تفسیرنمونه سوره سجده (قسمت1)

سوره سجده


مقدمه
نامهاى این سوره
معروف این است که این سوره در مکه نازل شده است . بعضى از مفسران هیچیک از آیات آن را استثناء نکرده اند، ولى بعضى دیگر آیه 18 تا 20 را مدنى مى دانند، و معتقدند این سه آیه در مدینه نازل شده ، در حالى که هیچ قرینه و نشانه اى در این آیات از مدنى بودن به چشم نمى خورد.
نام این سوره در بعضى از روایات و در لسان مشهور مفسران سوره سجده یا الم سجده است ، و گاه براى مشخص ساختن آن از سوره حم سجده آنرا به نام سجده لقمان مى خوانند، چرا که بعد از سوره لقمان قرار گرفته .
در بعضى از روایات نیز از آن به الم تنزیل یاد شده .
فخر رازى و آلوسى نیز نام سوره مضاجع را از جمله نامهاى آن ذکر کرده اند (به تناسب آیه 16 این سوره تتجافى جنوبهم عن المضاجع ...).
فضیلت تلاوت سوره سجده
در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین آمده است : من قراء الم تنزیل و تبارک الذى بیده الملک ، فکانما احیا لیلة القدر: کسى که سوره الم تنزیل و تبارک را بخواند مانند آن است که شب قدر را احیا گرفته باشد.
در حدیث دیگرى از امام جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام ) چنین نقل شده : من قراء سوره السجدة فى کل لیلة جمعه اعطاه الله کتابه بیمینه ، و لم یحاسبه بما کان منه ، و کان من رفقاء محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و اهلبیته : هر کس سوره سجده را در هر شب جمعه بخواند خداوند نامه اعمال او را به دست راست او مى دهد، و گذشته او را مى بخشد، و از دوستان محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و اهل بیتش (علیهم السلام ) خواهد بود.
از آنجا که در این سوره بحثهاى گسترده اى از مبدء و معاد و مجازاتهاى مجرمان در روز رستاخیز و درسهاى هشدار دهنده اى مربوط به مومنان و کافران آمده است بدون شک تلاوت آن ، ولى تلاوتى که سرچشمه اندیشه ، و اندیشهاى که مبدء تصمیم گیرى و حرکت بوده باشد، مى تواند آنچنان انسان را بسازد که مشمول این همه فضیلت و افتخار گردد و اثر بیدار کننده اش همچون احیاء شب قدر و نتیجه اش قرار گرفتن در صف اصحاب الیمین ، و رسیدن به افتخار دوستى پیامبر و آلش گردد.
محتواى سوره سجده
این سوره به حکم آنکه از سورههاى مکى است خطوط اصلى سورههاى مکى یعنى بحث از مبدء و معاد و بشارت و انذار را قویا تعقیب مى کند و روى هم رفته در آن چند بخش جلب توجه مى کند:
1 - قبل از هر چیز سخن از عظمت قرآن ، و نزول آن از سوى پروردگار عالمیان ، و نفى اتهامات دشمنان از آن است .
2 - سپس بحثى پیرامون نشانه هاى خداوند در آسمان و زمین ، و تدبیر این جهان دارد.
3 - بحث دیگرى پیرامون آفرینش انسان از (خاک ) و (آب نطفه ) و (روح الهى ) و اعطاى وسائل فراگیرى علم و دانش ، یعنى چشم و گوش و خرد از سوى خداوند به او مى باشد.
4 - بعد از آن از رستاخیز و حوادث قبل از آن یعنى مرگ و بعد از آن یعنى سوال و حساب سخن مى گوید.
5 و 6 - بحثهاى موثر و تکان دهنده اى از بشارت و انذار دارد مومنان را به جنة الماوى نوید مى دهد و فاسقان را به عذاب آتش تهدید مى کند.

7 - به همین مناسبت اشاره کوتاهى به تاریخ بنى اسرائیل و سرگذشت موسى (علیه السلام ) و پیروزیهاى این امت دارد.
8 - و باز به تناسب بحث بشارت و انذار اشاره اى به احوال گروهى دیگر از امتهاى پیشین و سرنوشت دردناک آنها مى کند.
9 و 10 - بار دیگر به مسئله توحید و نشانه هاى عظمت خدا باز مى گردد و با تهدید دشمنان لجوج سوره را پایان مى دهد.
به این ترتیب هدف اصلى سوره تقویت مبانى ایمان به مبدء و معاد و ایجاد موج نیرومندى از حرکت به سوى تقوا، و بازدارى از سرکشى و طغیان و توجه به ارزش مقام والاى انسان است که مخصوصا در آغاز حرکت اسلام و در محیط مکه فوق العاده لازم بوده .
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الم (1)
تنزیل الکتب لا ریب فیه من رب العلمین (2)
اءم یقولون افترئه بل هو الحق من ربک لتنذر قوما ما اءتئهم من نذیر من قبلک لعلهم یهتدون (3)
الله الذى خلق السموت و الا رض و ما بینهما فى ستة اءیام ثم استوى على العرش ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع اء فلا تتذکرون (4)
یدبر الا مر من السماء إ لى الا رض ثم یعرج إ لیه فى یوم کان مقداره اءلف سنة مما تعدون (5)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - الم
2 - این کتابى است که از سوى پروردگار جهانیان نازل شده و شک و تردیدى در آن نیست .
3 - ولى آنها مى گویند (محمد) آن را به دروغ به خدا بسته است ، اما (باید بدانند) این سخن حقى است از سوى پروردگارت تا گروهى را انذار کنى که قبل از تو هیچ انذار کننده اى براى آنها نیامده است ، شاید (پند گیرند و) هدایت شوند.
4 - خداوند کسى است که آسمانها و زمین و آنچه را میان این دو است در شش روز (دوران ) آفریده سپس بر عرش (قدرت ) قرار گرفت ، هیچ ولى و شفاعت کننده اى براى شما جز او نیست ، آیا متذکر نمى شوید؟
5 - امور این جهان را از آسمان به سوى زمین تدبیر مى کند سپس در روزى که مقدار آن هزار سال از سالهائى است که شما مى شمرید به سوى او باز مى گردد (و دنیا پایان مى یابد).
تفسیر:
عظمت قرآن ، و مبدء و معاد
باز در این سوره با حروف مقطعه (الف - لام - میم ) روبرو مى شویم و این پانزدهمین بار است که در آغاز سوره هاى قرآنى این گونه حروف را مى یابیم .
در آغاز سوره هاى بقره (جلد اول ) و آل عمران (جلد دوم ) و اعراف (جلد ششم ) پیرامون تفاسیر مختلف این حروف به طور مشروح بحث کرده ایم ، بحثى که درباره اهمیت قرآن بلافاصله بعد از این حروف آمده است بار دیگر بیانگر این حقیقت است که الم اشاره به عظمت قرآن و قدرتنمائى عظیم پروردگار است که چنین کتاب بزرگ و پر محتوا که معجزه جاویدان محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است از حروف ساده الفبا که در دسترس همگان قرار دارد به وجود آورده است .
مى فرماید: این کتابى است که از سوى پروردگار جهانیان نازل شده و شک و تردیدى در آن راه ندارد (تنزیل الکتاب لا ریب فیه من رب العالمین ).
این آیه در واقع پاسخ به دو سوال است ، گوئى نخست از محتواى این کتاب آسمانى سوال مى شود، در پاسخ مى گوید: محتواى آن حق است و جاى کمترین شک و تردید نیست ، سپس سوال درباره ابداع کننده آن به میان مى آید، در پاسخ مى گوید این کتاب از سوى (رب العالمین ) است .
این تفسیر نیز محتمل است که جمله من (رب العالمین ) دلیلى باشد براى جمله لا ریب فیه گوئى کسى سوال مى کند به چه دلیل این کتاب حق است و جاى تردید ندارد، مى گوید به دلیل اینکه از سوى پروردگار جهانیان است که هر حق و واقعیتى از وجودش ‍ مى جوشد.
ضمنا تکیه بر صفت (رب العالمین ) از میان اوصاف خدا ممکن است اشاره به این باشد که این کتاب ، مجموعه اى است از شگفتیهاى جهان هستى و عصاره اى است از حقایق عالم وجود، چرا که از سوى پروردگار جهانیان است . توجه به این نکته نیز لازم است که قرآن نمى خواهد در اینجا به صرف ادعا قناعت کند بلکه مى خواهد بگوید چیزى که عیانست چه حاجت به بیان است ، محتواى این کتاب خود گواه حقانیت و صحت آنست .
سپس به تهمتى که بارها مشرکان و منافقان بى ایمان به این کتاب بزرگ آسمانى بسته بودند اشاره کرده مى فرماید: آنها مى گویند: محمد اینها را به دروغ بر خدا بسته است و از ناحیه پروردگار جهانیان نیست (ام یقولون افتراه ).
در پاسخ ادعاى بى دلیل آنها مى گوید: این افترا نیست ، بلکه سخن حقى است از سوى پروردگارت (بل هو الحق من ربک ).
و دلیل حقانیت آن در خود آن آشکار و نمایان است :
سپس به هدف نزول آن پرداخته مى گوید: هدف این بوده که گروهى را انذار کنى که پیش از تو انذار کننده اى براى آنها نیامده است ، شاید پند گیرند و هدایت شوند (لتنذر قوما ما آتاهم من نذیر من قبلک لعلهم یهتدون ).
گر چه دعوت پیامبر اسلام هم بشارت است و هم انذار و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بیش از آنچه نذیر است بشیر است ولى در برابر قومى گمراه و لجوج باید بیشتر روى انذار تکیه کرد.
جمله (هو الحق من ربک )باز اشاره به این است که دلیل حقانیتش در خود آن مشهود است .
و جمله (لعلهم یهتدون ) اشاره به این است که قرآن زمینه ساز هدایت است ولى تصمیم گیرى نهائى به هر حال با خود انسان مى باشد. در اینجا دو سوال پیش مى آید:
1 - منظور از این قوم که هیچ بیم دهنده اى قبل از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى آنها نیامده بود چه قومى است ؟
2 - بعلاوه مگر قرآن نمى گوید: و ان من امة الا خلد فیها نذیر: (هیچ امتى نبوده مگر اینکه بیم دهنده اى در آن وجود داشته است ) (فاطر - 24)
در پاسخ سوال اول جمعى از مفسران گفته اند: منظور قبیله قریش است که پیش از پیامبر اسلام انذار کننده الهى نداشتند.
بعضى دیگر گفته اند: منظور دوران فترت است (یعنى فاصله میان قیام عیسى (علیه السلام ) و ظهور پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ).
ولى هیچکدام از این دو پاسخ صحیح به نظر نمیرسد، زیرا طبق عقیده مستدل ، هرگز زمین از حجت الهى خالى نمى ماند، و در هر عصر و زمان پیامبر یا وصى پیامبرى براى اتمام حجت در میان انسانها وجود داشته و دارد.
بنابراین به نظر مى رسد که منظور در اینجا از نذیر پیامبر بزرگى باشد که دعوت خود را آشکارا و توام با معجزات و در محیطى وسیع و گسترده آشکار سازد، و مى دانیم چنین انذار کننده اى در جزیره عربستان و در میان قبائل مکه قیام نکرده بود.
و در پاسخ سوال دوم باید گفت : جمله و ان من امة الا خلا فیها نذیر مفهومش این است که هر امتى ، انذار کننده اى داشته است ، و اما اینکه او در هر مکان ، شخصا حضور داشته باشد لازم نیست ، همین اندازه که صداى دعوت پیامبران بزرگ الهى بوسیله اوصیاى آنها به گوش همه مردم جهان برسد کافى است .
این سخن درست به آن مى ماند که بگوئیم هر امتى پیامبر اولوالعزمى داشته و داراى کتاب آسمانى بوده ، مفهومش این است که صداى این پیامبر و کتاب آسمانى او از طریق نمایندگان و اوصیایش به همه آن امت در طول تاریخ رسیده است .
بعد از بیان عظمت قرآن و رسالت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به یکى دیگر از مهمترین پایه هاى عقائد اسلامى یعنى توحید و نفى شرک پرداخته چنین مى گوید: خدا آن کسى است که آسمانها و زمین و آنچه را در میان این دو است در شش روز آفریده است (الله الذى خلق السماوات و الارض و ما بینهما فى ستة ایام ).
کرارا گفته ایم منظور از شش روز در این آیات ، شش دوران است ، زیرا مى دانیم یکى از معانى روز در استعمالات روزمره دوران است ، چنانکه مى گوئیم روزى رژیم استبدادى حکومت مى کرد، و امروز نظام شورائى ، در حالى که مى دانیم رژیمهاى استبدادى هزاران سال حکومت مى کردند، اما از آن تعبیر به (روز) مى کنند.
و از سوى دیگر مى دانیم : بر آسمان و زمین دورانهاى مختلفى گذشته است :
روزى تمام کرات منظومه شمسى به صورت توده واحد مذابى بود.
روز دیگرى سیارات از خورشید جدا شدند و به دور آن به گردش در آمدند. روزى زمین یکپارچه آتش بود.
و روز دیگر سرد و آماده زندگى گیاهان و حیوانات شد، سپس موجودات زنده طى مراحل مختلف به وجود آمدند.
(ما شرح این معنى و نیز دورانهاى ششگانه را بطور مبسوط در جلد ششم صفحه 200 به بعد ذیل آیه 54 سوره اعراف آورده ایم ).
بدیهى است قدرت بى انتهاى پروردگار براى ایجاد تمام این جهان در یک لحظه کوتاه و کمتر از آن کافى است ، ولى این نظام تدریجى بهتر مى تواند بیانگر عظمت خدا و علم و تدبیر او در تمام مراحل باشد.
فى المثل اگر (جنین ) در یک لحظه تمام دوران تکامل خود را طى مى کرد و متولد مى شد شگفتیهاى آن از نظر انسان دور مى ماند، اما هنگامى که مى بینیم هر روز و هر هفته در طول این نه ماه شکل و شرائط شگرف تازه اى به خود مى گیرد و مراحل گوناگون عجیبى را یکى بعد از دیگرى پشت سر مى گذارد به عظمت آفریدگار بهتر آشنا مى شویم .
بعد از مساله آفرینش به مساله حاکمیت خداوند بر عالم هستى پرداخته مى گوید: (سپس خداوند بر عرش قدرت قرار گرفت ، و بر کل عالم هستى حکومت کرد) (ثم استوى على العرش ).
کلمه (عرش ) چنانکه قبلا نیز گفته ایم در اصل به معنى تختهاى بلند پایه است ، و معمولا کنایه از قدرت مى آید، چنانکه در تعبیرات روزانه مى گوئیم پایه هاى تخت فلانکس فرو ریخت یعنى قدرتش بر باد رفت .
بنا بر این قرار گرفتن خداوند بر عرش نه به معنى جسمانى آن است که خداوند همچون پادشاهان تختى داشته باشد و روى آن بنشیند، بلکه به این معنى است که او هم خالق جهان هستى است ، و هم حاکم بر کل عالم .
و در پایان آیه با اشاره به مساله توحید (ولایت ) و (شفاعت ) مراحل توحید را کامل مى کند، مى فرماید: (جز او ولى و شفیعى براى شما نیست ) (ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع ).
با این دلیل روشن که خالقیت جهان نشانه حاکمیت او است ، و حاکمیت دلیل بر توحید ولى و شفیع و معبود است ، چرا بیراهه مى روید و دست به دامن بتها مى زنید؟ (آیا متذکر نمى شوید)؟! (افلا تتذکرون ).
در حقیقت مراحل سه گانه توحید که در آیه فوق منعکس است هر کدام دلیلى بر دیگرى محسوب مى شود، توحید خالقیت دلیل بر توحید حاکمیت است و توحید حاکمیت دلیل بر توحید ولى و شفیع و معبود.
در اینجا سؤ الى براى بعضى از مفسران مطرح شده که جواب آن چندان پیچیده نیست ، و آن اینکه جمله اخیر مى گوید: غیر از خدا شما سرپرست و شفاعت کننده اى ندارید، و مفهومش این است که ولى و شفیع شما تنها خدا است ، آیا ممکن است کسى نزد خودش شفاعت کند؟!
این سؤ ال را از سه راه مى توان پاسخ گفت :
1 - با توجه به اینکه همه شفیعان باید به اجازه او شفاعت کنند من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه : (چه کسى مى تواند نزد او جز به اجازه او شفاعت کند) (بقره - 255) بنا بر این مى توان گفت که شفاعت هر چند از ناحیه پیامبران و اولیاء الهى باشد باز به ذات پاک او بر مى گردد، خواه شفاعت براى آمرزش گناهان باشد و یا براى رسیدن به نعمتهاى الهى .
شاهد این سخن ، آیه اى است که درست به مضمون همین آیه در آغاز سوره یونس آمده و در آنجا مى خوانیم : یدبر الامر ما من شفیع الا من بعد اذنه : (هیچ شفاعت کننده اى جز بعد از اجازه او نخواهد بود) (یونس - 3).
2 - با توجه به اینکه به هنگام توسل به درگاه پروردگار ما به صفات او متوسل مى شویم ، از رحمانیت و رحیمیتش ، از غفاریت و غفوریتش ، و از فضل و کرمش استمداد مى جوئیم گوئى او را نزد خودش شفیع قرار مى دهیم ، و این صفات را واسطه میان خود و ذات پاکش مى شمریم ، هر چند در حقیقت صفات او عین ذات او است .
این همان چیزى است که در دعاى کمیل در عبارت پر معنى على (علیه السلام ) آمده
است و استشفع بک الى نفسک : (من بوسیله تو نزد تو شفاعت مى طلبم )!
3 - منظور از (شفیع ) در اینجا ناصر و یار و یاور است ، و مى دانیم یار و یاور و ناصر تنها خدا است ، و اینکه بعضى شفاعت را در اینجا به معنى آفرینش و تکمیل نفوس گرفته اند در حقیقت به همین معنى باز مى گردد.
در آخرین آیه مورد بحث ، نخست اشاره به توحید پروردگار، سپس به مساله (معاد) اشاره مى کند، و به این ترتیب سه شاخه توحید که در آیات گذشته بیان شده (توحید خالقیت و حاکمیت و عبودیت ) در اینجا با ذکر (توحید ربوبیت ) یعنى تدبیر جهان هستى تنها بوسیله خداوند تکمیل مى گردد.
مى فرماید: (خداوند امور این جهان را از مقام قرب خود به سوى زمین تدبیر مى کند) (یدبر الامر من السماء الى الارض ).
و به تعبیر دیگر خداوند تمام عالم هستى را از آسمان گرفته تا زمین ، زیر پوشش تدبیر خود قرار داده است ، و جز او مدبرى در این جهان وجود ندارد.
سپس مى افزاید: (تدبیر امور در روزى که مقدار آن هزار سال از سالهائى است که شما مى شمارید به سوى او باز مى گردد) (ثم یعرج الیه فى یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون ).
منظور از این روز، روز قیامت است .
توضیح اینکه : مفسران در تفسیر آیه فوق سخنان فراوانى گفته اند و احتمالات مختلفى داده اند:
1 - بعضى آن را اشاره به (قوس نزولى ) و (صعودى ) تدبیر عالم در همین دنیا دانسته اند.
2 - بعضى اشاره به فرشتگان الهى مى دانند که فاصله آسمان را تا زمین در مدت پانصد سال طى مى کنند، و در همین مدت نیز باز مى گردند و به تدبیر این جهان به فرمان خدا مشغولند.
3 - بعضى دیگر آن را اشاره به دورانهاى تدبیر الهى در این عالم مى دانند و معتقدند که دورانهاى مختلف تدبیر هر یک هزار ساله است ، و در هر هزار سال خداوند تدبیر امر آسمان و زمین را به فرشتگان خود، دستور مى دهد، و پس از پایان این دوران هزار ساله ، دوران دیگرى آغاز مى شود.
این تفسیرها در عین اینکه مطالب گنگ و مبهمى را ارائه مى دهد، قرینه و شاهد خاصى از خود آیه و از آیات دیگر قرآن ندارد.
به عقیده ما منظور از این آیه به قرینه آیات دیگر قرآن ، و نیز روایاتى که در تفسیر آیه وارد شده چیز دیگرى است .
و آن اینکه : خداوند این جهان را آفریده ، و آسمان و زمین را با تدبیر خاصى نظم بخشیده ، و به انسانها و دیگر موجودات زنده لباس ‍ حیات پوشانده ، ولى در پایان جهان این تدبیر را بر مى چیند، خورشید تاریک و ستارگان بى فروغ مى شوند و به گفته قرآن ، آسمانها را همچون طومارى در مى نوردد، تا به حالت قبل از گسترش این جهان در مى آیند: یوم نطوى السماء کطى السجل للکتب کما بداءنا اول خلق نعیده : (آن روز که آسمان را همچون طومارى در هم مى پیچیم ، سپس همانگونه که آفرینش را آغاز کردیم آن را باز مى گردانیم ).
و به دنبال در هم پیچیده شدن این جهان طرحى نوین و جهانى وسیعتر ابداع مى گردد، یعنى پس از پایان این دنیا جهان دیگر آغاز مى شود.
این معنى در آیات دیگر قرآن نیز آمده است از جمله در آیه 156 سوره بقره مى خوانیم : انا لله و انا الیه راجعون : (ما از آن خدا و از سوى او هستیم ،
و به سوى او باز مى گردیم ) و در سوره روم آیه 27 چنین آمده است : و هو الذى یبداء الخلق ثم یعیده و هو اهون الیه (او کسى است که آفرینش را آغاز مى کند و سپس باز مى گرداند و این بر او آسانتر است ).
و در آیه 34 یونس مى خوانیم : قل الله یبداء الخلق ثم یعیده فانى تؤ فکون : (بگو خداوند آفرینش را آغاز کرده سپس آن را باز مى گرداند، با اینحال چرا از حق رویگردان مى شوید)؟
با توجه به این تعبیرات و تعبیرات دیگرى که مى گوید تمام امور سرانجام به خدا باز مى گردند و الیه یرجع الامر کله (سوره هود آیه 123) روشن مى شود که آیه مورد بحث نیز از آغاز و ختم جهان و بر پا شدن روز قیامت سخن مى گوید که گاهى از آن تعبیر به (قوس نزولى ) و (قوس صعودى ) مى کنند.
بنابر این مفهوم آیه چنین مى شود که (خداوند تدبیر امر این جهان از آسمان به زمین مى کند (از آسمان آغاز و به زمین منتهى مى گردد) سپس همه اینها در روز قیامت به سوى او باز مى گردند).
در تفسیر (على بن ابراهیم ) در ذیل همین آیه مى خوانیم : (منظور تدبیر امورى است که خداوند به تدبیر آن مى پردازد، و همچنین امر و نهى که در شرع وارد شده و اعمال همه بندگان ، تمام اینها روز قیامت آشکار مى شود، و مقدار آن روز به اندازه هزار سال از سالهاى این دنیا است ).
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که در آیه 4 سوره معارج در مورد طول روز قیامت مى خوانیم : تعرج الملائکة و الروح الیه فى یوم کان مقداره خمسین الف سنة : (فرشتگان و روح به سوى او عروج مى کنند در روزى که پنجاه هزار سال است ) چگونه مى توان میان آیه مورد بحث که مقدار آن را فقط یکهزار سال تعیین مى کند و آیه سوره معارج جمع کرد؟
پاسخ این سؤ ال در حدیثى که در (امالى شیخ طوسى ) از (امام صادق ) (علیه السلام ) نقل شده آمده است ، فرمود: ان فى القیامة خمسین موقفا، کل موقف مثل الف سنة مما تعدون ، ثم تلا هذه الایة فى یوم کان مقداره خمسین الف سنة : (در قیامت پنجاه موقف (محل توقف براى رسیدگى به اعمال و حساب ) است که هر موقفى به اندازه یکهزار سال از سالهائى است که شما مى شمرید، سپس ‍ این آیه را تلاوت فرمود: در روزى که مقدارش پنجاه هزار سال است ).
البته این تعبیرات منافاتى با این مطلب نیز ندارد که عدد هزار و پنجاه هزار در اینجا عدد شماره اى نباشد، بلکه هر کدام براى تکثیر و بیان فزونى باشد، یعنى در قیامت پنجاه موقف است که در هر موقفى انسان مدت بسیار زیادى باید توقف کند.
نکته ها:
سوء استفاده از آیه (یدبر الامر)
بعضى از پیروان مسلکهاى ساختگى در عصر ما براى توجیه مسلک خود، آیه فوق را دستاویز قرار داده و با اشتباه کارى و مغالطه خواسته اند آن را بر منظور خود تطبیق کنند، اتفاقا با غالب مبلغین آنها که انسان روبرو مى شود از جمله دلائلى که فورا به آن متشبث مى شوند همین آیه (یدبر الامر من السماء الى الارض ... مى باشد، آنها مى گویند:
منظور از (امر) در این آیه (دین و مذهب ) است و (تدبیر) بمعنى فرستادن دین و (عروج ) بمعنى برداشتن و نسخ دین است ! و روى این حساب هر مذهبى بیش از هزار سال نمى تواند عمر کند و باید جاى خود را به مذهب دیگر بسپارد و به این ترتیب مى گویند: ما قرآن را قبول داریم ، اما مطابق همین قرآن پس از
گذشتن هزار سال مذهب دیگر خواهد آمد!!
اکنون مى خواهیم به عنوان یک فرد بیطرف آیه مزبور را درست بررسى و تجزیه و تحلیل کنیم ببینیم آیا ارتباطى به آنچه آنها مدعى هستند دارد یا نه ؟ بگذریم از اینکه این معنى به قدرى از مفهوم آیه دور است که به فکر هیچ خواننده خالى الذهنى نمى آید.
پس از دقت مى بینیم تطبیق آیه بر آنچه آنها مى گویند نه تنها با مفهوم آیه سازگار نیست بلکه از جهات بسیارى اشکال واضح دارد:
1 - کلمه (امر) را به معنى دین و مذهب گرفتن نه تنها دلیلى ندارد بلکه آیات دیگر قرآن آن را نفى مى کند، زیرا در آیات دیگرى امر به معنى فرمان آفرینش استعمال شده است مانند (انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون ) (آیه 82 سوره یس ) (جز این نیست که امر او این است که هر گاه چیزى را اراده کند مى گوید موجود باش !، فورا موجود مى شود).
در این آیه و آیات دیگرى مانند آیه 50 سوره قمر، و 27 سوره مؤ منون ، و 54 سوره اعراف ، و 32 سوره ابراهیم ، و 12 سوره نحل ، و 25 سوره روم ، و آیه 12 سوره جاثیه ، و بسیارى آیات دیگر امر به همین معنى امر تکوینى استعمال شده ، نه به معنى تشریع دین و مذهب
اساسا هر جا سخن از آسمان و زمین و آفرینش و خلقت و مانند اینها است امر به همین معنى است (دقت کنید).
2 - کلمه (تدبیر) نیز در مورد خلقت و آفرینش و سامان بخشیدن به وضع جهان هستى به کار مى رود نه به معنى نازل گردانیدن مذهب ، لذا مى بینیم در آیات دیگر قرآن (آیات یکدیگر را تفسیر مى کنند) در مورد دین و مذهب هرگز کلمه (تدبیر) به کار نرفته بلکه کلمه (تشریع ) یا (تنزیل ) یا (انزال ) به کار رفته است .
شرع لکم من الدین ما وصى به نوحا: (سرآغاز شریعت از چیزى بود که به نوح توصیه کرد) (شورى - 13).
و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون : (کسى که به آنچه خدا نازل کرده حکم نکند کافر است ) (مائده - 44).
نزل علیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه : (قرآن را به حق بر تو نازل کرد که تصدیق کننده کتب آسمانى قبل است ) (آل عمران - 3).
3 - آیات قبل و بعد (آیه مورد بحث ) مربوط به خلقت و آفرینش جهان است نه مربوط به تشریع ادیان ، زیرا در آیه (قبل ) گفتگو از آفرینش آسمان و زمین در شش روز (و به عبارت دیگر شش دوران ) بود و در آیات (بعد) سخن از آفرینش انسان است .
ناگفته پیدا است تناسب آیات ایجاب مى کنند که این آیه هم که در وسط آیات (خلقت ) واقع شده مربوط به مساله خلقت و تدبیر امر آفرینش باشد.
لذا اگر کتب تفسیر را که صدها سال قبل نوشته شده مطالعه کنیم مى بینیم با اینکه در تفسیر این آیه احتمالات گوناگونى داده اند هیچکس احتمال نداده که آیه مربوط به تشریع ادیان بوده باشد. مثلا در تفسیر (مجمع البیان ) که از مشهورترین تفاسیر اسلامى است و مؤ لف آن در قرن ششم هجرى میزیسته با اینکه اقوال مختلفى در تفسیر آیه فوق ذکر شده از احدى از دانشمندان اسلام قولى دائر بر اینکه آیه مربوط به تشریع ادیان است نقل نکرده است .
4 - کلمه (عروج ) به معنى (صعود کردن و بالا رفتن ) است ، نه به معنى نسخ ادیان و زائل شدن ، و در هیچ جاى قرآن (عروج ) به معنى (نسخ ) دیده نمى شود (این کلمه در پنج آیه از قرآن ذکر شده و در هیچ مورد به این معنى نیست ) بلکه در مورد ادیان همان کلمه (نسخ ) یا (تبدیل ) و امثال آن به کار مى رود.
اساسا ادیان و کتب آسمانى چیزى نیستند که مثلا مانند ارواح بشر پس از پایان عمر با فرشتگان به آسمان پرواز کنند، بلکه آئینهاى نسخ شده در همین زمین هستند ولى در پاره اى از مسایل از درجه اعتبار افتاده اند در حالى که اصول آنها به قوت خود باقى است .
خلاصه اینکه کلمه (عروج ) علاوه بر اینکه در هیچ جاى قرآن مجید به معنى نسخ ادیان بکار نرفته اصولا با مفهوم نسخ ادیان سازش ندارد، زیرا ادیان منسوخه عروجى به آسمان ندارند.
5 - علاوه بر همه اینها این معنى با واقعیت عینى ابدا تطبیق نمى کند، زیرا فاصله ادیان گذشته با یکدیگر در هیچ مورد یکهزار سال نبوده است !.
مثلا فاصله میان ظهور حضرت (موسى ) (علیه السلام ) و حضرت (مسیح ) (علیه السلام ) بیش از 1500 سال و فاصله میان حضرت مسیح (علیه السلام ) و ظهور پیامبر بزرگ اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کمتر از 600 سال ، است !
همانطور که ملاحظه مى کنید هیچ یک از این دو نه تنها با هزار سال که آنها مى گویند جور نیست بلکه فاصله زیادى دارد.
فاصله میان ظهور (نوح ) (علیه السلام ) که یکى از پیامبران (اولوا العزم ) و پایه گذار آئین و شریعت خاصى است با قهرمان بتشکن (ابراهیم ) (علیه السلام ) که یکى دیگر از پیامبران صاحب شریعت است بیش از 1600 سال و فاصله (ابراهیم ) (علیه السلام ) با (موسى ) (علیه السلام ) را کمتر از 500 سال نوشته اند.
از این موضوع چنین نتیجه مى گیریم که حتى به عنوان یک نمونه ، فاصله یکى از مذاهب و ادیان گذشته با آئین بعد از خود هزار سال نبوده است ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !
6 - از همه اینها که بگذریم دعوى سید على محمد باب که اینهمه توجیهات ناروا را به خاطر او متحمل شده اند با این حساب ابدا نمى سازد، زیرا به اعتراف خود آنها تولدش در سال 1325 و شروع ادعایش در سال 1260 هجرى قمرى بود و با توجه به اینکه شروع دعوت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) 13 سال پیش از هجرت بوده فاصله میان این دو 1273 سال مى شود یعنى (273) سال اضافه دارد! حالا ما با چه نقشه اى این (273) را زیر آب کنیم و چگونه این عدد بزرگ را نادیده بگیریم ؟ باید از خودشان پرسید!.
7 - وانگهى فرض کنید تمام این شش ایراد را کنار بگذاریم و از این تجزیه و تحلیلهاى روشن صرف نظر نمائیم و خرد را به داورى طلبیم فرض کنید ما به جاى قرآن مى خواستیم تکلیف آیندگان را در برابر مدعیان تازه نبوت روشن سازیم و بگوئیم : بعد از گذشتن هزار سال در انتظار پیامبر تازه اى باشید آیا راهش این بود که به این صورتى که در آیه مزبور ذکر شده مطلب را بگوئیم که تا مدت دوازده سیزده قرن احدى از دانشمندان و غیر دانشمندان کمترین اطلاعى از معنى آیه پیدا نکنند تنها بعد از گذشتن 1273 سال عده اى به عنوان یک کشف جدید که آن نیز تنها مورد قبول خودشان است نه دیگران از آن پرده بردارند؟
آیا عاقلانه تر نبود که بجاى این جمله گفته شود به شما بشارت مى دهم که بعد از هزار سال پیامبرى به این نام ظهور خواهد کرد چنانکه عیسى (علیه السلام ) درباره پیامبر اسلام گفته : و مبشرا برسول یاتى من بعد اسمه احمد سوره صف آیه 6.
به هر حال شاید این مساله تا این حد که ما بحث کردیم نیاز به بحث نداشت ولى براى روشن ساختن نسل جوان مسلمان نسبت به دامهائى که استعمار جهانى تهیه دیده و مسلکهائى که براى تضعیف جبهه اسلام ساخته و پرداخته چاره اى جز این نداشتیم تا گوشه اى از منطق آنها را بدانند و بقیه را خود حساب کنند.
آیه و ترجمه


ذلک علم الغیب و الشهدة العزیز الرحیم (6)
الذى اءحسن کل شى ء خلقه و بداء خلق الانسان من طین (7)
ثم جعل نسله من سللة من ماء مهین (8)
ثم سوئه و نفخ فیه من روحه و جعل لکم السمع و الا بصر و الا فدة قلیلا ما تشکرون (9)


ترجمه :

6 - او خداوندى است که از پنهان و آشکار با خبر است ، و شکست ناپذیر و مهربان است .
7 - او همان کسى است که هر چه را آفرید نیکو آفرید، و آغاز آفرینش انسان را از گل قرار داد.
8 - سپس نسل او را از عصارهاى از آب ناچیز و بى قدر خلق کرد.
9 - بعد اندام او را موزون ساخت و از روح خویش در وى دمید و براى شما گوشها و چشمها و دلها قرار داد، اما کمتر شکر نعمتهاى او را بجاى مى آورید!.
تفسیر:
مراحل شگفت انگیز آفرینش انسان
آیات مورد بحث نخست اشاره و تاکیدى است بر بحثهاى توحیدى که در آیات قبل گذشت که در چهار مرحله خلاصه مى شد (توحید خالقیت ، حاکمیت
ولایت و ربوبیت ) مى فرماید: (کسى که با این صفات گفته شد او است خداوندى که از نهان و آشکار با خبر است و شکست ناپذیر و مهربان است ) (ذلک عالم الغیب و الشهادة العزیز الرحیم ).
بدیهى است کسى که مى خواهد تدبیر امور آسمان و زمین کند، و حاکم بر آنها باشد، و عهده دار مقام ولایت و شفاعت و خلاقیت باشد، باید از همه چیز، از پنهان و آشکار آگاه باشد که بدون آگاهى و علم گسترده هیچیک از این امور امکان پذیر نیست .
در عین حال چنین کسى باید (عزیز)، (قدرتمند و شکست ناپذیر) باشد تا بتواند این کارهاى مهم را انجام دهد.
ولى عزت و قدرتى نه تواءم با خشونت ، بلکه تواءم با رحیمیت و لطف !
آیه بعد اشاره اى به نظام احسن آفرینش به طور عموم ، و سرآغازى براى بیان خلقت انسان و مراحل تکامل او به طور خصوص است ، مى فرماید: (او همان کسى است که هر چه را آفرید نیکو آفرید) (الذى احسن کل شى ء خلقه ).
و به هر چیز آنچه نیاز داشت داد، و به تعبیر دیگر بناى کاخ عظیم خلقت را بر (نظام احسن ) یعنى بر چنان نظمى استوار کرد که از آن کاملتر تصور نمى شد.
در میان همه موجودات پیوند و هماهنگى آفرید، و به هر کدام آنچه را با زبانحال مى خواستند عطا فرمود.
اگر به وجود یک انسان نگاه کنیم و هر یک از دستگاههاى بدن او را در نظر بگیریم مى بینیم از نظر ساختمان ، حجم ، وضع سلولها، طرز کار آنها، درست آن گونه آفریده شده است که بتواند وظیفه خود را به نحو احسن انجام دهد، و در عین حال آنچنان ارتباط در میان اعضاء قرار داده که همه بدون استثناء روى یکدیگر تاثیر دارند، و از یکدیگر متاثر مى شوند.
و درست همین معنى در جهان بزرگ با مخلوقات بسیار متنوع ، مخصوصا در جهان موجودات زنده با آن سازمانهاى بسیار متفاوت ، حاکم است .
خلاصه :
دهنده اى که به گل نکهت و به گل جان داد - - - - - به هر که آنچه سزا دید حکمتش آن داد!
آرى او است که انواع عطرهاى دل انگیز را به گلهاى گوناگون مى بخشد و او است که به خاک و گل روح و جان مى دهد و از آن انسانى آزاده و باهوش مى سازد و نیز از همین خاک تیره گاه انواع گلها، گاه انسان ، و گاه انواع موجودات دیگر مى آفریند، و حتى خود خاک نیز در حد خود آنچه را باید داشته باشد دارا است .
نظیر این سخن همان است که در آیه 50 سوره طه از قول موسى و هارون مى خوانیم : ربنا الذى اعطى کل شى ء خلقه ثم هدى : (پروردگار ما همان کس است که به هر موجودى آنچه را لازمه آفرینش او بود داد، و سپس او را در تمام مراحل وجود رهبرى کرد).
در اینجا سؤ الى در مورد آفرینش شرور و آفات و چگونگى سازش آن با (نظام احسن جهان ) مطرح مى شود که در بحث نکات به خواست خدا مورد بررسى قرار خواهیم داد.
قرآن سپس با ذکر این مقدمه (آفاقى ) وارد بحث انفسى مى شود و همانگونه که در بحث آیات آفاقى از چند شاخه توحید سخن گفت در اینجا از چند موهبت بزرگ در مورد انسانها سخن مى گوید.
نخست مى فرماید: (خداوند آغاز آفرینش انسان را از گل قرار داد) (و بداء خلق الانسان من طین ).
تا هم عظمت و قدرت خود را نشان دهد که آنچنان مخلوق برجستهاى را از چنین موجود ساده و کم ارزشى آفریده و آن (دل آویز) نقش را از (ماء وطینى )
خلق کرده .
و هم به این انسان هشدار دهد که تو از کجا آمده اى و به کجا خواهى رفت .
پیدا است این آیه سخن از آفرینش (آدم ) مى گوید، نه همه انسانها، چرا که ادامه نسل او در آیه بعد مطرح است ، و ظاهر این آیه دلیل روشنى است بر خلقت مستقل انسان و نفى فرضیه تحول انواع (لااقل در مورد نوع انسان ).
گر چه بعضى خواسته اند این آیه را چنین تفسیر کنند که با فرضیه تکامل انواع نیز مى سازد زیرا آفرینش انسان به انواع پستتر بر مى گردد، و آنها نیز به آب و گل سرانجام منتهى مى شود.
ولى ظاهر تعبیر آیه این است که میان آدم و گل انواع دیگرى - آنهم انواعى بى شمار - از موجودات زنده فاصله نبوده ، بلکه آفرینش ‍ انسان بدون واسطه از گل صورت گرفته است .
البته قرآن در مورد انواع دیگر جانداران سخنى به میان نیاورده است .
این معنى با توجه به آیه 59 سوره آل عمران روشنتر مى شود آنجا که مى فرماید: ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم خلقه من تراب : (آفرینش عیسى بدون وجود پدر چیز عجیبى نیست همانند آفرینش آدم است که او را از خاک آفرید).
و در سوره حجر آیه 26 مى فرماید: و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حما مسنون (ما انسان را از گل خشکیده که از گل بد بوى آفریده شده بود گرفتیم ).
از مجموع آیات چنین استفاده مى شود که آفرینش آدم به صورت یک خلقت مستقل ، از خاک و گل به وجود آمده است ، و مى دانیم فرضیه تحول انواع هرگز به صورت یک مساءله قطعى علمى در نیامده که به خاطر تضادش با ظهور آیات فوق بخواهیم آنها را طور دیگر تفسیر کنیم ، و به تعبیر دیگر مادام که قرینه اى روشن
برخلاف ظواهر آیات وجود نداشته باشد باید آنها را به همان معنى ظاهرش تطبیق کرد و در مورد آفرینش مستقل آدم چنین است .
آیه بعد به آفرینش نسل انسان و چگونگى تولد فرزندان آدم در مراحل بعد اشاره کرده مى گوید: (سپس خداوند نسل او را از عصاره اى از آب ناچیز و بى قدر قرار داد) (ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین ).
(جعل ) در اینجا به معنى آفرینش ، و (نسل ) به معنى فرزندان و نوهها در تمام مراحل است .
(سلاله ) در اصل به معنى عصاره و فشرده خالص هر چیز است و منظور از آن در اینجا نطفه آدمى است که در حقیقت عصاره کل وجود او مى باشد و مبدء حیات و منشاء تولد فرزند و ادامه نسل است .
این آب که ظاهرا آبى است بى ارزش و بى مقدار از نظر ساختمان و سلولهاى حیاتى شناور در آن ، و همچنین ترکیب مخصوص ‍ مایعى که سلولها در آن شناورند بسیار ظریف و فوق العاده دقیق و پیچیده است و از نشانه هاى عظمت پروردگار و علم و قدرت او محسوب مى شود و کلمه مهین که به معنى ضعیف و حقیر و ناچیز است اشاره به وضع ظاهرى آن مى باشد و گر نه از اسرار آمیزترین موجودات است .
آیه بعد اشاره است به مراحل پیچیده تکامل انسان در عالم رحم ، و همچنین مراحلى که آدم به هنگام آفرینش از خاک طى نمود، مى فرماید: (سپس اندام انسان را موزون ساخت ) (ثم سواه ).
(و از روح خویش در او دمید)! (و نفخ فیه من روحه ).
(و براى شما گوش و چشمان و دلها قرار داد) (و جعل لکم السمع و الابصار
و الافئدة ).
(اما کمتر شکر نعمتهاى او را بجا مى آورید) (قلیلا ما تشکرون ).
(سواه ) از ماده (تسویه ) به معنى تکمیل کردن است ، و این اشاره به مجموع مراحلى است که انسان از هنگامى که به صورت نطفه است تا مرحله اى که تمام اعضاى بدن او آشکار مى گردد طى مى کند و همچنین مراحلى را که آدم بعد از آفرینش از خاک تا به هنگام نفخ روح پیمود.
تعبیر به (نفخ ) (دمیدن ) کنایه اى است براى حلول روح در بدن آدمى گوئى تشبیه به هوا و تنفس شده است ، هر چند نه این است و نه آن
و اگر گفته شود نطفه انسان از آغاز که در رحم قرار مى گیرد و قبل از آن یک موجود زنده است بنابر این نفخ روح چه معنى دارد؟
در پاسخ مى گوئیم در آغاز که نطفه منعقد مى شود تنها داراى یکنوع (حیات نباتى ) است یعنى فقط تغذیه و رشد و نمو دارد، ولى از حس و حرکت که نشانه (حیات حیوانى ) است و همچنین قوه ادراکات که نشانه (حیات انسانى ) است در آن خبرى نیست .
اما تکامل نطفه در رحم به مرحله اى مى رسد که شروع به حرکت مى کند و تدریجا قواى دیگر انسانى در آن زنده مى شود، و این همان مرحله اى است که قرآن از آن تعبیر به نفخ روح مى کند.
اضافه (روح ) به (خدا) به اصطلاح (اضافه تشریفى ) است ، یعنى
یک روح گرانقدر و پر شرافت که سزاوار است روح خدا نامیده شود در انسان دمیده شد، و بیانگر این واقعیت است که انسان گر چه از نظر (بعد مادى ) از (خاک تیره ) و یا (آب بى مقدارى ) است ، ولى از نظر بعد معنوى و روحانى حامل روح الهى است .
یکسوى وجود او به خاک منتهى مى شود، و سوى دیگرش به عرش پروردگار و (طرفه معجونى ) است (کز فرشته سرشته و ز حیوان !) و به خاطر داشتن همین دو بعد، قوس صعودى و نزولى و تکامل و انحطاط او فوق العاده وسیع است .
قرآن در آخرین مرحله که پنجمین مرحله آفرینش انسان محسوب مى شود اشاره به نعمتهاى گوش و چشم و قلب کرده است ، البته منظور در اینجا خلقت این اعضاء نیست چرا که این خلقت قبل از نفخ روح صورت مى گیرد، بلکه منظور حس شنوائى و بینائى و درک و خرد است .
و اگر از میان تمام حواس ظاهر و باطن تنها روى این سه تکیه کرده ، به خاطر این است که مهمترین حس ظاهرى انسان که رابطه نیرومندى میان او و جهان خارج برقرار مى کند، گوش و چشم است ، گوش اصوات را درک مى کند و مخصوصا تعلیم و تربیت وسیله آن انجام مى گیرد، و چشم وسیله دیدن جهان خارج و صحنه هاى مختلف این عالم است .
نیروى عقل و خرد نیز مهمترین حس باطنى انسان و یا به تعبیر دیگر حکمران وجود بشر است .
جالب اینکه (افئدة ) جمع (فؤ اد) به معنى قلب است ، ولى مفهومى ظریفتر از آن دارد این کلمه معمولا در جائى گفته مى شود که (افروختگى ) و (پختگى ) در آن باشد!.
و به این ترتیب خداوند در این آیه مهمترین ابزار شناخت را در (ظاهر) و (باطن ) وجود انسان بیان کرده است ، چرا که علوم انسانى یا از طریق تجربه بدست مى آید و ابزار آن ، چشم و گوش است .
یا از طریق (تحلیلها و استدلالهاى عقلى ) و وسیله آن ، عقل و خرد است که در قرآن از آن به (افئده ) تعبیر شده ، حتى درکهائى که از طریق وحى یا اشراق و شهود بر قلب انسان صورت مى گیرد، باز بوسیله همین (افئده ) مى باشد.
اگر این ابزار شناخت از آدمى گرفته شود، ارزش وجودى او تا سر حد یک مشت سنگ و خاک سقوط مى کند، و به همین دلیل در پایان آیه مورد بحث انسانها را به مساله شکرگزارى این نعمتهاى بزرگ توجه مى دهد و مى گوید: کمتر شکر او را بجا مى آورید، اشاره به اینکه هر قدر شکر این نعمتهاى بزرگ را بجا آورید باز کم است !.
نکته :
چگونگى آفرینش آدم از خاک
گرچه در آیات مختلف قرآن گاه سخن از آفرینش انسان از (گل ) است (مانند آیات فوق ) و مانند آنچه در داستان آدم و ابلیس در سوره اسراء آیه 61 آمده است فسجدوا الا ابلیس قال ء اسجد لمن خلقت طینا : (همه فرشتگان براى آدم سجده کردند جز ابلیس )، گفت : (آیا من براى موجودى سجده کنم که از گل آفریده شده است ؟) (سوره اسراء آیه 61).
و گاه سخن از آفرینش از (آب ) مانند و جعلنا من الماء کل شى ء حى (انبیاء - 30).
ولى پیدا است که همه اینها به یک مطلب باز مى گردد، حتى در آنجا که سخن از آفرینش آدم از (تراب ) (خاک ) است ، مانند ان مثل عیسى عند الله
کمثل آدم خلقه من تراب (آل عمران - 59) زیرا منظور خاک آمیخته به آب یعنى گل است .
از اینجا دو نکته روشن مى شود:
1 - آنها که احتمال داده اند منظور از آفرینش انسان از خاک این است که افراد بشر از گیاهان - بطور مستقیم یا غیر مستقیم - تغذیه مى کنند و گیاهان نیز همه از خاکند، درست نیست ، چرا که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر مى کنند و آیات مورد بحث به قرینه آیات دیگر قرآن اشاره به آفرینش شخص آدم است که از خاک آفریده شد.
2 - همه این آیات ، دلیلى است بر نفى فرضیه تکامل (لااقل در مورد انسان ) و اینکه نوع بشر که منتهى به (آدم ) مى شود داراى یک خلقت مستقل است .
و آنها که گمان کرده اند آیات آفرینش از خاک اشاره به نوع انسان است که با هزاران واسطه به موجودات تک سلولى باز مى گردد، و آنها نیز طبق فرضیات اخیر از لجنهاى کنار اقیانوسها به وجود آمده اند، و اما خود آدم فردى بود که از میان نوع بشر برگزیده شد و خلقت مستقلى نداشت ، بلکه امتیاز او صفات ویژه او بود، به هیچوجه با ظواهر آیات قرآن سازگار نیست .
مجددا تاکید مى کنیم مساله تحول انواع ، یک قانون مسلم علمى نیست ، تنها یک فرضیه است ، زیرا چیزى که ریشه آن در ملیونها سال قبل نهفته شده و مسلما قابل تجربه و مشاهده حسى نیست نمى تواند در ردیف قوانین ثابت علمى در آید، بلکه فرضیه اى است که براى توجیه پدیده تنوع انواع به وجود آمده و ارزش آن ، بیش از این نیست که پدیده هائى را توجیه تخمینى کند، و مى دانیم فرضیه ها دائما در حال تغییر و دگرگونى هستند و در برابر فرضیه هاى جدید میدان را خالى مى کنند.
بنابر این هرگز نمى توان روى آنها در مسائل فلسفى که نیاز به پایه هاى قطعى دارند تکیه کرد.
توضیح مشروح در باره پایه هاى فرضیه تکامل انواع و نارسائیهاى آن را در جلد 11 صفحه 81 به بعد تحت عنوان (قرآن و خلقت انسان ) ذیل آیه 28 سوره حجر بیان کردیم .
در پایان این بحث یاد آورى این نکته را لازم مى دانیم که فرضیه تکامل هیچگونه ارتباطى با مساله (توحید و خداشناسى ) ندارد، و دلیلى بر نفى جهان ماوراء طبیعت محسوب نمى شود، زیرا اعتقاد توحیدى مى گوید: جهان از سوى خداوند آفریده شده و تمام خواص موجودات را خدا به آنها اعطا کرده و در تمام مراحل از خداوند افاضه فیض بر آنها مى شود، این معنى را یک معتقد به نظریه (ثبوت انواع ) مى تواند پذیرا باشد همانگونه که یک معتقد به فرضیه تحول انواع تنها مشکلى که فرضیه تحول با آن روبرو است این است که با شرحى که قرآن براى آفرینش آدم بیان کرده و چگونگى خلقت او را از خاک و گل ذکر مى کند سازگار نیست .
بنابر این ما فرضیه تکامل را تنها به این دلیل نفى مى کنیم نه به دلیل مخالفت آن با مساله توحید این از نظر تفسیرى .
و اما از نظر علمى (علوم طبیعى ) فرضیه تکامل را همانطور که اشاره شد از این جهت نفى مى کنیم که دلائل قطعى بر ثبوت آن وجود ندارد.
آیه و ترجمه


و قالوا ءاذا ضللنا فى الارض ائنا لفى خلق جدید بل هم بلقاء ربهم کفرون (10)
قل یتوفئکم ملک الموت الذى وکل بکم ثم الى ربکم ترجعون (11)
و لو ترى اذ المجرمون ناکسوا رؤ سهم عند ربهم ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صلحا انا موقنون (12)
و لو شئنا لاتینا کل نفس هدئها و لکن حق القول منى لاملان جهنم من الجنة و الناس اجمعین (13)
فذوقوا بما نسیتم لقاء یومکم هذا انا نسینکم و ذوقوا عذاب الخلد بما کنتم تعملون (14)


ترجمه :

10 - آنها گفتند: آیا هنگامى که ما مردیم و در زمین گم شدیم آفرینش تازه اى خواهیم یافت ؟! ولى آنها لقاى پروردگارشان را انکار مى کنند (و مى خواهند با انکار معاد آزاد باشند و به هوسرانى خویش ادامه دهند).
11 - بگو: فرشته مرگ که بر شما مامور شده (روح ) شما را مى گیرد، سپس به سوى پروردگارتان باز مى گردید.
12 - و اگر ببینى مجرمان را هنگامى که در پیشگاه پروردگارشان سر به زیر افکنده ، مى گویند: پروردگارا! آنچه وعده کرده بودى دیدیم و شنیدیم ، ما را باز گردان تا عمل صالح بجا آوریم ، ما به قیامت ایمان داریم !
13 - اگر ما مى خواستیم به هر انسانى (از روى اجبار) هدایت لازمش را مى دادیم ، ولى (من آنها را آزاد گذارده ام ) و مقرر کرده ام که دوزخ را (از انسانهاى بى ایمان و گنهکار) از جن و انس همگى پر کنم
14 - (و به آنها مى گویم ) بچشید (عذاب جهنم را) بخاطر اینکه ملاقات امروز خود را فراموش کردید، ما نیز شما را فراموش کردیم ، و بچشید عذاب همیشگى را بخاطر اعمالى که انجام مى دادید.
تفسیر:
ندامت و تقاضاى بازگشت
این آیات با بحث گویائى در باره (معاد) آغاز مى شود، سپس حال (مجرمان ) را در جهان دیگر بازگو مى کند، و مجموعا تکمیلى است براى بحثهاى گذشته که پیرامون (مبداء) سخن مى گفت ، زیرا مى دانیم بحث از (مبدا) و (معاد) در قرآن مجید غالبا توام با یکدیگر است .
نخست مى گوید: (آنها گفتند آیا هنگامى که ما مردیم و خاک شدیم و در زمین گم شدیم ، آفرینش تازه اى خواهیم یافت )؟! (و قالوا اذا ضللنا فى الارض ائنا لفى خلق جدید).
تعبیر به (گم شدن در زمین ) (ضللنا فى الارض ) اشاره به این است که انسان پس از مردن خاک مى شود، همانند سایر خاکها، و هر ذره اى از آن بر اثر عوامل طبیعى و غیر طبیعى به گوشه اى پرتاب مى شود، و دیگر چیزى از او باقى به نظر نمى رسد تا آن را در قیامت دوباره بازگردانند.
ولى آنها در حقیقت منکر قدرت خداوند بر این کار آنها نیستند (بلکه آنها
لقاى پروردگارشان را انکار مى کنند) (بل هم بلقاء ربهم کافرون ).
آنها مى خواهند مرحله لقاى پروردگار که مرحله حساب و کتاب و ثواب و عقاب است منکر شوند و به دنبال آن آزادى عمل پیدا کنند تا هر چه مى خواهند انجام دهند!.
در واقع این آیه شباهت زیادى با آیات نخستین سوره قیامت دارد آنجا که مى گوید: ایحسب الانسان ان لن نجمع عظامه بلى قادرین على ان نسوى بنانه بل یرید الانسان لیفجر امامه یسئل ایان یوم القیامه : (آیا انسان گمان مى کند ما استخوانهاى پراکنده او را جمع نخواهیم کرد؟! ما حتى قادریم (خطوط) سر انگشتان او را به نظام نخستین بازگردانیم ! ولى هدف انسان این است که ایامى را که در این دنیا در پیش دارد (با انکار قیامت ) به گناه و فجور بگذراند لذا سؤ ال مى کند روز قیامت کى خواهد بود)؟ (سوره قیامت - 3 - 6).
بنابر این آنها از نظر استدلال لنگ نیستند، بلکه شهوات آنها حجابى بر قلبشان افکنده و نیات سوئشان مانع قبول مساله معاد است ، و گرنه همان خداوندى که به یک قطعه آهنربا این اثر را بخشیده که ذرات بسیار کوچک آهن را که در لابلاى خروارها خاک زمین گم شده با یک گردش در میان خاکها به خود جذب مى کند و به سادگى آنها را جمع مى نماید در میان ذرات بدن یک انسان نیز چنین جاذبه متقابلى را ایجاد فرماید.
چه کسى مى تواند انکار کند که آبهاى موجود در جسم یک انسان (و اکثر جسم انسان آب است ) و همچنین مواد غذائى آن هر کدام مثلا در هزار سال پیش هر جزئى از آن در گوشه اى از جهان پراکنده بوده است ، هر قطره اى در اقیانوسى و هر ذره اى در اقلیمى ، اما آنها از طریق ابر و باران و دیگر عوامل طبیعى جمع شدند و سرانجام وجود انسانى را تشکیل دادند، چه جاى تعجب که پس از متلاشى شدن و بازگشت به حال اول دو باره گرد هم آیند و بهم پیوندند؟
آیه بعد پاسخ آنها را از طریق دیگرى بیان مى کند، مى گوید: تصور نکنید شخصیت شما به همین بدن جسمانى شما است ، بلکه اساس شخصیتتان را روح شما تشکیل مى دهد، و او محفوظ است (بگو: فرشته مرگ که مامور شما است (روح ) شما را مى گیرد، سپس به سوى پروردگارتان باز مى گردید) (قل یتوفاکم ملک الموت الذى وکل بکم ثم الى ربکم ترجعون ).
با توجه به مفهوم (یتوفاکم ) که از ماده (توفى ) (بر وزن تصدى ) به معنى بازستاندن است مرگ به معنى فنا و نابودى نخواهد بود، بلکه یکنوع قبض و دریافت فرشتگان نسبت به روح آدمى است که اساسى ترین بخش وجود انسان را تشکیل مى دهد.
درست است که قرآن از معاد جسمانى سخن مى گوید و بازگشت روح و جسم مادى را در معاد قطعى مى شمرد، ولى هدف از آیه فوق بیان این حقیقت است که اساس شخصیت انسان این اجزاى مادى نیست که تمام فکر شما را به خود مشغول ساخته بلکه همان گوهر روحانى است که از سوى خدا آمده و به سوى او باز مى گردد.
و در یک جمع بندى مى توان چنین گفت که دو آیه فوق به منکران معاد چنین پاسخ مى دهد: که اگر مشکل شما پراکندگى اجزاى جسمانى است که خودتان قدرت خدا را قبول دارید و منکر آن نیستید، و اگر مشکل اضمحلال و نابودى شخصیت انسان بر اثر این پراکندگى است آن نیز درست نیست چرا که پایه شخصیت انسان بر روح قرار گرفته .
این ایراد بى شباهت به شبهه معروف (آکل و ماکول ) نیست ، همان گونه که پاسخ آن نیز در دو مورد با یکدیگر شباهت دارد.
ضمنا توجه به این نکته نیز لازم است که در پاره اى از آیات قرآن ، (توفى )
و (قبض ارواح ) به خداوند نسبت داده شده (الله یتوفى الانفس حین موتها): (خداوند جانها را به هنگام مرگ مى گیرد) (زمر - 42) و در بعضى به مجموعه اى از فرشتگان ، الذین تتوفاهم الملائکة ظالمى انفسهم ...: (آنها که فرشتگان قبض روحشان مى کنند در حالى که ستم پیشه اند ...) (نحل - 28).
و در آیات مورد بحث ، قبض ارواح به (ملک الموت ) (فرشته مرگ ) نسبت داده شده است .
ولى در میان این تعبیرات هیچگونه منافاتى نیست (ملک الموت ) معنى جنس را دارد و به همه فرشتگان اطلاق مى شود، و یا اشاره به رئیس و بزرگتر آنها است ، و از آنجا که همه به فرمان خدا قبض روح مى کنند به خدا نیز نسبت داده شده است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت