تفسیرنمونه سوره احزاب (قسمت4)

آیه و ترجمه


و ما کان لمؤ من و لا مؤ منة إ ذا قضى الله و رسوله اءمرا اءن یکون لهم الخیرة من اءمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضللا مبینا (36)
و إ ذ تقول للذى اءنعم الله علیه و اءنعمت علیه اءمسک علیک زوجک و اتق الله و تخفى فى نفسک ما الله مبدیه و تخشى الناس و الله اءحق اءن تخشه فلما قضى زید منها وطرا زوجناکها لکیلا یکون على المؤ منین حرج فى اءزواج اءدعیائهم إ ذا قضوا منهن وطراو کان اءمر الله مفعولا (37)
ما کان على النبى من حرج فیما فرض الله له سنة الله فى الذین خلوا من قبل و کان اءمر الله قدرا مقدورا (38)


ترجمه :

36 - هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى که خدا و پیامبرش امرى را لازم بدانند اختیارى از خود (در برابر فرمان خدا) داشته باشد، و هر کس نافرمانى خدا و رسولش را کند به گمراهى آشکارى گرفتار شده است .
37 - به خاطر بیاور زمانى را که به کسى که خداوند به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودى میگفتى همسرت را نگاه دار و از خدا بپرهیز (و پیوسته این امر را تکرار مى نمودى ) و تو در دل چیزى را پنهان مى داشتى که خداوند آن را آشکار مى کند، و از مردم مى ترسیدى در حالى که خداوند سزاوارتر است که از او بترسى ، هنگامى که زید از همسرش جدا شد ما او را به همسرى تو در آوردیم تا مشکلى براى مؤ منان در ازدواج با همسران پسرخوانده هاى آنها هنگامى که از آنان طلاق گیرند نباشد، و فرمان خدا انجام شدنى است .
38 - هیچگونه جرمى بر پیامبر در آنچه خدا بر او واجب کرده است نیست ، این سنت الهى در مورد کسانى که پیش از این بوده اند نیز جارى بوده است و فرمان خدا روى حساب و برنامه دقیقى است .
شان نزول :
آیات فوق - به گفته غالب مفسران و مورخان اسلامى در مورد داستان ازدواج زینب بنت جحش (دختر عمه پیامبر گرامى اسلام ) با زید بن حارثه برده آزاد شده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شده است .
ماجرا از این قرار بود که : قبل زمان بعثت و بعد از آن که خدیجه با پیامبر خریدارى نمود که بعدا آن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بخشید و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) او را آزاد فرمود، و چون طائفهاش او را از خود راندند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نام فرزند خود بر او نهاد و به اصطلاح او را
تبنى کرد.
بعد از ظهور اسلام زید مسلمانى مخلص و پیشتاز شد، و موقعیت ممتازى در اسلام پیدا کرد، و چنانکه میدانیم سرانجام یکى از فرماندهان لشکر اسلام در جنگ موته شد که در همان جنگ شربت شهادت نوشید.
هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تصمیم گرفت براى زید همسرى برگزیند از زینب بنت جحش که دختر امیه دختر عبد المطلب (دختر عمهاش ) بود براى او خواستگارى نمود زینب نخست چنین تصور مى کرد که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) میخواهد او را براى خود انتخاب کند، خوشحال شد و رضایت دادولى بعدا که فهمید خواستگارى از او براى زید است ، سخت ناراحت شد و سر باز زد، برادرش که عبد الله نام داشت او نیز با این امر به سختى مخالفت نمود.
در اینجا بود که نخستین آیه از آیات مورد بحث نازل شد و به امثال زینب و عبد الله هشدار داد که آنها نمى توانند هنگامى که خدا و پیامبرش کارى را لازم مى دانند مخالفت کنند، آنها که این مساله را شنیدند در برابر فرمان خدا تسلیم شدند (البته چنانکه خواهیم دید این ازدواج ، ازدواج ساده اى نبود و مقدمه اى بود براى شکستن یک سنت غلط جاهلى ، زیرا در عصر جاهلیت هیچ زن با شخصیت و سرشناسى حاضر نبود با برده اى ازدواج کند، هر چند داراى ارزشهاى والاى انسانى باشد).
اما این ازدواج دیرى نپائید و بر اثر ناسازگاریهاى اخلاقى میان طرفین ، منجر به طلاق شد، هر چند پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اصرار داشت که این طلاق رخ ندهد اما رخ داد
سپس پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى جبران این شکست زینب در ازدواج ، او را به فرمان خدا به همسرى خود برگزید، و این قضیه در اینجا خاتمه یافت ، ولى گفتگوهاى دیگرى در میان مردم پدید آمد که قرآن با بعضى از آیات مورد بحث
آنها را بر چید که شرح آن به خواست خدا خواهد آمد.
تفسیر:
سنت شکنى بزرگ
مى دانیم روح اسلام تسلیم است ، آنهم تسلیم بى قید و شرط در برابر فرمان خدا این معنى در آیات مختلفى از قرآن با عبارات گوناگون منعکس شده است ، از جمله در آیه فوق است که مى فرماید: هیچ مرد و زن با ایمانى حق ندارد هنگامى که خدا و پیامبرش ‍ مطلبى را لازم بدانند اختیارى از خود در برابر فرمان خدا داشته باشند (و ما کان لمؤ من و لا مؤ منة اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امر هم ).
آنها باید اراده خود را تابع اراده حق کنند، همانگونه که سر تا پاى وجودشان وابسته به او است .
قضى در اینجا به معنى قضاى تشریعى و قانون و فرمان و داورى است و بدیهى است که نه خدا نیازى به اطاعت و تسلیم مردم دارد و نه پیامبر چشمداشتى ، در حقیقت مصالح خود آنها است که گاهى بر اثر محدود بودن آگاهیشان از آن با خبر نمى شوند ولى خدا میداند و به پیامبرش دستور مى دهد.
این درست به آن مى ماند که یک طبیب ماهر به بیمار مى گوید در صورتى به درمان تو مى پردازم که در برابر دستوراتم تسلیم محض ‍ شوى ، و از خود اراده اى نداشته باشى ، این نهایت دلسوزى طبیب را نسبت به بیمار نشان مى دهد و خدا از چنین طبیبى برتر و بالاتر است .
لذا در پایان آیه به همین نکته اشاره کرده مى فرماید: کسى که نافرمانى خدا و پیامبرش را کند گرفتار گمراهى آشکارى شده است (و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا).
راه سعادت گم مى کند و به بیراهه و بدبختى کشیده مى شود، چرا که فرمان خداوند عالم ، مهربان و فرستاده او را که ضامن خیر و سعادت او است نادیده گرفته و چه ضلالتى از این آشکارتر؟!
سپس به داستان معروف زید و همسرش زینب که یکى از مسائل حساس زندگانى پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است و ارتباط با مساله همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که در آیات پیشین گذشت دارد پرداخته چنین مى گوید: به خاطر بیاور زمانى را که به کسى که خداوند به او نعمت داده بود، و تو نیز به او نعمت بخشیده بودى مى گفتى همسرت را نگاهدار و از خدا بپرهیز (و اذ تقول للذى انعم الله علیه و انعمت علیه امسک علیک زوجک و اتق الله ).
منظور از نعمت خداوند همان نعمت هدایت و ایمان است که نصیب زید بن حارثه کرده بود، و نعمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) این بود که وى را آزاد کرد و همچون فرزند خویش گرامیش داشت .
از این آیه استفاده مى شود که میان زید و زینب ، مشاجره اى در گرفته بود و این مشاجره ادامه یافت و در آستانه جدائى و طلاق قرار گرفت ، و با توجه به جمله تقول که فعل مضارع است پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرارا و مستمرا او را نصیحت مى کرد و از جدائى و طلاق باز مى داشت .
آیا این مشاجره به خاطر عدم توافق وضع اجتماعى زینب با زید بود که او از یک قبیله سرشناس و این یک برده آزاد شده بود؟
یا به خاطر پارهاى از خشونتهاى اخلاقى زید؟
و یا هیچکدام ؟ بلکه توافق روحى و اخلاقى در میان آن دو نبود، چرا که گاه ممکن است دو نفر خوب باشند، ولى از نظر فکر و سلیقه اختلافاتى داشته باشند که نتوانند به زندگى مشترک با هم ادامه دهند.
به هر حال تا اینجا مساله پیچیده اى نیست ، بعد مى افزاید: تو در دل چیزى را پنهان میداشتى که خداوند آن را آشکار مى کند، و از مردم مى ترسیدى در حالى که خداوند سزاوارتر است که از او بترسى ! (و تخفى فى نفسک و الله مبدیه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه ).
مفسران در اینجا سخنان فراوانى گفته اند و ناشى گرى بعضى از آنان در تعبیرات ، بهانه هائى به دست دشمنان داده است ، در حالى که از قرائنى که در خود آیه و شان نزول آیات و تاریخ وجود دارد، مفهوم این آیه مطلب پیچیدهاى نیست زیرا:
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در نظر داشت ، که اگر کار صلح میان دو همسر به انجام نرسد و کارشان به طلاق و جدائى بیانجامد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى جبران این شکست که دامنگیر دختر عمه اش زینب شده که حتى برده اى آزاد شده او را طلاق داده ، وى را به همسرى خود برگزیند، ولى از این بیم داشت که از دو جهت مردم به او خرده گیرند و مخالفان پیرامون آن جنجال بر پا کنند.
نخست اینکه : زید پسر خوانده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود، و مطابق یک سنت جاهلى پسر خوانده ، تمام احکام پسر را داشت ، از جمله اینکه ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده را حرام مى پنداشتند دیگر اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چگونه حاضر مى شود با همسر مطلقه برده آزاد شده اى ازدواج کند و این شان و مقام او است .
از بعضى از روایات اسلامى به دست مى آید که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به هر حال این تصمیم را به فرمان خدا گرفته بود، و در قسمت بعد آیه نیز قرینه اى بر این معنى
وجود دارد.
بنابر این این مساله ، یک مساله اخلاقى و انسانى بود و نیز وسیله مؤ ثرى براى شکستن دو سنت غلط جاهلى (ازدواج با همسر مطلقه پسر خوانده ، و ازدواج با همسر مطلقه یک غلام و برده آزاد شده ).
مسلم است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نباید در این مسائل از مردم بترسد و از جوسازیها و سمپاشیها واهمه اى به خود راه دهد ولى به هر حال طبیعى است که انسان در این گونه موارد به خصوص که پاى مسائل مربوط انتخاب همسر در کار بوده باشد، گرفتار ترس و وحشتى مى شود، به خصوص اینکه ممکن بود این گفتگوها و جنجالها در روند پیشرفت هدف مقدس او و گسترش ‍ اسلام اثر بگذارد، و افراد ضعیف الایمان را تحت تاثیر قرار دهد و شک و تردید در دل آنها ایجاد کند.
لذا در دنباله آیه مى فرماید: هنگامى که زید حاجت خود را به پایان برد و او را رها کرد ما او را به همسرى تو در آوردیم ، تا مشکلى براى مؤ منان در ازدواج با همسران پسر خوانده هاى خود، هنگامى که از آنها طلاق بگیرند، نباشد (فلما قضى زید منها وطرا زوجناکها لکى لا یکون على المؤ منین حرج فى ازواج ادعیائهم اذا قضوا منهن وطرا).
و این کارى بود که مى بایست انجام بشود و فرمان خدا انجام شدنى است (و کان امر الله مفعولا).
ادعیاء جمع دعى به معنى پسر خوانده و وطر به معنى نیاز و حاجت مهم است ، و انتخاب این تعبیر در مورد طلاق و رهائى زینب در حقیقت به خاطر لطف بیان است که با صراحت عنوان طلاق که براى زنان و حتى مردان عیب است مطرح نشود گوئى این دو به یکدیگر نیازى داشته اند که مدتى زندگى مشترک داشته باشند و جدائى آنها به خاطر پایان این نیاز بوده است .
تعبیر به زوجناکها (او را به همسرى تو در آوردیم ) دلیل بر این است
که این ازدواج یک ازدواج الهى بود، لذا در تواریخ آمده است که زینب بر سایر همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به این امر مباهات مى کرد و مى گفت : زوجکن اهلوکن و زوجنى الله من السماء: شما را خویشاوندانتان به همسرى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) درآوردند، ولى مرا خداوند از آسمان به همسرى پیامبر خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) درآورد.
قابل توجه اینکه قرآن براى رفع هر گونه ابهام ، با صراحت تمام ، هدف اصلى این ازدواج را که شکستن یک سنت جاهلى در زمینه خوددارى ازدواج با همسران مطلقه پسرخواندهها بوده است بیان میدارد، و این خود اشاره اى است به یک مساله کلى ازدواجهاى متعدد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) امر ساده اى نبود بلکه هدفهائى را تعقیب مى کرد که در سرنوشت مکتب او اثر داشت
جمله کان امر الله مفعولا اشاره به این است که در اینگونه مسائل باید قاطعیت به خرج داد و کارى که شدنى است باید بشود، زیرا تسلیم جنجالها شدن در مسائلى که ارتباط با هدفهاى کلى و اساسى دارد بى معنى است .
با تفسیر روشنى که در مورد آیه فوق آوردیم معلوم مى شود که پیرایه هائى را که دشمنان و یا دوستان نادان خواسته اند به این آیه ببندند کاملا بى اساس است ، و در بحث نکات توضیح بیشترى در این زمینه به خواست خدا خواهیم داد.
آخرین آیه مورد بحث در تکمیل بحثهاى گذشته چنین مى گوید: هیچگونه سختى و حرجى بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آنچه خدا براى او واجب کرده است نیست (ما کان على النبى من حرج فیما فرض الله له ).
آنجا که خداوند فرمانى به او مى دهد، ملاحظه هیچ امرى در برابر آن
جائز نیست ، و بدون هیچ چون و چرا باید به مرحله اجرا در آید.
رهبران آسمانى هرگز نباید در اجراى فرمانهاى الهى گوش به حرف این و آن دهند یا ملاحظه جوسازیهاى سیاسى و آداب و رسوم غلط حاکم بر محیط را کنند چه بسا آن دستور براى شکستن همین شرائط نادرست و در هم کوبیدن بدعتهاى زشت و رسوا باشد.
آنها باید به مصداق و لا یخافون لومة لائم (مائده - 54) بدون خوف از سرزنشها و جنجالها، فرمان خدا را به کار بندند.
اصولا اگر ما بخواهیم بنشینیم تا براى اجراى فرمان حق ، رضایت و خشنودى همه را جلب کنیم چنین چیزى امکان پذیر نیست ، گروههائى هستند که تنها هنگامى راضى مى شوند که ما تسلیم خواسته ها یا پیرو مکتب آنها شویم ، چنانکه قرآن مى گوید: و لن ترضى عنک الیهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم : (هرگز یهود و نصارى از تو راضى نخواهند شد تا از آئین آنها بى قید و شرط پیروى کنى ) (بقره - 120).
و درباره آیه مورد بحث مطلب چنین بود، زیرا ازدواج پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با زینب - چنانکه گفتیم - در افکار عمومى مردم آن محیط دو ایراد داشت : یکى ازدواج با (همسر مطلقه پسر خوانده ) که در نظر آنها همچون ازدواج با همسر پسر حقیقى بود، و این بدعتى بود که مى باید در هم شکسته مى شد.
و دیگر ازدواج مرد با شخصیتى همچون پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با همسر مطلقه یک برده آزاد شده عیب و ننگ بود، چرا که پیامبر را با یک برده همردیف قرار مى داد این فرهنگ غلط نیز باید برچیده شود، و ارزشهاى انسانى بجاى آن بنشیند، (و کفو) بودن دو همسر تنها بر اساس ایمان و اسلام و تقوا استوار گردد.
اصولا سنت شکنى و برچیدن آداب و رسوم خرافى و غیر انسانى همواره با سر و صدا تواءم است ، و پیامبران هرگز نباید به این سر و صداها اعتنا کنند.
لذا در جمله بعد مى فرماید: (این سنت الهى در مورد پیامبران در امم پیشین نیز جارى بوده است ) (سنة الله للذین خلوا من قبل ).
تنها تو نیستى که گرفتار این مشکلى ، بلکه همه انبیاء به هنگام شکستن سنتهاى غلط گرفتار این ناراحتیها بوده اند.
مشکل بزرگ در این قضیه ، منحصر به شکستن این دو سنت جاهلى نبود، بلکه چون پاى ازدواج پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در میان بود، این امر مى توانست دستاویز دیگرى به دشمنان براى عیبجوئى بدهد که شرح آن خواهد آمد.
و در پایان آیه براى تثبیت قاطعیت در این گونه مسائل بنیادى مى فرماید (فرمان خدا همواره روى حساب و برنامه دقیقى است و باید به مرحله اجرا در آید) (و کان امر الله قدرا مقدورا).
تعبیر به (قدرا مقدورا)، ممکن است اشاره به حتمى بودن فرمان الهى باشد، و ممکن است ناظر به رعایت حکمت و مصلحت در آن باشد اما مناسبتر با مورد آیه این است که هر دو معنى از آن اراده شود، یعنى فرمان خدا هم روى حساب است و هم بى چون و چرا لازم الاجرا است .
جالب اینکه در تواریخ مى خوانیم : پیامبر اسلام در مورد ازدواج با زینب آنچنان دعوت عامى براى صرف غذا از مردم به عمل آورد که در مورد هیچیک از همسرانش سابقه نداشت !.
گویا با این کار مى خواست نشان دهد که به هیچوجه مرعوب سنتهاى خرافى محیط نیست ، بلکه به اجراى این دستور الهى افتخار مى کند، بعلاوه در نظر داشت که از این راه آوازه شکستن این سنت جاهلى به گوش همگان
در سراسر جزیره عرب برساند.
نکته ها:
1 - افسانه هاى دروغین
داستان ازدواج پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با زینب با تمام صراحتى که قرآن در این مساله و هدف این ازدواج به خرج داده و آنرا شکستن یک سنت جاهلى در ارتباط با ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده معرفى کرده باز مورد بهره بردارى سوء جمعى از دشمنان اسلام گردیده است ، آنها خواسته اند از آن یک داستان عشقى بسازند که ساحت قدس پیامبر را با آن آلوده کنند و احادیث مشکوک و یا مجعولى را در این زمینه دستاویز قرار داده اند.
از جمله اینکه نوشته اند: هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى حالپرسى زید به خانه او آمد همینکه در را گشود چشمش به جمال زینب افتاد، و گفت : سبحان الله خالق النور تبارک الله احسن الخالقین !: (منزه است خداوندى که خالق نور است و جاوید و پر برکت است خدائى که احسن الخالقین مى باشد)!
و این جمله را دلیلى بر علاقه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به زینب گرفته اند.
در حالى که شواهد روشنى - قطع نظر از مساله نبوت و عصمت - در دست است که این افسانه ها را تکذیب مى کند.
نخست اینکه : زینب دختر عمه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود و در محیط خانوادگى تقریبا با او بزرگ شده بود، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شخصا او را براى زید خواستگارى کرد، و اگر زینب جمال فوق العاده اى داشت و فرضا جمال او جلب توجه حضرت را کرده بود نه جمالش امر مخفى بود و نه ازدواج با او قبل از این ماجرا مشکلى داشت ، بلکه با توجه به اینکه زینب هیچگونه تمایلى براى ازدواج با زید نشان
نمى داد بلکه مخالفت خود را صریحا، بیان کرد، و کاملا ترجیح مى داد همسر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شود بطورى که وقتى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به خواستگارى او براى زید رفت خوشحال شد زیرا تصور مى کرد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) او را براى خود خواستگارى مى کند، اما بعدا با نزول آیه قرآن و امر به تسلیم در برابر فرمان خدا و پیامبر تن به ازدواج با زید داد.
با این مقدمات چه جاى این توهم که او از چگونگى زینب با خبر نباشد؟ و چه جاى این توهم که تمایل ازدواج با او را داشته باشد و نتواند اقدام کند؟
دیگر اینکه هنگامى که زید براى طلاق دادن همسرش زینب به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مراجعه مى نماید حضرت بارها او را نصیحت مى کند و مانع این طلاق مى شود، این خود شاهد دیگرى بر نفى آن افسانه ها است .
از سوى دیگر قرآن با صراحت هدف این ازدواج را بیان کرده تا جائى براى گفتگوهاى دیگر نباشد.
از سوى چهارم در آیات فوق خواندیم که خدا به پیامبر مى گوید: در ماجراى ازدواج با همسر مطلقه زید جریانى وجود داشت که پیامبر از مردم مى ترسید در حالى که باید از خدا بترسد.
مساله ترس از خدا نشان مى دهد که این ازدواج به عنوان یک وظیفه انجام شده که باید به خاطر پروردگار ملاحظات شخصى را کنار بگذارد تا یک هدف مقدس الهى تامین شود، هر چند به قیمت زخم زبان کوردلان و افسانه بافیهاى منافقان در زمینه متهم ساختن پیامبر تمام گردد و این بهاى سنگینى بود که پیامبر در مقابل اطاعت فرمان خدا و شکستن یک سنت غلط پرداخت و هنوز هم مى پردازد!
اما لحظاتى در طول زندگى رهبران راستین فرا مى رسد که باید ایثار و فداکارى کنند، و خود را در معرض اتهام اینگونه افراد قرار دهند تا هدفشان
پیاده شود.
آرى اگر پیامبر هرگز زینب را ندیده بود و نشناخته بود و هرگز زینب تمایل با ازدواج او نداشت و زید نیز حاضر به طلاق دادن او نبود (قطع نظر از مسئله نبوت و عصمت ) جاى این گفتگو و توهمات بود، ولى با توجه به نفى همه این شرائط، ساختگى بودن این افسانه ها روشن مى شود.
به علاوه تاریخ زندگى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به هیچ وجه نشان نمى دهد که او علاقه و تمایل خاصى نسبت به زینب داشت ، بلکه همچون سایر همسران بلکه شاید از جهاتى کمتر از بعضى همسران پیامبر بوده ، و این خود شاهد تاریخى دیگرى بر نفى آن افسانه ها است .
آخرین سخنى که در اینجا اشاره به آن را لازم مى دانیم اینکه ممکن است کسى بگوید شکستن چنین سنت غلطى لازم بود اما چه ضرورتى داشت که شخص پیامبر اقدام به سنت شکنى کند، مى توانست مساله را به صورت یک قانون بیان نماید و دیگران را تشویق به گرفتن همسر مطلقه پسر خوانده خود کند.
ولى باید توجه داشت گاهى یک سنت جاهلى و غلط مخصوصا مربوط به ازدواج با افرادى که دون شان انسان از نظر ظاهرى هستند با سخن امکان پذیر نیست ، و مردم مى گویند اگر این کار خوب بود چرا خود او انجام نداد،؟ چرا او با همسر برده آزادشده اى ازدواج نکرد؟! چرا او با همسر مطلقه فرزندخوانده اش عقد همسرى نیست ؟!.
در اینگونه موارد یک نمونه عملى به همه این چراها پایان مى دهد. و بطور قاطع آن سنت غلط شکسته مى شود. گذشته از اینکه نفس ‍ این عمل یک نوع ایثار و فداکارى بود.
2 - تسلیم در برابر حق روح اسلام است
بدون شک استقلال فکرى و روحى انسان اجازه نمى دهد که بى قید و شرط تسلیم کسى شود، چرا که او هم انسانى است مثل خودش ، و ممکن است در مسائلى اشتباهاتى داشته باشد.
اما هنگامى که مساله به خداوند عالم و حکیم و پیامبرى که از او سخن مى گوید و به فرمان او گام بر مى دارد مى رسد تسلیم مطلق نبودن دلیل بر گمراهى است ، چرا که فرمانش کمترین خطا و اشتباهى ندارد.
و از این گذشته فرمان او حافظ منافع خود انسان است ، و چیزى نیست که به ذات پاک خدا برگردد، آیا ممکن است هیچ انسان عاقلى با تشخیص این حقیقت مصالح خود را زیر پا بگذارد؟
از همه اینها گذشته ما از آن او هستیم ، و هر چه داریم از او است ، و جز تسلیم در برابر او کارى نمى توانیم داشته باشیم .
لذا در سراسر قرآن آیات فراوانى دیده مى شود که به این مساله اشاره مى کند:
گاه مى گوید: پیروان واقعى انبیا کسانى هستند که در برابر حکم خدا و رسولش مى گویند شنیدیم و اطاعت کردیم (انما کان قول المؤ منین اذا دعوا الى الله و رسوله لیحکم بینهم ان یقولوا سمعنا و اطعنا و اولئک هم المفلحون ) (نور - 51).
و گاه مى گوید: (سوگند به پروردگارت آنها به حقیقت ایمان نمى رسند تا زمانى که تو را در اختلافاتشان حکم سازند، و سپس در دل خود از داورى تو کوچکترین ناراحتى نداشته باشند و کاملا تسلیم شوند) فلا و ربک لا یؤ منون حتى یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما (نساء - 65).
و در جاى دیگر مى گوید: (چه کسى آئینش بهتر است از آن کس که با تمام وجود خود تسلیم پروردگار شده و نیکوکار است )؟ (و من احسن دینا ممن اسلم وجهه لله و هو محسن ) (نساء - 125).
اصولا (اسلام ) از ماده (تسلیم ) گرفته شده ، و به همین حقیقت اشاره مى کند، بنابر این هر انسانى به مقدار تسلیمش در برابر حق از روح اسلام برخوردار است .
مردم در این زمینه چند گروهند: گروهى تنها در مواردى تسلیم فرمان حقند که با منافعشان تطبیق کند، اینها در حقیقت مشرکانى هستند که نام (مسلم ) بر خود گذارده اند، و کارشان تجزیه احکام الهى به مصداق (نؤ من ببعض و نکفر ببعض ) است حتى در آنجا که ایمان مى آورند در حقیقت به منافعشان ایمان آورده اند نه به حکم خدا!.
گروه دیگرى آنها هستند که اراده و خواستشان تحت الشعاع اراده و خواست خدا است ، و به هنگام تضاد منافع زود گذرشان با فرمان حق از آن چشم مى پوشند و تسلیم فرمان خدا مى شوند، اینها مؤ منان و مسلمانان راستینند.
گروه سومى از این هم برترند، و اصولا جز آنچه خدا اراده کند اراده اى ندارند، و جز آنچه او مى خواهد خواسته اى در دل آنها نیست ، آنها به جائى رسیده اند که فقط چیزى را دوست مى دارند که او دوست دارد، و از چیزى متنفرند که او نمى خواهد.
اینها خاصان و مخلصان و مقربان درگاه او هستند که تمام وجودشان به رنگ توحید در آمده و غرق محبت و محو جمال اویند.
آیه و ترجمه


الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون اءحدا الا الله و کفى بالله حسیبا (39)


ترجمه :

39 - (پیامبران پیشین ) کسانى بودند که تبلیغ رسالتهاى الهى مى کردند و (تنها) از او مى ترسیدند و از هیچکس جز خدا واهمه نداشتند، و همین بس که خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال آنها) است .
تفسیر:
مبلغان راستین کیانند؟

نخستین آیه مورد بحث - به تناسب بحثى که در آخرین آیه از آیات پیشین ، در باره پیامبران گذشته بود - به یکى از مهمترین برنامه هاى عمومى انبیاء اشاره کرده ، مى فرماید: (پیامبران پیشین کسانى بودند که تبلیغ رسالتهاى الهى مى کردند و از او مى ترسیدند و از هیچکس جز خدا واهمه نداشتند) (الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله ).
تو نیز در تبلیغ رسالتهاى پروردگار نباید کمترین وحشتى از کسى داشته باشى هنگامى که به تو دستور مى دهد یک سنت غلط جاهلى را در زمینه ازدواج با همسر مطلقه فرزند خوانده در هم بشکن و با زینب همسر مطلقه زید ازدواج کن هرگز نباید در انجام این وظیفه کمترین نگرانى از ناحیه گفتگوى این و آن به خود راه دهى که این سنت همگى پیامبران است
اصولا کار پیامبران در بسیارى از مراحل شکستن اینگونه سنتها است و اگر بخواهند کمترین ترس و وحشتى به خود راه بدهند در انجام رسالت خود
پیروز نخواهند شد قاطعانه باید پیش روند، حرفهاى ناموزون بدگویان را به جان خریدار شوند و بى اعتنا به جوسازیها و غوغاى عوام و توطئه فاسدان و مفسدان به برنامه هاى خود ادامه دهند چرا که همه حسابها به دست خدا است .
لذا در پایان آیه مى فرماید: (همین بس که خداوند حافظ اعمال بندگان و حسابگر و جزا دهنده آنها است ) (و کفى بالله حسیبا)
هم حساب ایثار و فداکارى پیامبران را در این راه نگه مى دارد و پاداش مى دهد و هم سخنان ناموزن و یاوه سراى دشمنان را محاسبه و کیفر مى دهد.
در حقیقت جمله (کفى بالله حسیبا) دلیلى است براى این موضوع که رهبران الهى نباید در ابلاغ رسالات خود وحشتى داشته باشند چون حسابگر زحمات آنها و پاداش دهنده خدا است .
نکته ها:
1 - منظور از (تبلیغ ) در اینجا همان (ابلاغ ) و رسانیدن است ، و هنگامى که ارتباط با (رسالات الله ) پیدا کند مفهومش این مى شود که آنچه را خدا به عنوان وحى به پیامبران تعلیم کرده به مردم تعلیم کنند، و از طریق استدلال و انذار و بشارت و موعظه و اندرز در دلها نفوذ دهند.
2 - (خشیت ) به معنى ترس تواءم با تعظیم و احترام است ، و از همین رو با خوف که این ویژگى در آن نیست متفاوت است ، و گاه به معنى مطلق ترس نیز به کار مى رود.
در بعضى از مؤ لفات محقق طوسى سخنى در تفاوت این دو واژه آمده است که در حقیقت ناظر به معنى عرفانى آن مى باشد، نه معنى لغوى ، او مى گوید: (خشیت و خوف هر چند در لغت به یک معنى (یا نزدیک به یک معنى ) مى باشند، ولى در عرف صاحبدلان در میان این دو فرقى است ، و آن اینکه : (خوف )
به معنى ناراحتى درونى از مجازاتى است که انسان به خاطر ارتکاب گناهان یا تقصیر در طاعات انتظار آن را دارد، و این حالت براى اکثر مردم حاصل مى شود، هر چند مراتب آن بسیار متفاوت است ، و مرتبه اعلاى آن جز براى گروه اندکى حاصل نمى شود.
اما (خشیت ) حالتى است که به هنگام درک عظمت خدا و هیبت او، و ترس از مهجور ماندن از انوار فیض او براى انسانى حاصل مى شود، و این حالتى است که جز براى کسانى که واقف به عظمت ذات پاک و مقام کبریاى او هستند و لذت قرب او را چشیده اند حاصل نمى گردد و لذا در قرآن این حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه شمرده و مى فرماید: انما یخش الله من عباده العلماء.
3 - پاسخ به یک سؤ ال - ممکن است گفته شود که این آیه با جمله اى که در آیات قبل گذشت تضاد دارد چه اینکه در اینجا مى گوید: پیامبران الهى تنها از خدا مى ترسند و از غیر او ترس و واهمه اى ندارند، ولى در آیات گذشته آمده بود: تو در دل خود چیزى را پنهان مى کردى که خدا آشکار کرد، (و از مردم ترس داشتى در حالى که باید از خدا بترسى ) (و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه ).
ولى با توجه به دو نکته پاسخ این سؤ ال روشن مى شود:
نخست اینکه : اگر پیغمبر ترس و وحشتى داشت به خاطر این بود که مبادا شکستن این سنت براى جمع زیادى قابل هضم و تحمل نباشد و به همین جهت در ایمان خود نسبت به مبانى اسلام متزلزل گردند، چنین خشیتى در حقیقت به (خشیت از خدا) باز مى گردد.
دیگر اینکه پیامبران در تبلیغ رسالت الهى هرگز گرفتار ترس و وحشت از کسى نمى شوند، اما در مسائل زندگى شخصى و خصوصى مانعى ندارد که از یک
موضوع خطرناک مانند زخم زبانهاى مردم بیم داشته باشند، و یا همچون موسى (علیه السلام ) به هنگامى که عصا را افکند و اژدها شد مطابق طبع بشرى ترسید، اینگونه ترس و وحشت اگر افراطى نباشد عیب و نقص نیست ، و حتى شجاعترین افراد در زندگى خود گاه با آن روبرو مى شوند، عیب و نقص آن است که در زندگى اجتماعى در انجام وظیفه الهى بترسد.
4 - آیا پیامبران تقیه مى کنند؟
جمعى از آیه فوق استفاده کرده اند که براى انبیاء هرگز تقیه کردن در ابلاغ رسالت جائز نیست ، زیرا قرآن مى گوید: و لا یخشون احدا الا الله .
ولى باید توجه داشت (تقیه ) انواعى دارد، تنها یک نوع از آن (تقیه خوفى ) است که طبق آیه فوق در مورد دعوت انبیاء و ابلاغ رسالت منتفى است .
ولى تقیه اقسام دیگرى نیز دارد، از جمله (تقیه تحبیبى ) و (پوششى ) است .
منظور از (تقیه تحبیبى ) آن است که گاه انسان براى جلب محبت طرف مقابل عقیده خود را مکتوم مى دارد تا بتواند نظر او را براى همکارى در اهداف مشترک جلب کند.
و منظور از (تقیه پوششى ) آن است که گاه براى رسیدن به هدف باید نقشه ها و مقدمات را کتمان کند، چرا که اگر برملا گردد و دشمنان از آن آگاه شوند ممکن است آن را خنثى کنند.
زندگى انبیاء مخصوصا پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پر است از اینگونه تقیه ها، زیرا مى دانیم در بسیارى از مواقع هنگامى که حرکت به سوى میدان نبرد مى کرد مقصد خود را مخفى مى داشت ، نقشه هاى جنگى او کاملا در خفا کشیده مى شد، و استتار که نوعى از تقیه است در تمام مراحل اجرا مى گشت .
گاه براى بیان حکمى از روش مرحله اى که نوعى از تقیه است استفاده
مى کرد. فى المثل مساله (تحریم ربا) یا (شرب خمر) در یک مرحله بیان نشد، بلکه به فرمان خدا در چندین مرحله صورت گرفت یعنى از مراحل سبکتر شروع شد تا به حکم نهائى و اصلى رسید.
به هر حال تقیه معنى وسیعى دارد که همان (پوشاندن واقعیتها براى پرهیز و اجتناب از به خطر افتادن هدفها است ) و این چیزى است که در میان همه عقلاى جهان وجود دارد و رهبران الهى هم براى رسیدن به هدفهاى مقدسشان در پاره اى از مراحل آن را انجام مى دهند، چنانکه در داستان حضرت (ابراهیم ) (علیه السلام ) قهرمان توحید مى خوانیم که او مقصدش را از ماندن در شهر در آن روز که بت پرستان براى مراسم عید به خارج شهر مى رفتند مکتوم داشت ، تا از یک فرصت مناسب براى در هم کوبیدن بتها استفاده کند.
و نیز (مؤ من آل فرعون ) براى اینکه بتواند در مواقع حساس به موسى (علیه السلام ) کمک کند و او را از قتل نجات دهد ایمان خود را مکتوم مى داشت . و به همین جهت قرآن از او نه عظمت یاد کرده ، به هر حال تنها تقیه خوفى است که بر پیامبران مجاز نیست به انواع دیگر تقیه .
گر چه سخن در این زمینه بسیار است اما با حدیثى پر معنى و جامع از امام صادق (علیه السلام ) این بحث را پایان مى دهیم امام (علیه السلام ) فرمود: التقیة دینى و دین آبائى ، و لا دین لمن لا تقیة له و التقیة ترس الله فى الارض ، لان مؤ من آل فرعون لو اظهر الاسلام لقتل : (تقیه آئین من و آئین پدران من است ، کسى که تقیه ندارد دین ندارد، تقیه سپر نیرومند پروردگار در زمین است ، چرا که اگر مؤ من آل فرعون ایمان خود را اظهار مى کرد مسلما کشته مى شد) (و رسالت او در حفظ آئین موسى به هنگام خطر انجام نمى شد).
درباره تقیه بحث مشروحى در جلد یازدهم صفحه 423 (ذیل آیه 106 سوره
نحل ) داشته ایم .
5 - شرط پیروزى در تبلیغات - آیه فوق دلیل روشنى است بر اینکه شرط اساسى براى پیشرفت در مسائل تبلیغاتى قاطعیت و اخلاص و عدم وحشت از هیچکس جز از خدا است .
آنها که در برابر فرمانهاى الهى خواسته هاى این و آن و تمایلات بى رویه گروهها و جمعیتها را در نظر مى گیرند، و با توجیهاتى حق و عدالت را تحت الشعاع آن قرار مى دهند، هرگز نتیجه اساسى نخواهند گرفت ، هیچ نعمتى برتر از نعمت هدایت نیست ، و هیچ خدمتى برتر از اعطاء این نعمت به انسانى نمى باشد، و به همین دلیل پاداش این کار برترین پاداشها است ، لذا در حدیثى از امیر مؤ منان مى خوانیم : که مى فرماید: (هنگامى که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مرا به سوى یمن فرستاد فرمود با هیچکس ‍ پیکار مکن مگر آنکه قبلا او را دعوت به سوى حق کنى ، و ایم الله لئن یهدى الله على یدیک رجلا خیر مما طلعت الشمس و غربت : به خدا سوگند اگر یک انسان به دست تو هدایت شود براى تو بهتر است از تمام آنچه خورشید بر آن طلوع و غروب مى کند).
و باز به همین دلیل است که مبلغان راستین باید نیازى به مردم نداشته باشند و نه ترسى از هیچ مقامى که آن (نیاز) و این (ترس ) بر افکار و اراده آنها خواه و ناخواه اثر مى گذارد.
یک مبلغ الهى به مقتضاى : و کفى بالله حسیبا تنها به این مى اندیشد که حسابگر اعمال او خدا است ، و پاداشش به دست او است ، و همین آگاهى و عرفان به او در این راه پر نشیب و فراز مدد مى دهد.
آیه و ترجمه


ما کان محمد اءبا اءحد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبین و کان الله بکل شى ء علیما (40)


ترجمه :

40 - محمد پدر هیچیک از مردان شما نبود، ولى رسول خدا و خاتم و آخرین پیامبران است و خداوند به هر چیز آگاه است .
تفسیر:
مساله خاتمیت
این آیه آخرین سخنى است که خداوند در ارتباط با مساله ازدواج پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با همسر مطلقه زید براى شکستن یک سنت غلط جاهلى ، بیان مى دارد، و جواب کوتاه و فشرده اى است به عنوان آخرین جواب ، و ضمنا حقیقت مهم دیگرى را که مساله خاتمیت است به تناسب خاصى در ذیل آن بیان مى کند.
نخست مى فرماید: (محمد پدر هیچیک از مردان شما نبود) (ما کان محمد ابا احد من رجالکم ).
نه (زید) و نه دیگرى ، و اگر یک روز نام پسر محمد بر او گذاردند این تنها یک عادت و سنت بود که با ورود اسلام و نزول قرآن بر چیده شد نه یک رابطه طبیعى و خویشاوندى .
البته پیامبر فرزندان حقیقى به نام (قاسم ) و (طیب ) و (طاهر) و (ابراهیم ) داشت ، ولى طبق نقل مورخان همه آنها قبل از بلوغ ، چشم از جهان بستند، و لذا نام (رجال ) (مردان ) بر آنها اطلاق نشد.
امام حسن و امام حسین (علیه السلام ) که آنها را فرزندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خواندند، گرچه به سنین بالا رسیدند، ولى به هنگام نزول این آیه هنوز کودک بودند، بنابر این جمله ما کان محمد ابا احد من رجالکم که به صورت فعل ماضى آمده است بطور قاطع در آن هنگام در حق همه صادق بوده است .
و اگر در بعضى از تعبیرات خود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم (انا و على ابوا هذه الامة ): (من و على پدران این امتیم ) مسلما منظور پدر نسبى نبوده بلکه ابوت ناشى از تعلیم و تربیت و رهبرى بوده است .
با این حال ازدواج با همسر مطلقه زید که قرآن فلسفه آنرا صریحا شکستن سنتهاى نادرست ذکر کرده چیزى نبود که باعث گفتگو در میان این و آن شود، و یا به خواهند آنرا دستاویز براى مقاصد سوء خود کنند.
سپس مى افزاید: ارتباط پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با شما تنها از ناحیه رسالت و خاتمیت مى باشد (او رسول الله و خاتم النبیین است ) (و لکن رسول الله و خاتم النبیین ).
بنابر این صدر آیه ارتباط نسبى را بطور کلى قطع مى کند و ذیل آیه ارتباط معنوى ناشى از رسالت و خاتمیت را اثبات مى نماید، و از اینجا پیوند صدر و ذیل روشن مى شود.
از این گذشته اشاره به این حقیقت نیز دارد که در عین حال علاقه او فوق علاقه یک پدر به فرزند است ، چرا که علاقه او علاقه رسول به امت مى باشد، آنهم رسولى که مى داند بعد از او پیامبر دیگرى نخواهد آمد، و باید آنچه مورد نیاز امت است تا دامنه قیامت براى آنها با دقت و با نهایت دلسوزى پیش بینى کند.
و البته خداوند عالم و آگاه همه آنچه را در این زمینه لازم بوده در اختیار او گذارده ، از اصول و فروع و کلیات و جزئیات در تمام زمینه ها، و لذا در پایان آیه مى فرماید: (خداوند به هر چیز عالم و آگاه بوده و هست ) (و کان الله بکل شى ء علیما).
این نکته نیز قابل توجه است که خاتم انبیاء بودن ، به معنى (خاتم المرسلین ) بودن نیز هست ، و اینکه بعضى از دین سازان عصر ما براى مخدوش کردن مساله خاتمیت به این معنى چسبیده اند که قرآن پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را خاتم انبیاء شمرده ، نه خاتم رسولان این یک اشتباه بزرگ است ، چرا که اگر کسى خاتم انبیاء شد به طریق اولى (خاتم رسولان ) نیز هست ، زیرا مرحله (رسالت ) مرحله اى است فراتر از مرحله (نبوت ) (دقت کنید).
این سخن درست به این مى ماند که بگوئیم : فلان کس در سرزمین حجاز نیست ، چنین کسى مسلما در مکه نخواهد بود، اما اگر بگوئیم در مکه نیست ، ممکن است در نقطه دیگرى از حجاز باشد، بنابر این اگر پیامبر را (خاتم المرسلین ) مى نامید ممکن بود (خاتم انبیاء) نباشد، اما وقتى مى گوید او (خاتم انبیاء) است ، مسلما (خاتم رسولان ) نیز خواهد بود، و به تعبیر مصطلح نسبت (نبى ) و (رسول ) نسبت (عموم و خصوص مطلق است ) (باز هم دقت کنید)
نکته ها:
1 - (خاتم ) چیست ؟
(خاتم ) (بر وزن حاتم ) آنگونه که ارباب لغت گفته اند به معنى چیزى است که به وسیله آن پایان داده مى شود، و نیز به معنى چیزى آمده است که با آن اوراق و مانند آن را مهر مى کنند.
در گذشته و امروز این امر معمول بوده و هست که وقتى مى خواهند در نامه یا ظرف یا خانه اى را ببندند و کسى آن را باز نکند روى در، یا روى قفل آن ماده چسبنده اى مى گذارند، و روى آن مهرى مى زنند که امروز از آن تعبیر به (لاک و مهر) مى شود.
و این به صورتى است که براى گشودن آن حتما باید مهر و آن شى ء چسبنده
شکسته شود، مهرى را که بر اینگونه اشیاء مى زنند (خاتم ) مى گویند، و از آنجا که در گذشته گاهى از گلهاى سفت و چسبنده براى این مقصد استفاده مى کردند لذا در متون بعضى از کتب معروف لغت در معنى خاتم مى خوانیم (ما یوضع على الطینة ) (چیزى بر گل مى زنند).
اینها همه به خاطر آن است که این کلمه از ریشه (ختم ) به معنى (پایان ) گرفته شده ، و از آنجا که این کار (مهر زدن ) در خاتمه و پایان قرار مى گیرد نام (خاتم ) بر وسیله آن گذارده شده است .
و اگر مى بینیم یکى از معانى (خاتم ) انگشتر است آن نیز به خاطر همین است که نقش مهرها را معمولا روى انگشترهایشان مى کندند، و به وسیله انگشتر نامه ها را مهر مى کردند، لذا در حالات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه هدى (علیهم السلام ) و شخصیتهاى دیگر از جمله مسائلى که مطرح مى شود نقش خاتم آنها است .
مرحوم (کلینى ) در (کافى ) از امام صادق (علیه السلام ) چنین نقل مى کند: ان خاتم رسول الله کان من فضة نقشه محمد رسول الله : (انگشتر پیامبر از نقره بود و نقش آن محمد رسول الله بود).
در بعضى از تواریخ آمده است که یکى از حوادث سال ششم هجرى این بود که پیامبر انگشتر نقش دارى براى خود انتخاب فرمود و این به خاطر آن بود که به او عرض کردند پادشاهان نامه هاى بدون مهر را نمى خوانند.
در کتاب (طبقات ) نیز آمده است هنگامى که پیامبر گرامى اسلام تصمیم گرفت دعوت خود را گسترش دهد، و به پادشاهان و سلاطین روى زمین نامه بنویسد دستور داد انگشترى برایش ساختند که روى آن محمد رسول الله حک شده
بود، و نامه هاى خود را با آن مهر مى کرد.
با این بیان به خوبى روشن مى شود که خاتم گر چه امروز به انگشتر تزیینى نیز اطلاق مى شود، ولى ریشه اصلى آن از ختم به معنى پایان گرفته شده است و در آن روز به انگشترهائى مى گفتند که با آن نامه ها را مهر مى کردند.
بعلاوه این ماده در قرآن مجید در موارد متعددى به کار، رفته ، و در همه جا به معنى پایان دادن و مهر نهادن است ، مانند الیوم نختم على افواههم و تکلمنا ایدیهم : (امروز - روز قیامت - مهر بر دهانشان مى نهیم و دستهاى آنها با ما سخن مى گوید) (یس - 65).
ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة : (خداوند بر دلها و گوشهاى آنها (منافقان ) مهر نهاده (به گونه اى که هیچ حقیقتى در آن نفوذ نمى کند) و بر چشمهاى آنها پرده اى است ) (بقره - 7).
از اینجا معلوم مى شود آنها که در دلالت آیه مورد بحث بر خاتمیت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و پایان گرفتن سلسله انبیاء به وسیله او وسوسه کرده اند به کلى از معنى این واژه بى اطلاع بوده اند، و یا خود را به بى اطلاعى زده اند، و گرنه هر کس ‍ کمترین اطلاعى از ادبیات عرب داشته باشد مى داند کلمه (خاتم النبیین ) به وضوح دلالت بر معنى خاتمیت دارد.
وانگهى اگر غیر از این تفسیر براى آیه گفته شود مفهوم سبک و بچه گانه اى پیدا خواهد کرد مثل اینکه بگوئیم پیامبر اسلام انگشتر پیامبران بود یعنى زینت پیامبران محسوب مى شد، زیرا مى دانیم انگشتر یک ابزار ساده براى انسان است و هرگز در ردیف خود انسان نخواهد بود و اگر آیه را چنین تفسیر کنیم مقام پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را فوق العاده تنزل داده ایم ، گذشته از اینکه با معنى لغوى سازگار نیست . لذا این واژه در تمام قرآن (در 8 مورد) که این ماده به کار
رفته همه جا به معنى (پایان دادن و مهر نهادن ) آمده است .
2 - دلائل خاتمیت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )
آیه فوق گرچه براى اثبات این مطلب کافى است ، ولى دلیل خاتمیت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) منحصر به آن نمى باشد، چه اینکه هم آیات دیگرى در قرآن مجید به این معنى اشاره مى کند، و هم روایات فراوانى در این باره وارد شده است .
از جمله در آیه 19 سوره انعام مى خوانیم : و اوحى الى هذا القرآن لا نذرکم به و من بلغ : (این قرآن بر من وحى شده تا شما و تمام کسانى را که این قرآن به آنها مى رسد انذار کنم ) (و به سوى خدا دعوت نمایم ).
وسعت مفهوم تعبیر و من بلغ (تمام کسانى که این سخن به آنها مى رسد) رسالت جهانى قرآن و پیامبر اسلام را از یکسو و مساله خاتمیت را از سوى دیگر روشن مى سازد.
آیات دیگرى که عمومیت دعوت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را براى جهانیان اثبات مى کند مانند تبارک الذى نزل الفرقان على عبده لیکون للعالمین نذیرا: (جاوید و پر برکت است خداوندى که قرآن را بر بنده اش نازل کرد تا تمام اهل جهان را انذار کند) (فرقان آیه 1).
و مانند و ما ارسلناک الا کافة للناس بشیرا و نذیرا: (ما تو را جز براى عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستادیم ) (توبه آیه 28).
و آیه قل یا ایها الناس انى رسول الله الیکم جمیعا: (بگو: اى مردم ! من فرستاده خدا به همه شما هستم ) (اعراف آیه 158).
با توجه به وسعت مفهوم (عالمین ) و (ناس ) و (کافة ) نیز مؤ ید این معنى است از این گذشته اجماع علماء اسلام از یکسو و ضرورى بودن این مساله در میان مسلمین از سوى دیگر، و روایات فراوانى که از پیامبر و دیگر پیشوایان اسلام رسیده
از سوى سوم مطلب را روشنتر مى سازد که به عنوان نمونه به ذکر چند روایت زیر قناعت مى کنیم !
1 - در حدیث معروفى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که فرمود: حلالى حلال الى یوم القیامة و حرامى حرام الى یوم القیامة : (حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام ).
این تعبیر بیانگر ادامه این شریعت تا پایان جهان مى باشد.
گاهى حدیث فوق به صورت حلال محمد حلال ابدا الى یوم القیامة و حرامه حرام ابدا الى یوم القیامة لا یکون غیره و لا یجى ء غیره نیز نقل شده است : (حلال محمد همیشه تا روز قیامت حلال است و حرام او همیشه تا قیامت حرام است ، غیر آن نخواهد بود و غیر او نخواهد آمد).
2 - حدیث معروف (منزله ) که در کتب مختلف شیعه و اهل سنت در مورد على (علیه السلام ) و داستان ماندن او بجاى پیامبر در مدینه به هنگام رفتن رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )، به سوى جنگ تبوک آمده نیز کاملا مساله خاتمیت را روشن مى کند، زیرا در این حدیث مى خوانیم : پیامبر به على (علیه السلام ) فرمود: انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى : (تو نسبت به من ، به منزله هارون نسبت به موسى هستى ، جز اینکه بعد از من پیامبرى نیست ) (بنابر این تو همه منصبهاى هارون را نسبت به موسى دارى جز نبوت ).
3 - این حدیث نیز مشهور است و در بسیارى از منابع اهل سنت نقل شده که فرمود: مثلى و مثل الانبیاء کمثل رجل بنى بنیانا فاحسنه و اجمله ، فجعل الناس یطیفون به یقولون ما راءینا بنیانا احسن من هذا الا هذه اللبنة ، فکنت انا تلک اللبنة : (مثل من در مقایسه با انبیاء پیشین همانند مردى است که بنائى بسیار زیبا و جالب بسازد، مردم گرد آن بگردند و بگویند بنائى زیباتر از این نیست جز اینکه جاى یک خشت آن خالى است و من همان خشت آخرینم )!
این حدیث در صحیح مسلم به عبارات مختلف و از روات متعدد نقل شده ، حتى در یک مورد در ذیل آن این جمله آمده است : و انا خاتم النبیین .
و در حدیث دیگرى در ذیل آن مى خوانیم : جئت فختمت الانبیاء: (آمدم و پیامبران را پایان دادم ).
و نیز در صحیح بخارى (کتاب المناقب ) و مسند احمد حنبل ، و صحیح ترمذى ، و نسائى و کتب دیگر نقل شده ، و از احادیث بسیار معروف و مشهور است و مفسران شیعه و اهل سنت مانند طبرسى در مجمع البیان و قرطبى در تفسیرش ذیل آیه مورد بحث آورده اند.
4 - در بسیارى از خطبه هاى نهج البلاغه نیز خاتمیت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) صریحا آمده است از جمله در خطبه 173 در توصیف پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین مى خوانیم : امین وحیه و خاتم رسله و بشیر رحمته و نذیر نقمته : (او (محمد) امین وحى خدا، و خاتم پیامبران ، و بشارت دهنده رحمت و انذار کننده از عذاب او بود).
و در خطبه 133 چنین آمده است : ارسله على حین فترة من الرسل ، و تنازع من الالسن ، فقفى به الرسل و ختم به الوحى : (او را پس ‍ از یک دوران
فترت بعد از پیامبران گذشته فرستاد به هنگامى که میان مذاهب مختلف نزاع در گرفته بود به وسیله او سلسله نبوت را تکمیل کرده و وحى را با او ختم نمود).
و در خطبه نخستین نهج البلاغه بعد از شمردن برنامه هاى انبیاء و پیامبران پیشین مى فرماید: الى ان بعث الله سبحانه محمدا رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) لانجاز عدته و اتمام نبوته : (تا زمانى که خداوند سبحان محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسولش را براى تحقق بخشیدن به وعده هایش و پایان دادن سلسله نبوت مبعوث فرمود.
5 - و در پایان خطبه حجة الوداع همان خطبه اى که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آخرین حج و آخرین سال عمر مبارکش به عنوان یک وصیتنامه جامع براى مردم بیان کرد نیز مساله خاتمیت صریحا آمده است آنجا که مى فرماید: الا فلیبلغ شاهد کم غائبکم لا نبى بعدى و لا امة بعدکم : (حاضران به غائبان این سخن را برسانند که بعد از من پیامبرى نیست ، و بعد از شما امتى نخواهد بود، سپس دستهاى خود را به سوى آسمان بلند کرد آنچنان که سفیدى زیر بغلش نمایان گشت و عرضه داشت : اللهم اشهد انى قد بلغت : (خدایا گواه باش که من آنچه را باید بگویم گفتم ).
6 - در حدیث دیگرى که در کتاب کافى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است چنین مى خوانیم : ان الله ختم بنبیکم النبیین فلا نبى بعده ابدا و ختم بکتابکم الکتب فلا کتاب بعده ابدا: (خداوند با پیامبر شما سلسله انبیاء را ختم کرد، بنابر این هرگز بعد از او پیامبرى نخواهد آمد و با کتاب آسمانى شما کتب آسمانى را پایان داد پس کتابى هرگز بعد از آن نازل نخواهد گشت )
حدیث در این زمینه در منابع اسلامى بسیار زیاد است بطورى که در کتاب معالم النبوة 135 حدیث از کتب علماء اسلام از شخص ‍ پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و پیشوایان
بزرگ اسلام در این زمینه جمع آورى شده است .
3 - پاسخ چند سؤ ال
1 - خاتمیت چگونه با سیر تکاملى انسان سازگار است ؟
نخستین سؤ الى که در این بحث مطرح مى شود این است که مگر جامعه انسانیت ممکن است متوقف شود؟ مگر سیر تکاملى بشر حد و مرزى دارد؟ مگر با چشم خود نمى بینیم که انسانهاى امروز در مرحله اى بالاتر از علم و دانش و فرهنگ نسبت به گذشته قرار دارند؟.
با این حال چگونه ممکن است دفتر نبوت به کلى بسته شود و انسان در این سیر تکاملیش از رهبرى پیامبران تازه اى محروم گردد؟
(پاسخ ) این سؤ ال با توجه به یک نکته روشن مى شود و آن اینکه : گاه انسان به مرحله اى از بلوغ فکرى و فرهنگى مى رسد که مى تواند با استفاده مستمر از اصول و تعلیماتى که نبى خاتم به طور جامع در اختیار او گذارده راه را ادامه دهد بى آنکه احتیاج به شریعت تازه اى داشته باشد.
این درست به آن مى ماند که انسان در مقاطع مختلف تحصیلى در هر مقطع نیاز به معلم و مربى جدید دارد تا دورانهاى مختلف را بگذراند، اما هنگامى که به مرحله دکترا رسید و مجتهد و صاحبنظر در علم یا علوم مختلفى گردید در اینجا دیگر به تحصیلات خود نزد استاد جدیدى ادامه نمى دهد، بلکه به اتکاء آنچه از محضر اساتید پیشین و مخصوصا استاد اخیر دریافته ، به بحث و تحقیق و مطالعه و بررسى مى پردازد، و مسیر تکاملى خود را ادامه مى دهد، و به تعبیر دیگر نیازها و مشکلات راه را با آن اصول کلى که از آخرین استاد در دست دارد حل مى کند
بنابر این لزومى ندارد که با گذشت زمان همواره دین و آئین تازه اى پا به عرصه وجود بگذارد (دقت کنید).
و به تعبیر دیگر انبیاى پیشین براى اینکه انسان بتواند در این راه پر نشیب و فرازى که به سوى تکامل دارد پیش برود هر کدام قسمتى از نقشه این مسیر را در اختیار او گذاردند، تا این شایستگى را پیدا کرد که نقشه کلى و جامع تمام راه را، به وسیله آخرین پیامبر از سوى خداوند بزرگ ، در اختیار او بگذارد.
بدیهى است با دریافت نقشه کلى و جامع نیازى به نقشه دیگر نخواهد بود و این در حقیقت بیان همان تعبیرى است که در روایات خاتمیت آمده و پیامبر اسلام را آخرین آجر یا گذارنده آخرین آجر کاخ زیبا و مستحکم رسالت شمرده است .
اینها همه در مورد عدم نیاز به دین و آئین جدید است اما مساله رهبرى و امامت که همان نظارت کلى بر اجراى این اصول و قوانین و دستگیرى از واماندگان در راه مى باشد، مساله دیگرى است که انسان هیچ وقت از آن بى نیاز نخواهد بود، به همین دلیل پایان یافتن سلسله نبوت هرگز به معنى پایان یافتن سلسله امامت نخواهد بود، چرا که (تبیین ) و (توضیح این اصول ) و (عینیت بخشیدن و تحقق خارجى آنها) بدون استفاده از وجود یک رهبر معصوم الهى ممکن نیست .
2 - قوانین ثابت چگونه با نیازهاى متغیر مى سازد؟
گذشته از مساله سیر تکاملى بشر که در سؤ ال اول مطرح بود سؤ ال دیگرى نیز در اینجا عنوان مى شود و آن اینکه مى دانیم مقتضییات زمانها و مکانها متفاوتند و به تعبیر دیگر نیازهاى انسان دائما در تغییر است ، در حالى که شریعت خاتم قوانین ثابتى دارد، آیا این قوانین ثابت مى تواند پاسخگوى نیازهاى متغیر انسان
در طول زمان بوده باشد؟
این سؤ ال را نیز با توجه به نکته زیر مى توان به خوبى پاسخ گفت و آن اینکه :
اگر تمام قوانین اسلام جنبه جزئى داشت و براى هر موضوعى حکم کاملا مشخص و جزئى تعیین کرده بود جاى این سؤ ال بود، اما با توجه به اینکه در دستورات اسلام یک سلسله اصول کلى و بسیار وسیع و گسترده وجود دارد که مى تواند بر نیازهاى متغیر منطبق شود، و پاسخگوى آنها باشد، دیگر جائى براى این ایراد نیست .
فى المثل با گذشت زمان یک سلسله قراردادهاى جدید و روابط حقوقى در میان انسانها پیدا مى شود که در عصر نزول قرآن هرگز وجود نداشت مثلا در آن زمان چیزى به نام (بیمه ) با شاخه هاى متعددش به هیچوجه موجود نبود و همچنین انواع شرکتهائى که در عصر و زمان ما بر حسب احتیاجات روز به وجود آمده ، ولى با اینحال یک اصل کلى در اسلام داریم که در آغاز سوره مائده به عنوان (لزوم وفاء به عهد و عقد) (یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود -
اى کسانى که ایمان آورده اید به قراردادهاى خود وفا کنید) آمده است و همه این قراردادها را مى تواند زیر پوشش خود قرار دهد، البته قیود و شروطى نیز به صورت کلى براى این اصل کلى در اسلام آمده است که آنها را نیز باید در نظر گرفت .
بنابر این قانون کلى در این زمینه ثابت است ، هر چند مصداقهاى آن در تغییرند و هر روز ممکن است مصداق جدیدى براى آن پیدا شود.
مثال دیگر اینکه ما قانون مسلمى در اسلام داریم به نام قانون لاضرر
که به وسیله آن مى توان هر حکمى را که سرچشمه ضرر و زیانى در جامعه اسلامى گردد محدود ساخت ، و بسیارى از نیازها را از این طریق بر طرف نمود.
گذشته از این مساله (لزوم حفظ نظام جامعه ) و (وجوب مقدمه واجب ) و مساله (تقدیم اهم بر مهم ) نیز مى تواند در موارد بسیار گسترده اى حلال مشکلات گردد.
علاوه بر همه اینها اختیاراتى که به حکومت اسلامى از طریق ولایت فقیه واگذار شده به او امکانات وسیعى براى گشودن مشکلها در چارچوب اصول کلى اسلام مى دهد.
البته بیان هر یک از این امور مخصوصا با توجه به مفتوح بودن باب اجتهاد (اجتهاد به معنى استنباط احکام الهى از مدارک اسلامى ) نیاز به بحث فراوانى دارد که پرداختن به آن ما را از هدف دور مى سازد، ولى با اینحال آنچه در اینجا به طور اشاره آوردیم مى تواند پاسخگوى اشکال فوق باشد.
3 - چگونه انسانها از فیض ارتباط با عالم غیب محروم مى شوند؟
سؤ ال دیگر این است که نزول وحى و ارتباط با عالم غیب و ماوراء طبیعت علاوه بر اینکه موهبت و افتخارى است براى جهان بشریت ، روزنه امیدى براى همه مؤ منان راستین محسوب مى شود.
آیا قطع شدن این راه ارتباطى و بسته شدن این روزنه امید محرومیت بزرگى براى انسانهائى که بعد از رحلت پیامبر خاتم زندگى مى کنند محسوب نخواهد شد.
پاسخ این سؤ ال نیز با توجه به نکته زیر روشن مى شود و آن اینکه :
اولا: وحى و ارتباط با عالم غیب وسیله اى است براى درک حقایق هنگامى که گفتنیها گفته شد و همه نیازمندیها تا دامنه قیامت در اصول کلى و تعلیمات جامع پیامبر خاتم بیان گردید قطع این راه ارتباطى دیگر مشکلى ایجاد نمى کند.
ثانیا آنچه بعد از ختم نبوت براى همیشه قطع مى شود مسئله وحى براى شریعت تازه و یا تکمیل شریعت سابق است ، نه هر گونه ارتباط با ماوراء جهان طبیعت ، زیرا هم امامان با عالم غیب ارتباط دارند، و هم مؤ منان راستینى که بر اثر تهذیب نفس حجابها را از دل کنار زده اند و به مقام کشف و شهود نائل گشته اند.
فیلسوف معروف صدر المتالهین شیرازى در (مفاتیح الغیب ) چنین مى گوید: وحى یعنى نزول فرشته بر گوش و دل به منظور ماموریت و پیامبرى هر چند منقطع شده است و فرشته اى بر کسى نازل نمى شود و او را مامور اجراى فرمانى نمى کند، زیرا به حکم اکملت لکم دینکم : آنچه از این راه باید به بشر برسد رسیده است ، ولى باب الهام و اشراق هرگز بسته نشده و نخواهد شد ممکن نیست این راه مسدود گردد.
اصولا این ارتباط نتیجه ارتقاء نفس و پالایش روح و صفاى باطن است و ارتباطى به مساله رسالت و نبوت ندارد، بنابر این در هر زمان مقدمات و شرائط آن حاصل گردد این رابطه معنوى بر قرار خواهد گشت و هیچگاه نوع بشر از این فیض بزرگ محروم نبوده و نخواهد بود (دقت کنید).
آیه و ترجمه


یا اءیها الذین امنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا (41)
و سبحوه بکرة و اءصیلا (42)
هو الذى یصلى علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الى النور و کان بالمؤ منین رحیما (43)
تحیتهم یوم یلقونه سلام و اعدلهم اجرا کریما (44)


ترجمه :

41 - اى کسانى که ایمان آورده اید خدا را بسیار یاد کنید.
42 - و صبح و شام او را تسبیح نمائید.
43 - او کسى است که بر شما درود و رحمت مى فرستد و فرشتگان او (نیز براى شما تقاضاى رحمت مى کنند) تا شما را از ظلمات (جهل و شرک و گناه ) به سوى نور (ایمان و علم و تقوى ) رهنمون گردد، او نسبت به مؤ منان مهربان است .
44 - تحیت آنان در روزى که او را دیدار مى کنند سلام است ، و براى آنها پاداش پر ارزشى فراهم ساخته است .
تفسیر:
رحمت و درود خدا و فرشتگان راهگشاى مؤ منان
از آنجا که در آیات گذشته سخن از وظائف سنگین پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در مقام تبلیغ رسالت بود، در آیات مورد بحث براى فراهم آوردن زمینه این تبلیغ و گسترش دامنه آن در تمام محیط بخشى از وظائف مؤ منان را بیان مى کند،
روى سخن را به همه آنها کرده چنین مى گوید:
(اى کسانى که ایمان آورده اید خدا را فراوان یاد کنید) (یا ایها الذین امنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا).
(و صبح و شام او را تسبیح و تنزیه نمائید) (و سبحوه بکرة و اصیلا)
آرى چون عوامل غفلت در زندگى مادى بسیار فراوان و تیرهاى وسوسه شیاطین از هر سو به طرف انسان پرتاب مى گردد براى مبارزه با آن راهى جز (ذکر کثیر) نیست . (ذکر کثیر) به معنى واقعى کلمه یعنى (توجه با تمام وجود به خداوند) نه تنها با زبان و لقلقه لسان .
ذکر کثیرى که در همه اعمال انسان پرتوافکن باشد، و نور و روشنائى بر آنها بپاشد.
به این ترتیب قرآن همه مؤ منان را در این آیه موظف مى کند که در همه حال به یاد خدا باشید.
به هنگام عبادت یاد او کنید و حضور قلب و اخلاص داشته باشید.
به هنگام حضور صحنه هاى گناه یاد او کنید و چشم بپوشید، و یا اگر لغزشى رویداد توبه کنید و به راه حق باز گردید.
به هنگام نعمت یاد او کنید و شکرگزار باشید.
و به هنگام بلا و مصیبت یاد او کنید و صبور و شکیبا باشید.
خلاصه یاد او را که در هر صحنه اى از صحنه هاى زندگى انگیزه واکنش مناسب و الهى است ، فراموش ننمائید.
در حدیثى که در (صحیح ترمذى ) و (مسند احمد) از (ابو سعید خدرى ) از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده چنین مى خوانیم : که از آن حضرت پرسیدند: اى العباد افضل درجة عند الله یوم القیامة : (کدامیک از بندگان در روز
قیامت مقامشان از همه برتر است )؟!
فرمود: الذاکرون الله کثیرا: (آنها که خدا را بسیار یاد مى کنند).
ابو سعید مى گوید: عرض کردم یا رسول الله ! و من الغازى فى سبیل الله ؟: (آیا چنین کسانى حتى از جنگجویان راه خدا والامقامترند)؟!
فرمود: لو ضرب بسیفه فى الکفار و المشرکین حتى ینکسر و یختضب دما لکان الذاکرون الله افضل درجه منه ! (اگر با شمشیرش ‍ آنقدر بر پیکر کفار و مشرکین بزند که شمشیرش بشکند و با خون رنگین شود آنها که یاد خدا بسیار مى کنند از او برترند)!.
چرا که جهاد خالصانه نیز بدون ذکر کثیر خداوند ممکن نیست .
و از اینجا معلوم مى شود که ذکر کثیر معنى وسیعى دارد و اگر در بعضى از روایات به تسبیح حضرت فاطمه زهرا علیها السلام (34 مرتبه الله اکبر و 33 مرتبه الحمد لله و 33 مرتبه سبحان الله ) و در کلمات بعضى از مفسران به ذکر صفات علیا و اسماء حسنى و تنزیه پروردگار از آنچه شایسته او نیست یا مانند آن تفسیر شده ، همه از قبیل بیان ذکر مصداق روشن است ، نه محدود ساختن مفهوم آیه به خصوص این مصادیق است .
همانگونه که از سیاق آیات به خوبى بر مى آید منظور از (تسبیح خداوند در هر صبح و شام ) همان دوام تسبیح است ، و ذکر خصوص این دو وقت به عنوان آغاز و پایان روز مى باشد، و اینکه بعضى آن را به نماز صبح و عصر یا مانند آن تفسیر کرده اند باز از قبیل ذکر مصداق است .
به این ترتیب (ذکر کثیر خداوند، و تسبیح او هر صبح و شام ) جز به تداوم توجه به پروردگار و تنزیه و تقدیس مداوم او از هر عیب و نقص حاصل نمى گردد، و مى دانیم که یاد خدا براى روح و جان انسان همچون غذا و آب است براى تن ،
در آیه 28 سوره رعد آمده است الا بذکر الله تطمئن القلوب : (آگاه باشید تنها با یاد خدا دلها آرامش مى یابد)!.
آرامش و اطمینان دل نیز نتیجه اش همان است که در آیات 27 - 30 سوره فجر آمده است : یا ایتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربک راضیة مرضیة فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى : (اى نفس مطمئن و آرام ! به سوى پروردگارت باز گرد، در حالى که هم تو از او خشنود هستى و هم او از تو خشنود است ، سپس در زمره بندگانم در آى ، و در بهشتم وارد شو)!
آیه بعد در حقیقت نتیجه و علت غائى ذکر و تسبیح مداوم است ، مى فرماید: (او کسى است که بر شما درود و رحمت مى فرستد، و فرشتگان او نیز براى شما تقاضاى رحمت مى کنند تا شما را از ظلمات جهل و شرک و کفر بیرون آورد و به سوى نور ایمان و علم و تقوا رهنمون شود) (هو الذى یصلى علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الى النور).
(چرا که او نسبت به مؤ منان رحیم و مهربان است و به همین دلیل هدایت و رهبرى آنها را بر عهده گرفته و فرشتگانش را نیز مامور امداد آنها نموده است ) (و کان بالمؤ منین رحیما).
(یصلى ) از ماده (صلاة ) در اینجا به معنى توجه و عنایت مخصوص است ، این عنایت در مورد خداوند همان نزول رحمت است ، و در مورد فرشتگان استغفار و تقاضاى رحمت مى باشد، چنانکه در آیه 7 سوره غافر مى خوانیم : و یستغفرون للذین آمنوا: (حاملان عرش خدا براى مؤ منان استغفار مى کنند).
به هر حال این آیه بشارت بزرگ و نوید عظیمى براى مؤ منانى که همواره به یاد خدا هستند در بر دارد، چرا که با صراحت مى گوید: آنها در سیر خود به سوى الله تنها نیستند، بلکه به مقتضاى (یصلى ) که فعل مضارع است و دلیل
بر استمرار مى باشد همواره زیر پوشش رحمت خداوند و فرشتگان او قرار دارند، در سایه این رحمت پرده هاى ظلمت شکافته مى شود، و نور علم و حکمت و ایمان و تقوا را بر قلب و جان آنها مى پاشد.
آرى این آیه بشارتى است بزرگ براى همه سالکان راه حق و به آنها نوید مى دهد که از جانب معشوق کششى نیرومند است ، تا کوشش عاشق بیچاره بجائى برسد!
این آیه تضمینى است براى همه مجاهدان راه الله که سوگند شیطان در زمینه اغواى فرزندان آدم دامان آنها را نمى گیرد، چرا که در زمره خالصان و مخلصان قرار دارند، و شیطان از همان روز نخست از گمراه ساختن آنها اظهار عجز و ناتوانى کرده و گفته است فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین : (به عزتت سوگند همه را گمراه مى کنم جز بندگان مخلصت )! (ص - 82 و 83).
جمله و کان بالمؤ منین رحیما با توجه به اینکه (کان ) فعل ماضى است و دلیل بر این است که همیشه خداوند نسبت به مؤ منان رحمت خاصى داشته ، تاکید مجددى است بر آنچه در آغاز این آیه آمده است .
آرى این رحمت خاص خدا است که مؤ منان را از ظلمات اوهام و شهوات و وساوس شیطانى بیرون مى آورد، و به نور یقین و اطمینان و تسلط بر نفس رهنمون مى گردد که اگر رحمت او نبود این راه پر پیچ و خم هرگز پیموده نمى شد.
و در آخرین آیه مورد بحث مقام مؤ منان و پاداش آنها را به عالیترین وجه و در کوتاهترین عبارت ترسیم کرده مى گوید: (تحیت فرشتگان الهى به آنها در روز قیامت روزى که او را دیدار مى کنند سلام است ) (تحیتهم یوم یلقونه سلام ).
(تحیت ) از ماده (حیات ) به معنى دعا کردن براى سلامت و حیات دیگرى
است (براى توضیح بیشتر به جلد 4 صفحه 42 مراجعه فرمائید).
این سلامى است که نشانه سلامت از عذاب و از هر گونه درد و رنج و ناراحتى است ، سلامى است تواءم با آرامش و اطمینان .
گر چه بعضى از مفسران معتقدند که معنى (تحیتهم ) اشاره به درود و تحیت مؤ منان به یکدیگر مى باشد، ولى با توجه به آیات قبل که در آن سخن از صلاة و رحمت الهى و ملائکه در این جهان بود ظاهر این است که این تحیت نیز از ناحیه فرشتگانش در آخرت است ، چنانکه در (آیه 23 سوره رعد) مى خوانیم : و الملائکة یدخلون علیهم من کل باب سلام علیکم بما صبرتم : آنروز فرشتگان از هر درى بر مؤ منان وارد مى شوند، و به آنها مى گویند سلام بر شما به خاطر صبر و شکیبائیتان .
از آنچه گفتیم ضمنا روشن شد که مراد از جمله (یوم یلقونه ) همان روز قیامت است که (روز لقاء الله ) نامیده شده ، و معمولا این تعبیر در آیات قرآن در همین معنى به کار مى رود.
بعد از این تحیت که در حقیقت مربوط به آغاز کار است اشاره به پایان کار آنها کرده ، مى فرماید: (خداوند براى آنها پاداش پر ارزشى فراهم ساخته است ) (و اعد لهم اجرا کریما).
جمله اى که در عین اختصار همه چیز در آن جمع است و همه نعمتها و مواهب در آن نهفته است .
نکته ها:
1 - یاد خدا در همه حال
هنگامى که نام خدا برده مى شود یک دنیا عظمت ، قدرت ، علم ، و حکمت در قلب انسان متجلى مى گردد، چرا که او داراى اسماء حسنى و صفات علیا
و صاحب تمام کمالات ، و منزه از هر گونه عیب و نقص است .
توجه مداوم به چنین حقیقتى که داراى چنان اوصافى است روح انسان را به نیکیها و پاکیها سوق مى دهد، و از بدیها و زشتیها پیراسته مى دارد، و به تعبیر دیگر بازتاب صفات او در جان انسان تجلى مى کند.
توجه به چنین معبود بزرگى موجب احساس حضور دائم در پیشگاه او است ، و با این احساس فاصله انسان از گناه و آلودگى بسیار زیاد مى شود.
یاد او یاد آورى مراقبت او است ، یاد حساب و جزاى او است ، یاد دادگاه عدل او و بهشت و دوزخ او است و چنین یادى است که جان را صفا، و دل را نور و حیات مى بخشد.
به همین دلیل در روایات اسلامى آمده است که هر چیز اندازه اى دارد جز یاد خدا که هیچ حد و مرزى براى آن نیست ! امام صادق (علیه السلام ) طبق روایتى که در اصول کافى آمده مى فرماید: ما من شى ء الا و له حد ینتهى الیه الا الذکر، فلیس له حد ینتهى الیه !: (هر چیز حدى دارد که وقتى به آن رسد پایان مى پذیرد جز ذکر خدا که حدى که با آن پایان گیرد ندارد).
سپس مى افزاید: فرض الله عز و جل الفرائض فمن اداهن فهو حدهن ، و شهر رمضان فمن صامه فهو حده ، و الحج فمن حج حده ، الا الذکر، فان الله عز و جل لم یرض منه بالقلیل و لم یجعل له حدا ینتهى الیه ، ثم تلا: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا:
(خداوند نمازهاى فریضه را واجب کرده است ، هر کس آنها را ادا کند حد آن تامین شده ، ماه مبارک رمضان را هر کس روزه بگیرد حدش انجام گردیده و حج را هر کس (یکبار) بجا آورد همان حد آن است ، جز ذکر الله که خداوند به مقدار قلیل آن راضى نشده و براى کثیر آن نیز حدى قائل نگردیده ، سپس به عنوان شاهد این سخن آیه (یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا...)
را تلاوت فرمود.
امام صادق (علیه السلام ) در ذیل همین روایت از پدرش امام باقر (علیه السلام ) نقل مى کند که او کثیر الذکر بود، هر وقت با او راه مى رفتم ذکر خدا مى گفت ، و به هنگام غذا خوردن نیز به ذکر خدا مشغول بود، حتى هنگامى که با مردم سخن مى گفت از ذکر خدا غافل نمى شد...
و سرانجام با این جمله پر معنى حدیث فوق پایان مى گیرد: و البیت الذى یقراء فیه القرآن ، و یذکر الله عز و جل فیه تکثر برکته ، و تحضره الملائکة ، و تهجر منه الشیاطین ، و یضى ء لاهل السماء کما یضى ء الکوکب الدرى لاهل الارض : (خانه اى که در آن تلاوت قرآن شود، و یاد خدا گردد، برکتش افزون خواهد شد، فرشتگان در آن حضور مى یابند، و شیاطین از آن فرار مى کنند، و براى اهل آسمانها مى درخشد همانگونه که ستاره درخشان براى اهل زمین (اما به عکس خانه اى که در آن تلاوت قرآن و ذکر خدا نیست برکاتش کم خواهد بود، فرشتگان از آن هجرت مى کنند و شیاطین در آن حضور دائم دارند).
این موضوع به قدرى اهمیت دارد که در حدیثى یاد خدا معادل تمام خیر دنیا و آخرت شمرده شده است چنانکه از رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده : من اعطى لسانا ذاکرا فقد اعطى خیر الدنیا و الاخرة : (آن کس که خدا زبانى به او داده که به ذکر پروردگار مشغول است خیر دنیا و آخرت به او داده شده است ).
روایات در اهمیت یاد خدا آن قدر زیاد است که اگر بخواهیم همه آنها را در اینجا بیاوریم از وضع کتاب بیرون خواهیم رفت ، این سخن را با حدیث کوتاه و پر معنى دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) پایان مى دهیم آنجا که فرمود: من
اکثر ذکر الله عز و جل اظله الله فى جنته : هر کس بسیار یاد خدا کند خدا او را در سایه لطف خود در بهشت برین جاى خواهد داد)!.
(کسانى که بخواهند آگاهى بیشترى در این زمینه پیدا کنند به جلد دوم اصول کافى ابوابى که در باره ذکر الله است مراجعه نمایند، بخصوص بابى که مى گوید: بسیارى از آفات و بلاها و مصائب دامن کسانى را که ذکر خدا مى گویند نمیگیرد).
تاکید بر این مطلب را لازم نمیدانیم که اینهمه برکات و خیرات مسلما مربوط به ذکر لفظى و حرکت زبان که خالى از فکر و اندیشه و عمل باشد نیست ، بلکه هدف ذکرى است که سرچشمه فکر گردد، همان فکرى که بازتاب گستردهاش در اعمال انسان آشکار شود. چنانکه در روایات به این معنى تصریح مى کند.
2 - توضیحى در باره (لقاء الله )
گفتیم که این تعبیر در قرآن مجید معمولا اشاره به قیامت است و از آنجا که ملاقات حسى در مورد پروردگار مفهوم ندارد، چرا که او نه جسم است و نه داراى عوارض جسم ، بعضى از مفسران ناچار شده اند به اصطلاح مضافى در اینجا در تقدیر بگیرند و بگویند منظور (لقاء ثواب الله ) یا (ملاقات فرشتگان خدا) است .
اما (لقاء) را مى توان در اینجا به معنى لقاى حقیقى و با چشم دل گرفت چرا که در قیامت حجابها کنار میرود و عظمت خدا و آیات او از هر زمان روشنتر جلوه مى کند، انسان به مقام شهود باطنى و دید قلبى مى رسد و هر کس به مقدار معرفت و عمل صالحش به مرحله عالیترى از این شهود نائل میگردد.
فخر رازى در تفسیرش در اینجا بیان جالب دیگرى دارد که با آنچه گفتیم قابل جمع است ، او مى گوید: انسان در این دنیا به خاطر غرق شدن در امور مادى و تلاش براى معاش غالبا از خدا غافل مى شود، ولى در قیامت که همه این شواغل فکرى بر طرف میگردد انسان با تمام وجودش متوجه پروردگار عالم مى شود و این است معنى لقاء الله .
ضمنا از آنچه گفتیم روشن شد که گفتار بعضى از مفسران که این تعبیر را اشاره به لحظه مرگ و ملاقات با فرشته مرگ دانستهاند نه مناسب آیات مورد بحث است و نه تعبیرات مشابه آن در آیات دیگر قرآن ، به خصوص که ضمیر مفعولى در جمله یلقونه به صورت مفرد آمده که اشاره به ذات پاک خدا است ، در حالى که فرشتگان قبض ارواح جمعند و کلمه ملائکة در آیه قبل نیز به صورت جمع آمده است (مگر اینکه کلمهاى در تقدیر گرفته شود).
3 - پاداشهاى مؤ منان هم اکنون آماده است !
جمله اعدلهم اجرا کریما که نشان مى دهد هم اکنون بهشت و نعمتهایش آفریده شده و در انتظار مؤ منان است این سؤ ال را ممکن است برانگیزد که آماده ساختن در مورد کسانى شایسته است که قدرتشان محدود باشد و گاه نتوانند به هنگام نیاز آنچه را مى خواهند فراهم سازند، ولى در برابر قدرت نامحدود پروردگار که هر لحظه چیزى را اراده کند فرمان مى دهد موجود شو! آن نیز فورا موجود مى شودچنین نیازى احساس نمیگردد، پس تکیه روى آماده سازى در این آیه و سایر آیات قرآن براى چه منظورى است ؟!


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت