تفسیرنمونه سوره احزاب (قسمت2)

آیه و ترجمه


و اذ یقول المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا (12)
و اذ قالت طائفة منهم یاءهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا و یستذن فریق منهم النبى یقولون ان بیوتنا عورة و ما هى بعورة ان یریدون الا فرارا (13)
و لو دخلت علیهم من اءقطارها ثم سئلوا الفتنة لاتوها و ما تلبثوا بها الا یسیرا (14)
و لقد کانوا عاهدوا الله من قبل لا یولون الادبار و کان عهد الله مسئولا (15)
قل لن ینفعکم الفرار ان فررتم من الموت اءو القتل و اذا لا تمتعون الا قلیلا (16)
قل من ذا الذى یعصمکم من الله ان اءراد بکم سوءا اءو اءراد بکم رحمة و لا یجدون لهم من دون الله (17)


ترجمه :

12 - بخاطر بیاورید زمانى را که منافقان و آنها که در دلهایشان بیمارى بود مى گفتند خدا و پیامبرش جز وعده هاى دروغین به ما نداده اند.
13 - و نیز به خاطر بیاورید زمانى را که گروهى از آنها گفتند: اى اهل یثرب (مردم مدینه )! اینجا جاى توقف شما نیست ، به خانه هاى خود باز گردید، و گروهى از آنان از پیامبر اجازه بازگشت مى خواستند و مى گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است ، در حالى که بدون حفاظ نبود، آنها فقط مى خواستند (از جنگ ) فرار کنند!
14 - آنها چنان بودند که اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدینه بر آنان وارد مى شدند و پیشنهاد بازگشت به سوى شرک به آنها مى کردند مى پذیرفتند، و جز مدت کمى براى انتخاب این راه درنگ نمى کردند.
15 - آنها قبل از این با خدا عهد کرده بودند که پشت به دشمن نکنند، و عهد الهى مورد سؤ ال قرار خواهد گرفت (و در برابر آن مسئولند).
16 - بگو: اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودى به حال شما نخواهد داشت ، و در آن هنگام جز بهره کمى از زندگانى نخواهید گرفت .
17 - بگو: چه کسى مى تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ کند اگر او مصیبت یا رحمتى را براى شما اراده کرده ، و غیر از خدا هیچ سرپرست و یاورى نخواهند یافت .
تفسیر:
منافقان و ضعیف الایمانها در صحنه احزاب
گفتیم کوره امتحان جنگ احزاب داغ شد، و همگى در این امتحان بزرگ
درگیر شدند، روشن است در اینگونه موارد بحرانى مردمى که در شرائط عادى ظاهرا در یک صف قرار دارند به صفوف مختلفى تقسیم مى شوند، در اینجا نیز مسلمانان به گروههاى مختلفى تقسیم شدند: جمعى مؤ منان راستین بودند، گروهى خواص مؤ منان ، جمعى افراد ضعیف الایمان ، جمعى منافق ، جمعى منافق لجوج و سرسخت گروهى در فکر خانه و زندگى خویشتن و در فکر فرار بودند جمعى سعى داشتند دیگران را از جهاد باز دارند و گروهى تلاش مى کردند رشته اتحاد خود را با منافقین محکم کنند.
خلاصه هر کس اسرار باطنى خویش را در این رستاخیز عجیب و یوم البروز آشکار ساخت .
در آیات گذشته از جمعیت مسلمانان ضعیف الایمان و وسوسه ها و گمانهاى بدى که با آن دست به گریبان بودند سخن در میان بود، و در نخستین آیات مورد بحث گفتگوى منافقان و بیماردلان منعکس شده است .
مى فرماید: (به خاطر بیاورید هنگامى را که منافقان و آنها که دلى بیمار داشتند مى گفتند: خدا و پیامبرش چیزى جز وعدههاى دروغین به ما نداده اند)! (اذ یقول المنافقون و الذین فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا).
در تاریخ جنگ احزاب چنین آمده است که در اثناى حفر خندق که مسلمانان هر یک مشغول کندن بخشى از خندق بودند روزى به قطعه سنگ سخت و بزرگى برخورد کردند که هیچ کلنگى در آن اثر نمى کرد، خبر به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دادند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شخصا وارد خندق شد، و در کنار سنگ قرار گرفت و کلنگى را به دست گرفت و نخستین ضربه محکم را بر مغز سنگ فرود آورد، قسمتى از آن متلاشى شد و برقى از آن جستن کرد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تکبیر پیروزى گفت ، مسلمانان نیز همگى تکبیر گفتند.
بار دوم ضربه شدید دیگرى بر سنگ فرو کوفت قسمت دیگرى در هم
شکست و برقى از آن جستن نمود پیامبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند.
سرانجام پیامبر سومین ضربه را بر سنگ فرود آورد و برق جستن کرد، و باقیمانده سنگ متلاشى شد، حضرت (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) باز تکبیر گفت و مسلمانان نیز صدا به تکبیر بلند کردند، سلمان از این ماجرا سؤ ال کرد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:
(در میان برق اول سرزمین حیره و قصرهاى پادشاهان ایران را دیدم ، و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها پیروز مى شوند!، و در برق دوم قصرهاى سرخفام (شام و روم ) نمایان گشت ، و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها نیز پیروز خواهند شد! در برق سوم قصرهاى (صنعا و یمن ) را دیدم و جبرئیل باز به من خبر داد که امتم باز بر آنها پیروز خواهند شد، بشارت باد بر شما اى مسلمانان !
منافقان نگاهى به یکدیگر کردند و گفتند چه سخنان عجیبى ؟ و چه حرفهاى باطل و بى اساسى ؟ او از مدینه دارد سرزمین حیره و مدائن کسرى را مى بیند، و خبر فتح آن را به شما مى دهد، در حالى که هم اکنون شما در چنگال یک مشت عرب گرفتارید (و حالت دفاعى به خود گرفته اید) و حتى نمى توانید به بیت الحذر بروید (چه خیال باطل و پندار خامى ؟!).
آیه فوق نازل شد و گفت که این منافقان و بیماردلان مى گویند خدا و پیغمبرش جز فریب و دروغ وعدهاى به ما نداده است ، (آنها از قدرت بى پایان پروردگار بیخبرند.
و راستى در آن روز چنین اخبار و بشارتى جز در نظر مؤ منان آگاه فریب
و غرورى بیش نبود، اما دیده ملکوتى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در لابلاى جرقه هاى آتشینى که از برخورد کلنگهائى که براى حفر خندق بر زمین کوبیده میشد جستن مى کرده مى توانست گشوده شدن درهاى قصرهاى پادشاهان ایران و روم و یمن را ببیند، و به امت جان بر کفش بشارت دهد، و از اسرار آینده پرده بردارد.
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که منظور از الذین فى قلوبهم مرض همان منافقان است ، و ذکر این جمله در واقع توضیحى است براى کلمه (منافقین ) که قبل از آن آمده است ، و چه بیمارى بدتر از بیمارى نفاق ؟! چرا که انسان سالم و داراى فطرت الهى یک چهره بیشتر ندارد، انسانهاى دو چهره و چند چهره بیمارانى هستند که دائما در اضطراب و تضاد و تناقض گرفتارند
شاهد این سخن چیزى است که در آغاز سوره بقره آمده است که در توصیف منافقین مى گوید فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا: (در دلهاى آنها یکنوع بیمارى است و خدا (به خاطر اعمالشان ) بر بیمارى آنها مى افزاید)! (بقره آیه 10).
در آیه بعد به شرح حال گروه خطرناکى از همین منافقان بیمار دل که نسبت به دیگران خباثت و آلودگى بیشترى داشتند پرداخته مى گوید: (و نیز به خاطر بیاورید هنگامى را که گروهى از آنها گفتند اى مردم یثرب ! (مدینه ) اینجا جاى توقف شما نیست ، به خانه هاى خود بازگردید) (و اذ قالت طائفة منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا).
خلاصه در برابر این انبوه دشمن کارى از شما ساخته نیست خود را از معرکه بیرون کشیده و خویشتن را به هلاکت و زن و فرزندتان را به دست اسارت نسپارید.
و به این ترتیب مى خواستند جمعیت انصار را از لشکر اسلام جدا کنند این
از یکسو.
از سوى دیگر (گروهى از همین منافقین ) که در مدینه خانه داشتند از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اجازه مى خواستند که باز گردند و براى بازگشت خود عذرتراشى مى کردند از جمله مى گفتند: خانه هاى ما دیوار و در و پیکر درستى ندارد، در حالى که چنین نبود، آنها فقط مى خواستند صحنه را خالى کرده فرار کنند) (و یستاذن فریق منهم النبى یقولون ان بیوتنا عورة و ما هى بعورة ان یریدون الا فرارا).
واژه (عوره ) در اصل از ماده (عار) است ، و به چیزى گفته مى شود که آشکار ساختنش موجب عار باشد، به شکافهائى که در لباس یا دیوار خانه ظاهر مى شود، و همچنین به نقاط آسیب پذیر مرزها، و آنچه انسان از آن بیم و وحشت دارد نیز (عوره ) گفته مى شود، در اینجا منظور خانه هائى است که در و دیوار مطمئنى ندارد و بیم حمله دشمن به آن مى رود.
(منافقان ) با مطرح ساختن این عذرها مى خواستند میدان جنگ را ترک کرده و به خانه هاى خود پناه برند.
در روایتى آمده است که طایفه (بنى حارثه ) کسى را خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرستادند و گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است و هیچیک از خانه هاى انصار همچون خانه هاى ما نیست ، و میان ما و طایفه (غطفان ) که از شرق مدینه هجوم آورده اند حایل و مانعى وجود ندارد، اجازه فرما به خانه هاى خود باز گردیم و از زنان و فرزندانمان دفاع کنیم ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنها اجازه داد.
این موضوع به گوش (سعد بن معاذ)، بزرگ انصار رسید، به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کرد به آنها اجازه نفرما، به خدا سوگند تاکنون هر مشکلى براى ما پیش آمده این گروه همین بهانه را پیش کشیده اند، اینها دروغ مى گویند،
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد باز گردند.
(یثرب ) نام قدیمى مدینه است ، پیش از آنکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنجا هجرت کند، بعد از آن کمکم نام مدینة الرسول (شهر پیغمبر) بر آن گذارده شد که مخفف آن همان (مدینه ) بود.
این شهر نامهاى متعددى دارد، سید مرتضى (رحمة الله علیه ) علاوه بر این دو نام (یثرب و مدینه ) یازده نام دیگر براى این شهر ذکر کرده از جمله (طیبه ) و (طابه ) و (سکینه ) و (محبوبه ) و (مرحومه ) و (قاصمه ) است (بعضى یثرب را نام زمین این شهر مى نامند).
در پاره اى از روایات آمده است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: (این شهر را یثرب ننامید) شاید به این جهت که یثرب در اصل از ماده (ثرب ) (بر وزن حرب ) به معنى ملامت کردن است ، و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین نامى را براى این شهر پر برکت نمى پسندید.
به هر حال اینکه منافقان اهل مدینه را با عنوان یا اهل یثرب خطاب کردند بى دلیل نیست ، شاید به خاطر این بوده که مى دانستند پیامبر از این نام متنفر است ، و یا مى خواستند عدم رسمیت اسلام و عنوان (مدینة الرسول ) را اعلام دارند، و یا آنها را به دوران جاهلیت توجه دهند!.
آیه بعد به سستى ایمان این گروه اشاره کرده مى گوید: (آنها در اظهار اسلام آنقدر سست و ضعیفند که اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدینه وارد آن شوند، و این شهر را اشغال نظامى کنند و به آنها پیشنهاد نمایند که به سوى آئین شرک و کفر باز گردید به سرعت مى پذیرند، و جز مدت کمى براى انتخاب این راه درنگ نخواهند کرد)! (و لو دخلت علیهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنة
لاتوها و ما تلبثوا بها الا یسیرا).
پیدا است مردمى که این چنین ضعیف و بى پاشنه اند نه آماده پیکار با دشمنند و نه پذیراى شهادت در راه خدا، به سرعت تسلیم مى شوند و تغییر مسیر مى دهند.
بنابر این منظور از کلمه (فتنه ) در اینجا همان شرک و کفر است (همانگونه که در آیات دیگر قرآن از قبیل آیه 193 سوره بقره آمده است ).
ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند که مراد از (فتنه ) در اینجا جنگ بر ضد مسلمانان است که اگر به این گروه منافق پیشنهاد شود به زودى این دعوت را اجابت کرده و با فتنه جویان همکارى مى کنند!
اما این تفسیر با ظاهر جمله و لو دخلت علیهم من اقطارها (اگر از اطراف بر مدینه هجوم آورند...) سازگار نیست ، و شاید به همین دلیل اکثر مفسران همان معنى اول را انتخاب کرده اند.
سپس قرآن ، این گروه منافق را به محاکمه مى کشد و مى گوید: (آنها قبلا با خدا عهد و پیمان بسته بودند که پشت به دشمن نکنند، و بر سر عهد خود در دفاع از توحید و اسلام و پیامبر بایستند، مگر آنها نمى دانند که عهد الهى مورد سؤ ال قرار خواهد گرفت ) و آنها در برابر آن مسئولند (و لقد کانوا عاهدوا الله من قبل لا یولون الادبار و کان عهد الله مسئولا)
بعضى گفته اند: منظور از این عهد و پیمان همان تعهدى است که طایفه (بنى حارثه ) در روز جنگ احد با خدا و پیامبر کردند در آن هنگام که تصمیم به مراجعت از میدان گرفتند و بعد پشیمان شدند، عهد بستند که دیگر هرگز گرد این امور نروند، اما همانها در میدان جنگ احزاب باز به فکر پیمان شکنى افتادند.
بعضى نیز آن را اشاره به عهدى مى دانند که در جنگ بدر و یا در عقبه قبل
از هجرت پیامبر با آن حضرت بستند.
ولى به نظر مى رسد که آیه فوق مفهوم وسیع و گستردهاى دارد که هم این عهد و پیمانها و هم سایر عهد و پیمانهاى آنها را شامل مى شود.
اصولا هر کسى ایمان مى آورد و با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بیعت مى کند این عهد را با او بسته که از اسلام و قرآن تا سر حد جان دفاع کند.
تکیه بر عهد و پیمان در اینجا به خاطر این است که حتى عرب جاهلى به مساله عهد و پیمان احترام مى گذاشت ، چگونه ممکن است کسى بعد از ادعاى اسلام ، پیمان خود را زیر پا بگذارد؟
بعد از آنکه خداوند نیت منافقان را افشاء کرد که منظورشان حفظ خانه هایشان نیست ، بلکه فرار از صحنه جنگ است ، با دو دلیل به آنها پاسخ مى گوید.
نخست به پیامبر مى فرماید: (بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید این فرار سودى به حال شما نخواهد داشت و بیش از چند روزى از زندگى دنیا بهره نخواهید گرفت ) (قل لن ینفعکم الفرار ان فررتم من الموت او القتل و اذا لا تمتعون الا قلیلا).
گیرم موفق به فرار شدید، از دو حال خارج نیست ، یا اجلتان سر آمده و مرگ حتمى شما فرا رسیده است ، هر جا باشید مرگ گریبان شما را مى گیرد حتى در خانه ها و در کنار زن و فرزندانتان ، و حادثه اى از درون یا از برون به زندگى شما پایان مى دهد، و اگر اجل شما فرا نرسیده باشد چهار روزى در این دنیا زندگى تواءم با ذلت و خفت خواهید داشت ، و اسیر چنگال دشمنان و سپس عذاب الهى خواهید شد.
در حقیقت این بیان شبیه همان چیزى است که در جنگ احد، خطاب به گروه دیگرى از منافقان سست عنصر نازل گردید: قل لو کنتم فى بیوتکم لبرز الذین کتب علیهم القتل الى مضاجعهم : (بگو حتى اگر در خانه هایتان باشید، آنها که مقدر شده است کشته شوند به سراغشان در بسترهایشان مى آیند و آنها را از دم شمشیر مى گذرانند)! (آل عمران - 153).
دیگر اینکه مگر نمى دانید تمام سرنوشت شما به دست خدا است ، و هرگز نمى توانید از حوزه قدرت و مشیت او فرار کنید.
(اى پیامبر! به آنها بگو چه کسى مى تواند شما را در برابر اراده خدا حفظ کند اگر او مصیبت یا رحمتى را براى شما بخواهد)؟! (قل من ذا الذى یعصمکم من الله ان اراد بکم سوء او اراد بکم رحمة ).
آرى (آنها غیر از خدا هیچ سرپرست و یاورى نخواهند یافت ) (و لا یجدون لهم من دون الله ولیا و لا نصیرا).
بنابر این اکنون که همه مقدرات شما به دست او است فرمان او را در زمینه جهاد که مایه عزت و سربلندى در دنیا و در پیشگاه خدا است به جان بپذیرید، و حتى اگر شهادت در این راه به سراغ شما آید با آغوش باز از آن استقبال کنید.
آیه و ترجمه


قد یعلم الله المعوقین منکم و القائلین لاخوانهم هلم الینا و لا یاءتون الباءس الا قلیلا (18)
اءشحة علیکم فاذا جاء الخوف راءیتهم ینظرون الیک تدور اءعینهم کالذى یغشى علیه من الموت فاذا ذهب الخوف سلقوکم باءلسنة حداد اءشحة على الخیر اءولئک لم یؤ منوا فاءحبط الله اءعمالهم و کان ذلک على الله یسیرا (19)
یحسبون الاحزاب لم یذهبوا و ان یاءت الاحزاب یودوا لو اءنهم بادون فى الا عراب یسلون عن اءنبائکم و لو کانوا فیکم ما قاتلوا الا قلیلا (20)


ترجمه :

18 - خداوند کسانى که مردم را از جنگ باز مى داشتند و کسانى را که به برادران خود مى گفتند به سوى ما بیائید (و خود را از معرکه بیرون کشید) به خوبى مى شناسد
آنها (مردمى ضعیفند و) جز به مقدار کمى کارزار نمى کنند.
19 - آنها در همه چیز نسبت به شما بخیلند، و هنگامى که لحظات ترس و بحرانى پیش آید مشاهده مى کنى آنچنان به تو نگاه مى کنند و چشمهایشان در حدقه مى چرخد که گوئى مى خواهند قالب تهى کنند! اما هنگامى که حالت خوف و ترس فرو نشست زبانهاى تند و خشن خود را با انبوهى از خشم و عصبانیت بر شما مى گشایند (و سهم خود را از غنائم مطالبه مى کنند!) در حالى که در آن نیز حریص ‍ و بخیلند، آنها هرگز ایمان نیاورده اند لذا خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرد و این کار بر خدا آسان است .
20 - آنها گمان مى کنند هنوز لشکر احزاب نرفته اند، و اگر برگردند اینها دوست مى دارند در میان اعراب بادیه نشین پراکنده و پنهان شوند و از اخبار شما جویا گردند و اگر در میان شما باشند جز کمى پیکار نمى کنند.
تفسیر:
گروه باز دارندگان
سپس به وضع گروهى دیگر از منافقین که از میدان جنگ احزاب کناره گیرى کردند و دیگران را نیز دعوت به کناره گیرى مى نمودند اشاره کرده مى گوید: (خداوند آن گروهى از شما را که کوشش داشتند مردم را از جنگ منصرف سازند مى داند) (قد یعلم الله المعوقین منکم ).
(و همچنین کسانى را که به برادرانشان مى گفتند به سوى ما بیائید و دست از این پیکار خطرناک بردارید)! (و القائلین لاخوانهم هلم الینا).
(همان کسانى که اهل جنگ و پیکار نیستند و جز مقدار کمى - آنهم از روى اکراه و یا ریا - به سراغ جنگ نمى روند) (و لا یاتون الباس الا قلیلا).
(معوقین ) از ماده (عوق ) (بر وزن شوق ) به معنى باز داشتن و منصرف کردن از چیزى است و (باس ) در اصل به معنى شدت و در اینجا منظور از آن (جنگ ) است .
آیه فوق احتمالا اشاره به دو دسته مى کند: دستهاى از منافقین ، که در
لابلاى صفوف مسلمانان بودند (و تعبیر (منکم ) گواه بر این است ) و سعى داشتند مسلمانان ضعیف الایمان را از جنگ باز دارند، اینها همان (معوقین ) بودند.
گروه دیگرى که بیرون از صحنه نشسته بودند از منافقین و یا یهود، و هنگامى که با سربازان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) برخورد مى کردند مى گفتند به سراغ ما بیائید و خود را از این معرکه بیرون بکشید (اینها همانها هستند که در جمله دوم اشاره شده است ).
این احتمال نیز وجود دارد که این آیه بیان دو حالت مختلف از یک گروه باشد، کسانى که وقتى در میان مردم هستند آنها را از جنگ باز مى دارند، و هنگامى که به کنار مى روند دیگران را به سوى خود دعوت مى کنند.
در روایتى مى خوانیم یکى از یاران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از میدان احزاب به درون شهر براى حاجتى آمده بود، برادرش ‍ را دید که نان و گوشت بریان و شراب پیش روى خود نهاده ، گفت تو اینجا به خوشگذرانى مشغولى و پیامبر خدا در میان شمشیرها و نیزه ها مشغول پیکار است ؟!
در جوابش گفت اى ابله ! تو نیز بیا با ما بنشین و خوش باش ! به خدائى که محمد به او قسم یاد مى کند که او هرگز از این میدان باز نخواهد گشت ! و این لشکر عظیمى که جمع شده اند او و اصحابش را زنده نخواهند گذاشت !
برادرش گفت : دروغ مى گوئى ، به خدا سوگند مى روم و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را از آنچه گفتى باخبر مى سازم ، خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد و جریان را گفت در اینجا آیه فوق نازل شد.
بنابر این شان نزول واژه (اخوانهم ) (برادرانشان ) ممکن است به معنى برادران حقیقى باشد و یا به معنى هم مسلکان ، همانگونه که در آیه 27 سوره اسراء تبذیر کنندگان را برادران شیاطین نامیده است (ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین ).
در آیه بعد مى افزاید: (انگیزه تمام این کارشکنیها این است که آنها در همه چیز نسبت به شما بخیل اند) (اشحة علیکم ).
نه تنها در بذل جان در میدان نبرد که در کمکهاى مالى براى تهیه وسائل جنگ ، و در کمکهاى بدنى براى حفر خندق ، و حتى در کمکهاى فکرى نیز بخل مى ورزند، بخلى تواءم با حرص و حرصى روز افزون !
بعد از بیان بخل آنها و مضایقه از هر گونه ایثارگرى ، به بیان اوصاف دیگرى از آنها که تقریبا جنبه عمومى در همه منافقان در تمام اعصار و قرون دارد پرداخته چنین مى گوید: (هنگامى که لحظات ترسناک و بحرانى پیش مى آید آنچنان جبان و ترسو هستند که مى بینى به تو نگاه مى کنند در حالى که چشمهایشان بى اختیار در حدقه به گردش آمده ، همانند کسى که در حال جان دادن است ) ! (فاذا جاء الخوف راءیتهم ینظرون الیک تدور اعینهم کالذى یغشى علیه من الموت ).
آنها چون از ایمان درستى برخوردار نیستند و تکیه گاه محکمى در زندگى ندارند، هنگامى که در برابر حادثه سختى قرار گیرند کنترل خود را به کلى از دست مى دهند، گوئى مى خواهند قبض روحشان کنند.
سپس مى افزاید: (اما همینها هنگامى که طوفان فرو نشست و حال عادى پیدا کردند به سراغ شما مى آیند آنچنان پر توقعند که گوئى فاتح اصلى جنگ آنها هستند، و همچون طلبکاران فریاد مى کشند و با الفاظى درشت و خشن ، سهم خود را از غنیمت ، مطالبه مى کنند، و در آن نیز سختگیر و بخیل و حریصند)! (فاذا ذهب الخوف سلقوکم بالسنة حداد اشحة على الخیر).
(سلقوکم ) از ماده (سلق ) (بر وزن خلق ) در اصل به معنى گشودن
چیزى با خشم و عصبانیت است ، خواه گشودن دست باشد یا زبان ، این تعبیر در مورد کسانى که با لحنى آمرانه و طلبکارانه فریاد مى کشند و چیزى را مى طلبند به کار مى رود.
السنة حداد، به معنى زبانهاى تیز و تند است ، و در اینجا کنایه از خشونت در سخن مى باشد.
در پایان آیه به آخرین توصیف آنها که در واقع ریشه همه بدبختیهایشان مى باشد اشاره کرده مى فرماید: (آنها هرگز ایمان نیاورده اند) (اولئک لم یؤ منوا).
(و به همین دلیل خداوند اعمالشان را حبط و نابود کرده ) چرا که اعمالشان هرگز تواءم با انگیزه الهى و اخلاص نبوده است (فاحبط الله اعمالهم ).
(و این کار براى خدا سهل و آسان است ) (و کان ذلک على الله یسیرا).

در یک جمع بندى چنین نتیجه مى گیریم که معوقین (باز دارندگان ) منافقانى بودند با این اوصاف :
1 - هرگز اهل جنگ نبودند جز به مقدار بسیار کم .
2 - آنها هیچگاه اهل ایثار و فداکارى از نظر جان و مال نبوده و تحمل کمترین ناراحتیها را نمى کردند.
3 - در لحظات طوفانى و بحرانى از شدت ترس ، خود را بکلى مى باختند.
4 - به هنگام پیروزى ، خود را وارث همه افتخارات مى پنداشتند!
5 - آنها افراد بى ایمانى بودند و اعمالشان نیز در پیشگاه خدا بى ارزش بود. و چنین است راه و رسم منافقان در هر عصر و زمان ، و در هر جامعه و گروه .
چه توصیف دقیقى قرآن از آنها کرده که به وسیله آن مى توان همفکران آنها را شناخت ، و چقدر در عصر و زمان خود نمونه هاى بسیارى از آنها را با چشم مى بینیم !
آیه بعد ترسیم گویاترى از حالت جبن و ترس این گروه است مى گوید: (آنها به قدرى وحشت زده شده اند که بعد از پراکنده شدن احزاب و لشکریان دشمن تصور مى کنند هنوز آنها نرفته اند)! (یحسبون الاحزاب لم یذهبوا).
کابوس وحشتناکى بر فکر آنها سایه افکنده ، گوئى سربازان کفر مرتبا از مقابل چشمانشان رژه مى روند، شمشیرها را برهنه کرده و نیزه ها را به آنها حواله مى کنند!
این جنگاوران ترسو، این منافقان بزدل از سایه خود نیز وحشت دارند، هر صداى اسبى بشنوند، هر نعره شترى به گوششان رسد، از ترس به خود مى پیچند به گمان اینکه لشکریان احزاب برگشته اند!.
سپس اضافه مى کند: (اگر بار دیگر احزاب برگردند آنها دوست مى دارند سر به بیابان بگذارند و در میان اعراب بادیه نشین پراکنده و پنهان شوند) (و ان یات الاحزاب یودوا لو انهم بادون فى الاعراب ).
(آرى بروند و در آنجا بمانند و مرتبا از اخبار شما جویا باشند) (یسئلون عن انبائکم ).
لحظه به لحظه از هر مسافرى جویاى آخرین خبر شوند، مبادا احزاب به منطقه آنها نزدیک شده باشند، و سایه آنها به دیوار خانه آنها بیفتد! و این منت را بر سر شما بگذارند که همواره جویاى حال و وضع شما بودیم !
و در آخرین جمله مى افزاید: (به فرض که آنها فرار هم نمى کردند و در میان شما بودند جز به مقدار کم نمى جنگیدند) (و لو کانوا فیکم ما قاتلوا الا قلیلا).
نه از رفتن آنها نگران باشید، نه از وجودشان خوشحال ، که افرادى
بى ارزش و بى خاصیتند و نبودنشان از بودنشان بهتر!
همین مقدار پیکار مختصر نیز براى خدا نیست . از ترس سرزنش و ملامت مردم و براى تظاهر و ریا کارى است ، چرا که اگر براى خدا بود حد و مرزى نداشت ، و تا پاى جان در این میدان ایستاده بودند.
آیه و ترجمه


لقد کان لکم فى رسول الله اءسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا (21)
و لما را المؤ منون الا حزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ایمانا و تسلیما (22)
من المؤ منین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا (23)
لیجزى الله الصادقین بصدقهم و یعذب المنافقین ان شاء اءو یتوب علیهم ان الله کان غفورا رحیما (24)
و رد الله الذین کفروا بغیظهم لم ینالوا خیرا و کفى الله المؤ منین القتال و کان الله قویا عزیزا (25)


ترجمه :

21 - براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نیکوئى بود، براى آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند، و خدا را بسیار یاد مى کنند.
22 - هنگامى که مؤ منان ، لشکر احزاب را دیدند، گفتند: این همان است که خدا و رسولش به ما وعده فرموده و خدا و رسولش ‍ راست گفته اند، و این موضوع جز بر ایمان و تسلیم آنها چیزى نیفزود.
23 - در میان مؤ منان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بستند صادقانه ایستاده اند، بعضى پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند) و بعضى دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلى در عهد و پیمان خود نداده اند.
24 - هدف این است که خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هرگاه بخواهد عذاب کند یا (اگر توبه کنند) توبه آنها را بپذیرد، چرا که خداوند غفور و رحیم است .
25 - خدا احزاب کافر را با دلى مملو از خشم باز گرداند بى آنکه نتیجه اى از کار خود گرفته باشند، و خداوند در این میدان مؤ منان را از جنگ بى نیاز ساخت ، (و پیروزى را نصیبشان کرد) و خدا قوى و شکست ناپذیر است !.
تفسیر:
نقش مؤ منان راستین در جنگ احزاب
تاکنون از گروههاى مختلف و برنامه هاى آنها در غزوه احزاب سخن به میان آمده از جمله افراد ضعیف الایمان ، منافقین ، سران کفر و نفاق ، و باز دارندگان از جهاد.
قرآن مجید در پایان این سخن از (مؤ منان راستین )، و روحیه عالى و پایمردى و استقامت و سایر ویژگیهاى آنان در این جهاد بزرگ ، سخن مى گوید.
و مقدمه این بحث را از شخص پیامبر اسلام که پیشوا و بزرگ و اسوه آنان بود شروع مى کند، مى گوید: (براى شما در زندگى رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و عملکرد
او (در میدان احزاب ) سرمشق نیکوئى بود براى آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند و خدا را بسیار یاد مى کنند) (لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا).
بهترین الگو براى شما نه تنها در این میدان که در تمام زندگى ، شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، روحیات عالى او، استقامت و شکیبائى او، هوشیارى و درایت و اخلاص و توجه به خدا و تسلط او بر حوادث ، و زانو نزدن در برابر سختیها و مشکلات ، هر کدام مى تواند الگو و سرمشقى براى همه مسلمین باشد.
این ناخداى بزرگ به هنگامى که سفینه اش گرفتار سختترین طوفانها، مى شود کمترین ضعف و سستى و دستپاچگى به خود راه نمى دهد، او هم ناخدا است هم لنگر مطمئن این کشتى ، هم چراغ هدایت است ، و هم مایه آرامش و راحت روح و جان سرنشینان .
همراه دیگر مؤ منان ، کلنگ به دست مى گیرد، خندق مى کند، با بیل جمع آورى کرده و با ظرف از خندق بیرون مى برد، براى حفظ روحیه و خونسردى یارانش با آنها مزاح مى کند، و براى گرم کردن دل و جان آنها را به خواندن اشعار حماسى تشویق مى نماید، مرتبا آنان را به یاد خدا مى اندازد و به آینده درخشان و فتوحات بزرگ نوید مى دهد.
از توطئه منافقان بر حذر میدارد و هوشیارى لازم را به آنها مى دهد.
از آرایش جنگى صحیح و انتخاب بهترین روشهاى نظامى لحظهاى غافل نمى ماند، و در عین حال از راههاى مختلف براى ایجاد شکاف در میان صفوف دشمن از پاى نمى نشیند.
آرى او بهترین مقتدا و اسوه مؤ منان در این میدان و در همه میدانها است .
(اسوة ) (بر وزن عروه ) در اصل به معنى آن حالتى است که انسان
به هنگام پیروى از دیگرى به خود مى گیرد و به تعبیر دیگرى همان تاسى کردن و اقتدا نمودن است ، بنابر این معنى مصدرى دارد، نه معنى وصفى ، و جمله لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة مفهومش این است که براى شما در پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تاسى و پیروى خوبى است ، مى توانید با اقتدا کردن به او خطوط خود را اصلاح و در مسیر (صراط مستقیم ) قرار گیرید.
جالب اینکه : قرآن در آیه فوق این اسوه حسنه را مخصوص کسانى مى داند که داراى سه ویژگى هستند، امید به الله و امید به روز قیامت دارند و خدا را بسیار یاد مى کنند.
در حقیقت ایمان به مبدء و معاد انگیزه این حرکت است ، و ذکر خداوند تداوم بخش آن ، زیرا بدون شک کسى که از چنین ایمانى قلبش سرشار نباشد، قادر به قدم گذاشتن در جاى قدمهاى پیامبر نیست و در ادامه این راه نیز اگر پیوسته ذکر خدا نکند و شیاطین را از خود نراند، قادر به ادامه تاسى و اقتدا نخواهد بود.
این نکته نیز قابل توجه است که على (علیه السلام ) با آن شهامت و شجاعتش در همه میدانهاى جنگ که یک نمونه زنده آن غزوه احزاب است و بعد اشاره خواهد شد در سخنى که در نهج البلاغه از آنحضرت نقل مى فرماید کنا اذا احمر الباس اتقینا برسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فلم یکن احد منا اقرب الى العدو منه : (هر گاه آتش جنگ ، سخت شعله ور مى شد ما به رسول الله پناه مى بردیم و هیچیک از ما به دشمن نزدیکتر از او نبود).
بعد از ذکر این مقدمه به بیان حال مؤ منان راستین پرداخته چنین مى گوید: (هنگامى که مؤ منان ، لشگریان احزاب را دیدند، نه تنها تزلزلى به دل راه ندادند
بلکه گفتند این همان است که خدا و رسولش به ما وعده فرموده ، و طلایه آن آشکار گشته ، و خدا و رسولش راست گفته اند، و این ماجرا جز بر ایمان و تسلیم آنها چیزى نیفزود (و لما راء المؤ منون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ایمانا و تسلیما).
این کدام وعده بود که خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) وعده داده بود؟
بعضى گفته اند این اشاره به سخنى است که قبلا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفته بود که به زودى قبائل عرب و دشمنان مختلف شما دست به دست هم مى دهند و به سراغ شما مى آیند، اما بدانید سرانجام پیروزى با شما است .
مؤ منان هنگامى که هجوم (احزاب ) را مشاهده کردند یقین پیدا کردند که این همان وعده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است گفتند: اکنون که قسمت اول وعده به وقوع پیوسته قسمت دوم یعنى پیروزى نیز مسلما به دنبال آن است ، لذا بر ایمان و تسلیمشان افزود.
دیگر اینکه خداوند در سوره بقره آیه 214 به مسلمانان فرموده بود که آیا گمان مى کنید به سادگى وارد بهشت خواهید شد بى آنکه حوادثى همچون حوادث گذشتگان براى شما رخ دهد؟ همانها که گرفتار ناراحتیهاى شدید شدند و آنچنان عرصه به آنان تنگ شد که گفتند: یارى خدا کجا است )؟
خلاصه اینکه به آنها گفته شده بود که شما در بوته هاى آزمایش سختى آزموده خواهید شد، و آنها با مشاهده احزاب متوجه صدق گفتار خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شدند و بر ایمانشان افزود.
البته این دو تفسیر با هم منافاتى ندارد، مخصوصا با توجه به اینکه یکى در اصل وعده خدا و دیگرى وعده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، و این دو در آیه مورد بحث با هم آمده ، جمع میان این دو کاملا مناسب به نظر مى رسد.
آیه بعد اشاره به گروه خاصى از مؤ منان است که در تاسى به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از همه پیشگامتر بودند، و بر سر عهد و پیمانشان با خدا یعنى فدا کارى تا آخرین نفس و آخرین قطره خون ایستادند، مى فرماید:
(در میان مؤ منان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بسته اند ایستاده اند، بعضى از آنها به عهد خود وفا کرده ، جان را به جان آفرین تسلیم نمودند و در میدان جهاد شربت شهادت نوشیدند، و بعضى نیز در انتظارند) (من المؤ منین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر).
(و هیچگونه تغییر و تبدیل در عهد و پیمان خود ندادند و کمترین انحراف و تزلزلى در کار خود پیدا نکردند) (و ما بدلوا تبدیلا).
به عکس منافقان و یا مؤ منان ضعیف الایمان که طوفان حوادث آنها را به این طرف و آن طرف مى افکند، و هر روز فکر شوم و تازه اى در مغز ناتوان خود مى پروراندند، اینان همچون کوه ، ثابت و استوار ایستادند، و اثبات کردند عهدى که با او بستند هرگز گسستنى نیست )!
واژه (نحب ) (بر وزن عهد) به معنى عهد و نذر و پیمان است ، و گاه به معنى مرگ و یا خطر و یا سرعت سیر و یا گریه با صداى بلند نیز آمده .
در میان مفسران گفتگو است که این آیه به چه افرادى ناظر است ؟.
دانشمند معروف اهل سنت ، (حاکم ابو القاسم حسکانى ) با سند از على (علیه السلام ) نقل مى کند که فرمود: فینا نزلت (رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه ،) فانا و الله المنتظر و ما بدلت تبدیلا!: (آیه رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه در باره ما نازل شده است ، و من به خدا همان کسى هستم که انتظار (شهادت ) را مى کشم ، (و قبلا مردانى از ما همچون حمزه سید الشهدا (علیه السلام ) شربت شهادت
نوشیدند) و من هرگز در روش خود تغییر نداده ، بر سر پیمانم ایستاده ام ). بعضى دیگر گفته اند: جمله (من قضى نحبه ) اشاره به شهیدان بدر و احد است ، و جمله (و منهم من ینتظر) اشاره به مسلمانان راستین دیگرى است که در انتظار پیروزى یا شهادت بودند.
از (انس بن مالک ) نیز نقل شده که عمویش (انس بن نضر) در روز جنگ بدر حاضر نبود، بعدا که آگاه شد، در حالى که جنگ پایان یافته بود تاسف خورد که چرا در این جهاد شرکت نداشت ، با خدا عهد و پیمان بست که اگر نبرد دیگرى رخ دهد در آن شرکت جوید و تا پاى جان بایستد، لذا در جنگ احد شرکت کرد و به هنگامى که گروهى فرار کردند او فرار نکرد، آنقدر مقاومت نمود که مجروح شد سپس به افتخار شهادت نائل گشت .
و از ابن عباس نقل شده که گفت : جمله (منهم من قضى نحبه ) اشاره به حمزة بن عبدالمطلب و بقیه شهیدان احد و انس بن نضر و یاران او است .
در میان این تفسیرها هیچ منافاتى نیست ، چرا آیه مفهوم وسیعى دارد که همه شهداى اسلام را که قبل از ماجراى جنگ (احزاب ) شربت شهادت نوشیده بودند شامل مى شود، و منتظران نیز تمام کسانى بودند که در انتظار پیروزى و شهادت به سر مى بردند، و افرادى همچون (حمزه سید الشهدا) (علیه السلام ) و (على ) (علیه السلام ) در راءس این دو گروه قرار داشتند.
لذا در تفسیر (صافى ) چنین آمده است : ان اصحاب الحسین بکربلا کانوا کل من اراد الخروج ودع الحسین (علیه السلام ) و قال : السلام علیک یا بن
رسول الله ! فیجیبه : و علیک السلام و نحن خلفک ، و یقرء فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر): (یاران امام حسین (علیه السلام ) در کربلا هر کدام که مى خواستند به میدان بروند با امام (علیه السلام ) وداع مى کردند و مى گفتند سلام بر تو اى پسر رسولخدا (سلام وداع ) امام (علیه السلام ) نیز به آنها پاسخ مى گفت و سپس این آیه را تلاوت مى فرمود: فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر.
از کتب مقاتل استفاده مى شود که امام حسین (علیه السلام ) این آیه را بر کنار جنازه شهیدان دیگرى همچون (مسلم بن عوسجه ) و به هنگامى که خبر شهادت (عبد الله بن یقطر) به او رسید نیز تلاوت فرمود.
و از اینجا روشن مى شود که آیه چنان مفهوم وسیعى دارد که تمام مؤ منان راستین را در هر عصر و هر زمان شامل مى شود، چه آنها که جامه شهادت در راه خدا بر تن پوشیدند و چه آنها که بدون هیچگونه تزلزل بر سر عهد و پیمان با خداى خویش ایستادند و آماده جهاد و شهادت بودند.
آیه بعد نتیجه و هدف نهائى عملکردهاى مؤ منان و منافقان را در یک جمله کوتاه چنین بازگو مى کند: (هدف این است که خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد، و منافقان را هر گاه بخواهد عذاب کند و یا (اگر توبه کنند) ببخشد و توبه آنها را بپذیرد، چرا که خداوند غفور و رحیم است ) (لیجزى الله الصادقین بصدقهم و یعذب المنافقین ان شاء او یتوب علیهم ان الله کان غفورا رحیما).
نه صدق و راستى و وفادارى مؤ منان مخلص بدون پاداش مى ماند، و نه سستیها و کارشکنیهاى منافقان بدون کیفر.
منتها براى اینکه راه بازگشت حتى به روى این منافقان لجوج بسته نشود با جمله (او یتوب علیهم ) درهاى توبه را به روى آنها مى گشاید و خود را با اوصاف (غفور و رحیم ) توصیف مى کند تا انگیزه حرکت به سوى ایمان و صدق و راستى و عمل به تعهدات الهى را در آنها زنده کند.
از آنجا که این جمله به عنوان نتیجه اى براى کارهاى زشت منافقان ذکر شده بعضى از بزرگان مفسرین چنین استفاده کرده اند که گاه ممکن است یک گناه بزرگ در دلهاى آماده منشا حرکت و انقلاب و بازگشت به سوى حق و حقیقت شود و شرى باشد که سرآغاز خیرى گردد!.
آخرین آیه مورد بحث که آخرین سخن را در باره جنگ احزاب مى گوید و به این بحث خاتمه مى دهد در عباراتى کوتاه جمع بندى روشنى از این ماجرا کرده در جمله اول مى گوید: (خداوند کافران را در حالى که از خشم و غضب لبریز بودند و اندوهى عظیم بر قلبشان سایه افکنده بود باز گرداند در حالى که به هیچیک از نتائجى که در نظر داشتند نرسیدند) (و رد الله الذین کفروا بغیظهم لم ینالوا خیرا).
(غیظ) به معنى (خشم ) و گاه به معنى (غم ) آمده است ، و در اینجا آمیزه اى از هر دو مى باشد، لشکریان احزاب که آخرین تلاش و کوشش خود را براى پیروزى بر ارتش اسلام به کار گرفته بودند و ناکام ماندند، غمگین و خشمگین به سرزمینهاى خود بازگشتند.
منظور از (خیر) در اینجا، پیروزى در جنگ است ، البته پیروزى لشکر کفر، هرگز خیر نبود، بلکه شر بود، اما قرآن که از دریچه فکر آنها سخن مى گوید از آن تعبیر به خیر کرده اشاره به اینکه آنها به هیچ نوع پیروزى در این
میدان نائل نشدند.
بعضى نیز گفته اند منظور از خیر در اینجا (مال ) است ، چرا که این کلمه در بعضى از موارد دیگر نیز به مال اطلاق شده است (از جمله در آیه وصیت آیه 180 سوره بقره (ان ترک خیرا الوصیة للوالدین ).
چه اینکه یکى از انگیزه هاى اصلى لشکر کفر رسیدن به غنائم مدینه و غارت این سرزمین بود، اصولا در عصر جاهلیت ، مهمترین انگیزه جنگ ، همین انگیزه بود.
ولى ما هیچ دلیلى بر محدود کردن مفهوم خیر به مال در اینجا نداریم بلکه هر نوع پیروزى را که آنها در نظر داشتند شامل مى شود، مال هم یکى از آنها بود که از همه محروم ماندند.
در جمله بعد مى افزاید: (خداوند در این میدان مؤ منان را از جنگ بى نیاز ساخت ) (و کفى الله المؤ منین القتال ).
آنچنان عواملى فراهم کرد که بى آنکه احتیاج به درگیرى وسیع و گسترده اى باشد و مؤ منان متحمل خسارات و ضایعات زیادى شوند جنگ پایان گرفت ، زیرا از یکسو طوفان شدید و سردى اوضاع مشرکان را به هم ریخت ، و از سوى دیگر رعب و ترس و وحشت را که آن هم از لشکرهاى نامرئى خدا است بر قلب آنها افکند، و از سوى سوم ضربه اى که على بن ابى طالب (علیه السلام ) بر پیکر بزرگترین قهرمان دشمن عمرو بن عبد ود وارد ساخت و او را به دیار عدم فرستاد، سبب فرو ریختن پایه هاى امید آنها شد، دست و پاى خود را جمع کردند و محاصره مدینه را شکستند و ناکام به قبائل خود باز گشتند. و در آخرین جمله مى فرماید: (خداوند قوى و شکست ناپذیر است ) (و کان الله قویا عزیزا).
ممکن است کسانى (قوى ) باشند اما (عزیز) و شکست ناپذیر نباشند یعنى شخص
قویترى بر آنان پیروز شود، ولى تنها (قوى شکست ناپذیر) در عالم خدا است که قوت و قدرتش بى انتها است ، هم او بود که در چنین میدان بسیار سخت و خطرناکى آنچنان پیروزى نصیب مؤ منان کرد که حتى نیاز به درگیرى و دادن تلفات هم پیدا نکردند!
نکته ها:
1 - نکات مهمى از جنگ احزاب
الف - جنگ احزاب چنانکه از نامش پیدا است نبردى بود که در آن تمام قبائل و گروههاى مختلف دشمنان اسلام براى کوبیدن اسلام جوان متحد شده بودند.
جنگ احزاب آخرین تلاش ، آخرین تیر ترکش کفر، و آخرین قدرتنمائى شرک بود، به همین دلیل هنگامى که بزرگترین قهرمان دشمن یعنى (عمرو بن عبدود) در برابر افسر رشید جهان اسلام (امیر المؤ منین على بن ابى طالب ) (علیه السلام ) قرار گرفت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: برز الایمان کله الى الشرک کله : (تمام ایمان در برابر تمام کفر قرار گرفت ).
چرا که پیروزى یکى از این دو نفر بر دیگرى پیروزى کفر بر ایمان یا ایمان بر کفر بود، و به تعبیر دیگر کارزارى بود سرنوشتساز که آینده اسلام و شرک را مشخص مى کرد به همین دلیل بعد از ناکامى دشمنان در این پیکار عظیم ، دیگر کمر راست نکردند و ابتکار عمل بعد از این ، همیشه در دست مسلمانان بود.
ستاره اقبال دشمن رو به افول گذاشت و پایه هاى قدرت آنها در هم شکست
و لذا در حدیثى مى خوانیم که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از پایان جنگ احزاب فرمود: الان نغز و هم و لا یغزوننا: (اکنون دیگر ما با آنها مى جنگیم و آنها قدرت جنگ نخواهند داشت ).
ب - بعضى از مورخان نفرات سپاه کفر را بیش از ده هزار نفر نوشته اند، مقریزى در الامتاع مى گوید تنها قریش با چهار هزار سرباز و سیصد راءس اسب و هزار و پانصد شتر بر لب خندق اردو زد قبیله بنى سلیم با هفتصد نفر در منطقه مرالظهران به آنها پیوستند، قبیله بنى فزاره با هزار نفر، و قبائل بنى اشجع و بنى مره هر کدام با چهارصد نفر، و قبائل دیگر هر کدام نفراتى فرستادند که مجموع آنها از ده هزار تن تجاوز مى کردند.
در حالى که عده مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمى کرد، آنها دامنه کوه سلع که نقطه مرتفعى بود (در کنار مدینه ) را اردوگاه اصلى خود انتخاب کرده بودند که بر خندق مشرف بود و مى توانستند بوسیله تیراندازان خود عبور و مرور از خندق را کنترل کنند.
به هر حال لشکر کفر، مسلمانان را از هر سو محاصره کردند و این محاصره به روایتى بیست روز و به روایت دیگر 25 روز و مطابق بعضى از روایات حدود یکماه به طول انجامید.
و با اینکه دشمن از جهات مختلفى نسبت به مسلمانان برترى داشت ، سر انجام چنانکه گفتیم ناکام به دیار خود باز گشتند.
ج - مساءله حفر خندق چنانکه مى دانیم به مشورت سلمان فارسى صورت
گرفت این مساله که به عنوان یک وسیله دفاعى در کشور ایران در آن روز معمول بود تا آن وقت در جزیره عربستان سابقه نداشت و پدیده تازه اى محسوب مى شد و ایجاد آن در اطراف مدینه ، هم از لحاظ نظامى حائز اهمیت بود و هم از نظر تضعیف روحیه دشمن و تقویت روانى مسلمین .
از مشخصات خندق ، اطلاعات دقیقى ، در دست نیست ، مورخان نوشته اند پهناى آن بقدرى بود که سواران دشمن نتوانند از آن با پرش بگذرند، عمق آن نیز حتما به اندازه اى بوده که اگر کسى وارد آن مى شد به آسانى نمى توانست از طرف مقابل بیرون آید.
بعلاوه تسلط تیراندازان اسلام بر منطقه خندق به آنها امکان مى داد که اگر کسى قصد عبور داشت او را در همان وسط خندق هدف قرار دهند.
و اما از نظر طول بعضى با توجه به این روایت معروف که پیغمبر هر ده نفر را مامور حفر چهل ذراع (حدود 20 متر) از خندق کرده بود و با توجه به اینکه مطابق مشهور عدد لشکر اسلام بالغ بر سه هزار نفر بود، طول مجموع آن را به دوازده هزار ذراع (6 هزار متر) تخمین زده اند.
و باید اعتراف کرد که با وسائل بسیار ابتدائى آن روز حفر چنین خندقى بسیار طاقت فرسا بوده است ، بخصوص اینکه مسلمانان از نظر آذوقه و وسائل دیگر نیز سخت در مضیقه بودند.
مسلما حفر خندق مدت قابل توجهى به طول انجامید و این نشان مى دهد که لشکر اسلام با هوشیارى کامل قبل از آنکه دشمن هجوم آورد پیش بینى هاى لازم را کرده بود به گونه اى که سه روز قبل از رسیدن لشکر کفر به مدینه کار حفر خندق پایان یافته بود.
د - میدان بزرگ آزمایش
جنگ احزاب ، محک آزمون عجیبى بود، براى همه مسلمانان و آنها که دعوى اسلام داشتند، و همچنین کسانى که گاه ادعاى بى طرفى مى کردند و در باطن با دشمنان اسلام سر و سر داشتند و همکارى مى کردند.
موضع گروههاى سه گانه (مؤ منان راستین ، مؤ منان ضعیف و منافقان ) در عملکردهاى آنها کاملا مشخص شد، و ارزشهاى اسلامى کاملا آشکار گشت .
هر یک از این گروههاى سه گانه در کوره داغ جنگ احزاب ، سره و ناسره بودن خود را نشان دادند.
طوفان حادثه بقدرى تند بود که هیچکس نمى توانست آنچه را در دل دارد پنهان کند، و مطالبى که شاید سالیان دراز در شرائط عادى براى کشف آن وقت لازم بود در مدتى کمتر از یکماه به ظهور و بروز پیوست !
این نکته نیز قابل توجه است که شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با مقاومت و ایستادگى سرسختانه خود و حفظ خونسردى و توکل بر خدا و اعتماد به نفس ، و همچنین مواسات و همکارى با مسلمانان در حفر خندق و تحمل مشکلات جنگ ، نیز عملا ثابت کرد که به آنچه در تعلیماتش قبلا آورده است ، کاملا مؤ من و وفادار مى باشد. و آنچه را به مردم مى گوید قبل از هر کس خود عمل مى کند.
ه‍ - پیکار تاریخى على (علیه السلام ) با عمرو بن عبدود
از فرازهاى حساس و تاریخى این جنگ ، مقابله ع با قهرمان بزرگ لشگر دشمن ، عمرو بن عبدود است .
در تواریخ آمده است که لشگر احزاب زورمندترین دلاوران عرب را به همکارى در این جنگ دعوت کرده بود، از میان آنها پنج نفر از همه مشهورتر بودند: (عمرو بن عبدود) و (عکرمة ابن ابى جهل ) و (هبیره ) و (نوفل ) و (ضرار).
آنها در یکى از روزهاى جنگ ، براى نبرد تن به تن آماده شدند، لباس رزم در بر پوشیدند و از نقطه باریکى از خندق که از تیر رس ‍ سپاهیان اسلام نسبتا دور بود با اسب خود، به جانب دیگر خندق پرش کردند، و در برابر لشکر اسلام حاضر شدند که از میان اینها عمرو بن عبدود از همه نام آورتر بود.
او که مغزش از غرور خاصى لبریز بود، و سابقه زیادى در جنگ داشت جلو آمد و مبارز طلبید، صداى خود را بلند کرد و نعره بر آورد.
طنین فریاد (هل من مبارز) او در میدان احزاب پیچید، و چون کسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد جسورتر گشت ، و عقائد مسلمین را به سخریه کشید و گفت : شما که میگوئید کشتگانتان در بهشت هستند و مقتولین ما در دوزخ ، آیا یکى از شما نیست که من او را به بهشت بفرستم یا او مرا به دوزخ اعزام کند؟!
و در اینجا اشعار معروفش را خواند.

و لقد بححت عن النداء
بجمعکم هل من مبارز!
و وقفت اذ جبن المشجع
موقف البطل المناجز!
ان السماحة و الشجاعة
فى الفتى خیر الغرائز!

(بسکه فریاد کشیدم - در میان جمعیت شما و مبارز طلبیدم صدایم گرفت !
من هم اکنون در جائى ایستاده ام که شبه قهرمانان از ایستادن در موقف قهرمانان جنگجو ترس دارند!
آرى بزرگوارى و شجاعت در جوانمردان بهترین غرائز است )!0
در اینجا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمان داد یک نفر برخیزد و شر این مرد را از سر مسلمانان کم کند، اما هیچکس جز على بن ابى طالب (علیه السلام ) آماده این جنگ نشد.
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به او فرمود، این عمرو بن عبدود است ، على (علیه السلام ) عرض کرد
من آماده ام هر چند عمرو باشد.
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به او فرمود: نزدیک بیا، عمامه بر سرش پیچید و شمشیر مخصوصش ذو الفقار را به او بخشید، و براى او دعا کرد: اللهم احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوقه و من تحته : (خداوندا! او را از پیش رو و پشت سر و از راست و چپ ، و از بالا و پائین حفظ کن ).
على (علیه السلام ) به سرعت به وسط میدان آمد، در حالى که این اشعار را در پاسخ اشعار عمرو مى خواند:

لا تعجلن فقد اتاک
مجیب صوتک غیر عاجز!
ذو نیة و بصیرة
و الصدق منجى کل فائز
انى لارجوان اقیم
علیک نائحة الجنائز!
من ضربة نجلاء یبقى
صوتها بعد الهزاهز:

(شتاب مکن که پاسخگوى نیرومند دعوت تو فرا رسید!
آنکس که نیتى پاک و بصیرتى شایسته و صداقتى که نجات بخش هر انسان پیروز است دارد.
من امیدوارم که فریاد نوحهگران را بر کنار جنازه تو بلند کنم .
از ضربه آشکارى که صداى آن بعد از میدانهاى جنگ باقى مى ماند و در همه جا مى پیچد)! و در اینجا بود که پیامبر جمله معروف : (برز الایمان کله الى الشرک کله ) را فرمود.
امیر مؤ منان على (علیه السلام ) نخست او را دعوت به اسلام کرد، او نپذیرفت ، سپس دعوت به ترک میدان نمود، از آن هم ابا کرد و این را براى خود ننگ و عار دانست ، سومین پیشنهادش این بود از مرکب پیاده شود و جنگ تن به تن به صورت پیاده انجام گیرد.
عمرو خشمگین شد و گفت : من باور نمى کردم کسى از عرب چنین پیشنهادى به من کند، از اسب پیاده شد و با شمشیر خود ضربه اى بر سر على (علیه السلام ) فرود آورد، اما امیر مؤ منان (علیه السلام ) با چابکى مخصوص بوسیله سپر آن را دفع کرد، ولى شمشیر از سپر گذشت و سر على (علیه السلام ) را آزرده ساخت .
در اینجا على (علیه السلام ) از روش خاصى استفاده نمود، فرمود: تو مرد قهرمان عرب هستى و من با تو جنگ تن به تن دارم ، اینها که پشت سر تو هستند براى چه آمده اند، و تا عمرو نگاهى به پشت سر کرد، على (علیه السلام ) شمشیر را در ساق پاى او جاى داد، اینجا بود که قامت رشید (عمرو) به روى زمین در غلطید، گرد و غبارى سخت فضاى معرکه را فرا گرفته بوده ، جمعى از منافقان فکر مى کردند على (علیه السلام ) به دست عمرو کشته شد اما هنگامى که صداى تکبیر را شنیدند پیروزى على (علیه السلام ) مسجل گشت . ناگهان على (علیه السلام ) را دیدند در حالى که خون از سرش مى چکید آرام آرام به سوى لشگر گاه باز مى گردد و لبخند پیروزى بر لب دارد، و پیکر (عمرو) بى سر در گوشه اى از میدان افتاده بود.
کشته شدن قهرمان معروف عرب ضربه غیر قابل جبرانى بر لشکر احزاب و امید و آرزوهاى آنان وارد ساخت ، ضربه اى بود که روحیه آنان را سخت تضعیف کرد و آنها را از پیروزى مایوس ساخت ، و به همین دلیل پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در باره آن فرمود: لو وزن الیوم عملک بعمل جمیع امة محمد لرجح عملک على عملهم و ذاک انه لم یبق بیت من المشرکین الا و قد دخل ذل بقتل عمرو و لم یبق بیت من المسلمین الا و قد دخل عز بقتل عمرو!: (اگر این کار تو را امروز با اعمال جمیع امت محمد مقایسه کنند بر آنها برترى خواهد داشت چرا که با کشته شدن عمرو خانه اى از خانه هاى مشرکان نماند مگر اینکه ذلتى در آن داخل شد، و خانه اى از خانه هاى مسلمین نماند مگر اینکه عزتى در آن وارد گشت )!.
دانشمند معروف اهل سنت حاکم نیشابورى همین سخن را منتها با تعبیر دیگرى آورده است : لمبارزة على بن ابى طالب لعمرو بن عبد ود یوم الخندق افضل من اعمال امتى الى یوم القیامة .
فلسفه این سخن پیدا است چرا که در آن روز اسلام و قرآن ظاهرا بر لب پرتگاه قرار گرفته بود، و بحرانیترین لحظات خود را مى پیمود، کسى که با فداکارى خود بیشترین فداکارى را بعد از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در این میدان نشان داد، اسلام را از خطر حفظ کرد و تداوم آن را تا روز قیامت تضمین نمود و اسلام از برکت فداکارى او ریشه گرفت و شاخ و برگ بر سر جهانیان گسترد، بنابر این عبادت همگان مرهون او است .
بعضى نوشته اند که مشرکان کسى را خدمت پیامبر فرستادند تا جنازه (عمرو) را به ده هزار درهم خریدارى کند (شاید تصور مى کردند مسلمانان با بدن عمرو همان خواهند کرد که سنگدلان در جنگ احد با پیکر حمزه کردند) پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود جنازه او براى شما، ما هرگز بهائى در برابر مردگان نخواهیم گرفت !
این نکته نیز قابل توجه است که وقتى خواهر عمرو بر کنار کشته برادر رسید و زره گرانقیمت او را دید که على (علیه السلام ) از تن او بیرون نیاورده است گفت : ما قتله الا کفو کریم : (من اعتراف مى کنم که هماورد و کشنده او مرد بزرگوارى بوده است )!.
و - اقدامات نظامى و سیاسى پیامبر در این میدان
عوامل پیروزى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مسلمانان در میدان احزاب ، علاوه بر تایید الهى به وسیله باد و طوفان شدیدى که دستگاه احزاب را به هم ریخت ، و نیز علاوه بر لشگریان نامرئى پروردگار، مجموعه اى از عوامل مختلف ، از روشهاى نظامى ، سیاسى ، و عامل مهم اعتقادى و ایمانى بود:
1 - پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با قبول پیشنهاد حفر خندق ، عامل تازه اى را در جنگهاى عرب که تا آن زمان وجود نداشت وارد کرد که در تقویت روحیه سپاه اسلام و تضعیف سپاه کفر بسیار مؤ ثر بود.
2 - مواضع حساب شده لشکر اسلام و تاکتیکهاى نظامى مناسب ، عامل مؤ ثرى براى عدم نفوذ دشمن به داخل مدینه بود.
3 - کشته شدن (عمرو بن عبدود) به دست قهرمان بزرگ اسلام على بن ابى طالب (علیه السلام )، و فرو ریختن امیدهاى لشکر احزاب با مرگ وى ، عامل دیگرى بود.
4 - ایمان به پروردگار و توکل بر ذات پاک او که بذر آن در دلهاى مسلمانان بوسیله پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )افشانده شده بود و مرتبا در طول جنگ وسیله تلاوت آیات قرآن و سخنان دلنشین پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آبیارى مى شد، نیز یک عامل بزرگ محسوب مى گردید.
5 - روش پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )، روح بزرگ و اعتماد به نفس او به مسلمانان ، قوت قلب و آرامش مى بخشید.
6 - افزون بر اینها داستان (نعیم بن مسعود) یک عامل مؤ ثر براى ایجاد تفرقه در میان لشکر احزاب و تضعیف آنان شد.
ز - داستان نعیم بن مسعود و نفاق افکنى در لشکر دشمن !
(نعیم ) که تازه مسلمان شده بود و قبیله اش طایفه (غطفان ) از اسلام او آگاه نبودند خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسید و عرض کرد هر دستورى به من بدهید براى پیروزى نهائى به کار مى بندم .
فرمود: مثل تو در میان ما یک نفر بیش نیست ، اگر مى توانى در میان لشکر دشمن اختلافى بیفکن که (جنگ مجموعه اى از نقشه هاى پنهانى است ).
نعیم بن مسعود طرح جالبى ریخت ، به سراغ یهود (بنى قریظه ) آمد که در جاهلیت با آنها دوستى داشت ، گفت : شما بنى قریظه مى دانید که من نسبت به شما علاقمندم !
گفتند راست مى گوئى ، ما هرگز تو را متهم نمى کنیم .
گفت : طایفه (قریش ) و (غطفان ) مثل شما نیستند، این شهر، شهر شما است ، اموال و فرزندان و زنان شما در اینجا هستند، و شما هرگز قادر نیستید از اینجا نقل مکان کنید.
(قریش ) و طایفه (غطفان ) براى جنگ با محمد و یارانش آمده اند و شما از آنها حمایت کرده اید، در حالى که شهرشان جاى دیگر است ، و اموال و زنانشان در غیر این منطقه ، آنها اگر فرصتى دست دهد، غارتى مى کنند و با خود مى برند، و اگر مشکلى پیش ‍ آید به شهرشان باز مى گردند و شما در این شهر مى مانید و محمد، و مسلما به تنهائى قادر به مقابله با او نیستید، شما دست به اسلحه نبرید تا از قریش و غطفان وثیقه اى بگیرید، گروهى از اشراف خود را به شما بسپارند که گروگان باشند تا در جنگ ، کوتاهى نکنند.
یهود (بنى قریظه ) این پیشنهاد را پسندیدند.
نعیم مخفیانه به سراغ قریش آمد به (ابو سفیان ) و گروهى از رجال قریش گفت :
شما مراتب دوستى من را نسبت به خود به خوبى مى دانید، مطلبى به گوش من رسیده است که خود را مدیون به ابلاغ آن مى دانم ، تا مراتب خیر خواهى را انجام داده باشم ، اما خواهشم این است که از من نقل نکنید!.
گفتند: مطمئن باش !
گفت : آیا مى دانید جماعت یهود، از ماجراى شما با محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پشیمان شده اند، و رسولى نزد او فرستاده اند که ما از کار خود پشیمانیم ، آیا کافى است که ما گروهى از اشراف قبیله قریش و غطفان را براى تو گروگان بگیریم ، دست بسته به تو بسپاریم تا گردن آنها را بزنى ، سپس در کنار تو خواهیم بود تا آنها را ریشه کن کنیم ، محمد نیز با این پیشنهاد موافقت کرده است ، بنابر این اگر یهود به سراغ شما بفرستند و گروگانهائى بخواهند، حتى یکنفر هم به آنها ندهید که خطر جدى است !.
سپس به سراغ طایفه (غطفان ) که طایفه خود او بودند آمد، گفت : شما اصل و نسب مرا به خوبى مى دانید، من به شما عشق مى ورزم و فکر نمى کنم کمترین تردیدى در خلوص نیت من داشته باشید.
گفتند: راست مى گوئى ، حتما چنین است !
گفت : سخنى دارم به شما مى گویم اما از من نشنیده باشید!
گفتند: مطمئن باش ، حتما چنین خواهد بود، چه خبر؟
(نعیم ) همان مطلبى را که براى قریش گفته بود دائر به پشیمانى یهود و تصمیم بر گروگانگیرى مو به مو براى آنها شرح داد و آنها را از عاقبت این کار بر حذر داشت .
اتفاقا شب شنبه اى بود. (از ماه شوال سال 5 هجرى ) که ابو سفیان و سران غطفان گروهى را نزد یهود بنى قریظه فرستادند و گفتند: حیوانات ما در اینجا دارند تلف مى شوند، و اینجا براى ما جاى توقف نیست ، فردا صبح حمله را باید
آغاز کنیم ، تا کار یکسره شود.
یهود در پاسخ گفتند: فردا شنبه است ، و ما دست به هیچکارى نمى زنیم ، بعلاوه ما از این بیم داریم که اگر جنگ به شما فشار آورده به شهرهاى خود باز گردید و ما را در اینجا تنها بگذارید، شرط همکارى ما آنست که گروهى را به عنوان گروگان به دست ما بسپارید.
هنگامى که این خبر به طایفه قریش و غطفان رسید گفتند: به خدا سوگند معلوم مى شود نعیم بن مسعود راست مى گفت ، خبرى در کار است !.
رسولانى به سوى یهود فرستادند و گفتند به خدا حتى یکنفر را هم به شما نخواهیم داد و اگر مایل به جنگ هستید، بسم الله !
بنو قریظه هنگامى که از این خبر آگاه شدند گفتند که راستى نعیم بن مسعود چه حرف حقى زد؟ اینها قصد جنگ ندارند، حیله اى در کار است ، مى خواهند غارتى کنند و به شهرهاى خود باز گردند و شما را در برابر محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تنها بگذارند، سپس پیام دادند که حرف همان است که گفتیم ، به خدا تا گروگان نسپارید، جنگ نخواهیم کرد، قریش و غطفان هم بر سر حرف خود اصرار ورزیدند و در میان آنها اختلاف افتاد، و در همان ایام بود که شبانه طوفان سرد زمستانى در گرفت آنچنان که خیمه هاى آنها را بهم ریخت ، و دیگها را از اجاق به روى زمین افکند.
این عوامل دست به دست هم داد و همگى دست و پا را جمع کردند و فرار را بر قرار ترجیح دادند، به گونه اى که حتى یکنفر از آنها در میدان جنگ باقى نماند.
ح - داستان حذیفه
در بسیارى از تواریخ آمده است (حذیفه یمانى ) مى گوید: ما در روز جنگ خندق آنقدر گرسنگى و خستگى و وحشت دیدیم که خدا مى داند، شبى از شبها (بعد از آنکه در میان لشکر احزاب اختلاف افتاد) پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: آیا کسى از شما هست که مخفیانه به لشکرگاه دشمن برود، و خبرى از آنان بیاورد، تا رفیق من در بهشت باشد.
حذیفه مى گوید: به خدا سوگند هیچکس به خاطر شدت وحشت و خستگى و گرسنگى از جا برنخاست .
هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین دید مرا صدا زد، من خدمتش آمدم فرمود: برو، خبر این گروه را براى من بیاور، ولى هیچ کار دیگرى در آنجا انجام مده تا بازگردى .
من آمدم در حالى که طوفان سختى مى وزید و این لشکر الهى آنها را در هم مى کوبید، خیمه ها در برابر تند باد فرو مى ریخت ، و آتشها در بیابان پراکنده مى شد، و ظرفهاى غذا واژگون مى گشت ، ناگهان شبح ابو سفیان را دیدم که در میان آن ظلمت و تاریکى فریاد مى زند اى قریش هر کدام دقت کند کنار دستى خود را بشناسد، بیگانه اى در اینجا نباشد، من پیشدستى کردم و به کسى که در کنارم بود گفتم : تو کیستى ؟ گفت : من فلانى هستم ، گفتم بسیار خوب .
سپس ابو سفیان گفت : به خدا سوگند اینجا جاى توقف نیست ، شترها و اسبهاى ما از دست رفتند، یهود بنى قریظه پیمان خود را شکستند، و این باد و طوفان چیزى براى ما نگذاشت .
سپس با سرعت به سراغ مرکب خود رفت و آن را از زمین بلند کرد تا سوار شود بقدرى شتابزده بود که مرکب روى سه پاى خود ایستاد هنوز عقال از پاى دیگرش نگشوده بود من فکر کردم با یک تیر حساب او را برسم تیر را بچله
کمان گذاردم ، همین که خواستم رها کنم ، به یاد سخن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) افتادم که فرمود: دست از پا خطا مکن و برگرد، و تنها خبر براى من بیاور، من باز گشتم و ماجرا را عرض کردم .
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کرد: (اللهم انت منزل الکتاب ، سریع الحساب ، اهزم الاحزاب اللهم اهزمهم و زلزلهم ) خداوندا تو نازل کننده کتابى ، و سریع الحسابى ، خودت احزاب را نابود کن ، خداوندا آنها را نابود و متزلزل فرماى .
ط - پیامدهاى جنگ احزاب
جنگ احزاب نقطه عطفى در تاریخ اسلام بود و توازن نظامى و سیاسى را براى همیشه به نفع مسلمانان بهم زد، به طور خلاصه مى توان پیامدهاى پربار این جنگ را در چند جمله بیان کرد:
الف - ناکام ماندن آخرین تلاش دشمن و در هم شکسته شدن برترین قدرت نهائى آنها.
ب - رو شدن دست منافقین و افشاگرى کامل در مورد این دشمنان خطرناک داخلى .
ج - جبران خاطره دردناک شکست احد.
د - ورزیدگى مسلمانان ، و افزایش هیبت آنان در قلوب دشمنان .
ه - بالا رفتن سطح روحیه و معنویت مسلمین به خاطر معجزات بزرگى که در آن میدان مشاهده کردند.
و - تثبیت موقعیت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در داخل و خارج مدینه .
ز - فراهم شدن زمینه براى تصفیه مدینه از شر یهود بنى قریظه .
2 - پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) (اسوه ) و (قدوه ) بود
مى دانیم انتخاب فرستادگان خدا از میان انسانها به خاطر آنست که بتوانند سرمشق عملى براى امتها باشند، چرا که مهمترین و مؤ ثرترین بخش تبلیغ و دعوت انبیاء، دعوتهاى عملى آنها است ، و به همین دلیل دانشمندان اسلام ، معصوم بودن را شرط قطعى مقام نبوت دانسته اند، و یکى از براهین آن ، همین است که آنها باید (اسوه ناس ) و (قدوه خلق ) باشند
قابل توجه اینکه تاسى به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که در آیات مورد بحث آمده به صورت مطلق ذکر شده که تاسى در همه زمینه ها را شامل مى شود، هر چند شان نزول آن جنگ احزاب است ، و مى دانیم شان نزولها هرگز، مفاهیم آیات را محدود به خود نمى کند.
و لذا در احادیث اسلامى مى بینیم که در مساله تاسى ، (مهمترین ) و (ساده ترین ) مسائل مطرح شده است .
در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم : ان الصبر على ولاة الامر مقروض لقول الله عز و جل لنبیه (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فاصبر کما صبر اولوا العزم من الرسل ، و ایجابه مثل ذلک على اولیائه و اهل طاعته ، لقوله لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة : (صبر و شکیبائى بر حاکمان اسلامى واجب است ، چرا که خداوند به پیامبرش دستور مى دهد شکیبائى کن آنچنان که پیامبران اولوا العزم شکیبائى کردند، و همین معنى را بر دوستان و اهل طاعتش با دستور به تاسى جستن به پیامبر واجب فرموده است .
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است که فرمود: پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هنگامى که نماز عشا را مى خواند، آب وضو و مسواکش را بالاى سرش مى گذاشت و سر آن را مى پوشانید... سپس کیفیت نماز شب خواندن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )
را بیان مى فرماید و در آخر آن مى گوید لقد کان فى رسول الله اسوة حسنة
و به راستى اگر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در زندگى ما، اسوه باشد، در ایمان و توکلش ، در اخلاص و شجاعتش ، در نظم و نظافتش ، و در زهد و تقوایش ، به کلى برنامه هاى زندگى ما دگرگون خواهد شد و نور و روشنائى سراسر زندگى ما را فرا خواهد گرفت
امروز بر همه مسلمانان ، مخصوصا جوانان با ایمان و پرجوش فرض است که سیره پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را مو به مو بخوانند و به خاطر بسپارند و او را در همه چیز قدوه و اسوه خود سازند، که مهمترین وسیله سعادت و کلید فتح و پیروزى همین است .
3 - بسیار یاد خدا کنید
توصیه به یاد کردن خداوند و مخصوصا (ذکر کثیر) کرارا در آیات قرآن وارد شده است ، و در اخبار اسلامى نیز اهمیت فراوان به آن داده شده ، تا آنجا که در حدیثى از ابوذر مى خوانیم که مى گوید: وارد مسجد شدم و به حضور پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیدم ... به من فرمود: علیک بتلاوة کتاب الله و ذکر الله کثیرا فانه ذکر لک فى السماء و نور لک فى الارض !: (بر تو باد که قرآن را تلاوت کنى و خدا را بسیار یاد نمائى که این سبب مى شود که در آسمانها (فرشتگان ) یاد تو کنند و نورى است براى تو در زمین ).
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) چنین آمده : اذا ذکر العبد ربه فى الیوم ماة مرة کان ذلک کثیرا: (هنگامى که انسان خدا را در روز یکصد
بار یاد کند، این ذکر کثیر محسوب مى شود).
و نیز در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده که به یارانش فرمود: الا اخبرکم بخیر اعمالکم و از کاها عند ملیککم ، و ارفعها فى درجاتکم و خیر لکم من الدینار و الدرهم ، و خیر لکم من ان تلقوا عدوکم فتقتلونهم و یقتلونکم ؟ قالوا: بلى یا رسول الله ! قال : ذکر الله کثیرا: (آیا بهترین اعمال و پاکیزهترین کارهاى شما را نزد پروردگار به شما بگویم ؟، عملى که برترین درجه شما است ، و بهتر از دینار و درهم ، و حتى بهتر از جهاد و شهادت در راه خدا است ؟ عرض کردند: آرى ، فرمود: خدا را بسیار یاد کردن ).
ولى هرگز نباید تصور کرد که منظور از ذکر پروردگار با این همه فضیلت تنها ذکر زبانى است ، بلکه در روایات اسلامى تصریح شده که منظور علاوه بر این ذکر قلبى و عملى است ، یعنى هنگامى که انسان در برابر کار حرامى قرار مى گیرد به یاد خدا بیفتد و آن را ترک گوید.
هدف این است که خدا در تمام زندگى انسان حضور داشته باشد و نور پروردگار تمام زندگى او را فرا گیرد، همواره به او بیندیشد و فرمان او را نصب العین سازد.
مجالس ذکر مجالسى نیست که گروهى بیخبر گرد هم آیند و به عیش و نوش پردازند و در ضمن مشتى اذکار اختراعى عنوان کنند و بدعتهائى را رواج دهند و اگر در حدیث مى خوانیم که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: بادروا الى ریاض الجنة ؟: (به سوى باغهاى بهشت بشتابید).
یاران عرض کردند: و ما ریاض الجنة ؟: (باغهاى بهشت چیست )؟
فرمود (حلق الذکر) مجالس ذکر است .
منظور جلساتى است که در آن علوم اسلامى احیا شود و بحثهاى آموزنده و تربیت کننده مطرح گردد، انسانها در آن ساخته شوند و گنهکاران پاک گردند و به راه خدا آیند
آیه و ترجمه


و اءنزل الذین ظهروهم من اءهل الکتب من صیاصیهم و قذف فى قلوبهم الرعب فریقا تقتلون و تاءسرون فریقا (26)
و اءورثکم اءرضهم و دیرهم و اءمولهم و اءرضا لم تطوها و کان الله على کل شى ء قدیرا (27)


ترجمه :

26 - خداوند گروهى از اهل کتاب را که از آنها (مشرکان عرب ) حمایت کردند از قلعه هاى محکمشان پائین کشید، و در دلهاى آنها رعب افکند (کارشان به جائى رسید که ) گروهى را به قتل مى رساندید و گروهى را اسیر مى کردید.
27 - و زمینها و خانه هایشان را در اختیار شما گذاشت و (همچنین ) زمینى را که هرگز در آن گام ننهاده بودید و خداوند بر هر چیزى قادر است .
تفسیر:
غزوه بنى قریظه یک پیروزى بزرگ دیگر
در مدینه سه طایفه معروف از یهود زندگى مى کردند: (بنى قریظه )، (بنى النضیر) و (بنى قینقاع )
هر سه گروه با پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پیمان بسته بودند که با دشمنان او همکارى و به نفع آنها جاسوسى نکنند، و با مسلمانان همزیستى مسالمت آمیز داشته باشند ولى طایفه (بنى قینقاع ) در سال دوم هجرت و طایفه (بنى نضیر) در سال چهارم
هجرت ، هر کدام به بهانهاى پیمان خود را شکستند و به مبارزه رویاروى با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دست زدند، سرانجام مقاومت آنها در هم شکست و از مدینه بیرون رانده شدند.
بنى قینقاع به سوى (اذرعات ) شام رفتند، و (بنى نضیر)، قسمتى به سوى (خیبر) و بخشى به سوى (شام ) رانده شدند.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت