تفسیرنمونه سوره صافات (قسمت2)

آیه و ترجمه


فأ قبل بعضهم على بعض یتساءلون (50)
قال قائل منهم إ نى کان لى قرین (51)
یقول ءانک لمن المصدقین (52)
ءاذا متنا و کنا ترابا و عظما ءانا لمدینون (53)
قـال هل أ نتم مطلعون (54)
فاطلع فراه فى سواء الجحیم (55)
قال تالله إ ن کدت لتردین (56)
و لولا نعمة ربى لکنت من المحضرین (57)
افما نحن بمیتین (58)
إ لا موتتنا الا ولى و ما نحن بمعذبین (59)
إ ن هذا لهو الفوز العظیم (60)
لمثل هذا فلیعمل العاملو (61)


ترجمه :

50 - (در حـالى کـه آنـهـا غـرق گـفـتـگـو هستند) و بعضى رو به بعضى دیگر کرده سؤ ال مى کنند ...
51 - یکى از آنها مى گوید: من همنشینى داشتم .
52 - که پیوسته مى گفت : آیا (به راستى ) تو این سخن را باور کرده اى ؟...
53 - کـه وقـتى ما مردیم و خاک و استخوان شدیم (بار دیگر) زنده مى شویم ، و جزا داده خواهیم شد؟!
54 - (سپس ) مى گوید: آیا شما مى توانید از او خبرى بگیرید؟
55 - اینجاست که به جستجو بر مى خیزد و نگاهى مى کند ناگهان او را در وسط جهنم مى بیند!
56 - مى گوید: به خدا سوگند چیزى نمانده بود که مرا نیز به هلاکت بکشانى !
57 - و هر گاه نعمت پروردگارم نبود من نیز از احضار شدگان در دوزخ بودم !
58 - (اى دوستان ) آیا ما هرگز نمى میریم ؟ (و در بهشت جاودانه خواهیم بود).
59 - و جـز هـمان مرگ اول مرگى به سراغ ما نخواهد آمد و ما هرگز مجازات نخواهیم شد؟ (چه نعمتى براى خداى من !).
60 - راستى این پیروزى بزرگى است .
61 - آرى براى مثل این پاداش تلاشگران باید بکوشند.
تفسیر:
جستجو از دوست جهنمى !
بـنـدگـان مـخـلص پـروردگـار کـه طـبـق آیـات گذشته غرق انواع نعمتهاى معنوى و مادى بهشتند، انواع میوه هاى بهشتى در یک سو و حوریان بهشتى در سوى دیگر، جامهاى شراب طهور گرداگرد آنها در حرکت ، و بر تختهاى بهشتى تکیه داده و با دوستان با صفا به راز و نیاز مشغولند ناگهان بعضى از آنها به فکر گذشته
خـود و دوسـتـان دنـیـا مى افتد، همان دوستانى که راه خود را جدا کردند و جاى آنها در جمع بهشتیان خالى است ، مى خواهند بدانند سرنوشت آنها به کجا رسید.
آرى در حـالى کـه آنها غرق گفتگو هستند و از هر درى سخنى مى گویند و بعضى رو به بـعـضـى دیـگـر کـرده سـؤ ال مـى کـنـنـد و جـواب مـى شـنـونـد (فاقبل بعضهم على بعض یتسائلون ).
نـاگـهان یکى از آنها خاطراتى در نظرش مجسم مى شود رو به سوى دیگران کرده و مى گـویـد: مـن دوسـت و هـمـنـشـیـنـى در دنـیـا داشـتـم ! (قـال قائل منهم انى کان لى قرین ).
مـع الاسـف او بـه انـحـراف کشیده شده و در خط منکران رستاخیز قرار گرفت ، او پیوسته بـه مـن مـى گـفـت : آیـا بـه راسـتـى تـو ایـن سخن را باور کرده اى و تصدیق مى کنى ؟! (یقول ءانک لمن المصدقین ).
که وقتى ما مردیم و خاک و استخوان شدیم (بار دیگر) زنده مى شویم و به پاى حساب و کـتـاب مـى آئیـم و در برابر اعمالمان مجازات و کیفر خواهیم شد من که این سخنان را باور ندارم ! (ءاذا متنا و کنا ترابا و عظاما ءانا لمدینون ).
اى دوستان ! کاش مى دانستم الان او کجاست ؟ و در چه شرائطى است ؟، آه جاى او در میان ما خالى است !
سـپـس مـى افزاید: اى دوستان ! آیا شما مى توانید نظرى بیفکنید و از او خبرى بگیرید؟ (قال هل انتم مطلعون ).
ایـنـجـا اسـت که او نیز به جستجو برمى خیزد و نگاهى به سوى دوزخ مى افکند ناگهان دوست خود را در وسط جهنم مى بیند! (فاطلع فرآه فى سواء الجحیم )
او را مخاطب ساخته صدا مى زند: به خدا سوگند چیزى نمانده بود که مرا نیز سقوط دهى و به هلاکت بکشانى ! (قال تالله ان کدت لتردین ).
چـیـزى نمانده بود که وسوسه هاى تو در قلب صاف من اثر بگذارد، و مرا به همان خط انـحـرافى که در آن بودى وارد کنى اگر لطف الهى یار من نشده بود و نعمت پروردگارم بـه کـمـکـم نـمى شتافت من نیز امروز با تو در آتش دوزخ احضار مى شدم ! (و لو لا نعمة ربى لکنت من المحضرین ).
این توفیق الهى بود که رفیق راه من شد، و این دست لطف هدایتش بود که مرا نوازش داد و رهبرى کرد.
در اینجا به دوست جهنمیش رو مى کند و این سخن را به عنوان سرزنش به یاد او مى آورد و مى گوید: آیا تو نبودى که در دنیا مى گفتى ما هرگز نمى میریم ؟ (ا فما نحن بمیتین ).
جز همان یک مرگ اول در دنیا و بعد از آن نه حیات مجددى است و نه ما هرگز مجازات خواهیم شد! (الا موتتنا الاولى و ما نحن بمعذبین )
اکنون بنگر و ببین چه اشتباه بزرگى کردى ؟ بعد از مرگ چنین حیاتى بود و چنین ثواب و جـزاء و کـیـفـرى ، اکـنون همه حقائق بر تو آشکار شده ولى چه سود که راه بازگشتى وجود ندارد!
طبق این تفسیر دو آیه اخیر از گفتار این فرد بهشتى با رفیق دوزخیش مى باشد که گفته هاى او را در زمینه انکار معاد به خاطرش ‍ مى آورد.
ولى جمعى از مفسران احتمال دیگرى در تفسیر این دو آیه داده اند و آن اینکه گفتگوى فرد بـهـشـتـى بـا رفـیـق دوزخـى پـایان یافته ، و دوستان بهشتى بار دیگر با هم سخن مى گویند: یکى از آنها از فرط خوشحالى صدا مى زند: آیا به راستى دیگر ما نمى میریم و در ایـنـجـا حـیات جاودان داریم ؟ آیا جز مرگ اول مرگ دیگرى در کار نخواهد بود؟ و این لطف الهى بر ما جاودان مى ماند و هرگز عذاب نخواهیم شد؟
البـتـه ایـن سـخـنـان از روى شـک و تـردیـد نـیـسـت ، از فـرط وجـد و سـرور اسـت ، درست مـثـل ایـنـکـه گـاهـى انـسـان بـعـد از مـدتـى آرزو و انـتـظـار بـه مـنـزل وسـیـع و مـرفـهـى دسـت مـى یـابـد، بـا تـعـجـب مـى گـویـد: آیـا ایـن مال من است ؟ اى خداى من ! چه نعمتى ! آیا از من گرفته نخواهد شد؟
بـه هـر حـال ایـن گفتگو را با یک جمله پر معنى و بسیار احساس انگیز و مؤ کد به انواع تاکیدات پایان داده ، و مى گوید: راستى این رستگارى و پیروزى بزرگى است (ان هذا لهو الفوز العظیم ).
چه پیروزى و رستگارى از این برتر که انسان غرق نعمت جاودانى و حیات
ابـدى و مـشـمـول انـواع الطاف الهى باشد؟ از این برتر و بالاتر چه چیزى تصور مى شود؟
و سرانجام خداوند بزرگ با یک جمله کوتاه و بیدار کننده و پر معنى به این بحث خاتمه داده ، مـى فـرمـایـد: بـراى مـثل این مردم عمل کنند و به خاطر این مواهب تلاشگران بکوشند (لمثل هذا فلیعمل العاملون ).
ایـنـکـه بـعـضـى از مـفـسـران احتمال داده اند که آیه اخیر نیز از گفته هاى بهشتیان باشد بـسـیار بعید به نظر مى رسد، چرا که در آن روز دیگر عملى در کار نیست ، و به تعبیر دیگر در آن روز برنامه عمل وجود ندارد که با این عبارت بخواهند افراد را به آن تشویق کـنـنـد، در حالى که ظاهر آیه نشان مى دهد هدف این است که از تمام آیات گذشته با ذکر ایـن جـمـله نـتـیـجـه گـیـرى گـردد و مـردم بـه سـوى ایـمـان و عـمـل سـوق داده شـونـد، لذا مـنـاسـب ایـن اسـت که این سخن خداوند در پایان این بحث بوده باشد.
نکته ها:
1 - ارتباط بهشتیان با دوزخیان
از آیات فوق برمى آید که گاه نوعى ارتباط میان بهشتیان و دوزخیان برقرار مى شود، گـوئى بـهـشـتـیـان کـه در بـالا قـرار دارند به دوزخیان که در پائین هستند مى نگرند و وضـع حـال آنـهـا را مـى بینند (این معنى از تعبیر فاطلع که به معنى اشراف از بالا است استفاده مى شود).
البته این دلیل بر آن نیست که فاصله بهشت و دوزخ کم است ، بلکه در آن شرائط قدرت دیـد فـوق العـاده اى بـه آنـهـا داده مى شود که مساءله فاصله و مکان در برابر آن مطرح نیست .
در بـعـضـى از کلمات مفسران آمده است که در بهشت روزنه اى وجود دارد که از آن مى توان جهنم را دید!
از آیـات سـوره اعـراف نـیـز بـه خـوبـى ایـن ارتباط روشن مى شود، آنجا که مى گوید: بـهـشـتـیان دوزخیان را بانگ مى زنند و مى گویند ما آنچه را پروردگارمان وعده داده بود حقا یافتیم ، آیا شما هم آنچه را پروردگارتان وعده داده بود به حق یافتید؟ مى گویند آرى ! و در ایـن هـنـگـام کـسى در میان آنها بانگ برمى آورد که لعنت خدا بر ستمگران باد! فـنـادى اصـحـاب الجـنـة اصـحـاب النـار ان قـد وجـدنـا مـا وعـدنـا ربـنـا حـقـا فـهـل وجـدتـم مـا وعـد ربـکـم حـقـا قالوا نعم فاذن مؤ ذن بینهم ان لعنة الله على الظالمین (اعراف 44).
از آیـه 46 هـمـان سـوره اعـراف نـیـز اسـتـفـاده مـى شـود کـه در مـیـان اهل بهشت و دوزخ حجابى برقرار است و بینهما حجاب .
تعبیر به نادى که معمولا در موارد سخن گفتن از دور به کار مى رود نشانه بعد مکانى یا مـقـامـى ایـن دو گـروه اسـت ، امـا بـه هـر حـال هـمـانـگـونـه کـه بارها گفته ایم شرائط و احـوال روز قـیـامـت بـا وضع این جهان بسیار متفاوت است و ما نمى توانیم با معیارهاى این جهان آنها را ارزیابى کنیم .
2 - این آیات درباره چه کسى نازل شده ؟
بـعـضـى از مـفـسـران شـان نـزولهـائى بـراى آیـات فـوق نـقـل کـرده انـد کـه مـطابق آنها این آیات اشاره به آن دو نفر مى کند که در سوره کهف به عـنوان یک مثال مطرح شده است آنجا که مى فرماید: و اضرب لهم مثلا رجلین جعلنا لاحدهما جنتین من اعناب و حففناهما بنخل و جعلنا بینهما زرعا ... براى آنها مثالى بیان کن : داستان آن دو مـرد را که براى یکى از آنها دو باغ از انواع انگورها قرار دادیم ، و در گرداگرد آن درختان نخل ، و در میان این دو زراعتى
پر برکت ... (آیات 32 تا 43 سوره کهف ).
در این آیات آمده است که یکى از آن دو نفر فردى بود بسیار خودخواه و مغرور و کم ظرفیت و منکر معاد و دیگرى مؤ من و معتقد به قیامت و سرانجام آن مرد بى ایمان مغرور در همین جهان نیز به مجازات الهى گرفتار شد و تمام اموال و ثروتش بر باد رفت .
ولى لحـن آیـات مـورد بـحـث بـا آیـات سـوره کـهـف چندان هماهنگ نیست و حکایت از دو داستان جداگانه مى کند.
بعضى دیگر از مفسران آن را ناظر به دو نفر شریک یا رفیق مى دانند که ثروت زیادى داشـتـنـد، یـکـى انـفـاق هـاى زیادى کرد، و دیگرى که به این امور اعتقادى نداشت خوددارى نـمـود، بـعـد از مـدتـى انفاق کننده نیازمند شد و مورد سرزنش رفیقش قرار گرفت ، و با استهزاء به او گفت : ءانک لمن المصدقین : آیا تو در راه خدا انفاق مى کنى .
امـا ایـن شـان نـزول مـتـوقف بر این است که مصدقین را در آیات مورد بحث با تشدید صاد بخوانیم که مربوط به انفاق و صدقه دادن بوده باشد.
در حـالى کـه در قـرائت مـشـهـور مـصـدقـیـن بـدون تـشـدیـد صـاد اسـت بـنـابـرایـن شـان نزول مزبور با قرائت مشهور سازگار نیست .
3 - براى چنین مواهبى باید تلاش کرد
آیـا سـزاوار اسـت انـسـان سـرمـایـه گـرانبهاى عمر و استعدادهاى خلاق خداداد را در امورى مـصـرف کـنـد که همانند حباب بر روى آب ناپایدار است ؟ متاعى است کم ارزش و بیدوام ، متاعى است پرآفت و پر دردسر.
و یا این نیروهاى پر ارزش را در مسیرى به کار گیرد که نتیجه آن حیات جاویدان و مواهب بى پایان و خشنودى پروردگار است ؟
قـرآن در آیـات فـوق چـه تعبیر زیبائى دارد مى گوید تلاشگران براى این چنین هدفى بـایـد تـلاش کـنـنـد، بـراى بهشتى مملو از لذات روحانى ، و پر از نعمتهاى جسمانى که شراب طهورش انسان را در نشئه اى ملکوتى فرو مى برد، و همنشینى دوستان با صفایش غـمـى بـر دل نـمـى گـذارد، نـه مـحـدودیـتـى در آن اسـت و نـه مـمـنـوعـیـتـى ، نـه انـدوه زوال در آن راه دارد و نه دردسر حفظ و نگهدارى .
آرى براى مثل این باید سعى و عمل کرد.
آیه و ترجمه


أ ذلک خیر نزلا أ م شجرة الزقوم (62)
إ نا جعلناها فتنة للظالمین (63)
إ نها شجرة تخرج فى أ صل الجحیم (64)
طلعها کأ نه رؤ س الشیاطین (65)
فإ نهم لاکلون منها فمالون منها البطون (66)
ثم إ ن لهم علیها لشوبا من حمیم (67)
ثم إ ن مرجعهم لالى الجحیم (68)
إ نهم أ لفوا اباءهم ضالین (69)
فهم على ءاثارهم یهرعون (70)


ترجمه :

62 - آیا این (نعمتهاى جاویدان بهشت ) بهتر است یا درخت (نفرت انگیز) زقوم ؟!
63 - ما آن را مایه درد و رنج ظالمان قرار دادیم .
64 - درختى است که از قعر جهنم مى روید!
65 - شکوفه آن مانند کله هاى شیاطین است .
66 - آنها (مجرمان ) از آن مى خورند و شکم خود را از آن پر مى کنند.
67 - سپس روى آن آب داغ متعفنى مى نوشند.
68 - سپس بازگشت آنها به سوى جهنم است .
69 - چرا که آنها پدران خود را گمراه یافتند.
70 - با اینحال با سرعت به دنبال آنان مى دوند.
تفسیر:
گوشه اى از عذابهاى جانکاه دوزخیان
بـعد از بیان نعمتهاى روحبخش و پرارزش بهشتى ، در آیات مورد بحث به بیان عذابهاى دردنـاک و غـمـانـگـیز دوزخى مى پردازد و آنچنان ترسیمى از آن مى کند که در مقایسه با نـعـمـتـهـاى پـیـشـیـن در نـفـوس مـسـتعد عمیقا اثر مى گذارد و آنها را از هر گونه زشتى و ناپاکى باز مى دارد.
نخست مى فرماید: آیا این نعمتهاى جاویدان و لذتبخش که بهشتیان را با آن پذیرائى مى کنند بهتر است یا درخت نفرت انگیز زقوم ؟!(اذلک خیر نزلا ام شجرة الزقوم ).
تـعـبـیـر بـه نـزل بـا تـوجه به مفهوم آن به چیزى گفته مى شود که براى پذیرائى مـیـهـمـان آماده مى کنند، و بعضى گفته اند نخستین چیزى است که با آن از میهمان تازه وارد پذیرائى مى کنند نشان مى دهد که بهشتیان همچون میهمانهاى عزیز و محترم پذیرائى مى شوند.
قرآن مى گوید: آیا این بهتر است یا درخت زقوم ؟!
تـعبیر به بهتر دلیل بر این نیست که درخت زقوم چیز خوبى است ، و نعمت بهشتیان از آن بهتر است ، چرا که این تعبیرات در لغت عرب گاه در مواردى به کار مى رود که در یکسو هـیـچـگونه خوبى اصلا وجود ندارد، ولى این احتمال وجود دارد که این یکنوع کنایه است ، درست به این مى ماند که شخصى بر اثر آلودگى
بـه انـواع گـناهان در میان مردم سخت رسوا شده است و به او مى گوئیم آیا این رسوائى بهتر است یا افتخار و آبرومندى ؟
و اما زقوم به گفته اهل لغت اسم گیاهى است تلخ و بد بو و بد طعم .
و به گفته بعضى از مفسران اسم گیاهى است که داراى برگهاى کوچک و تلخ و بد بو است و در سرزمین تهامه مى روید و مشرکان با آن آشنا بودند.
و در تفسیر روح المعانى اضافه مى کند این گیاه شیره اى دارد که وقتى به بدن انسان مى رسد ورم مى کند.
راغب در مفردات مى گوید: زقوم هر نوع غذاى تنفرآمیز دوزخیان است .
لسان العرب مى گوید: این ماده در اصل به معنى بلعیدن آمده است .
سـپـس مـى افـزایـد هـنـگـامـى کـه آیـه زقـوم نـازل شـد ابوجهل گفت : چنین درختى در سرزمین ما نمى روید، چه کسى از شما معنى زقوم را مى داند؟
در آنجا مردى بود از آفریقا گفت زقوم به لغت افریقائیان به معنى کره و خرما است !
ابـوجـهـل به عنوان سخریه صدا زد کنیز! مقدارى خرما و کره بیاور تا زقوم کنیم ! آنها مى خوردند و مـسـخـره مـى کـردنـد و مى گفتند محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آخرت ما را به ایـنـهـا مـى ترساند! قرآن نازل شد و پاسخ دندانشکنى به آنها داد که در آیات بعد مى خوانیم .
به هر حال واژه شجرة همیشه به معنى درخت نیست گاه به معنى گیاه نیز مى آید، و قرائن نشان مى دهد که منظور از آن در اینجا گیاه است .
سـپـس قـرآن به بعضى از ویژگیهاى این گیاه پرداخته مى گوید: ما آن را مایه عذاب و رنج ظالمان قرار دادیم (انا جعلناه فتنة للظالمین ).
فـتنه ممکن است به معنى رنج و عذاب باشد، و ممکن است به معنى آزمایش همانگونه که در غـالب مـوارد در قـرآن بـه ایـن مـعنى آمده است اشاره به اینکه آنها هنگامى که نام زقوم را شنیدند به سخریه و استهزاء پرداختند و از این رو وسیله اى براى آزمایش این ستمگران شد.
سـپـس مـى افـزایـد: آن درخـتـى اسـت کـه از قـعـر جـهـنـم مـى رویـد! (انـها شجرة تخرج من اصل الجحیم ).
ولى ایـن ظـالمـان مـغـرور به سخریه ادامه دادند و گفتند مگر ممکن است گیاه یا درختى از قـعر جهنم بروید؟ آتش کجا و درخت و گیاه کجا؟ بنابراین شنیدن نام این گیاه و اوصاف آن مایه آزمایش آنها در این دنیا، و خود آن در آخرت مایه درد و رنج آنها است .
گـویـا آنـها از این نکته غافل بودند که اصولى که بر زندگى آن جهان (آخرت ) حاکم است با این جهان بسیار تفاوت دارد، گیاه و درختى که از قعر جهنم مى روید به رنگ جهنم است ، و در شرائط جهنم پرورش یافته ، نه گیاهى است همانند گیاهى که در باغهاى این جهان مى روید، و شاید از این نکته بیخبر نبودند بلکه هدفشان تنها سخریه و استهزاء بود.
سپس مى افزاید: شکوفه آن مانند کله هاى شیاطین است ! (طلعها کانه رؤ س الشیاطین ).
طلع معمولا به شکوفه خرما گفته مى شود که داراى پوسته سبز رنگى
اسـت و در درون آن رشـتـه هـاى سـفـیـدى اسـت کـه بـعـدا تـبـدیل به خوشه خرما مى شود، واژه طلع از ماده طلوع به این مناسبت است که نخستین میوه اى است که بر درخت ظاهر مى شود و طلوع مى کند.
در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آید که مگر مردم کله هاى شیاطین را دیده بودند که قرآن شکوفه هاى زقوم را به آن تشبیه مى کند؟
مفسران در اینجا پاسخ ‌هاى متعددى ذکر کرده اند:
بـعـضى گفته اند: یکى از معانى شیطان یک نوع مار بد منظر است که شکوفه زقوم به آن تشبیه شده است .
و بـعـضـى گـفـتـه اند: یک نوع گیاه بد چهره است چنانکه در کتاب منتهى الارب آمده است : راءس الشیطان یا روس الشیاطین گیاهى است .
ولى آنـچـه صحیحتر به نظر مى رسد این است که این تشبیه براى بیان نهایت زشتى و چهره تنفرآمیز آن است ، زیرا انسان از چیزى که متنفر باشد در ذهن خود براى آن قیافه اى زشـت و وحـشـتـنـاک ترسیم مى کند، و به هر چه علاقه مند است براى آن قیافه اى زیبا و دوست داشتنى .
لذا در عـکسهائى که مردم براى فرشتگان مى کشند زیباترین چهره ها را ترسیم مى کنند و به عکس براى شیاطین و دیوان بدترین چهره ها را، در حالى که نه فرشته را دیده اند و نه دیو را.
در تـعـبـیـرات روزمره بسیار دیده مى شود که مى گویند: فلان کس مانند عفریت است ، یا قیافه دیو دارد!
ایـنـهـا همه تشبیهاتى است بر اساس انعکاسات ذهنى انسانها از مفاهیم مختلف ، تشبیهاتى است لطیف و گویا.
سرانجام قرآن مى گوید: این ظالمان مغرور مسلما از این گیاه مى خورند
و شکم را از آن پر مى کنند (فانهم لاکلون منها فمالئون منها البطون ).
ایـن همان فتنه و عذابى است که در آیات قبل به آن اشاره شد، خوردن از این گیاه دوزخى بـا آن بوى بد و طعم تلخ با آن شیره اى که تماسش با بدن مایه سوزندگى و تورم است ، آنهم خوردن به مقدار زیاد، عذابى است دردناک .
بدیهى است خوردن از این غذاى ناگوار و تلخ تشنگى آور است ، اما به هنگامى که تشنه مـى شـونـد چـه مى نوشند؟ قرآن مى گوید: این دوزخیان بعد از این زقوم آب داغ و کثیفى خواهند داشت (ثم ان لهم علیها لشوبا من حمیم ).
شـوب بـه مـعـنـى چـیـزى اسـت کـه با شى ء دیگر مخلوط شود، و حمیم به معنى آب داغ و سوزان است ، بنابراین حتى آب داغى که آنها مى نوشند خالص نیست بلکه آلوده است .
آن غذاى دوزخیان ، و اینهم نوشابه آنان ، اما بعد از این پذیرائى به کجا مى روند قرآن مى گوید: سپس بازگشت آنها به سوى جهنم است ! (ثم ان مرجعهم لالى الجحیم ).
بـعـضـى از مـفسران از این تعبیر چنین استفاده کرده اند که این آب داغ آلوده از چشمه اى در بـیرون دوزخ است ، دوزخیان را قبلا براى نوشیدن آن همچون حیواناتى که به آبگاه مى بـرنـد بـه آنـجـا مـى خـوانـند، و بعد از نوشیدن از آن بار دیگر بازگشتشان به سوى دوزخ است .
بـعـضـى دیـگر گفته اند این اشاره به مواقف و جایگاههاى مختلف دوزخ است که ظالمان و مجرمان را از منطقه اى به منطقه دیگر مى برند تا از آن آب سوزان
بـنـوشـنـد و بـعـد آنـهـا را بـه جـایـگـاه اصـلیـشـان بـاز مـى گـردانـنـد، امـا تـفـسـیـر اول مناسبتر به نظر مى رسد.
هـمـانـگـونـه که قبلا نیز اشاره کردیم نه ترسیم نعمتهاى بهشتى آنچنان که هست در این دنـیـا بـراى ما ممکن است و نه عذابهاى دوزخیان . تنها شبحى از دور با عباراتى کوتاه از آن در ذهن ما ترسیم مى شود (پروردگارا ما را در پناه لطفت از این عذابها محفوظ دار).
در آخـریـن آیـات مـورد بـحـث قـرآن دلیـل اصـلى گـرفـتـارى دوزخـیـان را در چـنـگال این مجازاتهاى دردناک در دو جمله کوتاه و پرمعنى بیان مى کند، و مى گوید: آنها پدران خود را گمراه یافتند (انهم الفوا آبائهم ضالین )
اما با این حال با سرعت و بى اختیار به دنبال آنها مى دوند (فهم على آثارهم یهرعون ).
جـالب ایـنـکـه در ایـنـجـا یـهـرعـون بـه صـورت صـیـغـه مـجـهـول از مـاده اهـراع کـه بـه مـعـنـى بـا سـرعـت دویـدن اسـت آمده ، اشاره به اینکه چنان دل و دیـن بـر تـقـلیـد نـیـاکـان بـاخته اند که گوئى آنها را به سرعت و بى اختیار به دنـبـالشـان مـى دوانـنـد گـوئى از خـود اراده اى نـدارنـد و ایـن اشـاره بـه نهایت تعصب و شیفتگى آنها به خرافات نیاکان است .
آیه و ترجمه


و لقد ضل قبلهم أ کثر الا ولین (71)
و لقد أ رسلنا فیهم منذرین (72)
فانظر کیف کان عاقبة المنذرین (73)
إ لا عباد الله المخلصین (74)


ترجمه :

71 - قبل از آنها اکثر پیشینیان (نیز) گمراه شدند.
72 - ما در میان آنها انذارکنندگانى فرستادیم .
73 - بنگر عاقبت انذارشوندگان چگونه بود؟
74 - مگر بندگان مخلص ما!
تفسیر:
اقوام گمراه پیشین

از آنـجـا کـه مـسـائل گذشته در رابطه با مجرمان و ظالمان اختصاص به مقطع خاصى از زمـان و مـکـان نـدارد قـرآن در آیات مورد بحث به تعمیم و گسترش آن مى پردازد، و ضمن چـنـد آیـه کـوتـاه و فـشـرده زمـیـنـه را بـراى شـرح احوال بسیارى از امتهاى پیشین که اطلاع بر احوالشان سند گویائى براى مباحث گذشته است فراهم مى سازد، اقوامى همچون قوم نوح و ابراهیم و موسى و هارون و لوط و یونس ‍ و مانند آنها.
نـخـسـت مـى فـرمـایـد: قـبـل از آنـهـا بـیـشـتـر پـیـشـیـنـیـان گـمـراه شـدنـد (و لقـد ضل قبلهم اکثر الاولین )
تـنـهـا مـشرکان مکه نیستند که به تقلید نیاکانشان در گمراهى عمیقى گرفتارند، بلکه پیش از آنها نیز اکثر اقوام گذشته به چنین سرنوشتى گرفتار شدند، و مؤ منان آنها در بـرابـر گـمـراهـان آنـها اندک بودند، و این تسلى خاطرى است براى پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و مـؤ مـنـان انـدک نـخستین در آن زمان که در مکه بودند و از هر سو در محاصره دشمن .
سـپـس اضـافـه مـى کـند گمراهى آنها به خاطر نداشتن رهبر و راهنما نبود، ما در میان آنها انذارکنندگانى فرستادیم (و لقد ارسلنا فیهم منذرین ).
پـیـامبرانى که آنها را از شرک و کفر و ظلم و بیدادگرى و تقلید کورکورانه از دیگران بیم مى دادند، و آنها را به مسئولیتهایشان آشنا مى ساختند.
درسـت اسـت کـه پـیـامبران در یک دست نامه انذار و در دست دیگر نامه بشارت داشتند ولى چـون رکـن اعظم تبلیغ آنها مخصوصا نسبت به چنین اقوام گمراه و سرکش همان انذار بود در اینجا تنها روى آن تکیه شده است .
سـپـس در یـک جـمـله کوتاه و پرمعنى مى گوید: اکنون بنگر عاقبت انذار شوندگان و این اقوام لجوج گمراه به کجا رسید؟ (فانظر کیف کان عاقبة المنذرین ).
مخاطب در جمله فانظر (اکنون بنگر) ممکن است شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) باشد و یا هر فرد عاقل و بیدار.
در حـقـیـقـت ایـن جـمـله اشـاره بـه پـایـان کـار اقـوامـى اسـت کـه در آیـات بـعـد شـرح حال آنها خواهد آمد.
و در آخـریـن آیـه بـه عـنـوان یـک استثنا مى فرماید: مگر بندگان مخلص خدا (الا عباد الله المخلصین ).
در واقـع ایـن جـمـله اشـاره بـه آن اسـت که عاقبت این اقوام را بنگر که چگونه آنها را به عذاب دردناکى گرفتار کردیم ، و هلاک نمودیم ، و جز بندگان با ایمان و مخلص که از این مهلکه جان سالم بدر بردند.
قـابـل تـوجـه اینکه در این سوره پنج بار روى بندگان مخلص خدا در آیات مختلف تکیه شـده ، و ایـن نـشـانـه اى اسـت از عـظـمـت مـقـام آنها، و همانگونه که قبلا اشاره کردیم آنها کـسـانـى هـستند که در معرفت و ایمان و جهاد نفس آنچنان پیروز شده اند که خداوند آنها را برگزیده و خالص کرده ، و به همین دلیل در برابر انحرافات و لغزشها مصونیت پیدا کرده اند.
شـیـطـان از نفوذ در آنها عاجز و مایوس است و از روز نخست در برابر آنها سپر انداخته و اظهار عجز کرده است .
غـوغـاى محیط، وسوسه هاى اغواگران ، تقلید نیاکان و فرهنگهاى غلط و طاغوتى هرگز نمى تواند آنها را از مسیرشان منحرف سازد.
و ایـن در حقیقت پیامى است الهام بخش براى مؤ منان مقاوم آن روز در مکه و براى ما مسلمانان در دنـیـاى پـرغـوغـاى امـروز کـه از انـبـوه دشـمـنـان نهراسیم و بگوییم در صف عباد الله مخلصین جاى گیریم .
آیه و ترجمه


و لقد نادئنا نوح فلنعم المجیبون (75)
و نجیناه و أ هله من الکرب العظیم (76)
و جعلنا ذریته هم الباقین (77)
و ترکنا علیه فى الاخرین (78)
سلام على نوح فى العالمین (79)
إ نا کذلک نجزى المحسنین (80)
إ نه من عبادنا المؤ منین (81)
ثم أ غرقنا الاخرین (82)


ترجمه :

75 - نوح ما را ندا کرد (و ما دعاى او را اجابت کردیم )، و چه خوب اجابت کننده اى هستیم .
76 - و او و خاندانش را از اندوه بزرگ رهائى بخشیدیم .
77 - و فرزندانش را بازماندگان (روى زمین ) قرار دادیم .
78 - و نام نیک او را در میان امتهاى بعد باقى گذاردیم .
79 - سلام باد بر نوح در میان جهانیان .
80 - ما اینگونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم .
81 - چرا که او از بندگان با ایمان ما بود.
82 - سپس دیگران (دشمنان او) را غرق کردیم .
تفسیر:
گوشه اى از داستان نوح
از ایـنـجـا شـرح داسـتـان نـه نفر از پیامبران بزرگ خدا آغاز مى شود که در آیات پیشین بطور سربسته به آن اشاره شده بود، نخست از نوح شیخ الانبیاء و نخستین پیامبر اولوا العـزم شـروع مـى کـنـد، و قـبـل از هـر چـیـز به دعاى پرسوز او هنگامى که از هدایت قومش مـایـوس ‍ شـد اشـاره کـرده مى فرماید: نوح ما را ندا کرد، ما هم اجابت کردیم ، و چه خوب اجابت کننده اى هستیم (و لقد نادانا نوح فلنعم المجیبون ).
ایـن دعـا مـمـکـن اسـت اشـاره بـه هـمـان بـاشـد کـه در سـوره نـوح آمـده : و قـال نوح رب لا تذر على الارض من الکافرین دیارا انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فـاجرا کفارا: نوح گفت : پروردگارا! احدى از کافران را بر روى زمین مگذار، چرا که اگـر آنـهـا را بـه حـال خـود واگذارى بندگانت را گمراه مى کنند، و جز افرادى فاجر و کـافـر نـسـلى از آنـهـا مـتـولد نـخـواهـد شـد (هـم خـود فـاسـدنـد و هـم نسل آینده آنها) (نوح آیات 26 و 27).
و یـا دعـائى که به هنگام سوار شدن بر کشتى به پیشگاه خدا عرض کرد: رب انزلنى مـنـزلا مبارکا و انت خیر المنزلین : پروردگارا! ما را در منزلگاهى پر برکت فرود آور و تو بهترین فرود آورندگانى (مؤ منون آیه 29).
و یا دعائى که در سوره قمر آیه 10 آمده : فدعا ربه انى مغلوب فانتصر: نوح
پروردگارش را چنین خواند من در چنگال این قوم مغلوبم مرا یارى فرما.
البـتـه هـیچ مانعى ندارد که آیه مورد بحث اشاره به همه این دعاها بوده باشد، و خداوند به بهترین وجهى همه را اجابت فرمود.
و لذا در آیـه بـعـد بـلافـاصـله مـى فـرمـایـد: مـا او و خـاندانش را از اندوه بزرگ نجات بخشیدیم (و نجیناه و اهله من الکرب العظیم ).
این اندوه بزرگ کدام اندوه بوده است که نوح را سخت رنج مى داده ؟
مـمـکـن اسـت اشـاره بـه سـخریه هاى قوم کافر و مغرور، و آزارهاى زبانى آنها و هتاکى و توهین نسبت به او و پیروانش باشد، و یا اشاره به تکذیبهاى پى درپى این قوم لجوج .
گاه مى گفتند: و ما نراک اتبعک الا الذین هم اراذلنا: ما نمى بینیم کسى از تو پیروى کند مگر یک مشت اوباش ما! (هود - 27).
و گـاه مـى گـفـتـنـد: یـا نـوح قـد جـادلتـنـا فـاکـثرت جدالنا فاتنا بما تعدنا ان کنت من الصـادقین : اى نوح زیاد با ما سخن گفتى (و پر حرفى کردى !) اگر راست مى گوئى عذابى را که وعده مى دهى بیاور! (هود - 32).
و گاه چنانکه قرآن مى گوید و یصنع الفلک و کلما مر علیه ملاء من قومه سخروا منه : او مـشـغـول سـاخـتـن کـشتى بود، و هر زمان گروهى از قومش از کنار او عبور مى کردند وى را مسخره مى نمودند (و مى گفتند این مرد دیوانه شده است !) (هود - 38).
آن قدر نوح این پیامبر پر حوصله را ناراحت کردند و اسائه ادب نمودند و نسبت جنون به او دادند که عرض کرد: رب انصرنى بما کذبون : پروردگارا!
در مقابل تکذیب آنها مرا یارى کن (مؤ منون - 26).
بـه هـر حـال مجموعه اى از این حوادث ناگوار و زخم زبانهاى شدید قلب پاک او را سخت مـى فـشـرد، تـا ایـنـکـه طـوفـان فـرا رسـیـد، و خـداونـد او را از چنگال این قوم ستمگر، و آن کرب عظیم و اندوه بزرگ رهائى بخشید.
بـعـضـى از مـفـسران احتمال داده اند که منظور از کرب عظیم همان طوفان بوده است که جز نوح و یارانش از آن نجات نیافتند، ولى این معنى بعید به نظر مى رسد.
سپس مى افزاید: ما فرزندان نوح را بازماندگان (روى زمین ) قرار دادیم (و جعلنا ذریته هم الباقین ).
آیـا بـه راسـتـى تـمام انسانهائى که اکنون روى زمین زندگى مى کنند از فرزندان نوح هـسـتـنـد؟ و آیـه فوق همین را مى گوید؟ و یا گروه عظیمى از انبیاء و اولیاء و صلحاء از دودمـان او بـاقـى ماندند هر چند همه مردم از دودمان او نیستند؟ در این زمینه بحثى داریم که به خواست خدا در نکات خواهد آمد.
بـه عـلاوه ذکـر خـیـر و ثـنـاء جـمیل و نام نیک براى نوح در میان امتهاى بعد قرار دادیم (و ترکنا علیه فى الاخرین ).
از او بـه عنوان یک پیامبر مقاوم و شجاع و صبور و دلسوز و مهربان یاد مى کنند، و او را شیخ الانبیاء مى نامند.
تاریخ او اسطوره مقاومت و ایستادگى است ، و برنامه او الهام بخش براى همه رهروان راه حق در برابر کارشکنیهاى سخت دشمنان و نابخردیهاى آنها.
سلام و درود باد بر نوح در میان جهانیان (سلام على نوح فى العالمین ).
چـه افـتـخـارى از این برتر و بالاتر که خداوند بر او سلام مى فرستد، سلامى که در مـیان جهان و جهانیان باقى مى ماند، و تا دامنه قیامت گسترده مى شود، سلام خدا تواءم با ثناء جمیل و ذکر خیر بندگانش .
جالب اینکه کمتر سلامى در قرآن به این گستردگى و وسعت درباره کسى دیده مى شود، بخصوص اینکه العالمین (به مقتضاى اینکه جمع است و توأ م با الف و لام ) آنچنان معنى وسیعى دارد که نه تنها همه انسانها، بلکه عوالم فرشتگان و ملکوتیان را نیز ممکن است در بر گیرد.
و بـراى آنـکـه ایـن بـرنـامـه بـراى دیـگـران الهـام بـخـش گردد مى افزاید: ما اینگونه نیکوکاران را جزا و پاداش مى دهیم ! (انا کذلک نجزى المحسنین ).
چرا که او از بندگان با ایمان ما بود (انه من عبادنا المؤ منین ).
در حـقـیقت مقام عبودیت و بندگى ، و همچنین ایمان توأ م با احسان و نیکوکارى که در دو آیه اخیر آمده ، دلیل اصلى لطف خداوند نسبت به نوح و نجاتش از اندوه بزرگ و سلام و درود الهـى بـر او بـود کـه اگـر ایـن بـرنـامـه از نـاحـیـه دیـگـران نـیـز تـعـقـیـب شـود مـشـمـول هـمـان رحـمـت و لطـفـنـد کـه نـوح بـود چرا که معیارهاى الطاف پروردگار تخلف ناپذیر است و جنبه شخصى و خصوصى ندارد.
و در آخـریـن آیـه مورد بحث با جمله اى کوتاه و کوبنده سرنوشت آن قوم ظالم و شرور و کینه توز را بیان کرده ، مى گوید: سپس دیگران را غرق کردیم (ثم اغرقنا الاخرین ).
از آسمان سیلاب آمد، و از زمین آب جوشید، و سرتاسر کره زمین به اقیانوس پر تلاطمى مـبـدل شد! کاخهاى بیدادگران را در هم کوبید، و جسدهاى بیجانشان بر صفحه آب باقى ماند!
جـالب ایـنکه الطاف خود را با نوح ضمن چندین آیه بیان مى کند، اما عذاب آن قوم سرکش را در یـک جـمـله کـوتـاه تـوأ م بـا تـحـقـیر و بى اعتنائى ، چرا که مقام بیان افتخارات و پـیـروزیـهـاى مـؤ مـنـان و یـارى خـداونـد نـسـبـت بـه آنـهـا مـقـام تـوضـیح است و مقام بیان حال سرکشان مقام بى اعتنائى .
نکته :
آیا مردم روى زمین همه از دودمان نوحند؟
جـمـعـى از بـزرگـان مـفـسـریـن از جـمـله و جـعـلنـا ذریـته هم الباقین (ما فرزندان نوح را بـازمـانـدگـان در زمـیـن قـرار دادیـم ) چـنـیـن اسـتـفـاده کـرده انـد کـه تـمـام نسل بشر بعد از نوح از دودمان او به وجود آمدند و هم اکنون همه از فرزندان نوحند.
ایـن سـخن را بسیارى از مورخان نقل کرده اند که از نوح سه فرزند باقى ماند به نام : سـام و حـام و یـافـث و تـمام نژادهاى امروز کره زمین به آنها منتهى مى شوند، نژاد عرب و فـارس و روم را نـژاد سـامـى مـى دانند، و نژاد ترک و گروهى دیگر را از اولاد یافث ، و نژاد سودان و سند و هند و نوبه و حبشه و قبط و بربر را از اولاد حام مى شمرند.
بـحـث در ایـن مساءله نیست که این نژاد از کدامین فرزند نوح است چرا که در این مساءله در میان مورخان و مفسران تعبیرهاى مختلفى دیده مى شود، بحث در این است که آیا همه نژادهاى انسانى به این سه بازمى گردد؟
در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال پـیش مى آید که مگر مؤ منان دیگرى با نوح در کشتى سوار نشدند سـرنـوشـت آنـهـا چـه شـد؟ آیـا آنها همگى از دنیا رفتند بى آنکه فرزندى از آنها باقى بـمـانـد؟ و یـا اگر فرزندانى داشتند فرزند دختر بود که با اولاد نوح ازدواج کردند؟ این مساءله از نظر تاریخى چندان روشن نیست ، بلکه از بعضى
روایات پاره اى اشارات در آیات قرآن ممکن است استفاده کرد که از آنها نیز فرزندانى در روى زمین مانده ، و اقوامى از اولاد آنها هستند.
در حـدیـثـى کـه در تـفـسیر على بن ابراهیم از امام باقر (علیه السلام ) در توضیح آیه فـوق نـقـل شـده چـنـیـن مـى خـوانـیـم : الحـق و النبوة و الکتاب و الایمان فى عقبه ، و لیس کـل مـن فـى الارض مـن بـنـى آدم مـن ولد نـوح (عـلیـه السـلام ) قـال الله عـزوجـل فـى کـتـابـه احـمـل فـیـهـا مـن کـل زوجـیـن اثـنـیـن و اهـلک الا مـن سبق علیه القـول مـنـهـم و مـن آمـن و مـا آمـن مـعـه الا قـلیـل ، و قـال الله عـز و جل ایضا: ذریة من حملنا مع نوح :
مـنـظـور خـداونـد از ایـن آیـه (و جـعـلنـا ذریته هم الباقین ) این است که حق و نبوت و کتاب آسـمـانـى و ایمان در دودمان نوح باقیماند، ولى تمام کسانى که از فرزندان آدم در روى زمـیـن زنـدگـى مـى کـنـنـد از اولاد نـوح نـیـسـتـنـد، چـرا کـه خـداونـد متعال در کتابش مى گوید: ما به نوح دستور دادیم که از هر جفتى از حیوانات یک زوج بر کشتى سوار کن ، و همچنین اهل خانواده ات را، مگر آنها که قبلا وعده هلاکشان داده شده (اشاره به همسر نوح و یکى از فرزندانش ) و همچنین مؤ منان را، جز گروه اندکى به نوح ایمان نـیـاوردند - و نیز (خطاب به بنى اسرائیل کرده مى گوید:) اى فرزندان کسانى که با نوح بر کشتى سوار کردیم .
و بـه ایـن تـرتـیـب آنـچـه دربـاره منتهى شدن تمام نژادهاى روى زمین به فرزندان نوح مشهور است ثابت نیست .
آیه و ترجمه


و إ ن من شیعته لابرهیم (83)
إ ذ جاء ربه بقلب سلیم (84)
إ ذ قال لا بیه و قومه ماذا تعبدون (85)
ائفکا ءالهة دون الله تریدون (86)
فما ظنکم برب العالمین (87)
فنظر نظرة فى النجوم (88)
فقال إ نى سقیم (89)
فتولوا عنه مدبرین (90)
فراغ إ لى الهتهم فقال الا تأ کلون (91)
ما لکم لا تنطقون (92)
فراغ علیهم ضربا بالیمین (93)
فأ قبلوا الیه یزفون (94)


ترجمه :

83 - و از پیروان او (نوح ) ابراهیم بود.
84 - به خاطر بیاور هنگامى را که با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد.
85 - هنگامى که به پدر و قومش گفت : اینها چه چیز است که مى پرستید؟!
86 - آیا غیر از خدا، به سراغ این معبودان دروغین مى روید؟
87 - شما درباره پروردگار عالمیان چه گمان مى برید؟
88 - (سپس ) او نگاهى به ستارگان افکند.
89 - و گفت من بیمارم (و با شما به مراسم جشن نمى آیم ).
90 - آنها از او روى برتافته و به او پشت کردند (و به سرعت دور شدند).
91 - (او وارد بـتـخـانـه شد) مخفیانه نگاهى به معبودان آنها کرد و از روى تمسخر گفت : چرا از این غذاها نمى خورید؟
92 - (اصلا) چرا سخن نمى گوئید؟!
93 - سپس ضربه اى محکم با دست راست و با توجه بر پیکر آنها فرود آورد (و همه را جز بت بزرگ در هم شکست )
94 - آنها با سرعت به سراغ او آمدند.
تفسیر:
طرح جالب بت شکنى ابراهیم
در ایـن آیات بخش قابل ملاحظه اى از زندگى ابراهیم قهرمان بتشکن (علیه السلام ) به دنبال گوشه هائى از تاریخ پر ماجراى نوح (علیه السلام ) آمده است .
در ایـنـجا نخست از ماجراى بت شکنى ابراهیم و برخورد شدید بت پرستان با او سخن مى گـویـد، و در قـسـمـت دیـگـرى پـیـرامـون بـزرگـتـریـن صـحـنـه فـداکـارى ابـراهـیـم خـلیـل و مـساءله قربانى فرزندش بحث مى کند، و این قسمت در قرآن مجید منحصرا در همین جا مطرح شده است .
آیه نخست ماجراى ابراهیم را به این صورت با ماجراى نوح پیوند مى دهد و مى فرماید: و از پیروان نوح و ابراهیم بود (و ان من شیعته لابراهیم ).
او در هـمـان خـط تـوحـید و عدل در همان مسیر تقوا و اخلاص که سنت نوح بود گام بر مى داشـت ، کـه انـبیاء همه مبلغان یک مکتب و استادان یک دانشگاهند، و هر کدام برنامه دیگرى را تداوم مى بخشند و تکمیل مى کنند.
چه تعبیر جالبى ؟ ابراهیم از شیعیان نوح بود، با اینکه فاصله زمانى زیادى آن دو را از هم جدا مى کرد (حدود 2600 سال به گفته بعضى از مفسران ) ولى مى دانیم در پیوند مکتبى زمان کمترین تاثیرى ندارد.
بعد از بیان این اجمال به تفصیل آن پرداخته ، مى فرماید: به خاطر بیاور هنگامى را که ابراهیم با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد (اذ جاء ربه بقلب سلیم )
مـفـسـران بـراى قلب سلیم تفسیرهاى متعددى بیان کرده اند که هر کدام به یکى از ابعاد این مساءله اشاره مى کند.
قلبى که پاک از شرک باشد.
قلبى که خالص از معاصى و کینه و نفاق بوده باشد.
قلبى که از عشق دنیا تهى باشد که حب دنیا سرچشمه همه خطاها است .
و بالاخره قلبى که جز خدا در آن نباشد!
حـقـیـقـت ایـن است که سلیم از ماده سلامت ، و هنگامى که سلامت به طور مطلق مطرح مى شود سـلامـتـى از هـر گـونـه بـیـمـارى اخـلاقـى و اعـتـقـادى را شامل مى شود.
قرآن مجید درباره منافقان مى گوید: فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا در دلهاى آنها یـک نـوع بـیـمـارى اسـت و خـداونـد نـیـز (بر اثر لجاجت و گناهشان ) بر این بیمارى مى افزاید (بقره 10).
جـالبـترین تفسیر را براى قلب سلیم امام صادق (علیه السلام ) بیان فرموده : در آنجا کـه مـى خـوانـیـم : القـلب السـلیـم الذى یـلقى ربه و لیس فیه احد سواه !: قلب سلیم قلبى است که خدا را ملاقات کند در حالى که هیچ کس جز او در آن نباشد.
و این تعبیر، جامع همه اوصاف گذشته است .
و نـیـز در روایـت دیـگـرى از هـمـان امـام (عـلیـه السـلام ) آمده است که فرمود: صاحب النیة الصادقة صاحب القلب السلیم ، لان سلامة القلب من هو اجس المذکورات تخلص النیة لله فـى الامـور کـلهـا: کسى که نیت صادقى دارد صاحب قلب سلیم است چرا که سلامت قلب از شرک و شک نیت را در همه چیز خالص مى کند.
درباره اهمیت قلب سلیم همین بس که قرآن مجید آنرا تنها سرمایه نجات روز قیامت شمرده ، چنانکه در سوره شعراء آیه 88 و 89 از زبان همین پیامبر بزرگ ابراهیم (علیه السلام ) مـى خـوانـیـم : یـوم لا یـنـفـع مـال و لا بـنـون الا مـن اتـى الله بـقـلب سـلیـم : روزى که اموال و فرزندان سودى به حال انسان نمى بخشند، جز کسى
که با قلب سلیم در پیشگاه خداوند حضور یابد.
آرى ابـراهـیـم بـا قـلب سـلیم و روح پاک و اراده نیرومند و عزم راسخ مامور مبارزه با بت پـرسـتـان شـد، و از پـدر (عمو) و قوم خودش آغاز کرد، چنانکه قرآن مى گوید به خاطر بـیـاور هـنـگـامـى را کـه بـه پـدر و قـومـش گـفت : اینها چه چیز است که مى پرستید؟! (اذ قال لابیه و قومه ما ذا تعبدون ).
حـیـف نـیـسـت انـسـان بـا آن شـرافـت ذاتـى و عـقـل و خـرد در مقابل مشتى سنگ و چوب بى ارزش تعظیم کند؟ عقلتان کجا است ؟!
سـپـس ایـن تـعـبـیـر را کـه تـوأ م بـا تـحـقـیـر آشـکـار بـتـهـا بـود بـا جـمـله دیـگـرى تـکـمـیـل کـرد و گفت : آیا شما جز الله که بر حق است به سراغ خدایان دروغین مى روید؟ (اءفکا الهة دون الله تریدون ).
بـا توجه به اینکه افک به معنى دروغ بزرگ ، و یا زشترین دروغها است ، قاطعیت سخن ابراهیم درباره بتها روشنتر مى شود.
سـرانـجـام سـخـنـش را با جمله کوبنده دیگرى در این مقطع پایان داد و گفت : شما درباره پروردگار عالمیان چه گمان مى برید؟! (فما ظنکم برب العالمین )
روزى او را مى خورید، مواهب او سراسر وجود شما را احاطه کرده ،
بـا ایـنـحـال مـوجـودات بـى ارزشـى را هـمـردیـف او قـرار داده ایـد، بـا اینحال باز انتظار دارید به شما رحم کند، و شما را با اشد مجازات کیفر ندهد؟ چه اشتباه بزرگى ؟ چه گمراهى خطرناکى ؟.
تـعـبیر رب العالمین اشاره به این است که تمام عالم در سایه ربوبیت او اداره مى شوند شما او را رها ساخته به سراغ یک مشت پندار و اوهامى که هیچ منشا اثر نیست رفته اید.
در تـواریـخ و تـفـاسـیـر آمـده اسـت کـه بـت پـرسـتـان بـابـل هر سال مراسم عید مخصوصى داشتند غذاهائى در بتخانه آماده مى کردند و در آنجا مى چیدند به این پندار که غذاها متبرک شود، سپس دستجمعى به بیرون شهر مى رفتند و در پایان روز باز مى گشتند و براى نیایش ‍ و صرف غذا به بتخانه مى آمدند.
آن روز شهر خالى شد و فرصت خوبى براى در هم کوبیدن بتها به دست ابراهیم افتاد.
فـرصـتـى کـه ابـراهـیـم مـدتـهـا انـتـظـار آن را مـى کـشـیـد و مایل نبود به آسانى از دست برود.
لذا هـنگامى که در شب از او دعوت به شرکت در این مراسم کردند او نگاهى به ستارگان افکند (فنظر نظرة فى النجوم ).
و گفت من بیمارم (و قال انى سقیم ).
و به این ترتیب عذر خود را خواست !
آنـهـا بـه او پـشـت کـرده و بـه سـرعـت از او دور شـدنـد و بـه دنبال مراسم خود شتافتند (فتولوا عنه مدبرین ).
در اینجا دو سؤ ال مطرح است .
نخست اینکه : چرا ابراهیم به ستارگان نگاه کرد، هدفش از این نگاه چه بود؟ دیگر اینکه آیا به راستى بیمار بود که گفت بیمارم ؟ چه بیمارى داشت ؟
پاسخ سؤ ال اول بـا تـوجـه به اعتقادات مردم بابل و رسوم و عادات آنها روشن است ، آنها در علم نجوم مـطـالعـاتـى داشـتـنـد، و حـتـى مـى گـویـنـد بـتـهـاى آنـهـا نـیـز هـیـاکـل سـتـارگـان بـود، و بـه ایـن خـاطـر بـه آنـهـا احـتـرام مـى گـذاشـتـنـد کـه سمبل ستارگان بودند.
البـتـه در کنار اطلاعات نجومى خرافات بسیار نیز در این زمینه در میان آنها شایع بود، از جـمـله اینکه ستارگان را در سرنوشت خود مؤ ثر مى دانستند، و از آنها خیر و برکت مى طلبیدند، و از وضع آنها بر حوادث آینده استدلال مى کردند.
ابراهیم (علیه السلام ) براى اینکه آنها را متقاعد کند طبق رسوم آنها نگاهى به ستارگان آسـمان افکند تا چنان تصور کنند که پیش بینى بیمارى خود را از مطالعه اوضاع کواکب کرده است و قانع شوند!
بـعـضـى از مـفـسران بزرگ این احتمال را نیز داده اند که او مى خواست از حرکت ستارگان وقـت بـیـمـارى خـود را دقـیـقـا دریـابـد، زیـرا یـکـنـوع بـیـمـارى هـمـچـون تـب در فـواصـل زمـانـى خـاصـى بـه سـراغـش مـى آمـد، ولى بـا تـوجـه بـه وضـع افکار مردم بابل احتمال اول مناسبتر است .
بعضى نیز احتمال داده اند که نگاه او به آسمان در واقع نگاه مطالعه در اسرار آفرینش بـود، هـر چـنـد آنـهـا نـگـاه او را نـگاه یک منجم مى پنداشتند که مى خواهد از اوضاع کواکب حوادث آینده را پیشبینى کند.
در مورد سؤ ال دوم پاسخهاى متعددى داده اند.
از جمله اینکه او واقعا بیمار بود، هر چند اگر سالم هم بود هرگز در مراسم
جـشـن بتها شرکت نمى کرد، ولى بیماریش بهانه خوبى براى عدم شرکت در آن مراسم و استفاده از فرصت طلائى براى درهم کوبیدن بتها بود، و دلیلى ندارد که ما بگوئیم او در اینجا توریه کرده ، چرا که توریه براى انبیاء مناسب نیست .
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد کـه ابـراهـیـم واقـعا بیمارى جسمى نداشت اما روحش بر اثر اعمال ناموزون این جمعیت و کفر و شرک و ظلم و فسادشان بیمار بود، بنابراین او واقعیتى را بیان کرد، هر چند آنها طور دیگرى فکر کردند، و او را از نظر جسمى بیمار پنداشتند.
این احتمال نیز داده شده است که او در این سخن توریه کرده باشد.
مـثـل ایـنـکـه کـسـى بـر در مـنـزل مـى آیـد و سـؤ ال مـى کـنـد فـلان کـس در مـنـزل اسـت آنها در پاسخ مى گویند: اینجا نیست و منظورشان از کلمه اینجا پشت در خانه است ، نه مجموع خانه ، در حالى که شنونده این چنین نمى فهمد (اینگونه تعبیرات را که دروغ نیست اما ظاهرش ‍ چیز دیگر است در فقه توریه مى نامند).
مـنـظـور ابراهیم از این سخن این بود که من در آینده ممکن است بیمار شوم تا دست از سر او بردارند و به سراغ کار خود بروند.
اما تفسیر اول و دوم مناسبتر به نظر مى رسد.
بـه ایـن تـرتـیب ابراهیم (علیه السلام ) تنها در شهر ماند و بت پرستان شهر را خالى کرده و بیرون رفتند، ابراهیم نگاهى به اطراف خود کرد، برق شوق در چشمانش نمایان گـشـت ، لحـظـاتـى را کـه از مـدتـهـا قـبـل انـتظارش را مى کشید فرا رسید باید یک تنه بـرخـیـزد و بـه جنگ بتها برود، و ضربه سختى بر پیکر آنان وارد سازد، ضربه اى که مغزهاى خفته بت پرستان را تکان دهد و بیدار کند.
قـرآن مـى گـویـد: او بـه سـراغ خـدایـان آنها آمد، نگاهى به آنها و ظروف غذائى که در اطرافشان بود افکند و از روى تمسخر صدا زد: آیا از این غذاها
نمى خورید؟! (فراغ الى آلهتهم فقال الا تاکلون ).
این غذاها را عبادت کنندگانتان فراهم کرده اند، غذاهاى چرب و شیرین متنوع و رنگین است ، چرا میل نمى کنید؟!
سپس افزود: اصلا چرا حرف نمى زنید؟ چرا لال و بسته دهن هستید؟! (ما لکم لا تنطقون ).
و به این ترتیب تمام معتقدات خرافى آنها را به سخریه کشید، بدون شک او به خوبى مـى دانست نه آنها غذا مى خورند، و نه سخن مى گویند، موجودات بیجانى بیش نیستند، اما در حـقـیقت مى خواست دلیل برنامه بت شکنى خود را به این صورت زیبا و لطیف ارائه داده باشد.
سپس آستین را بالا زد، تبر را به دست گرفت ، و با قدرت حرکت داد و با توجه ضربه اى محکم بر پیکر آنها فرود آورد! (فراغ علیهم ضربا بالیمین ).
منظور از یمین یا واقعا همان دست راست است که انسان غالب کارهاى خود را با آن انجام مى دهـد و یـا کـنـایـه از قـدرت و قـوت اسـت (هـر دو مـعـنـى نـیـز بـا هـم قابل جمع است ).
به هر حال چیزى نگذشت که از آن بتخانه آباد و زیبا ویرانه اى وحشتناک ساخت بتها همه لت وپـار شدند، و دست و پا شکسته هر کدام به گوشه اى افتادند و به راستى براى بت پرستان منظره اى دلخراش و اسفبار و غمانگیز پیدا کردند.
ابـراهیم کار خود را کرد و مطمئن و آرام از بتکده بیرون آمد، و به سراغ خانه خود رفت در حالى که خود را براى حوادث آینده آماده مى ساخت .
او مـى دانـسـت انـفـجـار عـظـیـمـى در شـهـر، بـلکـه در سـراسـر کـشـور بـابـل ایجاد کرده که صداى آن بعدا بلند خواهد شد! طوفانى از خشم و غضب به راه مى افتد که او در میان طوفان تنها است . اما او خدا را دارد، و همین او را کافى است .
بـت پـرسـتـان بـه شـهر بازگشتند و به سراغ بتخانه آمدند، چه منظره وحشتناک و بهت آورى ؟ گوئى بر سر جایشان خشکشان زده ؟ لحظاتى چند رشته افکارشان از دست رفت ، و مـات و مـبـهـوت ، خـیره خیره به آن ویرانه نگاه کردند و بتهائى را که پناه روز بى پناهى خود مى پنداشتند بى پناه در آنجا دیدند.
سپس سکوت جاى خود را به خروش و نعره و فریاد داد ... چه کسى این کار را کرده ؟ کدام ستمگر؟!
و چـیـزى نـگـذشـت کـه بـه خـاطـرشـان آمد جوان خداپرستى در این شهر وجود داردبه نام ابـراهـیـم که بتها را به باد استهزاء مى گرفت ، و تهدید کرده بود من نقشه خطرناکى براى بتهاى شما کشیده ام ! معلوم مى شود کار، کار او است .
سـپـس جـمـعـیـت بـه سـوى او حـرکـت کـردنـد در حالى که با سرعت (و خشم ) راه مى رفتند (فاقبلوا الیه یزفون ).
یـزفـون از مـاده زف (بر وزن کف ) در اصل در مورد وزش باد و حرکت سریع شترمرغ که مـخـلوطـى از راه رفـتـن و پـریـدن است به کار رفته سپس این کلمه بطور کنایه در مورد زفـاف عـروس یـعـنـى بـردن عـروس بـه خـانـه دامـاد استعمال شده است .
بـه هـر حـال مـنظور این است که بت پرستان با سرعت به سوى ابراهیم آمدند که دنباله ماجرایش را در آیات بعد خواهیم خواند.
نکته ها:
آیا پیامبران هم توریه مى کنند؟
قبلا لازم است بدانیم توریه چیست ؟
تـوریـه بـر وزن تـوصـیه که گاهى از آن تعبیر به معاریض نیز مى شود این است که سـخـنى بگویند که ظاهرى دارد اما منظور گوینده چیز دیگر است ، هر چند شنونده نظرش مـتـوجـه هـمـان ظـاهـر مـى شـود، فـى المـثـل کـسـى از دیـگـرى سـؤ ال مـى کـنـد کـى از سـفـر آمدى ؟ او مى گوید: پیش از غروب در حالى که پیش از ظهر آمده اسـت ، شـنـونـده از ظـاهـر ایـن کـلام کـمـى قبل از غروب را مى فهمد، در حالى که گوینده قبل از ظهر را اراده کرده ، چرا که آنهم قبل از غروب است !.
یا کسى از دیگرى سؤ ال مى کند غذا خورده اى ؟ مى گوید آرى ، شنونده از این سخن چنین مى فهمد که امروز غذا خورده در صورتى که منظورش این است دیروز غذا خورده .
ایـن نـکـته در کتب فقهى مطرح است که آیا توریه دروغ محسوب مى شود یا نه ؟ جمعى از فقهاى بزرگ از جمله شیخ انصارى (رضوان الله علیه ) معتقد است که توریه جزء دروغ نـیـسـت ، نـه عـرفـا کـذب بر آن صادق است ، و نه از روایات اسلامى الحاق آن به کذب استفاده مى شود، بلکه در پاره اى از روایات عنوان کذب رسما از آن نفى شده است .
در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : الرجـل یـسـتـاذن عـلیـه فـیـقـول للجـاریـة قـولى لیـس هـو هـیـهـنـا فـقال (علیه السلام ) لا باس لیس ‍ بکذب : کسى دم در مى آید و اجازه ورود به خانه مى طـلبـد صاحبخانه (که مانعى از پذیرش او دارد) به کنیز مى گوید: بگو: او اینجا نیست (و منظور از آن همان پشت در خانه است ) امام
(علیه السلام ) فرمود این دروغ نیست .
ولى حـق ایـن اسـت کـه در اینجا باید تفصیلى داد، و به عنوان یک ضابطه کلى گفت : هر گـاه لفـظ از نـظـر مـفهوم لغوى و عرفى قابلیت دو معنا دارد ولى ذهنیات مخاطب آنرا بر معنى خاصى تطبیق مى کند در حالى که گوینده اراده معنى دیگرى را دارد این چنین توریه اى دروغ نیست مثل این که لفظ مشترک را به کار برند ذهن شنونده متوجه یک معنى شود در حالى که گوینده نظرش معنى دیگرى باشد.
فـى المـثـل در حـالات سـعـیـد ابـن جبیر آمده است که حجاج از او پرسید نظر تو درباره من چـگـونـه اسـت گـفت به عقیده من تو عادل هستى ! اطرافیان شاد شدند حجاج گفت او با این سخن حکم کفر مرا صادر کرد زیرا یک معناى عادل عدول کننده از حق به باطل است .
اما اگر لفظ از نظر مفهوم لغوى و عرفى تنها یک معنى دارد و گوینده آنرا رها مى کند و بـه سـوى معناى مجاز مى رود بى آنکه قرینه مجاز را ذکر کند این چنین توریه اى بدون شک حرام است ، و ممکن است با این تفصیل میان نظرات مختلف فقها جمع کرد.
ولى بـاید توجه داشت حتى در مواردى که توریه مصداق کذب و دروغ نیست گاهى مفاسد آنرا در بر دارد و سبب اغراء به جهل و افکندن مردم در خطا مى شود و از این نظر گاه ممکن است به مرحله حرام برسد اما هر گاه نه چنین مفسده اى دارد، و نه مصداق کذب و دروغ است ، دلیـلى بـر حـرمـت آن نـداریـم ، و روایـت امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) از ایـن قبیل است .
بـنـابـرایـن تنها دروغ نبودن براى توریه کردن کافى نیست ، بلکه باید مفاسد دیگر نیز در آن نباشد.
و البته در مواردى که ضرورتى ایجاب کند که انسان دروغى بگوید مسلما
مادام که توریه ممکن است باید توریه کرد، تا سخن مصداق دروغ نباشد.
امـا ایـنـکه آیا براى پیامبران توریه جایز است یا نه ؟ باید گفت در صورتى که موجب تـزلزل اعـتـماد عمومى مردم شود جایز نیست ، چرا که سرمایه انبیاء در طریق تبلیغ همان سـرمـایـه اعـتـمـاد عـمـومـى مردم است ، و اما در مواردى مانند آنچه در داستان ابراهیم (علیه السـلام ) در آیـات فـوق آمـده که اظهار بیمارى کند و یا همچون منجمان نگاه در ستارگان آسـمـان بـیـفـکـنـد، و هـدف مهمى در این کار باشد، بى آنکه پایه هاى اعتماد حق جویان را متزلزل سازد، به هیچ وجه اشکالى ندارد.
2 - ابراهیم و قلب سلیم
مـى دانـیـم قـلب در اصـطـلاح قـرآن بـه مـعـنـى روح و عـقـل اسـت بـنـابـرایـن قلب سلیم به روح پاک و سالمى گفته مى شود که از هر گونه شرک و شک و فساد خالى است .
قـرآن مـجـیـد بـعضى از قلوب را به عنوان قاسیه (قساوتمند) توصیف کرده است (مائده - 13).
و گاه قلوبى را به عنوان ناپاک معرفى نموده (مائده - 41).
قلبهائى را بیمار معرفى مى کند (بقره - 6).
و قلبهائى را مهر خورده و بسته (توبه - 87).
و در مقابل آنها قلب سلیم را مطرح مى کند که هیچیک از این عیوب در آن نیست ، هم پاک است ، و هـم نـرم و پـر عـطـوفـت ، هـم سـالم اسـت و هـم انـعـطـاف پـذیـر در مقابل حق .
ایـن هـمان قلبى است که به عنوان حرم خدا در روایات توصیف شده ، چنانکه در حدیثى از امـام صـادق (عـلیـه السلام ) مى خوانیم : القلب حرم الله فلا تسکن حرم الله غیر الله !: قلب حرم خدا است غیر خدا را در حرم خدا ساکن مکن !.
ایـن هـمـان قـلبـى اسـت کـه مى تواند حقائق غیب را ببیند و به ملکوت عالم بالا نظر کند، چـنـانـکـه در حدیثى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده است : لو لا ان الشیاطین یـحـومـون على قلوب بنى آدم لنظروا الى الملکوت !: اگر شیاطین قلوب فرزندان آدم را احاطه نکنند مى توانند به جهان ملکوت نظر افکنند!.
در هـر حـال بـهـتـریـن سرمایه براى نجات در قیامت همین قلب سلیم است ، و همان بود که ابـراهـیـم (عـلیـه السـلام ) بـا آن به بارگاه پروردگارش شتافت و فرمان رسالت را دریافت کرد.
این سخن را با حدیث دیگرى پایان مى دهیم در روایتى آمده است : ان لله فى عباده آنیة و هو القلب فاحبها الیه اصفاها و اصلبها و ارقها: اصلبها فى دین امه ، و اصفاها من الذنوب ، و ارقـهـا عـلى الاخـوان : خـداونـد در مـیـان بـنـدگـانـش ظـرف و پـیـمـانـه اى دارد به نام دل کـه از هـمـه آنـهـا بـهـتـر همان ظرفى است که صافتر محکمتر و لطیفتر باشد، از همه مـحـکـمـتـر در دیـن خـدا، از هـمـه پـاکـتـر از گـنـاهـان ، از هـمـه لطـیـفـتـر در مقابل برادران دینى !.
آیه و ترجمه


قال أ تعبدون ما تنحتون (95)
و الله خلقکم و ما تعملون (96)
قالوا ابنوا له بنیانا فالقوه فى الجحیم (97)
فأ رادوا به کیدا فجعلناهم الا سفلین (98)
و قال إ نى ذاهب إ لى ربى سیهدین (99)
رب هب لى من الصالحین (100)


ترجمه :

95 - او (ابراهیم ) گفت : آیا چیزى را مى پرستید که با دست خود مى تراشید؟
96 - با اینکه خداوند هم شما را آفریده و هم بتهائى را که مى سازید!
97 - آنها گفتند بناى مرتفعى براى او بسازید، و او را در جهنمى از آتش بیفکنید!
98 - آنـهـا طـرحـى بـراى نـابـودى ابـراهـیـم ریخته بودند ولى ما آنها را پست و مغلوب ساختیم .
99 - (او از ایـن مـهلکه به سلامت بیرون آمد) و گفت : من به سوى پروردگارم مى روم او مرا هدایت خواهد کرد.
100 - پروردگارا! به من از (فرزندان ) صالح ببخش .
تفسیر:
نقشه هاى مشرکان شکست مى خورد
سرانجام بعد از ماجراى بت شکنى ، ابراهیم را به همین اتهام به دادگاه کشاندند.
او را مـورد سـؤ ال قـرار داده و از او خواستند توضیح دهد که حادثه وحشتناک بتخانه به دست چه کسى انجام یافته ؟ قرآن شرح این ماجرا را در سوره انبیاء بیان کرده و در آیات مـورد بـحـث تنها به یک فراز حساس آن قناعت مى کند و آن آخرین سخن ابراهیم با آنان در زمـیـنه باطل بودن بت پرستى است مى گوید: ابراهیم گفت آیا چیزى را پرستش مى کنید که با دست خود مى تراشید؟! (قال اتعبدون ما تنحتون ).
هـیـچ آدم عاقلى مصنوع خود را پرستش مى کند؟ هیچ ذى شعورى در برابر مخلوق خود زانو به زمین مى زند؟ کدام عقل و منطق به شما چنین اجازه اى داده است ؟!
مـعـبـود بـایـد خالق انسان باشد نه مخلوق او، اکنون درست بنگرید و معبود حقیقى را پیدا کنید: خداوند هم شما را آفریده ، و هم بتهائى را که مى سازید (و الله خلقکم و ما تعملون ).
آسـمـان و زمـیـن هـمـه مـخـلوق اویـند و زمان و مکان همه از او است ، باید سر بر آستان چنین خالقى نهاد و او را پرستش و نیایش کرد.
ایـن دلیـلى اسـت بـسـیـار قـوى و دنـدانـشـکـن کـه هـیـچ پـاسـخـى در مقابل آن نداشتند.
مـا در جـمله ما تعملون به اصطلاح ما موصوله است (نه ما مصدریه ) مى خواهد بگوید خدا هم شما را آفریده و هم مصنوعاتتان را، اگر بر بتها کلمه
مـصنوع انسان یا معمول انسان اطلاق شود به خاطر شکلى است که انسان به آن مى دهد، و گر نه ماده آنرا هم خدا آفریده است ، این درست به این مى ماند که مى گویند این فرش ، آن خـانـه ، و آن اتـومـبـیـل سـاخـتـه انسان است . مسلما منظور این نیست که انسان مواد آنها را ساخته بلکه صورت آنها به دست انسان شکل مى گیرد.
امـا اگـر مـا را مـصـدریـه بـگـیـریـم مـفـهـومـش ایـن است که خداوند هم شما را آفریده و هم اعمال شما را البته این معنى غلط نیست و بر خلاف پندار بعضى سر از جبر در نمى آورد چـرا کـه اعـمـال ما هر چند به اراده ما انجام مى گیرد اما اراده و قدرت بر تصمیم گیرى و نـیـروهاى دیگرى را که افعال خود را با آن انجام مى دهیم همه از ناحیه خدا است ، ولى با ایـنـحـال آیـه نـاظـر به این معنى نیست ، بلکه ناظر به بتها است مى گوید خدا هم خالق شـمـا اسـت و هـم بـتـهائى که ساخته و پرداخته اید و لطف سخن نیز در همین است ، چرا که بحث از بتها بوده نه از اعمال آدمى .
در حقیقت این آیه شبیه مطلبى است که در داستان موسى و ساحران آمده که مى گوید: فاذا هـى تـلقـف مـا یافکون : موسى عصا را رها کرد مار عظیمى شد و آنچه را به دروغ ساخته بودند بلعید (منظور مارهاى ساختگى ساحران است ) (اعراف - 117)
ولى مـى دانـیـم زورگـویـان و قـلدران هـرگـز بـا مـنـطـق و استدلال آشنا نبوده اند، به همین دلیل این برهان گویا و نیرومند ابراهیم (علیه السلام ) در قلب سردمداران نظام جبار بابل اثر نگذاشت ، هر چند گروهى از توده مردم مستضعف را بیدار کرد، اما مستکبران که پیشرفت این منطق توحیدى را مزاحم منافع خویش مى دیدند با مـنـطـق زور و سرنیزه و آتش به میدان آمدند، منطقى که هرگز جز آن را نمى فهمند، تکیه بر قدرت خویش کردند و فریاد زدند براى او بناى مرتفعى بسازید و در میان آن
آتـش بـیـفـروزیـد و او را در جـهـنمى سوزان بیفکنید! (قالوا ابنوا له بنیانا فالقوه فى الجحیم ).
از این تعبیر استفاده مى شود که قبلا دستور داده شد چهار دیوارى بزرگى ساختند، سپس در درون آن آتـش افـروختند، شاید به این منظور که هم آتش را از پراکنده شدن و خطرات احـتمالى مهار کنند، و هم دوزخى را که ابراهیم ، بت پرستان را با آن تهدید مى کرد عملا به وجود آورند!
درسـت اسـت کـه بـراى سـوزانـدن انسانى همچون ابراهیم یک بار کوچک هیزم کافى بود، ولى بـراى ایـنـکـه سـوز دل خـود را از شـکـستن بتها فرو بنشانند، و به اصطلاح انتقام خویش را به حد اعلى بگیرند، و در ضمن شکوه و عظمتى به بتها بخشند که آبروى بر بـاد رفـتـه آنـهـا شـاید برگردد، و نیز زهر چشمى از همه مخالفان خود بگیرند که این حـادثـه دیـگر در تاریخ بابل تکرار نگردد، این دریاى آتش را به وجود آوردند (توجه داشته باشید جحیم در لغت به معنى آتشهائى است که روى هم متراکم شده است ).
بـعـضـى بـنیان را در اینجا به منجنیق تفسیر کرده اند که وسیله پرتاب اشیاء سنگین از فـاصـله هـاى دور بـود، ولى غـالب مـفـسـران هـمـان تـفـسـیـر اول را برگزیده اند که بنیان همان ساختمان و چهار دیوارى بزرگ است .
در ایـنـجـا قـرآن به ریزه کاریها و جزئیات این مساءله که در سوره انبیاء آمده است اشاره نمى کند، تنها در یک جمع بندى فشرده و جالب پایان این ماجرا را چنین بیان مى کند: آنها بـراى نـابـودى ابـراهـیـم نـقـشـه دقـیـقى طرح کرده بودند، ولى ما آنها را پست و مغلوب ساختیم (فارادوا به کیدا فجعلناهم الاسفلین ).
کید در اصل به معنى هر گونه چاره اندیشى است ، خواه در طریق صحیح باشد یا غلط هر چند غالبا در موارد مذموم استعمال مى شود، و با توجه
بـه ایـنـکـه در ایـنـجا به صورت نکره آمده ، نکره اى که دلالت بر عظمت و اهمیت مى کند، اشـاره بـه نقشه وسیع و گسترده اى است که آنها براى نابود ساختن ابراهیم و برچیدن اثرات تبلیغ قولى و عملى او طرح کرده بودند.
آرى خداوند آنها را اسفل و پائین قرار داد، و ابراهیم را در مرتبه اعلى همانگونه که منطقش برترى داشت در حادثه آتش سوزى نیز خدا او را برتر قرار داد، و دشمنان نیرومندش را بـه سـقـوط کـشـانـیـد، آتـش را بر او سرد و سالم ساخت و بى آنکه حتى یک تار موى او بسوزد از آن دریاى آتش سالم به درآمد!
یـک روز نـوح را از غرق نجات مى دهد، و روز دیگر ابراهیم را از حرق تا روشن کند آب و آتش سر بر فرمان او دارند و آنچه مى گوید خدا آن مى کنند.
ابراهیم (علیه السلام ) از این حادثه هولناک و توطئه خطرناکى که دشمن براى او چیده بـود سـالم و سـربـلنـد بـیـرون آمـد و چـون رسـالت خـود را در بـابـل پـایان یافته مى دید تصمیم بر مهاجرت به اراضى مقدس شام گرفت و گفت من بـه سـوى پـروردگـارم مـى روم ، او مـرا هـدایـت خـواهـد کـرد (و قال انى ذاهب الى ربى سیهدین ).
بدیهى است خداوند مکانى ندارد اما مهاجرت از محیط آلوده به محیط پاک مهاجرت به سوى خدا است .
مـهـاجـرت بـه سـرزمـیـن انـبیاء و اولیا و کانونهاى وحى الهى مهاجرت به سوى خدا است همانگونه که سفر به مکه سفر الى الله نامیده مى شود.
بـعـلاوه مـهـاجـرت بـراى انـجـام وظـیـفـه و رسالت الهى سفر به سوى دوست محسوب مى گردد، و در این سفر هادى و راهنما در همه جا خدا است .
و در اینجا نخستین تقاضایش از خدا که در آیات فوق منعکس است تقاضاى فرزند صالح بـود، فـرزنـدى که بتواند خط رسالت او را تداوم بخشد، و برنامه هاى نیمه تمامش را بـه پـایان برساند، اینجا بود که عرض کرد: پروردگارا! به من از فرزندان صالح ببخش (رب هب لى من الصالحین ).
چه تعبیر جالبى فرزند صالح و شایسته ، شایسته از نظر اعتقاد و ایمان ، شایسته از نظر گفتار و عمل ، و شایسته از تمام جهات .
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه یـک جـا ابـراهیم خودش تقاضا مى کند که در زمره صالحان باشد، چـنـانکه قرآن از قول او نقل مى کند: رب هب لى حکما و الحقنى بالصالحین : پروردگارا! به من علم و دانش مرحمت فرما، و مرا به صالحان ملحق کن (شعراء - 83).
و در اینجا تقاضا مى کند که فرزندان صالح به من مرحمت فرما، چرا که صالح وصفى است جامع که تمام شایستگى هاى یک انسان کامل در آن جمع است .
خـداونـد نـیـز ایـن دعـا را مـسـتـجـاب کـرد، و فـرزنـدان صـالحـى هـمـچـون اسـمـاعـیـل و اسـحـاق بـه او مـرحـمـت فـرمـود، چنانکه در آیات بعد همین سوره مى خوانیم و بـشـرنـاه بـاسـحـاق نـبیا من الصالحین ما او را بشارت دادیم به تولد اسحق پیامبرى از صالحان .
و در مـورد اسـمـاعـیـل مـى گـویـد: و اسـمـاعـیـل و ادریـس و ذا الکـفـل کـل مـن الصـابـریـن و ادخـلنـاهـم فـى رحـمـتـنـا انـهـم مـن الصـالحـیـن : و اسماعیل و ادریس و ذا الکفل را به یاد آور که همه از صابران بودند، و ما آنها را در رحمت خود وارد کردیم چرا که از صالحان بودند (انبیاء - 86 و 85).
نکته ها:
1 - خالق همه چیز او است
در آیـات مـورد بـحـث خـوانـدیـم و الله خـلقـکـم و ما تعملون : ابراهیم به بت پرستان مى گوید هم خودتان مخلوق خدا هستید و هم بتهاى ساختگى شما.
بعضى آیه فوق را توجیهى براى مذهب فاسد جبر پنداشته اند (به این ترتیب که ما در جـمـله مـا تعملون را ما مصدریه گرفته اند و گفته اند: مفهوم جمله این مى شود که خداوند شـمـا و اعـمـالتـان را آفـریـده اسـت ، و هـنـگـامـى کـه اعمال ما مخلوق خدا است پس ما از خودمان اختیارى نداریم .
این سخن از چند جهت بى اساس است :
اولا چـنـانـکه گفتیم منظور از ما تعملون در اینجا بتهائى است که با دست خود مى ساختند، نـه اعـمـال انـسـانـهـا، و بـدون شـک آنـها این مواد را از عالم خلقت مى گرفتند ولى به آن شکل مى دادند (بنابراین ما ما موصوله است ).
ثانیا اگر مفهوم آیه آن باشد که آنها پنداشته اند دلیلى مى شد به نفع بت پرستان ، نـه بـر ضـد آنـهـا، چـرا کـه آنـهـا مـى تـوانـسـتـنـد بـگـویـنـد چـون عمل بت سازى و بت پرستى ما را خدا آفریده پس ما در این میان بى تقصیر هستیم !.
ثـالثـا بـه فـرض ایـنـکـه مـعـنـى آیـه چـنـیـن بـاشـد بـاز دلیـل بـر جـبـر نـیـسـت ، زیرا در عین آزادى اراده و اختیار باز هم به یک معنى خداوند خالق اعـمـال مـا اسـت ، چـرا کـه ایـن آزادى اراده و قـدرت بـر تـصمیم گیرى و نیروهاى جسمى و فـکـرى و مـادى و مـعـنـوى را چـه کسى به ما داده است جز خداپس خالق او است در عین اینکه فعل ، فعل اختیارى ما است .
2 - هجرت ابراهیم (علیه السلام )
بسیارى از پیامبران در طول عمر خود براى اداى رسالت خویش اقدام به هجرت کردند که از جمله آنها ابراهیم بود که در آیات مختلف قرآن روى مساله هجرت او تکیه شده است .
از جـمـله در سـوره عـنـکـبـوت آیـه 26 مـى خـوانـیـم : و قال انى مهاجر الى ربى انه هو العزیز الحکیم : گفت من به سوى پروردگارم هجرت مى کنم که او عزیز و حکیم است و قرآن این سخن را بعد از مساءله آتش سوزى ابراهیم در آنجا آورده است .
حـقـیـقـت ایـن اسـت کـه رهـبران الهى هنگامى که رسالت خویش را در یک نقطه به اتمام مى رسـانـدنـد، و یـا مـحـیـط را آمـاده بـراى گـسـترش ‍ دعوت خویش نمى دیدند، براى اینکه رسـالت آنـهـا مـتـوقـف نگردد دست به مهاجرت مى زدند، و این مهاجرتها سرچشمه برکات فـراوانـى در طـول تـاریـخ ادیـان شد، تا آنجا که تاریخ اسلام از نظر ظاهر و معنا بر محور هجرت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دور مى زند، و اگر هجرت نبود اسلام در بـاتـلاق بـت پـرسـتان مکه براى همیشه فرو رفته بود. هجرت بود که به اسلام و مـسـلمـیـن جـان تـازه داد، و هـمه چیز را به نفع آنها دگرگون ساخت ، و بشریت را در مسیر جدیدى قرار داد.
بـلکـه بـه یـک معنى هجرت یک برنامه عمومى براى فرد فرد مؤ منان است که هر وقت در طـول زنـدگـى آنـهـا مـحـیـط را نـامـناسب براى اهداف مقدس خود دیدند و آن را به صورت بـاتـلاق عـفـن یـافـتـنـد کـه هـمـه چـیـز در آن مى پوسد موظف به هجرتند باید رخت سفر بربندند و به سرزمین آماده ترى کوچ کنند که ملک خدا محدود نیست .
اما هجرت پیش از آنکه جنبه برون ذاتى داشته باشد جنبه درون ذاتى دارد، نخست در درون دل و جـان هـجـرتـى بـایـد کرد، هجرت از آلودگیها به سوى پاکیها هجرت از شرک به ایمان و هجرت از گناه به طاعت پروردگار بزرگ .
ایـن هـجـرت درونـى سـرآغـازى خـواهـد بـود بـراى تـحـول فـرد و جـامـعه ، و مقدمه اى براى هجرت برونى در جلد چهارم تفسیر نمونه بحث مشروحى پیرامون اسلام و مهاجرت ذیل آیه 100 سوره نساء صفحه 89 به بعد آورده ایم .
آیه و ترجمه


فبشرناه بغلام حلیم (101)
فـلمـا بـلغ مـعـه السـعى قال یابنى إ نى أ رى فى المنام أ نى أ ذبحک فانظر ماذا ترى قال یا ابت افعل ما تؤ مر ستجدنى إ ن شاء الله من الصابرین (102)
فلما أ سلما و تله للجبین (103)
و نادیناه أ ن یا ابرهیم (104)
قد صدقت الرءیا إ نا کذلک نجزى المحسنین (105)
إ ن هذا لهو البلؤ ا المبین (106)
و فدیناه بذبح عظیم (107)
و ترکنا علیه فى الاخرین (108)
سلام على إ برهیم (109)
کذلک نجزى المحسنین (110)


ترجمه :

101 - ما او (ابراهیم ) را به نوجوانى بردبار و پر استقامت بشارت دادیم .
102 - هـنگامى که با او به مقام سعى و کوشش رسید گفت : فرزندم من در خواب دیدم که بـایـد تـو را ذبـح کنم ! بنگر نظر تو چیست ؟ گفت : پدرم هر چه دستور دارى اجرا کن ، به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت !
103 - هنگامى که هر دو تسلیم و آماده شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد ...
104 - او را ندا دادیم که اى ابراهیم !
105 - آنچه را در خواب ماموریت یافتى انجام دادى ، ما اینگونه نیکوکاران را جزا مى دهیم .
106 - این مسلما امتحان مهم و آشکارى است .
107 - ما ذبح عظیمى را فداى او کردیم .
108 - و نام نیک او را در امتهاى بعد باقى گذاردیم .
109 - سلام بر ابراهیم باد!
110 - اینگونه نیکوکاران را پاداش مى دهیم .
تفسیر:
ابراهیم در قربانگاه
در آیـات گـذشـتـه بـه ایـنـجـا رسـیـدیـم کـه ابـراهـیـم بـعـد از اداى رسـالت خـویش در بابل از آنجا هجرت کرد، و نخستین تقاضایش از پروردگار این بود که فرزند صالحى به او عطا فرماید، زیرا تا آن روز صاحب فرزندى نشده بود.
نـخـسـتین آیه مورد بحث سخن از اجابت این دعاى ابراهیم به میان آورده ، مى گوید: ما او را به نوجوانى حلیم و بردبار و پر استقامت بشارت دادیم (فبشرناه بغلام حلیم ).
در واقع سه بشارت در این جمله جمع شده است : بشارت تولد فرزندى
پسر، و بشارت رسیدن او به سنین نوجوانى ، و بشارت به صفت والاى حلم .
در تـفـسـیـر حـلیـم گـفـتـه انـد کـسـى اسـت کـه در عـیـن تـوانـائى در هـیـچ کـارى قـبـل از وقـتـش شتاب نمى کند، و در کیفر مجرمان عجله اى به خرج نمى دهد. روحى بزرگ دارد و بر احساسات خویش مسلط است .
راغـب در مـفردات مى گوید: حلم به معنى خویشتندارى به هنگام هیجان غضب است ، و از آنجا کـه ایـن حـالت از عـقـل و خـرد نـاشـى مـى شـود گـاه بـه مـعـنـى عـقـل و خـرد نـیـز بـه کـار رفـتـه ، و گـر نـه مـعـنـى حـقـیـقـى حـلم هـمـان اسـت کـه در اول گفته شد، ضمنا از این توصیف استفاده مى شود که خداوند بشارت بقاى این فرزند را تـا زمانى که به سنى برسد که قابل توصیف به حلم باشد داده است ، و چنانکه در آیات بعد خواهیم دید او مقام حلیم بودن خود را به هنگام ماجراى ذبح نشان داد، همانگونه که ابراهیم نیز حلیم بودن خود را در آن هنگام ، و هم در موقع آتش سوزى آشکار ساخت .
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه واژه حـلیـم پـانزده مرتبه در قرآن مجید تکرار شده ، ووصفى است براى خـداونـد جـز در دو مـورد که به صورت توصیفى براى ابراهیم و فرزندش در کلام خدا آمده است ، و در یک مورد توصیفى است براى شعیب از زبان دیگران .
واژه غـلام بـه عـقیده بعضى به هر کودکى قبل از رسیدن به سن جوانى گفته مى شود و بـعـضى آن را به کودکى که از ده سال گذشته و هنوز به سن بلوغ نرسیده است اطلاق کرده اند.
از تـعـبـیـرات مـخـتـلفـى کـه در لغـت عـرب آمـده مـى تـوان اسـتـفـاده کـرد کـه غـلام حـد فـاصـل مـیـان طـفـل (کـودک ) و شـاب (جـوان ) اسـت کـه در زبـان فارسى از آن تعبیر به نوجوان مى کنیم .
سـرانجام فرزند موعود ابراهیم طبق بشارت الهى متولد شد، و قلب پدر را که در انتظار فرزندى صالح سالها چشم به راه بود روشن ساخت دوران طفولیت را پشت سر گذاشت و به سن نوجوانى رسید.
در ایـنـجـا قـرآن مى گوید: هنگامى که با او به مقام سعى و کوشش رسید (فلما بلغ معه السعى ).
یـعـنـى بـه مـرحـله اى رسـیـد کـه مى توانست در مسائل مختلف زندگى همراه پدر تلاش و کوشش کند و او را یارى دهد.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت