تفسیرنمونه سوره عنکبوت (قسمت3)

نکته :
تاثیر نماز در تربیت فرد و جامعه
گـر چـه نـماز چیزى نیست که فلسفه اش بر کسى مخفى باشد، ولى دقت در متون آیات و روایات اسلامى ما را به ریزه کاریهاى بیشترى در این زمینه رهنمون مى گردد:
1 - روح و اسـاس و هدف و پایه و مقدمه و نتیجه و بالاخره فلسفه نماز همان یاد خدا است ، همان (ذکر اللّه ) است که در آیه فوق بعنوان برترین نتیجه بیان شده است .
البـتـه ذکـرى کـه مـقـدمـه فـکـر، و فـکـرى کـه انـگـیـزه عـمـل بـوده بـاشـد، چـنانکه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) آمده است که در تفسیر جـمـله و لذکـر الله اکـبـر فـرمـود: ذکـر الله عـنـد مـا احـل و حـرم (یـاد خـدا کـردن بـه هنگام انجام حلال و حرام ) (یعنى به یاد خدا بیفتد به سراغ حلال برود و از حرام چشم بپوشد).
2 - نـمـاز وسیله شستشوى از گناهان و مغفرت و آمرزش الهى است چرا که خواه ناخواه نماز انـسـان را دعـوت بـه تـوبه و اصلاح گذشته مى کند، لذا در حدیثى مى خوانیم : پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) از یـاران خـود سـؤ ال کـرد: لو کـان عـلى بـاب دار احـدکـم نـهـر و اغـتـسـل فـى کـل یـوم مـنـه خـمـس مـرات اکـان یـبـقـى فـى جـسـده مـن الدرن شـى ء؟ قـلت لا، قـال : فـان مثل الصلوة کمثل النهر الجارى کلما صلى کفرت ما بینهما من الذنوب : (اگر بر در خانه یکى از شما نهرى از آب صاف و پاکیزه باشد و در هر روز پنج بار خود را در آن شستشو دهد، آیا چیزى از آلودگى و کثافت در بدن او مى ماند؟).
در پاسخ عرض کردند: نه ، فرمود: (نماز درست همانند این آب جارى است ، هر زمان که انسان نمازى مى خواند گناهانى که در میان دو نماز انجام شده است از میان مى رود).
و بـه ایـن تـرتـیـب جـراحـاتى که بر روح و جان انسان از گناه مى نشیند، با مرهم نماز التیام مى یابد و زنگارهائى که بر قلب مى نشیند زدوده مى شود.
3 - نـمـاز سـدى در بـرابـر گناهان آینده است ، چرا که روح ایمان را در انسان تقویت مى کند، و نهال تقوى را در دل پرورش مى دهد، و مى دانیم ایمان و تقوى نیرومندترین سد در برابر گناه است ، و این همان چیزى است که در آیه فوق به عنوان نهى از فحشاء و منکر بـیـان شده است ، و همان است که در احادیث متعددى مى خوانیم : افراد گناهکارى بودند که شـرح حـال آنها را براى پیشوایان اسلام بیان کردند فرمودند: غم مخورید، نماز آنها را اصلاح مى کند و کرد.
4 - نماز، غفلت زدا است ، بزرگترین مصیبت براى رهروان راه حق آن است که هدف آفرینش خود را فراموش کنند و غرق در زندگى مادى و لذائذ
زود گذر کردند، اما نماز به حکم اینکه در فواصل مختلف ، و در هر شبانه روز پنج بار انـجـام مـى شـود، مـرتـبـا به انسان اخطار مى کند، هشدار مى دهد، هدف آفرینش او را خاطر نـشـان مى سازد، موقعیت او را در جهان به او گوشزد مى کند و این نعمت بزرگى است که انسان وسیله اى در اختیار داشته باشد که در هر شبانه روز چند مرتبه قویا به او بیدار باش گوید.
5 - نـمـاز خود بینى و کبر را در هم مى شکند، چرا که انسان در هر شبانه روز هفده رکعت و در هـر رکـعـت دو بـار پـیـشـانـى بـر خاک در برابر خدا مى گذارد، خود را ذره کوچکى در برابر عظمت او مى بیند، بلکه صفرى در برابر بى نهایت .
پرده هاى غرور و خود خواهى را کنار مى زند، تکبر و برترى جوئى را در هم مى کوبد.
به همین دلیل عـلى (عـلیه السلام ) در آن حدیث معروفى که فلسفه هاى عبادات اسلامى در آن منعکس شده اسـت بـعـد از ایمان ، نخستین عبادت را که نماز است با همین هدف تبیین مى کند مى فرماید: فـرض الله الایـمان تطهیرا من الشرک و الصلوة تنزیها عن الکبر...: (خداوند ایمان را براى پاکسازى انسانها از شرک واجب کرده است و نماز را براى پاکسازى از کبر).
6 - نماز وسیله پرورش ، فضائل اخـلاق و تـکـامـل مـعـنوى انسان است ، چرا که انسان را از جهان محدود ماده و چهار دیوار عالم طـبـیـعت بیرون مى برد، به ملکوت آسمانها دعوت مى کند، و با فرشتگان همصدا و همراز مـى سـازد، خـود را بدون نیاز به هیچ واسطه در برابر خدا مى بیند و با او به گفتگو برمى خیزد.
تـکـرار ایـن عـمل در شبانه روز آنهم با تکیه روى صفات خدا، رحمانیت و رحیمیت و عظمت او مـخـصـوصا با کمک گرفتن از سوره هاى مختلف قرآن بعد از حمد که بهترین دعوت کننده به سوى نیکیها و پاکیها است اثر قابل ملاحظه اى
در پرورش فضائل اخلاقى در وجود انسان دارد.
لذا در حـدیـثـى از امـیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم که در فلسفه نماز فرمود: الصلوة قربان کلى تقى : (نماز وسیله تقرب هر پرهیزکارى به خدا است ).
7 - نماز به سائر اعمال انسان ارزش و روح مى دهد- چرا که نماز روح اخلاص را زنده مى کـنـد، زیـرا نـمـاز مـجـمـوعـه اى اسـت از نـیـت خـالص و گـفـتـار پـاک و اعـمـال خـالصـانـه ، تـکـرار ایـن مـجـمـوع در شـبـانـه روز بـذر سـایـر اعمال نیک را در جان انسان مى پاشد و روح اخلاص ‍ را تقویت مى کند.
لذا در حدیث معروفى مى خوانیم که امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در وصایاى خود بعد از آن کـه فـرق مـبـارکش با شمشیر ابن ملجم جنایتکار شکافته شد فرمود: الله الله فى الصلوة فانها عمود دینکم : (خدا را خدا را در باره نماز، چرا که ستون دین شما است ).
مـى دانـیم هنگامى که عمود خیمه در هم بشکند یا سقوط کند هر قدر طنابها و میخهاى اطراف مـحـکـم باشد اثرى ندارد، همچنین هنگامى که ارتباط بندگان با خدا از طریق نماز از میان برود اعمال دیگر اثر خود را از دست خواهد داد.
در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : اول ما یحاسب به العبد الصلوة فان قبلت قبل سائر عمله ، و ان ردت رد علیه سائر عمله : (نـخـسـتـیـن چـیـزى کـه در قـیـامـت از بـنـدگـان حـسـاب مـى شـود نـمـاز اسـت اگـر مـقـبـول افـتـاد سـائر اعـمـالشـان قـبـول مـى شـود، و اگـر مـردود شـد سـائر اعمال نیز مردود مى شود)!
شـایـد دلیـل ایـن سـخـن آن بـاشـد کـه نماز رمز ارتباط خلق و خالق است ، اگر به طور صـحـیـح انـجـام گـردد قـصـد قـربـت و اخـلاص کـه وسـیـله قـبـولى سـائر اعـمـال اسـت در او زنـده مـى شـود، و گـرنـه بـقـیـه اعمال او مشوب و آلوده مى گردد و از درجه اعتبار
ساقط مى شود.
8 - نـمـاز قـطـع نـظـر از محتواى خودش با توجه به شرائط صحت دعوت به پاکسازى زندگى مى کند، چرا که مى دانیم مکان نمازگزار، لباس نمازگزار، فرشى که بر آن نـمـاز مـى خـوانـد، آبـى کـه بـا آن وضـو مـى گـیـرد و غـسـل مـى کند، محلى که در آن غسل و وضو انجام مى شود باید از هر گونه غصب و تجاوز بـه حقوق دیگران پاک باشد کسى که آلوده به تجاوز و ظلم ، ربا، غصب ، کمفروشى ، رشـوه خـوارى و کـسـب امـوال حـرام بـاشـد چـگونه مى تواند مقدمات نماز را فراهم سازد؟ بـنـابـرایـن تـکـرار نـمـاز در پنج نوبت در شبانه روز خود دعوتى است به رعایت حقوق دیگران .
9 - نـمـاز عـلاوه بـر شـرائط صـحـت شـرائط قـبـول ، یـا بـه تـعـبـیـر دیـگـر شـرائط کمال دارد که رعایت آنها نیز یک عامل مؤ ثر دیگر براى ترک بسیارى از گناهان است .
در کـتـب فـقـهـى و مـنـابـع حـدیـث ، امـور زیـادى بـه عـنـوان مـوانـع قـبـول نـمـاز ذکـر شـده اسـت از جـمـله مـسـاءله شـرب خـمـر اسـت کـه در روایـات آمـده : لا تـقـبـل صـلوة شـارب الخـمـر اربـعـیـن یـومـا الا ان یـتـوب : (نـمـاز شـرابـخـوار تـا چهل روز مقبول نخواهد شد مگر اینکه توبه کند).
و در روایـات مـتـعـددى مـى خـوانـیـم : (از جـمـله کـسـانـى کـه نـمـاز آنـهـا قبول نخواهد شد پیشواى ستمگر است ).
و در بـعـضـى از روایـات دیـگـر تصریح شده است که نماز کسى که زکات نمى پردازد قـبـول نخواهد شد، و همچنین روایات دیگرى که مى گوید: خوردن غذاى حرام یا عجب و خود بـیـنى از موانع قبول نماز است ، پیدا است که فراهم کردن این شرایط قبولى تا چه حد سازنده است ؟
10 - نـمـاز روح انـضـبـاط را در انـسان تقویت مى کند، چرا که دقیقا باید در اوقات معینى انـجـام گیرد که تاخیر و تقدیم آن هر دو موجب بطلان نماز، است همچنین آداب و احکام دیگر در مـورد نیت و قیام و قعود و رکوع و سجود و مانند آن که رعایت آنها، پذیرش ‍ انضباط را در برنامه هاى زندگى کاملا آسان مى سازد.
هـمه اینها فوائدى است که در نماز، قطع نظر از مساءله جماعت وجود دارد و اگر ویژگى جـمـاعـت را بر آن بى فزائیم - که روح نماز همان جماعت است - برکات بى شمار دیگرى دارد که اینجا جاى شرح آن نیست ، بعلاوه کم و بیش همه از آن آگاهیم .
گـفـتـار خـود را در زمـیـنـه فلسفه و اسرار نماز با حدیث جامعى که از امام على بن موسى الرضـا (عـلیـهـم السـلام ) نـقل شده پایان مى دهیم : امام در پاسخ نامه اى که از فلسفه نماز در آن سؤ ال شده بود چنین فرمود: علت تشریع نماز این است که توجه و اقرار به ربـوبـیـت پـروردگـار اسـت ، و مـبـارزه بـا شـرک و بـت پـرسـتـى ، و قـیـام در پـیـشـگاه پـروردگـار در نـهایت خضوع و نهایت تواضع ، و اعتراف به گناهان و تقاضاى بخشش از معاصى گذشته ، و نهادن پیشانى بر زمین همه روز براى تعظیم پروردگار.
و نـیـز هدف این است که انسان همواره هشیار و متذکر باشد، گرد و غبار فراموشکارى بر دل او ننشیند، مست و مغرور نشود، خاشع و خاضع باشد، طالب و علاقمند افزونى در مواهب دین و دنیا گردد.
عـلاوه بـر ایـنـکـه مـداومـت ذکـر خـداونـد در شـب و روز کـه در پـرتـو نـمـاز حـاصـل مـى گردد، سبب مى شود که انسان مولا و مدبر و خالق خود را فراموش نکند، روح سرکشى و طغیانگرى بر او غلبه ننماید.
و هـمین توجه به خداوند و قیام در برابر او، انسان را از معاصى باز مى دارد و از انواع فساد جلوگیرى مى کند.
آیه و ترجمه


و لا تـجـدلوا اءهـل الکـتـب إ لا بـالتـى هى اءحسن إ لا الذین ظلموا منهم و قولوا ءامنا بالذى اءنزل إ لینا و اءنزل إ لیکم و إ لهنا و إ لهکم وحد و نحن له مسلمون (46)
و کذلک اءنزلنا إ لیک الکتب فالذین ءاتینهم الکتب یؤ منون به و من هؤ لاء من یؤ من به و ما یجحد بایتنا إ لا الکفرون (47)
و ما کنت تتلوا من قبله من کتب و لا تخطه بیمینک إ ذا لاضرتاب المبطلون (48)
بل هو ءایت بینت فى صدور الذین اءوتوا العلم و ما یجحد بایتنا إ لا الظلمون (49)


ترجمه :
46 - بـا اهـل کتاب جز به روشى که از همه نیکوتر است مجادله نکنید، مگر کسانى که از آنها مرتکب ظلم و ستم شدند، و به آنها بگوئید ما به تمام آنچه از سوى خدا بر ما
و شما نازل شده ایمان داریم ، معبود ما و شما یکى است و در برابر او تسلیم هستیم .
47 - اینگونه ، کتاب را بر تو نازل کـردیـم ، کسانى که (پیش از این ) کتاب آسمانى به آنها داده ایم به این کتاب ایمان مى آورنـد، و بـعـضـى از ایـن گـروه (مـشـرکـان ) نـیز به آن مؤ من مى شوند و آیات ما را جز کافران انکار نمى کنند.
48 - تـو هـرگـز قـبـل از ایـن کتابى نمى خواندى و با دست خود چیزى نمى نوشتى مبادا کسانى که در صدد ابطال سخنان تو هستند شک و تردید کنند.
49 - بـلکـه ایـن کـتـاب آسـمـانـى مـجـمـوعـه اى از آیـات روشن است که در سینه صاحبان دل جاى دارد و آیات ما را جز ستمگران انکار نمى کنند.
تفسیر :
براى بحث بهترین روش را برگزینید
در آیـات گـذشـتـه بـیـشـتـر سـخـن از نـحـوه بـرخـورد بـا (بـت پـرسـتـان ) لجوج و جـاهـل بـود کـه بـه مـقـتـضـاى حـال با منطقى تند، با آنها سخن مى گفت ، و معبودانشان را سـسـتـتـر از تـارهـاى عـنـکـبـوت معرفى مى کرد، و در آیات مورد بحث ، سخن از مجادله با (اهـل کـتـاب ) اسـت کـه بـایـد بـه صـورت مـلایـمـتـر بـاشـد، چـه ایـنـکـه آنـهـا حـداقل بخشى از دستورهاى انبیاء و کتب آسمانى را شنیده بودند و آمادگى بیشترى براى بـرخـورد مـنـطـقـى داشـتـنـد کـه بـا هـر کـس بـایـد بـه مـیـزان عقل و دانش و اخلاقش سخن گفت .
نـخـسـت مـى فـرمـایـد: بـا اهـل کتاب جز به روشى که از همه بهتر است مجادله نکنید (و لا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتى هى احسن ).
(لاتـجـادلوا) از مـاده (جدال ) در اصل به معنى تابیدن طناب و محکم کردن آن است ، این واژه در مورد ساختمان محکم و مانند آن نیز به کار مى رود و هنگامى که دو نفر به بحث مـى پـردازنـد، و در حـقـیـقـت هـر کـدام مى خواهد دیگرى را از عقیده اش بپیچاند به این کار مـجـادله گـفـتـه مـى شـود، بـه کـشـتـى گـرفـتـن نـیـز (جدال )
مى گویند، و به هر حال منظور در اینجا بحث و گفتگوهاى منطقى است .
تـعـبـیـر بـه (التـى هـى احسن )، تعبیر بسیار جامعى است که تمام روشهاى صحیح و مناسب مباحثه را شامل مى شود، چه در الفاظ، چه در محتواى سخن ، چه در آهنگ گفتار، و چه در حرکات دیگر همراه آن .
بـنـابراین مفهوم این جمله آن است که الفاظ شما مؤ دبانه ، لحن سخن دوستانه محتواى آن مستدل ، آهنگ صدا خالى از فریاد و جنجال و هر گونه خشونت و هتک احترام ، همچنین حرکات دسـت و چـشـم و ابرو که معمولا مکمل بیان انسان هستند همه باید در همین شیوه و روش انجام گیرد.
و چه زیبا است تعبیرات قرآن که در یک جمله کوتاه یک دنیا معنى نهفته است .
ایـنـهـا هـمـه بـه خـاطـر آن است که هدف از بحث و مجادله برترى جوئى و تفوق طلبى و شـرمـنده ساختن طرف مقابل نیست ، بلکه هدف تاثیر کلام و نفوذ سخن در اعماق روح طرف است ، و بهترین راه براى رسیدن به این هدف همین شیوه قرآنى است .
حـتـى بـسـیـار مـى شـود کـه انـسـان اگـر سـخـن حـق را بـه صورتى منعکس کند که طرف مقابل آن را فکر خود بداند نه فکر گوینده ، زودتر انعطاف نشان مى دهد چرا که انسان به افکار خود همچون فرزندان خود علاقمند است .
درسـت بـه هـمـیـن دلیـل اسـت کـه قـرآن مـجـیـد بـسـیـارى از مـسـائل را بـه صـورت سـؤ ال و اسـتـفهام طرح مى کند، تا جوابش را از درون فکر مخاطب بجوشد و آن را از خود بداند.
ولى البـتـه هـر قـانـونـى اسـتـثـنـائى هـم دارد، از جـمـله هـمـیـن اصـل کـلى در بـحـث و مـجـادله اسـلامـى در مـواردى مـمـکـن اسـت حـمـل بـر ضـعـف و زبـونـى شود، و یا طرف مقابل آنچنان مست و مغرور باشد که این طرز برخورد انسانى ، بر جراءت و جسارتش
بـیـفـزاید لذا در دنبال آیه به صورت یک استثناء مى فرماید: (مگر کسانى از آنها که مرتکب ظلم و ستم شدند) (الا الذین ظلموا منهم ).
هـمانها که بر خود و دیگران ظلم کردند و بسیارى از آیات الهى را کتمان نمودند تا مردم به اوصاف پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آشنا نشوند.
آنـهـا کـه ظـلم کـردنـد و فـرمـانهاى الهى را در آنجا که بر خلاف منافعشان بود زیر پا گذاردند.
آنـها که ظلم کردند و خرافاتى همچون مشرکان به میان آوردند، مسیح یا عزیز را فرزند خدا خواندند.
و بـالاخـره آنـهـا کـه ظـلم کـردنـد و بـجـاى بـحـث مـنـطـقـى دسـت بـه شـمـشـیـر بـرده و متوسل به زور شدند و به شیطنت و توطئه چینى پرداختند.
و در آخـر آیـه یـکى از مصداقهاى روشن مجادله به احسن را که مى تواند الگوى زنده اى براى این بحث باشد به میان آورده ، مى فرماید:
(بـگـوئیـد مـا بـه تـمـام آنـچـه از سـوى خـدا بـر مـا و شـمـا نازل شده است ایمان داریم ، معبود ما و شما یکى است ، و در برابر او تسلیم هستیم ) (و قولوا آمنا بالذى انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون ).
چـه تـعـبـیـر زیبا و چه آهنگ جالبى ؟ آهنگ وحدت و ایمان به همه آنچه از سوى خداى واحد نازل شده ، و حذف همه تعصبها، و ما و شماها، و بالاخره توحید معبود و تسلیم بى قید و شرط در برابر (اللّه ).
این یک نمونه از مجادله به احسن است که هر کس بشنود مجذوب آن مى شود، و نشان مى دهد اسـلام گـروه گـرا، و تـفـرقه طلب نیست ، آواى اسلام آواى وحدت است و تسلیم بودن در برابر هر سخن حق .
نـمـونـه هـاى ایـن بحث در قرآن فراوان است ، از جمله نمونه اى است که امام صادق (علیه السلام ) در حدیثى به آن اشاره کرده ، مى فرماید: (مجادله به احسن ، مانند
مـطـلبى است که در آخر (سوره یس ) در مورد منکران معاد آمده است ، هنگامى که استخوان پـوسـیـده را در مـقـابـل پـیـامـبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آوردند و گفتند: چه کسى قـدرت دارد آن را احـیـا کـنـد؟ فـرمـود: یـحـیـیـهـا الذى انـشـاهـا اول مرة ... (همان خدائى که روز نخست آن را آفرید، زنده مى کند، همان خدائى که از درخت سبز، براى شما آتش بیرون مى فرستد).
آیـه بـعـد بـه عـنـوان تـاءکـیـد بـر اصـول چـهـارگـانـه اى کـه در آیـه قـبـل آمـد، مـى فـرمـایـد: (ایـن گـونـه مـا کـتـاب آسـمـانـى (قـرآن ) را بـر تـو نازل کردیم (و کذلک انزلنا الیک الکتاب ).
آرى ایـن قرآن بر اساس وحدت معبود، وحدت دعوت همه پیامبران راستین تسلیم بى قید و شـرط در بـرابـر فـرمـان حـق ، و مـجـادله بـا بـهـتـریـن شـیـوه هـا نازل شده .
بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد: مـنـظـور از جـمـله فـوق تـشـبـیـه نـزول قـرآن بـر پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـه نـزول کـتـب پیشین بر سایر انبیاء است ، یعنى همانگونه که بر پیامبران گذشته کتاب آسمانى نازل کردیم بر تو نیز قرآن را نازل نمودیم .
ولى تفسیر اول دقیقتر به نظر مى رسد هر چند جمع میان هر دو معنى نیز ممکن است .
سـپـس مى افزاید: (کسانى که پیش از این کتاب آسمانى به آنها داده ایم (و به راستى به آن پایبند و معتقدند) به این کتاب ایمان مى آورند) (و الذین آتیناهم الکتاب یؤ منون به ).
چـرا کـه هـم نـشـانـه هـاى آن را در کـتـب خـود یـافـتـه انـد، و هـم مـحـتـوایـش را از نـظـر اصول کلى هماهنگ با محتواى کتب خود مى بینند.
البته مى دانیم همه اهل کتاب (یهود و نصارى ) به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ایمان
نـیـاوردنـد، بـنابراین جمله فوق ، اشاره به آن گروه مؤ منان واقعى و حقجویان خالى از تعصب است که نام (اهل کتاب ) تنها شایسته آنها است .
بـعـد مـى افـزایـد: (گـروهـى از ایـنها (از اهل مکه و مشرکان عرب ) نیز به آن ایمان مى آورند) (و من هؤ لاء من یؤ من به ).
و در پـایان در مورد کافران هر دو گروه مى گوید: (آیات ما را جز کافران انکار نمى کنند) (و ما یجحد بایاتنا الا الکافرون ).
بـا تـوجـه به اینکه مفهوم (جحد) آنست که انسان ، به چیزى معتقد باشد و آن را انکار کـنـد مـفـهـوم جـمـله فـوق ایـن مـى شـود کـه حـتـى کـفـار در دل به عظمت این آیات معترفند و نشانه هاى صدق و راستى را در جبین آن مى نگرند، و راه و رسم پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و زندگى پاکیزه و پیروان پاکباخته او را دلیـلى بـر اصـالت آن مـى شـمـرند اما به خاطر لجاجت و تعصب و تقلید کورکورانه از نیاکان ، و یا براى حفظ منافع نامشروع زودگذر به انکار برمى خیزند.
به این ترتیب قرآن موضع گیریهاى اقوام مختلف را در برابر این کتاب آسمانى مشخص مى کند: در یک صف اهل ایمانند، اعم از علماى اهل کتاب و مؤ منان راستین و مشرکانى که تشنه حـق بـودنـد و حـق را یـافـتـنـد و دل به آن بستند، و در صف دیگر منکران لجوجى که حق را دیدند اما همچون خفاشان خود را از آن پنهان داشتند، چرا که ظلمت کفر جزء بافت وجودشان شده و از نور ایمان وحشت دارند!
قابل توجه اینکه این گروه قبلا نیز کافر بوده اند، ولى تاءکید مجدد بر کفرشان ممکن اسـت به این جهت باشد که قبلا اتمام حجت بر آنها نشده بود، کفر حقیقى الان است که بر آنها اتمام حجت شده و با علم و آگاهى صراط مستقیم را رها کرده در بیراه ه گام مى زنند.
سـپـس بـه یـکى دیگر از نشانه هاى روشن حقانیت دعوت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) کـه تـاءکـیـدى اسـت بـر مـحـتـواى آیه گذشته اشاره کرده مى گوید: (تو قـبـل از نـزول قـرآن هـرگـز کـتـابـى را نـمـى خواندى ، و هرگز با دست خود چیزى نمى نوشتى مبادا دشمنانى که در صدد ابطال دعوت تو هستند گرفتار شک و تردید شوند) (و بـگـویند آنچه را او آورده نتیجه مطالعه کتب پیشین و نسخه بردارى از آنها است ) (و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون ).
تـو هـرگـز بـه مـکـتب نرفتى و خط ننوشتى ، اما با اشاره وحى الهى ، مساءله آموز صد مدرس شدى !.
چـگونه مى توان باور کرد، شخصى درس نخوانده و استاد و مکتب ندیده با نیروى خودش کـتـابـى بـیـاورد و از هـمـه جـهـان بـشـریـت دعـوت بـه مـقـابـله کـنـد و هـمـگـان از آوردن مـثل آن عاجز شوند؟ آیا این دلیل بر آن نیست که نیروى تو از قدرت بیپایان پروردگار مـدد مـى گـیـرد؟ و کـتـاب تـو وحـى آسمانى است که از ناحیه او بر تو القاء شده است ؟ تـوجـه بـه ایـن نـکـتـه لازم است که اگر کسى بگوید ما از کجا بدانیم که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هرگز به مکتب نرفت و خط ننوشت ! در پاسخ مى گوئیم : او
در مـحـیـطى زندگى کرد که با سواد در آنجا بسیار محدود و معدود بود به طورى که مى گـویـنـد در تـمـام شـهـر مکه بیش از 17 نفر قدرت بر خواندن و نوشتن نداشتند در چنین مـحـیـطـى اگـر کـسـى درس بـخـوانـد، مـکـتـبـى بـبـیـنـد مـحـال است بتواند کتمان کند، در همه جا مشهور و معروف مى شود، و استاد و درسش شناخته خواهد شد.
چـنـیـن شـخـصـى چـگـونه مى تواند ادعا کند پیامبر راستین است اما دروغى به این آشکارى بـگـوید؟ بخصوص اینکه این آیات در مکه در مهد نشو و نماى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) نـازل گردیده آنهم در برابر دشمنان لجوجى که کوچکترین نقطه ضعفها از نظرشان مخفى نمى ماند.
در آیـه بـعـد نـشـانـه هـاى دیـگـرى براى حقانیت قرآن بیان مى کند، مى گوید:این کتاب آسـمـانـى مـجـمـوعـه اى اسـت از آیـات بینات که در سینه هاى صاحبان علم قرار مى گیرد (بل هو آیات بینات فى صدور الذین اوتوا العلم ).
تعبیر به (آیات بینات ) بیانگر این واقعیت است که نشانه هاى حقانیت قرآن در خود آن بـه چـشـم مـى خـورد و در پـیـشـانـى آیـات مـى درخـشـد، و دلیل آن با خود آن است .
در حـقـیـقت همچون آیات تکوینى است که انسان از مطالعه آن بدون نیاز به چیز دیگر به حـقـیـقـت پـى مـى بـرد؟ ایـن آیـات تـشـریـعى نیز از نظر ظاهر و محتوى چنان است که خود دلیل صدق خویش است .
از این گذشته ، طرفداران این آیات و طالبان و دلدادگان آن ، کسانى هستند که بهره اى از علم و آگاهى دارند، هر چند دستشان تهى و پایشان برهنه است .
بـه تـعـبـیـر روشـنـتـر یـکـى از طـرق شـنـاخـت اصـالت یـک مـکـتـب بـررسـى حـال مؤ منان به آن مکتب است ، اگر گروهى نادان یا شیاد، دور کسى را گرفتند به نظر مى رسد که او نیز از همین قماش باشد، اما اگر کسانى که اسرار علوم در سینه هاى
آنـهـا نـهـفـتـه اسـت اعـلام وفـادارى بـه مـکـتـبـى کـردنـد دلیـل بـر حـقـانـیـت آن اسـت ، و مـا مـى بـیـنـیـم گـروهـى از عـلمـاى اهل کتاب و شخصیتهاى با تقواى ممتازى همچون ابوذرها و سلمانها، مقدادها و عمار یاسرها و شخصیت والائى همچون على (علیه السلام ) حامیان و عاشقان این مکتب بودند.
در روایـات زیـادى کـه از طـرق اهـل بـیـت (عـلیـهـم السـلام ) وارد شـده ایـن آیـه بـه ائمه اهـل بـیـت (عـلیـهـم السـلام ) تفسیر شده است ، این نه به معنى انحصار است ، بلکه بیان مصداق روشنى است براى (الذین اوتوا العلم ).
و اگر مى بینیم در بعضى از روایات ، تصریح شده به اینکه منظور خصوص امامان است در حـقیقت اشاره به مرحله کامل علم قرآن مى باشد که در اختیار آنها است و هیچ مانعى ندارد که علما و دانشمندان بلکه توده هاى فهمیده مردم بهره اى از این علوم قرآن داشته باشند.
ضـمـنا این آیه نشان مى دهد که علم و دانش منحصر به آنچه در کتاب و از محضر استاد مى خـوانـنـد و مـى آمـوزنـد نـیست ، چرا که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) طبق صریح آیـات گذشته به مکتب نرفت و خط ننوشت ولى برترین مصداق (الذین اوتوا العلم ) بـود، پـس در ماوراى علم رسمى ، علمى است برتر و والاتر که از سوى پروردگار به صورت نورى در قلب آدمى القاء مى شود که العلم نور یقذفه الله فى قلب من یشاء و این جوهره علم است ، و علوم دیگر پوسته علم .
در پـایـان آیـه اضافه مى کند: (آیات ما را جز ستمگران از روى عناد انکار نمى کنند) (و ما یجحد بایاتنا الا الظالمون ).
چرا که نشانه هاى آن روشن است : پیامبر امى و درس نخوانده آورنده آن است .
آگاهان اندیشمند مؤ منان به آن هستند.
از ایـن گـذشـتـه خود آن نیز مجموعه آیات بینات (سخنانى با محتواى روشن و آشکار) مى باشد.
و در کتب پیشین نیز نشانه هاى آن آمده است .
بـا ایـنـهـمـه آیـا کـسـى جـز آنـها که بر خویشتن و بر جامعه ستم مى کنند آن را انکار مى نماید؟ (تکرار مى کنیم که تعبیر به جحد در موردى است که انسان چیزى را مى داند و بر خلاف علمش انکار مى کند).
نکته ها :
1 - نگار من که به مکتب نرفت !...
درسـت اسـت کـه خـوانـدن و نـوشـتـن بـراى هـر انـسـانـى کـمـال مـحـسـوب مـى شـود ولى گـاه شـرائطـى پـیـش مـى آیـد کـه نـخـوانـدن و نـنـوشـتن کمال است .
و ایـن در مورد پیامبران مخصوصا خاتم انبیاء (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کاملا صدق مـى کـنـد، چـه ایـنـکه اگر دانشمندى درس خوانده ، و فیلسوفى آگاه و پر مطالعه ادعاى نـبـوت کـنـد و کـتـابـى ارائه دهـد بـه عنوان یک کتاب آسمانى در چنین شرائطى ممکن است وسـوسه و تردیدهائى پیش بیاید که آیا این کتاب و مکتب مولود اندیشه هاى خود او نیست ؟.
اما اگر ببینیم از میان یک قوم عقب افتاده یک انسانى که هرگز محضر استادى را درک نکرده ، کـتـابـى نـخـوانـده ، و صـفـحـه نـنـوشته ، برخاست ، کتابى به عظمت عالم هستى ، با مـحـتـوائى بـسیار بلند و عالى ، ارائه داد، در اینجا خیلى خوب مى توان درک کرد که این تراوش مغز او نیست ، بلکه وحى آسمانى و تعلیم الهى است .
در آیـات دیـگـر قـرآن نـیـز روى (امـى ) بـودن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تـکـیـه شـده ، و چنانکه ذیل آیه 157 سوره اعراف گفتیم سه تفسیر براى کلمه امى ذکر کرده اند که از همه روشنتر (درس نخوانده ) است .
اصولا در محیط حجاز درسى نبود که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بخواند و معلمى
نـبـود کـه از مـحضرش استفاده کند، و گفتیم تعداد کسانى که فقط سواد خواندن و نوشتن داشـتند در تمام مکه در مردان از 17 نفر تجاوز نمى کرد مى گویند از زنان نیز تنها یک نفر بود که خواندن و نوشتن مى دانست .
طـبـیـعـى اسـت کـه در چـنـین محیطى که ابتدائى ترین مرحله علم (خواندن و نوشتن ) اینقدر کـمـیـاب و مـحـدود اسـت ممکن نیست کسى درس خوانده باشد و مردم از آن آگاه نشوند و اگر کـسـى بـا قـاطـعـیـت ادعـا کـرد مـن هـیـچ درسـى نـخـوانـدهـام و کـسـى آن را انـکـار نـکـرد دلیـل روشـنـى بـر صـدق گـفـتـه او اسـت ، و بـه هـر حـال ایـن وضـع خاص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که در آیات فوق آمده براى تـکمیل اعجاز قرآن و قطع بهانه هاى بهانه جویان بسیار مؤ ثر و مفید بود، آرى او عالم بزرگ و بى نظیرى بود که فقط در مکتب وحى درس ‍ خوانده بود.
تـنـهـا بـهـانـه اى بـراى بـعـضـى مـانـده ایـن اسـت کـه پـیـامـبـر قـبـل از دوران نـبـوتـش یـکـى دو سـفـر بـه شـام کـرد (بـراى مـدتـى کـوتـاه کـه مـشـغـول انـجـام بـرنـامـه تـجـارت بـود) مـى گـویند شاید در این یکى دو سفر با علماى اهل کتاب تماس گرفته و مسائل را از آنها دریافت داشته است !
دلیـل سـسـتـى ایـن ادعا در خودش نهفته است که اینهمه تاریخ پیامبران و احکام و قوانین و مـقـررات و مـعارف عالى را چگونه ممکن است که انسان درس نخوانده و مکتب نرفته به این زودى از افـرادى بـشـنـود و بـه خـاطـر بـسـپـارد و در مـدت 23 سـال پـیـاده کـنـد؟ و در بـرخـورد بـا حـوادثـى کـه بـیـسـابـقـه و غـیـر مـنتظره بود عکس العـمل لازم نشان دهد و این درست به آن مى ماند که بگوئیم فلان لیست بزرگ تمام علوم و فـنـون طـب را در آن چـنـد روزى آمـوخـت کـه در فـلان بـیـمـارسـتـان نـاظـر حال مداواى بیماران وسیله پزشکان بود، این سخن به شوخى شبیه تر است !
تـوجـه بـه ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از رسیدن به مرحله
نـبـوت احتمالا توانائى بر نوشتن و خواندن از طریق تعلیمات الهى داشت هر چند در هیچ تـاریـخـى دیـده نـشـده اسـت کـه او از ایـن علم و دانشش استفاده کرده باشد، چیزى را از رو بخواند و یا با دست خود نامه اى بنویسد، و شاید پرهیز پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) در تـمـام عـمـرش از این کار باز براى این بود که دستاویزى به دست بهانه - جویان ندهد.
تنها موردى که در بعضى کتب تاریخ و حدیث آمده که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خودش مطلبى را نوشت در ماجراى صلح حدیبیه است که در مسند احمد آمده است : (پیامبر شخصا قلم به دست گرفت و صلحنامه را نوشت ).

ولى جـمـعـى از علماى اسلام این حدیث را انکار کرده اند و آن را مخالف صریح آیات فوق مـى دادنـد، هـر چـنـد بـه عـقـیده بعضى صراحتى هم ندارد، زیرا این آیات ناظر به وضع پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) قـبـل از نـبـوت اسـت چـه مانعى دارد که بعد از نیل به مقام نبوت استثنائا در یک مورد خطى بنویسد که آن خود معجزهاى محسوب مى شود.
ولى به هر حال در چـنـین مساله اى تکیه کردن بر خبر واحد دور از حزم و احتیاط و مخالف چیزى است که در علم اصول اثبات شده ، هر چند این خبر چنانکه گفتیم مشکلى ایجاد نکند.
2 - راه نفوذ در دیگران
بـراى تـسـخـیـر دلهـا و نـفـوذ سـخـن حـق در افـکـار دیـگـران تـنـهـا تـوسل به استدلالات قوى و نیرومند کافى نیست ، نحوه برخورد با طرف ، و شیوه بحث عمیقترین اثر را
در ایـن مـرحـله مـى گـذارد، چـه بـسـیـارنـد کـسـانـى کـه در بحثها دقیق و موشکاف ، و بر مسائل علمى مسلط و آگاهند، اما چون از شیوه (جدال احسن ) و بحثهاى سازنده آگاه نیستند کمتر در گفتگو با دیگران موفق به نفوذ در قلب آنها مى شوند.
حـقـیـقت این است که اقناع (عقل و فکر) به تنهائى کافى نیست ، باید عواطف نیز اقناع گردد که نیمى از وجود انسان را تشکیل مى دهند.
بـه تـعـبـیـر دیـگر نفوذ در مرحله (خود آگاه ) روح انسان به تنهائى کفایت نمى کند بـایـد در مـرحـله (نـاآگـاه ) کـه بـخـش مـهـم روح را تشکیل مى دهد نیز نفوذ کرد.
از بـررسـى حـال پـیامبران مخصوصا حال پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمـه هـدى (عـلیـهـم السـلام ) بـخـوبى استفاده مى شود که این بزرگواران براى تحقق بـخـشـیـدن بـه اهـداف تـبـلیـغـى و تـربـیـتـى خـود از اخـلاق اجـتـمـاعـى و اصول روانشناسى و انسانیترین شیوه هاى نفوذ در قلبها استفاده مى کردند.
طـرز بـرخـورد آنـهـا بـا مردم چنان بود که به سرعت آنها را به سوى اهداف خود جلب و جذب مى کردند، گرچه بعضى میل دارند به این امور همیشه جنبه اعجاز دهند اما چنین نیست ، اگـر مـا هـم سـنـت و روش و شـیوه بحث آنها را در برخورد با دیگران به کار بندیم به سرعت مى توانیم در آنها اثر بگذاریم و در اعماق جانشان نفوذ کنیم .
قـرآن بـا صراحت به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى گوید: فبما رحمة مـن الله لنـت لهـم و لو کـنـت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک : (به خاطر رحمت الهى اسـت کـه نـسـبـت بـه آنـهـا نـرمـخـو شـده اى کـه اگـر خـشـن و سـنـگـدل بـودى از اطـراف تـو پـراکـنـده مـى شـدنـد) (آل عمران - 159).
بـسـیـار دیـده شـده اسـت کـه بـعضى بعد از ساعتها بحث و گفتگو نه تنها پیشرفتى در مـذاکـرات خـود حـاصـل نـمـى کـنـنـد بـلکـه طـرف را در عـقـیـده باطل خویش را سختر
و مـتـعـصـبـتـر مـى بـیـنـد، دلیـل آن ایـن اسـت کـه از روش جدال به احسن استفاده نشده است .
خـشـونـت در بـحـث ، بـرتـرى جـوئى ، تـحـقـیـر طـرف مـقـابـل ، اظهار کبر و غرور، عدم احترام به افکار دیگران ، و عدم صمیمیت در بحثها همه از امـورى اسـت که باعث شکست انسان در بحث مى شود، لذا در مباحث اخلاق اسلامى بحثى تحت عـنـوان تـحـریم (جدال ) و (مراء) مى بینیم که منظور از آن بحثهائى است که در آن روح حـقـجـوئى و حـقـطـلبى نباشد، بلکه هدف از آن پرخاشگرى و برتریطلبى و به کرسى نشاندن سخن خویش است !
تحریم جدال و مراء گذشته از جنبه هاى معنوى و اخلاقى ، براى همین است که در اینگونه بحثها هرگز پیشرفت فکرى حاصل نمى شود.
تـحـریـم (جـدال ) و (مـراء) بـه هـم نـزدیـک اسـت ولى دانـشـمندان اسلامى میان آنها فـرقـهـائى گـذارده انـد: (مـراء) بـه مـعـنـى اظـهـار فـضـل و کـمـال اسـت ، و (جـدال ) بـه مـنـظـور تـحـقـیـر طـرف مقابل .
جدال به حملات ابتدائى در بحث گفته مى شود ولى (مراء) به حملات دفاعى .
(جـدال ) در مـسـائل عـلمـى است و مراء اعم است (البته تضادى در میان این تفسیرها وجود ندارد).
بـه هـر حال مجادله و بحث با دیگران گاهى (جدال به احسن ) است و آن بحثى است که شـرایـطـى کـه در بـالا گـفتیم دقیقا در آن رعایت شود، و گاهى به غیر احسن است و آن در صورتى است که امور بالا به دست فراموشى سپرده شود.
این گفتار را با ذکر چند روایت گویا و آموزنده پایان مى دهیم .
در حـدیـثـى از پـیـامـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى خـوانـیـم : لایستکمل عبد حقیقة الایمان حتى بدع المراء و ان کان محقا: (هیچکس حقیقت ایمان را به طور
کامل درک نمى کند مگر اینکه (مراء) را ترک گوید، هر چند حق با او باشد).
در حدیث دیگرى مى خوانیم که پیامبر خدا (سلیمان ) به فرزندش گفت : یا بنى ایاک و المـراء، فـانـه لیـسـت فـیـه مـنـفـعـة ، و هـو یـهـیـج بـیـن الاخـوان العداوة : (پسرم ! از جـدال بـپـرهـیـز، زیـرا نـه تـنـهـا سـودى در آن نیست ، بلکه آتش دشمنى را میان برادران شعلهور مى سازد).
و نـیـز از پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده اسـت کـه فـرمـود: مـا ضـل قـوم بـعـد ان هـداهـم الا اوتـوا الجـدال : (هـیـچ گـروهـى پـس از هـدایـت گـمـراه نـشـدنـد مـگـر ایـنـکـه از راه جـدال و بـحـثـهـاى پـرخـاشـگـرانـه و بـرتـریـجـویـانـه ، کـه حـقـیـقـت در آن دنبال نمى شود وارد شدند).
3 - (کافران ) و (ظالمان )
در آیـات فـوق یک بار با این جمله برخورد مى کنیم که (آیات ما را جز کافران از روى عناد انکار نمى کنند) و بار دیگر با همین جمله با این تفاوت ، که عنوان ظالمان به جاى کافران نشسته و مى گوید: (آیات ما را جز ظالمان انکار نمى کنند).
مـقـایـسـه ایـن دو بـا هـم نـشـان مـى دهـد کـه مـسـاءله از قـبـیل تکرار نیست ، بلکه بیان دو مطلب مختلف است ، یکى به جنبه هاى عقیدتى اشاره مى کند و دیگرى به جنبه هاى عملى .
نـخـست مى گوید: (آنها که با پیشداوریهاى نادرست خود و یا تقلیدهاى کورکورانه از نیاکان ، کفر و شرک را برگزیده اند، هر آیت و نشانهاى را از خدا
ببینند نفى مى کنند هر چند عقلشان آن را به درستى پذیرفته باشد).
در تـعـبیر دوم مى گوید: آنها که با ظلم و ستم بر خویشتن و جامعه راهى را انتخاب کرده انـد، و مـنـافـع نامشروعشان را در آن مى بینند، و مصمم به ادامه این ستمگرى هستند طبیعى اسـت کـه زیـر بـار آیـات مـا نمى روند، چرا که آیات ما همانگونه که با خط فکرى آنها سازگار نیست با خط عملى آنها نیز سازگار نمى باشد.
آیه و ترجمه


و قالوا لو لا اءنزل علیه ءایت من ربه قل إ نما الایت عند الله و إ نما اءنا نذیر مبین (50)
اءولم یـکـفـهـم اءنا اءنزلنا علیک الکتب یتلى علیهم إ ن فى ذلک لرحمة و ذکرى لقوم یؤ منون (51)
قـل کـفـى بـالله بـیـنـى و بـیـنـکـم شـهـیـدا یعلم ما فى السموت و الا رض و الذین ءامنوا بالبطل و کفروا بالله اءولئک هم الخسرون (52)
و یـسـتـعـجـلونـک بـالعـذاب و لو لا اءجـل مـسـمـى لجـاءهم العذاب و لیأ تینهم بغتة و هم لا یشعرون (53)
یستعجلونک بالعذاب و إ ن جهنم لمحیطة بالکفرین (54)
یـوم یـغـشـئهـم العـذاب مـن فـوقـهـم و مـن تـحـت اءرجـلهـم و یقول ذوقوا ما کنتم تعلمون (55)


ترجمه :
50 - گـفـتـنـد: چـرا مـعـجـزاتـى از سـوى پـروردگـارش بـر او نـازل نـشـده ؟ بـگـو مـعـجـزات هـمـه نـزد خـداسـت (و بـه فـرمـان او نازل مى شود، نه به میل من و شما) من تنها انذار کننده آشکارى هستم .
51 - آیـا بـراى آنـهـا کـافـى نـیـسـت کـه ایـن کـتـاب آسـمـانـى را بـر تـو نـازل کـردیـم کـه پـیـوسـته بر آنها تلاوت مى شود؟ در این رحمت و تذکرى است براى کسانى که ایمان مى آورند.
52 - بـگـو هـمـیـن بس که خدا میان من و شما گواه است ، آنچه را در آسمانها و زمین است مى داند کسانى که به باطل ایمان آوردند و به الله کافر شدند زیانکاران واقعى هستند.
53 - آنـهـا بـا عـجـله از تـو عـذاب را مى طلبند، و اگر موعد مقررى تعیین نشده بود عذاب (الهـى ) بـه سـراغ آنـهـا مـى آمـد، سـرانـجـام ایـن عـذاب بـطـور نـاگـهـانـى بـر آنـهـا نازل مى شود در حالى که نمى دانند.
54 - آنـهـا بـا عـجـله از تو تقاضاى عذاب مى کنند، در حالى که جهنم به کافران احاطه دارد!
55 - آن روز که عذاب (الهى ) آنها را از بالاى سر و پائین پا مى پوشاند و به آنها مى گوید بچشید آنچه را عمل مى کردید (روز سخت و دردناکى است ).
تفسیر :
آیا معجزه قرآن کافى نیست ؟!
کـسـانـى کـه بر اثر لجاجت و اصرار در باطل ، حاضر نبودند به هیچ قیمتى در برابر بـیـان مـسـتـدل و مـنـطقى قرآن تسلیم شوند، و آوردن کتابى همچون قرآن به وسیله فرد درس نـخـوانـدهـاى هـمـچـون پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) کـه دلیـل روشـنى بر حقانیت وى بود بپذیرند، دست به بهانه جوئى تازهاى زدند، چنانکه قـرآن در نـخـسـتـیـن آیـات مورد بحث مى گوید: آنها از روى سخریه و استهزاء گفتند چرا مـعـجـزاتـى (هـمـچـون مـعـجـزات مـوسـى و عـیـسـى ) از سـوى پـروردگـارش بـر او نازل نشده است ؟ (و قالوا لو لا انزل علیه آیات من ربه ).
چرا او عصاى موسى و ید بیضاء و دم مسیحا ندارد؟
چرا او هم دشمنان خود را با معجزات بزرگ نابود نمى کند؟ آن گونه که موسى و شعیب و هـود و نـوح و ثـمـود کردند؟ و یا همانگونه که در سوره اسراء از زبان این گروه آمده اسـت (چـرا پـیـامـبـر اسـلام ، نـهـرها و چشمه هاى آب جارى از بیابان خشک مکه ظاهر نمى کند)؟ (چرا قصرى از طلا ندارد)؟ (چرا به آسمان صعود نمى کند؟ و چرا نامهاى از سوى خدا از آسمان براى آنها نمى آورد)!!.
بـدون شک پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) معجزات دیگرى غیر از قرآن مجید داشـتـه ، و تـواریـخ نـیز با صراحت از آن سخن مى گوید، ولى آنها با این سخنانشان ، دنـبـال تـحصیل معجزه نبودند، بلکه از یکسو مى خواستند اعجاز قرآن را نادیده بگیرند و از سـوى دیـگـر تقاضاى معجزات اقتراحى داشتند (منظور از معجزات اقتراحى این است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) طبق تمایلات این و آن ، هر امر خارق العادهاى را که پیشنهاد کنند انجام دهد، مثلا این یکى پیشنهاد خارج ساختن چشمه هاى آب کند دیگرى بگوید من قبول ندارم باید کوه هاى مکه را طلا کنى ، سومى هم بهانه بگیرد که این کافى نیست باید به آسمان صعود کنى ، و به این ترتیب معجزه را به صورت بازیچه بیارزشى در آورند، و تازه آخر کار بعد از دیدن همه اینها ساحرش بخوانند).
لذا قـرآن در آیـه 111 سـوره انـعـام مـى گـویـد و لو انـنا نزلنا الیهم الملائکة و کلمهم الموتى و حشرنا علیهم کل شى ء قبلا ما کانوا لیؤ منوا: (اگر ما فرشتگان را بر آنها نـازل کـنـیـم و مـردگـان زنـده شوند و با آنها سخن بگویند و همه چیز را در برابر آنها محشور نمائیم باز هم ایمان نمى آورند)!
به هر حال قرآن براى پاسخگوئى به این بهانهجویان لجوج ، از دو راه وارد مى شود:
نـخـسـت مـى گوید: به آنها (بگو معجزه کار من نیست که با تمایلات شما انجام گیرد، معجزات همه نزد خدا است ) (قل انما الایات عند الله ).
او مـى دانـد چـه مـعـجـزهـاى بـا چـه زمـانـى و براى چه اقوامى متناسب است ، او مى داند چه افـرادى در صـدد تـحـقـیـق و پـى جوئى حقند و باید خارق عادات به آنها نشان دهد، و چه افرادى بهانه گیرند و دنبال هواى نفس ؟
و بگو (من فقط انذار کننده و بیم دهنده آشکارم ) (و انما انا نذیر مبین ).
تـنـهـا وظـیـفه من انذار و تبلیغ است و بیان کلام خدا، اما ارائه معجزات و خارق عادات تنها به اختیار ذات پاک او است ، این یک پاسخ .
پـاسـخ دیـگر اینکه : (آیا همین اندازه براى آنها کافى نیست که ما این کتاب آسمانى را بـر تـو نـازل کـردیـم کـه پـیوسته بر آنها تلاوت مى شود) (او لم یکفهم انا انزلنا علیک الکتاب یتلى علیهم ).
آنها تقاضاى معجزات جسمانى مى کنند، در حالى که قرآن برترین معجزه معنوى است .
آنـهـا تـقاضاى معجزه زود گذرى دارند در حالى که قرآن معجزهاى است جاویدان ، و شب و روز آیاتش بر آنها خوانده مى شود.
آیـا امـکـان دارد انـسانى درس نخوانده - و حتى اگر فرضا درس خوانده بود - کتابى با ایـن مـحـتـوا و ایـن جـاذبـه عـجیب که فوق توانائى انسانها است بیاورد و عموم جهانیان را دعوت به مقابله کند و همه در برابر آن عاجز و ناتوان بمانند؟!
اگـر راسـتـى مـنـظـور آنـهـا مـعـجـزه اسـت مـا بـه وسـیـله نـزول قـرآن بیش از آنچه آنها تقاضا دارند در اختیارشان گذارده ایم ، ولى نه ، آنها حق طلب نیستند، بهانه جو هستند.
باید توجه داشت که جمله او لم یکفهم (آیا براى آنها کافى نیست ؟) معمولا
در مـواردى گـفـتـه مـى شـود کـه انـسـان کـارى مـا فـوق انـتظار طرف انجام داده و او از آن غافل است یا خود را به غفلت مى زند.
مـثـلا مـى گـویـد چـرا فـلان خـدمـت را بـه مـن نـکـردى و ما انگشت روى خدمت بزرگترى مى گـذاریـم کـه او آن را نـادیـده گـرفـتـه و مـى گـوئیـم آیـا کـافـى نـیست که ما چنین خدمت بـزرگـى بـه تـو کـردیـم ؟! از همه اینها گذشته معجزه باید هماهنگ با شرائط زمان و مکان و چگونگى دعوت پیامبر باشد، پیامبرى که آئینش جاودانى است باید معجزه جاودانى داشته باشد.
پـیـامبرى که دعوتش جهانگیر است و باید قرون و اعصار آینده را نیز در بر گیرد باید مـعـجـزه روحانى و عقلانى روشنى داشته باشد که فکر همه اندیشمندان و صاحبخردان را بـه سـوى خـود جذب کند. مسلما براى چنین هدفى قرآن مناسب است ، نه عصاى موسى و ید بیضا.
و در پایان آیه براى تاءکید و توضیح بیشتر مى گوید: در این کتاب آسمانى هم رحمت بـزرگـى نـهـفـتـه است و هم تذکر گویائى ، براى کسانى که ایمان مى آورند (ان فى ذلک لرحمة و ذکرى لقوم یؤ منون ).
آرى قـرآن هـم رحـمـت اسـت و هـم وسـیـله یادآورى ، اما براى گروه با ایمان براى آنها که درهـاى قـلب خـود را به روى حقیقت گشوده اند، براى آنها که طالب نورند و خواهان پیدا کـردن راه ، آنـها این رحمت الهى را با تمام وجود خود احساس مى کنند و در پرتو آن آرامش ‍ مى یابند، آنها هر بار که آیات قرآن را مى خوانند تذکر تازهاى مى یابند.
مـمـکـن اسـت فرق میان (رحمت ) و (ذکرى ) این باشد که قرآن تنها یک معجزه و مایه تذکر نیست ، بلکه علاوه بر آن مملو است از برنامه ها و قوانین رحمت آفرین و دستورهاى تـربـیـتـى و انسانساز، فى المثل عصاى موسى تنها معجزه بود ولى در زندگى روز مره مردم اثرى نداشت اما قرآن هم معجزه است و هم
برنامه کامل زندگى و مایه رحمت .
و از آنجا که هر مدعى نیاز به شاهد و گواه دارد در آیه بعد مى فرماید: (بگو همین بس که خدا میان من و شما گواه است ) (قل کفى بالله بینى و بینکم شهیدا).
بـدیـهى است هر قدر آگاهى شاهد و گواه بیشتر باشد ارزش شهادت او بیشتر است ، لذا در جـمـله بـعـد اضـافه مى کند: (خدائى گواه من است که تمام آنچه را در آسمانها و زمین است مى داند) (یعلم ما فى السموات و الارض ).
حال ببینیم خداوند چگونه بر حقانیت پیامبرش گواهى داده ؟
ممکن است این گواهى ، گواهى عملى باشد زیرا وقتى خداوند معجزه بزرگى همچون قرآن را در اخـتیار پیامبرش قرار مى دهد سند حقانیت او را امضاء کرده است ، مگر ممکن است خداوند حـکـیـم عـادل معجزه را در اختیار فرد دروغگوئى (العیاذ بالله ) بگذارد؟ بنابراین اعطاى معجزه به شخص پیامبر خود بهترین طرز گواهى دادن خدا به نبوت او است .
عـلاوه بر گواهى عملى فوق ، در آیات متعددى از قرآن مجید گواهى قولى نیز داده شده ، چـنـانـکـه در آیـه 40 سـوره احـزاب مـى خـوانـیـم : مـا کـان مـحـمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین .
و در آیـه 29 سـوره فـتـح نـیـز آمـده اسـت : مـحـمـد رسـول الله و الذیـن مـعـه اشـداء عـلى الکـفـار رحـمـاء بـیـنـهـم : (مـحـمـد رسـول خـدا اسـت و کـسـانـى که با او هستند در برابر کفار خشن و در میان خودشان رحیم و مهربانند).
بـعـضى از مفسران گفته اند: این آیه در پاسخ بعضى سران یهود در مدینه مانند (کعب بـن اشـرف ) و اتـبـاع او نـازل شده است که گفتند: اى محمد چه کسى گواهى مى دهد که تو فرستاده خدائى ؟ آیه نازل شد و گفت : خداوند چنین گواهى مى دهد.
از ایـنـجـا تـفـسـیر و بیان دیگرى براى آیه فوق نیز مى توان به دست آورد و آن اینکه مـنـظـور گـواهـى و شـهـادت خـداونـد اسـت در کـتـب آسـمـانـى پـیـشـیـن کـه عـلمـاى اهل کتاب بخوبى از آن آگاهى داشتند.
در عـیـن حـال منافاتى بین این تفسیرهاى سه گانه نیست و ممکن است همه در معنى آیه جمع باشد.
در پـایـان آیـه بـه عـنـوان یـک هـشـدار و تـهـدیـد مـى فـرمـایـد: (کسانى که ایمان به بـاطـل آوردنـد و بـه الله کـافـر شـدنـد زیـانـکـاران واقـعـى هـسـتـنـد) (و الذیـن آمـنـوا بالباطل و کفروا بالله اولئک هم الخاسرون ).
چـه خـسـرانـى از ایـن بـالاتر که انسان تمام سرمایه هاى وجود خود را در برابر هیچ از دسـت دهـد؟ آنـگـونـه کـه مـشـرکـان دادنـد، قـلب و جان خود را در اختیار بتها نهادند و تمام نـیـروهاى جسمانى ، و امکانات اجتماعى و فردى خود را در اختیار تبلیغ و ترویج آئین بت پرستى و محو نام الله گذاردند و جز خسران و زیان نتیجه اى عائد آنها نشد.
غـالبـا قـرآن در آیـات خـود بـه ایـن خـسـران بزرگ اشاره مى کند و گاهى با ذکر کلمه (اخـسـر) (زیـانـکـارتر) این حقیقت را نشان داده که زیانى از این برتر و بالاتر نیست (هود - 22 - نمل - 5 - کهف - 103).
مـهـمـتـر ایـن کـه گاه انسان در معاملهاى زیان مى کند تنها سرمایه خود را از دست مى دهد و ورشـکـسـت مـى شـود، اما گاهى از این فراتر مى رود بدهکارى زیادى نیز بر دوش او مى مـانـد و ایـن بـدتـریـن نـوع ورشـکـسـت اسـت ، و مـشـرکـان درسـت هـمـیـن حـال را دارنـد، بـلکـه گـاهـى مـایـه ورشـکستگى و گمراهى دیگران نیز مى شوند و به اصطلاح ورشکستگى زنجیرهاى را تشکیل مى دهند.
در آیـات گـذشـتـه دو قـسمت از بهانه جوئیهاى کفار در برابر دعوت پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و پـاسـخ آن مـطرح شد، نخست اینکه مى گفتند: چرا او معجزهاى نمى آورد؟ که قرآن پاسخ داد: این کتاب آسمانى خود برترین معجزه است .
دیـگـر اینکه چه کسى گواهى بر حقانیت او مى دهد؟ که قرآن پاسخ داد خدائى که از همه چیز آگاه است .
در آیه مورد بحث به سومین بهانه جوئیهاى آنها اشاره مى کند. مى گوید (آنها در مورد عذاب عجله مى کنند و با سرعت آن را از تو مى طلبند) (و یستعجلونک بالعذاب ).
آنـهـا مـى گـویند (اگر عذاب الهى حق است و دامن کفار را مى گیرد پس چرا به سراغ ما نمى آید)؟!
قرآن در پاسخ این سخن سه جواب مى دهد.
نـخـسـت مى گوید اگر موعد مقررى تعیین نشده بود عذاب الهى فورا به سراغشان مى آمد (و لو لا اجل مسمى لجائهم العذاب ).
ایـن زمـان مـعـیـن بـراى آن اسـت کـه هـدف اصـلى یـعـنـى بـیـدارى یـا اتـمـام حـجت بر آنها حاصل گردد، خدا هرگز بر خلاف حکمت در کارهایش شتاب و عجله نمى کند.
دیـگـر ایـنـکه آنها که این سخن را مى گویند چه اطمینانى دارند که هر لحظه عذاب الهى دامـنـشان را بگیرد؟ (چرا که این عذاب ناگهانى و بدون مقدمه ، و در حالى که آنها نمى دانند و توجه ندارند به سراغشان مى آید) (و لیاتینهم بغتة و هم لا یشعرون ).
گرچه موعد عذاب در واقع معین و مقرر است ولى مصلحت این است که
آنـهـا از آن آگـاه نـبـاشند و بدون مقدمه فرا رسد، چرا که اگر وقت آن اعلام مى شد باعث تـجرى و جسارت کفار و گنهکاران مى گردید، آنها تا آخرین لحظه به گناه و کفر ادامه مى دادند و در لحظات آخر که موعد مقرر عذاب نزدیک مى شد همگى توبه مى کردند و به سوى حق باز مى گشتند!
فـلسـفـه تـربـیتى این مجازاتها ایجاب مى کند که موعدش مکتوم باشد تا هر لحظه اثر خـود را بـبـخشد و ترس و وحشت آن عاملى بازدارنده گردد ضمنا از آنچه گفتیم روشن شد کـه مـنـظـور از جـمـله (و هـم لا یـشـعـرون ) ایـن نـیـسـت کـه آنـهـا اصل وجود عذاب را درک نمى کنند و گرنه فلسفه عذاب از بین مى رفت ، بلکه منظور این اسـت کـه آنـهـا لحـظـه وقوع آن و مقدماتش را تشخیص نمى دهند، و به تعبیر دیگر بطور غافلگیرانه مثل صاعقه بر آنها فرود مى آید.
از آیـات مـخـتـلف قـرآن بر مى آید که این بهانه جوئى منحصر به کفار مکه نبود، بلکه بسیارى از امم دیگر نیز روى مساءله تعجیل عذاب اصرار مى ورزیدند.
بـالاخـره سومین پاسخ را قرآن در آیه بعد بیان کرده ، مى گوید (آنها در برابر تو در مـورد عـذاب عـجله مى کنند در حالى که جهنم کافران را احاطه کرده است )!(یستعجلونک بالعذاب و ان جهنم لمحیطة بالکافرین ).
اگـر عـذاب دنیا تاخیر بیفتد عذاب آخرت صددرصد قطعى است آنچنان مسلم است که قرآن بـه صـورت یـک امر فعلى از آن یاد مى کند و مى گوید (جهنم گوئى هم اکنون آنها را احاطه کرده است )!
در ایـنجا تفسیر دقیقترى نیز براى این آیه وجود دارد و آن اینکه جهنم از دو نظر هم اکنون (به معنى واقعى ) کلمه این گروه را احاطه کرده .
نخست جهنم دنیا است آنها بر اثر شرک و آلودگى به گناه در جهنمى که خود فراهم کرده اند مى سوزند، جهنم جنگ و خونریزى ، جهنم نزاع و اختلاف ،
جهنم ناامنى و ناآرامى ، جهنم ظلم و بیدادگرى ، و جهنم هوى و هوسهاى سرکش !
دیـگـر ایـنکه طبق ظاهر آیات قرآن جهنم هم اکنون موجود است و طبق تحلیلى که قبلا داشته ایـم در بـاطن و درون این دنیا است و به این ترتیب حقیقتا کافران را احاطه کرده است ، در آیـه 5 و 6 و 7 سـوره تـکاثر نیز به آن اشاره شده : کلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم ثم لترونها عین الیقین : (این چنین نیست اگر علم الیقین مى داشتید دوزخ را مشاهده مى کردید سپس آنرا به عین الیقین میدیدید).
سـپـس مـى افـزایـد: (آن روز که عذاب الهى از بالاى سر و از پائین پا آنها را فرا مى گـیـرد، و بـه آنـهـا مـى گـویـد بـچـشـیـد آنـچـه را کـه عمل مى کردید روز سخت و دردناکى است ) (یوم یغشاهم العذاب من فوقهم و من تحت ارجلهم و یقول ذوقوا ما کنتم تعملون ).
ایـن آیـه ممکن است توضیحى براى احاطه عذاب جهنم در قیامت نسبت به کفار باشد، و ممکن اسـت بـیـانى مستقل براى آن عذاب دردناک آنان محسوب گردد که امروز بر اثر اعمالشان آنها را احاطه کرده و فردا ظاهر و آشکار مى شود.
بـه هـر حـال ایـنـکـه مى فرماید این عذاب از بالاى سر و پائین پاها است و بقیه جهات و جـوانـب را ذکـر نـمـى کـنـد در حـقـیـقت به خاطر وضوح مطلب و روشنى بحث است ، بعلاوه هـنـگـامـى کـه شـعـله هـاى آتش از پائین پا زبانه کشد و از بالا بر سر آنها فروریخته شود تمام بدن آنها را احاطه خواهد کرد، و تمام جوانب و اطراف را نیز مى پوشاند.
اصـولا ایـن تـعـبـیـر هـم در زبـان فـارسـى و هـم در زبـان عـربـى مـعـمـول اسـت کـه مى گویند فلان کس از فرق تا قدم مثلا در لجنزار بیعفتى فرو رفت ، یـعـنـى تـمـام وجود او غرق در این گناه شد، و به این ترتیب مشکلى که براى بعضى از مـفـسـران بـه وجـود آمده که چگونه سوى بالا و پائین ذکر شده و چهار طرف مسکوت مانده است ؟ حل مى شود.
جمله ذوقوا ما کنتم تعملون که ظاهرا گوینده اش خداوند است علاوه بر اینکه یکنوع مجازات روانى براى اینگونه اشخاص است بیانگر این واقعیت مى باشد که عذاب الهى چیزى جز بازتاب و انعکاس اعمال خود انسان در نشاه آخرت نیست .
نکته ها :
1 - دلائل اعـجـاز قـرآن - بـدون شک قرآن بزرگترین معجزه پیامبر اسلام است ، معجزه اى اسـت گـویـا، جـاودانـى و پـویـا، و مـتـنـاسب با هر عصر و زمان ، و براى تمام قشرها، ما بـحـثـهـاى مـربـوط بـه اعـجـاز قـرآن را مـشـروحـا در جـلد اول ذیل آیه 23 سوره بقره آورده ایم و نیازى به تکرار نمى بینیم .
2 - دسـتـاویـزى بـراى انـکـار مـعجزات - بعضى از دانشمندان غربزده اسلامى که مایلند خـارق عـادات پـیـامـبـران را نادیده بگیرند اصرار دارند که پیامبر اسلام معجزهاى غیر از قـرآن نـداشته است ، ممکن است حتى قرآن را نیز معجزه ندانند در حالى که این سخن هم بر خلاف آیات قرآن است ، هم روایات متواتر، و هم تاریخ مسلم اسلامى است .
ما شرح این سخن را در جلد 12 صفحه 386 (ذیل آیه 93 - 90 سوره اسراء) بیان کردیم .
3 - معجزات اقتراحى - همیشه یکى از روشهاى لجوجانه مخالفان پیامبران
طرح معجزات اقتراحى بوده ، و با این کار مى خواستند از یکسو ابهت معجزات را بشکنند و آنها را به ابتذال بکشانند، و از سوى دیگر بهانه اى براى عدم پذیرش دعوت پیامبران در دسـت داشـتـه بـاشـنـد، ولى هـیـچـگاه پیامبران الهى تسلیم این توطئه ها نمى شدند و چـنـانـکـه در آیـات بـالا دیدیم در پاسخ مى گفتند (معجزات در اختیار ما نیست که مطابق میل و هوس شما هر روز و هر ساعت معجزه اى انجام گیرد بلکه معجزات فقط به فرمان خدا صورت مى گیرد و از اختیار ما بیرون است ).
دربـاره مـعـجـزات اقـتـراحـى شـرحـى در جـلد هـشـتـم صـفـحـه 253 بـه بـعـد (ذیل آیه 20 سوره یونس ) آمده است .
آیه و ترجمه


یاعبادى الذین ءامنوا إ ن اءرضى واسعة فایاى فاعبدون (56)
کل نفس ذائقة الموت ثم إ لینا ترجعون (57)
و الذیـن ءامـنوا و عملوا الصالحت لنبوئنهم من الجنة غرفا تجرى من تحتها الا نهار خالدین فیها نعم اءجر العاملین (58)
الذین صبروا و على ربهم یتوکلون (59)
و کاین من دابة لا تحمل رزقها الله یرزقها و إ یاکم و هو السمیع العلیم (60)


ترجمه :
56 - اى بـندگان من که ایمان آورده اید زمین من وسیع است تنها مرا بپرستید (و تسلیم در برابر فشارهاى دشمنان نشوید).
57 - هر انسانى مرگ را مى چشد، سپس به سوى ما باز مى گردید.
58 - کـسـانـى کـه ایـمان آوردند و عمل صالح انجام دادند آنها را در غرفه هائى از بهشت جاى مى دهیم که نهرها در زیر آن جارى است ، جاودانه در آن خواهند ماند، چه خوبست پاداش عمل کنندگان !
59 - هـمـانـهـا کـه (در بـرابر مشکلات ) صبر (و استقامت ) مى کنند و بر پروردگارشان توکل
مى نمایند.
60 - چـه بـسـیـار جـنـبـنـدگـانـى کـه قـدرت نـدارنـد روزى خـود را حمل کنند خداوند آنها را و شما را روزى مى دهد، و او است شنوا و دانا.
شان نزول :
بـسـیـارى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد کـه آیـه اول در بـاره مـؤ مـنـانـى نازل شده که در مکه تحت فشار شدید کفار بودند، بطورى که توانائى بر اداى وظائف اسلامى خود نداشتند.
به آنها دستور داده شد از آن سرزمین هجرت کنند.
و نـیـز بـعـضـى از مـفـسـران مـعـتـقـدنـد کـه آیـه و کـایـن مـن دابـة لا تـحـمـل رزقـهـا (آخـریـن آیـه مـورد بـحـث ) در مـورد گـروهـى از مـؤ مـنـان نـازل شـده که در مکه گرفتار آزار دشمنان بودند، و مى گفتند: اگر ما به مدینه هجرت کـنـیـم در آنـجـا نـه خـانـه اى داریـم نـه زمـینى ، و چه کسى به ما آب و غذا مى دهد؟! (آیه نـازل شـد و گـفـت تـمام جنبندگان روى زمین از خوان نعمت خداوند بزرگ روزى مى برند، غصه روزى را نخورید).
تفسیر :
هجرتى باید کرد!
از آنـجـا کـه در آیـات گـذشته سخن از موضعگیریهاى مختلف مشرکان در برابر اسلام و مـسلمانان بود در آیات مورد بحث به وضع خود مسلمانان پرداخته و مسؤ لیت و وظیفه آنها را در بـرابـر یـکـى از مـشـکـلاتـى کـه در ارتـبـاط بـا کـفـار دارنـد یـعـنـى مشکل اذیت و آزار و محدودیت و فشار آنها را بیان مى کند.
مى فرماید: (اى بندگان من که ایمان آورده اید، و هم اکنون براى انجام وظائف دینى خود تحت فشار دشمن هستید، سر زمین من وسیع است بجاى دیگر
هجرت کنید و مرا بپرستید) (یا عبادى الذین آمنوا ان ارضى واسعة فایاى فاعبدون ).
بـدیـهـى اسـت ایـن یـک قـانـون اخـتـصـاصـى مـربـوط بـه مـؤ مـنـان مـکـه نـیـست ، و شاءن نزول هرگز مفهوم وسیع و گسترده آیه را که هماهنگ با دیگر آیات قرآن است محدود نمى کـنـد، بـه ایـن تـرتـیـب در هـر عـصـر و زمـان ، و در هـر مـحـیـط و مـکـان ، آزادى بـطـور کـامـل از مـسـلمـانان سلب شود و ماندن در آنجا نتیجه اى جز ذلت و زبونى و دور ماندن از برنامه هاى الهى نداشته باشد وظیفه مسلمانان مهاجرت است به مناطقى که بتوانند آزادى مطلق یا آزادى نسبى را به دست آورند.
بـه تعبیر دیگر: هدف آفرینش انسان بندگى خدا است ، همان بندگى که رمز آزادگى و سرفرازى و پیروزى انسان در همه جبه هها است ، و در جمله (فایاى فاعبدون ) به آن اشاره شده ، و در آیه 56 سوره ذاریات و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون نیز آمده است .
هـر گـاه ایـن هـدف اسـاسى و نهائى زیر پا بماند راهى جز هجرت نیست ، زمین خدا وسیع اسـت ، و بـایـد بـه نـقـطه دیگرى قدم نهاد، و هرگز در چنین مواردى اسیر مفاهیمى همچون قـبـیـله و قوم ، وطن ، و خانه و کاشانه نشد و تن به ذلت و اسارت در نداد که احترام این امور تا زمانى است که هدف اصلى به مخاطره نیفتد.
در اینگونه موارد است که امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى فرماید: لیس بلد باحق بک مـن بـلد، خـیـر البـلاد ما حملک : (هیچ شهرى براى تو شایستهتر از شهر دیگرى نیست ، بـهـتـریـن شـهـرهـا شـهـرى اسـت کـه تـو را پـذیـرا گـردد و وسائل پیشرفت تو را فراهم سازد).
درسـت اسـت کـه حـب وطـن و عـلاقـه بـه زادگـاه جـزء سـرشـت هـر انـسـانـى است ولى گاه مسائل مهمترى در زندگى مطرح مى شود که این موضوع را تحت الشعاع
خود قرار مى دهد.
در زمـیـنـه دیـدگـاه اسـلام در مـساءله مهاجرت ، و روایاتى که در این زمینه رسیده ، شرح مبسوطى در جلد چهارم صفحه 190 به بعد (ذیل آیه 100 سوره نساء) داشتیم .
تـعـبـیـر بـه جـمـله (یـا عـبـادى )! مـحبت آمیزترین تعبیرى است که از ناحیه خداوند به بـنـدگان مى شود، تاج افتخارى است حتى برتر از مقام رسالت و خلافت همانگونه که هـمـواره در تشهد نماز آنرا مقدم بر رسالت مى شمریم و مى گوئیم اشهد ان محمدا عبده و رسوله .
جـالب ایـنـکـه هـنـگـامـى کـه خـداونـد آدم را آفرید او را به لقب (خلیفة اللهى ) مفتخر فـرمـود، امـا شـیـطان باز از وسوسه او مایوس نشد، و به سراغ آدم آمد، و شد آنچه شد، ولى هنگامى که او را به مقام عبودیت ستود شیطان در برابر او زانو زد و گفت : فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین : (به عزتت سوگند که همه فرزندان آدم را اغوا مى کنم ، مگر بندگان مخلص تو) (سوره ص آیه 82 و 83).
حـتـى خـداونـد نیز این موضوع را تضمین فرموده : ان عبادى لیس لک علیهم سلطان (تو هرگز بر بندگان من سلطه نخواهى یافت ) (سوره حجر آیه 42 ).
بنابراین مقام عبودیت خالص حتى از مقام خلافت الهى در زمین برتر و بالاتر است .
از آنـچـه گـفـتـیم بخوبى روشن شد که منظور از عباد در آیه مورد بحث همه انسانها نیست بـلکـه انـسـانهاى مؤ من است و جمله (الذین آمنوا) به عنوان تاءکید و توضیح ذکر شده است .
از آنجا که یکى از عذرهاى کسانى که در بلاد شرک مى ماندند و حاضر به هجرت نبودند ایـن بـود کـه مـا مى ترسیم از دیار خود بیرون برویم خطر مرگ به وسیله دشمنان ، یا گـرسـنـگـى ، یا عوامل دیگر ما را تهدید کند بعلاوه به فراق بستگان و خویشاوندان و فرزندان و شهر و دیار خود مبتلا شویم ، قرآن در آیه بعد به عنوان یک پاسخ جامع به آنـهـا مـى گـویـد: سـرانـجـام همه انسانها مى میرند، و هر کسى مرگ را مى چشد، سپس به سوى ما باز مى گردید (کل نفس ذائقة الموت ثم الینا ترجعون ).
ایـن جـهـان دار بـقـاء بـراى هیچکس نیست ، بعضى زودتر و بعضى دیرتر باید بروند، فـراق دوسـتـان و فـرزنـدان و خـویـشـاونـدان بـه هـر حـال تحقق مى یابد، چرا انسان به خاطر این مسائل زودگذر در دیار شرک و کفر بماند و بار ذلت و اسارت را بر دوش کشد براى اینکه چهار روز بیشتر زندگى کند؟
از همه اینها گذشته از این بترسید که مرگتان فرا رسد و در همین دیار شرک و کفر پیش از آن که به دیار ایمان و اسلام بروید بمیرید، چه دردناک است چنین مرگ و مردنى ؟!
وانـگـهـى گـمان نکنید مرگ پایان همه چیز است ، مرگ آغاز زندگى اصلى انسانها است ، چـرا که (همه شما به سوى ما باز مى گردید) به سوى پروردگار بزرگ ، و به سوى نعمتهاى بى پایانش .
آیـه بـعـد گـوشـه اى از ایـن نـعـمـتـها را چنین شرح مى دهد: (کسانى که ایمان آوردند و عـمـل صـالح انـجام دادند آنها را در غرفه هائى از بهشت جاى مى دهیم که نهرها از زیر آن جـارى اسـت ) (و الذیـن آمنوا و عملوا الصالحات لنبوئنهم من الجنة غرفا تجرى من تحتها الانهار).
آنها در قصرهائى که درختان بهشتى از هر سو احاطه اش کرده ، و نهرهاى گوناگون که طـبق آیات دیگر قرآن هر کدام طعم و منظرهاى مخصوص به خود دارند از لابلاى آن درختان ، و زیـر ایـن قـصـرها در جریان است منزل مى کنند. (توجه داشته باشید (غرف ) جمع (غرفه ) به معنى ساختمان بلند است که بر اطراف خود مشرف باشد).
امـتـیـاز دیـگـر غـرفـه هـاى بـهـشـتـى ایـن اسـت کـه هـمـچـون مـنـازل و قـصـرهـاى ایـن جـهـان نـیـسـت کـه هـنـوز انـسـان دمـى در آن نـیـاسـوده اسـت بـانـگ (الرحیل ) زده مى شود بلکه (آنها جاودانه در آن خواهند ماند) (خالدین فیها).
و در پـایـان آیـه اضـافـه مـى کـنـد: (چـه خـوب اسـت پـاداش آنـهـا کـه بـراى خـدا عمل مى کنند) (نعم اجر العاملین ).
یک مقایسه ساده میان آنچه در باره کفار و گنهکاران در آیات گذشته گفته شد، با آنچه در این آیه آمده است ، عظمت پاداش مؤ منان را روشن مى کند.
کفار در لابلاى آتش و عذابى بودند که از فرق تا قدم آنها را فرا گرفته بود، و به عـنـوان سـرزنـش بـه آنـهـا گـفـتـه مـى شـد: بـچـشـیـد آنـچـه را عمل مى کردید!.
امـا مؤ منان در میان نعمتهاى بهشتى غوطه ورند و رحمت پروردگار از هر سو آنها را احاطه کرده ، و به جاى جمله هاى ملامت بار سخنانى مى شنوند که همه نشانه محبت و لطف خداوند کـریـم اسـت آرى بـه آنـهـا گـفـتـه مـى شـود (چـه خـوب و زیـبـا اسـت اجـر و پـاداش ‍ عمل کنندگان ).
بـدیـهـى اسـت مـنـظـور از (عـامـلیـن ) بـه قـریـنـه جـمـله هـاى قبل کسانى است که عمل صالح و توام با ایمان دارند، هر چند کلمه (عاملین ) مطلق است .
در حـدیـثـى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین مى خوانیم : (ان فـى الجـنـة لغـرفا یرى ظهورها من بطونها، و بطونها من ظهورها)!: (در بهشت غرفه هـائى اسـت آنـقـدر شفاف که بیرونش از درون ، و درونش از بیرون دیده مى شود)! کسى برخاست
عـرض کـرد: ایـن غـرفـه هـا از آن کـیست اى رسول خدا! فرمود: هى لمن اطاب الکلام و اطعم الطـعـام و ادام الصـیـام و صـلى الله بـاللیل و الناس نیام : (اینها براى کسى است که سـخـن خـود را پـاکـیـزه کـنـد، گـرسـنـگـان را سـیـر نـمـایـد، و روزه بـسـیار بگیرد و در دل شب ، هنگامى که مردم در خوابند، براى خدا نماز بخواند0).
آیه بعد مهمترین اوصاف مؤ منان عامل را به این صورت بیان مى کند: (آنها کسانى هستند کـه در بـرابـر مـشـکـلات صـبـر و اسـتـقـامـت بـه خـرج مـى دهـنـد، و بـر پروردگارشان توکل مى کنند) (الذین صبروا و على ربهم یتوکلون ).
از زن و فرزند و دوستان و بستگان و خانه و کاشانه خود جدا مى شوند و صبر مى کنند.
مرارتهاى غربت و سختیهاى آوارگى از وطن را مى چشند و شکیبا هستند.
بـراى حـفـظ ایـمان خود آزار دشمنان را به جان مى خرند، و در راه جهاد با نفس که (جهاد اکـبـر) اسـت ، و مـبـارزه بـا دشـمـنان سر سخت که (جهاد اصغر) است از انواع مشکلات استقبال مى کنند و صبر مى کنند.
آرى این صبر و استقامت رمز پیروزى آنها و عامل بزرگ افتخار آنان است که بدون آن هیچ عمل مثبتى در زندگى امکان پذیر نیست .
از ایـن گـذشـتـه ، آنـهـا نه بر اموالشان و نه بر دوستان و بستگان تکیه دارند، تکیه گـاهشان تنها خدا، و توکلشان بر ذات پاک او است ، اگر هزار دشمن قصد هلاک آنها کنند مى گویند: گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باک !
و اگـر درسـت بـیـنـدیـشـیـم ریـشـه هـمـه فـضـائل انـسـانـى هـمـیـن (صـبـر) و (تـوکـل ) اسـت : صـبـر عـامـل اسـتـقـامـت در بـرابـر مـوانـع و مـشـکـلات اسـت ، و توکل انگیزه حرکت در این راه پر نشیب و فراز.
در حـقـیـقـت بـراى انـجـام عـمـل صـالح بـایـد از این دو فضیلت اخلاقى مدد گرفت صبر و توکل که بدون این دو انجام اعمال صالح در مقیاس ‍ وسیع هرگز امکان پذیر نیست .
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث در پـاسـخ کـسـانـى کـه بـه زبـان حال یا زبان قال مى گفتند: اگر ما از شهر و دیار خود هجرت کنیم چه کسى به ما روزى مى دهد؟
قـرآن مـى گـوید غم روزى را نخورید و ننگ ذلت و اسارت را نپذیرید، روزى رسان خدا اسـت ، نـه تـنـهـا شـمـا کـه (بـسـیـارنـد جـنبندگانى که حتى نمى توانند روزى خود را حـمـل کـنند و هرگز ذخیره غذائى در لانه خود ندارند، و هر روز نو روزى نو مى خواهند، اما خـدا آنـهـا را گرسنه نمى گذارد و روزى مى دهد، و همو شما را نیز روزى مى بخشد) (و کاین من دابة لا تحمل رزقها الله یرزقها و ایاکم ).
در مـیـان جـنـبـنـدگـان و حـیـوانـات و حشرات گذشته از انسان انواع کمى هستند که همچون مـورچـگـان و زنـبـوران عـسـل مـواد غـذائى خـود را از صـحـرا و بـیـابـان بـه سـوى لانـه حـمـل و ذخـیـره مـى کـنند، و غالبا (گنجشک روزى ) هستند، یعنى هر روز جدید باید به دنبال روزى تازه اى بروند، و ملیونها میلیون از آنها در اطراف ما در نقاط دور و نزدیک ، در بیابانها و اعماق دره ها، و بر فراز کوه ها، و درون دریاها وجود دارند که همه از خوان نعمت بى دریغش روزى مى خورند.
و تـو اى انـسـان کـه از آنـهـا بـراى بـه دسـت آوردن روزى و ذخـیـره کـردن بـا هـوش و تواناترى چرا این چنین از ترس قطع روزى به زندگى آلوده و ننگین چسبیده اى ؟
و زیـر بـار هـر ظـلم و ستم و خوارى و مذلت مى روى ؟ تو هم از درون این محدوده زندگى تـنـگ و تـاریـک خـود بـیرون آى و بر سر سفره گسترده پروردگارت بنشین و غم روزى مخور!
در آن روز که به صورت جنین ضعیف و ناتوانى در شکم مادر محبوس بودى و هیچکس حتى پـدر و مـادر مـهـربـانـت به تو دسترسى نداشتند پروردگارت تو را فراموش نکرد، و آنـچـه را نیاز داشتى دقیقا در اختیار تو گذاشت ، امروز که موجودى توانا و نیرومندى ، و از آنـجـا که رسانیدن روزى به نیازمندان فرع آگاهى از وجود و نیازشان است در پایان آیه تاءکیدى مى کند: (او است شنوا و دانا) (و هو السمیع العلیم ).
سـخـن هـمـه شما را مى شنود، و حتى زبان حال شما و همه جنبندگان را مى داند از نیازهاى همه بخوبى با خبر است و چیزى از دائره علم بى پایان او پنهان نیست .
آیه و ترجمه


و لئن سـالتـهـم مـن خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر لیقولن الله فانى یؤ فکون (61)
الله یـبـسـط الرزق لمـن یـشـاء مـن عـبـاده و یـقـدر له ان الله بکل شى ء علیم (62)
و لئن سـالتـهـم مـن نـزل مـن السـمـاء مـاء فـاحـیـا به الارض من بعد موتها لیقولن الله قل الحمد لله بل اءکثرهم لا یعقلون (63)
و ما هذه الحیوة الدنیا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحیوان لو کانوا یعلمون (64)
فـاذا رکـبـوا فـى الفـلک دعـوا الله مـخـلصـیـن له الدیـن فـلمـا نـجـئهـم الى البـر اذا هـم یشرکون (65)
لیکفروا بما اتیناهم و لیتمتعوا فسوف یعلمون (66)


ترجمه :
61 - هر گاه از آنها بپرسى چه کسى آسمانها و زمین را آفریده ، و خورشید و ماه را مسخر کرده است ؟ مى گویند: الله ، پس با اینحال چگونه (از عبادت خدا) منحرف مى شوند؟.
62 - خداوند روزى را براى هر کس از بندگانش بخواهد گسترده مى کند، و براى هر کس مى خواهد محدود مى سازد، خداوند به همه چیز داناست .
63 - و اگـر از آنـهـا بـپـرسـى چـه کـسـى از آسـمـان آبـى نازل کرد و به وسیله آن زمین را بعد از مردنش احیا نمود؟ مى گویند: الله ، بگو ستایش مخصوص خداست ، اما اکثر آنها نمى دانند.
64 - ایـن زنـدگـى دنـیـا جز لهو و لعب چیزى نیست ، و زندگى واقعى سراى آخرت است ، اگر آنها مى دانستند.
65 - هنگامى که سوار بر کشتى شوند خدا را با اخلاص مى خوانند (و غیر او را فراموش مى کنند) اما هنگامى که خدا آنها را به خشکى رسانید و نجات داد باز مشرک مى شوند!
66 - (بگذار) آیاتى را که به آنها داده ایم انکار کنند و از لذات زودگذر زندگى بهره گیرند اما به زودى خواهند فهمید!
تفسیر:
در دل خدا مى گویند و با زبان بت !
در آیـات گـذشـتـه روى سـخـن بـا مشرکانى بود که حقانیت اسلام را درک کرده بودند اما بـخـاطـر تـرس از قـطـع روزى خود حاضر به قبول ایمان و هجرت نبودند در آیات مورد بـحـث روى سـخـن را بـه پـیـامـبـر اسـلام - و در واقـع بـه هـمـه مـؤ مـنـان کـرده - دلائل توحید را از طریق (خلقت ) و (ربوبیت ) و (فطرت ) - یعنى از سه طریق مـتـفاوت - بیان مى کند، و به آنها خاطر نشان مى سازد که سرنوشت آنها به دست خدائى است که در (آفاق ) و (انفس ) آثار او را مى یابند، نه به دست بتها که بتها
هیچ نقشى در این میان ندارند.
نـخست به مسئله خلقت آسمان و زمین اشاره کرده و از اعتقادات باطنى آنها کمک گرفته ، مى گـویـد: (اگـر از آنـهـا سـؤ ال کـنـى چـه کـسـى آسمانها و زمین را آفریده ؟ و چه کسى خورشید و ماه را مسخر فرمان خویش در طریق منافع بندگان کرده ؟ همه یک زبان پاسخ مى گویند (الله ) (و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر لیقولن الله ).
زیـرا مـسـلم اسـت نـه بـت پـرسـتان و نه غیر آنها هیچکس نمى گوید خالق زمین و آسمان و تسخیر کننده خورشید و ماه یک مشت سنگ و چوبى است که به دست انسان ساخته و پرداخته شده است .
بـه تـعـبـیـر دیـگـر: حـتى بت پرستان در (توحید خالق ) شک نداشتند، آنها در عبادت مـشـرک بودند، مى گفتند ما بتها را براى این مى پرستیم که واسطه میان ما و خدا شوند، چنانکه در آیه 18 سوره یونس مى خوانیم : (و یقولون هؤ لاء شفعائنا عند الله ).
مـا لایـق ایـن نـیستیم که مستقیما با خدا ارتباط گیریم ، باید از طریق بتها رابطه خود را برقرار کنیم !: (ما نعبدهم الا لیقربونا الى الله زلفى ): (ما آنها را پرستش نمى کنیم مگر به این جهت که مقام ما را به خدا نزدیک کند)! (زمر آیه 3).
غـافـل از ایـنـکـه هـیـچ فـاصـله اى مـیان خالق و خلق وجود ندارد، و او بما از رگ گردن ما نـزدیـکـتـر اسـت ، بـعلاوه اگر انسان که گل سرسبد موجودات است نتواند با خدا رابطه برقرار سازد چه چیزى مى تواند واسطه او شود.
بـه هـر حـال در پـایـان آیـه ، بـعـد از ذکـر ایـن دلیـل روشـن مـى گـویـد: (بـا ایـن حـال چـگـونـه آنـهـا از عـبادت خداوند خالق متعال به عبادت یک مشت بتهاى سنگى و چوبى بازگردانده مى شوند)؟ (فانى یؤ فکون ).
(یؤ فکون ) از ماده (افک ) (بر وزن فکر) به معنى بازگرداندن چیزى از صورت واقعى و حقیقى آن است ، و به همین تناسب بر دروغ ، و نیز بادهاى مخالف اطلاق مى شود.
تـعـبـیـر (یـؤ فکون ) به صیغه مجهول اشاره به این است که آنها قدرت بر تصمیم گیرى ندارند، گوئى بى اراده به سوى بت پرستى کشیده مى شوند!
ضـمنا منظور از تسخیر خورشید و ماه نظاماتى است که خداوند براى آنها قرار داده و آنها را با این نظامات در طریق منافع انسانها به راه انداخته است .
سـپـس بـراى تـاءکـیـد هـمـیـن معنى که هم خالق او است و هم رازق او است ، اضافه مى کند: (خـداونـد روزى بـراى هـر کـس از بـنـدگـانـش ‍ بـخواهد گسترده مى کند و براى هر کس بخواهد محدود و تنگ مى سازد) (الله یبسط الرزق لمن یشاء من عباده و یقدر له ).
کلید روزى به دست او است نه به دست انسانها، و نه بتها.
و ایـنـکـه در آیـات قـبـل گـفـتـه شـد مـؤ مـنـان راسـتـیـن تـنـهـا بـر او تـوکـل مـى کـنـنـد بـخـاطر همین است که اختیار همه چیز به دست او است ، پس ‍ چرا از اظهار ایمان بترسند و زندگى خویش را از ناحیه دشمنان در خطر ببینند؟!
و اگـر چـنـیـن تـصـور کـنـنـد کـه خـدا قـدرت دارد، ولى از حـال آنها آگاه نیست این اشتباه بزرگى است ، چرا که (خداوند به همه چیز عالم است ) (ان الله بکل شى ء علیم ).
مگر ممکن است کسى خالق و مدبر باشد و لحظه به لحظه فیض او به موجودات برسد و در عین حال از وضع آنها آگاه نباشد؟ این قابل تصور نیست .
در مـرحـله دوم سـخـن از (تـوحـیـد ربـوبـى ) و نزول سرچشمه اصلى ارزاق از
نـاحـیـه خـدا اسـت ، مـى فـرمـایـد: (اگـر از آنـهـا سـؤ ال کـنـى چـه کـسـى از آسمان آبى نازل کرد و زمین را بعد از مردن به وسیله آن زنده کرد هـمـه یـک زبـان مـى گـویـنـد: الله )! (و لئن سـالتـهـم مـن نزل من السماء ماء فاحیا به الارض من بعد موتها لیقولن الله ).
این اعتقاد باطنى بت پرستان است که حتى از اظهار آن با زبان ابا نداشتند، زیرا آنها هم (خالق ) را خدا مى دانستند و هم (رب و مدبر جهان ) را خدا معرفى مى کردند.
بـعـد مـى افـزایـد: (بـگـو حـمـد و سـتـایـش مـخـصـوص خـدا اسـت ) (قل الحمد لله ).
حـمـد و سـپـاس بـراى کـسـى است که همه نعمتها از ناحیه او است ، زیرا هنگامى که آب که سرچشمه اصلى حیات و مایه زندگى همه جانداران است از ناحیه او باشد پیدا است سایر ارزاق نیز از ناحیه او است .
بنابراین حمد و ستایش نیز باید مخصوص به او باشد که معبودهاى دیگر سهمى در این میان ندارند.
بگو شکر خدا را که آنها خودشان به این حقایق نیز معترفند.
و بـگـو شـکـر خـدا را کـه مـنـطـق مـا آن قـدر زنـده و کـوبـنـده اسـت کـه هـیـچکس قدرت بر ابطال آن ندارد.
و از آنـجـا کـه گـفـتـگـوهاى مشرکان از یکسو، و گفتارها و اعمالشان از سوى دیگر با هم تـنـاقـض داشـت ، در پـایـان آیـه مـى افـزایـد: (بـلکـه اکـثـر آنـهـا درک نـمـى کـنـنـد) (بل اکثرهم لا یعقلون ).
و گـرنه انسان عاقل و فهمیده چگونه ممکن است این قدر پراکنده گوئى کند؟ از یک طرف خـالق و رازق و مـدبـر جـهـان را خـدا بـدانـد، و از سـوى دیـگـر در بـرابـر بـتها که هیچ تاءثیرى در سرنوشت آنان ندارند سجده کند.
از یک سو معتقد به توحید (خالق ) و (رب ) باشند و از سوى دیگر دم از
شرک در عبادت زنند.
جـالب ایـنـکـه نـمـى گـویـد آنـهـا عـقـل نـدارنـد مـى گـویـد تعقل نمى کنند، یعنى دارند و به کار نمى گیرند!
و براى اینکه اندیشه آنها را از افق این زندگى محدود فراتر برد و جهانهاى وسیعترى در بـرابـر دیـد عـقـل آنـهـا بـگـشـاید در آیه بعد چگونگى زندگى دنیا را در مقایسه با زنـدگـى جـاویـدان سراى دیگر در یک عبارت کوتاه و بسیار پر معنى چنین بیان مى کند: (ایـن زنـدگـى دنیا جز لهو و لعب چیزى نیست جز سرگرمى و بازى مطلبى در آن یافت نمى شود) (و ما هذه الحیوة الدنیا الا لهو و لعب ).
(و سـراى آخـرت زنـدگـى واقـعـى اسـت اگـر آنـها مى دانستند) (و ان الدار الاخرة لهى الحیوان لو کانوا یعلمون ).
چـه تـعـبـیـر جـالب و رسائى ؟ چرا که (لهو) به معنى سرگرمى است و هر کارى که انـسـان را بـه خود مشغول مى دارد و از مسائل اصولى زندگى منحرف مى کند و (لعب ) به کارهائى مى گویند که داراى یک نوع نظم خیالى براى یک هدف خیالى است (بازى ).
در لعـب و بـازى یـکـى شـاه مـى شـود، و دیگرى وزیر، دیگرى فرمانده لشکر و دیگرى قافله ، یا دزد، و بعد از درگیرى ها وقتى بازى به پایان مى رسد مى بینیم همه نقشها خواب و خیال بوده است .
قرآن مى گوید: زندگى دنیا یکنوع سرگرمى و بازى است ، مردمى جمع مى شوند و به پـنـدارهـائى دل مى بندند، بعد از چند روزى پراکنده مى شوند، و در زیر خاک پنهان مى گـردنـد، سـپس همه چیز به دست فراموشى سپرده مى شود. اما حیات حقیقى که فنائى در آن نـیـسـت ، نـه درد و رنـج و نـاراحـتـى و نه ترس و دلهره در آن وجود دارد و نه تضاد و تزاحم ، تنها حیات آخرت است ، ولى اگر انسان
بداند و اهل دقت و تحقیق باشد.
و آنـهـا کـه دل به این زندگى مى بندند و به زرق و برق آن مفتون و دلخوش مى شوند کودکانى بیش نیستند، هر چند سالیان دراز از عمر آنها مى گذرد.
ضـمنا باید توجه داشت که (حیوان ) (بر وزن ضربان ) به اعتقاد جمعى از مفسران و ارباب لغت به معنى حیات است (معنى مصدرى دارد).
اشـاره بـه اینکه (سراى آخرت ) عین زندگى و حیات است ، گوئى حیات از همه ابعاد آن مى جوشد، و چیزى جز (زندگى ) در آن نیست !.
بـدیـهـى اسـت قرآن هرگز نمى خواهد با این تعبیر ارزش مواهب الهى را در این جهان نفى کـنـد، بـلکـه مى خواهد با یک مقایسه صریح و روشن ارزش این زندگى را در برابر آن زنـدگـى مـجسم سازد، علاوه بر این به انسان هشدار دهد که اسیر این مواهب نباشد، بلکه (امـیـر) بـر آنـهـا گـردد، و هـرگـز ارزشـهـاى اصیل وجود خود را با آنها معاوضه نکند.
در مرحله سوم به سراغ فطرت و سرشت انسانى و تجلى نور توحید در بحرانى ترین حـالات ، در درون جـان انسانها مى رود و ضمن مثال بسیار گویائى مى فرماید: (هنگامى کـه بـر کـشـتـى سـوار مـى شـونـد خـدا را بـا اخـلاص کـامـل مـى خـوانـنـد و غـیـر او از نـظـرشـان محو مى شود، اما هنگامى که آنها را از طوفان و گرداب رهائى مى بخشد و به خشکى مى رساند باز مشرک مى شوند)! (فاذا رکبوا فى الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الى البر اذا هم یشرکون ).
آرى شـدائد و طـوفـانـها زمینه ساز شکوفائى فطرت آدمى است ، چرا که نور توحید در درون جان همه انسانها نهفته است ، آداب و رسوم خرافى ، تربیتهاى
غلط، تلقینهاى سوء، پرده هائى بر آن مى افکند، ولى هنگامى که طوفانها از هر سو مى وزد و گـردابـهاى مشکلات در برابر انسان نمایان مى گردد و دست خود را از همه اسباب ظـاهـرى کـوتـاه مـى بـیند بى اختیار به سراغ عالم ماوراء طبیعت مى رود و هرگونه فکر شرک آلود را از دل زدوده و در کوره این حوادث - به مصداق (مخلصین له الدین ) - از هر ناخالصى خالص مى گردد.
کـوتـاه سـخـن ایـنـکـه : هـمـیـشـه یـک نـقطه نورانى در درون قلب انسان وجود دارد که خط ارتباطى او با جهان ماوراء طبیعت ، و نزدیکترین راه به سوى خدا است .
تـعـلیـمات غلط و غفلت و غرور، مخصوصا به هنگام سلامت و وفور نعمت ، پرده هائى بر آن مـى افکند، اما طوفانهاى حوادث این پرده ها را مى درد و خاکسترها را کنار مى زند، و آن نقطه نورانى آشکار مى شود.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت