تفسیرنمونه سوره روم (قسمت2)

و از آنـجـا کـه در سـلسـله آیـاتـى کـه گـذشـت و نـیـز بـعـدا خـواهـد آمـد مـسـائل مـربـوط بـه مبدء و معاد همچون تار و پود یک پارچه درهم انسجام یافته ، در آیه بـعـد بـاز بـه مساءله معاد بر مى گردد و مى گوید: (او کسى است که آفرینش را آغاز کـرد سـپـس آنـرا بـاز مى گرداند، و این براى او آسانتر است )! (و هو الذى یبدء الخلق ثم یعیده و هو اهون علیه ).
قرآن در این آیه با کوتاهترین استدلال ، مساءله امکان معاد را اثبات کرده
است ، مى گوید: شما معتقدید آغاز آفرینش از او است ، بازگشت مجدد که از آن آسانتر است چرا از او نباشد؟
دلیل آسانتر بودن (اعاده ) از (آغاز) این است که در آغاز اصلا چیزى نبود و خدا آنرا ابـداع کـرد، ولى در اعـاده لااقل مواد اصلى موجود است ، قسمتى در لابلاى خاکهاى زمین ، و بخشى در فضا پراکنده مى باشد، تنها مساءله همان نظام دادن و صورت بندى آن است .
ولى تـوجـه بـه یک نکته در اینجا ضرورى است که تعبیر به آسان بودن و سخت بودن از دریـچـه فـکـر ما است ، والا براى وجودى که بینهایت است (سخت ) و (آسان ) هیچ تـفاوتى ندارد، اصولا سخت و آسان در جائى مفهوم دارد که سخن از قدرت محدودى در میان بـاشد که از عهده کارى به خوبى برآید و از عهده کار دیگرى به زحمت ، اما هنگامى که سخن از قدرت نامحدود در میان است سخت و آسان بى معنى مى شود.
به تعبیر دیگر برداشتن عظیمترین کوه هاى روى زمین براى خداوند به همان اندازه آسان است که برداشتن یک پر کاه !
و شـایـد بـه هـمـیـن دلیـل بلافاصله در ذیل آیه مى فرماید: (و براى خدا است توصیف برتر در آسمان و زمین ) (و له المثل الا على فى السموات و الارض ).
چـرا کـه هـر وصـف کمالى در آسمان و زمین در باره هر موجودى تصور کنید از علم قدرت و مـالکـیـت و عـظـمـت وجود و کرم ، مصداق اتم و اکمل آن نزد خدا است ، چرا که همه محدودش را دارنـد، و او نـامحدودش ، اوصاف همه عارضى است و اوصاف او ذاتى و او منبع اصلى همه کمالات است .
حتى الفاظ ما که غالبا براى بیان مقاصد روزمره ما است بیانگر اوصاف او نمى تواند باشد، همانگونه که در تعبیر (اهون ) (آسانتر) نمونه آن را دیدیم .
جمله فوق همانند چیزى است که در سوره اعراف آیه 180 آمده : و لله
الاسـمـاء الحسنى فادعوه بها: (براى خدا بهترین نامها است او را با آن بخوانید) و در سوره شورى - 11 آمده است لیس کمثله شى ء: (هیچ چیز در عالم همانند خدا نیست ).
سـرانـجـام در پـایـان آیـه بـه عـنـوان تـاءکـیـد یـا بـه عـنـوان یـک دلیل ، مى گوید: (و او است عزیز و حکیم ) (و هو العزیز الحکیم ).
عـزیز است و شکست ناپذیر اما در عین قدرت نامحدودش کارى بى حساب انجام نمى دهد، و همه افعالش بر طبق حکمت است .
بعد از بیان قسمتى دیگر از دلائل توحید و معاد در آیات گذشته به ذکر دلیلى بر نفى شـرک بـه صورت بیان یک مثال پرداخته ، مى گوید: (خداوند مثالى از خودتان براى شما زده است ) (ضرب لکم مثلا من انفسکم ).
و آن مـثـال ایـن اسـت کـه اگـر بـردگـان و مـمـلوکـهـائى در اخـتـیـار شـما باشد (آیا این مـمـلوکـهـایـتـان هـرگـز شـریـک شـمـا در روزیـهـائى که به شما داده ایم مى باشند)؟! (هل لکم من ما ملکت ایمانکم من شرکاء فى ما رزقناکم ).
(آنچنان که هر دو با هم کاملا مساوى باشید) (فانتم فیه سواء).
(آنـچـنان که بیم داشته باشید آنها مستقلا و بدون اجازه شما در اموالتان تصرف کنند، هـمـانگونه در مورد شرکاى آزاد، در اموال یا میراث خود بیم دارید) (تخافونهم کخیفتکم انفسکم ).
یـا آنـچـنـان کـه شـمـا حـاضـر نـیـسـتـیـد بـدون اجـازه آنـهـا دخل و تصرفى در اموالتان کنید.
وقـتـى در مورد بردگانتان که (ملک مجازى ) شما هستند این چنین امرى را نادرست و غلط مى دانید، چگونه مخلوقات را که ملک حقیقى خدا هستند شریک او مى پندارید؟ یا پیامبرانى همچون مسیح ، یا فرشتگان خدا، یا مخلوقاتى
همچون جن ، و یا بتهاى سنگى و چوبى را شرکاء خدا مى شمرید؟ این چه قضاوت زشت و دور از منطقى است ؟!
(مـمـلوکـهـاى مـجـازى ) کـه بـه سرعت ممکن است آزاد شوند و در ردیف شما قرار گیرند (هـمـانـگـونـه کـه در اسـلام ایـن طـرح ریـخـتـه شـده ) هـرگـز در حـال مـمـلوک بـودن در ردیـف مالک خود قرار نمى گیرند، و حق دخالت در قلمرو او ندارند، چـگـونـه (مـمـلوکـهـاى حـقـیـقـى ) کـه ذات و وجـودشـان مـتـعـلق بـه خـدا اسـت ، و مـحـال است این تعلق و وابستگى از آنها سلب شود، و هر چه دارید از او دارید، و بدون او هیچ است و پوچید، چگونه آنها را به عنوان شریک خدا انتخاب کرده اید؟
بعضى از مفسران گفته اند که این آیه ناظر به سخنى است که مشرکان قریش به هنگام مراسم حج و گفتن (لبیک ) ذکر مى کردند، چرا که آنها مى گفتند:
لبـیـک ، اللهـم لا شریک لک ، الا شریکا هو لک ، تملکه و ما ملک ! که محتواى آن این بود (خداوندا تو شریکى دارى که مالک او هستى و مالک املاک او)!.
بـدیـهـى است این شاءن نزول مانند سائر شاءن نزولها معناى آیه را محدود نمى کند و در هـر حـال آیـه پـاسخى است به همه مشرکان ، و از زندگى خود آنها که بر مدار بردگى مى چرخید گرفته ، و بر آنها احتجاج مى کند.
تعبیر به (ما رزقناکم ) اشاره به این نکته است که شما نه مالک واقعى این بردگان هـسـتـیـد، و نـه مـالک واقـعـى امـوالتـان ، چـرا کـه هـمـه از آن خـدا اسـت ، امـا بـا ایـن حـال حـاضـر نـیـسـتـیـد امـوال مجازى خود را به مملوکهاى مجازى خود واگذار کنید و آنها را شـریـک خـود بـشـمـاریـد، در حـالى کـه از نـظـر تـکـویـنـى مشکل و محالى لازم نمى آید، زیرا سخن در محور اعتباریات دور مى زند.
امـا تـفـاوت خـدا بـا مـخـلوقـاتـش یـک تـفـاوت تـکـویـنـى و غـیـر قابل تغییر است ، و شریک
قرار دادن آنها محال است محال .
از سـوى دیـگر پرستش یک موجود یا بخاطر عظمت او است ، یا بخاطر سود و زیانى است که از او به انسان مى رسد، اما این معبودان ساختگى نه آن دارند نه این !.
و در دنـبـاله آیـه بـراى تـاءکـیـد بـر دقـت هـر چـه بـیـشـتـر بـر مـضـمـون ایـن سـؤ ال ، مـى فـرمـایـد: (ایـن گـونـه آیـات خـود را بـراى افـرادى کـه تعقل مى کنند تشریح مى کنیم ) (کذلک نفصل الایات لقوم یعقلون ).
آرى بـا ذکـر مـثالهاى روشن از متن زندگى خود شما حقایق را بازگو مى کنیم تا اندیشه خـود را بـه کـار انـدازیـد، و لااقـل چـیـزى را کـه حـتـى بـراى خـود نـمـى پـسـندید براى پروردگار جهان قائل نشوید.
ولى ایـن آیـات بـیـنات و این گونه مثالهاى واضح و روشن براى صاحبان اندیشه است ، نـه ظـالمـان هـواپـرسـت بـى دانـشـى کـه پـرده هـاى جهل و نادانى بر قلب آنها فرو افتاده ، و خرافات و تعصبات جاهلى فضاى فکر آنها را تـیـره و تـار کـرده . لذا در آیه بعد مى افزاید: (ظالمان از هوا و هوسهاى خویش بدون عـلم و آگـاهـى پـیـروى مـى کـنـنـد و تـابـع هـیـچ مـنـطـقـى نـیـسـتـنـد) (بل اتبع الذین ظلموا اهوائهم بغیر علم ).
ایـنـها را خداوند به خاطر اعمالشان در وادى ضلالت افکنده است و (چه کسى مى تواند آنـهـا را کـه خـدا گـمـراه کـرده اسـت هـدایـت کـنـد)؟! (فـمـن یـهـدى مـن اضل الله ).
تـعـبـیـر بـه (ظـلمـوا) بـجـاى (اشـرکـوا) اشـاره بـه ایـن است که (شرک ) خود بزرگترین (ظلم ) محسوب مى شود، ظلم بر خالق از این نظر که مخلوقش را همردیف او قرار داده اند (و مى دانیم ظلم این است که چیزى را در غیر جاى خود قرار دهند).
و ظلم بر خلق خدا که آنها را از راه خیر و سعادت که راه توحید است باز داشته اند.
و ظـلم بر خویشتن که تمام سرمایه هاى وجود خود را بر باد داده و در بیراهه سرگردان شده اند.
ضـمـنـا این تعبیر مقدمه اى است براى جمله بعد که اگر خداوند آنها را از طریق حق گمراه سـاخـتـه بـه خـاطـر ظـلمـشان است ، همانگونه که در سوره ابراهیم آیه 27 مى خوانیم : و یضل الله الظالمین : (خداوند ظالمان را گمراه مى سازد).
و مـسـلم اسـت کـسانى را که خدا رهایشان سازد و به خویشتن واگذار کند (براى آنها هیچ یار و یاورى نخواهد بود) (فما لهم من ناصرین ).
و بـه ایـن تـرتـیب سرنوشت شوم این گروه را روشن مى سازد، چرا چنین نباشد در حالى کـه آنـهـا مـرتـکـب بـزرگـتـریـن ظلمها شده اند، عقل و اندیشه خود را از کار انداخته و به آفـتـاب عـلم و دانـش پشت کرده ، و به تاریکى هوى و هوس روى آورده اند، طبیعى است که خـداونـد توفیقش را از آنها سلب مى کند و در ظلمتها رهایشان مى سازد و هیچ یار و یاورى براى آنها باقى نمى ماند.
آیه و ترجمه


فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت الله التى فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکن اءکثر الناس لا یعلمون (30)
منیبین الیه و اتقوه و اءقیموا الصلوة و لا تکونوا من المشرکین (31)
من الذین فرقوا دینهم و کانوا شیعا کل حزب بما لدیهم فرحون (32)


ترجمه :
30 - روى خـود را مـتوجه آئین خالص پروردگار کن این فطرتى است که خداوند انسانها را بر آن آفریده دگرگونى در آفرینش خدا نیست این است دین و آئین محکم و استوار ولى اکثر مردم نمى دانند.
31 - ایـن بـایـد در حـالى بـاشـد که شما بازگشت به سوى او کنید و از او بپرهیزید و نماز را بر پا دارید و از مشرکان نباشید.
32 - از کـسـانـى که دین خود را پراکنده ساختند و به دسته ها و گروه ها تقسیم شدند و (عجب اینکه ) هر گروهى به آنچه نزد آنهاست (دلبسته و) خوشحالند.
تفسیر:
تـا ایـنجا بحثهاى فراوانى پیرامون توحید و خداشناسى از طریق مشاهده نظام آفرینش و اسـتـفـاده از آن بـراى اثـبات یک مبدء علم و قدرت در ماوراى جهان طبیعت با استفاده از آیات توحیدى این سوره داشته ایم .
و بـه دنـبـال آن در نـخـسـتین آیه از آیات مورد بحث سخن از توحید فطرى است یعنى همان مساءله را از طریق درون و مشاهده باطنى و درک ضرورى و جدائى تعقیب مى کند.
مـى فـرمـایـد: (روى خـود را مـتـوجـه آئین پاک و خالص پروردگار کن )! (فاقم وجهک للدین حنیفا).
چـرا کـه (ایـن فـطـرتـى اسـت کـه خـداونـد انـسـانها را بر آن آفریده ، دگرگونى در آفـریـنـش خـدا نـیـسـت ) (فـطـرة الله التـى فـطـر النـاس عـلیـهـا لا تبدیل لخلق الله ).
(این است دین و آئین محکم و استوار) (ذلک الدین القیم ).
(ولى اکثر مردم نمى دانند) (و لکن اکثر الناس لا یعلمون ).
(وجـه ) بـه مـعـنـى (صـورت ) اسـت ، و در ایـنـجـا مـنـظـور صـورت باطنى و روى دل مى باشد، بنابراین منظور تنها توجه با صورت نیست ، بلکه توجه با تمام وجود اسـت ، زیـرا وجـه و صـورت مـهـمـتـریـن عـضـو بـدن و سنبل آن است .
(اقم ) از ماده (اقامه ) به معنى صاف و مستقیم کردن و بر پا داشتن است .
و (حـنـیـف ) از مـاده (حـنـف ) (بـر وزن کـنـف ) بـه مـعـنـى تـمایل از باطل به سوى حق و از کجى به راستى است ، به عکس (جنف ) (بر همین وزن ) به معنى تمایل از راستى به گمراهى است .
بـنـابـرایـن دین حنیف یعنى دینى که از تمام کجیها و از انحرافات و خرافات و گمراهیها به سوى راستى و درستى متمایل شده است .
مجموع این جمله چنین معنى مى دهد که توجه خود را دائما به سوى آئینى داشته باش که از هرگونه اعوجاج و کجى خالى است ، همان آئین اسلام و همان آئین پاک و خالص خدا است .
آیـه فـوق تـاءکـیـد مـى کـند که دین حنیف و خالص خالى از هرگونه شرک دینى است که خداوند در سرشت همه انسانها آفریده است سرشتى است جاودانى و تغییر ناپذیر هر چند بسیارى از مردم توجه به این واقعیت نداشته باشند.
آیه فوق بیانگر چند حقیقت است :
1 - نـه تـنـها خداشناسى ، بلکه دین و آئین بطور کلى ، و در تمام ابعاد، یک امر فطرى اسـت ، و بـایـد هـم چـنـیـن بـاشـد، زیـرا مـطـالعـات توحیدى به ما مى گوید میان دستگاه (تکوین ) و (تشریع ) هماهنگى لازم است ، آنچه در شرع وارد شده حتما ریشه اى در فطرت دارد و آنچه در تکوین و نهاد آدمى است مکملى براى قوانین شرع خواهد بود.
بـه تـعـبـیـر دیـگـر: (تکوین ) و (تشریع ) دو بازوى نیرومندند که به صورت هـمـاهـنـگ در تـمـام زمـیـنه ها عمل مى کنند، ممکن نیست در شرع دعوتى باشد که ریشه آن در اعـمـاق فـطـرت آدمـى نـباشد، و ممکن نیست چیزى در اعماق وجود انسان باشد و شرع با آن مخالفت کند.
بـدون شـک شـرع بـراى رهـبـرى فـطـرت حـدود و قـیـود و شـرائطى تعیین مى کند تا در مـسـیـرهـاى انـحرافى نیفتد، ولى هرگز با اصل خواسته فطرى مبارزه نمى کند بلکه از طریق مشروع آن را هدایت خواهد کرد، و گرنه در میان تشریع و تکوین تضادى پیدا خواهد شد که با اساس توحید سازگار نیست .
به عبارت روشنتر خدا هرگز کارهاى ضد و نقیض نمى کند که فرمان
تکوینیش بگوید انجام ده ، و فرمان تشریعیش بگوید انجام نده !.
2 - دیـن بـه صـورت خـالص و پاک از هرگونه آلودگى در درون جان آدمى وجود دارد، و انـحـرافات یک امر عارضى است ، بنابراین وظیفه پیامبران این است که این امور عارضى را زایل کنند و به فطرت اصلى انسان امکان شکوفائى دهند.
3 - جـمـله لا تـبـدیـل لخـلق الله و بـعد از آن جمله ذلک الدین القیم تاءکیدهاى دیگرى بر مساءله فطرى بودن دین و مذهب و عدم امکان تغییر این فطرت الهى است هر چند بسیارى از مردم بر اثر عدم رشد کافى قادر به درک این واقعیت نباشند.
تـوجـه بـه ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه (فـطـرت ) در اصـل از مـاده (فـطـر) (بـر وزن بـذر) بـه مـعـنـى شـکـافـتـن چـیـزى از طـول است ، و در اینگونه موارد به معنى خلقت به کار مى رود، گوئى به هنگام آفرینش موجودات ، پرده عدم شکافته مى شود و آنها آشکار مى گردند.
به هر حال از نخستین روزى که انسان قدم به عالم هستى مى گذارد این نور الهى در درون جان او شعله ور است .
روایـات مـتـعـددى کـه در تـفـسیر این آیه آمده آنچه را در بالا گفتیم تاءیید مى کند که در بـحـث نـکات از آن سخن خواهیم گفت ، علاوه بر بحثهاى دیگرى که در زمینه فطرى بودن توحید خواهیم داشت .
در آیه بعد چنین مى افزاید: این توجه شما به دین حنیف خالص و فطرى (در حالى است که شما بازگشت به سوى پروردگار مى کنید) (منیبین الیه ).
اصـل و اسـاس وجـود شـمـا بـر تـوحـیـد اسـت و سـرانـجـام بـایـد بـه سـوى هـمـیـن اصل بازگردید.
(مـنـیـبـیـن ) از ماده (انابه ) در اصل به معنى بازگشت مکرر است ، و در اینجا منظور بازگشت به سوى خدا و بازگشت به سوى سرشت توحیدى مى باشد
بـه ایـن مـعـنـى کـه هـر زمـان عـامـلى پـیـدا شـود کـه انـسـان را از نـظـر عـقـیـده و عـمـل از اصـل تـوحـیـد منحرف سازد باید به سوى او بازگردد، و هر قدر این امر تکرار شـود مـانـعـى نـدارد تـا سرانجام پایه هاى فطرت آنچنان محکم و موانع و دوافع آنچنان سـسـت و بـى اثـر گـردد که بطور مداوم در جبه ه توحید بایستید، و مصداق تام (و اقم وجهک للدین حنیفا) گردد.
قـابـل تـوجـه اینکه : (اقم وجهک ) به صورت مفرد آمده ، (منیبین ) به صیغه جمع ، این نشان مى دهد که دستور اول گرچه مفرد است و مخاطب آن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى باشد، ولى در حقیقت همه مؤ منین و مسلمین مخاطبند.
و بـه دنـبـال دستور (انابه ) و بازگشت ، دستور به (تقوا) مى دهد که جامع همه اوامر و نواهى الهى است ، مى فرماید (از خداوند بپرهیزید) (و اتقوه ).
یعنى از مخالفت فرمان او.
سـپـس از مـیان تمام اوامر تکیه و تاءکید بر موضوع نماز کرده ، مى گوید: (و نماز را بر پا دارید) (و اقیموا الصلوة ).
چرا که نماز در تمام ابعادش مهمترین برنامه مبارزه با شرک و مؤ ثرترین وسیله تقویت پایه هاى توحید و ایمان به خدا است .
لذا از مـیـان تـمـام نـواهى نیز روى (شرک ) تکیه مى کند و مى گوید: (و از مشرکان نباشید) (و لا تکونوا من المشرکین ).
چـرا کـه شـرک بـزرگـتـریـن گـنـاه و اکـبر کبائر است که هر گناهى را ممکن است خداوند بـبـخـشـد اما شرک را هرگز نخواهد بخشید چنانکه در آیه 48 نساء مى خوانیم : ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء: (خداوند شرک را نمى بخشد ولى کمتر از آن را براى هر کس بخواهد مى بخشد).
پـیـدا اسـت کـه دسـتـورات چـهارگانه اى که در این آیه آمده همه تاءکیدى است بر مساءله توحید و آثار عملى آن ، اعم از توبه و بازگشت به سوى خدا، تقوا،
اقامه نماز، و پرهیز از شرک .
در آخـریـن آیـه مورد بحث یکى از نشانه ها و پى آمدهاى شرک را در عبارتى کوتاه و پر معنى بیان کرده ، مى گوید: (از مشرکان نباشید، از آنها که دین خود را پراکنده ساختند، و به دسته ها و گروه هاى مختلفى تقسیم شدند) (من الذین فرقوا دینهم و کانوا شیعا).
و عـجب این که با تمام تضاد و اختلافى که داشتند (هر گروه از آئین و روش خود شاد و خوشحالند)! (کل حزب بما لدیهم فرحون ).
آرى یـکـى از نـشـانه هاى شرک پراکندگى و تفرقه است ، چرا که معبودهاى مختلف منشاء روشهاى متفاوت ، و سرچشمه جدائیها و پراکندگیها است ، به خصوص اینکه شرک همواره تواءم با هواى نفس و تعصب و کبر و خودخواهى و خودپسندى و مولود آن است ، لذا اتحاد و وحدت جز در سایه خداپرستى و عقل و تواضع و ایثار امکان پذیر نیست .
بـنـابـرایـن هـر جا اختلاف و پراکندگى دیدیم باید بدانیم نوعى شرک حاکم است ، این مـوضـوع را بـه صـورت نـتـیجه مى توان بازگو کرد که نتیجه شرک جدائى صفوف ، تضاد، هدر رفتن نیروها، و سرانجام ضعف و زبونى و ناتوانى است .
و امـا ایـنـکـه هر گروهى از منحرفان و مشرکان از راهى که انتخاب کرده اند خوشحالند و آنرا حق مى پندارند دلیلش روشن است ، چرا که هوا و هوس کارش زینت کردن خواسته هاى دل در نـظـر انـسـان اسـت ، و ایـن تـزیـیـن نتیجه اش دلبستگى هر چه بیشتر و خوشحالى بخاطر راهى است که برگزیده ، هر چند بیراهه و گمراهى باشد.
هواپرستى هرگز به انسان اجازه نمى دهد چهره حقیقت را آن چنان که هست ببیند، و قضاوت صحیح و خالى از حب و بغضها پیدا کند.
قرآن مجید در آیه 8 سوره فاطر مى گوید: فمن زین سوء عمله فرآه حسنا: (آیا کسى که اعـمـال زشـتـش در نـظرش تزیین شده و آن را زیبا مى بیند (همانند کسى است که در راه حق گام برمى دارد و حقایق را آن چنان که هست مى بیند و مى داند).
نکته ها:
1 - توحید یک جاذبه نیرومند درونى
بـدون شـک هـمـانـگـونـه کـه دلائل عقلى و منطقى به انسان جهت مى دهد در درون جان او نیز کـششها و جاذبه هائى وجود دارد که گاهى آگاهانه و گاه ناخود آگاه براى او تعیین جهت مى کند.
فـلسـفـه وجـودى آنـهـا هـمـین است که در مسائل حیاتى انسان همیشه نمى تواند به انتظار عـقـل و مـنـطـق بـنـشـیـنـد، چـرا کـه ایـن کـار گـاهـى سـبـب تـعـطـیـل هـدفـهـاى حـیـاتـى مى شود، مثلا اگر انسان براى خوردن غذا، یا آمیزش جنسى ، بـخـواهـد از مـنـطـق (لزوم بـدل مـا یـتـحـلل ) و (لزوم تـداوم نـسـل از طریق توالد و تناسل ) الهام بگیرد و طبق آن حرکت کند، باید مدتها پیش از این نـوع او مـنـقـرض شـده بـاشد، ولى غریزه و جاذبه جنسى از یکسو و اشتها به تغذیه از سـوى دیـگـر خـواه نـاخـواه او را بـه سوى این هدف مى کشاند، و هر قدر هدفها حیاتیتر و عمومیتر باشد این جاذبه ها نیرومندتر است !.
ولى باید توجه داشت که این کششها و جاذبه ها بر دو گونه است : بعضى ناآگاه است یـعـنـى نـیاز به وساطت عقل و شعور ندارد، همانگونه که حیوان بدون نیاز به تفکر به سوى غذا و جنس مخالف جذب مى شود.
امـا گـاهـى تـاءثـیـر آن بـه صـورت آگـاهـانـه اسـت یـعـنـى ایـن جـاذبـه درونـى در عقل و اندیشه اثر مى گذارد و او را وادار به انتخاب طریق مى کند.
معمولا قسم اول را (غریزه ) و قسم دوم را (فطرت ) مى نامند (دقت کنید).
خداگرائى و خداپرستى به صورت یک فطرت در درون جان همه انسانها قرار دارد.
مـمـکـن است بعضى در اینجا این سخن را تنها یک ادعا بدانند که از ناحیه خداپرستان جهان عـنـوان شـده ، ولى شواهد گوناگونى در دست داریم که فطرى بودن (خداگرائى ) بلکه مذهب را در تمام اصولش روشن مى کند:
1 - دوام اعـتـقـاد مـذهبى و ایمان به خدا در طول تاریخ پرماجراى بشر خود نشانه اى بر فـطـرى بـودن آن اسـت ، چـرا کـه اگـر عـادت بود نه جنبه عمومى و همگانى داشت ، و نه دائمى و همیشگى بود، این عمومیت و جاودانگى آن دلیلى است بر اینکه ریشه فطرى دارد.
مورخان بزرگ مى گویند: تا آنجا که تاریخ بشر را بررسى کرده اند، و تا آنجا که دسـتـرسـى بـه دوران قـبـل از تـاریـخ دارنـد هـرگز (لادینى ) را جز به صورت یک استثناء در جوامع انسانى ندیده اند.
(ویل دورانت ) مورخ معروف معاصر، مى گوید:
(اگـر دیـن را به معنى پرستش نیروهاى برتر از طبیعت ) تعریف کنیم از همان ابتداى بحث باید این نکته را در نظر بگیریم که بعضى از اقوام ابتدائى ظاهرا هیچگونه دینى نـداشـته اند... سپس بعد از ذکر نمونه هائى براى این موضوع ، چنین ادامه مى دهد: (با وجود اینها، نمونه هائى که ذکر شد جزء (حالات نادر) است ، و این اعتقاد کهن که (دین نمودى است که عموم افراد بشر را شامل مى شود با حقیقت وفق مى دهد.... )
سپس اضافه مى کنند: (این قضیه در نظر فیلسوف یکى از قضایاى اساسى تاریخ و روانشناسى بشمار مى رود، او به این نکته قانع نمى شود که همه ادیان از
مطالب لغو و باطل آکنده است ، بلکه به این مساءله توجه دارد که دین از قدیم الایام با تـاریـخ بـشـر هـمـراه بـوده اسـت )... و در پایان سخنش با این استفهام پر معنى گفتار خـویـش را خـاتـمـه مـى دهـد: (آیـا مـنـبـع ایـن تـقـوائى کـه بـه هـیـچـوجـه از دل انسان زدوده نمى شود در کجا قرار دارد).
هـمـان (مـورخ ) در تـحـقـیـقـات دیـگـرى کـه در زمـیـنـه وجـود مـذهـب در دورانـهـاى قبل از تاریخ نموده چنین مى گوید:
(و اگـر مـا بـراى مـذهـب ریـشه هائى در دوران پیش از تاریخ تصور نکنیم هرگز نمى توانیم آنها را در دوران تاریخى چنانکه هست بشناسیم ).
کـاوشـهـائى کـه پـیـرامـون انـسانهاى قبل از تاریخ از طریق حفاریها، انجام شده نیز این مـطـالب را تـاءیـیـد مى کند، چنانکه جامعه شناس ‍ معروف (ساموئلکنیگ ) در کتاب خود بـنـام (جـامـعـه شـنـاسـى ) تـصـریـح مى کند که : (اسلاف انسانهاى امروزى (انسان نـئانـدرتـال ) حـتما داراى مذهب بوده اند)، سپس براى اثبات این مطلب به آثارى که در حـفاریها به دست آمده که آنها مرده هاى خود را با وضع مخصوصى به خاک مى سپردند و اشـیـائى هـمـراه آنـهـا دفـن مـى کـردنـد کـه بـیـانـگـر اعتقاد آنها به رستاخیز بوده است ، استدلال مى نمایند.
به هر حال جدا کردن مذهب را از تاریخ بشر چیزى نیست که هیچ محققى بتواند بپذیرد.
2 - مـشـاهـدات عـیـنى در دنیاى امروز نشان مى دهد با تمام تلاش و کوششى که بعضى از رژیـمـهـاى اسـتـبـدادى جـهـان بـراى محو مذهب و آثار مذهبى از طرق مختلف به خرج داده اند نتوانسته اند مذهب را از اعماق این جوامع ریشه کن سازند.
بـه خـوبـى مـى دانـیـم حـزب حـاکـم (روسـیـه شـوروى بـیـش از 60 سـال اسـت کـه بـا تـبـلیـغـات مـسـتمر و بدون هیچگونه وقفه ، و با کمک گرفتن از تمام وسـائل ارتـبـاط جـمـعـى ، سـعـى کـرده اسـت کـه مغزها و دلها را به کلى از اعتقادات مذهبى شـسـتـشـو دهـد، ولى اخبارى که جسته گریخته از این محیط در بسته بخارج درز کرده ، و اخـیـرا در مـطـبـوعات خواندیم ، نشان مى دهد که نه تنها با آن همه تبلیغات و سختگریها نـتـوانـسـتـه انـد، به چنان هدفى برسند، بلکه در این اواخر جنب و جوش و کشش بیشترى نسبت به مسائل مذهبى در بعضى از جمهوریهاى شوروى به چشم مى خورد که سران نظام حاکم را متوحش ساخته ، و این نشان مى دهد که اگر یکروز فشار و اختناق برداشته شود، مـذهـب بـه سـرعـت جاى خود را باز خواهد یافت ، و این شاهد دیگرى بر فطرى بودن مذهب است .
3 - کـشـفـیـات اخیر روانکاوان و روانشناسان در زمینه ابعاد روح انسانى شاهد دیگرى بر ایـن مـدعـا اسـت ، آنـهـا مى گویند: بررسى در باره ابعاد روح انسان نشان مى دهد که یک بـعـد اصـیـل آن (بـعد مذهبى ) یا به تعبیر آنها (قدسى ) و (یزدانى ) است ، و گـاه ایـن بـعد مذهبى را سرچشمه ابعاد سه گانه دیگر یعنى بعد (راستى ) (علم ) و (نیکوئى ) و (زیبائى ) دانسته اند.
آنها مى گویند انگیزه هاى اصولى و اساسى روح آدمى به شرح زیر است :
1 - (حـس راسـتى ) که سرچشمه انواع علوم و دانشها و انگیزه کنجکاوى مستمر و پیگیر در شناخت جهان هستى است .
2 - (حس نیکى ) که انسانرا به سوى مفاهیم اخلاقى همچون عدالت و شهامت و فداکارى و مـانـنـد آن جـذب مـى کـند، حتى اگر انسان خود داراى این صفات نباشد به قهرمانان این صفات عشق مى ورزد، و این نشان مى دهد که عشق به نیکى در ریشه هاى جان او نهفته است .
3 - (حـس زیـبـائى ) کـه انـسـانـرا بـه سـوى هـنـرهـاى اصیل ، زیبائیها، ادبیات ،
مسائل ذوقى جذب مى کند، و گاه سرچشمه تحول هائى در زندگى فرد و جامعه مى شود.
4 - (حس مذهبى ) یعنى ایمان به یک مبدء متعالى و پرستش و نیایش او.
در مقاله اى که (کوونتایم ) در این زمینه نگاشته چنین مى خوانیم :
(روانـشـناسى به وسیله جستجو در روان ناآگاه بشر که توسط (فروید) شروع و بـه کـمـک (آدلر) و (یـونـگ ) ادامه یافت ، در اعماق روح انسان به عالم تازه اى از قـواى مـسـتـور و انـحـاء درک و مـعـرفـت وراء عـقـل رسیده است که ممکن است یکى از کلیدهاى حل معماى (حس دینى ) شود.
هـر چـنـد در ایـن بـاره هـنـوز از اتـفـاق نـظـر دوریـم ، امـا بـا ایـن حـال هم اکنون یک جریان فکرى وجود دارد که روز به روز تعداد بیشترى از متفکران را از مکتبهاى گوناگون به تعریفى همانند آنچه ذیلا مى آوریم معتقد مى سازد.
(حـس دیـنـى یـکـى از عـناصر اولیه و ثابت و طبیعى روح انسانى است ، اصلى ترین و مـاهـوى تـریـن قـسـمـت آن ، و بـه هـیـچـیـک از رویـدادهـاى دیـگـر قـابـل تـطـبیق نیست ، بلکه ... یکى از چشمه هاى آن از ژرفاى روان ناخودآگاه فوران مى کـنـد، و نسبت به مفاهیم زیبائى و نیکى و راستى ، مفهوم دینى یا بطور صحیحتر (مفهوم مـقـدس ) مـقـوله چـهـارمـى اسـت کـه داراى هـمـان اصـالت و استقلال سه مفهوم دیگر است ).
و نـیز در ترجمه و اقتباسى که از مقاله محققانه (تانه گى - دو - کنتن ) شده چنین مى خـوانـیم : (همانگونه که یکى از مزایاى عصر حاضر است که در عالم طبیعت بعد چهارمى بـنـام زمـان یـا جـایـگـاه کـشـف کـنـنـد کـه از سـه بـعـد فـضـائى مـشـخـص و در عـیـن حال جامع آن سه بعد است ، همچنین در این عصر به موازات سه مفهوم
(زیبائى ، و نیکوئى ، و راستى ، مقوله چهارم قدسى یا یزدانى که در حقیقت بعد چهارم روح انـسانى است دو باره کشف گردیده ، در اینمقام نیز این بعد چهارم روحى از سه مفهوم دیگر مجزا است ، و ممکن است منشاء تولید سه بعد دیگر بوده باشد)!.
4 - پـنـاه بردن انسان در شدائد و سختیها به یک نیروى مرموز ماوراى طبیعى و تقاضاى حـل مـشـکـلات و فـرونـشـسـتن طوفانهاى سخت زندگى از درگاه او، نیز گواه دیگرى بر اصالت این جاذبه درونى و الهام فطرى است که به انضمام سایر شواهدى که گفتیم - مى تواند ما را به وجود چنین کشش نیرومندى در درون وجودمان به سوى خدا واقف سازد.
البته ممکن است بعضى این توجه را واکنش تلقینات و تبلیغات مذهبى محیط بدانند که در تمام طول عمر تحت تاءثیر آن بوده و هستیم .
ولى عـمـومـیـت ایـن پـدیـده در هـمـه انـسـانـهـا و حـتـى در آنـهـائى کـه مـعـمـولا بـا مـسـائل مـذهـبـى سـر و کـار نـدارنـد نشان مى دهد که ریشه اى عمیقتر از این فرضیه دارد، ریشه اى که در اعماق وجود انسان نهفته شده و نه مولود تبلیغ و تلقین است .
5 - در زنـدگـى انـسـان رویـدادهـائى دیـده مـى شـود کـه جـز از طـریق اصالت حس مذهبى قـابـل تـفـسـیـر نیست : انسانهائى را مى بینیم که همه امکانات مادى خود را عاشقانه فداى عـواطـف مـذهـبـى کرده و مى کنند، و همه آنچه را که دارند، با گذشت بینظیرى در پاى مذهب خود ریخته و حتى جان خویش را بر سر این کار مى نهند.
شـهـیدانى که در میدانهاى جنگ براى پیشبرد اهداف الهى شربت شهادت را با شوق و عشق نـوشـیـده انـد کـه نمونه هاى آن نه تنها در تاریخ انقلاب اسلامى به وضوح و فراوان به چشم مى خورد بلکه در تاریخ اقوام و ملل دیگر نیز کم نیست
روشنگر این حقیقت است که حس مذهبى ریشه عمیقى در روح انسان دارد.
مـمـکن است ایراد شود که افرادى مانند کمونیستها که موضعگیرى الحادى و ضد مذهبى خود را هـرگـز مـکـتـوم نکرده و نمى کنند، و نیز کم و بیش داراى چنین فداکاریهائى در راه حفظ مکتب و اعتقادات خود هستند.
ولى بـا تـوجـه بـه یـک نـکـتـه این ایراد کاملا حل مى شود و آن اینکه حتى کمونیستها که ظـاهـرا مـذهـب را به کلى نفى مى کنند، و معتقدند مذهب مربوط به تاریخ گذشته است و در جـامـعـه هـاى کـمـونـیـسـتـى هـرگـز نـمـى تواند جائى داشته باشد - آرى همانها - بطور ناخودآگاه شکل دیگرى از مذهب را پذیرا گشته اند.
آنـها به پیشوایانشان به همان - دید نگاه مى کنند که بت پرستان مصرى به بتهایشان ، و صـفـهـاى طـولانـى کـه بـسـیـارى روزهـا در کـنـار قـبـر لنـیـن بـراى زیـارتـش تشکیل مى شود دلیل دیگرى بر این موضوع است .
آنها غالبا اصول مارکسیسم را همانند وحى آسمانى (خدشه ناپذیر) و (مقدس ) مى شـمـرنـد، و مـارکـس و لنین را همچون معصومانى خالى از خطا و اشتباه مى پندارند، و حتى تجدید نظر در این اصول را گناه نابخشودنى مى پندارند، و مخالفان را با همان تعبیر مـذهـبـى (مـرتـد) خطاب مى کنند، و به این ترتیب بسیارى از مفاهیم و مراسم و اعتقادات مـذهـبـى را پـذیـرفـتـه انـد مـنـتـهـا یـکـنـوع تـفـکـر مـذهـبـى در شکل انحرافى است !
2 - فطرت خداشناسى در احادیث اسلامى :
نـه تـنـها در آیات قرآن که در احادیث اسلامى نیز در باره فطرى بودن (معرفة الله و تـوحـیـد) بـحـثـهاى قابل ملاحظه اى وارد شده است که در بعضى تاءکید بر (فطرت توحیدى ) و در بعضى تحت عنوان (معرفت ) و در بعضى دیگر (فطرت اسلامى ) و بالاخره در بعضى نیز به عنوان (ولایت ) آمده است .
در حـدیـث مـعـتـبـرى کـه مـحـدث بـزرگـوار (کـلیـنـى ) در اصـول کـافـى آورده از هـشام بن سالم چنین نقل مى کند که مى گوید: از امام صادق (علیه السـلام ) پـرسـیـدم : مـنـظـور از فـطـرة الله التـى فـطـر النـاس علیها چیست ؟ فرمود: (منظور، توحید است ).
و نـیـز در هـمـان کـتـاب کـافـى از یـکـى دیـگـر از یـاران امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نقل شده که وقتى از امام ، تفسیر آیه را مطالبه کرد، امام فرمود: هى الاسلام .
در حدیث مشابهى از امام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم که در پاسخ (زراره ) یکى از یـاران دانـشـمـندش که از تفسیر آیه سؤ ال کرده بود فرمود: فطرهم على المعرفة به : (خداوند سرشت آنها را بر معرفت و شناخت خود قرار داد).
حـدیـث مـعـروف (کـل مـولود یـولد عـلى الفـطـرة حتى لیکون ابواه هما اللذان یهودانه و یـنـصـرانـه ) کـه از پـیـامـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقل شده نیز نشان مى دهد که هر نوزادى بر فطرت اسلام و دین خالى از شرک متولد مى شـود و رنـگـهائى همچون یهودیت و نصرانیت انحرافى از طریق پدر و مادر به آنها القا مى شود).
و بـالاخـره در حـدیـثـى کـه آن نـیـز در اصـول کـافـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده اسـت در تـفسیر همین آیه مى خوانیم : قال هى الولایة : فرمود: (منظور فطرت ولایت و پذیرش رهبرى اولیاى الهى است ).
در خطبه اول نهج البلاغه نیز از امیرمؤ منان على (علیه السلام ) در عبارتى کوتاه و پر مـعـنـى چـنـیـن آمده است : فبعث فیهم رسله و واتر الیهم انبیائه لیستادوهم میثاق فطرته و یـذکـروهـم مـنـسـى نـعـمـتـه و یـحـتـجـوا عـلیـهـم بـالتـبـلیـغ و یـثـیـروا لهـم دفـائن العقول : (خداوند رسولان خود را به سوى انسانها فرستاد و انبیاى
خـود را یـکـى پـس از دیـگرى ماءموریت داد تا وفاى به پیمان فطرت را از آنها مطالبه کـنـنـد، و نـعـمتهاى فراموش شده الهى را به آنها یادآور شوند، از طریق تبلیغ بر آنان اتمام حجت نمایند، و گنجینه هاى اندیشه ها را براى آنها فاش سازند)!
طـبـق روایـات فـوق ، نه تنها (معرفة الله )، که مجموع اسلام به صورت فشرده در درون سرشت انسانى نهاده شده ، از توحید گرفته تا رهبرى پیشوایان الهى و جانشینان راستین پیامبر و حتى فروع احکام .
بـنـابـر ایـن طـبـق تـعـبـیـرى کـه در نـهج البلاغه آمده بود، کار پیامبران شکوفا ساختن فـطـرتـهـا، و بـه یـاد آوردن نـعـمـتـهاى فراموش شده الهى ، از جمله سرشت توحیدى ، و استخراج گنجهاى معرفت است که در درون جان و اندیشه انسانها نهفته و مستور مى باشد.
جـالب تـوجـه اینکه قرآن مجید، در آیات متعددى از شدائد و مشکلات و حوادث دردناکى که در زندگى انسان روى مى دهد به عنوان (زمینه ساز شکوفائى حس مذهبى ) یاد مى کند از جـمـله مـى گـویـد: و اذا رکـبـوا فـى الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الى البـر اذا هم یشرکون : (هنگامى که بر کشتى سوار مى شوند و در وسط دریا گرفتار مشکلات وحشتناک مى گردند خدا را با اخلاص ‍ مى خوانند، اما هنگامى که آنها را به سلامت به خشکى مى رساند باز مشرک مى شوند)! (عنکبوت - 65).
البته در این زمینه ذیل آیات بعد در همین سوره که بى شباهت به آیه سوره عنکبوت نیست باز هم به خواست خدا سخن خواهیم گفت .
آیه و ترجمه


و اذا مـس النـاس ضر دعوا ربهم منیبین الیه ثم اذا اءذاقهم منه رحمة اذا فریق منهم بربهم یشرکون (33)
لیکفروا بما ءاتیناهم فتمتعوا فسوف تعلمون (34)
اءم اءنزلنا علیهم سلطانا فهو یتکلم بما کانوا به یشرکون (35)
و اذا اءذقنا الناس رحمة فرحوا بها و ان تصبهم سیئة بما قدمت اءیدیهم اذا هم یقنطون (36)


ترجمه :
33 - هـنـگـامـى کـه ضـرر و ناراحتى به مردم برسد پروردگار خود را مى خوانند و به سـوى او باز مى گردند اما هنگامى که رحمتى از خودش به آنها بچشاند گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرک مى شوند.
34 - (بـگـذار) نعمتهائى را که ما به آنها داده ایم کفران کنند و (از نعمتهاى زودگذر دنیا هر چه مى توانید) بهره گیرید اما به زودى خواهید دانست (که نتیجه کفران و کامجوئیهاى بى حساب شما چه بوده است ).
35 - آیـا مـا دلیـل مـحکمى براى آنها نازل کردیم که از شرک آنها سخن مى گوید و آنرا موجه مى شمارد؟
36 - و هـنـگـامـى کـه رحـمـتـى بـه مـردم بـچـشـانـیـم خـوشـحـال مـى شوند و هر گاه رنج و مصیبتى به خاطر اعمالى که انجام داده اند به آنها رسد ناگهان ماءیوس مى شوند.
تفسیر:
نـخستین آیه مورد بحث در حقیقت استدلال و تاءکیدى است بر بحث گذشته در زمینه فطرى بودن توحید و شکوفا شدن این نور الهى در شدائد و سختیها.
مـى فـرمـایـد: (هـنـگـامـى کـه مختصر ضررى به انسانها برسد پروردگارشان را مى خوانند، و به سوى او انابه مى کنند) (و اذا مس الناس ‍ ضر دعوا ربهم منیبین الیه ).
ولى آنـچـنان کمظرفیت و کوتاه فکر و اسیر تعصب و تقلید کورکورانه از نیاکان مشرک خود هستند که به مجرد اینکه حوادث سخت بر طرف مى شود و نسیم آرامش مى وزد و خداوند رحمتى از سوى خودش به آنها مى چشاند گروهى از آنان نسبت به پروردگارشان مشرک مى شوند) (ثم اذا اذاقهم منه رحمة اذا فریق منهم بربهم یشرکون ).
تعبیر به مس الناس ضر اشاره به مختصر ناراحتى است .
هـمـانـگونه که تعبیر اذاقهم منه رحمة (رحمتى از سوى خود به آنها مى چشاند) اشاره به رسـیـدن بـه مـختصر نعمت است ، زیرا تعبیر چشیدن در اینگونه موارد در امور کم و جزئى اطلاق مى شود مخصوصا با ذکر کلمه (ضر) و (رحمة ) به صورت نکره .
یـعـنـى گـروهـى چـنانند که با مختصر مشکلى به سراغ (الله ) مى روند و پرده ها از روى فطرت توحیدیشان به کنار مى رود، اما با مختصر نعمتى به کلى تغییر مسیر داده و مست و غافل مى شوند، و همه چیز را به دست فراموشى مى سپارند.
البـتـه در مورد اول به صورت کلى مى گوید همه مردم چنین هستند که در مشکلات به یاد خدا مى افتند زیرا وجود فطرت توحیدى همگانى است .
اما در مورد دوم ، یعنى نعمت ، تنها از گروهى یاد مى کند که راه شرک را
مـى پویند، چرا که گروهى از بندگان خدا هم در مشکلات به یاد او هستند و هم در نعمتها، هرگز تغییرات زندگى آنها را از یاد حق غافل نمى کند.
تکیه روى منیبین الیه با توجه به مفهومى که براى (انابه ) سابقا ذکر کردیم که (انـابـه ) از مـاده (نوب ) به معنى بازگشت مکرر به چیزى است اشاره لطیفى به ایـن مـعنى مى باشد که پایه و اساس در فطرت انسان توحید و خداپرستى است و شرک امـر عـارضـى اسـت کـه وقـتى از آن قطع امید مى کند خواه ناخواه به سوى ایمان و توحید بازمى گردد.
جـالب ایـنـکـه (رحـمـت ) در آیـه فوق از ناحیه خدا شمرده شده اما (ضر) و ناراحتى اسـنـاد بـه او داده نـشـده اسـت ، زیـرا بـسـیـارى از گـرفـتـاریـهـا و مـشـکـلات مـا نـتـیـجه اعـمال و گناهان خود ما است ، اما رحمتها همه به خدا باز مى گردد، خواه به طور مستقیم یا غیر مستقیم .
کـلمـه (ربـهـم ) که دو بار در آیه ذکر شده تاءکیدى است بر اینکه انسان ربوبیت و تـدبـیر الهى را بر وجود خویش احساس مى کند اگر تعلیمات غلط او را به سوى شرک سوق ندهد.
ذکـر ایـن نکته نیز لازم است که ضمیر در (منه ) به خدا بازمى گردد و تاءکیدى است بـر ایـن حـقـیـقـت کـه تـمـام نـعمتها از ناحیه او است ، بسیارى از مفسران مانند نویسندگان المیزان و تبیان و ابوالفتوح رازى همین معنى را اختیار کرده اند هر چند بعضى دیگر مانند فـخـر رازى ایـن ضـمـیـر را بـه (ضـر) بـازگـردانـده و آیـه را چـنـین معنى کرده اند: (هـنـگـامى که خداوند رحمتى بعد از مضرت و ناراحتى به آنها مى رساند گروهى مشرک مى شوند)(بنابراین (من ) در اینجا به معنى بدلیت است ).
ولى روشن است که تفسیر اول با ظاهر آیه سازگارتر مى باشد.
در آیـه بـعـد بـه عـنـوان تـهـدیـد بـه ایـن افـراد کـم ظـرفـیـت مـشـرک کـه بـه هـنـگـام نیل به نعمتها خدا را به دست فراموشى مى سپارند مى گوید: (بگذار نعمتهائى را که مـا به آنها داده ایم کفران کنند) و هر کار از دستشان ساخته است انجام دهند (لیکفروا بما آتیناهم ).
(و تا مى توانید از این نعمتهاى زودگذر دنیا بهره گیرید) (فتمتعوا).
(اما به زودى نتیجه شوم اعمال خویش را خواهید دانست ) (فسوف تعلمون ).
گرچه مخاطب ، مشرکانند، ولى بعید نیست آیه مفهوم وسیعى داشته باشد که تمام کسانى را کـه بـه هنگام رو آوردن نعمتها خدا را فراموش کرده و تنها به تمتع و بهره گیرى از ایـن نـعـم پـرداخـتـه ، و بـخـشـنـده نـعـمـتـهـا را از یـاد مـى بـرنـد، شامل گردد.
بدیهى است به کار بردن صیغه امر در اینجا به عنوان تهدید است .
در آیـه بـعـد بـراى مـحـکـوم سـاختن این گروه مشرک ، سخن را در قالب استفهام آمیخته با تـوبـیـخ در آورده ، مـى گـویـد: (آیـا مـا دلیـل مـحـکـمـى بـر آنـهـا نـازل کـردیم دلیلى که از شرک آنها سخن مى گوید و خبر مى دهد)؟! (ام انزلنا علیهم سلطانا فهو یتکلم بما کانوا به یشرکون ).
(ام ) در اینجا براى استفهام است ، و استفهام جنبه انکارى و توبیخ را دارد
یـعـنـى پـیـروى از ایـن راه و رسـم یـا بـایـد بـه خـاطـر نـداى فـطـرت بـاشـد، یـا حکم عقل ، یا فرمان خدا، اما وجدان و فطرت آنها که در شدائد و سختیها آشکار مى شود فریاد توحید مى کشد، عقل نیز مى گوید باید به سراغ کسى رفت که (واهب النعم ) است .
بـاقـى مى ماند حکم خدا که در این آیه مورد نفى قرار گرفته که ما هرگز چنین دستورى بـه آنـهـا نـداده ایـم ، بـنـابـرایـن آنـهـا در ایـن اعـتـقـاد خـود بـه هـیـچ اصل قابل قبولى متکى نیستند.
(سلطان ) به معنى چیزى است که مایه سلطه و پیروزى مى گردد و در اینجا به معنى دلیل محکم و قانع کننده است .
تـعـبـیـر بـه (یـتـکـلم ) (سخن مى گوید) یکنوع تعبیر مجازى است که به هنگام روشن بودن یک دلیل تعبیر مى کنیم : (این دلیلى است گویا که با انسان حرف مى زند).
بعضى از مفسران احتمال داده اند که (سلطان ) در اینجا به معنى فرشته اى است صاحب قـدرت کـه در ایـن صـورت تکلم به معنى حقیقى خواهد بود، یعنى ما فرشته اى که پیام آور شرک باشد براى آنها نفرستادیم تا با آنها در این زمینه سخن گوید.
ولى این تفسیر روشنتر است .
بـالاخـره آخـریـن آیـه مـورد بـحـث که ترسیم دیگرى از طرز فکر و روحیه این جاهلان کم ظـرفـیـت اسـت چـنـیـن مـى گـویـد: (هـنـگـامـى کـه رحـمـتـى بـه مـردم بـچـشـانـیـم خـوشـحال و مغرور مى شوند، و هر گاه بلا و رنج و دردى به خاطر اعمالى که انجام داده اند به آنها برسد ناگهان ماءیوس و نومید مى گردند) (و اذا اذقنا الناس رحمة فرحوا بها و ان تصبهم سیئة بما قدمت ایدیهم اذا هم یقنطون ).
ولى در حالى که مؤ منان راستین کسانى هستند نه به هنگام نعمت گرفتار غرور و غفلت مى شـونـد و نـه به هنگام مصیبت ، گرفتار یاءس و نومیدى ، نعمت را از خدا مى دادند و شکر بـه درگـاه او مـى بـرنـد، و مـصـیـبـت را آزمـون و امـتـحـان ، و یـا نـتـیـجـه اعمال خویش محسوب مى دارند و صبر مى کنند و رو به درگاه او مى آورند.
در حالى که افراد بى ایمان در میان (غرور) و (یاءس ) دست و پا میزنند افراد با ایمان در میان (شکر) و (صبر) قرار دارند.
ضـمـنـا از ایـن آیـه بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود کـه لااقـل ، بـخـشـى از مـصـائب و گـرفـتـاریـهـائى کـه دامـان انـسـان را مـى گـیـرد نـتـیـجـه اعمال و گناهان او است ، خدا مى خواهد به این وسیله به آنها هشدار دهد و آنان را پاک کرده و به سوى خود آورد.
ایـن نـکـتـه نـیـز لازم بـه یـادآورى اسـت که جمله (فرحوا بها) در اینجا تنها به معنى خـوشـحـال شـدن بـه نـعـمـت نـیـسـت ، بـلکه منظور شادى تواءم با غرور و یکنوع مستى و بیخبرى است همان حالتى که به افراد کم مایه به هنگامى که به نوائى مى رسند دست مـى دهـد و گـرنـه شـادى تـواءم با شکر و توجه به خدا نه تنها بد نیست بلکه به آن دستور داده شده است قل بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا (یونس ‍ - 58).
تـعـبـیـر بـه مـا قـدمـت ایدیهم که معاصى را به دستها نسبت مى دهد به خاطر این است که بـیشترین اعمال انسان به کمک دست او انجام مى شود، هر چند گناهانى با قلب یا با چشم و زبان نیز صورت مى گیرد، اما فزونى اعمال دست موجب این تعبیر شده است .
در ایـنـجـا سـؤ الى پـیـش مـى آیـد کـه آیـا این آیه با آیه سى و سوم همین سوره (دو آیه قـبـل ) تضاد ندارد؟!، چون در این آیه سخن از یاءس ‍ آنها به هنگام مصائب است ، در حالى کـه آیـه گذشته از توجه آنها به خدا به هنگام بروز مشکلات و شدائد سخن مى گوید، خلاصه ، آن یکى سخن از امیدوارى مى گوید و این
سخن از یاءس ؟
اما با توجه به یک نکته ، پاسخ این سؤ ال را روشن مى سازد و آن اینکه :
در آیـه گـذشـتـه بـحـث از مـساءله ضر یعنى حوادث زیانبار مانند طوفانها و زلزله ها و شـدائد دیـگـر در مـیـان بـود کـه عـمـوم مـردم - اعـم از مـوحـد و مـشـرک - در ایـن حال به یاد خدا مى افتند و این یکى از نشانه هاى فطرت توحیدى است .
اما در آیه مورد بحث ، سخن از بازتابهاى معاصى انسان است و یاءس ناشى از آن ، زیرا بـعـضـى از افـراد چنانند که اگر عمل نیکى انجام دهند مغرور مى شوند و خود را مصون از عذاب الهى مى شمرند، و هنگامى که کار بدى انجام دهند و عکس العملش دامن آنها را بگیرد، یاءس از رحمت خدا سراسر وجودشان را احاطه مى کند، هم آن (عجب ) و غرور مذموم است و هم این (یاءس و نومیدى ) از رحمت خدا.
بنابراین هر یک از دو آیه مطلبى را مطرح کرده که از دیگرى جدا است .
آیه و ترجمه


اءولم یروا اءن الله یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر إ ن فى ذلک لایات لقوم یؤ منون (37)
فـات ذاالقـربـى حـقـه و المـسـکـیـن و ابـن السـبـیـل ذلک خیر للذین یریدون وجه الله و اءولئک هم المفلحون (38)
و مـا اتـیـتـم مـن ربـا لیـربوا فى اءموال الناس فلا یربوا عند الله و ما ءاتیتم من زکوة تریدون وجه الله فاولئک هم المضعفون (39)
الله الذى خلقکم ثم رزقکم ثم یمیتکم ثم یحییکم هل من شرکائکم من یفعل من ذلکم من شى ء سبحانه و تعلى عما یشرکون (40)


ترجمه :
37 - آیـا نـدیـدنـد که خداوند روزى را براى هر کس بخواهد گسترده یا تنگ مى سازد در این نشانه هائى است براى جمعیتى که ایمان مى آورند.
38 - چـون چـنـیـن اسـت حـق نـزدیـکـان و مـسـکـیـنـان و ابـن سـبـیـل را ادا کـن ایـن بـراى آنـهـا کـه رضـاى خـدا را مـى طـلبـنـد بهتر است و چنین کسانى رستگارانند.
39 - آنـچـه را بـه عـنـوان ربـا مـى پـردازیـد تـا در امـوال مـردم فـزونـى یـابـد نـزد خدا فزونى نخواهد یافت و آنچه را به عنوان زکات مى پردازید و تنها رضاى خدا را مى طلبید کسانى که چنین مى کنند داراى پاداش مضاعفند.
40 - خداوند همان کسى است که شما را آفرید سپس روزى داد بعد مى میراند سپس زنده مى کند آیا هیچیک از شریکانى که براى خدا ساخته اید چیزى از این کارها را مى توانند انجام دهند منزه است او و برتر است از آنچه شریک براى او قرار مى دهند.
تفسیر:
نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بـحـث هـمچنان از (توحید ربوبیت ) سخن مى گوید، و به تناسب بـحـثـى کـه در آیـات گـذشـته آمده بود که بعضى از کم ظرفیتان با روى آوردن نعمت ، مغرور و با مواجه شدن بلا، ماءیوس مى شوند، چنین مى فرماید: (آیا آنها نمى دانند که خـداونـد روزى را بـراى هـر کـس بخواهد گسترده و براى هر کس بخواهد تنگ مى سازد) (اولم یروا ان الله یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر).
نـه ظـهور نعمتها باید مایه غرور و فراموشکارى و طغیان شود، و نه پشت کردن آن مایه یـاءس و نـومـیـدى کـه وسـعـت و ضـیـق روزى بـه دسـت خـدا اسـت ، گـاهـى مـصـلحـت را در اول مى بیند و گاه در دوم .
درسـت اسـت کـه عـالم ، عـالم اسـبـاب است و آنها که تلاشگرند و سختکوشند معمولا بهره بیشترى از روزیها دارند و آنها که تنبلند و سست و کم تلاش ، بهره کمترى ، ولى در عین حال این یک قاعده کلى و همیشگى نیست ، چرا که گاه افراد بسیار جدى و لایقى را مى بینیم که هر چه مى دوند به جائى نمى رسند، و به عکس گاه افراد کم دست و پا را مشاهده مى کنیم که درهاى روزى از هر سو به روى آنها گشوده است !.
ایـن اسـتـثـنـاهـا گـویـا براى این است که خداوند نشان دهد با تمام تاءثیرى که در عالم اسـبـاب آفـریده ، نباید در عالم اسباب گم شوند، و نباید فراموش کنند که در پشت این دستگاه ، دست نیرومند دیگرى است که آن را مى گرداند.
گاه چنان سخت مى گیرد که هر چه انسان مى کوشد و به هر درى مى زند، همه درها را به روى خـود بـسـته مى بیند، و گاه آنچنان آسان مى گیرد که هنوز به سراغ درى نیامده در برابر او باز مى شود!.
ایـن امر که در زندگى خود کم و بیش با نمونه هاى آن روبرو بوده ایم علاوه بر اینکه با غرور نعمت و یاءس ناشى از فقر مبارزه مى کند، دلیلى است بر اینکه در ماوراى اراده و خواست ما دست نیرومند دیگرى در کار است .
لذا در پایان آیه مى گوید: (در این نشانه هائى است از قدرت و عظمت خدا براى قومى که ایمان مى آورند) (ان فى ذلک لایات لقوم یؤ منون ).
بـعـضـى از مـفـسـران سـخـنـى بـه ایـن مـضـمـون نـقـل کرده اند که از عالمى پرسیدند: ما الدلیل على ان للعالم صانعا واحدا؟: (چه دلیلى داریم که عالم را خالقى یکتا است )؟ گـفـت : بـه سـه دلیـل : ذل اللبیب ، و فقر الادیب ، و سقم الطبیب !: (عقب ماندگى افراد هوشیار، و تنگدستى افراد هنرمند و سخنور، و بیمارى طبیبان )!.
آرى وجـود ایـن اسـتـثـنـاهـا نـشـانـه این است که کار به دست دیگرى است ، چنانکه در حدیث مـعـروفـى از عـلى (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : عـرفـت الله سبحانه بفسخ الغرائم و حل العقود و نقض الهمم : (من خداوند سبحان را از آنجا شناختم که (گاه ) تصمیمهاى محکم ، فسخ مى شود و گاه گره ها گشوده و اراده هاى قوى نقض مى گردد و ناکام مى ماند).
و از آنـجا که هر نعمت و موهبتى ، وظائف و مسئولیتهائى را همراه مى آورد، در آیه بعد روى سـخـن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده ، مى گوید: (چون چنین است حق بـسـتـگـان و نزدیکان را ادا کن ، و همچنین مسکینان و در راهماندگان را) (فات ذا القربى حقه و المسکین و ابن السبیل ).
بـه هـنـگـام وسـعـت روزى فـکـر نـکـن آنـچـه دارى از آن تـو اسـت ، بـلکـه دیگران نیز در امـوال تـو حـق دارنـد، از جـمـله خویشاوندان و افراد مستمندى که از شدت فقر زمینگیر شده اند، و همچنین افراد آبرومندى که دور از وطن بر اثر حوادثى در راه مانده اند و محتاجند.
تـعـبـیـر بـه (حـقـه ) بـیـانـگـر ایـن واقـعـیـت اسـت کـه آنـهـا در امـوال انـسـان شـریکند و اگر چیزى انسان مى پردازد حق خود آنها را ادا مى کند و منتى بر گردن آنان ندارد.
جمعى از مفسران ، مخاطب را در این آیه منحصرا پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) دانـسـتـه اند و (ذى القربى ) را خویشاوندان او، در روایت معروفى از (ابو سـعـیـد خـدرى ) و غـیـر او چـنـیـن نـقـل شـده : (هـنـگـامـى کـه آیـه فـوق نازل شد پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فدک را به فاطمه بخشید و تـسـلیـم وى نـمـود) (لمـا نـزلت هـذه الایة على النبى (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اعطى فاطمه فدکا و سلمه الیها).
عـیـن ایـن مـضـمـون از امـام بـاقـر (عـلیـه السـلام ) و امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نقل شده است .
ایـن مـعـنـى در روایـت بـسـیـار مـشـروحـى ضـمن بیان گفتگوى بانوى اسلام فاطمه زهراء (علیهاالسلام ) با ابوبکر از امام صادق (علیه السلام ) آمده است .

ولى جـمـعـى دیـگـر از مـفـسـران خـطـاب را در ایـن آیـه عـام گـرفـتـه انـد و شـامـل پـیـامـبـر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و غیر او مى دانند، طبق این تفسیر همه مردم موظفند که حق
خویشاوندان و ذى القربى خود را فراموش نکنند.
البته این دو تفسیر منافاتى با هم ندارد و قابل جمع است ، به این ترتیب که مفهوم آیه مـفـهـوم گـسـترده اى است و پیامبر و خویشاوندان او مخصوصا فاطمه زهرا (علیهاالسلام ) مصداق اتم آن است .
و از اینجا روشن مى شود که هیچیک از تفاسیر فوق با مکى بودن این سوره منافات ندارد چـرا کـه مـفـهـوم آیـه یـک مـفـهـوم جـامـعـى اسـت کـه هـم در مـکـه مـى بـایـسـت بـه آن عـمـل شـود و هـم در مـدیـنـه و حتى اعطاى (فدک ) به (فاطمه ) (علیهاالسلام ) بر اساس این آیه کاملا قابل قبول است .
تـنـهـا چـیـزى کـه در ایـنـجا باقى مى ماند جمله (لما نزلت هذه الایة ...) در روایت ابو سـعـیـد خـدرى اسـت کـه ظـاهـرش ایـن اسـت اعـطـاى فـدک بـعـد از نزول آیه بوده است ، ولى اگر (لما) را در اینجا به معنى علت بگیریم نه به معنى زمـان خاص ، این مشکل نیز حل مى شود، و مفهوم روایت این خواهد بود که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به خاطر این دستور الهى فدک را به فاطمه عطا کرد، به علاوه گاه آیاتى از قرآن دو بار نازل شده است .
امـا ایـنـکـه چرا از میان همه افراد نیازمند و صاحب حق تنها این سه گروه ذکر شده اند ممکن اسـت بـه خـاطـر اهمیت آنها باشد، زیرا حق خویشاوندان از هر حقى بالاتر است ، و در میان محرومان و نیازمندان ، مساکین و واماندگان در راه از همه نیازمندترند.
و یـا بـه خـاطـر نـکـتـه اى اسـت کـه فـخر رازى در اینجا آورده ، او مى گوید: (اصناف هشتگانه اى که مى بایست زکات به آنها پرداخت در صورت وجوب زکات است ، ولى سه گـروهـى کـه در آیه ذکر شده اند حتى در صورت تعلق نگرفتن زکات نیز کمک به آنها لازم اسـت ، چـرا کـه بعضى از خویشاوندان واجب النفقه انسانند و مسکین فقیر محرومى است که اگر به او کمک نشود چه بسا جانش به خطر بیفتد
و هـمـچـنـین (ابن السبیل ) ممکن است در شرائطى باشد که با نرسیدن کمک تلف شود، ترتیبى که در ذکر این سه گروه در آیه رعایت شده نیز متناسب با ترتیب اهمیت آنها است ).
به هر حال در پایان آیه براى تشویق نیکوکاران ، و ضمنا بیان شرط قبولى انفاق مى فـرمـایـد: (ایـن کـار براى کسانى که تنها رضاى خدا را مى طلبند بهتر است ) (ذلک خیر للذین یریدون وجه الله ).
(و کسانى که چنین کار نیکى را انجام مى دهند رستگارانند) (و اولئک هم المفلحون ).
آنها هم در این جهان رستگار خواهند شد، چرا که انفاق برکات عجیبى در همین زندگى همراه خـود مـى آورد، و هـم در جـهـان دیـگـر کـه انـفـاق یـکـى از سـنـگـیـنـتـریـن اعمال در ترازوى سنجش الهى است .
با توجه به اینکه (وجه الله ) به معنى صورت جسمانى خداوند نیست که او صورت جـسـمانى ندارد، بلکه به معنى ذات پاک پروردگار است ، این آیه نشان مى دهد که تنها مساءله انفاق و پرداختن حق خویشاوندان و دیگر صاحبان حقوق کافى نیست ، مهم آن است که با اخلاص و نیت پاک و خالى از هرگونه ریا و خودنمائى و منت و تحقیر و انتظار پاداش تواءم باشد.
ذکـر ایـن نـکته نیز لازم است که بر خلاف گفته بعضى از مفسران که تصریح کرده اند انـفـاق بـه خـاطـر رسیدن به بهشت مصداق (وجه الله ) نیست تمام کارهائى که انسان انـجـام مى دهد و نوعى ارتباط با خدا دارد خواه براى رضاى او، یا رسیدن به پاداش او، یـا نـجـات از کـیـفـر او بـاشـد، هـمـه مـصـداق (وجـه الله ) اسـت ، هر چند مرحله عالى و کامل آن است که جز عبودیت و اطاعت او را در نظر نگیرد.
در آیه بعد به تناسب بحثى که از انفاق خالص در میان بود به دو نمونه از انفاقها که یـکـى بـراى خـدا اسـت ، و دیـگـرى بـه مـنـظـور رسـیـدن بـه مال دنیا است اشاره کرده ، مى فرماید: (آنچه را به منظور جلب افزایش مى پردازید تا در امـوال مـردم فـزونى گیرد، نزد خدا فزونى نخواهد یافت ، و آنچه را به عنوان زکات مـى پـردازیـد و تـنـهـا رضـاى خدا را مى طلبید چنین کسانى داراى پاداش مضاعفند) (و ما آتـیـتـم مـن ربا لیربوا فى اموال الناس فلا یربوا عند الله و ما آتیتم من زکاة تریدون وجه الله فاولئک هم المضعفون ).
مـفـهوم جمله دوم یعنى دادن زکات و انفاق کردن در راه خدا که موجب اجر و پاداش فراوان مى بـاشـد روشـن اسـت ، ولى در مـورد جـمـله اول بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه ربـا در اصل به معنى افزایش است ، تفسیرهاى گوناگونى گفته اند.
نـخـستین تفسیر که از همه روشنتر و با مفهوم آیه سازگارتر، و هماهنگ با روایاتى است کـه از اهـل بـیـت (عـلیـهـم السـلام ) رسیده ، این است که منظور هدایائى است که بعضى از افـراد بـراى دیـگـران - مـخـصـوصا صاحبان مال و ثروت - مى برند، به این منظور که پاداشى بیشتر و بهتر از آنها دریافت دارند.
بـدیـهـى اسـت در ایـن گـونـه هـدایـا نـه اسـتحقاق طرف در نظر گرفته مى شود، و نه شایستگیها و اولویتها، بلکه تمام توجه به این است که این هدیه به جائى داده شود که بـتـواند مبلغ بیشترى را صید کند!، و طبیعى است اینچنین هدایا که جنبه اخلاص در آن نیست از نظر اخلاقى و معنوى فاقد ارزش مى باشد.
بـنـابـر ایـن مـراد از ربـا، در ایـن آیـه هـمـان (هـدیـه و عـطـیـه ) اسـت و مـنظور از جمله (لیربوا فى اموال الناس ) گرفتن پاداش بیشتر از مردم است .
بـدون شـک گـرفـتن چنین پاداشى حرام نیست ، چون شرط و قراردادى در کار نبوده ، ولى فاقد ارزش معنوى و اخلاقى است ، و لذا در روایات متعددى که از امام صادق (علیه السلام ) در مـنـابـع مـعـروف حـدیـث آمـده اسـت از آن بـه (ربـاى حلال ) تعبیر
شده است ، در مقابل (رباى حرام ) که در آن شرط و قراردادى گذارده مى شود.
در حـدیـثـى کـه در کـتاب (تهذیب الاحکام ) از امام صادق (علیه السلام ) در تفسیر آیه فـوق نـقـل شـده چـنـیـن مـى خـوانـیـم : هـو هـدیـتـک الى الرجـل تـطـلب مـنـه الثـواب افضل منها فذلک ربى یؤ کل : (منظور هدیه اى است که به دیگرى مى پردازى و هدفت ایـن اسـت کـه بـیـشـتـر از آن پـاداش دهـد ایـن ربـاى حلال است ).
در حـدیـث دیـگـرى از هـمـان امـام (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : الربـا ربـائان احـدهـمـا حـلال ، و الاخـر حـرام فـامـا الحـلال فـهـو ان یـقـرض الرجل اخاه قرضا یرید ان یزیده و یعوضه باکثر مما یاخذه بلا شرط بینهما، فان اعطاه اکـثر مما اخذه على غیر شرط بینهما فهو مباح له و لیس له عند الله ثواب فیما اقرضه ، و هـو قـوله فـلا یـربـوا عـنـد الله ، و امـا الحـرام فالرجل یقرض قرضا و یشترط ان یرد اکثر مما اخذه فهذا هو الحرام :
(ربـا بـر دو گـونـه اسـت : یـکـى حـلال و دیـگـرى حـرام ، امـا ربـاى حـلال آن اسـت کـه انـسـان به برادر مسلمانش قرضى دهد به این امید که او به هنگام باز پس دادن چیزى بر آن بیفزاید بى آنکه شرطى در میان این دو باشد، در این صورت اگر شـخـص وام گـیرنده چیزى بیشتر به او بدهد - بى آنکه شرط کرده باشد - این افزایش براى او حلال است ، ولى ثوابى از قرض دادن خود نخواهد برد، و این همان است که قرآن در جـمـله (فـلا یربوا عند الله ) بیان کرده ، اما رباى حرام آن است که انسان قرضى بـه دیـگـرى بـدهد و شرط کند که بیش از آنچه وام گرفته به او باز پس گرداند این رباى حرام است ).
تـفـسـیر دیگرى که براى آیه ذکر کرده اند این است که منظور رباى حرام است و در حقیقت طـبـق ایـن تفسیر، قرآن مى خواهد ربا را با انفاقهاى خالصانه مقایسه کند و بگوید ربا گرچه ظاهرا افزایش مال است ، اما نزد پروردگار افزایش
نیست ، افزایش واقعى در انفاق فى سبیل الله است .
و بـر ایـن اسـاس ، آیـه را مـقـدمـه اى مـى دادنـد بـر مـسـاءله تـحـریـم ربـا کـه نـخـسـت قـبـل از هـجرت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به صورت یک اندرز اخلاقى بیان شـد، و بـعـد از هـجـرت در سـه سـوره دیـگـر قـرآن (سـوره بـقـره و آل عمران و نساء) تحریم آن به صورت تدریجى پیاده گشت (و ما نیز بر همین اساس در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 270 اشاره اى داشتیم ).
البته میان این دو معنى تضادى نیست ، و مى توان آیه را به معنى وسیعى تفسیر کرد که هم (رباى حلال ) و هم (رباى حرام ) در آن جمع باشد و هر دو در برابر انفاق فى سـبـیـل الله قـرار گـیـرد، امـا تـعـبـیـرات آیـه بـا تـفـسـیـر اول سازگارتر است .
زیرا ظاهر آیه این است که در اینجا عملى انجام شده که ثوابى ندارد و مباح است چون مى گـویـد: ایـن کـار در نـزد خـدا افـزایـشـى نـمـى آورد، و ایـن تـنـاسـب بـا ربـاى حـلال دارد کـه نـه ثـواب دارد و نـه گـنـاهـى ، ولى چـیـزى نـیـسـت کـه مـوجـب خشم و غضب پروردگار گردد، و گفتیم روایات اسلامى نیز ناظر به آن است .
ذکـر ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه (مـضـعـفـون ) کـه صـیـغـه اسـم فاعل است در اینجا به معنى مضاعف کننده نیست ، بلکه به معنى صاحب پاداش مضاعف است ، زیـرا اسـم فـاعـل در لغـت عـرب گاه به معنى صاحب چیزى مى آید مانند (موسر) یعنى (صاحب مال فراوان ).
این موضوع را نیز نباید از نظر دور داشت که (ضعف ) و (مضاعف ) در لغت عرب به مـعـنـى دو چـنـدان نـیـسـت ، بـلکـه دو بـرابـر و چـنـدیـن بـرابـر را شـامـل مـى شـود و حـداقـل در مـورد آیـه ، ده بـرابـر اسـت (چـنانکه قرآن مى گوید: من جاء بالحسنه فله عشر امثالها - انعام - 160).
و در مورد قرض به هیجده برابر مى رسد، چنانکه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : على باب الجنة مکتوب القرض ‍ بثمانیة عشر و الصدقة بعشر:
(بر در بهشت نوشته شده است که پاداش قرض هیجده برابر و صدقه ده برابر است ).
و در مـورد انـفـاق فـى سـبیل الله گاه به هفتصد برابر و بیشتر مى رسد چنانکه در آیه 261 سوره بقره آمده است .
در آخـرین آیه مورد بحث بار دیگر به مساءله مبدء و معاد که موضوع اساسى در بسیارى از آیـات ایـن سـوره بـود بـاز مـى گـردد، و خدا را با چهار وصف ، توصیف مى کند تا هم اشاره اى به توحید و مبارزه با شرک باشد، و هم دلیلى بر معاد، مى فرماید: (خداوند هـمـان کـسـى است که شما را آفرید، سپس روزى داد، بعد مى میراند و بعد زنده مى کند) (الله الذى خلقکم ثم رزقکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ).
(آیـا هـیچیک از شریکانى که شما براى خدا ساخته اید توانائى بر چیزى از این کارها دارد)؟ (هل من شرکائکم من یفعل من ذلکم من شى ء).
(مـنـزه اسـت خـدا، و بـرتر است از آنچه آنها شریک براى او قرار مى دهند) (سبحانه و تعالى عما یشرکون ).
مسلم است هیچیک از مشرکان ، معتقد نبودند که آفرینش به وسیله بتها صورت گرفته ، یا ایـنـکـه روزى آنـهـا بـه دسـت بـتـهـا اسـت ، و یا پایان عمرشان ، چرا که آنها این معبودان ساختگى را واسطه میان خود و خدا و شفیعانى مى پنداشتند نه خالق آسمان و زمین و روزى دهنده ، بنابراین پاسخ این سؤ الات منفى است و استفهام ، استفهام انکارى مى باشد.
مـطـلب دیـگـرى کـه در ایـنجا مورد سؤ ال قرار مى گیرد این است که آنها معمولا معتقد به حیات بعد از مرگ نبودند، چگونه قرآن در آخرین توصیف
پروردگار روى آن تکیه مى کند؟.
این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که مساءله معاد و حیات پس از مرگ - همانگونه که در بحثهاى معاد گفته ایم - جنبه فطرى دارد، و قرآن در اینجا نه بر معتقدات آنها که بر فطرت آنها تکیه مى کند.
بـعـلاوه گـاه مـى شـود کـه یـک گـویـنـده توانا هنگامى که با کسى روبرو مى شود که مـطـلبـى را مـنـکـر اسـت آن را هـمـراه بـا حـقـایـق دیـگـرى کـه مـورد قبول او است ذکر مى کند و قاطعانه روى آن تکیه مى نماید تا اثر خود را ببخشد، و او را از مرکب انکار پائین آورد.
از هـمه اینها گذشته میان قدرت خدا بر زندگى نخستین ، و زندگى بعد از مرگ رابطه ناگسستنى است ، و با توجه به این رابطه منطقى هر دو در یک عبارت آمده است .
به هر حال قرآن مى گوید وقتى تمام این امور (خلقت و روزى و مرگ و حیات ) به دست او اسـت عـبـادت و پـرسـتـش هـم بـایـد منحصر به او باشد، و با جمله سبحانه و تعالى عما یشرکون این حقیقت را بازگو مى کند که آنها مقام پروردگار را فوق العاده پائین آوردند که در کنار بتها و معبودان ساختگى قرار مى دهند.
آیه و ترجمه


ظهر الفساد فى البر و البحر بما کسبت اءیدى الناس لیذیقهم بعض الذى عملوا لعلهم یرجعون (41)
قـل سـیـروا فـى الارض فـانـظـروا کـیـف کـان عـاقـبـة الذیـن مـن قبل کان اءکثرهم مشرکین (42)
فاقم وجهک للدین القیم من قبل اءن یاتى یوم لا مرد له من الله یومئذ یصدعون (43)
من کفر فعلیه کفره و من عمل صالحا فلانفسهم یمهدون (44)
لیجزى الذین امنوا و عملوا الصالحات من فضله إ نه لا یحب الکافرین (45)


ترجمه :
41 - فساد در خشکى و دریا به خاطر کارهائى که مردم انجام داده اند آشکار شده ، خدا مى خواهد نتیجه بعضى از اعمال آنها را به آنها بچشاند شاید (به سوى حق ) بازگردند.
42 - بـگـو در زمـیـن سـیـر کـنـیـد و بـنـگـریـد عـاقـبـت کـسـانـى کـه قبل از شما بودند چگونه بود؟ بیشتر آنها مشرک بودند.
43 - روى خـود را بـه سـوى آئیـن مـسـتقیم و پایدار کن ، پیش از آنکه روزى فرارسد که هـیـچـکـس قـدرت ندارد آن را از خدا بازگرداند، در آن روز مردم به گروه هائى تقسیم مى شوند.
44 - هـر کـس کـافـر شـود کـفـرش بـر زیـان خـود او اسـت و آنـهـا کـه عمل صالح انجام دهند (پاداش الهى را) به سود خودشان آماده مى سازند.
45 - ایـن بـراى آنـسـت کـه خـداونـد کـسـانـى را کـه ایـمـان آورده و عمل صالح انجام داده اند از فضلش پاداش دهد، او کافران را دوست ندارد.
تفسیر :
سرچشمه فساد، اعمال خود مردم است !
در آیات گذشته ، سخن از شرک در میان بود و مى دانیم ریشه اصلى تمام مفاسد فراموش کردن اصل توحید و روى آوردن به شرک است ، لذا در آیات مورد بحث نخست سخن از ظهور فساد در زمین به خاطر اعمال مردم به میان آورده ، مى گوید: (فساد در خشکى و دریا به خاطر کارهائى که مردم انجام داده اند آشکار شده ) (ظهر الفساد فى البحر و البر بما کسبت ایدى الناس ).
(خـدا مـى خواهد عکس العمل کارهاى مردم را به آنها نشان دهد و نتیجه بعضى از اعمالى را کـه انـجـام داده انـد بـه آنـها بچشاند، شاید بیدار شوند، و به سوى حق بازگردند)! (لیذیقهم بعض الذى عملوا لعلهم یرجعون ).
آیه فوق معنى وسیع و گسترده اى را پیرامون ارتباط (فساد) و (گناه )
بـا یـکـدیـگـر بیان مى کند که نه مخصوص سرزمین مکه و حجاز است ، و نه عصر و زمان پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـلکـه بـه اصـطـلاح از قبیل قضیه حقیقیه است که پیوند محمول و (موضوع ) را بیان مى کند، به عبارت دیگر هـر جـا فـسـادى ظاهر شود بازتاب اعمال مردم است ، و در ضمن یک هدف تربیتى دارد، تا مردم طعم تلخ نتیجه اعمالشان را بچشند، شاید به خود آیند.
بـعـضـى مـى گویند: این آیه ناظر به آن قحطى و خشکسالى میباشد که به خاطر نفرین پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) دامان مشرکان مکه را گرفت ، باران قطع شد، بـیـابـانـهـا خشکید و خشکیده تر شد، و حتى استفاده از صید دریا (دریاى احمر) براى آنها مشکل گشت .
بـه فرض که این سخن از نظر تاریخى صحیح باشد تنها بیان یک مصداق است و معنى آیه را در مساءله ارتباط فساد و گناه هرگز محدود نمى کند، نه محدود به آن زمان و مکان و نه محدود به خشکسالى و کمى باران .
از آنـچـه در بـالا گفتیم به خوبى روشن مى شود بسیارى از تفسیرهاى محدود و موضعى کـه از بـعـضـى از مـفـسـران ذیـل ایـن آیـه نـقـل شـده بـه هـیـچـوجـه قـابـل قـبـول نـیـسـت ، مـثـل ایـنـکـه مـراد از فـسـاد در خـشـکـیـهـا، قـتـل هـابـیـل بـه دست قابیل است ، و منظور از فساد در دریا غصب کشتیها در عصر موسى و خضر است .
یـا ایـنـکـه مـنـظور از فساد دریا و صحرا زمامداران فاسدى هستند که همه این مناطق را به فساد مى کشند.
البـتـه مـمـکـن اسـت یـکـى از مـصـداقـهـاى فـسـاد ایـن چنین افراد بوده باشند که بر اثر دنـیـاپـرسـتـى و مـجامله و تن در دادن مردم به ذلت ، بر سر آنها مسلط مى شوند اما مسلما تمام مفهوم آیه این نیست .
جـمـعـى از مفسران نیز در معنى (فساد بحر) به گفتگو نشسته اند: بعضى گفته اند: بحر به معنى شهرهائى است که در کنار دریا است ، و بعضى
گفته اند بحر به معنى مناطق حاصلخیز و پر باغ و زراعت است .
مـا دلیـلى بـر ایـنـگـونه تکلفات نمى بینیم ، چرا که (بحر) معنى معروفى دارد که هـمـان دریـا اسـت و فـسـاد در آن ، مـمکن است به صورت کمبود مواهب دریائى و یا ناامنیها و جنگهائى که در دریاها به وقوع مى پیوست باشد.
در حـدیـثـى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : حیات دواب البحر بالمطر فاذا کف المـطـر ظـهـر الفـسـاد فـى البـحـر و البـر، و ذلک اذا کـثـرت الذنـوب و المـعـاصـى : (زنـدگـى مـوجـودات دریـا بـه وسـیله باران است هنگامى که باران نبارد هم خشکیها به فساد کشیده مى شود، و هم دریا، و این هنگامى است که گناهان فزونى گیرد)!.
البته آنچه در این روایت آمده بیان یک مصداق روشن از فساد است ، و نیز آنچه در رابطه با نزول باران و حیات حیوانات دریائى در این حدیث ذکر شده مساله اى است که دقیقا به تجربه رسیده که هر وقت باران کمتر ببارد ماهى در دریا کم خواهد شد، و حتى از بعضى از سـاحـلنـشـیـنان شنیدیم که مى گفتند: فایده باران براى دریا بیش از فایده آن براى صحرا است )!
در زمینه رابطه فساد بر و بحر با گناهان مردم تحلیلهاى دیگرى داریم که به خواست خدا در بحث نکات خواهد آمد.
در آیـه بـعـد بـراى ایـنکه مردم شواهد زنده اى را در مساءله ظهور فساد در زمین به خاطر گـناه انسانها با چشم خود بینند، دستور سیر در ارض را مى دهد و به پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى فـرمـایـد: (بـگـو شـمـا در روى زمـیـن بـه گـردش پـردازیـد، حـال امـتـهـاى پـیـشـیـن را جـستجو کنید، و اعمال و سرنوشت آنها را مورد بررسى قرار دهید بـبـیـنـیـد عـاقـبـت کـسـانـى کـه قـبـل از شـمـا بـودنـد بـه کـجـا رسـیـد)؟! (قـل سـیـروا فـى الارض فـانـظـروا کـیـف کـان عـاقـبـة الذیـن مـن قبل ).
قصرها و کاخهاى ویران شده آنها را بنگرید، خزائن به تاراج رفته آنها را تماشا کنید، جـمـعـیـت نـیـرومـنـد پـراکـنـده آنـهـا را مـشـاهـده نـمـائیـد، و سرانجام قبرهاى درهم شکسته و استخوانهاى پوسیده آنها را بنگرید.
ببینید سرانجام ظلم و ستم و گناه و شرک آنها چه شد؟
بـبـیـنید اگر آنها آشیانه مرغان را سوزاندند، چگونه خانه این صیادان نیز به ویرانى کشیده شد؟
آرى (اکثر آنها مشرک بودند) (کان اکثرهم مشرکین ).
و شرک ام الفساد و مایه تباهى آنها شد.
جالب توجه اینکه هنگامى که در آیات قبل سخن از نعمتهاى خدا بود، نخست آفرینش و خلقت انـسـان را مـطـرح کـرد، سـپـس روزى دادن به او را (الله الذى خلقکم ثم رزقکم ) ولى در آیـات مـورد بـحـث هـنـگـامـى کـه سـخـن از مـجـازات الهـى مـى گـویـد: نـخـسـت اشـاره بـه زوال نعمتها بر اثر گناه مى کند، سپس نابودى و هلاکت بر اثر شرک ، چرا که به هنگام بـخـشـش ، اول مـوهـبـت خـلقـت اسـت و بـعـد روزى ، و بـه هـنـگـام بـاز پـس گرفتن ، نخست زوال نعمت است و بعد هلاکت .
تعبیر به (اکثرهم مشرکین ) با توجه به اینکه این سوره مکى است و مسلمانان آن روز در اقـلیـت قـرار داشتند، شاید اشاره به این است که از انبوه مشرکان نهراسید که خداوند گـروه هـاى عـظـیمى از این قبیل افراد را در گذشته هلاک و نابود کرده است ، و هم هشدارى است براى این طغیانگران که سیر در ارض کنند و پایان کار پیشینیان هم مسلک خود را با چشم ببینند.
و از آنجا که پند گرفتن و بیدار شدن ، و سپس بازگشتن به سوى خدا، همیشه مفید و مؤ ثـر نیست ، در آیه بعد روى سخن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده چنین مى گوید: (صورت خود را به سوى دین و آئین مستقیم و پا بر جا (آئین توحید خالص ) قرار
ده ، پـیـش از آنـکـه روزى فرا رسد که هیچکس قدرت ندارد آن روز را از خدا بازگرداند و بـرنـامه الهى را تعطیل کند، و در آن روز مردم گروه گروه مى شوند و صفوف از هم جدا مـى گـردد گـروهـى در بـهـشـت و گـروهـى در دوزخ (فـاقـم وجـهـک للدیـن القـیـم مـن قبل ان یاتى یوم لا مرد له من الله یومئذ یصدعون ).
توصیف دین به (قیم ) با توجه به اینکه قیم به معنى ثابت و برپادارنده است در حـقـیـقـت اشـاره بـه دلیـل ایـن تـوجه مستمر به دین است ، یعنى چون آئین اسلام آئینى است ثابت و مستقیم ، و برپادارنده نظام زندگى مادى و معنوى مردم ، هرگز از آن منحرف مشو.
و ایـنکه خطاب را متوجه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى کند، براى این است که دیگران حساب کار خویش را برسند.
تـعـبـیـر بـه (یـصـدعـون ) از مـاده (صـدع ) در اصل به معنى شکستن و شکافتن ظرف است ، ولى تدریجا به معنى هرگونه پراکندگى و تـفـرق به کار رفته است ، و در اینجا اشاره به جدائى صفوف بهشتیان و دوزخیان مى بـاشـد کـه هـر یـک از ایـن دو صـف نیز به صفوفى تقسیم مى شوند، به تناسب سلسله مراتب درجات بهشتى ، و درکات دوزخى .
آیـه بـعد در حقیقت شرحى است براى این جدائى صفوف در قیامت ، مى فرماید: (هر کسى کافر شد کفرش بر زیان خود او است ) و وبالش دامنگیر او (من کفر فعلیه کفره ).
(و امـا آنها که عمل صالحى انجام دادند (پاداش الهى را) به سود خودشان آماده و مهیا مى سازند) (و من عمل صالحا فلانفسهم یمهدون ).
(یـمـهـدون ) از مـاده (مـهـد) (بر وزن عهد) - همانگونه که راغب در مفردات گفته - در اصـل بـه مـعـنـى گـاهـواره یـا مـحـلى اسـت کـه براى کودک آماده مى کنند، سپس (مهد) و (مـهـاد) به معنى وسیعترى یعنى هر مکان مهیا و آماده اى (که نهایت آرامش و آسایش ‍ در آن است ) گفته شده است ، انتخاب این تعبیر براى بهشتیان و مؤ منان صالح نیز از همین نظر است .
خـلاصـه ایـنکه گمان نکنید ایمان و کفر و اعمال زشت و زیباى شما براى خدا اثرى دارد، این شما هستید که از آن شاد و خشنود، یا ناراحت و غمگین مى شوید.
جـالب ایـنـکـه : در مورد کفار با همان جمله من کفر فعلیه کفره قناعت کرده ولى در مورد مؤ مـنـان در آیـه بـعـد تـوضـیـح مـى دهـد کـه نـه تـنـهـا اعـمـال خـود را در آنـجـا مـى بـیـنـنـد، بـلکـه خـدا مـواهـب بـیـشـتـرى کـه شـایـسـتـه فضل و کرم او است به آنها مى بخشد مى گوید: (هدف این است که خداوند کسانى را که ایـمـان آورده ، و عـمـل صـالح انجام داده اند از فضلش پاداش دهد) (لیجزى الذین آمنوا و عملوا الصالحات من فضله ).
مسلما این فضل الهى شامل حال کافران نمى شود، (چرا که خدا کافران را دوست ندارد) (انه لا یحب الکافرین ).
بدیهى است که با آنها نیز بر طبق عدالت رفتار مى کند و بیش از استحقاقشان
مجازات نخواهد کرد، ولى فضل و موهبتى نیز نصیبشان نخواهد شد.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت