تفسیرنمونه سوره عنکبوت (قسمت2)

است و آنها از ساکنان زمینند، تعبیر به (و لا فى السماء) چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟
در پاسخ باید گفت : این تعبیر یکنوع تاءکید و مبالغه است یعنى شما نه مى توانید در مـحـدوده زمین از قلمرو قدرت خدا بیرون روید و نه در آسمانها که اگر فرضا قدرت مى داشتید و به آسمان هم مى رفتید باز هم تحت قدرت او بودید.
یـا ایـنـکـه نـه بـوسـیله زمینیان مى توانید خداوند را در مشیتش عاجز کنید نه معبودانى که بـراى خـود در آسـمـان مـى پـنـداشـتـیـد، هـمـچـون فـرشـتـگـان و جـنـیـان (البـتـه تـفـسیر اول مناسبتر است ).
دیگر اینکه فرق میان (ولى ) و (نصیر) چیست ؟
مـرحـوم طـبـرسـى در مـجـمـع البـیان مى گوید: (ولى کسى است که بدون درخواست به انـسـان کـمـک کـنـد، اما نصیر اعم از آنست ، گاه با درخواست و گاه بدون درخواست کمک مى نـمـایـد) بـلکـه مـى تـوان گـفـت بـا تـوجـه بـه مـقـابـله ایـن دو کلمه ، ولى اشاره به سـرپرستى است که بدون تقاضا کمک مى کند و نصیر فریادرس و یاورى است که بعد از تقاضاى کمک به یارى انسان مى شتابد.
و به این ترتیب قرآن تمام درهاى فرار از چنگال مجازات الهى را به روى این مجرمان مى بندد.
لذا در آیـه بـعـد بـطـور قـاطع مى فرماید: (کسانى که به آیات خدا و لقاى او کافر شدند از رحمت من ماءیوسند) (و الذین کفروا بایات الله و لقائه اولئک یئسوا من رحمتى ).
سـپـس بـراى تاءکید مى افزاید: (براى آنها عذاب دردناکى است ) (و اولئک لهم عذاب الیم ).
این (عذاب الیم ) لازمه ماءیوس شدن از رحمت خدا است .
منظور از (آیات الله )، یا (آیات تکوینى ) یعنى آثار عظمت الهى در نظام آفرینش است و در این صورت اشاره به مساءله توحید مى باشد، در حالى که (لقائه ) اشاره به مساءله معاد است یعنى آنها هم منکر مبداء هستند و هم منکر معاد.
و یـا اشـاره بـه (آیـات تـشـریـعـى ) یـعـنـى آیـاتـى کـه خـداونـد بـر پـیـامـبـرانـش نازل کرده که هم از مبدء سخن مى گوید و هم از نبوت و هم از معاد، و در این صورت تعبیر به (لقائه ) از قبیل ذکر عام بعد از خاص است .
این احتمال نیز وجود دارد که منظور همه آیات خدا در عالم آفرینش و تشریع است .
ذکـر ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه (یـئسـوا) (مـاءیـوس شـدنـد) (فـعـل مـاضـى ) اسـت ، هـر چـنـد هـدف اصـلى آن آیـنـده یـعـنـى قـیـامـت مى باشد، زیرا مـعـمـول عـرب ایـن اسـت کـه حـوادث آیـنـده هـنـگـامى که صددرصد قطعى باشد گاهى با فعل ماضى از آن تعبیر مى کند.
آیه و ترجمه


فـمـا کـان جـواب قـومـه الا اءن قـالوا اقـتلوه اءو حرقوه فانجاه الله من النار ان فى ذلک لایات لقوم یؤ منون (24)
و قـال انما اتخذتم من دون الله اءوثنا مودة بینکم فى الحیوة الدنیا ثم یوم القیامة یکفر بعضکم ببعض و یلعن بعضکم بعضا و ماوئکم النار و ما لکم من ناصرین (25)
فامن له لوط و قال انى مهاجر الى ربى انه هو العزیز الحکیم (26)
و وهـبنا له اسحاق و یعقوب و جعلنا فى ذریته النبوة و الکتاب و اتیناه اءجره فى الدنیا و انه فى الاخرة لمن الصالحین (27)


ترجمه :
24 - امـا جـواب قـوم او (ابـراهـیـم ) چـیـزى جـز ایـن نـبـود کـه گـفـتـنـد، او را بـه قـتـل برسانید یا بسوزانید، ولى خداوند او را از آتش رهائى بخشید، در این ماجرا نشانه هائى
است براى کسانى که ایمان مى آورند.
25 - (ابـراهـیـم ) گـفـت : شـمـا غـیـر از خـدا بـتهائى براى خود انتخاب کرده اید که مایه دوسـتـى و محبت میان شما در زندگى دنیا باشد، سپس ‍ روز قیامت هر یک به دیگرى کافر مـى شـویـد و یـکدیگر را لعن مى کنید و جایگاه شما آتش است و هیچ یار و یاورى نخواهید داشت !
26 - لوط بـه او (ابراهیم ) ایمان آورد و (ابراهیم ) گفت من به سوى پروردگارم هجرت مى کنم که او عزیز و حکیم است .
27 - و مـا بـه او اسـحـق و یعقوب را بخشیدیم ، و در دودمانش نبوت و کتاب آسمانى قرار دادیم ، پاداش او را در دنیا دادیم و در آخرت از صالحان است .
تفسیر:
طرز پاسخ مستکبران به ابراهیم (علیه السلام )
حـال نـوبـت آن اسـت کـه بـبـیـنـیـم ایـن قـوم گـمـراه در بـرابـر دلائل سـه گـانـه ابـراهـیم (علیه السلام ) در زمینه توحید و نبوت و معاد چه گفتند؟ آنها قـطـعـا پـاسـخ مـنـطـقـى نـداشتند و لذا مانند همه زورمندان قلدر بى منطق تکیه بر قدرت شـیـطـانـیـشـان کـردنـد، و فـرمـان قتل او را صادر نمودند چنانکه قرآن مى گوید: (قوم ابـراهـیـم جـوابـى جـز ایـن نـداشـتـنـد کـه گـفـتـنـد او را بـه قتل برسانید یا بسوزانید)! (فما کان جواب قومه الا ان قالوا اقتلوه او حرقوه ).
از ایـن تـعبیر استفاده مى شود که گروهى طرفدار سوزاندن ابراهیم بودند در حالى که گـروهـى دیـگر اعدام او را به وسیله شمشیر و امثال آن پیشنهاد مى کردند سرانجام گروه اول پیروز شدند چون معتقد بودند بدترین نوع اعدام همان سوزانیدن با آتش است .
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه هـمـه آنـهـا نـخـسـت بـه اعـدام او بـا وسائل معمولى مى اندیشیدند، ولى بعدا همگى اتفاق بر این کردند که او را آتش بزنند و حداکثر
شدت عمل را به خرج دهند.
در ایـنـجا سخنى در مورد چگونگى آتش سوزى ابراهیم به میان نیامده است ، همین اندازه در دنباله آیه فوق مى خوانیم خداوند او را از آتش رهائى بخشید (فانجاه الله من النار).
ولى شـرح مـاجـراى آتـش سوزى در سوره انبیاء آیه 68 - 70 آمده است که در جلد سیزدهم تفسیر نمونه صفحه 443 به بعد مشروحا از آن بحث کرده ایم .
در پـایـان مى افزاید در این ماجرا آیات و نشانه هائى است براى جمعیتى که ایمان دارند (ان فى ذلک لایات لقوم یؤ منون ).
نه یک نشانه بلکه نشانه هائى در این حادثه وجود دارد، زیرا از یکسو عدم تاءثیر آتش در جسم ابراهیم معجزه روشنى بود، تبدیل آتش ‍ به گلستان - طبق معروف - معجزه دیگرى ، عـدم تـوانائى این گروه عظیم قدرتمند در برابر یک فرد که ظاهرا دستش از هر وسیله اى خالى بود معجزه سومى است .
و عـدم تـاءثـیـر این حادثه عجیب خارق العاده در قلب آن سیاه دلان نیز نشانه اى از قدرت خدا است که توفیق را از اینگونه افراد لجوج چنان سلب مى کند که بزرگترین آیات در آنها اثر نمى گذارد!
در روایـتـى آمـده اسـت هـنـگـامـى که ابراهیم را دست و پا بسته به میان آتش افکندند تنها چیزى که از او سوخت همان طنابى بود که او را با آن محکم بسته بودند.
آرى آتش جهل و جنایت تبهکاران تنها وسائل اسارت را سوخت و ابراهیم آزاد شد! و این خود آیـت دیـگـرى مـحسوب مى شود، و شاید به خاطر همینها است که در داستان نوح و نجات او با کشتى مى فرماید: (جعلناها آیه ) (به صورت مفرد) در اینجا مى فرماید: (لایات ) (به صورت جمع ).
بـه هـر حال ابراهیم (علیه السلام ) از آن آتش عظیم به صورت خارق العاده اى به لطف پروردگار رهائى یافت ، ولى نه تنها دست از بیان هدفهاى خود بر نداشت بلکه شتاب و سرعت و حرارت بیشترى به آن داد.
(ابـراهـیـم بـه آنـها گفت : شما غیر از خدا بتهائى براى خود انتخاب کرده اید که مایه دوسـتـى و مـحـبـت میان شما در زندگى دنیا باشد، اما بدانید روز قیامت این رشته محبت به کـلى از هـم گـسـسـته مى شود، و هر یک از شما به دیگرى کافر مى گردد، و یکدیگر را لعن و نفرین مى کنید و جایگاه همه شما آتش است ، و هیچ یار و یاورى نخواهید داشت ) (و قـال انـمـا اتـخـذتم من دون الله اوثانا مودة بینکم فى الحیاة الدنیا ثم یوم القیامة یکفر بعضکم ببعض و یلعن بعضکم بعضا و ماواکم النار و ما لکم من ناصرین ).
چگونه انتخاب بتها مایه مودت میان بت پرستان مى شد؟
این سؤ الى است که از چند راه مى توان به آن پاسخ گفت :
نـخـسـت ایـنـکه پرستش بت براى هر قوم و قبیله اى به اصطلاح رمز وحدت بود زیرا هر گروهى بتى براى خود انتخاب کرده بود، چنانکه در مورد بتهاى معروف جاهلیت عرب نیز نـوشـتـه انـد که هر یک از آنها تعلق به اهل شهر یا قبیله اى داشت (از جمله بت (عزى ) مخصوص قریش بود و (لات ) از آن طایفه ثقیف و (منات ) مخصوص اوس و خزرج ).
دیگر اینکه پرستش بتها پیوندى میان آنها و نیاکانشان ایجاد مى کرد و غالبا متعذر به همین عذر مى شدند که اینها آثار نیاکان ما است و ما از آنها پیروى مى کنیم .
از ایـن گـذشته سران کفار پیروان خود را دعوت به پرستش بتها مى کردند و این حلقه اتصالى بین (سران ) و (پیروان ) بود.
ولى در قـیـامـت همه این پیوندهاى پوچ و پوسیده و پوشالى از هم گسسته مى شود و هر یـک گـنـاه را بـه گـردن دیـگـرى مـى انـدازد و او را لعـن و نـفـریـن مـى کـنـد، و از عـمـل او بـیـزارى مى جوید، حتى معبودهاى آنان که به پندار خامشان وسیله ارتباط آنها با خـدا بـودنـد و درباره آنها مى گفتند ما نعبدهم الا لیقربونا الى الله زلفى (ما آنها را نـمـى پـرسـتـیـم مگر به خاطر اینکه ما را به خدا نزدیک کنند) (سوره زمر آیه 30)، از آنها بیزارى مى جویند.
چـنانکه قرآن مى گوید در سوره مریم آیه 82: کلا سیکفرون بعبادتهم و یکونون علیهم ضـدا: (بـه زودى آنـهـا عـبادت پرستش کنندگان را انکار مى کنند و بر ضد آنها خواهند بود)!
بـنـابـرایـن منظور از کافر شدن به یکدگر، و لعن کردن بعضى به بعضى ، این است کـه در آن روز، آنـهـا از یکدیگر بیزارى مى جویند و آنچه مایه پیوند محبت دروغینشان در دنیا بود مایه عداوت و بغضشان در آخرت مى شود، چنانکه قرآن در آیه 67 سوره زخرف مـى گـویـد: الاخـلاء یـومـئذ بـعـضـهـم لبـعـض عدو الا المتقین : (دوستان در آن روز دشمن یکدیگر مى شوند مگر پرهیزکاران )!
از بـعـضـى روایـات اسـتـفاده مى شود که این حکم مخصوص بت پرستان نیست بلکه تمام کـسـانـى کـه امـام و پـیـشـواى بـاطـلى بـراى خـود بـرگـزیـدنـد، دنـبـال او راه افـتـادنـد و با او پیمان مودت بستند در قیامت دشمن یکدیگر مى شوند، از هم بیزارى مى جویند و یکدیگر را لعنت مى کنند.
در حالى که پیوند محبت مؤ منان که بر اساس توحید و خداپرستى و اطاعت
فـرمـان حـق در ایـن دنـیـا تـشـکـیل شده است ، رنگ جاودانى به خود خواهد گرفت و در آنجا مـحـکـمـتـر مـى شـود، حـتـى از بعضى از روایات استفاده مى شود که مؤ منان در آنجا براى یکدیگر استغفار و شفاعت مى کنند، در حالى که مشرکان به لعن کردن یکدیگر مشغولند.
در آیه بعد اشاره به ایمان لوط و هجرت ابراهیم مى کند، مى گوید (لوط به ابراهیم ایمان آورد) (فامن له لوط).
(لوط) خـود از پـیـامـبـران بـزرگ خـدا بود و با ابراهیم خویشاوندى نزدیک داشت (مى گـویـنـد: پسر خواهر ابراهیم بود) از آنجا که پیروى یک فرد بزرگ به منزله پیروى یـک امـت و مـلت اسـت ، خـداونـد در ایـنـجـا مـخصوصا از ایمان لوط آن شخصیت والاى معاصر ابراهیم سخن مى گوید: تا روشن شود اگر دیگران ایمان نیاوردند مهم نبود.
البته به نظر مى رسد که در سرزمین بابل دلهاى آماده اى براى پذیرش دعوت ابراهیم بود و پس از مشاهده آن معجزه عظیم به او گرویدند، ولى مسلما در اقلیت قرار داشتند.
سپس مى افزاید: (ابراهیم گفت : من به سوى پروردگارم هجرت مى کنم که او عزیز و حکیم است ) (و قال انى مهاجر الى ربى انه هو العزیز الحکیم ).
روشن است هنگامى که رهبران الهى رسالت خود را در یک منطقه به انجام رساندند و محیط آنقدر آلوده و تحت فشار جباران قرار داشت که پیشرفت دعوت آنها را متوقف نمود، باید از آنجا به منطقه اى دیگر هجرت کنند تا دعوت الهى را گسترش دهند.
ابراهیم (علیه السلام ) نیز از سرزمین بابل - به اتفاق لوط و همسرش ساره - به سوى سـرزمین شام ، مهد انبیاء و توحید، حرکت کرد، تا بتواند در آنجا عده وعده اى فراهم سازد و دعوت توحید را وسعت بخشد.
جالب اینکه ابراهیم (علیه السلام ) مى گوید: (من به سوى پروردگارم هجرت مى کنم ) چرا که این راه ، راه پروردگار بود، راه رضاى او، و راه دین و آئین او.
البـتـه بـعـضى احتمال داده اند که ضمیر (قال ) به (لوط) بازگردد، یعنى لوط گـفـت : مـن به سوى خداى خودم هجرت مى کنم ، ظاهر جمله نیز با این معنى سازگار است ، ولى شواهد تاریخى و قرآنى نشان مى دهد که مرجع ضمیر (ابراهیم ) است ، و هجرت لوط نیز به تبعیت ابراهیم بود.
شـاهـد ایـن سـخـن آیـه 99 سـوره صـافـات اسـت کـه از قـول ابراهیم مى گوید: انى ذاهب الى ربى سیهدین : (من به سوى خداى خودم مى روم و او مرا هدایت خواهد کرد).
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث سـخـن از مواهب چهارگانه اى است که خداوند بعد از این هجرت بزرگ به ابراهیم داد.
نـخـسـت فـرزنـدان لایق و شایسته بود، فرزندانى که بتوانند چراغ ایمان و نبوت را در دودمان او روشن نگهدارند، مى گوید: (ما به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم ) (و وهبنا له اسحق و یعقوب ).
دو پـیـامـبـر بـزرگ و شـایـسـته که هر کدام راه و خط ابراهیم (علیه السلام ) بت شکن را تداوم بخشیدند.
دیـگـر ایـنـکه : (در دودمان ابراهیم ، نبوت و کتاب آسمانى قرار دادیم ) (و جعلنا فى ذریته النبوة و الکتاب ).
نـه تـنـها اسحاق و یعقوب (فرزند و فرزندزاده او) پیامبر بودند که ادامه خط نبوت در دودمـان او تـا خـاتـم انبیاء (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) جریان یافت ، پیامبرانى پشت سر یکدیگر از این دودمان بزرگ برخاستند و جهان را به نور توحید روشن ساختند.
سوم اینکه : (ما پاداش دنیوى او را دادیم ) (و آتینا اجره فى الدنیا).
ایـن پـاداش کـه به صورت سربسته بیان شده ممکن است اشاره به امور مختلفى باشد: مانند نام نیک و لسان صدق در میان همه امتها، چرا که همه به ابراهیم (علیه السلام ) به عـنـوان یـک پـیـامـبـر عظیم الشاءن احترام مى گذارند، به وجود او افتخار مى کنند و شیخ الانبیایش ‍ مى نامند.
آبادى سرزمین مکه به دعاى او، و جذب همه دلها به سوى او و یادآورى خاطرات پرشکوه و ایمان آفرین و سازنده اش همه سال در مراسم حج یکى دیگر از این پاداشها است .
چهارم اینکه (او در آخرت نیز از صالحان است ) (و انه فى الاخرة لمن الصالحین ).
و این یک مجموعه کامل از افتخارات را تشکیل مى دهد.
نکته ها:
1 - بزرگترین افتخار
داخـل بـودن در صـالحـان بـه طورى که از آیات زیادى از قرآن بر مى آید اوج افتخارى اسـت کـه مـمـکـن اسـت نـصـیـب یک انسان بشود، و لذا بسیارى از پیامبران از خدا تقاضا مى کردند که آنها را در زمره صالحان قرار دهد.
(یـوسـف ) بـعـد از رسیدن به برترین پیروزیهاى ظاهرى به پیشگاه خدا عرض مى کند: توفنى مسلما و الحقنى بالصالحین : (مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق کن ) (یوسف - 101).
(سلیمان ) نیز با تمام حشمت و جاه و جلالش عرض مى کند: ادخلنى برحمتک فى عبادک الصـالحـیـن : (خـداونـدا مـرا بـه رحـمـتـت در بـنـدگـان صـالحـت داخل کن ) (نمل - 19).
(شـعـیـب ) آن پـیـامبر بزرگ هنگامى که قراردادش با موسى تمام مى شود مى گوید: سـتـجـدنـى انـشـاء الله مـن الصـالحین : (به خواست خدا مرا از صالحان خواهى یافت ) (قصص - 27).
(ابراهیم ) نیز هم براى خودش تقاضا مى کند که در زمره صالحان باشد: رب هب لى حکما و الحقنى بالصالحین (شعراء - 83).
و هـم تـقـاضـا مـى کـنـد کـه فـرزنـدان صـالحـى داشـتـه باشد: رب هب لى من الصالحین (صافات - 100).
در آیات بسیارى نیز هنگامى که خداوند مى خواهد پیامبران بزرگى را مدح کند آنها را به قرار گرفتن در زمره صالحان توصیف مى نماید.
از مـجـمـوع ایـن آیـات بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود که صالح بودن ، عالیترین مرحله تکامل یک انسان است .
صـالح بـودن یـعـنـى چـه ؟ یـعنى : شایستگى از نظر اعتقاد و ایمان ، شایستگى از نظر عمل ، و شایستگى از نظر گفتار و اخلاق .
نـقـطـه مـقـابـل صـالح ، فـاسـد اسـت و مـى دانـیـم (فـسـاد در ارض ) تـعبیرى است که شامل تمام ظلمها و ستمها و زشتکاریها مى شود.
در قـرآن مـجـیـد گـاهـى (صـلاح ) در بـرابـر (فـسـاد) بـه کـار رفته ، و گاه در مقابل (سیئه ) که به معنى گناه و بدیها است .
2 - مواهب عظیم ابراهیم
بـعـضـى از مـفـسران گفته اند که در آیه فوق نکته لطیفى وجود دارد و آن اینکه : خداوند تـمـام احـوال نـاراحـت کـنـنـده ابـراهـیـم (عـلیـه السـلام ) را بـه ضـد آن تبدیل کرد:
بت پرستان بابل مى خواستند ابراهیم را با آتش بسوزانند آتش گلستان شد.
آنها مى خواستند او همیشه تنها بماند، خداوند آنچنان جمعیت و کثرتى براى او قرار داد که دنیا از دودمان ابراهیم پر شد.
بـعـضـى از نـزدیکترین افراد به او گمراه و بت پرست بودند - از جمله آزر - خداوند در عوض به او فرزندانى داد که هم خود هدایت یافته بودند و هم هدایتگر دیگران شدند.
ابـراهـیـم (عـلیـه السـلام ) در آغـاز مـال و جـاهـى نـداشـت ، امـا خـداونـد در پـایـان مال و جاه عظیمى به او عطا کرد.
ابـراهـیـم (عـلیـه السـلام ) در ابـتـداء بـقـدرى گـمـنـام بـود کـه حـتـى بـت پـرسـتـان بـابـل هـنـگـامـى کـه مـى خـواسـتـنـد از او یـاد کـنـنـد مـى گـفـتـنـد: سـمـعـنـا فـتى یذکرهم یـقـال له ابـراهـیـم : (شـنـیـدیـم جوانکى گفتگوى بتها را مى کرد که به او ابراهیم مى گـفـتـنـد)! امـا خـدا آنـچـنـان اسـم و آوازه اى به او داد که به عنوان شیخ الانبیاء یا شیخ المرسلین معروف شد.
آیه و ترجمه


و لوطا اذ قال لقومه انکم لتاتون الفاحشة ما سبقکم بها من اءحد من العالمین (28)
اءئنـکـم لتـاتـون الرجـال و تقطعون السبیل و تاتون فى نادیکم المنکر فما کان جواب قومه الا اءن قالوا ائتنا بعذاب الله ان کنت من الصادقین (29)
قال رب انصرنى على القوم المفسدین (30)


ترجمه :
28 - و لوط را فرستادیم هنگامى که به قوم خود گفت : شما کار بسیار زشتى انجام مى دهید که احدى از مردم جهان قبل از شما آنرا انجام نداده !
29 - آیـا شـمـا بـه سـراغ مـردان مـى رویـد، و راه تـداوم نـسـل انسان را قطع مى کنید، و در مجلستان اعمال منکر انجام مى دهید؟!، اما پاسخ قومش جز این چیزى نبود که گفتند: اگر راست مى گوئى عذاب الهى را براى ما بیاور!
30 - (لوط) عرض کرد: پروردگارا مرا در برابر این قوم مفسد یارى فرما.
تفسیر:
آلوده دامنان خیره سر!
بـعـد از بـیـان گـوشـه اى از مـاجـراى ابـراهیم (علیه السلام ) به سراغ ذکر بخشى از سـرگـذشت پیامبر هم عصرش لوط (علیه السلام ) مى پردازد و مى فرماید: (ما لوط را فرستادیم به
بـیـاور هـنگامى را که به قومش گفت : شما کار بسیار زشتى را انجام مى دهید که احدى از جـهـانـیـان تـاکـنـون مـرتـکـب آن نـشـده اسـت )! (و لوطـا اذ قال لقومه انکم لتاتون الفاحشة ما سبقکم بها من احد من العالمین ).
(فـاحـشـه ) - چـنـانـکـه قـبـلا هـم گـفـتـه ایـم از مـاده (فـحـش ) در اصـل بـه مـعـنـى هـر فعل یا سخن بسیار زشت و زننده است ، و در اینجا کنایه از (همجنس گرائى ) است .
از جـمـله مـا سـبـقـکـم بـهـا مـن احـد مـن العـالمـیـن بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود کـه ایـن عـمـل زشـت و نـنـگـیـن لااقـل بـه صـورت هـمـگـانـى و عـمـومـى و در آن شکل زننده در میان هیچ قوم و ملتى سابقه نداشته است .
در حالات قوم لوط نوشته اند یکى از عوامل اصلى آلودگى آنها به این گناه این بود که آنـهـا مـردمى بخیل بودند، و چون شهرهاى آنها بر سر راه کاروانهاى شام قرار داشت آنها بـا انـجـام این عمل نسبت به بعضى از عابرین و میهمانان آنها را از خود متنفر کردند، ولى کـم کـم تـمـایـلات هـمـجـنس گرائى در میان خود آنها قوت گرفت و در لجنزار (لواط) فرو رفتند.
بـه هـر حال آنها هم بار گناه خویش را بر دوش مى کشند و هم بار گناه کسانى را که در آیـنـده از عـمـل آنـهـا پـیـروى مـى کـنند (بى آنکه از گناه آنان چیزى کاسته شود) چرا که بـنـیـانـگـذار ایـن سـنـت شـوم و پـلیـد بـودنـد، و مـى دانـیـم هـر کـس سـنـتـى بـگـذارد در اعمال کسانى که به آن عمل کنند سهیم است .
(لوط) (عـلیـه السـلام ) ایـن پـیامبر بزرگ سپس مقصد خود را فاش تر بیان ساخت و گـفـت : (آیـا شـمـا بـه سـراغ مـردان مـى رویـد)؟! (ائنـکـم لتـاءتـون الرجال ).
(و آیـا راه تـکـثـیـر نـسـل انـسـان را قـطـع مـى کـنـیـد)؟! (و تـقـطـعـون السبیل ).
(و آیـا شـمـا در مـجـالسـى کـه مـرکـز اجـتـمـاعـتـان اسـت آشـکـارا اعمال منکر انجام مى دهید)؟ (و تاءتون فى نادیکم المنکر).
(نـادى ) از مـاده (نداء) به معنى مجلس عمومى ، و گاه به معنى مرکز تفریح است ، چون افراد در آنجا یکدیگر را صدا مى زنند و ندا مى کنند.
قـرآن در ایـنـجـا شـرح نـداده اسـت کـه آنها چه منکراتى در مجالس خود انجام مى دادند، اما نـاگـفـتـه پـیـدا اسـت اعـمـالى بـوده اسـت کـه مـتـنـاسـب بـا هـمـان عمل زشتشان بوده ، و به طورى که در بعضى از تواریخ آمده آنها فحشهاى رکیک و کلمات زشـت و زننده رد و بدل مى کردند، با کف دست بر پشت یکدیگر مى زدند قمار مى کردند، بـازیـهـاى بـچـه گـانـه داشـتـنـد، مخصوصا سنگهاى کوچک به یکدیگر یا به عابران پرتاب مى کردند، انواع آلات موسیقى را به کار مى بردند، و حتى در حضور جمع بدن خود را برهنه و گاه کشف عورت مى کردند!.
در حـدیـثـى از (ام هـانى ) از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین آمده است که حضرت در پاسخ سؤ ال از جمله و تاتون فى نادیکم المنکر فرمود: کانوا یخذفون من یمر بهم و یسخرون منه : (آنها هر کسى که رد مى شد سنگریزه به سوى او پرتاب
مى کردند و به باد مسخره اش مى گرفتند.
اکـنـون ببینیم پاسخ این قوم گمراه و ننگین در برابر سخنان منطقى حضرت لوط (علیه السلام ) چه بود.
قـرآن مـى گـویـد: (آنها جوابى جز این نداشتند که گفتند: اگر راست مى گوئى عذاب خـدا را بـراى مـا بـیـاور) (فـمـا کـان جواب قومه الا ان قالوا ائتنا بعذاب الله ان کنت من الصادقین ).
آرى آن هـوسـبـازان کـه فـاقـد عـقـل و درایـت کـافى بودند، این سخن را از روى سخریه و استهزاء در برابر دعوت معقول و منطقى لوط گفتند.
و از ایـن پـاسـخ بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود کـه لوط عـلاوه بـر آن سـخـنـان مستدل آنها را به عذاب دردناک الهى نیز در صورت ادامه راه خود تهدید کرده بود، اما آنها هـمـه را رها کردند و این یکى را چسبیدند، آنهم از روى مسخره و استهزاء در سوره قمر آیه 36 نـیـز شبیه این مطلب آمده است و لقد انذرهم بطشتنا فتماروا بالنذر: (لوط قومش را از عذاب ما ترسانید، اما آنها با بیم دهندگان به ستیز برخاستند).
ضـمـنـا ایـن تـعـبـیـر قـوم گـمـراه نـشـان مـى دهـد کـه آنـهـا مـى خـواسـتـنـد از عـدم نـزول عذاب نتیجه گیرى کنند که او کاذب و دروغگو است ، در حالى که این رحمت خدا است که حتى به آلوده ترین اقوام فرصت و مهلت براى مطالعه ، تجدید نظر و بازگشت مى دهد.
در ایـنجا بود که لوط (علیه السلام ) دستش از همه جا کوتاه شد، رو به درگاه خدا آورد و با قلبى آکنده از غم و اندوه گفت : (پروردگارا! مرا بر این قوم مفسد، پیروز گردان ) (قال رب انصرنى على القوم المفسدین ).
قومى که روى زمین را به فساد و تباهى کشیده اند، اخلاق و تقوى را بر باد داده اند، عفت و پـاکـدامـنـى را پـشت سر انداخته اند، عدالت اجتماعى را زیر پا نهاده اند، و شرک و بت پـرسـتـى را بـا فـسـاد اخـلاق و ظـلم و سـتـم آمـیـخـتـه انـد، و نـسـل انـسـان را بـه فنا و نیستى تهدید کرده اند، پروردگارا! مرا بر این فاسدان مفسد پیروز فرما.
نکته :
بلاى همجنس گرائى !
(هـمـجـنـس گـرائى ) چـه در مـیـان مـردان بـاشد (لواط) و چه در میان زنان (مساحقه ) از بدترین انحرافات اخلاقى است که سرچشمه مفاسد زیادى در جامعه خواهد بود.
اصـولا طـبـیـعت زن و مرد آنچنان آفریده شده است که آرامش و اشباع سالم خود را در علاقه به جنس مخالف (از طریق ازدواج سالم ) مى بینند، و هرگونه تمایلات جنسى در غیر این صورت ، انحراف از طبع سالم انسانى و یکنوع بیمارى روانى است که اگر به آن ادامه داده شـود روز بـه روز تـشـدیـد مـى گـردد و نتیجه اش بى میلى به (جنس مخالف ) و اشباع ناسالم از طریق (جنس موافق ) است .
ایـن گـونـه روابـط نـامـشـروع در ارگـانیسم بدن انسان و حتى در سلسله اعصاب و روح اثـرات ویـرانـگـرى دارد: مـرد را از یـک مـرد کـامـل بـودن ، و زن را از یـک زن کامل بودن ساقط مى کند، بطورى که چنین زنان و مردان همجنس باز، گرفتار ضعف جنسى شدید مى شوند و قادر نیستند پدر و مادر خوبى براى فرزندان آینده خود باشند و گاه قدرت بر تولید فرزند را به کلى از دست مى دهند.
افـراد (هـمـجـنـس گـرا) تـدریـجـا به انزوا و بیگانگى از اجتماع و سپس بیگانگى از خویشتن رو مى آورند، و گرفتار تضاد پیچیده روانى مى شوند، و اگر
بـه اصـلاح خـویـش نـپـردازند ممکن است به بیماریهاى جسمى و روانى مختلفى گرفتار شوند.
بـه هـمین دلیل و به دلائل اخلاقى و اجتماعى دیگر، اسلام شدیدا همجنس گرائى را در هر شـکـل و صـورت تـحـریـم کـرده ، و براى آن مجازاتى شدید که گاه به سرحد اعدام مى رسد قرار داده است .
مـوضـوع مـهـم این است که بى بندوبارى و تنوع طلبى بیمارگونه دنیاى متمدن مادى ، بـسـیارى از پسران و دختران را به سوى این انحراف بزرگ مى کشاند، نخست پسران را تـشـویـق بـه لبـاسـهـاى جلف و زنانه و خودآرائى مخصوص و دختران را به لباسهاى پـسرانه دعوت مى کند، و از اینجا انحراف و همجنس گرائى شروع مى شود تا جائى که بـه وقـیـحـترین اعمال در این زمینه ، شکل قانونى مى دهند و از هرگونه پیگرد و مجازات برکنار مى دادند که قلم از شرح و وصف آن شرم دارد.
آیه و ترجمه


و لمـا جـاءت رسـلنـا ابـراهـیـم بـالبـشـرى قـالوا انـا مـهـلکـوا اءهل هذه القریة ان اءهلها کانوا ظالمین (31)
قـال ان فـیـهـا لوطـا قـالوا نـحـن اءعـلم بـمـن فـیـهـا لنـنـجـیـنه و اءهله الا امراءته کانت من الغابرین (32)
و لمـا اءن جـاءت رسلنا لوطا سى ء بهم و ضاق بهم ذرعا و قالوا لا تخف و لا تحزن انا منجوک و اءهلک الا امراءتک کانت من الغابرین (33)
انا منزلون على اءهل هذه القریة رجزا من السماء بما کانوا یفسقون (34)
و لقد ترکنا منها ایة بینة لقوم یعقلون (35)


ترجمه :
31 - هـنـگـامـى کـه فـرسـتـادگـان ما (از فرشتگان ) به سراغ ابراهیم با بشارت (به تـولد فـرزند براى او) آمدند، گفتند: ما اهل این شهر و آبادى را (اشاره به شهرهاى قوم لوط) هلاک خواهیم کرد چرا که اهل آن ستمگرند.
32 - (ابـراهـیـم ) گـفـت : در ایـن آبـادى لوط اسـت ، گـفـتـنـد مـا به کسانى که در آن است آگـاهـتـریـم ! مـا او و خـانـواده اش را نجات مى دهیم ، جز همسرش را که در میان قوم باقى خواهد ماند.
33 - هنگامى که فرستادگان ما نزد لوط آمدند از دیدن آنها اندوهگین شد، گفتند، نترس و غـمـگین مباش ، ما تو و خانواده ات را نجات خواهیم داد، جز همسرت را که در میان قوم باقى مى ماند.
34 - ما بر اهل این شهر و آبادى عذابى از آسمان به خاطر فسقشان فرو خواهیم ریخت .
35 - مـا از آن آبـادى نـشـانـه روشـنـى و درس عـبـرتـى بـراى کـسـانـى کـه تعقل مى کنند باقى گذاردیم .
تفسیر:
و اینهم سرنوشت آلودگان !
سـرانـجـام دعـاى لوط مستجاب شد و فرمان مجازات سخت و سنگین این قوم تبهکار از سوى پـروردگـار صـادر گـردیـد، فـرشـتـگـانـى کـه مـاءمـور عـذاب بـودنـد قـبـل از آنـکـه بـه سـرزمـیـن لوط (عـلیـه السـلام ) بـراى انجام ماءموریت خود بیایند به سـرزمـیـنـى کـه ابـراهـیـم (عـلیـه السـلام ) در آن بود براى اداى رسالتى دیگر، یعنى بشارت ابراهیم (علیه السلام ) به تولد فرزندان رفتند.
آیـات فـوق نـخـست داستان برخورد آنها را با ابراهیم (علیه السلام ) بیان مى کند و مى گـویـد: (هـنـگـامـى کـه فرستادگان ما به سراغ ابراهیم با بشارت آمدند (و او را به تـولد اسـحـاق و یـعـقـوب نـویـد دادنـد) افـزودنـد، مـا اهـل ایـن شـهـر و آبـادى را (اشـاره بـه شـهـرهـاى قـوم لوط) هـلاک خـواهـیـم کـرد چـرا کـه اهـل آن ظـالم و سـتـمـگـرنـد) (و لمـا جـائت رسـلنـا ابـراهـیـم بالبشرى قالوا انا مهلکوا اهل هذه القریة ان اهلها کانوا ظالمین ).
تـعـبـیـر بـه (هـذه القـریـة ) (ایـن آبادى ) دلیل بر این است که شهرهاى قوم لوط در مجاورت سرزمین ابراهیم بود.
و تـعـبـیـر بـه (ظالم ) به خاطر آن است که آنها، هم بر خویشتن ظلم مى کردند که راه شـرک و فـساد اخلاق و بى عفتى را پیش گرفته بودند، و هم بر دیگران که ظلم و ستم آنها حتى شامل عابرین و کاروانهائى که از آن سرزمین عبور مى کردند مى شد.
هـنگامى که ابراهیم این سخن را شنید نگران لوط پیامبر بزرگ خدا شد و (گفت : در این آبادیها لوط است )! (قال ان فیها لوطا).
سرنوشت او چه خواهد شد؟!
امـا فـورا در پـاسـخ او گـفـتـنـد: نـگـران مـبـاش (ما به کسانى که در این سرزمین هستند آگاهتریم ) (قالوا نحن اعلم بمن فیها).
ما هرگز تر و خشک را با هم نمى سوزانیم و برنامه ما کاملا دقیق و حساب شده است .
و افـزودنـد: (مـا قطعا لوط و خانواده اش را نجات خواهیم داد، جز همسرش که در میان قوم باقى خواهد ماند)! (لننجینه و اهله الا امراته کانت من الغابرین ).
از این آیه بخوبى استفاده مى شود که در تمام آن شهرها و آبادیها تنها یک خانواده مؤ من و پاک بود، و خداوند هم به موقع آنها را رهائى بخشید، چنانکه در آیه 36 سوره ذاریات مـى خـوانـیـم : فـمـا وجـدنـا فـیـهـا غیر بیت من المسلمین : (ما در آنجا جز یک خانواده مسلمان نیافتیم و تازه همسر لوط نیز از صف مؤ منان خارج بود و لذا محکوم به عذاب شد).
تـعـبـیـر بـه (غـابرین ) جمع (غابر) به معنى کسى است که همراهانش بروند و او بـمـانـد، زنى که در خانواده نبوت بوده نمى بایست از (مسلمین و مؤ منین ) جدا شود، اما کفر و شرک و بت پرستى او سبب جدائیش گردید.
و از اینجا روشن مى شود که انحراف او تنها از نظر عقیده بود، بعید نیست
ایـن انـحـراف را از مـحـیـط خـود گرفته باشد، و در آغاز مؤ من و موحد بوده است و به این ترتیب ایرادى متوجه لوط نخواهد شد که چرا با چنین زنى ازدواج کرده است ؟.
ضـمـنـا اگـر مـؤ مـنـان دیـگـرى بـه لوط گـرویـده بـودنـد حـتـمـا قـبـل از ایـن مـاجرا از آن سرزمین آلوده هجرت کرده بودند، تنها لوط بود و خانواده اش که مى بایست تا آخرین ساعتى که احتمال تاءثیر تبلیغ و انذار مى داد در آنجا بماند.
در ایـنـجـا سـؤ الى پـیـش مـى آیـد و آن ایـنـکـه مـگـر ابـراهـیـم احتمال مى داد که عذاب الهى دامن لوط را هم بگیرد که در برابر فرشتگان از وضع لوط اظهار نگرانى کرد و آنها به او اطمینان دادند که لوط نجات مى یابد؟
پاسخ روشن این سؤ ال این است که ابراهیم (علیه السلام ) مطلب را مى دانست ولى براى اطـمـیـنان قلبش سؤ ال مى کند، چنانکه نظیر آن را همین پیامبر بزرگ در مورد معاد دارد که خداوند به وسیله زنده کردن مرغان منظره معاد را پیش روى او مجسم مى سازد.
ولى مـفـسـر بـزرگ عـلامـه طـبـاطبائى معتقد است که منظور ابراهیم این بود که وجود لوط (علیه السلام ) را در میان این قوم دلیلى براى رفع عذاب از آنها بگیرد، و از آیه 74 - 76 سوره هود نیز براى این مقصد کمک مى گیرد، زیرا این آیات مى گوید: (ابراهیم مى خـواسـت مـجـازات ایـن قوم به تاءخیر افتد شاید نور هدایت در قلبشان پرتوافکن شود، ولى با این جواب روبرو شد که اصرار در این موضوع نکن که وضع آنها از این حرفها گذشته ، و مجازاتشان قطعى و لا یتغیر است .
امـا بـه اعـتـقـاد مـا پـاسخى که فرشتگان در اینجا در مورد آزادى لوط و خانواده اش دادند بخوبى نشان مى دهد که در این آیات تنها سخن از لوط در میان بوده است ، اما آیات سوره هود مطلب جداگانه اى را تعقیب مى کند، و همانگونه
که گفتیم ابراهیم این سؤ ال را تنها براى کسب اطمینان بیشتر مطرح کرد (دقت کنید).
گـفـتـگـوى فـرشـتـگان با ابراهیم در اینجا پایان گرفت و آنها روانه دیار لوط (علیه السلام ) شدند.
قرآن مى گوید: (هنگامى که فرستادگان ما نزد لوط آمدند از دیدن آنها اندوهگین و بى طاقت شد) (و لما ان جائت رسلنا لوطا سیئى بهم و ضاق بهم ذرعا).
تـمـام نـاراحـتـى او از ایـن بـود کـه آنـها را نمى شناخت ، آنها به صورت جوانانى خوش قـیـافـه بـودنـد، و آمدن چنین میهمانانى در چنان محیط آلوده اى ، ممکن بود براى لوط موجب دردسـر و احـتـمـالا آبـروریـزى نـزد مـیـهـمانان شود، لذا سخت در فکر فرو رفت که عکس العمل قوم گمراه و ننگین و بى شرم در برابر این میهمانان چه خواهد بود؟!
(سـیـئى ) از مـاده (ساء) به معنى بد حال شدن است ، و (ذرع ) به معنى (قلب ) یا خلق است ، بنابراین (ضاق بهم ذرعا) یعنى دلتنگ و ناراحت شد.
بـعـضـى از مـفـسران گفته اند که این کلمه در اصل به معنى (فاصله میان دستهاى شتر هـنـگـام راه رفتن ) است ، و از آنجا که هرگاه بار سنگینى بر پشت او بگذارند، فاصله گـامـهـاى خـود را کـمـتر و تنگتر مى کند، این جمله (ضاق ذرعا) به عنوان کنایه از حادثه سنگین و طاقت فرسا ذکر مى شود.
ولى مـیـهـمـانـان کـه نـاراحـتـى او را درک کردند به زودى خود را معرفى نموده و او را از نـگـرانـى بـیـرون آوردنـد: (گفتند: نترس ، و غمگین مباش (کارى از این بیشرمان ساخته نـیـسـت ، و بـه زودى هـمـگى نابود خواهند شد) ما تو و خانواده ات را نجات خواهیم داد، جز همسرت که در میان آنها مى ماند) (و هلاک مى شود)
(و قالوا لا تخف و لا تحزن انا منجوک و اهلک الا امراءتک کانت من الغابرین ).
البـتـه از آیـات سـوره هـود بخوبى استفاده مى شود هنگامى که آن قوم بى آزرم از وجود مـیـهـمـانـهـاى لوط (عـلیـه السـلام ) با خبر شدند به سرعت به سراغ او آمدند و در نظر داشـتـند مزاحم آنان شوند، لوط که هنوز فرشتگان را نشناخته بود، سخت ناراحت شد گاه بـا تـوسـل به نصیحت ، و گاه به تهدید، و گاه از طریق تحریک وجدان آنها که آیا یک مـرد رشـیـد در مـیـان شـمـا وجـود نـدارد؟! و گـاه از طریق پیشنهاد ازدواج دخترانش با آنها، خـواسـت آنـان را از این کار بازدارد، اما این بیشرمان به هیچ چیز قانع نبودند و تنها به هدف ننگین خود مى اندیشیدند!
ولى رسـولان پـروردگار خود را به لوط (علیه السلام ) معرفى کرده و از طریق اعجاز الهـى چـشـمـان آن قـوم مـهـاجـم را نـابـیـنا ساختند و آب سردى بر قلب سوخته این پیامبر بزرگ ریختند.
قـابـل تـوجه اینکه رسولان پروردگار به لوط گفتند: (نترس ) و (غمگین مباش ) در اینکه میان این دو کلمه (خوف و حزن ) چه تفاوتى وجود دارد در تفسیر المیزان چنین آمده که (خوف ) در مورد حوادث ناگوار احتمالى است و (حزن ) در موارد قطعى .
بـعـضـى (خوف ) را مربوط به حوادث آینده مى دادند، و (غم ) را متعلق به حوادث گذشته .
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه (خـوف ) در مـورد مسائل (خطرناک ) است اما غم مربوط به حوادث (دردناک )، هر چند خطرى در آن وجود نداشته باشد.
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که بر طبق آیات سوره هود، ترس و اندوه
لوط مـربـوط بـه خـودش نـبـوده ، بـلکـه از ایـن بیم داشت که مزاحم میهمانهایش شوند اما جـوابـى کـه فـرشـتـگـان دادند، مربوط به نجات لوط و خانواده اش بود و این دو با هم سازگار نیست .
پـاسـخ ایـن سـؤ ال را از آیه 81 سوره هود اجمالا مى توان استفاده کرد، زیرا هنگامى که قـوم بـى شـرم براى دست دراز کردن به سوى میهمانها آمدند فرشتگان به لوط گفتند: (ایـن قـوم بـه تـو دسـتـرسـى پـیـدا نـخـواهـنـد کـرد یـعـنـى مـا کـه سهل است ، آزارى به تو نیز نمى توانند برسانند، بنابراین فرشتگان ، نجات خود را مـسـلم گـرفـتـنـد - و راستى هم مسلم بود - تنها بشارت را روى نجات لوط و خانواده اش ‍ متمرکز کردند.
بـعـد بـراى اینکه سرنوشت این گروه آلوده به ننگ را در برنامه ماءموریت خود روشنتر سازند افزودند: (ما بر اهل این شهر و آبادى عذابى از آسمان به خاطر فسق و گناهشان فـرو خـواهیم ریخت )! (انا منزلون على اهل هذه القریة رجزا من السماء بما کانوا یفسقون ).
منظور از (قریه ) همان شهر (سدوم ) و شهرها و آبادیهاى اطراف آنها است که قوم لوط در آن مى زیستند و بعضى تعداد جمعیت آنها را هفتصد هزار نفر شمرده اند.
و منظور از (رجز) در اینجا (عذاب ) است (معنى اصلى رجز اضطراب است ، سپس به هـر چـیـزى کـه موجب اضطراب مى گردد رجز مى گویند و لذا عرب آن را در معانى زیادى مـانـنـد بلاهاى سخت ، طاعون ، برف و تگرگ شدید، بت ، وسوسه شیطان و عذاب الهى به کار مى برد).
جمله (بما کانوا یفسقون ) علت مجازات دردناک آنها را که فسق
و نـافـرمـانـى خـدا بـود بـیـان مـى کـنـد، و تـعـبـیـر بـه فعل مضارع (یفسقون ) دلیل بر استمرار و ادامه کارهاى زشتشان است .
این تعبیر بیانگر این واقعیت است که اگر از ادامه گناه ، خوددارى مى کردند و به راه حق و تـقـوا و پاکى باز مى گشتند گرفتار چنین عذابى نمى شدند و گذشته آنان بخشوده مى شد.
در اینجا چگونگى عذاب دردناک آنها توضیح داده نشده ، همین اندازه مى فرماید: (ما از آن آبادیها (از ویرانه هاى درهم ریخته و شهرهاى بلا دیده و نابود شده ) آنها درس عبرت و نشانه روشنى براى کسانى که اندیشه مى کنند باقى گذاردیم ) (و لقد ترکنا فیها آیة بینة لقوم یعقلون ).
ولى در هـمان سوره هود آیه 82 و همچنین سوره اعراف 84، شرح عذاب آنها داده شده است ، کـه نـخـسـت زلزله شـدیـدى شـهـرهـاى آنها را به کلى زیر و رو کرد، و سپس بارانى از سـنـگهاى آسمانى بر آنها فرو ریخت ، به گونه اى که بدنها و ویرانه هاى خانه ها و قصرهاشان زیر آن مدفون گشت .
تـعـبـیر به (آیة بینة ) (نشانه روشنى ) اشاره به آثار باقیمانده شهر (سدوم ) اسـت کـه طـبـق آیـات قـرآن در مـسیر راه کاروانهاى مردم حجاز قرار داشت ، و تا زمان ظهور پـیـامـبـر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز باقى بود، چنانکه در آیه 76 سوره حجر مى خوانیم : و انها لبسبیل مقیم : (آثار آن بر سر راه کاروانیان برقرار است ) و در آیـه 137 و 138 صـافـات چـنـیـن آمـده : و انـکـم لتـمـرون عـلیـهـم مـصـبـحـیـن و بـاللیـل افـلا تـعـقـلون : (شـمـا صـبـح و شام از کنار آنها مى گذرید آیا اندیشه نمى کنید)؟!
آیه و ترجمه


و الى مدین اءخاهم شعیبا فقال یقوم اعبدوا الله و ارجوا الیوم الاخر و لا تعثوا فى الا رض مفسدین (36)
فکذبوه فاءخذتهم الرجفة فاصبحوا فى دارهم جاثمین (37)
و عـادا و ثـمـود و قـد تـبـیـن لکـم مـن مـسـاکـنـهـم و زیـن لهـم الشیطان اءعمالهم فصدهم عن السبیل و کانوا مستبصرین (38)
و قـارون و فـرعـون و هـامـان و لقـد جاءهم موسى بالبینات فاستکبروا فى الا رض و ما کانوا سابقین (39)
فـکـلا اءخـذنـا بـذنـبه فمنهم من اءرسلنا علیه حاصبا و منهم من اءخذته الصیحة و منهم من خسفنا به الا رض و منهم من اءغرقنا و ما کان الله لیظلمهم و لکن کانوا اءنفسهم یظلمون (40)


ترجمه :
36 - ما به سوى مدین برادرشان شعیب را فرستادیم ، گفت : اى قوم من ! خدا را بپرستید و به روز بازپسین امیدوار باشید، و در زمین فساد نکنید.
37 - آنها او را تکذیب کردند و به این سبب زلزله آنها را فرو گرفت و در خانه هاى خود به رو در افتادند و مردند.
38 - مـا طـایـفـه عـاد و ثـمـود را نـیز هلاک کردیم ، و مساکن (ویران شده ) آنها براى شما آشکار است ، شیطان اعمالشان را براى آنها زینت کرده بود، لذا آنان را از راه بازداشت در حالى که مى دیدند!
39 - قـارون و فـرعـون و هـامـان را نـیـز هـلاک کـردیـم ، مـوسـى بـا دلائل روشـن بـه سراغ آنها آمد اما آنها در زمین برترى جوئى کردند، ولى نتوانستند بر خدا پیشى گیرند.
40 - مـا هـر یـک از آنها را به گناهشان گرفتیم ، بر بعضى از آنها طوفانى تواءم با سنگریزه فرستادیم ، و بعضى از آنها را صیحه آسمانى فرو گرفت ، و بعضى دیگر را در زمـیـن فـرو بـردیـم ، و بـعضى را غرق کردیم ، خداوند هرگز به آنها ستم نکرد، ولى آنها خودشان بر خویشتن ستم نمودند.
تفسیر:
هر گروه ستمگر به نوعى مجازات شدند
بـعـد از داسـتان لوط و قومش نوبت به اقوام دیگرى همچون (قوم شعیب ) و (عاد) و (ثـمـود) و (قـارون ) و (فـرعـون ) مـى رسد که در آیات مورد بحث به هر کدام اشاره فشرده و کوتاهى براى یک نتیجه گیرى کلى شده است .
نخست مى گوید: (ما به سوى (مدین ) برادرشان شعیب را فرستادیم ) (و الى مدین اخاهم شعیبا).
تـعـبـیر به برادر، چنانکه بارها گفته ایم ، اشاره به نهایت محبت این پیامبران نسبت به امتهایشان و عدم سلطه جوئى است ، البته این پیامبران غالبا پیوند
خویشاوندى با اقوامشان نیز داشتند.
(مدین ) شهرى است در جنوب غربى اردن که امروز به نام (معان ) خوانده مى شود، در شرق (خلیج عقبه ) قرار گرفته ، و حضرت شعیب و قومش در آنجا مى زیستند.
(شـعـیـب ) مـانـنـد سـایـر پیامبران بزرگ خدا دعوت خود را از اعتقاد به مبداء و معاد که پـایه و اساس هر دین و آئین است آغاز کرد، (گفت اى قوم من ! خدا را بپرستید و به روز قیامت امیدوار باشید) (فقال یا قوم اعبدوا الله و ارجوا الیوم الاخر).
ایـمـان بـه مـبـداء سـبـب مـى شـود کـه انـسـان احـساس مراقبت دقیقى به طور دائم از ناحیه پـروردگـار بر اعمال خود داشته باشد، و ایمان به معاد انسان را به یاد دادگاه عظیمى مى اندازد که همه چیز بى کم و کاست در آن مورد بررسى قرار خواهد گرفت .
اعتقاد به این دو اصل مسلما در تربیت و اصلاح انسان تاءثیر فوق العاده اى خواهد داشت .
دسـتـور سـوم (شـعـیـب ) یک دستور جامع عملى بود که تمام برنامه هاى اجتماعى را در برمى گیرد گفت : (سعى در فساد در زمین مکنید) (و لا تعثوا فى الارض مفسدین ).
فـسـاد مفهوم وسیعى دارد که هرگونه نابسامانى و ویرانگرى و انحراف و ظلم را در بر مـى گـیرد و نقطه مقابل آن صلاح و اصلاح است که تمام برنامه هاى سازنده در مفهوم آن جمع است .
(تعثوا) از ماده (عثى ) به معنى تولید فساد کردن است ، منتها این
تعبیر بیشتر در مورد مفاسد اخلاقى گفته مى شود، بنابراین ذکر کلمه (مفسدین ) بعد از آن جنبه تاءکید دارد.
امـا آن گـروه بـجـاى ایـنـکه اندرزهاى این مصلح بزرگ را به گوش جان بشنوند در مقام مخالفت برآمده او را تکذیب کردند) (فکذبوه ).
(این عمل سبب شد که زلزله شدیدى آنها را فرو گرفت )! (فاخذتهم الرجفة ).
(و آنها بر اثر این حادثه در خانه هاى خود به رو افتادند و مردند)! (فاصبحوا فى دارهم جاثمین ).
(جـاثـم ) از مـاده (جـثـم ) (بر وزن چشم ) به معنى نشستن روى زانو، و توقف در یک مـکـان اسـت ، بـعـیـد نیست این تعبیر اشاره به آن باشد که آنها در موقع وقوع این زلزله شـدیـد در خـواب بودند، ناگهان به پا خاستند، همینکه بر سر زانو نشستند حادثه به آنها مهلت نداد و با فرو ریختن دیوارها و صاعقه اى که با آن زلزله مرگبار همراه بود، جان خود را از دست دادند.
آیـه بـعـد سـخـن از قـوم (عاد) و (ثمود) مى گوید، بى آنکه از پیامبر آنها (هود و صـالح )، و گـفـتـگـوهـایـشـان با این دو قوم سرکش سخنى به میان آورد، چرا که اقوامى بودند شناخته شده و داستان پیامبرشان در آیات دیگر قرآن کرارا آمده است ، مى فرماید: (ما طایفه عاد و ثمود را هلاک کردیم ) (و عادا و ثمود).
سـپـس مـى افـزایـد: (مـسـاکن و جایگاه هاى آنها براى شما آشکار است ) (و ویرانه هاى شهرهایشان در سرزمین حجر و یمن بر سر راهتان ) (و قد تبین لکم من مساکنهم ).
شـمـا هـمـه سـال در مـسـافـرتـهـایـتـان براى تجارت ، به سوى یمن و شام ، از سرزمین (حجر) که در شمال جزیره عرب ، و (احقاف ) که در جنوب و نزدیکى یمن قرار دارد مـى گـذرید و ویرانه هاى شهرهاى عاد و ثمود را با چشم خود تماشا مى کنید، چرا عبرت نمى گیرید؟!
سـپـس به علت اصلى بدبختى آنها اشاره کرده مى گوید: (شیطان اعمالشان را براى آنـهـا زیـنت کرده بود، و در نتیجه آنها را از راه حق بازداشته بود) (و زین لهم الشیطان اعمالهم فصدهم عن السبیل ).
(در حـالى کـه چـشـم بینا و عقل و خرد داشتند)، فطرت آنها بر توحید و تقوى بود، و پیامبران الهى نیز بقدر کافى راه را به آنها نشان داده بودند (و کانوا مستبصرین ).
بـعـضـى از مـفـسـران ایـن جـمـله را بـه مـعـنـى داشـتـن چـشـم بـیـنـا و عـقـل و درک کـافـى ، و بـعـضـى بـه مـعـنى دارا بودن فطرت سالم ، و بعضى به معنى استفاده از راهنمائى پیامبران دانسته اند.
هـیـچ مـانـعـى نـدارد کـه هـمـه ایـنـهـا در مـعـنـى آیـه جـمـع بـاشـد، اشـاره بـه ایـنـکه آنها جـاهـل قـاصـر نـبـودنـد، بـلکـه قـبـلا بـخـوبـى حـق را مـى شـناختند، وجدان بیدار داشتند، عـقـل و خـرد کـافـى ، و پـیـامـبـران بـه آنـهـا اتـمـام حـجـت کـردنـد، ولى بـا ایـنهمه نداى عـقل و وجدان ، دعوت انبیاء را رها کرده به دنبال وسوسه هاى شیطانى افتادند و روز به روز اعـمـال زشـت و شـومـشـان در نـظرشان زیباتر جلوه کرد، و بجائى رسیدند که راهى بـراى بـازگـشـت نـبـود، قانون آفرینش ، این چوبهاى خشک و بى بار و بر را به آتش کشید که (سزا خود همین است مربى برى را)!
آیـه بـعـد از سـه نـفـر از گـردنـکـشـان که هر کدام نمونه بارزى از یک قدرت شیطانى بـودنـد نـام مـى بـرد مـى گـویـد: (و قارون و فرعون و هامان را نیز هلاک کردیم ) (و قارون و فرعون و هامان ).
قـارون مـظـهر ثروت تواءم با غرور و خودخواهى و غفلت ، فرعون مظهر قدرت استکبارى تواءم با شیطنت ، و هامان الگوئى براى معاونت از ظالمان مستکبر بود.
سـپـس مـى افـزاید: (موسى با دلائل روشن به سراغ این سه آمد و حجت را بر آنها تمام کرد) (و لقد جائهم موسى بالبینات ).
(امـا آنـهـا راه اسـتـکـبـار و غـرور و سرکشى را در زمین پیش گرفتند) (فاستکبروا فى الارض ).
قـارون تـکیه بر ثروت و زینت و گنجها و علم و دانشش کرد، و فرعون و هامان تکیه بر لشکر و قدرت نظامى و نیروى تبلیغاتى عظیم در میان توده هاى ناآگاه .
ولى (آنـهـا بـا ایـنـهـمـه نـتـوانـسـتـنـد بـر خـدا پـیـشـى گـیـرنـد و از چنگال قدرت او فرار کنند) (و ما کانوا سابقین ).
خـداونـد فـرمـان نابودى قارون را به زمینى داد که مهد آسایش او بود، و فرمان نابودى فـرعون و هامان را به آبى که مایه حیات است ، خدا براى نابودى آنها لشکرهاى آسمان و زمین را بسیج نکرد، بلکه آنچه مایه حیات آنها بود فرمان مرگ آنها را اجرا کرد!.
(سابقین ) جمع (سابق ) به معنى کسى است که پیشى مى گیرد و جلو
مـى افتد، و اگر مى فرماید: آنها پیشى نگرفتند مفهومش این است آنها نتوانستند از قلمرو قـدرت خـدا بـا امـکـانـاتى که در اختیار داشتند بگریزند، و از عذاب الهى رهائى یابند، بـلکـه در هـمـان لحـظـه اى کـه خـداونـد اراده کرد آنها را به دیار عدم با ذلت و زبونى فرستاد.
چنانکه در آیه بعد مى فرماید: (ما هر یک از آنها را به گناهش گرفتیم ) (فکلا اخذنا بذنبه ).
و از آنـجـا کـه در حـقـیـقـت چـهـار گـروه در دو آیـه قـبـل ذکر شده بود که مجازاتشان بیان نـگردیده ((قوم عاد و قوم ثمود) (قارون ) و (فرعون ) و (هامان )) در دنباله آیه مجازاتهاى آنها را به ترتیب بیان کرده و مى گوید:
(بـر بـعـضـى از آنـهـا طـوفـانـى شـدید و کوبنده تواءم با سنگریزه فرستادیم ) (فمنهم من ارسلنا علیه حاصبا).
(حاصب ) به معنى طوفانى است که در آن سنگریزه ها به حرکت در آیند ((حصباء) به معنى سنگریزه است ).
منظور از این گروه ، قوم عاد است که بر طبق سوره ذاریات و حاقه و قمر، طوفان شدید و بـسـیار کوبنده اى در مدت هفت شب و هشت روز بر آنها مسلط گردید، خانه هاشان را درهم کـوبـید، و جسدهاشان را همچون برگهاى پائیزى به اطراف پراکنده ساخت (سوره حاقه آیات 5 تا 7).
(بعضى دیگر را صیحه آسمانى فرو گرفت ) (و منهم من اخذته الصیحة ).
گـفـته ایم : صیحه آسمانى نتیجه صاعقه ها است که با زمین لرزه در مرکز وقوعش همراه اسـت ، و ایـن عـذابـى بـود کـه بـراى قـوم ثـمـود، و بـعـضـى اقـوام دیـگـر نازل گردید، چنانکه در سوره هود آیه 67 در باره قوم ثمود مى گوید: و اخذ الذین
ظلموا الصیحة فاصبحوا فى دیارهم جاثمین .
(و بعضى دیگر از آنها را در زمین فرو بردیم ) (و منهم من خسفنا به الارض ).
ایـن مـجـازاتـى بـود کـه در مـورد قـارون ، ثـروتـمـنـد مـغـرور مـسـتـکـبـر بـنـى اسرائیل تحقق یافت که در آیه 81 سوره قصص به آن اشاره شده است .
(و بالاخره بعضى دیگر را غرق کردیم ) (و منهم من اغرقنا).
مى دانیم این اشاره به فرعون و هامان و اتباع آنها است ، که در سوره هاى مختلف قرآن از آن بحث شده است .
به هر حال با توجه به این بیان ، مجازاتهاى چهارگانه فوق به ترتیب براى گروه هاى چهارگانه اى است که در دو آیه قبل ، اشاره به انحراف و گمراهى و گناه آنها شده ، بى آنکه مجازات آنها ذکر شود.
امـا ایـنـکـه بـعـضـى از مـفـسـران احـتـمـال داده انـد کـه ایـن مـجـازاتـهـا شامل اقوام دیگرى نیز بشود (از جمله غرق براى قوم نوح و باران سنگ براى قوم لوط) بسیار بعید به نظر مى رسد، زیرا مجازات آنها در همانجا که قرآن شرح حالشان را داده بیان گردید، و نیازى به تکرار نبود، آنچه در این سلسله آیات بیان نشده بود، مجازات گروه هاى چهارگانه اى بود که در دو آیه اخیر آمده است .

در پـایـان آیـه بـراى تـاءکـیـد ایـن واقـعـیـت کـه ایـنـهـا هـمـه گـرفـتـار عـکـس العـمـل کـارهـاى خـویش شدند و محصولى را درو مى کردند که بذر آن را خودشان پاشیده بـودنـد، مـى فـرمـایـد: (خـداونـد هـرگـز بـه آنها ظلم و ستم نکرد، آنها بودند که بر خویشتن ستم کردند) (و ما کان الله لیظلمهم و لکن کانوا انفسهم یظلمون ).
آرى مـجـازاتـهـاى ایـن جـهـان و جـهـان دیـگـر بـازتـاب و تـجـسـمـى اسـت از اعمال انسانها، در آنجا که تمام راه هاى اصلاح و بازگشت را به روى خود ببندند.
خدا عادلتر از آنست که کوچکترین ظلم و ستمى درباره انسانى روا دارد.
ایـن آیـه مـانـنـد بـسـیـارى دیـگـر از آیـات دیـگـر قـرآن بـه روشـنـى اصـل آزادى اراده و اخـتیار انسان را تثبیت مى کند، و این حقیقت را روشن مى سازد که تصمیم گـیـریـهـاى هـمـه جـا از خـود انـسـان اسـت ، و خـدا او را آزاد آفـریـده و آزاد خـواسته است ، بنابراین اعتقاد پیروان مکتب جبر که متاءسفانه در میان مسلمانها نیز وجود دارند با این منطق نیرومند قرآن ابطال مى شود.
آیه و ترجمه


مثل الذین اتخذوا من دون الله اءولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اءوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمون (41)
ان الله یعلم ما یدعون من دونه من شى ء و هو العزیز الحکیم (42)
و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون (43)
خلق الله السماوات و الا رض بالحق ان فى ذلک لایة للمؤ منین (44)


ترجمه :
41 - کـسـانـى کـه غـیـر از خـدا را اولیـاء خود برگزیدند، همچون عنکبوتند که خانه اى براى خود انتخاب کرده و سست ترین خانه ها خانه عنکبوت است اگر مى دانستند!
42 - خداوند آنچه را غیر از او مى خوانند مى داند و او شکست ناپذیر و حکیم است .
43 - اینها مثالهائى است که ما براى مردم مى زنیم و جز عالمان آن را درک نمى کنند.
44 - خداوند، آسمانها و زمین را به حق آفرید، در این آیتى است براى مؤ منان .
تفسیر:
تکیه گاههاى سست همچون لانه عنکبوت !
در آیـات گـذشـتـه سـرنوشت دردناک و غم انگیز مشرکان مفسد و مستکبران لجوج و ظالمان بـیـدادگـر و خـودخـواه بـیـان شـد، بـه هـمـیـن تـنـاسـب در آیـات مـورد بـحـث مـثـال جـالب و گـویائى براى کسانى که غیر خدا را معبود و ولى خود قرار مى دهند بیان مى کند که هر چه درباره این مثال بیندیشیم نکات بیشترى از آن ، عائدمان مى شود.
مـى فـرمـایـد: (کسانى که غیر از خدا را ولى و معبود خود برگزیدند، همچون عنکبوتند کـه خـانـه اى بـراى خود برگزیده ، و سست ترین خانه ها، خانه عنکبوت است ، اگر مى دانـسـتـنـد)! (مـثـل الذیـن اتـخـذوا مـن دون الله اولیـاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمون ).
چه مثال رسا و جالبى و چه تشبیه گویا و دقیقى ؟!
درسـت دقـت کنید: هر حیوان و حشره اى براى خود خانه و لانه اى دارد، اما هیچیک از این خانه ها به سستى خانه عنکبوت نیست .
اصـولا خـانـه بـایـد دیـوار و سـقـف و درى داشته باشد، و صاحب آن را از حوادث حفظ کند طـعـمـه و غـذا و نـیـازهـاى او را در خـود نـگـاه دارد. بـعـضـى از خـانـه هـا سـقـف نـدارنـد اما لااقل دیوارى دارند یا اگر دیوار ندارند سقفى دارند.
اما لانه عنکبوت که از تعدادى تارهاى بسیار نازک ساخته شده نه دیوارى دارد، نه سقفى ، نه حیاطى و نه درى ، اینها همه از یک سو.
از سـوى دیـگر مصالح آن بقدرى سست و بى دوام است که در برابر هیچ حادثه اى مقاومت نمى کند.
اگر نسیم ملایمى بوزد تار و پودش را درهم مى ریزد!
اگر چند قطره باران بر آن ببارد آن را متلاشى مى کند!
کمترین شعله آتشى به آن برسد نابودش مى سازد.
حتى اگر گرد و غبار بر آن بنشیند پاره پاره مى شود و از سقف خانه آویزان مى گردد.
مـعـبـودهـاى دروغـیـن ایـن گـروه نـیـز نـه سـودى دارنـد و نـه زیـانـى ، نـه مـشـکـلى را حل مى کنند، و نه در روز بیچارگى پناهگاه کسى هستند.
درست است که این خانه براى عنکبوت با آن پاهاى بلند و طولانیش هم مرکز استراحت است و هـم در و دکـان و دامـى بـراى صـیـد حـشـرات و تحصیل غذا.
ولى در مقایسه با خانه هاى حیوانات و حشرات دیگر بى نهایت سست و بى دوام است .
کسانى که غیر خدا را تکیه گاه خود قرار دهند تکیه آنها بر تار عنکبوت است .
آنها که غیر از خدا را معبود خویش برگزینند تکیه آنها بر تار عنکبوت است تخت و تاج فرعونها، اموال بى حساب قارونها، قصرها و گنجهاى شاهان ، همه مانند تارهاى عنکبوت است .
بى دوام ، سست ، غیر قابل اعتماد و ناپایدار در برابر طوفان حوادث .
تـاریـخ نـیز نشان مى دهد که به راستى هیچ یک از این امور نمى تواند تکیه گاه انسان گردد.
ولى آنها که بر ایمان و توکل بر خدا تکیه مى کنند تکیه بر سد پولادین دارند.
ذکـر ایـن نـکـتـه نـیـز در ایـنجا ضرورى است : خانه عنکبوت و تارهاى او با اینکه ضرب المثل در سستى مى باشد خود از عجائب آفرینش ‍ است که دقت در آن
انسان را به عظمت آفریدگار آشناتر مى کند.
تـارهاى عنکبوت از مایع لزجى ساخته مى شود که در حفره هاى بسیار کوچکى همچون سر سـوزن در زیـر شـکـم او قـرار دارد، ایـن مـایـع داراى تـرکـیـب خاصى است که هر گاه در مجاورت هوا قرار گیرد سخت و محکم مى شود.
عـنکبوت آن را به وسیله چنگال مخصوصش از این حفره ها بیرون کشیده و تارهاى خود را از آن مى سازد.
مـى گـویـنـد هـر عـنـکـبوت قادر است با همین مایع بسیار مختصر که در اختیار دارد در حدود پانصد متر از این تارها بتند!
بعضى نوشته اند که سستى این تارها بر اثر نازکى فوق العاده است و گرنه از تار فولادینى که به ضخامت آن باشد محکمتر است !.
عـجـیـب ایـنـکـه ایـن تـارهـا گـاهـى هـر کـدام از چـهـار رشـتـه تـشـکـیـل شـده و هـر رشـتـه اى نـیـز خـود از هـزار رشـتـه ! تـشـکـیـل یـافـتـه کـه هر کدام از سوراخ بسیار کوچکى که در بدن او است بیرون مى آید اکـنـون فـکـر کـنید هر یک از این تارهاى فرعى چه اندازه ظریف و دقیق و باریک تهیه مى شود.
عـلاوه بـر عـجـائبـى کـه در مـصـالح سـاخـتـمـانـى خـانـه عـنـکـبـوت بـه کـار رفـتـه ، شـکـل سـاختمانى و مهندسى آن نیز جالب است ، اگر به خانه هاى سالم عنکبوت دقت کنیم مـنـظـره جـالبـى هـمچون یک خورشید با شعاعهایش بر روى پایه هاى مخصوصى از همین تـارهـا مـشـاهده مى کنیم البته این خانه براى عنکبوت خانه مناسب و ایده آلى است ولى در مـجـمـوع سـسـتـتـر از آن تـصـور نـمـى شـود، و ایـن چـنین است معبودهائى که غیر از خدا مى پرستند.
بـا تـوجـه به اینکه عنکبوت تنها یکنوع نیست بلکه بعضى از دانشمندان مدعى هستند که تـاکـنـون بـیـسـت هـزار نوع عنکبوت شناخته شده است ! و هر کدام ویژگیهائى دارند عظمت قدرت خدا در آفرینش این موجود کوچک آشکارتر مى شود.
ضمنا تعبیر به (اولیاء) (جمع ولى ) به جاى (اصنام ) و بتها شاید براى اشاره بـه این نکته است که نه فقط معبودهاى ساختگى که پیشوایان و رهبران غیر الهى نیز در همین حکمند.
جـمـله لو کـانـوا یـعـلمـون (اگـر مـى دانـسـتـند) که در آخر آیه آمده است مربوط به بتها و مـعـبـودهاى دروغین است ، نه مربوط به سستى خانه عنکبوت ، چرا که سستى آن را همه مى دادند، بنابراین مفهوم جمله چنین است اگر آنها از سستى معبودان و پایگاه هائى که غیر از خـدا بـرگـزیـده انـد بـا خـبـر بودند بخوبى مى دانستند که اینها در سستى همانند تار عنکبوتند.
در آیـه بـعـد هـشـدار تـهـدیـد آمـیـزى بـه ایـن مـشـرکـان غافل و بیخبر مى دهد مى گوید: (خداوند آنچه را آنها غیر از او مى خوانند مى داند) (ان الله یعلم ما یدعون من دونه من شى ء).
شرک آشکار آنها، و شرک مخفى و پنهانشان ، هیچیک بر خدا پوشیده نیست .
(و او است قادر شکست ناپذیر و حکیم على الاطلاق ) (و هو العزیز الحکیم ).
اگـر مهلت به آنها مى دهد، نه به خاطر آنست که نمى داند یا قدرتش محدود است ، بلکه حـکـمـت او ایـجـاب مـى کـنـد کـه فـرصـت کافى دهد تا بر همه اتمام حجت شود، و آنها که شایسته هدایتند، هدایت گردند.
بـعـضـى از مفسران ، این جمله را اشاره به بهانه هائى دانسته اند که مشرکان براى خود مـى تراشیدند و آن اینکه اگر ما این بتها را مى پرستیم نه به خاطر خودشان است اینها در حـقـیـقـت مـظـهـر و سمبل هستند از ستارگان آسمان ، و از پیامبران و فرشتگان ما در حقیقت بـراى آنـهـا سـجـده مـى کـنـیـم ، و از آنـهـا احـتـرام بـه عمل مى آوریم ، و خیر و شر ما و سود و زیان ما در دست آنها است .
قرآن مى گوید: خدا مى داند شما چه چیزهائى را مى خوانید، هر که باشند
و هر چه باشند، در برابر قدرت فرمان او چون تار عنکبوتند و از خود چیزى ندارند که به شما بدهند.
سـومین آیه مورد بحث گویا اشاره به ایرادى است که دشمنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در برابر این مثالها به او مى کردند و مى گفتند: چگونه ممکن است خدائى که آفـریـنـنـده زمـیـن و آسـمـان اسـت بـه عـنـکـبـوت و مـگـس و حـشـرات و مـانـنـد ایـنـهـا مثال بزند.
قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گـوید: (اینها مثالهائى است که ما براى مردم مى زنیم و جز عالمان آنرا درک نمى کنند) (و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون ).
اهـمـیـت و ظرافت مثال در بزرگى و کوچکى آن نیست ، بلکه در انطباق آن بر مقصود است ، گاه کوچک بودن آن بزرگترین نقطه قوت آن است .
فـى المـثـل هـنـگـامـى کـه سـخـن از تـکـیـه گـاهـهـاى سـسـت و بـى اسـاس اسـت ، بـایـد مثال را از تار عنکبوت انتخاب کرد که بهتر از هر چیز مى تواند این سستى و ناپایدارى و عدم ثبات را منعکس کند، این عین فصاحت و بلاغت است .
ایـنـجـا اسـت کـه مـى گـوید تنها عالمان هستند که ریزه کاریهاى مثالهاى قرآن را درک مى کنند.
در آخـریـن آیه مورد بحث اضافه مى کند: (خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده و در ایـن نشانه عظیمى است براى افراد با ایمان ) (خلق الله السماوات و الارض بالحق ان فى ذلک لایة للمؤ منین ).
بـاطـل و بـیهوده در کار او راه ندارد، اگر مثال به عنکبوت و خانه سست و بى بنیادش مى زنـد، روى حـسـاب اسـت ، و اگـر مـوجـود کـوچـکـى را بـراى تمثیل برگزیده
بـراى بـیـان حـق است ، و گرنه او آفریننده بزرگترین کهکشانها و منظومه هاى آسمانى است .
جـالب ایـنـکه در پایان این چند آیه تکیه روى (علم ) و (ایمان ) است ، در یک جا مى فـرمـایـد: لو کـانـوا یـعـلمـون (اگـر مـى دانـسـتـند) جاى دیگرى مى فرماید و ما یعقلها الا العالمون (جز عالمان آگاه این مثلها را درک نمى کنند).
و در ایـنـجـا مـى فـرمـایـد: ان فى ذلک لایة للمؤ منین (در این نشانه بزرگى است براى افراد با ایمان ).
اشـاره بـه ایـنـکـه چـهـره حق روشن و آفتابى است اما در زمینه هاى مستعد شکوفا مى شود، قـلبـى آگـاه و جـسـتـجـوگـر، روحـى بـیـدار و تـسـلیـم در مـقابل حق لازم است و اگر این کوردلان جمال حق را نمى بینند نه به خاطر خفاى آن است که به خاطر نابینائى آنها است .
آیه و ترجمه


اتـل مـا اءوحـى الیـک مـن الکـتـاب و اءقم الصلوة ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنکر و لذکر الله اءکبر و الله یعلم ما تصنعون (45)


ترجمه :
45 - آنـچـه را از کـتـاب آسـمـانى به تو وحى شده تلاوت کن ، و نماز را بر پا دار که نـماز (انسان را) از زشتیها و منکرات باز مى دارد و خداوند مى داند شما چه کارهائى انجام مى دهید.
تفسیر:
نماز باز دارنده از زشتیها و بدیها
بـعـد از پـایان بخشهاى مختلفى از سرگذشت اقوام پیشین و پیامبران بزرگ و برخورد نامطلوب آنها با این رهبران الهى ، و پایان غم انگیز زندگى آنها، روى سخن را - براى دلدارى و تـسـلى خـاطر و تقویت روحیه و ارائه خط مشى کلى و جامع - به پیامبر کرده دو دستور به او مى دهد:
نـخـسـت مـى گـویـد (آنـچه را از کتاب آسمانى (قرآن ) به تو وحى شده تلاوت کن ) (اتل ما اوحى الیک من الکتاب ).
ایـن آیـات را بـخـوان کـه هر چه مى خواهى در آن است : علم و حکمت ، نصیحت و اندرز، معیار شناخت حق و باطل ، وسیله نورانیت قلب و جان ، و مسیر حرکت هر گروه و هر جمعیت .
بخوان و در زندگیت به کار بند، بخوان و از آن الهام بگیر، بخوان و قلبت
را به نور تلاوتش روشن کن .
بعد از بیان این دستور که در حقیقت جنبه آموزش دارد، به دستور دوم مى پردازد که شاخه اصلى پرورش است ، مى گوید: (و نماز را بر پا دار) (و اقم الصلوة ).
سـپـس بـه فـلسـفـه بـزرگ نماز پرداخته مى گوید: (زیرا نماز انسان را از زشتیها و منکرات باز مى دارد) (ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنکر).
طـبـیـعـت نـمـاز از آنـجـا کـه انـسـان را بـه یـاد نـیـرومـنـدتـریـن عـامـل بازدارنده یعنى اعتقاد به مبدء و معاد مى اندازد داراى اثر بازدارندگى از فحشاء و منکر است .
انـسـانى که به نماز مى ایستد، تکبیر مى گوید، خدا را از همه چیز برتر و بالاتر مى شـمرد، به یاد نعمتهاى او مى افتد، حمد و سپاس او مى گوید، او را به رحمانیت و رحیمیت مـى سـتـاید، به یاد روز جزاى او مى افتد، اعتراف به بندگى او مى کند، از او یارى مى جـوید صراط مستقیم از او مى طلبد، و از راه کسانى که غضب بر آنها شده و گمراهان به خدا پناه مى برد (مضمون سوره حمد).
بـدون شـک در قـلب و روح چـنـین انسانى جنبشى به سوى حق و حرکتى به سوى پاکى و جهشى به سوى تقوا پیدا مى شود.
بـراى خـدا (رکوع ) مى کند، و در پیشگاه او پیشانى بر خاک مى نهد، غرق در عظمت او مى شود و خودخواهیها و خود برتربینیها را فراموش مى کند.
شهادت به یگانگى او مى دهد گواهى به رسالت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى دهد.
بر پیامبرش درود مى فرستد و دست به درگاه خداى برمى دارد که در زمره
بندگان صالح او قرار گیرد (تشهد و سلام ).
هـمـه این امور موجى از معنویت در وجود او ایجاد مى کند، موجى که سد نیرومندى در برابر گناه محسوب مى شود.
این عمل چند بار در شبانه روز تکرار مى گردد، هنگامى که صبح از خواب برمى خیزد در یاد او غرق مى شود.
در وسط روز هنگامى که غرق زندگى مادى شده ناگهان صداى تکبیر مؤ ذن را مى شنود، برنامه خود را قطع کرده ، به درگاه او مى شتابد، و حتى در پایان روز و آغاز شب پیش از آنـکـه بـه بـسـتـر اسـتـراحـت رود بـا او راز و نـیـاز مـى کـنـد و دل را مرکز انوار او مى سازد.
از ایـن گـذشـتـه بـه هـنگامى که آماده مقدمات نماز مى شود خود را شستشو مى دهد پاک مى کند، حرام و غصب را از خود دور مى سازد و به بارگاه دوست مى رود همه این امور تاءثیر بازدارنده در برابر خط فحشاء و منکرات دارد.
مـنـتـهـا هـر نـمـازى بـه هـمـان انـدازه کـه از شـرایـط کـمـال و روح عبادت برخوردار است نهى از فحشاء و منکر مى کند، گاه نهى کلى و جامع و گاه نهى جزئى و محدود.
مـمـکن نیست کسى نماز بخواند و هیچگونه اثرى در او نبخشد هر چند نمازش صورى باشد هـر چـنـد آلوده گـناه باشد، البته این گونه نماز تاءثیرش کم است ، این گونه افراد اگر همان نماز را نمى خواندند از این هم آلوده تر بودند.
روشـنـتـر بـگوئیم : نهى از فحشاء و منکر سلسله مراتب و درجات زیادى دارد و هر نمازى به نسبت رعایت شرایط داراى بعضى از این درجات است .
از آنـچـه در بـالا گـفتیم روشن مى شود سرگردانى جمعى از مفسران در تفسیر این آیه و انـتـخـاب تـفـسـیـرهـاى نـامـنـاسـب بـى جـهـت اسـت ، شـایـد آنـهـا بـه هـمـیـن دلیل که دیده اند بعضى نماز مى خوانند و مرتکب گناه مى شوند و آیه را در معنى مطلقش بدون سلسله مراتب دیده اند گرفتار شک و تردید شده اند، و راه هاى دیگرى را در
تفسیر آیه برگزیده اند.
از جـمـله بـعـضـى گـفـتـه انـد: نـمـاز انـسـان را از فـحـشـاء و مـنـکـر باز مى دارد مادام که مشغول نماز است !!
چـه حـرف عـجـیـبـى ؟ ایـن مـزیـتـى بـراى نـمـاز نـیـسـت ، بـسـیـارى از اعمال چنین است .
بعضى دیگر گفته اند اعمال و اذکار نماز به منزله جمله هائى است که هر یک انسان را از فـحـشـاء و مـنـکـر نـهـى مـى کـنـد، مـثـلا تـکـبـیـر و تـسـبـیـح و تـهـلیـل هـر کـدام بـه انـسـان مـى گـویـد گـنـاه مـکـن ، حال انسان گوش به این نهى مى دهد یا نه ؟ مطلب دیگرى است .
امـا آنـهـا کـه آیـه فـوق را چـنـیـن تـفـسـیـر کـرده انـد از ایـن حـقـیـقـت غـافـل شده اند که نهى در اینجا فقط (نهى تشریعى ) نیست ، بلکه (نهى تکوینى ) اسـت ، ظـاهـر آیه این است که نماز اثر بازدارنده دارد و تفسیر اصلى همان است که در بالا گفتیم ، البته مانعى دارد که بگوئیم نماز هم نهى تکوینى از فحشاء و منکر مى کند و هم نهى تشریعى .
به چند حدیث توجه کنید:
1 - در حـدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین مى خوانیم که فـرمـود: مـن لم تـنه ه صلاته عن الفحشاء و المنکر لم یزدد من الله الا بعدا: (کسى که نـمـازش او را از فـحـشـاء و مـنـکـر بـاز نـدارد هـیـچ بـهـره اى از نـمـاز جـز دورى از خـدا حاصل نکرده است )!.
2 - در حـدیـث دیـگـرى از هـمـان حـضـرت چـنین آمده : لا صلوة لمن لم یطع الصلوة ، و طاعة الصـلوة ان یـنـتهى عن الفحشاء و المنکر: (کسى که اطاعت فرمان نماز نکند نمازش نماز نیست ، و اطاعت نماز آن است که نهى آن را از فحشاء و منکر به کار بندد).
3 - و در حـدیث سومى از همان بزرگوار چنین مى خوانیم : که جوانى از انصار نماز را با پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) ادا مـى کـرد امـا بـا ایـن حـال آلوده گـنـاهـان زشـتـى بـود ایـن ماجرا را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عـرضـه داشـتـنـد فـرمـود: ان صـلاتـه تنهاه یوما: (سرانجام نمازش روزى او را از این اعمال پاک مى کند).
4 - این اثر نماز بقدرى اهمیت دارد که در بعضى از روایات اسلامى به عنوان معیار سنجش نـمـاز مـقبول و غیر مقبول از آن یاد شده ، چنانکه امام صادق (علیه السلام ) مى فرماید: من احـب ان یـعـلم اقـبـلت صـلوتـه ام لم تـقـبـل ؟ فـلیـنـظـر: هـل مـنـعـت صـلوته عن الفحشاء و المنکر؟ فبقدر ما منعته قبلت منه !: (کسى که دوست دارد ببیند آیا نمازش مقبول درگاه الهى شده یا نه ؟ باید ببیند آیا این نماز او را از زشتیها و مـنـکـرات بـاز داشـتـه یـا نـه ؟ بـه هـمـان مـقـدار کـه بـازداشـتـه نـمـازش قبول است )!.
در دنـبـاله آیه اضافه مى فرماید (ذکر خدا از آن هم برتر و بالاتر است ) (و لذکر الله اکبر).
ظـاهر جمله فوق این است که بیان فلسفه مهمترى براى نماز مى باشد، یعنى یکى دیگر از آثار و برکات مهم نماز که حتى از نهى از فحشاء و منکر نیز مهمتر است آنست که انسان را بـه یـاد خـدا مـى انـدازد کـه ریـشـه و مـایـه اصـلى هـر خـیـر و سـعـادت اسـت ، و حـتـى عامل اصلى نهى از فحشاء و منکر نیز همین (ذکر الله ) مى باشد، در واقع برترى آن به خاطر آنست که علت و ریشه محسوب مى شود.
اصـولا یـاد خدا، مایه حیات قلوب و آرامش دلها است ، و هیچ چیز به پایه آن نمى رسد: الا بـذکـر الله تطمئن القلوب : (آگاه باشید یاد خدا مایه اطمینان دلها است ) (سوره رعد آیه 28).
اصـولا روح هـمـه عـبـادات - چـه نـمـاز و چـه غـیـر آن - ذکـر خـدا اسـت ، اقـوال نـمـاز، افـعـال نماز، مقدمات نماز، تعقیبات نماز، همه و همه در واقع ، یاد خدا را در دل انسان زنده مى کند.
قـابل توجه اینکه در آیه 14 سوره طه اشاره به این فلسفه اساسى نماز شده و خطاب بـه مـوسـى مـى گوید: اقم الصلوة لذکرى : (نماز را بر پا دار تا به یاد من باشى ).
ولى مـفـسـران بـزرگ بـراى جـمـله بالا تفسیرهاى دیگرى ذکر کرده اند که در بعضى از روایـات اسـلامـى نـیز اشاراتى به آن تفسیرها شده ، از جمله اینکه : منظور از جمله فوق ایـن است که (یاد خدا از شما به وسیله رحمت ) برتر از (یاد شما از او بوسیله طاعت ) است .
دیگر اینکه ذکر خدا از نماز برتر و بالاتر است چرا که روح هر عبادتى ذکر خدا است .
ایـن تـفسیرها که بعضا در روایات اسلامى نیز آمده ، ممکن است اشاره به بطون آیه بوده بـاشـد، و گـرنـه ظاهر آن با معنى اول هماهنگتر است ، زیرا در اکثر مواردى که ذکر الله به کار رفته ، منظور یاد کردن مردم از خدا است ، و آیه فوق نیز همین معنى را تداعى مى کند، ولى البته یاد کردن خدا از بندگان مى تواند به عنوان یک نتیجه مستقیم براى یاد بندگان از خدا بوده باشد، و به این ترتیب تضاد میان دو معنى برطرف مى شود.
در حـدیـثـى از (مـعـاذ بـن جـبـل ) چـنـیـن آمـده اسـت : (هـیـچ یـک از اعـمـال آدمـى بـراى نجات او از عذاب الهى برتر از ذکر الله نیست ، از او پرسیدند حتى جهاد در راه خدا؟ گفت : آرى زیرا خداوند مى فرماید: و لذکر الله اکبر).
ظـاهـر ایـن اسـت کـه معاذ بن جبل این سخن را از کلام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اسـتـفـاده کـرده زیـرا خـود او نـقـل مـى کـنـد کـه از پـیـامـبـر خـدا پـرسـیـدم : کـدام عـمـل از هـمـه اعـمـال بـرتـر اسـت فـرمـود: ان تـمـوت و لسـانـک رطـب مـن ذکـر الله عـز و جـل : (ایـنـکـه بـه هـنـگـام مـردن زبـان تـو بـه ذکـر خـداونـد بـزرگ مشغول باشد).
و از آنـجا که نیات انسانها و میزان حضور قلب آنها در نماز و سائر عبادات بسیار متفاوت اسـت در پـایـان آیـه مى فرماید: (و خدا مى داند چه کارهائى را انجام مى دهید) (و الله یعلم ما تصنعون ).
چـه اعـمـالى را کـه در پـنـهـان انـجـام مـى دهـیـد یـا آشـکـار، چـه نـیـاتـى را کـه در دل دارید، و چه سخنانى که بر زبان جارى مى کنید.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت