تفسیرنمونه سوره احزاب (قسمت1)
سوره احزاب


مقدمه
این سوره در مدینه نازل شده و داراى 73 آیه است

نامگذارى و فضیلت سوره احزاب
این سوره به اتفاق دانشمندان اسلام در (مدینه ) نازل شده ، و چنانکه گفتیم مجموع آیات آن 73 آیه است ، و از آنجا که بخش ‍ مهمى از این سوره به ماجراى (جنگ احزاب ) (خندق ) مى پردازد این نام براى آن انتخاب شده است .
در فضیلت این سوره همین بس که در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : من قرء سورة الاحزاب و علمها اهله ... اعطى الامان من عذاب القبر: (کسى که سوره احزاب را تلاوت کند و به خانواده خود تعلیم دهد از عذاب قبر در امان خواهد بود).
و از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده : من کان کثیر القرائة لسورة الاحزاب کان یوم القیامة فى جوار محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و آله و ازواجه : (کسى که سوره احزاب را بسیار تلاوت کند در قیامت در جوار پیامبر و خاندان او خواهد بود).
کرارا گفته ایم این گونه فضائل و افتخارات ، تنها به تلاوت بى روح و عارى از هر نوع اندیشه و عمل به دست نمى آید، تلاوتى لازم است که مبدء اندیشه گردد و اندیشه اى که افق فکر انسان را چنان روشن سازد که پرتوش در اعمال او ظاهر گردد.
محتواى سوره احزاب
این سوره یکى از پربارترین سوره هاى قرآن مجید است ، و مسائل متنوع و بسیار مهمى را در زمینه اصول و فروع اسلام تعقیب مى کند.
بحثهائى را که در این سوره آمده است مى توان به هفت بخش تقسیم کرد:
بخش اول - سرآغاز سوره است که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به اطاعت خداوند و ترک تبعیت از کافران و پیشنهادهاى منافقان دعوت مى کند، و به او اطمینان مى دهد که در برابر کارشکنیهاى آنها از وى حمایت خواهد فرمود.
بخش دوم - به پاره اى از خرافات زمان جاهلیت مانند مساله (ظهار) که آن را وسیله طلاق و جدائى زن و مرد از هم مى دانستند، و همچنین مساله پسرخواندگى (تبنى ) اشاره کرده و قلم بطلان بر آنها مى کشد، و پیوندهاى خویشاوندى را در پیوندهاى واقعى و طبیعى منحصر مى سازد.
بخش سوم - که مهمترین بخش این سوره است مربوط به جنگ احزاب و حوادث تکان دهنده آن ، و پیروزى اعجاز آمیز مسلمین بر کفار، و کارشکنیها و بهانه جوئیهاى گوناگون منافقان و پیمانشکنى آنان مى باشد، و در این زمینه دستورهاى جامع و جالبى بیان شده است
بخش چهارم - مربوط به همسران پیامبر است که باید در همه چیز الگو و اسوه براى زنان مسلمان باشند، و در این زمینه دستورات مهمى به آنها مى دهد.
بخش پنجم - به داستان (زینب ) دختر (جحش ) که روزى همسر پسر خوانده پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) (زید) بود و از او جدا شد، به فرمان خدا با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ازدواج کرد و دستاویزى براى منافقان گشت قرآن در این زمینه پاسخ کافى به بهانهجویان مى دهد.
بخش ششم - از مساله حجاب سخن مى گوید که با بخشهاى گذشته نیز رابطه نزدیک دارد و همه زنان با ایمان را به رعایت این دستور اسلامى توصیه مى کند.
بخش هفتم - که آخرین بخش را تشکیل مى دهد، اشاره اى به مساله مهم (معاد) دارد، و راه نجات در آن عرصه عظیم و همچنین مساله امانت دارى بزرگ انسان یعنى مساله تعهد و تعهد و تکلیف و مسئولیت او را شرح مى دهد.
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یاایها النبى اتق الله و لا تطع الکافرین و المنافقین ان الله کان علیما حکیما (1)
و اتبع ما یوحى الیک من ربک ان الله کان بما تعملون خبیرا (2)
و توکل على الله و کفى بالله وکیلا (3)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - اى پیامبر تقوى الهى پیشه کن و از کافران و منافقان اطاعت منما، خداوند عالم و حکیم است .
2 - و از آنچه از سوى پروردگارت به تو وحى مى شود پیروى نما که خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است .
3 - و توکل بر خدا کن ، و همین بس که خدا حافظ و مدافع انسان باشد
شان نزول :
مفسران در اینجا شان نزولهاى مختلفى نقل کرده اند که تقریبا همه یک موضوع را تعقیب مى کند.
از جمله اینکه گفته اند این آیات در مورد (ابوسفیان ) و بعضى دیگر از سران کفر و شرک نازل شد که بعد از جنگ (احد) از (پیامبر اسلام ) (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) امان گرفتند و وارد مدینه شدند، و به اتفاق عبد الله بن ابى و بعضى دیگر از دوستانشان خدمت رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمدند و عرض کردند: (اى محمد! بیا و از بدگوئى به خدایان ما - بتهاى لات و عزى و منات - صرف نظر کن ، و بگو آنها براى پرستش کنندگانشان شفاعت مى کنند تا ما هم از تو دست بر داریم ، و هر چه مى خواهى در باره خدایت توصیف کن آزاد هستى ).
این پیشنهاد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را ناراحت کرد، عمر برخاست و گفت : اجازه ده تا آنها را از دم شمشیر بگذرانم ! پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: (من به آنها امان دادم چنین چیزى ممکن نیست ) اما دستور داد آنها را از مدینه بیرون کنند، آیات فوق نازل شد و به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد که به این گونه پیشنهادها اعتنا نکند.
تفسیر:
تنها از وحى الهى پیروى کن
از خطرناکترین پرتگاههائى که بر سر راه رهبران بزرگ قرار دارد مساله پیشنهادهاى سازشکارانه اى است که از ناحیه مخالفان مطرح مى گردد، و در اینجا است که خطوط انحرافى بر سر راه رهبران ایجاد مى شود و سعى دارد آنها را از مسیر اصلى بیرون برد، و این آزمون بزرگى براى آنها است .
مشرکان (مکه ) و منافقان (مدینه ) بارها کوشیدند که با طرح پیشنهادهاى سازشکارانه پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را از خط توحید منحرف سازند، از جمله همان بود که در شان نزول فوق خواندیم .
اما نخستین آیات سوره احزاب نازل شد و به توطئه آنها پایان داد و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به ادامه روش قاطعانه اش در خط توحید بدون کمترین سازش دعوت نمود.
این آیات مجموعا چهار دستور مهم به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى دهد:
دستور اول در زمینه تقوى و پرهیزکارى است که زمینه ساز هر برنامه دیگرى مى باشد مى فرماید: (اى پیامبر تقواى الهى پیشه کن ) (یا ایها النبى اتق الله )
حقیقت (تقوى ) همان احساس مسئولیت درونى است و تا این احساس مسئولیت نباشد انسان به دنبال هیچ برنامه سازنده اى حرکت نمى کند.
تقوى انگیزه هدایت ، و بهره گیرى از آیات الهى است ، چنانکه در آیه دوم سوره بقره مى خوانیم (هدى للمتقین ) (این قرآن مایه هدایت پرهیزکاران است ).
درست است که مرحله نهائى تقوى بعد از ایمان و عمل به دستورات خدا حاصل مى شود ولى مرحله ابتدائى آن قبل از همه این مسائل قرار داد. چرا که انسان اگر احساس مسئولیتى در خود نکند به دنبال تحقیق از دعوت پیامبران نمى رود، و نه گوش به سخنان آنها فرا مى دهد، حتى مساله (دفع ضرر محتمل ) را که علماى کلام و عقائد آن را پایه تلاش براى معرفة الله ذکر کرده اند در حقیقت شاخه اى از تقوى است .
دستور دوم نفى اطاعت کافران و منافقان است ، مى فرماید: (از کافران و منافقان اطاعت مکن )! (و لا تطع الکافرین و المنافقین ).
و در پایان این آیه براى تاکید این موضوع مى گوید: (خداوند عالم
و حکیم است ) (ان الله کان علیما حکیما).
اگر فرمان ترک پیروى آنها را به تو مى دهد روى علم و حکمت بى پایان او است ، زیرا مى داند در این تبعیت و سازشکارى چه مصائب دردناک و مفاسد بى شمارى نهفته است .
به هر حال ، بعد از تقوا و احساس مسؤ لیت ، نخستین وظیفه شستشوى صفحه دل از اغیار و ریشه کن نمودن خارهاى مزاحم از این سرزمین است .
در سومین دستور مساله بذر افشانى توحید و تبعیت از وحى الهى را مطرح مى کند مى گوید: (از آنچه از طرف پروردگارت به تو وحى مى شود پیروى کن ) (و اتبع ما یوحى الیک من ربک ).
و مراقب باش و بدان که (خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است ) (ان الله کان بما تعملون خبیرا).
بنابر این نخست باید دیو را از درون جان بیرون راند تا فرشته در آید.
خارها را بر چید تا بذر گلها بروید.
باید طاغوتزدائى کرد تا حکومت الله و نظام الهى جانشین آن گردد.
و از آنجا که در ادامه این راه مشکلات فراوان است و تهدید و توطئه و کار شکنى بسیار زیاد، چهارمین دستور را به این صورت صادر مى کند: (بر خدا توکل کن و از توطئه هاشان نترس )! (و توکل على الله ).
(و همین بس که خداوند ولى و حافظ و مدافع انسان باشد) (و کفى بالله وکیلا).
اگر هزار دشمن قصد هلاکت تو را دارند، چون من دوست و یاور تواءم از دشمنان باکى نداشته باش .
گر چه مخاطب در این آیات شخص پیامبر است ، ولى پیدا است که دستورى است براى همه مؤ منان ، و همه مسلمانان جهان ، نسخه اى است نجاتبخش و معجونى است حیات آفرین براى هر عصر و هر زمان .
بعضى از مفسران گفته اند خطاب (یا ایها) مخصوص مواردى است که هدف جلب توجه عموم به مطلب است ، هر چند مخاطب یک نفر باشد بخلاف خطاب به (یا) که معمولا در مواردى گفته مى شود که منظور شخص مخاطب است .
و چون در آیات مورد بحث خطاب با (یا ایها) شروع شده عمومیت هدف این آیات را تاکید مى کند.
شاهد دیگر براى تعمیم این است که جمله (ان الله کان بما تعملون خبیرا) به صورت جمع آمده ، مى گوید: (خدا به اعمال همه شما آگاه است ، و اگر تنها پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مخاطب بود میبایست گفته شود خدا به عمل تو آگاه است ) (دقت کنید).
ناگفته پیدا است ، مفهوم این دستورات به پیامبر این نیست که او در مساله تقوا و ترک اطاعت کافران و منافقان کوتاهى داشته ، بلکه این بیانات از یکسو جنبه تاکید در مورد وظائف پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دارد، و از سوى دیگر درسى است براى همه مؤ منان .
آیه و ترجمه


ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه و ما جعل اءزواجکم الى تظاهرون منهن اءمهاتکم و ما جعل اءدعیاءکم اءبناءکم ذلکم قولکم باءفواهکم و الله یقول الحق و هو یهدى السبیل (4)
ادعوهم لابائهم هو اءقسط عند الله فان لم تعلموا اباءهم فاخوانکم فى الدین و موالیکم و لیس علیکم جناح فیما اءخطاءتم به و لکن ما تعمدت قلوبکم و کان الله غفورا رحیما (5)
النبى اءولى بالمؤ منین من اءنفسهم و اءزواجه اءمهاتهم و اءولوا الا رحام بعضهم اءولى ببعض فى کتاب الله من المؤ منین و المهاجرین الا اءن تفعلوا الى اءولیائکم معروفا کان ذلک فى الکتاب (6)


ترجمه :

4 - خداوند براى هیچکس دو قلب در درون وجودش نیافریده ، و هرگز همسرانتان را که مورد (ظهار) قرار مى دهید مادران شما قرار نداده ، و (نیز) فرزندخوانده هاى شما را فرزند حقیقى قرار نداده است ، این سخنى است که شما تنها به زبان خود مى گوئید (سخنى باطل و بى ماخذ) اما خداوند حق مى گوید، و به راه راست هدایت مى کند.
5 - آنها را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خدا عادلانه تر است ، و اگر پدران آنها را نمى شناسید آنها برادران دینى و موالى شما هستند، اما گناهى بر شما نیست در خطاهائى که (در این مورد) از شما سر مى زند (و بى توجه آنها را به نام دیگران صدا مى زنید) ولى آنچه را از روى عمد مى گوئید (مورد حساب قرار خواهد داد) و خداوند غفور و رحیم است .
6 - پیامبر نسبت به مؤ منان از خود آنها اولى است ، و همسران او مادران آنها (مؤ منان ) محسوب مى شوند، و خویشاوندان نسبت به یکدیگر از مؤ منان و مهاجران در آنچه خدا مقرر داشته اولى هستند، مگر اینکه بخواهید نسبت به دوستانشان نیکى کنید (و سهمى از اموال خود به آنها بدهید) این حکم در کتاب الهى نوشته شده است .
تفسیر:
ادعاهاى بیهوده
در تعقیب آیات گذشته که به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور مى داد تنها از وحى الهى تبعیت کند نه از کافران و منافقان ، در آیات مورد بحث نتیجه تبعیت از آنها را منعکس مى کند که پیروى از آنان انسان را به یک مشت خرافات و اباطیل و انحرافات دعوت مى نماید که سه مورد آن در نخستین آیه مورد بحث بیان شده است :
نخست مى فرماید: (خداوند براى هیچکس دو قلب در درون وجودش قرار نداده است )! (ما جعل الله لرجل من قلبین فى جوفه ).
جمعى از مفسران در شان نزول این قسمت از آیه نوشته اند، که در زمان
جاهلیت مردى بود بنام (جمیل بن معمر) داراى حافظه بسیار قوى ، او ادعا مى کرد که در درون وجود من (دو قلب )! است که با هر کدام از آنها بهتر از محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى فهمد! لذا مشرکان قریش او را (ذو القلبین )! (صاحب دو قلب ) مى نامیدند.
در روز جنگ بدر که مشرکان فرار کردند، جمیل بن معمر نیز در میان آنها بود، ابو سفیان او را در حالى دید که یک لنگه کفشش در پایش بود و لنگه دیگر را به دست گرفته بود و فرار مى کرد، ابو سفیان به او گفت : چه خبر؟! گفت : لشکر فرار کرد، گفت : پس چرا لنگه کفشى را در دست دارى و دیگرى را در پا؟! جمیل بن معمر گفت : به راستى متوجه نبودم ، گمان مى کردم هر دو لنگه در پاى من است (معلوم شد با آنهمه ادعا چنان دست و پاى خود را گم کرده که به اندازه یک قلب هم چیزى نمى فهمد - البته منظور از قلب در این موارد عقل است ).
به هر حال پیروى از کفار و منافقان و ترک تبعیت از وحى الهى ، انسان را به این گونه مطالب خرافى دعوت مى کند.
ولى گذشته از اینها، این جمله معنى عمیقترى نیز دارد و آن اینکه انسان یک قلب بیشتر ندارد و این قلب جز عشق یک معبود نمى گنجد، آنها که دعوت به شرک و معبودهاى متعدد مى کنند، باید قلبهاى متعددى داشته باشند تا هر یک را کانون عشق معبودى سازند!
اصولا شخصیت انسان ، یک انسان سالم شخصیت واحد، و خط فکرى او خط واحدى است ، در تنهائى و اجتماع ، در ظاهر و باطن ، در درون و برون ، در فکر و عمل ، همه باید یکى باشد، هر گونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحمیلى و بر خلاف اقتضاى طبیعت او.
انسان به حکم اینکه یک قلب بیشتر ندارد باید داراى یک کانون عاطفى و تسلیم در برابر یک قانون باشد.
مهر یک معشوق در دل بگیرد.
یک مسیر معین را در زندگى تعقیب کند.
با یک گروه و یک جمعیت هماهنگ گردد، و گر نه تشتت و تعدد و راههاى مختلف و اهداف پراکنده او را به بیهودگى و انحراف از مسیر توحیدى فطرى مى کشاند.
لذا در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در تفسیر این آیه مى خوانیم : که فرمود: لا یجتمع حبنا و حب عدونا فى جوف انسان ، ان الله لم یجعل لرجل قلبین فى جوفه ، فیحب بهذا و یبغض بهذا فاما محبنا فیخلص الحب لنا کما یخلص الذهب بالنار لا کدر فیه فمن اراد ان یعلم فلیمتحن قلبه فان شارک فى حبنا حب عدونا فلیس منا و لسنا منه : (دوستى ما و دوستى دشمن ما در یک قلب نمى گنجد چرا که خدا براى یک انسان دو قلب قرار نداده است که با یکى دوست بدارد و با دیگرى دشمن ، دوستان ما در دوستى ما خالصند همانگونه که طلا در کوره خالص مى شود هر کس مى خواهد این حقیقت را بداند، قلب خود را آزمایش کند اگر چیزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آمیخته است از ما نیست و ما هم از او نیستیم ).
بنابر این قلب واحد کانون اعتقاد واحدى است و آنهم برنامه عملى واحدى را اجراء مى کند چرا که انسان نمى تواند حقیقتا معتقد به چیزى باشد اما در عمل از آن جدا شود و اینکه بعضى در عصر ما براى خود شخصیتهاى متعددى قائل هستند و مى گویند فلان عمل را از جنبه سیاسى انجام دادم و فلان کار را از جنبه دینى و کار دیگر را از نظر جنبه اجتماعى و به این ترتیب اعمال متضاد خود را
توجیه مى کنند منافقان زشت سیرتى هستند که مى خواهند قانون آفرینش را با این سخن زیرا پا بگذارند.
درست است که جنبه هاى زندگى انسان مختلف است ولى باید خط واحدى بر همه آنها حاکم باشد.
قرآن سپس به خرافه دیگرى از عصر جاهلیت مى پردازد و آن خرافه (ظهار) است ، آنها هنگامى که از همسر خود ناراحت مى شدند و مى خواستند نسبت به او اظهار تنفر کنند به او مى گفتند: (انت على کظهر امى ): (تو نسبت به من مانند پشت مادر منى )! و با این گفته او را به منزله مادر خود مى پنداشتند و این سخن را به منزله طلاق !
قرآن در دنباله این آیه مى گوید: (خداوند هرگز همسرانتان را که مورد ظهار قرار مى دهید مادران شما قرار نداده است ، و احکام مادر، در مورد آنان مقرر نکرده است (و ما جعل ازواجکم اللائى تظاهرون منهن امهاتکم ).
اسلام این برنامه جاهلى را امضاء نکرد، بلکه براى آن مجازاتى قرار داد و آن اینکه : شخصى که این سخن را مى گوید حق ندارد با همسرش نزدیکى کند تا اینکه کفاره لازم را بپردازد، و اگر کفاره نداد و به سراغ همسر خود نیز نیامد همسر مى تواند با توسل به حاکم شرع او را وادار به یکى از دو کار کند یا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود، و یا کفاره دهد و به زندگى زناشوئى همچون سابق ادامه دهد.
آخر این چه سخنى است که انسان با گفتن این جمله به همسرش که تو همچون مادر منى ، به حکم مادر او در آید، ارتباط مادر و فرزند یک ارتباط طبیعى است و با لفظ هرگز درست نمى شود، و لذا در سوره مجادله آیه 2 صریحا
مى گوید: ان امهاتم الا اللائى ولدنهم و انهم لیقولون منکرا من القول و زورا: (مادران آنها کسانى هستند که آنها را متولد ساخته اند و آنها سخنى زشت و باطل مى گویند)!.
و اگر هدف آنها از گفتن این سخن جدا شدن از زن بوده است - که در عصر جاهلیت چنین بوده ، و از آن به جاى طلاق استفاده مى کردند - جدا شدن از زن نیازى به این حرف زشت و زننده ندارد، آیا نمى توان با تعبیر درستى مساله جدائى را بازگو کرد؟
بعضى از مفسران گفته اند که ظهار در جاهلیت باعث جدائى زن و مرد از یکدیگر نمى شد، بلکه زن را در یک حال بلا تکلیفى مطلق قرار مى داد، اگر مساله چنین باشد، جنایت بار بودن این عمل روشنتر مى شود، زیرا با گفتن یک لفظ بى معنى رابطه زناشوئى را با همسر خود به کلى بر خود تحریم مى کرد بى آنکه زن مطلقه شده باشد.
سپس به سومین خرافه جاهلى پرداخته مى گوید: (خداوند فرزندخوانده هاى شما را، فرزند حقیقى شما قرار نداده است ) (و ما جعل ادعیائکم ابنائکم ).
توضیح اینکه : در عصر جاهلیت معمول بوده که بعضى از کودکان را به عنوان فرزند خود انتخاب مى کردند و آن را پسر خود مى خواندند و به دنبال این نامگذارى تمام حقوقى را که یک پسر از پدر داشت براى او قائل مى شدند از پدرخوانده اش ارث مى برد و پدر خوانده نیز وارث او مى شد، و تحریم زن پدر یا همسر فرزند در مورد آنها حاکم بود.
اسلام ، این مقررات غیر منطقى و خرافى را به شدت نفى کرد، و حتى چنانکه خواهیم دید پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى کوبیدن این سنت غلط، همسر پسرخوانده اش زید بن حارثه را بعد از آن که از (زید) طلاق گرفت به ازدواج خود
در آورد تا روشن شود این الفاظ تو خالى نمى تواند واقعیتها را دگرگون سازد، چرا که رابطه پدرى و فرزندى یک رابطه طبیعى است و با الفاظ و قرار دادها و شعارها هرگز حاصل نمى شود.
گر چه بعدا خواهیم گفت که ازدواج پیامبر با همسر مطلقه زید جنجال بزرگى در میان دشمنان اسلام بر پا کرد، و دستاویزى براى تبلیغات سوء آنها شد ولى این جنجالها به کوبیدن این سنت جاهلى ارزش داشت .
لذا قرآن بعد از این جمله مى افزاید: (این سخنى است که شما به زبان مى گوئید) (ذلکم قولکم بافواهکم ).
مى گوئید فلانکس پسر من است ، در حالى که در دل مى دانید قطعا چنین نیست ، این امواج صوتى فقط در فضاى دهان شما مى پیچد و خارج مى شود، و هرگز از اعتقاد قلبى سرچشمه نمى گیرد.
اینها سخنان باطلى بیش نیست (اما خداوند حق مى گوید و به راه راست هدایت مى کند) (و الله یقول الحق و هو یهدى السبیل ).
سخن حق به سخنى گفته مى شود که با واقعیت عینى تطبیق کند، یا اگر یک مطلب قراردادى است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضیه باشد، و میدانیم مساله ناپسند (ظهار) در عصر جاهلیت ، و یا (پسرخواندگى ) که حقوق فرزندان دیگر را تا حد زیادى پایمال مى کرد نه واقعیت عینى داشت و نه قرار دادى حافظ مصلحت عموم بود.
سپس قرآن براى تاکید بیشتر و روشن ساختن خط صحیح و منطقى اسلام چنین مى افزاید: (آنها را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خدا عادلانه تر است ) (ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله ).
تعبیر به (اقسط) (عادلانه تر) مفهومش این نیست که اگر آنها را به نام
پدرخوانده ها صدا بزنند عادلانه است و به نام پدران واقعى عادلانه تر، بلکه همانگونه که بارها گفته ایم صیغه (افعل تفضیل ) گاه در مواردى به کار مى رود که وصف در طرف مقابل به هیچوجه وجود ندارد، مثلا گفته مى شود (انسان احتیاط کند و جان خود را به خطر نیندازد بهتر است ) مفهوم این سخن آن نیست که به خطر انداختن جان خوب است ولى احتیاط کردن از آن بهتر مى باشد، بلکه منظور مقایسه (خوب ) و (بد) با یکدیگر است .
و براى رفع بهانه ها اضافه مى کند: (اگر پدران آنها را نمى شناسید آنها برادران دینى و موالى شما هستند) (فان لم تعلموا آبائهم فاخوانکم فى الدین و موالیکم ).
یعنى عدم شناخت پدران آنها دلیل بر این نمى شود که نام شخص دیگرى را به عنوان (پدر) بر آنها بگذارید، بلکه مى توانید آنها را به عنوان برادر دینى یا دوست و هم پیمان خطاب کنید.
(موالى ) جمع (مولا) است ، و مفسران براى آن معانى متعددى ذکر کرده اند، بعضى آن را در اینجا به معنى دوست ، و بعضى به معنى غلام آزاد شده دانسته اند (زیرا بعضى از پسرخوانده ها بردگانى بودند که خریدارى مى شدند، سپس آزاد مى گشتند و چون مورد توجه صاحبانشان بودند آنها را به عنوان پسر خویش مى خواندند.
توجه به این نکته نیز لازم است که تعبیر (مولا) در اینگونه موارد که طرف برده آزاد شده اى بود از این جهت بود که آنها بعد از آزادى رابطه خود را با مالک خود حفظ مى کردند، رابطه اى که از نظر حقوقى در پارهاى از جهات جانشین خویشاوندى مى شد و از آن تعبیر به (ولاء عتق ) مى نمودند.
لذا در روایات اسلامى مى خوانیم که (زید بن حارثه ) بعد از آن که پیامبر او را آزاد کرد به عنوان (زید بن محمد) خوانده مى شد تا اینکه قرآن
نازل شد و دستور فوق را آورد، از آن به بعد پیامبر به او فرمود: تو (زید بن حارثه ) اى ، و مردم او را (مولى رسول الله ) مى خواندند.
و نیز گفته اند که : (ابو حذیفة ) غلامى به نام (سالم ) داشت ، او را آزاد کرد، و فرزند خود نامید. هنگامى که آیه فوق نازل شد او را به نام (سالم ) مولى ابى حذیفه نامیدند.
ولى از آنجا که گاه انسان بر اثر عادت گذشته ، یا سبق لسان ، و یا اشتباه در تشخیص نسب افراد، ممکن است کسى را به غیر پدرش ‍ نسبت دهد و این از حوزه اختیار انسان بیرون است ، خداوند عادل و حکیم ، چنین کسى را مجازات نخواهد کرد، لذا در ذیل آیه مى افزاید: (هر گاه خطائى در این مورد مرتکب شوید گناهى بر شما نیست ) (و لیس علیکم جناح فیما اخطاتم به ).
(ولى آنچه را از روى عمد و اختیار مى گوئید مورد مجازات قرار خواهد گرفت ) (و لکن ما تعمدت قلوبکم ).
(و همیشه خداوند، غفور و رحیم است ) (و کان الله غفورا رحیما)
گذشته ها را بر شما مى بخشد، سهو و نسیان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار مى دهد، اما هر گاه بعد از نزول این حکم ، از روى عمد و اختیار مخالفت کنید و افراد را به غیر نام پدرانشان بخوانید، و رسم نادرست (پسرخواندگى ) و (پدرخواندگى ) را ادامه دهید خداوند بر شما نخواهد بخشید.
بعضى از مفسران گفته اند: موضوع خطا شامل مواردى مى شود که انسان
از روى محبت به کسى مى گوید: پسرم !، یا به خاطر احترام مى گوید پدرم !
البته این سخن صحیح است که این تعبیرات گناه نیست ، اما نه به خاطر عنوان خطا، بلکه به خاطر اینکه این تعبیرات جنبه کنایه و مجاز دارد و معمولا قرینه آن همراه آن است ، قرآن تعبیرات حقیقى را در این زمینه نفى مى کند نه مجازى را.
آیه بعد به مساله مهم دیگرى یعنى ابطال نظام (مؤ اخات ) آن مى پردازد.
توضیح اینکه : هنگامى که مسلمانان از مکه به مدینه هجرت کردند و اسلام پیوند و رابطه آنها را با بستگان مشرکشان که در مکه بودند به کلى برید پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به فرمان الهى ، مساله عقد اخوت و پیمان برادرى را در میان آنها برقرار ساخت .
به این ترتیب که میان (مهاجران ) و (انصار) (دو به دو) پیمان اخوت و برادرى منعقد شد، و آنها همچون دو برادر حقیقى از یکدیگر ارث مى بردند، ولى این یک حکم موقت و مخصوص به این حالت فوق العاده بود، هنگامى که اسلام گسترش پیدا کرد و ارتباطات گذشته تدریجا بر قرار شد، دیگر ضرورتى براى ادامه این حکم نبود.
آیه فوق نازل شد و (نظام مواخات ) را به طورى که جانشین نسب شود ابطال کرد و حکم ارث و مانند آن را مخصوص ‍ خویشاوندان حقیقى قرار داد.
بنابر این نظام اخوت و برادرى هر چند یک نظام اسلامى بود، (بر خلاف نظام پسرخواندگى که یک نظام جاهلى بود) اما مى بایست پس از برطرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنین شد.
منتهى در آیه مورد بحث ، قبل از ذکر این نکته ، به دو حکم دیگر، یعنى (اولویت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نسبت به مؤ منین )، و (بودن زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )
به منزله مادر) به عنوان مقدمه ، ذکر شده است :
مى فرماید: (پیامبر نسبت به مؤ منان از خود آنها اولى است ) (النبى اولى بالمؤ منین من انفسهم ).
(و همسران او مادران مؤ منین محسوب مى شوند) (و ازواجه امهاتهم ).
با اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به منزله پدر و همسران او بمنزله مادران مؤ منین هستند، هیچگاه از آنها ارث نمى برند، چگونه مى توان انتظار داشت که پسر خوانده ها وارث گردند.
سپس مى افزاید (خویشاوندان نسبت به یکدیگر، از مؤ منان و مهاجرین ، در آنچه خدا مقرر داشته است اولى هستند) (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى کتاب الله من المؤ منین و المهاجرین ).
ولى با اینحال براى اینکه راه را به کلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان و کسانى که مورد علاقه آنها هستند چیزى به ارث بگذارندهر چند از طریق وصیت نسبت به ثلث مال باشد - در پایان آیه اضافه مى کند: (مگر اینکه بخواهید نسبت به دوستانتان کار نیکى انجام دهید این مانعى ندارد) (الا ان تفعلوا الى اولیائکم معروفا).
و در آخرین جمله براى تاکید همه احکام گذشته ، یا حکم اخیر، مى فرماید: (این حکم در کتاب الهى (در لوح محفوظ یا در قرآن مجید) نوشته شده است ) (کان ذلک فى الکتاب مسطورا).
این بود خلاصه تفسیر آیه فوق اکنون باید به شرح هر یک از احکام چهار گانهاى که در این آیه آمده است بپردازیم :
الف - منظور از اولویت پیامبر نسبت به مؤ منان چیست ؟
قرآن در این آیه اولویت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را نسبت به مسلمانان بطور مطلق
ذکر کرده است و مفهومش این است که در کلیه اختیاراتى که انسان نسبت به خویشتن دارد (پیامبر) (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از خود او نیز اولى است .
گرچه بعضى از مفسران آن را به مساله (تدبیر امور اجتماعى ) و یا اولویت در مساله قضاوت و یا اطاعت فرمان تفسیر کرده اند اما در واقع هیچ دلیلى بر انحصار در یکى از این امور سه گانه نداریم .
و اگر مى بینیم در بعضى از روایات اسلامى ، اولویت به مساله (حکومت ) تفسیر شده ، در حقیقت بیان یکى از شاخه هاى این اولویت است .
لذا باید گفت : پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هم در مسائل اجتماعى و هم فردى و خصوصى ، هم در مسائل مربوط به حکومت ، و هم قضاوت و دعوت ، از هر انسانى نسبت به خودش اولى است ، و اراده و خواست او، مقدم بر اراده و خواست وى مى باشد.
از این مساله نباید تعجب کرد چرا که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) معصوم است و نماینده خدا جز خیر و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى گیرد، هرگز تابع هوى و هوس نیست ، و هیچگاه منافع خود را بر دیگران مقدم نمى شمرد، بلکه به عکس برنامه او در تضاد منافع همواره ایثارگرى و فداکارى براى امت است .
این اولویت در حقیقت شاخه اى از اولویت مشیت الهى است ، زیرا ما هر چه داریم از خدا است .
اضافه بر این انسان هنگامى مى تواند به اوج ایمان برسد که نیرومندترین علاقه او یعنى عشق به ذات خود را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمایندگان او قرار دهد، لذا در حدیثى مى خوانیم که فرمود: لا یؤ من احدکم حتى یکون هواه
تبعا لما جئت به : (هیچیک از شما به حقیقت ایمان نمى رسد مگر زمانى که خواست او تابع آنچه من از سوى خدا آورده ام باشد)!.
و نیز در حدیث دیگرى چنین آمده : و الذى نفسى بیده لا یؤ من احدکم حتى اکون احب الیه من نفسه و ماله و ولده و الناس اجمعین : (قسم به آن کسى که جانم در دست او است ، هیچیک از شما به حقیقت ایمان نمى رسد مگر زمانى که من نزد او محبوبتر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم ).
و باز از خود آن حضرت نقل شده که فرمود: ما من مؤ من الا و انا اولى الناس به فى الدنیا و الاخرة : (هیچ مؤ منى نیست مگر اینکه من در دنیا و آخرت از او نسبت به خودش اولى هستم ).
قرآن نیز در آیه 36 همین سوره (احزاب ) مى گوید: ما کان لمؤ من و لا مؤ منة اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امرهم : (هیچ مرد با ایمان و زن با ایمانى نمى تواند هنگامى که خدا و پیامبرش حکمى کند در برابر آن از خودشان اختیارى داشته باشند).
باز تاکید مى کنیم این سخن مفهومش این نیست که خداوند بندگانش را در بست تسلیم تمایلات یک فرد کرده باشد، بلکه با توجه به اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داراى مقام عصمت است و به مصداق لا ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى (نجم - 3 و 4) هر چه مى گوید سخن خدا است ، و از ناحیه او است ، و حتى از پدر هم دلسوزتر و مهربانتر است .
این اولویت در حقیقت در مسیر منافع مردم ، هم در جنبه هاى حکومت و تدبیر جامعه اسلامى ، و هم در مسائل شخصى و فردى است .
به همین دلیل بسیار مى شود که این اولویت ، مسئولیتهاى سنگینى بر دوش پیامبر مى گذارد، لذا در روایت معروفى که در منابع شیعه و اهل سنت وارد شده مى خوانیم : پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: انا اولى بکل مؤ من من نفسه ، و من ترک مالا فللوارث و من ترک دینا او ضیاعا فالى و على : (من از هر مؤ منى نسبت به او اولى هستم ، کسى که مالى از خود بگذارد براى وارث او است ، و کسى که بدهکار از دنیا برود و یا فرزند و عیالى بگذارد کفالت آنها بر عهده من است ) (باید توجه داشت که (ضیاع ) در اینجا به معنى فرزندان و یا عیالى است که بدون سرپرست مانده اند، و تعبیر به دین قبل از آن نیز قرینه روشنى بر این معنى مى باشد، زیرا منظور داشتن بدهى بدون مال است ).
ب - حکم دوم در زمینه همسران پیامبر است که آنها به منزله مادر براى همه مؤ منان محسوب مى شوند، البته مادر معنوى و روحانى ، همانگونه که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پدر روحانى و معنوى امت است .
این ارتباط و پیوند معنوى ، تنها تاثیرش مساله حفظ احترام و حرمت ازدواج با زنان پیامبر بود، چنانکه در آیات همین سوره ، حکم صریح تحریم ازدواج با آنها بعد از رحلت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده است ، و گر نه از نظر مساله ارث و همچنین سایر محرمات (نسبى ) و (سببى )، کمترین اثرى ندارد، یعنى مسلمانان حق داشتند، با دختران پیامبر ازدواج کنند، در حالى که هیچکس با دختر مادر خود نمى تواند ازدواج کند، و نیز مساله محرمیت و نگاه کردن به همسران پیامبر براى هیچکس جز محارم آنها مجاز نبود.
در حدیثى مى خوانیم که زنى به عایشه گفت : یا امه !: (اى مادر)! عایشه پاسخ داد: لست لک بام ، انما انا ام رجالکم !: من مادر تو نیستم مادر مردان شما هستم ).
اشاره به اینکه هدف از این تعبیر، حرمت تزویج است ، و این تنها در مورد مردان امت صادق است .

ولى همانگونه که گفتیم غیر از مساله ازدواج موضوع احترام و بزرگداشت نیز مطرح است ، و لذا زنان مسلمان نیز مى توانستند به عنوان احترام همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را مادر خود خطاب کنند.
شاهد این سخن آنکه قرآن مى گوید: (النبى اولى بالمؤ منین من انفسهم ) اولویت پیامبر نسبت به همه زنان و مردان است و ضمیر جمله بعد نیز به همین عنوان بر مى گردد که مفهوم گسترده اى دارد، لذا در عبارتى که از (ام سلمه ) (یکى دیگر از همسران پیامبر نقل شده ) مى خوانیم که مى گوید انا ام الرجال منکم و النساء: (من مادر مردان و زنان شما هستم ).
در اینجا سؤ الى مطرح است و آن اینکه آیا تعبیر (ازواجه امهاتهم ): (همسران پیامبر مادران مؤ منین محسوب مى شوند) با چیزى که در چند آیه قبل گذشت تضاد ندارد؟ زیرا در آنجا مى فرماید: (کسانى که گاهى همسرانشان را بمنزله مادر خود قرار مى دهند، سخن باطلى مى گویند، مادر آنها فقط کسى است که از او متولد شده اند) با این حال چگونه همسران پیامبر که مسلمانان از آنان متولد نشده اند مادر محسوب مى شوند؟
در پاسخ این سؤ ال باید به این نکته توجه کرد که خطاب مادر به یک زن یا باید از نظر جسمانى باشد یا روحانى ، اما از نظر جسمانى تنها در صورتى این
معنى واقعیت دارد که انسان از او متولد شده باشد، و این همان است که در آیات پیشین آمده که مادر جسمانى انسان تنها کسى است که از او متولد شده است ، و اما پدر یا مادر روحانى کسى است که یکنوع حق معنوى بر او داشته باشد، همچون پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که پدر روحانى امت محسوب مى شود، و هم به خاطر او همسرانش احترام مادر را دارند.
ایرادى که به اعراب جاهلى در مورد (ظهار) متوجه مى شد این بود که وقتى همسران خود را مادر خطاب مى کردند مسلما منظور آنها مادر معنوى نبود، بلکه منظورشان این بود که آنها به منزله مادر جسمانى هستند، لذا آنرا یکنوع طلاق مى شمردند، و مى دانیم مادر جسمانى با الفاظ درست نمى شود، بلکه شرط آن تولد جسمانى است ، بنابر این سخن آنها سخن منکر و زور و باطل بود. ولى در مورد همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اگر چه آنها مادر جسمانى نیستند، ولى به احترام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مادر روحانیند، و احترام یک مادر را دارند.
و اگر مى بینیم که قرآن در آیات آینده ازدواج با همسران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را تحریم کرده آن نیز یکى از شئون احترام آنها و احترام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، چنانکه توضیح آن بطور مشروح به خواست خدا خواهد آمد.
البته نوع سومى از مادر در اسلام به عنوان مادر رضاعى وجود دارد که در آیه 23 سوره نساء به آن اشاره شده (و امهاتکم اللاتى ارضعنکم ...) ولى آن در حقیقت یکى از شاخه هاى مادر جسمانى مى باشد.
ج - سومین حکم ، مساله اولویت خویشاوندان در مورد ارث نسبت به دیگران است ، زیرا در آغاز اسلام که مسلمانان بر اثر هجرت پیوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس هجرت و مؤ اخات تنظیم شد، یعنى مهاجرین از یکدیگر، و یا از انصار که با آنها پیوند برادرى بسته بودند ارث مى بردند، این یک حکم موقتى بود که با وسعت یافتن اسلام و بر قرار شدن بسیارى
از ارتباطات گذشته خویشاوندى ، بر اثر اسلام آوردن آنها، دیگر ادامه این حکم ضرورتى نداشت (توجه داشته باشید سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده ).
لذا آیه فوق نازل شد و اولویت اولوا الارحام (خویشاوندان ) را نسبت به دیگران تثبیت کرد
البته قرائنى در دست است که منظور از اولویت در اینجا اولویت الزامى است ، نه استحبابى ، زیرا هم اجماع علماى اسلام بر این معنى است ، و هم روایات زیادى که در منابع اسلامى وارد شده این موضوع را اثبات مى کند.
در اینجا به این نکته نیز باید دقیقا توجه کرد که این آیه در صدد بیان اولویت خویشاوندان در برابر بیگانگان است ، نه بیان اولویت طبقات سه گانه ارث نسبت به یکدیگر، و به تعبیر دیگر در اینجا (مفضل علیهم ) مؤ منان و مهاجرانند که در متن قرآن آمده (من المؤ منین و المهاجرین ).
بنابر این مفهوم آیه چنین مى شود: (خویشاوندان از نظر ارث بردن بعضى از بعضى دیگر اولى از غیر خویشاوندانند، و اما اینکه خویشاوندان چگونه ارث مى برند؟ و بر چه معیار و ضابطه اى است ؟ قرآن در اینجا از این معنى ساکت است ، هر چند در آیات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است .
د - چهارمین حکمى که به صورت یک استثناء در آیه فوق آمده مساله
بهره مند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالى است که انسان از خود به یادگار مى گذارد، که با جمله الا ان تفعلوا الى اولیائکم معروفا (مگر اینکه بخواهید به دوستانتان نیکى کنید) بیان شده است ، و مصداق روشن آن همان حکم وصیت است که انسان مى تواند در یک سوم از اموالش در باره هر کس مایل باشد انجام دهد.
به این ترتیب هنگامى که اساس ارث بر پایه خویشاوندى گذارده شد و جانشین پیوندهاى گذشته گردید باز ارتباط انسان به کلى از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمى شود، منتها از نظر کیفیت و کمیت بسته به میل خود انسان است ، ولى در هر حال مشروط به این مى باشد که زائد بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصیت کردن صرفنظر کند همه اموال او بین خویشاوندانش طبق قانون ارث تقسیم مى گردد و ثلثى براى او منظور نخواهد شد.
نکته :
روایات زیادى از ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) در تفسیر آیه فوق در مورد اولوالارحام نقل شده که در قسمتى از آنها این آیه به مساله (ارث اموال ) تفسیر شده ، همانگونه که معروف در میان مفسران است ، در حالى که در قسمت دیگر به مساله (ارث خلافت و حکومت ) در خاندان پیامبر و ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) تفسیر
گردیده .
از جمله در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که وقتى از تفسیر این آیه سؤ ال کردند امام (علیه السلام ) فرمود: (این در باره فرزندان حسین (علیه السلام ) نازل شده ، و هنگامى که راوى سؤ ال کرد آیا این در باره ارث اموال نیست ؟ امام فرمود نه در باره حکومت و ولایت است )
بدیهى است منظور از این احادیث نفى مساله ارث اموال نیست ، بلکه منظور توجه دادن به این نکته است که ارث مفهوم وسیعى دارد که هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث خلافت و ولایت را.
این توارث هیچگونه شباهتى با مساله توارث سلطنت در سلسله پادشاهان ندارداینجا توارثى است بخاطر شایستگیها و لیاقتها و لذا در میان فرزندان امامان تنها شامل حال کسانى مى شد که داراى این شایستگى بودند، درست شبیه آنچه ابراهیم (علیه السلام ) براى فرزندان خود از خدا مى خواهد، و خداوند به او مى گوید: امامت و ولایت من به آن گروه از فرزندان تو که در صف ظالمان قرار داشته اند نمى رسد بلکه مخصوص پاکان آنها است .
و نیز شبیه چیزى است که در زیارات در مقابل قبور شهیدان راه خدا از جمله در مقابل قبر امام حسین (علیه السلام ) مى گوئیم : سلام بر تو اى حسینى که وارث آدم ، وارث نوح ، وارث ابراهیم ، و وارث موسى و عیسى و محمدى ... که این ارثى است در جنبه هاى اعتقادى و اخلاقى و معنوى و روحانى .
آیه و ترجمه


و اذ اءخذنا من النبین میثاقهم و منک و من نوح و ابراهیم و موسى و عیسى ابن مریم و اءخذنا منهم میثاقا غلیظا (7)
لیسئل الصادقین عن صدقهم و اعد للکافرین عذابا اءلیما (8)


ترجمه :

7 - به خاطر بیاور هنگامى را که از پیامبران پیمان گرفتیم ، و از تو و از نوح و ابراهیم و موسى و عیسى بن مریم ، و از همه آنها پیمان محکمى گرفتیم (که در اداى مسئولیت تبلیغ و رسالت و رهبرى کوتاهى نکنند).
8 - تا خدا از صدق راستگویان سؤ ال کند و براى کافران عذاب دردناک آماده ساخته است .
تفسیر:
پیمان محکم الهى
از آنجا که در آیات گذشته اختیارات وسیع و گسترده پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تحت عنوان (النبى اولى بالمؤ منین من انفسهم ) بیان شد، آیات مورد بحث وظائف سنگین پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و سائر پیامبران بزرگ را بیان مى کند، زیرا مى دانیم همواره اختیارات تواءم با مسؤ لیتها است ، و هر جا (حقى ) وجود دارد تکلیفى در مقابل آن نیز هست که این دو هرگز از هم جدا نمى شوند، بنابر این اگر پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) حق وسیعى دارد تکلیف و مسئولیت سنگینى نیز در برابر آن قرار داده شده
نخست مى فرماید: (به خاطر بیاور هنگامى را که از پیامبران پیمان گرفتیم و همچنین از تو و از نوح و ابراهیم و موسى و عیسى بن مریم ، آرى از همه آنها پیمان شدید و محکمى گرفتیم ) (و اذ اخذنا من النبیین میثاقهم و منک و من نوح و ابراهیم و موسى و عیسى بن مریم و اخذنا منهم میثاقا غلیظا).
به این ترتیب نخست تمام پیامبران را در مساله میثاق مطرح مى کند، سپس از پنج پیامبر اولواالعزم نام مى برد که در آغاز آنها شخص ‍ پیامبر اسلام به خاطر شرافت و عظمتى که دارد آمده است ، و بعد از او چهار پیامبر اولواالعزم دیگر به ترتیب زمان ظهور (نوح و ابراهیم و موسى و عیسى ) (علیهم السلام ) ذکر شده اند.
این نشان مى دهد که پیمان مزبور پیمانى همگانى بوده که از تمام انبیاء گرفته شده ، هر چند پیامبران اولواالعزم به طور مؤ کدترى در برابر این پیمان متعهد بوده اند، پیمانى که با جمله اخذنا منهم میثاقا غلیظا تاکید فوق العاده آن بیان شده است
مهم این است بدانیم این چه پیمان مؤ کدى بوده که پیامبران همه زیر بار آن هستند، در اینجا مفسران سخنان گوناگونى دارند که مى توان گفت همه آنها شاخه هاى مختلف یک اصل کلى است ، و آن ادا کردن مسؤ لیت تبلیغ و رسالت و رهبرى و هدایت مردم در تمام زمینه ها و ابعاد است .
آنها موظف بودند همه انسانها را قبل از هر چیز به سوى توحید دعوت کنند.
و نیز موظف بودند یکدیگر را تایید نمایند، و پیامبران پیشین امتهاى خود را براى پذیرش پیامبران بعد آماده سازند، همانگونه که پیامبران بعد دعوت پیامبران پیشین را تصدیق و تاکید نمایند.
خلاصه ، دعوت همه به یک سو باشد و همگى یک حقیقت را تبلیغ کنند، و امتها را زیر پرچم واحدى گرد آورند.
شاهد این سخن را در سائر آیات قرآن نیز مى توان یافت ، در آیه 81 سوره آل عمران مى خوانیم : و اذ اخذ الله میثاق النبیین لما آتیتکم من کتاب و حکمة ثم جائکم رسول مصدق لما معکم لتؤ منن به و لتنصرنه قال ااءقررتم و اخذتم على ذلکم اصرى قالوا اقررنا قال فاشهدوا و انا معکم من الشاهدین :
((به خاطر بیاورید) هنگامى را که خداوند پیمان مؤ کد از پیامبران (و پیروان آنها) گرفت که هر گاه کتاب و دانش به شما دادم سپس ‍ پیامبرى به سوى شما آمد که آنچه را با شما است تصدیق مى کند به او ایمان بیاورید، و او را یارى کنید، سپس (خداوند) به آنها گفت : آیا اقرار به این موضوع دارید؟ و پیمان مؤ کد بر آن بسته اید؟ گفتند (آرى ) اقرار داریم ، (خداوند به آنها) فرمود: (بر این پیمان مقدس ) گواه باشید من هم با شما گواهم )!
نظیر همین معنى در آیه 187 سوره آل عمران نیز آمده است و در آن صریحا مى گوید خداوند از اهل کتاب پیمان گرفته بود که آیات الهى را براى مردم تبیین کنند، و هرگز آن را کتمان ننمایند.
به این ترتیب خداوند هم از پیامبران پیمان مؤ کد گرفته که مردم را دعوت به توحید الله و توحید آئین حق و ادیان آسمانى نمایند و هم از علماى اهل کتاب که آنان نیز تا آنجا که در توان دارند در تبیین آئین الهى بکوشند و از کتمان بپرهیزند.
آیه بعد هدف از بعثت انبیاء و پیمان مؤ کدى را که از آنها گرفته شده است چنین بیان مى کند: (هدف این است که خداوند از صدق راستگویان پرسش کند و براى کافران عذاب دردناک آماده ساخته است ) (لیسئل الصادقین عن
صدقهم و اعد للکافرین عذابا الیما).
در اینکه منظور از (صادقین ) در اینجا چه کسانى هستند؟ و این سؤ ال چه سؤ الى است ؟ مفسران تفسیرهاى فراوانى دارند، اما آنچه هماهنگ با آیات این سوره و آیات دیگر قرآن به نظر مى رسد، این است که منظور مؤ منانى است که صدق ادعاى خود را در عمل اثبات کرده اند، و به تعبیر دیگر از میدان آزمایش و امتحان الهى سرفراز به در آمده اند.
شاهد این سخن اینکه :
اولا (صادقین ) در اینجا در مقابل (کافرین ) قرار گرفته و از قرینه مقابله این معنى به خوبى استفاده مى شود.
ثانیا - در آیه 23 همین سوره (احزاب ) چنین مى خوانیم : من المؤ منین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه : (گروهى از مؤ منان کسانى هستند که در عهد و پیمانى که با خدا بسته اند صادقند و بر سر پیمان خود ایستادند) بلا فاصله در آیه 24 مى فرماید: لیجزى الله الصادقین بصدقهم و یعذب المنافقین ان شاء او یتوب علیهم : (هدف این است که صادقین را در برابر صدقشان پاداش دهد، و منافقین را هرگاه بخواهد عذاب کند و یا توبه آنها را بپذیرد.
ثالثا در آیه 15 حجرات و 8 حشر (صادقین ) به خوبى معرفى شده اند در حجرات چنین مى خوانیم : انما المؤ منون الذین آمنوا بالله و رسوله ثم لم یرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبیل الله اولئک هم الصادقون : (مؤ منان واقعى کسانى هستند که ایمان به خدا و رسولش آورده اند و با مال و جان در راه خدا جهاد کرده اند، اینها صادقین هستند).
و در سوره حشر مى فرماید: للفقراء المهاجرین الذین اخرجوا من دیارهم و اموالهم یبتغون فضلا من الله و رضوانا و ینصرون الله و رسوله اولئک هم الصادقون : (غنائمى که بدون جنگ به دست مسلمانان مى افتد متعلق به فقراى
مهاجرین است همانها که از خانه ها و اموالشان بیرون رانده شدند، در حالى که خواستار فضل پروردگار و رضاى او بودند، همانها که خدا و رسولش را یارى مى کنند، آنها صادقین هستند).
به این ترتیب روشن است که منظور از صادقین کسانى مى باشند که در میدان حمایت از آئین خدا، و جهاد و ایستادگى در برابر مشکلات ، و بذل جان و مال ، صداقت و راستگوئى خود را به ثبوت رسانده اند.
اما اینکه منظور از (سؤ ال کردن از صدق صادقین ) چیست ؟ با توجه به آنچه در بالا گفتیم روشن است ، منظور این است که آیا در اعمال خود اخلاص نیت و صدق ادعاى خویش را به ثبوت مى رسانند یا نه ؟ در انفاق ، در جهاد، در شکیبائى در برابر مشکلات و مخصوصا سختیهاى میدان جنگ .
این سؤ ال در کجا صورت مى گیرد؟ ظاهر آیه این است که در قیامت در دادگاه عدل پروردگار، آیات متعددى از قرآن نیز از تحقق چنین سؤ الى در قیامت به طور کلى خبر مى دهد، ولى این احتمال نیز وجود دارد که سؤ ال ، جنبه سؤ ال عملى داشته باشد، و در دنیا صورت گیرد، چرا که با بعثت انبیاء همه مدعیان ایمان در زیر سؤ ال قرار مى گیرند، و عمل آنها پاسخى است به این سؤ ال که آیا در دعوى خود صادق هستند؟!
آیه و ترجمه


یاایها الذین امنوا اذکروا نعمة الله علیکم اذ جاءتکم جنود فاءرسلنا علیهم ریحا و جنودا لم تروها و کان الله بما تعملون بصیرا (9)
اذ جاءوکم من فوقکم و من اءسفل منکم و اذ زاغت الا بصر و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا (10)
هنالک ابتلى المؤ منون و زلزلوا زلزالا شدیدا (11)


ترجمه :

9 - اى کسانى که ایمان آورده اید نعمت خدا را بر خودتان به یاد آورید در آن هنگام که لشکرهاى (عظیمى ) به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سختى بر آنها فرستادیم و لشکریانى که آنها را نمى دیدید (و به این وسیله آنها را در هم شکستیم ) و خداوند به آنچه انجام مى دهید بینا است .
10 - به خاطر بیاورید زمانى را که آنها از طرف بالا و پائین (شهر) شما وارد شدند (و مدینه را محاصره کردند) و زمانى را که چشمها از شدت وحشت خیره شده بود، و جانها به لب رسیده بود، و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مى بردید!
11 - در آنجا مؤ منان آزمایش شدند و تکان سختى خوردند.
تفسیر:
آزمایش بزرگ الهى در میدان احزاب
این آیات و چندین آیه بعد از آن که مجموعا هفده آیه را تشکیل مى دهد پیرامون یکى از بزرگترین آزمونهاى الهى در مورد مؤ منان و منافقان و امتحان صدق گفتار آنها در عمل - که در آیات گذشته از آن بحث شد - سخن مى گوید.
این آیات از یکى از مهمترین حوادث تاریخ اسلام ، یعنى جنگ احزاب ، بحث مى کند، جنگى که در حقیقت نقطه عطفى در تاریخ اسلام بود و کفه موازنه قوا را در میان اسلام و کفر به نفع مسلمین بر هم زد و پیروزى در آن کلیدى بود براى پیروزیهاى بزرگ آینده ، و در حقیقت کمر دشمنان در این غزوه شکست و بعد از آن نتوانستند کار مهمى صورت دهند
جنگ (احزاب ) چنانکه از نامش پیدا است مبارزه همه جانبه اى از ناحیه عموم دشمنان اسلام و گروههاى مختلفى بود که با پیشرفت این آئین منافع نامشروعشان به خطر مى افتاد.
نخستین جرقه جنگ از ناحیه گروهى از یهود (بنى نضیر) روشن شد که به مکه آمدند و طایفه (قریش ) را به جنگ با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تشویق کردند و به آنها قول دادند تا آخرین نفس در کنارشان مى ایستند، سپس به سراغ قبیله (غطفان ) رفتند، و آنها را نیز آماده کارزار کردند.
این قبائل از هم پیمانان خود مانند قبیله (بنى اسد) و (بنى سلیم )، نیز دعوت کردند، و چون همگى خطر را احساس کرده بودند، دست به دست هم دادند تا کار اسلام را براى همیشه یکسره کنند، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به قتل برسانند، مسلمین را در هم بکوبند، مدینه را غارت کنند، و چراغ اسلام را خاموش سازند.
مسلمانان که خود را در برابر این گروه عظیم دیدند به فرمان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به شور نشستند و قبل از هر چیز با پیشنهاد سلمان فارسى ، اطراف مدینه را خندقى کندند تا دشمن به آسانى نتواند از آن عبور کند و شهر را مورد تاخت و تاز قرار دهد (و به همین جهت یکى از نامهاى این جنگ ، جنگ خندق است ).
لحظات بسیار سخت و خطرناکى بر مسلمانان گذشت ، جانها به لب رسیده بود، منافقین در میان لشکر اسلام سخت به تکاپو افتاده بودند، جمعیت انبوه دشمن و کمى لشگریان اسلام در مقابل آنها (تعداد لشکر کفر را ده هزار، و لشکر اسلام را سه هزار نفر نوشتهاند) و آمادگى آنها از نظر تجهیزات جنگى و فراهم کردن وسائل لازم ، آینده سخت و دردناکى را در برابر چشم مسلمانان مجسم مى ساخت .
ولى خدا مى خواست در اینجا آخرین ضربه بر پیکر کفر فرود آید، صف منافقین را نیز از صفوف مسلمین مشخص سازد، توطئه گران را افشا کند، و مسلمانان راستین را سخت در بوته آزمایش قرار دهد.
سرانجام این غزوه - چنانکه شرح آن خواهد آمد - به پیروزى مسلمانان تمام شد، طوفانى سخت به فرمان خدا وزیدن گرفت ، خیمه و خرگاه و زندگى کفار را در هم ریخت ، رعب و وحشت شدیدى در قلب آنها افکند، و نیروهاى غیبى فرشتگان به یارى مسلمانان فرستاد.
قدرت نمائیهاى شگرفى همچون قدرتنمائى امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در برابر عمرو بن عبدود بر آن افزوده شد، و مشرکان بى آنکه بتوانند کارى انجام دهند پا به فرار گذاردند.
آیات هفده گانه فوق نازل شد و با تحلیلهاى کوبنده و افشاگرانه خود به عالیترین وجه از این حادثه مهم براى پیروزى نهائى اسلام و کوبیدن منافقان بهره گیرى کرد.
این دورنمائى بود از جنگ احزاب که در سال پنجم هجرى واقع شد.
از اینجا به سراغ تفسیر آیات مى رویم و سایر جزئیات این غزوه را به بحث نکات وا مى گذاریم .
قرآن این ماجرا را نخست در یک آیه خلاصه مى کند سپس در 16 آیه دیگر به بیان خصوصیات آن مى پردازد.
مى گوید: (اى کسانى که ایمان آورده اید نعمت بزرگ خدا را بر خودتان به یاد آورید در آن هنگام که لشکرهاى (عظیمى ) به سراغ شما آمدند) (یا ایها الذین آمنوا اذکروا نعمة الله علیکم اذ جائتکم جنود).
(ولى ما باد و طوفانى بر آنها فرستادیم و لشکریانى که آنها را نمى دیدید، و به این وسیله آنها را در هم کوبیدیم ) (فارسلنا علیهم ریحا و جنودا لم تروها).
(و خداوند به تمام کارهائى که انجام مى دهید (و کارهائى که هر گروه در این میدان بزرگ انجام دادند) بصیر و بینا است ) (و کان الله بما تعملون بصیرا).
در اینجا چند مطلب قابل دقت است :
1 - تعبیر به اذکروا نشان مى دهد که این آیات بعد از پایان جنگ و گذشتن مقدارى از زمان که به مسلمانان اجازه داد آنچه را دیده بودند در فکر خود مورد تحلیل قرار دهند نازل گردید تا تاثیر عمیقترى بخشد.
2 - تعبیر به جنود اشاره به احزاب مختلف جاهلى (مانند قریش ، غطفان بنى سلیم ، و بنى اسد، و بنى فزاره و بنى اشجع و بنى مرة ) و طایفه یهود داخل مدینه است .
3 - منظور از جنودا لم تروها که به یارى مسلمانان آمدند همان
فرشتگانى است که یارى آنها نسبت به مؤ منان در غزوه بدر نیز صریحا در قرآن مجید آمده است ولى همانگونه که در ذیل آیه 9 سوره انفال بیان کردیم دلیلى در دست نیست که فرشتگان ، این جنود الهى نا پیدا، رسما وارد میدان و مشغول جنگ شده باشند، بلکه قرائنى در دست است که نشان مى دهد آنها براى تقویت روحیه مؤ منان و دلگرمى آنان نازل گشته اند.
آیه بعد که ترسیمى از وضع بحرانى جنگ احزاب ، و قدرت عظیم جنگى دشمنان ، و نگرانى شدید بسیارى از مسلمانان است چنین مى گوید: (به خاطر بیاورید زمانى را که آنها از طرف بالا و پائین شهر شما وارد شدند (و مدینه را در محاصره خود قرار دادند) و هنگامى را که چشمها از شدت وحشت خیره شده بود جانها به لب رسیده بود، و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مى بردید)! (اذ جائوکم من فوقکم و من اسفل منکم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا).
بسیارى از مفسران کلمه (فوق ) را در این آیه اشاره به جانب شرق مدینه مى دانند که قبیله (غطفان ) از آنجا وارد شدند و (اسفل ) را اشاره به غرب که قبیله قریش و همراهان آنها از آنجا ورود کردند.
البته با توجه به اینکه مکه درست در جنوب مدینه واقع شده ، قبائل مشرکین مکه باید از جنوب آمده باشند، ولى شاید وضع جاده و مدخل مدینه چنان بوده که آنها کمى شهر را دور زده و از غرب وارد شده اند و به هر حال جمله بالا اشاره به محاصره این شهر از سوى دشمنان مختلف اسلام است
جمله (زاغت الابصار) با توجه به اینکه (زاغت ) از ماده (زیغ ) به
معنى تمایل به یکسو است اشاره به حالتى است که انسان به هنگام ترس و وحشت شدید پیدا مى کند که چشمان او به یک سمت منحرف ، و روى نقطه معینى ثابت و خیره مى شود.
جمله (بلغت القلوب الحناجر) (قلبها به گلوگاه رسیده بود) کنایه جالبى است شبیه آنچه در زبان فارسى داریم که مى گوئیم (جانش به لب رسید) و گرنه هرگز، قلب به معنى عضو مخصوص مرکز پخش خون از جاى خود حرکت نمى کند و هیچگاه به گلوگاه نمى رسد.
جمله (و تظنون بالله الظنونا) اشاره به این است که در این حالت ، گمانهاى ناجورى براى جمعى از مسلمانان پیدا شده بود، چرا که هنوز از نظر نیروى ایمان به مرحله کمال نرسیده بودند، اینها همان کسانى بودند که در آیه بعد مى گوید: شدیدا متزلزل شدند.
شاید بعضى فکر مى کردند ما سرانجام شکست خواهیم خورد، و ارتش دشمن با این قدرت و قوت پیروز مى شود، روزهاى آخر عمر اسلام فرا رسیده است و وعده هاى پیامبر در زمینه پیروزى مطلقا تحقق نخواهد یافت !
البته این افکار نه به صورت یک عقیده که به صورت یک وسوسه در اعماق دلهاى بعضى پیدا شده بود، این شبیه همانست که در جنگ احد، قرآن مجید از آن یاد کرده مى گوید: و طائفة قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیة : (گروهى از شما در آن لحظات بحرانى جنگ ، تنها به فکر جان خود بودند و گمانهاى نادرست همانند گمانهاى دوران جاهلیت داشتند)! (سوره آل عمران آیه 154).
البته مخاطب در آیه مورد بحث مسلما مؤ منانند، و جمله یا ایها الذین آمنوا در آیه قبل دلیل روشنى بر این معنى است ، و کسانى که مخاطب را منافقان دانسته اند گویا به این نکته توجه نکرده اند و یا پنداشته اند که این قبیل گمانها
با ایمان و اسلام سازگار نیست در حالى که بروز این قبیل افکار در حد یک وسوسه آنهم در شرائط بسیار سخت و بحرانى ، براى افراد ضعیف الایمان و تازه مسلمان یک امر طبیعى است !.
اینجا بود که کوره امتحان الهى سخت داغ شد، چنانکه در آیه بعد مى گوید: (در آنجا مؤ منان آزمایش شدند و تکان سختى خوردند) (هنالک ابتلى المؤ منون و زلزلوا زلزالا شدیدا).
طبیعى است هنگامى که انسان گرفتار طوفانهاى فکرى مى شود، جسم او نیز از این طوفان بر کنار نمى ماند، و در اضطراب و تزلزل فرو مى رود، بسیار دیده ایم افرادى که ناراحتى فکرى دارند در همان جاى خود که نشسته اند مرتبا تکان مى خورند، دست بر دست مى مالند، و اضطراب خود را در حرکات خود کاملا مشخص مى نمایند.
یکى از شواهد این وحشت شدید این بود که نقل کرده اند پنج قهرمان معروف عرب که عمرو بن عبدود سرآمد آنها بود لباس جنگ پوشیده و با غرور خاصى به میدان آمدند و هل من مبارز گفتند، مخصوصا (عمرو بن عبدود) رجز مى خواند و بهشت و آخرت را به مسخره گرفته بود، و مى گفت : (مگر نمى گوئید مقتولین شما در بهشت خواهند بود؟ آیا کسى از شما شوق دیدار بهشت در سر ندارد)؟! ولى در برابر نعره هاى او سکوت بر لشکر حکمفرما بود، و کسى جرات مقابله را نداشت ، جز على بن ابى طالب (علیه السلام ) که به مقابله برخاست و پیروزى بزرگى نصیب مسلمانان نمود که در بحث نکات مشروحا خواهد آمد.
آرى فولاد را در کوره داغ مى برند تا آبدیده شود، مسلمانان نخستین نیز باید در کوره حوادث سخت ، مخصوصا غزواتى همچون غزوه احزاب ، قرار گیرند تا آبدیده و مقاوم شوند.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت