تفسیرنمونه سوره ص (قسمت2)

بالاخره در حدیثى در (عیون الاخبار) از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام ) چنین آمـده اسـت کـه بـه هنگام گفتگو با ارباب مذاهب مختلف در مورد عصمت پیامبران به یکى از حاضران (على بن جهم ) فرمود: شما درباره داود چه مى گوئید؟ او گفت : مى گویند داود در مـحـرابـش مـشـغـول عـبـادت بـود شـیـطـان بـه صـورت پـرنـده زیـبـائى در مـقـابـل او نـمـایـان شـد، داود نـمـازش را شـکـسـت و بـه دنبال پرنده رفت !...
سـپـس افـسـانـه دیـدن زن اوریـا را در حـال غـسـل کـردن ، و دل به او بستن و همسرش را در پیشاپیش تابوت به میدان نبرد فرستادن و کشته شدن و ازدواج داود با همسرش را شرح داد.
امـام عـلى بن موسى الرضا (علیه السلام ) سخت ناراحت شد، دست بر پیشانى مبارک زد و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون ، لقد نسبتم نبیا من انبیاء الله الى التهاون بصلاته حـتـى خـرج فـى اثـر الطـیـر، ثـم بـالفـاحـشـة ثـم بالقتل ؟!:
(انـا لله و انـا الیـه راجـعـون ، شـمـا پیامبرى از پیغمبران خدا را به سستى در نمازش نـسـبـت دادیـد، تـا آنـجـا کـه (هـمـچـون کـودکـان ) بـه دنـبـال پـرنـده اى رفـت ، سـپـس او را بـه فـحـشـاء، و بـعـد از آن بـه قتل انسان بى گناهى متهم ساختید؟!)
(عـلى بـن جـهـم ) پـرسید پس گناه داود که از آن استغفار کرد و در قرآن به آن اشاره شده چه بود؟
امام (علیه السلام ) در جواب عجله داود را در مساءله قضاوت شرح مى دهد و از آیه بعد: یا داود انا جعلناک خلیفة فى الارض به عنوان گواه کمک مى گیرد.
(على بن جهم ) سؤ ال مى کند پس داستان (اوریا) چه بوده ؟
امام مى فرماید: در زمان داود زنانى که شوهرانشان از دنیا مى رفت یا کشته
مـى شد هرگز ازدواج نمى کردند (و این منشا مفاسد فراوان بود) نخستین کسى که خداوند این کار را براى او مباح کرد داود بود (تا این سنت شکسته شود، و زنان شوهر از دست داده از بـلاتـکـلیـفـى درآیـنـد) لذا داود بعد از آنکه اوریا (بر حسب تصادف در یکى از جنگها) کـشـتـه شـد هـمـسـرش را بـه عـقـد خـود درآورد، و ایـن بـر مـردم آن زمـان سـنگین آمد (و به دنبال آن افسانه ها به هم بافته شد).
از ایـن حـدیـث استفاده مى شود که مساءله (اوریا) یک ریشه واقعى ساده اى داشته ، که داود به عنوان یک رسالت الهى آنرا انجام داد، ولى دشمنان دانا از یکسو، و دوستان نادان از سـوى دیـگـر، و افـسـانه سرایانى که عادت به ارائه مطالب عجیب و دروغین دارند از سـوى سـوم شـاخ و بـرگـهائى براى این قصه درست کرده اند که انسان از آن وحشت مى کند.
یکى گفته : لابد این ازدواج بدون مقدمه صورت نگرفته ؟
دیگرى گفته : لابد خانه اوریا در همسایگى داود بوده !
و بـالاخـره بـراى ایـن کـه چـشـم داود را بـه همسر اوریا بیندازند افسانه پرنده را بهم بـافـتـه ، و سرانجام در مجموع پیامبر بزرگى را به انواع گناهان کبیره شرم آور متهم سـاخـتـه انـد، و بـیـخـبـران ابـله آنـرا نـیـز زبـان بـه زبـان نـقـل کـرده انـد کـه اگـر ذکـر آن در کـتـب مـعـروف نـیـامـده بـود حـتـى نقل آن را غلط مى دانستیم .
البـتـه ایـن روایـت بـا آنـچه در روایت امیر مؤ منان على (علیه السلام ) آمده منافات ندارد، زیـرا سـخـن آن حضرت اشاره به داستان دروغین معروفى است که نسبت به زنا و مانند آن (نعوذ بالله ) به این پیامبر بزرگ مى دهد.
توجیهات مفسران
بـعـضـى از مفسران توجیهات دیگرى براى داستان داود گفته اند، گر چه با ظاهر آیات سازگار نیست ولى براى تکمیل بحث اشاره به بعضى از آنها را بى مناسبت نمى دانیم .
از جـمـله ایـنـکـه حـضـرت داود سـاعـات خـود را با برنامه منظم تقسیم کرده بود، و جز در ساعات خاصى ارباب رجوع را نمى پذیرفت .
روزى دو نفر که قصد قتل او را داشتند خواستند نزد او آیند در حالى که داود در محراب به عـبـادت پـروردگار مشغول بود، از فرصت استفاده کرده و از محراب او بالا رفتند هنگامى کـه نـزد او آمـدنـد مـحـافـظـان را در اطـراف مـشـاهـده کـردنـد تـرسـیـدنـد و فـورا دروغـى جعل کرده گفتند: ما دو نفر شاکى هستیم که براى دادخواهى نزد تو آمده ایم ، و ماجرائى را کـه قـرآن مـى گـوید شرح دادند داود میان آنها قضاوت کرد، اما نظر به اینکه آگاه بود این صحنه سازى به منظور قتل او بوده خشمگین شده و تصمیم بر انتقام از آنان گرفت ، اما چیزى نگذشت که از این تصمیم پشیمان گشت و استغفار کرد.
2 - مـفـسـر بـزرگ نویسنده (المیزان ) در اینجا بیانى دارد که از نظر اساس و پایه هماهنگ با چیزى است که سایر مفسران بزرگ اسلام در تفسیر این ماجراى داود گفته اند، و مـا نـیز در بالا آوردیم ، ولى در پاره اى از جهات با آن تفاوت دارد که ذیلا از نظر شما مى گذرد:
بـسـیارى از مفسران معتقداند که آن دو نفر شاکى که وارد بر داود شدند از فرشتگان خدا بودند که خداوند آنان را براى آزمایش داود فرستاد.
ولى خصوصیات داستان مانند بالا رفتن آنها از محراب ، و وارد شدن بر داود، بطور غیر عـادى ، و تـرس و وحـشت او، و همچنین توجه به اینکه این ماجرا یک آزمایش الهى است ، همه ایـنـها نشان مى دهد که این ماجرا به صورت تمثل از فرشتگان در قیافه مردانى از نوع انسان بوده است .
(منظور از تمثل این است که واقعا در وجود خارجى چنین افرادى به سراغ داود نیامدند بلکه در قوه ادراک داود چنین منعکس ‍ شد).
بـنـابـرایـن حـکـمـى کـه او در ایـن دعـوا صـادر کـرد حـکـمـى در ظـرف (تمثل ) بوده درست مثل آنکه آنها را در خواب دیده باشد، همانگونه که انسان در وقایع عالم خواب تکلیفى ندارد در ظرف تمثل نیز تکلیفى نیست تکلیف در عالم مشهود یعنى جهان مـاده اسـت ، و اگـر خـطـائى از او سـر زده ، در هـمـیـن ظـرف تـمـثـل بـوده ، و چیزى نیست که با مقام عصمت ناسازگار باشد، همانند خطاى آدم در بهشت پیش از آنکه هبوط به زمین کند که محل تکلیف و تشریع است ، و به این ترتیب استغفار او استغفار از یک گناه واقعى نیست .
ولى مـسـلمـا ظاهر آیات این است که این شکایت و طرح دعوا از ناحیه افرادى بوده که عینیت خـارجـى داشـتـه اند، و با این حال قضاوت مزبور گناهى نبوده که از داود سر زده باشد بـعـد از آنـکـه او از گـفـتـار شـاکى علم و یقین حاصل کرده باشد، هر چند آداب مستحب قضا ایجاب مى کرده که عجله در قضا نکند، و استغفار او نیز از این (ترک اولى ) بوده است .
بـه هـر حـال ضـرورتـى نـدارد کـه مـاجـراى ایـن داورى را در ظـرف تمثل بدانیم ، و یا به گفته بعضى دیگر آن را یک صحنه سازى براى تنبه و بیدارى داود بـشـمریم ، بهتر این است ظاهر آیات را حفظ کنیم ، و به ترتیبى که گفته شد آنرا تـفسیر نمائیم که هم ظواهر الفاظ آیه حفظ شده و هم مشکلى از نظر مقام عصمت انبیاء پیش نمى آید.
آیه و ترجمه


یا داود إ نا جعلناک خلیفة فى الا رض فاحکم بین الناس بالحق و لا تتبع الهوى فیضلک عن سبیل الله إ ن الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب (26)
و مـا خـلقـنـا السـمـاء و الا رض و مـا بـیـنـهـمـا بـطـلا ذلک ظـن الذیـن کـفـروا فویل للذین کفروا من النار (27)
أ م نـجـعـل الذیـن ءامـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات کـالمـفـسـدیـن فـى الا رض أ م نجعل المتقین کالفجار (28)
کتاب انزلناه إ لیک مبارک لیدبروا ءایاته و لیتذکر أ ولواالا لباب (29)


ترجمه :

26 - اى داود مـا تـو را خـلیـفـه (و نـمـایـنـده خود) در زمین قرار دادیم ، در میان مردم به حق داورى کن ، و از هواى نفس پیروى منما که تو را از راه خدا منحرف مى سازد،
کـسـانـى کـه از راه خـدا گـمـراه شوند عذاب شدیدى به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند.
27 - مـا آسـمـان و زمین و آنچه را در میان آنها است بیهوده نیافریدیم ، این گمان کافران است واى بر کافران از آتش (دوزخ ).
28 - آیـا کـسـانـى را کـه ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند همچون مفسدان در زمین قرار دهیم ، یا پرهیزگاران را همچون فاجران !
29 - ایـن کـتـابى است پر برکت که بر تو نازل کرده ایم تا در آیات آن تدبر کنند و صاحبان مغز (و اندیشه ) متذکر شوند.
تفسیر:
حکم به عدالت کن و از هواى نفس پیروى منما!
بـه دنـبـال داسـتـان داود، و بـه عـنوان آخرین سخن ، وى را مخاطب ساخته و ضمن بیان مقام والاى او وظائف و مسئولیتهاى سنگین وى را با لحنى قاطع و تعبیراتى پر معنا شرح داده مى فرماید: اى داود ما تو را خلیفه (و نماینده خود) در زمین قرار دادیم لذا در میان مردم به حق حکم کن ، و از هواى نفس پیروى منما که تو را از راه خدا منحرف مى سازد، کسانى که از راه خـداوند گمراه شوند عذاب شدیدى به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند (یا داود انـا جـعـلنـاک خـلیـفـة فـى الارض فـاحـکـم بـین الناس بالحق و لا تتبع الهوى فیضلک عن سبیل الله ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب ).
مـحـتـواى ایـن آیـه کـه از مـقـام والاى داود و وظـیـفـه مـهم او سخن مى گوید نشان مى دهد که افسانه هاى دروغینى که درباره ازدواج او با همسر اوریا به هم بافته اند تا چه اندازه بى پایه است .
چـگـونـه مـمـکـن اسـت خـداونـد به کسى که نسبت به نوامیس مؤ منان و یاران خود چشم خیانت دوخـتـه و دستش به خون بى گناهان آلوده است خلافت روى زمین دهد، و مقام قضاوت را به طور مطلق به او بسپارد؟!
ایـن آیـه از پـنـج جـمـله کـه هـر کـدام حـقـیـقـتـى را دنـبـال مـى کـنـد تشکیل یافته :
نـخست مقام خلافت داود در زمین است ، آیا منظور جانشینى انبیاى پیشین است یا خلافت الهى ؟ مـعـنـى دوم مـنـاسـبـتـر بـه نـظر مى رسد، و با آیه 30 سوره بقره سازگارتر است (و اذقـال ربـک للمـلائکـة انـى جـاعـل فـى الارض خـلیـفـة ): بـه خاطر بیاور هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمین خلیفه اى قرار دهم .
البـتـه خلافت به معنى واقعى کلمه در مورد خداوند معنى ندارد زیرا تنها در مورد کسانى کـه وفـات یـا غـیـبـت دارنـد صـحـیـح اسـت ، بـلکـه منظور از آن نمایندگى او است در میان بندگان ، و اجراى اوامر و فرمانهاى او در زمین .
ایـن جـمله نشان مى دهد که حکومت در زمین باید از حکومت الهى نشاءت گیرد و هر حکومتى از غیر این طریق باشد حکومتى است ظالمانه و غاصبانه .
در جـمـله دوم دستور مى دهد: اکنون که این موهبت بزرگ به تو داده شده وظیفه تو این است که در میان مردم به حق حکم کنى ، در حقیقت نتیجه خلافت الهى حکومت حق است ، و از این جمله مـى تـوان اسـتـفـاده کـرد کـه حـکـومـت حـق نـیـز تـنـهـا از خـلافـت الهـى نـاشـى مـى شود و محصول مستقیم آن است .
در جـمـله سـوم بـه مـهـمـتـریـن خـطـرى کـه یـک حـاکـم عادل را تهدید مى کند اشاره کرده مى گوید: (هرگز از هواى نفس پیروى مکن ).
آرى هـواى نـفـس پـرده ضـخـیـمـى بـر چشمان حقیقت بین انسان مى افکند، و میان او و عدالت جدائى مى اندازد.
لذا در جمله چهارم مى گوید: (اگر از هواى نفس پیروى کنى تو را از راه خدا که همان راه حق است باز مى دارد).
بنابراین هر جا گمراهى است پاى هواى نفس در میان است ، و هر جا هواى نفس است نتیجه آن گمراهى است .
حـاکمى که پیرو هواى نفس باشد منافع و حقوق مردم را فداى مطامع خویش مى کند، و به همین دلیل حکومتش ناپایدار و مواجه با شکست خواهد بود.
مـمـکـن اسـت هـواى نـفـس در ایـنـجـا معنى وسیعى داشته باشد که هم هواى نفس خود انسان را شـامـل شـود، و هـم هـواى نـفس مردم را، و به این ترتیب قرآن قلم بطلان بر مکتبهائى که پیروى از افکار عمومى را - هر چه باشد - براى حکومتها لازم مى شمرند مى کشد، چرا که نتیجه هر دو گمراهى از طریق خدا و صراط حق است .
مـا امـروز شاهد آثار نکبت بار این طرز تفکر در دنیاى به اصطلاح متمدن هستیم که گاهى شـنـیـعـتـریـن اعـمـال زشـت را بـه خـاطـر تـمـایـلات مـردم شکل قانونى داده ، و رسوائى را به حد اعلى رسانده اند که قلم از شرح آن شرم دارد.
درسـت است که پایه هاى حکومت باید بر دوش مردم باشد، و با مشارکت عموم تحقق یابد، امـا ایـن بـه آن مـعـنـى نـیـسـت که معیار حق و باطل در همه چیز و در همه جا تمایلات اکثریت باشد.
حـکـومـت بـایـد چهارچوبه اى از حق داشته باشد اما در پیاده کردن این چهارچوب از نیروى جـامـعـه کـمـک گـیرد. و معنى جمهورى اسلامى که ما خواهان آن هستیم و از دو کلمه جمهورى و اسـلامـى تـرکـیـب یـافـتـه نـیـز هـمـیـن اسـت و بـه تـعـبـیـر دیـگـر اصول از مکتب گرفته مى شود و اجرا با مشارکت مردم (دقت کنید).
بـالاخره در پنجمین جمله به این حقیقت اشاره مى کند که گمراهى از طریق حق از فراموشى یوم الحساب سرچشمه مى گیرد و نتیجه اش عذاب شدید الهى است .
اصـولا فـراموشى روز قیامت همیشه سرچشمه گمراهیها است ، و هر گمراهى آمیخته با این فـرامـوشـکـارى اسـت و ایـن اصـل تاءثیر تربیتى توجه به معاد را در زندگى انسانها روشن مى سازد.
روایـاتـى کـه در ایـن زمـیـنـه در مـنـابـع اسـلامـى وارد شـده بـسـیـار قابل دقت است ، از جمله حدیث معروفى است که از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) و هـم از امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده کـه فـرمـودنـد ایـهـا النـاس ان اخـوف مـا اخـاف عـلیـکـم اثـنان اتباع ، الهوى و طـول الامـل فـامـا اتـبـاع الهـوى فـیـصـد عـن الحـق و امـا طول الامل فینسى الاخرة :
(اى مردم ! وحشتناکترین چیزى که از ناحیه آن بر شما مى ترسم دو چیز است : پیروى از هـوا و آرزوهـاى دور و دراز است ، اما پیروى هوا شما را از حق باز مى دارد، و آرزوهاى دور و دراز قیامت را به دست فراموشى مى سپارد).
سـزاوار اسـت ایـن جـمـله بـا آب طـلا نـوشـتـه شـود و در بـرابـر دیـدگان همه مخصوصا حکمرانان و قضات و مسؤ لین امور قرار گیرد.
در روایـت دیـگـرى از امـام بـاقـر (علیه السلام ) مى خوانیم : ثلاث موبقات : شح مطاع و هوى متبع ، و اعجاب المرء بنفسه : (سه چیز است که آدمى را هلاک مى کند: بخلى که مورد اطاعت باشد، و هواى نفسى که از آن پیروى نماید، و راضى بودن انسان از خویشتن )!.
سـپـس بـه دنـبـال بحث از سرگذشت داود و خلافت الهى او در زمین ، سخن از هدفدار بودن جـهـان هستى به میان مى آورد تا جهت حکومت بر زمین که جزئى از آن است مشخص گردد، مى فرماید: ما آسمان و زمین و آنچه را در میان این
دو اسـت بـاطـل و بیهوده نیافریده ایم ، این گمان کافران است ، واى بر کافران از آتش دوزخ ! (و مـا خـلقـنـا السـمـاء و الارض و مـا بـیـنـهـمـا بـاطـلا ذلک ظـن الذیـن کـفـروا فویل للذین کفروا من النار).
مـساءله مهمى که تمام حقوق از آن سرچشمه مى گیرد هدفدار بودن خلقت است ، هنگامى که در جـهـان بـیـنـى خـود ایـن مطلب را پذیرفتیم که این عالم وسیع از ناحیه خداوند بزرگ بـیـهـوده آفـریـده نـشـده ، بـلافـاصله به دنبال هدف آن مى رویم هدفى که در کلمه هاى کـوتـاه و پـر مـحـتـواى تـکـامـل و تـعـلیـم و تربیت خلاصه مى شود، و از آنجا نتیجه مى گـیـریـم کـه حـکومتها نیز باید در همین خط گام بردارند، پایه هاى تعلیم و تربیت را محکم کنند و مایه تکامل معنوى انسانها شوند.
بـه تـعـبـیـر دیـگر عالم هستى بر پایه حق و عدالت است ، و حکومتها نیز باید هماهنگ با مجموعه عالم یعنى منطبق بر موازین حق و عدالت باشند.
ضمنا آخرین جمله آیه گذشته که سخن از فراموشى روز جزا مى گفت نیز با محتواى آیه مـورد بـحـث کـامـلا هماهنگ است چرا که هدف آفرینش جهان ایجاب مى کند که روز جزائى در کـار بـاشـد، و چنانکه در بحثهاى معاد (در پایان سوره یس ) گفته ایم اگر روز حسابى در کار نبود آفرینش این جهان بیهوده و بى معنى و بى محتوا و نامفهوم بود.
جـالب ایـنـکـه پـایـان ایـن آیه به یکى از خطوط روشنى که مکتب ایمان را از کفر جدا مى سـازد اشـاره مـى کـنـد، و آن اعتقاد به پوچى عالم در مکتبهاى الحادى است که ما امروز نیز گرفتار نمونه هاى آن هستیم . آنها با صراحت اعلام مى کنند که این جهان پوچ و بى هدف اسـت بـا ایـن طـرز جـهـان بـیـنـى چـگـونـه مـى توانند در حکومتهاى خود مجرى حق و عدالت باشند؟!
تنها حکومتى مى تواند حق و عدالت را اجراء کند که از جهان بینى الهى
نشاءت گیرد که براى عالم هدفى قائل است ، و نظامى حساب شده که حکومت نیز باید در مـسـیـر آن بـاشد. و اگر دنیاى الحادى امروز در حکومتش ، در جنگ و صلحش ، و در اقتصاد و فرهنگش ، به بن بست رسیده ، ریشه اصلى آن را در همین امر باید جستجو کرد، و نیز به هـمـیـن دلیـل است آنها پایه فعالیتهاى خود را بر زور و سلطه قرار مى دهند، و براى هر کس همان قائلند که مى تواند با زور و ستم به دست آورد، و چه وحشتناک است دنیائى که بر این طرز فکر پى ریزى و اداره شود.
بـه هـر حـال خـداونـد حـکیم است و ممکن نیست این عالم بزرگ را بدون هدف بیافریند، این هـدف در صـورتـى تـاءمـین خواهد شد که این عالم مقدمه اى باشد براى جهانى وسیعتر و گسترده تر، جهانى که به ابدیت به پیوندد، و مشروعیت عالم دنیا را توجیه کند.
در آیـه بـعـد اضـافـه مـى کـنـد: (آیـا مـمـکـن اسـت کـسـانـى را کـه ایـمـان آورده انـد و عـمـل صـالح انـجـام داده انـد هـمـچـون مـفـسـدان در زمـیـن قـرار دهـیـم )؟! (ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فى الارض ).
(و آیـا امـکـان دارد پـرهـیـزکـاران را هـمـچـون فـاجـران قـرار دهـیـم ) (ام نجعل المتقین کالفجار).
نـه بـى هـدفـى در خـلقـت مـمـکـن اسـت ، و نـه مـساوات صالحان و طالحان ، چرا که گروه اول در مسیر اهداف آفرینش گام برمى دارند و به سوى مقصد پیش مى روند اما گروه دوم در جهت مخالف قرار گرفته اند.
در حـقـیـقـت بـحـث مـعـاد بـا تـمـام شـئونـش در ایـن آیـه و آیـه قبل به طور مستدل بیان شده است :
از یکسو مى گوید: حکمت آفریدگار ایجاب مى کند که آفرینش جهان هدفى داشته باشد (و ایـن هدف بدون جهان دیگر حاصل نمى گردد چرا که چند روزه زندگى دنیا بى ارزش تر از آن است که بتواند هدف این آفرینش بزرگ باشد).
از سـوى دیـگـر حـکـمـت و عـدل او ایجاب مى کند که نیکان و بدان و عادلان و ظالمان یکسان نباشند، و این است مجموعه رستاخیز و پاداش و کیفر و بهشت و دوزخ .
از این گذشته هنگامى که به صحنه جامعه انسانى در این دنیا مى نگریم فاجران همردیف مـؤ منان و بدان را در کنار نیکان مى بینیم ، بلکه در بسیارى از موارد مفسدان بدکار را در تنعم و رفاه بیشترى مى یابیم ، اگر بعد از این جهان عالم دیگرى نباشد که عدالت در آن اجـرا شـود وضـع ایـن جـهـان هـم مـخـالف حـکـمـت اسـت و هـم بـر خـلاف عدل و این خود دلیل دیگرى بر مساءله معاد محسوب مى شود.
بـه تـعـبـیـر دیـگـر: بـراى اثـبـات مـعـاد گـاهـى از طـریـق بـرهـان حـکـمـت اسـتـدلال مـى شـود و گـاه از طـریـق بـرهـان عـدالت آیـه قبل به استدلال اول نظر دارد و آیه بعد به استدلال دوم .
در آخـریـن آیـه مورد بحث به مطلبى اشاره مى کند که در حقیقت تاءمین کننده هدف آفرینش اسـت ، مـى فـرمـایـد: (ایـن کـتـابـى پـر بـرکـت اسـت کـه بـر تـو نازل کرده ایم ، تا آیات آنرا تدبر کنند، و صاحبان مغز و اندیشه متذکر شوند) (کتاب انزلناه الیک مبارک لیدبروا آیاته و لیتذکر اولوا الالباب ).
تـعـلیـمـاتـش جـاویـدان ، و دستوراتش عمیق و ریشه دار، و برنامه هایش حیاتبخش و راهبر انسان در طریق هدف آفرینش ‍ است .
(هـدف ) از نزول این کتاب بزرگ این نبوده که تنها به تلاوت و لقلقه زبان قناعت کـنـنـد بـلکـه هدف این بوده که آیاتش سرچشمه فکر و اندیشه ، و مایه بیدارى وجدانها گـردد و آن نـیـز بـه نـوبـه خـود حـرکـتـى در مـسـیـر عمل بیافریند.
تـعـبـیـر بـه (مبارک ) چنانکه مى دانیم به معنى چیزى است که داراى خیر مستمر و مداوم باشد، و این تعبیر در مورد قرآن اشاره به دوام استفاده جامعه انسانى از تعلیمات آن است ، و چون این کلمه به صورت مطلق به کار رفته هر گونه خیر و سعادت دنیا و آخرت را شامل مى شود.
خـلاصـه هـر خیر و برکتى بخواهید در آن است ، به شرط اینکه در آن تدبر کنید و از آن الهام بگیرید و به حرکت درآئید.
نکته ها:
1 - تقوا و فجور در برابر هم
در آیـات فـوق (فـسـاد در ارض ) در مـقـابـل (ایـمـان و عـمـل صـالح ) قـرار گـرفـتـه ، و (فـجـور) (شکافتن پرده دین ) و تقوا در برابر پرهیزکارى .
آیا این دو، بیان یک واقعیت است به دو عبارت ، یا بیان دو مطلب ؟
بـعـید نیست هر دو تاءکید یک معنى بوده باشد، چرا که متقین همان مؤ منان صالح العملند و (فجار) همان (مفسدان فى الارض ).
ایـن احـتـمـال نـیـز وجود دارد که جمله اول اشاره به جنبه هاى اعتقادى و عملى هر دو باشد و صاحبان عقیده درست و عمل صالح را با آنها که فاسد العقیده و فاسد العملند مقایسه مى کند، در حالى که جمله دوم تنها به جنبه هاى عملى اشاره دارد.
ایـن تـفـاوت نـیـز مـمـکـن اسـت کـه تـقـوا و فـجـور نـاظـر بـه کمال و نقصان شخص باشد، و عمل صالح و فساد در ارض ناظر به جنبه هاى اجتماعى .
ولى تاءکید مناسبتر به نظر مى رسد.
2 - این آیات ناظر به کیست ؟
در روایتى در تفسیر این آیات مى خوانیم : الذین آمنوا و عملوا الصالحات : به امیر مؤ منان عـلى (عـلیـه السـلام ) و یارانش اشاره مى کند، در حالى که : (المفسدین فى الارض :) اشاره به مخالفان آنها است .
در حـدیـث دیـگـرى کـه (ابـن عـسـاکـر) از (ابـن عـبـاس ) نقل کرده ، آمده است که منظور از (الذین آمنوا) (على ) (علیه السلام ) و (حمزه ) و (عـبـیده ) هستند که در میدان بدر در مقابل (عتبه ) و (ولید) و (شیبه ) از سپاه شـرک قرار گرفتند (و با آنها پیکار تن به تن کردند و بر آنها غالب شدند) و منظور از (المـفـسـدیـن فـى الارض ) سـه نـفـر نـامـبـرده که از لشکر کفر و شرک است که در برابر آنها قرار گرفته اند.
روشـن اسـت کـه مـعـنـى این روایات انحصار مفهوم آیه در افراد خاصى نیست ، بلکه بیان شان نزول یا مصداقهاى روشن و بارز این آیه است .
آیه و ترجمه


و وهبنا لداود سلیمن نعم العبد إ نه أ واب (30)
إ ذ عرض علیه بالعشى الصافنات الجیاد (31)
فقال إ نى أ حببت حب الخیر عن ذکر ربى حتى توارت بالحجاب (32)
ردوها على فطفق مسحا بالسوق و الا عناق (33)


ترجمه :

30 - مـا سـلیـمـان را بـه داود بـخـشیدیم ، چه بنده خوبى ؟ چرا که همواره به سوى خدا بازگشت مى کرد (و به یاد او بود).
31 - بـه خـاطـر بـیـاور هـنـگـامى را که عصرگاهان اسبان چابک تندرو را بر او عرضه داشتند.
32 - گـفـت مـن ایـن اسـبان را به خاطر پروردگارم دوست دارم (من مى خواهم از آنها در جهاد استفاده کنم او همچنان به آنها نگاه مى کرد) تا از دیدگانش پنهان شدند.
33 - (آنها آنقدر جالب بودند که گفت ) بار دیگر آنها را بازگردانید و دست به ساقها و گردنهاى آنها کشید (و آنها را نوازش ‍ داد).
تفسیر:
سلیمان از نیروى رزمى خود سان مى بیند
این آیات همچنان بحث گذشته را پیرامون داود ادامه مى دهد.
در نـخـسـتـیـن آیـه خبر از بخشیدن فرزند برومندى همچون سلیمان به او مى دهد که ادامه دهـنـده حـکـومـت و رسـالت او بـود، مـى گـویـد: ما سلیمان را به داود بخشیدیم ، چه بنده خـوبـى ؟ چرا که همواره به سوى خداوند و آغوش حق باز مى گشت (و وهبنا لداود سلیمان نعم العبد انه اواب ).
ایـن تـعـبـیـر کـه نـشـان دهنده عظمت مقام سلیمان است شاید براى رد اتهامات بى اساس و زشـتى است که در مورد تولد سلیمان از همسر اوریا در تورات تحریف یافته آمده است و در عصر نزول قرآن در آن محیط شایع بوده .
تعبیر به (وهبنا) (بخشیدیم ) از یکسو، و تعبیر به (نعم العبد) (چه بنده خوبى ) از سـوى دیـگـر، و تـعـلیـل انـه اواب (کـسـى کـه پـیـوسـتـه بـه اطـاعـت و امتثال فرمان خدا باز مى گردد و از کوچکترین غفلت ها و لغزش ها توبه مى کند) از سوى سوم همه نشان دهنده عظمت مقام این پیامبر بزرگ است .
تـعبیر به (انه اواب ) درست همان تعبیرى است که درباره پدرش داود در آیه 17 همین سوره آمده بود، و با توجه به اینکه اواب صیغه مبالغه است و مفهومش (بسیار بازگشت کـنـنـده ) مـى بـاشـد، و قـیـد و شرطى در آن نیست مى تواند بیانگر بازگشت به اطاعت فرمان خدا، بازگشت به حق و عدالت ، و بازگشت از غفلت ها و ترک اولى ها باشد.
از آیـه بـعد داستان اسبهاى سلیمان شروع مى شود که تفسیرهاى گوناگونى براى آن شـده کـه بـعـضـا از سـوى نـاآگـاهـان بـوده و بـسـیـار زنـنـده و مـخـالف مـوازیـن عـقـل و حـتـى دون شـاءن یـک انـسـان عـادى اسـت ، تـا چـه رسد به پیامبر بزرگى همچون سـلیـمـان (عـلیـه السـلام ) هـر چـنـد مـحـقـقـان بـا الهـام از دلائل عقل و نقل راه را بر این گونه تفسیرها بسته اند.
مـا پـیـش از آنـکـه بـه سـراغ احتمالات مختلف برویم آیات را طبق ظاهر آن - یا ظاهرترین احـتـمـال آن - تـفـسـیـر مـى کنیم تا روشن شود این نسبتهاى ناروا در قرآن نبوده ، بلکه از طریق پیشداوریهاى دیگران بر قرآن تحمیل شده است .
قرآن مى گوید: به خاطر بیاور هنگامى را که عصرگاهان اسبان چابک
و تندرو را بر او (سلیمان ) عرضه داشتند (اذ عرض علیه بالعشى الصافنات الجبار).
(صـافـنـات ) جمع (صافنة ) بطورى که بسیارى از مفسران و ارباب لغت نوشته انـد بـه اسبهائى گفته مى شود که به هنگام ایستادن بر روى سه دست و پا ایستاده ، و یـک دسـت را کـمـى بـلنـد کـرده ، تـنـهـا نـوک جـلو سـم را بر زمین مى گذارد، و این حالت مخصوص اسبهاى چابک و تیزرو است که هر لحظه آماده حرکت مى باشد.
(جـیـاد) جـمـع (جـواد) در ایـنـجا به معنى اسبهاى سریع السیر و تندرو است ، و در اصـل از مـاده (جود) و بخشش گرفته شده ، منتهى (جود) در انسان از طریق بخشیدن مال است ، و در اسب از طریق سرعت سیر.
به این ترتیب اسبهاى مزبور هم در حالت توقف آمادگى خود را براى حرکت نشان مى داد، و هم در حال حرکت سرعت عمل را.
از مـجـمـوعـه این آیه با قرائن مختلف که در اطراف آن وجود دارد چنین بر مى آمد که روزى بـه هـنـگام عصر سلیمان از اسبان تیزرو و چابک خود که براى میدان جهاد آماده کرده بود سـان مـى دیـد، و مـاءمـوران بـا اسـبـهـاى مزبور از جلو او رژه مى رفتند، و از آنجا که یک پـادشـاه عـادل و صـاحـب نـفـوذ بـایـد ارتـشـى نـیـرومـنـد داشـتـه بـاشـد، و یـکـى از وسـائل مـهم ارتش مرکبهاى تندرو است ، این توصیف در قرآن بعد از ذکر مقام سلیمان به عنوان یک نمونه از کار او بازگو شده است .
سـلیـمـان در ایـنجا براى اینکه تصور نشود که علاقه او به این اسبهاى پرقدرت جنبه دنـیاپرستى دارد، گفت : من این اسبان را به خاطر یاد پروردگارم و دستور او دوست دارم مـن مـى خـواهـم از آنـهـا در مـیـدان جـهـاد بـا دشـمـنـان او اسـتـفـاده کـنـم (فقال انى احببت حب الخیر عن ذکر ربى ).
در مـیـان عرب معمول است که از (خیل ) (اسب ) به (خیر) تعبیر مى کنند، و در حدیثى آمـده اسـت کـه پـیـامـبـر گـرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: الخیر معقود بنواصى الخیل الى یوم القیامة : خیر و خوبى به پیشانى اسب تا روز قیامت بسته شده است .
سـلیـمـان کـه از مـشاهده این اسبهاى چابک و آماده براى جهاد و پیکار با دشمن خرسند شده بـود هـمچنان آنها را نگاه مى کرد و چشم به آنها دوخته بود تا از دیدگانش پنهان شدند (حتى توارت بالحجاب ).
صـحنه آنقدر جالب و زیبا و براى یک فرمانده بزرگ همچون سلیمان نشاط آور بود که او دستور داد بار دیگر این اسبها را براى من بازگردانید (ردوها على ).
بـه هـنـگـامـى کـه ماءمورانش این فرمان را اطاعت کردند و اسبها را بازگرداندند سلیمان شـخـصا آنها را مورد نوازش قرار داد و دست به ساقها و گردنهاى آنها کشید (فطفق مسحا بالسوق و الاعناق ).
و بـه ایـن وسـیـله هـم مـربـیـان آنـهـا را تـشـویـق کـرد، و هـم از آنها قدردانى نمود، زیرا مـعـمـول اسـت هـنـگـامـى کـه مـى خـواهـنـد از مـرکبى قدردانى کنند دست بر سر و صورت و یـال و گـردن ، یـا بر پایش مى کشند، و چنین ابراز علاقه اى در برابر وسیله مؤ ثرى که انسان را در هدفهاى والایش کمک مى کنند از پیغمبر بزرگى همچون سلیمان تعجب آور نیست .
(طفق ) (به اصطلاح نحویین از افعال مقاربه است و) به معنى آغاز کردن کارى است .
(سوق ) جمع (ساق ) و (اعناق ) جمع (عنق ) (گردن ) است ، و معنى مجموع جمله این است : سلیمان شروع کرد به مسح کردن و نوازش نمودن گردنها و ساقهاى آنها.
آنـچه در بالا در تفسیر این آیات گفته شد موافق چیزى است که بعضى از مفسران همچون فـخـر رازى بـرگـزیـده اند و در میان بزرگان شیعه از کلمات عالم نامدار و بزرگوار سـیـد مـرتـضـى نـیـز قـسـمـتـى از این تفسیر استفاده مى شود، چرا که او در کتاب تنزیه الانبیاء هنگامى که مى خواهد نسبتهاى ناروائى را که بعضى از مفسران و ارباب حدیث به سلیمان داده اند نفى کند مى گوید:
(چـگـونه ممکن است خداوند در آغاز این پیامبر را مورد مدح قرار دهد، سپس بلافاصله کار زشـتى به او نسبت دهد که او مشغول سان دیدن اسبان بود و نماز را فراموش کرد؟ بلکه ظاهر این است که علاقه او به آن اسبها نیز به فرمان پروردگار و امر و دستور او بوده اسـت ، زیـرا خـداونـد مـا را نیز دستور به نگهدارى و پرورش اسب و آماده ساختن آن براى جنگ با دشمنان داده است ، چه مانعى دارد که پیامبر خدا نیز چنین باشد).
مـرحـوم (عـلامـه مـجـلسـى ) در کـتـاب نـبـوت (بـحـار الانوار) در تفسیر آیات فوق بیاناتى دارد که بعضى از آنها با آنچه در بالا آوردیم قریب الافق است .
بـه هـر حـال مـطابق این تفسیر نه گناهى از سلیمان سر زده ، نه هماهنگى آیات بهم مى خورد و نه مشکلى پیش مى آید که بخواهیم به توجیه آن بپردازیم .
اکـنـون بـه تـفـسـیـرهـاى دیـگرى که جمعى از مفسران ذکر کرده اند مى پردازیم و از همه مـشـهـورتر این است که : ضمیر در جمله هاى (توارت ) و (ردوها) هر دو به (شمس ) (خـورشـیـد) بـاز مـى گـردد که در عبارت مذکور نیست ، ولى از تعبیر به (عشى ) (عصرگاهان ) در آیات مورد بحث مى توان آنرا استفاده کرد
بـه ایـن تـرتـیـب مفهوم آیات چنین مى شود: سلیمان غرق تماشاى اسبها بود که خورشید سر به افق مغرب نهاد و در حجاب پنهان شد!.
سـلیـمان که به خاطر از دست رفتن نماز عصرش سخت خشمگین و ناراحت شده بود صدا زد اى فرشتگان پروردگار! خورشید را براى من بازگردانید، این تقاضاى سلیمان انجام یـافت و رد شمس شد، یعنى خورشید بار دیگر به افق بازگشت ، سلیمان وضو گرفت (منظور از مسح کردن ساق و گردن برنامه وضوئى بوده که در آئین سلیمان وجود داشت البته گاهى مسح در لغت عرب به معنى شستن نیز آمده است ) سپس نماز خود را بجاى آورد.
بـعـضـى از نـاآگـاهـان از این هم فراتر رفته اند، و نسبت زشت و نارواى دیگرى نیز در ایـنـجـا بـه ایـن پیغمبر بزرگ داده اند و گفته اند: منظور از جمله (طفق مسحا بالسوق و الاعناق ) این است که دستور داد با شمشیر ساق و گردن اسبها را بزنند و یا شخصا این کار را کرد، چرا که آنها سبب فراموشى یاد پروردگار و نماز او شده بودند!!
البـتـه بطلان گفتار اخیر بر کسى پنهان نیست ، چرا که اسبها گناهى نداشتند که از دم شـمـشـیـر سلیمان بگذرند، اگر گناهى باشد متوجه خود او است که غرق تماشاى اسبها شده ، و غیر آن را فراموش کرده است .
وانـگـهـى کـشـتـن اسـبـهـا عـلاوه بـر اینکه جنایت است اسراف نیز هست چگونه ممکن است چنین عـمـل نـاروائى از پـیـغـمـبـرى سـر زنـد؟ لذا در روایـاتـى کـه در ذیل
این آیات در منابع اسلامى آمده این نسبت شدیدا از سلیمان نفى شده است .
و امـا جـمـله هـاى قـبل که از فراموشى و غفلت از نماز عصر سخن مى گوید آن نیز این سؤ ال را بـه وجـود مـى آورد کـه مـگـر مـمـکـن اسـت پیامبر معصومى وظیفه واجب خود را به دست فراموشى بسپارد؟ هر چند سان دیدن اسبها نیز وظیفه دیگرى از او بوده است ، مگر اینکه بـه گـفـتـه بـعضى نماز، نماز نافله و مستحب بوده باشد که فراموشى آن مشکلى ایجاد نکند، ولى براى نماز نافله (رد شمس ) ضرورتى ندارد.
از اینها که بگذریم اشکالات دیگرى در این تفسیر است .
1 - کـلمـه (شمس ) (خورشید) صریحا در آیات نیامده ، در حالى که اسبها (الصافنات الجـیـاد) صـریـحـا ذکر شده است ، و مناسبتر این است که ضمیرها به چیزى بازگردد که صریحا در آیات آمده .
2 - تـعـبـیـر بـه (عـن ذکـر ربـى ) ظـاهـرش این است که محبت این اسبها ناشى از یاد و فرمان خدا بوده در حالى که بر طبق تفسیر اخیر باید کلمه (عن ) به معنى (على ) بـاشد یعنى من محبت اسبها را بر محبت پروردگارم ترجیح دادم و این معنى خلاف ظاهر است (دقت کنید).
3 - از هـمـه اینها عجیبتر جمله (ردوها على ) (آنرا بر من بازگردانید) با آن لحن آمرانه اسـت ، آیـا مـمکن است سلیمان با چنین لحنى که با خدمت - گذارانش صحبت مى کند از خدا یا فرشتگان او بخواهد که خورشید را بازگردانند
4 - مـسـئله (رد شـمـس ) گـر چـه در بـرابـر قـدرت خـدا مـحـال نـیـسـت ، امـا مـشـکـلات روشـنـى دارد کـه جـز در مـوارد قـیـام دلیل روشن نمى توان آنرا پذیرفت .
5 - آیات فوق با مدح و تمجید سلیمان شروع مى شود در حالى که این آیات طبق تفسیر اخیر به مذمت او مى انجامد.
6 - اگـر نـمـاز واجـب تـرک شـده توجیه آن مشکل است و اگر نماز نافله بوده رد شمس چه لزومى دارد؟
تـنها سؤ الى که در اینجا باقى مى ماند این است که این تفسیر در روایات متعددى که در مـنـابـع حـدیـث آمده است به چشم مى خورد، ولى اگر در اسناد این احادیث دقت کنیم تصدیق خواهیم کرد که هیچ کدام سند معتبرى ندارد، و غالبا روایات مرسله است .
آیـا بـهـتـر ایـن نـیـسـت کـه از ایـن روایـات غـیـر معتبر صرفنظر شود و علمش را به اهلش واگـذاریم و آنچه را از آیات با ذهن خالى از پیشداوریها استفاده مى کنیم برگزینیم ، و از اشکالات مختلف فارغ و آسوده شویم ؟
آیه و ترجمه


و لقد فتنا سلیمن و القینا على کرسیه جسدا ثم أ ناب (34)
قال رب اغفر لى وهب لى ملکا لا ینبغى لا حد من بعدى إ نک أ نت الوهاب (35)
فسخرنا له الریح تجرى بأ مره رخاء حیث أ صاب (36)
و الشیاطین کل بناء و غواص (37)
و ءاخرین مقرنین فى الا صفاد (38)
هذا عطاؤ نا فامنن أ و أ مسک بغیر حساب (39)
و إ ن له عندنا لزلفى و حسن ماب (40)


ترجمه :

34 - مـا سـلیمان را آزمودیم ، و بر کرسى او جسدى افکندیم ، سپس او به درگاه خداوند انابه کرد.
35 - گـفـت : پروردگارا مرا ببخش ، و حکومتى به من عطا کن که بعد از من سزاوار هیچکس نباشد، که تو بسیار بخشنده اى .
36 - مـا باد را مسخر او ساختیم تا مطابق فرمانش به نرمى حرکت کند، و به هر جا او مى خواهد برود.
37 - و شیاطین را مسخر او ساختیم ، هر بناء و غواصى از آنها.
38 - و گروه دیگرى (از شیاطین ) را در غل و زنجیر (تحت سلطه او) قرار دادیم .
39 - (و به او گفتیم ) این عطاى ماست به هر کس مى خواهى (و صلاح مى بینى ) ببخش و از هر کس مى خواهى امساک کن و حسابى بر تو نیست .
40 - و براى او (سلیمان ) نزد ما مقامى ارجمند و سرانجامى نیک است .
تفسیر:
آزمایش سخت سلیمان و حکومت گسترده او
این آیات همچنان قسمت دیگرى از سرگذشت سلیمان را بازگو مى کند، و نشان مى دهد که انسان به هر پایه اى از قدرت برسد باز از خود چیزى ندارد، و هر چه هست از ناحیه خدا اسـت ، مـطـلبـى کـه تـوجـه بـه آن پـرده هـاى غـرور و غـفـلت را از مـقـابـل چـشـم انـسـان کنار مى زند، و او را به موقعیت خویش در عرصه جهان هستى واقف مى سازد.
نـخـسـتـیـن قـسـمـت ایـن آیـات درباره یکى از آزمایشهائى است که خدا درباره سلیمان کرد، آزمـایـشـى کـه بـا (تـرک اولى ) هـمـراه بـود، و بـه دنبال آن سلیمان به درگاه خدا روى آورد و از این (ترک اولى ) توبه کرد.
فشرده بودن محتواى این آیات باز به گروهى از خیالپردازان افسانه باف مجالى داده اسـت کـه داسـتـانهاى بى اساس و موهومى را در اینجا بسازند، و امورى را به این پیامبر بـزرگ نـسـبـت دهـنـد که یا مخالف اساس نبوت است ، و یا منافى مقام عصمت ، و یا اصولا مـنـافـات بـا مـنـطـق عـقـل و خـرد دارد کـه ایـن خـود نـیـز امـتـحـان و آزمایشى است براى همه پـژوهـنـدگان قرآن ، در حالى که اگر قناعت به متن گفته قرآن مى شد مجالى براى این افسانه هاى خرافى باقى نمى ماند.
در نخستین آیه مورد بحث قرآن مى گوید: ما سلیمان را آزمودیم و بر کرسى
او جـسـدى افـکـندیم ، سپس به درگاه خداوند انابه کرد، و به سوى او بازگشت (و لقد فتنا سلیمان و القینا على کرسیه جسدا ثم اناب ).
(کرسى ) به معنى (تخت پایه کوتاه ) است ، و چنین به نظر مى رسد که سلاطین داراى دو نوع تخت بوده اند، تختى براى مواقع عادى بود که پایه هاى کوتاهى داشت ، و تـخـتـى بـراى جـلسـات رسـمـى و تـشـریـفـاتـى کـه پـایـه هاى بلند داشت ، اولى را (کرسى ) و دومى را (عرش ) مى نامیدند.
(جسد) به معنى جسم بى روح است ، و به گفته راغب در کتاب مفردات مفهومى محدودتر از مفهوم جسم دارد، زیرا جسد بر غیر انسان اطلاق نمى شود (مگر به طور نادر) ولى جسم اعم است .
از ایـن آیـه اجـمـالا استفاده مى شود که موضوع آزمایش سلیمان به وسیله جسد بى روحى بوده است که بر تخت او در برابر چشمانش ‍ قرار گرفت ، چیزى که انتظار آنرا نداشت ، و امید به غیر آن بسته بود، ولى قرآن شرح بیشترى در این زمینه نداده است .
مـفـسـران و مـحـدثـان در ایـن زمـیـنـه اخـبـار و تـفـسـیـرهـائى نقل کرده اند که از همه موجه تر و روشنتر این است که :
سـلیـمان آرزو داشت فرزندان برومند شجاعى نصیبش شود که در اداره کشور و مخصوصا جـهـاد با دشمن به او کمک کنند، او داراى همسران متعدد بود با خود گفت : من با آنها همبستر مى شوم - تا فرزندان متعددى نصیبم گردد، و به هدفهاى من کمک کنند ولى چون در اینجا غـفـلت کـرد و انـشـاء الله ، هـمـان جـمـله اى کـه بـیـانـگـر اتـکـاى انـسـان بـه خـدا در همه حـال اسـت ، نـگـفـت در آن زمان هیچ فرزندى از همسرانش تولد نیافت ، جز فرزندى ناقص الخلقه ، همچون جسدى بى روح که آنرا آوردند و بر کرسى او افکندند!
سلیمان سخت در فکر فرو رفت ، و ناراحت شد که چرا یک لحظه از خدا
غفلت کرده ، و بر نیروى خودش تکیه کرده است ، توبه کرد و به درگاه خدا بازگشت .
تفسیر دیگرى که بعد از این تفسیر قابل تـوجه به نظر مى رسد این است که : خداوند سلیمان را با بیمارى شدیدى مورد آزمایش قـرار داد، آنـچـنـان کـه هـمـچـون جـسـدى بـى روح بـر تـخـتـش افـتـاد، و در زبـان عـرب معمول است که به انسان ضعیف و بسیار بیمار گاهى (جسد بلا روح ) گفته مى شود.
سرانجام او توبه کرد و خداوند او را به حال اول بازگرداند (منظور از (اناب ) بازگشت به سلامت است ).
البته ایرادى که متوجه این تفسیر مى شود این است که طبق این معنى باید (و القیناه ) بوده باشد، یعنى ما سلیمان را بر تختش به صورت جسدى بى روح افکندیم در حالى که این تعبیر در آیه نیامده است و تقدیر گرفتن نیز بر خلاف ظاهر مى باشد.
جمله (اناب ) نیز در این تفسیر به معنى بازگشت به صحت آمده که این نیز بر خلاف ظاهر است .
ولى اگـر (انـاب ) را بـه مـعـنـى توبه و بازگشت به خدا بگیریم ضررى به این تفسیر نمى زند بنابراین تنها مورد خلاف ظاهر همان حذف ضمیر (القیناه ) مى باشد.
امـا افـسـانـه هاى دروغین زشتى که درباره گمشدن انگشتر سلیمان ، و یا ربوده شدن آن بـه وسـیله یکى از شیاطین ، و نشستن شیطان بر تخت حکومت به جاى او که با آب و تاب در بـعـضـى از کـتـب آمـده ، و ظـاهـرا ریشه آن به (تلمود) یهودیان باز مى گردد و از خرافات اسرائیلى است با هیچ عقل و منطقى سازگار نیست .
ایـن افـسـانـه هـا قـبـل از هـر چـیز دلیل بر انحطاط فکرى گویندگانش مى باشد، و لذا محققان اسلامى هر جا از آن نام برده اند بى پایه بودن آنها را با صراحت
بازگو کرده اند، و گفته اند نه مقام نبوت و حکومت الهى به انگشتر وابسته است . و نه هرگز خداوند این مقام را از پیامبرى گرفته ، شیطانى را به صورت پیامبرى درآورده ، تا چه رسد به اینکه چهل روز بر جاى او بنشیند و میان مردم حکومت و قضاوت کند.
بـه هـر حـال قـرآن در آیـه بـعـد مـسـاءله تـوبـه سـلیـمـان را کـه در آخـریـن جـمـله آیـه قـبـل آمـده بـود بـه صـورت مـشروحترى بازگو کرده ، مى فرماید: گفت پروردگارا مرا ببخش (قال رب اغفر لى ).
و ملک و حکومتى به من عطا کن که بعد از من سزاوار هیچکس نباشد که تو بسیار بخشنده اى (و هب لى ملکا لا ینبغى لاحد من بعدى انک انت الوهاب ).
در اینجا دو سؤ ال مطرح است
1 - آیا از این تقاضاى سلیمان استشمام بخل نمى شود؟
در پـاسـخ ایـن سـؤ ال مـفـسـران مطالب بسیارى دارند که قسمت مهمى از آن با ظاهر آیات ناهماهنگ است ، آنچه از همه مناسبتر و منطقى تر به نظر مى رسد این است که :
او از خـداوند یک نوع حکومت مى خواست که توأ م با معجزات ویژه اى بوده باشد، و حکومت او را از سـایـر حـکـومـتـهـا مـشـخص کند زیرا مى دانیم هر پیامبرى معجزه مخصوص به خود داشـتـه مـوسـى (عـلیه السلام ) معجزه عصا و ید بیضا داشت ، آتش براى ابراهیم سرد و خـامـوش شـد، معجزه صالح ناقه مخصوص او بود، و معجزه پیامبر اسلام قرآن مجید بود، سـلیـمـان نـیـز حـکـومـتـى داشت آمیخته با اعجازهاى الهى ، حکومت بر بادها، و شیاطین ، با ویژگیهاى بسیار دیگر.
و ایـن بـراى پیامبران عیب و نقصى محسوب نمى شود که براى خود تقاضاى معجزه ویژه اى کـنـنـد، تـا وضـع آنـهـا را کـامـلا مـشـخـص کـند، بنابراین هیچ مانعى ندارد که دیگران حکومتهاى وسیعتر و گسترده تر از سلیمان پیدا کنند اما ویژگیهاى آن را نخواهند داشت .
شـاهـد این سخن آیات بعد از این آیه است که در حقیقت اجابت این درخواست سلیمان را منعکس سـاخـتـه و سخن از تسخیر باد و شیاطین مى گوید، و مى دانیم این موضوع از ویژگیهاى حکومت سلیمان بود.
و از اینجا پاسخ سؤ ال دوم که مى گوید: طبق عقیده ما مسلمانان حکومت مهدى (علیه السلام ) (ارواحنا فداه ) حکومتى است جهانى و مسلما گسترده تر از حکومت سلیمان ، روشن مى شود.
زیرا با تمام وسعتى که حکومت حضرت مهدى (علیه السلام ) دارد و با همه امتیازاتى که آنـرا از سـایـر حـکومتها مشخص مى کند، از نظر ویژگیها و خصوصیات با حکومت سلیمان متفاوت است ، و این حکومت سلیمان مخصوص خودش بوده .
خـلاصه اینکه سخن از کم و زیاد و افزون طلبى و انحصارجوئى نیست ، سخن از این است که کمال نبوت در این است که از نظر معجزات ویژگیهائى داشته باشد که آنرا از نبوت انبیاى دیگر مشخص کند، و سلیمان طالب این بود.
در بـعـضـى از روایـات کـه از طـرق اهـلبـیـت از امـام مـوسـى بـن جـعـفـر (عـلیـه السـلام ) نقل شده پاسخى از سؤ ال بخل داده شده که بسیار جالب است .
حـدیـث چـنـیـن اسـت کـه یـکـى از دوستانش بنام على بن یقطین از آن امام (علیه السلام ) سؤ ال کرد آیا جایز است پیامبر خدا بخیل باشد؟
امام (علیه السلام ) فرمود: نه .
عرض کرد پس چرا سلیمان مى گوید: (رب اغفر لى وهب لى ملکا لا ینبغى لاحد من بعدى ) و مفهوم و تفسیر این آیه چیست ؟
امام (علیه السلام ) فرمود: حکومت دو گونه است : حکومتى که از طریق ظلم و غلبه و اجبار مـردم بـه دسـت مـى آیـد، و حـکومتى که از سوى خداوند است ، مانند حکومت خاندان ابراهیم و طالوت و ذوالقرنین .
سـلیمان از خداوند خواست حکومتى به او دهد که هیچ کس نتواند بعد از او بگوید از طریق غلبه و ظلم و اجبار مردم به دست آمده است .
لذا خـداونـد مـتـعـال بـاد را مـسـخـر فـرمـان او سـاخـت کـه بـه نـرمـى هـر کـجـا او مـایـل بـود جـریـان مـى یـافـت ، و صـبـحـگاهان فاصله یک ماه را مى پیمود، و عصرگاهان فاصله یکماه را، و خداوند متعال شیاطین را مسخر او ساخت که براى او ساختمان مى ساختند و غـواصـى مـى کـردند، و علم سخن گفتن پرندگان را به او تعلیم داد، و حکومت او را در زمـیـن پـا بـر جـا سـاخـت ، لذا در هـمـان زمـان و زمـانهاى بعد مردم دانستند که حکومت او هیچ شـبـاهـتـى بـه حـکـومـتـى کـه مـردم آنرا برمى گزینند، و یا از طریق قهر و غلبه و ستم حاصل مى شود ندارد.
على بن یقطین مى گوید عرض کردم پس تفسیر این سخن که از پیامبر اسلام (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نقل شده که فرمود رحم الله اخى سلیمان ابن داود ما کان ابخله : خدا رحمت کند برادرم سلیمان بن داود را چه بخیل بود چیست ؟!
فـرمـود: دو مـعـنـى دارد: نـخـسـت ایـنـکـه او بـسـیـار در مـورد نـوامـیـس و عـرضـش بخیل بود از اینکه کسى سخن نامناسبى درباره آنها بگوید.
دیگر این که منظور پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) این بود که اگر آیه قرآن را آنـچـنـان کـه بـعضى از جهال تفسیر کرده اند که او تقاضاى حکومتى بى نظیر و منحصر به خود کرد باید او مرد بخیلى باشد (و این طعنى است بر آنها).
آیـات بعد همانگونه که گفتیم بیان این مطلب است که خدا تقاضاى سلیمان را پذیرفت و حـکـومـتـى بـا امـتیازات ویژه و مواهبى بزرگ در اختیار او گذارد که آنها را مى توان در پنج موضوع خلاصه کرد:
1 - تسخیر بادها به عنوان یک مرکب راهوار، چنانکه مى فرماید: ما باد را مسخر او ساختیم تـا مـطـابـق فـرمـانـش به نرمى حرکت کند، و به هر جا او اراده نماید برود (فسخرنا له الریح تجرى بامره رخاء حیث اصاب ).
مـسـلم اسـت یک حکومت وسیع و گسترده باید از وسیله ارتباطى سریعى برخوردار باشد، تـا رئیـس حـکـومـت بـتـوانـد در مواقع لزوم به سرعت از تمام مناطق کشور سرکشى کند، و خداوند این امتیاز را به سلیمان داده بود.
اینکه چگونه باد به فرمان او بود؟ و با چه سرعتى حرکت مى کرد؟، سلیمان و یارانش به هنگام حرکت به وسیله باد، بر چه چیز سوار مى شدند؟ و چه عواملى آنها را از سقوط و کم و زیاد شدن فشار هوا و مشکلات دیگر حفظ مى کرد؟
و خلاصه این چه وسیله مرموز و اسرارآمیزى بوده که در آن عصر و زمان در اختیار سلیمان قرار داشت ؟
ایـنـهـا مـسائلى است که جزئیات آن بر ما روشن نیست ، ما همین قدر مى دانیم که این از جمله خـوارق عـاداتـى بـود کـه در اختیار پیامبران قرار مى گرفت ، یک مساءله عادى و معمولى نـبـود، یک موهبت فوق العاده و یک اعجاز بود، و این امور در برابر قدرت خداوند امر ساده اى است و چه بسیارند مسائلى که ما اصل آن را مى دانیم اما از جزئیاتش خبر نداریم .
در ایـنجا سؤ الى پیش مى آید که تعبیر به رخاء (نرم و ملایم ) که در این آیه وارد شده بـا تـعبیر عاصفه (تندباد) که در آیه 81 سوره انبیاء آمده است هماهنگ نیست ، آنجا که مى فرماید: و لسلیمان الریح عاصفة تجرى بامره
الى الارض التى بارکنا فیها: ما تندباد را مسخر سلیمان ساختیم که به فرمان او به سوى سرزمینى که آن را برکت داده بودیم حرکت مى کرد.
این سؤ ال را از دو راه مى توان پاسخ گفت :
نـخـسـت ایـنـکه توصیف به (عاصفه ) (تندباد) براى بیان سرعت آن است ، و توصیف بـه رخـاء بـیـان مـنظم بودن و نرم بودن حرکات آن مى باشد، به طورى که آنها در عین حـرکـت سـریـع احـسـاس نـاراحـتـى نـمـى کـردنـد، درسـت مـانـنـد وسائل تکامل یافته سریع السیر کنونى که بعضا انسان به هنگامى که با آن سفر مى کـنـد ایـن احـسـاس را دارد کـه گوئى در اطاق خانه اش نشسته است در حالى که با سرعت سرسام آورى در حرکت است .
دیـگر اینکه بعضى از مفسران این دو آیه را ناظر به دو نوع باد دانسته اند که هر دو را خداوند در اختیار سلیمان قرار داده بود نوعى سریع السیر و نوعى آرام .
2 - موهبت دیگر خداوند به سلیمان (علیه السلام ) مساءله تسخیر موجودات سرکش و قرار دادن آن در اختیار او براى انجام کارهاى مثبت بود چنانکه در آیه بعد مى گوید و شیاطین را مـسـخر او ساختیم ، و هر بنا و غواصى از آنها را سر بر فرمان او نهادیم تا گروهى در خـشـکـى هـر بـنـائى مـى خـواهـد بـراى او بـسـازنـد، و گـروهـى در دریـا بـه غـواصـى مشغول باشند (و الشیاطین کل بناء و غواص ).
و بـه ایـن تـرتـیـب خـداونـد نـیـروى آمـاده اى براى کارهاى مثبت را در اختیار او گذاشت ، و شیاطین که طبیعتشان تمرد و سرکشى است آنچنان مسخر او شدند که در مسیر سازندگى و استخراج منابع گرانبها قرار گرفتند.
نـه تـنـهـا در ایـن آیـه که در آیات متعدد دیگرى از قرآن مجید به این معنى اشاره شده که شیاطین مسخر سلیمان بودند، و براى او فعالیتهاى مثبتى داشتند، منتها در بعضى از آیات مانند آیات مورد بحث و آیه 82 سوره انبیاء تعبیر به (شیاطین ) شده ، در حالى که در آیه 12 سوره سباء تعبیر به (جن ) شده است .
هـمـانـگـونـه که قبلا نیز گفته ایم (جن ) موجودى است که از نظر ما پوشیده است ، اما داراى عقل و شعور و قدرت مى باشد، همچنین مؤ من و کافر است ، و هیچ مانعى ندارد که به فـرمـان خـدا در اخـتـیـار پـیـامـبـرى قـرار گـیـرنـد و بـه کـارهـاى مـفـیـدى مـشـغـول شـوند، این احتمال نیز وجود دارد که شیاطین معنى گسترده اى داشته باشد که هم انـسانهاى سرکش و هم غیر آنها را شامل شود، و اطلاق شیطان بر این مفهوم وسیع در قرآن مـجید آمده است (انعام - 112) و به این ترتیب خداوند نیروئى به سلیمان داد که توانست همه متمردان را تسلیم خود سازد.
3 - مـوهـبت دیگر خداوند به سلیمان مهار کردن گروهى از نیروهاى مخرب بود، زیرا به هـر حـال در مـیـان شـیـاطـیـن افـرادى بـودنـد کـه بـه عـنـوان یـک نـیـروى مـفـیـد و سـازنده قـابـل اسـتـفـاده بـه حـسـاب نمى آمدند، و چاره اى جز این نبود که آنها در بند باشند، تا جـامـعـه از شـر مـزاحـمـت آنـها در امان بماند، چنانکه قرآن در آیه بعد مى گوید: و گروه دیـگـرى از شـیـاطـیـن را در غـل و زنـجـیـر تـحـت سـلطه او قرار دادیم (و آخرین مقرنین فى الاصفاد).
(مـقـرنـیـن ) از مـاده (قرن ) به معنى (مقارنت ) و نزدیکى است ، و در اینجا اشاره به جمع کردن دست و پا یا گردن در بند و زنجیر است .

(اصـفـاد) جـمـع (صـفـد) (بـر وزن نـمـد) بـه معنى قید و بند است (مانند دستبندها و پـابـنـدهـائى کـه بـر زنـدانـیـان مـى گـذارنـد، بعضى از جمله (مقرنین فى الاصفاد) (غـل جـامعه ) را استفاده کردند و آن زنجیرى بوده است که دستها را به گردن مى بست که با معنى (مقرنین ) که مفهوم نزدیکى را دارد متناسب است .
ایـن احـتـمـال نیز داده شده که منظور از این جمله این است که آنها هر گروه در یک بند قرار داشتند.
مـنـتـهـا این سؤ ال پیش مى آید که اگر منظور از شیاطین ، شیاطین جن باشد که طبعا داراى جسمى لطیفند غل و زنجیر و دستبند تناسبى با آنها ندارد.
لذا بـعـضـى گـفـتـه اند که این تعبیر کنایه از بازداشت و جلوگیرى آنها از فعالیتهاى تـخـریـبـى اسـت ، و اگـر مـنـظـور شـیـاطـیـن و سـرکـشـان انـس ‍ بـاشـد غل و زنجیر و دستبند مفهوم اصلى خود را حفظ خواهد کرد.
4 - چـهـارمـین موهبت خداوند به سلیمان اختیارات فراوانى بود که دست او را در اعطا و منع بـاز مـى گـذارد، چـنانکه آیه بعد مى گوید: به او گفتیم این عطا و بخشش ماست به هر کس مى خواهى (و صلاح مى بینى ) ببخش و از هر کس مى خواهى (و صلاح مى دانى ) امساک کن و حسابى بر تو نیست (هذا عطائنا فامنن او امسک بغیر حساب ).
تعبیر (بغیر حساب ) یا اشاره به این است که خداوند به خاطر مقام عدالت تو در این زمـیـنـه اختیارات وسیعى به تو داده و مورد محاسبه و بازخواست قرار نخواهى گرفت ، و یـا بـه این معنى است که عطاى الهى بر تو آنقدر زیاد است که هر چه ببخشى در آن به حساب نمى آید.
بـعـضـى از مفسران نیز این تعبیر را تنها مربوط به شیاطین دربند دانستند که هر کس را مى خواهى (و صلاح مى دانى ) آزاد کن و هر کدام را مصلحت
مـى دانـى در بـنـد نـگـهـدار، امـا ایـن مـعـنـى بـعـیـد بـه نـظر مى رسد زیرا با ظاهر کلمه (عطائنا) هماهنگ نیست .
5 - پـنـجـمـیـن و آخـریـن مـوهـبـت خـداونـد بر سلیمان مقامات معنوى او بود که خدا در سایه شـایـستگیهایش به او مرحمت کرده بود، چنانکه در آخرین آیه مورد بحث مى فرماید براى او (سـلیمان ) نزد ما مقامى بلند و والا و سرانجامى نیک است (و ان له عندنا لزلفى و حسن ماب ).
ایـن جـمـله در حـقـیـقـت پاسخى است به آنها که ساحت قدس این پیامبر بزرگ را به انواع نسبتهاى ناروا و خرافى - به پیروى آنچه در تورات کنونى آمده است - آلوده ساخته اند، و بـه ایـن تـرتیب او را از همه این اتهامات مبرا مى شمرد، و مقام او را نزد خداوند گرامى مـى دارد، حـتـى تعبیر به حسن ماب که خبر از عاقبت نیک او مى دهد ممکن است اشاره به نسبت ناروائى باشد که در تورات آمده که سلیمان به خاطر ازدواج با بت پرستان سرانجام به آئین بت پرستى تمایل پیدا کرد! و حتى دست به ساختن بتخانه اى زد!! قرآن با این تعبیر خط بطلان بر تمام این اوهام و خرافات مى کشد.
نکته ها:
1 - حقایقى که داستان سلیمان به ما مى آموزد
بـدون شـک هدف قرآن از ذکر تواریخ انبیاء تکمیل برنامه هاى تربیتى از طریق انعکاس عینى واقعیتها در این سرگذشتهاى زنده است .
از جمله مسائلى که در لابلاى داستان سلیمان عینیت یافته امور زیر است .
الف : داشـتن یک حکومت نیرومند با امکانات مادى فراوان و اقتصاد گسترده و تمدن درخشان هرگز منافاتى با مقامات معنوى و ارزشهاى الهى و انسانى ندارد،
چنانکه آیات فوق بعد از ذکر تمام مواهب مادى سلیمان در پایان مى گوید: با این همه او در پیشگاه خدا مقامى والا و سرانجامى نیک داشت .
در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده است ارأ یتم ما اعطى سـلیمان بن داود من ملکه ؟ فان ذلک لم یزده الا تخشعا، ما کان یرفع بصره الى السماء تخشعا لربه !:
شـنـیـده ایـد خـداونـد چـه انـدازه از مـلک و حـکـومـت بـه سـلیـمـان داد؟ بـا ایـن حال اینهمه مواهب جز بر خشوع او نیفزود، به گونه اى که حتى از شدت خشوع و ادب چشم به آسمان نمى انداخت .
ب : بـراى اداره یک کشور آباد هم وسیله ارتباطى سریع لازم است ، و هم به کار گرفتن نـیـروهـاى مـخـتـلف ، و هـم جـلوگـیـرى از نـیـروهـاى مـخـرب ، هـم تـوجـه بـه مـسـائل عـمـرانى ، هم تولید سرمایه از طریق استخراج منابع مختلف ، و هم دادن اختیارات به مدیران لایق که همه اینها در این داستان به طرز روشنى منعکس شده است .
ج : از نـیـروهـا بـایـد حـداکـثـر اسـتـفـاده را کـرد و حـتـى شـیـاطـیـن را بـه طـور کـامـل نـبـایـد حذف کرد، بلکه آنها را که قابل توجیه و ارشادند در مسیر صحیح به کار گرفت ، و تنها آن بخش که به هیچوجه قابل استفاده نیستند باید در بند باشند.
2 - سلیمان در قرآن و تورات
در تـرسـیمى که قرآن مجید از این پیامبر بزرگ در آیات فوق کرده او را انسانى پاک ، پر ارزش مدبر و عدالت پیشه معرفى مى کند.
در حالى که تورات تحریف یافته کنونى او را (العیاذ بالله ) مردى عیاش
و هـواپـرسـت بـا نـقـطـه هـاى ضـعـف فـراوان مـعـرفـى مـى کـند و عجب اینکه در همین کتاب مـنـاجـاتـهـاى سـلیمان و اشعار مذهبى او و امثال و حکمتش در کنار بقیه ابواب تورات قرار گرفته که نشان مى دهد او مردى حکیم و وارسته بوده است ، و این تناقض عجیبى است که در میان مندرجات تورات کنونى وجود دارد.
بـراى تـوضـیـح بـیـشـتـر در ایـن زمـیـنـه به بحث مشروحى که در جلد 18 تفسیر نمونه ذیـل آیـات 12 تـا 14 سـوره سـبـا (تـحت عنوان چهره سلیمان در قرآن و تورات کنونى ) آورده ایم مراجعه فرمائید.
آیه و ترجمه


و اذکر عبدنا أ یوب إ ذ نادى ربه أ نى مسنى الشیطان بنصب و عذاب (41)
ارکض برجلک هذا مغتسل بارد و شراب (42)
و وهبنا له أ هله و مثلهم معهم رحمة منا و ذکرى لا ولى الا لباب (43)
وخذ بیدک ضغثا فاضرب به و لا تحنث إ نا وجدناه صابرا نعم العبد إ نه أ واب (44)


ترجمه :

41 - به خاطر بیاور بنده ما ایوب را، هنگامى که پروردگارش را خوانده که شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده .
42 - (بـه او گـفـتـیـم ) پاى خود را بر زمین بکوب این ، چشمه آبى خنک براى شستشو و نوشیدن است .
43 - و خانواده اش را به او بخشیدیم ، و همانند آنها را با آنها قرار دادیم ، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذکرى براى صاحبان فکر.
44 - (و بـه او گـفـتـیـم ) بـسته اى از ساقه هاى گندم (یا مانند آن ) را برگیر و به او (همسرت ) بزن و سوگند خود را مشکن ، ما او را شکیبا یافتیم ، چه بنده خوبى که بسیار بازگشت کننده به سوى خدا بود؟
تفسیر:
زندگى پر ماجراى ایوب و مقام صبرش
در آیات گذشته سخن از سلیمان و حشمت او بود که قدرت خداداد را نشان مى داد و این خود نـویـدى بـود بـراى پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مسلمانان مکه که آن روز در فشار سختى قرار داشتند.
در آیـات مـورد بـحـث سـخـن از ایـوب اسـت کـه الگـوى صبر و استقامت مى باشد، تا به مسلمانان آنروز و امروز و فردا درس مقاومت در برابر مشکلات و ناراحتیهاى زندگى دهد، و به پایمردى دعوت کند، و عاقبت محمود این صبر را روشن سازد.
ایوب سومین پیامبرى است که در این سوره گوشه اى از زندگى او مطرح شده ، و پیامبر بزرگ ما موظف گردید سرگذشت او را به یاد آورد، و براى مسلمانان بازگو کند تا از مشکلات طاقتفرسا نهراسند، از لطف و رحمت خدا هرگز ماءیوس نشوند.
نـام یـا سـرگـذشـت ایوب در چندین سوره از قرآن آمده است : در سوره نساء آیه 163، در سوره انعام آیه 84 تنها به ذکر نام او در ردیف پیامبران دیگر اکتفا شده که مقام نبوت او را تـثـبـیـت و تـبـیـیـن مـى کند، بر خلاف تورات کنونى که او را در زمره پیامبران نشمرده بلکه بنده اى متمکن و نیکوکار داراى اموال و فرزندان بسیار مى داند.
در سوره انبیاء آیات 83 و 84 توضیح کوتاهى درباره زندگى او آمده ، و در آیات مورد بـحـث از (سـوره ص ) مـشـروحـتـر از هـر جـاى دیـگـر قـرآن شـرح حال او ضمن چهار آیه بیان شده است .
نخست مى گوید: بنده ما ایوب را بیاد آور هنگامى که پروردگارش را
خـوانـد و عرض کرد: شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده (و اذکر عبدنا ایوب اذ نادى ربه انى مسنى الشیطان بنصب و عذاب ).
(نصب ) (بر وزن عسر) و (نصب ) (بر وزن حسد) هر دو به معنى بلا و شر است .
از ایـن آیـه اولا مـقـام والاى ایوب در پیشگاه خدا به عنوان (عبدنا) (بنده ما) به خوبى اسـتـفـاده مـى شـود، ثانیا اشاره سربسته اى است به گرفتاریهاى شدید و طاقتفرسا و درد و رنج فراوان ایوب .
شـرح ایـن مـاجـرا در قـرآن نـیـامـده ولى در کـتـب مـعـروف حدیث و در تفاسیر ماجرا به این صورت نقل شده است :
کسى از امام صادق سؤ ال کرد: بلائى که دامنگیر ایوب شد براى چه بود؟ (شاید فکر مى کرد کار خلافى از او سر زده بود که خداوند او را مبتلا ساخت ).
امام در پاسخ او جواب مشروحى فرمود که خلاصه اش چنین است :
ایـوب بـه خـاطر کفران نعمت گرفتار آن مصائب عظیم نشد بلکه به عکس به خاطر شکر نـعـمـت بـود، زیرا شیطان به پیشگاه خدا عرضه داشت که اگر ایوب را شاکر مى بینى بـه خاطر نعمت فراوانى است که به او داده اى ، مسلما اگر این نعمتها از او گرفته شود او هرگز بنده شکرگزارى نخواهد بود!
خـداونـد بـراى ایـنـکـه اخـلاص ایـوب را بـر هـمگان روشن سازد، و او را الگوئى براى جهانیان قرار دهد که به هنگام نعمت و رنج هر دو شاکر و صابر باشند به شیطان اجازه داد کـه بـر دنـیـاى او مـسـلط گـردد. شـیـطـان از خـدا خـواسـت اموال سرشار ایوب ، زراعت و گوسفندانش و همچنین فرزندان او از میان بروند، و آفات و بـلاهـا در مـدت کـوتاهى آنها را از میان برد، ولى نه تنها از مقام شکر ایوب کاسته نشد بلکه افزوده گشت !
او از خدا خواست که این بار بر بدن ایوب مسلط گردد، و آنچنان بیمار
شود که از شدت درد و رنجورى به خود بپیچد و اسیر و زندانى بستر گردد.
این نیز از مقام شکر او چیزى نکاست .
ولى جـریـانـى پیش آمد که قلب ایوب را شکست و روح او را سخت جریحه دار ساخت ، و آن ایـنـکه جمعى از راهبان بنى اسرائیل به دیدنش آمدند و گفتند: تو چه گناهى کرده اى که به این عذاب الیم گرفتار شده اى ؟!
ایوب در پاسخ گفت : به پروردگارم سوگند که خلافى در کار نبوده ، همیشه در طاعت الهـى کـوشـا بـوده ام ، و هر لقمه غذائى خوردم یتیم و بینوائى بر سر سفره من حاضر بوده .
درست است که ایوب از این شماتت دوستان بیش از هر مصیبت دیگرى ناراحت شد، ولى باز رشـته صبر را از کف نداد، و آب زلال شکر را به کفران آلوده نساخت ، تنها رو به درگاه خـدا آورد و جـمـله هـاى بـالا را بیان نمود، و چون از عهده امتحانات الهى به خوبى برآمده بـود خـداونـد درهـاى رحـمـتـش را بـار دیـگـر بـه روى این بنده صابر و شکیبا گشود، و نعمتهاى از دست رفته را یکى پس از دیگرى و حتى بیش از آن را به او ارزانى داشت ، تا همگان سرانجام نیک صبر و شکیبائى و شکر را دریابند.
بـعـضـى از مـفسران بزرگ احتمال داده اند که رنج و آزار شیطان نسبت به ایوب از ناحیه وسـوسـه هـاى مـخـتـلف او بـود گـاه مـى گـفـت : بـیـمارى تو طولانى شده ، خدایت تو را فراموش کرده !
گـاه مـى گـفـت : چـه نـعمتهاى عظیمى داشتى ؟ چه سلامت و قدرت و قوتى ؟ همه را از تو گرفت ، باز هم شکر او را بجا مى آورى ؟!
شاید این تفسیر به خاطر آن باشد که تسلط شیطان را بر پیامبرى همچون ایوب و بر جـان و مال و فرزندش بعید دانسته اند، اما با توجه به اینکه این سلطه اولا به فرمان خـدا بـوده ، و ثـانـیـا مـحـدود و مـوقـتـى بوده و ثالثا براى آزمایش این پیامبر بزرگ و ترفیع درجه او صورت گرفته ، مشکلى ایجاد نمى کند.
بـه هـر حـال ، مـى گـویـنـد: نـاراحـتـى و رنـج و بـیـمـارى او هـفـت سال و به روایتى هیجده سال طول کشید و کار بجائى رسید که حتى نزدیکترین یاران و اصحابش او را ترک گفتند، تنها همسرش بود که در وفادارى نسبت به ایوب استقامت به خرج داد.
و این خود شاهدى است بر وفادارى بعضى از همسران !
امـا در مـیـان تـمـام نـاراحتیها و رنجها آنچه بیشتر روح ایوب را آزار مى داد مساءله شماتت دشمنان بود، لذا در حدیثى مى خوانیم : بعد از آنکه ایوب سلامت خود را بازیافت و درهاى رحمت الهى به روى او گشوده شد از او سؤ ال کردند بدترین درد و رنج تو چه بود؟
گفت شماتت دشمنان !.
سرانجام ایوب از بوته داغ این آزمایش الهى سالم به درآمد، و فرمان رحمت خدا از اینجا آغـاز شـد کـه بـه او دسـتور داد پاى خود را بر زمین بکوب ، چشمه آبى مى جوشد که هم خـنـک اسـت بـراى شـسـتـشـوى تـنـت ، و هـم گـواراسـت بـراى نـوشـیدن (ارکض برجلک هذا مغتسل بارد و شراب ).
(ارکـض ) از ماده (رکض ) (بر وزن مکث ) به معنى کوبیدن پا بر زمین ، و گاه به معنى دویدن آمده است ، و در اینجا به معنى اول است .
هـمـان خـداونـدى کـه چـشـمـه زمـزم را در آن بـیـابـان خـشـک و سـوزان از زیر پاشنه پاى اسماعیل شیرخوار بیرون آورد، و همان خداوندى که هر حرکت و
هر سکونى ، هر نعمت و هر موهبتى ، از ناحیه اوست ، این فرمان را نیز در مورد ایوب صادر کـرد، چشمه آب جوشیدن گرفت چشمه اى خنک و گوارا و شفابخش از بیماریهاى (برون ) و (درون ).
بعضى معتقدند این چشمه داراى یکنوع آب معدنى بوده که هم براى نوشیدن گوارا بوده ، و هم اثرات شفابخش از نظر بیماریها داشته ، هر چه بود لطف و رحمت الهى بود، درباره پیامبرى صابر و شکیبا.
(مـغـتـسـل ) بـه مـعـنـى آبـى اسـت کـه بـا آن شستشو مى کنند، و بعضى آن را به معنى مـحـل شـسـتـشـو دانـسـتـه انـد، ولى مـعـنـى اول صـحـیـحـتـر بـه نـظـر مـى رسـد، و به هر حال توصیف آن آب به خنک بودن شاید اشاره اى باشد به تاءثیر مخصوص شستشو با آب سرد براى بهبود و سلامت تن ، همانگونه که در طب امروز نیز ثابت شده است .
و نیز اشاره لطیفى است بر اینکه کمال آب شستشو در آن است که از نظر پاکى و نظافت همچون آب نوشیدنى باشد!
شـاهـد ایـن سـخـن ایـنـکـه در دسـتـورهـاى اسـلامـى نـیـز آمـده ، قبل از آنکه با آبى غسل کنید جرعه اى از آن بنوشید!.
نخستین و مهمترین نعمت الهى که عافیت و بهبودى و سلامت بود به ایوب بازگشت ، نوبت بـازگشت مواهب و نعمتهاى دیگر رسید، و در این زمینه قرآن مى گوید: (ما خانواده اش را به او بخشیدیم ) (و وهبنا له اهله ).
(و همانند آنها را با آنها قرار دادیم ) (و مثلهم معهم ).
(تا رحمتى از سوى ما باشد، و هم تذکرى براى صاحبان فکر و اندیشه ) (رحمة منا و ذکرى لاولى الالباب ).
در ایـنکه چگونه خاندان او به او بازگشتند؟ تفسیرهاى متعددى وجود دارد، مشهور این است که آنها مرده بودند خداوند بار دیگر آنها را به زندگى و حیات بازگرداند.
ولى بـعـضـى گفته اند آنها بر اثر بیمارى ممتد ایوب از گرد او پراکنده شده بودند، هنگامى که ایوب سلامت و نشاط خود را بازیافت بار دیگر گرد او جمع شدند.
ایـن احـتـمـال نیز داده شده است که همه یا عده اى از آنها نیز گرفتار انواع بیماریها شده بـودنـد رحـمـت الهـى شـامـل حـال آنها نیز شد، و همگى سلامت خود را باز یافتند، و همچون پروانگانى گرد شمع وجود پدر جمع گشتند.
افزودن همانند آنها بر آنها اشاره به این است که خداوند کانون خانوادگى او را گرمتر از گذشته ساخت و فرزندان بیشترى به او مرحمت فرمود.
گـر چـه در مـورد امـوال ایـوب در ایـن آیـات سـخـنـى بـه مـیـان نـیـامـده است ، ولى قرائن حال نشان مى دهد که خداوند آنها را به صورت کاملتر نیز به او بازگرداند.
قـابل توجه اینکه ذیل آیه فوق هدف بازگشت مواهب الهى به ایوب را دو چیز مى شمرد: یکى رحمت الهى بر او که جنبه فردى دارد، و در حقیقت پاداش و جائزه اى است که از سوى خـداونـد بـه ایـن بـنـده صـابـر و شـکـیـبـا، و دیـگـر دادن درس عـبـرتى به همه صاحبان عـقل و هوش در تمام طول تاریخ تا در مشکلات و حوادث سخت ، رشته صبر و شکیبائى را از دست ندهند، و همواره به رحمت الهى امیدوار باشند.
تنها مشکلى که براى ایوب مانده بود سوگندى بود که در مورد همسرش خورده بود و آن ایـنکه تخلفى از او دید و در آن حال بیمارى سوگند یاد کرد که هر گاه قدرت پیدا کند یکصد ضربه یا کمتر بر او بزند، اما بعد از بهبودى
مـى خـواست به پاس وفاداریها و خدماتش او را ببخشد، ولى مساءله سوگند و نام خدا در میان بود.
خـداونـد ایـن مـشـکـل را نـیز براى او حل کرد و چنانکه قرآن مى گوید: فرمود بسته اى از سـاقـه هـاى گـندم (یا مانند آن ) را برگیر، و به او بزن و سوگند خود را مشکن ! (و خذ بیدک ضغثا فاضرب به و لا تحنث ).
(ضـغـث ) (بر وزن حرص ) به معنى دسته اى از چوبهاى نازک ساقه گندم و جو و یا رشته هاى خوشه خرما و یا دسته گل و مانند آن است .
در ایـنـکـه تـخـلف هـمسر ایوب که طبق روایتى نامش (لیا) دختر یعقوب بود، چه بوده است ؟ باز در میان مفسران گفتگو است .
از ابـن عـباس مفسر معروف نقل شده که شیطان (یا شیطان صفتى ) به صورت طبیعى بر همسرش ظاهر شد گفت من شوهر تو را معالجه مى کنم تنها به این شرط که وقتى بهبودى یافت به من بگوید تنها عامل بهبودیش من بوده ام ، و هیچ مزد دیگرى نمى خواهم !
هـمـسرش که از ادامه بیمارى شوهر سخت ناراحت بود پذیرفت و این پیشنهاد را به ایوب کرد، ایوب که متوجه دام شیطان بود سخت برآشفت و سوگندى یاد کرد همسرش را تنبیه کند.
بـعـضـى دیـگـر گفته اند ایوب او را دنبال انجام کارى فرستاد، و او دیر کرد، او که از بیمارى رنج مى برد سخت ناراحت شد و چنان سوگندى یاد کرد.
ولى بـه هـر حـال اگـر او از یـک نـظـر مـسـتـحـق چـنین کیفرى بوده ، از نظر وفاداریش در طول خدمت و پرستارى استحقاق چنان عفوى را نیز داشته است .
درست است که زدن یکدسته ساقه گندم یا چوبهاى خوشه خرما مصداق واقعى سوگند او نـبـوده اسـت ، ولى براى حفظ احترام نام خدا و عدم اشاعه قانون شکنى او این کار را انجام داد، و این تنها در موردى است که طرف مستحق عفو باشد
و انـسـان مـى خـواهـد در عـیـن عـفـو، حـفـظ ظاهر قانون را نیز بکند، و گرنه در مواردى که استحقاق عفو نباشد هرگز چنین کارى مجاز نیست .
و بالاخره در آخرین جمله از آیات مورد بحث که در واقع عصاره اى است از آغاز و پایان این داستان مى فرماید: ما او را صابر و شکیبا یافتیم ، چه بنده خوبى بود ایوب که بسیار بازگشت کننده به سوى ما بود (انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب ).
ناگفته پیداست که دعاى او به درگاه خدا، و تقاضاى دفع وسوسه هاى شیطان ، و رنج و مـحـنـت و بـیـمـارى ، مـنـافـات بـا مـقـام صـبـر و شـکـیـبـائى نـدارد، آن هـم بـعـد از هـفـت سـال یـا بـه روایـتـى هـیـجـده سـال بـا درد و بـیـمـارى و فـقـر و نـادارى سـاخـتـن و تحمل کردن و شاکر بودن .
قـابـل توجه اینکه در این جمله ، حضرت ایوب به سه وصف مهم توصیف شده است که در هر کس باشد انسان کاملى است :
1 - مقام عبودیت 2 - صبر و شکیبائى و استقامت 3 - بازگشت پى درپى به سوى خدا.
نکته ها:
1 - درسهاى مهمى از داستان ایوب
با اینکه مجموع سرگذشت این پیامبر شکیبا تنها در چهار آیه این سوره آمده ، اما همین مقدار که قرآن بیان داشته الهام بخش حقایق مهمى است :
الف : آزمـون الهـى آنـقـدر وسـیـع و گـسترده است که حتى انبیاء بزرگ با شدیدترین و سخت ترین آزمایشها آزموده مى شوند، چرا که طبیعت زندگى این
جـهـان بـر ایـن اسـاس گـذارده شـده ، و اصـولا بـدون آزمـایـشهاى سخت استعدادهاى نهفته انسانها شکوفا نمى شود.
ب : (فـرج بـعـد از شـدت ) نـکـتـه دیـگرى است که در این ماجرا نهفته است هنگامى که امـواج حـوادث و بـلا از هـر سـو انسان را در فشار قرار مى دهد، نه تنها نباید ماءیوس و نومید گشت ، بلکه باید آن را نشانه و مقدمه اى بر گشوده شدن درهاى رحمت الهى دانست ، چنانکه امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى فرماید:
عند تناهى الشدة تکون الفرجة ، و عند تضایق حلق البلاء یکون الرخاء: به هنگامى که سـخـتـیها به اوج خود مى رسد فرج نزدیک است ، و هنگامى که حلقه هاى بلا تنگ تر مى شود راحتى و آسودگى فرا مى رسد.
ج : از این ماجرا به خوبى بعضى از فلسفه هاى بلاها و حوادث سخت زندگى روشن مى شود، و به آنها که وجود آفات و بلاها را ماده نقضى بر ضد برهان نظم در بحث توحید مـى شـمرند پاسخ مى دهد، که وجود این حوادث سخت گاه در زندگى انسانها از پیامبران بـزرگ خـدا گـرفـتـه ، تـا افـراد عـادى یـک ضرورت است ، ضرورت امتحان و آزمایش و شکوفا شدن استعدادهاى نهفته ، و بالاخره تکامل وجود انسان .
لذا در بـعـضـى از روایـات اسلامى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است : ان اشد الناس بـلاء الانـبـیـاء ثـم الذى یـلونهم الامثل فالامثل : بیش ‍ از همه مردم پیامبران الهى گرفتار حـوادث سـخت مى شوند، سپس کسانى که پشت سر آنها قرار دارند، به تناسب شخصیت و مقامشان .
و نـیـز از هـمـان امـام بـزرگـوار (عـلیـه السـلام ) نـقـل شده که فرمود: ان فى الجنة منزلة لا یبلغها عبد الا بالابتلاء: در بهشت مقامى هست که هیچکس به آن نمى رسد مگر در پرتو ابتلائات و گرفتاریهائى که پیدا مى کند.
د: ایـن مـاجـرا درس شـکـیـبـائى بـه هـمـه مـؤ مـنـان راسـتـیـن در تـمـام طول زندگى مى دهد، همان صبر و شکیبائى که سرانجامش پیروزى در تمام زمینه هاست ، و نتیجه اش داشتن (مقام محمود) و (منزلت والا) در پیشگاه پروردگار است .
هــ: آزمـونـى کـه بـراى یـک انـسـان پـیـش مـى آیـد در عـیـن حال آزمونى است براى دوستان و اطرافیان او، تا میزان صداقت و دوستى آنها به محک زده شـود کـه تـا چـه حـد وفـادارنـد، ایـوب هـنـگـامـى کـه اموال و ثروت و سلامت خود را از دست داد دوستانش نیز خسته و پراکنده شدند، و دوستان و دشمنان زبان به شماتت و ملامت گشودند، و بهتر از هر زمان خود را نشان دادند، و دیدیم کـه رنـج ایـوب از زبـان آنـهـا بـیـش از هـر رنـج دیـگـر بـود، چـرا کـه طـبـق مـثـل مـعـروف زخـمـهـاى نـیـزه و شـمـشـیـر التـیـام مـى یـابـد، ولى زخـمـى کـه زبـان بـر دل مى زند التیام پذیر نیست !
و: دوستان خدا کسانى نیستند که تنها به هنگام روى آوردن نعمت به یاد او باشند دوستان واقعى کسانى هستند که در (سراء) و (ضراء) در بلا و نعمت در بیمارى و عافیت ، و در فـقـر و غـنـا بـه یـاد او بـاشـند، و دگرگونیهاى زندگى مادى ایمان و افکار آنها را دگرگون نسازد.
امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در آن خطبه غرا و پرشورى که در اوصاف پرهیزگاران براى دوست باصفایش همام بیان کرد، و بیش از یکصد صفت براى متقین برشمرد، یکى از اوصاف مهمشان را این مى شمرد:
نزلت انفسهم منهم فى البلاء کالتى نزلت فى الرخاء: روح آنها به هنگام بلا همانند حالت آسایش و آرامش است (و تحولات زندگى آنها را دگرگون نمى سازد).
ز: ایـن مـاجـرا بـار دیـگر این حقیقت را تاءکید مى کند نه از دست رفتن امکانات مادى و روى آوردن مـصـائب و مـشـکـلات و فـقـر دلیل بر بى لطفى خداوند نسبت به انسان است ، و نه داشتن امکانات مادى دلیل بر دورى از ساحت قرب پروردگار،
بـلکـه انـسـان مـى تواند با داشتن همه این امکانات بنده خاص او باشد مشروط بر اینکه اسیر مال و مقام و فرزند نگردد، و با از دست دادن آن زمام صبر از دست ندهد.
2 - ایوب در قرآن و تورات
چـهـره پـاک ایـن پـیامبر بزرگ را که مظهر صبر و شکیبائى است ، تا آن پایه که صبر ایـوب در مـیـان هـمـه ضرب المثل است ، در قرآن مجید دیدیم ، که چگونه خداوند در آغاز و پـایـان ایـن داسـتـان بـهـتـریـن تـجـلیـل را از او بـه عمل مى آورد.
ولى مـتـاءسـفـانـه سـرگـذشـت ایـن پیامبر بزرگ نیز از دستبرد جاهلان و یا دشمنان دانا مـصـون نمانده ، و خرافاتى بر آن بسته اند که ساحت قدس او از آن پاک و منزه است ، از جـمـله ایـنـکـه ایـوب به هنگام بیمارى بدنش کرم برداشت ، و آنقدر متعفن و بدبو شد که اهل قریه او را از آبادى بیرون کردند!
بـدون شـک چـنـیـن روایـتـى مـجـعـول است هر چند در لابلاى کتب حدیث ذکر شده باشد، زیرا رسـالت پـیـامـبـران ایـجـاب مـى کـنـد کـه مـردم در هـر زمـان بـتـوانـنـد بـا مـیـل و رغـبـت بـا آنـهـا تماس گیرند، و آنچه موجب تنفر و بیزارى مردم و فاصله گرفتن افـراد از آنـها مى شود خواه بیماریهاى تنفرآمیز باشد، و یا عیوب جسمانى ، و یا خشونت اخلاقى در آنها نخواهد بود، چرا که با فلسفه رسالت آنها تضاد دارد.
قـرآن مـجـید در مورد پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى گوید: فبما رحمة من الله لنـت لهـم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک : در پرتو رحمت الهى براى آنـهـا نـرم و مـهـربـان شـدى که اگر خشن و سنگدل بودى از گرد تو پراکنده مى شدند (آل عمران - 159).
این آیه دلیل بر آن است که پیامبر نباید چنان باشد که از اطرافش پراکنده شوند.
ولى در تـورات کـتـاب مـفـصـلى دربـاره ایـوب دیـده مـى شـود کـه قـبـل از (مـزامـیـر داود) قـرار دارد، ایـن کـتـاب مـشـتـمـل بـر 42 فـصـل اسـت ، و در هـر فـصـل بـحـثـهـاى مـشـروحـى وجـود دارد، در بـعـضـى از ایـن فـصـول مـطـالب زنـنـده اى بـه چـشـم مـى خـورد، از جـمـله ایـنـکـه در فصل سوم مى گوید: ایوب زبان به شکایت باز کرد و شکوه بسیار نمود، در حالى که قرآن او را به مقام صبر و شکیبائى ستوده است .
3 - توصیف پیامبران بزرگ به اواب
در هـمـیـن سوره (ص ) سه نفر از پیامبران بزرگ به عنوان اواب توصیف شده اند: داود و سـلیـمـان و ایـوب ، و در سـوره ق آیـه 32 ایـن وصـف براى همه بهشتیان ذکر شده است ، (هذا ما توعدون لکل اواب حفیظ).
ایـن تـعبیرات نشان مى دهد که مقام اوابین مقام والا و ارجمندى است ، و هنگامى که به منابع لغـت مـراجـعـه مـى کـنـیـم مـى بـیـنـیـم اواب از مـاده (اوب ) (بـر وزن قول ) به معنى رجوع و بازگشت است .
ایـن رجوع و بازگشت - مخصوصا با توجه به صیغه اواب که صیغه مبالغه است دلالت بر تکرار و کثرت دارد - اشاره به این است که اوابین در برابر عواملى که آنها را از خدا دور مـى سـازد اعـم از زرق و بـرق جـهـان مـاده ، یـا وسـوسه هاى نفس و شیاطین ؛، حساسیت بـسـیـار دارنـد، اگـر لحـظـه اى دور شـونـد بـلافاصله متذکر شده به سوى او باز مى گردند، و اگر لحظه اى غافل گردند به یاد او مى افتند و جبران مى کنند.
ایـن بـازگـشـت مى تواند به معنى بازگشت به اوامر و نواهى الهى باشد یعنى مرجع و تکیه گاه آنها همه جا فرمانهاى اوست ، و از همه جا به سوى او باز مى گردند.
از آیـه یا جبال اوبى معه و الطیر سوره سبا آیه - 10) که درباره داود است معنى دیگرى نیز براى اواب استفاده مى شود و آن همصدا شدن و هم آواز گردیدن است ، زیرا مى گوید اى کـوهـهـا و اى پـرنـدگـان ! بـا داود هـمصدا شوید، بنابراین (اواب ) کسى است که همصدا و هماهنگ با قوانین آفرینش ، اوامر الهى و حمد و تسبیح عمومى موجودات جهان باشد و اتفاقا یکى از معانى ایوب نیز اواب است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت