تفسیرنمونه سوره ص (قسمت3)

آیه و ترجمه


و اذکر عبدنا إ برهیم و إ سحق و یعقوب أ ولى الا یدى و الا بصار (45)
إ نا أ خلصناهم بخالصة ذکرى الدار (46)
و إ نهم عندنا لمن المصطفین الا خیار (47)
و اذکر إ سمعیل و الیسع و ذا الکفل و کل من الا خیار (48)


ترجمه :

45 - و بـه خـاطـر بـیـاور بـنـدگـان مـا ابـراهـیـم و اسـحاق و یعقوب را صاحبان دستهاى (نیرومند) و چشمهاى (بینا).
46 - ما آنها را با خلوص ویژه اى خالص کردیم ، و آن یادآورى سراى آخرت بود.
47 - و آنها نزد ما از برگزیدگان و نیکانند.
48 - و به خاطر بیاور اسماعیل و الیسع و ذالکفل را که همه از نیکان بودند.
تفسیر:
شش پیامبر بزرگ دیگر
در تـعـقـیب آیات گذشته که شرح مبسوطى پیرامون زندگى (داود) و (سلیمان ) و شـرح کـوتـاهترى پیرامون زندگى (ایوب ) و نقاط برجسته حیات این پیامبر بزرگ بیان کرد، آیات مورد بحث نام شش تن دیگر از بزرگترین پیامبران
الهى را برده ، و اوصاف برجسته آنها را که مى تواند الگو و اسوه براى همه انسانها باشد به طور فشرده بیان مى دارد.
جالب اینکه براى این شش پیامبر بزرگ شش توصیف مختلف ذکر شده که هر کدام معنى و مفهوم خاصى دارد.
نـخست روى سخن را به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده مى گوید: به خـاطـر بـیـاور بـنـدگان ما ابراهیم و اسحق و یعقوب را (و اذکر عبادنا ابراهیم و اسحاق و یعقوب ).
مقام (عبودیت ) و بندگى نخستین توصیفى است که براى آنها ذکر شده ، و به راستى هـمه چیز در آن جمع است ، بندگى خدا یعنى وابستگى مطلق به او، یعنى در برابر اراده او از خود اراده اى نداشتن ، و در همه حال سر بر فرمان او نهادن .
بندگى خدا یعنى بى نیازى از غیر او، و بى اعتنائى به ما سوى الله ، و تنها چشم بر لطف او دوختن ، این همان اوج تکامل انسان و برترین شرف و افتخار او است .
سپس اضافه مى کند: آنها صاحبان دستهاى نیرومند و چشمهاى بینا بودند (اولى الایدى و الابصار).
چه تعبیر عجیبى ؟ صاحبان دست و چشم !
(ایدى ) جمع (ید) و (ابصار) جمع (بصر) به معنى (چشم ) و (بینائى ) است .
انـسـان بـراى پـیـشبرد هدفهایش نیاز به دو نیرو دارد: نیروى درک و تشخیص ، و نیروى کـار و عـمـل ، و بـه تـعـبـیـر دیـگـر بـایـد از عـلم و قـدرت کـمـک گـرفـت تـا بـه هـدف واصل گشت .
خـداونـد ایـن پـیـامبران را به داشتن (درک و تشخیص و بینش قوى ) و (قوت و قدرت کافى ) براى انجام کار توصیف کرده است .
آنـهـا افراد کم اطلاعى نبودند، سطح معرفتشان بالا، میزان آگاهیشان از آئین خدا و اسرار آفرینش و رموز زندگى قابل ملاحظه بود.
از نـظـر اراده و تـصـمـیـم و نیروى عمل ، افرادى سست و زبون و ضعیف و ناتوان نبودند، افرادى با اراده پر قدرت ، و داراى تصمیم قاطع و آهنین بودند.
این الگوئى است براى همه رهروان راه حق که بعد از مقام عبودیت و بندگى خدا با این دو سلاح برنده مسلح گردند.
از آنـچـه گـفـتـیـم بخوبى روشن شد که دست و چشم در اینجا به معنى دو عضو مخصوص نـیـسـت ، چـرا کـه بـسـیـارنـد افـرادى که داراى این دو عضوند، اما نه درک و شعور کافى دارنـد، و نـه قـدرت تـصـمـیـم گـیـرى ، و نـه تـوانـائى بـر عمل ، بلکه کنایه از دو صفت علم و قدرت است .
در چـهـارمـیـن تـوصیف از آنان مى گوید (ما آنها را با خلوص ویژه اى خالص کردیم ) (انا خلقناهم بخالصة ).
(و آن یادآورى سراى آخرت بود) (ذکرى الدار).
آرى آنها پیوسته به یاد جهان دیگر بودند، افق دید آنها در زندگى چند روزه این دنیا و لذات آن مـحـدود نمى شد، آنها در ماوراى این زندگى زودگذر سراى جاویدان با نعمتهاى بى پایانش را مى دیدند، و همواره براى آن تلاش و کوشش داشتند.
بـنـابـرایـن مـنـظـور از (الدار) (سـرا) کـه به طور مطلق ذکر شده سراى آخرت است ، گوئى غیر از آن سرائى وجود ندارد، و هر چه غیر از آن است گذرگاهى به سوى آن !
بـعـضـى از مـفـسران این احتمال را نیز داده اند که مراد از دار در اینجا سراى دنیا باشد، و تـعـبـیـر بـه (ذکـرى الدار) اشـاره بـه نـام نیکى است که از این پیامبران در این جهان بـاقـى مـانده ، اما این احتمال - به خصوص با توجه به مطلق بودن (الدار) - بسیار بعید به نظر مى رسد، و با کلمه (ذکرى ) نیز چندان سازگار نیست .
بـعـضـى نـیـز احـتـمـال داده انـد کـه مـراد نـام نـیـک و ذکـر جمیل در سراى آخرت باشد که آن نیز بعید به نظر مى رسد.
به هر حال دیگران ممکن است گهگاه به یاد سراى آخرت بیفتند مخصوصا هنگامى که یکى از دوسـتـانـشـان از دنیا مى رود و یا در مراسم تشییع و یادبود عزیزى حاضر مى شوند، ولى ایـن یـاد (خـالص ) نـیـسـت مشوب به یاد دنیاست ، اما مردان خدا توجهى خالص ‍ و عـمـیـق و مـداوم و مستمر به سراى دیگر دارند، گوئى همیشه در برابر چشمانشان حاضر است ، و تعبیر به خالصة در آیه اشاره به همین است .
تـوصـیـف پـنـجـم و شـشـم آنـهـا هـمـانـسـت که در آیه بعد آمده : مى فرماید: آنها نزد ما از برگزیدگان و نیکانند (و انهم عندنا لمن المصطفین الاخیار).
ایـمـان و عـمـل صالح آنها سبب شده که خدا آنان را از میان بندگان برگزیند و به منصب نـبوت و رسالت مفتخر سازد، و نیکوکارى آنها به حدى رسیده که عنوان اخیار (نیکان ) را بـه طـور مـطـلق پـیـدا کـرده انـد، افـکـارشـان نـیـک و اخـلاقـشـان نـیـک و اعـمـال و بـرنامه ها و سراسر زندگانیشان نیک است ، و آنچه خوبان همه دارند آنها تنها دارند، به همین دلیل بعضى از مفسران از این تعبیر که خداوند بدون هیچ قید
و شـرطـى آنها را از اخیار خوانده ، استفاده مقام عصمت براى انبیا کرده اند، چرا که هر گاه انسانى خیر مطلق باشد حتما معصوم است .
تـعبیر (عندنا) (نزد ما) تعبیر بسیار پر معنى است ، اشاره به اینکه برگزیدگى و نـیـکـى آنها نزد مردم نیست که گاه در ارزیابیهاى خود انواع مسامحه و چشم پوشى را روا مـى دارنـد، بـلکـه تـوصـیـف آنـهـا بـه ایـن دو وصـف نـزد مـا محقق بوده که با دقت تمام و ارزیابى ظاهر و باطن آنها انجام گرفته است .
بعد از اشاره به مقامات برجسته سه پیامبر فوق نوبت به سه پیامبر بزرگ دیگر مى رسـد، مـى فـرمـایـد: و بـه یـاد آور اسـمـاعـیـل و الیـسـع و ذاالکـفـل را کـه هـمـه از اخـیـار و نـیـکـان بـودنـد (و اذکـر اسماعیل و الیسع و ذا الکفل کل من الاخیار).
هـر یـک از آنـهـا الگـو و اسوه اى در صبر و استقامت و اطاعت فرمان خدا بودند، مخصوصا اسـمـاعـیـل کـه آمـاده شـد جـان خـود را فـداى راه او کـنـد بـه هـمـیـن دلیل (ذبیح الله ) نامیده شد، با پدرش ابراهیم در بناى خانه کعبه و گرم کردن این کـانون بزرگ و رسالتهاى دیگر همکارى فراوان داشت ، توجه به زندگى آنان براى پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و همه مسلمین الهام بخش است ، و مطالعه زنـدگـى ایـن چنین مردان بزرگ به زندگى انسانها جهت مى دهد، روح تقوا و فداکارى و ایثار را در آنها زنده مى کند، و در برابر مشکلات و حوادث سخت مقاوم مى سازد.
تـعـبـیـر بـه (کـل مـن الاخـیـار) بـا تـوجـه به اینکه همین توصیف (الاخیار) عینا درباره (ابـراهـیـم ) و (اسـحـاق ) و (یـعـقـوب ) به عنوان آخرین صفت آمده بود ممکن است اشاره به این باشد که این سه پیامبر نیز داراى تمام اوصاف سه پیامبر پیشین بودند، چـرا کـه خـیـر مـطـلق مـعـنـى وسـیـعـى دارد کـه هـم نـبـوت را شامل مى شود و هم توجه به سراى آخرت ، و هم مقام
عبودیت و علم و قدرت را.
در میان این سه پیامبر اسماعیل از همه معروفتر و شناخته تر است ، اما الیسع که نام او دو بـار در قـرآن مـجید آمده است (اینجا و سوره انعام آیه 86) تعبیر قرآن درباره او نشان مى دهد که وى از پیامبران بزرگ الهى بوده است ، و در زمره کسانى است که درباره آنها مى فـرمـایـد: و کلا فضلنا على العالمین هر یک از آنها را بر جهانیان برترى دادیم (انعام - 86).
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد او هـمـان یـوشـع بـن نـون پـیـامـبـر مـعـروف بـنـى اسـرائیـل اسـت ، کـه الف و لام بـر آن داخـل شـده ، و شـیـن بـه سـیـن تبدیل گردیده است ، و داخل شدن الف و لام بر یک نام غیر عربى (و در اینجا عبرى ) چیز تازه اى نیست ، همانگونه که عرب اسکندر را به عنوان الاسکندر مى شناسند.
در حـالى کـه بـعـضـى آن را یـک واژه عـربـى مـى دانـنـد کـه از یـسـع (فـعـل مـضـارع از مـاده وسـعت ) گرفته شده ، و بعد از آنکه جنبه اسمى به خود گرفته الف و لام که از مشخصات اسم است بر آن وارد شده .
آیـه سـوره انـعام نشان مى دهد که او از دودمان ابراهیم است ، ولى روشن نمى سازد که از پیامبران بنى اسرائیل بوده یا نه ؟
در تـورات در کتاب پادشاهان نام وى الیشع فرزند شافات ضبط شده ، و معنى الیشع در زبان عبرى ناجى و معنى شافات قاضى است .
بـعـضـى او را بـا خـضـر یـکى دانسته اند، اما دلیل روشنى بر این معنى در دست نیست ، و ایـنـکـه بـعـضـى او را هـمـان ذا الکـفل مى دانند خلاف صریح آیه مورد بحث است چرا که ذا الکـفـل را عـطف بر الیسع کرده ، به هر حال او پیامبرى است والامقام و پر استقامت و براى الهام گرفتن از زندگانیش همین براى ما کافى است .
و امـا ذا الکـفـل مـشهور این است که از پیامبران بوده ، و ذکر نام او در ردیف نام پیامبران در سوره انبیاء آیه 85 بعد از نام اسماعیل و ادریس گواه بر این معنى است .
بـعـضـى مـعـتقدند که او از پیامبران بنى اسرائیل است ، وى را فرزند ایوب مى دانند که اسـم اصـلیـش بـشـر یـا بـشـیـر یـا شـرف بـوده اسـت و بـعـضـى او را هـمـان حزقیل مى دانند که ذا الکفل به عنوان لقب او انتخاب شده است .
در ایـنـکـه چـرا او ذا الکـفـل نـامـیـده شـده ، بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه کفل هم به معنى نصیب آمده و هم به معنى کفالت و عهده دارى ، احتمالات مختلفى داده اند:
گـاه گـفـتـه انـد: چـون خـداونـد نـصـیـب وافـرى از ثـواب و رحمتش به او مرحمت فرمود ذا الکفل یعنى صاحب بهره وافى نامیده شد.
و گـاه گـفـتـه انـد چـون تـعهد کرده بود که شبها را به عبادت برخیزد، و روزها را روزه دارد، و هنگام قضاوت هرگز خشم نگیرد، و بر سر این عهد و پیمان باقیماند این لقب به او داده شد.
و گـاه گـفـتـه انـد چـون گـروهـى از انـبـیاء بنى اسرائیل را کفالت کرد و جان آنها را در برابر پادشاه جبار زمان حفظ نمود او را به این اسم نامیدند.
بـه هـر حال همین مقدار از زندگى او که امروز در دست ماست دلیلى بر استقامت او در طریق اطـاعـت و بندگى خدا و مقاومت در برابر جباران است و سرمشقى است براى امروز و فرداى ما، هر چند درباره جزئیات زندگى آنها بر اثر بعد زمان نمیتوان قضاوت دقیقى کرد.
آیه و ترجمه


هذا ذکر و إ ن للمتقین لحسن ماب (49)
جنت عدن مفتحة لهم الا بوب (50)
متکین فیها یدعون فیها بفکهة کثیرة و شراب (51)
و عندهم قصرت الطرف أ تراب (52)
هذا ما توعدون لیوم الحساب (53)
إ ن هذا لرزقنا ما له من نفاد (54)


ترجمه :

49 - این یک یادآورى است ، و براى پرهیزگاران بازگشت نیکوئى است .
50 - باغهاى جاویدان بهشتى که درهایش به روى آنان گشوده است .
51 - در حـالى کـه در آن بـر تـخـتـهـا تـکـیـه کـرده انـد و انـواع مـیـوه هـا و نـوشیدنیهاى گوناگون در اختیار آنان است .
52 - و نـزد آنـان هـمسرانى است که تنها چشم به شوهرانشان دوخته اند و همگى هم سن و سالند.
53 - ایـن چـیـزى اسـت کـه بـراى روز حـسـاب بـه شـمـا وعـده داده مـیـشـود (وعـدهاى تخلف ناپذیر).
54 - این روزى ما است که هرگز پایان نمى گیرد.
تفسیر:
این وعده براى پرهیزکاران است از اینجا فصل دیگرى از آیات این سوره آغاز مى شود که پرهیزگاران و متقین را با گردنکشان طاغى مقایسه کرده ، و سرنوشت هر دو گروه را در قـیـامـت شـرح مـى دهـد، و در مـجـمـوع بـحـثـهـاى آیـات گـذشـتـه را تکمیل مى کند.
نـخـسـت به عنوان یک جمعبندى از سرگذشت انبیاى پیشین و نکات آموزنده زندگى آنها مى فرماید: این یک تذکر و یادآورى است (هذا ذکر).
آرى هـدف از بـیـان فـرازهـائى از تـاریـخ پرشکوه آنان داستانسرائى نبود، هدف ذکر و تذکر بود، همانگونه که از آغاز این سوره روى این مساءله تکیه شده (ص و القران ذى الذکر.)
هدف بیدار ساختن اندیشه ها، بالا بردن سطح معرفت و آگاهى ، و افزودن نیروى مقاومت و پـایـدارى در مـسـلمـانـانـى اسـت کـه ایـن آیـات بـراى آنـهـا نازل شده است .
سـپـس مـسـاءله را از صـورت خـصـوصـى و بـیـان زنـدگـى انـبـیـاء درآورده ، شکل کلى به آن مى دهد، سرنوشت متقین را به طور عموم مورد بحث قرار داده ، مى فرماید: براى پرهیزگاران حسن مرجع و محل بازگشت نیکوئى است (و ان للمتقین لحسن مآب ).
بـعـد از ایـن جـمـله کـوتـاه و سـربـسـتـه کـه خـوبـى حـال آنـهـا را اجـمـالا تـرسـیـم مـى کـنـد، بـا اسـتـفـاده از روش اجـمـال و تـفـصـیل که روش قرآن است به شرح آن پرداخته مى گوید: بازگشت آنها به بـاغـهـاى جـاویـدان بـهـشت است که درهایش به روى آنان گشوده است (جنات عدن مفتحة لهم الابواب )
(جـنـات ) اشـاره بـه بـاغـهـاى بـهـشـت اسـت و (عـدن ) (بـر وزن عـدل ) بـه مـعـنـى اسـتـقـرار و ثـبات است ، و (معدن ) را به این جهت معدن گفته اند که فـلزات و مـواد گـرانـقـیـمـت در آنـجـا مـسـتـقـر اسـت ، بـه هـر حال این تعبیر در اینجا اشاره به جاویدان بودن باغهاى بهشت است .
تـعـبـیـر بـه (مفتحة لهم الابواب ) اشاره به آن است که حتى زحمت گشودن درها براى بـهـشـتـیـان وجـود ندارد، گوئى بهشت در انتظار آنهاست ، و هنگامى که چشمش به آنان مى افتد آغوش باز مى کند و آنها را به درون دعوت مى کند!
سپس آرامش و احترام خاص بهشتیان را به این صورت بیان مى کند: (این در حالى است که آنـهـا بـر تختها در آن تکیه کرده اند، و انواع میوه هاى فراوان و نوشیدنى در اختیار آنها اسـت ) هـر زمـان آن را مى طلبند، فورا نزد آنها حاضر مى شود (متکئین فیها یدعون فیها بفاکهة کثیرة و شراب ).
آیا فورا به وسیله خدمتکاران بهشتى در برابر آنها حاضر میگردد، یا
تـنـهـا اراده آنـهـا کـافـى بـراى حـضـور آن اسـت ؟ هـر دو احتمال وجود دارد.
تـکیه روى (فاکهة ) و (شراب ) (میوه و نوشیدنى ) ممکن است اشاره به این باشد کـه بیشترین غذاى بهشتیان میوه است ، هر چند غذاهاى دیگر طبق صریح آیات قرآن نیز در آنجا وجود دارد.
هـمـانـگـونـه کـه بـهـتـریـن و سـالمترین غذاى انسان در این دنیا نیز میوه است ! تعبیر به (کـثـیـرة ) اشـاره بـه انـواع مـخـتـلف میوههاى بهشتى است ، همانگونه که نوشیدنى و شراب طهور آن نیز اشکال متنوعى دارد که در آیات مختلف قرآن به آن اشاره شده است .
بـعد از آن سخن از همسران پاک بهشتى به میان آورده ، مى گوید: نزد بهشتیان همسرانى اسـت کـه فـقـط چـشـم بـه شـوهـرانـشان دوخته اند همگى جوان و با شوهران خود هم سن و سالند (و عندهم قاصرات الطرف اتراب ).
(طرف ) (بر وزن برف ) به معنى پلک چشم است ، و گاه به معنى نگاه کردن نیز آمده اسـت ، تـوصـیـف زنـان بهشتى به (قاصرات الطرف ) (آنها که نگاهى کوتاه دارند) اشاره به این است که تنها چشم به همسران خود دوخته اند، فقط به آنها عشق مى ورزند و بـه غـیـر آنـان نـمى اندیشند که این از بزرگترین مزایاى همسر است ، بعضى از مفسران نـیـز آن را بـه مـعـنـى حالت خمار بودن چشم که حالت جالب مخصوصى است دانسته اند، جمع میان این دو معنى نیز بى مانع است .
(اتـراب ) به معنى (هم سن و سال ) توصیف دیگرى است براى زنان بهشتى نسبت بـه هـمـسـرانـشـان ، چـرا کـه تـوافـق سـنـى جـاذبه را میان دو همسر افزون مى کند، و یا تـوصـیـفـى اسـت بـراى خـود آن زنـان کـه هـمـه آنـهـا هـم سـن و سال و جوانند.
در آخـریـن آیـات مـورد بـحـث بـه تـمـام هـفـت نـعـمـت بـزرگ بـهـشـتـیـان کـه در آیـات قبل آمده بود اشاره کرده ، مى گوید: این چیزى است که براى روز حساب به شما وعده داده مى شود (هذا ما توعدون لیوم الحساب ).
و عده اى تخلفناپذیر و نشاط انگیز، و عده اى از سوى خداوند بزرگ .
و براى تاءکید بر جاودانگى این مواهب مى افزاید این رزق و روزى ماست عطائى است که هرگز پایان نمى گیرد و فنائى براى آن متصور نیست (ان هذا لرزقنا ما له من نفاد).
بنابراین غم زوال و نابودى که همچون سایه شومى بر نعمتهاى این جهان افتاده در آنجا وجـود نـدارد، و از بـرکت خزائن پربار الهى پیوسته مدد مى گیرد و محدودیتى براى آن نیست ، و حتى کاستى در آن ظاهر نمى شود، چون اراده خدا بر آن تعلق گرفته .
آیه و ترجمه


هذا و إ ن للطغین لشر مآب (55)
جهنم یصلونها فبئس المهاد (56)
هذا فلیذوقوه حمیم و غساق (57)
و اءخر من شکله اءزوج (58)
هذا فوج مقتحم معکم لا مرحبا بهم إ نهم صالوا النار (59)
قالوا بل أ نتم لا مرحبا بکم أ نتم قدمتموه لنا فبئس القرار (60)
قالوا ربنا من قدم لنا هذا فزده عذابا ضعفا فى النار (61)


ترجمه :

55 - ایـن (پـاداش پـرهـیـزگـاران اسـت ) و بـراى طـغـیـانـگـران بـدتـریـن محل بازگشت است .
56 - دوزخ است که در آن وارد مى شوند و چه بستر بدى است ؟!
57 - این نوشابه حمیم و غساق است دو مایع سوزان و تیره رنگ ) که باید از آن بچشند.
58 - و جز اینها کیفرهاى دیگرى همشکل آن را دارند.
59 - (به آنها گفته مى شود) این فوجى است که همراه شما وارد دوزخ
همان رؤ ساى ضلالند) خوشامد بر آنها مباد، همگى در آتش خواهند سوخت .
60 - آنـها (به رؤ ساى خود) مى گویند: بلکه خوشامد بر شما مباد که این عذاب را شما براى ما فراهم ساختید، چه بد قرارگاهى است اینجا؟!
61 - (سـپـس ) مـى گویند: پروردگارا هر کس این عذاب را براى ما فراهم ساخته عذابى مضاعف در آتش بر او بیفزا.
تفسیر:
و این هم کیفر طاغیان !
در آیـات گـذشـتـه نـعـمـتـهـاى هـفـتـگانه و مواهب بیدریغ پروردگار براى پرهیزگاران برشمرده شد، و در آیات مورد بحث با استفاده از روش ‍ مقابله و مقایسه که قرآن زیاد آن را بـه کـار مـى گـیـرد سـرنـوشـت شـوم و کـیـفرهاى گوناگون طاغیان و سرکشان را در برابر خداوند برمى شمرد.
نخست مى گوید: آنچه گفته شد پاداشهاى متقین است ، و براى طغیانگران بدترین مرجع و محل بازگشت است ! (هذا و ان للطاغین لشر مآب ).
متقین ، (حسن مآب ) داشتند، اینها (شرمآب ) و سرنوشت و بازگشت شوم دارند.
سـپس با استفاده از روش اجمال و تفصیل به شرح این جمله سربسته پرداخته مى گوید: (ایـن بـازگـشت شوم و مرجع سوء همان دوزخ است که در آن وارد مى شوند و به آتش آن مى سوزند، و چه بستر بدى است آتش دوزخ !) (جهنم یصلونها فبئس المهاد).
گـویـا جمله (یصلونها) (در جهنم وارد مى شوند و به آتش آن مى سوزند) براى بیان ایـن اسـت کـه کـسى گمان نکند تنها جهنم را از فاصله دور مى بینند و یا در کنار آن قرار مى گیرند، نه ، به درون آن وارد مى کنند، و نیز کسى توهم نکند که آنها به آتش دوزخ عادت مى کنند و انس مى گیرند، نه پیوسته با آن مى سوزند.
(مـهـاد) - چـنـانـکه قبلا هم گفته ایم - به معنى بسترى است که براى خواب و استراحت گسترده مى شود، به گاهواره طفل نیز اطلاق مى گردد.
بـسـتـر جـایـگـاه اسـتـراحـت اسـت و بـایـد از هـر نـظـر مـنـاسـب حـال و ملایم طبع باشد، اما چگونه خواهد بود وضع کسانى که بسترشان آتش ‍ جهنم مى باشد؟!
سـپس به انواع دیگرى از عذابهاى آنها پرداخته مى گوید: (این نوشابه حمیم و غساق است که باید از آن بچشند)(هذا فلیذوقوه حمیم و غساق ).
(حـمـیـم ) بـه مـعـنـى آب داغ و سوزان که یکى از نوشابه هاى دوزخیان مى باشد، در برابر انواع شراب طهور که در آیات قبل براى بهشتیان ذکر شده بود.
(غـسـاق ) از ماده (غسق ) (بر وزن رمق ) به معنى شدت تاریکى شب است ، ابن عباس آن را بـه نـوشـابـه بـسـیـار سـردى ( که از شدت برودت درون انسان را مى سوزاند و مـجروح مى کند) تفسیر کرده است ، ولى در مفهوم ریشه این کلمه چیزى نیست که دلالت بر ایـن مـعـنـى کـنـد جـز ایـنـکـه مـقابله آن با حمیم که آب داغ و سوزان است ممکن است منشا چنین استنباطى شده باشد.
(راغـب ) در (مـفردات ) آن را به قطراتى که از پوست تن دوزخیان (و جراحات بدن آنها) بیرون مى آید تفسیر کرده است .
لابـد تـیـره بـودن رنـگ آن سـبـب اطـلاق ایـن واژه بـر آن شـده اسـت ، چـرا کـه محصول آن آتش سوزان چیزى جز یک مشت اندام سوخته با تراوشهاى سیاه نیست !
بـه هـر حال از پاره اى از کلمات بر مى آید که غساق بوى بسیار بد و زننده اى دارد که همگان را ناراحت مى کند.
بعضى دیگر آن را به یک نوع عذاب که جز خدا از آن آگاه نیست تفسیر کرده اند، چرا که آنـهـا مـرتـکـب گناهان و مظالم سختى شده اند که جز خدا از آن آگاه نبوده و کیفرشان نیز باید چنین باشد.
هـمـانـگونه که بهشتیان پرهیزگار اعمال نیکى انجام مى دادند که جز خدا از آن آگاه نبود لذا بـه آنـهـا وعده پاداشهائى داده شده که جز خدا از آن خبر ندارد: فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعین (الم سجده - 17).
بـاز بـه انـواع دیـگـرى از عـذابـهاى دردناک آنها اشاره کرده ، مى گوید: (و جز اینها، کیفرهاى دیگرى هم شکل آن دارند) (و آخر من شکله ازواج ).
(شکل ) (به فتح شین ) به معنى مثل و مانند است ، و (ازواج ) به معنى انواع و اقسام است و این یک اشاره اجمالى به انواع دیگرى از عذاب همانند عذابهاى گذشته است که در ایـنـجـا بـه طـور سـربـسـتـه بـیـان شـده ، و شـایـد بـراى مـحـبـوسـان ایـن جـهـان مـاده قابل توصیف و درک نباشد.
ایـن در حـقـیـقـت نـقـطـه مقابل (فاکهة کثیرة ) در آیات گذشته است که اشاره به انواع مختلف نعمتها و میوههاى بهشتى بود.
به هر حال این شباهت ممکن است در شدت و ناراحتى و یا در جمیع جهات باشد.
سـپـس آخـرین مجازات آنها را که همنشینان بد با زبانى مملو از سرزنش است مطرح ساخته مـى گـویـد: هـنـگـامـى که روساى ضلال وارد دوزخ مى شوند و با چشم خود مى بینند که پیروان را نیز به سمت دوزخ مى آورند به یک دیگر مى گویند: این فوجى است که همراه شما وارد دوزخ مى شود (هذا فوج مقتحم معکم ).
(خوش آمد بر آنها مباد!) (لامرحبا بهم ).
(آنها همگى در آتش خواهند سوخت ) (انهم صالوا النار).
جـمـله (هـذا فـوج مـقـتـحـم مـعـکـم ) بـه قـرینه جمله ها و آیات بعد، از گفتار پیشوایان ضلالت و گمراهى است ، وقتى پیروان خویش را آماده ورود در دوزخ مى بینند به یکدیگر مـى گـویند اینها هم با شما خواهند بود بعضى از مفسران نیز آن را خطاب فرشتگان به سردمداران کفر و عصیان میدانند، ولى معنى اول مناسبتر به نظر میرسد.
(مـرحـبـا) کـلمـهـاى اسـت کـه بـه هـنـگـام خـوش آمـد گـفـتن به میهمان ، گفته مى شود و (لامـرحـبـا) ضـد آن است ، این کلمه مصدر از ماده رحب (بر وزن محو) به معنى وسعت مکان اسـت ، یـعـنـى بـفـرمـائیـد کـه در مـکـان وسـیـع و مـنـاسـبـى ورود کـرده ایـد، و معادل آن در زبان فارسى جمله (خوش آمدید) مى باشد.

مقتحم از ماده اقتحام به معنى وارد شدن در کار شدید و خوفناک
است ، و غالبا به ورود در کارها بدون مطالعه و فکر قبلى نیز اطلاق مى شود.
ایـن تـعـبـیـر نـشان مى دهد که پیروان ضلالت بدون مطالعه و فکر و صرفا روى هوا و هوس و تقلیدهاى کورکورانه در آتش شدید و خوفناک جهنم ورود مى کنند.
به هر حال این صدا به گوش پیروان میرسد و از ناخوشامد گفتن روساى ضلالت سخت خـشـمـگین مى گردند، رو به سوى آنها کرده ، (میگویند: بلکه خوشامد بر شما مباد که شـمـا ایـن عـذاب دردنـاک را بـه مـا پـیـشـنـهـاد کـردیـد و بـراى مـا فـراهم ساختید، چه بد قرارگاهى است دوزخ ؟!) (قالوا بل انتم لا مرحبا بکم انتم قدمتموه لنا فبئس القرار).
جمله اخیر (فبئس القرار) در حقیقت نقطه مقابل (جنات عدن ) است که درباره پرهیزگاران آمده بود، اشاره به اینکه مصیبت بزرگ این است که دوزخ جایگاه موقتى نیست ، بلکه قرارگاه ثابت است !
هـدف پـیـروان از ایـن تعبیر این است که آنها مى خواهند بگویند هر چه هست این حسن را دارد که شما روساى ضلالت نیز در این امر با ما مشترکید، و این مایه تشفى قلب ماست ، و یا اشاره به این است که جنایت شما پیشوایان بر ما جنایتى بس عظیم بود، چرا که دوزخ یک جایگاه موقتى نیست بلکه قرارگاه ماست .
ولى با این حال پیروان به این سخن راضى نمى شوند، چرا که روساى ضلالت را که عامل اصلى جرم بودند از خود مستحق تر مى دانند لذا رو به درگاه خدا کرده (مى گویند: پروردگارا! هر کس این عذاب را براى ما فراهم ساخته عذابى مضاعف در آتش دوزخ بر او بیفزا) (قالوا من قدم لنا هذا فزده عذابا ضعفا فى النار).
عذابى به خاطر گمراهى خودشان و عذابى به خاطر گمراه کردن ما.
ایـن آیـه شـبـیـه هـمـان مـطلبى است که در آیه 38 سوره اعراف آمده : ربنا هؤ لاء اضلونا فـاتـهـم عـذابـا ضـعفا من النار: (پروردگارا! اینها ما را گمراه کردند، عذاب مضاعف از آتـش بـراى آنـهـا قـرار ده ! هـر چند دنباله همین آیه سوره اعراف مى گوید (هر دو عذاب مـضـاعـف دارنـد) (چـرا کـه پـیـروان نـیـز نـیـروى اجرائى پیشوایان بودند، و زمینه هاى ضـلالت و فـسـاد بـه دسـت آنـها فراهم شد که اگر توده مردم تنور ظالمان را داغ نکنند آنـهـا قـدرت بـر انـجـام کـارى نـخـواهـنـد داشـت ) ولى بـه هـر حال شک نیست که عذاب پیشوایان به درجات سنگینتر است هر چند هر دو عذاب مضاعف دارند.
آرى ایـن اسـت سرانجام کسانى که با هم پیمان دوستى بستند و در راه انحراف و ضلالت بـیـعـت کـردند که وقتى نتائج شوم اعمال خود را مى بینند به مخاصمت و دشمنى و نفرین بر یکدیگر برمى خیزند.
قابل توجه اینکه در این آیات ذکر نعمتهاى پرهیزگاران تنوع بیشترى از ذکر مجازاتها و عـذابـهاى طغیانگران دارد (در قسمت اول به هفت موهبت و در قسمت دوم به پنج عذاب اشاره شـده ) ایـن شـایـد بـه خـاطـر پیشى گرفتن رحمت خدا بر غضب اوست (یا من سبقت رحمته غضبه !)
آیه و ترجمه


و قالوا ما لنا لا نرى رجالا کنا نعدهم من الا شرار (62)
أ تخذنهم سخریا أ م زاغت عنهم الا بصر (63)
إ ن ذلک لحق تخاصم أ هل النار (64)


ترجمه :

62 - آنها مى گویند چرا مردانى را که ما از اشرار مى شمردیم (در اینجا، در آتش دوزخ ) نمى بینیم .
63 - آیا ما آنها را به سخریه گرفتیم یا (به اندازهاى حقیر بودند که ) چشمها آنها را نمیدید؟!
64 - این یک واقعیت است گفتگوهاى خصمانه دوزخیان !
تفسیر:
مخاصمه اصحاب دوزخ !
ایـن آیـات بـحـث پـیـرامـون گـفـتـگـوهـاى دوزخـیـان را کـه در آیـات قـبـل گـذشـت ادامه مى دهد و یکى دیگر از گفتگوهاى آنها را که از تاسفى عمیق و جانکاه و شکنجهاى روحى و جانفرسا حکایت مى کند، بیان مى دارد.
مـى فـرمـایـد: (سـردمـداران ضـلالت هـنگامى که به اطراف خود در دوزخ مى نگرند مى گـویـنـد چـرا ما مردانى را که از اشرار مى شمردیم در اینجا نمى بینیم ؟!) (و قالوا ما لنا لا نرى رجالا کنا نعدهم من الاشرار).
آرى افـرادى هـمـچـون (بوجهلها) و (بولهبها) هنگامى که مى بینند اثرى از (عمار یاسرها) (خبابها) و (صهیبها) و (بلالها) در دوزخ نیست ، به خود مى آیند و از یکدیگر این سؤ ال را مى کنند: پس این افراد چه شدند؟
مـا آنـهـا را مشتى اخلالگر و مفسد فى الارض و اشرار و اوباش مى دانستیم که براى به هـمـزدن آرامـش اجـتـمـاع ، و از بـیـن بـردن افـتـخـارات نـیـاکـان مـابـپـاخـاسـتـه بـودنـد، مثل اینکه تشخیص ما تمام غلط بود!
(آیـا مـا آنـها را به سخریه گرفتیم یا به اندازهاى حقیر بودند که چشمهاى ما آنها را نمى دید) (اتخذناهم سخریا ام زاغت عنهم الابصار).
آرى مـا این مردان بزرگ و با شخصیت را به باد مسخره مى گرفتیم ، و بر حسب و وصله اشـرار بودن به آنها مى زدیم ، و گاه حتى از این مرحله نیز پائینتر مى شمردیم آنها را افـراد حـقـیـرى مـى دانـسـتـیـم کـه اصـلا بـه چـشـم نمى آمدند، اما معلوم شد هوا و هوسها و جـهـل و غـرور بـر چـشم ما پرده سنگینى افکنده بود، آنها مقربان درگاه خدا بودند و الان بهشت جایگاهشان است .
جـمـعـى از مـفـسران احتمال دیگرى در تفسیر آیه فوق داده اند و آن اینکه : مساءله سخریه اشـاره بـه وضـع عـالم دنـیا است و جمله (ام زاغت عنهم الابصار) اشاره به وضع دوزخ اسـت یـعنى در اینجا چشم نزدیک بین ما در میان این شعله هاى دود و آتش آنها را نمى تواند ببیند، البته معنى اول صحیحتر به نظر مى رسد.
ایـن نـکـتـه قـابـل تـوجـه اسـت کـه یـکـى از عـوامـل عـدم درک واقـعـیـتـهـا جـدى نـگـرفـتـن مـسـائل و اسـتـهـزا و شـوخـى بـا حـقـایـق است ، همیشه باید با تصمیم جدى به بررسى واقعیتها پرداخت تا حقیقت روشن گردد.
سپس به عنوان یک خلاصه گیرى از گفتگوهائى که میان دوزخیان
واقـع مـى شـود و تـاءکـیـد بر آنچه گذشت مى فرماید: (این یک واقعیت است مخاصمه و گـفـتـگـوهـاى خـصـمـانـه دوزخـیـان ) (ان ذلک لحـق تـخـاصـم اهل النار).
دوزخـیـان در ایـن جـهـان نـیـز گـرفـتـار تـخـاصـم و نزاعند و روح پرخاشگرى و نزاع و جـدال بـر آنـهـا حاکم است ، و هر روز با کسى درگیر و گلاویز مى شوند، و در قیامت که صحنه بروز مکنونات است آنچه در درون داشتند ظاهر مى گردد، و در جهنم به جان هم مى افـتند، دوستان دیروز دشمنان امروز، و مریدان دیروز مخالفان امروز مى شوند، تنها خط ایمان و توحید است که خط وحدت و صفا در این جهان و آن جهان مى باشد.
جـالب اینکه بهشتیان بر سریرها و تختها تکیه زده ، به گفتگوهاى دوستانه مشغولند، چـنـانـکـه در آیـات مـخـتـلف قـرآن آمـده در حـالى کـه دوزخـیـان در حال جنگ و جدالند که آن خود موهبتى است بزرگ ، و این عذابى است دردناک !
نکته :
در حـدیثى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است که به یکى از یارانش فرمود خداوند از شـمـا پـیـروان مکتب اهلبیت در قرآن یاد کرده آنجا که دشمنان شما در آتش دوزخ مى گویند (چرا ما در اینجا مردانى را که از اشرار مى شمردیم نمى بینیم ؟ آیا آنها را بباد مسخره گـرفـتـیم ، یا از شدت حقارت بچشم ما نیامدند؟ به خدا سوگند مقصود شما از این مردان هـسـتید که گروهى شما را از اشرار مى پندارند، ولى به خدا سوگند در بهشت شادمان و مسرورید، در حالى که دوزخیان در جهنم دنبال شما مى گردند.)
آیه و ترجمه


قل إ نما أ نا منذر و ما من إ له إ لا الله الوحد القهار (65)
رب السموت و الا رض و ما بینهما العزیز الغفر (66)
قل هو نبؤ ا عظیم (67)
أ نتم عنه معرضون (68)
ما کان لى من علم بالملا الا على إ ذ یختصمون (69)
إ ن یوحى إ لى إ لا أ نما أ نا نذیر مبین (70)


ترجمه :

65 - بگو من فقط یک انذارکننده ام و هیچ معبودى جز خداوند یگانه قهار نیست .
66 - پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است ، پروردگار عزیز و غفار.
67 - بگو: این یک خبر بزرگ است !
68 - که شما از آن روى گردان هستید.
69 - من از ملاء اعلى (و فرشتگان عالم بالا) به هنگامى که (درباره آفرینش آدم مخاصمه مى کردند خبر ندارم .
70 - تنها چیزى که به من وحى مى شود این است که من انذارکننده آشکارى هستم .
تفسیر:
من یک بیم دهنده ام !
از آنجا که تمام بحثهاى گذشته چه آنها که از مجازات دردناک دوزخیان سخن مى گوید و چـه آنـهـا کـه از عـذاب دنـیـوى اقوام گنهکار پیشین بحث مى کند و همه جنبه انذار و تهدید براى مشرکان و سرکشان و ظالمان دارد، در آیات مورد بحث همین مساءله را تعقیب کرده ، مى گوید: (بگو: من فقط یک انذارکننده ام !) (قل انما انا منذر ).
درست است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بشارت دهنده نیز مى باشد، و آیات قرآن مجید به هر دو معنى ناطق است ، ولى چون بشارت براى مؤ منان است ، و انذار براى مـشـرکـان و مـفـسدان ، و در اینجا روى سخن با گروه اخیر است ، تنها تکیه بر انذار شده است .
سپس مى افزاید: (هیچ معبودى جز خداوند یگانه قهار نیست ) (و ما من اله الا الله الواحد القهار).
تکیه بر قهر او نیز به همین منظور است ، تا کسى به لطف او مغرور نگردد، و از قهر او خود را ایمن نشمرد، و در گرداب کفر و گناه غوطه ور نشود.
و بـلافـاصـله بـه عـنوان ذکر دلیل براى توحید الوهیت و عبادت پروردگار مى افزاید: (او هـمـان کـسـى اسـت کـه پـروردگـار آسـمـانها و زمین و آنچه در میان آنها قرار دارد مى بـاشـد، همان خدائى که عزیز و غفار است ) (رب السموات و الارض و ما بینهما العزیز الغفار).
در حـقـیـقـت در ایـن آیـه سـه وصـف از اوصـاف خـداونـد بیان شده که هر کدام براى اثبات مقصودى است .
نخست مساءله (ربوبیت ) او نسبت به تمام عالم هستى است ، او مالک همه
ایـن جهان است مالکى که آنها را تدبیر و تربیت مى کند، تنها کسى شایسته عبودیت است که چنین باشد، نه بتهائى که به مقدار سر سوزن از خود چیزى ندارند.
دوم مـسـاءله (عزت ) او است ، مى دانیم (عزیز) از نظر معنى لغت به کسى گفته مى شـود کـه هـیـچکس نتواند بر او غالب گردد، و هر چه اراده کند انجام شدنى باشد، و به تعبیر دیگر همیشه غالب است و هرگز مغلوب نیست .
کـسـى کـه چـنـیـن اسـت فـرار کردن از چنگال قدرتش چگونه امکان دارد؟ و نجات از کیفرش چگونه میسر است ؟
سـومـیـن تـوصـیـف مـقـام غـفـاریـت و کـثـرت آمـرزش او اسـت که درهاى بازگشت را به روى گـنهکاران مى گشاید، و باران رحمتش را بر آنها مى بارد، تا تصور نکنند اگر قهار و عزیز است مفهومش بستن درهاى رحمت و توبه به روى بندگان مى باشد.
در حـقـیـقـت یـکـى بـیان (خوف ) است و دیگرى بیان (رجاء) که بدون موازنه این دو حـالت تـکـامـل انسان امکانپذیر نیست ، یا گرفتار غرور و غفلت مى شود، و یا در گرداب یاس و نومیدى فرو مى رود.
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر تـوصـیـف او بـه (عـزیـز) و (غـفـار) دلیـل دیگرى بر (الوهیت ) او است ، چرا که تنها کسى شایسته پرستش است که علاوه بـر (ربـوبـیـت ) قـدرت بـر مجازات نیز دارد، و علاوه بر قدرت بر مجازات ، درهاى رحمت و مغفرت او نیز گشوده است .
سـپـس در جـمـله اى کـوتـاه و تـکان دهنده خطاب به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کـرده ، مـى فـرمـایـد: (بـگـو ایـن یـک خـبـر بـزرگ اسـت ) (قل هو نبا عظیم ).
(که شما از آن روى گردان هستید) (انتم عنه معرضون ).
این کدام خبر است که به آن اشاره کرده و آنرا به عظمت توصیف مى کند؟
قرآن مجید؟ رسالت پیامبر؟ قیامت و سرنوشت مؤ منان و کافران ؟ توحید و یگانگى خدا؟ و یا همه اینها؟
از آنـجـا کـه قرآن مشتمل بر همه این امور است و جامع میان آنها است ، و اعراض مشرکان نیز از آن بوده مناسبتر همان معنى اول یعنى قرآن است .
آرى ایـن کتاب بزرگ آسمانى خبرى است بزرگ ، به عظمت تمام عالم هستى که از ناحیه خـالق ایـن جـهـان ، خـالق عـزیـز و غـفـار و واحـد و قـهـار، نـازل شـده ، خـبـرى که عظمت آن را گروه عظیمى به هنگام نزولش درنیافتند، جمعى آنرا به باد سخریه و استهزاء گرفتند، و جمعى سحرش خواندند، و عده اى شعرش نامیدند، ولى چـیزى نگذشت که این (نباء عظیم ) باطن خود را نشان داد، مسیر تاریخ بشریت را عـوض کـرد، بـر پـهـنـه جـهان سایه افکند، تمدنى عظیم و درخشان در تمام زمینه ها به وجود آورد، و جالب اینکه اعلام این نبا عظیم در این سوره مکى شده ، در زمانى که مسلمانان ظـاهـرا در نـهـایت ضعف و ناتوانى بودند، و درهاى پیروزى و نجات به روى آنان بسته بود.
حتى امروز نیز عظمت این خبر بزرگ بر جهانیان و حتى بر خود مسلمانان کاملا روشن نیست ، و باید آینده آنرا نشان دهد.
این گفتار قرآن که (شما از آن رویگردان هستید) هنوز صادق است ، و همین اعراض مسلمین سـبـب شـده کـه نـتـوانند از این چشمه جوشان فیض الهى کاملا سیراب شوند، و در پرتو انوار آن به پیش تازند، و قله هاى فخر و شرف را تسخیر کنند.
سپس به عنوان مقدمه اى براى ذکر ماجراى آفرینش آدم و ارزش والاى وجود انسان تا آن حد که فرشتگان همگى در برابر او سجده کردند، مى فرماید:
(من از ملاء اعلى ، و فرشتگان عالم بالا به هنگامى که درباره آفرینش انسان گفتگو و مخاصمه مى کردند خبر ندارم ) (ما کان لى من علم بالملا الاعلى اذ یختصمون ).
آگاهى من تنها از طریق وحى است ، و (تنها چیزى که به من وحى مى شود این است که من انذارکننده آشکارى هستم ) ( ان یوحى الى الا انما انا نذیر مبین ).
گـر چـه فـرشتگان ، جدال و مخاصمهاى با پروردگار نداشتند، ولى همین اندازه که به هـنـگـام خـطـاب خداوند به آنها که (من مى خواهم خلیفه اى در زمین بیافرینم ) آنها به گـفـتـگـو پـرداخـتـنـد و عـرض کـردنـد: (آیـا مـى خـواهى کسى را بیافرینى که فساد و خـونـریـزى کـنـد)؟ کـه در پاسخ آنها فرمود: (من چیزى مى دانم که شما نمى دانید) (آیـه 30 - سـوره بـقـره ) بـه این گفتگوها مخاصمه اطلاق شده است که یک اطلاق مجازى است ، و همانگونه که اشاره کردیم این در حقیقت مقدمه اى است براى آیات بعد که پیرامون آفرینش آدم سخن مى گوید.
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه (مـلاء اعـلى ) مـفـهـوم وسـیـعى دارد که حتى شیطان را شـامـل مـى شـود، چـه ایـنـکه آن روز شیطان در زمره فرشتگان بود و به مخاصمه با خدا بـرخـاسـت و زبـان بـه اعـتـراض گـشـود، و بـه هـمـیـن دلیـل بـراى هـمـیـشـه مـطـرود درگـاه حـق شـد، ولى تـفـسـیـر اول مناسبتر است .
در روایـات مـتـعـددى کـه از طـرق شـیـعـه و اهـل سـنـت نـقل شده مى خوانیم که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از یکى از یارانش پرسید: اتدرى فیما یختصم الملاء الاعلى ؟: (آیا مى دانى فرشتگان عالم بالا در چه چیز بحث و گفتگو مى کنند)؟!
عرض کرد: نه .
فرمود: اختصموا فى الکفارات و الدرجات ، فاما الکفارات فاصباغ
الوضـوء فـى السبرات ، و نقل الاقدام الى الجماعات ، و انتظار الصلاة بعد الصلاة ، و امـا الدرجـات فـافـشـاء السـلام ، و اطـعـام الطـعـام ، و الصـلاة فـى اللیل و الناس نیام :
(آنها در مورد (کفارات ) (کارهائى که گناهان را جبران مى کند) و (درجات ) (آنچه بـر درجات انسان مى افزاید) به گفتگو پرداختند: اما کفارات وضوى پر آب در سرماى زمـسـتـان گـرفـتـن ، و بـه سوى نماز جماعت گام برداشتن ، و انتظار نمازى بعد از نماز دیگر کشیدن است ، و اما درجات ، بسیار سلام کردن و اطعام طعام نمودن ، و نماز در شب به هنگامى که چشم مردم در خواب است باشد.
البته در این حدیث صریحا نیامده است که نظر به تفسیر آیه فوق دارد، هر چند تعبیرات شبیه تعبیرات آیه مورد بحث است ، و به هر حال از این حدیث استفاده مى شود که منظور از (مـخـاصـمـه ) در ایـنـجـا تـنـهـا بـحـث و گـفـتـگـو اسـت نـه جدال و کشمکش ، بحث و گفتگو از اعمال آدمیان ، و کارهائى که کفاره گناهان مى شود و بر درجـات انـسـانها مى افزاید، و شاید گفتگوى آنها در تعداد اعمالى است که سرچشمه این فـضـائل مـى گـردد، و یـا در تـعـیـیـن حـد و مـیـزان درجـاتـى اسـت کـه از ایـن اعـمـال حاصل مى شود، و به این ترتیب از این حدیث تفسیر سومى براى آیه به دست مى آیـد کـه از جـهـاتـى مـنـاسـب اسـت ولى با آیات آینده تناسب زیادى ندارد و همانگونه که گـفـتـیـم مـمـکـن است ناظر به گفتگوهاى دیگر فرشتگان باشد نه آنچه مربوط به این آیات است .
این نکته نیز قابل توجه است که عدم علم پیامبر به این معنى است که من از خودم چیزى در ایـن زمـیـنـه هـا نـمـى دانـم تـنـهـا هـمـان را مـى دانـم کـه از طـریـق وحـى بـر مـن نازل میگردد.
آیه و ترجمه


إ ذ قال ربک للملئکة إ نى خلق بشرا من طین (71)
فإ ذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له سجدین (72)
فسجد الملئکة کلهم أ جمعون (73)
إ لا إ بلیس استکبر و کان من الکفرین (74)
قال یإ بلیس ما منعک أ ن تسجد لما خلقت بیدى أ ستکبرت أ م کنت من العالین (75)
قال أ نا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین (76)
قال فاخرج منها فإ نک رجیم (77)
و إ ن علیک لعنتى إ لى یوم الدین (78)
قال رب فأ نظرنى إ لى یوم یبعثون (79)
قال فإ نک من المنظرین (80)
إ لى یوم الوقت المعلوم (81)
قال فبعزتک لا غوینهم أ جمعین (82)
إ لا عبادک منهم المخلصین (83)


ترجمه :

71 - بـه خـاطـر بـیـاور هـنـگـامـى را کـه پـروردگارت به ملائکه گفت : من بشرى را از گل مى آفرینم .
72 - هنگامى که آن را نظام بخشیدم و از روح خودم در آن دمیدم براى او سجده کنید.
73 - در آن هنگام همه فرشتگان سجده کردند.
74 - جز ابلیس که تکبر ورزید و از کافران بود!
75 - گفت : اى ابلیس چه چیز مانع تو از سجده کردن بر مخلوقى که با قدرت خود او را آفـریـدم گـردیـد؟ آیـا تـکـبـر کـردى ، یا از برترین بودى ؟ (بالاتر از اینکه فرمان سجود به تو داده شود!).
76 - گـفـت : مـن از او بـهـتـرم ! مـرا از آتـش آفـریـده اى و او را از گل .
77 - فرمود: از آسمانها (و از صفوف ملائکه ) خارج شو که تو رانده درگاه منى !
78 - و مسلما لعنت من بر تو تا روز قیامت خواهد بود.
79 - عرض کرد: پروردگار من ! مرا تا روزى که انسانها برانگیخته مى شوند مهلت ده .
80 - فرمود تو از مهلت داده شدگانى .
81 - ولى تا روز و زمان معینى .
82 - گفت : به عزتت سوگند همه آنها را گمراه خواهم کرد
83 - مگر بندگان خالص تو از میان آنها.
تفسیر:
تکبر کرد و رانده درگاه خدا شد!
این آیات همانگونه که گفتیم توضیحى است بر (مخاصمه ملاء اعلى ) و (ابلیس ) و گـفـتـگو درباره آفرینش (آدم )، و در مجموع هدف از بیان این سرگذشت این است که اولا به انسانها یادآور شود که وجود آنها آنقدر با ارزش است که تمامى فرشتگان براى جـدشـان آدم بـه سـجـده افـتـادنـد، انـسـانـى بـا ایـن هـمـه شـخـصـیـت چـگـونـه اسـیـر چنگال شیطان و هواى نفس مى شود؟ چگونه ارزش ‍ وجودى خود را رها کرده ، یا در برابر سنگ و چوبى سجده مى کند؟!
اصولا یکى از روشهاى مؤ ثر تربیت ، اعطاى شخصیت به افراد مورد تربیت است ، و یا بـه تـعـبـیـر صـحـیـحتر: شخصیت والا و ارزش ‍ وجودى آنها را به یادشان آوردن ، در چنین شـرائطى است که انسان احساس مى کند که پستى و انحطاط لایق شاءن او نیست و خود به خود از آن کناره گیرى مى نماید.
ثـانـیـا لجـاجـت شـیـطـان و غرور و تکبر و حسدش که سبب شد براى همیشه از اوج افتخار سقوط کند، و در لجنزار لعنت فرو رود، مى تواند هشدارى براى همه افراد لجوج و مغرور باشد تا عبرت گیرند و رویه شیطان را رها کنند.
ثالثا از وجود چنین دشمن بزرگى که سوگند براى اغواى انسانها یاد کرده خبر مى دهد، تا همگان به هوش باشند و در دام او نیفتند.
مجموع این امور، تکمیلى است براى بحثهاى پیشین .
به هر حال در نخستین آیه مى فرماید: (به خاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به مـلائکـه گـفـت : مـن بـشـرى را از گـل مـى آفـریـنـم ) (و اذ قال ربک للملائکة انى خالق بشرا من طین ).
امـا بـراى ایـنـکـه تصور نشود که بعد وجود انسانى همان بعد خاکى است در آیه بعد مى افـزایـد: (و هـنـگامى که آن را نظام بخشیدم ، و از روح خودم روح شریف و ممتازى را که آفریده ام ) در او دمیدم همگى براى او به خاک بیفتید و سجده کنید) (فاذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین ).
بـه ایـن تـرتـیـب آفـریـنـش انـسـان پـایـان پـذیـرفـت ، (روح خـدا) و (گل تیره ) به هم آمیختند، و موجودى عجیب و بى سابقه که قوس ‍ صعودى و نزولیش هـر دو بـى انـتـهـا بـود آفرینش یافت ، و موجودى با استعداد فوق العاده که مى توانست شایسته مقام (خلیفة اللهى ) باشد، قدم به عرصه هستى گذاشت (و در آن هنگام همه فرشتگان بدون استثنا سجده کردند) (فسجد الملائکة کلهم اجمعون ).
و شـایـسـتـه سـتـایـش آن آفـریـدگـارى را دانـسـتـنـد (کـارد چـنـیـن دل آویز نقشى زماء و طینى )!
امـا (تنها کسى که سجده نکرد ابلیس بود تکبر ورزید و تمرد و طغیان نمود و به همین دلیل از مقام با عظمت خود سقوط کرد و در صف کافران بود) (الا ابلیس استکبر و کان من الکافرین ).
آرى و بـدتـریـن بـلاى جـان انـسـان نـیـز هـمـیـن کـبـر و غـرور اسـت کـه پرده هاى تاریک جـهـل بـر چـشم بیناى او مى افکند، و او را از درک حقایق محروم مى سازد، او را به تمرد و سرکشى وا مى دارد، و از صف مؤ منان که صف بندگان مطیع خداست بیرون مى افکند، و در صف کافران که صف یاغیان و طاغیان است قرار مى دهد، آن گونه که ابلیس را قرار داد.
اینجا بود که ابلیس از سوى خداوند مورد مؤ اخذه و بازپرسى قرار گرفت :
(فـرمـود اى ابـلیـس ! چـه چـیـز مانع تو از سجده کردن بر مخلوقى که با دو دست خود آفریدم گردید)؟! (قال یا ابلیس ما منعک ان تسجد لما خلقت بیدى ).
بـدیـهـى اسـت تـعـبـیـر به (یدى ) (دو دست ) به معنى دستهاى حسى نیست که او از هر گونه جسم و جسمانیت پاک و منزه است ، بلکه دست در اینجا کنایه از قدرت است ، چرا که انسان معمولا قدرت خود را با دست اعمال مى کند، لذا در تعبیرات روزمره این کلمه در معنى قدرت ، فراوان به کار مى رود، گفته مى شود فلان کشور در دست فلان گروه است ، یا فـلان مـعبد و ساختمان بزرگ به دست فلان کس ساخته شده ، گاه گفته مى شود دست من کوتاه است یا دست تو پر است .
دست در هیچکدام از این استعمالات به معنى عضو مخصوص نیست ، بلکه تمام اینها کنایه از قدرت و سلطه است .
و از آنـجـا کـه انـسـان کـارهـاى مـهم را با دو دست انجام مى دهد، و به کار گرفتن دو دست نـشانه نهایت توجه و علاقه انسان به چیزى است ، ذکر این تعبیر در آیه فوق کنایه از عنایت مخصوص پروردگار و اعمال قدرت مطلقه اش در آفرینش انسان است .
سپس مى افزاید: (آیا تکبر ورزیدى ، یا بالاتر از آن بودى که فرمان سجود به تو داده شود؟!) (استکبرت ام کنت من العالین ).
بـدون شـک احـدى نـمـى تـوانـد ادعا کند که قدر و منزلتش ما فوق این است که براى خدا سـجـده کـنـد (یـا بـراى آدم بـه فـرمـان خـدا) بـنابراین تنها راهى که باقى میماند همان احتمال دوم یعنى تکبر است .
بـعضى از مفسران (عالین ) را در اینجا به معنى کسانى مى دانند که همیشه در راه کبر و غـرور گـام بـر مى دارند و بنابراین معنى جمله چنین مى شود: (آیا تو هم اکنون تکبر کرده یا همواره چنین بوده اى !)
ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد.
امـا ابـلیـس بـا نـهایت تعجب شق دوم را انتخاب کرد، و معتقد بود برتر از آن است که چنین دسـتـورى بـه او داده شـود، لذا بـا کـمـال جـسـارت بـه مـقـام استدلال در مخالفتش با فرمان خدا بر آمد و (گفت : من از او (آدم ) بهترم ، چرا که مرا از آتش آفریده اى و او را از گل ! (قال انا خیر منه خلقتنى من نار و خلقته من طین ).
او در واقع مى خواست به پندار خویش با سه مقدمه فرمان پروردگار را نفى کند:
نـخـسـت ایـنـکـه مـن از آتـش آفـریـده شـده ام و او از گـل کـه ایـن یـک واقـعـیـت بـود، همانگونه که قرآن مجید به آن ناطق است : خلق الانسان من صـلصـال کـالفـخـار و خـلق الجـان مـن مـارج مـن نـار: (خـداونـد انـسـان را از گل خشکیده اى همچون آجر و سفال آفرید و جن را (که ابلیس نیز از آنها است ) از شعله آتش ) (الرحمن 14 و 15).
مقدمه دوم اینکه آنچه از آتش آفریده شده ، از آنچه از خاک آفریده شده برتر است ، چرا که آتش اشرف از خاک است .
مـقـدمـه سـوم ایـنـکـه هـرگـز نباید به موجود اشرف دستور داد که در برابر غیر اشرف سجده کند!!
و تمام اشتباه ابلیس در این دو مقدمه اخیر بود.
زیـرا اولا آدم تـنـهـا از خـاک نبود، بلکه عظمتش از آن روح الهى بود که در آن دمیده شد، و گرنه خاک کجا و اینهمه افتخار و استعداد و تکامل کجا؟!
ثانیا: خاک نه تنها کمتر از آتش نیست ، بلکه به مراتب برتر از آن است ، تمام زندگى و حیات و منابع حیاتى از خاک برمى خیزد، گیاهان و گلها و تمام موجودات زنده از خاک مدد مى گیرند، تمام معادن گرانبها در دل خاک نهفته
شـده ، و خـلاصـه خـاک مـنـبع انواع برکات است ، در حالى که آتش با تمام اهمیتى که در زنـدگـى دارد هـرگـز بـه پاى آن نمى رسد، و تنها ابزارى است براى استفاده کردن از مـنـابـع خـاکى ، آن هم ابزارى خطرناک و ویرانگر تازه مواد آتش زا غالبا از برکت زمین به وجود آمده (هیزم ، ذغال نفت و مانند آنها).
ثـالثـا: مساله ، مساءله اطاعت فرمان پروردگار، و انجام اوامر او است ، همه مخلوق و بنده او هستند و باید سر به فرمان او داشته باشند
به هر حال اگر استدلال ابلیس را بشکافیم سر از کفر عجیبى در مى آورد او با این سخن خـدا مـى خـواسـت هم حکمت خدا را نفى کند، و هم امر او را (نعوذ بالله ) بى ماءخذ بشمرد، و این موضعگیرى دلیل بر نهایت جهل او است ، چرا که اگر مى گفت : هواى نفس من مانع شد، یـا کـبـر و غـرور بـه مـن اجازه نداد، و مانند اینها، تنها اعتراف به یک گناه کرده بود، اما اکـنـون کـه بـراى تـوجـیـه عصیانش به نفى حکمت پروردگار و علم و دانش او مى پردازد نشان مى دهد که به پستترین مرحله کفر سقوط کرده است .
بعلاوه مخلوق در برابر خالق از خود استقلالى ندارد، هر چه دارد از اوست ، و لحن ابلیس نـشـان مـى دهـد کـه او بـراى خـود حـاکـمـیـت و اسـتـقـلال در مقابل حاکمیت پروردگار قائل بوده است ، و این یکى دیگر از سرچشمه هاى کفر است .
بـه هـر حـال عـامـل گـمـراهـى شـیـطـان مـعـجـونـى از (خـودخـواهـى ) و (غـرور) و (کـبـر) و (جهل ) و (حسد) بود، این صفات شیطانى دست به دست هم دادند و او را که سالیان دراز همنشین ملائکه ، بلکه معلم آنان بود از آن اوج و افتخار پائین کشیدند، و چه خطرناک است این اوصاف زشت در هر جا که پیدا شود؟!
بـه فـرمـوده عـلى (عـلیه السلام ) در یکى از خطبه هاى (نهج البلاغه ): (او هزاران سال عبادت پروردگار کرده بود، اما یکساعت تکبر همه آنها را به آتش کشید
و بر باد داد!.
آرى یـک بـنـاى مهم و معظم را باید در سالیان دراز ساخت ولى ممکن است آنرا در یک لحظه با یک بمب قوى به ویرانى کشید.
ایـنـجـا بـود کـه مـى بـایـسـت این موجود پلید از صفوف ملاء اعلى و فرشتگان عالم بالا اخـراج گـردد، لذا خـداونـد بـه او خـطـاب کـرد و فـرمود: (از صفوف ملائکه ، از آسمان بـریـن ، بـیـرون رو کـه تـو رانـده درگـاه مـنـى !) (قال فاخرج منها فانک رجیم ).
(ضمیر در فاخرج منها) ممکن است اشاره به صفوف ملائکه ، یا عوالم بالا، یا بهشت و یا رحمت خدا بوده باشد.
آرى ایـن نـامـحـرم بـایـد از ایـنـجا بیرون رود که دیگر جاى او نیست ، اینجا جاى پاکان و مقربان است ، نه جاى آلودگان و سرکشان و تاریک دلان .
(رجـیم ) از ماده (رجم ) به معنى سنگسار کردن است ، و چون لازمه آن طرد مى باشد گاه در این معنى به کار مى رود.
و سپس افزود: (مسلما لعنت من بر تو تا روز قیامت ادامه خواهد یافت
و همیشه مطرود از رحمت من خواهى بود (و ان علیک لعنتى الى یوم الدین ).
مـهـم این است که انسان هنگامى که از اعمال زشت خود نتیجه شومى مى گیرد بیدار شود، و بـه فـکـر جـبران بیفتد، اما چیزى خطرناکتر از آن نیست که همچنان بر مرکب غرور و لجاج سـوار گـردد، و به مسیر خود به سوى پرتگاه ادامه دهد، اینجاست که لحظه به لحظه فـاصـله او از صـراط مـسـتـقـیـم بـیـشتر مى شود، و این همان سرنوشت شومى بود که دامن (ابلیس ) را گرفت .
اینجا بود که (حسد) تبدیل به کینه شد، کینه اى سخت و ریشه دار، و چنانکه قرآن مى گوید:
(عـرض کـرد: پروردگار من ! مرا تا روز رستاخیز که انسانها برانگیخته میشوند مهلت ده ) (قال رب فانظرنى الى یوم یبعثون ).
مهلتى که بر گذشته خود اشک حسرت و ندامت بریزم مهلتى که عصیان زشت و شوم خود را جـبـران کـنـم ؟ نـه !، مـهـلتـى کـه از فـرزندان آدم انتقام گیرم ، و همه را به گمراهى بـکـشـانم ، هر چند گمراهى هر یک نفر از آنها بار سنگین تازه اى از گناه بر دوش من مى نهد، و مرا در این منجلاب کفر و عصیان پائینتر مى برد،! اى واى از لجاجت و کبر و غرور و حسد که چه بلاها که بر سر افراد نمى آورد؟!
در حقیقت او مى خواست تا آخرین فرصت ممکن به اغواى فرزندان آدم بپردازد، چرا که روز رستاخیز پایان دوران تکلیف است ، و دیگر وسوسه و اغوا مفهومى ندارد، علاوه بر این با ایـن در خـواسـت مرگ را از خود دور کند، و تا قیامت زنده بماند، هر چند همه جهانیان از دنیا بروند.
در اینجا مشیت الهى به دلائلى که بعد اشاره خواهیم کرد اقتضا نمود که این
خـواسـتـه ابـلیس برآورده شود، اما نه به طور مطلق ، که به صورت مشروط چنانکه در آیـه بـعـد مـى فـرمـایـد: (گـفـت تـو از مـهـلت داده شـدگـانـى ) (قال فانک من المنظرین ).
ولى نه تا روز رستاخیز و مبعوث شدن خلایق بلکه (تا روز و زمان معینى ) (الى یوم الوقت المعلوم ).
در اینکه (یوم الوقت المعلوم ) چه روزى است ؟ مفسران تفسیرهاى گوناگونى دارند:
بـعـضى آن را پایان این جهان مى دانند، چرا که در آن روز همه موجودات زنده مى میرند، و تـنـهـا ذات پـاک خـداونـد مـى مـانـد، چـنـانـکـه در آیـه 88 سـوره قـصـص مـى خـوانـیـم (کل شى ء هالک الا وجهه ) و به این ترتیب به قسمتى از خواسته ابلیس ترتیب اثر داده شده .
بـعـضـى احـتـمـال داده انـد مـنـظـور از آن روز قـیـامـت اسـت ، ولى ایـن احـتـمـال نه با ظاهر آیات مورد بحث مى سازد که لحن آن نشان مى دهد با تمام خواسته او مـوافـقت نشد، و نه با آیات دیگر قرآن که خبر از مرگ عموم زندگان در پایان این جهان مى دهد.
این احتمال نیز وجود دارد که آیه فوق اشاره به زمانى باشد که هیچکس جز خدا نمى داند.
ولى تـفـسـیـر اول از هـمـه مـنـاسبتر است لذا در روایتى که در تفسیر برهان از امام صادق (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده آمـده اسـت کـه ابـلیـس بـیـن نـفـخـه اول و دوم مى میرد.
اینجا بود که ابلیس مکنون خاطر خود را آشکار ساخت ، و هدف نهائیش را
از تـقـاضـاى عـمر جاویدان نشان داد، و (گفت : به عزتت سوگند که همه آنها را گمراه خواهم کرد!) (قال فبعزتک لاغوینهم اجمعین ).
سـوگـنـد بـه (عزت ) براى تکیه بر قدرت و اظهار توانائى است ، و این تاکیدهاى پـى درپـى قـسـم از یـکـسو، و نون تاءکید ثقلیه از سوى دیگر، و کلمه (اجمعین ) از سـوى سـوم ) نشان مى دهد که او نهایت پافشارى را در تصمیم خویش داشته و دارد، و تا آخرین نفس بر سر گفتار خود ایستاده است .
ولى متوجه این واقعیت بود که گروهى از بندگان خاص خدا به هیچ قیمتى در منطقه نفوذ و حوزه وسوسه او قرار نمى گیرند، لذا ناچار آنها را از گفتار بالا استثنا کرد و گفت : (مگر بندگان مخلص تو از میان آنها!) (الا عبادک منهم المخلصین )
هـمـانـها که در راه معرفت و بندگى تو از روى اخلاص و صدق و صفا گام برمى دارند، تـو نـیز آنها را پذیرا شده اى ، خالصشان کرده اى ، و در حوزه حفاظت خود قرار داده اى ، تـنـهـا ایـن گـروهـنـد که من به آنها دسترسى ندارم ، و گرنه بقیه را به دام خود خواهم افکند!
اتـفاقا این حدس و گمان ابلیس درست از آب در آمد، و هر کس به نحوى در دام او گرفتار شـد، و جز (مخلصین ) از آن نجات نیافتند، همانگونه که قرآن در آیه 20 سوره سباء مـى فـرمـایـد: و لقـد صـدق عـلیـهـم ابلیس ظنه فاتبعوه الا فریقا من المومنین : (گمان ابـلیـس ‍ دربـاره آنـهـا بـه واقـعـیـت پـیـوسـت ، و جـز گروهى از مؤ منان همه از او پیروى کردند!)
نکته ها:
1 - فـلسـفـه وجـود شـیـطـان دربـاره آیـات فوق مسائل مهمى مطرح است ، از جمله : مساءله آفـریـنـش شـیـطـان ، و دلیـل سـجـده کـردن فـرشـتـگـان بـر آدم ، و علت برترى آدم بر فـرشـتـگـان ، و ایـنـکـه شـیـطـان بـر چه کسانى تسلط مى یابد، و نتیجه کبر و غرور و خـودخـواهـى و مـنـظـور از گـل تـیـره و روح خـدا، و مـسـاءله آفـریـنـش آدم و خـلقـت مـسـتـقـل او در بـرابـر فـرضـیـه تـکـامـل انـواع ، و مـسـائل دیـگـرى از ایـن قـبـیـل کـه بـه طـور مـشـروح در جـلد اول تـفـسـیـر نـمـونـه ذیـل آیـه 34 سـوره بقره ، و جلد یازدهم ذیل آیه 26 سوره حجر، (صفحه 74 به بعد) و جلد ششم ذیل آیه 11 سوره اعراف (صفحه 98 به بعد بحث کرده ایم .
آنـچـه در ایـنـجـا مـجـددا لازم بـه یـادآورى مى دانیم نخست سوالى است که درباره فلسفه آفرینش شیطان مى شود.
بـسـیـارى سـؤ ال مـى کـنـنـد کـه اگـر انـسـان بـراى تـکـامـل و نـائل شـدن به سعادت از طریق بندگى خدا آفریده شده ، وجود شیطان که یک موجود ویرانگر ضد تکاملى است چه دلیلى مى تواند داشته باشد؟
آنهم موجودى هوشیار، کینه توزمکار، پر فریب و مصمم !
امـا اگـر انـدکـى بـیـنـدیشیم خواهیم دانست که وجود این دشمن نیز کمکى است به پیشرفت تکامل انسانها.
راه دور نـرویـم هـمیشه نیروهاى مقاوم در برابر دشمنان سر سخت جان مى گیرند، و سیر تکاملى خود را مى پیمایند.
فـرمـاندهان و سربازان ورزیده و نیرومند کسانى هستند که در جنگهاى بزرگ با دشمنان سرسخت درگیر بوده اند.
سیاستمداران با تجربه و پر قدرت آنها هستند که در کوره هاى سخت بحرانهاى سیاسى با دشمنان نیرومندى دست پنجه نرم کرده اند.
قـهرمانان بزرگ کشتى آنها هستند که با حریفهاى پر قدرت و سرسخت زورآزمائى کرده اند.
بـنـابـرایـن چـه جـاى تـعجب که بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و پیگیر در برابر (شیطان ) روز به روز قویتر و نیرومندتر شوند!
دانـشـمـنـدان امـروز در مـورد فـلسـفـه وجـود مـیکربهاى مزاحم مى گویند: اگر آنها نبودند سـلولهـاى بـدن انـسـان در یـک حـالت سـستى و کرخى فرو مى رفتند، و احتمالا نمو بدن انـسـانـهـا از 80 سـانتیمتر تجاوز نمى کرد، همگى به صورت آدمهاى کوتوله بودند، و بـه ایـن تـرتـیـب انـسـانـهـاى کـنـونى با مبارزه جسمانى با میکربهاى مزاحم نیرو و نمو بیشترى کسب کرده اند.
و چنین است روح انسان در مبارزه با شیطان و هواى نفس .
امـا ایـن بـدان مـعـنـا نـیـسـت کـه شیطان وظیفه دارد بندگان خدا را اغوا کند، شیطان از روز اول خـلقـتـى پاک داشت ، مانند همه موجودات دیگر، انحراف و انحطاط و بدبختى و شیطنت بـا اراده و خـواسـت خـودش بـه سـراغـش آمـد، بـنـابـرایـن خـداونـد ابـلیـس را از روز اول شـیـطـان نـیـافـریـد، او خـودش خـواسـت شـیـطـان بـاشـد ولى در عـیـن حال شیطنت او نه تنها زیانى به بندگان حقطلب نمى رساند بلکه نردبان ترقى آنها است (دقت کنید).
منتها این سؤ ال باقى مى ماند که چرا درخواست او را درباره ادامه حیاتش پذیرفت ، و چرا فورا نابودش نکرد؟!
پاسخ این سؤ ال همانست که در بالا گفته شد و به تعبیر دیگر:
عـالم دنـیـا مـیـدان آزمـایـش و امـتـحـان اسـت (آزمـایـشـى کـه وسـیـله پـرورش و تـکـامـل انـسـانـهـا اسـت ). و مـى دانـیم آزمایش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها
امکانپذیر نیست .
البـتـه اگـر شیطان هم نبود هواى نفس و وسوسه هاى نفسانى انسان را در بوته آزمایش قرار مى داد، اما با وجود شیطان این تنور آزمایش ‍ داغتر شد، چرا که شیطان عاملى است از برون و هواى نفس عاملى است از درون !
2 - آتش کبر و غرور سرمایه هستى را مى سوزاند
از مـسـائل فـوق العـاده حـسـاسـى کـه در ماجراى ابلیس و رانده شدن او از درگاه خدا جلب توجه مى کند تاءثیر عامل خودخواهى و غرور در سقوط و بدبختى انسان است ، به طورى کـه مـى تـوان گـفـت : مـهـمـتـریـن و خـطـرنـاکـتـریـن عـامـل انـحـراف هـمـیـن عامل است .
هـمـیـن بـود کـه شـش هزار سال عبادت را در یک لحظه به نابودى کشانید، و همین بود که مـوجـودى را کـه هـمـردیـف فـرشـتـگـان بـزرگ آسـمـان بـود به پستترین درکات شقاوت تنزل داد، و مستحق لعن ابدى خداوند نمود.
خودخواهى و غرور به انسان اجازه نمى دهد چهره حقیقت را آنچنانکه هست ببیند.
خـودخـواهـى سـرچـشـمـه حـسـادت ، و حـسـادت سـرچـشـمـه کـیـنـه تـوزى ، و کـیـنـه توزى عامل خونریزى و جنایات دیگر است .
خـودخـواهـى انـسـان را بـه ادامـه خـطـا و اشـتـبـاه وامـى دارد، و بـه هـنـگـام وجـود عوامل بیدارکننده همه را خنثى مى کند.
خـودخـواهـى و لجـاجت فرصت توبه و جبران را از دست انسان مى گیرد، و درهاى نجات را بـه روى او مـى بندد، خلاصه هر چه درباره خطر این صفت زشت و نکوهیده گفته شود کم است .
و چه زیبا فرمود امیر مؤ منان على (علیه السلام ) فعدو الله امام المتعصبین ، و سلف
المـسـتـکـبـریـن ، الذى وضـع اسـاس العـصبیة ، و نازع الله رادء الجبریة ، و ادرع لباس التـعـزز، و خـلع قـنـاع التـذلل الا تـرون کـیف صغره الله بتکبره ؟ و وضعه بترفعه ؟ فجعله فى الدنیا مدحورا و اعد له فى الا خرة سعیرا:
ایـن دشـمـن خـدا شـیطان پیشواى متعصبان و سلف مستکبران است که اساس تعصب و تکبر و خودخواهى را پى ریزى کرد، و با خداوند در مقام جبروتیش به ستیز و منازعه برخاست ، لبـاس خـود بـزرگ بـیـنـى بـر تـن پـوشـانـید، و پوشش تواضع و فروتنى را کنار گذاشت .
آیـا نـمـى بـیـنـیـد چـگـونـه خـداونـد او را بـه خـاطـر تـکـبـرش کـوچـک کـرد؟ و بـر اثـر بـلنـدپـروازیـش پـست و خوار گردانید؟ در دنیا مطرودش ‍ ساخت ، و در آخرت آتش سوزان دوزخ را براى او آماده کرده است ! (نهج البلاغه خطبه 192 خطبه قاصعه ).
آیه و ترجمه


قال فالحق و الحق أ قول (84)
لا ملا ن جهنم منک و ممن تبعک منهم أ جمعین (85)
قل ما أ سلکم علیه من أ جر و ما أ نا من المتکلفین (86)
إ ن هو إ لا ذکر للعلمین (87)
و لتعلمن نبأ ه بعد حین (88)


ترجمه :

84 - فرمود: به حق سوگند، و حق مى گویم .
85 - که جهنم را از تو و پیروانت همگى پر خواهم کرد.
86 - بگو: (اى پیامبر !) من از شما هیچ پاداشى نمى طلبم و من از متکلفین نیستم (سخنانم روشن و همراه با دلیل است ).
87 - این ( قرآن ) وسیله تذکر براى همه جهانیان است .
88 - و خبر آن را بعد از مدتى مى شنوید!
تفسیر:
آخرین سخن درباره ابلیس !
ایـن آیـات کـه آخـریـن آیـات سـوره ص اسـت ، در حقیقت خلاصه اى است از تمام محتواى این سوره و نتیجه اى است براى بحثهاى مختلفى که در این سوره آمده
نـخـسـت در پاسخ (ابلیس ) که تهدید کرد تمام انسانها را به جز (مخلصین ) اغوا مـى کـنـد خـداونـد (فـرمـود: بـه حـق سـوگـنـد، و حـق مـى گـویـم ) (قال فالحق و الحق اقول ).
(کـه جـهـنـم را از تـو و پـیروانت همگى پر خواهم کرد) (لاملئن جهنم منک و ممن تبعک منهم اجمعین ).
آنـچـه از آغـاز سوره تا به اینجا بوده همه حق بوده است ، و آنچه پیامبران بزرگى که گوشه اى از زندگانیشان در این سوره آمده به خاطر آن پیکار و مبارزه کردند حق بوده ، سخن از قیامت و عذاب دردناک طاغیان و انواع مواهب بهشتیان که در این سوره به میان آمد همه حق بود، پایان سوره نیز حق است و خداوند به حق سوگند یاد مى کند و حق مى گوید که جـهـنـم را از شـیـطـان و پـیـروانـش پـر مـى کند تا در برابر حرف ابلیس در مورد اغواى انـسـانـهـا کـه بـا قاطعیت ادا شد پاسخ قاطعى بیان فرموده باشد و تکلیف همه را روشن کند.
بـه هـر حـال ایـن دو جـمله مشتمل بر تاکیدات فراوانى است : دو بار روى مساءله (حق ) تاءکید کرده و سوگند یاد نموده ، و جمله (لاملئن ) نیز با نون تاءکید ثقیله همراه است ، (اجمعین ) نیز تاءکید مجددى بر همه اینهاست ، تا کسى کمترین تردید و شکى در این بـاره بـه خـود راه ندهد که براى شیطان و پیروانش راه نجاتى نیست و ادامه خط آنها به دار البوار منتهى
مى گردد.
سپس در پایان این سخن به چهار مطلب مهم در عباراتى کوتاه و روشن اشاره مى کند:
در مـرحـله اول مـى فـرمـایـد (بـگـو مـن از شـمـا هـیـچ اجـر و پـاداشـى نـمـى طـلبـم ) (قل ما اسئلکم علیه من اجر).
و بـه ایـن تـرتـیـب بـه بهانه هاى بهانه جویان پایان مى دهد، و روشن مى سازد که من تـنـهـا طـالب نجات و سعادت شما هستم ، نه پاداش مادى از شما مى خواهم نه معنوى ، نه تقدیر و نه شکرگزارى ، نه مقام و نه حکومت . پاداش من تنها بر خداست ، همانگونه که در آیـات دیـگرى از قرآن مجید از قبیل آیه 47 سوره سباء به آن تصریح شده است (ان اجرى الا على الله ).
ایـن خـود یـکـى از دلائل صـدق پـیـامـبـر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است چرا که مدعى دروغـیـن بـراى مـطـامـعـى دعـوى خـود را مـطـرح مـى کـنـد، و مـطـامـعـش از خلال سخنانش به هر صورت آشکار خواهد شد.
در مـرحـله دوم مـى گـویـد: (مـن از مـتـکـلفـیـن نـیـسـتـم سـخـنـانـم مـقـرون بـه دلیل و منطق است ، و هیچگونه تکلفى در آن وجود ندارد، عباراتم روشن و سخنانم خالى از هر گونه ابهام و پیچیدگى است ) (و ما انا من المتکلفین ).
در حـقـیـقـت جمله اول از اوصاف دعوت کننده سخن مى گوید، و جمله دوم از چگونگى دعوت و محتواى آن ، و در واقع مصداق آفتاب آمد دلیل آفتاب است .
در مـرحـله سـوم هـدف اصـلى ایـن دعـوت بـزرگ و نـزول ایـن کـتاب آسمانى را بیان کرده مى فرماید این قرآن فقط وسیله تذکر و بیدارى براى همه جهانیان است (ان هو الا ذکر للعالمین ).
آرى مهم آنست که مردم از غفلت به درآیند و به تفکر و اندیشه پردازند،
چـرا کـه راه روشن ، و نشانه هاى آن آشکار است ، و در درون جان انسان فطرت پاکى است کـه بـه او جـهـت مى دهد، و به خط توحید و تقوى مى کشاند، مهم بیدارى است ، و رسالت اصلى پیامبران و کتب آسمانى همین است .
ایـن تعبیر که نظیرش در قرآن مجید کم نیست نشان مى دهد که محتواى دعوت انبیاء در تمام مراحل هماهنگ با فطرت خدادادى است و این دو همدوش با هم پیش مى روند.
و در چـهـارمـیـن و آخـریـن مـرحله مخالفان را با عبارتى کوتاه و پر معنى تهدید کرده مى گوید: (خبر آن را بعد از مدتى خواهید شنید)! (و لتعلمن نباه بعد حین ).
مـمـکـن اسـت شـمـا این سخنان را جدى نگیرید، و بى اعتنا از کنار آن بگذرید، اما به زودى صـدق گـفـتـار من آشکار خواهد شد، هم در این جهان در میدانهاى نبرد اسلام و کفر، در منطقه نـفـوذ اجتماعى و فکرى ، در مجازاتهاى الهى ، و هم در عالم دیگر و مجازاتهاى دردناک خدا خـواهـیـد دید، خلاصه هر چه را به شما گفتم به موقع آن را با چشم خویش مشاهده خواهید کـرد، خـلاصـه تـازیـانـه الهـى آماده است و به زودى بر گرده مستکبران و ظالمان فرود خواهد آمد.
نکته :
متکلف کیست ؟
در آیـات فـوق خواندیم که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یکى از افتخارات خود را این مى شمرد که از متکلفان نیست .
در روایات اسلامى بحثهاى فراوانى درباره نشانه هاى متکلفین و علائم آنها آمده است :
در حـدیـثـى کـه در (جـوامـع الجـامـع ) از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده مـى خـوانـیـم : للمـتـکـلف ثـلاث عـلامـات : یـنـازع مـن فـوقـه ، و یـتـعـاطى ما لا یـنـال ، و یـقـول مـا لا یـعلم !: (متکلف سه نشانه دارد: پیوسته با کسانى که مافوق او هـستند نزاع و پرخاشگرى مى کند، و به دنبال امورى است که به آن هرگز نمى رسد، و سخن از مطالبى مى گوید که از آن آگاهى ندارد)!
همین مضمون به عبارت دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) در کلمات لقمان حکیم نیز آمده است .
در حدیث دیگرى از وصایاى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به على (علیه السلام ) مى خوانیم : للمتکلف ثلاث علامات : یتملق اذا حضر، و یغتاب اذا غاب ، و یشمت بالمصیبة : (متکلف ) سه نشانه دارد:
در حضور تملق مى گوید.
در غیاب غیبت مى کند.
و به هنگام مصیبت زبان به شماتت مى گشاید!.
باز در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم :
المـتـکـلف مـخـطـى ء و ان اصـاب ، و المـتکلف لا یستجلب فى عاقبة امره الا الهوان ، و فى الوقـت الا التـعـب و العـنـاء و الشـقـاء، و المتکلف ظاهره ریاء و باطنه نفاق ، و هما جناحان بـهما یطیر المتکلف ، و لیس فى الجملة من اخلاق الصالحین ، و لا من شعار المتقین المتکلف فى اى باب ، کما قال الله تعالى لنبیه قال ما اسئلکم علیه من اجر و ما انا من المتکلفین :
(متکلف خطاکار است هر چند ظاهرا به حقیقت رسد.
مـتـکـلف در عاقبت کار جز پستى و خوارى نتیجه اى نخواهد گرفت ، و امروز نیز جز رنج و زحمت و ناراحتى بهره اى ندارد.
مـتـکـلف ظـاهـرش ریـا، و بـاطـنـش نـفـاق اسـت ، و پـیـوسـتـه بـا ایـن دو بال پرواز مى کند!
خـلاصـه تـکـلف از اخـلاق صالحین و شعار متقین نیست در هر چه بوده باشد همانگونه که خداوند به پیامبرش مى فرماید: بگو من از شما پاداشى نمى طلبم و از متکلفان نیستم .
از مجموع این روایات به خوبى استفاده مى شود که متکلفان کسانى هستند که از جاده حق و عـدالت و راسـتـى و درستى قدم بیرون نهاده ، واقعیتها را نادیده مى گیرند، به پندارها روى مـى آورند، از امورى که آگاهى ندارند خبر مى دهند، و در امورى که نمى دانند دخالت مـى کـنـنـد، ظـاهر و باطنشان دوتاست ، و حضور و غیابشان متضاد است ، خود را به رنج و زحـمـت مـى افـکـنـنـد، و نـتـیـجـه اى جـز سـرشـکـسـتگى و بدبختى به دست نمى آورند، و پرهیزگاران و صالحان از این صفت به کلى پاک و منزهند.
پـروردگـارا! به ما توفیقى عنایت فرما که تمام آثار تکلف و نفاق و تمرد و طغیان را از خود برانیم .
خـداونـدا! مـا را در صـف مـخـلصـانـى قرار ده که آنها را در کنف حمایت خودت حفظ مى کنى و شیطان اغواگر از آنها ماءیوس ‍ است .
بـارالهـا! بـه مـا آن بـیـدارى و هـوشـیـارى را مـرحمت کن که براى احیاى محتواى این قرآن بزرگ به پاخیزیم ، نیروهاى مسلمانان را در سراسر جهان
بـسـیـج کـنـیـم ، یـکدل و یک زبان در راه تو گام برداریم ، و دشمنان حق و حقیقت را در هم بشکنیم آمین یا رب العالمین .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت