تفسیرنمونه سوره فاطر (قسمت2)

آیا اینها بهترین نشانه قدرت و علم بى پایان خداوند نیست ؟ و آیا ماده بى شعور و طبیعت بى هدف با استفاده از (تصادفهاى کور) امکان تنظیم یک حلقه کوچک از هزاران حلقه زنجیر خلقت را دارد؟ زهى بى انصافى که انسانى در باره خلقت خود اینچنین احتمال موهومى را پذیرا شود!
بعد به مرحله (ششم ) و (هفتم ) این برنامه شگرف در حلقه دیگر پرداخته و به مراحل مختلف عمر و فزونى و کاستى آن بر اثر عوامل مختلف اشاره کرده ، مى گوید:
(هیچ انسانى عمر طولانى نمى کند، و هیچ کس از عمرش کاسته نمى گردد
مگر اینکه در کتاب علم خداوند ثبت است ) و از قوانین و برنامه هائى تبعیت مى کند که حاکم بر آنها علم و قدرت اوست (و ما یعمر من معمر و لا ینقص من عمره الا فى کتاب ) (1).
چه عواملى در ادامه حیات انسان مؤ ثر است ؟ چه عواملى با ادامه حیات او مى جنگد؟ و خلاصه چه عواملى باید دست به دست هم بدهد تا انسان بتواند یکصد سال یا کمتر و بیشتر به حیات خود ادامه دهد؟ و سرانجام چه عواملى موجب تفاوت عمر انسانها مى گردد؟
همه اینها نیز محاسبات دقیق و پیچیده اى دارد که جز خداوند از آن آگاه نیست ، و آنچه ما امروز در این زمینه ها مى دانیم در برابر آنچه نمى دانیم بسیار کم و بى ارزش است .
(معمر) از ماده (عمر) در اصل از (عمارت ) به معنى آبادى گرفته شده است ، و اینکه به مدت حیات انسان (عمر) گفته مى شود به خاطر آنست که آبادى و عمارت بدن او در این مدت است .
واژه (معمر) به معنى کسى است که عمر طولانى دارد.
و سرانجام آیه را با این جمله پایان مى دهد: (همه اینها بر خداوند آسان است ) (ان ذلک على الله یسیر).
آفرینش این موجود عجیب از خاک و آغاز خلقت یک انسان کامل از آب نطفه و همچنین مسائل مربوط به جنسیت ، و زوجیت ، و باردارى ، و وضع حمل ، و افزایش و کاستى عمر، چه از نظر قدرت ، و چه از نظر علم و محاسبه همه براى او سهل و ساده است ، و اینها گوشه اى از آیات انفسى هستند که از یکسو ما را به مبدء عالم هستى مربوط و آشنا مى کنند و از سوى دیگر دلائل زنده اى بر مساله امکان
معاد محسوب مى شوند.
آیا کسى که قادر بر آفرینش نخستین از (خاک ) و (نطفه ) بود قادر بر تجدید حیات انسانها نیست ؟
و آیا کسى که از تمام ریزه کاریهاى مربوط به این قوانین با خبر است در نگهدارى حساب اعمال بندگان براى صحنه معاد مشکلى دارد؟!
در آیه بعد به بخش دیگرى از آیات آفاقى که نشانه هاى عظمت و قدرت اویند در مورد آفرینش دریاها و برکات و فوائد آنها اشاره کرده مى فرماید: (دو دریا یکسان نیستند، این یکى گوارا و شیرین و براى نوشیدن خوشگوار است ، و آن دیگر شور و تلخ ) (و ما یستوى البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج ).
با آنکه هر دو روز نخست به صورت قطرات باران شیرین و گوارا از آسمان بر زمین نازل شده اند، و هر دو از یک ریشه مشتقند، اما در دو چهره کاملا مختلف با فوائد متفاوت ظاهر گشته اند.
و عجیب اینکه (از هر دو گوشت تازه مى خورید) (و من کل تاکلون لحما طریا).
(و از هر دو وسائل زینتى براى پوشیدن استخراج مى کنید) (و تستخرجون حلیة تلبسونها).
به علاوه از هر دو مى توانید براى نقل و انتقالات خود و متاعها بهره بگیرید (لذا کشتیها را مى بینى که از هر طرف دریاها را مى شکافند و پیش مى روند، تا از فضل خداوند بهره گیرید، شاید حق شکر او را ادا کنید) (و ترى الفلک فیه
مواخر لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون ).
به این چند امر دقت کنید:
1 - (فرات ) به گفته (لسان العرب ) آبى است که در نهایت (عذوبت ) (پاکیزگى و گوارائى ) باشد.
(سائغ ) به معنى آبى است که به خاطر گوارائى به راحتى از گلو پائین مى رود به عکس ملح (آب شور) و اجاج آب تلخ است که گوئى گلو را مى سوزاند و راه حلق را مى بندد!
2 - جمعى از مفسران معتقدند که آیه مثالى براى عدم مساوات (مؤ من ) و (کافر) است ولى آیات قبل و بعد که همه سخن از آیات خلقت مى گوید، و حتى ذیل خود این آیه ، گواه بر این حقیقت است که این جمله نیز در زمینه اسرار توحید بحث مى کند و اشاره به تنوع آبها و آثار متفاوت و فوائد مشترک آنها است .
3 - در این آیه سه فایده از فوائد فراوان دریاها بیان شده است : مواد غذائى وسائل زینتى ، و مساله حمل و نقل .
مى دانیم دریا منبع مهمى از منابع غذائى بشر است ، و همه سال میلیونها تن گوشت تازه از آن گرفته مى شود، بى آنکه انسان رنج و زحمتى براى آن متحمل شده باشد، دستگاه آفرینش برنامه ریزى دقیقى در این زمینه کرده که انسانها بتوانند با کمترین زحمتى از این خوان نعمت بیدریغ و سفره گسترده الهى بهره گیرند.
وسائل زینتى مختلفى از قبیل (مروارید) و (صدف ) و در و (مرجان ) از آن استخراج مى شود، و تکیه قرآن روى این مساءله به خاطر آن است که روح انسان بر خلاف چهار پایان داراى ابعاد مختلفى است که یکى از آنها حس زیبائى است که سرچشمه پیدایش مسائل ذوقى و هنرى و ادبى مى باشد که اشباع آن به صورت صحیح ،
و دور از هر گونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر، روح را شاداب مى سازد، و به انسان نشاط و آرامش مى بخشد، و براى انجام کارهاى سنگین زندگى آماده مى کند.
و اما مساءله حمل و نقل که یکى از مهمترین پایه هاى تمدن انسانى و زندگانى اجتماعى بشر است با توجه به اینکه دریاها قسمت عمده روى زمین را فرا گرفته و به یکدیگر ارتباط دارند مى توانند مهمترین خدمت را در این زمینه به انسانها کنند.
حجم کالاهائى که وسیله دریاها حمل و نقل مى شود، و مسافرانى که با آن جابجا مى شوند، به قدرى زیاد است که با هیچ وسیله نقلیه دیگر قابل مقایسه نیست ، چنانکه گاه یک کشتى مى تواند به اندازه دهها هزار اتومبیل ! بار با خود ببرد.
4 - البته فوائد دریاها منحصر به مسائل فوق نیست و قرآن نمى خواهد آن را در این امور سه گانه محدود سازد، مساءله تشکیل ابرها، مواد داروئى ، نفت ، وسائل پوششى ، مواد تقویتى براى زمینهاى بایر، تاثیر در ایجاد بادها، و غیر آن ، برکات دیگر دریاها محسوب مى شود.
5 - تکیه قرآن روى (لحم طرى ) (گوشت تازه ) اشاره پر معنائى به فوائد تغذیه به چنین گوشتها در برابر زیانهاى گوشتهاى کهنه و کنسرو و امثال آن است .
6 - در اینجا سؤ الى مطرح است : دریاهاى آب شور در سراسر کره زمین گسترده است ، اما دریاى آب شیرین کجاست ؟
در پاسخ باید گفت : دریا و دریاچه هاى آب شیرین نیز در کره زمین کم نیستند مانند دریاچه هاى آب شیرین ایالات متحده و غیر آن به علاوه نهرهاى عظیم را احیانا دریا مى نامند همانگونه که در داستان موسى کلمه (بحر) به رود عظیم نیل اطلاق شده است (بقره - 50 - شعراء - 63 - اعراف - 138).
از این گذشته ، پیشرفت آب نهرهاى عظیم در دریاها با توجه به اینکه آبهاى شور را به عقب مى رانند و تا مدتى با آن مخلوط نمى شوند خود دریاهاى عظیمى از آب شیرین را تشکیل مى دهند.
7 - جمله (لتبتغوا من فضله ) (تا از فضل او بهره گیرید) معنى وسیعى دارد که هرگونه فعالیت اقتصادى را که از طریق راههاى دریائى صورت گیرد شامل مى شود.
و جمله (لعلکم تشکرون ) براى بیدار ساختن حس شکرگزارى انسانها آمده که وسیله اى است براى خدا جوئى و خداشناسى .
نکته :
1 - عوامل معنوى طول عمر و کوتاهى آن
به تناسب بحثى که در آیات فوق درباره افزایش و کاستى عمر به فرمان پروردگار آمده ، جمعى از مفسران به پیروى از روایاتى که در این زمینه وارد شده ، بحثهائى در زمینه طول عمر و کوتاهى آن کرده اند.
البته یک سلسله عوامل طبیعى در افزایش یا کوتاهى عمر دخالت دارند که بسیارى از آنها براى بشر تاکنون شناخته شده است ، همانند تغذیه صحیح دور از افراط و تفریط، کار و حرکت مداوم ، پرهیز از هر گونه مواد مخدر و اعتیادهاى خطرناک و مشروبات الکلى ، دورى از هیجانات مداوم ، و داشتن ایمان قوى که بتواند انسان را در ناملایمات زندگى آرامش و قدرت بخشد.
ولى علاوه بر اینها عواملى وجود دارد که ارتباط ظاهرى آن با مساله طول عمر بر ما چندان روشن نیست ، اما در روایات اسلامى دقیقا روى آن تاءکید شده است به عنوان نمونه به چند روایت زیر توجه فرمائید:
الف - پیغمبر گرامى (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى فرماید: ان الصدقة و صلة الرحم تعمران الدیار، و تزیدان فى الاعمار!: (انفاق در راه خدا و صله رحم خانه ها را آباد، و عمرها را طولانى مى کند)!
ب - در حدیث دیگرى از همان بزرگوار آمده است : من سره ان یبسط فى رزقه و ینسى له فى اجله فلیصل رحمه : (کسى که دوست دارد رزقش افزون ، و اجلش بتاخیر افتد صله رحم بجا آورد).
ج - در مورد بعضى از معاصى مانند زنا مخصوصا وارد شده است که از عمر انسان مى کاهد از جمله در حدیث معروف پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) که مى فرماید: یا معشر المسلمین ایاکم و الزنا فان فیه ست خصال : ثلاث فى الدنیا، و ثلاث فى الاخره ، اما التى فى الدنیا فانه یذهب بالبهاء، و یورث الفقر، و ینقص العمر: (اى مسلمانان از زنا بپرهیزید که شش پیامد سوء دارد: سه چیز در دنیا، و سه چیز در آخرت ، اما آن سه که در دنیا است بهاء و نورانیت را از انسان مى برد، فقر و تنگدستى ببار مى آورد، و از عمر انسان مى کاهد).
د - امام باقر (علیه السلام ) مى فرماید: البر و صدقة السر ینفیان الفقر و یزیدان فى العمر و یدفعان عن سبعین میتة سوء: (نیکوکارى و انفاق پنهانى فقر را بر طرف ساخته ، عمر را افزون مى کند و از هفتاد گونه مرگ و میر بد جلوگیرى به عمل مى آورد).
در باره بعضى از گناهان دیگر مانند ظلم بلکه مطلق گناهان نیز در احادیث
اشاراتى آمده است .
بعضى از مفسران که نتوانسته اند میان اجل حتمى و اجل معلق فرق بگذارند به این گونه احادیث حمله کرده و آن را مخالف نصوص قرآنى دانسته اند که حد عمر انسان را ثابت و لا یتغیر مى داند.
توضیح اینکه :
بدون شک انسان داراى دو گونه سر آمد و اجل است :
سر آمد و اجل حتمى که پایان استعداد جسم انسان براى بقاء است ، و با فرا رسیدن آن هر چیز به فرمان الهى پایان مى گیرد.
سر آمد و اجل معلق که با دگرگونى شرائط دگرگون مى شود، فى المثل انسانى دست به انتحار و خودکشى مى زند در حالى که اگر این گناه کبیره را انجام نمى داد سالها زنده مى ماند، و یا بر اثر روى آوردن به مشروبات الکلى و مواد مخدر و شهوترانى بى حد و حساب توانائى جسمى خود را در مدت کوتاهى از دست مى دهد، در حالى که اگر این امور نبود سالیان بسیارى مى توانست عمر کند.
اینها امورى است که براى همه قابل درک و تجربه است ، و احدى نمى تواند آن را انکار کند.
در زمینه حوادث ناخواسته نیز امورى وجود دارد که مربوط به اجل معلق است که آن نیز قابل انکار نمى باشد.
بنابراین اگر در روایات فراوانى آمده است که انفاق در راه خدا یا صله رحم عمر را طولانى و بلاها را بر طرف مى سازد در حقیقت ناظر به همین عوامل است .
و هر گاه ما این دو نوع اجل و سرآمد عمر را از هم تفکیک نکنیم درک بسیارى از مسائل در رابطه با (قضا و قدر) و (تاثیر جهاد و تلاش و کوشش
در زندگى انسانها) لا ینحل خواهد ماند.
این بحث را ضمن یک مثال ساده مى توان روشن ساخت ، و آن اینکه : انسان یکدستگاه اتومبیل نو تهیه مى کند که طبق پیش ‍ بینى هاى مختلفى که در ساختمان آن به کار رفته مى تواند مثلا بیست سال عمر کند، اما مشروط به اینکه به آن دقیقا برسند،و مراقبتهاى لازم را به عمل آورند، در این صورت اجل حتمى این اتومبیل همان بیست سال است که از آن فراتر نمى رود.
ولى اگر مراقبتهاى لازم انجام نشود و آن را به دست افراد ناآگاه و لاابالى بسپارند و بیش از قدرت و ظرفیت از آن کار بکشند، و در جاده هاى پر سنگلاخ همه روزه آن را به کار گیرند ممکن است عمر بیست ساله آن به نصف ، یا به عشر تنزل پیدا کند این همان (اجل معلق ) آن است .
و ما تعجب مى کنیم چگونه بعضى از مفسران معروف به مساءله روشنى مانند این مساءله توجه نکرده اند.
آیه و ترجمه


یولج الیل فى النهار و یولج النهار فى الیل و سخر الشمس و القمر کل یجرى لا جل مسمى ذلکم الله ربکم له الملک و الذین تدعون من دونه ما یملکون من قطمیر (13)
إ ن تدعوهم لا یسمعوا دعاءکم و لو سمعوا ما استجابوا لکم و یوم القیمة یکفرون بشرککم و لا ینبئک مثل خبیر (14)


ترجمه :
13 - او شب را در روز داخل مى کند و روز را در شب ، و خورشید و ماه را مسخر (شما) کرده ، هر کدام از آنها تا سرآمد معینى به حرکت خود ادامه دهد، این است خداوند، پروردگار شما، حاکمیت (در سراسر عالم ) از آن او است ، و کسانى را که جز او مى خوانید (و مى پرستید) حتى به اندازه پوست نازک هسته خرما حاکمیت (و مالکیت ) ندارند!
14 - اگر آنها را بخوانید صداى شما را نمى شنوند، و اگر بشنوند به شما پاسخ نمى گویند، و روز قیامت شرک (و پرستش ) شما را منکر مى شوند، و هیچ کس مانند (خداوند آگاه و) خبیر تو را (از حقایق ) با خبر نمى سازد
تفسیر:
این معبودهاى دروغین حتى صداى شما را نمى شنوند!
باز در این آیات به قسمت دیگرى از آیات توحید و نعمتهاى بى پایان پروردگار اشاره مى کند تا ضمن آگاهى دادن به انسان حس ‍ شکرگزارى آنان را در مسیر شناخت معبود حقیقى برانگیزد، و از هر گونه شرک و پرستشهاى خرافى باز دارد، مى فرماید: (او کسى است که شب را در روز و روز را در شب داخل مى کند)
(یولج اللیل فى النهار و یولج النهار فى اللیل ).
(یولج ) از ماده (ایلاج ) به معنى داخل کردن است ، و ممکن است اشاره به یکى از دو معنى و یا هر دو معنى زیر باشد: افزایش و کاهش تدریجى شب و روز در طول سال که مایه پیدایش فصول مختلف با آنهمه آثار و برکات مى باشد، انتقال تدریجى از شب به روز و از روز به شب به واسطه وجود شفق و بین الطلوعین که از خطرات انتقال ناگهانى از ظلمت به نور و از نور به ظلمت جلوگیرى میکند، و به انسان آمادگى کافى براى انتقال کاملا آرام و بى خطر را از یکى به دیگرى فراهم مى سازد.
بعد به مساله تسخیر خورشید و ماه اشاره کرده مى گوید: او خورشید و ماه را مسخر شما نمود (و سخر الشمس و القمر).
چه تسخیرى از این برتر و بالاتر که همه آنها در مسیر منافع انسان حرکت مى کنند، و سرچشمه انواع برکات در زندگى بشرند، و ابر و باد و ماه و خورشید و فلک در کار هستند تا انسان بتواند زندگى خود را تامین کرده و در غفلت فرو برود، و به یاد منبع اصلى این مواهب باشد (در زمینه تسخیر خورشید و ماه بحث مشروحى در جلد دهم ذیل آیه 2 سوره رعد و 33 ابراهیم - صفحه 120 و 354 داشتیم ).
اما این خورشید و ماه در عین اینکه به طور کاملا منظم در مسیر خود میگردند و خدمتگزار لایق و خوبى براى انسانند نظامى که حاکم بر آنهاست جاودانى نیست ، حتى این سیارات عظیم با آنهمه نور و روشنائى سرانجام تاریک مى شوند و از کار مى افتند،
لذا به دنبال بحث تسخیر مى افزاید: هر کدام از این دو، تا زمان مشخصى که براى آنها تعیین شده به حرکت خود ادامه میدهند (کل یجرى لاجل مسمى ).
و به مقتضاى اذ الشمس کورت و اذ النجوم انکدرت (سوره تکویر آیه 1 و 2 ) سرانجام همگى رو به تاریکى و خاموشى خواهند نهاد.
بعضى از مفسران تفسیر دیگرى براى اجل مسمى (سرآمد معین ) در اینجا کرده اند و آن حرکت دوریه خورشید و ماه است که اولى در یکسال تمام ، و دومى در یک ماه پایان میگیرد.
ولى با توجه به موارد استعمال این تعبیر در آیات متعددى از آیات قرآن مجید که به معنى پایان عمر آمده است روشن مى شود که تفسیر مزبور درست نیست ، و حتى همان تفسیر اول یعنى پایان عمر خورشید و ماه است (به آیات 61 - نحل 45 - فاطر 42 - زمر 4 - نور و 67 - غافر مراجعه فرمائید).
سپس به عنوان نتیجه گیرى از این بحث توحیدى میفرماید: این است خداوند، پروردگار بزرگ شما (ذلکم الله ربکم ).
خداوندى که نظام نور و ظلمت و حرکات حساب شده خورشید و ماه را با تمام برکاتشان مقرر فرموده است .
(حاکمیت در عالم مخصوص او است ) (له الملک ).
و معبودهائى را که شما جز او میخوانید حتى حاکمیت و مالکیت به اندازه
پوست نازکى که روى هسته خرما کشیده شده در سرتاسر عالم هستى ندارند (و الذین تدعون من دونه ما یملکون من قطمیر).
(قطمیر) بنا به گفته (راغب ) در (مفردات ) اثرى است که در پشت هسته خرما وجود دارد، (فرورفتگى کوچکى است ) و به گفته طبرسى در مجمع البیان و قرطبى در تفسیرش پوسته نازک سفید رنگى است که سراسر هسته را پوشانده ، و در هر حال کنایه از موجودات بسیار کوچک و کم ارزش است .
آرى این بتها نه مبداء سودى هستند، و نه منشاء زیانى ، نه از شما دفاع میکنند، و نه از خویشتن ، نه حاکمیت دارند و نه مالکیت حتى بر پوسته هسته خرمائى ! با این حال چگونه شما بیخردان آن را پرستش میکنید و حل مشکلاتتان را از آنها مى خواهید؟!
سپس مى افزاید: اگر آنها را براى حل مشکلات خود بخوانید هرگز صداى شما را نمى شنوند (ان تدعوهم لا یسمعوا دعائکم ).
چرا که قطعاتى از سنگ و چوب بیش نیستند جمادند و بیشعور! و به فرض که ناله و اصرار و الحاح شما را بشنوند هرگز توانائى پاسخگوئى به نیازهاى شما ندارند (و لو سمعوا ما استجابوا لکم ).
چرا که روشن شد حتى به اندازه پوست نازک هسته خرمائى مالک سود و زیانى در جهان هستى نیستند، با اینحال چگونه انتظار دارید که براى شما کارى صورت دهند یا گرهى را بگشایند؟
و از این بالاتر (روز قیامت که مى شود آنها پرستش و شرک شما را منکر
مى شوند (و یوم القیامة یکفرون بشرککم ).
و مى گویند: خداوندا اینها پرستش ما نمى کردند بلکه هواى نفس خویش را در حقیقت مى پرستیدند.
این شهادت و گواهى یا به زبان حال است که هر کس به بتها بنگرد با گوش هوش این سخن را از آنان میشنود، و یا اینکه همان خداوندى که در آن روز اعضاء و جوارح و پوست تن انسان را به سخن در مى آورد به آنها فرمان سخن گفتن میدهد، تا شهادت دهند که این بت پرستان منحرف اوهام و شهوات خود را در حقیقت پرستش مى کرده اند.
این آیه شبیه چیزى است که در آیه 28 سوره یونس آمده است ، آنجا که مى فرماید: و یوم نحشرهم جمیعا ثم نقول للذین اشرکوا مکانکم انتم و شرکائکم فزیلنا بینهم و قال شرکائهم ما کنتم ایانا تعبدون به خاطر بیاورید روزى را که همه آنها را جمع میکنیم سپس به مشرکان میگوئیم شما و معبودهایتان در جاى خود باشید (تا به حسابتان رسیدگى شود) سپس آنها را از هم جدا میکنیم (تا از هر یک جداگانه سوال شود) در اینجا معبودهایشان به آنها مى گویند: شما هرگز ما را عبادت نمى کردید؟!
جمعى از مفسران احتمال داده اند که این تعبیرات در مورد معبودهائى همچون فرشتگان و حضرت مسیح (علیهالسلام ) باشد، چرا که سخن گفتن روز قیامت تنها از آنها ساخته است و جمله (ان تدعوهم لا یسمعوا دعائکم ) اشاره به این است که آنها آنچنان به خود مشغولند که اگر آنها را بخوانید سخنان شما را نمى شنوند.
ولى با توجه به وسعت مفهوم و الذین تدعون من دونه ظاهر این است که
منظور بتها است ، به خصوص اینکه جمله (ان تدعوهم لا یسمعوا دعائکم ) (اگر آنها را بخوانید صداى شما را نمى شنوند) ظاهرا مربوط به دنیاست .
در پایان آیه براى تاکید بیشتر مى فرماید: (هیچکس مانند خداوندى که از همه چیز آگاه است تو را با خبر نمى سازد) (و لا ینبئک مثل خبیر).
اگر مى گوید: بتها در قیامت پرستش شما را انکار مى کنند، و از شما بیزارى مى جویند، تعجب نکنید، زیرا کسى از این موضوع خبر میدهد که از تمام عالم هستى و ذره ذره آن آگاه است آینده همچون گذشته و حال در پیشگاه علم او روشن و آشکار است .
گرچه مخاطب در این جمله ظاهرا شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است ، ولى پیداست که نظر به همه انسانها است .
نکته :
سوء استفاده از آیات و تفسیرهاى انحرافى
گرچه در خلال تفسیر آیات روشن شد که منظور از آخرین آیه مورد بحث (ان تدعوهم لا یسمعوا دعائکم ...) بتها است که نه گوش شنوائى براى تقاضاهاى عابدان خود دارند، و نه اگر میداشتند قادر بر حل مشکلى بودند، و نه در جهان هستى سر سوزنى مالکیت و حاکمیت دارند.
ولى جمعى از وهابیین قشرى ، براى بریدن ارتباط مسلمین از پیامبر اسلام و پیشوایان بزرگ از طریق توسل و شفاعت طلبیدن ، به این آیه و مانند آن تمسک جسته اند، و گفته اند قرآن مى گوید: تمام کسانى را که غیر از خدا مى خوانید - حتى پیامبران ! - سخن شما را نمى شنوند و اگر بشنوند اجابت نمى کنند.
و یا چنانکه در آیه 197 سوره اعراف آمده و الذین تدعون من دونه لا یستطیعون نصرکم و لا انفسهم ینصرون : کسانى را که غیر از خدا میخوانید
نمى توانند شما را یارى کنند و نه حتى خویشتن را در برابر مشکلات یارى دهند و مانند اینگونه آیات .
و به این ترتیب هرگونه توسل را به ارواح پیامبران و امامان را نفى مى کنند، و آن را مخالف توحید مى شمرند! در حالى که یک نگاه ساده به آیاتى که قبل از این آیات و بعد از آن است براى درک این حقیقت کافى است که منظور از آن بتها مى باشد چرا در همه اینها سخن از بتها در میان است ، سخن از سنگ و چوبهائى است که آنها را شریک خدا مى پنداشتند و براى آنها قدرتى در برابر قدرت خدا قائل بودند.
ولى چه کسى است که نداند انبیاء و اولیاء، همچون شهداى راه خدا که قرآن با صراحت از حیات آنها سخن مى گوید، داراى حیات برزخى هستند، و مى دانیم در حیات برزخى فعالیت روح گستردهتر و وسیعتر است ، چرا که از حواجب مادى و تعلقات دنیوى رهائى یافته ، این از یک سو.
از سوى دیگر بدون شک توسل به این ارواح پاک نه به این معنى است که براى آنها در مقابل خداوند استقلالى قائل شویم ، بلکه هدف آن است که از آبرو جاه آنها در پیشگاه خدا مدد بطلبیم و از احترام و عظمتى که در درگاه خدا دارند کمک بخواهیم که این عین توحید و عبودیت پروردگار است (دقت کنید).
بنا بر این همانگونه که قرآن صریحا در مساله شفاعت مى گوید آنها به اذن و فرمان خدا شفاعت میکنند (من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه ): چه کسى است که بتواند در درگاه خدا جز به فرمان او شفاعت کند (بقره - 255) همچنین توسل به آنان نیز از همین طریق و همین رهگذر است .
چه کسى مى تواند آیات صریح توسل را انکار کند؟ و یا آن را شرک بپندارد و در مقابل قرآن بایستد و دم از توحید زند؟ جز جاهلان مغرورى که این نغمه هاى شوم را که منجر به ایجاد تفرقه بین مسلمین است سر داده اند!
لذا در حالات صحابه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) میخوانیم که آنها در مشکلات به کنار قبر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى آمدند، و توسل مى جستند، و از روح پاک او در درگاه خدا یارى مى طلبیدند.
چنانکه (بیهقى ) محدث معروف اهل سنت نقل میکند که در زمان خلیفه دوم خشکسالى و قحطى شد، بلال به همراهى عده اى از صحابه به کنار قبر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و چنین گفت : (یا رسول الله استق لامتک ... فانهم قد هلکوا...) اى رسول خدا براى امتت باران بخواه ... که هلاک شدند.
بعضى از مفسران اهل سنت مانند (آلوسى ) احادیث زیادى در این زمینه نقل کرده ، و پس از گفتگو و سختگیرى در مورد این احادیث سرانجام چنین مى گوید: بعد از تمام این گفتگوها، من مانعى در توسل به پیشگاه خداوند به مقام پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نمیبینم ، چه در حال حیات و چه بعد از ممات ... سپس کسان دیگرى را که در پیشگاه خدا مقامى دارند نیز بر آن افزوده و اعتراف به جواز توسل به آنها میکند.
بحث مشروح دیگرى نیز در این زمینه در جلد چهارم صفحه 366 ذیل آیه 35 سوره مائده داشته ایم .
آیه و ترجمه


یایها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحمید (15)
ان یشا یذهبکم و یات بخلق جدید (16)
و ما ذلک على الله بعزیز (17)
و لا تزر وازرة وزر اخرى و ان تدع مثقلة الى حملها لا یحمل منه شى ء و لو کان ذا قربى انما تنذر الذین یخشون ربهم بالغیب و اقاموا الصلوة و من تزکى فانما یتزکى لنفسه و الى الله المصیر (18)


ترجمه :
15 - اى مردم ! شما (همگى ) نیازمندان به خدا هستید، تنها خداوند است که بى نیاز و شایسته هرگونه حمد و ستایش است .
16 - اگر بخواهد شما را مى برد و خلق جدیدى مى آورد.
17 - و این براى خداوند غیر ممکن (و مشکل ) نیست .
18 - هیچ گنهکارى بار گناه دیگرى را بر دوش نمیکشد، و اگر شخص سنگین بارى دیگرى را براى حمل گناه خود بخواند چیزى از آن را بر دوش نخواهد گرفت ، هر چند از نزدیکان او باشد، تو فقط کسانى را انذار میکنى که از پروردگار خود در پنهانى مى ترسند، و نماز را بر پا میدارند، و هر کس پاکى (و تقوى )
پیشه کند نتیجه آن به خودش باز مى گردد و بازگشت (همگان ) به سوى خدا است .
تفسیر:
هیچکس بار گناه دیگرى را بر دوش نخواهد کشید.
در تعقیب دعوت موکدى که در آیات گذشته به سوى توحید و مبارزه با هر گونه شرک و بت پرستى آمده بود ممکن است این توهم براى بعضى پیش آید که خداوند چه نیازى بپرستش ما دارد که اینهمه اصرار و تاکید میکند؟ لذا در آیات مورد بحث براى بیان این حقیقت که ما نیازمند به عبادت او هستیم نه او نیازمند به عبادت ما، مى فرماید: اى مردم ! شما نیازمند به خدا هستید و او از هر نظر بى نیاز و شایسته حمد و ستایش است (یا ایها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحمید).
چه سخن مهم و پر ارزشى که موقعیت ما را در عرصه عالم هستى در برابر هستى بخش روشن مى سازد، و بسیارى از معماها را مى گشاید، و به سؤ الات زیادى پاسخ مى گوید.
آرى بى نیاز حقیقى و قائم بالذات در تمام عالم هستى یکى است ، و او خدا است ، همه انسانها بلکه همه موجودات سر تا پا نیازند و فقر و وابسته به آن وجود مستقل که اگر لحظه اى ارتباطشان قطع شود هیچند و پوچ .
همانگونه که او نیاز مطلق است انسانها فقر مطلقند، و همانگونه که او قائم به ذات است مخلوقات همه قائم به او هستند، چرا که او وجودى است بى نهایت از هر نظر، و واجب الوجود در ذات و صفات .
با اینحال او چه نیازى به عبادت ما ممکن است داشته باشد؟، این ما هستیم که از طریق عبادت و اطاعت او راه تکامل را مى پیمائیم و به آن مبدء بى پایان فیض در پرتو عبودیتش لحظه به لحظه نزدیکتر مى شویم و از انوار ذات و صفاتش بهره
مى گیریم .
در حقیقت این آیه توضیحى است براى آیات قبل که میفرمود: ذلکم الله ربکم له الملک ... (این است خداوند پروردگار شما که مالکیت و حاکمیت در جهان هستى مخصوص او است و دیگران حتى به اندازه پوسته نازک هسته خرما از خود چیزى ندارند).
بنا بر این انسانها نیازمند به او هستند و نه غیر او، و لذا هرگز نباید سر تعظیم و تسلیم بر آستان غیر او بگذارند، و رفع نیازمندى خود را از غیر او بطلبند، که آنها نیز همه مانند خودش نیازمند و محتاجند، حتى بزرگداشت پیامبران الهى و پیشوایان حق به خاطر آن است که فرستادگان و نمایندگان اویند نه اینکه از خود استقلال دارند.
بنا بر این او هم (غنى ) است و هم (حمید) یعنى در عین بى نیازى آنقدر بخشنده و مهربان است که شایسته هرگونه حمد و سپاسگزارى است ، و در عین بخشندگى و بنده نوازى از همگان بى نیاز مى باشد.
توجه به این واقعیت دو اثر مثبت در انسانهاى مومن میگذارد، از یک سو آنها را از مرکب غرور و خود خواهى و طغیان پیاده میکند، و به آنها هشدار میدهد که چیزى از خود ندارند که به آن ببالند، هر چه هست امانتهاى پروردگار نزد آنهاست .
و از سوى دیگر دست نیاز به درگاه غیر او دراز نکنند، و طوق عبودیت غیر الله را بر گردن ننهند، از رنگ همه تعلقات آزاد باشند تا همگان غلام همتشان گردند.
مؤ منان با این دید و جهان بینى هر چه در عالم مى بینند از پرتو وجود او میدانند، و هرگز توجه به اسباب آنها را از مسبب الاسباب غافل نمیکند.
جمعى از فلاسفه این آیه را اشاره به برهان معروف (فقر و امکان ) یا (امکان
و وجوب در مورد اثبات واجب الوجود دانسته اند، گرچه آیه در مقام بیان استدلال بر اثبات وجود خدا نیست ، بلکه اوصاف او را بازگو میکند ولى برهان مذکور را میتوان به عنوان لازمه مفاد آیه دانست .
توضیح برهان امکان و وجوب (فقر و غنى )
تمام موجوداتى که در این جهان مى بینیم همه روزى معدوم بوده اند سپس لباس وجود بر تن کرده اند، و یا به تعبیر دقیقتر روزى هیچ نبوده اند و سپس وجود شده اند، این دلیل بر آن است که آنها (معلول ) وجود دیگرى هستند و از خود هستى ندارند.
و مى دانیم هر وجود معلولى وابسته و قائم به علت خویش و سراپا نیاز و احتیاج است ، و اگر آن علت نیز معلول علت دیگرى باشد او هم به نوبه خود محتاج و نیازمند خواهد بود، و اگر این امر تا بى نهایت تسلسل پیدا کند مجموعه اى از موجودات نیازمند و فقیر خواهیم داشت ، مسلم است که چنین مجموعه اى هرگز وجود نخواهد یافت ، چرا که بى نهایت نیاز، نیاز است ، و بى نهایت فقر، فقر، هرگز از بى نهایت صفر عددى به وجود نمى آید و از بى نهایت وابسته استقلالى حاصل نمى شود.
از اینجا نتیجه مى گیریم که سرانجام باید به وجودى برسیم که قائم به ذات است و مستقل از تمام جهات ، و علت است و معلول نیست ، و او واجب الوجود است .
در اینجا این سوال پیش مى آید که چرا در آیه فوق تنها سخن از انسانها و نیاز آنان به الله است ؟ در حالى که این فقر جنبه عمومى در عالم هستى دارد.
پاسخ این است که اگر انسان که گل سر سبد موجودات این جهان است سر تا پا نیاز به او است حال بقیه موجودات روشن است و به تعبیر دیگر بقیه نیز در علت فقر که همان امکان وجود باشد با انسان شریکند.
سخن از خصوص انسان به خاطر این است که هدف این بوده که انسان را از مرکب غرور پیاده سازد و به نیازش در همه حال و در همه چیز و در همه جا به خدا توجه دهد، همان توجهى که ریشه اصلى صفات فضیله و ملکات اخلاقى است ، همان توجهى که رمز تواضع ، ترک ظلم و ستم ، ترک غرور و کبر و نخوت ، و ترک بخل و حرص و حسد است ، و انگیزه تواضع در برابر حق مى باشد.
در آیه بعد براى تاکید همین فقر و نیاز انسانها به او مى فرماید (اگر بخواهد شما را مى برد و خلق جدیدى را مى آورد) (ان یشا یذهبکم و یات بخلق جدید).
بنا بر این او نیازى به شما و عبادتتان ندارد و این شما هستید که به او نیازمندید.
این آیه نظیر مطلبى است که در سوره انعام آمده ، آنجا که میفرماید: و ربک الغنى ذو الرحمة ان یشاء یذهبکم و یستخلف من بعدکم من یشاء کما انشائکم من ذریة قوم آخرین : (پروردگار تو بى نیاز و مهربان است اگر بخواهد شما را میبرد و به جاى شما هر کس را بخواهد جانشین مى سازد، همانگونه که شما را از نسل اقوام دیگرى به وجود آورد) (انعام - 133).
او نه نیازى به طاعت شما دارد و نه بیمى از گناهانتان و در عین حال رحمت واسعه او همه شما را در بر گرفته است نه از میان رفتن تمام جهان چیزى از عظمت او مى کاهد و نه آفرینش این عالم چیزى بر مقام کبریائى او افزوده .
و در آخرین آیه باز به عنوان تاکید مجدد مى فرماید: (و این کار براى خدا نا ممکن نیست ) (و ما ذلک على الله بعزیز).
آرى او هر چه را اراده کند به آن فرمان میدهد موجود باش آن نیز بلافاصله موجود مى شود، انسان که سهل است این سخن در باره تمام عالم هستى صادق است .
به هر حال اگر به شما دستور ایمان و اطاعت و پرستش میدهد همه براى خود شما است و سود و برکات آن عائد خود شما میگردد.
آخرین آیه مورد بحث به پنج (نکته ) در ارتباط با آیات قبل اشاره مى کند:
نخست اینکه در آیات گذشته آمده بود که اگر خدا بخواهد شما را مى برد و قوم دیگرى را بجاى شما مى آورد این سخن ممکن است براى بعضى این سوال را به وجود مى آورد که مخاطبین این آیه همه از افراد گنهکار نیستند، چرا که در هر عصر و زمانى مؤ منان صالحى وجود داشته و دارند، آیا ممکن است آنها نیز گرفتار عواقب گناهان دیگران شوند و محکوم به فنا گردند؟
اینجاست که میفرماید هیچ گنهکارى بار گناه دیگرى را به دوش نمى کشد (و لا تزر وازرة وزر اخرى ).
(وزر) به معنى سنگین است و از (وزر) (بر وزن نظر) گرفته شده که به معنى پناهگاه کوههاست ، و گاه به معنى مسئولیت نیز آمده است ، چنانکه (وزیر) را از این نظر وزیر مى گویند که بار مسئولیت سنگینى بر دوش میکشد، موازره نیز به معنى معاونت است چرا که هر کسى به هنگام معاونت قسمتى از بار دیگرى را بر دوش مى کشد.
این جمله که یکى از پایه هاى اساسى در اعتقادات اسلامى است در حقیقت از یکسو ارتباط به عدل خداوند دارد که هر کس را در گرو کار خود مى شمرد،
به سعى ها و تلاشهاى او پاداش مى دهد و به گناهان او کیفر.
و از سوى دیگر به شدت مجازات روز رستاخیز اشاره دارد که احدى حاضر نمى شود بار گناه دیگرى را بر دوش گیرد هر چند فوق العاده به او علاقه داشته باشد.
توجه به این معنى تاثیر زیادى در خودسازى انسانها دارد که هر کس مراقب خویش باشد، هرگز به بهانه اینکه اطرافیان او یا جامعه او فاسد است تن به فساد ندهد، و آلودگى محیط را مجوزى بر آلودگى خویش نشمرد چرا که هر کس بار گناه خود را بر دوش میکشد.
و از سوى دیگر این درک و دید را به انسانها میدهد که حساب خداوند با جامعه ها حساب مجموع و یکپارچه نیست ، بلکه هر کسى مستقلا مورد محاسبه قرار میگیرد، یعنى اگر هم در رابطه با پاکسازى خویشتن و هم مبارزه با فساد انجام وظیفه کرده باشد هیچ ترس و وحشتى بر او نیست هر چند تمام جهانیان غیر از او آلوده کفر و شرک و ظلم و گناه باشد.
اصولا هیچ برنامه تربیتى بدون توجه دادن به این اصل اساسى موثر نخواهد افتاد (دقت کنید).
در جمله دوم همین مساله را به صورت دیگرى مطرح میکند، مى گوید: (اگر فرد (سنگین بارى ) دیگرى را دعوت به حمل گناهانش کند پاسخ منفى به دعوت او میدهد و چیزى از گناه و مسئولیت او را حمل نخواهد کرد، هر چند از نزدیکان و بستگان او باشد) (و ان تدع مثقلة الى حملها لا یحمل منه شى ء و لو کان ذا قربى ).
در حدیثى آمده است که در قیامت مادر و فرزندى را مى آورند که هر دو بار سنگینى از گناه بر دوش دارند، مادر از فرزند تقاضا میکند در عوض آنهمه زحمات که در دنیا براى تو کشیدم مقدارى از بار مسئولیت گناه مرا را بر دوش گیر، فرزند به مادر مى گوید از من دور شو که من از تو گرفتارترم !.
در اینجا این سوال پیش مى آید که آیا این آیه با آنچه در روایات فراوان در باره سنت (حسنه ) و (سیئة ) وارد شده منافات ندارد؟ چرا که این روایات مى گوید: هر کس سنت نیکوئى بگذارد اجر تمام کسانى که به آن عمل کنند براى او نوشته خواهد شد بى آنکه از پاداش آنها کاسته شود، و کسى که سنت بدى بگذارد وزر کسانى که به آن عمل کنند بر او خواهد بود بى آنکه از گناه آنها کاسته شود.
ولى با توجه به یک نکته پاسخ این سوال روشن میشود و آن اینکه در صورتى گناه کسى را بر دیگرى نمى نویسند که هیچ دخالتى در آن نداشته باشد، اما اگر از طریق ایجاد سنت ، یا معاونت و کمک ، یا تشویق و ترغیب ، سهمى در ایجاد آن عمل داشته باشد، مسلما عمل او محسوب میشود، و در آن شریک و سهیم است .
بالاخره در سومین جمله پرده از این حقیقت بر میدارد که انذارهاى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) تنها در دلهاى آماده اثر میگذارد میفرماید: (تو فقط کسانى را انذار میکنى که از پروردگار خود در غیب و پنهانى مى ترسند و نماز را بر پا مى دارند)
(انما تنذر الذین یخشون ربهم بالغیب و اقاموا الصلاة ).
تا در دلى خوف خدا نباشد، و در نهان و آشکار احساس مراقبت یک نیروى معنوى بر خود نکند، و با انجام نماز که قلب را زنده میکند و به یاد خدا میدارد به این احساس درونى مدد نرساند، انذارهاى انبیاء و اولیاء بى اثر خواهد بود.
در آغاز کار که انسان هیچ عقیده اى را انتخاب نکرده و ایمان نیاورده اگر روح حقجوئى و حقطلبى نداشته باشد و احساس ‍ مسئولیت در برابر شناخت واقعیتها نکند، گوش به دعوت انبیاء فرا نخواهد داد، و در آیات پروردگار در جهان هستى نمى اندیشد!
در جمله چهارم باز به این حقیقت بر میگردد که خدا از همگان بى نیاز است و مى افزاید: (هر کس پاکى و تقوى پیشه کند نتیجه این پاکى به خود او باز میگردد) (و من تزکى فانما یتزکى لنفسه ).
و سرانجام در پنجمین و آخرین جمله هشدار میدهد که اگر نیکان و بدان به نتائج اعمال خود در این جهان نرسند مهم نیست چرا که (بازگشت همگى به سوى خدا است ) و سرانجام حساب همه را خواهد رسید! (و الى الله المصیر).
آیه و ترجمه


و ما یستوى الاعمى و البصیر (19)
و لا الظلمات و لا النور (20)
و لا الظل و لا الحرور (21)
و ما یستوى الاحیاء و لا الاموت ان الله یسمع من یشاء و ما انت بمسمع من فى القبور (22)
ان انت الا نذیر (23)


ترجمه :
19 - نابینا و بینا هرگز مساوى نیستند.
20 - و نه ظلمتها و روشنائى !
21 - و نه سایه (آرامبخش ) و باد داغ و سوزان !
22 - و هرگز مردگان و زندگان یکسان نیستند، خداوند پیام خود را به گوش هر کس بخواهد میرساند و تو نمیتوانى سخن خود را به گوش آنها که در قبرها خفته اند برسانى !
23 - تو فقط انذار کننده اى (و اگر ایمان نیاورند نگران نباش وظیفه ات را انجام ده ).
تفسیر:
نور و ظلمت یکسان نیست ! به تناسب بحثهائى که پیرامون ایمان و کفر در آیات گذشته بود، در
مورد بحث چهار مثال جالب براى مومن و کافر ذکر مى کند که آثار (ایمان ) و (کفر) به روشنترین وجه در آن مجسم شده است :
در نخستین مثال (کافر) و (مؤ من ) را به (نابینا) و (بینا) تشبیه کرده مى گوید: (هرگز اعمى و بینا مساوى نیستند) (و ما یستوى الاعمى و البصیر).
ایمان نور است و روشنى بخش ، و به انسان در جهان بینى ، و اعتقاد، و عمل ، و تمام زندگى روشنائى و آگاهى میدهد، اما کفر ظلمت است و تاریکى ، و در آن نه بینش صحیحى از کل عالم هستى است ، و نه از اعتقاد درست و عمل صالح خبرى .
قرآن مجید در آیه 257 سوره بقره در همین زمینه حق مطلب را ادا کرده مى گوید: الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الى الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون : (خداوند ولى و راهنما و سرپرست مومنان است ، آنها را از تاریکیها به روشنائى ، هدایت میکند، اما ولى و سرپرست کافران طاغوت است که آنها را از روشنائى به ظلمتها مى کشاند، آنها اصحاب دوزخند، و جاودانه در آن مى مانند)!
و از آنجا که چشم بینا به تنهائى کافى نیست باید روشنائى و نورى نیز باشد، تا انسان با کمک این دو عامل موجودات را مشاهده کند، در آیه بعد مى افزاید: (و نه تاریکها با نور برابرند) (و لا الظلمات و لا النور).
چرا که تاریکى منشاء گمراهى است ، تاریکى عامل سکون و رکود است ، تاریکى عامل انواع خطرات میباشد، اما نور و روشنائى منشاء حیات و زندگى و حرکت و جنبش و رشد و نمو و تکامل است که اگر نور از میان برود تمام انرژیها در جهان خاموش ‍ مى شوند، و مرگ سراسر عالم ماده را فرا مى گیرد، و چنین است نور ایمان در جهان معنى که عامل رشد و تکامل و سبب حیات و حرکت مى باشد.
سپس مى افزاید: هرگز سایه (آرام بخش ) با باد داغ و سوزان یکسان نیستند (و لا الظل و لا الحرور).
مؤ من در سایه ایمانش در آرامش و اءمن و امان به سر میبرد، اما کافر به خاطر کفرش در ناراحتى و رنج مى سوزد.
(راغب ) در (مفردات ) مى گوید: (حرور) (بر وزن قبول ) به معنى باد داغ و سوزان است (بادى مرگبار و خشک کننده ).
بعضى آن را به معنى باد سموم دانسته اند و بعضى به معنى شدت حرارت آفتاب .
زمخشرى در کشاف مى گوید (سموم ) به بادهاى موذى و کشنده اى مى گویند که در روز مى وزد، اما (حرور) به همین بادها گفته مى شود اعم از اینکه در روز باشد یا در شب ، به هر حال چنین بادى کجا و سایه خنک و نشاط آفرین که روح و جسم انسان را نوازش مى دهد کجا؟
و سرانجام در آخرین تشبیه مى گوید: (و هرگز زندگان و مردگان یکسان نیستند! (و ما یستوى الاحیاء و لا الاموات ).
مؤ منان زندگانند، و داراى تلاش و کوشش و حرکت و جنبش ، رشد و نمو دارند، شاخه و برگ و گل و میوه دارند، اما کافر همچون چوب خشکیده اى است که نه طراوتى ، نه برگى ، نه گلى و نه سایه دارد و جز براى سوزاندن مفید نیست .
در آیه 122 سوره انعام میخوانیم اءو من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس کمن مثله فى الظلمات لیس بخارج منها: (آیا کسى که مرده بود و ما او را زنده کردیم ، و نورى براى او قرار دادیم که در میان مردم با آن راه برود، همچون کسى است که تا ابد در ظلمات غوطه ور
است ، و هرگز از آن خارج نمى شود؟!
و در پایان آیه مى افزاید: خداوند هر کس را بخواهد شنوا مى سازد تا دعوت حق را به گوش جان بشنود، و به نداى منادیان توحید لبیک گوید (ان الله یسمع من یشاء).
و تو هرگز نمى توانى سخن خود را به گوش مردگانى که در قبرها خفته اند برسانى ! (و ما انت بمسمع من فى القبور).
فریاد تو هر قدر رسا، و سخنانت هر اندازه دلنشین ، و بیانت هر مقدار گویا باشد، مردگان از آن چیزى درک نمى کنند، و کسانى که بر اثر اصرار در گناه و غوطه ور شدن در تعصب و عناد و ظلم و فساد روح انسانى خود را از دست داده اند مسلما آمادگى براى پذیرش دعوت تو ندارند.
بنا بر این از عدم ایمان آنها نگران نباش ، و بیتابى مکن ، وظیفه تو ابلاغ و انذار است تو تنها بیم دهنده اى (ان انت الا نذیر).
نکته ها:
1 - آثار ایمان و کفر
میدانیم قرآن براى مرزهاى جغرافیائى و نژادى و طبقاتى و مانند آن که انسانها را از یکدیگر جدا میکند اهمیتى قائل نیست ، تنها مرز را مرز ایمان و کفر شمرده است ، و به این ترتیب تمام جامعه انسانى را به دو گروه (مؤ من ) و (کافر) تقسیم مى کند.
قرآن در معرفى ایمان در موارد متعددى آن را تشبیه به (نور) کرده است ، و (کفر) را به ظلمت و تاریکى و این تشبیه زنده ترین معرف براى
برداشتى است که قرآن از کفر و ایمان دارد.
ایمان یک نوع درک و دید باطنى است ، یک نوع علم و آگاهى تواءم با عقیده قلبى و جنبش و حرکت است ، یک نوع باور که در اعماق جان انسان نفوذ میکند و سرچشمه فعالیتهاى سازنده مى شود.
اما کفر، جهل است و ناآگاهى و ناباورى که نتیجه آن عدم تحریک و فقدان احساس مسئولیت و حرکتهاى شیطانى و مخرب است .
این را نیز میدانیم که (نور) در جهان ماده مبداء هرگونه حیات و حرکت و نمو و رشد در انسان و حیوان و گیاه است ، و به عکس ظلمت و تاریکى عامل خاموشى و خواب ، و در صورت ادامه موجب مرگ و نابودى حیات است .
بنا بر این جاى تعجب نیست که در آیات فوق یکجا (ایمان ) و (کفر) به (نور) و (ظلمت ) و جاى دیگر به (حیات ) و (مرگ ) یکجا به سایه آرام بخش و باد سموم و جاى دیگر (مؤ من ) و (کافر) به (بینا) و (نابینا) تشبیه گردیده است .
و همه گفتنیها در ضمن این چهار تشبیه بیان شده .
راه دور نرویم هنگامى که با یک فرد مؤ من نشست و برخاست میکنیم اثر این نور را در تمام وجودش احساس مى نمائیم ، افکارش روشنى بخش است ، سخنانش درخشنده است ، اعمال و اخلاقش ما را به حقیقت زندگى و حیات واقعى آشنا مى سازد.
اما (کافر) از تمام وجودش ظلمت مى بارد، جز به منافع مادى و زودگذر خویش نمى اندیشد، فضا و افق فکرش از محدوده زندگى شخصیش فراتر نمى رود، در لابلاى شهوات غوطه ور است ، و همنشینى او قلب و روح انسان را
در امواج ظلمات فرو مى برد که :

همدمى مرده دهد مردگى


صحبت افسرده دل افسردگى !


و به این ترتیب آنچه را که قرآن در این آیات بیان کرده به طور محسوس و ملموس قابل درک است .
2 - آیا مردگان حقیقتى را درک نمى کنند؟
با توجه به آنچه در آیات فوق آمده دو سؤ ال مطرح مى شود:
نخست اینکه : چگونه قرآن مى گوید: تو نمى توانى صداى خود را به گوش مردگان برسانى ؟ با اینکه در حدیث معروفى آمده است که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) در روز جنگ بدر دستور داد اجساد کفار را بعد از پایان جنگ در چاهى بیفکنند، سپس آنها را صدا زد و فرمود: هل وجدتم ما وعد الله و رسوله حقا؟ فانى وجدت ما وعدنى الله حقا!: آیا شما آنچه را که خدا و رسولش وعده داده بود به حق یافتید؟ من که آنچه را خداوند به من وعده داده بود به حق یافتم .
در اینجا عمر اعتراض کرد و گفت اى رسول خدا! چگونه با اجسادى سخن میگوئى که روح در آن نیست ؟!
پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: ما انتم باسمع لما اقول منهم ، غیر انهم لا یستطیعون ان یردوا شیئا!: شما سخنان مرا از آنها بهتر نمى شنوید، چیزى که هست آنها توانائى پاسخگوئى را ندارند.
و یا اینکه یکى از آداب میت اینست که عقائد حق به او تلقین داده شود، این با آیات مورد بحث چگونه سازگار است ؟
پاسخ این سوال با توجه به یک نکته روشن مى شود و آن اینکه آیات مورد
بحث سخن از عدم درک مردگان به طور عادى و طبیعى مى گوید، اما روایت جنگ بدر یا تلقین میت مربوط به شرائط فوق العاده است که خداوند سخنان پیامبرش را به طور فوق العاده به گوش آن مردگان مى رساند.
به تعبیر دیگر ارتباط انسان در جهان برزخ با عالم دنیا قطع میشود جز در مواردى که خداوند فرمان میدهد این ارتباط برقرار گردد، به همین دلیل در شرایط عادى ما نمى توانیم ارتباط با مردگان پیدا کنیم .
سوال دیگر اینکه : اگر صداى ما به گوش مردگان نمیرسد سلام بر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امامان (علیهمالسلام ) و توسل به آنها و زیارت قبورشان و تقاضاى شفاعت از آنان در پیشگاه خدا چه مفهومى دارد؟
جمعى از وهابیها که عموما به جمود فکرى معروفند نیز با تکیه بر همین پندار از ظواهر ابتدائى بى آنکه آیات دیگر قرآن را بررسى کنند، و براى احادیث بسیارى که از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل شده وقعى بنهند، مساله توسل را نفى کرده ، و به گمان خود خط بطلان بر آن کشیده اند.
پاسخ این سوال نیز از آنچه در پاسخ سوال اول گفتیم روشن میشود، زیرا حساب پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و مردان خدا از دیگران جدا است ، آنها همانند شهداء (بلکه در صف مقدم بر آنان ) قرار دارند و زندگان جاویدند، و به مصداق احیاء عند ربهم یرزقون از روزیهاى پروردگار بهره میگیرند و به فرمان خداوند ارتباط خود را با این جهان حفظ مى کنند، همانگونه که در این جهان مى توانند با مردگان - همچون کشتگان بدر - ارتباط برقرار سازند.
روى همین جهت در روایات فراوانى که در کتب اهل سنت و شیعه آمده است مى خوانیم : پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امامان (علیهمالسلام ) سخن کسانى را که از دور و نزدیک بر آنها سلام مى فرستند، مى شنوند، و به آنها پاسخ مى گوید، و حتى اعمال امت
را بر آنها عرضه مى دارند.
قابل توجه اینکه ما ماءموریم که در تشهد نماز سلام بر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بفرستیم و این اعتقاد همه مسلمین اعم از شیعه و اهل سنت است ، چگونه ممکن است او را مخاطب سازیم به چیزى که هرگز آن را نمى شنود؟!
در روایات متعددى در صحیح مسلم از ابو سعید خدرى و ابو هریره از شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل شده که فرمود: لقنوا موتاکم لا اله الا الله : مردگان خود را تلقین لا اله الا الله کنید.

در (نهج البلاغه ) نیز به مساله بر قرار ساختن ارتباط با ارواح مردگان اشاره شده است که على (علیهالسلام ) با ارواح مومنانى که در قبرستان پشت کوفه بودند سخن گفت (3).
3 - تنوع تعبیرات بخشى از فصاحت است
در تشبیهات چهارگانه اى که در آیات فوق آمده تعبیرات کاملا متفاوتى دیده میشود، مثلا (اعمى ) و (بصیر) و (ظل ) و (حرور) به صورت مفرد آمده ، در حالى که (احیاء) و (اموات ) هر دو به صورت جمع است و (ظلمات ) و (نور) یکى مفرد و دیگرى به صورت جمع آمده .
از سوى دیگر در تشبیه اول و دوم آنچه جنبه منفى دارد مقدم داشته شده (اعمى و ظلمات ) در حالى که در تشبیه سوم و چهارم آنچه جنبه مثبت دارد تقدم یافته (ظل و احیاء).
از سوى سوم در تشبیه اول حرف نفى تکرار نشده ، در حالى که در تشبیهات سه گانه دیگر تکرار شده است .
از سوى چهارم جمله (ما یستوى ) تنها در تشبیه اول و آخر آمده ، و در بقیه اثرى از آن نیست .
بعضى از مفسران نکاتى براى این تفاوتها ذکر کرده اند که بعضى قابل ملاحظه است و بعضى قابل ایراد.
از جمله نکاتى که قابل ملاحظه است این است که جمع بودن ظلمات و مفرد بودن نور به خاطر آنست که ظلمت یعنى کفر شعب فراوانى دارد، اما حقیقت ایمان و توحید یکى بیش نیست ، ایمان همچون خط مستقیم است که در میان دو نقطه جز یک خط مستقیم وجود ندارد، اما ظلمت کفر همچون خطوط انحرافى است که در میان دو نقطه هزاران هزار خط انحرافى موجود است .
و نیز تقدیم جنبه هاى منفى در دو مثال اول اشاره به آغاز اسلام است که مردم از نابینائى جاهلیت و ظلمات شرک به روشنائى و بینائى اسلام هدایت یافتند، و اما دو مثال دیگر اشاره به مراحل دیگر است که اسلام ریشه هاى خود را در سرزمین دلها محکم کرده بود، و جنبه هاى اثباتى خود را در جامعه گسترده ساخت .
اما از اینها که بگذریم اصولا تنوع در بیان ، روح و طراوت خاصى به سخن میدهد، و آن را دلنشین و زیبا و جالب مى سازد، در حالى که تکرار یکنواخت - جز در موارد استثنائى - لطافت سخن را میگیرد، به همین دلیل همیشه فصیحان و بلیغان سعى دارند تعبیرات گفتار خود را متنوع و دلنشین سازند، و میدانیم قرآن در اعلى درجه فصاحت و بلاغت است .
بنا بر این اگر نکته دیگرى جز رعایت فصاحت در کار نبود همین معنى کافى بود، هر چند ممکن است آیندگان به اسرار دیگرى جز آنچه گفتیم در این تعبیرات دست یابند که امروز از ما پوشیده است .
آیه و ترجمه


انا اءرسلناک بالحق بشیرا و نذیرا و ان من اءمة الا خلا فیها نذیر (24)
و ان یکذبوک فقد کذب الذین من قبلهم جاءتهم رسلهم بالبینت و بالزبر و بالکتب المنیر (25)
ثم اخذت الذین کفروا فکیف کان نکیر (26)


ترجمه :
24 - ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستادیم ، و هر امتى در گذشته انذار کننده اى داشته است .
25 - هر گاه تو را تکذیب کنند (عجب نیست ) کسانى که پیش از آنها بودند (نیز پیامبران خود را) تکذیب کردند، آنها با دلائل روشن و کتابهاى پند و موعظه و کتب آسمانى روشنگر (مشتمل بر معارف و احکام ) به سراغ آنها آمدند (اما کوردلان ایمان نیاوردند).
26 - سپس من کافران را (بعد از اتمام حجت ) گرفتم (و سخت مجازات کردم ) مجازات من نسبت به آنها چگونه بود؟!
تفسیر:
اگر کور دلان ایمان نیاورند عجب نیست
در آیات گذشته به اینجا رسیدیم که افرادى هستند همچون مردگان و نابینایان که سخنان انبیاء در دل آنان کمترین اثرى ندارد، به دنبال آن در آیات مورد بحث براى اینکه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را در این زمینه دلدارى دهد تا زیاد غمگین و ناراحت نگردد، نخست میفرماید ما تو را به حق براى بشارت و انذار فرستادیم ، و هیچ امتى در گذشته نبود مگر اینکه انذار کننده اى داشت (انا ارسلناک بالحق بشیرا و نذیرا و ان من امة الا خلا فیها نذیر).
همین قدر که در انجام وظیفه بشارت و انذار کوتاهى نکنى براى تو کافى است ، تو نداى خود را به گوش آنان برسان ، به پاداشهاى الهى بشارت ده ، و از کیفرهاى پروردگار آنها را بترسان ، خواه پذیرا شوند یا بر سر عناد و لجاج بایستند.
قابل توجه اینکه در آخرین آیه بحث گذشته فرمود: ان انت الا نذیر، ولى در نخستین آیه مورد بحث مى گوید: ما تو را بشیر و نذیر به حق فرستادیم اشاره به اینکه اگر تو انذار کننده اى از سوى خودت این کار را نمیکنى ، این ماموریتى است که ما بر عهده ات گذارده ایم .
و اگر در آیه گذشته تنها روى انذار تکیه شده بود به خاطر آن بود که سخن از جاهلان لجوجى در میان بود که همچون مردگان قبرستان پذیراى هیچ سخنى نبودند، اما در اینجا وظیفه انبیاء را به طور کلى بیان میکند که داراى هر دو جنبه بشارت و انذار است ، منتها در پایان این آیه مجددا روى نذیر تکیه میکند چرا که بخش اصلى دعوت انبیا در برابر مشرکان و ظالمان از طریق انذار بوده است .
(خلا) از ماده خلاء در اصل به معنى مکانى است که ساترى در آن نباشد این واژه هم در مورد زمان به کار میرود، و هم مکان ، و از آنجا که زمان
در گذر است به ازمنه گذشته ازمنه خالیه گفته میشود، زیرا اکنون اثرى از آنها نیست ، و دنیا از آن خالى شده است .
بنا بر این جمله و ان من امة الا خلا فیها نذیر به این معنى است که هر امتى از امتهاى پیشین انذار کننده اى در گذشته داشته است .
این نکته نیز قابل توجه است که بر طبق آیه فوق تمام امتها داراى انذار کننده الهى یعنى پیامبر بوده اند، هر چند بعضى آن را به معنى وسیعترى گرفته اند که شامل علما و دانشمندانى که مردم را انذار میکنند نیز میشود، ولى این معنى بر خلاف ظاهر آیه است .
اما به هر حال معنى این سخن آن نیست که در هر شهر و دیار پیامبرى مبعوث شود، بلکه همین اندازه که دعوت پیامبران و سخنان آنها به گوش جمعیتها برسد کافى است ، چرا که قرآن مى گوید خلا فیها نذیر (در آنها انذار کننده اى بود، و نمیگوید منها یعنى از میان خود آنها).
بنا بر این آنچه در آیه فوق میخوانیم منافاتى با آیه 44 سوره سبا ندارد که مى گوید: و ما ارسلنا الیهم قبلک من نذیر: ما قبل از تو هیچ انذار کننده اى به سوى مشرکان مکه نفرستاده بودیم در اینجا منظور انذار کننده از میان خود آنها است ، در حالى که در آیه قبل منظور وصول دعوت پیامبران به آنها است .
در آیه بعد مى افزاید اگر تو را تکذیب کنند عجب نیست و غمگین مباش زیرا کسانى که قبل از آنها بودند نیز پیامبرانشان را تکذیب کردند، در حالى که فرستادگان آنها با معجزات و دلائل روشن ، و کتابهاى محتوى پند و اندرز، و کتابهاى آسمانى مشتمل بر احکام و قوانین روشنى بخش ، به سراغشان آمدند (و ان یکذبوک فقد کذب الذین من قبلهم جائتهم رسلهم بالبینات و بالزبر و بالکتاب المنیر).
تنها تو نیستى که با داشتن معجزات و کتاب آسمانى مورد تکذیب این قوم جاهل قرار گرفته اى ، پیامبران پیشین نیز با این مشکل دست به گریبان بودند بنا بر این غمگین مباش و محکم در مسیر خود گام بردار، و بدان آنها که باید بپذیرند میپذیرند.
در اینکه فرق میان (بینات ) و (زبر) و (کتاب منیر) چیست ؟ مفسران نظرات مختلفى اظهار داشته اند که از همه روشنتر دو تفسیر زیر است :
1 - (بینات ) به معنى دلائل روشن و معجزاتى است که حقانیت پیامبر را به ثبوت میرساند، اما (زبر) جمع (زبور) به معنى کتابهائى است که خط آنها با استحکام نوشته شده (همچون نوشته بر سنگ و مانند آن ) که در اینجا کنایه از استحکام مطالب آن است .
و به هر حال اشاره به کتابهائى است که قبل از موسى (علیهالسلام ) نازل شده ، در حالى که کتاب منیر اشاره به کتاب موسى و کتب آسمانى دیگرى است که بعد از آن نازل گردیده (زیرا در قرآن مجید در سوره مائده آیه 44 و 46 از تورات و انجیل به عنوان هدایت و نور یاد شده ، و در آیه 15 همان سوره تعبیر به نور در مورد قرآن مجید نیز آمده است .
2 - منظور از (زبر) آن قسمت از کتب انبیا است که تنها محتوى پند و اندرز و نصیحت و مناجات بوده (مانند زبور داود) و اما (کتاب منیر) آن دسته از کتابهاى آسمانى است که داراى احکام و قوانین و دستورات مختلف اجتماعى و فردى است مانند تورات و انجیل و قرآن و این تفسیر مناسبتر به نظر مى رسد.
در آخرین آیه مورد بحث به کیفر دردناک این گروه اشاره کرده مى فرماید: چنان نبود که آنها از کیفر الهى مصون بمانند، و دائما به تکذیبهاى خود ادامه دهند، سپس ، کافران را گرفتم و سخت و مجازات کردم (ثم اخذت الذین کفروا).
جمعى را گرفتار طوفان ساختیم ، گروهى را گرفتار تندباد ویرانگر، و جمعى را به وسیله صیحه آسمانى و صاعقه و زلزله در هم کوبیدیم !
سپس در پایان براى تاکید و بیان عظمت و شدت مجازات آنها مى گوید: مجازات من نسبت به آنها چگونه بود؟! (فکیف کان نکیر).
این درست به آن مى ماند که شخصى عمل مهمى را انجام میدهد و بعد از حاضران سوال میکند کار من چگونه بود؟
به هر حال این آیات از یکسو به تمام رهروان راه الله و مخصوصا رهبران و پیشوایان راستین هر امتى در هر عصر و زمان دلدارى و دلگرمى مى دهد که از نغمه هاى مخالف دلسرد و مایوس نشوند، و بدانند دعوتهاى الهى همیشه با مخالفتهاى شدید از سوى متعصبان لجوج و سودجویان ستمگر مواجه بوده ، و در عین حال طالبان دلسوز و عاشقان پاکبازى نیز بوده اند که در کنار داعیان راه حق جانفشانى مى کردند.
و از سوى دیگر تهدیدى است براى این مخالفان لجوج که بدانند براى همیشه نمیتوانند به اعمال ننگین و مخرب خود ادامه دهند، دیر یا زود کیفرهاى الهى دامانشان را خواهد گرفت .
آیه و ترجمه


اءلم تر أ ن الله أ نزل من السماء ماء فأ خرجنا به ثمرت مختلفا أ لونها و من الجبال جدد بیض و حمر مختلف أ لونها و غرابیب سود (27)
و من الناس و الدواب و الا نعم مختلف أ لونه کذلک إ نما یخشى الله من عباده العلمؤ ا إ ن الله عزیز غفور (28)


ترجمه :
27 - آیا ندیدى خداوند از آسمان آبى فرو فرستاد که به وسیله آن میوه هائى (از زمین ) خارج ساختیم با الوان گوناگون و از کوهها نیز (به لطف پروردگار) جاده هائى آفریده شده به رنگ سفید و سرخ با الوان مختلف ، و (گاه ) به رنگ کاملا سیاه !
28 - و از انسانها و جنبندگان و چهار پایان انواعى با الوان مختلف ، (آرى ) حقیقت چنین است ، از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او مى ترسند، خداوند عزیز و غفور است .
تفسیر:
اینهمه نقش عجب بر در و دیوار وجود!
بار دیگر در این آیات به مساله توحید باز مى گردد، و صفحه تازه اى از کتاب تکوین را در برابر دیدگان انسانها مى گشاید، تا پاسخى دندانشکن به مشرکان لجوج و منکران سرسخت توحید باشد.
در این صفحه زیبا از این کتاب بزرگ آفرینش تنوع موجودات بى جان ، و چهره هاى مختلف و زیباى حیات در جهان نبات و حیوان و انسان ، مورد توجه قرار گرفته ، که چگونه خداوند (از آب بى رنگ صد هزاران رنگ ) پدید آورده ، و از عناصر معین و محدود موجودات کاملا متنوع که هر یکى از دیگرى زیباتر است آفریده .
این نقاش چیره دست با یک قلم و یک مرکب ، انواع نقشها را ابداع کرده که بینندگان را مجذوب و شیفته و مفتون مى کند.
نخست مى گوید: (آیا ندیدى خداوند از آسمان آبى نازل کرد و به وسیله آن میوه هائى به وجود آوردیم با الوان مختلف ) (ا لم تر ان الله انزل من السماء ماء فاخرجنا به ثمرات مختلفا الوانها).
شروع این جمله با استفهام تقریرى ضمن تحریک حس کنجکاوى انسانها اشاره به این است که این مطلب آنچنان روشن و آشکار است که هر کس بنگرد مى بیند، آرى مى بیند که از آب و زمین واحد یکى بى رنگ و دیگرى تنها داراى یک رنگ اینهمه رنگهاى مختلفى از میوه هاى گوناگون ، گلهاى زیبا، برگها و شکوفه ها، در چهره هاى مختلف به وجود آمده است .
الوان : ممکن است به معنى رنگهاى ظاهرى میوه ها باشد که حتى در یکنوع میوه مانند سیب الوان گوناگونى وجود دارد، تا چه رسد به میوه هاى مختلف ، و ممکن است کنایه از تفاوت در طعم و ساختمان و خواص گوناگون آنها
بوده باشد، تا آنجا که حتى در یکنوع میوه باز اصناف گوناگونى وجود دارد، چنانکه مثلا در انگور شاید بیش از 50 نوع ، و در خرما حدود 70 نوع وجود دارد!
جالب اینکه در آیه فوق به صورت فعل غائب آمده ، سپس به صورت متکلم در آغاز مى گوید: (خداوند از آسمان آبى فرستاد) سپس اضافه مى کند (ما به وسیله آن میوه هاى رنگارنگى خارج ساختیم ) این طرز تعبیر منحصر به این آیه نیست ، در مواردى دیگر از قرآن مجید نیز همانند آن دیده مى شود، گوئى بیان جمله نخست درک و معرفت جدیدى درباره خدا به مخاطب مى دهد، و با این درک و شناخت در پیشگاه خدا حاضر مى شود، و در حضور سخن با آنها مى گوید.
در دنباله آیه به تنوع طرقى که در کوهها وجود دارد، و سبب شناخت جاده ها از یکدیگر مى شود اشاره کرده مى گوید: (از کوهها نیز جاده هائى آفریده شده به رنگ سفید و سرخ ، با رنگهائى متفاوت و (گاه ) به رنگ کاملا سیاه ) (و من الجبال جدد بیض و حمر مختلف الوانها و غرابیب سود).
این تفاوت الوان از یکسو زیبائى خاصى به کوهها مى بخشد، و از سوى دیگر سببى براى پیدا کردن راهها و گم نشدن در جاده هاى پرپیچ و خم کوهستانى است ، و در نهایت دلیل است بر قدرت خداوند بر همه چیز.
(جدد) جمع (جده ) (بر وزن غده ) به معنى جاده و طریق است .
(بیض ) جمع (ابیض ) به معنى سفید و (حمر) جمع (احمر) به معنى سرخ است .
(غرابیب ) جمع (غربیب ) (بر وزن کبریت ) به معنى سیاه پر رنگ
است ، و اینکه عرب به کلاغ (غراب ) مى گوید نیز از همین جهت است ، بنا بر این ذکر کلمه (سود) که آن نیز جمع اسود به معنى سیاه است پشت سر آن تاءکیدى است بر معنى سیاهى شدید بعضى از جاده هاى کوهستانى .
این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است که خود کوهها همانند خطوط و جاده هائى است که بر سطح زمین کشیده شده است که مخصوصا از فاصله هاى دور کاملا محسوس است ، خطوطى است که بعضى سفید و بعضى سرخ رنگ و بعضى سیاه پر رنگ است ، خطوطى است که دست تقدیر پروردگار بر چهره زمین ترسیم کرده .
به هر حال ساختمان کوهها با رنگهاى کاملا متفاوت از یکسو، و جاده هاى کوهستانى با الوان گوناگون از سوى دیگر، نشانه دیگرى از عظمت و قدرت و حکمت او است که هر لحظه به شکلى در مى آید و هر زمان به لباس دگرى خود را مى آراید.
در آیه بعد مساءله تنوع الوان را در انسانها و جانداران دیگر مطرح کرده مى گوید (از انسانها و جنبندگان و چهار پایان نیز افرادى آفریده شده که رنگهاى متفاوتى دارند) (و من الناس و الدواب و الانعام مختلف الوانه ).
آرى انسانها با اینکه همه از یک پدر و مادرند داراى نژادها و رنگهاى کاملا متفاوتند، بعضى سفید همچون برف ، بعضى سیاه همچون مرکب ، حتى در یک
نژاد نیز تفاوت در میان رنگها بسیار است ، بلکه فرزندان دوقلو هم که تمام مراحل جنینى را با یکدیگر طى کرده ، و از آغاز در آغوش هم بوده اند با دقت که نگاه کنیم از نظر رنگ کاملا یکسان نیستند، با اینکه از یک پدر و یک مادر و در یک زمان نطفه آنها منعقد شده و از یکنوع غذا تغذیه کرده اند.
گذشته از چهره ظاهرى ، رنگهاى باطنى آنها، و خلق و خوهاى آنها، و صفحات و ویژگیهاى آنان و استعداد و ذوقهایشان ، کاملا متنوع و مختلف است ، تا مجموعا یک واحد منسجم با تمام نیازمندیها را به وجود آورد. در
جهان جنبندگان هزاران هزار نوع حشره ، پرنده ، خزنده ، حیوانات دریائى ، و حیوانات وحشى بیابانى وجود دارد که هر کدام با ویژگیها و عجائب خلقتشان نشانه اى از قدرت و عظمت و علم آفریدگارند.
هنگامى که به یک باغ وحش بزرگ قدم مى گذاریم با اینکه بیش از جزئى از هزاران جزء از موجودات زنده جهان در آنجا حضور ندارد چنان مات و مبهوت و مسحور و مجذوب مى شویم که بى اختیار لب بستایش خداوندگارى که اینهمه نقش عجب را بر در و دیوار وجود زده است مى گشائیم .
پس از بیان این نشانه هاى توحیدى در پایان به صورت یک جمع بندى مى گوید: (آرى مطلب چنین است ) (کذلک ).
و از آنجا که بهره گیرى از این آیات بزرگ آفرینش بیش از همه براى
بندگان خردمند و دانشمند است در دنباله آیه مى فرماید: (تنها بندگان عالم و دانشمندند که از خدا مى ترسند) (انما یخشى الله من عباده العلماء ).
آرى از میان تمام بندگان ، دانشمندانند که به مقام عالى خشیت یعنى (ترس از مسؤ لیت تواءم با درک عظمت مقام پروردگار) نائل مى گردند، این حالت (خشیت ) مولود سیر در آیات آفاقى و انفسى و آگاهى از علم و قدرت پروردگار، و هدف آفرینش ‍ است .
(راغب ) در (مفردات ) مى گوید: (خشیت به معنى ترسى است آمیخته با تعظیم ، و غالبا در مواردى به کار میرود که از علم و آگاهى به چیزى سرچشمه مى گیرد و لذا در قرآن مجید این مقام مخصوص عالمان شمرده شده است ).
کرارا گفته ایم ترس از خدا به معنى ترس از مسئولیتهائى است که انسان در برابر او دارد، ترس از اینکه در اداى رسالت و وظیفه خویش کوتاهى کند، و از این گذشته اصولا درک عظمت آن هم عظمتى که نامحدود و بى پایان است براى موجود محدودى همچون انسان خوف آفرین است (دقت کنید).
از این جمله ضمنا این نتیجه به خوبى گرفته مى شود که عالمان واقعى آنها هستند که در برابر وظائف خود احساس مسئولیت شدید دارند و به تعبیر دیگر اهل علمند نه سخن چرا که علم بى عمل دلیل بر عدم خشیت است ، و صاحبان آن در آیه فوق در زمره علماء محسوب نیستند.
همین حقیقت در حدیثى از امام زین العابدین على بن الحسین (علیه السلام ) آمده است که فرمود: و ما العلم بالله و العمل الا الفان مؤ تلفان فمن عرف الله خافه ، و حثه الخوف على العمل بطاعة الله ، و ان ارباب العلم و اتباعهم (هم ) الذین عرفوا الله فعملوا له ، و رغبوا الیه ، و قد قال الله : انما یخشى الله من عباده العلماء: (علم و عمل دو دوست صمیمى اند، کسى که خدا را بشناسد از او مى ترسد، و همین ترس او را وادار به عمل و اطاعت فرمان خدا مى کند، صاحبان
علم و پیروان آنها کسانى هستند که خدا را به خوبى شناخته اند و براى او عمل مى کنند، و به او عشق مى ورزند، چنانکه خداوند فرموده : انما یخشى الله من عباده العلماء).
و در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) در تفسیر همین آیه مى خوانیم : یعنى بالعلماء من صدق قوله فعله و من لم یصدق قوله فعله فلیس بعالم : (منظور از علما کسانى هستند که اعمال آنها هماهنگ با سخنان آنها باشد کسى که گفتار و کردارش هماهنگ نباشد عالم نیست ) (2).
و در حدیث دیگرى آمده : اعلمکم بالله اخوفکم لله : (از همه شما عالمتر کسى است که ترسش از خدا از همه بیشتر باشد).
کوتاه سخن اینکه (عالمان ) در منطق قرآن کسانى نیستند که مغزشان صندوقچه آراء و افکار این و آن ، و انباشته از قوانین و فورمولهاى علمى جهان و زبانشان گویاى این مسائل ، و محل زندگیشان مدارس و دانشگاهها و کتابخانه هاست ، بلکه علما آن گروه از صاحبنظران و دانشمندانند که نور علم و دانش تمام وجودشان را به نور خدا و ایمان و تقوا روشن ساخته ، و نسبت به وظائفشان سخت احساس مسئولیت مى کنند و از همه پاى بندترند.
در سوره قصص نیز خواندیم که وقتى که قارون مغرور و از خود راضى که مدعى مقام علم نیز بود، ثروت خود را به نمایش ‍ گذاشت جمعیت دنیا پرستان که سخت تحت تاثیر آن زرق و برق قرار گرفته بودند آرزو کردند که ایکاش آنها نیز داراى چنین بهره اى از اموال دنیا بودند، ولى (عالمان ) بنى اسرائیل بر آنها فریاد زدند واى بر شما پاداش الهى براى کسانى که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند بهتر است ، و این مقام تنها در اختیار شکیبایان و افراد پر استقامت قرار
مى گیرد: و قال الذین اتوا العلم ویلکم ثواب الله خیر لمن آمن و عمل صالحا و لا یلقاها الا الصابرون (قصص - 80).
و در پایان آیه به عنوان یک دلیل کوتاه بر آنچه گذشت مى فرماید (خداوند عزیز و غفور است ) (ان الله عزیز غفور).
(عزت ) و قدرت بى پایانش سرچشمه خوف و خشیت اندیشمندان است ، و (غفوریتش ) که نشانه رحمت بى انتهاى او است سبب رجاء و امید آنان است ، و به این ترتیب این دو نام مقدس ، بندگان خدا را در میان خوف و رجاء نگهمیدارد، و مى دانیم حرکت مداوم به سوى تکامل بدون اتصاف به این دو وصف ممکن نیست .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت