تفسیرنمونه سوره یس (قسمت3)

اما به زودى متوجه میشوند و به یادشان مى آید که پیامبران راستین از سوى خدا در دنیا وعده امروز را به آنها دادهاند، به خودشان پاسخ مى گویند: این وعده خداوند رحمن است ، خداوندى که رحمت عامش همگان را فرا گرفته و پیامبرانش راست گفتند، و از این روز ما را آگاه ساختند، اما افسوس که ما همه را به باد سخریه و استهزا گرفتیم .
بنابراین جمله (هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون ) دنباله کلام همان منکران رستاخیز است ، ولى بعضى آن را سخن فرشتگان و یا مؤ منان دانسته اند که بر خلاف ظاهر آیه است ، و هیچ ضرورتى براى آن نیست ، چه اینکه اعتراف منکران در آن روز به حقایق مطلبى نیست که تنها در این آیه آمده باشد، چنانکه در سوره انبیاء آیه 97 آمده است و اقترب الوعد الحق فاذا هى شاخصة ابصار
الذین کفروا یا ویلنا قد کنا فى غفلة من هذا بل کنا ظالمین : (وعده حق (قیامت ) نزدیک میشود در آن هنگام چشمهاى کافران از شدت وحشت از حرکت باز میماند، مى گویند: اى واى بر ما که از این امر در غفلت بودیم ، بلکه ما ستمگر بودیم ).
به هر حال تعبیر به (مرقد) که به معنى (خوابگاه ) و (خواب ) مى آید. بیانگر این واقعیت است که آنها در عالم برزخ در حالتى شبیه به حالت خواب فرو میروند و چنانکه در ذیل آیه 100 سوره مؤ منین گفتهایم برزخ نسبت به اکثریت مردم که در حالتى متوسط از ایمان و کفر قرار دارند بى شباهت به حالت خواب نیست ، در حالى که مؤ منان پیشرو، و کافران فوق العاده بدکار در آنجا کاملا هوشیارند و متنعم به نعمتها و یا گرفتار انواع عذابند.
بعضى نیز احتمال داده اند که هول و وحشت قیامت به اندازهاى است که عذاب برزخى در مقابل آن همانند خواب آرامى بیش ‍ نیست .
سپس براى توضیح چگونگى سرعت وقوع این نفخ صور میفرماید: (آن صیحه واحدى بیش نیست ، فریادى عظیم برمیخیزد و همگى نزد ما حاضر میشوند)
(ان کانت الا صیحة واحدة فاذا هم جمیع لدینا محضرون ).
بنابراین براى احیاى مردگان و برخاستن آنها از قبرها و حضورشان در دادگاه عدل پروردگار زمان زیادى وقت لازم نیست ، همانگونه که براى مرگ انسانها زمان طولانى لازم نبود، صیحه اول فریاد مرگ است ، و صیحه دوم فریاد زندگى و حیات و حضور در دادگاه عدل پروردگار!
تعبیر به (صیحة ) (یک فریاد) و تاکید آن با (واحدة ) و سپس تعبیر به (اذا) که در این گونه موارد وقوع ناگهانى چیزى را خبر میدهد، و تعبیر به (هم جمیع لدینا محضرون ) به صورت جمله اسمیه همگى دلیل بر وقوع سریع این مقطع از رستاخیز است .
لحن قاطع این آیات و آهنگ نافذ آنها چنان در قلب انسانها اثر میگذارد که گوئى این فریاد را با گوش جان میشنوند که اى انسانهاى به خواب رفته ! اى خاکهاى پراکنده ! و اى استخوانهاى پوسیده ! بپاخیزید، بپاخیزید و براى حساب و جزا آماده شوید، و چه زیباست آیات قرآن و چه گویا انذارات آن ؟
آیه و ترجمه


فالیوم لا تظلم نفس شیا و لا تجزون إ لا ما کنتم تعملون (54)
إ ن أ صحب الجنة الیوم فى شغل فکهون (55)
هم و أ زوجهم فى ظلل على الا رائک متکون (56)
لهم فیها فکهة و لهم ما یدعون (57)
سلم قولا من رب رحیم (58)


ترجمه :
54 - امروز به هیچکس ستم نمیشود و جز آنچه را عمل میکردید جزا داده نمیشوید.
55 - بهشتیان امروز به نعمتهاى خدا مشغول و مسرورند (و از هر اندیشه ناراحت کننده برکنار).
56 - آنها و همسرانشان در سایه هاى (قصرها و درختان بهشتى ) بر تختها تکیه کرده اند!
57 - براى آنها در بهشت میوه بسیار لذت بخشى است و هر چه بخواهند در اختیار آنها خواهد بود.
58 - براى آنها سلام (و درود الهى ) است ، این سخنى است از ناحیه پروردگار
تفسیر:
بهشتیان غرق در مواهب مادى و معنوى
در اینجا بحث پیرامون چگونگى حساب در محشر را سربسته گذارده و از آن میگذرد، و به تشریح سرانجام کار مؤ منان صالح و کافران طالح پرداخته ، چنین مى گوید: امروز به هیچکس ستم نمیشود) (فالیوم لا تظلم نفس شیئا).
نه از پاداش کسى کاسته میشود، و نه کیفر کسى افزون میگردد، و حتى به قدر یک سر سوزن کم و زیاد و بیدادگرى و ظلم و ستم وجود ندارد.
سپس به بیانى میپردازد که در حقیقت دلیل روشن و زندهاى براى عدم وجود ظلم در آن دادگاه بزرگ است میفرماید: (شما جز آنچه را عمل میکردید جزا داده نمیشوید (و لا تجزون الا ما کنتم تعملون ).
ظاهر این تعبیر بدون آنکه چیزى در تقدیر گرفته شود این است که جزاى همه شما همان اعمال خودتان است ، چه عدالتى از این بهتر و برتر؟!
به عبارت دیگر: اعمالى که از نیک و بد در این عالم انجام میدهید در آنجا همراه شما خواهد بود، همان اعمال تجسم مییابد، و در تمام مواقف محشر و بعد از پایان حساب ، همدم و همنشین شماست ، آیا محصول اعمال کسى را به او تحویل دادن بر خلاف عدالت است ؟ و آیا نفس اعمال را تجسم بخشیدن و قرین او ساختن ظلم است ؟
و از اینجا روشن میشود که اساسا ظلم در آن صحنه مفهوم ندارد و اگر در اینجا در میان انسانها گاهى عدالت است و گاهى ظلم به خاطر آنست که توانائى این را ندارند که اعمال هر کس را به خود او تحویل دهند.
جمعى از مفسران چنین تصور کرده اند که جمله اخیر مخصوص بدکاران و کفار است که به قدر اعمالشان کیفر مى بینند، و شامل مؤ منان نمیشود، چرا که خداوند بیش از اعمالشان به آنها پاداش میدهد.
ولى با توجه به یک نکته این اشتباه بر طرف میگردد، و آن اینکه : در اینجا سخن از عدالت در پاداش و کیفر است و گرفتن جزاى استحقاقى ، این منافات ندارد که خداوند براى مؤ منان از فضل و رحمتش هزاران هزار بیفزاید که آن مساله (تفضل ) است و این مساله (استحقاق ).
سپس به گوشهاى از پاداشهاى مؤ منان پرداخته ، و قبل از هر چیز روى مساله آرامش خاطر انگشت میگذارد و مى گوید: (بهشتیان در آن روز چنان به نعمتهاى خدا مشغولند که از هر اندیشه ناراحت کننده بر کنار میباشند)
(ان اصحاب الجنه الیوم فى شغل ).
(و در نهایت سرور و شادى به سر میبرند) (فاکهون ).
(شغل ) (بر وزن شتر) و (شغل ) (بر وزن قفل ) هر دو به معنى حوادث و حالاتى است که براى انسان روى میدهد و او را به خود مشغول میدارد خواه مسرتبخش باشد و یا غم انگیز.
اما از آنجا که بلافاصله پشت سر آن ، کلمه (فاکهون ) آورده شده و این واژه جمع (فاکه ) به معنى مسرور و خوشحال و خندان است ، میتواند اشاره به امورى باشد که از فرط شادى انسان را چنان به خود مشغول میدارد که از امور نگرانیزا به کلى غافل میسازد، به طورى غرق در سرور و نشاط خواهد شد که غم و اندوهى بر او چیره نخواهد گشت ، و حتى هول و وحشتى را که به هنگام قیام قیامت و حضور در دادگاه عدل الهى به او دست داده به فراموشى میسپارد، که اگر به راستى فراموش نشود همواره سایه نگرانى و غم بر دل او سنگینى خواهد کرد، بنا بر این یکى از آثار این اشتغال ذهن فراموش کردن اهوال محشر است .
به هر حال بعد از نعمت آرامش خاطر که خمیر مایه همه نعمتها، و شرط استفاده از همه مواهب است ، به شرح نعمتهاى دیگر پرداخته ، چنین مى گوید: آنها و همسرانشان در سایههاى لذت بخش ، بر تختها، در خلوتگاهها تکیه کرده اند (هم و ازواجهم فى ظلال على الارائک متکئون ).
(ازواج ) به معنى همسران بهشتى ، و یا همسران با ایمانى است که در این دنیا داشتند و اینکه بعضى احتمال دادهاند به معنى همطرازان بوده باشد (مانند آیه 22 سوره صافات احشروا الذین ظلموا و ازواجهم - ظالمان و همطرازانشان را محشور کنید) در اینجا بسیار بعید به نظر میرسد، به خصوص اینکه ارائک جمع اریکه طبق گفته جمع کثیرى از مفسران و ارباب لغت به معنى تختهائى است که در حجلهگاه میباشد.
تعبیر به (ظلال ) (سایه ها) اشاره به سایه هاى درختان بهشتى است که تختهاى بهشتیان در لابلاى آن قرار گرفته ، و یا سایه قصرهاى بهشتى است و همه اینها نشان میدهد که در آنجا نیز آفتابى وجود دارد ولى نه آفتابى آزار دهنده ، آرى آنها در سایه مطبوع درختان بهشتى نشاط و سرور دیگرى دارند.
علاوه بر این (براى آنها میوه بسیار لذت بخشى است ، و هر چه بخواهند در
اختیار آنها خواهد بود) (لهم فیها فاکهة و لهم ما یدعون ).
از آیات دیگر قرآن به خوبى استفاده میشود که غذاى بهشتیان تنها میوه نیست ، ولى تعبیر آیه فوق نشان میدهد که میوه آن هم میوههاى مخصوصى که با میوههاى این جهان بسیار متفاوت است برترین غذاى بهشتى است ، و حتى در این جهان نیز میوه به گواهى غذاشناسان بهترین و مناسبترین غذا براى انسان است .
(یدعون ) از ماده (دعایه ) به معنى طلب است ، یعنى هر چه طلب کنند و تمنا نمایند براى آنها حاصل است ، و آرزوئى در دل ندارند که انجام نشدنى باشد.
مرحوم طبرسى در (مجمع البیان ) مى گوید: عرب این تعبیر را در مورد (تمنى ) به کار میبرد، مى گوید: ادع على ما شئت یعنى : (هر چه میخواهى از من بخواه و تمنا کن ).
و به این ترتیب آنچه امروز در فکر انسان بگنجد و آنچه از فکر او خطور نکند از انواع مواهب و نعمتها در آنجا آماده و مهیاست ، و پذیرائى خداوند از میهمانان خود در بالاترین سطح ممکن انجام میشود.
اما مهمتر از همه همان مواهب معنوى است که در آخرین آیه مورد بحث به آن اشاره کرده ، میفرماید: براى آنها سلام و تهنیت الهى است ، این سخنى است از ناحیه پروردگار رحیم و مهربان آنها (سلام قولا من رب رحیم ).
این نداى روحافزا و نشاط بخش و مملو از مهر و محبت او چنان روح انسان را در خود غرق میکند، و به او لذت و شادى و معنویت میبخشد، که با هیچ نعمتى برابر نیست ، آرى شنیدن نداى محبوب ، ندائى آمیخته با محبت ، و آکنده
از لطف ، سر تا پاى بهشتیان را غرق سرور میکند، که یک لحظه آن بر تمام دنیا و آنچه در آن است برترى دارد!
در روایتى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمده است : (در همان حال که بهشتیان غرق در نعمتهاى بهشتى هستند نورى بر بالاى سر آنها آشکار میشود، نور لطف خداست که بر آنها پرتو افکنده ، ندائى برمیخیزد که سلام بر شما اى بهشتیان و این همان است که در قرآن آمده : سلام قولا من رب رحیم ، اینجاست که نظر لطف خداوند چنان آنها را مجذوب میکند که از همه چیز جز او غافل میشوند، و همه نعمتهاى بهشتى را در آن حال به دست فراموشى میسپارند، و اینجاست که فرشتگان از هر درى بر آنها وارد میشوند و مى گویند درود بر شما.
آرى جذبه شهود محبوب ، و دیدار لطف یار، آنقدر لذت بخش و شوق انگیز است که یک لحظه از آن با هیچ نعمتى حتى با تمام جهان برابر نیست ، و عاشقان دیدار او آنچنانند که اگر این افاضه معنوى از آنها قطع شود قالب تهى میکنند، چنانکه در حدیثى از امیر مؤ منان (علیهالسلام ) آمده است که فرمود: لو حجبت عنه ساعة لمت ! اگر یک ساعت از دیدار او محجوب بمانم جان میدهم !!. جالب اینکه ظاهر آیه این است که این سلام پروردگار که نثار مؤ منان بهشتى میشود سلامى است مستقیم و بى واسطه ، سلامى است از رب و پروردگار آنهم سلامى که از رحمت خاصه او یعنى مقام رحیمیتش سرچشمه میگیرد و تمام الطاف و کرامات در آن جمع است ، وه چه نعمتى ؟!
نکته :
انواع سلامهائى که نثار بهشتیان میشود
اصولا بهشت (دار السلام ) است همانگونه که در آیه 25 سوره یونس میخوانیم : و الله یدعوا الى دار السلام : (خداوند مردم را دعوت به دار السلام و سرزمین سلامت و آرامش میکند و بهشتیان که ساکنان این سرزمینند گاه با سلام فرشتگان روبرو میشوند که به هنگام ورود در بهشت از هر درى بر آنها وارد میشوند و مى گویند: سلام بر شما به خاطر شکیبائیهائى که داشتید و چه پایان خوبى است این سرائى که نصیبتان شده (و الملائکة یدخلون علیهم من کل باب سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبى الدار (رعد - 24).
و گاه ساکنان اعراف آنها را صدا میزنند و مى گویند: سلام بر شما (و نادوا اصحاب الجنة ان سلام علیکم ) (اعراف - 46).
گاه پس از ورود در بهشت با سلام و تحیت فرشتگان روبرو میشوند و گاه به هنگام قبض روح این سلام از ناحیه فرشتگان مرگ به آنها نثار میشود و مى گویند: سلام بر شما وارد بهشت شوید به خاطر اعمالى که انجام میدادید (الذین تتوفیهم الملائکه طیبین یقولون سلام علیکم ادخلوا الجنة بما کنتم تعملون ) (نحل - 32).
و گاه خودشان به یکدیگر سلام و درود میفرستند، و اصولا تحیت آنها در آنجا همان سلام است (تحیتهم فیها سلام ) (ابراهیم - 23).
و بالاخره برتر و بالاتر از همه اینها سلام پروردگار است (سلام قولا من رب رحیم ).
خلاصه اینکه در آنجا نه سخن لغوى شنیده میشود و نه کلام بیهودهاى ، تنها سلام است سلام لا یسمعون فیها لغوا و لا تاثیما الا قیلا سلاما سلاما
(واقعه - 26).
اما نه سلامى که تنها در لفظ باشد بلکه سلامى که اثر آرام بخش و سلامت آفرین آن در اعماق روح و جان انسان نفوذ میکند و همه را غرق در آرامش و سلامت میسازد.
آیه و ترجمه


و امتزوا الیوم أ یها المجرمون (59)
أ لم أ عهد إ لیکم یبنى ءادم أ ن لا تعبدوا الشیطن إ نه لکم عدو مبین (60)
و أ ن اعبدونى هذا صراط مستقیم (61)
و لقد أ ضل منکم جبلا کثیرا أ فلم تکونوا تعقلون (62)


ترجمه :
59 - جدا شوید امروز اى گنهکاران !
60 - آیا با شما عهد نکردم اى فرزندان آدم ! که شیطان را پرستش نکنید که او براى شما دشمن آشکارى است ؟
61 - و اینکه مرا بپرستید که راه مستقیم این است ؟
62 - او افراد زیادى از شما را گمراه کرد، آیا اندیشه نکردید؟
تفسیر:
چرا پرستش شیطان میکنید؟!
بخشى از سرگذشت شوقانگیز و پر افتخار بهشتیان در آیات قبل گذشت ، و در آیات مورد بحث به قسمتى از سرنوشت دوزخیان و بندگان شیطان
میکند.
نخست اینکه در آن روز با خطابى تحقیر آمیز مخاطب میشوند و به آنها گفته میشود: جدا شوید امروز اى گنهکاران )! (و امتازوا الیوم ایها المجرمون ).
شما بودید که در دنیا خود را در صفوف مؤ منان جا زده بودید و گاه به رنگ آنها در مى آمدید، و از حیثیت و اعتبارشان استفاده میکردید، امروز صفوف خود را از آنها جدا سازید، و در چهره اصلى خود ظاهر شوید!
این در حقیقت تحقق همان وعده الهى است که در آیه 28 سوره ص مى گوید: (ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فى الارض ام نجعل المتقین کالفجار):
آیا کسانى را که ایمان آورده ، و عمل صالح انجام دادهاند، همچون مفسدان در زمین قرار دهیم ؟ یا پرهیزگاران را همطراز بدکاران ؟!
به هر حال ظاهر آیه مورد بحث همان جداسازى صفوف مجرمان از مؤ منان است ، هر چند مفسران احتمالات متعدد دیگرى نیز دادهاند، از جمله :
جدا شدن صفوف مجرمان از یکدیگر و هر گروهى از آنان در یک رده قرار گرفتن .
یا جدائى آنها از شفیعان و معبودانشان .
و یا جدائى فرد فرد آنها از یکدیگر، به گونهاى که علاوه بر درد و رنج عظیم دوزخ ، درد و رنج جدائى و فراق از هر کس و هر چیز بر آنها سایه سنگین و شوم افکند.
اما شمول خطاب نسبت به همه آنان ، و محتواى جمله و امتازوا معنى اول را که گفتیم تقویت میکند.
آیه بعد به ملامتها و سرزنشهاى پر معنى خداوند نسبت به مجرمان در روز
قیامت اشاره کرده ، چنین مى گوید: آیا با شما عهد نکردم اى فرزندان آدم که شیطان را پرستش و اطاعت مکنید که او دشمن آشکار شماست ؟ (ا لم اعهد الیکم یا بنى آدم الا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین ).
این عهد و پیمان الهى از طرق مختلف از انسان گرفته شده ، و بارها این معنى را به او گوشزد کرده است :
نخست آن روز که فرزندان آدم در زمین نشو و نما کردند این خطاب به آنها شد: (یا بنى آدم لا یفتننکم الشیطان کما اخرج ابویکم من الجنة ینزع عنهما لباسهما لیریهما سواتهما انه یریکم هو و قبیله من حیث لا ترونهم انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لا یؤ منون :
(اى فرزندان آدم ! شیطان شما را نفریبد همانگونه که پدرتان را از بهشت بیرون کرد، و لباسشان را از تنشان خارج ساخت تا عورتشان را براى آنها آشکار کند! چه اینکه او و پیروانش شما را میبینند و شما آنها را نمیبینید، (بدانید) ما شیاطین را اولیاى کسانى قرار دادیم که ایمان نمى آورند (اعراف - 27).
سپس همین اخطار به طور مکرر بر زبان رسولان الهى جارى شد، چنانکه در آیه 62 سوره زخرف میخوانیم و لا یصدنکم الشیطان انه لکم عدو مبین : شیطان شما را از راه حق باز ندارد که او دشمن آشکار شماست .
و در آیه 168 - بقره میخوانیم : و لا تتبعوا خطوات الشیطان انه لکم عدو مبین : از گامهاى شیطان پیروى نکنید که او براى شما دشمن آشکارى است !
از سوى دیگر این پیمان در عالم تکوین به زبان اعطاى عقل به انسان نیز گرفته شده است ، چرا که دلائل عقلى به روشنى گواهى میدهد انسان نباید فرمان کسى را اطاعت کند که از روز نخست کمر به دشمنى او بسته او را از بهشت بیرون کرده و سوگند به اغواى فرزندانش خورده است .
از سوى سوم با سرشت و فطرت الهى همه انسانها بر توحید، و انحصار اطاعت براى ذات پاک پروردگار، نیز این پیمان از انسان گرفته شده است ، و به این ترتیب نه با یک زبان که با چندین زبان این توصیه الهى تحقق یافته و این عهد و پیمان سرنوشتساز امضا شده است .
این نکته نیز قابل توجه است که عبادت در جمله (لا تعبدوا الشیطان ) به معنى اطاعت است ، زیرا عبادت همیشه به معنى پرستش و رکوع و سجود نمى آید، بلکه یکى از اشکال آن همان اطاعت کردن است ، چنانکه در آیه 47 سوره مؤ منین میخوانیم که فرعون و اطرافیانش بعد از مبعوث شدن موسى (علیهالسلام ) و هارون (علیهالسلام ) گفتند: (ا نؤ من لبشرین مثلنا و قومهما لنا عابدون ).
(آیا ما به دو انسانى که همانند ما هستند ایمان بیاوریم ، در حالى که قوم آنها عبادت و اطاعت ما مى کردند)؟!
و در آیه 31 سوره توبه میخوانیم : خداوند در باره یهود و نصارى میفرماید: (اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسیح بن مریم و ما امروا الا لیعبدوا الها واحدا): آنها دانشمندان و راهبان خود را معبودانى در برابر خدا قرار دادند، همچنین مسیح فرزند مریم را، در حالى که جز به عبادت خداوند یگانه که هیچ معبودى جز او نیست دستور نداشتند).
جالب اینکه در روایتى از امام باقر و امام صادق (علیهالسلام ) که در ذیل این آیه آمده چنین میخوانیم : اما و الله ما دعوهم الى عبادة انفسهم ، و لو دعوهم ما اجابوهم و لکن احلوا لهم حراما و حرموا علیهم حلالا فعبدوهم من حیث لا یشعرون !: به خدا سوگند آنها (دانشمندان و راهبان ) یهود و نصارى را به عبادت خویشتن دعوت نکردند، و اگر دعوت میکردند هرگز یهود و نصارى دعوتشان را اجابت نمینمودند، ولى آنها حرامى را براى ایشان حلال و حلالى را حرام کردند (و آنها
پذیرا شدند) و به این ترتیب بدون توجه آنان را پرستش کردند.
نظیر همین معنى با تفاوت مختصرى در روایات دیگر نیز وارد شده است : از جمله در روایتى از امام صادق (علیهالسلام ) میخوانیم : من اطاع رجلا فى معصیة فقد عبده : کسى که انسانى را در معصیت پروردگار اطاعت کند او را پرستش کرده !
و در حدیث دیگرى از امام باقر (علیهالسلام ) آمده است : من اصغى الى ناطق فقد عبده ، فان کان الناطق یؤ دى عن الله فقد عبد الله ، و ان کان الناطق یؤ دى عن الشیطان فقد عبد الشیطان : کسى که به سخنگوئى گوش فرا دهد (و سخنش را بپذیرد) او را پرستش کرده ! اگر ناطق حکم خدا را مى گوید: پرستش خدا کرده ، و اگر از سوى شیطان سخن مى گوید پرستش شیطان کرده است !
در آیه بعد براى تاکید بیشتر و بیان آنچه وظیفه فرزندان آدم است میفرماید: آیا من به شما عهد نکردم که مرا بپرستید و از من اطاعت کنید که راه مستقیم همین است (و ان اعبدونى هذا صراط مستقیم ).
از یکسو پیمان گرفته که اطاعت شیطان نکنند، چرا که او دشمنى و عداوت خود را از روز نخست آشکار ساخته ، کدام عاقل به فرمان دشمن دیرینه و آشکارش ترتیب اثر میدهد؟
و در مقابل پیمان گرفته که از او اطاعت کنند، و دلیلش را این قرار میدهد که صراط مستقیم همین است و این در حقیقت بهترین محرک انسانها است ، چرا که فى المثل هر کس در وسط بیابان خشک و سوزانى گرفتار شود و جان خود
و همسر و فرزند و اموالش را در خطر دزدان و گرگان ببیند، مهمترین چیزى که به آن میاندیشد پیدا کردن راه مستقیم به سوى مقصد است ، راهى که سریعتر و آسانتر او را به سر منزل نجات برساند.
ضمنا از این تعبیر استفاده میشود که این جهان سراى اقامت نیست ، چرا که راه را به کسى ارائه میدهند که از گذرگاهى عبور میکند و مقصدى در پیش دارد.
باز براى شناسائى هر چه بیشتر این دشمن قدیمى خطرناک میافزاید: (او افراد زیادى از شما را گمراه کرد، آیا اندیشه نکردید؟! (و لقد اضل منکم جبلا کثیرا فلم تکونوا تعقلون ).
آیا نمى بینید چه بدبختیهائى شیطان بر سر پیروان خود آورده ؟ آیا تاریخ پیشینیان را مطالعه نکردید تا ببینید بندگان او به چه سرنوشت شوم و دردناکى گرفتار شدند؟ ویرانههاى شهرهاى بلا دیده آنها در برابر چشم شماست ، و عاقبت غمانگیز آنها براى هر کس کمترین تعقل و اندیشهاى داشته باشد روشن است .
پس چرا دشمنى را که امتحان عداوت خود را بارها و بارها داده است جدى نمیگیرید؟ باز با او طرح دوستى میریزید، و حتى او را رهبر و ولى و راهنماى خویش انتخاب مى کنید.
(جبل ) (به کسر ج و ب و تشدید لام ) چنانکه راغب در مفردات گوید به معنى جماعت و گروه است که از نظر عظمت تشبیه به (جبل ) (بر وزن عمل ) به معنى کوه شده است ، و تعبیر (کثیرا) براى تاکید بیشتر در مورد پیروان شیطان است که در هر جامعهاى قشر عظیمى را تشکیل میدهند.
بعضى عدد (جبل ) را ده هزار نفر یا بیشتر نوشتهاند، و براى کمتر از آن
این تعبیر را مناسب ندانسته اند ولى بعضى این اعداد را لازم نمى دانند.
به هر حال عقل سلیم ایجاب میکند که انسان از چنین دشمن خطرناکى که به هیچ انسانى رحم نمیکند و قربانیانش در هر گوشه و کنارى بر خاک هلاکت افتادهاند سخت بر حذر باشد، و آنى به خود اجازه غفلت ندهد چنانکه امیر مؤ منان على (علیهالسلام ) آن پیشواى آگاه و بیدار در یکى از خطبههایش براى توجه به این حقیقت ، مردم را مخاطب ساخته مى گوید:
فاحذروا عباد الله ! عدو الله ، ان یعدیکم بدائم ، و ان یستفزکم بندائه ، و ان یجلب علیکم بخیله و رجله ، فلعمرى لقد فوق لکم سهم الوعید، و اغرق الیکم بالنزع الشدید، و رماکم من مکان قریب ، فقال رب بما اغویتنى لازینن لهم فى الارض و لاغوینهم اجمعین :
(اى بندگان خدا! از این دشمن خدا بر حذر باشید، مبادا شما را به بیمارى خویش (کبر و غرور) مبتلا سازد، و با نداى خود شما را به حرکت در آورد، و به وسیله لشکریان سواره و پیادهاش شما را جلب کند، به جان خودم سوگند او تیرى خطرناک براى شکار کردن شما به چله کمان گذاشته ، و آن را با قدرت و شدت تا سرحد توانائى کشیده ، و از نزدیکترین مکان شما را هدف قرار داده !، هم او گفته است : پروردگارا به سبب آنکه مرا اغوا کردهاى زرق و برق زندگى را در چشم آنها جلوه میدهم ، و همه آنها را اغوا خواهم کرد (در حالى که خداوند سبب گمراهیش نبود بلکه هواى نفسش او را گمراه ساخته ).
و راستى عجیب است که چنین دشمنى را به دوستى برگزینیم ، و به گفته شاعر:

کجا بر سر آیم از این عار و ننگ
که با او به صلحیم و با حق به جنگ ؟


آیه و ترجمه


هذه جهنم التى کنتم توعدون (63)
اصلوها الیوم بما کنتم تکفرون (64)
الیوم نختم على افوههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون (65)
و لو نشاء لطمسنا على اعینهم فاستبقوا الصرط فأ نى یبصرون (66)
و لو نشاء لمسخنهم على مکانتهم فما استطعوا مضیا و لا یرجعون (67)
و من نعمره ننکسه فى الخلق أ فلا یعقلون (68)


ترجمه :
63 - این همان دوزخى است که به شما وعده داده میشد.
64 - امروز وارد آن شوید و به آتش آن بسوزید به خاطر کفرى که داشتید! 65 - امروز بر دهان آنها مهر مینهیم ، و دستهایشان با ما سخن مى گویند و پاهایشان کارهائى را که انجام میدادند شهادت میدهند.
66 - و اگر بخواهیم چشمان آنها را محو میکنیم ، سپس براى عبور از راه مى خواهند
بر یکدیگر پیشى بگیرند اما چگونه میتوانند ببینند؟!
67 - و اگر بخواهیم آنها را در جاى خود مسخ میکنیم (و به مجسمه هائى بى روح مبدل میسازیم ) تا نتوانند راه خود را ادامه دهند یا به عقب برگردند.
68 - هر کس را که طول عمر دهیم در آفرینش واژگونه میکنیم (و به ناتوانى کودکى باز میگردانیم ) آیا اندیشه نمى کنند؟
تفسیر:
روزى که زبان از کار میافتد و اعضاء گواهى میدهند!
آیات گذشته بخشى از سرزنشهاى خداوند و گفتگوهاى او را به مجرمان در قیامت بازگو کرد، آیات مورد بحث همین معنى را در بخش دیگرى ادامه مى دهد.
آرى در آن روز در حالى که آتش سوزان و شعلهور جهنم در برابر دیدگان مجرمان قرار گرفته به آن اشاره کرده خطاب به مجرمان مى گوید: (این همان دوزخى است که به شما وعده داده میشد)! (هذه جهنم التى کنتم توعدون )
پیامبران الهى یکى بعد از دیگرى آمدند و شما را از چنین روز و چنین آتشى بر حذر داشتند، ولى شما همه را به شوخى و مسخره گرفتید.
(امروز در آن وارد شوید، و با آتش سوزان آن بسوزید که این جزاى کفرى است که داشتید) (اصلوها الیوم بما کنتم تکفرون ) (1).
سپس به گواهان روز قیامت اشاره میکند، گواهانى که جزء پیکر خود انسانند و جائى براى انکار سخنان آنها نیست ، میفرماید: (امروز بر دهان آنها مهر
مى نهیم ، و دستهاى آنها با ما سخن مى گوید و پاهاى آنها کارهائى را که انجام میدادند براى ما شهادت میدهند (الیوم نختم على افواهم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون ).
آرى در آن روز دیگر اعضاى انسان تسلیم تمایلات او نیستند، آنها حساب خود را از کل وجود انسان جدا کرده تسلیم پروردگار میشوند، و بر آستان مقدس او سر فرود مى آورند، و حقایق را با شهادت خود آشکار مى سازند، و چه دادگاه عجیبى است که گواه آن اعضاى پیکر خود بدن انسان است ، همان ابزارى است که گناه را با آن انجام داده !
شاید گواهى اعضا بخاطر آن باشد که این مجرمان هنگامى که به آنها گفته میشود کیفر شما در برابر اعمالى که انجام دادید دوزخ است به انکار برمیخیزند، به گمان اینکه دادگاه دنیاست ، و حقایق از طریق پشت هم اندازى قابل انکار است ، گواهى اعضا شروع میشود، و تعجب و وحشت سراسر وجود او را میگیرد و تمام راههاى فرار به روى او بسته میشود.
در اینکه کیفیت نطق اعضا چگونه است ؟ مفسران احتمالاتى دادهاند:
1 - خداوند در آن روز درک و شعور و قدرت سخن گفتن در یک یک اعضا مى آفریند، و آنها به راستى سخن مى گویند، و چه جاى تعجب ؟ همان کسى که این قدرت را در قطعه گوشتى به نام زبان یا مغز آدمى آفریده میتواند در سایر اعضا نیز بیافریند.
2 - آنها از درک و شعورى بهرهمند نمیشوند، ولى خداوند آنها را به سخن گفتن وا میدارد و در حقیقت اعضا محل ظهور سخن خواهند بود، و حقایق را به فرمان خدا آشکار میکنند.
3 - اعضاى بدن هر انسانى آثار اعمالى را که در تمام طول عمر انجام داده مسلما با خود خواهد داشت ، چرا که هیچ عملى در این جهان نابود نمیشود،
مسلما آثار آن روى یک یک اعضاى بدن ، و در فضاى محیط باقى میماند، آن روز که روز به روز و آشکار شدن است ، این آثار نیز بر دست و پا و سایر اعضا ظاهر میشود، و ظهور این آثار به منزله شهادت آنها است .
این تعبیر در سخنان روزمره و تعبیرات ادبا نیز فراوان است مثلا مى گویند: عینک تشهد بسهرک : (چشمت گواه بیخوابى تو است )! یا میگوئیم : الحیطان تبکى على صاحب الدار: (دیوارها بر صاحب این خانه گریه میکنند)!
شاعر فارسى نیز مى گوید: (رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون )!
به هر حال گواهى اعضا در قیامت مسلم است ، اما اینکه هر عضوى خصوص کارى را که انجام داده است بازگو میکند، یا همه کارها را؟ بدون شک مناسب احتمال اول است ، لذا در آیات دیگر قرآن سخن از شهادت گوش و چشم و پوست بدن به میان آمده است .
چنانکه در آیه 20 سوره فصلت میخوانیم : حتى اذا ما جائوها شهد علیهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما کانوا یعملون : (تا آن زمان که در کنار آتش دوزخ قرار گیرند گوش و چشم و پوستهاى تن آنها گواهى میدهد به اعمالى که انجام مى دادند).
و در آیه 24 سوره نور آمده است : یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یعملون (روزى که زبان و دست و پاهاى آنها گواهى میدهد به اعمالى که انجام مى داده اند).
این نکته نیز قابل توجه است که در یک جا مى گوید: (زبانهاى آنها گواهى مى دهد) (مانند آیه سوره نور) و در آیات مورد بحث میفرماید: ما مهر بر زبانشان مى نهیم ).
ممکن است این تعبیر به خاطر آن باشد که نخست بر زبان آدمى مهر نهاده میشود و اعضاى او به سخن در مى آیند، هنگامى که او شهادت اعضا را میبیند
زبانش باز میشود و چون جاى انکار نیست زبان نیز اعتراف میکند.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از شهادت زبان تکلم معمولى نباشد بلکه تکلمى همچون تکلم سایر اعضا از درونش بر خیزد نه از برون !
(در مورد تعداد گواهان در آن دادگاه عظیم ، و چگونگى گواهى آنان به خواست خدا ذیل آیات 19 - 23 سوره فصلت مشروحتر از این سخن خواهیم گفت ).
آخرین سخن اینکه گواهى اعضا مربوط به کفار و مجرمان است ، و گرنه مؤ منان حسابشان روشن است ، لذا در حدیثى از امام باقر (علیهالسلام ) میخوانیم : لیست تشهد الجوارح على مؤ من ، انما تشهد على من حقت علیه کلمة العذاب ، فاما المؤ من فیعطى کتابه بیمینه ، قال الله عز و جل فمن اوتى کتابه بیمینه فاولئک یقرؤ ن کتابهم و لا یظلمون فتیلا:
(اعضاى پیکر انسان بر ضد مؤ من گواهى نمیدهد، بلکه گواهى بر ضد کسى میدهد که فرمان عذاب بر او مسلم شده ، و اما مؤ من نامه اعمالش را به دست راست او میدهند (و خودش آنرا میخواند) همانگونه که خداوند متعال فرموده : آنها که نامه اعمالشان به دست راستشان داده شد (با سرفرازى و افتخار) نامه اعمال خود را میخوانند و کمترین ستمى به آنها نخواهد شد.
در آیه بعد اشاره به یکى از عذابهائى میکند که ممکن است خداوند در همین دنیا این گروه مجرم را به آن مبتلا سازد، عذابى دردناک و وحشتزا، میفرماید: (اگر بخواهیم چشمان آنها را محو میکنیم )! (و لو نشاء لطمسنا على اعینهم ).
و در این حال وحشتى فوق العاده آنها را فرا میگیرد، میخواهند از راهى که معمولا از آن میرفتند بروند و بر یکدیگر پیشى گیرند، اما چگونه میتوانند ببینند؟! (فاستبقوا الصراط فانى یبصرون ).
آنها حتى از پیدا کردن راه خانه خود عاجز خواهند ماند، تا چه رسد به اینکه راه حق را پیدا کنند و در صراط مستقیم قدم بگذارند!
مجازات دردناک دیگر اینکه : (اگر بخواهیم آنها را در جاى خود مسخ میکنیم (به مجسمههائى بى روح و فاقد حرکت یا اشکال حیوانى افلیج تبدیل مینمائیم ) به گونهاى که نتوانند راه خود را ادامه دهند و یا به عقب باز گردند)
(و لو نشاء لمسخناهم على مکانتهم فما استطاعوا مضیا و لا یرجعون ). جمله (فاستبقوا الصراط) ممکن است به معنى پیشى گرفتن از یکدیگر در پیدا کردن راهى که معمولا از آن میرفتند بوده باشد، و یا به معنى منحرف شدن از راه و پیدا نکردن آن ، چرا که بعضى از ارباب لغت گفتهاند جمله فاستبقوا الصراط به معنى (جاوزوه و ترکوه حتى ضلوا) است یعنى از راه گذشتند و آن را ترک نمودند تا گمراه شدند.
به هر حال طبق این تفسیر که غالب مفسران اسلامى آن را پذیرفتهاند دو آیه فوق مربوط به عذابهاى دنیاست ، و تهدید کفار و مجرمان به اینکه خدا میتواند آنها را در همین جهان به چنین سرنوشتهاى دردناکى مبتلا سازد، ولى به خاطر لطف و رحمتش ‍ چنین نکرده است ، شاید این لجوجان بیدار شوند و به راه حق باز گردند.
ولى احتمال دیگرى نیز وجود دارد، و آن اینکه این آیات ناظر به مجازاتهاى الهى در روز قیامت است نه دنیا، در حقیقت به دنبال آیه قبل که میگفت ما در آن روز مهر بر دهانشان میگذاریم در این آیات به دو مجازات دیگر اشاره میکند که اگر خدا بخواهد در باره آنها اجرا خواهد نمود:
نخست اینکه چشمان آنها را نابینا کند تا نتوانند (صراط) یعنى طریق بهشت را بیابند، و دیگر اینکه این افراد را که در دنیا فاقد حرکت در طریق سعادت بودند در آن روز به صورت مجسمههاى بیروحى در آورد که در عرصه محشر حیران بمانند، نه راهى به سوى پیش و نه راهى به سوى عقب داشته باشند، البته تناسب آیات تاییدى است براى این تفسیر که گفتیم ، هر چند اکثر مفسران تفسیر قبل را پذیرفته اند
در آخرین آیه مورد بحث به وضع انسان در پایان عمر از نظر ضعف و ناتوانى عقل و جسم اشاره میکند تا هم هشدارى باشد به آنها که براى انتخاب راه هدایت امروز و فردا میکنند، و هم پاسخى باشد به کسانى که تقصیرات خود را به گردن کمى عمر مى افکنند، و هم دلیلى باشد بر قدرت خداوند که او همانگونه که میتواند یک انسان نیرومند را به ضعف و ناتوانى یک نوزاد باز گرداند، قادر است بر مساله معاد، و همچنین نابینا ساختن مجرمان و از حرکت باز داشتن آنها.
میفرماید: (هر کس را که طول عمر دهیم در آفرینش واژگونه میکنیم ، آیا اندیشه نمیکنند)؟ (و من نعمره ننکسه فى الخلق ا فلا یعقلون ).
توضیح اینکه (ننکسه ) از ماده (تنکیس ) به معنى واژگون ساختن
چیزى است به گونهاى که سر به جاى پا و پا به جاى سر قرار گیرد، و در اینجا کنایه از بازگشت کامل انسان به حالات طفولیت است .
چه اینکه آدمى از آغاز خلقت ضعیف است و تدریجا رو به رشد و تکامل میرود، در دوران جنینى هر روز شاهد خلقت تازه و رشد جدیدى است ، بعد از تولد نیز مسیر تکاملى خود را در جسم و روح به سرعت ادامه میدهد، و قوا و استعدادهاى خدا داد که در درون وجودش نهفته شده یکى بعد از دیگرى شکوفا میشود، دوران جوانى ، و بعد از آن پختگى فرا میرسد، و انسان در اوج قله تکامل جسمى و روحى قرار میگیرد، در اینجا گاه روح و جسم مسیر خود را از هم جدا میکنند، روح همچنان به تکامل خویش ادامه میدهد، در حالى که عقبگرد جسم شروع میشود، ولى سرانجام عقل نیز سیر نزولى خود را شروع میکند، و تدریجا و گاه به سرعت به مراحل کودکى باز میگردد، حرکات حرکات کودکانه و تفکر و حتى بهانه جوئیها همچون کودکان میشود، و ضعف جسمانى نیز با آن هماهنگ میگردد، با این تفاوت که این حرکات و روحیات از کودکان شیرین و جذاب است و نویدى است بر شکوفائى امیدبخش و مسرت آفرین آینده ، و به همین دلیل کاملا قابل تحمل است ، ولى از پیران زننده و نازیبا و گاه تنفر آور و یا ترحمانگیز است .
به راستى روزهائى فرا میرسد بسیار دردناک که عمق ناراحتى آن را به زحمت میتوان تصور کرد.
قرآن مجید در آیه 5 سوره حج نیز به همین معنى اشاره کرده ، مى گوید: و منکم من یرد الى ارذل العمر لکیلا یعلم من بعد علم شیئا: (بعضى از شما آنقدر عمر میکنند که به بدترین مرحله زندگى و پیرى میرسند، آنچنان که چیزى از علوم خود را به خاطر نخواهند داشت ) (حتى نزدیکترین افراد خانواده خود را نخواهند شناخت !).
لذا در بعضى از روایات افراد هفتاد ساله به عنوان اسیر الله فى الارض
(اسیران خدا در زمین ) ذکر شده اند.
به هر حال جمله (افلا یعقلون ) هشدار عجیبى در این زمینه میدهد، و به انسانها مى گوید: اگر این قدرت و توانائى که دارید عاریتى نبود به این آسانى از شما گرفته نمیشد، بدانید دست قدرت دیگرى بالاى سر شماست که بر هر چیز تواناست .
تا به آن مرحله نرسیده اید خود را دریابید، و پیش از آنکه نشاط و زیبائى به پژمردگى مبدل گردد از این چمن گلها بچینید، و توشه راه طولانى آخرت را از این جهان برگیرید، که در فصل ناتوانى و پیرى و درماندگى هیچکارى از شما ساخته نیست !
و لذا یکى از پنج چیزى را که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به ابو ذر توصیه فرمود همین بود که دوران جوانى را قبل از پیرى غنیمت بشمار:
اغتنم خمسا قبل خمس : شبابک قبل هرمک ، صحتک قبل سقمک ، و غناک قبل فقرک ، و فراغک قبل شغلک و حیاتک قبل موتک : (پنج چیز را قبل از پنج چیز غنیمت بشمر، جوانیت را قبل از پیرى ، و سلامتت را قبل از بیمارى ، و بى نیازیت را قبل از فقر، و زندگیت قبل از مرگ ، و فراغت خاطر را قبل از گرفتارى .
یا به گفته شاعر:

چنین گفت روزى به پیرى جوانى
که چون است با پیریت زندگانى ؟
بگفتا در این نامه حرفى است مبهم
که معنیش جز وقت پیرى ندانى !
تو به کز توانائى خویش گوئى
چه مى پرسى از دوره ناتوانى
متاعى که من رایگان دادم از کف
تو گر مى توانى مده رایگانى !

آیه و ترجمه


و ما علمناه الشعر و ما ینبغى له ان هو الا ذکر و قران مبین (69)
لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین (70)


ترجمه :
69 - ما هرگز شعر به او نیاموختیم ، و شایسته او نیست ، این (کتاب آسمانى ) تنها ذکر و قرآن مبین است .
70 - هدف این است که افرادى را که زنده اند انذار کند و بر کافران اتمام حجت شود و فرمان عذاب بر آنها مسلم گردد.
تفسیر:
او شاعر نیست ، او انذار کننده زندگان است !
گفتیم در این سوره بحثهاى زنده و جامعى پیرامون اصول اعتقادى توحید، معاد، نبوت مطرح شده ، و در مقطعهاى متفاوتى سخن را از یکى به دیگرى منتقل مى سازد.
در آیات گذشته بحثهاى مختلفى پیرامون توحید و معاد مطرح بود، در دو آیه فوق به بحث نبوت باز مى گردد، و یکى از رائجترین اتهاماتى را که براى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) مطرح مى کردند عنوان کرده پاسخ دندانشکن و آموزنده به آن میدهد، و آن اتهام شعر و شاعرى است ، مى گوید: ما به او تعلیم شعر ندادیم و شایسته او نیست که شاعر باشد (و ما علمناه الشعر و ما ینبغى له ).
چرا پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را به چنین موضوعى متهم میکردند در حالى که او هرگز شعر نسروده بود؟ این بخاطر آن بود که جاذبه و نفوذ قرآن در دلها براى همه
کس محسوس بود، و زیبائیهاى لفظ و معنا و فصاحت و بلاغت آن قابل انکار نبود، حتى خود مشرکان چنان مجذوب آهنگ و بیان قرآن مى شدند که گاه شبانه بطور مخفیانه به نزدیکى منزلگاه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى آمدند تا زمزمه تلاوت او را در دل شب بشنوند.
چه بسیار کسانى که با شنیدن چند آیه از قرآن شیفته و دلباخته آن شدند، و در همان مجلس اسلام را پذیرفتند و به آغوش قرآن پناه بردند.
اینجا بود که براى توجیه این پدیده بزرگ ، و اغفال مردم از این وحى آسمانى ، زمزمه شعر و شاعرى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را در همه جا سر دادند، که این خود اعترافى بود ضمنى به نفوذ فوق العاده قرآن !
اما چرا شایسته پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نیست که شاعر باشد بخاطر اینکه خط وحى از خط شعر کاملا جدا است ، زیرا:
1 - معمولا سرچشمه شعر تخیل و پندار است ، شاعر بیشتر بر بال و پر خیال سوار میشود و پرواز مى کند، در حالى که وحى از مبدء هستى سرچشمه میگیرد و بر محور واقعیتها مى گردد.
2 - شعر از عواطف متغیر انسانى مى جوشد، و دائما در حال دگرگونى است ، در حالى که وحى بیانگر حقایق ثابت آسمانى مى باشد.
3 - لطف شعر در بسیارى از مواد در اغراقگوئیها و مبالغه هاى آن است ، تا آنجا که گفته اند: احسن الشعر اکذبه !: بهترین شعر دروغ آمیزترین آن است در حالى که در وحى جز صداقت چیزى نیست .
4 - شاعر در بسیارى از موارد بخاطر زیبائیهاى لفظ ناچار است خود را تسلیم الفاظ کند و دنباله رو آن باشد، و چه بسا حقائقى که در این میان پایمال گردد.
5 - سرانجام به تعبیر زیباى یکى از مفسران (شعر) مجموعه شوقهائى
است که از زمین به آسمان پرواز میکند، اما وحى مجموعه حقائقى است که از آسمان به زمین نازل میگردد، و این دو خط کاملا متفاوت است !
باز در اینجا لازم است براى شاعرانى که در خط اهداف مقدسى گام بر میدارند و از عوارض نامطلوب شعر خود را بر کنار مى سازند حساب جداگانه اى باز کنیم ، و ارزش مقام و هنر آنها را فراموش نکنیم ، ولى به هر حال طبیعت غالب شعر آن است که گفته شد.
به همین دلیل قرآن مجید در آخر سوره شعراء مى گوید: و الشعراء یتبعهم الغاوون : (شعراء کسانى هستند که گمراهان از آنها پیروى مى کنند)!
سپس در یک عبارت کوتاه و پر معنى به ذکر دلیل آن پرداخته چنین مى گوید: الم تر انهم فى کل واد یهیمون و انهم یقولون ما لا یفعلون : (آیا ندیدى که آنها در هر وادى سرگردانند (همواره غرق پندارها و تشبیهات شاعرانه خویش هستند، تسلیم امواج هیجانات و جهشهاى خیالند) و علاوه نمى بینى که سخنانى مى گویند که عمل نمیکنند (سوره شعراء آیه 224 - 226).
البته در پایان همان آیات نیز شاعران با ایمان و صالح را که هنرشان در مسیر اهدافشان است استثناء میکند و به آنها ارج مى نهد و حسابشان را از دیگران جدا مى سازد.
ولى به هر حال پیامبر نمى تواند شاعر باشد، و هنگامى که مى گوید: خدا به او تعلیم شعر نداده ، مفهومش این است که از شعر بر کنار است ، چرا که همه تعلیمات به ذات پاک خدا بر مى گردد.
جالب اینکه در تواریخ و روایات کرارا نقل شده که هر وقت پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى خواست به شعرى تمثل جوید، و آنرا شاهد سخن قرار دهد، آنرا در هم مى شکست تا بهانهاى به دست دشمن نیفتد، چنانکه روزى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) میخواست این شعر معروف عرب را بخواند:

ستبدى لک الایام ما کنت جاهلا
و یاتیک بالاخبار من لم تزود

(به زودى ایام حقایقى را براى تو آشکار مى کند که از آن آگاه نبودى - و اخبارى را کسانى براى تو مى آورند که زاد و توشه اى براى آنها تهیه ندیده اى ).
پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به هنگامى که مى خواست شعر فوق را بخواند فرمود (یاتیک من لم تزود بالاخبار) و جمله را پس و پیش فرمود.
قرآن در برابر نفى شعر از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) اضافه میکند: این آیات چیزى جز وسیله بیدارى و قرآن آشکار نیست (ان هو الا ذکر و قرآن مبین ).
(هدف از آن این است که افرادى را که زنده اند انذار کند، و بر کافران اتمام حجت شود تا فرمان عذاب بر آنها مسلم گردد) (لینذر من کان حیا و یحق القول على الکافرین ).
آرى این آیات (ذکر) است و مایه یاد آورى و وسیله بیدارى ، این آیات (قرآن مبین ) است که حق را بدون هیچگونه پرده پوشى با قاطعیت و صراحت بیان میکند، و به همین دلیل عامل بیدارى و حیات و زندگى است .
بار دیگر در اینجا میبینیم که قرآن ایمان را به عنوان (حیات ) و مومنان را (زندگان ) و افراد بى ایمان را (مردگان ) تلقى کرده ، در یک سو عنوان حى و در سوى مقابل عنوان کافرین قرار گرفته ، این همان حیات و مرگ معنوى است که از مرگ و حیات ظاهرى به مراتب فراتر مى رود، و آثار آن گسترده تر و وسیعتر است اگر حیات و زندگى به معنى نفس کشیدن و غذا خوردن و راه رفتن باشد، این چیزى است که همه حیوانات در آن شریکند، این حیات
انسانى نیست ، حیات انسانى شکوفا شدن گلهاى عقل و خرد و ملکات برجسته در روح انسان و تقوى و ایثار و فداکارى و تسلط بر نفس و فضیلت و اخلاق است ، و قرآن پرورش دهنده این حیات در وجود انسانهاست .
به هر حال انسانها در برابر دعوت قرآن به دو گروه تقسیم مى شوند: گروهى زنده و بیدارند که دعوت آن را لبیک مى گویند، و به انذارهایش توجه میکنند، گروهى دیگر کفار دل مرده اى هستند که هرگز در برابر آن واکنش مثبتى نشان نمیدهند، ولى این انذار مایه اتمام حجت بر آنها و تحقق یافتن فرمان عذاب بر آنان است .
نکته :
(حیات ) و (مرگ ) دلها!
انسان داراى چند نوع حیات و مرگ است :
نخست حیات و مرگ نباتى که مظهر همان نمو و رشد و تغذیه و تولید مثل است و از این نظر با تمام گیاهان همگام مى باشد.
دیگر حیات و مرگ حیوانى است که نشانه بارز آن احساس و حرکت است ، و در این دو ویژگى نیز با تمام حیوانات همراه است .
اما نوع سومى از حیات است که مخصوص انسانهاست و آنها را از گیاهان و حیوانات دیگر جدا میکند، و آن حیات انسانى و روحانى است ، این همان چیزى است که در روایات اسلامى از آن به عنوان (حیات القلوب ) تعبیر شده است که منظور از (قلب ) در اینجا همان (روح و عقل و عواطف ) انسان است .
در سخنان امیر مؤ منان على (علیهالسلام ) در خطبه ها و کلمات قصار نهج البلاغه روى این مساله بسیار تکیه شده است ، در خطبه اى درباره قرآن مى گوید: تفقهوا فیه فانه ربیع القلوب در باره قرآن بیندیشید که بهار حیات بخش
دلها در آنست .
و در جاى دیگر درباره حکمت و دانش مى فرماید هى حیاة للقلب المیت : (حکمت مایه حیات دلهاى مرده است ).
گاه بیمارى قلب را در برابر بیمارى بدن قرار داده ، مى فرماید: و اشد من مرض البدن مرض القلب : (بدتر از بیمارى تن بیمارى دل است ).
و زمانى مى گوید: (هر کس روح ورع در او کم شود قلبش مى میرد): و من قل ورعه مات قلبه و تعبیرات فراوان دیگرى از این قبیل .
از سوى دیگر قرآن مجید براى انسان نوع خاصى از بینائى و شنوائى و درک و شعور غیر از بینائى و شنوائى و شعور ظاهر قائل شده چنانکه در باره کافران مى فرماید: صم بکم عمى فهم لا یعقلون : آنها کران و لالان و کورانند و به همین دلیل چیزى نمى فهمند! (بقره - 171).
در جاى دیگر منافقان را بیماردلانى مى نامد که خداوند بر بیمارى آنها مى افزاید فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا (بقره - 10).
و کسانى را که ترس از خدا در وجودشان نیست سنگدلانى معرفى کرده که قلبشان از سنگ خارا نیز سختتر است : (ثم قست قلوبکم فهى کالحجارة او اشد قسوة ) (بقره - 74).
و در باره گروهى از کافران تعبیرى دارد که ضمن آن آنها را به عنوان نا پاکدلان معرفى میکند، مى گوید: (اولئک الذین لم یرد الله ان یطهر قلوبهم ): (آنها کسانى هستند که خدا نمى خواهد دلهاى آنها را پاک
سازد) (مائده - 41).
در جاى دیگر مى گوید: (دعوت تو را تنها زندگانى که گوش شنوا دارند اجابت مى کنند نه مردگان )!: انما یستجیب الذین یسمعون و الموتى یبعثهم الله ثم الیه یرجعون : (تنها کسانى که گوش شنوا دارند اجابت دعوت تو را مى کنند اما مردگان را خدا در قیامت برمى انگیزد سپس به سوى او باز مى گردند) (انعام - 36).
از مجموع این تعبیرات و تعبیرات فراوان دیگرى که مشابه آن است به خوبى روشن مى شود که قرآن محور حیات و مرگ را همان محور انسانى و عقلانى مى شمرد، چرا که تمام ارزش انسان نیز در همین قسمت نهفته شده است .
در حقیقت حیات و زندگى و درک و دید و شنود و مانند آنها، در این بخش از وجود انسان خلاصه مى شود، گرچه بعضى از مفسران این تعبیرات را مجاز دانسته اند ولى آنها در اینجا با روح قرآن هماهنگ نشده اند چرا که از نظر قرآن حقیقت همین است ، و زندگى و مرگ حیوانى مجازى بیش نیست !
عوامل مرگ و حیات روحانى بسیار زیاد است ولى قدر مسلم این است که (نفاق ) و (کبر) و (غرور) و (عصبیت ) و (جهل ) و گناهان بزرگ ، (قلب ) را مى میراند، چنانکه در مناجات تائبین از مناجاتهاى پانزدهگانه امام زین العابدین على بن الحسین (علیهماالسلام ) مى خوانیم و امات قلبى عظیم جنایتى : (جنایت بزرگ من قلب مرا میرانده است ).
آیات مورد بحث نیز تاکیدى است بر این حقیقت .

آیا کسانى که تنها از زندگى به این قانع شده اند که در عالم بیخبرى و دائما عیش و نوش بسر برند، نه ناله مظلومى را بشنوند، نه نداى منادیان حق را لبیک گویند، نه از ظلم ظالم ناراحت شوند، و نه از محرومیت مظلومان
تکانى بخورند، تنها به خویشتن بیندیشند، و از غیر خود و حتى از خویشتن خویش بیگانه باشند، زنده اند؟!
آیا این زندگى است که محصول آن فقط صرف مقدارى غذا و پاره کردن تعدادى لباس و خوابیدنها و بیدار شدنهاى تکرارى باشد؟
اگر زندگى این است چه تفاوتى میان حیوان و جهان آدمیت است ؟
پس باید پذیرفت که در ماوراى این ظاهر زندگى ، مغز و حقیقتى است که قرآن روى آن تکیه میکند و از آن سخن مى گوید.
جالب اینکه مردگانى که مرگشان داراى آثار حیات انسانى است از نظر قرآن زندگانند اما زنده هائى که هیچیک از آثار حیات انسانى در آنها دیده نمى شود در منطق قرآن مرده اند مرگى جانکاه و رقت بار.
آیه و ترجمه


اولم یروا انا خلقنا لهم مما عملت ایدینا انعما فهم لها ملکون (71)
و ذللنها لهم فمنها رکوبهم و منها یاکلون (72)
و لهم فیها منفع و مشارب افلا یشکرون (73)
و اتخذوا من دون الله ءالهة لعلهم ینصرون (74)
لا یستطیعون نصرهم و هم لهم جند محضرون (75)
فلا یحزنک قولهم انا نعلم ما یسرون و ما یعلنون (76)


ترجمه :
71 - آیا آنها ندیدند که از آنچه با قدرت خود به عمل آورده ایم چهار پایانى براى آنها آفریدیم که آنان مالک آن هستند؟
72 - آنها را رام ایشان ساختیم ، هم مرکب آنان از آن است و هم از آن تغذیه مى کنند.
73 - و براى آنان منافع دیگرى در آن (حیوانات ) است و نوشیدنیهاى گوارائى ، آیا با این حال شکرگزارى نمى کنند؟
74 - آنها غیر از خدا معبودانى براى خویش برگزیدند به این امید که یارى شوند.
75 - ولى آنان قادر به یارى ایشان نیستند و این (عبادت کنندگان در قیامت ) لشکر آنها
خواهند بود که در آتش دوزخ حضور مى یابند!
76 - بنا بر این سخنان آنها تو را غمگین نسازد، ما آنچه را پنهان مى دارند یا آشکار مى کنند مى دانیم !
تفسیر:
منافع سرشار چهار پایان براى شما
بار دیگر قرآن مجید در این آیات به مساله توحید و شرک باز میگردد، و ضمن بر شمردن قسمتى از نشانه هاى عظمت خدا در زندگى انسانها، و رفع نیازمندیهاى آنها از سوى خدا، به ضعف و ناتوانى و بینوائى بتها اشاره کرده ، در یک مقایسه روشن ، حقانیت خط توحید، و بطلان خط شرک را آشکار مى سازد.
نخست مى گوید: (آیا آنها ندیدند که از آنچه با قدرت خود به عمل آورده ایم چهار پایانى براى آنها آفریدیم که آنان مالک آن هستند (او لم یروا انا خلقنا لهم مما عملت ایدینا انعاما فهم لها مالکون ).
و براى اینکه به خوبى بتوانند از این چهار پایان بهره گیرند (آنها را رام ایشان ساختیم ) (و ذللناها لهم ).
(هم از آنها مرکب را هوار براى خود فراهم مى سازند، و هم از آنها تغذیه مى کنند) (فمنها رکوبهم و منها یاکلون ).
منافع آنها به همینجا ختم نمى شود، بلکه براى آنان منافع دیگر در این حیوانات و نوشیدنیهاى گوارائى است (و لهم فیها منافع و مشارب ).
(آیا با این حال شکر این نعمتها را بجا نمى آورند)؟! شکرى که وسیله معرفت الله و شناخت ولى نعمت است (افلا یشکرون ).
در اینجا چند نکته قابل توجه است :
1 - از میان نعمتهاى مختلفى که انسان در آن غوطه ور است در اینجا انگشت روى نعمت وجود چهارپایان گذارده شده ، چرا که آنها در زندگى روزمره انسان حضور دائم دارند، به حدى زندگى انسان با آنها گره خورده که اگر از صفحه زندگى او حذف شوند به راستى کار بر او مشکل و پیچیده خواهد شد، ولى به دلیل حضور دائمشان ، کمتر مورد توجه قرار مى گیرند.
2 - جمله (عملت ایدینا) (دست ما آن را انجام داده ) کنایه از اعمال قدرت مستقیم پروردگار است ، زیرا انسان مهمترین عضوى که با آن اعمال قدرت مى کند دستهاى اوست ، به همین جهت (ید) (دست ) کنایه از قدرت است ، مثلا کسى مى گوید فلان منطقه در دست من است ، یعنى در سیطره قدرت من قرار گرفته ، قرآن مجید مى گوید ید الله فوق ایدیهم : (دست خدا بالاى دست آنهاست ) (فتح - 10).
به هر حال ذکر (ایدى ) به صورت جمع اشاره به مظاهر گوناگون قدرت پروردگار مى باشد.
3 - جمله (فهم لها مالکون ) (با فاء تفریع ) اشاره به این است چهار پایان را ما به قدرت خویش آفریده ایم اما مالکیتش را به انسانها بخشیدیم ، و این نهایت لطف پروردگار را بیان میکند، بنا بر این اشکالى که براى بعضى از مفسران در فاء تفریع در اینجا پیدا شده موردى ندارد، این درست به آن مى ماند که ما به کسى میگوئیم این باغ را ما آباد کرده ایم اما تو بهره آن را مى برى ، و این نشانه نهایت محبت و ایثار و گذشت است .
4 - جمله (ذللناها لهم ) اشاره به مساله مهم رام شدن چهار پایان براى انسان است ، این حیوانات زورمند پر قدرت که گاه به طور نادر، به فرمان خدا ذللناها را فراموش کرده ، سر به عصیان و طغیان بر میدارند چنان خطرناک میشوند که دهها نفر در مقابل آنان عاجز میشوند، ولى در حالت عادى گاهى یک قطار شتر را به ریسمانى بسته و به دست کودکى چند ساله مى سپارند و مى برد هر جا که خاطر خواه اوست !.
به راستى عجیب است ، انسانها نه قادرند مگسى را بى افرینند، و نه حتى مى توانند مگسى را رام خویش کنند، اما خداوند قادر منان میلیونها میلیون چهار پایان مختلف را آفریده و رام انسانها ساخته است که دائما در خدمت آنانند.
5 - جمله (فمنها رکوبهم و منها یاکلون ) (با توجه به اینکه رکوب صفت مشبه است و به معنى مرکوب یعنى حیوانى که بر آن سوار مى شوند) اشاره به این است که انسانها پاره اى از چهار پایان را به عنوان مرکب انتخاب مى کنند و بعضى را براى تغذیه .
گرچه گوشت همه چهار پایان معمولى از نظر اسلام حلال است ، ولى عملا تنها بخشى از آنها براى تغذیه مورد استفاده قرار مى گیرد، فى المثل گوشت الاغ جز در موارد ضرورت کسى از آن استفاده نمى کند.
البته این در صورتى است که (منها) را در هر دو جمله به معنى (تبعیض ) در افراد بگیریم ، اما اگر اولى تبعیض افرادى و دومى تبعیض اجزائى بوده باشد مفهومش این میشود که بعضى از چهار پایان را مرکوب خویش مى سازید و از قسمتى از اجزاى تن آنها تغذیه مى کنند (چرا که استخوان و مانند آن قابل تغذیه نیست ).
6 - جمله (لهم فیها منافع ) اشاره به فوائد زیاد دیگرى است که از چهار پایان عائد انسان میشود، از جمله پشم آنها براى انواع لباسها و فرشها و خیمه ،
و پوست آنها براى لباس و کفش و کلاه و وسائل مختلف زندگى ، و حتى امروز که صنایع چهره زندگى انسان را به کلى دگرگون ساخته باز نیاز مبرم انسانها هم از نظر تغذیه ، و هم از نظر لباس و سایر وسائل زندگى به چهار پایان به قوت باقى است .
حتى امروز انواع سرمها و واکسنها را که براى مبارزه با بیماریها یا پیشگیرى ، مؤ ثرترین وسیله اند با استفاده از چهار پایان و موادى که از خون آنها مى گیرند، تهیه مى شود.
حتى بى ارزشترین امور در زندگى چهار پایان که مدفوعات آنهاست نیز مورد استفاده است ، زمینها را به وسیله آن آباد و درختان را پر بار مى سازند.
7 - تعبیر به (مشارب ) اشاره به شیرهائى است که از چهارپایان مختلف گرفته میشود، و قسمت مهمى از مواد غذائى انسان از آن و فراورده هاى آن تامین میگردد، به طورى که صنایع شیرسازى و فراورده هاى شیرى در دنیا، امروز قسمت مهمى از صادرات و واردات کشورها را تشکیل میدهد، همان شیرى که یک غذاى کامل براى انسان است ، و از میان فرث و دم این لبن سائغ و گوارا خارج میگردد که براى نوشندگان مایه لذت ، و براى ناتوانها مایه قدرت است .
8 - جمله (افلا یشکرون ) که به صورت استفهام انکارى مطرح شده ، به منظور برانگیختن فطرت و عواطف انسانها براى شکرگزارى در برابر نعمتهاى بى پایانى است که گوشهاى از آن در آیات فوق آمده است ، و چنانکه میدانیم (لزوم شکر منعم ) پایه اى است براى (معرفة الله ) چرا که شکر بدون شناخت
بخشنده نعمت امکان پذیر نیست ، بعلاوه مطالعه این نعمتها و اینکه هرگز بتها در آن دخالت و تاثیرى ندارند وسیله اى خواهد بود براى ابطال شرک .
لذا در آیات بعد به تشریح حال مشرکان پرداخته چنین مى گوید: آنها غیر از خدا معبودانى براى خویش برگزیدند به این امید که از سوى آنها یارى شوند (و مورد حمایت بتان قرار گیرند) (و اتخذوا من دون الله الهة لعلهم ینصرون ).
چه خیال خام و فکر باطلى ؟ که این موجودات ضعیف را که هیچ قدرتى بر دفاع از خویشتن ندارند تا چه رسد به دیگران ، در کنار خالق زمین و آسمان و بخشنده آنهمه مواهب قرار دهند، و در حوادث مشکل زندگى از آنان یارى طلبند؟
آرى آنها گاه براى این به سراغ بتها مى رفتند که مایه عزتشان باشد (و اتخذوا من دون الله الهة لیکونوا لهم عزا) (مریم - 81).
و گاه آنها را شفیعان در درگاه خداوند مى پنداشتند (و یعبدون من دون الله ما لا یضرهم و لا ینفعهم و یقولون هولاء شفعائنا عند الله ) (آنها غیر از خدا موجوداتى را مى پرستند که نه زیانى میتوانند به آنها برسانند و نه سودى ، مى گویند اینها شفیعان ما در درگاه خدا هستند! به هر حال تمام این پندارها نقش بر آب است ، و چنانکه قرآن در آیه 192 سوره اعراف مى فرماید: این بتان نه مى توانند یارى عابدانشان کنند، و نه حتى یارى خودشان (و لا یستطیعون لهم نصرا و لا انفسهم ینصرون ).
لذا در آیه بعد مى افزاید: (آنها قادر به نصرت و یارى عبادت کنندگان خویش نیستند، و این عابدان در قیامت لشکر آنها خواهند بود و همگى در آتش
دوزخ حضور مى یابند) (لا یستطیعون نصرهم و هم لهم جند محضرون ).
چه دردناک است که این پیروان در آن روز به صورت لشکریانى پشت سر بتها قرار گیرند، و همگى در دادگاه عدل خدا حضور یابند، و بعد از آن همگى به دوزخ فرستاده شوند، بى آنکه بتوانند گرهى را از کار لشکر خود بگشایند.
اصولا تعبیر به (محضرون ) در همه جا نشانه تحقیر است و حاضر ساختن افراد بى آنکه خودشان تمایل داشته باشند نشانه حقارت آنها است .
طبق این تفسیر، ضمیر اول (هم ) در جمله (و هم لهم جند محضرون ) به (عابدها) و ضمیر دوم به (معبودها) بر مى گردد، در حالى که بعضى از مفسران احتمال عکس آن را نیز داده اند که معبودان و بتها لشکر عابدین خود در آن روز خواهند بود، در عین اینکه لشکرند کمترین یارى از آنها ساخته نیست ! ولى تفسیر اول مناسبتر است .
به هر حال این تعبیرها تنها در مورد معبودان صاحب شعور مانند شیاطین و گردنکشان جن و انس صادق است ، ولى این احتمال نیز وجود دارد که در آن روز خداوند در بتهائى که از سنگ و چوب ساختند نیز عقل و شعورى مى آفریند تا عابدان خود را سرزنش کنند، و ضمنا همین سنگ و چوبها به عنوان آتشگیره هاى جهنم در کنار آنان خواهند بود، چنانکه قرآن در (آیه 98 - انبیا) مى گوید:
(انکم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم انتم لها واردون ): (شما و آنچه را غیر از خدا مى پرستید هیزم جهنم خواهید بود، و همگى در آن وارد مى شوید)!.
سرانجام در آخرین آیه مورد بحث به عنوان دلدارى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و تقویت روحیه او در برابر اینهمه کارشکنیها و فتنه انگیزیها و افکار و اعمال خرافى ، مى فرماید: اکنون که چنین است سخنان آنها تو را غمگین نکند که گاهى ترا شاعر مى خوانند
و گاهى ساحر و گاه تهمتهاى دیگرى مى بندند، چرا که آنچه را آنها در دل مخفى میدارند و یا با زبان آشکار مى سازند همه را ما میدانیم (فلا یحزنک قولهم انا نعلم ما یسرون و ما یعلنون ).
نه نیات آنها بر ما پوشیده است ، و نه توطئه هاى مخفیانه آنها، و نه تکذیبها و شیطنتهاى آشکارشان ، همه را میدانیم و حساب آنها را براى روز حساب نگه مى داریم و تو را از شر آنها در این جهان نیز در امان خواهیم داشت .
نه تنها پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) که هر مومنى میتواند با این گفتار الهى دلگرم باشد که همه چیز در این عالم در حضور خداوند است و چیزى بر او از مکائد دشمنان مخفى نخواهد بود، او دوستان خود را در لحظات سخت تنها نخواهد گذاشت و همواره حامى و حافظ آنها خواهد بود.
نکته :
بینش توحیدى براى خدا پرستان خط مشى خاصى در زندگى ایجاد میکند، که آنها را از خطوط شرک آلود که مبتنى بر انتخاب بتها یا پناه بردن به انسانهاى ضعیفى همچون خویش است جدا مى سازد.
صریحتر بگوئیم : در دنیاى امروز که جهان دو قطبى شده و دو قدرت بزرگ شرق و غرب بر آن حاکم است ، معمولا این فکر براى بسیارى از کشورهاى کوچک و متوسط پیدا مى شود، که براى حفظ خویشتن باید به یکى از این دو بت ! پناه برد، و در حوزه حمایت او قرار گرفت ، در حالى که تجربیات نشان داده است که به هنگام بروز حوادث سخت و مشکلات و بحرانها، این قدرتهاى به ظاهر بزرگ نه گرهى از کار خود میتوانند بگشایند، و نه از کار اقمار و پیروانشان ، و چه زیبا مى گوید قرآن : (لا یستطیعون نصرهم و لا انفسهم ینصرون ) (نه توانائى یارى و حمایت از عابدان خود دارند، و نه مى توانند خود را حفظ کنند).
این هشدارى است به همه مسلمانان و رهروان توحید خالص که از همه این بتها ببرند، و به سایه لطف الهى پناه ببرند، تنها متکى به خویشتن و نیروى ایمان و معنویت جوامع اسلامى باشند، و هرگز این افکار شرک آلود را که باید براى روز حادثه از این قدرتها کمک گیرند به مغز خود راه ندهند، و اصولا فرهنگ جوامع اسلامى را از اینگونه افکار پاکسازى کنند، و بدانند تاکنون ضربه هاى فراوانى از این رهگذر - چه در مقابله با اسرائیل غاصب ، و چه در برابر دشمنان دیگر - خورده اند، در حالى که اگر این اصل اصیل قرآنى در میان آنها حاکم بود هرگز گرفتار این شکستهاى دردناک نمى شدند، به امید آن روز که همگى در سایه این تعلیم قرآنى افکار خویش را نوسازى کنیم ، متکى به خویشتن باشیم ، و به سایه لطف الله پناه بریم و سربلند و آزاد زندگى کنیم .
آیه و ترجمه


اولم یر الانسان انا خلقناه من نطفة فاذا هو خصیم مبین (77)
و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من یحى العظم و هى رمیم (78)
قل یحییها الذى انشاها اول مرة و هو بکل خلق علیم (79)


ترجمه :
77 - آیا انسان ندید (نمیداند) که ما او را از نطفه اى بى ارزش آفریدیم ، و او (چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد که ) به مخاصمه آشکار برخاست !
78 - و براى ما مثالى زد و آفرینش خود را فراموش کرد، و گفت چه کسى این استخوانها را زنده میکند در حالى که پوسیده است ؟
79 - بگو: همان کسى آنرا زنده میکند که نخستین بار آنرا آفرید، و او به هر مخلوقى آگاه است !
شاءن نزول :
در غالب تفاسیر نقل شده است که مردى از مشرکان به نام (ابى بن خلف ) یا (امیة بن خلف ) و یا (عاص بن وائل ) قطعه استخوان پوسیده اى را پیدا کرد و گفت با این دلیل محکم به مخاصمه با محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) برمى خیزم ، و سخن او را در
معاد ابطال میکنم آنرا برداشت و نزد پیامبر اسلام آمد (و شاید مقدارى از آن را در حضور پیامبر نرم کرد و به روى زمین ریخت ) و گفت چه کسى میتواند این استخوانهاى پوسیده را از نو زنده کند (و کدام عقل آن را باور میکند). آیات فوق و چهار آیه بعد از آن که مجموعا هفت آیه را تشکیل میدهد نازل شد، و پاسخ منطقى و دندانشکنى به او و همفکران او داد.
تفسیر:
آفرینش نخستین دلیل قاطعى است بر معاد
گفتیم بحثهاى مربوط به مبداء و معاد و نبوت در سوره یس که قلب قرآن است به صورت مقطعه اى مختلفى مطرح شده است ، این سوره از قرآن مجید و مساله نبوت آغاز شد، و با هفت آیه منسجم که قویترین بیانات را در باره معاد در بر دارد پایان مى یابد.
نخست دست انسان را مى گیرد و به آغاز حیات خودش در آن روز که نطفه بى ارزشى بیش نبود مى برد، و او را به اندیشه وا مى دارد، مى گوید: آیا انسان ندید که ما او را از نطفه آفریدیم و او آنچنان قوى و نیرومند و صاحب قدرت و شعور و نطق رشد که حتى به مجادله در برابر پروردگارش برخاست و مخاصمه کننده آشکارى شد؟! (او لم یر الانسان انا خلقناه من نطفة فاذا هو خصیم مبین ).
چه تعبیر زنده و گویائى ؟ نخست روى عنوان انسان تکیه میکند یعنى هر انسانى با هر اعتقاد و مکتبى و هر مقدار دانشى میتواند این حقیقت را دریابد.
سپس سخن از نطفه مى گوید که در لغت در اصل به معنى آب ناچیز و بى ارزش است ، تا این انسان مغرور و از خود راضى کمى در اندیشه فرو برود
و بداند روز اول چه بود؟ و تازه تمام این قطره آب ناچیز مبداء نشو و نماى او نبوده بلکه سلول زنده بسیار کوچکى که با چشم دیده نمیشود از میان هزاران سلول که در آن قطره آب شناور بودند با سلول زنده بسیار کوچکى که در رحم زن قرار داشت با هم ترکیب شدند، و انسان از آن موجود ذره بینى پا به عرصه هستى گذاشت !
مراحل تکامل را یکى بعد از دیگرى پیمود که شش مرحله آن طبق گفته قرآن در اوائل سوره مؤ منین در درون رحم مى باشد (مرحله نطفه ، سپس علقه ، بعد مضغه ، و بعد از آن ظاهر شدن استخوانها، سپس پوشیده شدن استخوانها از گوشت ، و سرانجام پیدایش روح یعنى حس و حرکت ).
بعد از تولد که نوزادى بسیار ضعیف و ناتوان بود مراحل تکامل را نیز به سرعت پشت سر گذاشت ، تا به سر حد بلوغ و رشد جسمانى و عقلانى رسید.
آرى این موجود ضعیف و ناتوان آنچنان قوى و نیرومند شد که به خود اجازه داد به پرخاشگرى در برابر دعوت الله برخیزد، و گذشته و آینده خویش را به دست فراموشى بسپارد، و مصداق روشن (خصیم مبین ) شود.
جالب اینکه : تعبیر (خصیم مبین ) (جدال کننده و پرخاشگر آشکار). داراى یک جنبه قوت است و یک جنبه ضعف که ظاهرا قرآن به هر دو جهت در اینجا ناظر است .
از یکسو این کار جز از انسانى که داراى عقل و فکر و شعور و استقلال اراده و اختیار و قدرت دارد ساخته نیست (و میدانیم مهمترین مساله در زندگى انسان سخن گفتن است ، و سخنانى که محتواى آن قبلا در اندیشه حاضر میشود، سپس در قالب جمله ها قرار میگیرد، و مانند گلوله هائى که مسلسلوار به هدف شلیک میشود از مخارج دهن بیرون میپرد، و این کارى است که از هیچ جاندارى جز انسان حاصل نمى شود.
و به این ترتیب قدرتنمائى خدا را در این نیروى عظیمى که به قطره آب ناچیزى داده مجسم مى کند.
اما از سوى دیگر: او یک موجود فراموشکار و مغرور است ، و این نعمتهائى را که ولى نعمتش به او بخشیده در برابر او به کار میگیرد و به مجادله و مخاصمه برمى خیزد، زهى بیخبرى و خیره سرى ! براى بیخبرى او همین بس که او مثلى براى ما زد و به پندار خودش دلیل دندانشکنى پیدا کرد، و در حالى که آفرینش نخستین خود را به دست فراموشى سپرده گفت : چه کسى مى تواند این استخوانها را زنده کند در حالى که پوسیده است ؟! (و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من یحیى العظام و هى رمیم ).
منظور از ضرب المثل در اینجا ضرب المثل عادى و تشبیه و کنایه نیست ، بلکه منظور بیان استدلال و ذکر مصداق به منظور اثبات یک مطلب کلى است .
آرى او (ابى بن خلف ، یا امیة بن خلف ، یا عاص بن وائل ) در بیابان قطعه استخوان پوسیده اى را پیدا میکند، و استخوانى که معلوم نبود از چه کسى است ؟ آیا به مرگ طبیعى مرده ؟ یا در یکى از جنگهاى عصر جاهلى به طرز فجیعى کشته شده ؟ یا بر اثر گرسنگى جان داده ؟ به هر صورت فکر میکرد دلیل دندانشکنى براى نفى معاد پیدا کرده است ، با خشم تواءم با خوشحالى قطعه استخوان را برداشته ، مى گوید: لا خصمن محمدا (من با همین دلیل به خصومت با محمد برمیخیزم ) آن چنان که نتواند جوابى دهد!
با عجله به سراغ پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و فریاد زد بگو ببینم چه کسى
قدرت دارد بر این استخوان پوسیده لباس حیات بپوشاند؟ و سپس قسمتى از استخوان را نرم کرد و روى زمین پاشید، و فکر میکرد پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) هیچ پاسخى در برابر این منطق نخواهد داشت .
جالب اینکه قرآن مجید با جمله کوتاه (و نسى خلقه ) تمام پاسخ او را داده است هر چند پشت سر آن توضیح بیشتر و دلائل افزونتر نیز ذکر کرده .
مى گوید: اگر آفرینش خویش را فراموش نکرده بودى هرگز به چنین استدلالى واهى و سستى دست نمیزدى ، اى انسان فراموشکار! به عقب باز گرد، و آفرینش خود را بنگر، چگونه نطفه ناچیزى بودى ، و هر روز لباس تازه اى از حیات بر تن تو پوشانید، تو دائما در حال مرگ و معاد هستى ، از جمادى مردى نامى شدى ، و از جهان نباتات نیز مردى از حیوان سر زدى ، از عالم حیوان نیز مردى انسان شدى ، اما توى فراموشکار همه اینها را به طاق نسیان زدى حال میپرسى چه کسى این استخوان پوسیده را زنده مى کند؟!
این استخوان هر گاه کاملا به پوسد تازه خاک میشود، مگر روز اول خاک نبودى ؟!
لذا بلافاصله به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) دستور مى دهد که به این خیره سر مغرور و فراموشکار بگو: کسى او را زنده میکند که در روز نخست او را ایجاد کرد (قل یحییها الذى انشاها اول مرة ).
اگر امروز استخوان پوسیده اى از او به یادگار مانده روزى بود که حتى این استخوان پوسیده هم نبود و حتى خاکى هم وجود نداشت ، آرى آن کس که او را از کتم عدم آفرید، تجدید حیات استخوان پوسیده اى برایش آسانتر است .
و اگر فکر میکنید این استخوان پوسیده وقتى که خاک شد و در همه جا پراکنده گشت چه کسى مى تواند آن اجزا را بشناسد و از نقاط مختلف گرد آورى کند؟
پاسخ آن نیز روشن است ، او از هر مخلوقى آگاه است و تمام ویژگیهاى آنها را میداند (و هو بکل خلق علیم ).
کسى که داراى چنین علم و چنان قدرتى است مساله معاد و احیاء مردگان مشکلى برایش ایجاد نخواهد کرد.
یک قطعه آهن ربا را اگر در میان خروارها خاک که ذرات کوچکى آهن در آن پراکنده است بگردانیم فورا تمام این ذرات را جمع آورى میکند، در حالى که یک موجود بیجان بیش نیست ، خداوند به آسانى میتواند تمام ذرات بدن هر انسانى را در هر گوشه اى از کره زمین باشد با یک فرمان جمع آورى نماید.
نه تنها به اصل آفرینش انسان آگاه است که از نیات و اعمال آنها نیز آگاه مى باشد، و حساب و کتاب آن نزد او روشن است .
بنا بر این محاسبه اعمال و نیات و اعتقادات درونى نیز مشکلى براى او ایجاد نمیکند چنانکه در آیه 284 سوره بقره آمده است (و ان تبدوا ما فى انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله ): (اگر آنچه را در دل دارید پنهان کنید یا آشکار سازید خدا میداند و به همین دلیل موسى (علیهالسلام ) مامور مى شود در جواب فرعون که در مساله معاد تردید میکرد و از زنده شدن قرون پیشین و حساب و کتابشان اظهار تعجب مى نمود بگوید: علم و آگاهى آن در پیشگاه پروردگار من در کتابى ثبت است و پروردگار من نه اشتباه مى نماید و نه فراموش میکند (قال علمها عند ربى کتاب لا یضل ربى و لا ینسى ) (طه - 52).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت