تفسیرنمونه سوره سباء (قسمت2)

آیه و ترجمه


لقد کان لسبا فى مسکنهم ایة جنتان عن یمین و شمال کلوا من رزق ربکم و اشکروا له بلدة طیبة و رب غفور (15)
فاعرضوا فارسلنا علیهم سیل العرم و بدلنهم بجنتیهم جنتین ذواتى اکل خمط و اثل و شى من سدر قلیل (16)
ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجزى الا الکفور (17)


ترجمه :
15 - براى قوم سبا در محل سکونتشان نشانه اى (از قدرت الهى ) بود، دو باغ (عظیم و گسترده ) از راست و چپ (با میوه هاى فراوان ، به آنها گفتیم ) از روزى پروردگارتان بخورید و شکر او را بجا آورید، شهرى است پاک و پاکیزه و پروردگارى آمرزنده (و مهربان ).
16 - اما آنها (از خدا) روى گردان شدند، و ما سیل ویرانگر را بر آنها فرستادیم و دو باغ (پر برکت )شان را به دو باغ (بى ارزش ) با میوه هاى تلخ ، و درختان شوره گز، و اندکى درخت سدر مبدل ساختیم !
17 - این را بخاطر کفرشان به آنها جزا دادیم ، و آیا جز کفران کننده را به چنین مجازاتى کیفر مى دهیم ؟!
تفسیر:
تمدن درخشانى که بر اثر کفران بر باد رفت !
بعد از بیان نعمتهاى مهمى که خداوند به داود و سلیمان ارزانى داشت ، و قیام این دو پیامبر به وظیفه شکرگزارى ، سخن از قوم دیگرى به میان مى آورد که در نقطه مقابل آنها قرار داشتند، و شاید در همان زمان و یا کمى بعد از آن مى زیستند، قومى بودند که خدا انواع نعمتها را به آنها بخشید، ولى راه کفران را در پیش گرفتند، و خدا نعمتهاى خود را از آنها سلب کرد، و چنان پراکنده و در بدر شدند که ماجراى زندگى آنها درس عبرتى براى جهانیان شد و آنها (قوم سبا) بودند.
قرآن مجید سرگذشت عبرت انگیز آنها را ضمن پنج آیه بیان کرده ، و به قسمت مهمى از جزئیات و خصوصیات زندگى آنها در همین پنج آیه مختصر اشاره کرده است :
نخست مى گوید: (براى قوم سبا در محل سکونتشان نشانه اى از قدرت الهى بود) (لقد کان لسبا فى مسکنهم آیة ).
به طورى که خواهیم دید این آیت بزرگ الهى از اینجا سرچشمه مى گرفت که قوم سبا با استفاده از شرائط خاص مکانى و چگونگى کوههاى اطراف آن منطقه و هوش سرشار خدا داد، توانستند سیلابهایى را که جز ویرانى نتیجه اى نداشت ، در پشت سدى نیرومند متمرکز کنند، و به وسیله آن کشورى بسیار آباد بسازند، چه آیت بزرگى که عامل ویرانى تبدیل به مهمترین عامل عمران گردد؟
در اینکه (سبا) (بر وزن سبد) نام کیست ؟ و چیست ؟ در میان مورخان گفتگوست ولى معروف این است که (سبا) نام پدر اعراب یمن است ، و طبق روایتى که از پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل شده مردى بود بنام (سبا) که ده فرزند از او متولد شد، و از هر کدام از آنها قبیله اى از قبائل عرب در آن سامان
به وجود آمدند.
بعضى (سبا) را نام سرزمین یمن یا منطقه اى از آن دانسته اند، ظاهر قرآن مجید در داستان (سلیمان ) و (هدهد) در سوره (نمل ) نیز نشان مى دهد که سبا نام مکانى بوده است ، آنجا که مى گوید و جئتک من سبا بنبا یقین : (من از سرزمین سبا خبر قاطعى براى تو آوردم ) (نمل - 22).
در حالى که ظاهر آیه مورد بحث این است که سبا قومى بوده اند که در آن منطقه میزیسته اند، زیرا ضمیر جمع مذکر (هم ) به آنها باز گشته است .
ولى منافاتى میان این دو تفسیر نیست ، زیرا ممکن است سبا در ابتدا نام کسى بوده ، سپس تمام فرزندان و قوم او به آن نام نامیده شده اند، و بعد این اسم به سرزمین آنها نیز منتقل گردیده .
سپس قرآن به شرح این آیت الهى که در اختیار قوم سبا قرار داشت پرداخته چنین مى گوید: دو باغ (بزرگ ) بود از طرف راست و چپ (جنتان عن یمین و شمال ).
ماجرا چنین بود که قوم سبا توانستند با سد عظیمى که در میان کوههاى مهم آن ناحیه بر پا ساختند سیلابهاى فراوانى را که موجب ویرانى مى گشت یا لااقل در بیابانها بیهوده تلف مى شد، در پشت آن سد عظیم ذخیره کنند، و با ایجاد دریچه هائى در سد استفاده از آن مخزن عظیم آب را تحت کنترل خود قرار دهند و به این ترتیب سرزمینهاى وسیع و گسترده اى را زیر کشت در آورند. اشکالى را که فخر رازى در اینجا نقل کرده که وجود دو باغ چیز مهمى نیست که به عنوان آیه از آن یاد شود، و سپس به پاسخ آن پرداخته ، به نظر ما اساسا قابل طرح نیست ، چرا که آنها دو باغ ساده معمولى نبودند، بلکه یک رشته باغهاى به هم پیوسته در دو طرف نهر عظیمى بود که از آن سد بزرگ آبیارى مى شد، و به قدرى پر برکت بود که
در تواریخ آمده اگر کسى سبدى بر روى سر مى گذاشت و در فصل میوه از زیر درختان عبور مى کرد آنقدر میوه در آن مى ریخت که بعد از مدت کوتاهى سبد پر مى شد!
آیا سیلابى که مایه خرابى است اینچنین مایه آبادانى شود عجیب نیست ؟ آیا این آیت بزرگ خداى محسوب نمى شود؟
علاوه بر همه اینها امنیت فوق العاده اى بر آن سرزمین سایه افکن بود که آن خود نیز از آیات حق محسوب مى شد، چنانکه قرآن بعد به آن اشاره خواهد کرد.
سپس مى افزاید: ما به آنها گفتیم از این روزى فراوان پروردگارتان بخورید که این شکر او را بجا آورید (کلوا من رزق ربکم و اشکروا له ).
(شهرى است پاکیزه و پروردگارى آمرزنده مهربان ) (بلدة طیبة و رب غفور).
این جمله کوتاه مجموعه نعمتهاى مادى و معنوى را به زیباترین وجهى منعکس ساخته از نظر نعمتهاى مادى سرزمین پاک و پاکیزه داشتند، پاک از آلودگیهاى گوناگون ، از دزدان و ظالمان ، از آفات و بلاها، از خشکسالى و قحطى ، از ناامنى و وحشت ، و حتى گفته مى شود از حشرات موذى نیز پاک بود.
هوائى پاک و نسیمى فرحافزا داشت ، و سرزمینى حاصلخیز و درختانى پر بار و اما از نظر نعمت معنوى غفران خداوند شامل حال آنها بود، از تقصیر و کوتاهى
آنها صرفنظر مى کرد، و آنها را مشمول عذاب و سرزمینشان را گرفتار بلا نمى ساخت .
اما این ناسپاس مردم قدر این همه نعمت را ندانستند از بوته آزمایش سالم بیرون نیامدند، راه کفران و اعراض را پیش گرفتند، و خداوند نیز آنها را سخت گوشمالى داد.
لذا در آیه بعد مى فرماید: (آنها از خدا روى گردان شدند) (فاعرضوا)
نعمتهاى خدا را ناچیز شمردند، عمران و آبادى و امنیت را ساده انگاشتند، از یاد حق غافل شدند، و مست نعمت گشتند، اغنیاء بر تهیدستان فخرفروشى کردند، و آنها را مزاحم حال خویش پنداشتند که شرح آن در آیات بعد خواهد آمد.
اینجا بود که شلاق مجازات بر پیکر آنها نواخته شد، چنانکه قرآن مى گوید: ما سیل وحشتناک و بنیان کن را بر آنها فرستادیم و سرزمین آباد آنها به ویرانهاى مبدل شد (فارسلنا علیهم سیل العرم ).
(عرم ) در اصل از (عرامة ) (بر وزن علامه ) به معنى خشونت و کج خلقى و سختگیرى است ، و توصیف سیلاب به آن اشاره به شدت خشونت و ویرانگرى آن است ، و تعبیر به (سیل العرم ) به اصطلاح از قبیل اضافه موصوف به صفت است .
بعضى (عرم ) را به معنى موشهاى صحرائى گرفته اند که بر اثر رخنه در این سد مایه ویرانى آن شد (مساله نفوذ موشها در سد گرچه قابل قبول است به طورى که بعدا شرح خواهیم داد اما تعبیر آیه تناسب چندانى با این معنى ندارد).
در (لسان العرب ) در ماده (عرم ) معانى مختلفى آمده از جمله : سیلاب طاقتفرسا، موانعى که در میان دره ها براى مهار کردن آب مى سازند و همچنین موش
بزرگ صحرائى .
ولى از همه مناسبتر همان معنى اول است و در تفسیر على بن ابراهیم نیز روى آن تکیه شده است .
سپس قرآن وضع بازپسین این سرزمین را چنین توصیف مى کند: ما دو باغ وسیع و پر نعمت آنها را به دو باغ بى ارزش با میوه هاى تلخ و درختان بى مصرف شوره گز و اندکى از درخت سدر مبدل ساختیم (و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتى اکل خمط و اثل و شى ء من سدر قلیل ).
(اکل ) به معنى هر گونه ماده خوراکى است .
(خمط) (بر وزن عمد) به معنى گیاه تلخ است .
(اثل ) (بر وزن اصل ) به معنى درخت (شوره گز) است .
و به این ترتیب بجاى آن همه درختان خرم و سر سبز، مشتى درخت بیابانى وحشى و بسیار کم ارزش که شاید مهمترین آنها همان درخت سدر بود که آن هم به مقدار کم در میان آنها وجود داشت باقى ماند (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ، که چه بر سر آنها و سرزمین آبادشان آمد؟).
ممکن است بیان این سه نوع درخت که در آن سرزمین ویران باقى ماند اشاره به سه گروه مختلف بوده باشد که بخشى از این درختان زیانبخش بود، و بعضى بى مصرف ، و بعضى بسیار کم منفعت بود.
در آیه بعد به عنوان یک نتیجه گیرى با صراحت مى گوید: این مجازاتى بود که ما به خاطر کفرانشان قائل شدیم (ذلک جزیناهم بما کفروا).
اما براى اینکه تصور نشود این سرنوشت مخصوص به این گروه بود، بلکه
عمومیت آن نسبت به همه کسانى که داراى اعمال مشابهى هستند مسلم است چنین مى افزاید: (آیا جز کفران کنندگان را به چنین مجازاتى گرفتار مى سازیم )؟ (و هل نجازى الا الکفور).
این بود فشرده اى از سرگذشت قوم سبا که در آیات بعد به طور مشروحتر مطرح خواهد شد.
آیه و ترجمه


و جعلنا بینهم و بین القرى التى بارکنا فیها قرى ظاهرة و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالى و ایاما امنین (18)
فقالوا ربنا بعد بین اسفارنا و ظلموا انفسهم فجعلناهم احادیث و مزقناهم کل ممزق ان فى ذلک لایت لکل صبار شکور (19)


ترجمه :
18 - میان آنها و سرزمینهائى که برکت داده بودیم شهرها و آبادیهاى آشکار قرار دادیم ، و فاصله هاى متناسب و نزدیک مقرر داشتیم (و به آنها گفتیم ) شبها و روزها در این آبادیها در امنیت کامل مسافرت کنید.
19 - ولى (این ناسپاس مردم ) گفتند: پروردگارا! میان سفره اى ما دورى بیفکن (تا بینوایان نتوانند دوش به دوش اغنیا سفر کنند! و به این طریق ) آنها به خویشتن ستم کردند و ما آنها را اخبار و داستانى (براى دیگران ) قرار دادیم و جمعیتشان را متلاشى ساختیم ، در این ماجرا آیات و نشانه هاى عبرتى است براى هر صابر شکرگزار.
تفسیر:
چنان آنها را متلاشى کردیم که ضرب المثل شدند!
در این آیات بار دیگر به داستان قوم سبا باز مى گردد، و شرح و تفصیل بیشترى پیرامون آنها مى دهد، و مجازات آنها را نیز مشروحتر بیان مى کند
به گونه اى که براى هر شنونده درسى است بسیار مهم و آموزنده .
مى فرماید: سرزمین آنها را تا آن حد آباد کردیم که نه تنها شهرهایشان را غرق نعمت ساختیم بلکه میان آنها و سرزمینهائى را که برکت به آن داده بودیم شهرها و آبادیهائى آشکار قرار دادیم (و جعلنا بینهم و بین القرى التى بارکنا فیها قرى ظاهرة ).
در حقیقت در میان آنها و سرزمین مبارک آبادیهاى متصل و زنجیره اى وجود داشت ، و فاصله این آبادیها به اندازه اى کم بود که از هر یک دیگرى را مى دیدند (و این است معنى (قرى ظاهرة ) - آبادیهاى آشکار).
بعضى از مفسران قرى ظاهره را طور دیگرى تفسیر کرده اند، گفته اند: اشاره به آبادیها است که درست در مسیر راه بطور آشکار قرار داشته ، و مسافران به خوبى مى توانستند در آنها توقف کنند، و یا اینکه این آبادیها بر بالاى بلندى قرار داشته و براى عابرین ظاهر و آشکار بوده .
اما در اینکه منظور از (سرزمینهاى مبارک ) کدام منطقه است غالب مفسران آنرا به سرزمین شامات (شام و فلسطین و اردن ) تفسیر کرده اند، چرا که این تعبیر در باره همین سرزمین در آیه اول سوره اسراء و 81 انبیاء آمده است .
ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند که منظور آبادیهاى صنعاء یا مارب بوده باشد که هر دو در منطقه یمن واقع شده است ، و این تفسیر بعید نیست زیرا فاصله بین یمن که در جنوبى ترین نقطه جزیره عربستان است و با شامات که در شمالى ترین نقطه قرار دارد به قدرى زیاد است و از بیابانهاى خشک و سوزان پوشیده بوده است که تفسیر آیه به آن بسیار بعید به نظر مى رسد، و در تواریخ نیز نقل نشده است ، بعضى نیز احتمال داده اند که منظور از سرزمینهاى مبارک سرزمین (مکه ) باشد، که آن هم بعید است .
این از نظر آبادى ، ولى از آنجا که تنها عمران کافى نیست ، و شرط مهم
و اساسى آن (امنیت ) است اضافه مى کند ما در میان این آبادیها فاصله هاى مناسب و نزدیک مقرر کردیم (و قدرنا فیها السیر).
و به آنها گفتیم : (در میان این قریه ها شبها و روزها در این آبادیها در امنیت کامل مسافرت کنید) (سیروا فیها لیالى و ایاما آمنین ).
به این ترتیب آبادیها فواصل متناسب و حساب شده اى داشت ، و از نظر حمله وحوش و درندگان بیابان ، یا سارقین و قطاع الطریق نیز در نهایت امنیت بود، به گونه اى که مردم مى توانستند بدون زاد و توشه و مرکب ، بى آنکه احتیاج به حرکت دستجمعى و استفاده از افراد مسلح داشته باشند، بدون هیچ خوف و ترس از جهت ناامنى راه یا کمبود آب و آذوقه به مسیر خود ادامه دهند.
در اینکه جمله سیروا فیها... (در این آبادیها سیر کنید...) به وسیله چه کسى به آنها ابلاغ شد، دو احتمال وجود دارد: یکى اینکه به وسیله پیامبران آنها به آنها ابلاغ شد، و دیگر اینکه زبان حال آن سرزمین آباد و جاده هاى امن و امان همین بود.
مقدم داشتن (لیالى ) (شبها) بر (ایام ) (روزها) ممکن است از این جهت باشد که مهم وجود امنیت در شبهاست هم امنیت از نظر دزدان راه و هم وحوش بیابان ، و گرنه تامین امنیت در روز آسانتر است .
اما این مردم ناسپاس در برابر آن همه نعمتهاى بزرگ الهى که سرتاسر زندگانى آنها را فراگرفته بود - مانند بسیارى دیگر از اقوام متنعم - گرفتار غرور و غفلت شدند، مستى نعمت و کمى ظرفیت آنها را بر آن داشت که راه ناسپاسى پیش گیرند، از مسیر حق منحرف شوند و به دستورات الهى بى اعتنا گردند.
از جمله تقاضاهاى جنون آمیز آنها اینکه از خداوند تقاضا کردند که در میان سفرهاى آنها فاصله افکند، (گفتند: پروردگارا! میان سفرهاى ما دورى بیفکن )
تا بینوایان نتوانند دوش به دوش اغنیاء سفر کنند! (فقالوا ربنا باعد بین اسفارنا).
منظورشان این بود که در میان این قریه هاى آباد فاصله اى بیفتد و بیابانهاى خشکى پیدا شود، به این جهت که اغنیاء و ثروتمندان مایل نبودند افراد کم در آمد همانند آنها سفر کنند، و به هر جا مى خواهند بى زاد و توشه و مرکب بروند! گوئى سفر از افتخارات آنها و نشانه قدرت و ثروت بود و مى بایست این امتیاز و برترى همیشه براى آنان ثبت شود!
و یا اینکه راحتى و رفاه آنها را ناراحت کرده بود، همان گونه که بنى - اسرائیل از (من ) و (سلوى ) (دو غذاى آسمانى ) خسته شدند و تقاضاى پیاز و سیر و عدس از خدا کردند!
بعضى نیز احتمال داده اند جمله باعد بین اسفارنا اشاره به این است به قدرى راحت طلب شدند که دیگر حاضر به مسافرت براى استفاده از مراتع به منظور دامدارى و یا تجارت و زراعت نبودند و از خدا تقاضا کردند که همیشه در وطن به مانند و فاصله هاى زمانى سفرهایشان زیاد شود!
ولى تفسیر اول از همه بهتر به نظر مى رسد.
به هر حال (آنها با این عملشان به خودشان ستم کردند) (و ظلموا انفسهم ).
آرى ، اگر فکر مى کردند به دیگران ستم مى کردند در اشتباه بودند، خنجرى برداشته بودند و سینه خود را مى شکافتند، و دود همه این آتش ها در چشم خودشان فرو رفت .
چه تعبیر جالبى ؟ قرآن به دنبال این جمله که درباره سرنوشت دردناک آنها بیان مى کند، مى گوید: چنان آنها را مجازات کردیم ، و زندگانیشان را در هم پیچیدیم که آنها را سرگذشت و داستان و اخبارى براى دیگران قرار دادیم ! (فجعلناهم احادیث ).
آرى از آن همه زندگانى با رونق و تمدن درخشان و گسترده چیزى جز اخبارى بر سر زبانها، و یادى در خاطره ها، و سطورى بر صفحات تاریخها باقى نماند، و آنها را سخت متلاشى و پراکنده ساختیم (فمزقناهم کل ممزق ).
چنان سرزمین آنها ویران گشت که توانائى اقامت از آنان سلب شد، و براى ادامه زندگى مجبور شدند هر گروهى به سوئى روى آورند، و مانند برگهاى خزان که بر سینه تند باد قرار گرفته هر کدام به گوشهاى پرتاب شدند، آنچنان که پراکندگى آنها به صورت ضرب المثل در آمد که هر گاه مى خواستند بگویند فلان جمعیت سخت متلاشى شدند مى گفتند (تفرقوا ایادى سبا)! (همانند قوم سبا و نعمتهاى آنها پراکنده شده اند!).
به گفته بعضى از مفسران قبیله غسان به شام رفتند و (اسد) به عمان و (خزاعه ) به سوى تهامه و طایفه (انمار) به یثرب .
و در پایان آیه مى فرماید: قطعا در این سر گذشت آیات و نشانه هاى عبرتى است براى صبر کنندگان و شکرگزاران (ان فى ذلک لایات لکل صبار شکور).
چرا (صابران ) و (شکرگزاران ) مى توانند از این ماجراها درس عبرت گیرند؟ (مخصوصا با توجه به اینکه صبار و شکور هر دو صیغه مبالغه است و تکرار و تاکید را بیان مى کند).
این بخاطر آنست که آنها به واسطه صبر و استقامتشان مرکب سرکش هوا
و هوس را مهار مى کنند و در برابر معاصى پرقدرتند، و به خاطر شکرگزاریشان در طریق اطاعت خدا آماده و بیدارند به همین دلیل به خوبى عبرت مى گیرند، اما آنها که بر مرکب هوا و هوس سوارند و به مواهب الهى بى اعتنا، چگونه مى توانند از این ماجراها عبرت گیرند؟!
نکته ها:
1 - ماجراى عجیب قوم سبا
به طورى که از قرآن و روایات اسلامى و همچنین تواریخ استفاده مى شود آنها جمعیتى بودند که در جنوب جزیره عربستان مى زیستند، داراى حکومتى عالى و تمدنى درخشان بودند.
خاک یمن گسترده و حاصلخیز بود، اما على رغم این آمادگى ، چون رودخانه مهمى نداشت از آن بهره بردارى نمى شد، بارانهاى سیلابى در کوهستانها مى بارید، و آبهاى آن در دشتها به هدر مى رفت ، مردم با هوش این سرزمین به فکر استفاده از این آبها افتادند، و سدهاى زیادى در نقاط حساس ساختند که از همه مهمتر و پر آب تر سد (مارب ) بود.
مارب (بر وزن مغرب ) شهرى بود که در انتهاى یکى از این دره ها قرار داشت ، و سیل هاى عظیم کوههاى صراة از کنار آن مى گذشت ، در دهانه این دره و دامنه دو کوه بلق سد عظیم و نیرومندى بنا کردند، و مجارى مختلف آب در آن ایجاد کرده بودند، به قدرى ذخیره آب پشت سد زیاد شد که با استفاده از آن توانستند باغهاى بسیار زیبا، و کشتزارهاى پر برکت در دو طرف مسیر رودخانه اى که به سد منتهى مى شد ایجاد کنند.
همانگونه که گفتیم قریه هاى آباد این سرزمین تقریبا به هم متصل بود، و سایه هاى گسترده درختان دست به دست هم داده بود، آنقدر میوه هاى فراوان
بر شاخسار آن ظاهر شده بود که مى گویند هر گاه کسى سبدى روى سر مى گذاشت و از زیر آنها مى گذشت پشت سر هم میوه در آن مى افتاد و در مدت کوتاهى پر مى شد.
وفور نعمت آمیخته با امنیت محیطى بسیار مرفه براى زندگى پاک آماده ساخته بود، محیطى مهیا براى اطاعت پروردگار، و تکامل در جنبه هاى معنوى .
اما آنها قدر این همه نعمت را ندانستند، خدا را به دست فراموشى سپردند، و به کفران نعمت مشغول شدند، به فخرفروشى پرداختند و به اختلافات طبقاتى دامن زدند.

در بعضى از تواریخ آمده است موشهاى صحرائى دور از چشم مردم مغرور و مست به دیواره این سد خاکى روى آوردند، و آن را از درون سست کردند، ناگهان باران شدیدى بارید و سیلاب عظیمى حرکت کرد، دیواره هاى سد که قادر به تحمل فشار سیلاب نبود یک مرتبه در هم شکست ، و آبهاى بسیار زیادى که پشت سد متراکم بود ناگهان بیرون ریخت ، و تمام آبادیها، باغها، کشتزارها و زراعتها، و چهار پایان را تباه کرد، و قصرها و خانه هاى مجلل و زیبا را یکباره ویران نمود، و آن سرزمین آباد را به صحرائى خشک و بى آب و علف مبدل ساخت ، و از آن همه باغهاى خرم و اشجار بارور تنها چند درخت تلخ اراک و شور گز و اندکى درختان (سدر) بجاى ماند، مرغان غزلخوان از آنجا کوچ کردند، و بومها و زاغان جاى آنها را گرفتند.
آرى هنگامى که خداوند مى خواهد قدرت نمائى کند تمدنى عظیم را با چند موش ! بر باد مى دهد، تا بندگان به ضعف خود آشنا گردند و به هنگام قدرت مغرور نشوند!
2 - یک اعجاز تاریخى قرآن
قرآن مجید داستان (قوم سبا) را در آیات فوق آورده است ، و مدتها بود که مورخان جهان از وجود چنین قوم و چنان تمدنى اظهار بیاطلاعى مى کردند.
جالب اینکه مورخان قبل از اکتشافات جدید، نامى از سلسله ملوک سبا و تمدن عظیم آنها نمى بردند، و (سبا) را فقط شخص ‍ فرضى مى دانستند که پدر موسس دولت حمیر بود، در حالى که در قرآن یک سوره به نام این قوم است و به یکى از مظاهر تمدن آنها که بناى سد تاریخى مارب است اشاره مى کند، اما پس از کشف آثار تاریخى این قوم در یمن عقیده دانشمندان دگرگون شد.
علت اینکه آثار تمدن سبا تا این اواخر استخراج نشده بود، دو چیز بود: یکى صعوبت راه و گرماى شدید هوا، و دیگر بدبینى سکنه این نواحى نسبت به بیگانگان ، که اروپائیان نا آگاه و بى خبر گاهى از آن تعبیر به توحش مى کردند، تا اینکه عده معدودى از باستانشناسان بخاطر علاقه شدیدى که نسبت به کشف اسرار آثار سبا داشتند توانستند به قلب شهر (مارب ) و نواحى آن وارد شوند، و از آثار و خطوط و نقوش فراوانى که بر روى سنگها ثبت شده بود نمونه بردارى کنند، و از آن پس گروههائى پشت سر هم در قرن 19 میلادى به آنجا راه یافتند، و آثار گرانبهائى از آنجا با خود به اروپا بردند، و از مجموعه این نقوش و خطوط و آثار دیگر که به هزار نقش بالغ مى شد به جزئیات تمدن این قوم و حتى تاریخ بناى سد مارب و خصوصیات دیگر پى بردند، و براى غربیان ثابت شد که آنچه را قرآن در این زمینه بیان کرده ، یک افسانه نیست ، بلکه یک واقعیت تاریخى است که آنها از آن بى خبر بودند به طورى که الان نقشه هائى را توانسته اند از این سد عظیم و محل عبور آب و مجارى باغستانهاى سمت چپ و راست و سایر خصوصیات آن تنظیم کنند.
3 - نکات مهم عبرت در یک داستان کوتاه
قرار گرفتن داستان قوم سبا بعد از سرگذشت سلیمان در قرآن مجید مفهوم خاصى دارد.
1 - داود و سلیمان پیامبران بزرگى بودند که حکومت عظیمى تشکیل دادند، و تمدن درخشانى به وجود آوردند، اما با وفات داود و سلیمان این تمدن رو به افول نهاد، قوم سبا نیز تمدن عظیمى بر پا کردند که با در هم شکستن سد مارب متلاشى شد.
جالب اینکه طبق روایات ، عصاى سلیمان (علیهالسلام ) را موریانه اى خورد، و سد عظیم مارب را موش صحرائى سوراخ کرد، تا این انسان مغرور بداند مواهب مادى هر چند عظیم باشد و خیره کننده گاه با یک نسیم درهم مى ریزد و به وسیله یک حشره یا یک حیوان کوچک زیر و رو مى شود، تا آگاهان به آن دل نبندند و مومنان اسیر آن نشوند، و مغروران از مستى غرور به هوش ‍ آیند، و راه استکبار و ظلم و ستم پیش نگیرند.
2 - از این که بگذریم در اینجا دو چهره تمدن باشکوه دیده مى شود که یکى رحمانى بود و دیگرى سرانجام شیطانى شد، اما نه آن ماند و نه این ! و هر دو رو به فنا رفتند.
3 - این نکته نیز قابل توجه است که مغروران قوم سبا که نمى توانستند توده هاى جمعیت را در کنار خود ببینند، و خیال مى کردند باید میان اقلیت اشرافى و اکثریت کم درآمد سدى بزرگ و مرزى عظیم باشد تا هرگز به هم آمیخته نشوند، از خداوند تقاضاى دورى آبادیها و بعد سفر کردند، خداوند هم این دعایشان را مستجاب کرد و آنچنان متلاشى شدند که هر گروهى به سوئى رفتند، و به گونه اى از هم دور شدند که اگر مى خواستند یکدیگر را پیدا کنند
یک عمر باید در سفر باشند!
4 - هر گاه کسى به وضع آن سرزمین قبل از هجوم سیل عرم و بعد از آن نگاه مى کرد باورش نمى شد که این همان سرزمینى است که روزى مملو از درختان سر سبز و خرم و پر میوه بوده که امروز به شکل بیابانى وحشتناک که تک تک درختان شوره گز و اراک و سدر همچون مسافرانى که راه را گم کرده و پراکنده شده اند در آن به چشم مى خورد.
این صحنه با زبان حال مى گوید: سرزمین وجود انسان نیز اینچنین است اگر نیروهاى خلاق او مهار شود و استعدادهاى او به صورت صحیحى مصرف گردد، باغهائى پر طراوت از علم و عمل و فضائل اخلاقى ببار مى آورد، اما اگر سد تقوى بشکند، و غرائز به صورت سیلى ویرانگر سرزمین زندگى انسان را زیر پوشش خود قرار دهند، جز ویرانه اى بى ارزش باقى نخواهد ماند، و گاه یک عامل به ظاهرا کوچک ریشه را تدریجا مى زند، و همه چیز را در هم مى ریزد، باید حتى از این مسائل کوچک ترسید و بر حذر بود.
5 - آخرین سخن که اشاره به آن را در اینجا لازم مى دانیم این است که این ماجراى عجیب بار دیگر این حقیقت را ثابت مى کند که مرگ انسان در دل زندگى او نهفته شده ، و همان چیزى که یک روز مایه حیات و آبادانى او است روز دیگر ممکن است عامل مرگ و ویرانى گردد.
آیه و ترجمه


و لقد صدق علیهم ابلیس ظنه فاتبعوه الا فریقا من المومنین (20)
و ما کان له علیهم من سلطان الا لنعلم من یومن بالاخرة ممن هو منها فى شک و ربک على کل شى ء حفیظ (21)


ترجمه :
20 - (آرى ) به یقین ابلیس گمان خود را درباره آنها محقق یافت که همگى از او پیروى کردند جز گروه اندکى از مومنان !
21 - او سلطه بر آنها نداشت (و آنها را بر پیروى خود مجبور نساخت ) و هدف از آزادى شیطان در وسوسه هایش این بود که مومنان به آخرت از آنها که در شک هستند شناخته شوند و پروردگار تو حافظ و نگاهبان همه چیز است .
تفسیر:
هیچ کس مجبور به پیروى وسوسه هاى شیطان نیست !
این آیات در حقیقت یکنوع نتیجه گیرى کلى از داستان قوم سبا است که در آیات گذشته آمده بود و دیدیم چگونه آنها بر اثر تسلیم در برابر هواى نفس و وسوسه هاى شیطان گرفتار آن همه بدبختى و ناکامى شدند.
در نخستین آیه مى فرماید: به یقین ابلیس گمان خود را درباره آنها (و هر جمعیتى که از ابلیس پیروى کنند) محقق یافت ! (و لقد صدق علیهم ابلیس ظنه ).
(آنان همگى از او پیروى کردند جز گروه اندکى از مومنان ) (فاتبعوه الا فریقا من المومنین ).
یا به تعبیر دیگر پیش بینى ابلیس که بعد از سرپیچى از سجده براى آدم و طرد شدن از درگاه کبریائى خداوند گفت فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین : به عزتت سوگند که همه آنها را جز بندگان مخلصت گمراه خواهم کرد درباره این گروه درست از آب در آمد.
گرچه او این سخن را از روى گمان و تخمین گفت ولى همین گمان و تخمین سرانجام به واقعیت پیوست ، و این سست اراده ها و ضعیف الایمانها گروه گروه به دنبال او حرکت کردند، تنها گروه اندکى از مومنین بودند که زنجیرهاى وسوسه هاى شیطان را در هم شکستند، و فریب دامهاى او را نخوردند، آزاد آمدند و آزاد زیستند و آزاد رفتند، گرچه آنها از نظر عدد کم بودند ولى از نظر ارزش هر کدام با جهانى برابرى داشتند: اولئک هم الاقلون عددا و الا کثرون عند الله قدرا.
در آیه بعد در رابطه با وسوسه هاى ابلیس و کسانى که در حوزه نفوذ او قرار مى گیرند، و آنها که بیرون از این حوزه اند، به دو مطلب اشاره مى کند: نخست مى گوید: شیطان سلطه اى بر آنها نداشت و کسى را به پیروى خود مجبور نمى کند (و ما کان له علیهم من سلطان ).
این ما هستیم که اجازه ورود به او مى دهیم و پروانه عبورش را از مرزهاى کشور تن به درون قلبمان صادر مى کنیم !
این همان است که قرآن در جاى دیگر از گفتار خود شیطان نقل مى کند: و ما کان لى علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لى : (من سلطهاى بر شما
نداشتم جز اینکه شما را دعوت کردم و شما هم دعوت مرا اجابت نمودید) (ابراهیم - 22).
ولى پیدا است بعد از اجابت دعوت او از ناحیه افراد بى ایمان و هواپرست او آرام نمى نشیند و پایه هاى سلطه خود را بر وجود آنان مستحکم مى کند.
لذا در دنباله آیه مى افزاید: هدف از آزادى ابلیس در وسوسه هایش این بود، که مومنان به آخرت از افراد بى ایمان و کسانى که در شکند شناخته شوند (الا لنعلم من یومن بالاخرة ممن هو منها فى شک ).
بدیهى است خداوند از ازل به همه چیز که در این جهان تا ابد واقع مى شود آگاه است ، بنابراین جمله (لنعلم ) مفهومش این نیست که ما مومنان را به آخرت را از آنها که در شک و تردیدند نمى شناسیم ، باید وسوسه هاى شیطان به میان آید تا شناخته شوند، بلکه منظور از این جمله تحقق عینى علم خداوند است ، چرا که خداوند هرگز به علمش از باطن اشخاص و اعمال بالقوه آنها کسى را مجازات نمى کند، بلکه باید میدان امتحان فراهم گردد، وسوسه هاى شیاطین و هواى نفس شروع شود تا هر کس آنچه در درون دارد با کمال آزادى اراده و اختیار بیرون ریزد، و علم خدا تحقق عینى یابد، زیرا تا در خارج عملى انجام نشود استحقاق ثواب و عقاب حاصل نمى شود.
به تعبیر دیگر: تا آنچه بالقوه است فعلیت نیابد تنها به حسن باطن یا سوء باطن ، کسى را پاداش نمى دهند و مجازات نمى کنند.
و در پایان آیه به عنوان یک هشدار به همه بندگان مى گوید: و پروردگار
تو حافظ همه چیز و نگاهبان آن است (و ربک على کل شى ء حفیظ).
تا پیروان شیطان تصور نکنند چیزى از اعمال و گفتار آنها در این جهان از بین مى رود یا خداوند آن را فراموش مى کند، نه ، هرگز، بلکه خداوند همه را براى روز جزا نگهدارى و حفظ مى نماید.
آیه و ترجمه


قل ادعوا الذین زعمتم من دون الله لا یملکون مثقال ذرة فى السموت و لا فى الا رض و ما لهم فیهما من شرک و ما له منهم من ظهیر (22)
و لا تنفع الشفعة عنده الا لمن اذن له حتى اذا فزع عن قلوبهم قالوا ما ذا قال ربکم قالوا الحق و هو العلى الکبیر (23)
قل من یرزقکم من السموت و الارض قل الله و انا او ایاکم لعلى هدى او فى ضلال مبین (24)
قل لا تسلون عما اجرمنا و لا نسل عما تعملون (25)
قل یجمع بیننا ربنا ثم یفتح بیننا بالحق و هو الفتاح العلیم (26)
قل ارونى الذین الحقتم به شرکاء کلا بل هو الله العزیز الحکیم (27)


ترجمه :
22 - بگو کسانى را که غیر از خدا (معبود خود) مى پندارید، بخوانید (آنها هرگز گرهى از کار شما نمى گشایند، چرا که ) آنها به اندازه ذره اى در آسمانها و زمین مالک نیستند و نه در (خلقت و مالکیت ) آنها شریکند، و نه یاور او (در آفرینش ) بوده اند.
23 - هیچ شفاعتى نزد او جز براى کسانى که اذن داده سودى ندارد، (در آن روز همه در اضطرابند) تا زمانى که اضطراب از دلهاى آنها زایل گردد (و فرمان از ناحیه او صادر شود، در این هنگام مجرمان به شفیعان ) مى گویند: پروردگارتان چه دستورى داده ؟ مى گویند: حق را (بیان کرد و اجازه شفاعت درباره مستحقان داد) و او است بلند مقام و بزرگ مرتبه .
24 - بگو: چه کسى شما را از آسمانها و زمین روزى مى دهد؟ بگو الله ، و ما یا شما بر (طریق ) هدایت یا در ضلالت آشکارى هستیم .
25 - بگو شما از گناهى که ما کرده ایم سئوال نخواهید شد (همانگونه که ) ما در برابر اعمال شما مسئول نیستیم .
26 - بگو: پروردگار ما همه ما را جمع مى کند سپس در میان ما به حق داورى مى نماید (و صفوف مجرمان را از نیکوکاران جدا مى سازد) و او است داور (و جدا کننده ) آگاه .
27 - بگو: کسانى را که به عنوان شریک به او ملحق ساخته اید به من نشان دهید، هرگز چنین نیست ، (او شریک و شبیهى ندارد) بلکه او خداوند عزیز و حکیم است .
تفسیر:
به من بگوئید چرا...
در آغاز سوره گفتیم بخش قابل ملاحظه اى از آیات این سوره پیرامون مبدأ و معاد و اعتقادات حق سخن مى گوید، و از پیوند آنها مجموعه اى از معارف راستین حاصل مى شود.
در این بخش از آیات در واقع مشرکان را به محاکمه مى کشد، با ضربات
کوبنده سوالات منطقى آنها را به زانو در مى آورد، و بى پایه بودن منطق پوسیده آنها را در زمینه شفاعت بتها آشکار مى سازد.
در این سلسله آیات پنج بار پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را مخاطب مى سازد و مى گوید به آنها بگو... و در هر بار مطلب تازه اى را در ارتباط با سرنوشت بت و بت پرستى مطرح مى کند، به گونه اى که انسان در پایان به خوبى احساس مى کند که مکتبى تو خالى تر از مکتب بت پرستان نیست بلکه نمى توان نام مکتب و مذهب بر آن گذاشت .
در نخستین آیه مى فرماید: به آنها بگو: کسانى را که غیر از خدا (معبود خود) مى پندارید بخوانید، اما بدانید آنها هرگز دعاى شما را اجابت نمى کنند و گرهى از کارتان نمى گشایند (قل ادعوا الذین زعمتم من دون الله ).
سپس به دلیل این سخن پرداخته مى گوید: این به خاطر آن است که این معبودهاى ساختگى نه مالک ذرهاى در آسمان و زمینند، و نه شرکت و نصیبى در خلقت و مالکیت آنها دارند، و نه هیچیک از آنها یاور خداوند در آفرینش بوده اند! (لا یملکون مثقال ذره فى السموات و لا فى الارض و ما لهم فیهما من شرک و ما له منهم من ظهیر).
اگر آنها قادر بر حل مشکلى باشند باید یکى از این ، سه وصف را دارا باشند، یا مالکیت مستقل چیزى در آسمانها و زمین ، و یا لااقل شرکت با خداوند در امر خلقت ، و یا دست آخر معاونت پروردگار در چیزى از این امور.
در حالى که روشن است واجب الوجود یکى است ، و بقیه همه ممکن الوجود و وابسته به اویند، که اگر لحظهاى نظر لطفش از آنها برداشته شود راهى
دیار عدم مى شوند اگر نازى کند یکدم ، فرو ریزند قالبها!.
جالب اینکه مى گوید: مثقال ذرة فى السموات و الارض یعنى موجوداتى که به اندازه سنگینى یک ذره بى مقدار مالک چیزى در این آسمان بیکران و زمین پهناور نیستند چه مشکلى را از خود مى توانند حل کنند تا از شما؟!
در اینجا فورا این سؤ ال به ذهن مى آید که اگر چنین است پس مساله شفاعت شفیعان چه مى شود؟
در آیه بعد به پاسخ این سؤ ال پرداخته ، چنین مى گوید: اگر شفیعانى در درگاه خدا وجود دارند آن هم به اذن و فرمان او است ، زیرا: هیچ شفاعتى نزد او جز براى کسانى که اذن داده فایده ندارد (و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن اذن له ).
بنابراین بهانه بت پرستان براى پرستش بتها که مى گفتند هولاء شفعائنا عند الله : اینها شفیعان ما نزد خدایند! (یونس - 18) به این وسیله قطع مى شود، چرا که خدا هرگز اجازه شفاعتى به آنها نداده است .
در اینکه جمله الا لمن اذن له (مگر کسى که براى او اذن دهد) اشاره به شفیعان است یا شفاعت شدگان ؟ مفسران دو احتمال داده اند، اما به تناسب اینکه در آیه قبل سخن از بتها مطرح بود و آنها بتها را شفیعان خود مى پنداشتند مناسب این است که اشاره به (شافعان ) باشد.
آیا منظور از (شفاعت ) در اینجا شفاعت در دنیاست یا آخرت ؟ هر دو محتمل است ، ولى جمله هاى بعد نشان مى دهد که نظر به شفاعت آخرت مى باشد.
لذا بعد از این جمله چنین مى گویند: در آن روز اضطراب و وحشتى بر دلها چیره مى شود (هم شفاعت کنندگان و هم شفاعت شوندگان غرق در اضطراب مى شوند، و در انتظار این هستند که ببینند خداوند به چه کسانى اجازه
شفاعت مى دهد؟ و در باره چه کسانى ؟ و این حالت اضطراب و نگرانى همچنان ادامه مى یابد) تا زمانى که فزع و اضطراب از دلهاى آنها زایل گردد، و فرمان از ناحیه خدا صادر شود (حتى اذا فزع عن قلوبهم ).
به هر حال آن روز غوغائى برپاست ، چشم شفاعت شوندگان به شافعان دوخته شده ، و با زبان حال ، یا به زبان قال ، ملتمسانه از آنها تقاضاى شفاعت مى کنند.
اما شفاعت کنندگان نیز چشم به فرمان خدا دوخته اند، تا چگونه ، و درباره چه کسى اجازه شفاعت دهد؟ این وحشت و اضطراب عمومى و همگانى ادامه مى یابد، تا فرمان شفاعت درباره کسانى که لایق آن هستند از طرف خداوند حکیم صادر شود.
اینجاست که هر دو گروه رو به یکدیگر مى کنند و از هم مى پرسند (یا مجرمان از شافعان مى پرسند) پروردگار شما چه دستورى داد؟ (قالوا ما ذا قال ربکم ).
(در پاسخ مى گویند: خداوند حق را بیان کرد) (قالوا الحق ).
و حق چیزى جز اجازه شفاعت درباره آنها که رابطه خود را به کلى از درگاه خدا قطع نکرده اند مى باشد، نه آلودگانى که تمام حلقه هاى ارتباطى را در هم شکستند، و به کلى از خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و دوستان او بیگانه شدند.
و در پایان آیه اضافه مى کند: او است خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه (و هو العلى الکبیر).
این جمله دنباله سخن شافعان و مکمل آنست در حقیقت آنها مى گویند
چون خداوند على و کبیر است هر دستورى مى دهد عین واقعیت و هر
واقعیتى منطبق بر دستور اوست .
آنچه در بالا گفتیم نزدیکترین تفسیرى است که با جملههاى آیه هماهنگ و منسجم است ، در اینجا مفسران تفسیرهاى دیگرى نیز ذکر کرده اند و عجب اینکه در بعضى از آنها ارتباط و پیوند صدر و ذیل آیه و قبل و بعد آن به هیچ وجه در نظر گرفته نشده است .
در آیه بعد از طریق دیگرى براى ابطال عقائد مشرکان وارد میشود و مساله (رازقیت ) را بعد از مساله (خالقیت ) که در آیات گذشته مطرح بود عنوان میکند، این دلیل نیز به صورت سؤ ال و جواب است تا وجدان خفته آنها را از این طریق بیدار سازد، و از پاسخى که از درونشان میجوشد به اشتباه خود پى ببرند.
مى گوید: بگو چه کسى شما را از آسمانها و زمین روزى میدهد و برکات آن را در اختیارتان میگذارد؟! (قل من یرزقکم من السموات و الارض ) بدیهى است هیچکس از آنها نمیتوانستند بگویند این بتهاى سنگى و چوبى باران را از آسمان نازل میکنند، گیاهان را از زمین میرویانند، و منابع ارضى و سماوى را در اختیار ما میگذارند.
جالب اینکه بدون آنکه در انتظار پاسخ آنها باشد بلافاصله میفرماید: بگو الله (قل الله ).
بگو خداست که منبع همه این برکات است ، یعنى مطلب به قدرى واضح و روشن است که نیاز به پاسخ طرف ندارد، بلکه سؤ ال کننده و شنونده با یکدیگر همصدا هستند، چرا که حتى مشرکان خداوند را خالق و معطى ارزاق میدانستند، و براى بتها تنها مقام شفاعت قائل بودند.
این نکته نیز قابل توجه است که روزیهاى پروردگار که از ناحیه آسمان به انسانها میرسد منحصر به باران نیست ، (نور و حرارت آفتاب ) و (هوا) که در جو زمین وجود دارد، از قطرات حیاتبخش باران نیز مهمتر است .
همانگونه که برکات زمین نیز منحصر به گیاهان نیست ، بلکه انواع منابع آبهاى زیرزمینى ، معادن گوناگون که بعضى در آن زمان کشف شده بود، و بعضى با گذشت زمان آشکار گشت همه در این عنوان جمعند.
در پایان آیه اشاره به مطلبى میکند که خود میتواند پایه دلیلى را تشکیل دهد، دلیلى واقع بینانه و توام با نهایت انصاف و ادب ، به گونه اى که طرف از مرکب لجاج و غرور پائین آید، و به اندیشه و فکر بپردازد، مى گوید: مسلما ما یا شما بر هدایت یا ضلالت آشکارى هستیم ! (و انا او ایاکم لعلى هدى او فى ضلال مبین ).
اشاره به اینکه عقیده ما و شما با هم تضاد روشنى دارد، بنا بر این ممکن نیست هر دو حق باشد، چرا که جمع بین نقیضین و ضدین امکان ندارد، پس حتما یک گروه اهل هدایت است و گروه دوم گرفتار ضلالت .
اکنون بیندیشید کدامیک هدایت یافته و کدامیک گمراه است ؟ نشانه ها را در هر دو گروه بنگرید که با کدامین گروه نشانه هاى هدایت و با دیگرى ضلالت است ؟!.
و این یکى از بهترین روشهاى مناظره و بحث است که طرف را به اندیشه و خود جوشى وا دارند، و اینکه بعضى آن را یکنوع تقیه پنداشته اند نهایت اشتباه است .
جالب اینکه (هدایت ) را با کلمه (على ) ذکر کرده ، و (ضلالت ) را با (فى ) اشاره به اینکه هدایت یافتگان گوئى بر مرکب را هوارى نشسته ، و یا بر فراز بلندى قرار گرفته و کاملا بر همه چیز مسلطند، در حالى که گمراهان در گمراهى و ظلمت جهلشان فرو رفته اند.
این نیز قابل توجه است که نخست از (هدایت سخن ) گفته سپس از (ضلالت ) چرا که در آغاز جمله نخست مى گوید ما و بعد مى گوید شما تا اشاره لطیف و کم رنگى به هدایت گروه اول و عدم هدایت گروه دوم باشد!.
گرچه توصیف (مبین ) را جمعى از مفسران تنها مربوط به (ضلال ) میدانند، چرا که ضلالت انواعى دارد و ضلالت شرک از همه آشکارتر است .
ولى این احتمال نیز وجود دارد که این توصیف براى (هدایت ) و (ضلالت ) هر دو باشد، زیرا در اینگونه موارد در کلمات فصحا وصف تکرار نمیشود، بنا بر این ، هم (هدایت ) توصیف به (مبین ) شده است ، و هم ضلالت همانگونه که در سایر آیات قرآن این توصیف در هر دو قسمت دیده میشود.
آیه بعد باز همان استدلال را به شکل دیگرى - باز با همان لحن منصفانه اى که خصم را از مرکب لجاجت و غرور فرود آورد - ادامه میدهد، مى گوید: (بگو شما مسئول گناهان ما نیستید، و ما نیز در برابر اعمال شما مسئول نخواهیم بود) (قل لا تسئلون عما اجرمنا و لا نسئل عما تعملون ).
عجب اینکه در اینجا پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مامور است در مورد خودش تعبیر به جرم کند، و در مورد مخالفان تعبیر به کارهائى که انجام میدهند! و به این ترتیب این حقیقت را روشن سازد که هر کس باید پاسخگوى اعمال و کردار خویش
باشد، چرا که نتائج اعمال هر انسانى چه زشت و چه زیبا به خود او میرسد.
ضمنا اشاره لطیفى به این نکته نیز دارد که اگر ما اصرار به راهنمائى شما داریم نه به خاطر این است که گناه شما را پاى ما مینویسند و یا شرک شما ضررى به ما میزند، ما روى دلسوزى و حقجوئى و حقطلبى بر این کار اصرار مى ورزیم .
آیه بعد در حقیقت بیان نتیجه دو آیه قبل است ، زیرا هنگامى که به آنها اخطار کرد که یکى از ما دو گروه بر حق و دیگرى بر باطلیم ، و نیز اخطار کرد که هر کدام از ما مسئول اعمال خویشتن هستیم ، به بیان این حقیقت میپردازد که چگونه به وضع همگى رسیدگى میشود، و حق و باطل از هم جدا میگردد، و هر کدام بر طبق مسئولیتهایشان پاداش و کیفر میبینند، میفرماید: به آنها بگو پروردگار ما همه ما را در روز رستاخیز جمع میکند، سپس در میان ما به حق داورى میکند و ما را از یکدیگر جدا میسازد، تا هدایت شدگان از گمراهان باز شناخته شوند، و هر کدام به نتیجه اعمالشان برسند (قل یجمع بیننا ربنا ثم یفتح بیننا بالحق ).
اگر میبینید امروز همه با هم آمیخته اند و هر کسى ادعا میکند من بر حقم و اهل نجاتم ، این وضع براى همیشه ادامه پیدا نخواهد کرد، و روز جدائى صفوف سرانجام فرا خواهد رسید، چرا که ربوبیت پروردگار چنین اقتضا میکند که (سره ) از (ناسره ) و (خالص ) از (ناخالص ) و (حق ) از (باطل ) سرانجام جدا شوند، و هر کدام در بستر خویش قرار گیرند.
اکنون بیندیشید در آن روز چه خواهید کرد؟ و در کدامین صف قرار خواهید گرفت ؟ و آیا پاسخى براى سوالات پروردگار در آن روز آماده کرده اید در پایان آیه براى اینکه روشن سازد این کار قطعا شدنى است مى افزاید: اوست داور و جدا کننده آگاه (و هو الفتاح العلیم ).
این دو نام که از اسماء الحسنى الهى است ، یکى اشاره به قدرت او بر مساله جداسازى صفوف میکند، و دیگرى به علم بى پایان او، چرا که جدا ساختن صفوف حق و باطل از یکدیگر بدون این دو ممکن نیست .
تکیه کردن در آیه فوق بر روى عنوان (رب ) (پروردگار) اشاره به این است که خداوند مالک و مربى همه ماست ، و این مقام ایجاب میکند که برنامه چنین روزى را فراهم سازد، و در حقیقت اشاره لطیفى است به یکى از دلائل (معاد).
واژه (فتح ) به طورى که (راغب ) در (مفردات ) مى گوید: در اصل به معنى از بین بردن پیچیدگى و اشکال است ، و آن بر دو گونه است : گاهى با چشم دیده میشود، مانند گشودن قفل ، و گاه با اندیشه درک میشود مانند گشودن پیچیدگى اندوهها و غصه ها، و یا گشودن رازهاى علوم ، و همچنین داورى کردن میان دو کس و گشودن مشکل نزاع و مخاصمه آنها.
بنا بر این اگر در مورد جداسازى صفوف مخصوصا در آنجا که همه با هم آمیخته اند این واژه به کار رفته ، به خاطر همین است ، چرا که علاوه بر جداسازى در میان آنها قضاوت و داورى که یکى از معانى فتح است نیز انجام میگیرد و هر کدام را به آنچه استحقاق دارد جزا میدهد.
قابل توجه اینکه در بعضى از روایات روى ذکر (یا فتاح ) براى حل مشکلات تکیه شده است ، چرا که این اسم بزرگ الهى که به صورت صیغه مبالغه از فتح آمده بیانگر قدرت پروردگار بر گشودن هر مشکل و از میان بردن هر اندوه و غم ، و فراهم ساختن اسباب هر فتح و پیروزى است ، در واقع هیچکس جز او (فتاح ) نیست ، و (مفتاح ) و کلید همه درهاى بسته در دست قدرت اوست .
در آخرین آیه مورد بحث که پنجمین فرمان به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) میباشد بار دیگر به مساله توحید که سخن را از آن آغاز کرده بود باز میگردد و با این مساله بحث را خاتمه مى دهد:
مى فرماید: (بگو کسانى را که به عنوان شریک به خداوند ملحق ساخته اید به من ارائه دهید) (قل ارونى الذین الحقتم به شرکاء).
آنها چه ارزشى و لیاقتى دارند؟ اگر منظورتان این یک مشت سنگ و چوب بیجان و خاموش است ، زهى بدبختى و شرمسارى که ساخته ها و پرداخته هاى دست خود را از عالم جمادات که پائین ترین موجوداتند برگیرید و همسان خداوند بزرگ پندارید.
و اگر اینها را سمبل ارواح و فرشتگان میدانید باز مصیبت است و گمراهى ، چرا که آنها نیز مخلوق او هستند و سر بر فرمان او.
لذا به دنبال این جمله با یک کلمه خط بطلان بر همه این اوهام کشیده مى گوید نه هرگز چنین نیست ! (کلا).
اینها هرگز ارزش معبود بودن را ندارند، و در این پندارهاى شما چیزى از واقعیت نیست ، بس است بیدار شوید، تا کى این راه نادرست را ادامه میدهید؟!
در حقیقت (کلا) کلمه کوچکى است که همه این معانى را در بر گرفته .
و سرانجام براى تاکید و تحکیم این سخن مى گوید: بلکه تنها اوست خداوند عزیز و حکیم (بل هو الله العزیز الحکیم ).
عزت و شکست ناپذیریش ایجاب میکند که در حریم ربوبیتش کسى راه نیابد، و حکمتش اقتضا میکند که این قدرت را بجا صرف کند.
آرى داشتن این صفات نشانه واجب الوجود بودن اوست و واجب الوجود هستى بى انتهاست هرگز قابل تعدد نیست و شریک و شبیهى ندارد، چرا که هر تعددى او را محدود و ممکن میسازد، که وجود بى پایان همیشه یکى است
(دقت کنید).
نکته :
راه تسخیر دلها!
بسیار دیده شده است افراد با فضیلت و دانشمندى بر اثر عدم آشنائى به فنون بحث و استدلال ، و عدم رعایت جنبه هاى روانى ، هرگز نمیتوانند در افکار دیگران نفوذ کنند.
به عکس افرادى را سراغ داریم که به آن حد از نظر علمى نیستند ولى در جذب قلوب و تسخیر دلها و نفوذ در افکار دیگران پیروز و موفقند.
علت اصلى آن است که نحوه طرح بحثها، و طرز برخورد با طرف مقابل باید با اصولى از نظر اخلاق و روان توام باشد تا جنبه هاى منفى را در طرف مقابل تحریک نکند، و او را به لجاج و عناد وادار نسازد، بلکه به عکس وجدان او را بیدار کرده و روح حقطلبى و حق جوئى را در او زنده کند.
در اینجا مهم این است که بدانیم انسان تنها اندیشه و خرد نیست تا فقط در برابر قدرت استدلال تسلیم گردد، بلکه علاوه بر آن مجموعه اى از عواطف و احساسات گوناگون که بخش مهمى از روح او را تشکیل میدهد در وجود او نهفته است که باید آنها را به طرز صحیح و معقولى اشباع کرد.
قرآن این راه و روش را به ما آموخته که چگونه در برابر مخالفان در عین طرح بحثهاى منطقى چنان آن را با اصول اخلاقى بیامیزیم که در اعماق روح آنها نفوذ کند.
شرط نفوذ اینست که طرف مقابل احساس کند گوینده واجد اوصاف زیر است :
1 - به گفته هاى خود ایمان دارد، و آنچه را که مى گوید از اعماق جانش برمیخیزد.
2 - هدفش از بحث ، حقجوئى و حقطلبى است ، نه برتریجوئى و تفوق طلبى .
3 - او هرگز نمیخواهد طرف را تحقیر کند و خود را بزرگ نماید.
4 - او آنچه مى گوید از طریق دلسوزى مى گوید و منافع شخصى و خصوصى در این کار ندارد.
5 - او براى طرف مقابل احترام قائل است و به همین دلیل در تعبیرات خود نزاکت در بحث را فراموش نمیکند.
6 - او نمیخواهد حس لجاجت طرف را بى جهت برانگیزد، و اگر در باره موضوعى به اندازه کافى بحث شده به همان قناعت میکند، و از اصرار در بحث و به کرسى نشاندن حرف خویش پرهیز دارد.
7 - او منصف است و جانب انصاف را هرگز از دست نمیدهد، هر چند طرف مقابل این اصول را رعایت نکند.
8 - او نمیخواهد افکار خود را بر دیگران تحمیل کند، بلکه علاقه دارد جوششى در دیگران ایجاد کند تا در عین آزادى ، این خود جوشى آنها را به حقیقت برساند.
دقت در آیات فوق طرز بر خورد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) - به فرمان خدا - با مخالفان که توام با ریزه کاریهاى جالبى بود گواه بسیار زنده اى بر بحثهاى بالاست .
او گاه تا اینجا پیش میرود که حتى دقیقا تعیین نمیکند که ما در طریق هدایتیم و شما در طریق گمراهى ، بلکه مى گوید: ما یا شما در طریق هدایتیم یا در ضلالت تا در فکر فرو روند که نشانه هاى هدایت و ضلالت در کدامین گروه است ؟
و یا اینکه مى گوید: روز قیامت خداوند در میان همه ما داورى میکند و هر کس را به آنچه لایق است جزا مى دهد.
البته انکار نمیتوان کرد که اینها همه در مورد کسانى است که امید هدایت آنها باشد، و الا با دشمنان لجوج و ستمگر و بى رحم که امیدى به پذیرش آنها نیست قرآن طور دیگرى برخورد میکند.
بررسى طرز بحثهاى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) و امامان (علیهمالسلام ) با مخالفانشان الگوى بسیار زنده اى براى این مبحث است ، به عنوان نمونه به آنچه از امام صادق (علیهالسلام ) در این زمینه در کتب حدیث ثبت است توجه کنید:
در مقدمه حدیث معروف توحید مفضل بن عمر چنین میخوانیم : او مى گوید من در کنار قبر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بودم و در عظمت مقام پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) اندیشه میکردم ، ناگهان دیدم ابن ابى العوجاء (مرد مادى معروف ) وارد شد و در گوشه اى نشست به طورى که سخنش را مى شنیدم ، هنگامى که دوستانش اطراف او جمع شدند شروع به سخنان کفر آمیزى کرد که نتیجه آن انکار نبوت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) و از آن بالاتر انکار خداوند تبارک و تعالى بود، بسیار شیطنت آمیز و حساب شده بیان کرد.
من از شنیدن سخنان او سخت خشمگین و ناراحت شدم ، برخاستم و فریاد زدم اى دشمن خدا! راه الحاد پیش گرفتى ؟ و خداوندى که تو را در بهترین صورت آفرید انکار کردى ؟...
(ابن ابى العوجاء) رو به من کرد و گفت : تو کیستى اگر از دانشمندان علم کلامى دلیل بیاور تا از تو پیروى کنیم ، و اگر نیستى سخن مگو، و اگر از پیروان جعفر بن محمد صادق هستى او این چنین با ما سخن نمیگوید، و مانند
برخورد تو برخورد نمیکند.
او از این بالاتر از ما شنیده است هرگز به ما فحش و ناسزا نگفته ، و در پاسخ ما راه خشونت و تعدى نپیموده ، او مرد برد بار عاقل هوشیار و متینى است ، که هرگز سبکسرى دامن گیرش نمیشود، او به خوبى به سخنان ما گوش فرا میدهد، حرفهاى ما را میشنود، و از دلائل ما آگاه میشود، هنگامى که تمام حرف خود را زدیم و گمان کردیم که ما بر او پیروز شدیم با متانت شروع به سخن میکند، با جمله هاى کوتاه و سخنانى فشرده تمام دلائل ما را پاسخ مى گوید، و بهانه هاى ما را قطع میکند، آنچنانکه قدرت بر پاسخ گفتن نداریم ، تو اگر از یاران او هستى اینچنین با ما سخن بگو.
آیه و ترجمه


و ما ارسلناک الا کافة للناس بشیرا و نذیرا و لکن اکثر الناس لا یعلمون (28)
و یقولون متى هذا الوعد ان کنتم صدقین (29)
قل لکم میعاد یوم لا تستخرون عنه ساعة و لا تستقدمون (30)


ترجمه :
28 - ما تو را جز براى همه مردم نفرستادیم تا (آنها را به پاداشهاى الهى ) بشارت دهى و (از عذاب او) بترسانى ، ولى اکثر مردم نمیدانند.
29 - مى گویند: اگر راست میگوئید این وعده (رستاخیز) کى خواهد بود.
30 - بگو: وعده شما روزى خواهد بود که نه ساعتى از آن تاخیر میکنید و نه (بر آن ) پیشى خواهید گرفت .
تفسیر:
تو مبعوث براى همه جهانیان هستى !
نخستین آیه مورد بحث سخن از نبوت پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى گوید، و آیات بعد از آن پیرامون معاد بحث میکند، و با توجه به اینکه در آیات گذشته نیز سخن از توحید بود یک مجموعه کامل را از عقائد دینى تشکیل میدهد که متناسب با سوره هاى مکى همچون سوره سبا است .
نخست به وسعت دعوت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و عمومیت نبوت او به همه انسانها
اشاره کرده مى گوید: ما تو را نفرستادیم مگر براى همه مردم جهان در حالى که همگان را به پاداشهاى بزرگ الهى بشارت میدهى ، و از عذاب الهى انذار میکنى ، ولى اکثر مردم از این معنى بیخبرند (و ما ارسلناک الا کافة للناس بشیرا و نذیرا و لکن اکثر الناس لا یعلمون ).
(کافة ) از ماده (کف ) به همان معنى کف دست است ، و از آنجا که انسان با دست خود اشیاء را میگیرد، یا از خود دور میکند این کلمه گاهى به معنى (جمع کردن ) و گاهى به معنى (منع کردن ) آمده است .
در آیه مورد بحث نیز هر دو معنى را مفسران احتمال دادهاند، نخست اینکه به معنى جمع کردن باشد و در این صورت مفهوم آیه همانست که در بالا گفتیم که ما تو را جز براى مجموع مردم جهان نفرستادیم یعنى جهانى بودن دعوت پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) را شرح میدهد.
روایات متعددى که در تفسیر آیه از طرق شیعه و اهل سنت نقل شده نیز همین تفسیر را تقویت میکند.
بنا بر این محتواى آیه همچون آیه 1 - سوره فرقان است که مى گوید: تبارک الذى نزل الفرقان على عبده لیکون للعالمین نذیرا: جاوید و پر برکت است خداوندى که قرآن را بر بنده اش نازل کرد تا همه جهانیان را انذار کند.
و همچون آیه 19 - سوره انعام که مى گوید: و اوحى الى هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ : این قرآن بر من وحى شده تا شما و همه کسانى را که این سخن به آنها میرسد انذار کنم .
در حدیثى که بعضى از مفسران به تناسب آیه فوق ذکر کردند عمومیت دعوت پیامبر به عنوان یکى از افتخارات بزرگش منعکس ‍ است ، آنجا که مى گوید:
اعطیت خمسا - و لا اقول فخرا - بعثت الى الاحمر و الاسود، و جعلت
لى الارض طهورا و مسجدا، و احل لى المغنم و لا یحل لاحد قبلى ، نصرت بالرعب فهو یصیر امامى مسیرة شهر، و اعطیت الشفاعة فادخرتها لامتى یوم القیامة :
(پنج چیز خداوند به من مرحمت فرموده - و این را از روى فخر و مباهات نمیگویم (بلکه بعنوان شکر نعمت میگویم ) - من به تمام انسانها از سفید و سیاه مبعوث شدم و زمین براى من پاک و پاک کننده و همه جاى آن مسجد و معبد قرار داده شده ، غنیمت جنگى براى من حلال است در حالى که براى هیچکس قبل از من حلال نشده بود، من به وسیله رعب و وحشت در دل دشمنان یارى شده ام (و خداوند رعب ما را در دل خصم ما افکنده ) بطورى که در پیشاپیش من به اندازه یکماه راه طى طریق میکند، و مقام شفاعت به من داده شده و من آن را براى امتم در قیامت ذخیره کرده ام .
گرچه در حدیث فوق تصریحى به تفسیر آیه نشده ، ولى احادیث دیگرى در این زمینه داریم که یا در آن تصریح به تفسیر آیه شده ، و یا تعبیر للناس کافة که همان تعبیر آیه فوق است آمده و همگى نشان میدهد که آیه فوق ناظر به جهانى بودن دعوت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) میباشد تفسیر دیگرى که براى آیه ذکر شده از معنى دوم کف به معنى منع گرفته شده است طبق این تفسیر کافه صفت پیامبر میشود و منظور این است : خداوند پیامبر را به عنوان یک بازدارنده براى انسانها از کفر و معصیت و گناه فرستاده است ، ولى تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد.
به هر حال از آنجا که انسانها همه داراى غریزه جلب نفع و دفع ضرر
هستند پیامبران نیز داراى مقام بشارت و انذار بوده اند، تا این هر دو غریزه را بسیج کنند و به حرکت در آورند، ولى اکثریت غافل و بیخبر بى آنکه توجه به سرنوشت خویش داشته باشد به مقابله با آنها برمیخاستند و این مواهب عظیم الهى را انکار میکردند.
از آنجا که در آیات قبل به این معنى اشاره شده بود که خداوند همه مردم را در روز رستاخیز جمع کرده و میان آنها داورى میکند، در آیه بعد سوالى از ناحیه منکران معاد به این صورت نقل میکند: آنها مى گویند: اگر راست میگوئید این وعده رستاخیز در چه زمانى است ؟! (و یقولون متى هذا الوعد ان کنتم صادقین ).
این سوال را بارها منکران معاد از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) یا سائر پیامبران میکردند که گاه براى درک مطلب بود، و شاید غالبا از روى استهزاء که آخر این قیامتى که شما مرتبا روى آن تکیه میکنید اگر راست میگوئید کى خواهد آمد؟
اشاره به اینکه آدم راستگو باید تمام جزئیات مطلبى را که خبر میدهد بداند، از کم و کیف و زمان و مکان آن آگاه باشد.
ولى قرآن همواره از پاسخ صریح به این مطلب و تعیین زمان وقوع رستاخیز خود دارى میکند و تاکید میکند این از امورى است که علم آن مخصوص خدا است ، واحدى جز او از آن آگاه نیست .
لذا در آیه بعد همین معنى را با عبارت دیگرى بازگو کرده میفرماید: بگو وعده شما روزى خواهد بود که نه ساعتى از آن تاخیر خواهید کرد، و نه ساعتى بر آن پیشى خواهید گرفت (قل لکم میعاد یوم لا تستاخرون عنه
ساعة و لا تستقدمون ).
این مخفى ماندن تاریخ قیام قیامت - حتى بر شخص پیامبر اسلام - چنانکه قبلا هم اشاره کرده ایم به خاطر آن است که خداوند میخواهد مردم یکنوع آزادى عمل توام با حالت آماده باش دائمى داشته باشند، چرا که اگر تاریخ قیامت تعیین میشد هر گاه زمانش دور بود همه در غفلت و غرور و بیخبرى فرو میرفتند، و هر گاه زمانش نزدیک بود ممکن بود آزادى عمل را از دست بدهند و اعمالشان جنبه اضطرارى پیدا کند، و در هر دو صورت هدفهاى تربیتى انسان عقیم میماند، به همین دلیل تاریخ قیامت از همه مکتوم است ، همانگونه که تاریخ شب قدر همان شبى که فضیلت هزار ماه دارد، و یا تاریخ قیام حضرت مهدى (علیهالسلام ).
تعبیرى که در آیه 15 سوره طه آمده ان الساعة آتیة اکاد اخفیها لتجزى کل نفس بما تسعى : رستاخیز به طور یقین خواهد آمد، من میخواهم آن را مخفى دارم ، تا هر کس در برابر سعى و کوشش خود جزا داده شود اشاره لطیفى به همین معنى دارد.
در ضمن اینکه آنها تصور میکردند پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) که از رستاخیز خبر میدهد اگر راست مى گوید باید تاریخ دقیق آن را نیز بداند این نهایت اشتباه است ، و دلیل بر عدم آگاهى آنها از وظیفه نبوت ، او تنها مامور ابلاغ بود و بشارت و انذار، اما مساله قیامت مربوط به خدا است و او است که از تمام جزئیات آن آگاه است و آن قسمتى را که براى مسائل تربیتى لازم دیده در اختیار پیامبرش گذارده است .
در اینجا سوالى مطرح است و آن اینکه قرآن در مقام تهدید مخالفان مى گوید: لحظه اى از موعد مقرر قیامت تاخیر نخواهید کرد (لا تستاخرون ) اما چرا مى گوید لحظه اى نیز مقدم نمیشود این چه تاثیرى در هدف قرآن دارد؟
در پاسخ باید به دو نکته توجه داشت : نخست اینکه ذکر این دو با هم
همیشه اشاره به قطعى بودن و دقیق بودن تاریخ چیزى است ، درست همانگونه که میگوئیم فلان مطلب دیر و زود ندارد، و موعدش قطعى است .
دیگر اینکه جمعى از کفار لجوج پیوسته به پیامبران فشار مى آوردند که چرا این قیامت نمى آید و به تعبیر دیگر براى آن عجله داشتند خواه به عنوان استهزاء یا غیر استهزاء قرآن به آنها مى گوید عجله نکنید تاریخش همان است که خدا مقرر داشته .
آیه و ترجمه


و قال الذین کفروا لن نومن بهذا القرءان و لا بالذى بین یدیه و لو ترى اذ الظالمون موقوفون عند ربهم یرجع بعضهم الى بعض ‍ القول یقول الذین استضعفوا للذین استکبروا لو لا انتم لکنا مؤ منین (31)
قال الذین استکبروا للذین استضعفوا انحن صددنکم عن الهدى بعد اذ جاءکم بل کنتم مجرمین (32)
و قال الذین استضعفوا للذین استکبروا بل مکر الیل و النهار اذ تامروننا ان نکفر بالله و نجعل له اندادا و اسروا الندامة لما راوا العذاب و جعلنا الاغلل فى اعناق الذین کفروا هل یجزون الا ما کانوا یعلمون (33)


ترجمه :
31 - کافران گفتند: ما هرگز به این قرآن و کتب دیگر که قبل از آن بوده ایمان نخواهیم آورد، اگر ببینى هنگامى که این ستمگران در پیشگاه پروردگارشان (براى حساب و جزا) بازداشت شده اند (از وضع آنها تعجب میکنى ) در حالى که هر کدام گناه خود را به گردن دیگرى میاندازد، مستضعفان به مستکبران مى گویند: اگر شما نبودید ما مومن بودیم !
32 - (اما) مستکبران به مستضعفان پاسخ میدهند: آیا ما شما را از هدایت بازداشتیم بعد از آن که به سراغ شما آمد (و آنرا به خوبى در یافتید) بلکه شما خود مجرم بودید!
33 - مستضعفان به مستکبران مى گویند وسوسه هاى فریبکارانه شما در شب و روز (مایه گمراهى ما شد) هنگامى که به ما دستور میدادید که به خداوند کافر شویم و شریکهائى براى او قرار دهیم آنها هنگامى که عذاب (الهى ) را میبینند ندامت خود را کتمان میکنند (مبادا بیشتر رسوا شوند) و ما غل و زنجیر در گردن کافران مینهیم آیا جز آنچه عمل میکردند به آنها جزا داده میشود؟!
تفسیر:
به تناسب بحثى که در آیات گذشته پیرامون موضعگیرى مشرکان در برابر مساله معاد بود در آیات مورد بحث بعضى از صحنه هاى دردناک معاد را براى آنها مجسم میسازد تا به سرانجام کار خویش واقف گردند.
نخست مى گوید: کافران گفتند: ما هرگز به این قرآن و کتب آسمانى دیگر که قبل از آن بوده ایمان نخواهیم آورد (و قال الذین کفروا لن نؤ من بهذا القرآن و لا بالذى بین یدیه ).
کلمه (لن ) همانگونه که میدانیم براى نفى ابد است ، بنابر این آنها میخواهند بگویند که اگر تا ابد هم تبلیغ کنید ما ایمان نخواهیم آورد، و این دلیل بر لجاجت آنهاست ، که تصمیم خود را براى ابد گرفته بودند، در حالى که یک
فرد حق طلب اگر به دلیلى قانع نشد نمیتواند دلائل احتمالى آینده را نشنیده انکار کند و بگوید دلائل دیگر را نیز در بست رد میکنم !
در اینکه منظور از (الذین کفروا) کیست ؟ جمعى از مفسران آن را به مشرکان تفسیر کرده اند، و بعضى به یهود و اهل کتاب ، ولى قرائن آیات بعد که سخن از شرک مى گوید دلیل بر این است که منظور مشرکان است .
منظور از الذى بین یدیه همان کتب آسمانى است که قبل از قرآن بر پیامبران دیگر نازل شده است ، چرا که این تعبیر در بسیارى از آیات قرآن به همین معنى - مخصوصا بعد از ذکر قرآن - به کار رفته ، و اینکه بعضى احتمال داده اند منظور معاد و یا محتواى قرآن بوده بسیار بعید به نظر میرسد.
به هر حال انکار ایمان نسبت به کتب انبیاى پیشین شاید به این منظور بوده که قرآن روى این مطلب تکیه میکند که نشانه هاى پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) در تورات و انجیل به وضوح آمده است ، آنها براى نفى نبوت پیامبر اسلام کتب آسمانى دیگر را نیز نفى میکنند، و مى گویند: نه به این کتاب ایمان مى آوریم نه به کتب پیش از آن !
سپس به وضع آنها در قیامت پرداخته روى سخن را به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) کرده ، مى گوید: اگر ببینى هنگامى که این ستمگران در پیشگاه پروردگارشان براى حساب و دادرسى بازداشت شده اند (از وضع آنها در حیرت فرو خواهى رفت ) در حالى که هر یک از آنها گناه خود را به گردن دیگرى مى اندازد، و با یکدیگر مشغول به جدال و مخاصمه اند؟! (و لو ترى اذ الظالمون موقوفون عند ربهم یرجع بعضهم الى بعض القول ).
بار دیگر از آیه فوق استفاده میشود که یکى از مهمترین مصداقهاى ظلم همان شرک و کفر است .
تعبیر به عند ربهم اشاره به این است که آنها در پیشگاه کسى حاضر میشوند که مالک و پروردگار آنها بوده ، و چه شرمسارى از این برتر و بالاتر که انسان نزد کسى احضار گردد که هرگز به او و فرمانهایش ایمان نیاورده در حالى که تمام وجودش غرق نعمتهاى او بوده است .
در این حال (مستضعفین ) همان افراد بى خبرى که چشم و گوش بسته دنباله رو دیگران بوده اند به (مستکبرین ) یعنى همانها که راه کبر و غرور و سلطه جوئى بر دیگران و دادن خط فکرى شیطانى به آنها را میپیمودند چنین مى گویند: اگر شما نبودید، اگر وسوسه هاى فریبنده شیطنت آمیز شما نبود، ما در صف مومنان بودیم (یقول الذین استضعفوا للذین استکبروا لو لا انتم لکنا مومنین ).
آنها میخواهند به این وسیله تمام گناهان خویش را بر گردن این مستکبران بى رحم بیندازند، هر چند در دنیا حاضر نبودند چنین برخورد قاطعى با آنها داشته باشند، چرا که ضعف و زبونى بر وجودشان چیره شده بود، و حریت خویش را از دست داده بودند، اما اکنون که آن مفاهیم کاذب که مستکبران را از آنها جدا میکرد بر باد رفته ، و نتائج اعمال همه آشکار گشته ، رو در روى آنها میایستند و با صراحت سخن مى گویند و پرخاش میکنند.
ولى مستکبران خاموش نمى مانند، در پاسخ به مستضعفین مى گویند: آیا ما شما را از طریق هدایت باز داشتیم بعد از آنکه هدایت به سراغ شما آمد و به قدر کافى اتمام حجت شد و پیامبران گفتنیها را گفتند (قال الذى استکبروا للذین استضعفوا انحن صددناکم عن الهدى بعد اذ جائکم ).
نه ما مسئول نیستیم ، بلکه خود شما گنهکار بودید که با داشتن آزادى اراده تسلیم سخنان بى اساس ما شدید، به کفر و الحاد روى آوردید و سخنان منطقى انبیاء را به دست فراموشى سپردید (بل کنتم مجرمین ).
درست است که مستکبران با وسوسه هاى خود مرتکب گناه بزرگى شده بودند، ولى این سخن آنها نیز واقعیت دارد که این دنباله روان نباید چشم و گوش بسته به دنبال آنها مى افتادند، و از این نظر گناهشان به گردن خودشان است .
اما (مستضعفین ) به این پاسخ قانع نمیشوند، و بار دیگر براى اثبات مجرم بودن مستکبران به سخن مى آیند و به مستکبرین چنین مى گویند بلکه وسوسه ها و توطئه ها و تبلیغات مکارانه شما در شب و روز سبب شد که ما از هدایت بازمانیم ، در آن هنگام که شما به ما دستور میدادید که به خداوند کافر شویم و براى او شریک و شبیه قرار دهیم (و قال الذین استضعفوا للذین استکبروا بل مکر اللیل و النهار اذ تامروننا ان نکفر بالله و نجعل له اندادا).
آرى شما بودید که دست از تبلیغات سوئتان بر نمیداشتید، و هیچ فرصتى را از شب و روز براى پیشبرد اهداف شومتان از دست نمیدادید، درست است که ما در پذیرش آزاد بودیم و مقصر و گنهکار، ولى شما هم به عنوان عامل فساد مسئولید و گنهکار، بلکه سنگ اول به دست ناپاک شما گذاشته شد، به خصوص اینکه همواره از موضع قدرت با ما سخن میگفتید (تعبیر تامروننا گواه بر این مطلب است ).
بدیهى است مستکبران نمیتوانند پاسخى از این سخن داشته باشند و شرکت خود را در این جرم بزرگ انکار کنند.
لذا هر دو گروه از کرده خود پشیمان میشوند، مستکبران از گمراه ساختن دیگران و مستضعفان از پذیرش بى قید و شرط این وسوسه هاى شوم ، اما
هنگامى که عذاب الهى را میبینند ندامت خود را کتمان میکنند مبادا بیشتر رسوا شوند، و ما، غل و زنجیر بر گردن کافران مینهیم (و اسروا الندامة لما رأ وا العذاب و جعلنا الاغلال فى اعناق الذین کفروا).
گرچه کتمان کردن در آن جهان که یوم البروز است و چیزى قابل مخفى کردن نیست فائدهاى ندارد، اما آنها طبق عادت دیرینه اى که در دنیا داشتند به پندار اینکه میتوانند حال خود را مکتوم دارند به پنهان کارى دست میزنند.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت