تفسیرنمونه سوره صافات (قسمت3)

بـعـضـى سعى را در اینجا به معنى عبادت و کار براى خدا دانسته اند، البته سعى مفهوم وسیعى دارد که این معنى را نیز شامل مى شود ولى منحصر به آن نیست ، و تعبیر معه (با پدرش ) نشان مى دهد که منظور معاونت پدر در امور زندگى است .
بـه هـر حـال بـه گـفته جمعى از مفسران ، فرزندش در آن وقت 13 ساله بود که ابراهیم خـواب عـجـیب و شگفت انگیزى مى بیند که بیانگر شروع یک آزمایش بزرگ دیگر در مورد ایـن پیامبر عظیم الشان است ، در خواب مى بیند که از سوى خداوند به او دستور داده شد تا فرزند یگانه اش را با دست خود قربانى کند و سر ببرد.
ابراهیم وحشتزده از خواب بیدار شد، مى دانست که خواب پیامبران واقعیت دارد و از وسوسه هاى شیطانى دور است ، اما با این حال دو شب دیگر همان خواب تکرار شد که تاکیدى بود بر لزوم این امر و فوریت آن .
مـى گـویـنـد نـخـستین بار در شب ترویه (شب هشتم ماه ذى الحجه ) این خواب را دید، و در شبهاى عرفه و شب عید قربان (نهم و دهم ذى الحجه ) خواب تکرار گردید، لذا براى او کمترین شکى باقى نماند که این فرمان قطعى خدا است .
ابـراهیم که بارها از کوره داغ امتحان الهى سرافراز بیرون آمده بود، این بار نیز باید دل بـه دریـا بـزنـد و سر بر فرمان حق بگذارد، و فرزندى را که یک عمر در انتظارش بوده و اکنون نوجوانى برومند شده است با دست خود سر ببرد!
ولى بـایـد قـبـل از هـر چـیـز فـرزنـد را آمـاده ایـن کـار کـند، رو به سوى او کرد و گفت : فـرزنـدم مـن در خـواب دیـدم کـه بـایـد تـو را ذبـح کـنـم بـنـگـر نـظـر تـو چـیـسـت ؟! (قال یا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحک فانظر ماذا ترى ).
فـرزنـدش کـه نسخه اى از وجود پدر ایثارگر بود و درس صبر و استقامت و ایمان را در هـمـیـن عـمر کوتاهش در مکتب او خوانده بود، با آغوش باز و از روى طیب خاطر از این فرمان الهـى اسـتـقـبال کرد، و با صراحت و قاطعیت گفت : پدرم هر دستورى به تو داده شده است اجرا کن (قال یا ابت افعل ما تؤ مر).
و از نـاحـیـه مـن فـکـر تـو راحـت بـاشـد کـه بـه خـواست خدا مرا از صابران خواهى یافت (ستجدنى ان شاء الله من الصابرین ).
این تعبیرات پدر و پسر چقدر پر معنى است و چه ریزه کاریهائى در آن نهفته است ؟.
از یـکـسـو پدر با صراحت مساءله ذبح را با فرزند 13 ساله مطرح مى کند و از او نظر خـواهـى مـى کـنـد، بـراى او شـخـصـیـت مـسـتـقـل و آزادى اراده قـائل مـى شـود، او هـرگـز نـمـى خواهد فرزندش را بفریبد، و کورکورانه به این میدان بـزرگ امـتـحـان دعـوت کـنـد او مـى خـواهد فرزند نیز در این پیکار بزرگ با نفس شرکت جوید، و لذت تسلیم و رضا را همچون پدر بچشد!
از سـوى دیـگر فرزند هم مى خواهد پدر در عزم و تصمیمش راسخ باشد، نمى گوید مرا ذبـح کن ، بلکه مى گوید هر ماموریتى دارى انجام ده ، من تسلیم امر و فرمان او هستم ، و مخصوصا پدر را با خطاب یا ابت ! (اى پدر!) مخاطب مى سازد،
تـا نشان دهد این مساءله از عواطف فرزندى و پدرى سر سوزنى نمى کاهد که فرمان خدا حاکم بر همه چیز است .
و از سـوى سوم مراتب ادب را در پیشگاه پروردگار به عالى ترین وجهى نگه مى دارد، هرگز به نیروى ایمان و اراده و تصمیم خویش ‍ تکیه نمى کند، بلکه بر مشیت خدا و اراده او تکیه مى نماید و با این عبارت از او توفیق پایمردى و استقامت مى طلبد.
و بـه ایـن تـرتـیـب هـم پـدر و هـم پـسـر نـخستین مرحله این آزمایش بزرگ را با پیروزى کامل مى گذرانند.
در ایـن مـیـان چـه ها گذشت ؟ قرآن از شرح آن خوددارى کرده ، و تنها روى نقاط حساس این ماجراى عجیب انگشت مى گذارد.
بـعـضى نوشته اند: فرزند فداکار براى اینکه پدر را در انجام این ماموریت کمک کند، و هـم از رنـج و انـدوه مـادر بـکـاهـد، هـنـگـامـى که او را به قربانگاه در میان کوههاى خشک و سوزان سرزمین منى آورد به پدر گفت : پدرم ریسمان را محکم ببند تا هنگام اجراى فرمان الهى دست و پا نزنم ، مى ترسم از پاداشم کاسته شود!
پـدر جـان کـارد را تـیز کن و با سرعت بر گلویم بگذران تا تحملش بر من (و بر تو) آسانتر باشد!
پـدرم قـبـلا پـیـراهـنـم را از تن بیرون کن که به خون آلوده نشود، چرا که بیم دارم چون مادرم آنرا ببیند عنان صبر از کفش بیرون رود.
آنـگاه افزود سلامم را به مادرم برسان و اگر مانعى ندیدى پیراهنم را برایش ببر که باعث تسلى خاطر و تسکین دردهاى او است ، چرا که بوى فرزندش را از آن خواهد یافت ، و هر گاه دلتنگ شود آنرا در آغوش مى فشارد و سوز درونش را تخفیف خواهد داد.
لحـظـه هـاى حـسـاسى فرا رسید، فرمان الهى باید اجرا مى شد، ابراهیم که مقام تسلیم فرزند را دید او را در آغوش کشید، و گونه هایش را بوسه داد و هر دو در این لحظه به گریه افتادند، گریه اى که بیانگر عواطف و مقدمه شوق لقاى خدا بود.
قـرآن هـمین اندازه در عبارتى کوتاه و پر معنى مى گوید: هنگامى که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم جبین فرزند را بر خاک نهاد ... (فلما اسلما و تله للجبین ).
بـاز قـرآن ایـنـجـا را بـه اخـتصار برگزار کرده و به شنونده اجازه مى دهد تا با امواج عواطفش قصه را همچنان دنبال کند.
بـعـضـى گـفـتـه انـد منظور از جمله تله للجبین این بود که پیشانى پسر را به پیشنهاد خـودش بر خاک نهاد، مبادا چشمش در صورت فرزند بیفتد و عواطف پدرى به هیجان در آید و مانع اجراى فرمان خدا شود!
بـه هـر حـال ابـراهـیـم صـورت فرزند را بر خاک نهاد و کارد را به حرکت در آورد و با سـرعـت و قدرت بر گلوى فرزند گذارد در حالى که روحش در هیجان فرو رفته بود، و تنها عشق خدا بود که او را در مسیرش بى تردید پیش مى برد.
اما کارد برنده در گلوى لطیف فرزند کمترین اثرى نگذارد! ...
ابراهیم در حیرت فرو رفت بار دیگر کارد را به حرکت در آورد ولى باز کارگر نیفتاد، آرى ابـراهـیـم خـلیـل مـى گـویـد: بـبـر! امـا خـداونـد جلیل فرمان مى دهد نبر! و کارد تنها گوش بر فرمان او دارد.
اینجا است که قرآن با یک جمله کوتاه و پر معنى به همه انتظارها پایان داده ، مى گوید: در این هنگام او را ندا دادیم که اى ابراهیم (و نادیناه ان یا ابراهیم ).
آنچه را در خواب ماموریت یافتى انجام دادى (قد صدقت الرؤ یا).
ما اینگونه نیکوکاران را جزا و پاداش مى دهیم (انا کذلک نجزى المحسنین ).
هـم بـه آنـها توفیق پیروزى در امتحان مى دهیم ، و هم نمى گذاریم فرزند دلبندشان از دسـت برود، آرى کسى که سر تا پا تسلیم فرمان ما است و نیکى را به حد اعلا رسانده جز این پاداشى نخواهد داشت .
سپس مى افزاید: این مسلما امتحان مهم و آشکارى است (ان هذا لهو البلاء المبین ).
ذبـح کـردن فرزند با دست خود، آنهم فرزندى برومند و لایق ، براى پدرى که یک عمر در انـتـظـار چـنـیـن فـرزنـدى بـوده کـار سـاده و آسـانـى نـیـسـت ، چـگـونـه مـى تـوان دل از چـنـیـن فـرزنـدى برکند؟ و از آن بالاتر با نهایت تسلیم و رضا بى آنکه خم به ابـرو آورد بـه امـتـثـال ایـن فـرمـان بـشتابد، و تمام مقدمات را تا آخرین مرحله انجام دهد، بطورى که از نظر آمادگى هاى روانى و عملى چیزى فروگذار نکند؟
و از آن عجیب تر تسلیم مطلق این نوجوان در برابر این فرمان بود، که با آغوش باز و بـا اطـمـیـنـان خـاطـر بـه لطـف پـروردگـار و تـسـلیـم در بـرابـر اراده او بـه استقبال ذبح شتافت .
لذا در بـعـضـى از روایـات آمـده اسـت هـنـگـامـى کـه ایـن کـار انـجـام گـرفـت جبرئیل
(از روى اعجاب ) صدا زد: الله اکبر الله اکبر!...
و فرزند ابراهیم صدا زد: لا اله الا الله ، و الله اکبر!...
و پدر قهرمان فداکار نیز گفت : الله اکبر و لله الحمد.
و این شبیه تکبیراتى است که ما روز عید قربان مى گوئیم .
امـا بـراى ایـنـکـه برنامه ابراهیم ناتمام نماند، و در پیشگاه خدا قربانى کرده باشد و آرزوى ابـراهـیـم بـرآورده شـود، خـداونـد قـوچـى بـزرگ فـرسـتـاد تـا به جاى فرزند قـربانى کند و سنتى براى آیندگان در مراسم حج و سرزمین منى از خود بگذارد، چنانکه قرآن مى گوید: ما ذبح عظیمى را فداى او کردیم (و فدیناه بذبح عظیم ).
در ایـنـکـه عـظـمـت ایـن ذبح از چه نظر بوده از نظر جسمانى و ظاهرى ؟ و یا از جهت اینکه فـداى فـرزنـد ابـراهـیـم شد؟ و یا از نظر اینکه براى خدا و در راه خدا بود؟ و یا از این نظر که این قربانى از سوى خدا براى ابراهیم فرستاده شد؟
مفسران گفتگوههاى فراوانى دارند، ولى هیچ مانعى ندارد که تمام این جهات در ذبح عظیم جمع ، و از دیدگاههاى مختلف داراى عظمت باشد.
یـکـى از نـشـانـه هـاى عـظـمـت ایـن ذبـح آن اسـت کـه بـا گـذشـت زمـان سـال بـه سـال وسـعـت بـیـشـتـرى یـافـتـه ، و الان در هـر سـال بـیـش از یـک میلیون به یاد آن ذبح عظیم ذبح مى کنند و خاطره اش را زنده نگه مى دارد.
فدینا از ماده فدا در اصل به معنى قرار دادن چیزى به عنوان بلاگردان و دفع ضرر از شخص یا چیز دیگر است لذا مالى را که براى آزاد کردن اسیر مى دهند فدیه مى گویند، و نیز کفاره اى را که بعضى از بیماران بجاى روزه مى دهند به این نام نامیده مى شود.
در ایـنـکـه ایـن قـوچ بـزرگ چگونه به ابراهیم (علیه السلام ) داده شد بسیارى معتقدند جـبـرئیـل آورد، بـعـضـى نـیز گفته اند از دامنه کوههاى منى سرازیر شد، هر چه بود به فرمان خدا و به اراده او بود.
نه تنها خداوند پیروزى ابراهیم را در این امتحان بزرگ در آن روز ستود، بلکه خاطره آن را جـاویـدان سـاخـت ، چـنـانـکـه در آیـه بعد مى گوید: ما نام نیک ابراهیم را در امتهاى بعد باقى و برقرار ساختیم (و ترکنا علیه فى الاخرین ).
او اسوه اى شد براى همه آیندگان ، و قدوه اى براى تمام پاکبازان و عاشقان دلداده کوى دوست ، و برنامه او را به صورت سنت حج در اعصار و قرون آینده تا پایان جهان جاودان نمودیم او پدر پیامبران بزرگ ، او پدر امت اسلام و پیامبر اسلام بود.
سلام بر ابراهیم (آن بنده مخلص و پاکباز باد) (سلام على ابراهیم ).
آرى ، ما اینگونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم ( کذلک نجزى المحسنین ).
پـاداشـى بـه عـظمت دنیا، پاداشى جاودان در سراسر زمان ، پاداشى درخور سلام و درود خداوند بزرگ !
جـالب تـوجـه اینکه جمله کذلک نجزى المحسنین یک بار اینجا ذکر شده ، و یک بار در چند آیه قبل ، این تکرار حتما نکته اى دارد.
مـمـکـن اسـت دلیـلش ایـن بـوده بـاشـد کـه در مـرحـله اول خداوند پیروزى ابراهیم را در امتحان بزرگش تصدیق مى کند، و کارنامه قبولى او را امضا
مـى فـرمـایـد، این خود جزا و پاداش بزرگى است ، و این مهمترین مژده اى بود که خداوند بـه ابـراهـیـم داد، سـپـس مـسـاءله فدا کردن ذبح عظیم و جاودان ماندن نام و سنت او و درود فـرسـتـادن خـدا بـر او را کـه سـه مـوهـبت بزرگ دیگر است مطرح کرده و آن را به عنوان پاداش نیکوکاران معرفى مى کند.
نکته ها:
1 - ذبیح الله کیست ؟
در ایـنکه کدام یک از فرزندان ابراهیم (اسماعیل یا اسحق ) به قربانگاه برده شد و لقب ذبـیـح الله یـافت ؟ در میان مفسران سخت گفتگو است ، گروهى اسحاق را ذبیح مى دانند و جـمـعـى اسـمـاعـیـل را، نـظـر اول را بـسـیـارى از مـفـسـران اهل سنت و نظر دوم را مفسران شیعه برگزیده اند.
امـا آنـچـه بـا ظـواهـر آیـات مـخـتـلف قـرآن هـمـاهـنـگ اسـت ایـن اسـت کـه ذبـیـح اسماعیل بوده است ، زیرا:
اولا: در یـکـجـا مـى خـوانـیـم : و بـشـرناه باسحاق نبیا من الصالحین : ما او را بشارت به اسحاق دادیم که پیامبرى بود از صالحان (صافات 112).
ایـن تـعـبـیـر بـه خـوبى نشان مى دهد که خداوند بشارت به تولد اسحاق را بعد از این مـاجـرا و بـه خـاطر فداکاریهاى ابراهیم به او داد، بنابراین ماجراى ذبح مربوط به او نبود.
بعلاوه هنگامى که خداوند نبوت کسى را بشارت مى دهد، مفهومش این است که زنده مى ماند، و این با مساءله ذبح در کودکى سازگار نیست .
ثـانـیا: در آیه 71 سوره هود مى خوانیم : فبشرناه باسحق و من وراء اسحاق یعقوب : ما او را بـه تـولد اسـحاق بشارت دادیم و نیز به تولد یعقوب بعد از اسحاق این آیه نشان مى دهد که ابراهیم مطمئن بود اسحاق مى ماند و فرزندى
همچون یعقوب از او به وجود مى آید، بنابراین نوبتى براى ذبح باقى نخواهد ماند.
کسانى که ذبیح را اسحاق مى دانند در حقیقت این آیات را نادیده گرفته اند.
ثـالثـا: روایـات بـسـیـارى در مـنـابـع اسـلامـى آمـده اسـت کـه نـشـان مـى دهـد ذبـیـح اسماعیل بوده است به عنوان نمونه :
در حـدیـث مـعـتـبـرى کـه از پـیامبر گرامى اسلام نقل شده مى خوانیم : انا ابن الذبیحین : من فـرزنـد دو ذبـیحم و منظور از دو ذبیح یکى پدرش عبدالله است که عبدالمطلب جد پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نذر کرده بود او را براى خدا قربانى کند سپس یکصد شـتـر بـه فـرمـان خـدا فـداء او قـرار داد و داسـتـانـش مـشـهـور اسـت ، و دیـگـر اسماعیل بود، زیرا مسلم است که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از فرزندان اسماعیل است ، نه اسحاق .
در دعـائى کـه از عـلى (عـلیـه السـلام ) از پیامبر گرامى (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نـقـل شـده مـى خـوانـیـم : یـا مـن فـدا اسـمـاعـیـل من الذبح : اى کسى که فدائى براى ذبح اسماعیل قرار دادى .
در احـادیـثـى کـه از امـام بـاقـر و امـام صـادق (عـلیـهـمـاالسـلام ) نـقـل شـده مـى خـوانـیـم : هـنـگـامـى کـه سـؤ ال کـردنـد ذبـیـح کـه بـود فـرمـودنـد: اسماعیل .
در حـدیـثـى کـه از امـام عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عـلیـهـم السـلام ) نـقـل شـده نـیـز مـى خـوانـیـم : لو عـلم الله عـزوجـل شـیـئا اکـرم مـن الضـان لفـدا بـه اسـمـاعـیـل : اگـر حـیـوانـى بـهـتـر از گـوسـفـنـد پـیـدا مـى شـد آنـرا فـدیـه اسماعیل قرار مى داد.
خـلاصـه روایـات در ایـن زمـیـنـه بـسـیـار اسـت کـه اگـر بـخـواهـیـم هـمـه آنـهـا را نقل
کنیم سخن به درازا مى کشد.
در بـرابـر این روایات فراوان که هماهنگ با ظاهر آیات قرآن است روایت شاذى بر ذبیح بـودن اسـحـاق دلالت دارد کـه نـمـى تـوانـد مـقـابـله بـا روایـات گـروه اول کند، و نه با ظاهر آیات قرآن هماهنگ است .
از همه اینها گذشته این مساءله مسلم است کودکى را که ابراهیم او را با مادرش به فرمان خـدا بـه مـکـه آورد و در آنـجا رها نمود، و سپس ‍ خانه کعبه را با کمک او ساخت ، و طواف و سـعـى بـا او بـجـا آورد اسـمـاعـیـل بـود، و ایـن نـشـان مـى دهـد کـه ذبـیـح نـیـز اسماعیل بوده است ، زیرا برنامه ذبح مکمل برنامه هاى فوق محسوب مى شده .
البته آنچه از کتب عهد عتیق (تورات کنونى ) بر مى آید این است که ذبیح ، اسحاق بوده است .
و از ایـنجا چنین به نظر مى رسد که بعضى از روایات غیر معروف اسلامى که اسحاق را ذبیح معرفى مى کند تحت تاءثیر روایات اسرائیلى است و احتمالا از مجعولات یهود است ، یـهـود چـون از دودمـان اسـحـاق بـودنـد مایل بودند این افتخار را براى خود ثبت کنند و از مسلمانان که پیامبرشان زاده اسماعیل بود سلب کنند، هر چند از طریق انکار واقعیات باشد!
بـه هـر حـال آنچه براى ما از همه محکمتر است ظواهر آیات قرآن است که به خوبى نشان مـى دهـد کـه ذبـیـح اسـمـاعـیـل بـوده اسـت گـر چـه بـراى مـا تـفـاوتى نمى کند که ذبیح اسـمـاعـیـل باشد یا اسحاق هر دو فرزند ابراهیم و پیامبر بزرگ خدا بودند، هدف روشن شدن این ماجراى تاریخى است .
2 - آیا ابراهیم مامور به ذبح فرزند بود؟
از سـؤ الات مـهـم دیـگرى که در این بحث براى مفسران مطرح است این است که آیا ابراهیم راستى مامور به ذبح فرزند بود، یا به مقدمات آن دستور داشت ؟
اگر مامور به ذبح بوده ، چگونه پیش از انجام آن ، این حکم الهى نسخ شد؟ در حالى که نـسـخ قـبـل از عـمـل جـایـز نـیـسـت ، و ایـن مـعـنـى در عـلم اصول فقه اثبات شده است .
و اگر مامور به مقدمات ذبح بوده است این افتخار مهمى نخواهد بود.
و ایـنـکـه بـعـضـى گـفـتـه انـد اهـمـیـت مـسـاءله از ایـنـجـا نـاشـى مـى شـود کـه ابـراهـیـم احـتـمـال مـى داد بـعـد از انـجـام ایـن مـامـوریـت و فـراهـم کـردن مـقـدمـات دسـتـور بـه اصل ذبح داده شود، و امتحان بزرگ او همینجا بود مطلب جالبى به نظر نمى رسد.
بـه عـقـیـده مـا ایـن گـفـتگوها از اینجا ناشى مى شود که میان اوامر امتحانى و غیر امتحانى فـرق نـگـذاشـتـه انـد، امـرى کـه بـه ابـراهیم شد یک امر امتحانى بود، مى دانیم در اوامر امـتـحـانـى اراده جـدى تعلق به اصل عمل نگرفته است ، بلکه هدف آن است که روشن شود شخص ‍ مورد آزمایش تا چه اندازه آمادگى اطاعت فرمان دارد؟ و این در جائى است که شخص مورد آزمایش از اسرار پشت پرده آگاه نیست .
و بـه ایـن تـرتـیـب در ایـنـجـا نـسـخ واقـع نـشـده اسـت کـه در صـحـت آن قبل از عمل بحث و گفتگو شود.
و اگـر مـى بـیـنـیـم خـداونـد بـعـد از این ماجرا به ابراهیم مى گوید: قد صدقت الرؤ یا: خوابى را که دیده بودى تحقق بخشیدى به خاطر آن است که آنچه در توان داشت در زمینه ذبـح فـرزنـد دلبـنـد انجام داد، و آمادگى روحى خود را در این زمینه از هر جهت به ثبوت رسانید و از عهده این آزمایش به خوبى برآمد.
3 - چگونه خواب ابراهیم مى توانست حجت باشد؟
در مورد خواب و خواب دیدن سخن بسیار است که ما شرح مبسوطى از آن را در تفسیر سوره یوسف ذیل آیه 4 آوردیم .
آنچه در اینجا لازم است به آن توجه شود این است که چگونه ابراهیم خواب را حجت دانست و آن را مـعـیـار عـمـل خـود قـرار داد؟ در پـاسـخ ایـن سـؤ ال گـاه گـفـته مى شود که خوابهاى انبیاء هرگز خواب شیطانى ، یا مولود فعالیت قوه واهمه نیست بلکه گوشه اى از برنامه نبوت و وحى آنها است .
و به تعبیر دیگر ارتباط انبیاء با مصدر وحى گاهى به صورت القاء به قلب است .
و گاه از طریق دیدن فرشته وحى .
و گاه از راه شنیدن امواج صوتى که به فرمان خدا ایجاد شده .
و گاه از طریق خواب است .
و بـه این ترتیب در خوابهاى آنها هیچگونه خطا و اشتباهى رخ نمى دهد، و آنچه در خواب مى بینند درست همانند چیزى است که در بیدارى مى بینند.
و گـاه گـفـتـه مـى شـود کـه ابـراهـیـم (عـلیـه السـلام ) در حـال بـیـدارى از طریق وحى آگاهى یافت که باید به خوابى که در زمینه ذبح مى بیند عمل کند.
و گـاه گـفـتـه مـى شـود: قرائن مختلفى که در این خواب بود، و از جمله اینکه در سه شب مـتـوالى عـینا تکرار شد، براى او علم و یقین ایجاد کرد که این یک ماموریت الهى است و نه غیر آن .
بـه هـر حـال هـمـه ایـن تـفـسـیرها ممکن است صحیح باشد و منافاتى با هم ندارد و مخالف ظواهر آیات نیز نمى باشد.
4 - وسوسه هاى شیطان در روح بزرگ ابراهیم اثر نگذاشت
از آنـجـا کـه امـتـحـان ابـراهـیـم یـکـى از بـزرگـتـریـن امـتـحـانـات در طول تاریخ بود، امتحانى که هدفش این بود قلب او را از مهر و عشق غیر خدا تهى کند، و عشق الهى را در سراسر قلب او پرتوافکن سازد، طبق بعضى از روایات شیطان به دست و پـا افـتـاد، کـارى کـنـد کـه ابراهیم از این میدان پیروزمند بیرون نیاید، گاه به سراغ مادرش هاجر آمد، و به او گفت میدانى ابراهیم چه در نظر دارد؟ مى خواهد فرزندش را امروز سر ببرد!
هـاجـر گـفـت : بـرو سـخـن مـحال مگو که او مهربانتر از این است که فرزند خود را بکشد، اصولا مگر در دنیا انسانى پیدا مى شود که فرزند خود را با دست خود ذبح کند؟
شیطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت او مدعى است خدا دستورش داده .
هاجر گفت : اگر خدا دستورش داده پس باید اطاعت کند و جز رضا و تسلیم راهى نیست !!
گـاهـى بـه سـراغ فـرزنـد آمـد و بـه وسـوسـه او مشغول شد از آن هم نتیجه اى نگرفت ، چون اسماعیل را یک پارچه تسلیم و رضا یافت .
سـرانـجـام بـه سراغ پدر آمد و به او گفت ابراهیم ! خوابى را که دیدى خواب شیطانى است ! اطاعت شیطان مکن !
ابـراهـیـم که در پرتو نور ایمان و نبوت او را شناخت بر او فریاد زد دور شو اى دشمن خدا.
در حـدیـث دیـگـرى آمـده اسـت : ابـراهیم نخست به مشعرالحرام آمد تا پسر را قربانى کند، شـیـطـان بـه دنـبـال او شـتـافـت ، او بـه مـحـل جـمـره اولى آمـد شـیـطـان بـه دنبال او آمد، ابراهیم هفت سنگ به او پرتاب کرد، هنگامى که به
جـمره دوم رسید باز شیطان را مشاهده نمود هفت سنگ دیگر بر او انداخت ، تا به جمره عقبه آمد هفت سنگ دیگر بر او زد (و او را براى همیشه از خود مایوس ساخت ).
و ایـن نـشـان مى دهد که وسوسه هاى شیاطین در میدانهاى بزرگ امتحان نه از یکسو که از جـهات مختلف صورت مى گیرد، هر زمان به رنگى ، و از طریقى مردان خدا باید ابراهیم وار شـیاطین را در همه چهره ها بشناسند، و از هر طریق وارد شوند راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان کنند، و چه درس بزرگى ؟!
5 - فلسفه تکبیرات در منى
مـى دانـیـم از دسـتـورهـائى کـه در مـورد عـیـد اضحى در روایات اسلامى آمده است تکبیرات مـخـصـوصـى اسـت کـه هـمـه مسلمانان ، چه آنها که در مراسم حج شرکت کرده اند و در منى هستند، و چه آنها که در سایر نقاط مى باشند، بعد از نمازها مى گویند (منتهى کسانى که در مـنـى باشند بعد از 15 نماز که نخستین آن نماز ظهر روز عید است و کسانى که در غیر منى باشند بعد از 10 نماز تکرار مى کنند) و صورت تکبیرات چنین است :
الله اکبر، الله اکبر، لا اله الا الله ، و الله اکبر، الله اکبر، و لله الحمد، الله اکبر على مـا هـدانـا، و هـنـگـامـى کـه ایـن دسـتـور را بـا حـدیـثـى کـه سـابـقـا نـقـل کـردیـم مـقـایـسـه مى کنیم مى بینیم در حقیقت این تکبیرات مجموعه اى است از تکبیرات جبرئیل و اسماعیل و پدرش ابراهیم و چیزى افزون بر آن .
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر ایـن تـعـبـیـرات خـاطـره پـیـروزى ابـراهـیـم و اسماعیل را در آن میدان بزرگ آزمایش در نظرها زنده مى کند، و به همه مسلمانان چه در منى و چه در غیر منى الهام مى بخشد.
ضـمـنـا از روایات اسلامى معلوم مى شود که نامگذارى سرزمین منى به این اسم به خاطر آن اسـت کـه ابـراهـیـم هـنـگـامـى کـه بـه ایـن سـرزمـیـن رسـیـد و از عـهـده امـتـحـان بـرآمـد جـبـرئیـل بـه او گـفـت هـر چـه مى خواهى از پروردگارت بخواه ، او از خدا تمنى کرد که دسـتـور دهـد بـه عـنـوان فداى فرزندش اسماعیل قوچى را ذبح کند، و این تمناى او انجام شد.
6 - حج یک عبادت مهم انسان ساز
سـفر حج در حقیقت یک هجرت بزرگ است ، یک سفر الهى است ، یک میدان گسترده خودسازى و جهاد اکبر است .
مراسم حج در واقع عبادتى را نشان مى دهد که عمیقا با خاطره مجاهدات ابراهیم و فرزندش اسـمـاعـیل و همسرش هاجر آمیخته است ، و ما اگر در مطالعات در مورد اسرار حج از این نکته غـفـلت کـنـیـم بـسـیـارى از مـراسـم آن بـه صـورت مـعـمـا در مـى آیـد، آرى کـلیـد حل این معما توجه به این آمیختگى عمیق است .
هـنـگـامـى کـه در قربانگاه در سرزمین منى مى آئیم تعجب مى کنیم این همه قربانى براى چیست ؟ اصولا مگر ذبح حیوان مى تواند حلقه اى از مجموعه یک عبادت باشد؟!
امـا هنگامى که مساءله قربانى ابراهیم را به خاطر مى آوریم که عزیزترین عزیزانش و شـیـریـن تـریـن ثمره عمرش را در این میدان در راه خدا ایثار کرد، و بعدا سنتى به عنوان قربانى در منى به وجود آمد، به فلسفه این کار پى مى بریم .
قـربـانـى کـردن رمـز گـذشـت از هـمـه چیز در راه معبود است ، قربانى کردن مظهرى است بـراى تـهـى نـمـودن قـلب از غیر یاد خدا، و هنگامى مى توان از این مناسک بهره تربیتى کافى گرفت که تمام صحنه ذبح اسماعیل و روحیات این پدر
و پـسـر بـه هـنگام قربانى در نظر مجسم شود، و آن روحیات در وجود انسان پرتو افکن گردد.
هنگامى که به سراغ جمرات (سه ستون سنگى مخصوصى که حجاج در مراسم حج آنها را سـنـگباران مى کنند و در هر بار هفت سنگ با مراسم مخصوص به آنها مى زنند) این معما در نـظـر ما خودنمائى مى کند که پرتاب اینهمه سنگ به یک ستون بى روح چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟ و چه مشکلى را حل مى کند؟ اما هنگامى که به خاطر مى آوریم اینها یاد آور خاطره مبارزه ابراهیم قهرمان توحید با وسوسه هاى شیطان است که سه بار بر سر راه او ظـاهر شد و تصمیم داشت او را در این میدان جهاد اکبر گرفتار سستى و تردید کند، امـا هر زمان ابراهیم قهرمان او را با سنگ از خود دور ساخت ، محتواى این مراسم روشنتر مى شود.
مـفـهـوم ایـن مـراسـم ایـن اسـت کـه هـمـه شـمـا نـیـز در طـول عـمـر در میدان جهاد اکبر با وسوسه هاى شیاطین روبرو هستید، و تا آنها را سنگسار نکنید و از خود نرانید پیروز نخواهید شد.
اگـر انـتـظـار دارید که خداوند بزرگ همانگونه که سلام بر ابراهیم فرستاده و مکتب و یاد او را جاودان نموده به شما نظر لطف و مرحمتى کند باید خط او را تداوم بخشید.
و یـا هـنـگـامـى که به صفا و مروه مى آئیم و مى بینیم گروه گروه مردم از این کوه کوچک به آن کوه کوچکتر مى روند، و از آنجا به این باز مى گردند، و بى آنکه چیزى به دست آورده بـاشـند این عمل را تکرار مى کنند، گاه مى دوند، و گاه راه مى روند، مسلما تعجب مى کنیم که این دیگر چه کارى است ، و چه مفهومى
مى تواند داشته باشد؟!
امـا هـنـگـامـى که به عقب بر مى گردیم ، و داستان سعى و تلاش آن زن با ایمان هاجر را بـراى نـجـات جـان فرزند شیرخوارش اسماعیل در آن بیابان خشک و سوزان به خاطر مى آوریم که چگونه بعد از این سعى و تلاش خداوند او را به مقصدش رسانید چشمه زمزم از زیـر پـاى نـوزادش جـوشـیدن گرفت ، ناگهان چرخ زمان به عقب بر مى گردد، پرده ها کـنـار مـى رود، و خـود را در آن لحـظـه در کنار هاجر مى بینیم ، و با او در سعى و تلاشش همگام مى شویم که در راه خدا بى سعى و تلاش کسى به جائى نمى رسد!
و بـه آسـانى مى توان از آنچه گفتیم نتیجه گرفت که حج را باید با این رموز تعلیم داد، و خـاطـرات ابراهیم و فرزند و همسرش را گام به گام تجسم بخشید، تا هم فلسفه آن درک شـود و هم اثرات عمیق اخلاقى حج در نفوس حجاج پرتوافکن گردد، که بدون آن آثار، قشرى بیش نیست .
آیه و ترجمه


إ نه من عبادنا المؤ منین (111)
و بشرناه بإ سحق نبیا من الصالحین (112)
و بارکنا علیه و على إ سحق و من ذریتهما محسن و ظالم لنفسه مبین (113)


ترجمه :

111 - او (ابراهیم ) از بندگان با ایمان ما است .
112 - ما او را به اسحاق ، پیامبرى صالح ، بشارت دادیم .
113 - ما به او و اسحاق برکت دادیم ، و از دودمان آنها افرادى نیکوکار به وجود آمدند و افرادى که آشکارا به خود ستم کردند.
تفسیر:
ابراهیم بنده مؤ من خدا
سـه آیـه فـوق آخـریـن آیـاتـى اسـت کـه مـاجـراى ابـراهـیـم و فـرزنـدانـش را تـعـقـیـب و تکمیل مى کند، و در حقیقت هم بیان دلیلى است بر آنچه گذشت و هم نتیجه اى براى آن .
نخست مى گوید: او (ابراهیم ) از بندگان با ایمان ما است (انه من عبادنا المؤ منین ).
در حـقـیـقـت ایـن جـمـله دلیـلى اسـت بـر آنـچـه گذشت و این واقعیت را بیان مى کند که اگر ابراهیم همه هستى و وجود خویش و حتى فرزند عزیزش را یکجا در طبق
اخلاص گذارد و فداى راه معبود خویش کرد به خاطر ایمان عمیق و قویش بود.
آرى همه اینها از جلوه هاى ایمان است و ایمان چه جلوه هاى عجیبى دارد!
در ضـمـن ایـن تـعـبـیر به ماجراى ابراهیم و فرزندش گسترش و تعمیم مى دهد، و آنرا از صورت یک واقعه شخصى و خصوصى بیرون مى آورد، و نشان مى دهد هر کجا ایمان است ایـثـار و عـشق و فداکارى و گذشت است . ابراهیم همان را مى پسندید که خدا مى پسندید و همان را مى خواست که خدا مى خواست ، و هر مؤ منى مى تواند چنین باشد.
سپس به یکى دیگر از مواهب خدا به ابراهیم سخن مى گوید: مى فرماید: ما او را بشارت دادیـم به اسحاق ، که مقدر بود پیامبر گردد و از صالحان شود (و بشرناه باسحق نبیا من الصالحین ).
با توجه به آیه : فبشرناه بغلام حلیم که در آغاز این ماجرا ذکر شده به خوبى روشن مـى شـود کـه ایـن دو بـشارت مربوط به دو فرزند است ، اگر بشارت اخیر طبق صریح آیـه مـورد بـحـث مـربـوط بـه اسـحـاق اسـت پـس غلام حلیم (نوجوان بردبار شکیبا) حتما اسـمـاعیل است ، و آنها که اصرار دارند ذبیح را اسحاق بدانند هر دو آیه را اشاره به یک مـطـلب دانـسـتـه انـد بـا ایـن تـفـاوت کـه آیـه اول را بـیـان اصـل بـشـارت فـرزنـد مـى دانـنـد و آیـه دوم را بشارت به نبوت مى دانند ولى این معنى بـسـیـار بـعـیـد است و آیات فوق به وضوح مى گوید که این دو بشارت مربوط به دو فرزند بوده است (دقت کنید).
از ایـن گذشته بشارت نبوت نشان مى دهد که اسحاق باید زنده بماند و وظائف نبوت را انجام دهد، و این با مساءله ذبح سازگار نیست .
جـالب ایـن اسـت کـه در ایـنـجـا بـار دیگر به عظمت مقام صالحان برخورد مى کنیم که در توصیف اسحاق مى فرماید مى بایست پیامبر شود و از صالحان
گردد و چه والاست مقام صالحان در پیشگاه خداوند بزرگ ؟
و در آخـریـن آیـه ، سـخـن از بـرکـتـى در میان است که خدا به ابراهیم و فرزندش اسحاق ارزانى داشت ، مى فرماید: ما به او و اسحاق برکت دادیم (و بارکنا علیه و على اسحاق ).
امـا بـرکـت در چه چیز؟ توضیحى براى آن داده نشده ، و مى دانیم معمولا هنگامى که فعلى بـه صـورت مـطـلق مى آید و قید و شرطى در آن نیست معنى عموم را مى رساند، بنابراین برکت در همه چیز را شامل مى شود، در عمر و زندگى ، در نسلهاى آینده ، در تاریخ و مکتب و در همه چیز.
اصولا برکت در اصل از برک (بر وزن درک ) به معنى سینه شتر است و هنگامى که شتر سینه خود را بر زمین مى افکند همین ماده در مورد او به کار مى رود (برک البعیر).
و تدریجا این ماده در معنى ثبوت و دوام چیزى به کار رفته است ، برکه آب را نیز از آن جـهـت بـرکـه گویند که آب در آن ثابت است ، و مبارک را از این نظر مبارک مى گویند که خیر آن باقى و برقرار است .
از ایـنـجـا روشـن مـى شـود کـه آیـه مـورد بـحث اشاره به ثبوت و دوام نعمتهاى الهى بر ابـراهـیـم و اسـحـق (و خاندانشان ) مى باشد و یکى از برکاتى که خداوند بر ابراهیم و اسحاق داد این بود که تمام انبیاى بنى اسرائیل از دودمان اسحاق به وجود آمدند در حالى که پیامبر بزرگ اسلام از دودمان اسماعیل است .
اما براى اینکه توهم نشود که این برکت در خاندان ابراهیم جنبه نسب و قبیله دارد بلکه در ارتـبـاط بـا مـذهـب و مـکـتـب و ایـمان است ، در آخر آیه مى افزاید: از دودمان این دو، افرادى نیکوکار به وجود آمدند، و هم افرادى که به خاطر عدم ایمان ، آشکارا به خود ستم کردند (من ذریتهما محسن و ظالم لنفسه مبین ).
مـحـسـن در ایـنـجـا بـه مـعـنـى مؤ من و مطیع فرمان خدا است ، و چه احسان و نیکوکارى از این بـرتر تصور مى شود؟ و ظالم به معنى کافر و گنهکار است و تعبیر به لنفسه اشاره به این است که کفر و گناه در درجه اول ظلم بر خویشتن است ، آنهم ظلمى واضح و آشکار.
و بـه ایـن تـرتـیـب آیـه فـوق به گروهى از یهود و نصارى که افتخار مى کردند ما از فرزندان انبیاء هستیم پاسخ مى گوید که پیوند خویشاوندى به تنهائى افتخار نیست ، مگر اینکه در سایه پیوند فکرى و مکتبى قرار گیرد.
شـاهـد ایـن سـخـن حـدیثى است که از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نـقـل شـده کـه خـطـاب بـه بـنـى هـاشـم فـرمـود: لا یـاتینى الناس باعمالهم و تاتونى بانسابکم ! اى بنى هاشم نکند در روز قیامت مردم با اعمالشان به سراغ من بیایند و شما بـا انـسـاب و پـیـونـد خـویـشـاونـدیـتـان ! (آنها پیوند مکتبى داشته باشند و شما پیوند جسمانى .
آیه و ترجمه


و لقد مننا على موسى و هرون (114)
و نجیناهما و قومهما من الکرب العظیم (115)
و نصرناهم فکانوا هم الغالبین (116)
و ءاتیناهما الکتاب المستبین (117)
و هدیناهما الصرط المستقیم (118)
و ترکنا علیهما فى الاخرین (119)
سلام على موسى و هرون (120)
إ نا کذلک نجزى المحسنین (121)
إ نهما من عبادنا المؤ منین (122)


ترجمه :

114 - ما به موسى و هارون نعمت بخشیدیم .
115 - آنها و قومشان را از اندوه بزرگ نجات دادیم .
116 - و آنها را یارى کردیم تا بر دشمنان خود پیروز شدند.
117 - ما به آنها کتاب (آسمانى ) دادیم .
118 - آنها را به راه راست هدایت کردیم .
119 - و ذکر خیر آنها را در اقوام بعد باقى گذاردیم .
120 - سلام بر موسى و هارون .
121 - ما اینگونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم .
122 - آنها از بندگان مؤ من ما بودند.
تفسیر:
مواهب الهى بر موسى و هارون
در این آیات به گوشه اى از الطاف الهى نسبت به موسى و برادرش هارون اشاره شده ، و بـحـثـهـائى هـمـاهـنگ با آنچه درباره نوح و ابراهیم در آیات پیشین گذشت آمده ، محتواى آیـات شـبـیـه بـه یکدیگر، و الفاظ نیز از جهاتى هماهنگ است ، تا یک برنامه تربیتى منسجم را درباره مؤ منان پیاده کند.
بـاز در ایـن آیـات از روش اجـمـال و تـفـصـیـل کـه روش قـرآن در نقل بسیارى از حوادث است استفاده شده :
نـخـسـت مى گوید: ما بر موسى و هارون منت گذاردیم و آنها را مرهون نعمتهاى خود ساختیم (و لقد مننا على موسى و هارون ).
منت ، چنانکه قبلا هم گفته ایم ، در اصل از من بر معنى سنگى است که با آن وزن مى شود، سـپـس بـه نـعـمـتـهـاى بـزرگ و سـنـگین اطلاق شده است که اگر جنبه عملى داشته زیبا و پـسـنـدیـده اسـت ، و اگـر بـا لفـظ و سـخـن بـاشـد زشـت و بـدنـما است ، گر چه منت در اسـتـعـمـالات روزمـره بـیـشـتـر بـه مـعـنـى دوم گـفته مى شود، و همین موضوع سبب تداعى نـامـطـلوبـى بـه هـنگام مطالعه آیاتى همچون آیات مورد بحث مى شود، ولى باید توجه داشـت مـنـت در لغـت و اسـتـعـمـالات قـرآن مـعـنـى گـسـتـرده اى دارد کـه مـفـهـوم اول (بخشیدن نعمتهاى سنگین ) را نیز شامل مى شود.
به هر حال خداوند در این آیه به طور سربسته خبر از نعمتهاى پروزنى مى دهد که به این دو برادر ارزانى داشت ، و در آیات بعد هفت مورد از این نعمتها
را شرح مى دهد که هر کدام از دیگرى گرانقدرتر است .
در نـخـسـتـیـن مـرحـله مـى فـرمـایـد: مـا ایـن دو بـرادر و قوم آنها را از اندوه بزرگ رهائى بخشیدیم (و نجیناهما و قومهما من الکرب العظیم ).
چـه انـدوهـى از ایـن بـزرگـتـر کـه بـنـى اسـرائیـل در چـنـگـال فـرعـونـیـان جبار و خونخوار گرفتار بودند؟ پسرانشان را سر مى بریدند، و زنانشان را به خدمتکارى و مردان را به بردگى و بیگارى وامى داشتند.
آرى از دسـت دادن حـریـت و آزادى و گـرفـتـارى در چـنگال سلطان بیرحمى که نه بر صغیر رحم مى کرد و نه بر کبیر، و حتى نوامیس ‍ قوم و مـلتـى را بـه بازیچه مى گرفت کرب عظیم و اندوه بزرگى بود، و این نخستین منتى است که خدا بر قوم بنى اسرائیل نهاد.
در مـرحـله دوم مـى فـرمـایـد: مـا آنـهـا (مـوسـى و هـارون و بـنـى اسـرائیـل ) را یـارى کـردیـم تـا آنـها بر دشمنان نیرومند خود پیروز شدند (و نصرناهم فکانوا هم الغالبین ).
در آن روز کـه لشـکـر خـونـخـوار فـرعـونى با قدرت و نیروى عظیم و در پیشاپیش آنها شخص فرعون به حرکت درآمد، بنى اسرائیل قومى ضعیف و ناتوان و فاقد مردان جنگى و سـلاح کـافـى بودند، اما دست لطف خدا به یارى آنها آمد، فرعونیان را در میان امواج دفن کـرد، و آنها را از غرقاب رهائى بخشید و کاخها و ثروتها و باغها و گنجهاى فرعونیان را به آنها سپرد.
در سومین مرحله به مواهب معنوى که خدا به این قوم از بند رسته عنایت فرمود اشاره کرده ، مى گوید: ما به آن دو کتاب آشکار دادیم (و آتیناهما الکتاب المستبین ).
آرى تـورات کـتـاب مـستبین یعنى کتاب روشنگر بود، و به تمام نیازمندیهاى دین و دنیاى بـنـى اسـرائیـل در آن روز پـاسخ مى گفت ، همانگونه که در آیه 44 سوره مائده نیز مى خـوانـیـم انـا انـزلنـا التـوراة فـیـهـا هـدى و نـور. مـا تـورات را نازل کردیم که هم در آن هدایت بود و هم نور و روشنائى .
در مـرحـله چـهارم باز به یکى دیگر از مواهب معنوى - موهبت هدایت به صراط مستقیم - اشاره کرده ، مى گوید: ما آن دو را به راه راست هدایت نمودیم (و هدینا هما الصراط المستقیم )
هـمـان راه راسـت و خـالى از هـر گـونه کجى و اعوجاج که راه انبیاء و اولیاء است ، و خطر انحراف و گمراهى و سقوط در آن وجود ندارد.
جـالب ایـنـکـه : در سوره حمد که در همه نمازها مى خوانیم وقتى که از خدا تقاضاى هدایت بـه صـراط مـسـتـقـیـم مـى کـنـیـم مـى گـوئیـم : راه کـسـانـى کـه آنـان را مـشـمـول نـعـمـتـهـاى خـود قـرار دادى ، نه راه مغضوبین و گمراهان ، و این همان راه انبیاء و اولیاست .
در پـنـجمین مرحله به سراغ تداوم مکتب و بقاى نام نیک آنها رفته ، مى گوید: ما ذکر خیر آنـهـا را در اقـوام بـعـد باقى و برقرار ساختیم (تا به عنوان دو اسوه شناخته شوند، و مردم جهان از روش و تاریخ آنان الهام گیرند) (و ترکنا علیهما فى الاخرین ).
ایـن هـمـان تـعـبیرى است که در آیات گذشته درباره ابراهیم و نوح آمده بود، اصولا همه مردان خدا و رهروان بزرگ راه حق ، تاریخ و نامشان جاویدان است ، و باید چنین باشد که آنها متعلق به قوم و ملتى نیستند، بلکه تعلق به تمام جهان انسانیت دارند.
در ششمین مرحله سخن از سلام و درود خداوند بر موسى و هارون است مى فرماید: سلام بر موسى و هارون (سلام على موسى و هارون ).
سلامى از ناحیه پروردگار بزرگ و مهربان .
سلامى که رمز سلامت در دین و ایمان ، در اعتقاد و مکتب ، و در خط و مذهب است .
سلامى که بیانگر نجات و امنیت از مجازات و عذاب این جهان و آن جهان است .
و در هـفتمین و آخرین مرحله به جزا و پاداش بزرگ خود به آنها پرداخته ، مى گوید آرى ما این چنین نیکوکاران را پاداش مى دهیم (انا کذلک نجزى المحسنین ).
اگر آنها به این افتخارات نائل شدند بى دلیل نبود، آنها محسن بودند، مؤ من و مخلص و فداکار و نیکوکار، و چنین کسانى باید مشمول این همه پاداش شوند.
قـابـل تـوجـه ایـنکه عین این عبارت انا کذلک نجزى المحسنین در همین سوره در مورد نوح و ابراهیم موسى و هارون الیاس آمده است .
و تـعـبـیـرى شـبیه آن در مورد یوسف (یوسف آیه 22) و گروهى دیگر از انبیاء (انعام آیه 84) نـیـز بـه چـشـم مـى خورد، و همگى گواهى مى دهد که براى بهره مند شدن از الطاف الهـى بـایـد نـخـسـت در زمـره مـحـسـنـیـن قـرار گـرفـت کـه بـه دنبال آن برکات الهى قطعى است (دقت کنید).
سـرانـجـام در آخرین آیه مورد بحث به همان دلیلى اشاره مى کند که در داستان ابراهیم و نـوح قبل از آن آمد، مى گوید: آن هر دو (موسى و هارون ) از بندگان مؤ من ما بودند (انهما من عبادنا المؤ منین ).
ایـمـان اسـت کـه روح انـسـان را چـنـان روشـن و نـیـرومـنـد مى سازد که به سراغ احسان و نـیـکـوکـارى و پـاکـى و تقوا مى رود، احسانى که درهاى رحمت الهى را به روى انسان مى گشاید، و انواع نعمتهایش را بر انسان نازل مى کند.
آیه و ترجمه


و إ ن إ لیاس لمن المرسلین (123)
إ ذ قال لقومه الا تتقون (124)
اتدعون بعلا و تذرون أ حسن الخالقین (125)
الله ربکم و رب ءابائکم الا ولین (126)
فکذبوه فإ نهم لمحضرون (127)
إ لا عباد الله المخلصین (128)
و ترکنا علیه فى الاخرین (129)
سلام على ال یاسین (130)
إ نا کذلک نجزى المحسنین (131)
إ نه من عبادنا المؤ منین (132)


ترجمه :

123 - و الیاس از رسولان ما بود.
124 - به خاطر بیاور هنگامى که به قومش گفت : آیا تقوا پیشه نمى کنید؟
125 - آیا بت بعل را مى خوانید و بهترین خالقها را رها مى سازید؟!
126 - خدائى که پروردگار شما و پروردگار نیاکان شما است .
127 - امـا آنـهـا او را تـکـذیـب کـردنـد ولى مـسـلمـا هـمـگـى در دادگـاه عدل الهى احضار مى شوند.
128 - مگر بندگان مخلص خدا.
129 - ما نام نیک او (الیاس ) را در میان امتهاى بعد برقرار ساختیم .
130 - سلام بر الیاسین .
131 - ما اینگونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم .
132 - او از بندگان مؤ من ما است .
تفسیر:
پیامبر خدا الیاس در برابر مشرکان
چـهـارمـیـن سـرگـذشـتى که از انبیاء پیشین در این سوره آمده است سرگذشت فشرده اى از الیاس است مى فرماید: الیاس از رسولان خدا بود (و ان الیاس لمن المرسلین ).
دربـاره الیـاس و خـصوصیات نسب و زندگى او بحثهائى است که در نکات آخر این آیات به خواست خدا خواهد آمد.
سـپس براى شرح این اجمال به تفصیل پرداخته ، مى گوید: به خاطر بیاور هنگامى که بـه قـومـش هـشـدار داد و گـفـت : آیـا پـرهـیـزکـارى پـیـشـه نـمـى کـنـیـد؟ (اذ قال لقومه الا تتقون ).
تقواى الهى و پرهیز از شرک و بت پرستى ، از گناه و ظلم و فساد، و از آنچه انسانیت را به تباهى مى کشاند.
در آیـه بـعـد بـا صـراحـت بـیـشـتـرى از ایـن مـسـاءله سـخـن مـى گـویـد: آیـا بـت بـعـل را مـى خـوانـیـد و بـهـترین خالقها را رها مى سازید؟! (اتدعون بعلا و تذرون احسن الخالقین ).
و از ایـنـجـا روشـن مـى شـود کـه آنـهـا بـت مـعـروفـى بـه نـام بـعـل داشـتـنـد کـه در مـقـابـل آن سـجـده مـى کـردنـد، الیـاس آنـهـا را از ایـن عمل زشت باز داشت ، و به سوى آفریدگار بزرگ جهان و توحید خالص دعوت کرد.
و از هـمـیـن جا است که جمعى معتقدند مرکز فعالیت الیاس شهر بعلبک از شهرهاى شامات بود.
زیرا بعل نام آن بت مخصوص و بک به معنى شهر بود، و از ترکیب این دو با هم بعلبک به وجود آمد، گفته اند این بت طلائى به قدرى بزرگ بود که طولش به 20 ذراع مى رسید! و چهار صورت داشت ، و خدمه او بالغ بر چهار صد نفر بود!.
ولى بـعـضـى بـعـل را اسـم بت معینى ندانسته بلکه به معنى مطلق بت گرفته اند ولى بعضى دیگر آن را به معنى رب و معبود مى دانند.
راغـب در مفردات مى گوید: بعل در اصل به معنى شوهر است اما عرب معبودهائى را که به وسیله آن به خدا تقرب مى جستند بعل مى نامید.
تعبیر به بهترین خالق با اینکه آفریننده واقعى در عالم جز خدا نیست - ظاهرا اشاره به مصنوعاتى است که انسان با تغییر شکل دادن به مواد طبیعى درست
مى کند، و از این نظر خالق بر او اطلاق مى گردد، هر چند خالق مجازى است .
بـه هـر حـال الیـاس ایـن قـوم بت پرست را سخت نکوهش کرد، و ادامه داد: خدائى را رها مى کـنـید که پروردگار شما و پروردگار پدران پیشین شما است (الله ربکم و رب آبائکم الاولین ).
مـالک و مـربـى هـمـه شـمـا او بـوده و هـسـت ، هـر نـعـمـتـى داریـد از او اسـت ، و حل هر مشکلى با دست قدرت او میسر است ، غیر از او نه سرچشمه خیر و برکتى وجود دارد و نه دفع کننده شر و آفتى .
گویا بت پرستان زمان الیاس همانند عصر پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـراى تـوجـیه کار خود تکیه بر سنت نیاکان و پیشینیان مى کردند که الیاس در پاسخ آنها مى گوید: الله رب شما و رب پدران شما است .
تـعـبـیـر بـه رب (مـالک و مـربـى ) بـهـتـریـن محرک براى تفکر و اندیشه است ، چرا که مـهـمـتـرین مساءله در زندگى انسان این است که بداند از ناحیه چه کسى آفریده شده ؟ و امروز صاحب اختیار و مربى و ولى نعمت او کیست ؟
امـا ایـن قـوم خـیـره سـر و خـودخـواه گـوش بـه انـدرزهـاى مـستدل ، و هدایتهاى روشن این پیامبر بزرگ الهى فرا ندادند، و به تکذیب او برخاستند (فکذبوه ).
خـداونـد هـم مـجـازات آنـهـا را در یـک جـمـله کـوتـاه بـیـان کـرده مى فرماید: آنها در دادگاه عدل الهى ، و در عذاب دوزخ او احضار مى شوند (فانهم لمحضرون ).
و به کیفر اعمال زشت و شوم خود خواهند رسید.
ولى ظاهرا گروه اندکى از پاکان نیکان و خالصان به الیاس ایمان آوردند،
بـراى آنـکه حق آنها فراموش نگردد، بلافاصله مى فرماید: مگر بندگان مخلص خدا (الا عباد الله المخلصین ).
در آیات اخیر این داستان همان مسائل چهارگانه اى را که در سرگذشتهاى پیامبران دیگر (در مـورد مـوسى و هارون و ابراهیم و نوح ) آمده بود به خاطر اهمیتى که دارد تکرار شده است :
نـخـسـت مـى فرماید: ما نام نیک الیاس را در میان امتهاى بعد جاودان ساختیم (و ترکنا علیه فى الا آخرین ).
امتهاى دیگر زحمات این انبیاء بزرگ را که در پاسدارى خط توحید، و آبیارى بذر ایمان منتهاى تلاش و کوشش را به عمل آوردند، هرگز فراموش نخواهند کرد، و تا دنیا برقرار است یاد و مکتب این بزرگمردان و فداکار زنده و جاویدان است .
در مرحله دوم مى افزاید: سلام و درود بر الیاسین (سلام على الیاسین ).
تـعـبـیـر بـه الیـاسـیـن بـه جـاى الیـاس یا به خاطر این است که الیاسین لغتى در واژه الیـاس بـود، و هـر دو بـیـک مـعـنى است ، و یا اشاره به الیاس ‍ و پیروان او است که به صورت جمعى آمده است .
در مـرحـله سـوم مـى فـرمـایـد: مـا ایـنگونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم (انا کذلک نجزى المحسنین ).
مـنـظـور نـیـکـوکـارى و احـسـان بـه مـعـنـى وسـیـع کـلمـه اسـت کـه عـمـل بـه تـمـام آئیـن و دسـتـورات او را شـامـل مـى شود، سپس مبارزه با هر گونه شرک و انحراف و گناه و فساد.
و در مـرحـله چـهارم ریشه اصلى همه اینها که ایمان است طرح مى کند و مى گوید: مسلما او (الیاس ) از بندگان مؤ من ماست (انه من عبادنا المؤ منین ).
ایـمـان و عـبـودیـت سـرچـشـمـه احـسـان و احـسـان عـامـل قـرار گرفتن در صف مخلصین است و مشمول سلام خدا شدن .
نکته ها:
1 - الیاس کیست ؟
در ایـنـکـه الیـاس یـکى از پیامبران بزرگ خدا است تردیدى نیست ، و آیات مورد بحث با صراحت این مساءله را بیان کرده ، آنجا که مى گوید: ان الیاس لمن المرسلین .
نـام ایـن پیامبر در دو آیه از قرآن مجید آمده است : یکى در همین سوره صافات و دیگرى در سوره انعام همراه گروه دیگرى از پیامبران آنجا که مى فرماید: و زکریا و یحیى و عیسى و الیاس کل من الصالحین (انعام 85).
ولى در این که الیاس نام دیگر یکى از پیامبرانى است که در قرآن نامشان آمده ، یا مستقلا نام پیغمبرى است ، و ویژگیهاى او کدام است ؟ مفسران نظرات گوناگونى دارند:
الف : بعضى معتقدند الیاس همان ادریس است (زیرا ادریس ، ادراس نیز تلفظ شده ، و با تغییر مختصرى الیاس شده است )
ب : الیـاس از پـیـامـبـران بـنـى اسـرائیـل است ، فرزند یاسین از نواده هاى هارون برادر موسى (علیه السلام ).
ج : الیـاس هـمـان خـضـر است ، در حالى که بعضى دیگر معتقدند الیاس از دوستان خضر اسـت ، و هر دو زنده اند، با این تفاوت که الیاس ‍ ماموریتى در خشکى دارد، ولى خضر در جزائر و دریاها، بعضى دیگر ماموریت الیاس را در بیابانها و ماموریت خضر را در کوهها مى دانند، و براى هر دو عمر جاودان قائلند، بعضى نیز الیاس را فرزند الیسع دانسته اند.
د: الیـاس هـمـان ایـلیـا پـیـامـبـر بـنـى اسـرائیـل مـعـاصـر آجـاب پـادشـاه بـنـى اسرائیل بود که خداوند او را براى تخویف و هدایت این پادشاه جبار فرستاده .
بعضى او را نیز یحیى تعمید دهنده مسیح دانسته اند.
امـا آنـچـه بـا ظاهر آیات قرآن هماهنگ است این است که این کلمه مستقلا نام یکى از پیامبران اسـت غـیـر از آنـهـا کـه نـامـشـان در قـرآن آمـده ، کـه براى هدایت یک قوم بت پرست ماءمور گـردیـد، و اکـثـریـت آن قوم به تکذیب او برخاستند، اما گروهى از مؤ منان مخلص به او گرویدند.
و به طورى که قبلا هم اشاره کردیم بعضى با توجه به اینکه نام بت بزرگ این قوم بـعـل بوده معتقدند که این پیامبر از سرزمین شامات برخاست ، و مرکز فعالیت او را شهر بعلبک مى دانند که امروز جزء لبنان است و در مرز سوریه قرار دارد.
بـه هـر حـال درباره این پیامبر داستانهاى مختلفى در کتابها آمده است و چون مورد اعتماد و اطمینان نبود از نقل آن صرف نظر مى کنیم .
2 - الیاسین کیانند؟
مفسران و مورخان در مورد الیاسین نظرات متفاوتى دارند:
الف : بـعـضـى آن را لغـتـى در الیـاس مـى دانـنـد، یـعـنـى هـمـانـگـونـه کـه فـى المـثل میکان و میکائیل دو تعبیر از آن فرشته مخصوص است و سینا و سینین هر دو نام براى سرزمین معروفى است ، الیاس و الیاسین نیز دو تعبیر از این پیغمبر بزرگ است .
ب : بـعضى دیگر آن را جمع مى دانند به این ترتیب که الیاس با یاء نسبت همراه شده ، و الیاسى شده ، و بعد با یاء و نون جمع بسته شده و الیاسیین گردیده و پس از تخفیف الیـاسـیـن شده بنابراین مفهومش کلیه کسانى است که به الیاس مربوط بودند و پیرو مکتب او شدند.
ج : آلیـاسـیـن بـا الف مـمـدوده تـرکـیـبـى اسـت از کـلمـه آل و یـاسـیـن یـاسـیـن طـبـق نـقـلى نـام پـدر الیـاس اسـت ، و طـبـق نـقـل دیـگـرى از نـامـهـاى پـیـامـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) است ، بنابراین آل یاسین به معنى خاندان پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یا خاندان یاسین پدر الیاس مى باشد.
قـرائن روشـنـى در خـود قـرآن اسـت کـه هـمـان مـعـنـى اول را تـایـید مى کند که منظور از الیاسین همان الیاس است ، زیرا بعد از آیه سلام على الیاسین به فاصله یک آیه مى گوید: انه من عبادنا المؤ منین (او از بندگان مؤ من ما بود) بـازگـشـت ضـمـیر مفرد به الیاسین دلیل بر این است که او یک نفر بیشتر نبوده ، یعنى همان الیاس .
دلیـل دیـگـر ایـنـکـه ایـن آیـات چـهـارگانه اى که در پایان ماجراى الیاس بود عینا همان آیـاتـى اسـت که در پایان داستان نوح و ابراهیم و موسى و هارون بود، و هنگامى که این آیـات را در کنار هم قرار مى دهیم مى بینیم سلامى که از سوى خدا در این آیات ذکر شده ، به همان پیامبرى است که در صدر سخن آمده است (سلام على نوح فى العالمین - سلام على ابراهیم - سلام على موسى و هارون )
بنابراین در اینجا هم سلام على الیاسین سلام بر الیاس خواهد بود (دقت کنید).
نـکـتـه اى کـه در ایـنـجـا باید مورد توجه قرار گیرد این است که در بسیارى از تفاسیر حـدیـثـى نـقـل شـده کـه سـنـد آن بـه ابـن عـبـاس بـرمـى گـردد و او مـى گوید: منظور از آل یـاسـیـن آل مـحـمـد (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) است چرا که یاسین از اسماء پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است .
در مـعـانـى الاخـبـار صـدوق در بـابـى کـه بـراى تـفـسـیـر آل یـاسـیـن ذکـر کرده پنج حدیث در همین زمینه نقل شده که هیچکدام از آنها به ائمه اهلبیت - جـز یک حدیث - منتهى نمى شود، و راوى آن حدیث شخصى به نام کادح یا قادح است که در کتب رجال خبرى از او نیست .

از آنـجـا کـه ایـن اخبار روى فرض این است که قرائت آیه فوق را به صورت سلام على آل یـاسـین بخوانیم ، و هماهنگى آیات را نادیده بگیریم ، و اسناد این روایات نیز چنانکه دیدیم قابل گفتگو است ، بهتر این است که از قضاوت درباره این روایات خوددارى کنیم و علم آن را به اهلش بسپاریم .
آیه و ترجمه


و إ ن لوطا لمن المرسلین (133)
إ ذ نجیناه و اهله اجمعین (134)
إ لا عجوزا فى الغابرین (135)
ثم دمرنا الاخرین (136)
و إ نکم لتمرون علیهم مصبحین (137)
و بالیل افلا تعقلون (138)


ترجمه :

133 - لوط از رسولان ما بود.
134 - به خاطر بیاور زمانى را که او و خاندانش را نجات همگى دادیم .
135 - مگر پیرزنى که در میان آن قوم باقى ماند (و به سرنوشت آنها گرفتار شد).
136 - سپس بقیه را نابود کردیم .
137 - و شما پیوسته صبحگاهان از کنار (ویرانه هاى شهرهاى ) آنها عبور مى کنید ...
138 - و شبانگاه ، آیا نمى اندیشید.
تفسیر:
سرزمین بلازده این قوم در برابر شماست !
پنجمین پیامبرى که در این سوره ، و در این سلسله آیات نامش به میان آمده و فشرده اى از تاریخ او به عنوان یک درس آموزنده بازگو شده ، لوط است ، که طبق
صـریـح قـرآن هـمـزمـان و مـعـاصـر با ابراهیم (علیه السلام ) بوده است ، و از پیامبران بزرگ خدا است (عنکبوت آیه 26 و سوره هود 74).
نام لوط (علیه السلام ) در قرآن در آیات زیادى آمده است ، و کرارا درباره او و قومش بحث شده ، و مخصوصا سرنوشت دردناک این قوم منحرف به روشنترین صورتى تبیین گشته اسـت (سـوره شـعـراء آیـات 167 تـا 173 و سـوره هـود 70 تـا 83، و سـوره نمل از آیه 54 تا آیه 58 و غیر آن ).
نخست مى گوید: لوط از رسولان ما بود (و ان لوطا لمن المرسلین ).
و بـعـد از بـیـان ایـن اجـمـال طـبـق روش اجـمال و تفصیل که قرآن دارد به شرح قسمتى از مـاجـراى او پـرداخـتـه ، مى گوید: به خاطر بیاور زمانى را که لوط و خاندانش را همگى نجات دادیم (اذ نجیناه و اهله اجمعین ).
جز همسرش پیرزنى که در میان بازماندگان باقى ماند (الا عجوزا فى الغابرین ).
سپس بقیه را در هم کوبیدیم و نابود کردیم (ثم دمرنا الاخرین ).
جمله هاى کوتاه فوق اشاراتى به تاریخ پر ماجراى این قوم است که شرح آن در سوره هاى هود و شعراء و عنکبوت گذشت .
لوط همچون سایر انبیاء نخست دعوت خود را از توحید شروع کرد،
سـپـس به مبارزه شدید با مفاسد محیط پرداخت ، مخصوصا همان انحراف معروف اخلاقى و همجنس گرائى آنها که رسوائى آن در تمام تواریخ منعکس است .
این پیامبر بزرگ مرارتها کشید، و خون جگرها خورد، و آنچه در توان داشت براى اصلاح ایـن قـوم مـنـحـرف و زشـت سـیـرت و زشـت صـورت و جـلوگـیـرى آنـان از اعـمـال نـنـگـیـنشان به کار بست ، اما نتیجه اى نگرفت ، و اگر افراد اندکى به او ایمان آوردند به زودى خود را از آن محیط آلوده نجات بخشیدند.
سـرانـجـام لوط از آنـهـا نـومید شد و در مقام دعا بر آمد، و از خداوند تقاضاى نجات خود و خـانـدانـش را کـرد خـداونـد دعـاى او را اجـابـت کـرد و آن گـروه اندک را همگى نجات داد جز هـمـسـرش هـمـان پـیـرزنـى کـه نـه تـنها از تعلیمات او پیروى نمى کرد بلکه گاه به دشمنان او نیز کمک مى نمود.
خـداونـد سـخـت تـریـن مـجـازات را بـراى ایـن قـوم قـائل شـد، نـخـست شهرهاى آنها را زیر و رو کرد، و بعد بارانى از سنگریزه متراکم بر آنها فرو بارید، به گونه اى که همگى نابود شدند حتى اجسادشان محو شد!
و از آنـجـا که همه اینها مقدمه اى است براى بیدار کردن غافلان مغرور در پایان این سخن اضافه مى کند: شما پیوسته صبحگاهان از کنار ویرانه هاى شهرهاى آنها مى گذرید (و انکم لتمرون علیهم مصبحین ).
و شـبـانـگـاه نـیـز از آنـجـا عـبـور مـى کـنـیـد آیـا نـمـى انـدیـشـیـد؟! (و باللیل افلا تعقلون ).
این تعبیر به خاطر آن است که شهرهاى قوم لوط در مسیر کاروانهاى مردم حجاز به سوى شام قرار داشت ، و اینها در سفرهاى روزانه و شبانه خود از کنار آن عبور مى کردند، اگر گوش جانى داشتند فریاد دلخراش و جانکاه این قوم گنهکار
بـلا دیـده را مى شنیدند، چرا که ویرانه هاى شهرهاى آنها با زبان بى زبانى به همه عابران درس مى دهد، و از گرفتار شدن در چنگال حوادث مشابهى بر حذر مى دارد.
آرى درس عـبـرت بـسـیـار اسـت امـا عـبـرت گـیـرنـدگـان کـمـنـد مـا اکـثـر العـبـر و اقل الاعتبار.
نـظـیـر هـمـیـن مـعـنـى در آیه 76 سوره حجر بعد از بیان داستان قوم لوط آمده است ، و انها لبسبیل مقیم : این آثار بر سر راه کاروانیان و عابران همواره برقرار است .
در روایـتى از امام صادق (علیه السلام ) این جمله طور دیگرى تفسیر شده است هنگامى که یـکـى از اصـحـاب از تـفـسـیـر آیـات و انـکـم لتـمـرون عـلیـهـم مـصـبـحـیـن و بـاللیـل افـلا تـعـقـلون سـؤ ال کـرد، فرمود: تمرون علیهم فى القرآن اذا قرأ تم فى القـرآن فـاقرئوا ما قص الله علیکم من خبرهم : شما در قرآن به هنگامى که تلاوت آیات قـرآن مـى کـنید از کنار آنها مى گذرید، قرآن اخبارى را که خداوند بیان کرده براى شما بازگو مى کند.
ایـن تـفـسـیـر مـمـکـن اسـت اشـاره بـه مـعـنـى دوم آیـه و بـطـون آن بـاشـد، و در هـر حـال جمع میان دو تفسیر نیز بى مانع است ، چرا که هم آثار قوم لوط در خارج در برابر چشمان آنها قرار داشت ، و هم اخبار آن در قرآن مجید.
آیه و ترجمه


و إ ن یونس لمن المرسلین (139)
اذ ابق إ لى الفلک المشحون (140)
فساهم فکان من المدحضین (141)
فالتقمه الحوت و هو ملیم (142)
فلو لا انه کان من المسبحین (143)
للبث فى بطنه إ لى یوم یبعثون (144)
فنبذناه بالعراء و هو سقیم (145)
و انبتنا علیه شجرة من یقطین (146)
و ارسلناه إ لى مائة الف او یزیدون (147)
فامنوا فمتعناهم الى حین (148)


ترجمه :

139 - و یونس از رسولان ما بود.
140 - به خاطر بیاور زمانى را که به سوى کشتى مملو (از جمعیت و بار) فرار کرد.
141 - و با آنها قرعه افکند (و قرعه بنام او اصابت کرد و) مغلوب شد.
142 - (او را به دریا افکندند) و ماهى عظیمى او را بلعید، در حالى که مستحق ملامت بود!
143 - و اگر او از تسبیح کنندگان نبود...
144 - تا روز قیامت در شکم ماهى مى ماند.
145 - (بـه هـر حـال مـا او را رهـائى بـخشیدیم و) او را در یک سرزمین خشک خالى از گیاه افکندیم در حالى که بیمار بود.
146 - و کدوبنى بر او رویاندیم (تا در سایه برگهاى پهن و مرطوبش آرامش یابد).
147 - و او را به سوى جمعیت یکصد هزار نفرى ، یا بیشتر، فرستادیم .
148 - آنها ایمان آوردند و تا مدت معلومى آنان را از مواهب زندگى بهره مند ساختیم .
تفسیر:
یونس در بوته امتحان
ایـن شـشـمـیـن و آخرین سرگذشت انبیاء و اقوام پیشین است که در این سوره آمده سرگذشت یـونـس و قـوم تـوبـه کارش ، و جالب اینکه در پنج سرگذشت پیشین که از قوم نوح و ابراهیم و موسى و هارون و الیاس و لوط سخن مى گفت همه به اینجا منتهى مى شد که این اقوام هرگز بیدار نشدند و به عذاب الهى گرفتار شدند، و خدا این پیامبران بزرگ را از میان آنها نجات داد.
اما در این داستان پایان قضیه به عکس آنها است ، قوم کافر یونس با مشاهده نشانه اى از عـذاب الهـى بـیـدار شـدنـد و تـوبـه کـردنـد، و خـدا آنـهـا را مشمول الطاف خویش قرار داد، و از برکات مادى و معنوى بهره مند نمود، حتى یونس را به خـاطـر تـرک اولائى کـه بـه خـاطـر تعجیل در مهاجرت از میان این قوم انجام داد، گرفتار مـشـکلات و ناراحتى کرد و حتى در مورد او به ابق که معمولا درباره بندگان فرارى ذکر مى شود تعبیر نمود!
اشـاره بـه ایـنـکـه شـمـا مـشـرکـان عـرب ، و شـمـا انـسـانـهـا در طول تاریخ ، آیا مى خواهید همانند آن اقوام پنجگانه باشید یا همانند قوم یونس ؟ آیا آن عاقبت شوم و دردناک را طلب مى کنید، یا این پایان خیر و سعادت ؟ بسته به تصمیم خود شما است !
بـه هـر حال در سوره هاى متعددى از قرآن مجید (از جمله سوره انبیاء و یونس و سوره قلم و هـمـیـن سـوره صـافـات ) از ایـن پـیـامبر بزرگ و داستانش سخن به میان آمده و در هر کدام بـخـشـى از حـالات او مـنـعـکس است ، و در سوره صافات بیشترین تکیه روى مساءله فرار یونس و گرفتارى و نجات او است .
نـخست همچون داستانهاى گذشته سخن از مقام رسالت او به میان آورده ، مى گوید: یونس از رسولان خداوند بود (و ان یونس لمن المرسلین ).
یونس (علیه السلام ) همانند سایر انبیاء دعوت خود را از توحید و مبارزه با بت پرستى شروع کرد، و سپس با مفاسدى که در محیط رائج بود به مبارزه پرداخت .
امـا آن قوم متعصب که چشم و گوش بسته از نیاکان خود تقلید مى کردند در برابر دعوت او تسلیم نشدند.
یـونـس (عـلیـه السلام ) همچنان از روى دلسوزى و خیرخواهى مانند پدرى مهربان آن قوم گـمـراه را انـدرز مـى داد، ولى در برابر این منطق حکیمانه چیزى جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نمى شنید.
تـنـهـا گـروه انـدکـى کـه شـایـد از دو نـفر تجاوز کردند (عابد و عالمى !) به او ایمان آوردند.
یـونس آنقدر تبلیغ کرد که تقریبا از آنها مایوس شد، در بعضى از روایات آمده است که به پیشنهاد مرد عابد (و با ملاحظه اوضاع و احوال قوم گمراه ) تصمیم گرفت به آنها نفرین کند.
ایـن بـرنـامـه تـحـقق یافت و یونس به آنها نفرین کرد، به او وحى آمد که در فلان زمان عـذاب الهـى نـازل مـى شود هنگامى که موعد عذاب نزدیک شد یونس همراه مرد عابد از میان آنـهـا بـیـرون رفـت در حـالى کـه خـشـمـگـیـن بـود، تـا بـه ساحل دریا رسید در آنجا یک کشتى پر از جمعیت و بار را مشاهده کرد، و از آنها خواهش نمود که او را نیز همراه خود ببرند.
این همان است که قرآن در آیه بعد به آن اشاره کرده ، مى گوید: به خاطر بیاور هنگامى را که به سوى کشتى مملو از بار و جمعیت فرار کرد (اذ ابق الى الفلک المشحون ).
تعبیر به ابق از ماده اباق به معنى فرار کردن بنده از مولاى خود، در اینجا تعبیر عجیبى اسـت ، و نـشان مى دهد که ترک اولاى بسیار کوچک تا چه حد در مورد پیامبران عالیمقام از سـوى خـداوند مورد سختگیرى و عتاب واقع مى شود تا آنجا که پیامبرش را بنده فرارى مى نامد!
بـدون شـک یونس پیامبر معصوم بود و هرگز مرتکب گناهى نشد، ولى بهتر این بود که بـاز هـم تـحـمـل بـه خـرج مـى داد و تـا آخـریـن لحـظـات قبل از نزول عذاب در میان قوم مى ماند شاید بیدار مى شدند.
درسـت اسـت کـه طـبـق بـعـضـى از روایـات چـهـل سـال تـبـلیغ کرد، ولى باز بهتر بود چند روز یا چند ساعتى هم بر آن مى افزود، چون چنین نکرد تشبیه به بنده فرارى شد.
بـه هـر حـال یـونـس سـوار بـر کشتى شد، طبق روایات ماهى عظیمى سر راه را بر کشتى گـرفـت ، دهـان بـاز کـرد گـوئى غـذائى مى طلبد، سرنشینان کشتى گفتند به نظر مى رسـد گـنـاهـکـارى در میان ما است ! (که باید طعمه این ماهى شود، و چاره اى جز استفاده از قرعه نیست ) در اینجا قرعه افکندند قرعه به نام یونس درآمد!
طـبق روایتى قرعه را سه بار تکرار کردند، و هر بار به نام یونس در آمد، ناچار یونس را گرفتند در دهان ماهى عظیم پرتاب کردند!
قرآن در آیات مورد بحث با یک جمله کوتاه به این ماجرا اشاره کرده مى گوید: یونس با آنها قرعه افکند و مغلوب شد! (فساهم فکان من المدحضین ).
ساهم از ماده سهم در اصل به معنى تیر و ساهمه به معنى قرعه کشى آمده است ، زیرا به هنگام قرعه کشى نامها را بر چوبه هاى تیر مى نوشتند، و با هم مخلوط مى کردند، سپس یـک چـوبـه تـیـر از آن بـیـرون مـى آوردنـد و بـه نـام هـر کـس اصـابـت مـى کـرد مشمول قرعه مى شد.
مـدحـض از مـاده ادحـاض به معنى باطل کردن و زائل نمودن و مغلوب کردن است ، و در اینجا منظور این است که قرعه به نام او اصابت کرد.
ایـن تـفـسـیـر نـیز گفته شده که دریا طوفانى شد، و بار کشتى سنگین بود و هر لحظه خـطـر غرق شدن سرنشینان کشتى را تهدید مى کرد و چاره اى جز این نبود که براى سبک شـدن کـشـتـى بعضى از افراد را به دریا بیفکنند و قرعه به نام یونس درآمد، او را به دریا انداختند، و درست در همین هنگام نهنگى فرا رسید و او را در کام خود فرو برد.
بـه هـر حـال قـرآن مـى گـویـد: مـاهـى عـظـیـم او را بـلعـیـد در حـالى که مستحق ملامت بود! (فالتقمه الحوت و هو ملیم ).
التقمه از ماده التقام به معنى بلعیدن است .
مـلیـم در اصـل از مـاده لوم بـه مـعـنـى مـلامـت اسـت (و هـنـگـامـى کـه بـه بـاب افعال مى رود معنى استحقاق ملامت را مى دهد).
مسلم است این ملامت و سرزنش به خاطر ارتکاب گناه کبیره یا صغیره اى نبود، بلکه علت آن تـنها ترک اولائى بود که از او سر زد، و آن عجله در ترک قوم خویش و هجرت از آنان بود.
اما خدائى که آتش را در دل آب ، و شیشه را در کنار سنگ سالم نگه مى دارد، به این حیوان عظیم فرمان تکوینى داد که کمترین آزارى به بنده اش یونس نرساند، او باید یک دوران زندان بى سابقه را طى کند و متوجه ترک اولائى خود شود و در مقام جبران بر آید.
در روایـتى آمده است اوحى الله الى الحوت لا تکسر منه عظما و لا تقطع له وصلا: خداوند بـه آن مـاهـى وحـى فرستاد که هیچ استخوانى را از او مشکن ، و هیچ پیوندى را از او قطع مکن !.
یـونـس خـیـلى زود مـتـوجـه ماجرا شد، و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد، و از ترک اولى خویش استغفار کرد، و از پیشگاه مقدسش تقاضاى عفو نمود.
در ایـنـجـا ذکـر مـعـروف و پـرمـحـتـوائى از قـول یـونـس نـقـل شـده کـه در آیـه 87 سـوره انـبـیـاء آمـده ، و در مـیـان اهل عرفان به ذکر یونسیه معروف است : فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انى کـنت من الظالمین : او در میان ظلمتهاى متراکم فریاد زد که معبودى جز تو نیست ، منزهى تو، من از ظالمان و ستمکاران بودم !
بـر خـویـشتن ستم کردم و از درگاهت دور افتادم ، و به عتاب و سرزنش تو که جهنم آتش سوزانى براى من است گرفتار شدم .
این اعتراف خالصانه و این تسبیح توأ م با ندامت کار خود را کرد و همانگونه که در آیه 88 سـوره انـبـیـاء آمده فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجى المؤ منین : ما دعاى او را اجابت کردیم و از غم و اندوه نجاتش دادیم و اینگونه مؤ منان را نجات مى دهیم .
اکـنـون بـبـیـنـیم آیات مورد بحث در این زمینه چه مى گوید؟ در یک جمله کوتاه مى گوید: اگر او از تسبیح کنندگان نبود... (فلو لا انه کان من المسبحین ).
مسلما تا روز قیامت در شکم ماهى باقى مى ماند! (للبث فى بطنه الى یوم یبعثون ).
و ایـن زنـدان مـوقـت تـبـدیـل بـه یـک زنـدان دائم مـى شـد، و آن زنـدان دائم مبدل به گورستان او مى گشت !
در ایـنـکـه آیـا مـانـدن یـونـس در شـکـم مـاهى تا روز رستاخیز (به فرض ترک تسبیح و توبه به درگاه الهى ) به صورت زنده یا مرده بوده است بعضى از مفسران احتمالاتى ذکر کرده اند:
نـخـسـت اینکه هر دو زنده مى ماندند و یونس به صورت یک زندانى تا روز قیامت در شکم ماهى محبوس بود.
دوم اینکه یونس از دنیا مى رفت و ماهى به صورت قبرستان سیار او زنده مى ماند!
سوم اینکه یونس و ماهى هر دو مى مردند و شکم ماهى قبر یونس مى شد، و زمین قبر ماهى ، او در دل ماهى و ماهى در دل زمین تا روز رستاخیز دفن مى شدند.
آیـه مـورد بـحـث دلیل بر هیچیک از این اقوال نمى تواند باشد، ولى آیات متعددى که مى گـوید در پایان دنیا همه مى میرند نشان مى دهد که زنده ماندن یونس یا زنده ماندن ماهى تـا روز قـیـامـت مـمکن نیست ، لذا از میان این تفسیرهاى سه گانه تفسیر سوم نزدیکتر به نظر مى رسد.
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه ایـن تـعبیر کنایه از مدت طولانى باشد یعنى تا مدتى طـولانـى در ایـن زنـدان بـاقـى مـى مـانـد، چنانکه این تعبیر را در موارد مشابه آن نیز مى گویند که تا قیامت باید در انتظار فلان مطلب بمانى .
ولى فـرامـوش نـکـنیم که اینها همه در صورتى تحقق مى یافت که او تسبیح و توبه را تـرک مـى گـفـت ، ولى چـنـیـن نـشـد او در سـایـه تـسـبـیـح پـروردگـار مشمول عفو خاصش شد.
سـپـس هـمـانـگونه که قرآن مى گوید: ما او را در یک سرزمین خشک و خالى از درخت و گیاه افکندیم ، در حالى که بیمار بود (فنبذناه بالعراء و هو سقیم ).
ماهى عظیم در کنار ساحل خشک و بى گیاهى آمد، و به فرمان خدا لقمه اى را که از او زیاد بود بیرون افکند اما پیدا است این زندان عجیب سلامت جسم یونس را بر هم زده بود، بیمار و ناتوان از این زندان آزاد شد.
درست نمى دانیم یونس چه مدت در شکم ماهى بود، ولى مسلم است هر چه بود نمى توانست از عوارض آن بر کنار ماند، درست است که فرمان الهى صادر شده بود که یونس هضم و جـذب بـدن ماهى نشود، اما این بدان معنى نبود که آثارى از این زندان را به همراه نیاورد، لذا جمعى از مفسران نوشته اند که او به صورت
جوجه نوزاد و ضعیف و بى بال و پر از شکم ماهى بیرون آمد، به طورى که توان حرکت نداشت .
بـاز در ایـنـجا لطف الهى به سراغ او آمد، چرا که بدنش بیمار و آزرده ، و اندامش خسته و ناتوان بود، آفتاب ساحل او را آزار مى داد، پوششى لطیف لازم بود تا بدنش در زیر آن بـیـارامـد، قـرآن در اینجا مى گوید: ما کدوبنى بر او رویانیدیم تا در سایه برگهاى پهن و مرطوب بیارامد (و انبتنا علیه شجرة من یقطین ).
یقطین به طورى که بسیارى از ارباب لغت و مفسران گفته اند: هر گیاهى است که ساقه نـدارد، و داراى بـرگـهـاى پـهـن اسـت ، مـانـنـد بـوتـه خـربـزه و کدو و خیار و هندوانه و امـثـال آن ، ولى بـسـیـارى از مـفـسـران و روات حـدیث در اینجا تصریح کرده اند که منظور خصوص ‍ کدوبن است (باید توجه داشت که شجره در لغت عرب هم به نباتاتى گفته مى شـود کـه داراى سـاقه و شاخه است و هم بدون ساقه و شاخه ، و به تعبیر دیگر اعم از درخـت و گـیـاه اسـت حتى در اینجا حدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) نـقـل کرده اند که شخصى به آن حضرت عرض کرد: انک تحب القرع ؟ شما کدو را دوست دارید فرمود اجل هى شجرة اخى یونس : آرى آن گیاه برادرم یونس است .
مى گویند: کدوبن علاوه بر اینکه برگهاى پهن و پرآبى دارد و مى توان از آن سایبان خـوبى تهیه کرد مگس نیز بر برگهاى آن نمى نشیند، و یونس به خاطر توقف در شکم مـاهـى پـوسـت تـنـش آن قـدر نـازک و حساس شده بود که از نشستن حشرات بر آن رنج مى برد، او اندام خود را با این کدوبن پوشانید تا هم از سوزش آفتاب در امان باشد و هم از حشرات .
شـایـد خـداونـد مـى خـواهـد درسـى را کـه بـه یـونـس در شـکـم ماهى داده است در این مرحله تـکـمـیل کند، او باید تابش آفتاب و حرارتش را بر پوست نازک تنش احساس کند، تا در آیـنـده در مـقـام رهـبـرى براى نجات امتش از آتش سوزان جهنم تلاش و کوشش بیشترى به خرج دهد همین مضمون در بعضى از روایات اسلامى وارد شده است .
یونس را در اینجا رها مى کنیم و به سراغ قومش مى رویم .
هـنـگـامى که یونس با حالت خشم و غضب قوم را رها کرد، و مقدمات خشم الهى نیز بر آنها ظاهر شد، تکان سختى خوردند و به خود آمدند، اطراف عالم و دانشمندى را که در میان آنها بود گرفتند، و با رهبرى او در مقام توبه بر آمدند.
در بـعـضـى از روایـات آمده است که آنها دستجمعى به سوى بیابان حرکت کردند، و بین زنان و فرزندان ، و حیوانات و بچه هاى آنها، جدائى افکندند، سپس گریه را سر دادند، و صـداى ناله خود را بلند کردند و مخلصانه از گناهان خویش و تقصیراتى که درباره پیامبر خدا یونس داشتند توبه کردند.
در اینجا پرده هاى عذاب کنار رفت و حادثه بر کوهها ریخت ، و جمعیت مؤ من توبه کار به لطف الهى نجات یافتند.
یونس بعد از این ماجرا به سراغ قومش آمد تا ببیند عذاب بر سر آنها چه آورده است ؟
هـنـگـامى که آمد در تعجب فرو رفت که چگونه آنها در روز هجرتش همه بت پرست بودند ولى اکنون همه موحد خداپرست شده اند؟
قـرآن در اینجا مى گوید: ما او را به سوى جمعیت یکصد هزار نفرى یا بیشتر فرستادیم (و ارسلناه الى ماة الف او یزیدون ).
آنـها ایمان آوردند و ما تا مدت معینى آنان را از مواهب حیات و زندگى دنیا بهره مند ساختیم (فامنوا فمتعناهم الى حین ).
البـتـه ایـمـان اجـمـالى و تـوبـه آنـهـا قـبـلا بـود، ولى ایـمـان آنـهـا بـطـور تـفـصـیـل بـه خدا و پیامبرش یونس و تعلیمات و دستورات او هنگامى صورت گرفت که یونس به میان آنها بازگشت .
قابل توجه اینکه از آیات قرآن استفاده مى شود که این ماءموریت مجدد به سوى همان قوم پیشین بوده است ، و اینکه بعضى آنرا ماءموریت جدیدى به سوى قوم تازه اى دانسته اند با ظاهر آیات سازگار نیست .
زیـرا از یـکـسـو در ایـنـجا خواندیم : فامنوا فمتعناهم الى حین : یعنى این قومى که یونس ماءموریت هدایت آنها را پیدا کرد ایمان آوردند و ما آنها را تا زمان معینى بهره مند ساختیم .
و از سوى دیگر همین تعبیر در سوره یونس درباره همان قوم سابق آمده است : فلو لا کانت قریة آمنت فنفعها ایمانها الا قوم یونس لما آمنوا کشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحیاة الدنیا و مـتـعناهم الى حین : چرا هیچیک از اقوام به موقع ایمان نیاوردند تا مفید به حالشان باشد، جـز قوم یونس که وقتى ایمان آوردند عذاب خوارکننده را در زندگى دنیا از آنها برطرف ساختیم ، و تا مدت معینى آنها را بهره مند نمودیم (یونس - 98).
ضـمـنا از اینجا روشن مى شود که مراد از الى حین (تا مدت معینى ) همان پایان زندگى و اجل طبیعى آنها است .
در اینکه چرا در آیات فوق مى فرماید: صد هزار نفر، یا بیشتر و مراد
از بیشتر چه اندازه است مفسران تفسیرهاى گوناگونى ذکر کرده اند.
ولى ظـاهـر ایـن اسـت کـه این گونه تعبیرات براى تاءکید و عظمت چیزى است نه بخاطر تردید و شک گوینده .
نکته ها:
1 - تاریخچه کوتاهى از زندگى یونس (علیه السلام )
یـونـس فرزند متى که لقب او ذوالنون (صاحب ماهى ) است و این لقب به خاطر آن است که سـرگـذشـت او بـا داستان ماهى چنانکه گفتیم گره خورده شده است ، از پیامبران معروفى است که ظاهرا بعد از موسى و هارون قدم به عرصه وجود گذاشت .
بعضى او را از اولاد هود و ماءموریت او را هدایت باقیمانده قوم ثمود دانسته اند.
سرزمین ظهور او منطقه اى از عراق بنام نینوا بود.
بعضى ظهور او را در حدود 825 سال قـبـل از مـیـلاد حـضـرت مسیح (علیه السلام ) نوشته اند، و هم اکنون در نزدیکى کوفه در کنار شط قبر معروفى است بنام یونس .
در بـعـضـى از کـتـب آمـده او پـیـغمبرى از بنى اسرائیل بود که بعد از سلیمان به سوى اهل نینوا مبعوث شد.
در کـتـاب یـونـاه از کتب عهد عتیق (تورات ) بحثهاى مشروحى درباره یونس تحت نام یوناه ابن متى آمده است .
طـبـق ایـن نـقـل او مـاءموریت داشت که به شهر بزرگ نینوا رود، و در برابر شرارت مردم قیام کند سپس حوادث دیگرى ذکر مى کند که شباهت زیادى دارد با آنچه در قرآن آمده است ، بـا ایـن تفاوت که طبق روایات اسلامى یونس به دعوت قوم خود برخاست و وظیفه خود را در ایـن زمـیـنه انجام داد، و بعد از آنکه قوم دعوت او را رد کردند به آنها نفرین کرد، و از مـیـان آنها خارج شد و ماجراى کشتى و ماهى براى او پیش آمد، ولى تورات عبارت زننده اى دارد و تـصـریح مى کند که او قبل از انجام ماءموریت مى خواست استعفا کند! لذا برخاست و فرار کرد و ماجراى کشتى و ماهى پیش آمد.
و عـجـبـتـر ایـنکه تورات مى گوید هنگامى که خداوند عذاب را از قوم او به خاطر توبه آنها برداشت یونس ، بسیار ناراحت شد و خشمش ‍ افروخته شد!.
از فـصـول تـورات اسـتـفـاده مـى شـود کـه یونس دو بار ماءموریت پیدا کرد، در ماءموریت اول خوددارى نمود و به آن سرنوشت دردناک مبتلا شد، بار دوم به او ماءموریت داده شد که بـه هـمان شهر نینوا برود مردم نینوا بیدار شدند، به خدا ایمان آوردند، و به توبه از گناهان خود پرداختند، و مشمول عفو الهى شدند و این همان عفوى بود که یونس را خوش آمد نبود!
از مـقایسه آنچه در قرآن و روایات اسلامى آمده با آنچه در تورات کنونى آمده است روشن مـى شود که تا چه حد تورات تحریف یافته مقام این پیامبر بزرگ را پائین آورده است ، گـاه نـسـبـت عـدم قـبـول مـاءمـوریـت رسـالت را بـه او مـى دهـد و گـاه خـشـمـنـاک شـدن از شـمـول عفو و رحمت پروردگار نسبت به یک قوم توبه کار، و اینها است که نشان مى دهد تـورات کـنـونـى بـه هـیـچ وجـه کـتـاب قـابـل اعـتـمـادى نـیـسـت . بـه هـر حال او از پیامبران بزرگى است که قرآن از او به عظمت یاد کرده است .
2 - چگونه یونس در شکم ماهى زنده ماند؟
گفتیم دلیل روشنى در دست نیست که یونس چه مدتى در شکم ماهى ماند؟ چند ساعت ، یا چند روز، و یـا چـنـد هـفـتـه ، در بـعـضـى از روایـات نـه ساعت ، و بعضى سه روز، و بعضى بـیـشـتـر، و حـتـى تـا چـهـل روز گـفـتـه انـد، ولى مـدرک مـسـلمـى بـر هـیـچـیـک از ایـن اقـوال وجـود نـدارد، تـنـهـا در تفسیر على بن ابراهیم در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) توقف یونس در شکم ماهى 9 ساعت ذکر شده است .
بعضى از مفسران اهل سنت مدت آن را یک ساعت هم ذکر کرده اند.
ولى هـر چـه باشد بدون شک این توقف یک امر عادى نیست ، انسان نمى تواند بیش از چند دقـیـقـه در مـحـیطى که هوا وجود ندارد زنده بماند، و اگر مى بینیم جنین در شکم مادر ماهها زنـده مـى ماند به خاطر این است که هنوز دستگاه تنفس او به کار نیفتاده و اکسیژن لازم را تنها از طریق خون مادر دریافت مى کند.
بنابراین ماجراى یونس بدون شک یک اعجاز است ، و این نخستین اعجازى نیست که در قرآن بـا آن روبـرو مـى شـویـم ، هـمـان خـدائى کـه ابـراهـیـم (عـلیـه السـلام ) را در دل آتش سالم نگهداشت ، و موسى و بنى اسرائیل را با ایجاد جاده هاى خشک در وسط دریا از غـرقـاب نـجـات داد، و نـوح (عـلیـه السـلام ) را به وسیله کشتى ساده اى از آن طوفان عـظـیـم و گـسترده رهائى بخشید، و سالم به زمین فرود آورد، همان خداوند قدرت دارد که بنده اى از بندگان خاصش را مدتى در شکم ماهى عظیمى سالم نگهدارد.
البته وجود چنین ماهیهاى بزرگ در گذشته و امروز مطلب عجیبى نیست ، هم اکنون ، ماهیهاى عـظـیـمـى بـه نـام بـالن مـوجـود اسـت کـه بـیـش ‍ از 30 مـتـر طول
دارد و بزرگترین حیوان روى زمین است و جگر او بالغ بر یک تن مى شود!
در هـمـیـن سـوره داسـتـانـهـاى انـبـیـاى پـیـشـیـن را خـوانـدیـم کـه بـه طـرز اعـجازآمیزى از چنگال بلاها رهائى یافتند و یونس آخرین آنها در این سلسله است .
3 - درسهائى بزرگ در داستانى کوچک !
مـى دانـیـم طـرح ایـن سـرگـذشـتها در قرآن مجید همه براى هدفهاى تربیتى است چرا که قرآن کتاب داستان نیست کتاب انسانسازى و تربیت است .
از این سرگذشت عجیب پندهاى بزرگى مى توان گرفت :
الف : تـخلف حتى به صورت یک ترک اولى از یک پیامبر بزرگ در پیشگاه خداوند مهم است و کیفر دارد.
البـتـه چـون مـقـام پـیـامـبـران بـسـیـار والا اسـت یـک غـفـلت کـوچـک در مـورد آنـهـا گـاه مـعـادل یـک گـنـاه کـبـیـره اى کـه از دیـگـران سـر بـزنـد مـى بـاشـد بـه هـمـیـن دلیـل دیـدیـم کـه در این داستان خداوند او را بنده فرارى نامید، و در روایات آمده بود که سرنشینان کشتى گفتند: یک فرد عاصى در میان ما است ! و سرانجام خداوند او را در زندان وحـشـتناکى گرفتار کرد، و بعد از توبه و بازگشت به سوى خدا از آن زندان با تنى آزرده و بیمار آزاد شد.
تـا هـمـگان بدانند تخلف از هیچکس پذیرفته نیست ، عظمت مقام پیامبران و اولیاى خدا نیز بـه آن اسـت کـه بـنـده مـطـیـع فـرمان او هستند و گر نه کسى با خدا رابطه خویشاوندى نـدارد، البـتـه ایـن نـشـانـه عـظـمـت مـقـام این پیامبر بزرگ است که خداوند درباره او چنین سختگیرى مى کند.
ب : در همین داستان (در آن قسمتى که در سوره انبیاء آیه 87 آمده است ) راه نجات مؤ منان را از غـم و انـدوه و گرفتارى و مشکلات همان راهى معرفى مى کند که یونس (علیه السلام ) پـیـمـود، و آن اعتراف به خطا در پیشگاه حق ، و تسبیح و تنزیه و توبه و بازگشت به سوى او است .
ج : ایـن مـاجـرا نشان مى دهد که چگونه یک قوم گنهکار و مستحق عذاب مى توانند در آخرین لحـظـات مسیر تاریخ خود را عوض کنند، و به آغوش پر مهر و رحمت الهى باز گردند و نـجـات یـابـنـد، مـشـروط بـر ایـنکه پیش از آنکه فرصت از دست رود متوجه شوند و اگر بتوانند عالمى را به رهبرى خود بر گزینند.
د: ایـن مـاجـرا نـشـان مـى دهـد که ایمان به خدا و توبه از گناه علاوه بر آثار و برکات مـعـنـوى مواهب ظاهرى دنیا را نیز متوجه انسان مى سازد، عمران و آبادى مى آفریند، و مایه طـول عـمـر و بـهـره گـیـرى از مـواهب حیات مى شود، نظیر این معنى در داستان نوح (علیه السلام ) نیز آمده است که شرح آن را به خواست خدا در تفسیر سوره نوح خواهیم خواند.
هــ: قـدرت خـداونـد آنـقـدر وسـیـع و گـسـتـرده اسـت کـه چـیـزى در بـرابـر آن مـشـکـل نـیـسـت ، تـا آن حد که مى تواند انسانى را در دهان و شکم جانور عظیم و وحشتناکى سـالم نـگهدارد، و سالم بیرون فرستد. اینها نشان مى دهد که همه اسباب این عالم ابزار اراده او هستند و همه سر بر فرمان او دارند.
4 - پاسخ به یک سؤ ال
در ایـنـجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اینکه : در بیان سرگذشتهاى اقوام دیگر در آیات قـرآن آمـده اسـت کـه بـه هـنـگـام نـزول عـذاب (عـذاب اسـتـیصال که براى نابودى اقوام سرکش نازل مى شده ) توبه و انابه بى اثر بوده است ، چگونه این مساءله در مورد قوم یونس استثنا پذیرفت ؟
در برابر این سؤ ال دو پاسخ مى توان گفت :
نـخـسـت ایـنـکـه عـذاب هـنـوز نـازل نـشـده بـود تـنـهـا عـلائم مـخـتـصـرى کـه از قـبـیل هشدارها است به چشم مى خورد که آنها به موقع از این هشدارها استفاده کردند و پیش از نزول عذاب توبه نمودند و ایمان آوردند.
دیـگـر ایـنـکـه ایـن عـذاب عـذاب اسـتـیـصـال نـبـوده ، و از قـبـیـل گـوشـمـالیـهائى بوده که قبل از نزول عذاب بنیان کن به اقوام مختلف مى داده تا قـبـل از فـوت فـرصـت بـیدار شوند و راه تقوا پیش گیرند، مانند مجازاتهاى مختلف قوم فرعون قبل از غرقاب .
5 - قرعه و مشروعیت آن در اسلام
در روایـات مـربـوط بـه قـرعـه و مـشـروعـیـت آن مى خوانیم که امام صادق (علیه السلام ) فـرمـود: اى قـضـیـة اعـدل مـن القـرعـة اذا فـوض الامـر الى الله عـزوجـل ، یـقول : فساهم فکان من المدحضین : کدام داورى از قرعه عادلانه تر است (هنگامى کـه کـارهـا بـه بن بست رسد) و موضوع به خدا واگذار شود، مگر خداوند (در قرآن مجید درباره یونس ) نمى گوید: فساهم فکان من المدحضین : یونس با سرنشینان کشتى قرعه افکند، و قرعه به نام او درآمد و محکوم شد!
اشـاره بـه ایـنـکـه قـرعـه بـه هـنـگـامـى کـه کـار مـشـکـل شـود و راه حـل دیـگـرى نـبـاشـد و کـار را بـه خـدا واگذار کنند به راستى راه گشا است ، چنانکه در داستان یونس درست منطبق بر واقعیت شد.
ایـن مـعنى در حدیث دیگرى با صراحت بیشتر از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده کـه فـرمود: لیس من قوم تنازعوا (تقارعوا) ثم فوضوا امرهم الى الله الا خـرج سـهـم المـحـق : هـیـچ قـومـى اقـدام بـه قـرعـه (بـه هـنـگـام بـن بـسـت کـامـل ) نـکردند در حالى که کار خود را به خدا واگذار کرده باشند مگر اینکه قرعه به واقعیت اصابت مى کند و حق آشکار مى شود.
شرح بیشتر پیرامون این مساءله را در کتاب (القواعد الفقهیه ) آورده ایم .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت