تفسیرنمونه سوره ص (قسمت1)

سوره ص


مقدمه
این سوره در مکه نازل شده و داراى 88 آیه است
محتواى سوره (ص )
ایـن سـوره در حـقـیـقـت مـکملى براى سوره صافات است ، و استخوان بندى مطالبش شباهت زیـادى بـا اسـتـخـوان بـنـدى سـوره صافات دارد، و از این نظر که سوره مکى است تمام ویژگیهاى این سوره ها را در زمینه بحث از مبدء و معاد و رسالت پیامبر اسلام (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در بـر دارد، و آنـرا بـا مـطـالب حـسـاس دیگرى آمیخته ، و در مجموع معجونى شفابخش براى همه جویندگان راه حق فراهم ساخته است .
محتواى این سوره را در پنج بخش مى توان خلاصه کرد:
بـخـش اول از مـسـاءله تـوحـیـد و مبارزه با شرک و مساءله نبوت پیامبر اسلام (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و سـرسـخـتـى و لجـاجـت دشمنان مشرک در برابر این دو امر سخن مى گوید.
بخش دوم گوشه هائى از تاریخ نه نفر از پیامبران خدا را منعکس ساخته ، و بالخصوص از داود و سلیمان و ایوب بحث بیشترى دارد، مشکلات آنها را در زندگى و دعوت به سوى خـدا مـنـعـکـس مـى سازد تا درسى باشد آموزنده براى مؤ منان نخستین که در آن موقع تحت فشار شدیدى قرار داشتند.
بـخـش سـوم سـخـن از سـرنـوشـت کـفـار طـاغـى و یـاغـى در قـیـامـت و تـخـاصـم و جـنـگ و جـدال آنـهـا در دوزخ مـى گـوید، و به مشرکان و افراد بى ایمان نشان مى دهد که پایان کار آنها به کجا خواهد رسید.
چـهارمین بخش سخن از آفرینش انسان و مقام والاى او و سجده کردن فرشتگان براى آدم مى گـویـد، و نـشان مى دهد که فاصله قوس ‍ صعودى و نزولى انسان تا چه حد عظیم است ، تـا ایـن کـوردلان بـیخبر به ارزش وجودى خویش پى برند، و در برنامه هاى انحرافى خود تجدید نظر کنند و از زمره شیاطین بدر آیند.
پنجمین و آخرین بخش تهدیدى است براى همه دشمنان لجوج ، و تسلى خاطرى است براى پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و بـیـان ایـن واقعیت که او در دعوت خود هیچگونه اجر و مزدى از کسى نمى طلبد، و هیچ درد و رنجى براى کسى نمى خواهد.
فضیلت تلاوت این سوره
در فضیلت این سوره که به خاطر آغازش به نام سوره (ص ) نامیده شده ، در روایتى از پـیـامـبـر گـرامـى اسـلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : من قرء سورة ص اعـطـى مـن الاجـر بـوزن کـل جـبـل سـخـره الله لداود حـسنات و عصمه الله ان یصر على ذنب صغیرا او کبیرا:
کـسـى کـه سـوره (ص ) را بخواند به اندازه هر کوهى که خدا مسخر داود فرموده بود حسنه به او مى دهد، و از آلوده شدن و اصرار بر گناه صغیر و کبیر حفظ مى کند.
و در حـدیـث دیـگـرى از امـام بـاقـر (عـلیـه السلام ) چنین آمده : من قرء سورة ص فى لیلة الجـمـعـة اعـطـى مـن خـیـر الدنـیـا و الاخـرة مـا لم یـعـط احـد مـن النـاس الا نـبـى مرسل او ملک مقرب ، و ادخله الله الجنة و کل من احب من اهلبیته حتى خادمه الذى یخدمه :
کـسـى کـه سـوره (ص ) را در شـب جـمـعـه بـخواند از خیر دنیا و آخرت آنقدر (از سوى خـداونـد) بـه او بـخـشـیـده مـى شـود کـه بـه هـیـچـکـس داده نـشـده ، جـز پـیـامـبـران مـرسـل ، و فـرشـتـگـان مقرب ، و خدا او و تمام کسانى را که از خانواده اش مورد علاقه او هستند وارد بهشت مى کند، حتى خدمتگذارى که به او خدمت مى کرده .
هـر گـاه مـحـتـواى ایـن سـوره را در کـنـار این پاداشها بچینیم ، پیوند و ارتباط این اجر و پاداشها با آن تعلیمات روشن مى شود، و بار دیگر تاکیدى است بر این حقیقت که منظور تـلاوت خشک و بى روح نیست ، بلکه تلاوتى است اندیشه برانگیز، و تصمیم آفرین ، اندیشه و تصمیمى که انگیزه عمل گردد، و محتواى سوره را در زندگى انسان پیاده کند.
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


ص و القرءان ذى الذکر (1)
بل الذین کفروا فى عزة و شقاق (2)
کم أ هلکنا من قبلهم من قرن فنادوا ولات حین مناص (3)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - ص ، سوگند به قرآنى که متضمن ذکر است (که این کتاب اعجاز الهى است ).
2 - ولى کافران گرفتار غرور و اختلافند.
3 - چـه بـسـیـار اقـوامـى را کـه پـیـش از آنـهـا هـلاک کـردیـم و بـه هـنـگـام نزول عذاب فریاد مى زدند، ولى وقت نجات گذشته بود!
شان نزول :
در کتب تفسیر و حدیث شان نزولهاى مشابهى براى آیات آغاز این سوره وارد شده است که بـه یـکـى از آنـهـا کـه مشروحتر و جامعتر است در اینجا اشاره مى کنیم و آن حدیثى است که مرحوم کلینى از امام باقر (علیه السلام ) نقل مى کند:
ابـوجـهـل و جـمـاعتى از قریش نزد ابوطالب عموى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمدند و گفتند: فرزند برادرت ما را آزار داده ، و خدایان ما را نیز ناراحت ساخته
است ! او را بخوان و به او دستور ده دست از خدایان ما بردارد تا ما هم ناسزا به خداى او نگوئیم !
ابوطالب کسى را خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرستاد، هنگامى که پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) وارد خانه شد و به اطراف اطاق نگاه کرد دید کسى جز مـشـرکـان در کنار ابوطالب نیست ، گفت : السلام على من اتبع الهدى سلام بر کسانى که پیرو هدایتند!
سپس نشست ، ابوطالب سخنان آنها را براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شرح داد.
پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در جـواب فـرمـود: او هـل لهم فى کلمة خیر لهم یسودون بها العرب و یطاون اعناقهم : آیا آنها حاضرند جمله اى را با من موافقت کنند و در سایه آن بر تمام عرب پیشى گیرند و حکومت کنند؟!
ابـوجـهـل (کـه از این سخن به وجد آمده بود و انتظار داشت کلید حکومت بر عرب را از دست پیامبر بگیرد) گفت : بله موافقیم ، منظورت کدام جمله است ؟
پـیـغـمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: تقولون لا اله الا الله ! بگوئید معبودى جـز الله نـیـسـت ! (و ایـن بـتـهـا را کـه مـایـه بـدبختى و ننگ و عقب افتادگى شماست دور بریزید).
هنگامى که حضار این جمله را شنیدند آنچنان وحشت کردند که انگشتها در گوش گذاردند و با سرعت خارج شدند، و مى گفتند، چنین چیزى را تاکنون نشنیده ایم ، این یک دروغ است .
اینجا بود که آیات آغاز سوره (ص ) نازل شد.
تفسیر:
وقت نجات شما گذشته است
بـاز در نـخـسـتـیـن آیـه این سوره به یکى از حروف مقطعه (ص ) برخورد مى کنیم و همان گـفـتگوهاى پیشین در تفسیر این حروف مقطعه مطرح مى شود که آیا اینها اشاره به عظمت قـرآن مـجـیـد اسـت کـه از مـواد سـاده اى هـمـچـون حـروف الفـبـا تشکیل شده با محتوائى که جهان انسانیت را دگرگون مى سازد؟ و این قدرت نمائى عجیب خدا است که از آن مواد ساده چنین ترکیب شگرفى به وجود آورده .
یـا اشـاره بـه اسرار و رموزى است که میان خداوند و پیامبرش بوده و پیامى است از آشنا به سوى آشنا.
و یا تفسیرهاى دیگر.
جـمـعـى از مفسران در اینجا مخصوصا روى علامت اختصارى بودن (ص ) نسبت به اسماء الله یا غیر آن تکیه کرده اند، چرا که بسیارى از اسماء الله با ص شروع مى شود مانند صـادق و صمد و صانع و یا اشاره به جمله صدق الله است که در یک حرف خلاصه شده است .
شـرح بـیـشـتـر پـیـرامـون تـفـسـیـر مـقـطـعـه را در آغـاز سـوره هـاى بـقـره ، آل عمران و اعراف (در جلد اول و دوم و ششم ) مطالعه فرمائید.
سـپـس مـى فـرمـایـد: سـوگـند به قرآنى که داراى ذکر است که تو بر حقى و این کتاب اعجاز الهى است (و القرآن ذى الذکر).
قـرآن هـم خـودش ذکـر اسـت و هـم داراى ذکر ذکر به معنى یادآورى و زدودن زنگار غفلت از صفحه دل ، یاد خدا، یاد نعمتهاى او یاد دادگاه بزرگ رستاخیز، و یاد هدف خلقت انسان .
آرى عـامـل مـهـم بـدبـخـتـى انـسـانـهـا فـرامـوشـى و غـفـلت اسـت ، و قـرآن مـجـیـد آنـرا زائل مى کند.
قرآن درباره منافقان مى گوید: نسوا الله فنسیهم : آنها خدا را فراموش کردند و خدا نیز آنها را فراموش نمود (و رحمتش را از آنها قطع کرد) (توبه - 67).
و در هـمـیـن سـوره (ص ) آیـه 26 دربـاره گـمـراهـان مـى خـوانـیـم : ان الذیـن یـضـلون عـن سـبـیـل الله لهـم عـذاب شدید بما نسوا یوم الحساب : کسانى که از راه خداوند گمراه مى شوند عذاب شدیدى به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند.
آرى بـلاى بزرگ گمراهان و گنهکاران همان فراموشى است ، تا آنجا که حتى خویشتن و ارزشهاى وجودى خویش را فراموش ‍ مى کنند، چنانکه قرآن مى گوید: و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون : مانند کسانى نباشید که خدا را فراموش کردند، خداوند خودشان نیز از یادشان برد، آنها فاسقانند! (حشر - 19).
و قـرآن وسـیـله اى بـراى شـکـافـتـن این پرده هاى نسیان ، و نورى براى برطرف ساختن ظلمات غفلت و فراموشکارى است ، آیاتش انسان را به یاد خدا و معاد مى اندازد و جمله هایش انسان را به ارزشهاى وجودى خویش آشنا مى سازد.
در آیـه بـعـد مـى گـویـد: اگـر مـى بـیـنـى آنـهـا در بـرابـر ایـن آیات روشنگر و قرآن بـیـدارکـنـنده تسلیم نمى شوند نه به خاطر این است که پرده اى بر این کلام حق افتاده بـلکـه کـافـران گـرفـتـار تـکـبـر و غـرورى هـسـتـنـد کـه آنـهـا را از قـبـول حق باز داشته ، و عداوت و عصیانى که آنها را از پذیرش دعوت تو مانع مى شود (بل الذین کفروا فى عزة و شقاق ).
عـزة بـه گـفـته راغب در مفردات حالتى است که مانع مغلوب شدن انسان مى گردد (حالت شـکـسـت نـاپـذیـرى ) و در اصـل از عـزاز بـه مـعنى سر زمین صلب و محکم و نفوذناپذیر گرفته شده است ... و آن بر دو گونه است گاه عزت ممدوح و شایسته است ، چنانکه ذات پـاک خـدا را بـه عـزیـز تـوصـیـف مـى کـنـیـم ، و گـاه عـزت مـذموم و آن نفوذناپذیرى در مقابل حق و تکبر از پذیرش واقعیات مى باشد، و این عزت در حقیقت ذلت است !
شقاق از ماده شق در اصل به معنى شکاف است ، سپس به معنى اختلاف نیز به کار رفته ، زیرا اختلاف سبب مى شود که هر گروهى در شقى قرار گیرد.
قرآن در اینجا مساءله نفوذناپذیرى و کبر و غرور و پیمودن راه جدائى و شکاف و تفرقه را عـامـل بدبختى کفار شمرده ، آرى اینها صفات زشت و شومى است که روى چشم و گوش انسان پرده مى افکند، و حس تشخیص را از انسان مى گیرد، و چه دردناک است که چشم باز باشد و گوش باز اما آدمى کور باشد و کر؟
در آیـه 206 سـوره بـقـره مى خوانیم : و اذا قیل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد: هنگامى که به او (منافق ) گفته مى شود از خدا بترس لجاجت و تعصب و غرور او را مى گیرد و به گناه مى کشاند، آتش دوزخ براى او کافى است و چه جایگاه بدى ؟
سـپـس بـراى بـیـدار سـاختن این مغروران غافل دست آنها را گرفته ، به گذشته تاریخ بـشـر مـى بـرد، و سـرنوشت اقوام مغرور و متکبر و لجوج را به آنها نشان مى دهد، شاید عـبـرت گـیـرنـد، مـى گـویـد: چـه بـسـیـار اقـوامـى کـه قبل از آنها بودند و ما آنها را (به خاطر تکذیب پیامبران و انکار آیات الهى و ظلم و گناه ) هلاک کردیم (و کم اهلکنا من قبلهم من قرن ).
و بـه هـنـگام نزول عذاب فریاد استغاثه آنها بلند شد، اما چه سود که دیر شده بود، و زمان نجات سپرى شده بود (فنادوا و لات حین مناص ).
آن روز کـه پـیـامـبـران الهـى و اولیـاى حـق آنـهـا را اندرز دادند و از عاقبت شوم اعمالشان برحذر داشتند نه تنها گوش شنوا نداشتند بلکه به استهزاء و سخریه و آزار مؤ منان و حـتـى قـتـل آنـهـا پـرداخـتند، و فرصتها از دست رفت و پلهاى پشت سر ویران گشت ، و در حالى عذاب استیصال براى نابودى آنها نازل شد که درهاى توبه و بازگشت همه بسته شده بود و فریادهاى استغاثه آنها به جائى نرسید!
واژه لات بـراى نـفـى اسـت و در اصـل لاء نافیه بوده ، و تاء تانیث براى تاءکید بر آن افزوده شده است .
(مـنـاص ) از مـاده (نـوص ) بـه مـعـنـى پناهگاه و فریادرس است ، مى گویند عرب هـنـگامى که حادثه سخت و وحشتناکى رخ مى داده مخصوصا در جنگها این کلمه را تکرار مى کـرد و مـى گـفـت (مناص ، مناص ) یعنى پناهگاه کجا است ، پناهگاه کجاست ؟ و چون این مفهوم با فرار مقارن است گاهى به معنى محل فرار نیز آمده است .
بـه هـر حـال ایـن غـافلان مغرور تا فرصت در دست داشتند که به آغوش پر مهر لطف خدا پناه برند از آن استفاده نکردند، و به هنگامى که فرصتها از دست رفت
و عذاب استیصال نازل شد این فریادهاى استغاثه و تلاش براى پیدا کردن راه فرار و پناهگاه به جائى نمى رسد.
ایـن سـنـت پـروردگار در همه اقوام پیشین بوده ، و در آینده نیز ادامه خواهد داشت ، چرا که براى سنت او تغییر و تبدیلى نیست .
افـسـوس که بسیارى از مردم حاضر نیستند از تجارب دیگران استفاده کنند باید خودشان بـار دیـگـر تـجـربـه هـاى تـلخ را بـیـازمـایـنـد، تـجـربـه هـائى کـه گـاه در طـول عـمـر انـسـان تـنـها یک بار رخ مى دهد و نوبت به بار دوم نمى رسد، و باصطلاح اول و آخر آن یکى است .
آیه و ترجمه


و عجبوا أ ن جاءهم منذر منهم و قال الکافرون هذا ساحر کذاب (4)
اجعل الالهة إ لها واحدا إ ن هذا لشى ء عجاب (5)
و انطلق الملا منهم أ ن امشوا و اصبروا على ءالهتکم إ ن هذا لشى ء یراد (6)
ما سمعنا بهذا فى الملة الاخرة إ ن هذا إ لا اختلاق (7)


ترجمه :

4 - آنـهـا تـعـجـب کـردنـد که چرا پیامبر انذار کننده اى از میان آنها برخاسته ، و کافران گفتند: این ساحر دروغگوئى است !
5 - آیا او بجاى اینهمه خدایان خداى واحدى قرار داده ؟ این راستى چیز عجیبى است ؟!
6 - سـرکـردگـان آنـهـا بـیرون آمدند و گفتند بروید و خدایانتان را محکم بچسبید که مى خواهند ما را به سوى بدبختى بکشانند!
7 - ما هرگز چنین چیزى از پدران خود نشنیده ایم ، این فقط یک دروغ است !
شان نزول :
دربـاره ایـن آیـات شـان نـزولى شـبـیـه آنـچـه در آیـات قبل بیان شد نقل کرده اند و بعید نیست شان نزول واحدى باشد که براى مجموع این آیات است .
ولى از آنـجـا که این شان نزول مطالب تازه اى دارد ما آن را از تفسیر (على بن ابراهیم ) در اینجا مى آوریم ، و آن این است که :
هـنگامى که رسول خدا دعوتش را آشکار کرد سران قریش نزد ابوطالب آمدند و گفتند اى ابـوطـالب فـرزنـد بـرادرت مـا را سبک مغز مى خواند، و به خدایان ما ناسزا مى گوید، جوانان ما را فاسد نموده ، و در جمعیت ما تفرقه افکنده است اگر این کارها به خاطر کمبود مـالى اسـت مـا آنقدر مال براى او جمع آورى مى کنیم که ثروتمندترین مرد قریش شود، و حتى حاضریم او را به ریاست برگزینیم .
ابـوطالب این پیام را به رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کرد: پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) فـرمـود: لو وضـعـوا الشـمس ‍ فى یمینى و القمر فى یسارى ما اردته ، و لکن کلمة یعطونى یملکون بها العرب و تدین بها العجم و یکونون ملوکا فى الجنة !:
اگـر آنـهـا خـورشـیـد را در دسـت راسـت مـن و مـاه را در دسـت چـپ مـن بـگـذارنـد مـن بـه آن تـمـایـل ندارم ، ولى (به جاى این همه وعده ها) یک جمله ، با من موافقت نمایند تا در سایه آن بـر عـرب حـکومت کنند، و غیر عرب نیز به آئین آنها درآیند، و آنها سلاطین بهشت خواهند بود!.
ابـوطـالب ایـن پیام را به آنها رسانید، آنها گفتند: حاضریم به جاى یک جمله ده جمله را بپذیریم (کدام جمله منظور تو است ؟).
پـیـامـبـر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنها فرمود: تشهدون الا لا اله الا الله و انى رسـول الله : گـواهـى دهـیـد کـه مـعـبـودى جـز الله نـیـسـت و مـن رسول خدا هستم .
آنـهـا (از ایـن سـخن سخت وحشت کردند و) گفتند: ما 360 خدا را رها کنیم تنها به سراغ یک خدا برویم ؟ چه چیز عجیبى ؟! (آنهم خدائى که هرگز دیده نمى شود!).
در ایـنـجـا آیـات زیـر نـازل شـد (بـل عـجـبـوا ان جـائهـم مـنـذر مـنـهـم و قال الکافرون هذا ساحر کذاب ... ان هذا الا اختلاق ).
هـمـیـن مـعـنـى در تـفـسـیـر مـجـمـع البـیـان بـا تـفـاوت مـخـتـصـرى نـقل شده و در آخر آن آمده است : پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در حالى که اشک از چـشـمـانش جارى بود فرمود اى عمو! اگر اینها خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چـپـم قرار دهند تا دست از این سخن بردارم هرگز چنین نخواهم کرد، مگر اینکه این سخن را در جـامـعـه نـفـوذ دهـم ، و یـا در راه آن کـشته شوم ، هنگامى که ابوطالب این سخن را شنید عـرض کـرد بـه دنـبال برنامه خود باش به خدا سوگند که من هرگز دست از یارى تو بر نخواهم داشت .
تفسیر:
آیا بجاى اینهمه خدا، یک خدا را بپذیریم ؟!
افـراد مـغـرور و خـودخـواه هـم نـفوذ ناپذیرند و هم مطلق گرا چیزى را جز آنچه با افکار مـحـدود و نـاقـصـشان درک کرده اند به رسمیت نمى شناسند، و معیار سنجش همه ارزشها را همان قرار مى دهند.
لذا هـنـگـامـى کـه پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پرچم توحید را در مکه برافراشت و بر ضد بتهاى کوچک و بزرگ که عدد آنها بالغ بر 360 بت مى شد قیام کـرد گـاه تـعـجـب مـى کـردند که چرا پیامبر انذارکننده اى از میان آنها برخاسته است ؟ (و عجبوا ان جاءهم منذر منهم ).
تعجب آنها از این بود که محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یک نفر از خود آنها است .
چرا فرشته اى از آسمان نازل نـشده ؟ آنها این نقطه بزرگ قوت را نقطه ضعف مى پنداشتند کسى که از میان توده مردم برخاسته بود، از نیازها و دردهاى
آنها با خبر بود، و با مشکلات و مسائل زندگى آنان آشنائى داشت مى توانست در همه چیز الگو و اسوه باشد، آنها این امتیاز بزرگ را به عنوان یک نقطه تاریک در دعوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تلقى مى کردند و از آن تعجب داشتند.
گـاه از ایـن مـرحـله نـیـز فـراتـر رفـتند و کافران گفتند این ساحر دروغگوئى است ! (و قال الکافرون هذا ساحر کذاب ).
بـارها گفته ایم که نسبت دادن سحر به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به خاطر مـشـاهده معجزات غیر قابل انکار و نفوذ خارق العاده او در افکار بود، و نسبت دادن کذب به او بـه خـاطـر ایـن بـود کـه بـر خلاف سنتهاى خرافى و افکار منحطى که جزء مسلمات آن مـحـیـط مـحـسـوب مى شد قیام کرد و بر ضد آن سخن مى گفت و دعوى رسالت از سوى خدا داشت .
هـنـگـامـى کـه پـیامبر دعوت توحیدى خود را آشکار نمود نگاه به یکدیگر مى کردند و مى گـفـتند بیائید چیزهاى ناشنیده بشنوید آیا او بجاى اینهمه خدایان یک خدا قرار داده ؟ این راستى چیز عجیبى است ! (اجعل الالهة الها واحدا ان هذا لشى ء عجاب ).
آرى گـاه غـرور و خـودخواهى و مطلق نگرى و فساد محیط آنچنان بینش و قضاوت انسان را تـغـیـیر مى دهد که از واقعیتهاى روشن تعجب مى کند در حالى که به خرافات و پندارهاى واهى سخت پاى بند است .
واژه (عجاب ) مانند (طوال ) (بر وزن تراب ) معنى مبالغه را مى رساند، و به امور بسیار عجیب گفته مى شود.
این سبک مغزان فکر مى کردند هر قدر تعداد معبودهاى آنها بیشتر شود
قـدرت و اعـتـبـار نـفـوذ آنـهـا بـیـشـتـر خـواهـد بـود، و بـه هـمـیـن دلیل خداى یکتا چیز کمى به نظر آنها مى رسید، در حالى که مى دانیم اشیاء متعدد از نظر فـلسـفـى هـمـیـشـه مـحـدودنـد، و وجـود نـامـحـدود یـکـى بـیـشـتـر نـیـسـت ، بـه هـمـیـن دلیل تمام مطالعات در خداشناسى به خط توحید منتهى مى شود.
سـرکـردگـان آنـهـا هـنـگامى که از مراجعه به ابوطالب و میانجیگرى او ماءیوس و ناامید شدند از نزد او بیرون آمدند، و گفتند: بروید و خدایانتان را محکم بچسبید، و ایستادگى و اسـتـقامت به خرج دهید که هدف محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) این است که جامعه ما را به فساد و تباهى کشد و نعمتهاى خدا را به خاطر پشت کردن به بتها از ما قطع کند و خـود بر ما ریاست نماید! (و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على الهتکم ان هذا لشى ء یراد).
(انـطـلق ) از مـاده (انـطلاق ) به معنى بیرون رفتن با سرعت و توام با رها ساختن کار قبلى است ، و در اینجا اشاره به رها ساختن مجلس ابوطالب با قهر و خشم است .
مـلا اشاره به اشراف و سرشناسان قریش است که به سراغ ابوطالب آمدند که بعد از بـیـرون آمـدن از آن مـجـلس بـه یـکـدیـگـر و یـا بـه پـیـروان خـود مى گفتند دست از بتها برندارید و معبودهایتان را محکم بچسبید.
جـمـله (لشى ء یراد) مفهومش این است که این مساءله چیزى است خواسته شده و چون جمله سربسته اى است مفسران تفسیرهاى بسیارى براى آن ذکر کرده اند، از جمله :
بـعـضـى گـفـتـه انـد: اشاره به دعوت پیامبر گرامى اسلام است و منظور این است که این دعـوت تـوطـئه اى اسـت کـه هـدفـش مائیم ، ظاهرى دارد دعوت به سوى الله و باطنى که حکومت کردن بر ما و سیادت و ریاست بر عرب است ، و اینها همه بهانه اى
اسـت بـراى ایـن مـطـلب ، شـمـا مـردم بـرویـد و مـحـکـم بـر آئیـن خـود بـایـسـتـیـد، و تحلیل درباره این توطئه را به ما سران قوم واگذارید!.
ایـن چـیزى است که سردمداران باطل همیشه براى خاموش کردن صداى رهروان راه حق مطرح مـى کـردنـد، آن را تـوطـئه مـى نـامـیـدنـد، توطئه اى که باید سیاستمداران آنرا به دقت تحلیل کرده ، و براى مبارزه با آن برنامه تنظیم کنند، و اما توده مردم باید بى اعتنا از کنار آن بگذرند، و به آنچه در دست دارند سخت بچسبند!
نظیر این سخن در داستان نوح نیز آمده است که اشراف و سرجنبانها به توده مردم گفتند: مـا هـذا لا بـشـر مـثـلکـم یـریـد ان یـتـفـضـل عـلیـکـم : ایـن مـرد فـقـط انـسـانـى مثل شما است که مى خواهد بر شما تقدم جوید (مؤ منون - 24).
بـعضى دیگر در تفسیر این جمله گفته اند: منظور این است شما بت پرستان محکم در مورد خدایانتان استقامت کنید، این همان چیزى است که از شما خواسته شده است .
بعضى نیز گفته اند: منظور این است محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هدفش مائیم ، او مـى خـواهد جامعه ما را به فساد بکشد و ما به خدایانمان پشت کنیم ، در نتیجه نعمتها از ما قطع شود، و عذاب بر ما نازل گردد!
بعضى نیز احتمال داده اند: منظور این است که محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از کار خـود دسـت بـردار نـیـسـت ، تـصـمـیـمى است گرفته شده ، و اراده اى است تخلف ناپذیر، بنابراین مذاکره کردن با او بیهوده است بروید و عقائدتان را محکم نگهدارید.
و بـالاخره احتمال داده شده که منظور آنها این بوده که این مصیبتى است براى ما پیش آمده ، و به هر حال باید بسازیم و بسوزیم و آئین خود را محکم نگهداریم .
البـتـه بـا تـوجـه بـه کـلى بـودن مـفهوم این جمله غالب این تفسیرها ممکن است در آن جمع باشد هر چند معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد.
بـه هـر حـال سـران بـت پـرسـتـان مـى خـواسـتـنـد بـا ایـن سـخـن ، روحـیـه مـتـزلزل پـیـروان خـود را تـقـویـت کـنـند، و از سقوط هر چه بیشتر اعتقاداتشان جلوگیرى بعمل آورند اما چه تلاش بیهوده اى ؟!.
سپس براى اغفال مردم و یا قانع ساختن خویش گفتند: ما هرگز چنین چیزى را از پدران خود نـشـنـیـده ایـم ، ایـن فـقـط یـک دروغ و کذب است ! (ما سمعنا بهذا فى الملة الاخرة ان هذا الا اختلاق ).
اگـر ادعـاى توحید و نفى بتها واقعیتى داشت باید پدران ما با آن عظمت و شخصیت ! آن را درک کرده باشند، و ما از آنها شنیده باشیم ، اما این یک گفتار دروغین و بى سابقه است !
تـعـبیر به (الملة الاخرة ) ممکن است اشاره به جمعیت پدرانشان باشد که نسبت به آنها آخـریـن مـلت بـودنـد چـنـانـکـه در بـالا گـفـتـیـم ، و مـمـکـن اسـت اشـاره بـه (اهـل کـتـاب ) مـخـصـوصـا (نـصـارى ) بـاشـد کـه آخـریـن دیـن و مـلت قـبـل از ظهور پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) محسوب مى شدند، یعنى در کتب نـصـارا نـیـز از سـخـنـان مـحـمـد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اثرى نیست ، چرا که آنها قـائل بـه تـثلیث (خدایان سه گانه ) هستند، توحید محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مطلب نوظهورى است !
ولى چنانکه لحن قرآن در آیات مختلف دیگر نشان مى دهد عرب جاهلى تکیه بر کتب یهود و نـصـارى نـداشـت ، تـمام تکیه گاهش سنت و آئین نیاکان و پدران بود، و همین شاهد خوبى براى تفسیر اول است .
(اخـتـلاق ) از ماده خلق در اصل به معنى ابداء چیزى بدون سابقه است ، سپس این کلمه به دروغ نیز اطلاق شده ، چرا که دروغگو در بسیارى از مواقع مطالب بى سابقه اى را مطرح مى کند، بنابراین منظور از اختلاق در آیه مورد بحث این است که ادعاى توحید ادعاى نوظهور و بى سابقه اى است
کـه مـحمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آنرا مطرح کرده و در میان ما و پیشینیانمان کاملا ناشناخته بوده است ، و این خود دلیل بر بطلان آن است !
نکته :
وحشت از نوآورى !
تـرس از مـسـائل تـازه و نـوظـهـور در طـول تـاریـخ یـکـى از علل اصرار اقوام گمراه بر انحرافات خود و عدم تسلیم در برابر دعوت پیامبران الهى بـوده است ، آنها از هر چیز تازه اى وحشت داشتند، و به همین جهت به آئین انبیا با بدبینى فـوق العـاده مـى نگریستند هنوز آثار این تفکر جاهلى در اقوام زیادى وجود دارد، در حالى کـه نـه دعـوت پـیـامـبـران بـه سـوى توحید مطلب تازه اى بود، و نه اگر چیز تازه اى باشد دلیل بر بطلان آن مى شود، باید تابع منطق بود، و تسلیم حق ، هر جا که باشد و از هر که باشد.
عـجـب ایـنـکه وحشت از نوآورى گاه مع الاسف دامن بعضى از دانشمندان را نیز مى گیرد و در برابر نظرات علمى تازه علم مخالفت برمى دارند، و (ان هذا الا اختلاق ) مى گویند!
مـخـصـوصـا در تـاریـخ اربـاب کـلیـسـا ایـن مـسـاءله بـسـیـار دیـده مـى شـود کـه آنها در مـقـابـل اکـتـشـافـات عـلمـى عـلمـاى عـلوم طـبـیـعـى بـه پـا مـى خـاسـتـنـد، و امثال گالیله را به خاطر کشف حرکت زمین به دور خورشید و به دور خود آماج سخت ترین حملات قرار مى دادند، و مى گفتند: این سخنان بدعت است و دروغ بى سابقه !
عـجـب ایـنـکـه بـعـضى از بزرگان هنگامى که به ابتکارات علمى تازه دست مى یافتند از ترس اینکه مبادا به خاطر نوآورى مورد هجوم حملات کسانى که به خاطر حجاب معاصرت آنها را بباد انتقاد مى گرفتند در امان باشند، دست و پا مى کردند تا چند نفرى را از قدما و پیشینیان هماهنگ با نظرات تازه خود را
پیدا کنند! و از این راه نظر خود را یک عقیده کهنه و قدیمى نشان دهند تا در امان بمانند، و این بسیار دردناک است !
نـمـونـه ایـن سـخـن را در مـورد نـظـریه معروف حرکت جوهرى صدر المتاءلهین شیرازى در اسفار مى توان مشاهده کرد.

بـه هـر حـال این طرز برخورد با مسائل تازه و ابتکارات جدید ضایعات بزرگى براى جـوامـع انـسـانـى و بـراى جهان علم و دانش داشته و دارد، و باید علاقمندان دلسوز براى اصلاح آن بکوشند، و این رسوبات جاهلى را از افکار بزدایند.
امـا ایـن سـخـن بـه آن مـعـنـى نـیـسـت کـه هـر مطلب تازه اى را به خاطر تازه بودنش مورد استقبال قرار دهیم ، هر چند بى پایه و بى اساس ‍ باشد، که تازه زدگى مانند عشق به کهنه ها خود بلاى بزرگى است .
اعتدال اسلامى ایجاب مى کند که نه آن افراط در کار باشد و نه این تفریط.
آیه و ترجمه


ءانـزل عـلیـه الذکـر مـن بـیـنـنـا بـل هـم فـى شـک مـن ذکـرى بل لما یذوقوا عذاب (8)
أ م عندهم خزائن رحمة ربک العزیز الوهاب (9)
أ م لهم ملک السموات و الا رض و ما بینهما فلیرتقوا فى الا سباب (10)
جند ما هنالک مهزوم من الا حزاب (11)


ترجمه :

8 - آیـا از مـیـان هـمـه مـا، قـرآن تـنـهـا بـر او (مـحـمـد) نـازل شـده ؟، آنـهـا در حـقـیـقـت در اصل وحى من تردید دارند بلکه آنها هنوز عذاب الهى را نچشیده اند (که اینچنین گستاخانه سخن مى گویند).
9 - مـگـر خـزائن رحـمـت پـروردگـار قـادر و بـخـشـنـده ات نـزد آنـهـا اسـت (تا به هر کس میل دارند بدهند)؟!.
10 - یـا ایـنـکـه مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو است از آن آنها است ؟ (اگر چنین است ) به آسمانها بروند (و جلو نزول وحى را بر قلب پاک محمد بگیرند).
11 - (آرى ) اینها لشکر کوچک شکست خورده اى از احزابند!
تفسیر:
این لشکر کوچک شکست خورده !
در آیـات گـذشـتـه سخن از موضع گیرى منفى مخالفان در برابر خط توحید و رسالت پیامبر اسلام بود، در آیات مورد بحث نیز این سخن ادامه دارد.
مـشـرکـان مـکـه هـنـگـامـى کـه مـنافع نامشروع خود را در خطر دیدند، و آتش کینه و حسد در دل آنـهـا شـعـله ور شـد، بـراى اغـفال مردم و قانع کردن خویش در مورد مخالفت با پیامبر اسـلام (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم )، به منطقه اى سست گوناگونى دست مى زدند، از جـمـله از روى تـعـجـب و انـکار مى گفتند: آیا از میان همه ما قرآن تنها بر محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شده ؟! (ءانزل علیه الذکر من بیننا).
از میان اینهمه پیرمردان پر سن و سال ، اینهمه پولداران ثروتمند و سرشناس آیا کسى پیدا نشد که خدا قرآنش را بر او نازل کند، جز محمد یتیم تهیدست ؟!
ایـن مـنطق منحصر به آن زمان نبود که در هر عصر و زمان ما نیز هر گاه مسئولیت مهمى به کسى واگذار شود روح حسادت شعله ور مى گردد، چشمها خیره و گوشها تیز مى شود، و نق زدنها و بهانه گیرى ها آغاز مى گردد، و مى گویند آدم پیدا نمى شد که این کار به فلان کس که از خانواده گمنام و فقیرى است واگذارده شده ؟
آرى دنـیـاپـرسـتـى از یـک سـو، و حـسـد از سـوى دیـگـر سـبـب شـد کـه اهـل کـتـاب (یـهـود و نـصارا) که قدر مشترکى با مسلمانان داشتند از اسلام و قرآن فاصله گـیرند و به سراغ بت پرستان روند و بگویند راه شما بهتر از راه اینها است : الم تر الى الذیـن اوتـوا نصیبا من الکتاب یؤ منون بالجبت و الطاغوت و یقولون للذین کفروا هؤ لاء اهـدى من الذین آمنوا سبیلا: آیا ندیدى کسانى را که بهره اى از کتاب خدا دارند به جبت و طاغوت (بت و بت پرستان ) ایمان مى آورند و به مشرکان مى گویند آنها از کسانى که به محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ایمان آورده اند هدایت یافته ترند (نساء - 51).
بـدیـهـى اسـت ایـن تـعـجـبها و انکارها که علاوه بر حسد و حب دنیا سرچشمه دیگرى یعنى اشـتـبـاه در تـشـخیص ارزشها داشت هرگز نمى توانست معیار منطقى براى قضاوت باشد، مـگـر شـخـصـیـت انـسـان در اسـم و آوازه پـول و مـقـام و سـن و سال او است ؟ مگر رحمت الهى بر این معیارها تقسیم مى شود؟
لذا در دنـبـاله آیـه مـى فـرمـایـد درد آنـهـا چـیـز دیـگـرى اسـت ، آنـهـا در حـقـیـقـت در اصل وحى و ذکر من شک و تردید دارند (بل هم فى شک من ذکرى ).
ایـراد بـه شـخـص مـحـمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بهانه اى بیش نیست و این شک و تردید آنها در مساءله نه بخاطر وجود ابهام در قرآن مجید است ، بلکه سرچشمه آن هوى و هوسها و حب دنیا و حسادتها است .
و سـرانـجـام آنـهـا را بـا ایـن جـمـله تهدید مى کند: آنها هنوز عذاب الهى را نچشیده اند که ایـنـگونه جسورانه در برابر فرستاده خدا ایستاده اند، و با این سخنان واهى به جنگ در برابر وحى الهى برخاسته اند (بل لما یذوقوا عذاب )
آرى همیشه گروهى وجود دارند که گوششان بدهکار منطق و حرف حساب نیست ، و چیزى جز تـازیـانـه هـاى عـذاب آنـان را از مـرکب غرورشان پیاده نمى کند، باید مجازات شوند که درمانشان تنها عذاب الهى است .
سـپـس در پـاسخ آنها مى افزاید: راستى مگر خزائن رحمت پروردگار قادر و بخشنده تو نـزد آنـهـا اسـت تـا هـر کـه را مـیـل دارنـد فـرمـان نـبـوت بـدهـنـد، و هـر کـس را مایل نیستند محروم سازند؟ (ام عندهم خزائن رحمة ربک العزیز الوهاب ).
خـداونـد بـه مـقتضاى اینکه (رب ) است (و پروردگار مالک و مربى عالم هستى و جهان انـسـانـیـت اسـت ) کـسـى را بـراى رسـالتـش ‍ بـرمـى گـزیند که بتواند مردم را در مسیر تکامل و تربیت رهبرى کند، و به مقتضاى عزیز بودنش ، مغلوب
خـواسـتـه هـیـچ کـس نیست ، تا مقام رسالت را به فرد نالایقى واگذارد، ومقام نبوت مقامى اسـت بـس عـظـیـم کـه تـنـها خدا قدرت دارد آن را به کسى بدهد و به مقتضاى (وهاب ) بودنش هر چه را بخواهد و به هر کس صلاح بداند مى بخشد.
قـابـل تـوجـه اینکه (وهاب ) صیغه مبالغه و به معنى بسیار بخشنده است ، اشاره به اینکه نبوت تنها یک موهبت نیست ، بلکه موهبتهاى متعددى است که دست به دست هم مى دهد تا کسى بتواند عهده دار آن منصب گردد، موهبت علم و تقوا و عصمت و شجاعت و شهامت .
نـظـیـر ایـن سخن را در سوره زخرف آیه 31 نیز مى خوانیم : اهم یقسمون رحمة ربک : آنها بـه خـاطـر نـزول قـرآن بـر تـو ایـراد مى گیرند مگر رحمت پروردگارت به دست آنها تقسیم مى شود؟
ضـمـنـا از تعبیر به رحمت به خوبى استفاده مى شود که نبوت رحمت و لطف خدا بر جهان انـسـانـیـت است ، و به راستى چنین است ، چرا که اگر انبیاء نبودند انسانها هم راه آخرت و مـعـنـویت را گم مى کردند و هم راه دنیا را، چنانکه دور افتادگان از مکتب انبیاء هر دو راه را گم کرده اند.
باز در آیه بعد همین معنى را از طریق دیگرى تعقیب کرده ، مى گوید: آیا مالکیت و حاکمیت آسـمـانـهـا و زمـیـن و آنـچـه در مـیـان این دو است از آن آنها است ؟ اگر چنین است به آسمانها بـرونـد و جـلو نـزول وحـى الهـى را بـر قلب پاک محمد بگیرند! (ام لهم ملک السموات و الارض و ما بینهما فلیر تقوا فى الاسباب ).
ایـن سـخـن در حـقـیـقـت تـکـمـیـلى اسـت بـر بـحـث گـذشـتـه ، در آنجا مى گفت : خزائن رحمت پـروردگـار در دسـت شما نیست که به هر کس ‍ که با تمایلات هوس آلودتان هماهنگ است بـبـخـشید، حال مى گوید اکنون که این خزائن به دست شما نیست و فقط در اختیار خدا است تنها راهى که در پیش دارید این است که به آسمانها
بـرویـد، و مـانـع نـزول وحـى او شـویـد، و خـود مى دانید که از این کار نیز سخت عاجز و ناتوانید!
بـنـابـرایـن نـه (مـقـتـضـى ) در اخـتیار شما است و نه قدرت بر ایجاد مانع دارید، با اینحال چه کارى از دست شما ساخته است ؟ از حسد بمیرید، و هر کار از دستتان ساخته است انجام دهید.
بـه ایـن تـرتـیـب ایـن دو آیه مطلب واحدى را تکرار نمى کنند - آنچنانکه جمعى از مفسران گفته اند - بلکه هر کدام به یکى از ابعاد مساءله ناظر است .
در آخرین آیه مورد بحث در مقام تحقیر این مغروران سبک مغز و فخرفروش مى گوید: اینها لشکر کوچک شکست خورده اى از احزابند! (جند ما هنالک مهزوم من الاحزاب ).
(هـنـالک ) بـه مـعـنـى آنـجـا و بـراى اشـاره بـه بـعـیـد اسـت ، بـه هـمـیـن دلیـل جـمـعـى آن را اشـاره بـه شـکـسـت مـشـرکـان در جـنـگ بدر مى دانند که در نقطه نسبتا دوردستى از مکه واقع شده .
تـعـبیر به (احزاب ) ظاهرا اشاره به تمام گروههائى است که بر ضد پیامبران قیام کردند و خداوند آنها را در هم کوبید، این جمعیت مشرکان گروهک کوچکى از آن گروهها هستند کـه بـه سـرنـوشـت آنان گرفتار خواهند شد. (شاهد این سخن آیات آینده است که به این مساءله تصریح کرده )
فراموش نکنیم که این سوره از سوره هاى مکى است ، و این سخن را قرآن
زمـانـى مـى گوید که مسلمانان در اقلیت شدیدى بودند، آنچنان که ممکن بود مشرکان آنها را هـمـچـون یـک لقـمـه بـربـایـنـد (تـخـافـون ان یـتـخـطـفـکـم النـاس ) (انفال - 26).
آن روز هیچ نشانه اى از پیروزى براى مسلمانان به چشم نمى خورد.
آن روز پـیـروزیهاى بدر و احزاب و حنین پیش نیامده بود، ولى قرآن با قاطعیت گفت : این دشمنان سرسخت لشکر کوچکى هستند که دچار شکست خواهند شد.
امـروز هـم قـرآن هـمـیـن بـشـارت را بـه مسلمانان جهان که از هر سو در محاصره قدرتهاى مـتجاوز و ستمگر قرار گرفته اند مى دهد که اگر همچون مسلمانان نخستین بر سر عهد و پیمان خدا به ایستند او نیز وعده خودش را در زمینه شکست جنود احزاب تحقق خواهد بخشید.
آیه و ترجمه


کذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الا وتاد (12)
و ثمود و قوم لوط و اصحاب الایکة أ ولئک الا حزاب (13)
إ ن کل إ لا کذب الرسل فحق عقاب (14)
و ما ینظر هؤ لاء إ لا صیحة واحدة مالها من فواق (15)
و قالوا ربنا عجل لنا قطنا قبل یوم الحساب (16)


ترجمه :

12 - قبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون صاحب قدرت (پیامبران ما را) تکذیب کردند.
13 - و قـوم ثـمـود و لوط و اصـحـاب الایـکه (قوم شعیب )، اینها احزابى بودند (که به تکذیب پیامبران برخاستند).
14 - هر یک از این گروهها رسولان را تکذیب کردند، و عذاب الهى درباره آنها تحقق یافت .
15 - ایـنـهـا (بـا این اعمالشان ) انتظارى جز این نمى کشند که یک صیحه آسمانى فرود آید صیحه اى که در آن بازگشت نیست (و همگى را نابود سازد).
16 - آنـهـا (از روى خـیـره سـرى ) گفتند. پروردگارا! نصیب ما را از عذابت هر چه زودتر قبل از روز حساب به ما ده !
تفسیر:
تنها یک صیحه آسمانى کارشان را یکسره مى کند!
در تعقیب آخرین آیه اى که گذشت و از شکست مشرکان در آینده خبر
مـى داد، و آنـهـا را لشـکـر کـوچـکـى از احـزاب مـغلوب معرفى مى کرد، در آیات مورد بحث گـروهـى از ایـن احـزاب را کـه تـکـذیـب پیامبران کردند و به سرنوشت شومى گرفتار شدند معرفى مى کند.
مـى گـویـد: قـبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون و ذوالاوتاد و صاحب قدرت آیات الهى و رسولانش را تکذیب کردند (کذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد)
هـمـچـنـین قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب الایکه (قوم شعیب ) اینها احزابى بودند که به تکذیب پیامبران برخاستند (و ثمود و قوم لوط و اصحاب الایکه اولئک الاحزاب ).
آرى ایـنـها شش گروه از احزاب جاهلى و بت پرست بودند که بر ضد پیامبران بزرگى قیام کردند.
قوم نوح در برابر این پیامبر عظیم .
قوم عاد در مقابل حضرت هود.
فرعون در برابر موسى و هارون .
قوم ثمود در برابر صالح .
قوم لوط در برابر حضرت لوط.
و اصحاب الایکه در برابر شعیب .
آنها آنچه در توان داشتند در تکذیب و آزار و ایذاء پیامبران و مؤ منان به کار گرفتند اما سرانجام عذاب الهى دامانشان را گرفت و همچون مزرعه خشک شده آنها را درو کرد.
قوم نوح با طوفان و بارانهاى سیلابى نابود شدند.
عاد با تندبادى سرسخت و کوبنده .
فرعون و فرعونیان با امواج نیل .
قوم ثمود با صیحه آسمانى (صاعقه اى عظیم ).
قوم لوط با زلزله اى وحشتناک توام با بارانى از سنگهاى آسمانى .
قوم شعیب نیز با صاعقه اى مرگبار که از ابرى بر سر آنها فرود آمد و به این ترتیب آب و بـاد و خـاک و آتـش کـه وسـائل اصـلى زنـدگـى انـسـان را تـشـکـیـل مـى دهـنـد مـامـور مـرگ آنـهـا شدند، و چنان طومار عمر این سرکشان یاغى را در هم نوردیدند که اثرى از آنها باقى نماند.
ایـن مـشـرکـان مـکـه بـایـد بیندیشند نسبت به این اقوام گروه کوچکى بیش نیستند، چرا از خواب غفلت بیدار نمى شوند؟
تـوصـیف فرعون به (ذوالاوتاد) (صاحب میخهاى محکم ) که در آیات فوق صریحتر و در آیـه 10 سوره فجر آمده است ، کنایه از استحکام قدرت فرعون و فرعونیان است ، این تـعـبـیر در سخنان روزمره نیز به معنى استحکام به کار مى رود گفته مى شود: فلانکس ‍ مـیـخـهـایـش مـحکم است ، یا میخهاى این کار کوبیده شده ، و یا چهارمیخه شده است ، چرا که همیشه براى استحکام بنا یا خیمه ها از انواع میخها استفاده مى کنند.
بـعـضى نیز آن را اشاره به لشکریان عظیم فرعون دانسته اند، چرا که لشکر معمولا از خیمه ها استفاده مى کند، و براى نگهداشتن خیمه ها از میخ استفاده مى نمایند.
بـعضى دیگر آنرا اشاره به شکنجه هاى وحشتناک فرعونیان نسبت به دشمنانشان دانسته اند که به اصطلاح آنها را به چهار میخ مى کشند، هر یک از دست و پاى
آنها را با میخ به زمین ، چوبه دار، و یا دیوارى مى کوبیدند، و مى گذاشتند تا جان دهد!
و سـرانـجـام بـعـضـى نـیـز احـتـمـال داده انـد کـه اوتـاد هـمـان اهـرام مـصـر اسـت کـه هـمـچـون مـیـخ بـر دل زمـیـن نـشسته ، و چون اهرام از ویژگیهاى فراعنه است این توصیف در قرآن منحصرا در مورد آنان آمده است .
در عین حال این احتمالات با هم منافاتى ندارد و ممکن است در مفهوم این کلمه جمع باشد.
در مـورد اصـحـاب الایـکـه ، ایـکـه به معنى درخت و اصحاب الایکه همان قوم حضرت شعیب هـسـتـنـد کـه در سرزمینى پر آب و مشجر در میان حجاز و شام زندگى مى کردند در تفسیر سوره حجر ذیل آیه 78 به قدر کافى سخن گفته ایم (جلد 11 صفحه 120).
آرى هـر یک از این گروهها رسولان پروردگار را تکذیب کردند و عذاب الهى درباره آنها محقق شد (ان کل الا کذب الرسل فحق عقاب ).
و تـاریـخ نـشـان مى دهد که چگونه هر گروهى از آنها به بلائى جان سپردند و در مدت کوتاهى شهر و دیارشان به ویرانه اى تبدیل شد، و نفراتشان به جسدهائى بى روح !
آیـا ایـن مـشـرکـان مـکـه بـا ایـن کـارهـاى خـود سـرنـوشتى بهتر از آنها مى توانند داشته باشند،؟ در حالى که اعمال آنها همان اعمال است و سنت خداوند همان سنت ؟!
لذا در آیـه بـعـد بـه عـنـوان یـک تـهـدیـد قـاطـع و کـوبـنـده مـى گـویـد: ایـنـهـا بـا این اعـمـال انـتـظـارى جـز این نمى کشند که یک صیحه آسمانى فرا رسد صیحه اى که در آن بازگشت نیست (و ما ینظر هولاء الا صیحة واحدة ما لها من فواق ).
ایـن صـیـحه ممکن است همانند صیحه هائى باشد که بر اقوام پیشین فرود آمد، صاعقه اى وحشتناک ، یا زمین لرزه اى پر صدا، و زندگى آنها را در هم کوبید.
و نیز ممکن است اشاره به صیحه عظیم پایان جهان باشد که از آن تعبیر به نفخه صور اول مى شود.
بـعـضـى از مـفـسـران تـفسیر اول را مورد ایراد قرار داده اند و آن را مخالف آیه 33 سوره انـفـال دانسته اند که مى فرماید: و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم : تا تو در میان آنها هستى خداوند آنان را مجازات نمى کند.
اما با توجه به اینکه مشرکان این اعتقاد را درباره پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) نـداشـتند، و اعمالشان همانند اعمال اقوامى بود که با صیحه هاى آسمانى جان داده بـودنـد، مـى بـایـسـت هـر لحـظـه در انـتظار چنین سرنوشتى باشند، چرا که آیه سخن از مساءله انتظار مى گوید (دقت کنید).
بـعـضـى بـه تـفسیر دوم نیز ایراد کرده اند که مشرکان عرب به هنگام پایان جهان زنده نیستند که آن صیحه عظیم دامانشان را بگیرد.
ولى این ایراد نیز درست نیست ، به همان دلیل که قبلا گفتیم ، زیرا هیچکس لحظه پایان جهان و قیام قیامت را نمى داند، بنابراین در آن روز مشرکان مى بایست هر لحظه در انتظار آن صیحه عظیم و غیر قابل بازگشت باشند.
بـه هـر حـال ایـن بـیـخـبران با تکذیب و انکار آیات الهى و نسبتهاى ناروا درباره پیامبر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و اصـرار و لجـاجـت بـر بت پرستى ظلم و فساد گـوئى در انـتـظـار عـذاب الهـى نـشـسته اند، عذابى که خرمن عمر آنها را بسوزاند، و یا صـیـحـه اى کـه بـه عـمـر جـهـان پـایـان دهـد و آنـهـا را بـه راهـى غـیـر قابل بازگشت ببرد.
(فـواق ) (بـر وزن رواق ) بـه طـورى کـه بـسـیـارى از اهـل لغـت و تفسیر گفته اند در اصل به معنى فاصله اى است که در میان دو مرتبه دوشیدن شـیـر از پـسـتـان مـى بـاشـد، زیـرا هـنـگـامـى کـه شـیـر بـه طـور کامل دوشیده شود کمى باید صبر کرد تا مجددا شیر در پستان جمع شود.
و بـعـضـى آن را بـه مـعـنـى فـاصـله اى کـه میان باز کردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشیدن شیر با انگشت است مى دانند.
و از آنـجـا کـه پستان بعد از دوشیدن شیر در استراحت فرو مى رود گاه این کلمه در معنى آرامش و استراحت نیز به کار رفته است .
و نـیـز از آنـجـا کـه ایـن فاصله براى بازگشت شیر به پستان است این تعبیر به معنى بـازگـشت و رجوع نیز آمده ، و از همین جهت بهبودى مریض را (افاقه ) مى گویند، چرا کـه سـلامـت و تـنـدرسـتـى بـه او بـاز مـى گـردد، و نـیـز بـه هـوش آمـدن مـسـت ، و عـاقـل شـدن دیـوانـه را بـه خـاطـر بـازگـشـت هـوش و عقل به آنها افاقه مى گویند.
به هر حال این صیحه وحشتناک هیچگونه بازگشت و راحت و آرامش و سکونى در آن نیست ، و هنگامى که تحقق یافت همه درها به روى انسان بسته مى شود،
نه پشیمانى سودى دارد، نه امکان جبران موجود است ، و نه فریادها بجائى مى رسد.
آخـریـن آیـه مـورد بـحـث بـه یـکـى دیـگـر از سـخنان کفار و منکران که از روى سخریه و استهزاء مى گفتند اشاره کرده مى گوید:
آنـهـا گـفـتـنـد: پـروردگـارا! نـصـیـب مـا را از عـذابـت هـر چـه زودتـر قـبـل از روز حـسـاب بـه مـا ده ! (و قـالوا ربـنـا عـجـل لنـا قـطـنـا قبل یوم الحساب ).
ایـن کـوردلان مـغـرور آنـچنان مست باده غرور بودند که حتى عذاب الهى و دادگاه عدلش را به باد مسخره مى گرفتند، و مى گفتند: چرا سهمیه عذاب ما تاخیر کرد؟
چرا خدا زودتر سهمیه ما را نمى دهد؟!
در مـیـان اقـوام پـیـشـیـن ایـن چـنـیـن سـبـک مغزان از خود راضى نیز کم نبودند، اما در لحظه گـرفـتـارى در چنگال عذاب الهى مانند حیوانات نعره مى کشیدند، و کسى به فریادشان نمى رسید.
(قط ) (بر وزن جن ) در اصل به معنى چیزى است که از عرض بریده مى شود، و (قد ) (بـر هـمـیـن وزن ) بـه مـعـنـى چـیـزى اسـت کـه از طول بریده مى شود!
و از آنـجا که نصیب و سهمیه معین هر کس گوئى چیزى مقطوع و بریده شده است ، این واژه در معنى سهم نیز بکار رفته است .
و گاه به معنى کاغذى است که چیزى بر آن مى نگارند، و یا نام اشخاص و جوائز آنها را در آن مى نویسند.
لذا بـعـضـى از مـفـسـران در تـفـسـیـر آیـه فـوق گـفـتـه انـد مـنظور این است خداوندا نامه اعـمـال ما را پیش از روز جزا به دست ما ده این سخن را زمانى گفتند که آیات قرآن خبر داد گروهى در روز قیامت نامه اعمالشان در دست راست و گروهى شده آنها را درو کرد.
آنـهـا از روى اسـتـهـزاء گـفـتـنـد چـه خـوب بـود الان نـامـه اعمال ما به ما داده مى شد؟ تا بخوانیم و به بینیم چکاره ایم ؟
بـه هـر حـال جـهـل و غـرور دو صـفت بسیار زشت و مذموم است که غالبا از یکدیگر جدا نمى شود، جاهلان مغرورند، و مغروران جاهل ، و آثار این دو در مشرکان عصر جاهلیت فراوان به چشم مى خورد.
آیه و ترجمه


اصبر على ما یقولون و اذکر عبدنا داود ذا الا ید إ نه أ واب (17)
إ نا سخرنا الجبال معه یسبحن بالعشى و الاشراق (18)
و الطیر محشورة کل له أ واب (19)
و شددنا ملکه و ءاتیناه الحکمة و فصل الخطاب (20)


ترجمه :

17 - در بـرابـر آنـچـه مـى گـویـنـد شـکیبا باش ، و به خاطر بیاور بنده ما داود صاحب قدرت و توبه کار را.
18 - ما کوهها را مسخر او ساختیم که هر شامگاه و صبحگاه با او تسبیح مى گفتند.
19 - پـرنـدگـان را نیز دستجمعى مسخر او کردیم (تا همراه او تسبیح خدا گویند) و همه اینها بازگشت کننده به سوى او بودند.
20 - و حکومت او را استحکام بخشیدیم ، هم دانش به او دادیم و هم داورى عادلانه .
تفسیر:
از زندگى داود درس بیاموز
(داود) یـکى از پیامبران بزرگ بنى اسرائیل بود، که حکومتى عظیم داشت ، و در آیات مـتـعـددى از قـرآن مـجـیـد مـقـام والاى او سـتـوده شـده ، بـه دنـبـال بـحـثـهـائى کـه در آیات گذشته پیرامون کارشکنیهاى مشرکان و بت پرستان ، و نـسبتهاى نارواى آنان به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده بود، قرآن در ایـنـجا براى دلدارى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منان اندک آن روز داستان داود را مطرح مى کند، داودى که خداوند آن
همه قدرت به او داد، و حتى کوهها و پرندگان را مسخر او ساخت ، تا نشان دهد هنگامى که لطف او شامل حال کسى باشد کارى از انبوه دشمنان ساخته نیست .
ولى ایـن پیغمبر بزرگ نیز با آن همه قدرت ظاهرى از زخم زبان مردم در امان نماند، تا تـسـلى خاطرى براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) باشد که این مساءله منحصر به او نبوده و بزرگان جهان در این امر شرکت داشته اند.
نخست مى گوید: در برابر آنچه آنها مى گویند شکیبا باش ، و به خاطر بیاور بنده ما را داود صـاحـب قـدرت بود و بسیار توبه کار (اصبر على ما یقولون و اذکر عبدنا داود ذا الاید انه اواب ).
(اید) هم به معنى قدرت آمده و هم به معنى نعمت .
و داود به هر دو معنى (ذاالاید) بود، نیروى جسمانیش در حدى بود که در میدان جنگ بنى اسرائیل با جالوت جبار ستمگر با یک ضربه نیرومند به وسیله سنگى که از فلاخن رها کرد جالوت را از بالاى مرکب به روى خاک افکند، و در خون خود غلطید.
بعضى نوشته اند سنگ سینه او را شکافت و از آن طرف بیرون آمد!
و از نظر قدرت سیاسى ، حکومتى نیرومند داشت که با قدرت تمام در برابر دشمنان مى ایـسـتـاد، حـتـى گـفـتـه انـد در اطـراف مـحـراب عـبـادت او هزاران نفر شب تا به صبح به حال آماده باش بودند!.
و از نـظـر قـدرت مـعـنوى و اخلاقى و نیروى عبادت چنان بود که بسیارى از شب را بیدار بـود و بـه عـبـادت پـروردگـار مـشـغـول ، و نـیـمـى از روزهـاى سال را روزه مى گرفت .
از نـظـر نـعـمتها خداوند انواع نعم ظاهرى و باطنى را به او ارزانى داشته بود، خلاصه ایـنـکـه داود مردى بود نیرومند در جنگها، در عبادت ، در علم و دانش و در حکومت ، و هم صاحب نعمت فراوان .
(اواب ) از مـاده (اوب ) (بـر وزن قول ) به معنى بازگشت اختیارى به سوى چیزى اسـت ، و از آنـجـا کـه اواب صـیـغـه مـبالغه مى باشد اشاره به این است که او بسیار به سوى پروردگارش بازگشت مى کرد، و از کوچکترین غفلت و ترک اولى توبه مى نمود.
سـپـس طـبـق روش اجـمـال و تـفـصـیـل کـه در قـرآن مـجـیـد بـه هـنـگـام ذکـر مـسائل مختلف معمول است ، بعد از بیان اجمالى نعمتهاى خداوند بر داود، به شرح قسمتى از آن پرداخته ، چنین مى گوید: ما کوهها را مسخر او ساختیم به گونه اى که هر شامگاه و صـبـحـگـاه بـا او خـدا را تـسـبـیـح مـى گـفـتـنـد! (انـا سـخـرنـا الجبال معه یسبحن بالعشى و الاشراق ).
نـه تـنـها کوهها که پرندگان را نیز دستهجمعى مسخر او کردیم ، تا همراه او تسبیح خدا گویند (و الطیر محشورة ).
هـمه این پرندگان و کوهها مطیع فرمان داود و همصدا با او و بازگشت کننده به سوى او بودند (کل له اواب ).
ضمیر (له ) ممکن است به (داود) باز گردد، بنابراین مفهوم جمله همان
خـواهـد بود که در بالا گفتیم ، این احتمال نیز داده شده که به ذات پاک خداوند برگردد یعنى همه ذرات عالم به سوى او باز مى گردند و سر بر فرمان او دارند.
در اینکه همصدا شدن کوهها و پرندگان با داود چگونه بوده ؟ در میان مفسران گفتگو است :
1 - گاه احتمال داده اند که این صداى گیرا و جذاب و پر طنین داود بود که در کوهها منعکس مى شد و پرندگان را به سوى خود جذب مى کرد (البته این فضیلت مهمى محسوب نمى شود که قرآن از آن با آنهمه عظمت یاد کند).
2 - گـاه گـفته اند که این تسبیح تواءم با صداى ظاهرى و همراه با نوعى درک و شعور بـوده کـه در بـاطـن ذرات عـالم اسـت ، طـبـق ایـن نـظـر تـمـامـى مـوجـودات جهان از یک نوع عـقـل و شـعـور بـرخـوردارنـد، و هـنـگـامـى کـه صـداى دل انـگـیز این پیامبر بزرگ را به وقت مناجات مى شنیدند با او همصدا مى شدند، و غلغله تسبیح آنها درهم مى آمیخت .
3 - بعضى نیز احتمال داده اند که این همان تسبیح تکوینى است که همه موجودات با زبان حـال دارنـد، و نـظام خلقت آنها به خوبى حکایت مى کند که خداوند از هر عیب و نقص پاک و مـنـزه اسـت و داراى عـلم و قـدرت و هـر گـونـه صـفـات کمال .
ولى ایـن مـعنى اختصاص به داود ندارد که از ویژگیهاى او شمرده شود بنابراین از همه مناسبتر تفسیر دوم است ، و این از قدرت خدا بعید نیست ، این زمزمه اى بود که در درون این مـوجـودات جهان و در مکنون باطن آنها همیشه جریان داشت ، اما خداوند به نیروى اعجاز آنرا بـراى داود ظـاهـر مـى ساخت ، همانگونه که در مورد تسبیح سنگریزه در کف پیغمبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز مشهور است .
آیه بعد همچنان به ذکر نعمتهاى خداوند بر داود ادامه داده ، مى فرماید:ما نظام حکومت او را استحکام بخشیدیم (و شددنا ملکه ).
آنچنان که همه سرکشان و طاغیان و دشمنان از او حساب مى بردند.
علاوه بر این به او حکمت و علم و دانش دادیم (و آتیناه الحکمة ).
همان حکمتى که قرآن درباره آن مى گوید: و من یؤ ت الحکمة فقد اوتى خیرا کثیرا: هر کس حکمت به او اعطا شده خیر فراوان نصیب او شده است .
(حکمت ) در اینجا به معنى علم و دانش و نیروى تدبیر امور کشور یا مقام نبوت و یا همه اینها است .
(حـکـمـت ) گـاه جنبه علمى دارد که از آن تعبیر به (معارف عالیه ) مى شود، و گاه جـنـبـه عـمـلى کـه از آن تـعبیر به (اخلاق و عمل صالح ) مى گردد، و داود از همه اینها بهره وافر داشت .
آخرین نعمت بزرگ خدا بر داود این بود که مى فرماید: ما به او علم قضا و داورى صحیح و عادلانه دادیم (و فصل الخطاب ).
تـعـبـیـر از داورى بـه (فـصـل الخـطـاب ) به خاطر آن است که خطاب همان گفتگوهاى طرفین نزاع است ، و فصل به معنى قطع و جدائى است .
و مـى دانـیـم گـفتگوهاى صاحبان نزاع هنگامى قطع خواهد شد که داورى صحیحى بین آنها بشود، لذا این تعبیر به معنى قضاوت عادلانه آمده است .
ایـن احتمال در تفسیر این جمله نیز وجود دارد که خداوند منطق نیرومندى که از فکر بلند، و عـمق اندیشه حکایت مى کرد در اختیار داود گذارد، نه تنها در مقام داورى که در همه جا سخن آخر و آخرین سخن را بیان مى کرد.
بـه راسـتـى با وجود خداوندى که قدرت دارد به انسان شایسته اى اینهمه نیرو و توان بـخـشـد جـاى ایـن نـیست که احدى از لطف او مایوس گردد، و این نه تنها مایه تسلى خاطر پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) و مؤ منان مکه در آن روز بود که سخت در فشار بودند، بلکه مایه تسلى همه مؤ منان در بند در همه اعصار و قرون است .
نکته :
ده صفت برجسته داود (علیه السلام )
بعضى از مفسران از چند آیه فوق ده موهبت بزرگ الهى براى داود استفاده کرده اند که هم مـقـام والاى ایـن پـیـامـبـر را روشـن مـى کـنـد و هـم ویـژگـیـهـاى یـک انـسـان کامل را:
1 - به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با آن عظمت مقام دستور مى دهد که در صـبـر و شـکـیـبـائى بـه داود اقتدا کند و از تاریخ او کمک گیرد (اصبر على ما یقولون و اذکر).
2 - او را بـه مـقـام عبودیت و بندگى توصیف مى کند و در حقیقت نخستین ویژگى او را همین مـقـام عـبـودیـتـش مى شمرد (عبدنا داود) نظیر همین معنى را در مورد پیامبر اسلام (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در مـسـاءله مـعراج مى خوانیم آنجا که مى گوید: سبحان الذى اسرى بعبده ... منزه است خداوندى که بنده خود را شبانه حرکت داد... (اسراء - 1).
3 - او داراى قـوت و قدرت (بر اطاعت پروردگار و پرهیز از گناه و تدبیر امور مملکت ) بود (ذا الاید) همانگونه که در مورد پیغمبر اسلام نیز مى خوانیم هو الذى ایدک بنصره و بـالمـؤ مـنـیـن : او کـسى است که تو را با یارى خود تقویت کرد، همچنین به وسیله مؤ منان (انفال - 62).
4 - او را بـه اواب بـودن کـه مـفـهـومش بازگشت مکرر و رجوع پى درپى به ساحت قدس خداوند است توصیف مى کند (انه اواب ).
5 - تسخیر کوهها را با او در تسبیح صبحگاهان و شامگاهان ، از افتخاراتش مى شمرد (انا سخرنا الجبال معه یسبحن بالعشى و الاشراق ).
6 - هـمـاوازى پـرندگان را با او در نیایش و تسبیح خدا یکى از مواهب خدادادى او مى شمرد (و الطیر محشورة ).
7 - نه تنها در آغاز با او همصدا بودند که هر بار او به تسبیح خدا باز مى گشت با او هم آواز مى شدند (کل له اواب ).
8 - خـداونـد مـلک و حـکـومـتـى بـه او داد کـه پـایـه هـاى آن را مـحـکـم سـاخـتـه بـود، و وسائل مادى و معنوى براى نیل به این مقصود را در اختیارش گذارده بود (و شددنا ملکه ).
9 - سـرمـایـه مهم دیگر خدادادیش علم و دانش فوق العاده بود، همان علم و دانشى که هر جا باشد منبع خیر کثیر و سرچشمه هر نیکى و برکت است (و آتیناه الحکمة ).
10 - و بـالاخـره مـنـطـقـى نـیـرومـنـد و گـفتارى مؤ ثر و نافذ و قدرت بر داورى قاطع و عادلانه به او ارزانى شده بود (و فصل الخطاب ).
و بـه راسـتـى پایه هاى هیچ حکومتى بدون این صفات : علم ، قدرت منطق ، تقواى الهى ، توانائى بر ضبط نفس ، و نیل به مقام عبودیت پروردگار محکم نمى شود.
آیه و ترجمه


و هل أ تئک نبؤ ا الخصم إ ذ تسوروا المحراب (21)
إ ذ دخـلوا عـلى داود فـفـزع مـنـهم قالوا لا تخف خصمان بغى بعضنا على بعض فاحکم بیننا بالحق و لا تشطط و اهدنا إ لى سواء الصرط (22)
إ ن هـذا أ خـى له تـسـع و تـسـعـون نـعـجـة ولى نـعـجـة واحـدة فقال أ کفلنیها و عزنى فى الخطاب (23)
قال لقد ظلمک بسؤ ال نعجتک إ لى نعاجه و إ ن کثیرا من الخلطاء لیبغى بعضهم على بعض إ لا الذیـن ءامـنوا و عملوا الصالحات و قلیل ما هم و ظن داود أ نما فتناه فاستغفر ربه و خر راکعا و أ ناب (24)
فغفرنا له ذلک و إ ن له عندنا لزلفى و حسن ماب (25)


ترجمه :

21 - آیا داستان شاکیان هنگامى که از محراب (داود) بالا رفتند به تو رسیده است ؟!
22 - هـنـگـامـى کـه (بى هیچ مقدمه ) بر او وارد شدند و او از مشاهده آنها وحشت کرد، گفتند نـتـرس ، دو نـفر شاکى هستیم که یکى از ما بر دیگرى تعدى کرده ، اکنون در میان ما به حق داورى کن و ستم روا مدار، و ما را به راه راست هدایت فرما.
23 - ایـن بـرادر من است نود و نه میش دارد، و من یکى بیش ندارم ، اما او اصرار مى کند که این یکى را هم به من واگذار! و از نظر سخن بر من غلبه کرده است .
24 - (داود) گـفـت : مسلما او با درخواست یک میش تو براى افزودن آن به میشهایش بر تو سـتم کرده ، و بسیارى از دوستان به یکدیگر ستم مى کنند مگر آنها که ایمان آورده اند و عمل صالح دارند، اما عده آنان کم است !، داود گمان کرد ما او را (با این ماجرا) آزموده ایم ، از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه کرد.
25 - ما این عمل را بر او بخشیدیم ، و او نزد ما داراى مقام والا و آینده نیک است .
تفسیر:
آزمون بزرگ داود!
در این آیات بحث ساده و روشنى درباره قضاوت داود مطرح شده که بر اثر تحریفات و سـوء تـعـبیرات بعضى از ناآگاهان جنجال عظیمى در میان مفسران برانگیخته است ، امواج ایـن غـوغـا آنـچـنـان قـوى بـود کـه حـتـى بـعـضـى از مـفـسـران اسـلامـى را بـه دنـبـال خـود کشانده ، و داوریهاى نادرست و گاه بسیار زننده را درباره این پیامبر بزرگ سبب شده است .
مـا قـبـلا مـتن آیات قرآن را بدون هیچ شرحى در اینجا بیان مى کنیم تا خوانندگان با ذهن خـالى مـفـهـوم آیـات را دریـابـنـد و بعد از پایان این تفسیر کوتاه به سراغ گفتگوهاى مختلفى که در این زمینه شده است مى رویم .
به دنبال آیات گذشته که صفات ویژه داود و مواهب بزرگ خدا را بر او
بیان مى کرد قرآن ماجرائى را که در یک دادرسى براى داود پیش آمد شرح مى دهد:
نـخـسـت خـطـاب بـه پـیـامـبـر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده ، مى گوید: آیا داسـتـان شـاکـیـانـى کـه از دیـوار مـحـراب داود بـالا رفـتـنـد بـه تـو رسـیـده اسـت ؟! (و هل اتاک نبا الخصم اذ تسوروا المحراب ).
(خـصـم ) در اصل معنى مصدرى دارد، و به معنى نزاع کردن است ، ولى بسیار مى شود کـه به طرفین نزاع نیز خصم مى گویند، این کلمه بر مفرد و جمع هر دو اطلاق مى شود، و گاه جمع آن به صورت (خصوم ) آمده است .
(تـسـوروا) از مـاده (سـور) بـه معنى دیوار بلندى است که اطراف خانه یا شهر را گـرفـتـه بـاشـد، ولى بـایـد تـوجـه داشـت کـه ایـن مـاده در اصل به معنى پریدن و بالا رفتن است .
(مـحـراب ) بـه مـعـنـى صـدر مـجـلس و یـا غـرفـه هـاى فـوقـانـى اسـت ، و چـون مـحـل عـبادت در آن قرار مى گرفته تدریجا به معنى (معبد) به کار رفته است ، و در اسـتـعـمـالات روزمـره خـصـوصـا به مکانى که امام جماعت براى اقامه نماز جماعت مى ایستد گفته مى شود.
در (مـفردات ) از بعضى نقل شده که (محراب ) مسجد را از این نظر محراب گفته اند که محل حرب و جنگ با شیطان و هواى نفس است .
بـه هـر حال با اینکه داود محافظین و مراقبین فراوانى در اطراف خود داشت ، طرفین نزاع از غـیـر راه مـعـمولى از دیوار محراب و قصر او بالا رفتند، و ناگهان در برابر او ظاهر گـشـتـند، چنانکه قرآن در ادامه این بحث مى گوید: ناگهان آنها بر داود وارد شدند (بى آنـکـه اجـازه اى گـرفـته باشند و یا اطلاع قبلى بدهند) لذا داود از مشاهده آنها وحشت کرده زیرا فکر مى کرد قصد سوئى درباره او دارند (اذ دخلوا على داود ففزع منهم ).
امـا آنها به زودى وحشت او را از بین بردند و گفتند: نترس ، دو نفر شاکى هستیم که یکى از مـا بـر دیـگرى تعدى کرده و براى دادرسى نزد تو آمدیم (قالوا لا تخف خصمان بغى بعضنا على بعض ).
اکنون در میان ما به حق داورى کن ، و ستم روا مدار، و ما را به راه راست هدایت فرما (فاحکم بیننا بالحق و لا تشطط و اهدنا الى سواء الصراط)
(تـشـطـط) از مـاده (شـطـط ) (بـر وزن فـقـط) در اصـل به معنى دورى زیاد است ، و از آنجا که ظلم و ستم انسان را از حق بسیار دور مى کند واژه شـطـط در این معنى بکار رفته ، و همچنین به سخنى که دور از حقیقت باشد اطلاق مى شود.
مـسـلمـا نـگـرانـى و وحـشـت داود در ایـنـجـا کـم شـد، ولى شـایـد ایـن سـؤ ال هنوز براى او باقى بود که بسیار خوب ، شما قصد سوئى ندارید، و هدفتان شکایت نزد قاضى است ، ولى آمدن از این راه غیر معمول براى چه منظورى بود؟
اما آنها مجال زیادى به داود ندادند و یکى براى طرح شکایت پیشقدم شد و گفت این برادر من است ، نود و نه میش دارد، و من یکى بیش ندارم ولى او اصرار دارد که این یکى را هم به من واگذار!، او از نظر سخن بر من غلبه کرده ، و از من گویاتر است (ان هذا اخى له تسع و تسعون نعجة ولى نعجة واحدة فقال اکفلنیها و عزنى فى الخطاب ).
(نعجة ) به معنى میش (گوسفند ماده ) است ، و به گاو وحشى و گوسفند کوهى ماده نیز گفته مى شود.
اکـفـلنیها از ماده کفالت در اینجا کنایه از واگذار کردن است (معنى جمله این است که کفالت آن را به من واگذار یعنى آن را به من ببخش ).
(عـزنـى ) از مـاده عـزت بـه مـعـنى غلبه است ، و مفهوم جمله این است که او بر من غلبه کرد.
تفسیرنمونه جلد 19 صفحه 247
در اینجا داود پیش از آنکه گفتار طرف مقابل را بشنود - چنانکه ظاهر آیات قرآن است - رو به شاکى کرد و (گفت : مسلما او با درخواست یک میش تو براى افزودن آن به میشهایش بـر تـو سـتـم روا داشـتـه )! (قـال لقـد ظـلمـک بـسـؤ ال نعجتک الى نعاجه ).
امـا این تازگى ندارد (بسیارى از دوستان و افرادى که با هم سرو کار دارند نسبت به یکدیگر ظلم و ستم مى کنند) (و ان کثیرا من الخطاء لیبغى بعضهم على بعض ).
(مگر آنها که ایمان آورده اند و عمل صالح دارند) (الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات ).
(اما عده آنها کم است ) (و قلیل ما هم ).
آرى آنـهـا کـه در مـعـاشـرت و دوسـتـى حـق دیـگـران را بـطـور کامل رعایت کنند و کمترین تعدى بر دوستان خود روا ندارند کمند، تنها کسانى مى توانند حـق دوسـتـان و آشـنـایـان را بـطـور کـامـلا عـادلانـه ادا کـنـنـد کـه از سـرمـایـه ایـمـان و عمل صالح بهره کافى داشته باشند.
بـه هـر حـال چـنـیـن بـه نظر مى رسد که طرفین نزاع با شنیدن این سخن قانع او بر من غلبه کرد.
ولى داود در ایـنـجـا در فکر فرو رفت و با این که مى دانست قضاوت عادلانه اى کرده چه ایـنـکـه اگـر طـرف دعـوا ادعـاى شـاکـى را قـبـول نـداشت حتما اعتراض مى کرد، سکوت او بـهـتـریـن دلیـل بـر ایـن بـوده کـه مـساءله همان است که شاکى مطرح کرده ، ولى با این حـال آداب مـجـلس قضا ایجاب مى کند که داود در گفتار خود عجله نمى کرد، بلکه از طرف مـقـابـل سـؤ ال مى نمود سپس داورى مى کرد، لذا از این کار خود سخت پشیمان شد و گمان کرد که ما او را با این جریان آزموده ایم (و ظن داود انما فتناه ).
در مـقـام اسـتـغـفـار بر آمد و از درگاه پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه کرد (فاستغفر ربه و خر راکعا و اناب ).
(خـر) از مـاده (خریر) به معنى سقوط از بلندى و توام با صدا است ، مانند صداى آبشار، و از آنجا که افراد سجده کننده گوئى از بلندى سقوط مى کنند و به هنگام سجده تسبیح مى گویند این تعبیر کنایه از سجده کردن آمده .
تعبیر به (راکعا) در آیه مورد بحث یا به خاطر آن است که رکوع به معنى سجده نیز در لغت آمده ، و یا رکوع مقدمه اى است براى سجده .
بـه هـر حال خداوند او را مشمول لطف خود قرار داد و لغزش او را در این ترک اولى بخشید چـنـانـکـه قـرآن در آیـه بـعـد مـى گـویـد: (مـا ایـن عمل را بر او بخشیدیم ) (فغفرنا له ذلک ).
(و او نزد ما داراى مقام والا و آینده نیک است ) (و ان له عندنا لزلفى و حسن ماب ).
(زلفـى ) بـه مـعـنـى مـقام (و قرب در پیشگاه خدا) است ، و حسن ماب اشاره به بهشت و نعمتهاى اخروى مى باشد.
نکته ها:
1 - ماجراى اصلى داستان داود چه بود؟
آنـچـه از قـرآن مـجـیـد اسـتفاده مى شود بیش از این نیست که افرادى به عنوان دادخواهى از مـحراب داود بالا رفتند و نزد او حاضر شدند، او نخست وحشت کرد سپس به شکایت شاکى گـوش فـرا داد کـه یکى از آن دو 99 گوسفند ماده داشته و دیگرى فقط یک گوسفند، در حـالى کـه صـاحـب نـود و نـه گـوسـفـنـد از بـرادرش تقاضا داشته که یکى را هم به او واگـذار کند، او حق را به شاکى داد، و این تقاضا را ظلم و تعدى خواند، سپس از کار خود پشیمان گشت ، و از خداوند تقاضاى عفو کرد و خدا او را بخشید.
مـنـتـهـى در ایـنـجـا دو تـعـبـیـر قـابـل دقـت اسـت : یکى مساءله (آزمایش ) و دیگرى مسئله (استغفار و توبه )
قـرآن در این دو قسمت روى نقطه مشخصى انگشت نگذاشته ، اما با توجه به قرائن موجود در این آیات و روایات اسلامى که در تفسیر این آیات آمده ، داود اطلاعات و مهارت فراوانى در امـر قـضـا داشـت ، و خدا مى خواست او را آزمایش کند، لذا یک چنین شرائط غیر عادى (وارد شـدن بـر داود از طـریـق غـیـر مـعـمـول از بـالاى مـحراب ) براى او پیش آورد، او گرفتار دسـتـپـاچـگـى و عـجـله شـد، و پـیـش از آنـکـه از طـرف مقابل توضیحى بخواهد داورى کرد، هر چند داورى عادلانه بود.
گر چه او به زودى متوجه لغزش خود شد، و پیش از گذشتن وقت جبران نمود ولى هر چه بـود کـارى از او سـر زد کـه شـایـسـتـه مقام والاى نبوت نبود لذا از این (ترک اولى ) استغفار کرد، خداوند هم او را مشمول عفو و بخشش قرار داد.
گواه بر این تفسیر علاوه بر آنچه گذشت - آیه اى است که بلافاصله بعد از این آیات مى آید و به داود خطاب مى کند که ما تو را جانشین خود در روى
زمـیـن قـرار دادیـم ، لذا از روى حـق و عـدالت در میان مردم داورى کن و از هوا و هوس پیروى منما.
این تعبیر نشان مى دهد که لغزش داود در طرز قضاوت و داورى بوده است .
به این ترتیب در آیات فوق چیزى که مخالف شاءن و مقام این پیامبر بزرگ باشد وجود ندارد.
2 - داستان خرافى تورات در مورد داود
اکـنـون بـه تـورات مـراجعه مى کنیم تا به بینیم در این زمینه چه مى گوید؟ و هم ریشه بعضى از تفسیرهاى افراد ناآگاه و بیخبر را پیدا کنیم .
تـورات در کـتـاب دوم (اشـموئیل ) فصل یازده جمله هاى 2 تا 27 چنین مى گوید: واقع شـد کـه وقـت غـروب داود از بـسترش برخاست و بر پشت بام خانه ملک گردش کرد، و از پشت بام زنى را دید که خویشتن را شستشو مى کرد، و آن زن بسیار خوب صورت و خوش ‍ منظر بود، و داود فرستاد و درباره آن زن استفسار نمود، و کسى گفت که آیا (بت شبع ) دختر (الیعام ) زن (اوریاه حتى ) نیست ؟
و داود ایلچیان را فرستاد و او را گرفت ، و او نزد وى آمده ، داود با او خوابید و او بعد از تـمـیـز شـدن از نـجـاسـتـش بـه خـانه خود رفت ، و زن حامله شده ، فرستاد و داود را مخبر ساخته که حامله هستم ، و داود به (یوآب ) فرستاد که (اوریاه
حتى ) را نزد من بفرست ، و یوآب ، اوریاه را نزد او فرستاد. و اوریاه نزد وى آمد، و داود از سلامتى یوآب و از سلامتى قوم و از خوش گذشتن جنگ پرسید.
و داود به اوریاه گفت به خانه ات فرود آى و پاهایت را شستشو نماى ، و اوریاه از خانه ملک بیرون رفت و از عقبش مجموعه طعام از ملک بیرون رفت . اما اوریاه در دهنه خانه ملک با سـایـر بـنـدگـان آقایش خوابید و به خانه اش فرود نیامد، و هنگامى که داود را خبر داده گفتند که اوریاه به خانه اش فرود نیامده بود، داود به اوریاه گفت که آیا از سفر نیامده اى ؟ چـرا بـه خـانـه ات فـرود نـیـامـدى ؟ و اوریـاه بـه داود عـرض کـرد کـه صـنـدوق و اسـرائیـل و یهودا، در سایه بانها ساکنند، و آقایم یوآب و بندگان آقایم بروى صحرا خیمه نشینند، و من آیا مى شود که به جهت خوردن و نوشیدن و خوابیدن با زن خود بخانه خود بروم ؟ به حیات جانت (سوگند) این کار را نخواهم کرد...
و واقـع شـد کـه داود صـبـحـدم مـکـتوبى به یوآب نوشته به دست اوریاه فرستاد، و در مـکـتـوب بـدیـن مضمون نوشت که اوریاه را در مقابل روى جنگ شدیدى بگذارید، و از عقبش پس بروید، تا که زده شده بمیرد (کشته شود). و چنین شد بعد از آنى که یوآب شهر را ملاحظه کرده بود اوریاه را در مکانى که مى دانست مردمان دلیر در آن بوده باشند در آنجا گـذاشـت و مـردمـان شـهـر بـیـرون آمـده بـا یـوآب جنگیدند، و بعضى از قوم بندگان داود افـتـادنـد و اوریـاه حـتـى نـیـز مـرد... زن اوریاه شنید که شوهرش اوریاه مرده است ، و به خـصـوص ‍ شوهرش عزادارى نمود و بعد از انقضاى تعزیه داود فرستاد او را بخانه اش آورد که او زنش شد!... اما کارى که داود کرده بود در نظر خدا ناپسند آمد!
خـلاصه این داستان تا به اینجا چنین مى شود که : داود روزى به پشت بام قصر مى رود و چشمش به خانه مجاور مى افتد، زنى
را برهنه در حال شستشو مى بیند، عشق او در دلش جاى مى گیرد، به هر وسیله اى بود او را به خانه خود مى آورد، و او از داود باردار مى شود!
شوهر این زن یکى از افسران برجسته لشکر داود، و مرد پاک طینت و باصفائى بود، داود او را (نـعـوذ بـالله ) بـا تـوطـئه نـاجـوانـمـردانـه اى از طـریـق فـرسـتادن او به منطقه خطرناکى در جنگ به قتل مى رساند، و همسر او را رسما به ازدواج خود درمى آورد!!
اکنون بقیه داستان را از زبان تورات کنونى بشنوید:
در فـصـل 12 از هـمان کتاب دوم اشموئیل چنین آمده است : خداوند ناثان را (یکى از پیامبران بـنـى اسـرائیل و مشاور داود) نزد داود فرستاد، و گفت در شهرى دو آدم بودند یکى غنى و دیـگـرى فـقـیـر، غـنـى گـوسـفـنـد و گاو بسیار داشت ، و فقیر را جز یک بره کوچک نبود مـسافرى نزد غنى آمد او دریغ کرد که از گوسفندان خود غذا براى میهمان تهیه کند، بره مرد فقیر را گرفت و کشت ، اکنون چه باید کرد؟!
داود سـخت خشمگین شد و به ناثان گفت : به خدا سوگند کسى که این کار را کرده مستحق قـتـل است !، او باید چهار گوسفند به جاى گوسفند بدهد! اما ناثان به داود گفت آن مرد توئى !
داود مـتـوجـه کـار نـادرسـت خـویش شد، و توبه کرد، خداوند توبه او را پذیرفت در عین حال بلاهاى سنگین بر سر داود آورد.
در ایـنـجـا تـورات تـعـبیراتى دارد که قلم از ذکر آن شرم دارد، لذا از آن صرف نظر مى کنیم .
در ایـن قـسـمـت از داسـتـان تـورات نـکـاتـى بـه چـشـم مـى خـورد کـه مـخـصـوصـا قابل دقت است .
1 - کسى به عنوان دادخواهى نزد داود نیامد بلکه یکى از پیامبران
مـشـاور او داسـتـانـى را بـر سـبـیـل مثال براى پند و اندرز براى او ذکر کرد سخن از دو برادر و تقاضاى یکى از دیگرى در ایـنـجـا نـیـسـت ، بلکه سخن از دو آدم غنى و فقیر است که یکى گاوان و گوسفندان بسیار داشته ، و دیگرى فقط یک بره ، ولى مرد غنى بره مرد فقیر را براى میهمان خود کشته ، تـا ایـنجا نه سخن از بالا رفتن از دیوار محراب است ، نه وحشت داود، و نه طرح دعوا میان دو برادر، و نه تقاضاى بخشش .
2 - داود آن مـرد غـنـى سـتـمـگـر را مـسـتـحـق قـتـل دانـسـت (بـراى یـک گـوسـفـنـد قتل چرا؟).
3 - بـلافـاصـله حـکـمـى بر ضد این حکم صادر کرد و گفت باید به عوض یک گوسفند چهار گوسفند بدهد؟ (چرا؟).
4 - داود به گناه خود در مورد خیانت به همسر اوریاه اعتراف کرد.
5 - خداوند او را عفو کرد (به این سادگى چرا؟).
6 - خـداونـد مـجـازات عـجـیـبـى دربـاره داود قـائل شـد کـه نقل ناکردنش بهتر است .
7 - و همین زن - با این سوابق درخشان - مادر سلیمان شد!
گـر چـه نقل این داستانها به راستى رنج آور است اما چه مى توان کرد، بعضى از جاهلان ناآگاه تحت تاءثیر این روایات اسرائیلى چهره پاک آیات قرآن مجید را تیره ساخته اند، و سـخـنـانـى گـفـته اند که براى روشن کردن حق ، چاره اى جز ذکر بخشى از این داستان رسوا نبود.
اکنون ما سؤ ال مى کنیم :
1 - آیـا پـیـامبرى که خداوند او را در آیات گذشته با ده توصیف بزرگ ستوده و پیامبر اسـلام را بـراى الهـام گـرفـتـن بـه سـرگـذشت او توجه داده ، ممکن است یک هزارم از این اتهامات بر او وارد باشد؟!
2 - آیـا ایـن اراجـیف با جمله اى که قرآن در آیات بعد از این مى گوید: یا داود انا جعلناک خـلیـفـة فـى الارض : (اى داود مـا تـو را خـلیـفـه و نـمـایـنـده خـود در زمین قرار دادیم ) سازگار است ؟!
3 - پیامبر خدا نه ، اگر یک فرد عادى مرتکب چنین جنایتى شود همسر افسر وفادار و پاک و بـا ایـمـانـش را ایـن چـنین ناجوانمردانه از دست او برباید مردم چه قضاوتى درباره او خواهند کرد و مجازاتش چیست ؟!
حتى اگر این کار از افسق فساق سر زند جاى تعجب است .
درسـت اسـت کـه تـورات داود را پـیـامـبـر نـمـى دانـد ولى او را بـه عـنـوان یـک پـادشـاه عـادل کـه مـقـامـى بـس ارجـمـنـد داشـتـه ، و بـنـیـانـگـذار مـعـبـد بـزرگ بـنـى اسرائیل بوده معرفى مى کند.
4 - جالب اینکه یکى از کتابهاى معروف تورات کتاب (مزامیر داود) و مناجاتهاى او است ، آیا مناجات و سخنان یک چنین آدمى مى تواند در لابلاى کتب آسمانى قرار گیرد؟
5 - هـر کـس اندک عقل و شعورى داشته باشد مى داند که داستانهاى تورات محرف کنونى در ایـن زمـیـنـه خـرافـاتى است که به دست دشمنان مکتب انبیاء و یا افراد بسیار ناآگاه و جاهل ساخته و پرداخته شده است چگونه مى توان آنها را معیار بحث قرار داد؟
آرى عظمت قرآن در این است که از این گونه خرافات خالى است .
3 - روایات اسلامى و ماجراى داود (علیه السلام )
در روایـات اسـلامـى داسـتان زشت و خرافى تورات به اشد وجه تکذیب شده ، از جمله در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) آمده است که فرمود:
لا اوتـى بـرجل یزعم داود تزوج امرئة اوریا الا جلدته حدین حدا للنبوة وحدا للاسلام هر کس را نزد من آورند که بگوید داود با همسر اوریا ازدواج کرده دو حد بر او جارى مى کنم حدى براى نبوت و حدى براى اسلام .
چـرا کـه نـسبت فوق از یکسو نسبت یک عمل نامشروع به انسان مؤ منى است و از سوى دیگر هتک مقام نبوت است لذا باید دوبار حد قذف (هر بار 80 تازیانه ) در مورد او اجرا شود.
هـمـیـن مـعـنـى بـه تـعـبـیـر دیـگـرى از آن امـام بـزرگـوار نقل شده من حدثکم بحدیث داود على ما یرویه القصاص جلدته ماة و ستین :
(هـر کـس حـدیـث داود را طـبـق آنـچـه افـسانه سرایان مى گویند براى شما روایت کند من یکصد و شصت تازیانه به او خواهم زد).
در حـدیـث دیـگـرى کـه (صـدوق ) در (امـالى ) از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـقـل کـرده چـنین مى خوانیم : ان رضا الناس لا یملک ، و السنتهم لا تضبط، الم ینسبوا داود الى انـه تـبـع الطـیر حتى نظر الى امرائة اوریا فهواها، و انه قدم زوجها امام التابوت حتى قتل ثم تزوج بها!:
رضایت همه مردم را نمى توان به دست آورد، و زبان آنها را نمى توان بست ، آیا آنها این نـسـبـت (فـوق العـاده زشـت را) بـه داود نـدادنـد کـه او بـه دنبال پرنده اى به پشت بام قصرش رفت ، و چشمش به همسر (اوریا) افتاد، و عشق او را بـه دل گـرفـت ، سـپس همسر او را به میدان جنگ در پیشاپیش تابوت (که آثار انبیاى بـنـى اسـرائیـل در آن حـفـظ مـى شـد و بـه عـنـوان بـرکـت در پـیـشـاپـیـش لشـکـر حـمـل مـى نـمودند) فرستاد تا کشته شد، سپس با همسرش ازدواج کرد؟! (جائى که پیامبر بزرگ
خدا از زبان مردم در امان نباشد دیگران چه انتظارى مى توانند داشته باشند).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت