تفسیرنمونه سوره لقمان (قسمت2)

تعبیر به (غنى حمید)، اشاره به این است که شکرگزار در برابر افراد عادى یا چیزى به بخشنده نعمت مى دهد، و یا اگر چیزى نمى دهد با ستایش او مقامش را در انظار مردم بالا مى برد، ولى در مورد خداوند هیچیک از این دو معنى ندارد، او از همگان بى نیاز است ، و شایسته ستایش همه ستایشگران ، فرشتگان حمد او مى گویند و تمام ذرات موجودات به تسبیح و حمد او مشغولند و اگر انسانى به زبان قال ، کفران کند، کمترین اثرى ندارد، حتى ذرات وجود خودش به زبان حال مشغول حمد و ثناى اویند!
قابل توجه است که (شکر) با (صیغه مضارع ) که نشانه تداوم و استمرار است بیان شده ، و (کفر) با (صیغه ماضى ) که حتى بر یک مرتبه نیز صادق است ، اشاره به اینکه کفران حتى براى یکبار ممکن است عواقب دردناکى بار آورد، اما شکرگزارى لازم است و مستمر و مداوم باشد، تا انسان مسیر تکاملى خود را طى کند.
بعد از معرفى لقمان و مقام علم و حکمت او به نخستین اندرز وى که در عین حال مهمترین توصیه به فرزندش مى باشد اشاره کرده چنین مى فرماید:
(به خاطر بیاور هنگامى را که لقمان به فرزندش ، در حالى که او را موعظه مى کرد، گفت : پسرم هیچ چیز را شریک خدا قرار مده که شرک ظلم عظیمى است ) (و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنى لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم ).
حکمت لقمان ایجاب مى کند که قبل از هر چیز به سراغ اساسى ترین مساله عقیدتى برود و آن مساءله (توحید) است ، توحید در تمام زمینه ها و ابعاد، زیرا هر حرکت تخریبى و ضد الهى از شرک سرچشمه مى گیرد، از دنیا پرستى مقام پرستى ، هوا پرستى ، و مانند آن که هر کدام شاخه اى از شرک محسوب مى شود.
همانگونه که اساس تمام حرکتهاى صحیح و سازنده ، توحید است ، تنها دل به خدا بستن و سر بر فرمان او نهادن و از غیر او بریدن و همه بتها را در آستان کبریائى او در هم شکستن !
قابل توجه اینکه لقمان حکیم ، دلیل بر نفى شرک را این ذکر مى کند که شرک ظلم عظیم است ، آن هم با تعبیرى که از چند جهت ، تاءکید در بر دارد.
و چه ظلمى از این بالاتر که هم در مورد خدا انجام گرفته که موجود بى ارزشى را همتاى او قرار دهند، و هم درباره خلق خدا که آنها را به گمراهى بکشانند و با اعمال جنایتبار خود آنها را مورد ستم قرار دهند، و هم درباره خویشتن که از اوج عزت عبودیت پروردگار به قعر دره ذلت پرستش غیر او ساقط کنند!
دو آیه بعد در حقیقت جمله هاى معترضه اى است که در لابلاى اندرزهاى لقمان از سوى خداوند بیان شده است ، اما معترضه نه به معنى بى ارتباط، بلکه به معنى سخنان الهى که ارتباط روشنى با سخنان لقمان دارد، زیرا در این دو آیه ، بحث از نعمت وجود پدر و مادر و زحمات و خدمات و حقوق آنها است و قرار دادن شکر پدر و مادر در کنار شکر (الله ).
بعلاوه تاءکیدى بر خالص بودن اندرزهاى لقمان به فرزندش نیز محسوب مى شود چرا که پدر و مادر با این علاقه وافر و خلوص نیت ممکن نیست جز خیر و صلاح فرزند را در اندرزهایشان بازگو کنند.
نخست مى فرماید: (ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش کردیم ) (و وصینا الانسان بوالدیه ).
آنگاه به زحمات فوق العاده مادر اشاره کرده مى گوید: (مادرش او را حمل کرد در حالى که هر روز ضعف و سستى تازه اى بر ضعف او افزوده مى شد) (حملته امه وهنا على وهن ).
این مساءله از نظر علمى ثابت شده ، و تجربه نیز نشان داده که مادران در دوران باردارى گرفتار وهن و سستى مى شوند، چرا که شیره جان و مغز استخوانشان را به پرورش جنین خود اختصاص مى دهند، و از تمام مواد حیاتى وجود خود بهترینش را تقدیم او مى دارند.
به همین دلیل ، مادران در دوران باردارى گرفتار کمبود انواع ویتامینها مى شوند که اگر جبران نگردد ناراحتیهائى براى آنها به وجود مى آورد، حتى این مطلب در دوران رضاع و شیر دادن نیز ادامه مى یابد، چرا که (شیر، شیره جان مادر است ).
لذا به دنبال آن مى افزاید: (پایان دوران شیرخوارگى او دو سال است ) (و فصاله فى عامین ).
همانگونه که در جاى دیگر قرآن نیز اشاره شده است (و الوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین ): (مادران فرزندانشان را دو سال تمام شیر مى دهند) (بقره - 233).
البته منظور دوران کامل شیرخوارگى است هر چند ممکن است گاهى کمتر از آن انجام شود.
به هر حال مادر در این 33 ماه (دوران حمل و دوران شیرخوارگى ) بزرگترین فداکارى را هم از نظر روحى و عاطفى ، و هم از نظر جسمى ، و هم از جهت خدمات در مورد فرزندش انجام مى دهد.
جالب اینکه در آغاز توصیه درباره هر دو مى کند ولى به هنگام بیان زحمات و خدمات تکیه روى زحمات مادر مى نماید تا انسان را متوجه ایثارگریها و حق عظیم او مى سازد.
سپس مى گوید: (توصیه کردم که هم شکر مرا بجاى آور و هم شکر پدر و مادرت را) (ان اشکر لى و لوالدیک ).
شکر مرا بجا آور که خالق و منعم اصلى توام و چنین پدر و مادر مهربانى به تو داده ام و هم شکر پدر و مادرت را که واسطه این فیض ‍ و عهده دار انتقال نعمتهاى من به تو مى باشند.
و چقدر جالب و پر معنى است که شکر پدر و مادر درست در کنار شکر خدا قرار گرفته .
و در پایان آیه با لحنى که خالى از تهدید و عتاب نیست مى فرماید: (بازگشت همه شما به سوى من است ) (الى المصیر).
آرى اگر در اینجا کوتاهى کنید در آنجا تمام این حقوق و زحمات و خدمات مورد بررسى قرار مى گیرد و مو به مو حساب مى شود، باید از عهده حساب الهى در مورد شکر نعمتهایش ، و همچنین در مورد شکر نعمت وجود پدر و مادر و عواطف پاک و بى آلایش ‍ آنها بر آئید.
بعضى از مفسران در اینجا به نکته اى توجه کرده اند که در قرآن مجید تاءکید بر رعایت حقوق پدر و مادر کرارا آمده است ، اما سفارش ‍ نسبت به فرزندان کمتر دیده مى شود (جز در مورد نهى از کشتن فرزندان که یک عادت شوم و زشت استثنائى در عصر جاهلیت بوده است ).
این به خاطر آن است که پدر و مادر به حکم عواطف نیرومندشان کمتر ممکن است فرزندان را به دست فراموشى بسپارند، در حالى که زیاد دیده شده است که فرزندان ، پدر و مادر را مخصوصا به هنگام پیرى و از کار افتادگى فراموش مى کنند، و این دردناکترین حالت براى آنها و بدترین ناشکرى براى فرزندان محسوب مى شود.
و از آنجا که توصیه به نیکى در مورد پدر و مادرممکن است این توهم را براى بعضى ایجاد کند که حتى در مساءله عقائد و کفر و ایمان ، باید با آنها مماشات کرد، در آیه بعد مى افزاید: (هرگاه آن دو، تلاش و کوشش کنند که چیزى را شریک من قرار دهى که از آن (حداقل ) آگاهى ندارى ، از آنها اطاعت مکن ) (و ان جاهداک على ان تشرک بى ما لیس لک به علم فلا تطعهما).
هرگز نباید رابطه انسان و پدر و مادرش ، مقدم بر رابطه او با خدا باشد، و هرگز نباید عواطف خویشاوندى حاکم بر اعتقاد مکتبى او گردد.
تعبیر به (جاهداک ) اشاره به این است که پدر و مادر گاه به گمان اینکه سعادت فرزند را مى خواهند، تلاش و کوشش مى کنند که او را به عقیده انحرافى خود بکشانند، و این در مورد همه پدران و مادران دیده مى شود.
وظیفه فرزندان این است که هرگز در برابر این فشارها تسلیم نشوند، و استقلال فکرى خود را حفظ کرده ، عقیده توحید را با هیچ چیز معاوضه نکنند.
ضمنا جمله (ما لیس لک به علم ) (چیزى که به آن علم و آگاهى ندارى ) اشاره به این است که اگر فرضا دلائل بطلان شرک را نادیده بگیریم ، حداقل دلیلى بر اثبات آن نیست ، و هیچ شخص بهانه جوئى نیز نمى تواند دلیلى بر اثبات شرک اقامه کند.
از این گذشته اگر شرک حقیقتى داشت ، باید دلیلى بر اثبات آن وجود داشته باشد، و چون دلیلى بر اثبات آن نیست خود دلیلى بر بطلان آن مى باشد.
باز از آنجا که ممکن است ، این فرمان ، این توهم را به وجود آورد که در برابر پدر و مادر مشرک ، باید شدت عمل و بى حرمتى به خرج داد، بلا فاصله اضافه مى کند که عدم اطاعت آنها در مساءله کفر و شرک ، دلیل بر قطع رابطه مطلق با آنها نیست بلکه در عین حال (با آنها در دنیا به طرز شایسته اى رفتار کن ) (و صاحبهما فى الدنیا معروفا).
از نظر دنیا و زندگى مادى با آنها مهر و محبت و ملاطفت کن ، و از نظر اعتقاد و برنامه هاى مذهبى ، تسلیم افکار و پیشنهادهاى آنها نباش ، این درست نقطه اصلى اعتدال است که حقوق خدا و پدر و مادر، در آن جمع است .
لذا بعدا مى افزاید: (راه کسانى را پیروى کن که به سوى من باز گشته اند) راه پیامبر و مؤ منان راستین (و اتبع سبیل من اناب الى ).
چرا که بعد از آن (بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از آنچه در دنیا عمل مى کردید آگاه مى سازم ) و بر طبق آن پاداش و کیفر مى دهم (ثم الى مرجعکم فانبئکم بما کنتم تعملون ).
نفى و اثباتهاى پى در پى ، و امر و نهى ها در آیات فوق ، براى این است که مسلمانان در این گونه مسائل که در بدو نظر تضادى در میان انجام دو وظیفه لازم تصور مى شود خط اصلى را پیدا کنند، و بدون کمترین افراط و تفریط، در مسیر صحیح قرار گیرند، و این دقت و ظرافت قرآن در این ریزه کاریها، از چهره هاى فصاحت و بلاغت عمیق آن است .
به هر حال آیه فوق کاملا شبیه چیزى است که در آیه 8 سوره عنکبوت آمده است که مى گوید: و وصینا الانسان بوالدیه حسنا و ان جاهداک لتشرک بى ما لیس لک به علم فلا تطعهما الى مرجعکم فانبئکم بما کنتم تعملون ).
و درباره آن شان نزولى در بعضى از تفاسیر نقل شده است که در ذیل آیه 8 سوره عنکبوت آوردیم .
نکته ها:
1 - لقمان که بود؟
نام لقمان در دو آیه از قرآن در همین سوره آمده است ، در قرآن دلیل صریحى بر اینکه او پیامبر بوده است یا تنها یک فرد حکیم ، وجود ندارد، ولى لحن قرآن در مورد لقمان ، نشان مى دهد که او پیامبر نبود، زیرا در مورد پیامبران سخن از رسالت و دعوت به سوى توحید و مبارزه با شرک و انحرافات محیط و عدم مطالبه اجر و پاداش و نیز بشارت و انذار در برابر امتها معمولا دیده مى شود، در حالى که در مورد لقمان هیچیک از این مسائل ذکر نشده و تنها اندرزهاى او که به صورت خصوصى که با فرزندش بیان شده - هر چند محتواى آن جنبه عمومى دارد - آمده است ، و این گواه بر این است که او تنها یک مرد حکیم بوده است .
در حدیثى که از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز نقل شده چنین مى خوانیم : حقا اقول لم یکن لقمان نبیا، و لکن کان عبدا کثیر التفکر، حسن الیقین ، احب الله فاحبه و من علیه بالحکمة ... (به حق مى گویم که لقمان پیامبر نبود، ولى بنده اى بود که بسیار فکر میکرد، ایمان و یقینش عالى بود، خدا را دوست مى داشت ، و خدا نیز او را دوست داشت ، و نعمت حکمت بر او ارزانى فرمود...).
در بعضى از تواریخ آمده است که لقمان غلامى سیاه از مردم سودان مصر بود، و با وجود چهره نازیبا، دلى روشن و روحى مصفا داشت ، او از همان آغاز به راستى سخن مى گفت ، و امانت را به خیانت نمى آلود، و در امورى که مربوط به او نبود دخالت نمى کرد.
بعضى از مفسران احتمال نبوت او را داده اند ولى چنانکه گفتیم هیچ دلیلى بر آن نیست ، بلکه شواهد روشنى بر ضد آن داریم .
در بعضى از روایات آمده است که شخصى به لقمان گفت : (مگر تو با ما شبانى نمى کردى )؟ در پاسخ گفت : آرى چنین است .
سؤ ال کننده پرسید: پس از کجا اینهمه علم و حکمت نصیب تو شد؟ در پاسخ گفت : قدر الله ، و اداء الامانة و صدق الحدیث و الصمت عما لا یعنینى : (این به خواست خدا بود، و اداء امانت کردن ، و راستگوئى و سکوت در برابر آنچه به من مربوط نبود).
در ذیل روایتى که در بالا از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل کردیم نیز چنین آمده است : (روزى لقمان در وسط روز براى استراحت خوابیده بود، ناگهان ندائى شنید که اى لقمان ! آیا مى خواهى خداوند تو را خلیفه در زمین قرار دهد که در میان مردم به حق قضاوت کنى ؟
لقمان در پاسخ آن ندا گفت : اگر پروردگارم مرا مخیر کند، راه عافیت را مى پذیرم و تن به این آزمون بزرگ نمى دهم ! ولى اگر فرمان دهد فرمانش را به جان پذیرا مى شوم ، زیرا مى دانم اگر چنین مسؤ لیتى بر دوش من بگذارد حتما مرا کمک مى کند و از لغزشها نگه مى دارد.
فرشتگان - در حالى که آنها را نمى دید - گفتند: اى لقمان براى چه ؟
گفت : براى اینکه داورى در میان مردم سختترین منزلگاهها، و مهمترین مراحل است ، و امواج ظلم و ستم از هر سو متوجه آن است ، اگر خدا انسان را حفظ کند شایسته نجات است و اگر راه خطا برود از راه بهشت منحرف شده است کسى که در دنیا سر بزیر و در آخرت سربلند باشد بهتر از کسى است که در دنیا سربلند و در آخرت سربزیر باشد، و کسى که دنیا را بر آخرت برگزیند به دنیا نخواهد رسید و آخرت را نیز از دست خواهد داد!
(فرشتگان از منطق جالب لقمان در شگفتى فرو رفتند، لقمان این سخن را گفت و به خواب فرو رفت ، و خداوند نور حکمت در دل او افکند، هنگامى که بیدار شد زبان به حکمت گشود!...).
2 - گوشه اى از حکمت لقمان
بعضى از مفسران در اینجا به تناسب اندرزهاى لقمان که در آیات این سوره منعکس است قسمتهائى از سخنان حکمت آمیز این مرد الهى را بازگو کرده اند که ما فشرده اى از آن را در اینجا مى آوریم :
الف : لقمان به فرزندش چنین مى گفت : یا بنى ! ان الدنیا بحر عمیق ، و قد هلک فیها عالم کثیر، فاجعل سفینتک فیها الایمان بالله ، و اجعل شراعها التوکل على الله ، و اجعل زادک فیها تقوى الله ، فان نجوت فبرحمة الله و ان هلکت فبذنوبک !:
(پسرم ! دنیا دریاى ژرف و عمیقى است که خلق بسیارى در آن غرق شده اند، تو کشتى خود را در این دریا ایمان به خدا قرار ده ، بادبان آن را توکل بر خدا، زاد و توشهات را در آن تقواى الهى ، اگر از این دریا رهائى یابى به برکت رحمت خدا است ، و اگر هلاک شوى به خاطر گناهان تو است ).
همین مطلب در کتاب کافى ، ضمن سخنان امام کاظم (علیه السلام ) به هشام بن حکم به صورت کاملترى از لقمان حکیم نقل شده است :
یا بنى ان الدنیا بحر عمیق ، قد غرق فیها عالم کثیر، فلتکن سفینتک فیها تقوى الله ، و حشوها الایمان ، و شراعها التوکل ، و قیمها العقل ، و دلیلها العلم ، و سکانها الصبر: (پسرم دنیا دریاى عمیقى است که گروه بسیارى در آن غرق شدند، کشتى تو در این دریا باید تقواى الهى باشد، و زاد و توشهات ایمان ، و بادبان این کشتى توکل ، و ناخداى آن عقل ، و راهنماى آن علم ، و سکان آن صبر است ).
ب - در گفتار دیگرى به فرزندش در آداب مسافرت چنین مى گوید:
پسرم ! هنگامى که مسافرت مى کنى ، اسلحه و لباس و خیمه و وسیله نوشیدن آب ، و وسائل دوختن و داروهاى ضرورى را که هم خود، و هم همراهانت از آن استفاده مى توانید بکنید بردار، و با همسفران در همه چیز جز در معصیت الهى همراهى کن .
پسرم ! هنگامى که با جمعى مسافرت کردى در کارهایت با آنها مشورت کن .
در صورت آنها تبسم نما.
در مورد زاد و توشه اى که دارى سخاوتمند باش .
هنگامى که تو را صدا زنند پاسخ گو و اگر از تو کمک بخواهند آنها را یارى کن .
تا مى توانى سکوت اختیار کن .
نماز بسیار بخوان .
در مرکب و آب و غذا که دارى سخاوتمند باش .
اگر از تو گواهى به حق بطلبند گواهى ده .
اگر از تو مشورتى بخواهند براى به دست آوردن نظر صائب کوشش کن و بدون اندیشه و تامل کافى پاسخ مگو، و تمام نیروى تفکرت را براى جواب مشورت به کار گیر که هر کس در پاسخ مشورت خالصترین نظر خود را اظهار نکند، خداوند نعمت تشخیص ‍ و اندیشه را از او مى گیرد.
هنگامى که ببینى همراهان تو راه مى روند، و تلاش مى کنند، با آنها به تلاش بر خیز.
دستور کسى را که از تو بزرگتر است بشنو.
اگر از تو تقاضاى مشروعى دارند همیشه جواب مثبت بده ، و هرگز نه نگوى ، زیرا گفتن نه ، نشانه عجز و ناتوانى و سبب ملامت است ...
هرگز نماز را از اول وقت تاخیر نینداز، و این دین خود را فورا ادا کن .
با جماعت نماز بگذار، هر چند در سختترین حالات باشید...
اگر مى توانى از هر غذائى مى خواهى بخورى قبلا مقدارى از آن را در راه خدا انفاق کن .
(کتاب الهى را تلاوت کن ، و ذکر خدا را فراموش منما).
ج - این داستان نیز از لقمان معروف است ، در آن هنگام که به صورت برده اى براى آقایش کار مى کرد، روزى به او گفت : گوسفندى براى من ذبح کن و دو عضو که بهترین اعضاى آنست براى من بیاور.
او گوسفندى را ذبح کرد و زبان و دل آن را براى وى آورد.
چند روز دیگر همین دستور را به او داد منتها گفت ، دو عضو که بدترین اعضاى آن است براى من بیاور لقمان بار دیگر گوسفندى را ذبح کرد و همان زبان و دل را براى او آورد، او تعجب کرد و از این ماجرا سؤ ال کرد، لقمان در پاسخ گفت : قلب و زبان اگر پاک باشند از هر چیز بهترند و اگر ناپاک شوند از همه چیز خبیثتر و بدتر!.
این گفتار را با حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) پایان مى دهیم .
فرمود: (به خدا سوگند، حکمتى که به لقمان از سوى پروردگار عنایت شده بود، به خاطر نسبت و مال و جمال و جسم او نبود بلکه او مردى بود که در انجام فرمان خدا قوى و نیرومند بود، از گناه و شبهات اجتناب مى کرد، ساکت و خاموش بود با دقت مى نگریست بسیار فکر مى کرد، تیزبین بود، و هرگز در (آغاز) روز نخوابید و در مجالس (به رسم مستکبران ) تکیه نمى کرد، و رعایت آداب را کاملا مى نمود، آب دهن نمى افکند، با چیزى بازى نمى کرد، و هرگز در حال نامناسبى دیده نشد... هیچگاه دو نفر را در حال نزاع ندید مگر اینکه آنها را با هم صلح داد، و اگر سخن خوبى از کسى مى شنید حتما ماخذ آن سخن و تفسیر آن را سؤ ال مى کرد، با فقیهان و عالمان بسیار نشست و برخاست داشت ... به سراغ علومى مى رفت که بتواند به وسیله آن بر هواى نفس چیره شود، نفس ‍ خود را با نیروى فکر و اندیشه و عبرت مداوا مى نمود، و تنها به سراغ کارى مى رفت که به سود (دین یا دنیاى ) او بود، در امورى که به او ارتباط نداشت هرگز دخالت نمى کرد، و از این رو خداوند حکمت را به او ارزانى داشت .
آیه و ترجمه


یبنى إ نها إ ن تک مثقال حبة من خردل فتکن فى صخرة اءو فى السموت اءو فى الا رض یاءت بها الله إ ن الله لطیف خبیر (16)
یبنى اءقم الصلوة و اءمر بالمعروف و انه عن المنکر و اصبر على ما اءصابک إ ن ذلک من عزم الا مور (17)
و لا تصعر خدک للناس و لا تمش فى الا رض مرحا إ ن الله لا یحب کل مختال فخور (18)
و اقصد فى مشیک و اغضض من صوتک إ ن اءنکر الا صوت لصوت الحمیر (19)


ترجمه :

16 - پسرم ! اگر باندازه سنگینى دانه خردلى (عمل نیک یا بد) باشد و در دل سنگى یا در گوشه اى از آسمانها و زمین قرار گیرد خداوند آنرا (در قیامت براى حساب ) مى آورد، خداوند دقیق و آگاه است .
17 - پسرم ! نماز را بر پا دار، و امر به معروف و نهى از منکر کن ، و در برابر مصائبى که به تو مى رسد با استقامت و شکیبا باش که این از کارهاى مهم و اساسى
18 - (پسرم !) با بى اعتنائى از مردم روى مگردان ، و مغرورانه بر زمین راه مرو که خداوند هیچ متکبر مغرورى را دوست ندارد.
19 - (پسرم !) در راه رفتن اعتدال را رعایت کن ، از صداى خود بکاه (و هرگز فریاد مزن ) که زشتترین صداها صداى خران است .
تفسیر:
همچون کوه بایست و با مردم خوشرفتارى کن !
نخستین اندرز لقمان پیرامون مساله توحید و مبارزه با شرک بود، دومین اندرز او در باره حساب اعمال و معاد است که حلقه مبدء و معاد را تکمیل مى کند.
مى گوید: (پسرم ! اگر اعمال نیک و بد، حتى به اندازه سنگینى خردلى باشد، در درون صخره اى یا در گوشه اى از آسمان یا درون زمین جاى گیرد، خدا آن را در دادگاه قیامت حاضر مى کند، و حساب آن را مى رسد چرا که خداوند دقیق و آگاه است ) (یا بنى انها ان تک مثقال حبة من خردل فتکن فى صخرة او فى السماوات او فى الارض یات بها الله ان الله لطیف خبیر).
(خردل ) گیاهى است که داراى دانه هاى سیاه بسیار کوچکى است که در کوچکى و حقارت ضرب المثل مى باشد.
اشاره به اینکه اعمال نیک و بد هر قدر کوچک و کم ارزش ، و هر قدر مخفى و پنهان باشد، همانند خردلى که در درون سنگى در اعماق زمین ، یا در گوشه اى از آسمانها مخفى باشد، خداوند لطیف و خبیر که از تمام موجودات کوچک و بزرگ و صغیر و کبیر در سراسر عالم هستى آگاه است آن را براى حساب ، و پاداش و کیفر حاضر مى کند، و چیزى در این دستگاه گم نمى شود!
ضمیر در (انها) به (حسنات و سیئات و اعمال نیک و بد) باز مى گردد.
توجه به این آگاهى پروردگار از اعمال انسان ، و محفوظ ماندن همه نیکیها و بدیها در کتاب علم پروردگار و نابود نشدن چیزى در این عالم هستى ، خمیر مایه همه اصلاحات فردى و اجتماعى است و نیروى محرک قوى به سوى خیرات و باز دارنده مؤ ثر از شرور و بدیها است .
ذکر (سماوات ) و (ارض ) بعد از بیان (صخره ) در حقیقت از قبیل ذکر عام بعد از خاص است .
در حدیثى که در (اصول کافى ) از (امام باقر) (علیه السلام ) نقل شده مى خوانیم : اتقوا المحقرات من الذنوب ، فان لها طالبا، یقول احدکم اذنب و استغفر، ان الله عز وجل یقول سنکتب ما قدموا و آثارهم و کل شى ء احصیناه فى امام مبین ، و قال عز وجل : انها ان تک مثقال حبة من خردل فتکن فى صخرة او فى السماوات او فى الارض یات بها الله ان الله لطیف خبیر:
(از گناهان کوچک بپرهیزید چرا که سرانجام کسى از آن باز خواست مى کند، گاهى بعضى از شما مى گویند ما گناه مى کنیم و به دنبال آن استغفار مى نمائیم ، در حالى که خداوند عز وجل مى گوید: ما تمام آنچه آنها از پیش فرستاده اند و همچنین آثارشان را، و همه چیز را در لوح محفوظ احصا کرده ایم ، و نیز فرموده : اگر اعمال نیک و بد حتى به اندازه سنگینى دانه خردلى باشد در دل صخره اى یا در گوشه اى از آسمان یا اندرون زمین ، خدا آن را حاضر مى کند چرا که خداوند لطیف و خبیر است ).
بعد از تحکیم پایه هاى مبدء و معاد که اساس همه اعتقادات مکتبى است به مهمترین اعمال یعنى مساله نماز پرداخته ، مى گوید:
(پسرم نماز را بر پا دار) (یا بنى اقم الصلوة ).
چرا که نماز مهمترین پیوند تو با خالق است ، نماز قلب تو را بیدار و روح تو را مصفى ، و زندگى تو را روشن مى سازد.
آثار گناه را از جانت مى شوید، نور ایمان را در سراى قلبت پرتوافکن مى دارد، و تو را از فحشاء و منکرات باز مى دارد.
بعد از برنامه نماز به مهمترین دستور اجتماعى یعنى امر به معروف و نهى از منکر پرداخته مى گوید: (مردم را به نیکیها و معروف دعوت کن و از منکرات و زشتیها باز دار) (و اءمر بالمعروف و انه عن المنکر).
و بعد از این سه دستور مهم عملى به مساله صبر و استقامت که در برابر ایمان همچون سر نسبت به تن است ، پرداخته مى گوید: (در برابر مصائب و مشکلاتى که بر تو وارد مى شود، صابر و شکیبا باش که این از وظائف حتمى و کارهاى اساسى هر انسانى است ) (و اصبر على ما اصابک ان ذلک من عزم الامور).
مسلم است که در همه کارهاى اجتماعى مخصوصا در برنامه امر به معروف و نهى از منکر، مشکلات فراوانى وجود دارد، و سود پرستان سلطه جو، و گنهکاران آلوده و خودخواه ، به آسانى تسلیم نمى شوند، و حتى در مقام اذیت و آزار، و متهم ساختن آمران به معروف و ناهیان از منکر بر مى آیند که بدون صبر و استقامت و شکیبائى هرگز نمى توان بر این مشکلات پیروز شد.
(عزم ) به معنى اراده محکم است و تعبیر به (عزم الامور) در اینجا یا به معنى کارهائى است که دستور مؤ کد از سوى پروردگار به آن داده شده است و یا کارهائى که انسان باید نسبت به آن عزم آهنین و تصمیم راسخ داشته باشد، و هر کدام از این دو معنى باشد اشاره به اهمیت آنست .
تعبیر (ذلک ) اشاره به صبر و شکیبائى است و این احتمال نیز وجود دارد که به همه امورى که در آیه فوق ذکر شده ، از جمله نماز و امر به معروف و نهى از منکر، باز گردد، ولى در بعضى دیگر از آیات قرآن این تعبیر بعد از مساله صبر مطرح شده که احتمال اول را تقویت مى کند.
سپس لقمان به مسائل اخلاقى در ارتباط با مردم و خویشتن پرداخته ، نخست تواضع و فروتنى و خوشروئى را توصیه کرده مى گوید: (با بى اعتنائى از مردم روى مگردان ) (و لا تصعر خدک للناس ).
(و مغرورانه بر روى زمین راه مرو) (و لا تمش فى الارض مرحا).
(چرا که خداوند هیچ متکبر مغرورى را دوست نمى دارد) (ان الله لا یحب کل مختال فخور).
(تصعر) از ماده (صعر) در اصل یکنوع بیمارى است که به شتر دست مى دهد و گردن خود را کج مى کند.
(مرح ) (بر وزن فرح ) به معنى غرور و مستى ناشى از نعمت است .
(مختال ) از ماده (خیال )، و (خیلاء) به معنى کسى است که با یک سلسله تخیلات و پندارها خود را بزرگ مى بیند.
(فخور) از ماده (فخر) به معنى کسى است که نسبت به دیگران فخر فروشى مى کند (تفاوت مختال و فخور در این است که اولى اشاره به تخیلات کبرآلود ذهنى است ، و دومى به اعمال کبر آمیز خارجى است ).
و به این ترتیب لقمان حکیم در اینجا از دو صفت بسیار زشت ناپسند که مایه از هم پاشیدن روابط صمیمانه اجتماعى است اشاره مى کند: یکى تکبر و بى اعتنائى ، و دیگر غرور و خودپسندى است که هر دو در این جهت مشترکند که انسان را در عالمى از توهم و پندار و خود برتربینى فرو مى برند، و رابطه او را از دیگران قطع مى کنند.
مخصوصا با توجه به ریشه لغوى (صعر) روشن مى شود که این گونه صفات یکنوع بیمارى روانى و اخلاقى است ، یکنوع انحراف در تشخیص و تفکر است ، و گر نه یک انسان سالم از نظر روح و روان هرگز گرفتار اینگونه پندارها و تخیلات نمى شود.
ناگفته پیدا است که منظور (لقمان )، تنها مساله روى گرداندن از مردم و یا راه رفتن مغرورانه نیست ، بلکه منظور مبارزه با تمام مظاهر تکبر و غرور است اما از آنجا که این گونه صفات قبل از هر چیز خود را در حرکات عادى و روزانه نشان مى دهد، انگشت روى این مظاهر خاص گذارده است .
در آیه بعد دو برنامه دیگر اخلاقى را که جنبه اثباتى دارد - در برابر دو برنامه گذشته که جنبه نفى داشت - بیان کرده مى گوید: (پسرم ! در راه رفتنت اعتدال را رعایت کن ) (و اقصد فى مشیک ).
(و در سخن گفتنت نیز رعایت اعتدال نما و از صداى خود بکاه و فریاد مزن ) (و اغضض من صوتک ).
(چرا که زشت ترین صداها صداى خران است !) (ان انکر الاصوات لصوت الحمیر).
در واقع در این دو آیه از دو صفت ، نهى ، و به دو صفت ، امر شده :
(نهى ) از (خود برتربینى )، و (خودپسندى )، که یکى سبب مى شود انسان نسبت به بندگان خدا تکبر کند، و دیگرى سبب مى شود که انسان خود را در حد کمال پندارد، و در نتیجه درهاى تکامل را بروى خود ببندد هر چند خود را با دیگرى مقایسه نکند.
گر چه این دو صفت غالبا تواءمند، و ریشه مشترک دارند ولى گاه از هم جدا مى شوند.
و (امر) به رعایت اعتدال در (عمل ) و (سخن )، زیرا تکیه روى اعتدال در راه رفتن یا آهنگ صدا در حقیقت به عنوان مثال است .
و براستى کسى که این صفات چهارگانه را دارد انسان موفق و خوشبخت و پیروزى است ، در میان مردم محبوب ، و در پیشگاه خدا عزیز است .
قابل توجه اینکه ممکن است در محیط زندگى ما صداهائى ناراحت کننده تر از صداى خران باشد (مانند صداى کشیده شدن بعضى از قطعات فلزات به یکدیگر که انسان به هنگام شنیدنش احساس مى کند، گوشت اندامش فرو مى ریزد!) ولى بدون شک این صداها جنبه عمومى و همگانى ندارد. بعلاوه ناراحت کننده بودن با زشت تر بودن فرق دارد، آنچه به راستى از صداهاى معمولى که انسان مى شنود از همه زشتتر است همان صداى الاغ مى باشد، که نعره ها و فریادهاى مغروران و ابلهان به آن تشبیه شده است .
نه تنها زشتى از نظر بلندى صدا و طرز آن ، بلکه گاه به جهت بى دلیل بودن ، چرا که به گفته بعضى از مفسران صداى حیوانات دیگر غالبا به واسطه نیازى است ، اما این حیوان گاهى بى جهت و بدون هیچگونه نیاز و بى هیچ مقدمه فریاد را وقت و بى وقت سر مى دهد!
و شاید به همین دلیل است که در بعضى از روایات نقل شده که هر گاه صداى الاغ بلند مى شود شیطانى را دیده است .
بعضى گفته اند فریاد هر حیوانى تسبیح خدا است جز صداى الاغ !
به هر حال از همه این سخنها که بگذریم زشت بودن این صدا از میان صداها نیاز به بحث و گفتگو ندارد.
و اگر مى بینیم در بعضى از روایات که از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده این آیه به عطسه اى که با صوت بلند ادا مى شود، و یا داد و فریاد به هنگام سخن گفتن تفسیر گردیده در حقیقت بیان مصداق روشنى از آن است .
نکته ها:
1 - آداب راه رفتن
درست است که راه رفتن مساله ساده اى است ، اما همین مساله ساده مى تواند بیانگر حالات درونى و اخلاقى و احیانا نشانه شخصیت انسان بوده باشد، چرا که قبلا هم گفته ایم روحیات و خلقیات انسان در لابلاى همه اعمال او منعکس مى شود و گاه یک عمل کوچک حاکى از یک روحیه ریشه دار است .
و از آنجا که اسلام تمام ابعاد زندگى را مورد توجه قرار داده در این زمینه نیز چیزى را فروگزار نکرده است .
در حدیثى از رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : من مشى على الارض اختیالا لعنه الارض ، و من تحتها، و من فوقها!: (کسى که از روى غرور و تکبر، روى زمین راه رود زمین ، و کسانى که در زیر زمین خفته اند، و آنها که روى زمین هستند، همه او را لعنت مى کنند)!.
باز در حدیث دیگرى از پیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : نهى ان یختال الرجل فى مشیه و قال من لبس ثوبا فاختال فیه خسف الله به من شفیر جهنم و کان قرین قارون لانه اول من اختال !
(پیامبر از راه رفتن مغرورانه و متکبرانه نهى کرد و فرمود: کسى که لباسى بپوشد و با آن کبر بورزد، خداوند او را در کنار دوزخ به قعر زمین مى فرستد و همنشین قارون خواهد بود، چرا که او نخستین کسى بود که غرور و کبر را بنیاد نهاد).
و نیز از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: (خداوند ایمان را بر جوارح و اعضاى انسان واجب کرده و در میان آنها تقسیم نموده است : از جمله بر پاهاى انسان واجب کرده است که به سوى معصیت و گناه نرود، و در راه رضاى خدا گام بردارد. و لذا قرآن فرموده است : در زمین متکبرانه راه مرو... و نیز فرموده : اعتدال را در راه رفتن رعایت کن ).
در روایت دیگر این ماجرا از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده است که از کوچه اى عبور مى فرمود: دیوانه اى را مشاهده کرد که مردم اطراف او را گرفته اند و به او نگاه مى کنند فرمود: على ما اجتمع هؤ لاء: (اینها براى چه اجتماع کرده اند) عرض کردند: على المجنون یصرع : (در برابر دیوانه اى که دچار صرع و حمله هاى عصبى شده است ).
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نگاهى به آنها کرد و فرمود: ما هذا بمجنون الا اخبرکم بمجنون حق المجنون : (این دیوانه نیست ، مى خواهید دیوانه واقعى را به شما معرفى کنم )؟!
عرض کردند آرى اى رسولخدا.
فرمود: ان المجنون : المتبختر فى مشیه ، الناظر فى عطفیه ، المحرک جنبیه بمنکبیه فذالک المجنون و هذا المبتلى : (دیوانه واقعى کسى است که متکبرانه گام بر مى دارد، دائما به پهلوهاى خود نگاه مى کند، پهلوهاى خود را به همراه شانه ها تکان مى دهد) (و کبر و غرور از تمام وجود او مى بارد).
این دیوانه واقعى است اما آنکه دیدید بیمار است !
2 - آداب سخن گفتن
در اندرزهاى لقمان اشاره اى به آداب سخن گفتن شده بود، و در اسلام باب وسیعى براى این مساله گشوده شده ، از جمله اینکه :
تا سخن گفتن ضرورتى نداشته باشد سکوت از آن بهتر است .
چنانکه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : السکوت راحة للعقل : (سکوت مایه آرامش فکر است ).
و در حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیهم االسلام ) آمده است من علامات الفقه : العلم و الحلم و الصمت ، ان الصمت باب من ابواب الحکمه : (از نشانه هاى فهم و عقل ، داشتن آگاهى و بردبارى و سکوت است ، سکوت درى از درهاى حکمت است ).
ولى البته در روایات دیگر تاکید شده است ، (در مواردى که سخن گفتن لازم است مؤ من باید هرگز سکوت نکند) (پیامبران به سخن گفتن دعوت شدند نه به سکوت )، (وسیله رسیدن به بهشت و رهائى از دوزخ ، سخن گفتن به موقع است ).
3 - آداب معاشرت
آنقدر که در روایات اسلامى وسیله پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) به مساله تواضع و حسن خلق و ملاطفت در برخوردها و ترک خشونت در معاشرت ، اهمیت داده شده است به کمتر چیزى اهمیت داده شده .
بهترین و گویاترین دلیل در این زمینه خود روایات اسلامى است ، که نمونه اى از آن را در اینجا از نظر مى گذرانیم .
شخصى نزد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد، عرض کرد یا رسول الله او صنى ، فکان فیما اوصاه ان قال الق اخاک بوجه منبسط: (مرا سفارش کن ، فرمود: برادر مسلمانت را با روى گشاده ملاقات کن ).
در حدیث دیگرى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : ما یوضع فى میزان امرء یوم القیامة افضل من حسن الخلق !: (در روز قیامت چیزى برتر و بالاتر از حسن خلق در ترازوى عمل کسى نهاده نمى شود)!.
در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است : البر و حسن الخلق یعمران الدیار و یزیدان فى الاعمار: (نیکو کارى و حسن خلق ، خانه ها را آباد، و عمرها را زیاد مى کند.
و نیز از رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده : اکثر ما تلج به امتى الجنة تقوى الله و حسن الخلق : (بیشترین چیزى که سبب مى شود امت من به خاطر آن وارد بهشت شوند تقواى الهى و حسن خلق است ).
در مورد تواضع و فروتنى نیز از على (علیه السلام ) مى خوانیم : زینة الشریف التواضع : (آرایش انسانهاى با شرافت فروتنى است ).
و بالاخره در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : التواضع اصل کل خیر نفیس ، و مرتبة رفیعة ، و لو کان للتواضع لغة یفهمها الخلق لنطق عن حقایق ما فى مخفیات العواقب ... و من تواضع لله شرفه الله على کثیر من عباده ... و لیس لله عز و جل عبادة یقبلها و یرضاها الا و بابها التواضع :
(فروتنى ریشه هر خیر و سعادتى است ، تواضع مقام والائى است ، و اگربراى فروتنى زبان و لغتى بود که مردم مى فهمیدند بسیارى از اسرار نهانى و عاقبت کارها را بیان مى کرد...
کسى که براى خدا فروتنى کند، خدا او را بر بسیارى از بندگانش برترى مى بخشد...
هیچ عبادتى نیست که مقبول درگاه خدا و موجب رضاى او باشد مگر اینکه راه ورود آن فروتنى است ).
آیه و ترجمه


الم تروا ان الله سخر لکم ما فى السماوات و ما فى الارض و اسبغ علیکم نعمه ظهرة و باطنة و من الناس من یجدل فى الله بغیر علم و لا هدى و لا کتب منیر (20)
و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما وجدنا علیه اباءنا اولو کان الشیطان یدعوهم الى عذاب السعیر (21)
و من یسلم وجهه الى الله و هو محسن فقد استمسک بالعروة الوثقى و الى الله عقبة الامور (22)
و من کفر فلا یحزنک کفره الینا مرجعهم فننبئهم بما عملوا ان الله علیم بذات الصدور (23)
نمتعهم قلیلا ثم نضطرهم الى عذاب غلیظ (24)


ترجمه :

20 - آیا ندیدى خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخر شما کرده و نعمتهاى خود را - چه نعمتهاى ظاهر و چه نعمتهاى باطن - بر شما گسترده و افزون ساخته است ؟ ولى بعضى از مردم بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنى در باره خدا مجادله مى کنند.
21 - هنگامى که به آنها گفته شود از آنچه خدا نازل کرده پیروى کنید، مى گویند: نه ، ما از چیزى پیروى مى کنیم که پدران خود را بر آن یافتیم ! آیا حتى اگر شیطان آنها را دعوت به عذاب آتش فروزان کند (باز هم تبعیت مى کنند)؟!
22 - کسى که روح خود را تسلیم خدا کند در حالى که نیکوکار باشد به دستگیره محکمى چنگ زده (و به تکیه گاه مطمئنى تکیه کرده است ) و عاقبت همه کارها به سوى خدا است .
23 - و کسى که کافر شود کفر او تو را غمگین نسازد، بازگشت همه آنها به سوى ما است ، و ما آنها را از اعمالى که انجام داده اند (و نتایج شوم آن ) آگاه خواهیم ساخت ، خداوند از آنچه در درون سینه ها است آگاه است .
24 - ما کمى از متاع دنیا را در اختیار آنان مى گذاریم سپس آنها را مجبور به تحمل عذاب شدید مى کنیم .
تفسیر:
تکیه گاه مطمئن !
بعد از پایان اندرزهاى دهگانه لقمان در زمینه مبداء و معاد و راه و رسم زندگى و برنامه هاى اجتماعى و اخلاقى قرآن براى تکمیل آن به سراغ بیان نعمتهاى الهى مى رود تا حس شکرگزارى مردم را برانگیزد، شکرى که سرچشمه (معرفة الله ) و انگیزه اطاعت فرمان او مى شود.
روى سخن را به همه انسانها کرده مى گوید: (آیا ندیدید خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخر فرمان شما کرد که در مسیر منافع و سود شما حرکت کنند)؟ (الم تروا ان الله سخر لکم ، ما فى السموات و ما فى الارض ).
تسخیر موجودات آسمانى و زمینى براى انسان مفهوم وسیعى دارد که هم شامل امورى مى شود که در قبضه اختیار او است و با میل و اراده اش در مسیر منافع خود به کار مى گیرد، مانند بسیارى از موجودات زمینى ، یا امورى که در اختیار انسان نیست اما خداوند آنها را مامور ساخته که به انسان خدمت کند، همچون خورشید و ماه .
بنابر این ، همه موجودات مسخر فرمان خدا در طریق سود انسانها هستند خواه مسخر فرمان انسان باشند یا نه ، و به این ترتیب لام در (لکم ) به اصطلاح لام منفعت است .
سپس مى افزاید: (خداوند نعمتهاى خود را - اعم از نعمتهاى ظاهر و باطن - بر شما گسترده و افزون ساخت ) (و اسبغ علیکم نعمه ظاهرة و باطنة ).
(اسبغ ) از ماده (سبغ ) (بر وزن صبر) در اصل به معنى پیراهن یا زره گشاد و وسیع و کامل است ، سپس به نعمت گسترده و فراوان نیز اطلاق شده است .
در اینکه منظور از نعمتهاى (ظاهر) و (باطن ) در این آیه چیست ؟ مفسران بسیار سخن گفته اند.
بعضى نعمت (ظاهر) را چیزى مى دانند که براى هیچکس قابل انکار نیست همچون آفرینش و حیات و انواع روزیها، و نعمتهاى (باطن ) را اشاره به امورى مى دانند که بدون دقت و مطالعه قابل درک نیست (مانند بسیارى از قدرتهاى روحى و غرائز سازنده ).
بعضى نعمت (ظاهر) را اعضاى ظاهر و نعمت (باطن ) را قلب شمرده اند.
بعضى دیگر نعمت (ظاهر) را زیبائى صورت و قامت راست و سلامت اعضاء و نعمت (باطن ) را (معرفة الله ) دانسته اند.
در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که (ابن عباس ) از آن حضرت در این زمینه سؤ ال کرد، فرمود: (ابن عباس ! نعمت ظاهر اسلام است ، و آفرینش کامل و منظم تو بوسیله پروردگار و روزى هائى که به تو ارزانى داشته .
و اما نعمت باطن ، پوشاندن زشتیهاى اعمال تو و رسوا نکردنت در برابر مردم است ).
در حدیث دیگرى از امام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : (نعمت آشکار، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و معرفة الله و توحید است که پیامبر آورده ، و اما نعمت پنهان ، ولایت ما اهلبیت و پیمان دوستى با ما است ).
ولى در حقیقت هیچگونه منافاتى در میان این تفسیرها وجود ندارد و هر کدام یکى از مصداقهاى روشن نعمت ظاهر و باطن را بیان مى کند، بى آنکه مفهوم گسترده آن را محدود سازد.
و در پایان آیه از کسانى سخن مى گوید که نعمتهاى بزرگ الهى را که از درون و برون ، انسان را احاطه کرده ، کفران مى کنند، و به جدال و ستیز در برابر حق برمى خیزند، مى فرماید: (بعضى از مردم هستند که در باره خداوند بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنى ، مجادله مى کنند) (و من الناس من یجادل فى الله بغیر علم و لا هدى و لا کتاب منیر).
و بجاى اینکه بخشنده آنهمه نعمتهاى آشکار و نهان را بشناسند، رو به سوى شرک و انکار، از سر جهل و لجاجت مى آورند.
در اینکه فرق در میان (علم ) و (هدایت ) و (کتاب منیر) چیست ؟ شاید بهترین بیان این باشد که (علم ) اشاره به ادراکاتى است که انسان از طریق عقل و خرد خویش درک مى کند، و (هدى ) اشاره به معلمان و رهبران الهى و آسمانى و دانشمندانى است که مى توانند در این مسیر دست او را بگیرند و به سر منزل مقصود برسانند، و منظور از (کتاب منیر) کتابهاى آسمانى مى باشد که از طریق وحى ، قلب و جان انسان را پر فروغ مى سازند.
در حقیقت این گروه لجوج نه خود دانشى دارند، و نه به دنبال راهنما و رهبرى هستند، و نه از وحى الهى استمداد مى جویند، و چون راه هدایت در این سه امر منحصر است لذا با ترک آنها به وادى گمراهى و وادى شیاطین کشیده شده اند.
آیه بعد به منطق ضعیف و سست این گروه گمراه اشاره کرده مى گوید: (هنگامى که به آنها گفته شود، از آنچه خداوند نازل کرده پیروى کنید مى گویند: نه ، ما از چیزى پیروى مى کنیم که پدران خود را بر آن یافتیم )! (و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما وجدنا علیه آبائنا).
و از آنجا که پیروى از نیاکان جاهل و منحرف ، جزء هیچ یک از طرق سه گانه هدایت آفرین فوق نیست ، قرآن از آن به عنوان راه شیطانى یاد کرده مى فرماید: (آیا حتى اگر شیطان آنها را دعوت به عذاب آتش فروزان کند باز هم باید از او تبعیت کنند)؟! (او لو کان الشیطان یدعوهم الى عذاب السعیر).
در حقیقت قرآن در اینجا پوشش پیروى از سنت نیاکان را که ظاهرى فریبنده دارد کنار مى زند و چهره واقعى عمل آنها را که همان پیروى از شیطان در مسیر آتش دوزخ و جهنم است آشکار مى سازد.
آرى رهبرى شیطان به تنهائى کافى است که انسان با آن مخالفت کند، هر چند در لفافه هاى دعوت به سوى حق بوده باشد که مسلما یک پوشش انحرافى است و دعوت به سوى آتش دوزخ نیز به تنهائى کافى براى مخالفت است هر چند دعوت کننده مجهول الحال باشد، حال اگر دعوت کننده شیطان و دعوتش به سوى آتش افروخته جهنم باشد تکلیف روشن است .
آیا هیچ عاقلى دعوت پیامبران الهى را به سوى بهشت رها مى کند و به دنبال دعوت شیطان به سوى جهنم مى رود؟!
سپس به بیان حال دو گروه مؤ من خالص و کفار آلوده پرداخته ، آنها را در مقایسه با یکدیگر و مقایسه با آنچه در مورد پیروان شیطان و مقلدان کور و کر نیاکان بیان کرده ، مورد توجه قرار مى دهد، مى گوید: (کسى که قلب و جان خود را تسلیم خدا کند و در آستان پروردگار سر تسلیم و اطاعت فرود آورد در حالى که محسن و نیکوکار باشد به دستگیره محکمى چنگ زده است ) (و من یسلم وجهه الى الله و هو محسن فقد استمسک بالعروة الوثقى ).
منظور از (تسلیم وجه براى خدا) در حقیقت اشاره به توجه کامل با تمام وجود به ذات پاک پروردگار است زیرا (وجه ) (به معنى صورت ) به خاطر آنکه شریفترین عضو بدن و مرکز مهمترین حواس انسانى است به عنوان کنایه از ذات او به کار مى رود.
تعبیر به (هو محسن ) از قبیل ذکر عمل صالح بعد از ایمان است .
چنگ زدن به دستگیره محکم تشبیه لطیفى از این حقیقت است که انسان براى نجات از قعر دره مادیگرى و ارتقاء به بلندترین قله هاى معرفت و معنویت و روحانیت نیاز به یک وسیله محکم و مطمئن دارد این وسیله چیزى جز ایمان و عمل صالح نیست ، غیر آن ، همه پوسیده و پاره شدنى و مایه سقوط و مرگ است ، علاوه بر این آنچه باقى مى ماند این وسیله است ، و بقیه همه فانى و نابود شدنى است .
و لذا در پایان آیه مى فرماید: (عاقبت همه کارها به سوى خدا است ) (و الى الله عاقبة الامور).
در حدیثى که در تفسیر برهان از طرق اهل سنت از امام على بن موسى الرضا (علیهم السلام ) از پیامبر گرامى اسلام نقل شده چنین آمده : سیکون بعدى فتنة مظلمة ، الناجى منها من تمسک بالعروة الوثقى ، فقیل یا رسول الله و ما العروة الوثقى ؟ قال ولایة سید الوصیین ، قیل یا رسول الله و من سید الوصیین ؟ قال : امیر المؤ منین ، قیل یا رسول الله و من امیر المؤ منین ؟ قال مولى المسلمین و اما مهم بعدى ، قیل یا رسول الله و من مولى المسلمین و امامهم بعدک ؟ قال : اخى على بن ابى طالب (علیه السلام ): (بعد از من فتنه اى تاریک و ظلمانى خواهد بود تنها کسانى از آن رهائى مى یابند که به عروة الوثقى چنگ زنند، عرض کردند: اى رسولخدا عروة الوثقى چیست ؟ فرمود: ولایت سید اوصیاء است .
عرض کردند یا رسول الله سید اوصیاء کیست ؟ فرمود: امیر مؤ منان .
عرض کردند امیر مؤ منان کیست ؟ فرمود مولاى مسلمانان و پیشواى آنان بعد از من ، باز براى اینکه پاسخ صریحترى بگیرند عرض ‍ کردند او کیست ؟ فرمود: برادرم على بن ابى طالب (علیه السلام ) روایات دیگرى نیز در همین ازمنه که منظور از (عروة الوثقى ) دوستى اهلبیت (علیهم السلام ) یا دوستى آل محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یا امامان از فرزندان حسین (علیه السلام ) است نقل شده .
بارها گفته ایم که این تفسیرها بیان مصداقهاى روشن است ، و منافات با مصادیق دیگرى همچون توحید و تقوى و مانند آن ندارد.
سپس به بیان حال گروه دوم پرداخته مى گوید: (کسى که کافر شود و این حقایق روشن را انکار کند، کفر او تو را غمگین نسازد) (و من کفر فلا یحزنک کفره ).
چرا که تو وظیفه ات را به خوبى انجام داده اى ، او است که بر خویشتن ظلم و ستم مى کند.
این گونه تعبیرات که در قرآن مجید مکرر آمده است نشان مى دهد که پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از اینکه مشاهده مى کرد گروهى جاهل و لجوج ، راه خدا را با اینهمه دلائل روشن و نشانه هاى واضح ، ترک مى گویند و به بیراهه سر مى نهند، سخت رنج مى برد، و آنقدر غمگین ، و اندوهناک مى شد که بارها خداوند او را دلدارى مى دهد، و چنین است راه و رسم یک رهبر دلسوز.
و نیز نگران مباش که گروهى در دنیا با اینکه کفر مى ورزند و ظلم و ستم مى کنند، از نعمتهاى الهى متنعمند، و گرفتار مجازات نیستند، زیرا دیر نشده است (بازگشت همه آنها به سوى ما است و ما آنها را از اعمالشان و نتائج تلخ و شوم آن ، آگاه مى سازیم ) (الینا مرجعهم فننبئهم بما عملوا).
نه تنها از اعمالشان آگاهیم که از نیات و اسرار درون دلهایشان نیز باخبریم (زیرا خداوند از آنچه در درون سینه ها است آگاه است ) (ان الله علیم بذات الصدور).
این تعبیر که خداوند مردم را در قیامت از اعمالشان با خبر مى سازد یا از آنچه در آن اختلاف داشتند با خبر مى کند، در آیات فراوانى از قرآن مجید نازل شده است و با توجه به اینکه (ننبئکم ) از ماده (نبا) مى باشد، و (نباء) طبق آنچه راغب در مفردات آورده به خبرى گفته مى شود که محتوا و فایده مهمى دارد و صریح و آشکار و خالى از هر گونه کذب است ، روشن مى شود که این تعبیرات اشاره به آن است که خداوند در قیامت چنان افشاگرى از اعمال انسانها مى کند که جاى هیچگونه اعتراض و انکار براى کسى باقى نمى ماند، آنچه را مردم در این دنیا انجام مى دهند و غالبا به دست فراموشى مى سپارند، همه را مو به مو ظاهر مى سازد، و براى حساب و جزا آماده مى کند.
حتى آنچه در دل انسان مى گذرد و هیچکس جز خدا از آن آگاه نیست ، همه را به صاحبان آنها گوشزد مى کند!.
سپس مى افزاید بهره آنها از زندگى دنیا تو را شگفت زده نکند، (ما کمى از متاع دنیا در اختیار آنان مى گذاریم - و متاع دنیا هر چه باشد کم و ناچیز است - سپس آنها را بالاجبار به عذاب شدید مى کشانیم ) عذابى مستمر و دردناک (نمتعهم قلیلا ثم نضطرهم الى عذاب غلیظ).

این تعبیر ممکن است اشاره به آن باشد که آنها تصور نکنند، در این جهان از قبضه قدرت خداوند خارجند، خود او مى خواهد آنها را براى آزمایش و اتمام حجت و مقاصدى دیگر آزاد بگذارد، و همین متاع قلیل به آنها نیز از سوى او است ، و چقدر متفاوت است حال این گروه که ذلیلانه و بالاجبار به عذاب غلیظ الهى کشانده مى شوند با آنها که تمام وجودشان در اختیار خدا است و چنگ به عروة الوثقى زده اند، در دنیا پاک و نیکوکار زندگى مى کنند و در آخرت در جوار رحمت الهى متنعمند.
آیه و ترجمه


و لئن ساءلتهم من خلق السماوات و الارض لیقولن الله قل الحمد لله بل اکثرهم لا یعلمون (25)
لله ما فى السموت و الارض ان الله هو الغنى الحمید (26)
و لو اءنما فى الارض من شجرة اءقلم و البحر یمده من بعده سبعة اءبحر ما نفدت کلمت الله ان الله عزیز حکیم (27)
ما خلقکم و لا بعثکم الا کنفس وحدة ان الله سمیع بصیر (28)
الم تر ان الله یولج الیل فى النهار و یولج النهار فى الیل و سخر الشمس و القمر کل یجرى الى اجل مسمى و ان الله بما تعملون خبیر (29)
ذلک بان الله هو الحق و ان ما یدعون من دونه الباطل و ان الله هو العلى الحکیم (30)


ترجمه :

25 - هر گاه از آنها سؤ ال کنى چه کسى آسمانها و زمین را آفریده است مسلما مى گویند الله بگو الحمد لله (که خود شما معترفید) ولى اکثر آنها نمى دانند.
26 - از آن خدا است آنچه در آسمانها و زمین است ، چرا که خداوند بى نیاز و شایسته ستایش است .
27 - اگر آنچه روى زمین از درختان است قلم شوند، و دریا براى آن مرکب گردد، و هفت دریا به آن افزوده شود، اینها همه تمام مى شوند اما کلمات خدا پایان نمى گیرد، خداوند عزیز و حکیم است .
28 - آفرینش و زندگى مجدد همه شما همانند یک فرد بیش نیست ، خداوند شنوا و بینا است .
29 - آیا ندیدى که خداوند شب را در روز و روز را در شب داخل مى کند؟ و خورشید و ماه را مسخر شما ساخته ؟ و هر کدام تا سر آمد معینى بحرکت خود ادامه مى دهند؟ خداوند به آنچه انجام مى دهید آگاه است .
30 - اینها همه دلیل بر آن است که خداوند حق است و آنچه غیر از او مى خوانند باطل است و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است .
تفسیر:
ده وصف از اوصاف پروردگار
در شش آیه فوق مجموعه اى از صفات خداوند بیان شده است که در حقیقت ده صفت عمده یا ده اسم از اسماء الحسنى را بیان مى کند:
غنى ، حمید، عزیز، حکیم ، سمیع ، بصیر، خبیر، حق ، على و کبیر.
این از یک نظر، و از سوى دیگر در آیه نخست از (خالقیت ) خداوند سخن مى گوید و در آیه دوم از (مالکیت مطلقه ) او در آیه سوم از (علم بى انتهایش ) بحث مى کند و در آیه چهارم و پنجم از (قدرت نامتناهیش )
و در آخرین آیه نتیجه مى گیرد کسى که داراى این صفات است (حق ) است و غیر از او همه باطل و هیچ و پوچند.
با توجه به این بحث اجمالى ، به شرح آیات باز گردیم :
نخست مى فرماید: (اگر از آنها سؤ ال کنى چه کسى آسمانها و زمین را آفریده است بطور قطع در پاسخ مى گویند (الله ) (و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله ).
این تعبیر که در آیات دیگر قرآن نیز دیده مى شود (سوره عنکبوت آیه 6361، زمر 38، زخرف 9) از یک سو دلیل بر این است که مشرکان هرگز منکر توحید خالق نبودند، و نمى توانستند خالقیت را براى بتها قائل شوند، تنها به شرک در عبادت و شفاعت بتها معتقد بودند.
و از سوى دیگر دلیل بر فطرى بودن توحید و تجلى این نور الهى در سرشت همه انسانها است .
سپس مى گوید حال که آنها به توحید خالق معترفند: (بگو حمد و ستایش مخصوص الله است که خالق همه چیز مى باشد نه بتها که خود مخلوق اویند، ولى اکثر آنها نمى دانند و نمى فهمند که عبادت باید منحصر به خالق جهان باشد) (قل الحمد لله بل اکثرهم لا یعلمون ).
سپس به مساله (مالکیت ) حق مى پردازد چرا که بعد از ثبوت خالقیت نیاز به دلیل دیگرى بر مالکیت او نیست ، مى فرماید: (از آن خدا است آنچه در آسمان و زمین است ) (لله ما فى السموات و ما فى الارض ).
بدیهى است آن کس که (خالق ) و (مالک ) است مدبر امور جهان نیز مى باشد و به این ترتیب بخشهاى سه گانه توحید (توحید خالقیت ، توحید مالکیت و توحید ربوبیت ) ثابت مى گردد.
و کسى که چنین است از همه چیز بى نیاز و شایسته هر گونه ستایش است به همین دلیل در پایان آیه مى افزاید: (خداوند غنى و حمید است ) (ان الله هو الغنى الحمید).
او غنى على الاطلاق ، و حمید از هر نظر است ، چرا که هر موهبتى در جهان است به او باز مى گردد، و هر کس هر چه دارد از او دارد، و خزائن همه خیرات به دست او است و این دلیل زنده غناى او مى باشد.
و از آنجا که (حمد) به معنى ستایش بر کار نیکى است که به اختیار از کسى سر مى زند و هر نیکى در جهان مى بینیم از سوى پروردگار است پس همه ستایشها از آن او است ، حتى اگر ما زیبائى گل را مى ستائیم و جاذبه عشقهاى ملکوتى را توصیف مى کنیم و عظمت کار یک ایثارگر جانباز را ارج مى نهیم باز در حقیقت او را مى ستائیم که این زیبائى و آن جاذبه و عظمت نیز از او است ، پس او (حمید على الاطلاق ) است .
آیه بعد ترسیمى از علم بى پایان خدا است ، که با ذکر مثالى بسیار گویا و رسا مجسم شده است :
قبلا ذکر این نکته را لازم مى دانیم که مطابق آنچه در تفسیر على بن ابراهیم آمده است : (گروهى از یهود، هنگامى که پیرامون مساله روح از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سؤ ال کردند و قرآن در پاسخ آنها گفت : قل الروح من امر ربى و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا: (روح از فرمان پروردگار من است ، و بهره شما از علم جز اندکى بیش نیست ) این سخن بر آنان گران آمد و از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پرسیدند که آیا این فقط در باره ما است ، فرمود: نه ، همه را شامل مى شود (حتى ما را).
ولى آنها افزودند اى محمد! تو در مورد خود گمان مى کنى بهره کمى از علم دارى در حالى که قرآن به تو داده شده ، و به ما هم تورات ، در قرآنت آمده است (کسى که حکمت به او داده شده خیر کثیر به او داده شده است ) این سخنان با هم سازگار نیست !
در اینجا آیه و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام ... (آیه مورد بحث ) نازل شد، و روشن ساخت که علم انسان هر قدر هم گسترده باشد در برابر علم خداوند ذره بى مقدارى بیش نیست ، و آنچه نزد شما بسیار است نزد خدا بسیار کم است .
نظیر این روایت را از طریق دیگرى در ذیل آیه 109 سوره کهف بیان کردیم .
به هر حال قرآن مجید براى ترسیم علم نامتناهى خداوند چنین مى گوید: (اگر آنچه روى زمین از درختان است قلم شوند، و دریا براى آن مرکب گردد، و هفت دریا بر این دریا افزوده شود، تا علم خدا را بنویسند، اینها همه تمام مى شوند اما کلمات خدا پایان نمى گیرد، خداوند عزیز و حکیم است ) (و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام و البحر یمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت کلمات الله ان الله عزیز حکیم ).
(یمده ) از ماده (مداء) به معنى مرکب یا ماده رنگینى است که با آن مى نویسند، و در اصل از (مد) به معنى کشش گرفته شده زیرا خطوط به وسیله کشش قلم بر صفحه کاغذ پیدا مى شود.
بعضى از مفسران معنى دیگرى نیز براى آن نقل کرده اند و آن روغنى است که در چراغ مى ریزند و سبب روشنائى چراغ است ، و هر دو معنى در واقع به یک ریشه باز مى گردد.
(کلمات ) جمع (کلمه ) است و در اصل به معنى الفاظى است که انسان با آن سخن مى گوید، سپس به معنى گسترده ترى اطلاق شده ، و آن هر چیزى است که مى تواند بیانگر مطلبى باشد، و از آنجا که مخلوقات گوناگون این جهان هر کدام بیانگر ذات پاک خدا و علم و قدرت اویند، به هر موجودى (کلمة الله ) اطلاق شده ، مخصوصا در مورد موجودات شریفتر و باعظمت تر، این تعبیر به کار رفته ، چنانکه در باره مسیح (علیه السلام ) در آیه 171 سوره نساء مى خوانیم : انما المسیح عیسى بن مریم رسول الله و کلمته (نظیر همین معنى در آیه 45 سوره آل عمران نیز آمده است ).
سپس به همین مناسبت (کلمات الله ) به معنى علم و دانش پروردگار به کار رفته است .
اکنون باید درست بیندیشیم که براى نوشتن تمام معلومات یک انسان ، گاه یک قلم با مقدارى مرکب کفایت مى کند، حتى ممکن است با همین یک قلم انسانهاى دیگرى نیز مجموعه معلوماتشان را بر صفحه کاغذ بیاورند ولى قرآن مى گوید: اگر تمام درختان روى زمین قلم شوند، مى دانیم گاه از یک درخت تنومند از ساقه و شاخه هایش ، هزاران بلکه میلیونها قلم به وجود مى آید، و با در نظر گرفتن حجم عظیم درختان روى زمین و جنگلهائى که بسیارى از کوهها و دشتها را پوشانیده است ، و تعداد قلمهائى که از آن به وجود مى آید، و همچنین اگر تمام اقیانوسهاى روى زمین که تقریبا سه چهارم صفحه کره زمین را با عمق و ژرفاى بسیار پوشانیده است مرکب شوند، چه وضع عجیبى را براى نوشتن ایجاد مى کند و چقدر علوم و دانشها را با آن مى توان نوشت .
مخصوصا با توجه به افزوده شدن هفت دریاى دیگر به آن که هر کدام از آنها معادل تمام اقیانوسهاى روى زمین باشد، و بالاخص با توجه به اینکه عدد هفت در اینجا به معنى تعداد نیست بلکه براى تکثیر است و اشاره به دریاهاى بى حساب مى کند، روشن مى شود که وسعت دامنه علم خداوند تا چه حد گسترده است و تازه همه اینها پایان مى گیرد و باز علوم او پایان نخواهد گرفت .
آیا ترسیمى براى بى نهایت از این جالبتر و زیباتر به نظر مى رسد؟ این عدد به قدرى زنده و گویا است که امواج فکر انسان را در افقهاى بیکران و نامحدود با خود همراه مى برد، و غرق در حیرت و ابهت مى کند.
با توجه به این بیان گویا و روشن ، انسان احساس مى کند که معلوماتش در برابر آنچه در علم خدا است همچون یک صفر در برابر بى نهایت است ، و شایسته است فقط بگوید: (دانش من به آنجا رسیده که به نادانى خود پى برده ام ) حتى تشبیه به قطره و دریا براى بیان این واقعیت نارسا به نظر مى رسد.
از جمله نکات لطیفى که در آیه به چشم مى خورد این است که (شجره ) به صورت مفرد، و (اقلام ) به صورت جمع آمده ، تا بیانگر تعداد فراوان قلمهائى باشد که از یک درخت با تمام ساقه و شاخه هایش به وجود مى آید.
و نیز تعبیر (البحر) به صورت مفرد و (الف و لام جنس ) براى آن است که تمام اقیانوسهاى روى زمین را شامل شود، بخصوص اینکه تمام اقیانوسهاى جهان با هم مربوط و متصلند و در واقع در حکم یک دریاى پهناورند.
و جالب اینکه در باره (قلمها) سخن از قلمهاى اضافى و کمکى نمى کند اما در باره اقیانوسها سخن از هفت دریاى دیگر به میان مى آورد، چرا که به هنگام نوشتن قلم بسیار کم مصرف مى شود آنچه بیشتر مصرف مى گردد مرکب است .
انتخاب کلمه (سبع ) (هفت ) در لغت عرب براى تکثیر شاید از این نظر باشد که پیشینیان عدد کرات منظومه شمسى را هفت مى دانستند (و در واقع آنچه از منظومه شمسى امروز نیز با چشم غیر مسلح دیده مى شود هفت کره بیش نیست ) و با توجه به اینکه (هفته ) به صورت یک دوره کامل زمان هفت روز بیشتر نیست و تمام کره زمین را نیز به هفت منطقه تقسیم مى کردند و نام هفت اقلیم بر آن گذارده بودند، روشن مى شود که چرا هفت به عنوان یک عدد کامل در میان آحاد و براى بیان کثرت به کار رفته است .
بعد از ذکر علم بى پایان پروردگار، سخن از قدرت بى انتهاى او به میان مى آورد و مى فرماید: (آفرینش همه شما و نیز برانگیخته شدن شما بعد از مرگ همانند یک فرد بیش نیست ، خداوند شنوا و بینا است ) (ما خلقکم و لا بعثکم الا کنفس واحدة ان الله سمیع بصیر).
بعضى از مفسران گفته اند که جمعى از کفار قریش از روى تعجب و استبعاد در مساله معاد مى گفتند: خداوند ما را به گونه هاى مختلفى آفریده است و در طى مراحل گوناگون ، روزى نطفه بودیم و سپس علقه شدیم ، بعد مضغه گشتیم ، و سپس تدریجا به صورتهاى گوناگون در آمدیم ، چگونه خداوند همه ما را در یکساعت آفرینش جدیدى مى دهد؟
آیه مورد بحث نازل شد و به سخن آنها پاسخ گفت .
در حقیقت آنها از این نکته غافل بودند که مفاهیمى همچون (سخت ) و (آسان ) و (کوچک ) و (بزرگ ) براى موجوداتى همچون ما که قدرت محدودى داریم ، قابل تصور است ، ولى در برابر قدرت بى پایان حق ، همگى یکسان و برابر مى باشند، آفرینش ‍ یک انسان با آفرینش همه انسانها هیچ تفاوتى ندارد، و آفرینش یک موجود در یک لحظه یا در طول سالیان دراز در پیشگاه قدرت او یکسان است .
اگر تعجب کفار قریش از این بوده است که چگونه این طبایع مختلف ، و اشکال گوناگون و شخصیتهاى متنوع ، آن هم بعد از آنکه بدن انسان خاک شد و خاکها پراکنده گشتند و به هم آمیختند، چگونه ممکن است از هم جدا شوند و هر کدام به جاى خود باز گردند؟ پاسخ آن را علم بى پایان ، و قدرت بى انتهاى خداوند مى دهد.
او چنان روابطى در میان موجودات بر قرار ساخته که یک واحد همچون یک مجموعه ، و یک مجموعه همانند یک واحد است .
اصولا انسجام و به هم پیوستگى این جهان ، آنچنان است که هر کثرتى در آن به وحدت باز مى گردد، و خلقت مجموع انسانها از همان اصولى تبعیت مى کند که خلقت یک انسان تبعیت دارد.
و اگر تعجب آنها از کوتاهى زمان بوده که چگونه مراحلى را که انسان از حال نطفه تا دوران جوانى طى سالیان دراز طى مى کند ممکن است در لحظات کوتاهى طى شود؟ پاسخ آن را نیز قدرت پروردگار مى دهد، ما در جهان جانداران اطفال انسان را مى بینیم که باید مدتها طول بکشد تا راه رفتن را به خوبى یاد بگیرند یا قادر به استفاده از هر نوع غذا شوند، در حالى که جوجه ها را مى بینیم همینکه سر از تخم بیرون آوردند و متولد شدند برمى خیزند و راه مى روند و حتى بدون نیاز به مادر غذا مى خورند، اینها نشان مى دهد که این گونه مسائل در برابر قدرت خداوند، تاثیرى ندارد.
ذکر (سمیع ) و (بصیر) بودن خداوند در پایان این آیه ، ممکن است پاسخ به ایراد دیگرى از ناحیه مشرکان باشد که به فرض ‍ همه انسانها با تنوع خلقتى که دارند و با تمام ویژگیهایشان در ساعت معینى برانگیخته شوند، ولى اعمال آنها و سخنانشان چگونه مورد حساب قرار مى گیرد؟ اعمال و گفتار امورى هستند که بعد از وجود نابود مى شوند.
قرآن پاسخ مى دهد خداوند شنوا و بینا است ، تمام سخنان آنها را شنیده و همه اعمالشان را دیده (بعلاوه فنا و نابودى مطلق در این جهان مفهوم ندارد، بلکه اعمال و اقوالشان همواره موجود خواهد بود).
از این گذشته جمله فوق تهدیدى است نسبت به این بهانه جویان که خداوند از گفتگوهاى شما براى سمپاشى در افکار عمومى بى خبر نیست ، و حتى از آنچه در دل دارید و بر زبان جارى نکرده اید نیز آگاه است .
آیه بعد تاءکید و بیان دیگرى است براى قدرت واسعه خداوند، روى سخن را به پیامبر کرده ، مى گوید: آیا ندیدى که خداوند شب را در روز، و روز را در شب داخل مى کند)؟ (الم تر ان الله یولج اللیل فى النهار و یولج النهار فى اللیل ).
و نیز آیا ندیدى که (خداوند خورشید و ماه را در مسیر منافع انسانها مسخر ساخته )؟ (و سخر الشمس و القمر).
و هر کدام تا سرآمد معینى به حرکت خود ادامه مى دهند (کل یجرى لاجل مسمى ) (و اینکه خداوند از آنچه انجام مى دهید آگاه است )؟ (و ان الله بما تعملون خبیر).
(ولوج ) در اصل به معنى (دخول ) است ، و داخل کردن شب در روز و روز در شب ممکن است اشاره به افزایش تدریجى و کوتاه شدن شب و روز در طول سال باشد که تدریجا از یکى کاسته ، و به صورت نامحسوسى بر دیگرى مى افزاید، تا فصول چهار گانه سال با ویژگیها و آثار پر برکتش ظاهر گردد (تنها در دو نقطه از روى زمین است که این تغییر تدریجى و فصول چهارگانه نیست یکى نقطه حقیقى قطب شمال و جنوب است که در طول سال ، ششماه شب ، و ششماه روز مى باشد، و دیگرى خط باریک و دقیق استوا است که در تمام سال ، شب و روز یکسان است .
و یا اشاره به این باشد که تبدیل شب به روز، و روز به شب به خاطر وجود جو زمین بطور ناگهانى صورت نمى گیرد تا انسان و همه موجودات زنده را در برابر خطرات مختلف قرار دهد، بلکه نخستین اشعه آفتاب از هنگام طلوع فجر در اعماق تاریکى نفوذ کرده ، کم کم نفوذ بیشترى پیدا مى کند، تا تمام صفحه آسمان را بگیرد، درست بعکس چیزى که به هنگام پایان روز و دخول شب تحقق مى یابد.
این انتقال تدریجى و کاملا منظم و حساب شده از مظاهر قدرت خدا است . البته این دو تفسیر با هم منافاتى ندارند و ممکن است جمعا در معنى آیه منظور باشند.
در مورد تسخیر (شمس ) و (قمر) و سایر کرات آسمانى براى انسانها - چنانکه قبلا هم گفته ایم - منظور تسخیر در راه خدمت به انسان است ، و به تعبیر دیگر لام در (سخر لکم ) لام نفع است ، نه لام اختصاص ، و این تعبیر در قرآن مجید در مورد خورشید و ماه و شب و روز و نهرها و دریاها و کشتیها آمده است ، و همه اینها بیانگر عظمت شخصیت انسان و گستردگى نعمتهاى خداوند در مورد او است که تمام موجودات زمین و آسمان به فرمان خدا سرگشته و فرمانبردار او هستند و با اینحال شرط انصاف نیست که او فرمان نبرد.
جمله (کل یجرى لاجل مسمى ) اشاره به این است که این نظام حساب شده و دقیق تا ابد ادامه نمى یابد، و پایان و سرانجامى دارد که همراه با پایان گرفتن دنیا است ، همان چیزى که در سوره (تکویر) چنین از آن یاد شده است : اذا الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت : (هنگامى که خورشید بى فروغ گردد و ستارگان به تیرگى گرایند...).
ارتباط جمله (ان الله بما تعملون خبیر) با توجه به آنچه در بالا گفتیم با این بحث روشن مى شود، چرا که خداوندى که خورشید و ماه با عظمت را با آن حساب دقیق به کار گرفته ، و شب و روز را با آن نظم مخصوص هزاران و میلیونها سال وارد یکدیگر مى کند، چنین پروردگارى چگونه ممکن است از اعمال انسانها بى خبر بماند، آرى او هم اعمال را مى داند و هم نیات و اندیشه ها را.
و در آخرین آیه مورد بحث به صورت یک نتیجه گیرى جامع و کلى مى فرماید: (اینها دلیل بر آن است که خداوند حق است ، و آنچه غیر از او مى خوانند باطل است ، و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است ) (ذلک بان الله هو الحق و ان ما یدعون من دونه الباطل و ان الله هو العلى الکبیر).
مجموع بحثهائى که در آیات قبل پیرامون خالقیت و مالکیت و علم و قدرت بى انتهاى پروردگار آمده بود، این امور را اثبات کرد که (حق ) تنها او است و غیر او زائل و باطل و محدود و نیازمند است ، و (على و کبیر) که از هر چیز برتر و از توصیف بالاتر است ذات پاک او مى باشد و به گفته شاعر:
الا کل شى ء ما خلا الله باطل - - - - - و کل نعیم لا محالة زائل :
(آگاه باشید هر چه جز خدا است باطل است و هر نعمتى سرانجام ، زوال پذیر است ).
این سخن را به تعبیر فلسفى مى توان چنین بیان کرد:
حق اشاره به وجود حقیقى و پایدار است ، و در این جهان آن وجود حقیقى که قائم بالذات و ثابت و بر قرار و جاودانى باشد تنها او است ، و بقیه هر چه هست در ذات خود وجودى ندارد و عین بطلان است که هستى خود را از طریق وابستگى به آن وجود حق پایدار پیدا مى کند، و هر لحظه نظر لطفش را از آنها بر گیرد در ظلمات فنا و نیستى ، محو و ناپدید مى شود.
به این ترتیب هر قدر ارتباط موجودات دیگر به وجود حقتعالى بیشتر گردد به همان نسبت حقانیت بیشترى کسب مى کند.
به هر حال همانگونه که گفتیم این آیات مجموعه اى از ده صفت از صفات برجسته خدا، و ده اسم از اسماء حسناى او است ، و مشتمل بر دلائل قوى و انکار ناپذیرى بر بطلان هر گونه شرک و لزوم توحید در تمام مراحل عبودیت است .
آیه و ترجمه


اء لم تر اءن الفلک تجرى فى البحر بنعمت الله لیریکم من ءایته إ ن فى ذلک لایت لکل صبار شکور (31)
و إ ذا غشیهم موج کالظلل دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجئهم إ لى البر فمنهم مقتصد و ما یجحد بایتنا إ لا کل ختار کفور (32)


ترجمه :

31 - آیا ندیدى کشتیها بر صفحه دریاها به فرمان خدا، و به برکت نعمت او حرکت مى کنند؟ او مى خواهد گوشه اى از آیاتش را به شما نشان دهد که در اینها آیات و نشانه هائى است براى کسانى که شکیبا و شکرگزارند.
32 - و هنگامى که موجى همچون ابرها (در سفرهاى دریائى ) آنها را بپوشاند (و بالاى سر آنها قرار گیرد) خدا را با اخلاص ‍ مى خوانند، اما هنگامى که آنها را به خشکى نجات داد بعضى راه اعتدال را پیش مى گیرند (و به ایمان خود وفادار مى مانند در حالى که بعضى دیگر فراموش کرده راه کفر پیش مى گیرند) و آیات ما را هیچکس جز پیمانشکنان کفران کننده انکار نمى کنند.
تفسیر:
در گرداب بلا!
باز در دو آیه مورد بحث سخن از نعمتهاى خدا و دلائل توحید در آفاق و انفس است .
در نخستین آیه سخن از دلیل نظم به میان مى آید، و در دومین آیه سخن
توحید فطرى است و مجموعا بحثهائى را که در آیات قبل آمد تکمیل مى کند.
مى گوید: (آیا ندیدى کشتیها بر صفحه دریاها به فرمان خدا، و به برکت نعمت او حرکت مى کنند)؟! (ا لم تر ان الفلک تجرى فى البحر بنعمة الله ).
(هدف این است که گوشه اى از آیات عظمتش را به شما نشان دهد) (لیریکم من آیاته ).
آرى (در اینها نشانه هائى است براى کسانى که بسیار شکیبا و شکرگزارند) (ان فى ذلک لایات لکل صبار شکور).
بدون شک حرکت کشتیها بر صفحه اقیانوسها نتیجه مجموعه اى از قوانین آفرینش است :
حرکت منظم بادها از یکسو.
وزن مخصوص چوب یا مواردى که با آن کشتى را مى سازند از سوى دیگر.
میزان غلظت آب از سوى سوم .
و فشارى که از ناحیه آب بر اجسامى که در آن شناور مى شوند از سوى چهارم .
و هرگاه در یکى از این امور اختلالى رخ دهد یا کشتى در قعر دریا فرو مى رود، یا واژگون مى شود و یا در وسط دریا سرگردان و حیران مى ماند.
اما خداوندى که اراده کرده است پهنه دریاها را بهترین شاهراه براى مسافرت انسانها، و حمل مواد مورد نیاز از نقطه اى به نقطه دیگر قرار دهد، این شرائط را که هر یک نعمتى از نعمتهاى او است فراهم ساخته .
عظمت قدرت خدا در صفحه اقیانوسها و کوچکى انسان در مقابل آن به قدرى است که در گذشته که تنها از نیروى باد براى حرکت کشتى استفاده مى شد، اگر تمام مردم جهان جمع مى شدند که یک کشتى را در وسط دریا بر خلاف مسیر یک باد سنگین به حرکت در آورند قدرت نداشتند.
و امروز هم که قدرت موتورهاى عظیم جانشین باد شده است باز وزش طوفان آنقدر سخت و سنگین است که عظیمترین کشتیها را جابجا مى کند، و گاه آنها را در هم مى شکند.
و اینکه در آخر آیه روى اوصاف (صبار) و (شکور) (بسیار صابر و شکیبا و بسیار شکرگزار) تکیه شده ، یا به خاطر این است که زندگى دنیا مجموعه اى است از (بلا) و (نعمت ) که هر دو وسیله آزمایشند، ایستادگى و شکیبائى در برابر حوادث سخت ، و شکرگزارى در برابر نعمتها مجموعه وظیفه انسانها را تشکیل مى دهد.
لذا در حدیثى که بسیارى از مفسران از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل کرده اند مى خوانیم : الایمان نصفان نصف صبر و نصف شکر: (ایمان دو نیمه است ، نیمه اى صبر و نیمه اى شکر.
و یا اشاره به این است که براى درک آیات با عظمت الهى در پهنه آفرینش انگیزه اى لازم است ، همچون شکر منعم تواءم با صبر و شکیبائى براى دقت و کنجکاوى هر چه بیشتر.
بعد از بیان نعمت حرکت کشتیها در دریاها که هم در گذشته و هم امروز، بزرگترین و مفیدترین وسیله حمل و نقل انسانها و کالاها بوده است ، اشاره به یکى از چهره هاى دیگر همین مساءله کرده مى گوید: هنگامى که آنها بر کشتى سوار شوند، و در وسط دریا قرار گیرند و دریا طوفانى شود، و امواج کوه پیکر، همچون ابرها بالاى سر آنان قرار گیرد، خدا را با اخلاص مى خوانند) (و اذا غشیهم موج کالظلل دعوا الله مخلصین له الدین ).
(ظلل ) جمع (ظله ) (بر وزن قله ) است ، و مفسران براى آن چند معنى ذکر کرده اند:
(راغب ) در (مفردات ) مى گوید: (ظله ) به معنى ابرى است که سایه مى افکند، و غالبا در مواردى به کار مى رود که موضوع ناخوش آیندى در کار است .
بعضى نیز آن را به معنى سایبان از ماده (ظل ) دانسته اند.
بعضى نیز آن را به معنى کوه گرفته اند.
گرچه این معانى - در رابطه با آیه مورد بحث - تفاوت زیادى با هم ندارد ولى با توجه به اینکه در قرآن کرارا این کلمه به معنى ابرهاى سایه افکن آمده و با توجه به اینکه تعبیر غشیهم (آنها را مى پوشاند) تناسب بیشترى با معنى ابر دارد، این تفسیر نزدیکتر به نظر مى رسد.
یعنى امواج عظیم دریا آنچنان بر مى خیزد، و اطراف آنها را احاطه مى کند که گوئى ابرى بر سر آنان سایه افکنده است ، سایه اى وحشتناک و هول انگیز.
اینجا است که انسان با تمام قدرتهاى ظاهرى که براى خویش جلب و جذب کرده ، خود را ضعیف و ناچیز و ناتوان مى بیند، دستش از همه جا بریده مى شود تمام وسائل عادى و مادى از کار مى افتد، هیچ روزنه امیدى براى او باقى نمى ماند جز نورى که از درون جان او و از عمق فطرتش مى درخشد.
پرده هاى غفلت را کنار مى زند قلب او را روشن مى سازد، و به او مى گوید: کسى هست که مى تواند تو را رهائى بخشد!
همان کس که امواج دریا فرمان او را مى برند، و آب و باد و خاک سرگردان او هستند.
اینجا است که توحید خالص همه قلب او را احاطه مى کند، و دین و آئین و پرستش را مخصوص او مى داند.
سپس اضافه مى کند: (هنگامى که خداوند آنها را از این مهلکه رهائى بخشید - امواج فرو نشست ، و او سالم به ساحل نجات رسید - مردم دو گروه مى شوند بعضى راه اعتدال را پیش مى گیرند و به عهد و پیمانى که در دل در آن لحظات حساس با خدا کردند پایبند و وفادار مى مانند) (فلما نجاهم الى البر فمنهم مقتصد).
ولى گروهى دیگر همه چیز را به دست فراموشى سپرده و باز لشکر غارتگر شرک و کفر بر کشور قلبشان چیره مى شود.
جمعى از مفسرین ، آیه فوق را اشاره اى به اسلام آوردن (عکرمة بن ابى جهل ) دانسته اند.
به هنگام فتح مکه ، چون پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) همه مردم را جز چهار نفر مشمول عفو عمومى قرار داده بود، و تنها در مورد این چهار نفر که یکى از آنها عکرمة بن ابى جهل بودحکم اعدام صادر فرموده بود که هر کجا آنها را بیابید از بین ببرید، (چرا که از هیچگونه کارشکنى و کینه توزى و جنایت بر ضد اسلام و مسلمین فروگذار نبودند) عکرمه ناچار از مکه فرار کرد.
به کنار دریاى احمر آمد و سوار بر کشتى شد در دریا تند بادى خطرناک دامان او را گرفت ، اهل کشتى به یکدیگر گفتند: بیائید با بتها وداع گوئید و تنها دست به دامان لطف (الله ) بزنید که از این خدایان ما کارى ساخته نیست !
(عکرمه ) گفت : اگر جز توحید ما را در دریا نجات ندهد در خشکى نیز نجات نخواهد داد، بارالها من با تو عهد و پیمان مى بندم که اگر مرا از این مهلکه برهانى به سراغ محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى روم و دست در دست او مى گذارم ، چرا که او را بخشنده و کریم مى دانم .
سرانجام او نجات یافت و خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد و مسلمان شد.
در تواریخ اسلامى آمده است که (عکرمه ) بعدا در صف مسلمانان راستین قرار گرفت و در ماجراى جنگ (یرموک ) یا (اجنادین ) شربت شهادت نوشید.
و در پایان آیه اضافه مى کند: (آیات ما را هیچکس جز پیمانشکنان کفران کننده انکار نمى کنند) (و ما یجحد بایاتنا الا کل ختار کفور).
(ختار) از ماده (ختر) (بر وزن چتر) به معنى پیمانشکنى است .
این کلمه صیغه مبالغه است چرا که مشرکان و گنهکاران کرارا در گرفتاریها رو به سوى خدا مى آورند، عهد و پیمانها با خدا مى بندند و نذرها مى کنند، اما هنگامى که طوفان حوادث فرو نشست پیمانهاى خود را پى در پى مى شکنند، و نعمتهاى الهى را به دست کفران مى سپارند.
در حقیقت (ختار) و (کفور) که در ذیل این آیه آمده نقطه مقابل (صبار) و (شکور) است که در ذیل آیه قبل آمده است (کفران در مقابل شکرگزارى ، و پیمانشکنى در مقابل شکیبائى و باقیمانده بر سر عهد و پیمان ) چرا که وفاى به عهد تنها براى شکیبایان امکان پذیر است آنها هستند که به هنگام شعله ور شدن ایمان فطرى در درون جانشان سعى مى کنند این نور الهى دیگر به خاموشى نگراید و حجابها و پرده ها روى آن نیفتد.
آیه و ترجمه


یاءیها الناس اتقوا ربکم و اخشوا یوما لا یجزى والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شیا إ ن وعد الله حق فلا تغرنکم الحیوة الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور (33)
إ ن الله عنده علم الساعة و ینزل الغیث و یعلم ما فى الا رحام و ما تدرى نفس ما ذا تکسب غدا و ما تدرى نفس باءى اءرض تموت إ ن الله علیم خبیر (34)


ترجمه :

33 - اى مردم ! از خدا بپرهیزید، و از روزى بترسید که نه پدر جزاى اعمال فرزند خود را تحمل مى کند و نه فرزند چیزى از جزاى پدر را، مسلما وعده الهى حق است مبادا زندگانى دنیا شما را بفریبد، و مبادا شیطان شما را مغرور سازد.
34 - آگاهى از زمان قیام قیامت مخصوص خداست ، و او است که باران را نازل مى کند، و آنچه در رحم مادران است مى داند، و هیچکس نمى داند فردا چه مى کند، و هیچکس نمى داند در چه سرزمینى مى میرد، فقط خداوند عالم و آگاه است .
تفسیر:
وسعت علم خداوند
در این دو آیه که آخرین آیه سوره لقمان است ، نخست به صورت یک جمع بندى از مواعظ و اندرزهاى گذشته ، و دلائل توحید و معاد، همه انسانها را به خدا و روز قیامت توجه مى دهد، سپس از غرور ناشى از دنیا و شیطان بر حذر مى دارد و بعد به وسعت دامنه علم خداوند و شمول آن نسبت به همه چیز مى پردازد.
مى فرماید: (اى مردم از خدا بپرهیزید) (یا ایها الناس اتقوا ربکم ).
(و از روزى بترسید که نه پدر بار گناه فرزندش را به دوش مى کشد، و نه فرزند چیزى از مسئولیت پدر را تحمل مى کند) (و اخشوا یوما لا یجزى والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شیئا).
در حقیقت دستور اول ، توجه به مبدء است ، و دستور دوم توجه به معاد.
دستور اول ، نیروى مراقبت را در انسان زنده مى کند، و دستور دوم احساس پاداش و کیفر را، و بدون شک کسى که بداند شخص ‍ خبیر و آگاهى تمام اعمال او را مى بیند و مى داند و ثبت و ضبط مى کند، و از سوى دیگر محکمه و دادگاه عدلى براى رسیدگى به تمام جزئیات آن تشکیل مى دهد، چنین انسانى کمتر آلوده گناه و فساد مى شود.
جمله (لا یجزى ) از ماده جزا است و (جزا) از نظر لغت به دو معنى آمده یکى پاداش و کیفر دادن در برابر چیزى (چنانکه گفته مى شود جزاه الله خیرا: خداوند او را پاداش خیر داد).
و دیگرى کفایت کردن و جانشین شدن و تحمل نمودن ، چنانکه در آیه مورد بحث آمده است : لا یجزى والد عن ولده : (هیچ پدرى ، مسؤ لیت اعمال فرزندش را قبول نمى کند و به جاى او نمى نشیند و از او کفایت نمى کند).
ممکن است هر دو به یک ریشه باز گردد، چرا که پاداش و کیفر نیز جانشین عمل مى شود، و به مقدار آن است (دقت کنید).
به هر حال در آن روز هر کس چنان به خود مشغول است و در پیچ و خم اعمال خویش گرفتار که به دیگرى نمى پردازد، حتى پدر و فرزند که نزدیکترین رابطه ها را با هم دارند هیچکدام به فکر دیگرى نیستند.
این آیه نظیر همان است که در آغاز سوره حج آمده که درباره قیامت و زلزله رستاخیز مى گوید: یوم ترونها تذهل کل مرضعة عما ارضعت : (روزى که آن را مشاهده کنید، مادران شیرده فرزندان شیر خوار خود را فراموش مى کنند.)
قابل توجه اینکه در مورد (پدر) تعبیر به لا یجزى ، (فعل مضارع مى کند) و در مورد فرزند تعبیر به (جاز) (اسم فاعل ). این تفاوت تعبیر ممکن است از باب تنوع در سخن باشد، یا اشاره به وظیفه و مسؤ لیت فرزند در مقابل پدر، زیرا اسم فاعل دوام و تکرار بیشترى را مى رساند.
به تعبیر دیگر از عواطف پدرى انتظار مى رود که حداقل در پاره اى از موارد تحمل عذاب فرزند را بکند آنچنان که در دنیا ناملایمات او را به جان مى خرید ولى در مورد فرزند انتظار مى رود که مقدار بیشترى از ناملایمات پدر را به خاطر حقوق فراوانى که بر او دارد متحمل شود، در حالى که هیچیک از این دو، در آن روز، کمترین مشکلى را از دیگرى نمى گشایند و همه گرفتار اعمال خویشند و سر در گریبان خود.
در پایان آیه انسانها را از دو چیز بر حذر مى دارد، مى فرماید: (وعده خدا حق است مبادا زندگى دنیا شما را بفریبد، و مبادا شیطان شما را گول زند) (ان وعد الله حق فلا تغرنکم الحیوة الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور).
در واقع در برابر دو امر که در آغاز آیه بود، دو نهى در اینجا دیده مى شود زیرا اگر توجه به خدا و ترس از حساب و جزا در انسان زنده شود ترسى از انحراف و آلودگى در او نیست ، مگر از دو راه : یکى اینکه زرق و برق دنیا، واقعیتها را در نظر او دگرگون سازد، و قدرت تشخیص را از او بگیرد که حب دنیا ریشه همه گناهان است ، دیگر اینکه وسوسه هاى شیطانى او را فریب دهد، و مغرور سازد و از مبدا و معاد دور کند.
اگر این دو راه نفوذ گناه بسته شود دیگر هیچ خطرى او را تهدید نمى کند، و به این ترتیب چهار دستور فوق مجموعه کاملى از برنامه نجات آدمى را فراهم مى سازد.
در آخرین آیه این سوره به تناسب بحثى که پیرامون روز رستاخیز در آیه قبل به میان آمد، سخن از علومى به میان مى آورد که مخصوص پروردگار است مى گوید: (آگاهى بر زمان قیام قیامت مخصوص خدا است ) (ان الله عنده علم الساعة ).
(و او است که باران را نازل مى کند و از تمام جزئیات نزول آن آگاه است ) (و ینزل الغیث ).
و نیز (او است که از فرزندانى که در رحم مادرانند(با تمام مشخصات آنها) آگاه است ) (و یعلم ما فى الارحام ).
و (هیچکس نمى داند فردا چه مى کند) (و ما تدرى نفس ما ذا تکسب غدا).
(و هیچکس نمى داند در چه سرزمینى مى میرد؟) (و ما تدرى نفس باى ارض تموت ).
(خداوند عالم و آگاه است ) (ان الله علیم خبیر).
گوئى مجموع این آیه پاسخ به سؤ الى است که در زمینه قیامت مطرح مى شود همان سؤ الى که بارها مشرکان قریش از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کردند و گفتند: متى هو: روز قیامت کى خواهد بود (اسراء - 51).
قرآن در پاسخ آنان مى گوید: هیچکس جز خدا، از لحظه قیام قیامت آگاه نیست و طبق صریح آیات دیگر خداوند این علم را از همه مخفى داشته است ان الساعة آتیة اکاد اخفیها: (قیامت خواهد آمد و من مى خواهم آن را پنهان سازم ) (طه - 15).
تا هرگز غرور و غفلت دامان افراد را نگیرد.
سپس مى گوید: نه تنها مساله قیامت است که از شما پنهان است ، در زندگى روزمره شما و در میان نزدیکترین مسائلى که با مرگ و حیاتتان سر و کار دارد مطالب فراوانى وجود دارد که شما از آن بیخبرید.
زمان نزول قطرات حیاتبخش باران که زندگى همه جانداران به آن بستگى دارد بر هیچیک از شما آشکار نیست ، و تنها با حدس و تخمین و گمان از آن بحث مى کنید.
همچنین از زمان پیدایش شما در شکم مادر و خصوصیات جنین ، احدى آگاه نیست .
و نیز آینده نزدیک یعنى حوادث فرداى شما و نیز محل مرگ و بدرود حیاتتان بر همه پوشیده است .
شما که از این مسائل نزدیک به زندگى خود اطلاعى ندارید چه جاى تعجب که از لحظه قیام قیامت بى خبر باشید.
در تفسیر در (المنثور) نقل شده که مردى به نام (وراث ) از طائفه (بنى مازن ) خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد گفت : اى محمد! کى قیامت بر پا مى شود؟ بعلاوه شهرهاى ما در خشکسالى فرو رفته ، کى فراوانى نعمت مى شود؟ و نیز هنگامى که آمدم همسرم باردار بود کى فرزند مى آورد؟ و نیز من مى دانم امروز چه کرده ام فردا چه خواهم کرد؟ و بالاخره من مى دانم در کجا متولد شده ام بگو ببینم در کدام سرزمین مى میرم ؟!
آیه فوق نازل شد و گفت علم همه این امور نزد خدا است .
نکته ها:
1 - انواع غرور و فریب !
آیات فوق هشدار مى دهد که زرق و برق زندگى دنیا شما را نفریبد سپس از فریب شیطان سخن مى گوید و نسبت به آن اعلام خطر مى کند، زیرا مردم چند گروهند.
بعضى آنقدر ضعیف و ناتوانند که تنها مشاهده زرق و برق دنیا براى فریب و غرورشان کافى است .
اما بعضى که مقاومت بیشترى دارند، وسوسه هاى شیطان نیز باید به آن افزوده شود، و شیطان درون و برون دست به دست هم دهند تا آنها را بفریبند، تعبیرات آیه فوق هشدارى است به همه این گروهها.
ذکر این نکته نیز لازم است که غرور (بر وزن جسور) به معنى هر موجود فریبنده است ، و اینکه آن را تفسیر به شیطان کرده اند، در حقیقت بیان مصداق واضح آن است ، و الا هر انسان فریبنده ، هر کتاب فریبنده ، هر مقام وسوسه گر و هر موجودى ، که انسان را گمراه سازد در مفهوم وسیع این کلمه داخل است ، مگر اینکه مفهوم شیطان را چنان وسعت دهیم به گونه اى که همه اینها را شامل شود.
لذا راغب در مفردات مى گوید: غرور هر چیزى است که انسان را مغرور سازد و بفریبد، اعم از مال و مقام و شهوت و شیطان ، و اینکه به شیطان تفسیر شده به خاطر این است که خبیث ترین فریبندگان است . و اینکه بعضى آن را به دنیا تفسیر کرده اند به خاطر فریبندگى دنیاست چنانکه در نهج البلاغه مى خوانیم تغر و تضر و تمر: (مى فریبد و ضرر مى زند و مى گذرد!).
2 - فریبندگى دنیا
بدون شک بسیارى از مظاهر زندگى دنیا غرورآمیز و غفلت زا است ، و گاه چنان انسان را به خویشتن مشغول مى دارد که از هر چه غیر آن است غافل مى سازد. به همین دلیل در بعضى از روایات اسلامى از امیر مومنان على (علیه السلام ) مى خوانیم که وقتى از آن حضرت پرسیدند: اى الناس اثبت راءیا: چه کسى از همه مردم بافکرتر، و از نظر اندیشه ثابتتر است ؟ فرمود: من لم یغره الناس من نفسه و لم تغره الدنیا بتشویقها: کسى که مردم فریبکار او را نفریبند، و تشویق هاى دنیا نیز او را فریب ندهد.
ولى با این حال در لابلاى صحنه هاى مختلف همین دنیاى فریبنده صحنه هاى گویائى است که ناپایدارى جهان و تو خالى بودن زرق و برقهاى آن را به روشنترین وجهى بیان مى کند حوادثى که هر انسان هوشمندى را مى تواند بیدار کند، بلکه ناهوشمندان را تیز هوشیار مى سازد.
در حدیثى مى خوانیم که امیر مومنان على (علیه السلام ) از کسى شنید که دنیا را مذمت مى کند و آن را فریبنده مى شمرد، على (علیه السلام ) رو به او کرد و فرمود: ایها الذام للدنیا المغتر بغرورها، المخدوع باباطیلها، ا تغتر بالدنیا ثم تذمها؟ انت المتجرم علیها ام هى المتجرمة علیک ؟ متى استهوتک ؟ ام متى غرتک ؟ ابمصارع آبائک من البلى ام بمضاجع امهاتک تحت الثرى ...؟!
ان الدنیا دار صدق لمن صدقها، و دار عافیة لمن فهم عنها، و دار غنى لمن تزود منها، و دار موعظة لمن اتعظ بها، مسجد احباء الله ، و مصلى ملائکة الله ، و مهبط وحى الله ، و متجر اولیاء الله ...
(اى کسى که نکوهش دنیا مى کنى ! در حالى که تو خود به غرور دنیا گرفتار شده اى ، و فریفته باطلهاى آن هستى .
تو خود مغرور به دنیا شده اى ، سپس از آن مذمت مى کنى ؟
تو از جرم دنیا شکایت دارى ، یا دنیا باید از جرم تو شکایت کند؟
کى دنیا تو را گول زده ؟، و چه موقع تو را فریب داده است ؟! آیا به محل سقوط پدرانت در دامن فنا، و یا بخوابگاه مادرانت در زیر خاک تو را فریب داده است ؟...
اما بدان این دنیا جایگاه صدق و راستى است براى آن کسى که با آن به راستى رفتار کند، و خانه تندرستى است براى آن کس که از آن چیزى بفهمد، و سراى بى نیازى است براى آن کس که از آن توشه برگیرد، و محل اندرز است براى آنکه از آن اندرز گیرد دنیا مسجد دوستان خداست ، و نمازگاه فرشتگان پروردگار، و محل نزول وحى الهى و تجارتخانه اولیاء حق !....
3 - این علوم پنجگانه مخصوص خدا است
گذشته از اینکه لحن آیه فوق حکایت از این دارد که آگاهى از قیامت و نزول باران و چگونگى جنین در رحم مادر، و امورى را که انسان در آینده انجام مى دهد، و محل مرگ او، در اختیار خداوند است و دیگران را به آن راهى نیست ، روایاتى که در تفسیر آیه نیز وارد شده این حقیقت را تاکید مى کند.
از جمله در حدیثى مى خوانیم : ان مفاتیح الغیب خمس لا یعلمهن الا الله و قراء هذه الایة : کلیدهاى غیب پنج است که هیچکس جز خدا نمیداند سپس آیه فوق را تلاوت فرمود.
در روایت دیگرى که در (نهج البلاغه ) آمده است مى خوانیم : هنگامى که على (علیه السلام ) از بعضى حوادث آینده خبر مى داد یکى از یاران عرض کرد: اى امیر مومنان ! از غیب سخن میگوئى ؟ و به علم غیب آشنائى ؟
امام خندید و به آن مرد که از طایفه بنى کلب بود فرمود: یا اخا کلب ! لیس هو بعلم غیب ، و انما هو تعلم من ذى علم ، و انما علم الغیب علم الساعة و ما عدده الله سبحانه بقوله ان الله عنده علم الساعة ... فیعلم الله سبحانه ما فى الارحام ، من ذکر او انثى ، و قبیح او جمیل ، و سخى او بخیل ، و شقى او سعید، و من یکون فى النار حطبا و فى الجنان للنبیین مرافقا، فهذا علم الغیب الذى لا یعلمه احد الا الله ، و ما سوى ذلک فعلم علمه الله نبیه فعلمنیه و دعا لى بان یعیه صدرى و تضطم علیه جوانحى :
اى برادر کلبى ! این علم غیب نیست ، این فرا گرفته اى است از عالمى (یعنى پیامبر) علم غیب تنها علم قیامت است ، و آنچه خداوند سبحان در این آیه بر شمرده ... و بعد از ذکر آیه شریفه فرمود: خداوند سبحان از آنچه در رحمها قرار دارد آگاه است ، پسر است یا دختر؟ زشت است یا زیبا؟ سخاوتمند است یا بخیل ؟ سعادتمند است یا شقى ؟ چه کسى آتشگیره دوزخ است و چه کسى در بهشت دوست پیامبران ؟... اینها علوم غیبیهاى است که غیر از خدا کسى نمى داند و غیر از آن علومى است که خداوند به پیامبرش تعلیم کرده و او به من آموخته است ، و برایم دعا نمود که خدا آن را در سینه ام جاى دهد و اعضاى پیکرم را از آن مالامال سازد.
از این روایت به خوبى بر مى آید که منظور از عدم آگاهى مردم از این امور پنجگانه تمام خصوصیات آنها است ، فى المثل اگر روزى وسائلى در اختیار بشر قرار گیرد - که هنوز آن روز فرا نرسیده است - و از پسر یا دختر بودن جنین به طور قطع آگاه شوند، باز این امر مساله اى ایجاد نمى کند، چرا که آگاهى از جنین به آن است که تمام خصوصیات جسمانى ، زشتى و زیبائى ، سلامت و بیمارى ، استعدادهاى درونى ذوق علمى و فلسفى و ادبى ، و سایر صفات و کیفیات روحى را بدانیم ، و این امر براى غیر خدا امکان پذیر نیست .
همچنین اینکه باران در چه موقع نازل مى شود؟ و کدام منطقه را زیر پوشش قرار مى دهد؟ و دقیقا چه مقدار در دریا و چه مقدار در صحرا و دره و کوه و بیابان مى بارد؟ جز خدا کسى نمى داند.
در مورد حوادث فردا، و فرداها، و خصوصیات و جزئیات آنها نیز همین گونه است .
و از اینجا پاسخ سوالى که غالبا در اینجا مطرح مى شود به خوبى روشن مى گردد که مى گویند ما در تواریخ و روایات متعددى مى خوانیم که ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) و حتى بعضى از اولیاء الله غیر از امامان ، از مرگ خود خبر دادند، و یا محل دفن خود را بیان کردند، از جمله در حوادث مربوط به کربلا، بارها در روایات خوانده ایم که پیامبر یا امیر مومنان (علیه السلام ) و انبیاى سلف که از وقوع شهادت امام حسین (علیه السلام ) و یارانش در این سرزمین خبر داده اند.
و در کتاب اصول کافى بابى در زمینه آگاهى ائمه از زمان وفاتشان دیده مى شود.
پاسخ این است که : آگاهى بر پاره اى از این امور به صورت علم اجمالى آنهم از طریق تعلیم الهى - هیچ منافاتى با اختصاص علم تفصیلى آنها به ذات پاک خداوند ندارد.
و تازه همانگونه که گفتیم همین اجمال نیز ذاتى و استقلالى نیست ، بلکه جنبه عرضى و تعلیمى دارد، و از طریق تعلیم الهى است ، به مقدارى که خدا مى خواهد و صلاح مى داند.
لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که یکى از یارانش سوال کرد: آیا امام علم غیب مى داند؟ قال : لا، و لکن اذا اراد ان یعلم الشى ء اعلمه الله ذلک :
(فرمود: نه ، امام علم غیب را (ذاتا) نمى داند، ولى هنگامى که اراده کند چیزى را بداند خدا به او تعلیم مى دهد.)
در زمینه علم غیب و چگونگى آگاهى انبیا و امامان از آن روایات فراوانى وارد شده که در ذیل آیات مناسب از آن بحث خواهیم کرد، ولى مسلم است که در این میان علومى وجود دارد که غیر از خدا هیچکس از آن آگاه نیست .
پروردگارا! چشم قلب ما را به نور علوم و دانشها روشن فرما! و گوشه اى از علم بى پایانت را به ما ارزانى فرما.
خداوندا! چنان فرما که زرق و برق این جهان ما را نفریبد و شیطان فریبنده و هواى نفس ما را مغرور نسازد
بارالها! چنان کن که همواره از احاطه علمیات به ما آگاه باشیم ، و در محضرت آنچه بر خلاف رضاى تو است انجام ندهیم .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت