براى مردم در این قرآن از هر نوع مثلى زدیم ، شاید متذکر شوند.
28 - قرآنى است فصیح و خالى از هر گونه کجى و نادرستى شاید پرهیزگارى پیشه کنند.
29 - خـداوند مثالى زده است : مردى را که مملوک شرکائى است که درباره او پیوسته به مشاجره مشغولند، و مردى را که تنها تسلیم یکنفر است ، آیا این دو یکسانند؟ حمد مخصوص خدا است ولى اکثر آنها نمى دانند.
30 - تو مى میرى آنها نیز خواهند مرد!
31 - سپس شما روز قیامت نزد پروردگارتان مخاصمه مى کنید.
تفسیر:
قرآنى که هیچ کژى در آن نیست
در ایـن آیـات هـمـچنان بحث از قرآن مجید و ویژگیهاى آن است و بحثهاى گذشته را در این زمینه تکمیل مى کند.
نخست از مساءله جامعیت قرآن چنین سخن مى گوید: ما براى مردم در این قرآن از هر نوع مثلى مـطـرح کـردیـم (و لقـد ضـربـنـا للنـاس فـى هـذا القـرآن مـن کل مثل ).
از سرگذشت دردناک ستمگران و سرکشان پیشین ، از عواقب هولناک گناه ، از انواع پندها و انـدرزهـا، از اسـرار خـلقـت و نـظام آفرینش ، از احکام و قوانین متقن خلاصه هر چه براى هدایت انسانها لازم بود در لباس امثال براى آنها شرح دادیم .
(شاید متذکر شوند) و از راه خطا به صراط مستقیم باز گردند (لعلهم یتذکرون ).
بـا تـوجـه به اینکه (مثل ) در لغت عرب هر سخنى است که حقیقتى را مجسم سازد، و یا چـیـزى را تـوصـیف کند، و یا چیزى را به چیز دیگر تشبیه نماید، این تعبیر همه حقایق و مطالب قرآن را در بر مى گیرد، و جامعیت آن را مشخص مى کند.
سپس به توصیف دیگرى از قرآن پرداخته ، مى گوید: قرآنى است فصیح و خالى از هر گونه کجى و انحراف و تضاد و تناقض (قرآنا عربیا غیر ذى عوج ).
در حقیقت در اینجا سه توصیف براى قرآن ذکر شده است :
نـخـسـت تعبیر (قرآنا) که اشاره به این حقیقت است که این آیات مرتبا خوانده مى شود، در نـمـاز و غـیـر نـمـاز، در خـلوت و جـمـع ، و در تـمـام طـول تـاریـخ اسـلام ، و تـا پـایـان جهان و به این ترتیب نور هدایتى است که دائما مى درخشد.
دیـگـر مـسـاله فـصـاحـت و شـیـریـنـى و جـذابـیـت ایـن سـخـن الهى است که از آن به عنوان (عـربـیـا) تـعبیر شده است ، زیرا یکى از معانى عربى (فصیح ) است ، و در اینجا منظور همین معنى است .
سـوم ایـنـکـه هـیـچـگونه اعوجاج و کژى در آن راه ندارد، آیاتش هماهنگ تعبیراتش گویا، و عباراتش مفسر یکدیگر است .
بـسـیـارى از اربـاب لغـت و اهـل تـفـسـیـر گـفـتـه انـد (عـوج ) (به کسر عین ) به معنى انـحـرافـات مـعنوى است در حالى که (عوج ) (به فتح عین ) به کژیهاى ظاهرى گفته مـى شود (البته تعبیر اول به طور نادر در کژیهاى ظاهرى نیز به کار رفته مانند آیه 107 سـوره طه : (لا ترى فیها عوجا و لا امتا) در آن زمین هیچگونه کجى و بلندى نمى بینى لذا بعضى از ارباب لغت تعبیر اول را اعم دانسته اند).
بـه هـر حـال ، هـدف از نـزول قـرآن بـا ایـنـهـمـه اوصـاف این بوده است که (شاید آنها پرهیزگارى پیشه کنند) (لعلهم یتقون ).
قـابـل توجه اینکه در پایان آیه قبل (لعلهم یتذکرون ) آمده بود، و در اینجا (لعلهم یتقون ) چرا که همیشه (تذکر) مقدمه اى است براى (تقوى ) و (پرهیزگارى ) میوه درخت (یادآورى ) است .
سـپس قرآن به ذکر مثالى از این امثال پرداخته و سرنوشت موحد و مشرک را در قالب مثلى گـویا و زیبا چنین ترسیم مى کند: (خداوند مثالى زده است : مردى را که مملوک شرکائى اسـت کـه پـیـوسـته درباره او به مشاجره مشغولند) (ضرب الله مثلا رجلا فیه شرکاء متشاکسون ).
بـرده اى اسـت داراى چـند ارباب که هر کدام او را به کارى دستور مى دهد، این مى گوید: فلان برنامه را انجام ده ، و دیگرى نهى مى کند، او در این میان سرگردان و حیران است ، و در وسط این دستورهاى ضد و نقیض متحیر مانده و نمى داند خود را با نواى کدامین هماهنگ سازد؟!
و از آن بدتر اینکه براى تامین نیازهاى زندگى این یکى او را به دیگرى حواله مى دهد، و آن دیگر به این ، و از این نظر نیز محروم و بیچاره و بى نوا و سرگردان است و مردى را ذکـر مـى کـنـد کـه تـنـهـا تـسـلیـم یـکـنـفـر اسـت (و رجـلا سـلمـا لرجل ).
خـط و بـرنـامـه او مـشـخـص صـاحـب اخـتـیـار او مـعلوم است ، نه گرفتار تردید است و نه سرگردانى ، نه تضاد و نه تناقض ، با روحى آرام گام بر مى دارد و با اطمینان خاطر بـه پـیـش مـى رود، و تـحـت سـرپـرسـتـى کـسـى قـرار دارد کـه در هـمـه چـیـز و هـمـه حال و همه جا از او حمایت مى کند.
آیا این دو یکسانند؟! (هل یستویان مثلا).
و ایـنـگـونـه است حال (مشرک ) و (موحد): مشرکان در میان انواع تضادها و تناقضها غـوطـه ورنـد، هـر روز دل به معبودى مى بندند، و هر زمان به اربابى رو مى آورند، نه آرامشى ، نه اطمینانى و نه خط روشنى .
امـا مـوحـدان دل در گـرو عـشـق خـدا دارنـد، از تـمـام عـالم او را بـرگـزیـده انـد، و در هـمه حـال بـه سـایـه لطـف او کـه مـافـوق هـمـه چـیـز اسـت پناه مى برند از ما سوى الله چشم بـرداشـتـه و دیده به او دوخته اند، خط و برنامه آنها واضح و سرنوشت و سرانجامشان روشن است .
در روایـتـى از عـلى (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده کـه فـرمـود انـا ذاک الرجـل السـلم لرسـول الله (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) (مـنـم آن مـردى کـه همواره تسلیم رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود).
در حدیث دیگرى آمده الرجل السلم للرجل حقا على و شیعته : (مردى که حقیقتا تسلیم بود على (علیه السلام ) و شیعه او بودند).
و در پایان آیه مى فرماید: (حمد و سپاس مخصوص خداوند است ) (الحمد لله ).
خـداونـدى کـه بـا ذکـر ایـن مـثـلهـاى روشـن راه را بـه شـمـا نـشـان داده ، و دلائل واضـح را بـراى تشخیص حق از باطل در اختیار شما قرار داده است ، خداوندى که همه را به اخلاص دعوت مى کند و در سایه اخلاص آرامش مى بخشد، چه نعمتى از این بالاتر؟ و چه شکرى و حمدى از این لازمتر؟
(ولى اکـثر آنها نمى دانند و با وجود این دلائل روشن به خاطر حب دنیا و شهوات سرکش به حقیقت راه نمى برند) (بل اکثرهم لا یعلمون ).
و بـه دنبال بحثى که در آیات گذشته پیرامون توحید و شرک بود در آیه بعد سخن از نتائج توحید و شرک در صحنه قیامت مى گوید.
نـخـسـت از مـسـاءله (مرگ ) که دروازه قیامت است شروع مى کند، و عمومیت قانون مرگ را نـسـبـت بـه هـمه انسانها روشن ساخته ، مى گوید: (تو مى میرى ، و همه آنها نیز خواهند مرد)! (انک میت و انهم میتون ).
آرى (مرگ ) از مسائلى است که همه انسانها در آن یکسانند، هیچگونه استثنا و تفاوت در آن وجود ندارد، راهى است که همه باید آنرا سرانجام بپیمایند، و به اصطلاح شترى است که در خانه همه کس خوابیده است .
بعضى از مفسران گفته اند دشمنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) انتظار مرگ او را مـى کـشـیـدنـد و خـوشـحـال بـودند که سرانجام او خواهد مرد! قرآن در این آیه به آنها پاسخ مى گوید که اگر پیامبر بمیرد آیا شما زنده مى مانید.
در آیـه 34 سـوره انبیاء نیز آمده است : افان مت فهم الخالدون (آیا اگر تو بمیرى آنها زندگى جاویدان دارند)؟
سپس بحث را به دادگاه قیامت برده ، مخاصمه بندگان را در صحنه محشر مجسم مى کند، و مى فرماید: (سپس شما روز قیامت نزد پروردگارتان به مخاصمه برمى خیزید) (ثم انکم یوم القیامة عند ربکم تختصمون ).
(تـخـتـصـمـون ) از مـاده (اخـتـصـام ) بـه مـعـنـى نـزاع و جـدال مـیـان دو نـفـر یـا دو گـروه اسـت کـه هـر یـک مـى خـواهـد سـخـن دیـگـرى را ابـطـال کـنـد، گـاه یـکـى بـر حـق اسـت و دیـگـرى بـر باطل و گاه ممکن است هر دو بر باطل باشند، مانند مخاصمه
اهل باطل با یکدیگر در اینکه آیا این حکم عمومیت دارد یا نه میان مفسران گفتگو است :
بعضى تصور کرده اند که این (مخاصمه ) میان مسلمین و کفار است .
بـعـضـى گـفته اند میان مسلمانان و اهل قبله نیز ممکن است مخاصمه وجود داشته باشد، و در ایـنـجـا از ابـوسعید خدرى حدیثى نقل شده که ما در عصر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) هـرگـز فـکـر نـمـى کـردیـم کـه مـیـان مـا مـسـلمـانـان مخاصمه اى باشد مى گفتیم پـروردگـار مـا یـکـى ، پـیـامـبـر مـا یـکـى ، و دیـن و آئیـن مـا یـکـى اسـت ، بـا اینحال خصومت چگونه ممکن است ؟ تا اینکه روز صفین فرا رسید و دو گروه که هر دو به ظـاهر مسلمان بودند (هر چند یکى مسلم واقعى بود و دیگرى مدعى اسلام ) شمشیر به روى یکدیگر کشیدند گفتیم آرى آیه ما را هم شامل مى شود!.
ولى آیات بعد نشان مى دهد که این مخاصمه در میان پیامبران و مؤ منان از یکسو، و مشرکان و مکذبان از سوى دیگر خواهد بود.
در تاریخ اسلام معروف است که عمر بعد از وفات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مـرگ آنـحـضـرت را منکر بود، و مى گفت ممکن نیست پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـمـیـرد، او بـه سـوى پـروردگـارش رفـتـه هـمـانـگـونـه کـه مـوسـى بـن عـمـران چـهـل شـب از قـوم خـود غـائب شـد، سـپـس بـه سـوى آنـهـا بـازگـشـت ، و الله رسـول خـدا نـیـز بـاز مـى گـردد، هـمـانـگونه که موسى برگشت کسانى که گمان کنند پیامبر مرده است باید دست و پایشان قطع شود! این سخن به ابوبکر رسید به سراغ او آمـد و بـعـضى از آیات را که دلالت بر مرگ پیامبر داشت بر او خواند عمر خاموش شد، و گفت به خدا سوگند این اولین بار بود که این آیه را شنیدم .
آیه و ترجمه


فمن أ ظلم ممن کذب على الله و کذب بالصدق إ ذ جاءه الیس فى جهنم مثوى للکافرین (32)
و الذى جاء بالصدق و صدق به أ ولئک هم المتقون (33)
لهم ما یشاءون عند ربهم ذلک جزاؤ ا المحسنین (34)
لیکفر الله عنهم أ سوء الذى عملوا و یجزیهم أ جرهم بأ حسن الذى کانوا یعملون (35)


ترجمه :

32 - سـتـمـکـارتـر از کسى که بر خدا دروغ ببندد، و سخن صدق را که به سراغ او آمده تکذیب کند چه کسى است ؟! آیا در جهنم جایگاه کافران نیست ؟
33 - اما کسى که سخن صدق بیاورد و کسى که آن را تصدیق کند آنها پرهیزگارانند.
34 - آنـچـه بـخـواهـنـد نـزد پـروردگـارشـان بـراى آنـهـا مـوجـود است ، و این است جزاى نیکوکاران .
35 - تـا خـداونـد بـدتـریـن اعـمـالى را کـه انجام داده اند بیامرزد، و آنها را به بهترین اعمالى که انجام مى دادند پاداش دهد.
تفسیر:
آنها که کلام خدا را تصدیق مى کنند
سـخـن از حـضـور مـردم در صحنه قیامت و مخاصمه در آن دادگاه بزرگ بود، این آیات نیز همان بحث را ادامه مى دهد، و مردم را به دو گروه (مکذبان ) و (مصدقان ) تقسیم مى کند.
گروه اول داراى دو وصفند، چنانکه مى فرماید:
(سـتـمـکارتر از کسى که بر خدا دروغ ببندد، و سخن صدق و حق را که به سراغ او مى آیـد تـکذیب کند چه کسى است )؟! (فمن اظلم ممن کذب على الله و کذب بالصدق اذ جائه ).
افـراد بـى ایـمـان و مشرک بسیار دروغ بر خدا مى بستند گاه فرشتگان را دختران او مى خواندند، گاه عیسى را پسر او مى گفتند، گاه بتها را شفیعان درگاه او مى دانستند، و گاه احکام دروغینى در زمینه حلال و حرام جعل مى کردند و به او نسبت مى دادند، و مانند اینها.
و امـا سـخـن صـدقـى کـه بـه سراغ آنها آمد و تکذیب کردند همان وحى آسمانى قرآن مجید بود.
و در پـایـان آیـه در یک جمله کوتاه کیفر اینگونه افراد را چنین بیان مى کند: آیا در جهنم جایگاه کافران نیست ؟! (الیس فى جهنم مثوى للکافرین ).
هنگامى که نام (جهنم ) برده مى شود بقیه عذابهاى دردناک نیز در آن خلاصه شده است .
دربـاره گـروه دوم نیز دو توصیف ذکر کرده ، مى فرماید: (و کسى که سخن صدق و حق را بـیـاورد، و کـسـى کـه آن را تـصـدیق کند پرهیزکاران واقعى آنها هستند) (و الذى جاء بالصدق و صدق به اولئک هم المتقون ).
در بـعـضـى از روایـات کـه از مـنـابـع اهـلبـیـت (عـلیـهـم السـلام ) نـقـل شـده (و الذى جـاء بـالصدق ) به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تفسیر گـردیده ، و جمله (و صدق به ) به على (علیه السلام ) تفسیر شده است ولى البته مـنـظـور از آن بـیـان مـصـداقـهاى روشن مى باشد، زیرا جمله (اولئک هم المتقون ) (آنها پرهیزگارانند) دلیل بر عمومیت آیه است .
از ایـنـجـا روشن مى شود که تفسیر آیه فوق به شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) کـه هـم آورنـده وحـى بـود و هـم تـصـدیـق کـنـنـده آن نـیـز بـایـد از قبیل بیان مصداق باشد نه بیان تمام مفهوم آیه .
لذا گـروهى از مفسران جمله (و الذى جاء بالصدق ) را به تمام پیامبران تفسیر کرده انـد و جـمـله (صـدق بـه ) را بـه پیروان راستین آنها که مجموع پرهیزگاران جهان را تشکیل مى دهند.
تـفـسـیـر جالب دیگرى در مورد آیه وجود دارد که از همه گسترده تر و جامع تر است ، هر چـنـد کـمـتـر مـورد توجه مفسران واقع شده ، ولى با ظاهر آیات هماهنگ تر مى باشد، و آن ایـنکه : (الذى جاء بالصدق ) منحصر به پیام آوران وحى نیست بلکه تمام کسانى را کـه مـبـلغ مـکـتـب آنـهـا و مروج سخنان حق و صدق بوده اند در این صف قرار دارند، و در این صـورت هـیـچ مـانـعـى نـدارد کـه هـر دو جمله بر یک گروه منطبق شود (همانگونه که ظاهر تعبیر آیه است ، چرا که و الذى تنها یک بار ذکر شده ).
بـه ایـن تـرتـیـب سـخـن از کـسـانـى اسـت کـه هـم آورنـده صـدقـنـد و هـم عمل کننده به آن ، سخن از آنها است که مکتب وحى و سخن حق پروردگار را در عالم نشر داده ، و خـود بـه آن مـؤ من هستند و عمل مى کنند، اعم از پیامبران و امامان معصوم و تبیین کنندگان مکتب آنها.
جالب این که بجاى (وحى ) تعبیر به صدق مى کند، اشاره به اینکه تنها سخنى که هـیـچـگـونـه احـتـمـال دروغ و خـلاف در آن نـیـسـت سـخـنـى اسـت کـه از طـریق وحى از ناحیه پـروردگار نازل مى گردد، و تقوا و پرهیزگارى تنها در سایه تعلیمات مکتب انبیاء و تصدیق آن در درون جانها شکوفا مى شود.
در آیه بعد سه پاداش بزرگ براى این گروه بیان مى دارد:
نـخـست مى فرماید: (آنچه بخواهند نزد پروردگارشان براى آنها موجود است و این است جزاى نیکوکاران ) (لهم ما یشاءون عند ربهم ذلک جزاء المحسنین ).
گـسـتـردگـى مـفـهـوم ایـن آیـه بـه قـدرى اسـت کـه تـمـام مـواهـب معنوى و نعمتهاى مادى را شامل مى شود آنچه در تصور و وهم ما بگنجد یا نگنجد؟.
بعضى در اینجا سؤ الى مطرح کرده اند که آیا اگر آنها تقاضاى مقامات انبیاء و اولیاء برتر از خود را بکنند نیز به آنها داده شود؟.
غافل از این که بهشتیان چون چشم حقیقت بین دارند هرگز به فکر چیزى که بر خلاف حق و عدالت و بر خلاف اصل توازن (شایستگیها) و (پاداشها) است نمى افتند.
بـه تـعـبـیـر دیـگـر امـکـان نـدارد افـرادى کـه در درجـات مـتـفـاوت در ایـمـان و عـمـل هـسـتـنـد جـزاى مـشـابـهـى داشـتـه بـاشـنـد، بـهـشـتـیـان چـگـونـه آرزوى مـحـال مـى کـنند؟، و در عین حال آنها از نظر روحى چنان هستند که به آنچه دارند راضیند و هیچگونه حسد و رشک بر وجود آنان حاکم نیست .
مـى دانـیم پاداشهاى آخرت و حتى تفضلهاى الهى بر اساس شایستگیهائى است که انسان در ایـن دنـیـا کـسـب مـى کـنـد، کـسى که مى داند ایمان و عملش در این دنیا در سرحد ایمان و عمل دیگران نبوده هرگز آرزوى مقام آنها را نخواهد کرد،چرا که یک آرزوى غیر منطقى است .
تـعـبـیـر (عـنـد ربـهـم ) (نزد پروردگارشان ) بیان نهایت لطف الهى درباره آنها است گوئى همیشه میهمان او هستند و هر چه بخواهند نزد او دارند.
تـعـبـیـر (ذلک جـزاء المـحسنین ) (این است پاداش نیکوکاران ) و به اصطلاح استفاده از اسـم ظـاهـر بـجـاى ضـمـیـر اشـاره بـه این است که علت اصلى این پاداشها همان احسان و نیکوکارى آنها است .
دومـیـن و سـومـین پاداش به آنان را به این صورت بیان مى کند: (آنها مى خواهند خداوند بدترین اعمالى را که انجام داده اند بیامرزد، و جبران کند، آنها را به بهترین اعمالى که انـجـام مـى دادنـد پاداش دهد) (لیکفر الله عنهم اسوء الذى عملوا و یجزیهم اجرهم باحسن الذى کانوا یعملون ).
چـه تـعـبـیـر جالبى ؟ از یکسو این تقاضا را دارند که بدترین اعمالشان در سایه لطف الهى پوشانده شود، و با آب توبه این لکه ها از دامانشان پاک گردد، و از سوى دیگر تـقـاضـایـشـان ایـن اسـت کـه خـداونـد بـهـتـریـن اعمالشان را معیار پاداش قرار دهد و همه اعمال آنها را به حساب آن بپذیرد!
و خـداوند نیز با تعبیرى که در این آیات بیان فرموده درخواست آنان را پذیرفته است ، بدترین را مى بخشد و بهترین را معیار پاداش ‍ قرار مى دهد.
بـدیـهـى اسـت هنگامى که لغزشهاى بزرگتر مشمول عفو الهى گردد بقیه بطریق اولى مشمول خواهد بود، عمده این است که نگرانى انسان بیشتر از لغزشهاى بزرگ است و به همین جهت مؤ منان بیشتر در فکر آن هستند.
در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آیـد کـه مـگـر در آیـات قبل سخن از پیامبران و پیروان آنها نبود؟ چگونه آنها لغزشهاى بزرگ دارند؟
پـاسـخ ایـن سـؤ ال با توجه به یک نکته روشن مى شود، و آن اینکه : هنگامى که فعلى به گروهى نسبت داده مى شود مفهومش این نیست که همه آنها مرتکب آن شده اند بلکه کافى اسـت گـروهـى از مـیـان آنـهـا آنـرا انـجام داده باشند، مثلا مى گوئیم : بنى عباس بر مسند خـلافـت پـیـامـبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به ناحق تکیه زدند، مفهومش این نیست که همه آنها به خلافت رسیده باشند بلکه کافى است گروهى از آنها چنین باشند.
در آیه فوق نیز از مجموعه پیام آوران وحى و پیروان مکتب آنها بعضى لغزشهائى داشته اند که خداوند بخاطر اعمال نیکشان از آنها مى گذرد.
بـه هـر حـال ذکـر (غـفـران و آمـرزش ) قـبـل از پـاداش ، بخاطر آن است که نخست باید شـسـتـشوئى کنند و پاک شوند، و آنگه بر بساط قرب خدا قدم نهند نخست باید از عذاب الهى آسوده خاطر گردند تا نعمتهاى بهشتى بر آنها گوارا شود.
نکته :
نخستین صدیق که بود؟
بـسـیـارى از مفسران اسلام اعم از شیعه و اهل سنت این روایت را در تفسیر آیه (و الذى جاء بـالصـدق و صـدق ) بـه نـقـل کـرده اند که منظور از (الذى جاء بالصدق ) پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) است و منظور از (صدق ) به على (علیه السلام ) مى باشد.
مـفـسـر بـزرگ اسـلام طبرسى در (مجمع البیان ) و (ابوالفتوح رازى ) در تفسیر (روح الجنان ) آن را از ائمه اهلبیت نقل کرده اند.
اما جمعى از علما و مفسران اهل سنت آن را از (ابو هریره ) از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یا از طرق دیگر روایت کرده اند از جمله :
(عـلامـه ابـن مـغـازلى ) در (مـنـاقـب )، (عـلامـه گـنـجى ) در (کفایة الطالب ) (قـرطبى ) مفسر معروف در تفسیرش ، (علامه سیوطى ) در (در المنثور) و همچنین (آلوسى ) در روح المعانى .
هـمـانگونه که قبلا نیز اشاره کردیم این گونه تفسیرها براى بیان روشنترین مصداقها اسـت ، و بـدون شـک على (علیه السلام ) در میان پیروان و تصدیق کنندگان پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در صف مقدم جاى دارد و نخستین (صدیق ) او است .
احـدى از عـلمـاى اسـلام مـنـکـر این واقعیت نیست که على (علیه السلام ) از میان مردان نخستین کسى بود که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را تصدیق کرد.
تنها خرده گیرى که از ناحیه بعضى شده این است که مى گویند او در زمانى ایمان آورد که 10 یا 12 ساله بود و اسلام او در آن زمان رسمیت نداشت !
ولى ایـن سـخـن بـسـیـار عـجـیب به نظر مى رسد، زیرا چگونه چنین چیزى صحیح است با ایـنـکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اسلام او را پذیرفت ، و او را (وزیر) و (وصـى ) خـود خطاب کرد، و در کلمات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرارا از او به عنوان (اول المؤ منین ) - یا - (اولکم اسلاما) یاد شده است که ما مدارک آن را از کـتـب دانـشـمـنـدان اهـل سـنـت در جـلد هـشـتـم هـمـیـن تـفـسـیـر ذیل آیه 10 سوره توبه (صفحه 103 به بعد) مشروحا آوردیم .
آیه و ترجمه


الیـس الله بـکـاف عـبـده و یـخـوفـونـک بـالذیـن مـن دونـه و مـن یضلل الله فما له من هاد (36)
و من یهد الله فما له من مضل الیس الله بعزیز ذى انتقام (37)


ترجمه :

36 - آیـا خـداونـد بـراى (نجات و حفظ) بنده اش کافى نیست ؟ اما آنها تو را از غیر او مى ترسانند، و هر کس را خداوند گمراه کند هیچ هدایت کننده اى ندارد.
37 - و هر کس را خدا هدایت کند هیچ گمراه کننده اى نخواهد داشت ، آیا خداوند قادر و صاحب انتقام نیست ؟
شاءن نزول :
بـسیارى از مفسران نقل کرده اند که بت پرستان مکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را از خـشـم و غـضـب بـتـهـا بـر حذر مى داشتند و مى گفتند: از آنها بدگوئى مکن ، و بر خـلاف آنـهـا اقـدام مـنـمـا کـه تـو را دیـوانـه مـى کـنـنـد و آزار مـى رسـانـنـد! (آیـه فـوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت ).
بعضى نیز نقل کرده اند هنگامى که (خالد) به فرمان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مامور شکستن بت معروف (عزى ) شد، مشرکان گفتند: اى خالد! بترس که خشم این بت شدید است ! (و تو را بیچاره مى کند) خالد با تبرى که در دست داشت محکم بر بینى آن بـت کـوبـید و آن را در هم شکست و گفت : کفرا لک یا عزى لا سبحانک - سبحان من اهانک ، انـى رأ یـت الله قـد اهـانک !: (ناسپاسى بر تو باد اى عزى ! هرگز منزه نیستى ، منزه کسى است که تو را موهون ساخته ! من دیدم خداوند تو را موهون ساخته است .
ولى داسـتـان خـالد کـه قـاعـدتـا بـعـد از فـتـح مـکـه بـوده نـمـى تـوانـد از قـبـیـل شـاءن نـزول بـاشـد چـرا کـه تـمـام سـوره زمـر مـکـى اسـت ، بنابراین ممکن است از قبیل تطبیق بوده باشد.
تفسیر:
(خدا) کافى است !
بـه دنبال تهدیدهائى که خداوند در آیات گذشته نسبت به مشرکان بیان فرمود، و وعده هـائى کـه به پیامبرش داده است در نخستین آیه مورد بحث سخن از تهدیدهاى کفار به میان مـى آورد و مـى گـویـد: آیـا خداوند براى نجات و حفظ بنده اش در برابر دشمنان کافى نـیـسـت ؟ امـا آنـهـا تـو را بـه غیر او تهدید مى کنند و از غیر او مى ترسانند (ا لیس الله بکاف عبده و یخوفونک بالذین من دونه ).
خـداوندى که قدرتش برتر از همه قدرتها است و از نیازها و مشکلات بندگانش بخوبى آگـاه اسـت و نسبت به آنها نهایت لطف و مرحمت را دارد چگونه ممکن است بندگان با ایمانش را در بـرابـر طـوفـان حـوادث و مـوج عداوت دشمنان تنها بگذارد؟ هنگامى که او پشتیبان بنده اش باشد:
@@ اگر تیغ عالم بجنبد ز جاى ** نبرد رگى چون نخواهد خداى !\\
و هنگامى که بخواهد کسى را یارى کند:
@@ هزار دشمنم ار مى کنند قصد هلاک ** گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باک !\\
چه رسد به بتها که موجوداتى بى ارزش و بى خاصیتند.
گر چه شاءن نزول آیه طبق روایتى که گفته شد در مورد تخویف و تهدید به خشم بتها اسـت ، ولى مـفـهـوم آیـه چـنـان وسـیـع و گـسـتـرده است که هر نوع تهدید به غیر الله را شـامـل مـى شـود، و بـه هر حال این آیه نویدى است براى همه پویندگان راه حق و مؤ منان راستین مخصوصا در محیطهائى که در اقلیت قرار دارند و از هر سو مورد تهدیدند.
ایـن آیـه بـه آنـهـا دلگـرمـى و ثـبـات قـدم مـى بـخـشـد، روح آنها را سرشار از نشاط و گـامـهـایـشان را استوار مى سازد، و اثرات روانى زیانبار تهدیدهاى دشمنان را خنثى مى کـنـد، آرى هـنـگـامى که خدا با ما است از غیر او وحشتى نداریم ، و اگر از او بیگانه و جدا شویم همه چیز براى ما وحشتناک است .
در دنـبـاله این آیه و آیه بعد اشاره به مساءله (هدایت ) و (ضلالت ) و تقسیم مردم بـه دو گـروه (گـمـراه ) و (هـدایـت یافته ) و اینکه همه اینها از ناحیه خدا است مى کـنـد، تـا روشن شود تمامى بندگان نیازمند درگاه اویند، و بى خواست او چیزى در عالم رخ نـمـى دهد، مى فرماید: (کسى را که خداوند گمراه کند هیچ هدایت کننده اى ندارد) (و من یضلل الله فما له من هاد).
(و هر کس را خدا هدایت کند هیچکس نمى تواند او را گمراه سازد.) (و من یهد الله فما له من مضل ).
بـدیـهـى اسـت نـه آن ضـلالت بـى دلیـل اسـت ، و نه این هدایت بى حساب ، بلکه هر یک تداومى است بر خواست خود انسان و تلاش او، آن کس که در طریق گمراهى قدم مى گذارد و بـا تـمـام تـوان بـراى خـامـوش کـردن نـور حـق تـلاش مـى کند، هیچ فرصتى را براى اغفال دیگران از دست نمى دهد، و سر تا پا غرق گناه و عصیان است بدیهى است خداوند او را گـمراه مى سازد، نه تنها توفیقش را از او بر مى گیرد بلکه نیروى درک و تشخیص او را از کـار مـى اندازد، بر دل او مهر مى نهد و بر چشمانش پرده مى افکند که این نتیجه اعمالى است که انجام مى دهد
امـا کـسـانـى که با خلوص نیت ، قصد (سیر الى الله ) را دارند و اسباب آن را فراهم سـاخـتـه و گـامـهـاى نـخـسـتـیـن را بـرداشته اند نور هدایت الهى به کمکشان مى شتابد و فرشتگان حق به یارى آنها مى آیند، وسوسه هاى شیاطین را از قلوبشان مى زدایند، اراده آنـهـا را نـیـرومند، و گامهایشان را استوار مى دارند، و در لغزشگاهها دست لطف الهى زیر بازوى آنها را مى گیرد.
ایـنـهـا مسائلى است که آیات فراوانى از قرآن مجید شاهد و گواه آن است ، و چه بیخبرند کسانى که رابطه اینگونه آیات را از آیات دیگر قرآن بریده و آن را گواه بر مکتب جبر گرفته اند، گوئى نمى دانند که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر مى کنند.
بـلکـه در ذیـل هـمین آیه مورد بحث شاهد گویائى بر این معنى است ، چرا که مى فرماید: (آیا خداوند قادر و صاحب انتقام نیست )؟ (الیس الله بعزیز ذى انتقام ).
مـى دانـیـم انـتـقـام از نـاحـیـه خـداونـد بـه مـعـنـى مـجـازات در بـرابـر اعـمـال خـلافـى اسـت کـه انـجـام شـده ایـن نـشـان مـى دهـد کـه اضـلال او جنبه مجازات دارد، و عکس العمل اعمال خود انسانها است ، و طبعا هدایت او نیز جنبه پاداش و عکس العمل اعمال خالص و پاک و مجاهده در طریق الله دارد.
نکته :
هدایت و ضلالت از سوى خدا است
هـدایـت در لغـت بـه مـعـنـى دلالت و راهنمائى تواءم با لطف و دقت است و آنرا به دو شعبه تـقسیم کرده اند: (ارائه طریق ) و (ایصال به مطلوب ) و به تعبیر دیگر (هدایت تشریعى ) و (هدایت تکوینى ).
تـوضـیح اینکه : گاه انسان راه را به کسى که طالب آن است با دقت تمام و لطف و عنایت نشان مى دهد، اما پیمودن راه و رسیدن به مقصود بر عهده خود او است .
ولى گاه دست طالبان را مى گیرد و علاوه بر ارائه طریق او را به مقصد مى رساند.
بـه تـعـبـیـر دیـگـر در مـرحله اول تنها به بیان قانون پرداخته ، شرائط پیمودن راه و رسـیـدن بـه مـقـصـد را بـیـان مـى کـنـد، ولى در مـرحـله دوم عـلاوه بـر ایـن ، وسـائل سـفـر را فـراهـم مـى سـازد، مـوانـع را بـر طـرف ، و مـشـکـلات را حل ، و مسافران این راه را تا مقصد همراهى و حمایت و حفاظت مى کند.
البته نقطه مقابل آن (اضلال ) است .
یـک نـگـاه اجمالى به آیات قرآن به خوبى روشن مى سازد که قرآن هدایت و ضلالت را فعل خدا مى شمرد، و هر دو را به او نسبت مى دهد، و اگر بخواهیم همه آیاتى را که در این زمـیـنـه سـخـن مـى گویند بشمریم سخن به درازا مى کشد همین قدر کافى است که در آیه 213 سوره بقره مى خوانیم و الله یهدى من یشاء
الى صراط مستقیم : خداوند هر کس را بخواهد به راه راست هدایت مى کند.
و در آیـه 93 سـوره نـحل آمده است : و لکن یضل من یشاء و یهدى من یشاء: ولى او هر کس را بخواهد هدایت مى کند و هر کس را بخواهد گمراه .
شـبیه این تعبیر در مورد هدایت و ضلالت و یا یکى از این دو در آیات زیادى از قرآن مجید به چشم مى خورد.
از ایـن بـالاتـر در بـعضى از آیات صریحا هدایت را از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) نفى کرده ، به خدا نسبت مى دهد، چنانکه در آیه 56 سوره قصص مى خوانیم : انک لا تهدى من احببت و لکن الله یهدى من یشاء: (تو هر کس را دوست دارى هدایت نمى کنى ، ولى خدا هر کس را بخواهد هدایت مى کند)!
و در آیه 272 سوره بقره مى خوانیم : لیس علیک هداهم و لکن الله یهدى من یشاء: (هدایت آنها بر تو نیست ، ولى خدا هر کس را به خواهد هدایت مى کند).
مـطـالعـه سـطـحى این آیات و عدم درک معنى عمیق آنها سبب شده است که گروهى در تفسیر آنـهـا بـه (ضلالت ) بیفتند، و از طریق (هدایت ) منحرف شوند، و زیر آوارهاى مکتب (جـبـر) مـدفـون گردند، حتى بعضى از مفسران معروف از این آفت مصون نمانده ، و در ایـن پـرتـگـاه هـولنـاک سـقـوط کـرده انـد، تـا آنـجـا کـه هـدایـت و ضـلالت را در تـمـام مـراحـل ، جـبـرى دانـسـتـه ، و عجب اینکه چون تضاد این عقیده باعدالت و حکمت خداوند روشن بـوده تـرجـیح داده اند که اصل عدالت را منکر شوند، تا اینکه خطاى خود را اصلاح کنند، اصـولا اگـر مـا قـائل بـه اصـل جـبـر بـاشـیـم مـفـهـومـى بـراى تـکـلیـف و مـسـئولیـت و ارسال رسولان و انزال کتب آسمانى باقى نخواهد ماند.
امـا آنـهـا کـه طـرفـدار مـکـتـب اخـتـیـارنـد و مـعـتـقـدنـد هـیـچ عـقـل سـلیـمـى نـمـى تواند این سخن را پذیرا شود که خدا گروهى را مجبور به پیمودن طـریـق ضلالت کند و بعد آنها را به خاطر این کار اجبارى کیفر دهد، و یا گروهى را به اجبار هدایت کند و بعد بى جهت به آنها جز او پاداش ارزانى دارد، و امتیازى براى آنها به خـاطـر کـارى کـه خـودشـان انـجـام نـداده انـد بـر دیـگـران قائل شود، آنها طرق دیگرى براى تفسیر این آیات انتخاب کرده اند که مهمترین آنها طرق زیر است :
1 - مـنـظـور از هـدایـت الهـى هـدایـت تـشـریـعـى اسـت کـه از طـریـق وحـى و کـتب آسمانى و ارسـال پـیـامـبـران و اوصـیـاى آنـهـا، و هـمـچـنـیـن درک عـقـل و وجـدان صـورت گـرفـتـه اسـت ، امـا پـیـمـودن راه در تـمـام مراحل بر عهده خود انسان است .
البته این تفسیر با بسیارى از آیات هدایت سازگار است ، ولى بسیارى دیگر از آنها را نـمـى تـوان از ایـن طـریـق تـفـسـیـر نـمـود، چـرا کـه صـراحـت در (هـدایـت تکوینى ) و (ایـصال به مطلوب ) دارد، مانند آیه 56 سوره قصص که مى فرماید (تو هر کس را دوسـت دارى هـدایـت نـمـى کـنـى ، ولى خدا هر کس را بخواهد هدایت مى کند) زیرا مى دانیم هدایت تشریعى و ارائه طریق ، وظیفه اصلى پیامبران است .
2 - جـمـعـى دیـگر از مفسران هدایت و ضلالت را در آنجا که جنبه تکوینى دارد به مساءله پـاداش و کـیـفـر، و رسـاندن به طریق بهشت و دوزخ تفسیر کرده اند، و گفته اند خداوند نیکوکاران را به راه بهشت هدایت مى کند و بدکاران را از آن گمراه مى سازد.
البـته این معنى صحیح است ولى فقط در مورد بعضى از آیات اما در مورد آیات دیگر با مطلق بودن کلمه هدایت و ضلالت و عدم قید و شرط در آن سازگار نیست .
3 - جمعى دیگر گفته اند منظور از هدایت فراهم ساختن اسباب و مقدمات
بـراى رسـیـدن بـه مـقـصـود اسـت و مـنـظـور از ضلالت عدم تهیه آنها یا حذف آن است که بـعـضـى از آن به (توفیق ) و (سلب توفیق ) تعبیر کرده اند، زیرا توفیق همان فراهم ساختن مقدمات براى وصول به مقصود است ، و سلب توفیق از میان بردن آنها است .
بنابراین هدایت الهى به این نیست که خداوند اجبارا انسانها را به مقصد برساند، بلکه بـه ایـن اسـت کـه وسـائل آن را در اخـتـیـار قـرار دهـد، فـى المثل وجود مربى خوب ، محیط تربیتى سالم ، دوستان و معاشران صالح ، و مانند آن همه از مقدمات است ، ولى با وجود همه اینها انسان را مجبور به طى طریق هدایت نمى کند بلکه مى تواند به همه آنها پشت کرده و راه ضلالت را پیش گیرد.
امـا جـاى ایـن سـؤ ال در ایـن تـفـسـیـر بـاقـى اسـت کـه چـرا ایـن تـوفـیـقـات شامل حال گروهى مى شود در حالى که گروه دیگرى از آن محروم مى گردند.
طـرفـداران ایـن تـفـسـیـر بـایـد بـا تـوجـه بـه حـکـیـمـانـه بـودن افـعـال خـدا دلائلى بـراى ایـن تـفـاوت ذکـر کـنـنـد، مـثـلا بـگـویـنـد انـجـام عمل خیر سبب توفیق الهى مى گردد، و انجام اعمال شر توفیق را از آدمى سلب مى کند.
به هر حال این تفسیر خوبى است ولى مطلب باز هم از آن عمیقتر است .
4 - دقـیـقـتـرین تفسیرى که با همه آیات هدایت و ضلالت سازگار است و همه آنها را به خوبى تفسیر مى کند بى آنکه کمترین خلاف ظاهرى در آن باشد این است که بگوئیم :


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت