تفسیرنمونه سوره قصص (قسمت4)

آنـهـا با اینکه مى دانند در آنجا کارى از دست معبودان ساخته نیست ، بر اثر شدت وحشت و کوتاه شدن دستشان از همه جا، و یا به خاطر اطاعت فرمان خدا که مى خواهد با چنین کارى مـشـرکـان و مـعـبـودان گـمـراه را در بـرابـر هـمـگـان رسـوا سـازد، دست تقاضا به سوى معبودانشان دراز مى کنند و آنها را به کمک مى خوانند (فدعوهم ).
ولى پـیـدا اسـت (جـوابـى بـه آنـها نمى دهند) و دعوت آنها را لبیک نمى گویند (فلم یستجیبوا لهم ).
در این هنگام است که (عذاب الهى را در برابر چشم خود مى بینند) (وراءوا العذاب ).
(و آرزو مى کنند که اى کاش هدایت یافته بودند) (لو انهم کانوا یهتدون ).
چـرا که هر دست و پائى در آنجا کنند جز ناکامى و رسوائى نتیجه اى نخواهد داشت ، چون تنها راه نجات ایمان و عمل صالح بوده که آنها فاقد آنند.
آیه و ترجمه


و یوم ینادیهم فیقول ما ذا اءجبتم المرسلین (65)
فعمیت علیهم الا نباء یومئذ فهم لا یتساءلون (66)
فأ ما من تاب و ءامن و عمل صلحا فعسى اءن یکون من المفلحین (67)
و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة سبحن الله و تعلى عما یشرکون (68)
و ربک یعلم ما تکن صدورهم و ما یعلنون (69)
و هو الله لا إ له إ لا هو له الحمد فى الا ولى و الاخرة و له الحکم و إ لیه ترجعون (70)


ترجمه :
65 - به خاطر بیاورید روزى را که خداوند آنها را ندا مى دهد و مى گوید: به پیامبران چه پاسخى گفتید؟
66 - در ایـن هـنـگام همه اخبار بر آنها پوشیده مى ماند (حتى نمى توانند) از یکدیگر سؤ الى کنند!
67 - امـا کـسـى کـه تـوبـه کـنـد و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد امید است از رستگارا باشد.
68 - و پـروردگـار تو هر چه را بخواهد مى آفریند، و هر چه را بخواهد برمى گزیند. آنـهـا (در بـرابـر او) اخـتـیـارى ندارند، منزه است خداوند و برتر است از شریک هائى که براى او قائل مى شوند.
69 - پروردگار تو مى داند آنچه را که سینه هاشان پنهان مى دارد و آنچه را که آشکار مى کند.
70 - او خـدائى اسـت کـه مـعبودى جز او نیست ، ستایش براى اوست . در این جهان و در جهان دیگر، حاکمیت (نیز) از آن اوست ، و همه شما به سوى او باز مى گردید.
تفسیر:
آیـات مـورد بـحـث ، تـعقیبى است بر بحثى که در آیات گذشته ، پیرامون مشرکان و سؤ الاتى که از آنها در قیامت مى شود آمده بود.
بـه دنـبـال سـؤ ال از مـعـبـودهـاى آنـهـا، سـؤ ال دیـگـرى از عـکـس العـمـل آنـان در برابر پیامبران مى شود، مى فرماید: (روزى را به خاطر بیاورید که خداوند آنها را ندا مى دهد و مى گوید: در برابر پیامبران چه پاسخى گفتید)؟! (و یوم ینادیهم فیقول ما ذا اجبتم المرسلین ).
مـسلما آنها براى این سؤ ال - همچون سؤ ال اول - پاسخى ندارند، آیا بگویند دعوت آنها را اجـابـت کـردیـم کـه ایـن دروغ اسـت و دروغ در آن صـحـنـه خـریـدار نـدارد؟ یـا بگویند تکذیبشان کردیم ، به آنها تهمت زدیم ، ساحرشان نامیدیم مجنونشان خواندیم ، بر ضد آنـهـا دسـت بـه پـیـکـار مـسـلحـانـه زدیـم ، و آنـهـا و پـیـروانـشـان را بـه قتل رساندیم ؟! چه بگویند؟ هر چه بگویند مایه بدبختى و رسوائى است !
جـائى کـه پـیـامـبـران بـزرگ الهـى در روز قـیـامـت در بـرابـر ایـن سـؤ ال کـه مـردم چـه پاسخى به دعوت شما گفتند، مى گویند: ما در برابر علم تو علمى از خود نداریم ، تو علام الغیوبى (مائده - 109) این کوردلان مشرک چه مى توانند در پاسخ این سؤ ال بگویند.
لذا در آیه بعد مى فرماید: در این هنگام همه اخبار بر آنها پوشیده و پنهان مى ماند و هیچ پاسخى براى گفتن در اختیار ندارند (فعمیت علیهم الانباء یومئذ).
(حـتـى نـمـى تـوانـنـد از یـکـدیـگـر سـؤ الى کـنـند) و پاسخى از هم بشنوند (فهم لا یتسائلون ).
قابل توجه اینکه نسبت عمى و نابینائى در آیه فوق به خبرها داده شده نه به خود آنها، نـمـى گـویـد آنـهـا نابینا مى شوند، بلکه مى گوید: (خبرها از پیدا کردن آنها نابینا هـسـتند)! زیرا بسیار مى شود که انسان خود از چیزى باخبر نیست اما گوئى خبر دهن به دهـن مى گردد و به سراغ او مى آید، همانگونه که بسیارى از اخبار اجتماعى از همین طریق پخش مى شود، اما در آنجا نه افراد، آگاهى دارند و نه خبرها، قابلیت نشر!
و بـه ایـن تـرتـیـب همه خبرها بر آنها پوشیده مى شود، هیچ پاسخى در برابر این سؤ ال که جواب پیامبران را چه دادید پیدا نمى کنند و سکوتى مطلق سر تا پاى آنها را فرا مى گیرد.
و از آنـجـا که روش قرآن این است که همیشه درها را به روى کافران و گنهکاران باز مى گـذارد تـا در هـر مـرحله اى از فساد و آلودگى باشند بتوانند به راه حق برگردند، در آیـه بـعـد مـى افـزایـد: (امـا کـسـى کـه تـوبـه کـنـد و ایـمـان آورد و عـمـل صـالح انـجـام دهـد امـیـد اسـت از رسـتـگـاران بـاشـد) (فـامـا مـن تـاب و آمـن و عمل صالحا فعسى ان یکون من المفلحین ).
بـنـابـرایـن راه نـجات شما در سه جمله خلاصه مى شود: بازگشت به سوى خدا ایمان و عمل صالح ، که به دنبال آن مسلما نجات و فلاح و رستگارى است .
تـعـبـیـر بـه (عـسـى ) (امـیـد اسـت ) بـا ایـنـکـه کـسـى کـه داراى ایـمـان و عمل صالح باشد حتما اهل فلاح و رستگارى است ، ممکن است به خاطر این باشد که این
رسـتـگـارى مـشـروط بـه بـقـاء و دوام این حالت است و از آنجا که دوام و بقاء در مورد همه توبه کنندگان مسلم نیست تعبیر به عسى شده است .
بعضى از مفسران نیز گفته اند این تعبیر (عسى ) هنگامى که از شخص کریم صادر شود مفهوم آن قطعى بودن مطلب است و خداوند اکرم الاکرمین است .
آیـه بـعـد در حـقـیـقـت دلیـلى اسـت بـر نـفـى شـرک و بـطـلان عقیده مشرکان ، مى فرماید: (پروردگار تو هر چه را بخواهد خلق مى کند، و هر چه را بخواهد بر مى گزیند) (و ربک یخلق ما یشاء و یختار).
آفرینش به دست او است و تدبیر و اختیار و گزینش نیز به اراده و فرمان او است .
(آنها در برابر او اختیارى ندارند) (ما کان لهم الخیرة ).
اخـتـیـار آفـریـنـش بـا او اسـت ، اخـتـیـار شـفـاعـت بـه دسـت او، و اخـتـیـار ارسال پیامبران نیز به اراده او است ، خلاصه اختیار همه چیز بستگى به مشیت ذات پاک او دارد. بـنـابـرایـن نه از بتها کارى ساخته است ، و نه حتى از فرشتگان و انبیاء مگر به اجازه او.
بـه هـر حـال اطلاق اختیار در اینجا دلیل بر تعمیم آنست ، یعنى خداوند هم صاحب اختیار در امور تکوینى است و هم تشریعى و هر دو از مقام خالقیت او سر چشمه مى گیرد.
با اینحال چگونه آنها راه شرک مى پویند و چگونه به سوى غیر خدا مى روند؟!
لذا در پـایـان آیه مى فرماید: (منزه است خداوند و برتر و بالاتر است از شریکهائى که براى او قائل مى شوند) (سبحان الله و تعالى عما یشرکون ).
در روایاتى که از طرق اهلبیت (علیهم السلام ) به ما رسیده آیه فوق به مساءله اختیار
و گـزیـنـش امام معصوم از سوى خدا تفسیر شده است ، و جمله (ما کان لهم الخیرة ) (آنها اخـتـیـارى در ایـن زمـیـنـه نـدارنـد) نـیـز بـر هـمـیـن مـعـنـى تـطـبـیـق شـده و ایـن در واقع از قبیل بیان مصداق روشن است ، چرا که مساءله حفظ دین و آئین ، و انتخاب رهبر معصوم براى این هدف ، جز از ناحیه خدا ممکن نیست .
آیه بعد که سخن از علم گسترده خداوند مى گوید در حقیقت تاءکیدى است و یا دلیلى است براى آنچه در آیه قبل از اختیار گسترده خداوند بیان شد، مى فرماید: (پروردگار تو مى داند آنچه را سینه هاشان پنهان مى دارد، و آنچه را که آشکار مى کنند) (و ربک یعلم ما تکن صدورهم و ما یعلنون ).
این احاطه او بر همه چیز دلیلى است بر اختیار او نسبت به همه چیز و ضمنا تهدیدى است براى مشرکان که گمان نکنند خدا از نیّات و توطئه هاى آنها آگاه نیست .
آخـریـن آیـه مورد بحث که در حقیقت ، حکم نتیجه گیرى و توضیح براى آیات گذشته در زمـیـنـه نـفـى شـرک دارد، چـهـار وصـف از اوصـاف الهى را منعکس مى کند که همه فرع بر خالقیت و مختار بودن او است .
نخست مى گوید: (او خدائى است که معبودى جز او نیست ) (و هو الله لا اله الا هو).
چـگـونـه مـمـکـن است معبودى جز او پیدا شود، در حالى که خالق منحصر به او است ، و همه اختیارات متعلق به او مى باشد، آنها که به بهانه شفاعت و مانند آن دست به دامن بتها مى زنند، سخت در اشتباهند.
دیگر اینکه تمام نعمتها چه در این جهان و چه در آن جهان همه از ناحیه او است ، و این لازمه خـالقـیـت مـطـلقـه او مـى بـاشد، لذا مى افزاید (هر حمد و ستایشى نیز به او تعلق مى گیرد چه در این جهان و چه در آن جهان ) (له الحمد فى الاولى و الاخرة ).
سوم اینکه (حاکم در هر دو عالم او است ) (و له الحکم ).
بدیهى است وقتى خالق و مختار او باشد، حاکمیت تکوین و تشریع نیز در اختیار او خواهد بود.
چـهـارم ایـنـکـه : (بـازگـشـت همه شما (براى حساب و پاداش و کیفر) به سوى او خواهد بود) (و الیه ترجعون ).
او اسـت کـه شـمـا را آفـریـده ، و او است که از اعمال شما آگاه است و او است که حاکم یوم الجزاء مى باشد، بنابر این حساب و جزاى شما نیز بدست او خواهد بود.
آیه و ترجمه


قـل اءرایـتم ان جعل الله علیکم الیل سرمدا الى یوم القیمة من اله غیر الله یاتیکم بضیاء اءفلا تسمعون (71)
قـل اءرایـتـم ان جـعـل الله عـلیـکـم النـهـار سـرمـدا الى یـوم القیمة من اله غیر الله یاتیکم بلیل تسکنون فیه اء فلا تبصرون (72)
و من رحمته جعل لکم الیل و النهار لتسکنوا فیه و لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون (73)
و یوم ینادیهم فیقول اءین شرکائى الذین کنتم تزعمون (74)
و نـزعـنـا مـن کـل اءمـة شـهـیـدا فـقـلنـا هـاتـوا بـرهـانـکـم فـعـلمـوا اءن الحـق لله و ضل عنهم ما کانوا یفترون (75)


ترجمه :
71 - بگو: به من خبر دهید اگر خداوند شب را براى شما تا روز قیامت جاودان قرار دهد آیا معبودى جز خدا مى تواند روشنائى براى شما بیاورد؟ آیا نمى شنوید؟!
72 - بگو: به من خبر دهید هر گاه خداوند روز را تا قیامت بر شما جاودان کند، کدام معبود غیر از الله است که شبى براى شما بیاورد تا در آن آرامش یابید؟ آیا نمى بینید؟!
73 - از رحـمـت اوسـت که براى شما شب و روز قرار داد، تا هم در آن آرامش داشته باشید و هم براى بهره گیرى از فضل خدا تلاش ‍ کنید، شاید شکر نعمت او را بجا آورید.
74 - به خاطر بیاورید روزى را که آنها را ندا مى دهد و مى گوید کجایند شریکانى که براى من مى پنداشتید؟
75 - (در آن روز) از هـر امـتـى گـواهى برمى گزینیم و (به مشرکان گمراه ) مى گوئیم دلیل خود را بیاورید، اما آنها مى دانند که حق براى خداست و تمام آنچه را افترا مى بستند از (نظر) آنها گم خواهد شد!
تفسیر:
نعمت بزرگ روز و شب
آیات مورد بحث سخن از بخش عظیمى از مواهب الهى مى گوید که هم دلیلى است بر مساءله تـوحـیـد و نـفـى شـرک ، و از ایـن نـظـر بـحـث گـذشـتـه را تـکـمـیـل مـى کـنـد، و هـم نـمونه اى است از نعمتهاى خداوند که به خاطر آن شایسته حمد و سـتـایـش اسـت ، سـتـایـشـى کـه در آیات قبل به آن اشاره شد، و هم گواهى است بر مختار بودن او در نظام آفرینش و تدبیر این جهان .
نخست به نعمت بزرگ نور و روشنائى روز که مایه هر جنبش و حرکت است اشاره کرده مى فـرمـایـد: بگو: به من خبر دهید اگر خداوند شب را بر شما تا روز قیامت جاودان قرار مى داد آیـا مـعـبـودى جـز خـدا مـى تـوانـسـت ، نـور و روشـنـائى بـراى شـمـا بیاورد؟ آیا نمى شـنـویـد)؟! (قل اراءیتم ان جعل الله علیکم اللیل سرمدا الى یوم القیامة من اله غیر الله یاتیکم بضیاء ا فلا تسمعون ).
در اینجا تعبیر به (ضیاء) (نور) مى کند، چرا که هدف اصلى از روز همان
نـور و روشـنـائى اسـت ، هـمان نورى که حیات و زندگى همه موجودات زنده بسته به آن اسـت کـه اگـر نـور آفـتـاب نـبـود، نه درختى مى روئید و نه گلى مى خندید، و نه مرغى پـرواز مـى کـرد، نه انسان زنده اى وجود داشت و نه قطره بارانى مى بارید (سرمد) بـه مـعـنـى دائم و همیشگى است (بعضى آن را از ماده (سرد) به معنى (پى درپى ) دانـسـتـه انـد و میم آن را زائده مى دانند، ولى ظاهر این است که خود این ماده مستقلا به معنى دائم و همیشگى مى باشد).
آیه بعد سخن از نعمت (ظلمت و تاریکى ) به میان مى آورد مى فرماید: بگو به من خبر دهـیـد آیـا اگـر خداوند روز را تا قیامت بر شما جاودان کند چه معبودى غیر از الله است که شـبـى بـراى شـمـا بـیـاورد تـا در آن آرامـش یـابـیـد؟ آیـا نـمـى بـیـنـیـد؟! (قـل ا راءیـتـم ان جـعـل الله عـلیـکـم النهار سرمدا الى یوم القیامة من اله غیره الله یاتیکم بلیل تسکنون فیه ا فلا تبصرون ).
و در سـومـیـن آیـه کـه در حـقـیـقـت نـتـیـجـه گـیـرى از دو آیـه قـبـل است مى فرماید: (از رحمت الهى است که براى شما شب و روز قرار داد، تا از یکسو در آن آرامـش پـیـدا کـنـیـد، و از سـوى دیـگـر بـراى تـامـیـن زنـدگـى و بـهـره گـیـرى از فـضـل خـداونـد تـلاش کـنـیـد، و شـایـد شـکـر نـعـمـت او را بـجـا آوریـد) (و مـن رحـمـتـه جعل لکم اللیل و النهار لتسکنوا فیه و لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون ).
آرى گـسـتـردگـى دامـنـه رحـمـت خـدا ایـجـاب مـى کـنـد کـه تـمـام وسـائل حـیـات شـمـا را تـامـیـن کند، شما از یکسو نیاز به کار و کوشش و حرکت دارید که بدون
روشـنـائى روز مـمکن نیست ، و از سوى دیگر نیاز به استراحت و آرامش که بدون تاریکى شب کامل نمى شود.
امـروز از نـظـر عـلمـى ثـابـت شـده اسـت کـه در بـرابـر نور تمام دستگاههاى بدن انسان فـعال و سرزنده مى شوند: گردش خون ، دستگاه تنفس ، حرکت قلب ، و سایر دستگاهها، و اگـر نـور بـیـش از انـدازه بـتـابـد، سـلولهـا خـسـتـه مى شوند و نشاط جاى خود را به فرسودگى مى دهد. و بر عکس ، دستگاههاى بدن در تاریکى شب در آرامش و آسایش عمیقى فـرو مـى رونـد و در سـایـه آن تـجـدید قوا و نشاط مى کنند (ما شرح این معنا را در جلد 8 صفحه 343 و جلد 12 صفحه 41 بیان کرده ایم ).
جـالب توجه اینکه هنگامى که سخن از شب جاویدان مى گوید، در پایان آیه مى فرماید: (آیـا نـمى شنوید)؟ و هنگامى که سخن از روز سرمدى به میان مى آورد مى فرماید آیا نمى بینید؟ این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر این باشد که حس متناسب شب گوش ‍ است و شـنـوائى ، و حـس مـتناسب روز، چشم است و بینائى تا این حد قرآن مجید در تعبیرات خود دقت به خرج داده است .
ایـن نـیـز شایان توجه است که در پایان این سخن مساءله شکر را مطرح مى کند، شکر در بـرابـر نظام حساب شده نور و ظلمت ، شکرى که خواه و ناخواه انسان را به شناخت منعم و معرفت او، وا مى دارد، و شکرى که انگیزه ایمان در مباحث اعتقادى است .
بـار دیـگـر پـس از ذکـر گـوشـه اى از دلائل تـوحـیـد و ابـطـال شـرک بـه سراغ همان سؤ الى مى رود که در آیات گذشته نیز مطرح شده بود، مـى فـرمـایـد: (روزى را بـه خـاطـر بـیاورید که خداوند آنها را ندا مى دهد و مى گوید کـجـایـنـد شـریـکـانـى کـه بـراى مـن مـى پـنـداشـتـیـد)؟! (و یـوم یـنـادیـهـم فیقول این شرکائى الذین کنتم تزعمون ).
آیه عینا همان آیه اى است که در گذشته (آیه 62 همین سوره ) آمد.
ایـن تـکـرار مـمـکـن اسـت بـه خـاطـر ایـن بـاشـد کـه در قـیـامـت در مـرحـله اول ، یـک سـؤ ال انـفـرادى از آنـهـا مـى شـود، تـا به وجدان خویش ‍ بازگردند و شرمنده شوند، اما در مرحله دوم سؤ الى در محضر عموم و شاهدان و گواهان که در آیه بعد به آن اشاره شده مطرح مى شود تا در حضور آنها از کار خود، شرمنده و شرمسار گردند.
لذا در آیه بعد مى فرماید: (در آن روز ما از هر امتى گواهى برمى گزینیم ) (و نزعنا من کل امة شهیدا).
سـپـس (بـه مـشـرکـان بـیـخـبـر و گـمـراه مـى گـوئیـم : دلیل خود را بر شرکتان بیاورید)؟! (و قلنا هاتوا برهانکم ).
ایـنـجـا اسـت کـه هـمـه مـسـائل آفتابى مى شود (و آنها مى دانند که حق براى خدا است ) (فعلموا ان الحق لله ).
(و تـمـام آنـچـه را افـتـرا مـى بـسـتـنـد از دسـتـشـان مـى رود، و گـم خـواهـد شـد) (و ضل عنهم ما کانوا یفترون ).
این گواهان به قرینه آیات دیگر قرآن ، همان پیامبرانند که هر پیامبرى گواه امت خویش اسـت ، و پـیـامـبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که خاتم انبیاء است گواه بر همه انـبـیـاء و امـتـهـا، چـنـانـکـه در آیـه 41 سـوره نـسـاء مـى خـوانـیـم : فـکـیـف اذا جـئنـا مـن کل امة بشهید و جئنا بک على هؤ لاء شهیدا: (حال آنها چگونه است آن روز که براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى طلبیم و تو را گواه آنها قرار مى دهیم )؟
بـه ایـن تـرتـیـب ، مـجـلسـى در حـضـور انـبـیـاء و پـیـامـبـران تشکیل مى شود و این مشرکان
کوردل و لجوج در آن مجلس بزرگ مورد بازخواست قرار مى گیرند، در آنجا است که به عـمـق فـاجـعـه شرک آشنا مى شوند، و حقانیت پروردگار و پوچى بتها را به روشنى مى بینند.
جـالب ایـنـکـه قـرآن در ایـنـجـا تـعـبـیر به (ضل عنهم ما کانوا یفترون ) مى کند یعنى پـنـدارهـاى بـى اسـاسـشـان در مـورد بتها همه از نظرهاشان محو و غائب مى شود، چرا که عـرصـه قـیـامـت عـرصـه حـق اسـت و جـائى بـراى بـاطـل در آنـجـا نـیـسـت ، باطل از آن صحنه گم مى شود و محو مى گردد.
اگـر در ایـنـجـا بـاطـل پـرده اى از حـق بـر خـود مـى پوشاند و چند روزى به فریبکارى مـشـغول مى شود، در آنجا پرده هاى فریب و نیرنگ کنار مى رود و جز حق چیزى باقى نمى ماند.
در روایـتـى از امـام بـاقـر (عـلیـه السـلام ) در تـفـسـیـر جـمـله (و نـزعـنـا مـن کـل امـة شـهـیدا) چنین مى خوانیم (و من هذه الامة امامها) یعنى از این امت نیز امامش را برمى گزینیم .
ایـن سـخـن اشاره به آن است که در هر عصر و زمانى شاهد و گواه معصومى براى امت لازم است ، و حدیث فوق از قبل بیان مصداق این معنا است .
آیه و ترجمه


ان قـارون کـان مـن قـوم مـوسـى فـبـغـى عـلیـهـم و ءاتـیـنه من الکنوز ما ان مفاتحه لتنواء بالعصبة اءولى القوة اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا یحب الفرحین (76)
و ابتغ فیما ءاتئک الله الدار الاخرة و لا تنس نصیبک من الدنیا و اءحسن کما اءحسن الله الیک و لا تبغ الفساد فى الا رض ان الله لا یحب المفسدین (77)
قال انما اءوتیته على علم عندى اءولم یعلم اءن الله قد اءهلک من قبله من القارون من هو اءشد منه قوة و اءکثر جمعا و لا یسل عن ذنوبهم المجرمون (78)


ترجمه :
76 - قارون از قوم موسى بود اما بر آنها ستم کرد، ما آنقدر از گنجها به او داده بودیم کـه حـمـل صـنـدوقـهـاى آن بـراى یـک گـروه زورمـنـد مـشـکل بود، به خاطر بیاور هنگامى را که قومش به او گفتند: این همه شادى مغرورانه مکن که خداوند شادى کنندگان مغرور را دوست نمى دارد.
77 - و در آنچه خدا به تو داده سراى آخرت را جستجو کن ، بهره ات را از دنیا
مـنـمـا، و هـمانگونه که خدا به تو نیکى کرده است نیکى کن و هرگز فساد در زمین منما که خدا مفسدان را دوست ندارد.
78 - (قارون ) گفت : این ثروت را به وسیله دانشى که نزد من است به دست آورده ام ، آیا او نـمـى دانـسـت خـداونـد اقـوامـى را قبل از او هلاک کرد که از او نیرومندتر و ثروتمندتر بـودنـد؟! (و هـنـگـامـى کـه عـذاب الهـى فـرا رسـد) مـجـرمـان از گـنـاهـانـشـان سـؤ ال نمى شوند (و مجالى براى عذرخواهى آنان نیست ).
تفسیر:
ثروتمند خود خواه بنى اسرائیل
سـرگـذشـت عـجـیـب مـوسـى و مـبـارزه او با فرعون در بخشى از آیات گذشته این سوره مشروحا آمد، و گفتنیها در باره آنها گفته شد، گفتارى که به قدر کافى الهام بخش بود.
در بـخـش دیـگـرى از آیـات ایـن سـوره سـخـن از درگـیـرى دیـگـر بـنـى اسرائیل با مردى ثروتمند و سرکش از خودشان به نام قارون به میان مى آورد، قارونى که مظهر ثروت آمیخته با کبر و غرور و طغیان بود.
اصـولا مـوسـى در طـول زنـدگـى خـود بـا سـه قـدرت طـاغـوتى تجاوزگر مبارزه کرد: (فـرعـون ) کـه مـظـهـر قـدرت حـکـومـت بـود، و (قـارون ) کـه مظهر ثروت بود، و (سامرى ) که مظهر صنعت و فریب و اغفال .
گـرچـه مـهـمـترین مبارزه موسى (علیه السلام ) با قدرت حکومت بود، ولى دو مبارزه اخیر نیز براى خود واجد اهمیت است و محتوى درسهاى آموزنده بزرگ .
مـعـروف اسـت کـه قـارون از بـسـتـگان نزدیک موسى (علیه السلام ) (پسر عمو یا عمو یا پـسـر خـاله او) بـود، و از نـظـر اطـلاعـات و آگـاهـى از تـورات مـعـلومـات قـابـل ملاحظه اى داشت ، نخست در صف مؤ منان بود، ولى غرور ثروت او را به آغوش کفر کـشـیـد و بـه قـعـر زمـیـن فرستاد، او را به مبارزه با پیامبر خدا وادار نمود و مرگ عبرت انگیزش
درسى براى همگان شد، که شرح این ماجرا را در آیات مورد بحث مى خوانیم .
نخست مى گوید: (قارون از قوم موسى بود اما بر آنها ستم و ظلم کرد) (ان قارون کان من قوم موسى فبغى علیهم ).
عـلت ایـن بـغـى و ظـلم آن بـود کـه ثـروت سـرشـارى به دست آورده بود، و چون ظرفیت کـافـى و ایـمان قوى نداشت ، این ثروت فراوان او را فریب داد و به انحراف و استکبار کشانید.
قـرآن مـى گـویـد: (مـا آنـقـدر امـوال و ذخـائر و گـنـج بـه او دادیـم کـه حمل خزائن او براى یک گروه زورمند، مشکل بود) (و آتیناه من الکنوز ما ان مفاتحه لتنوء بالعصبة اولى القوة ).
(مفاتح ) جمع (مفتح ) (بر وزن مکتب ) به معنى محلى است که چیزى را در آن ذخیره مى کنند، مانند صندوقهائى که اموال را در آن نگهدارى مى نمایند.
بـه ایـن تـرتـیـب مـفـهـوم آیـه چـنـیـن مـى شـود کـه قـارون آنـقـدر طـلا و نـقـره و اموال گرانبها و قیمتى داشت که صندوق آنها را، گروهى از مردان نیرومند به زحمت جابجا مى کردند.
و بـا تـوجـه بـه ایـنـکه (عصبه ) به معنى جماعتى است که دست به دست هم داده اند و نـیـرومـنـدنـد و هـمـچون اعصاب یکدیگر را گرفته اند روشن مى شود که حجم جواهرات و امـوال گـرانـقـیـمـت قـارون چـقـدر زیاد بوده است (بعضى مى گویند عصبه به ده نفر تا چهل نفر مى گویند).
جـمـله (تـنـوء) از مـاده (نـوء) به معنى قیام کردن با زحمت و سنگینى است و در مورد بـارهـاى پـروزنـى بـه کـار مـى رود کـه وقـتـى انـسـان آن را حـمـل مـى کـنـد از سـنـگـیـنـى او را بـه ایـن طـرف و آن طـرف متمایل مى سازد!
آنچه در بالا در مورد تفسیر (مفاتح ) گفتیم چیزى است که گروه عظیمى
از مفسران و علماى لغت پذیرفته اند، در حالى که بعضى دیگر (مفاتح ) را جمع مفتح (بـر وزن مـنبر به کسر میم ) به معنى (کلید) دانسته اند، و مى گویند کلید گنجهاى قـارون آنـقـدر زیـاد بـود کـه چـنـدیـن مـرد زورمـنـد از حمل آن به زحمت مى افتادند!
کـسـانـى کـه ایـن مـعـنى را برگزیدند خودشان براى توجیه آن به زحمت افتاده اند که چـگـونـه ایـنـهـمـه کـلیـد گـنـج امـکـان پـذیـر اسـت و بـه هـر حال تفسیر اول روشنتر و صحیحتر است .
زیـرا گـذشـتـه از ایـن کـه اهـل لغت براى همین کلمه (مفتح به کسر میم ) نیز معانى متعددى گـفـتـه انـد از جـمـله خـزانـه یـعـنـى مـحـل جـمـع آورى مـال اسـت ، مـعـنـى اول به واقعیت نزدیکتر و دور از هر گونه مبالغه است .
و بـه هـر حـال ایـن لغـت را بـا (مفاتیح ) که جمع (مفتاح ) به معنى کلید است نباید اشتباه کرد.
از این بحث بگذریم و ببینیم بنى اسرائیل به قارون چه گفتند؟
قـرآن مـى گـوید: (به خاطر بیاور زمانى را که قومش به او گفتند: اینهمه خوشحالى آمـیـخته با غرور و غفلت و تکبر نداشته باش که خدا شادى کنندگان مغرور را دوست نمى دارد) (اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا یحب الفرحین ).
بعد از این نصیحت ، چهار اندرز پرمایه و سرنوشت ساز دیگر به او مى دهند که مجموعا یک حلقه پنجگانه کامل را تشکیل مى دهد.
نـخـسـت مـى گویند: (در آنچه خدا به تو داده است سراى آخرت را جستجو کن ) (و ابتغ فیما آتاک الله الدار الاخرة ).
اشـاره بـه اینکه مال و ثروت بر خلاف پندار بعضى از کج اندیشان ، چیز بدى نیست ، مـهـم آن اسـت کـه بـبـیـنـیم در چه مسیرى به کار مى افتد، و اگر بوسیله آن (ابتغاء دار آخـرت ) شـود، چـه چـیـزى از آن بهتر است ؟، اگر وسیله اى براى غرور و غفلت و ظلم و تجاوز و هوسرانى و هوسبازى گردد، چه چیز از آن بدتر؟!
ایـن هـمـان منطقى است که در جمله معروف امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در باره دنیا به روشنى از آن یاد شده است : من ابصر بها بصرته ، و من ابصر الیها اعمته : (کسى که بـه دنـیـا به عنوان یک وسیله بنگرد چشمش را بینا مى کند، و کسى که به عنوان یک هدف نگاه کند نابینایش خواهد کرد)!.
و قـارون کـسى بود که با داشتن آن اموال عظیم ، قدرت کارهاى خیر اجتماعى فراوان داشت ولى چه سود که غرورش اجازه دیدن حقایق را به او نداد.
در نـصیحت دوم افزودند: (سهم و بهره ات را از دنیا فراموش مکن ) (و لا تنس نصیبک من الدنیا).
ایـن یـک واقـعـیت است که هر انسان سهم و نصیب محدودى از دنیا دارد، یعنى اموالى که جذب بـدن او، یـا صـرف لباس و مسکن او مى شود مقدار معینى است ، و مازاد بر آن به هیچوجه قابل جذب نیست و انسان نباید این حقیقت را فراموش کند.
مگر یک نفر چقدر مى تواند غذا بخورد؟ چه اندازه لباس بپوشد؟ چند مسکن و چند مرکب مى تواند داشته باشد؟ و به هنگام مردن چند کفن با خود مى تواند
ببرد؟ پس بقیه خواه و ناخواه سهم دیگران است و انسان امانتدار آنها!.
و چـه زیـبـا فـرمود: امیر مؤ منان على (علیه السلام ): یا بن آدم ما کسبت فوق قوتک فانت فیه خازن لغیرک : (اى فرزند آدم ! هر چه بیشتر از مقدار خوراکت بدست مى آورى خزانه دار دیگران در مورد آن خواهى بود)!.
تـفـسـیـر دیـگـرى براى این جمله در روایات اسلامى و سخنان مفسران دیده مى شود که با تـفـسـیـر فـوق قـابـل جـمـع اسـت و مـمـکـن اسـت هـر دو مـعـنـى مـراد بـاشـد، (چـون استعمال لفظ در اکثر از معنى واحد جایز است )، و آن اینکه :
در مـعـانى الاخبار از (امیر مؤ منان على ) (علیه السلام ) در تفسیر جمله و لا تنس نصیبک من الدنیا چنین آمده است : لا تنس صحتک و قدرتک و فراغک و شبابک و نشاطک ان تطلب بها الاخـرة : (تـنـدرسـتـى و قـوت و فـراغـت و جوانى و نشاطت را فراموش مکن و بوسیله این (پنج نعمت بزرگ ) آخرت را بطلب )!
طبق این تفسیر جمله فوق هشدارى است به همه انسانها که فرصتها و سرمایه ها را از دست ندهند که فرصت چون ابر در گذر است .
سـومـیـن انـدرز ایـنکه : (همانگونه که خدا به تو نیکى کرده است تو هم نیکى کن ) (و احسن کما احسن الله الیک ).
ایـن نـیـز یـک واقـعـیـت اسـت کـه انسان همیشه ، چشم بر احسان خدا دوخته و از پیشگاه او هر گـونـه خـیـر و نـیـکـى را تـقـاضـا مـى کند، و همه گونه انتظار از او دارد، در چنین حالى چـگـونـه مـى تـوانـد تـقـاضـاى صـریـح یـا تـقـاضـاى حال دیگران را نادیده بگیرد و بى تفاوت از کنار همه اینها بگذرد؟!
و بـه تـعـبیر دیگر همانگونه که خدا به تو بخشیده است به دیگران ببخش ، شبیه این سخن را در آیه 22 سوره نور در مورد عفو و گذشت مى خوانیم : و لیعفوا
و لیـصـفحوا الا تحبون ان یغفر الله لکم : (مؤ منان باید عفو کنند و صرفنظر کنند آیا دوست نمى دارید خداوند بر شما ببخشد)؟
ایـن جـمـله را بـه تـعـبیر دیگر چنین مى توان تفسیر کرد که گاه خداوند مواهب عظیمى به انـسـان مـى دهـد کـه در زنـدگـى شـخـصـیـش نـیـاز بـه هـمـه آن نـدارد، عقل توانائى مى دهد که نه فقط براى اداره یک فرد، بلکه براى اداره یک کشور کارساز اسـت ، عـلمـى مـى دهـد کـه نـه یـک انـسـان ، بـلکـه یـک جـامعه مى تواند از آن استفاده کند، اموال و ثروتى مى دهد که درخور برنامه هاى عظیم اجتماعى است .
ایـن گـونـه مـواهـب الهـى مـفهوم ضمنیش این است که همه آن به تو تعلق ندارد بلکه تو وکـیـل پروردگار در منتقل ساختن آن به دیگران هستى ، خدا این موهبت را به تو داده که با دست تو بندگانش را اداره کند.
بالاخره (چهارمین ) اندرز اینکه : (نکند که این امکانات مادى تو را بفریبد و آن را در راه (فـسـاد) و (افساد) به کارگیرى : (هرگز فساد در زمین مکن که خدا مفسدان را دوست ندارد) (و لا تبغ الفساد فى الارض ان الله لا یحب المفسدین ).
ایـن نـیـز یـک واقعیت است که بسیارى از ثروتمندان بى ایمان گاه بر اثر جنون افزون طـلبـى و گـاه براى برترى جوئى دست به فساد مى زنند جامعه را به محرومیت و فقر مـى کـشـانند همه چیز را در انحصار خود مى گیرند، مردم را برده و بنده خود مى خواهند، و هـر کـسـى زبـان به اعتراض بگشاید او را نابود مى کنند، و اگر نتوانند از طریق تهمت بـه وسـیله عوامل مرموز خود او را منزوى مى سازند، و خلاصه جامعه را به فساد و تباهى مى کشند.
در یک جمع بندى کوتاه به اینجا مى رسیم که این اندرزگویان نخست سعى کردند غرور قارون را درهم بشکنند.
در مرحله دوم اخطار نمودند که دنیا وسیله است نه هدف .
در مـرحـله سـوم بـه او هشدار دادند که از آنچه دارى تنها بخش کمى را مى توانى مصرف کنى .
در مـرحـله چـهارم این حقیقت را به او گوشزد کردند که فراموش نکن خداوند به تو نیکى کرده تو هم باید نیکى کنى ، و گرنه مواهبش را از تو خواهد گرفت .
و در مـرحـله پـنـجـم او را از فـسـاد در ارض کـه نـتـیـجـه مـسـتـقـیـم فـرامـوش کـردن اصول چهارگانه قبل است بر حذر داشتند.
درسـت مـعـلوم نـیـسـت کـه ایـن نـصـیحت کنندگان چه کسانى بودند؟ قدر مسلم اینکه مردانى دانشمند، پرهیزگار، هوشیار، نکته سنج و با شهامت بودند.
امـا ایـنـکـه بـعـضى احتمال داده اند که خود موسى بوده بسیار بعید است چرا که قرآن مى گوید (اذ قال له قومه ): (قوم قارون به او گفتند).
اکـنـون نـوبـت آن رسـیـده اسـت کـه بـبـیـنـیـم مـرد یـاغـى و سـتـمـگـر بـنـى اسرائیل به این واعظان دلسوز چه پاسخ گفت ؟
قارون با همان حالت غرور و تکبرى که از ثروت بیحسابش ناشى مى شد (چنین گفت : مـن ایـن ثـروت را بـه وسـیـله عـلم و دانـش خـودم بـه دسـت آورده ام )! (قال انما اوتیته على علم عندى ).
ایـن مـربوط به شما نیست که من با ثروتم چگونه معامله کنم ! من که با علم و آگاهیم در ایجاد آن دخالت داشته ام در مصرف آن نیاز به ارشاد و راهنمائى کسى ندارم !
بـعـلاوه لابـد خداوند مرا لایق این ثروت مى دانسته که به من عطا کرده است راه مصرف آن را نیز به من یاد داده ، از دیگران بهتر مى دانم و لازم به دخالت شما نیست !.
و از هـمـه اینها گذشته من زحمت کشیده ام ، رنج برده ام ، خون جگر خورده ام تا این ثروت را اندوخته ام ، دیگران هم اگر لیاقت و توانائى دارند چرا زحمت نمى کشند؟ من مزاحم آنها نیستیم ! و اگر ندارند چه بهتر که گرسنه بمانند و بمیرند.
ایـنـهـا مـنـطـقـهـاى پـوسـیـده و رسـوائى اسـت کـه غـالبـا ثـروتـمـنـدان بـى ایـمـان در مقابل کسانى که آنها را نصیحت مى کنند اظهار مى دارند.
این نکته نیز قابل توجه است که قرآن این معنى را سربسته گذاشته که قارون به کدام علمش در تحصیل این ثروت تکیه مى کند؟.
آیا به علم کیمیا، آنچنان که بعضى از مفسران گفته اند؟
یا به علم تجارت و کشاورزى و فنون صنعت ؟
و یـا بـه عـلم مـدیـریـت خـاصش که توانسته بود از طریق آن این ثروت عظیم را به چنگ آورد؟ یا همه اینها؟
بـعـیـد نـیـسـت کـه مـفـهـوم آیـه مـعـنـى وسـیـعـى داشـتـه بـاشـد و هـمـه را شامل شود.
(البته صرف نظر از اینکه علم کیمیا - علمى است که بوسیله آن مى توان از مس و مانند آن طلا بسازند - افسانه است یا واقعیت ).
در ایـنـجا قرآن پاسخ کوبنده اى به قارون - و قارونها - مى دهد که (آیا او نمى دانست خـداونـد اقـوامـى را قـبـل از او هـلاک کـرد کـه از او نـیـرومـنـدتـر و آگاهتر و ثروتمندتر بودند)؟! (ا و لم یعلم ان الله قد اهلک من قبله من القرون من هو اشد منه قوة و اکثر جمعا).
تو مى گوئى آنچه دارى از طریق علم و دانشت دارى ، اما فراموش کردى که از تو عالمتر و نـیـرومـنـدتـر و ثـروتـمـنـدتـر فـراوان بـودنـد، آیـا تـوانـسـتـنـد از چنگال
مجازات الهى رهائى یابند؟
روشـن ضـمـیـران بـنـى اسـرائیـل بـه قـارون گفته بودند (ما آتاک الله ...) (خدا این مـال و ثـروت را بـه تـو داده ) امـا ایـن بـى ادب جـسـور بـا ایـن سخن مقابله کرد و گفت : (آنـچـه را دارم از عـلم خـویـش دارم ) اما خداوند در جمله بالا کوچکى قدر و قوت او را در برابر اراده و مشیتش آشکار مى سازد.
و در پـایـان آیـه با یک جمله کوتاه و پر معنى هشدار دیگرى به او مى دهد و مى فرماید: (بـه هـنـگـام نـزول عـذاب الهـى ، مـجـرمـان از گـنـاهـانـشـان سـؤ ال نمى شوند) اصلا مجالى براى پرسش و پاسخ نیست ، عذابى است قاطع و دردناک و کوبنده و ناگهانى (و لا یسئل عن ذنوبهم المجرمون ).
یـعـنـى امـروز آگـاهـان بـنـى اسـرائیـل بـه قـارون نـصـیـحـت مـى کـنـنـد و مجال اندیشه و پاسخ به او مى دهند اما هنگامى که اتمام حجت شد و عذاب الهى فرا رسید، دیـگـر مـجـالى بـراى انـدیـشـه یـا سـخـنـان ناموزون و کبرآلود نیست ، عذاب الهى همان و نابودى همان !.
در ایـنـجـا ایـن پـرسـش پـیـش مـى آیـد کـه مـنـظـور از ایـن سـؤ ال که در مورد مجرمان نفى شده کدام سؤ ال است ؟ در دنیا یا آخرت ؟
بـعضى از مفسران ، اولى را انتخاب کرده اند، و بعضى دومى را، و مانعى ندارد که هر دو مـراد بـاشـد، یـعـنـى هـم در مـوقـع مجازات استیصال در دنیا از آنها سؤ الى نمى شود تا بخواهند پشت هم اندازى کنند و عذر تراشى نمایند و خود را بى گناه قلمداد کنند، و هم در قـیـامـت ، چـرا که در آنجا بدون سؤ ال همه چیز روشن است و به گفته قرآن ، چهره ها خود گواهى بر وضع مجرمان مى دهد! (یعرف المجرمون بسیماهم ) (سوره رحمن آیه 41) و به ایـن تـرتـیـب آیه مورد بحث هماهنگ با آیه 39 سوره رحمان است که مى فرماید: فیومئذ لا یـسـئل عـن ذنـبه انس و لا جان : (در آن روز از هیچیک نه انسان و نه جن در باره گناهش سؤ ال
نمى شود).
در ایـنـجـا سـؤ ال دیـگرى مطرح است که این تعبیر با آیه 92 سوره حجر که مى گوید: (قـسـم بـه پـروردگـارت کـه مـا از هـمـه آنـهـا سـؤ ال مى کنیم ) (فو ربک لنسئلنهم اجمعین ) چگونه سازگار است ؟
ایـن سـؤ ال را نـیـز از دو راه مـى تـوان پاسخ گفت : نخست اینکه قیامت ، مواقف متعددى دارد بعضى از مواقف سؤ ال مى کنند، اما در بعضى از مواقف همه چیز روشن است و نیاز به سؤ ال ندارد.
دیـگـر ایـنـکـه سـؤ ال دو گـونـه اسـت : (سـؤ ال تـحـقـیـق ) و (سـؤ ال سرزنش )، در قیامت نیاز به سؤ ال تحقیق نیست ، چرا که همه چیز عیان است و حاجت به بـیـان نـیـست ، ولى (سؤ ال سرزنش آمیز) در آنجا وجود دارد که این خود یکنوع مجازات روانى براى مجرمان است .
درسـت هـمانند سؤ الى که پدر از فرزند ناخلفش مى کند و مى گوید: آیا من این همه به تـو خـدمـت نـکـردم ؟ و آیـا جـزاى آنـهـمـه خـدمـت خـیانت و فساد بود؟! (در حالى که هر دو از جریانها باخبرند و منظور پدر سرزنش فرزند است ).
آیه و ترجمه


فـخـرج عـلى قـومـه فـى زیـنـتـه قـال الذیـن یـریـدون الحـیـوة الدنـیـا یـا لیـت لنـا مثل ما اءوتى قرون انه لذو حظ عظیم (79)
و قـال الذیـن اءوتـوا العـلم ویـلکـم ثـواب الله خـیـر لمـن ءامـن و عمل صالحا و لا یلقئها إ لا الصبرون (80)
فـخـسـفـنـا بـه و بـداره الارض فـمـا کـان له مـن فـئة یـنـصـرونـه من دون الله و ما کان من المنتصرین (81)
و اءصـبـح الذیـن تمنوا مکانه بالامس یقولون ویکان الله یبسط الرزق لمن یشاء من عباده و یقدر لو لا اءن من الله علینا لخسف بنا ویکانه لا یفلح الکافرون (82)


ترجمه :
79 - (قـارون ) بـا تـمـام زیـنـت خـود در برابر قومش ظاهر شد، آنها که طالب حیات دنیا بودند گفتند: اى کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم ! به راستى که او بهره عظیمى دارد!
80 - کـسانى که علم و دانش به آنها داده شده بود گفتند واى بر شما! ثواب الهى بهتر است براى کسانى که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند، اما جز صابران آنرا
دریافت نمى کنند.
81 - سپس ما، او و خانه اش را در زمین فرو بردیم ، و گروهى نداشت که او را در برابر عذاب الهى یارى کنند، و خود نیز نمى توانست خویشتن را یارى دهد.
82 - آنـهـا کـه دیـروز آرزو مـى کـردند بجاى او باشند (هنگامى که این صحنه را دیدند) گـفـتند: واى بر ما گوئى خدا روزى را بر هر کس از بندگانش بخواهد گسترش مى دهد، یـا تـنگ مى گیرد، اگر خدا بر ما منت ننهاده بود ما را نیز به قعر زمین فرو مى برد! اى واى گوئى کافران هرگز رستگار نمى شوند!
تفسیر:
جنون نمایش ثروت !
معمولا ثروتمندان مغرور گرفتار انواعى از جنون مى شوند، یک شاخه آن (جنون نمایش ثـروت ) اسـت ، آنـهـا از ایـنـکه ثروت خود را به رخ دیگران بکشند لذت مى برند، از اینکه سوار مرکب راهوار گرانقیمت خود شوند و از میان پابرهنه ها بگذرند و گرد و غبار بر صورت آنها بیفشانند و تحقیرشان کنند احساس آرامش خاطر مى کنند!
گـرچـه همین نمایش ثروت غالبا بلاى جانشان است زیرا کینه ها در سینه ها پرورش مى دهـد، و احـسـاسـات را بـر ضـد آنـهـا بـسـیـج مـى کـنـد، و بـسـیـار مـى شـود کـه هـمـیـن عـمـل زشت و شرم آور طومار زندگى آنها را درهم مى پیچد، و یا ثروتشان را بر باد مى دهد!.
مـمـکـن است این کار جنون آمیز انگیزه اى مانند (تطمیع افراد طمعکار) و (تسلیم افراد سـرکـش ) داشـتـه بـاشـد، ولى آنـهـا حـتـى بـدون ایـن انـگـیـزه ایـن عمل را انجام مى دهند، این یکنوع هوس است نه برنامه و نقشه .
به هر حال قارون از این قانون مستثنى نبود، بلکه نمونه بارز آن محسوب مى شد، قرآن در یک جمله در آیات مورد بحث آن را بیان کرده مى فرماید: (قارون با تمام زینت خود در برابر قومش (بنى اسرائیل ) ظاهر شد) (فخرج
على قومه فى زینته ).
تـعـبـیر به (فى زینته ) گویاى این حقیقت است که او تمام توان و قدرت خود را به کـار گـرفت تا آخرین زینت و بالاترین ثروت خود را به نمایش بگذارد و ناگفته پیدا است که مردى با این ثروت چه ها مى تواند انجام دهد؟!
در تـواریـخ داسـتـانـهـا، یـا افـسـانـه هـاى زیـادى در ایـن زمـیـنـه نـقـل شـده اسـت ، بـعـضـى نـوشـتـه انـد قـارون با یک جمعیت چهار هزار نفرى در میان بنى اسرائیل رژه رفت ، در حالى که چهار هزار نفر بر اسبهاى گرانقیمت با پوششهاى سرخ سوار بودند کنیزان سپیدروى با خود آورد که بر زینهائى طلائى که بر استرهاى سفید رنگ قرار داشت سوار بودند، لباسهایشان سرخ ، و همه غرق زینت آلات طلا!
بـعـضـى عـدد نـفـرات او را هـفـتـاد هـزار نـوشـتـه انـد و مسائل دیگرى از این قبیل .
ولى مـا حـتـى اگـر ایـنـهـا را مـبالغه آمیز بدانیم باز نمى توان انکار کرد که او چیزهاى بسیارى براى نمایش دادن در اختیار داشت .
در اینجا - طبق معمول - مردم به دو گروه شدند: اکثریت دنیاپرست که این صحنه خیرهکننده قـلبـشـان را از جا تکان داد و آه سوزانى از دل کشیدند و آرزو که اى کاش به جاى قارون بودند، حتى یکروز، و یکساعت ، و یک لحظه ! چه زندگى شیرین و جذابى چه عالم نشاط انـگـیز و لذت بخشى ؟ چنانکه قرآن مى گوید: (کسانى که طالب زندگى دنیا بودند گـفـتـنـد اى کـاش مـا هـم مـثـل آنـچـه بـه قـارون داده شـده اسـت داشـتـیـم )! (قـال الذیـن یـریـدون الحـیـاة الدنـیـا یـا لیـت لنـا مثل ما اوتى قارون ).
(به راستى که او بهره عظیمى از نعمتها دارد)! (انه لذو حظ عظیم ).
آفـریـن بـر قـارون و بر این ثروت سرشارش ! چه جاه و جلالى ؟ و چه حشمتى تاریخ مثل او را به خاطر ندارد، این عظمت خدادادى است !... و مانند این حرفها.
در حقیقت در اینجا کوره عظیم امتحان الهى داغ شد، از یک سو قارون
در وسـط کـوره قـرار گـرفـته ، و باید امتحان خیره سرى خود را بدهد، و از سوى دیگر دنیاپرستان بنى اسرائیل در گرداگرد این کوره قرار گرفته اند.
و البـته مجازات دردناک ، مجازاتى است که بعد از چنین نمایشى باشد، و از آن اوج عظمت به قعر زمین فرو رود!
ولى در مـقـابـل این گروه عظیم گروه اندکى عالم و اندیشمند، پرهیزگار و با ایمان که افـق فـکـرشـان از ایـن مـسـائل بـرتـر و بالاتر بود در آنجا حاضر بودند، کسانى که شخصیت را با معیار زر و زور نمى سنجیدند، کسانى که ارزشها را در امکانات مادى جستجو نمى کردند، کسانى که بر اینگونه نمایشهاى مسخره همیشه لبخند تمسخرآمیز مى زدند، و ایـن مـغزهاى پوک را تحقیر مى کردند آرى گروهى از آنها در اینجا بودند چنانکه قرآن مـى گوید: (کسانى که علم و آگاهى به آنها داده شده بود صدا زدند واى بر شما! چه مـى گـوئیـد؟ ثـواب و پـاداش الهـى بـراى کـسـانـى کـه ایـمـان آورده انـد و عـمـل صـالح انـجام مى دهند بهتر است ) (و قال الذین اوتوا العلم ویلکم ثواب الله خیر لمن امن و عمل صالحا).
و سـپـس افـزودنـد: (این ثواب الهى تنها در اختیار کسانى قرار مى گیرد که صابر و شکیبا باشند) (و لا یلقاها الا الصابرون ).
آنها که در مقابل زرق و برقهاى هیجان انگیز و زینتهاى دنیا استقامت به خرج مى دهند، آنها کـه در بـرابـر مـحـرومـیـتـهـا مـردانـه مـى ایـسـتـنـد، و در مـقـابـل نـاکـسـان سـر فـرو نـمـى آورنـد، آنـهـا کـه در بـوتـه آزمـایـش الهـى ، آزمـایـش مـال و ثـروت و تـرس و مـصـیبت ، همچون کوه پا بر جا مى ایستند آرى اینها لیاقت ثواب الهى را دارند.
مـسـلمـا مـنـظـور از جـمـله (الذیـن اوتـوا العـلم ) دانـشـمـنـدان مـؤ مـن بـنـى اسرائیل است که در میان آنها مردان بزرگى همچون یوشع بودند، ولى جالب این است
در بـرابـر جـمـله الذیـن یـریـدون الحـیـاة الدنـیـا کـه در بـاره گـروه اول آمـده ، تـعبیر به (الذین یریدون الحیاة الاخرة ) نمى کند بلکه تنها تکیه بر علم مـى کـنـد، چـرا کـه (عـلم ) خـمـیر مایه و ریشه ایمان و استقامت و عشق به ثواب الهى و سراى آخرت است .
ضـمـنـا تـعـبـیر به (الذین اوتوا العلم ) پاسخ کوبنده اى است به قارون که خود را عالم مى دانست ، قرآن مى گوید: عالم اینها هستند که افق فکرشان این چنین بلند است ، نه تو خیره سر و مغرور! و به این ترتیب باز هم مى بینیم که ریشه همه برکات و خیرات به علم و دانش ‍ حقیقى بازمى گردد.
قارون با این عمل طغیان و سرکشى خود را به اوج رسانید، ولى در تواریخ و روایات در اینجا ماجراى دیگرى نقل شده است که نشانه نهایت بیشرمى قارون است و آن اینکه : روزى مـوسـى (عـلیه السلام ) به قارون گفت : خداوند به من فرمان داده که حق نیازمندان زکات مـالت را بـگـیـرم ، قـارون هـنـگـامـى که از کم و کیف زکاة با خبر شد و با یک حساب ساده فـهـمید چه مبلغ هنگفتى را باید در این راه بپردازد سرباز زد، و براى تبرئه خویش به مـبـارزه بـا مـوسـى (عـلیـه السـلام ) بـرخـاسـت ، در مـیـان جـمـعـى از ثـروتـمـنـدان بـنى اسـرائیـل بـرخـاسـت و گـفـت : مـردم ! مـوسـى مـى خـواهـد امـوال شـما را بخورد، دستور نماز آورد پذیرفتید، امور دیگر را نیز همه پذیرفتید، آیا زیـرا ایـن بـار هـم مـى رویـد که اموالتان را به او بدهید؟! گفتند: نه ، ولى چگونه مى توان با او مقابله کرد؟
قارون در اینجا یک فکر شیطانى به نظرش رسید، گفت من راه خوبى فکر کرده ام ، به عـقـیـده مـن بـاید براى او پرونده عمل منافى عفت ساخت ! باید به سراغ زن بدکاره اى از فواحش بنى اسرائیل بفرستیم تا به سراغ موسى برود و او را متهم کند که با او سر و سرى داشته ! آنها پسندیدند و به سراغ آن زن فرستادند و گفتند: آنچه خودت بخواهى به تو مى دهیم که گواهى دهى موسى با تو رابطه
نامشروع داشته ! او نیز این پیشنهاد را پذیرفت ، این از یکسو. از سوى دیگر قارون به سـراغ مـوسـى آمـد و گفت : خوب است بنى اسرائیل را جمع کنى و دستورات خداوند را بر آنها بخوانى ، موسى پذیرفت و آنها را جمع کرد.
گـفـتند: اى موسى ! دستورات پروردگار را بازگو، گفت : خداوند به من دستور داده که جـز او را پـرسـتـش نـکـنـید، صله رحم بجا آورید و چنین و چنان کنید، و در مورد مرد زناکار دستور داده است اگر زناى محصنه باشد، سنگسار شود!
آنها (ثروتمندان توطئه گر بنى اسرائیل ) در اینجا گفتند: حتى اگر خود تو باشى !! گفت : آرى ، حتى اگر خود من باشم !!
در ایـنـجـا وقـاحت را به آخرین درجه رساندند و گفتند: ما مى دانیم که تو خود مرتکب این عـمـل شـده اى ، و بـه سـراغ فـلان زن بـدکـاره رفـتـه اى ، و فـورا بـه دنبال آن زن بدکاره فرستادند و گفتند: تو چگونه گواهى مى دهى ؟
مـوسـى (عـلیـه السـلام ) رو بـه او کـرد و گفت : به خدا سوگندت مى دهم حقیقت را فاش بگو!
زن بـدکـاره با شنیدن این سخن تکان سختى خورد، لرزید و منقلب شد و گفت : اکنون که چـنـیـن مـى گـوئى مـن حقیقت را فاش مى گویم ، اینها از من دعوت کردند و پاداش سنگینى قـرار دادنـد کـه تـو را مـتـهـم کـنـم ، ولى گـواهـى مـى دهـم کـه تـو پـاکـى و رسول خدائى !
در روایـت دیـگـرى آمـده اسـت کـه آن زن گـفت : واى بر من ، من هر کار خلافى را کرده ام اما تـهـمـت به پیامبر خدا نزده ام ، و سپس دو کیسه پولى را که به او داده بودند نشان داد و گفتنیها را گفت .
مـوسـى (عـلیـه السـلام ) بـه سـجـده افـتـاد و گریست ، در اینجا بود که فرمان مجازات قارون زشت سیرت توطئه گر صادر شد.
در همین روایت آمده است که خدا فرمان (خسف ) (فرو رفتن در زمین )
را در اختیار موسى (علیه السلام ) قرار داد.
در ایـنجا قرآن مجید مى گوید: (ما او و خانه اش را در زمین فرو بردیم ) (فخسفنا به و بداره الارض ).
آرى هنگامى که طغیان و سرکشى و تحقیر مؤ منان تهیدست ، و توطئه بر ضد پیامبر پاک خـدا، به اوج خود برسد، دست قدرت الهى از آستین بیرون مى آید و به حیات طغیانگران پـایـان مـى دهـد، چـنـان آنـهـا را درهـم مـى کوبد که زندگى آنها عبرتى براى همگان مى گردد.
مـسـاءله (خسف ) که در اینجا به معنى فرو رفتن و پنهان گشتن در زمین است ، بارها در طـول تـاریـخ بـشر واقع شده است که زمین لرزه شدیدى آمده و زمین از هم شکافته شده و شـهر یا آبادى هائى را در کام خود فرو بلعیده است ، ولى این خسف با موارد دیگر متفاوت بود، طعمه اصلى او فقط قارون و گنجهاى او بود.
عـجـبا! فرعون در امواج نیل فرو مى رود، و قارون در اعماق زمین ، آبى که مایه حیات است مـاءمـور نـابـودى فـرعـونـیـان مـى شـود، و زمـیـنـى که مهد آرامش است گورستان قارون و قارونیان .
مـسـلم است که در آن خانه قارون تنها نبود، او و اطرافیانش ، او و هم سنگرانش او و یاران ظالم و ستمگرش همه در اعماق زمین فرو رفتند.
(امـا او گـروهـى نـداشـت کـه وى را در بـرابـر عـذاب الهـى یارى کنند، و خود نیز نمى تـوانـسـت خـویـشـتـن را یارى دهد)! (فما کان له من فئة ینصرونه من دون الله و ما کان من المنتصرین ).
نـه جـیـره خـوارانـش ، و نـه دوسـتـان صـمـیـمـیـش و نـه امـوال و ثـروتش ، هیچیک او را از چنگال عذاب الهى نجات ندادند، و همه به قعر زمین فرو رفتند!.
آخـریـن آیـه مـورد بـحـث دگـرگـونـى عـجـیـب تـمـاشـاچـیـان دیـروز را کـه از مشاهده جاه و جـلال قـارون بـه وجـد و سـرور آمده بودند و آرزو مى کردند که اى کاش براى همیشه یا لااقـل یـک لحـظـه بـه جاى او بودند منعکس مى کند که به راستى عجیب و آموزنده است ، مى گـوید: (آنها که دیروز آرزو داشتند که بجاى او باشند آنگاه که صحنه فرو رفتن او و ثروتش را به قعر زمین دیدند مى گفتند: واى بر ما! گوئى خدا روزى را بر هر کس از بـنـدگانش بخواهد گسترش مى دهد و بر هر کس بخواهد تنگ مى گیرد) و کلید آن تنها در دسـت او اسـت (فـاصبح الذین تمنوا مکانه بالامس یقولون ویکان الله یبسط الرزق لمن یشاء من عباده و یقدر).
امـروز بـر مـا ثـابـت شـد کـه هـیچکس از خود چیزى ندارد، هر چه هست از ناحیه او است ، نه عـطـایـش دلیـل بـر رضـایـت و خـشـنـودى از کـسـى اسـت و نـه مـنـعـش دلیل بر عدم ارزش او در پیشگاه خدا است .
او بـا همین ثروتها افراد و اقوام را به آزمایش مى کشد و نهاد و سیرت آنان را آشکار مى سازد.
سپس در این فکر فرو رفتند که اگر دعاى مصرانه آنها دیروز به اجابت مى رسید و خدا آنها را بجاى قارون مى گذاشت ، امروز چه خاکى بر سر مى کردند؟
لذا در مقام شکر این نعمت بر آمدند و گفتند: (اگر خداوند بر ما منت نگذارده بود، ما را هم به قعر زمین فرو مى برد)! (لو لا ان من الله علینا لخسف بنا).
(اى واى ! مثل اینکه کافران هرگز رستگار نمى شوند) (و یکانه لا یفلح الکافرون ).
الان حقیقت را با چشم خود مى بینیم ، و نتیجه غرور و غفلت و سرانجام کفر
و شهوت را.
و نـیـز مـى فـهـمـیـم کـه ایـن گـونـه زنـدگـانـیـهـائى کـه دورنـمـاى دل انگیزى دارد چه وحشتزا است ؟
ضـمـنـا از جمله اخیر این داستان به خوبى روشن مى شود که سرانجام ، قارون مغرور با کـفر و بى ایمانى از دنیا رفت ، هر چند یک روز در اعداد قاریان تورات و دانشمندان بنى اسرائیل بود و خویشاوندى نزدیکى با موسى داشت .
نکته ها:
1 - قارونهاى دیروز و امروز!
داسـتـان قـارون - سـمـبـل ثـروتـمـند مغرور - که قرآن مجموع آن را ضمن هفت آیه به طرز بـسـیـار جـالبى بیان کرده است ، پرده از روى حقایق بسیارى در زندگى انسانها برمى دارد.
ایـن داسـتـان روشنگر این حقیقت است که غرور و مستى ثروت گاه انسان را به انواع جنون مـى کـشـاند، جنون نمایش دادن ثروت و به رخ دیگران کشیدن جنون لذت بردن از تحقیر تهیدستان !
و بـاز هـمـین غرور و مستى و عشق بى حد و حصر به سیم و زر، گاه سبب مى شود که دست بـه زشـت تـریـن و نـنـگـیـن تـریـن گـنـاهـان بـزنـد، در مـقـابـل پـیـامـبـر پاک خدا، قیام کند و به مبارزه و ستیز با حق و حقیقت برخیزد، و حتى بى شرمانه ترین تهمتها را به پاکترین افراد ببندد حتى با استفاده از ثروت خود از زنان آلوده هر جائى براى رسیدن به مقصدش کمک گیرد.
غرور و مستى ناشى از ثروت به انسان اجازه نمى دهد که نصیحت اندرزگویان را بشنود و سخن خیرخواهان را به کار بندد.
ایـن مـغـروران بـیـخـبـر، خـود را از هـمـه دانشمندتر و آگاهتر مى دانند، و به گمان اینکه ثـروتـشـان کـه گـاه از طـریـق غـصـب حـقـوق دیـگـران بـه دسـت آمـده اسـت دلیل بر عقل و هوش و درایت آنها است ، همه را نادان و خود را دانا مى پندارند!

حـتـى کـارشـان بـه جائى مى رسد که در برابر پروردگار اظهار وجود مى کنند و دم از استقلال مى زنند و مى گویند: آنچه را پیدا کرده ایم به ابتکار و هوش سرشار و خلاقیت و استعداد و اطلاعات بى نظیر خودمان بوده است .
و دیـدیـم سـرانـجـام ایـن گـونـه مـغـروران تـبـهـکـار بـه کجا مى رسد؟! اگر قارون با اطـرافـیـانـش و تـمـام ثـروتـش بـه قـعـر زمـیـن فـرو رفـت و نـابـود شـد دیـگـران بـه اشـکـال دیـگـرى نـابـود مـى شـونـد، و گـاه حـتـى زمـیـن ، ثـروتـشـان را بـه شـکـل دیـگـرى مـى بـلعـد، یـعـنـى ثـروتـهـاى عـظـیـم خـود را تـبـدیـل به کاخها، باغها و زمینهائى مى کنند که هرگز از آن استفاده نخواهند کرد، و گاه حـتـى امـوال خـود را مـى دهـنـد و زمـیـنـهـاى بـایـر و مـوات را خـریـدارى مـى کـنـنـد، به این خـیـال کـه آن را تـقـسـیـم کـرده و بـه قـیمتهاى گزافى بفروشند و به این ترتیب ، زمین ثروتشان را مى بلعد!.
ایـن گـونـه افراد سبک مغز، چون راهى براى خرج کردن ثروت عظیم خود پیدا نمى کنند رو به سوى ارزشهاى خیالى مى آورند، مجموعه اى از کاسه کوزه هاى شکسته قدیمى را، به عنوان عتیقه هاى گرانبها!، و گاه مجموعه اى از تابلوهاى بیرنگ و یا حتى مجموعه اى از تـمـبـرهاى پستى ، اسکناسها و مانند آن که متعلق به سالها و یا قرون گذشته است ، به عنوان باارزشترین کالاها در قصر و کاخ خود جمع آورى مى کنند که اگر به دقت به آنها نگاه کنیم گاهى مى بینیم جاى آنها فقط در زباله دان است !.
آنـهـا ایـن زندگى تجملى و تخیلى را در حالى فراهم آورده اند که در شهر و دیار آنها و گاه در همسایگى دیوار به دیوارشان افراد محرومى هستند که شب گرسنه مى خوابند، و عجب اینکه چنان وجدان آنها تحلیل رفته که حتى کمترین
ناراحتى از این وضع احساس نمى کنند!
گـاه حـیوانات آنها داراى مرفه ترین زندگى هستند، و حتى از معلم و پزشک و دارو بهره مـى گـیرند، در حالى که انسانهاى مظلومى در نزدیکى آنها در بدترین شرائط زندگى مـى کـنند، و یا در بستر بیمارى ناله سرداده اند، نه پزشکى بر بالین آنها حاضر مى شود و نه قطره دوائى .
تـمـام این بحثها گاه درباره افراد معینى در یک جامعه است و گاه درباره یک کشور، یعنى یـک کـشـور قـارونى مى شود در مقابل دیگر کشورهاى دنیا! همانگونه که در عصر خود در مورد کشورهائى همچون آمریکا و بسیارى از ممالک اروپائى مى بینیم .
آنـهـا مجلل ترین زندگى را به قیمت استثمار مردم جهان سوم و کشورهاى فقیر و تهیدست بـراى خـود فراهم ساخته اند، به طورى که گاه مواد غذائى اضافى آنها که به زباله دانها ریخته مى شود اگر بطور صحیحى جمع آورى مى شد براى تغذیه ملیونها انسان گرسنه کافى بود.
اینکه مى گوئیم کشورهاى فقیر نه این است که حقیقتا فقیر باشند اینها در حقیقت دزد زده و غـارت شـده انـد، گاهى بهترین و گرانبهاترین منابع زیر زمینى در اختیار آنها است ، اما این ابر غارتگران همه را مى برند و آنها را بر خاک سیاه مى نشانند.
ایـنـهـا قارونهاى زالو صفتى هستند که پایه هاى کاخ بیدادگرى خود را بر ویرانه هاى کـوخـهـاى مـسـتـضـعـفـیـن بنا نهاده اند، و تا مستضعفین جهان دست به دست هم ندهند و آنها را همچون قارون به قعر زمین نفرستند اوضاع دنیا به همین صورت خواهد بود، آنها باده مى نـوشـنـد و خـنـده مـسـتـانـه سـر مـى دهـنـد، و ایـنـهـا بـایـد زانـوى غـم در بغل گیرند و گریه کنند!
2 - قارون این ثروت را از کجا آورده بود.
جـالب ایـنـکه از آیه 23 و 24 سوره مؤ من به خوبى استفاده مى شود که رسالت موسى (عـلیـه السـلام ) از آغـاز هـم بـراى مـبـارزه با سه کس ‍ بود: فرعون ، وزیرش هامان ، و ثـروتمند مغرور قارون : و لقد ارسلنا موسى بایاتنا و سلطان مبین الى فرعون و هامان و قـارون فـقـالوا سـاحـر کـذاب : (مـا مـوسـى را بـا آیـات خـود و دلائل و مـعـجـزات روشـنـى فـرسـتـادیم به سوى فرعون و هامان و قارون و همگى گفتند موسى ساحر دروغگوئى است ).
از این آیه استفاده مى شود که او همکار فرعونیان بود و در خط آنها، و در تواریخ نیز مى خـوانـیـم کـه او از یـکـسـو نـمـایـنـده فـرعـون در بـنـى اسرائیل بود و از سوى دیگر خزانه دار گنجهاى فرعون .
و ایـنـجـا اسـت کـه پـرونـده قـارون روشـنـتـر مـى شـود: فـرعـون بـراى ایـنـکـه بـنـى اسرائیل را به زنجیر کشد و تمام هستى آنها را غارت کند یک نفر مرد منافق حیله باز و به انـدازه کـافـى بـیـرحـم ، از مـیان بنى اسرائیل برگزید و زمام اختیار آنها را به دست او سـپـرد، تـا بـه نـفـع دستگاه جبارش آنها را استثمار کند و بر خاک سیاه بنشاند، و از این رهگذر ثروت کلانى نیز براى خود کسب کند.
قـرائن نـشان مى دهد که بعد از نابودى فرعونیان مقدار عظیمى از ثروت و گنجهاى آنها در دسـت قـارون مـانـد، و مـوسـى (عـلیـه السـلام ) تـا آن زمـان مـجـال این را پیدا نکرده بود که این ثروت بادآورده فرعونى را به نفع مستضعفان از او بگیرد.
بـه هـر حـال خـواه او این ثروت را در عصر فرعون پیدا کرده باشد، و یا از طریق غارت گنجهاى او، و یا به گفته بعضى از طریق علم کیمیا، و آگاهى بر فنون
تـجـارت سـالم ، یـا آشـنـائى بـه اصـول استثمار مستضعفان ، هر چه بود قارون بعد از پـیـروزى مـوسـى بـر فـرعـونـیـان ایـمـان اخـتیار کرد، و به سرعت تغییر چهره داد و با زبـردستى خاصى که ویژه این گروه است خود را در صف قاریان تورات و آگاهان بنى اسرائیل جا زد، در حالى که بعید است ذره اى ایمان در چنین قلبى نفوذ کند.
سـرانـجـام هـنـگامى که موسى (علیه السلام ) تصمیم گرفت زکات از او بگیرد پرده از چـهـره اش کنار رفت ، و قیافه زشت و منحوسى که در پشت ماسک فریبنده ایمان داشت بر همگان ظاهر شد، و دیدیم که این مرد منافق عاقبت کارش به کجا منتهى گشت ؟
3 - موضع اسلام در برابر مساءله ثروت
نـبـایـد از آنـچـه گـفـتـیـم ایـن چـنـیـن اسـتـنـبـاط شـود کـه اسـلام در بـرابـر مال و ثروت موضع منفى دارد و با آن مخالف است ، نباید تصور کرد که اسلام ، فقر را مى پسندد و دعوت به فقر مى کند و آن را وسیله کمالات معنوى مى داند.
بـلکـه بـه عـکس اسلام به عنوان یک وسیله مؤ ثر و کارساز روى آن تکیه مى کند در آیه 180 سوره بقره از (مال ) تعبیر به (خیر) شده است .
و در حـدیـثى از امام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : نعم العون الدنیا على طلب الاخرة : (دنیا کمک خوبى است براى رسیدن به آخرت ).
بـلکـه آیـات مـورد بـحـث کـه شـدیـدترین مذمت را از قارون ثروتمند مغرور مى کند شاهد گـویـائى بـر این موضوع است ، منتها اسلام ثروتى را مى پسندد که بوسیله آن ابتغاء دار آخرت و طلب سراى دیگر شود، چنانکه دانشمندان
بنى اسرائیل به قارون گفتند: و ابتغ فیما آتاک الله الدار الاخرة .
اسـلام ثـروتـى را مـى پـسندد که در آن (احسن کما احسن الله الیک ) و نیکى به همگان باشد.
اسـلام ثروتى را مدح مى کند که در آن لا تنس نصیبک من الدنیا تحقق یابد بالاخره اسلام ثـروتـى را خـواهـان اسـت کـه مـایـه فـسـاد در زمـین و فراموش کردن ارزشهاى انسانى و گـرفـتـار شـدن در مـسـابـقـه جـنـون آمـیـز (تـکـاثـر) نـگـردد، و انـسان را به (خود برتربینى ) و (تحقیر دیگران ) و حتى رؤ یاروئى با پیامبر خدا نکشاند.
وسـیـله اى بـاشـد بـراى اسـتفاده همگان ، براى پر کردن خلاهاى موجود اقتصادى ، براى مرهم نهادن بر زخمهاى جانکاه محرومان ، و براى رسیدن به نیازها و مشکلات مستضعفان .
عـلاقـه بـه چنین ثروتى با چنین هدفهاى مقدسى علاقه به دنیا نیست ، علاقه به آخرت اسـت ، چـنـانـکـه در حدیثى مى خوانیم یکى از یاران امام صادق (علیه السلام ) خدمتش آمد و شـکـایـت کـرد که ما دنبال دنیا هستیم و به آن علاقمندیم (از این مى ترسیم که دنیاپرست باشیم ).
امـام (کـه پـاکـى و تـقـواى آن مـرد را مى دانست ) فرمود: با این ثروت دنیا چه مى خواهى انـجـام دهـى ؟ در پـاسـخ عـرض کـرد: هـزیـنـه خـود و خـانـواده ام را تـهـیـه کـنـم ، و بـه خـویـشـاوندانم کمک نمایم ، در راه خدا انفاق کنم ، و حج و عمره بجا آورم امام فرمود: لیس هذا طلب الدنیا هذا طلب الاخرة : (این ، دنیاطلبى نیست این طلب آخرت است ).
و از ایـنـجـا فـاسـد بـودن عـقیده دو گروه : گروهى از مسلمان نماهاى بیخبر از تعلیمات اسـلام کـه اسـلام را حـامـى مـسـتـکبران معرفى مى کنند و گروهى از دشمنان مغرض که مى خواهند چهره اسلام را دگرگون نشان داده و آن را ضد ثروت و طرفدار
فقر نشان دهند، روشن مى شود.
اصولا یک ملت فقیر، نمى تواند آزاد و سربلند زندگى کند.
فقر وسیله وابستگى است .
فقر مایه روسیاهى در دنیا و آخرت است .
و فقر انسان را به گناه و آلودگى دعوت مى کند.
هـمـانـگونه که در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : غنى یحجزک عن الظلم خیر من فقر یحملک على الاثم : (بى نیازى که تو را از تجاوز به حق دیگران باز دارد از فقرى که تو را وادار به گناه کند بهتر است ).
جوامع اسلامى باید بکوشند هر چه بیشتر، غنى و بى نیاز گردند، به مرحله خودکفائى بـرسـنـد و روى پـاى خـود بـایـسـتـنـد و شـرف و عـزت و اسـتـقـلال خـود را بـر اثـر فـقـر، فـداى وابـسـتـگـى بـه دیـگـران نـکـنـنـد و بدانند خط اصیل اسلام این است .
آیه و ترجمه


تـلک الدار الاخـرة نـجـعـلهـا للذیـن لا یـریـدون عـلوا فـى الا رض و لا فـسـادا و العـاقـبـة للمتقین (83)
من جاء بالحسنة فله خیر منها و من جاء بالسیئة فلا یجزى الذین عملوا السیات الا ما کانوا یعملون (84)


ترجمه :
83 - (آرى ) ایـن سراى آخرت را تنها براى کسانى قرار مى دهیم که اراده برتریجوئى در زمین و فساد را ندارند، و عاقبت نیک براى پرهیزکاران است .
84 - کسى که کار نیکى انجام دهد براى او پاداشى بهتر از آن است و به کسانى که کار بدى انجام دهند مجازاتى جز اعمالشان داده نمى شود.
تفسیر:
نتیجه سلطه جوئى و فساد در ارض
بـعـد از ذکـر ماجراى تکان دهنده ثروتمند جنایتکار و مستکبر یعنى قارون ، در نخستین آیه مورد بحث بیانى آمده است که در حقیقت یک نتیجه گیرى کلى از این ماجرا است ، مى فرماید:
(سـراى آخرت را براى کسانى قرار مى دهیم که نه اراده برترى جوئى در زمین دارند، و نـه فـسـاد مـى کـنند) (تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فى الارض و لا فسادا).
نه تنها برترى جوى و مفسد نیستند که اراده آن را نیز نمى کنند، قلبشان
از این امور پاک ، و روحشان از این آلودگیها منزه است .
آنـچـه سـبـب مـحـرومـیـت انسان از مواهب سراى آخرت مى شود در حقیقت همین دو است ، برترى جـوئى (استکبار) و (فساد در زمین ) که همه گناهان در آن جمع است ، چرا که هر چه خدا از آن نـهـى کـرده حـتـمـا بـر خـلاف نـظـام آفـریـنـش انـسـان و تکامل وجود بوده ، بنابراین ارتکاب آن نظام زندگى او را بر هم مى زند لذا مایه فساد در زمین است .
حتى مساءله (استعلاء) و برترى جوئى خود یکى از مصادیق (فساد در ارض ) است ، ولى اهمیت فوق العاده آن سبب شده است که بالخصوص مطرح گردد.
در شـرح حال و سرنوشت قارون دیدیم آنچه مایه بدبختى و هلاک و نابودى او شد همان استکبار و برتریجوئى بود.
در روایـات اسـلامـى مـخـصـوصـا روى ایـن مـساءله بسیار تکیه شده است ، تا آنجا که در حـدیـثـى از امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : ان لرجـل لیـعـجـبـه ان یـکـون شـراک نـعـله اجـود مـن شـراک نـعل صاحبه فیدخل تحتها!: (گاه مى شود که انسان از این لذت مى برد که بند کفش او از بـنـد کـفـش دوسـتـش بـهـتـر بـاشـد و بـه خـاطـر هـمـیـن داخل تحت این آیه مى شود، (چرا که اینهم شاخه کوچکى از برتریجوئى است !).
جـالب ایـنـکـه صـاحـب تـفـسـیـر (کشاف ) بعد از ذکر این حدیث جمله اى مى گوید که : (بعضى از طمعکاران علو را در آیه مورد بحث به فرعون مى زنند به مقتضى ان فرعون عـلا فـى الارض (قـصـص - 4) و فـسـاد را بـه قـارون بـه مقتضاى و لا تبغ الفساد فى الارض (قـصـص ‍ - 77) و مـى گـویـنـد کـسـى کـه مـثـل فـرعـون و قارون نباشد بهشت و سراى جاویدان از آن او است ، و به این ترتیب تنها فـرعـون و قـارون و امـثـال این دو را از بهشت بیرون مى فرستند، و بقیه را از آن خود مى دانند! اینها
جمله و العاقبة للمتقین که در ذیل این آیه آمده است مورد دقت قرار نداده اند، آنگونه که على (علیه السلام ) در آن دقت فرموده ).
مطلبى را که باید بر این سخن بیفزائیم این است که این گروه حتى در شناخت فرعون و قارون گرفتار اشتباه شده اند، چرا که فرعون هم علو در ارض کرد و هم مفسد بود (انه کان من المفسدین ) (قصص - 4) و قارون نیز فساد در زمین کرد و هم علو و برترى جوئى به مقتضاى (فخرج على قومه فى زینته ) (قصص - 79).
در حـدیـث دیـگـرى از امـیـر مـؤ مـنـان على (علیه السلام ) چنین آمده است که به هنگام خلافت ظـاهرى شخصا در بازارها قدم مى زد، گم شده ها را راهنمائى مى کرد، ضعیفان را کمک مى نـمـود و از کـنـار فـروشندگان و کسبه رد مى شد و این آیه را براى آنها مى خواند: تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فى الارض و لا فسادا، سپس مى فرمود: نزلت هـذه الایـة فـى اهـل العـدل و التـواضـع مـن الولاة ، و اهـل القـدرة مـن النـاس : (ایـن آیـه در بـاره زمـامـداران عـادل و مـتـواضـع و هـمـچـنـیـن سـایـر قـدرتـمـنـدان از تـوده هـاى مـردم نازل شده است ).
یـعـنـى هـمـانگونه که من حکومت را وسیله برتریجوئى خودم قرار نداده ام شما نیز نباید قـدرت مـالى خـود را وسـیـله سـلطـه بـر دیگران قرار دهید که سرانجام و عاقبت نیک از آن گروهى است که نمى خواهند برتریجوئى و فساد کنند.
همانگونه که قرآن در پایان آیه مورد بحث مى فرماید: (و عاقبت از آن پرهیزکاران است ) (و العاقبة للمتقین ).
(عاقبت ) به مفهوم وسیع کلمه ، سرانجام نیک ، پیروزى در این جهان ،
بـهـشـت و نـعـمـتـهایش در جهان دیگر است ، دیدیم که قارونها و فرعونها چه عاقبتى پیدا کردند با اینکه قدرت آنها بى نظیر بود؟ چون تقوى نداشتند به دردناکترین سرنوشت مبتلا شدند.
سـخـن را در بـاره ایـن آیـه بـا حـدیـثـى کـه از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـقـل شده پایان مى دهیم و آن اینکه هنگامى که امام (علیه السلام ) این آیه را تلاوت نمود شروع به گریه کرد و فرمود: ذهبت و الله الامانى عند هذه الایة : (با وجود این آیه همه آرزوهـا بـر بـاد رفـتـه اسـت )! و دسـتـرسـى بـه سـراى آخـرت مشکل است !.
بـعـد از ذکـر ایـن واقـعیت که سراى آخرت و نعمتهایش از آن سلطه جویان و مستکبران نیست بلکه مخصوص پرهیزکاران متواضع و حق طلب است ، در دومین آیه مورد بحث به بیان یک قـانـون کـلى کـه آمـیـزه اى اسـت از (عـدالت ) و (تـفـضـل ) در مورد پاداش و کیفر پرداخته مى گوید: (کسى که کار نیکى انجام دهد، پاداشى بهتر از آن دارد) (من جاء بالحسنة فله خیر منها).
ایـن هـمـان مـرحـله (تـفـضـل ) اسـت یعنى خداوند همچون مردم تنگ چشم نیست که به هنگام رعـایـت عـدالت ، سـعـى مـى کـنـنـد مـزد و پـاداش درسـت بـه انـدازه عـمـل بـاشـد او گـاهـى ده برابر و گاه صدها برابر و گاه هزاران برابر، از لطف بى کرانش پاداش عمل مى دهد، و حداقل آن همان ده برابر است ، چنانکه در آیه 160 سوره انعام مـى خـوانیم : من جاء بالحسنة فله عشر امثالها، و حداکثر آن را تنها خدا مى داند که گوشه اى از آن در مورد انفاق در راه خدا، در آیه 261 سوره بقره آمده است .
البـتـه ایـن مـضـاعـف سـاخـتـن اجـر و پـاداش بـى حـسـاب نـیـست ، بستگى به میزان پاکى عـمـل و اخـلاص و حـسـن نـیـت و صـفـاى قـلب دارد، ایـن مـرحـله تفضل الهى درباره
نیکوکاران سپس به ذکر مجازات بدکاران پرداخته ، مى گوید (به کسانى که کار بد کـنـنـد مجازاتى جز اعمالشان داده نمى شود)! (و من جاء بالسیئة فلا یجزى الذین عملوا السیئات الا ما کانوا یعملون ).
و ایـن مـرحـله (عـدل ) پـروردگار است ، چرا که ذره اى بیش از آنچه انجام داده اند کیفر نمى شوند.
جـالب ایـن اسـت کـه مـى گـویـد: اعمال خود آنها کیفر آنها است ، یعنى این عملشان که طبق قـانـون بـقاء موجودات در عالم هستى ، آثارش ‍ چه در درون جان ، و چه در بیرون ، در این عـالم بـاقى مى ماند و در قیامت که روز آشکار شدن پنهانیها (یوم البروز) است در شکلى مناسب خود تجسم مى یابد و با گنهکاران همراه خواهد بود و آنها را شکنجه و آزار مى دهد.
در اینجا سه سؤ ال وجود دارد که باید به آنها پاسخ گفت :
1 - چرا سیئة در این آیه دو بار تکرار شده است ؟
مـمـکـن اسـت دلیـلش ایـن بـاشد که قرآن مى خواهد روى این مطلب تکیه کند که در برابر (سـیـئات ) کـیـفرى جز همان عمل را که انجام داده اند دامنشان را نمى گیرد. و به تعبیر دیگر (خود کرده را تدبیر نیست ).
2 - آیـا (حـسـنـه ) در آیـه فـوق ایـمـان و تـوحـیـد را نـیـز شـامـل مـى شود؟ اگر چنین است معنى این جمله که مى گوید بهتر از آن را پاداش ‍ آن قرار مى دهیم چیست ؟ مگر چیزى بهتر از آن پیدا مى شود که پاداش آن باشد؟
در پـاسـخ مى گوئیم بدون تردید حسنه معنى وسیعى دارد و هم برنامه هاى اعتقادى و هم گـفـتار و هم اعمال خارجى را شامل مى شود، و اما بهتر از اعتقاد به توحید رضا و خشنودى پـروردگـار اسـت کـه پـاداش نـیـکـوکـاران مى باشد چنانکه در آیه 72 سوره توبه مى خوانیم : و رضوان من الله اکبر: (خشنودى خدا از هر پاداشى برتر است ).
3 - چرا (حسنه ) در آیه فوق به صورت مفرد است و (سیئات ) به صورت جمع ؟
بعضى معتقدند این تفاوت تعبیر اشاره به فزونى گنهکاران و کمى نیکو کاران است .
ایـن احتمال نیز وجود دارد که حسنات در حقیقت توحید، خلاصه مى شوند و تمام حسنات به ریشه توحید باز مى گردد، در حالى که سیئات به ریشه شرک باز مى گردد که مرکز پراکندگى و تشتت و تعدد و کثرت است .
آیه و ترجمه


ان الذى فـرض عـلیـک القـران لرادک الى مـعـاد قل ربى اءعلم من جاء بالهدى و من هو فى ضلال مبین (85)
و ما کنت ترجوا اءن یلقى الیک الکتاب الا رحمة من ربک فلا تکونن ظهیرا للکافرین (86)
و لا یصدنک عن ایات الله بعد اذ اءنزلت الیک و ادع الى ربک و لا تکونن من المشرکین (87)
و لا تـدع مـع الله الهـا ءاخـر لا اله الا هـو کـل شـى ء هـالک الا وجـهـه له الحـکـم و الیـه ترجعون (88)


ترجمه :
85 - آن کـس کـه قـرآن را بـر تـو فـرض کـرد تـو را بـه جـایـگـاهت (زادگاهت ) بازمى گـردانـد بـگو پروردگار من از همه بهتر مى داند چه کسى (برنامه ) هدایت آورده ، و چه کسى در ضلال مبین است ؟
86 - تـو هـرگـز امـیـد نـداشـتـى کـه ایـن کـتـاب آسمانى به تو القا گردد، ولى رحمت پروردگارت چنین ایجاب کرد، اکنون که چنین است هرگز از کافران پشتیبان مکن .
87 - هـرگـز تـو را از آیـات خـداونـد بـعـد از آنـکـه بـر تـو نازل شد باز ندارند، به سوى پروردگارت دعوت کن ، و از مشرکان مباش .
88 - و مـعبود دیگرى را با خدا مخوان که هیچ معبودى جز او نیست ، همه چیز جز ذات پاک او فانى مى شود، حاکمیت از آن اوست و همه به سوى او بازمى گردید.
شان نزول :
جـمـعـى از مـفـسـریـن شـاءن نـزولى بـراى نـخـسـتـیـن آیـه فـوق از ابـن عـبـاس نقل کرده اند که مضمونش چنین است :
هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به قصد هجرت از (مکه ) به سوى (مدینه ) مى آمد به سرزمین جحفه که فاصله چندان زیادى از مکه ندارد رسید، به یاد مـوطـنش (مکه ) افتاد، شهرى که حرم امن خدا است و خانه کعبه که قلب و جان پیامبر با آن پیوند ناگسستنى داشت در آنجا است ، آثار این شوق که با تاءثر و اندوه آمیخته بود در چـهـره مـبـارکـش نـمـایـان گـشـت ، در ایـنـجـا پـیـک وحـى خـدا جـبـرئیـل نـازل شـد و پـرسـیـد آیـا به راستى به شهر و زادگاهت اشتیاق دارى ؟ پیامبر فرمود: آرى ، جبرئیل عرض کرد: خداوند این پیام را براى تو فرستاده : ان الذى فرض علیک القرآن لرادک الى معاد (آن کس که این قرآن را بر تو فرض کرده است تو را به سرزمین اصلیت بازمى گرداند)
و مـى دانیم این وعده بزرگ سرانجام تحقق یافت و پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) پیروزمندانه با ارتشى نیرومند و قدرت و عظمت فراوان به مکه بازگشت ، و حرم امن خدا بدون جنگ و خونریزى به او تسلیم شد.
بنابراین آیه فوق یکى از پیشگوئیهاى اعجازآمیز قرآن است که
چـنـیـن خـبـرى را بـه طور قطع و بدون هیچ قید و شرط بیان کرده و بعد از مدت کوتاهى تحقق یافت .
تفسیر:
وعده بازگشت به حرم امن خدا
ایـن آیـات که آخرین آیات سوره قصص است پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را مـخـاطـب سـاخـتـه ، و بـه دنـبال بیان گوشه هائى از زندگى موسى بن عمران (علیه السـلام ) و مـبـارزه او با فرعونیان بشارتى به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و دستورالعملهاى مؤ کدى به او مى دهد.
گـفـتـیم : نخستین آیه از این آیات طبق مشهور در سرزمین (جحفه ) در مسیر پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) به سوى مدینه نازل شد، او مى خواهد به یثرب برود و آن را (مـدیـنـة الرسـول ) کـنـد، هـسـتـه اصـلى حـکـومـت اسـلامـى را در آنـجـا تـشـکـیـل دهـد و اسـتـعـدادهـاى نـهـفـتـه را شکوفا سازد، و آنجا را پایگاه و سکوئى براى دسـتـیـابـى بـه حـکـومـت گـسـتـرده الهـى و اهـدافـش قـرار دهـد، امـا بـا ایـن حال عشق و دلبستگى او به مکه سخت او را آزار مى دهد و دورى از این حرم امن الهى براى او بسیار ناگوار است .
ایـنجا است نور وحى به قلب پاکش مى تابد و بشارت بازگشت به سرزمین ماءلوف را بـه او مـى دهـد، و مـى گـویـد: (هـمـان کـسى که قرآن را بر تو فرض کرد تو را به جایگاه و زادگاهت باز مى گرداند) (ان الذى فرض علیک القرآن لرادک الى معاد).
غـم مـخـور همان خدائى که موسى را در طفولیت به مادرش بازگرداند، همان خدائى که او را بـعـد از یـک غـیـبـت ده ساله از مصر به زادگاه اصلیش بازگردانید تا چراغ توحید را بـرافـروزد و حـکـومت مستضعفان را تشکیل دهد و قدرت فرعونیان طاغوتى را درهم بشکند، همان خدا تو را با قدرت و قوت تمام به مکه باز مى گرداند، و چراغ توحید را با دست تو در این سرزمین مقدس
برمى افروزد.
هـمـان خـدائى کـه قـرآن را بـر تـو نـازل کـرد و ابلاغش را فرض نمود و احکامش را واجب گـردانـیـد، آرى خـداى قـرآن ، خـداى بـا عـظـمـت زمـین و آسمان این امور در برابر قدرتش سهل و آسان است .
سـپـس مـى افزاید در برابر خیره سرى مخالفان سرسخت (بگو: پروردگار من از همه بـهـتـر مـى دانـد چـه کـسـى هـدایـت را از سـوى او آورده ، و چـه کـسـى در ضـلال مـبـیـن اسـت ) (قـل ربـى اعـلم مـن جـاء بـالهـدى و مـن هـو فـى ضلال مبین ).
راه هـدایـت روشـن اسـت و گـمـراهـى آنـها آشکار، آنها بیهوده خود را خسته مى کنند، خدا به خوبى مى داند و دلهاى حق طلب نیز از این واقعیت آگاه است .
البته تفسیر روشن آیه فوق همان بود که در بالا گفتیم ، ولى جمعى از مفسرین احتمالات دیگرى در کلمه (معاد) داده اند که منظور از (معاد) (بازگشت به حیات پس از مرگ ) یا (سرزمین محشر) یا (خود مرگ ) یا (مقام شفاعت کبرى ) یا (بهشت ) و یا (بـیـت المـقـدس ) اسـت کـه معراجگاه نخستین پیامبر بود و مانند آن ، ولى با توجه به مـحـتـواى مـجـمـوع سـوره قـصـص و آنـچـه در سـرگـذشـت مـوسـى و بـنـى اسـرائیـل آمده ، و شاءن نزولى که در بالا آوردیم همه این معانى بعید به نظر مى رسد، جز تفسیر (معاد) یعنى محل بازگشت ، به سرزمین مکه .
بـعـلاوه مـعـاد روز قـیـامـت چـیزى نیست که مخصوص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـاشـد، در حـالى که آیه تنها از پیامبر سخن مى گوید، و قرار گرفتن این آیه بعد از آیـه مـربـوط بـه پـاداش و کـیـفـر در قـیـامـت نـه تـنـهـا دلیـل بـر ایـن مـطـلب نـمـیـشـود، بـلکـه مـمـکـن اسـت دلیـل بـر عکس آن باشد، چرا که آیه قـبل ، از پیروزى در سراى دیگر سخن مى گوید و مناسب این است که در آیه مورد بحث از پیروزى در این جهان سخن بگوید.
آیه بعد به یکى دیگر از بزرگترین نعمتهاى پروردگار به پیامبر اکرم مى پردازد و مـى گـویـد: (تو هرگز این امید را نداشتى که این کتاب بزرگ آسمانى به تو القاء گـردد، لکـن رحـمـت پـروردگـار تـو چـنـیـن ایجاب کرد) (و ما کنت ترجوا ان یلقى الیک الکتاب الا رحمة من ربک ).
بـسـیـارى از مـردم بـشـارت ظـهـور آئیـن جـدیـد را شـنـیـده بـودنـد و شـایـد گـروهـى از اهـل کـتـاب و غـیـر آنـهـا انـتـظـار مـى کـشـیـدنـد کـه وحـى بـر آنـان نازل شود و خدا این مسئولیت را به آنها بسپارد، اما تو گمان نداشتى ولى خدا تو را از هـمـه شـایـسـتـه تـر مـى دانـسـت ، و ایـن آئین بزرگ تنها به دست تو مى بایست در جهان گسترده شود.
بـعـضـى از مـفـسـران بـزرگ ایـن جمله را هماهنگ با جمله هائى دانسته اند که قبلا در باره داسـتـان مـوسـى - خـطاب به پیامبر اسلام - آمده بود، آنجا که مى فرمود: و ما کنت بجانب الغـربـى اذ قـضـیـنـا الى مـوسـى الامـر... و مـا کـنـت ثـاویـا فـى اهل مدین ... و ما کنت بجانب الطور اذ نادینا و لکن رحمة من ربک : (تو هرگز در وادى طور نـبـودى آنجا که وحى به موسى فرستادیم ... در میان مردم مدین زندگى نکردى ... در آن سـاعـتـى کـه فرمان رسالت بر موسى نازل شده حضور نداشتى اینها رحمت خدا است که شـامـل حـال تـو شـده و اخـبـار دقـیـقـش را در اخـتـیارت گذارده است )، بنابراین منظور از (کتاب ) در اینجا همان سرگذشت انبیاى پیشین است .
ولى این تفسیر با تفسیر فوق ، منافاتى ندارد و در حقیقت بخشى از آن محسوب مى شود.
سپس مى افزاید: اکنون به شکرانه این نعمت بزرگ (هرگز از کافران
پشتیبانى مکن ) (فلا تکونن ظهیرا للکافرین ).
مـسـلمـا پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) هرگز پشتیبانى از کفار نمى کرد، این دستور در مورد او تاءکید است ، و در مورد دیگران بیان یک وظیفه مهم .
ایـن سخن در حقیقت هماهنگ با مطلبى است که در آیات پیشین در مورد موسى خواندیم که مى گـفـت (پـروردگـارا به خاطر نعمتى که به من دادى ، من هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود) (درباره کمک به ظالمان در ذیل همان آیه 17 سوره قصص مشروحا بحث کردیم ).
دو آیـه پـایـان ایـن سـوره ، تـاءکـیـدى اسـت بـر مـسـاءله توحید با تعبیرها و استدلالات گـونـاگـون ، تـوحـیـدى کـه خـمـیـر مـایـه تـمـام مـسـائل دیـنـى اسـت ، تـوحـیـدى کـه هـم اصل است و هم فرع ، هم کل است و هم جزء.
در ایـن دو آیـه چـهـار دسـتـور بـه پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داده شده و چهار تـوصیف از پروردگار به عمل آمده است ، و مجموع بحثهائى را که در آیات این سوره آمده تکمیل مى کند.
نـخـسـت مـى گـویـد: (نـبـایـد کـفـار تـو را از آیـات خـداونـد بـعـد از آنـکـه بـر تـو نازل شد باز دارند) (و لا یصدنک عن آیات الله بعد اذ انزلت الیک ).
گرچه نهى متوجه کفار است ، اما مفهومش عدم تسلیم پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در برابر کارشکنیها و توطئه هاى آنها است ، و درست به این مى ماند که بگوئیم : نباید فلان شخص تو را وسوسه کند، یعنى تسلیم وسوسه هاى او مباش .
و بـه ایـن تـرتـیـب بـه پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور مى دهد هنگامى که آیات الهى نازل شد باید با قاطعیت روى آن بایستى ، و هرگونه دو دلى و تردید را از خـود دور سازى ، موانع را هر چه باشد از سر راه بردارى ، و به سوى مقصد با قدمهاى محکم پیش بروى که خدا همراه تو و پشتیبان تو است .
بـه گـفته (ابن عباس ) مفسر معروف ، مخاطب گرچه شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) اسـت ، امـا مـنـظـور عـمـوم مـردمـنـد، و از قـبـیـل ضـرب المثل معروف عرب (ایاک اعنى و اسمعى یاجاره ) مى باشد.
به دنبال این دستور که جنبه نفى داشت ، دستور دوم را که جنبه اثبات دارد صادر مى کند و مى گوید (به سوى پروردگارت دعوت کن ) (و ادع الى ربک ).
خـداونـدى کـه مـالک تـو اسـت ، صـاحـب اخـتـیار تو است ، و مربى و پرورش دهنده تو مى باشد.
سومین دستور بعد از دعوت به سوى الله ، نفى هر گونه شرک و بت پرستى است ، مى گوید: (قطعا از مشرکان مباش ) (و لا تکونن من المشرکین ).
کـه راه تـوحـیـد آشـکار است و نورانى ، و رهروان آن بر صراط مستقیمند. بالاخره چهارمین دسـتور، تاءکید مجددى است بر نفى هرگونه شرک ، مى فرماید: (هیچ معبود دیگرى را با خدا مخوان ) (و لا تدع مع الله الها آخر).
این دستورهاى پى در پى که هر کدام دیگرى را تاءکید مى کند، اهمیت مساءله توحید را در برنامه هاى اسلامى روشن مى سازد که بدون آن همه چیز بر باد است .
و بـه دنـبـال این دستورات چهارگانه ، توصیفهاى چهارگانه اى از خدا مى کند، که آنها نیز تاءکید پى در پى در مساءله توحید است .
نخست مى گوید: (هیچ معبودى جز او نیست ) (لا اله الا هو).
(هـمـه چـیـز جـز ذات پـاک او فـانـى و نـابـود مـى شـود) (کل شى ء هالک الا وجهه ).
(حکم و حاکمیت در جهان تکوین و تشریع مخصوص ذات پاک او است ) (له الحکم ).
(و بازگشت همه شما، سرانجام به سوى او است ) (و الیه ترجعون ).
تـوصـیـفـهـاى سـه گانه اخیر مى تواند دلیلى بر اثبات توحید و ترک هر گونه بت پرستى باشد که در توصیف اول آمده است .
زیرا هنگامى که ما همه فانى هستیم و بقا منحصر به او است .
و هنگامى که تدبیر نظام هستى و حاکمیت متعلق به او است .
و هـنـگـامـى کـه بـازگـشـت هـمه ما در قیامت به سوى او است ، معبودهاى دیگر چه نقشى مى توانند داشته باشند؟ و چه چیز جز او قابل پرستش است ؟
مفسران بزرگ در تفسیر جمله (کل شى ء هالک الا وجهه ) مطالب گوناگونى دارند که بر محور تفسیر (وجه ) و کلمه (هالک ) دور مى زند.
زیـرا (وجـه ) از نظر لغت به صورت و قسمتى از بدن که روبروى انسان قرار دارد گفته مى شود، اما هنگامى که در مورد پروردگار به کار رود به معنى ذات پاک او است .
واژه (هالک ) از ماده (هلاک ) به معنى مرگ و نابودى است .
بنابراین جمله فوق اشاره به فناى همه موجودات جز ذات پاک او مى کند، نه تنها فناى بعد از پایان این جهان ، که الان هم در برابر او فانى و هالکند! چرا که موجودات امکانى وابـسته به ذات پاک او هستند، و لحظه به لحظه فیض وجود را از او مى گیرند، در ذات خـود چـیـزى نـدارنـد و هـر چـه دارنـد از خدا است ، که اگر (نازى کند یکدم فرو ریزند قالبها)!
گـذشـتـه از ایـن ، مـوجـودات این جهان همه متغیرند و در معرض دگرگونیها حتى طبق عقیده حـرکـت جـوهرى ذات آنها عین تغییر و دگرگونى است ، و مى دانیم حرکت و تغییر به معنى فانى شدن و نو گشتن دائمى است ، در هر لحظه اى موجودات
جهان ماده مى میرند و زنده مى شوند.
بـنـابـرایـن اکـنـون هـم هـالکـنـد و فـانـیـند، تنها ذاتى که تغییر و فنا در آن راه ندارد و استقلال محض است ذات مقدس او است .
و نیز مى دانیم در پایان این جهان فنا و نیستى به صورت آشکارترى خودنمائى مى کند و بـه گـفـتـه قـرآن کـل مـن عـلیـهـا فـان و یـبـقـى وجـه ربـک ذو الجـلال و الاکـرام : (تـمام کسانى که بر صفحه زمین هستند فانى مى شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامى خدا باقى مى ماند) (سوره رحمان آیه 26 و 27).
نـه تـنـهـا زمـیـنیان که اهل آسمانها نیز فانى مى شوند و نفخ فى الصور فصعق من فى السـمـوات و مـن فـى الارض : (بـه هنگام (نفخ صور) تمام کسانى که در آسمانها و زمین هستند مى میرند) (زمر - 68).
این تفسیرى است هماهنگ با ظاهر آیه و آیات دیگر قرآن .
اما بعضى از مفسران تفسیرهاى دیگرى نیز براى آن ذکر کرده اند از جمله اینکه :
مـنـظـور از (وجـه ) عـمـل صـالح اسـت و مـفـهـوم آیـه ایـن اسـت کـه تـمـام اعمال بر باد مى رود جز عملى که براى ذات پاک خدا انجام شده باشد.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: مـنـظـور از (وجه ) همان جنبه انتساب اشیاء به خدا است ، بـنـابـرایـن مـفـهـوم آیـه ایـن اسـت کـه هـمـه چیز ذاتا معدوم است جز از ناحیه انتسابش به پروردگار.
بـعـضـى گـفـتـه اند: وجه به معنى دین است ، و مفهوم آیه چنین است که همه آئینها فانى و باطل است جز آئین خدا، و جمله (له الحکم ) را به معنى حاکمیت تشریعى و تاءکیدى بر این تفسیر دانسته اند، همچنین جمله (و الیه ترجعون ) را به معنى رجوع به خدا در اخذ شریعت تفسیر کرده و تاءکید مجددى بر این
معنى .
ایـن تـفـاسـیـر بـا آنـچـه در بـالا گفتیم در حقیقت چندان منافاتى ندارد چرا که هنگامى که دانـسـتـیـم تنها چیزى که در این عالم باقى مى ماند ذات پاک خدا است روشن مى شود آنچه نـیز به نحوى با ذات پاک او مربوط است ، آن نیز رنگ بقاء و ابدیت به خود مى گیرد: آئیـن خـدا کـه از ناحیه او است ابدى است ، عمل صالح که براى او است ابدى است ، رهبران الهى که به او ارتباط دارند از این نظر که به او مربوطند رنگ جاودانى دارند، خلاصه هـر چـیـز بـه نحوى با ذات پاک او پیوند و ارتباطى داشته باشد از آن نظر فنا و هلاک براى او نیست (دقت کنید).
نکته ها:
1 - چگونه همه اشیاء فانى مى شوند؟
از جـمـله سـؤ الاتـى کـه در ذیـل آیـه فوق مطرح شده این است که اگر همه چیز در پایان جـهـان نـابـود مـى گـردد بـایـد خـاکـهـائى کـه از بـدن انـسـانـهـا حـاصـل شـده نـیز از میان برود در حالى که قرآن کرارا تصریح کرده که ما این خاکها را جـمـع کـرده بـار دیـگـر از آن انـسـانـهـا را بـه وجـود مى آوریم ، و یا انسانها در قیامت از قبرهایشان سر برمى آورند.
و نیز طبق ظاهر آیات قرآن بهشت و دوزخ هم اکنون آفریده شده اند (تعبیر اعدت للمتقین یا مشابه آن که اشاره به آماده شدن بهشت براى پرهیزگاران است در دو مورد از آیات قرآن آل عمران - 133 و حدید 21 و تعبیر اعدت للکافرین در مورد دوزخ در دو مورد بقره - 24 - آل عمران - 131 آمده است ).
آیا بهشت و دوزخ نیز در پایان جهان فانى و نابود مى شوند؟!
از همه اینها گذشته ، عقیده به حیات برزخى انسانها داریم و آن را از آیات قرآن در مورد ارواح استفاده کرده ایم آیا آنها نیز نابود مى شوند؟!
پاسخ همه این سؤ الات با توضیح زیر روشن مى گردد.
بـسیار مى شود که منظور از (هلاک ) و نابودى و فنا، (به هم خوردن نظام ) است ، نـه از بـین رفتن مواد، مثلا اگر یک ساختمان بوسیله زلزله متلاشى شود در اینجا هالک و فانى بر آن صدق مى کند، در حالى که مواد آن موجود است تنها نظامش از هم گسیخته .
و مى دانیم در پایان این جهان ، خورشید بى فروغ ، و ماه تاریک ، و کوه ها از هم متلاشى مى شوند، و موجودات زنده همه مى میرند، این است معنى هلاک آنها، این از یکسو.
از سـوى دیـگـر هلاک و فنا مربوط به دنیا و آنچه در دنیا است ، اما بهشت و دوزخ ، چه آن را در بـاطـن و درون این جهان بدانیم و چه بیرون و محیط بر این جهان ، آنها جزء این دنیا نـیـسـتـنـد کـه حـکـم فـنـا و نـابـودى نـظام آنها را شامل گردد آنها متعلق به جهان دیگر و آخرتند، و نه این جهان .
از سـوى سـوم در بـالا گفتیم هلاک و فنا در مورد موجودات امکانى منحصر به پایان جهان نـیـست ، آنها الان هم فانى و هالکند که در درون ذات از خود چیزى ندارند و هر چه دارند از دیـگـرى اسـت ، آنـهـا مـتـغـیـرنـد و دائمـا در حـال حـرکـت ، و مـى دانیم حرکت به معنى فناى تدریجى و ترکیبى از وجود و عدم است .
با این توضیحات پاسخ سؤ الات فوق ، کاملا روشن مى شود.
2 - تفسیر انحرافى براى جمله (ولاتدع مع الله الها آخر)
جـمـعـى از (وهـابـیـیـن ) کـه اصـرار دارنـد مـسـاءله (توسل و شفاعت ) با حقیقت
تـوحـیـد سـازگـار نـیـسـت گـاهـى بـه آیـه فـوق ، و آیـات مـشـابـه آن ، اسـتدلال کرده اند، آنها مى گویند: قرآن صریحا از عبادت و پرستش غیر خدا و اینکه نام کسانى را همراه نام خدا ببریم نهى کرده است فلا تدعوا مع الله احدا (سوره جن آیه 18 ).
در حالى که منظور از این گونه آیات مسلما این نیست که ما اشخاص دیگرى را صدا نزنیم ، مـنـظـور هـمـان چیزى است که از کلمه (مع الله ) (با خدا) استفاده مى شود، یعنى اگر کسى کار خدا را از غیر خدا بخواهد و او را مستقل در انجام آن بداند، مشرک است .
اما اگر ما همه قدرتها را مخصوص خدا بدانیم و کسى را با او همراه و مبدء اثر نشناسیم ، ولى مـعـتـقـد بـاشـیـم اولیـاء خـدا بـه اذن و فـرمـان او شـفـاعـت مـى کـنـنـد و بـه آنـهـا مـتـوسل شویم که در پیشگاه خدا براى ما شفاعت کنند، این عین توحید است و این همان چیزى است که مکرر در آیات قرآن به آن اشاره شده است .
آیـا هـنـگامى که برادران یوسف به پدر گفتند: یا ابانا استغفر لنا: (اى پدر براى ما از خداوند آمرزش بطلب ) (سوره یوسف - 97) این شرک بود؟!
یا هنگامى که قرآن مى گوید: و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جائوک فاستغفروا الله و استغفر لهـم الرسـول لوجـدوا الله توابا رحیما: (اگر آنها هنگامى که به خود ستم مى کنند (و مـرتـکب گناهى مى شوند) نزد تو آیند و از خدا طلب آمرزش کنند و پیامبر نیز براى آنها استغفار کند، خدا را تواب و رحیم مى یابند (نساء - 64) دعوت به سوى شرک است ؟!
حقیقت شفاعت و توسل نیز چیزى جز این نیست .
پروردگارا! نور توحید و معرفتت را در قلب ما بیفکن تا جز تو نبینیم
و جز تو نجوئیم و جز تو نخواهیم .
خـداونـدا! ارتـبـاط مـا را بـه ذات پـاکـت روز بـه روز محکمتر کن ، تا از این طریق بقاء و جاودانگى ذاتت در روح ما پرتوافکن گردد.
بـارالهـا! مـحـبـت دنـیـا، برترى جوئى ، فساد در ارض را از جان ما دور کن و ما را در صف پرهیزگاران که عاقبت نیک براى آنها است ، قرار ده (و العاقبة للمتقین ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت