تفسیرنمونه سوره قصص (قسمت3)

آیه و ترجمه


و لقد اتینا موسى الکتاب من بعد ما اءهلکنا القرون الاولى بصائر للناس و هدى و رحمة لعلهم یتذکرون (43)
و ما کنت بجانب الغربى اذ قضینا الى موسى الامر و ما کنت من الشاهدین (44)
و لکـنـا اءنـشـانـا قـرونـا فـتـطـاول عـلیـهـم العـمـر و مـا کـنـت ثـاویـا فـى اءهل مدین تتلوا علیهم ایاتنا و لکنا کنا مرسلین (45)
و مـا کـنـت بجانب الطور اذنا دینا ولکن رحمة من ربک لتنذر قوما ما اءتئهم من نذیر من قبلک لعلهم یتذکرون (46)


ترجمه :
43 - مـا به موسى کتاب آسمانى دادیم بعد از آن که اقوام قرون نخستین را هلاک کردیم ، کتابى که براى مردم بصیرت آفرین بود و مایه هدایت و رحمت ، تا متذکر شوند.
44 - تـو در جـانب غربى نبودى هنگامى که ما فرمان نبوت را به موسى دادیم ، و تو از شاهدان این ماجرا نبودى (در آن هنگام که معجزات را در اختیار موسى نهادیم ).
45 - ولى مـا اقوامى را در اعصار مختلف خلق کردیم ، اما زمانهاى طولانى بر آنها گذشت (و آثـار انـبـیـاء از دلهـا محو شد، لذا تو را با کتاب آسمانیت فرستادیم ). تو هرگز در مـیـان مـردم مـدیـن اقـامـت نـداشـتى تا آیات ما را به دست آورى و براى آنها (مشرکان مکه ) بخوانى ، ولى ما بودیم که تو را فرستادیم (و این اخبار را در اختیارت قرار دادیم ).
46 - تـو در طـرف طـور نـبـودى زمـانـى کـه مـا نـدا دادیـم ، ولى ایـن رحـمـتـى از سـوى پـروردگـار تـو بـود (کـه ایـن اخبار را در اختیارت نهاد) تا به وسیله آن قومى را انذار کنى که قبل از تو هیچ انذار کننده اى براى آنها نیامده ، شاید متذکر گردند.
تفسیر:
این اخبار غیبى را تنها خدا در اختیارت نهاد
در این بخش از آیات به (دهمین صحنه ) یعنى آخرین بخش از آیات مربوط به داستان پـر مـاجـراى مـوسـى (عـلیـه السـلام ) مـى رسـیـم ، کـه سـخـن از نزول احکام ، و تورات مى گوید، یعنى زمانى که دوران نفى طاغوت پایان گرفته ، و دوران سازندگى و اثبات آغاز مى شود.
نخست مى فرماید: (ما به موسى کتاب آسمانى دادیم بعد از آنکه اقوام قرون نخستین را هـلاک کـردیم ، کتابى که براى مردم بصیرت آفرین بود، و مایه هدایت و رحمت تا متذکر شـونـد) (و لقـد آتـیـنا موسى الکتاب من بعد ما اهلکنا القرون الاولى بصائر للناس و هدى و رحمة لعلهم یتذکرون ).
در اینکه منظور از (قرون اولى ) (اقوام عصرهاى پیشین که هلاک شدند)
در ایـنـجـا کـدام اقـوامـند؟ بعضى از مفسرین آن را اشاره به کفار قوم نوح و عاد و ثمود و مـانـند آنها مى دانند، چرا که با گذشت زمان ، آثار انبیاى پیشین محو شده بود و لازم بود کتاب آسمانى تازه اى در اختیار بشریت قرار گیرد.
و بـعضى اشاره به هلاکت قوم فرعون که بازماندگان اقوام پیشین بودند مى دانند، چرا که خداوند تورات را بعد از هلاک آنها به موسى (علیه السلام ) داد.
اما هیچ مانعى ندارد که جمله فوق اشاره به همه این اقوام باشد.
(بـصـائر) جمع (بصیرت ) به معنى بینائى است و در اینجا منظور آیات و دلائلى است که موجب روشنائى قلب مؤ منان مى شد، و هدایت و رحمت نیز از لوازم این بصیرت است ، و به دنبال آن تذکر و بیدارى دلهاى آماده .
سـپـس بـه بیان این حقیقت مى پردازد که آنچه را در باره موسى و فرعون با تمام ریزه کـاریـهـاى دقـیق آن بیان کردیم ، خود دلیلى است بر حقانیت قرآن تو، چرا که تو در این صحنه ها هرگز حاضر نبودى و این ماجراها را با چشم ندیدى بلکه این لطف خدا بود که این آیات را براى هدایت مردم بر تو نازل کرد.
مى گوید: (تو در جانب غربى نبودى هنگامى که ما فرمان نبوت را به موسى دادیم ، و تـو از شـاهـدان ایـن مـاجراها محسوب نمى شدى ) (و ما کنت بجانب الغربى اذ قضینا الى موسى الامر و ما کنت من الشاهدین ).
توجه به این نکته لازم است که موسى (علیه السلام ) در مسیرش از مدین به سوى مصر که از سرزمین سینا مى گذشت درست از سوى (شرق ) به (غرب ) حرکت مى کرد، و به عکس هنگامى که بنى اسرائیل از مصر به سوى شام آمدند و از سینا گذشتند از طرف غرب به شرق مى آمدند (و لذا بعضى از مفسران جمله (فاتبعوهم مشرقین ) را در سوره شـعـراء آیـه 60 کـه در بـاره تـعـقـیـب فـرعـونـیـان از بـنـى اسرائیل
سخن مى گوید اشاره به همین معنى دانسته بودند).
سـپـس مـى افـزاید: (ولى ما اقوامى را در اعصار مختلف خلق کردیم ، اما زمانهاى طولانى بـر آنها گذشت ) و آثار انبیاء و هدایت آنها از قلبها و اندیشه هاشان محو شد لذا تو و قـرآنـت را آوردیـم و سـرگـذشـت پـیشینیان را بیان کردیم تا روشنگر انسانها باشد) (و لکنا انشانا قرونا فتطاول علیهم العمر).
(و تـو هـرگـز در مـیـان اهل مدین اقامت نداشتى (تا آیات و اخبار زندگى آنها را به دست آورى ) و بـراى آنـهـا (اهـل مـکـه ) بـخـوانـى ) (و مـا کـنـت ثـاویـا فـى اهل مدین تتلوا علیهم آیاتنا).
ایـن مـا بـودیـم کـه تـو را فـرسـتـادیـم (و ایـن اخـبـار دقـیـق مـربـوط بـه هـزاران سال پیش را در اختیار تو قرار دادیم تا هادى این خلق شوى ) (و لکنا کنا مرسلین ).
باز براى تاءکید همین معنا مى افزاید: (تو در طرف طور نبودى زمانى که ما ندا دادیم (و فرمان نبوت را به نام موسى صادر نمودیم ) (و ما کنت بجانب الطور اذ نادینا).
(ولى مـا ایـن اخـبـار را کـه بـر تو نازل کردیم به خاطر رحمتى است که پروردگارت دارد تا بوسیله آن قومى را انذار کنى که قبل از تو هیچ انذار کننده اى براى آنها نیامده ، شـایـد مـتـذکـر شـونـد) (و لکن رحمة من ربک لتنذر قوما ما اتاهم من نذیر من قبلک لعلهم یتذکرون ).
کوتاه سخن اینکه : حوادث بیدارکننده و هشداردهنده اى را که در اقوام دور دست واقع شده و تـو حـاضـر و نـاظـر آن نـبـودى ، بـراى تـو بـازگو کردیم ، تا آنها را براى این قوم گمراه بخوانى شاید مایه بیدارى آنها گردد.
در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آیـد کـه چـگـونـه قـرآن مـى گـویـد: هـیچ انذار کننده اى قبل از تو براى این قوم (اعراب معاصر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیامده ، در حـالى کـه مى دانیم هرگز روى زمین از حجت الهى خالى نمى شود، و اوصیاى پیامبران در میان این قوم نیز بوده اند؟!
در پـاسخ مى گوئیم : منظور فرستادن پیامبر صاحب کتاب و انذارکننده آشکار است ، چرا که میان عصر حضرت مسیح (علیه السلام ) و ظهور پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) قـرنـهـا طـول کـشـیـد و پیامبر اولوالعزمى نیامد و همین موضوع بهانه اى به دست ملحدان و مفسدان داد.
عـلى (علیه السلام ) در یکى از سخنانش مى فرماید: ان الله بعث محمدا (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) و لیـس احـد مـن العرب یقرء کتابا و لا یدعى نبوة فساق الناس حتى بواهم مـحـلتهم و بلغهم منجاتهم : (خداوند هنگامى محمد را مبعوث کرد که هیچ کس از عرب کتاب آسـمـانى نمى خواند و مدعى نبوتى نبود، او مردم را در جایگاه لایقشان جاى داد و به سر منزل نجاتشان رسانید) (نهج البلاغه خطبه 33).
آیه و ترجمه


و لو لا اءن تـصـیـبـهـم مصیبة بما قدمت اءیدیهم فیقولوا ربنا لو لا اءرسلت الینا رسولا فنتبع ایاتک و نکون من المؤ منین (47)
فـلمـا جـاءهم الحق من عندنا قالوا لو لا اءوتى مثل ما اءوتى موسى اولم یکفروا بما اءوتى مـوسـى مـن قـبـل قـالوا سـحـران تـظـهـرا و قـالوا انـا بکل کافرون (48)
قل فاتوا بکتاب من عند الله هو اءهدى منهما اءتبعه ان کنتم صادقین (49)
فـان لم یـسـتـجـیـبـوا لک فـاعـلم اءنـمـا یـتـبـعـون اءهـواءهـم و مـن اءضل ممن اتبع هوئه بغیر هدى من الله ان الله لا یهدى القوم الظالمین (50)


ترجمه :
47 - هـرگـاه مـا پیش از فرستادن پیامبرى آنها را به خاطر اعمالشان مجازات مى کردیم مى گفتند پروردگارا چرا رسولى براى ما نفرستادى تا آیات ترا پیروى کنیم و از مؤ مـنـان بـاشـیـم ؟ اگـر بـه خـاطـر ایـن امـر نـبـود مـجازات آنها به جهت اعمالشان نیاز به ارسال پیامبر هم نداشت !
48 - هـنـگـامـى کـه حـق از نـزد مـا بـراى آنـهـا آمـد گـفـتـنـد چـرا مـثـل هـمـان چـیـزى کـه بـه مـوسـى داده شد به این پیامبر اعطا نگردیده است ؟ مگر بهانه جویانى همانند آنها معجزاتى را که در گذشته به موسى داده شد، انکار نکردند و گفتند این دو (موسى و هارون ) دو نفر ساحرند که دست بدست هم داده اند (تا ما را گمراه کنند) و ما به هر یک از آنها کافریم ؟!
49 - بـگـو، اگـر راسـت مى گوئید (که تورات و قرآن از سوى خدا نیست ) کتابى هدایت بخشتر از ایندو بیاورید تا من از آن پیروى کنم .
50 - هر گاه این پیشنهاد تو را نپذیرند، بدان آنها از هوسهاى خود پیروى مى کنند و آیا گـمـراهـتـر از آنکس که پیروى هواى نفس خویش ‍ کرده و هیچ هدایت الهى را نپذیرفته است کسى پیدا مى شود؟
مسلما خداوند قوم ستمگر را هدایت نمى کند.
تفسیر:
هر روز به بهانهاى از حق مى گریزند
از آنـجـا کـه در آیـات گـذشته سخن از ارسال پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عـنوان انذار کننده و بیمدهنده بود در نخستین آیه مورد بحث به لطفى که بر وجود پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـتـرتب است اشاره کرده مى گوید: (هر گاه ما پیش از فـرسـتـادن پـیـامـبـرى آنـهـا را بـه خـاطـر اعـمـالشـان مـجـازات مـى کـردیـم ، مـى گفتند: پـروردگـارا! چـرا رسـولى بـراى ما نفرستادى تا آیات تو را پیروى کنیم و از مؤ منان بـاشـیـم ) اگـر بـه خـاطـر ایـن نـبـود مـجـازات آنـهـا بـه جـهـت اعمال و کفرشان حتى نیاز به ارسال پیامبر نداشت (و لو لا
ان تـصیبهم مصیبة بما قدمت فیقولوا ربنا لو لا ارسلت الینا رسولا فنتبع آیاتک و نکون من المؤ منین ).
در حـقـیـقـت آیـه اشاره به این نکته است که راه حق روشن است ، و هر عقلى حاکم به بطلان شـرک و بـتـپرستى است ، و زشتى بسیارى از اعمال آنها همچون مظالم و ستمها از مستقلات حـکـم عـقـل مى باشد و حتى بدون فرستادن پیامبران در این زمینه مى توان آنها را مجازات کـرد، ولى خداوند حتى در این قسمت که حکم عقل در آن واضح و روشن است براى اتمام حجت و نـفـى هـر گـونـه عـذر پـیامبران را با کتابهاى آسمانى و معجزات مى فرستد تا کسى نـگـویـد بـدبـخـتـى مـا بـه خـاطـر نـبـودن راهـنـمـا بـود، اگـر رهـبـر الهـى داشـتـیـم اهل هدایت و نجات بودیم .
بـه هـر حـال ایـن آیـه از آیـاتـى اسـت کـه دلالت بـر لزوم لطـف از طـریـق ارسـال پـیـامـبـران دارد، و نـشـان مـى دهـد کـه سـنـت خـداونـد بـر ایـن اسـت کـه قـبـل از ارسـال پـیـامـبـر هیچ امّتى را به خاطر گناهانشان مجازات نکند، همانگونه که در سوره نساء آیه 165 نیز مى خوانیم : رسلا مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس على الله حـجـة بـعد الرسل و کان الله عزیزا حکیما: (ما پیامبرانى فرستادیم که بشارت دهنده و بـیم دهنده بودند تا براى مردم بعد از این پیامبران حجتى باقى نماند و خداوند توانا و حکیم است ).
سـپـس بـه بـهـانـه جـوئیـهـاى آنـهـا اشـاره مـى کـنـد کـه آنـهـا بـعـد از ارسال رسل نیز
دست از بهانه گیرى برنداشتند، و باز به راه هاى انحرافى خود ادامه دادند مى گوید: (هـنـگـامـى کـه حـق از نـزد مـا بـراى آنـهـا آمـد گـفـتـنـد: چـرا بـه ایـن پـیـامـبـر مـثـل هـمـان چـیـزى که به موسى داده شد اعطا نگردیده است )؟! (فلما جائهم الحق من عندنا قالوا لو لا اوتى مثل ما اوتى موسى ).
چـرا عـصاى موسى در دست او نیست ؟ چرا ید بیضا ندارد؟ چرا دریا براى او شکافته نمى شود؟ چرا دشمنانش غرق نمى شوند؟ چرا و چرا؟!...
قـرآن بـه پـاسـخ ایـن بـهـانه جوئى پرداخته مى گوید: (مگر بهانه جویانى همانند ایـنها معجزاتى را که در گذشته به موسى داده شد انکار نکردند)؟! (او لم یکفروا بما اوتى موسى من قبل ).
مـگـر نگفتند این دو (موسى و هارون ) دو نفر ساحرند که دست به دست هم داده اند (تا ما را گـمـراه کـنـنـد) و مـا بـه هـر کـدام از آنـهـا کـافـریم ! (قالوا سحران تظاهرا و قالوا انا بکل کافرون ).
تـعـبـیـر به (سحران ) با اینکه قاعدتا (ساحران ) باید گفته شود براى شدت تـاءکـید است ، چرا که عرب وقتى در مورد کسى مؤ کدا سخن مى گوید او را عین (عدالت ) یا (ظلم ) و یا (سحر) مى شمرد.
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد که مراد از (سحران ) دو معجزه بزرگ موسى (عصا) و (ید بیضاء) باشد.
و اگـر گـفـتـه شـود کـه ایـن انـکـارهـا چه ارتباطى با مشرکان مکه دارد؟ این مربوط به فـرعـونـیـان کـفـر پـیشه است ، پاسخ آن روشن است و آن اینکه منظور این است که مساءله بهانه جوئى چیز تازهاى نیست ، اینها همه از یک قماشند و سخنانشان شباهت زیادى با هم دارد و خط و روش و برنامه آنها یکى است .
تـفـسـیـر روشـن آیـه فـوق هـمان بود که گفتیم ولى جمعى از مفسران آیه را طور دیگرى تفسیر کرده اند و گفته اند: منظور از (سحران تظاهرا) حضرت موسى و پیامبر
بزرگ اسلام است چرا که مشرکان عرب مى گفتند این هر دو ساحر بودند و ما نسبت به هر دو کـافـریـم ، و در ایـنـجـا یـک جـریـان تـاریـخـى نـیـز نـقـل کـرده انـد کـه اهـل مـکـه گـروهـى را بـه سـراغ رؤ سـاى یـهـود در یـکى از اعیادشان فـرسـتـادنـد و در بـاره پـیـامـبـر اسـلام از آنـهـا سـؤ ال کـردنـد کـه آیا محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براستى پیامبر خدا است ؟ آنها در پاسخ گفتند: ما در تورات او را با اوصافش یافته ایم .
نـمـایـنـدگـان بـازگـشـتـنـد و ماجرا را به مشرکان مکه گفتند، در اینجا بود که آنها جمله (سحران تظاهرا) و (انا بکل کافرون ) (این هر دو ساحر بودند و ما نسبت به هر دو کافر هستیم ) را گفتند.
اما با توجه به دو نکته این تفسیر، بعید به نظر مى رسد:
نخست اینکه کمتر در تاریخ و روایات دیده شده که مشرکان عرب ، موسى (علیه السلام ) را متهم به ساحر بودن کنند و شاید فقط در اینجا چنین احتمالى داده شده باشد.
دیگر اینکه چگونه ممکن است کسى ادعا کند که موسى و محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـا وجـود تـقـریـبـا دو هـزار سـال فـاصله ساحرانى بودند که به پشتیبانى یکدیگر برخاستند مگر ممکن است ساحرى از هزاران سال قبل بداند چه کسى در آینده ، ظهور خواهد کرد و چه دعوى مطرح مى کند؟!

بـه هـر حـال مشرکان لجوج اصرار داشتند که چرا پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) مـعـجزاتى همچون موسى نداشته است ؟ و از سوى دیگر نه به گفته ها و گواهى تـورات در بـاره عـلائم پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اعتنا مى کردند، و نه به قـرآن مجید و آیات پرعظمتش ، لذا قرآن ، روى سخن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) کـرده مى گوید: (بگو اگر شما راست مى گوئید که این دو کتاب از سوى خدا نیست ، کتابى روشنتر و هدایت بخشتر از آنها از سوى خدا بیاورید تا من از آن پیروى کنم ) (قل فاتوا بکتاب من
عند الله هو اهدى منهما اتبعه ان کنتم صادقین ).
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر آنـهـا دنـبـال کـتـاب هـدایـت مـى گـردنـد و دنـبـال معجزات ، چه معجزهاى بالاتر از قرآن و چه کتاب هدایتى بهتر از آن ؟ اگر چیزى در دسـت پـیـامـبر اسلام جز این قرآن نبود براى اثبات حقانیت دعوتش کفایت مى کرد، ولى آنها حق طلب نیستند بلکه مشتى بهانه جویانند.
سـپـس اضـافـه مـى کـند: (اگر این پیشنهاد تو را نپذیرفتند بدان آنها از هوسهاى خود پیروى مى کنند) (فان لم یستجیبوا لک فاعلم انما یتبعون اهوائهم ).
زیـرا انسانى که هواپرست نباشد، در برابر یک چنین پیشنهاد منطقى تسلیم مى شود، اما آنها در هیچ صراطى مستقیم نیستند و هر پیشنهادى را به بهانه اى رد مى کنند.
ولى (آیـا کسى گمراهتر از آن کس که پیروى هواى نفس خویش کرده و هیچ هدایت الهى را نپذیرفته است پیدا مى شود)؟! (و من اضل ممن اتبع هواه بغیر هدى من الله ).
(مسلما خداوند جمعیت ظالمان را هدایت نمى کند) (ان الله لا یهدى القوم الظالمین ).
اگر آنها حق طلب بودند و راه را گم کرده بودند، لطف الهى به مقتضاى (و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا) شامل حالشان مى شد، ولى آنها ستمگرند، هم بر خویش و هم بر جامعه اى که در آن زندگى دارند ستم مى کنند، آنها هدفى جز لجاج و عناد ندارند، چگونه ممکن است خداوند کمک به هدایت آنها کند.
نکته :
هوا پرستى عامل گمراهى
در آیات فوق رابطه این دو با صراحت بیان شده و حتى گمراهترین مردم گروهى معرفى شده اند که رهبر خود را هواى نفس خویش ‍ قرار داده اند و هرگز هدایت الهى را نپذیرفتند.
هـواى نـفـس ، حـجـاب ضـخـیـمـى اسـت در مـقـابـل چـشـمـان عقل انسان .
هـواى نـفس آنچنان دلبستگى به انسان نسبت به موضوعى مى دهد که قدرت درک حقایق را از دسـت مـى دهـد، چـرا کـه بـراى درک حـقـیـقـت تـسـلیـم مـطـلق در مـقـابـل واقـعـیـات ، و تـرک هر گونه پیشداورى و دلبستگى شرط است ، تسلیم بیقید و شـرط در مـقـابل هر چیز که عینیت خارجى دارد خواه شیرین باشد یا تلخ ؟ موافق تمایلات درونـى مـا یـا مـخـالف ؟ هـمـاهـنـگ بـا مـنـافـع شخصى یا ناهماهنگ ؟ ولى هواى نفس با این اصول سازگار نیست .
در این زمینه بحث مشروحى در ذیل آیه 43 سوره فرقان (جلد 15) نیز داشته ایم .
جـالب اینکه در روایات متعددى آیه فوق به کسانى تفسیر شده است که امام و رهبر الهى را نپذیرفته اند و تنها به آراى خویش تکیه مى کنند.
ایـن روایات که از امام باقر (علیه السلام ) و امام صادق (علیه السلام ) و بعضى دیگر از ائمـه هـدى (عـلیـهـم السـلام ) نـقـل شـده در حـقـیـقـت از قـبـیـل مـصـداق روشـن است و به تعبیر دیگر انسان نیازمند به هدایت الهى است ، این هدایت گاهى در کتاب آسمانى منعکس مى شود، و گاه در وجود پیامبر و سنت او، و گاه در اوصیاى معصومش ، و گاه در منطق عقل و خرد.
مهم آنست که انسان در خط هدایت الهى باشد و نه هواى نفس ، تا بتواند از این انوار هدایت بهرهمند گردد.
آیه و ترجمه


و لقد وصلنا لهم القول لعلهم یتذکرون (51)
الذین ءاتینهم الکتب من قبله هم به یؤ منون (52)
و إ ذا یتلى علیهم قالوا ءامنا به إ نه الحق من ربنا إ نا کنا من قبله مسلمین (53)
اءولئک یـؤ تـون اءجـرهـم مـرتـیـن بـمـا صـبـروا و یدرءون بالحسنة السیئة و مما رزقنهم ینفقون (54)
و إ ذا سـمـعوا اللغو اءعرضوا عنه و قالوا لنا اءعملنا و لکم اءعملکم سلم علیکم لا نبتغى الجهلین (55)


ترجمه :
51 - ما آیات قرآن را یکى بعد از دیگرى براى آنها آوردیم شاید متذکر شوند.
52 - کسانى که قبلا کتاب آسمانى به آنها داده ایم به آن (قرآن ) ایمان مى آورند.
53 - و هنگامى که بر آنها خوانده مى شود مى گویند: به آن ایمان آوردیم ، اینها همه حق است ، و از سوى پروردگار ماست ، ما قبل از این هم مسلمان بودیم .
54 - آنـهـا کـسانى هستند که اجر و پاداششان را به خاطر شکیبائیشان دو بار دریافت مى دارنـد آنـهـا بـه وسـیـله نـیـکیها بدیها را دفع مى کنند، و از آنچه به آنان روزى داده ایم انفاق مى نمایند.
55 - هـر گـاه سـخـن لغـو و بـیـهـودهـاى بـشـنـونـد از آن روى مـى گـردانند و مى گویند اعمال ما از آن ماست ، و اعمال شما از آن خودتان ، سلام بر شما (سلام وداع ) ما طالب جاه
شان نزول:
در مـورد شـان نـزول آیـات فـوق مـفـسـران و راویـان خـبـر، روایـات گـونـاگـونـى نقل کرده اند که قدر مشترک همه آنها یک چیز است و آن ایمان آوردن گروهى از علماى یهود و نـصـارى و افـراد پـاکـدل به آیات قرآن و پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است .
از (سـعـیـد بـن جـبـیـر) نـقـل شـده کـه ایـن آیـات در بـاره هـفتاد نفر از کشیشهاى مسیحى نـازل شـده اسـت کـه (نـجـاشـى ) آنـهـا را بـراى تـحـقـیق از (حبشه ) به (مکه ) فرستاد، هنگامى که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سوره یس را براى آنها تلاوت کرد اشک شوق ریختند و اسلام آوردند.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد ایـن آیـات در بـاره جمعى از نصاراى نجران (شهرى است در شـمـال یمن ) نازل شده که نزد پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمدند و آیات قرآن را شنیدند و ایمان آوردند.
بعضى دیگر آن را در مورد (نجاشى ) و یارانش مى دانند.
و بـعـضـى نـزول آنـرا در بـاره (سلمان فارسى ) و جمعى از علماى یهود، مانند (عبد الله بن سلام ) و (تمیم الدارى ) و (جارود عبدى ) دانسته اند.
و بـالاخـره بـعـضى نیز آن را اشاره به چهل نفر از علما و روشن ضمیران مسیحى مى دانند کـه سـى و دو نـفرشان از حبشه با جعفر بن ابى طالب به مدینه آمدند و هشت نفر از شام که در میان آنها (بحیرا) راهب معروف شامى بود.
البته روایات سه گانه نخست متناسب با نزول این آیات در مکه است ، و گفتار کسانى را کـه مـعـتـقـدنـد تـمـام ایـن سـوره مـکـى اسـت تـایـیـد مـى کـنـد، ولى روایـت چـهـارم و پـنجم دلیـل بـر ایـن اسـت کـه ایـن چـنـد آیـه اسـتـثـنـاء در مـدیـنـه نازل شده و گواهى است
بر قول کسانى که آنها را (مدنى ) مى دانند.
بـه هـر حـال ایـن آیـات شـاهـد گـویـائى اسـت بـر ایـنـکـه گـروهـى از دانـشـمـنـدان اهل کتاب با شنیدن آیات قرآن ، اسلام را پذیرا شدند، زیرا ممکن نبود پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) چـنـیـن چـیـزى را بـگـویـد در حـالى کـه کـسـى از اهـل کتاب به او ایمان نیاورده باشد چرا که مشرکان فورا به نفى و انکار برمى خاستند و جار و جنجال به راه مى انداختند.
تفسیر:
حق طلبان اهل کتاب به قرآن تو ایمان مى آورند
از آنـجـا کـه در آیـات گذشته سخن از بهانه هائى بود که مشرکان براى عدم تسلیم در مقابل حقایق قرآن مطرح مى کردند، آیات مورد بحث از دلهاى آمادهاى سخن مى گوید که با شـنـیـدن ایـن آیـات ، حـق را پـیـدا کـرده و بـه آن سـخـت وفـادار مـانـدنـد، و از جـان و دل تسلیم آن شدند، در حالى که قلب هاى تاریک جاهلان متعصب کمترین اثرى از خود نشان نداد!
مـى فـرمـایـد: (مـا آیـات قـرآن را یـکـى بـعـد از دیگرى براى آنها آوردیم شاید متذکر شوند) (و لقد وصلنا لهم القول لعلهم یتذکرون ).
ایـن آیـات هـمـچـون قـطـرات بـاران پـیـوسـتـه بـه یـکـدیـگـر بـر آنـهـا نـازل شـد، در شـکـلهـاى متنوع ، و کیفیات متفاوت ، گاهى وعده پاداش ، گاهى وعید دوزخ ، گـاه نـصـیـحـت و انـدرز، گـاه تـهدید و انذار، گاه استدلالات عقلى ، و گاه تاریخ عبرت انـگـیـز و پـر بـار گـذشـتـگـان خـلاصـه مـجـمـوعـه اى کـامـل و بـسیار متجانسى که هر قلبى مختصر آمادگى داشته باشد او را به خود جذب مى کند، اما کوردلان نپذیرفتند.
ولى (کسانى که قبلا کتاب آسمانى به آنها داده ایم (از یهود و نصارى ) به
قرآن ایمان مى آورند) (الذین آتیناهم الکتاب من قبله هم به یؤ منون ).
چرا که آن را هماهنگ با نشانه هائى مى بینند که در کتب آسمانى خود یافته اند.
جـالب ایـنـکـه ایـنـهـا فـقـط گـروهـى بـودند از اهل کتاب ، اما آیه فوق از آنها به عنوان اهـل کـتـاب بـدون هـیـچ قـیـدى یـاد مـى کـنـد شـایـد اشـاره بـه ایـنـکـه اهل کتاب واقعى اینها بودند و دیگران هیچ !
سـپـس مـى افـزاید: هنگامى که این آیات بر آنها خوانده مى شود مى گویند: به آن ایمان آوردیم ، اینها مسلما حق است ، و از سوى پروردگار ما است (و اذا یتلى علیهم قالوا آمنا به انه الحق من ربنا).
آرى تلاوت این آیات بر آنها کافى بود که (آمنا) بگویند و تصدیق کنند.
سپس اضافه مى کند:
نـه تـنـهـا امـروز تـسـلیـم سـخـنـان پـروردگـاریـم کـه (قبل از این هم مسلمان بودیم ) (انا کنا من قبله مسلمین ).
مـا نـشـانـه هـاى ایـن پـیـامـبـر را در کـتـب آسـمـانـى خـود یـافـتـه بـودیـم ، و بـه او دل بـسـته بودیم و با بیصبرى انتظار او را مى کشیدیم ، و در اولین فرصت که گمشده خود را یافتیم آن را گرفتیم و با جان و دل پذیرفتیم .
سـپـس قـرآن بـه پـاداش عـظـیـم این گروه تقلید شکن و حق طلب پرداخته چنین مى گوید: (آنـها کسانى هستند که اجر و پاداششان را به خاطر صبر و شکیبائیشان دوبار دریافت مى دارند)! (اولئک یؤ تون اجرهم مرتین بما صبروا).
یکبار به خاطر ایمانشان به کتاب آسمانى خودشان که به راستى نسبت به آن وفادار و پایبند بودند، و یکبار هم به خاطر ایمان آوردن به پیامبر اسلام ، پیامبر
موعودى که کتب پیشین از او خبر داده بود.
ایـن احـتمال نیز وجود دارد که دوبار پاداش گرفتن آنها به خاطر آنست که هم به پیامبر اسـلام قـبـل از ظـهـورش ایـمـان داشـتـنـد و هم بعد از ظهورش ایمان آوردند چنانکه از آیات گذشته این معنى استفاده مى شود.
و آنـهـا بـراى انـجـام وظـیـفـه در هـر دو مرحله ، صبر و استقامت فراوان به خرج دادند، نه مـنـحرفان یهود و نصارى ، عمل آنها را مى پسندیدند، و نه تقلید از نیاکان و جو اجتماعى بـه آنـهـا اجـازه رها کردن دین سابق مى داد، اما آنها ایستادند و پا بر سر منافع خویش و هواى نفس گذاردند و پاداش عظیم الهى را دو چندان کسب کردند.
سـپـس به یک رشته از اعمال صالح آنها که هر یک از دیگرى ارزندهتر است اشاره مى کند ایـن اعـمـال عـبـارتـنـد از (دفع سیئات بوسیله حسنات ) (انفاق از نعمتهاى الهى ) و (برخورد بزرگوارانه با جاهلان ) که به انضمام (صبر و شکیبائى ) که در جمله قبل آمد، چهار صفت ممتاز مى شود.
نـخـسـت مـى گوید: (آنها بوسیله نیکیها، بدیها را دفع مى کنند) (و یدرئون بالحسنة السیئة ).
بـا گـفـتـار نـیـکـو، سـخـنـان زشـت را، و بـا مـعـروف ، مـنـکـر را، و بـا حـلم ، جـهـل جـاهلان را، و با محبت عداوت و کینه توزى را، و با پیوند دوستى و صله رحم ، قطع پـیـونـد را، خـلاصـه آنـها سعى مى کنند بجاى اینکه بدى را با بدى پاسخ گویند با نیکى دفع کنند!
ایـن یـک روش بـسـیـار مـؤ ثرى است در مبارزه با مفاسد، مخصوصا در برابر گروهى از لجـوجـان و قـرآن کـرارا روى آن تـکـیـه کـرده اسـت (شرح مبسوطى در این زمینه در جلد دهم صـفـحـه 190 ذیـل آیـه 22 رعـد و جـلد چـهـاردهـم سـوره مـؤ مـنـون ذیل آیه 96 داده ایم ).
دیگر اینکه (از آنچه به آنان روزى داده ایم انفاق مى کنند) (و مما رزقناهم ینفقون ).
نه تنها از اموال و ثروتشان که از علم و دانش و نیروى فکرى و جسمى و وجاهت اجتماعیشان که همه مواهب و روزیهاى الهى است در راه نیازمندان مى بخشند.
و بـالاخره آخرین امتیاز عملى آنان این است که (هر گاه سخن لغو و بیهودهاى بشنوند از آن روى مى گردانند) (و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه ).
هـرگـز (لغـو) را بـا (لغـو) پـاسـخ نـمـى گـویـنـد، و جـهـل را بـا جـهـل جـواب نـمـى دهـنـد، بـلکـه بـه بـیـهـوده گـویـان (مـى گـویـنـد اعمال ما از آن ما است و اعمال شما از آن خودتان )! (و قالوا لنا اعمالنا و لکم اعمالکم ).
نـه شـمـا را بـه جـرم اعـمـال مـا مـى گـیـرنـد و نـه مـا را بـه جـرم اعـمـال شـمـا، امـا بـه زودى خـواهـیـد دانـسـت کـه عمل هر یک از ما چه محصولى به بار آورده است .
سپس مى افزاید آنها با جاهلان بیهوده گو و کسانى که با سخنان موذیانه سعى مى کنند اعصاب افراد با ایمان و نیکوکار را درهم بریزند، وداع مى گویند و گفتارشان این است : (سلام بر شما ما طالب جاهلان نیستیم )! (سلام علیکم لا نبتغى الجاهلین ).
ما نه اهل زشتگوئى و جهل و فسادیم ، و نه خواهان آن ، ما خواهان دانشمندان روشن ضمیر و علماى عامل و مؤ منان راستین هستیم .
و بـه ایـن تـرتـیـب آنـهـا بـجـاى ایـنـکـه نـیـروهـایـشـان را در مـقـابـله بـا جـاهـلان کوردل و زشتگویان بیخبر به هدر دهند با بزرگوارى از کنار آنها گذشته به هدفها و برنامه هاى اساسى خود مى پردازند.
قابل توجه اینکه آنها با این گونه افراد که روبرو مى شوند سلام تحیت
نمى گویند بلکه سلامشان سلام وداع است !
نکته :
دلهاى آماده ایمان
در آیـات فـوق ، ترسیم بسیار گویا و زیبائى از قلوبى که بذر ایمان را در خود جاى داده و پرورش مى دهند آمده است .
آنـهـا از قـمـاش افـراد بـیـشـخـصـیـتـى کـه مـخـزنـى از جـهـل و تـعـصـب ، بـدزبـانـى و بـیـهـوده گـوئى ، بخل و کینه توزى هستند نمى باشند.
آنـهـا بـزرگـمـردان و پـاک زنـانـى هـسـتـنـد کـه قـبـل از هر چیز زنجیرهاى اسارت تقلید کـورکـورانـه را درهم شکسته اند، سپس با دقت به نداى منادى توحید گوش فرا داده به مـحـض ایـنـکـه دلائل حـق را بـه قـدر کـافـى یـافـتـنـد، بـه آن دل مى بندند.
بـدون شـک بـایـد غـرامـت زیـادى بـراى ایـن تـقـلیدشکنى و جدا شدن از انحراف محیطشان بـپـردازنـد، و مـحـرومـیـتـهـا و نـاراحـتـیـهـاى فـراوانـى را متحمل شوند، ولى آنها آنقدر صبر و شکیبائى دارند که به خاطر هدف بزرگشان از عهده این مشکلات بر مى آیند.
آنـهـا نـه کـیـنـه تـوزنـد کـه هـر بـدى را بـا بـدتـر پـاسـخ گـویـنـد و نـه بخیل و خسیسند که مواهب الهى را تنها به خودشان تخصیص دهند.
آنـهـا بـزرگـوارانـى هـسـتند که علاوه بر همه اینها از دروغ و سرگرمى ناسالم و جر و بـحـثـهـاى بـیهوده و سخنان بیمعنى و شوخیهاى رکیک و مانند آن برکنارند زبانى پاک و قـلبـى پـاکـتـر دارند، و هرگز نیروهاى فعال و سازنده خود را با درگیرى جاهلان تباه نمى کنند، و حتى در بسیارى از موارد سکوت را که بهترین پاسخ این نابخردان است بر سخن گفتن ترجیح مى دهند.
آنـهـا در فـکر اعمال و مسؤ لیات خویشند، آنها چون تشنه کامانى که به سراغ چشمه آب میروند، تشنه علم و دانش و خواهان حضور در جلسات علماء و دانشمندانند.
آرى این بزرگوارانند که مى توانند رسالت ایمان را در خود پذیرا شوند و اجر خود را نه یکبار که دوبار از پیشگاه خدا دریافت دارند.
ایـنـهـا سلمانها، بحیراها، نجاشیها و حقجویانى همسنگر و هم خط آنها هستند که در برابر انواع ناملایمات براى رسیدن به سر منزل ایمان مقاومت به خرج مى دهند.
جـالب ایـنکه در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: نحن صبراء و شـیعتنا اصبر منا و ذلک انا صبرنا على ما نعلم و صبروا على ما لا یعلمون : ما شکیبایانیم و پیروان ما از ما شکیباترند!، چرا که ما از اسرار امور آگاهیم و شکیبائى مى کنیم (و طبعا ایـن کـار آسـانـتـر اسـت ) ولى آنها بى آنکه اسرار را بدانند صبر و شکیبائى را از دست نمى دهند.
فـکر کنید دو نفر جانباز راه خدا قدم به میدان جهاد مى گذارند یکى از پایان کار با خبر اسـت و مـى داند نتیجه این جهاد پیروزى است ، اما دومى با خبر نیست ، آیا از یک نظر صبر دومـى بـیـشـتـر از صـبـر اولى نـمـى بـاشـد؟ یـا فـى المـثـل قـرائن نـشـان مـى دهـد کـه هـر دو شـربت شهادت مى نوشند، اما یکى مى داند که در شهادتش چه اسرارى نهفته است و چه موجى در آینده در اعصار و قرون متمادى ایجاد مى کند و چـه الگـوئى بـراى آزادگـان مى شود، اما دیگرى از اسرار آینده آگاه نیست بدون شک دومى از این نظر صبر بیشترى به خرج مى دهد.
در حدیث دیگرى در تفسیر على بن ابراهیم آمده که منظور از (لغو) در
آیه فوق (کذب ) و (لهو) و (غنا) است ، و پرهیزکنندگان امامانند.
پیدا است که هر دو قسمت حدیث از قبیل بیان مصداق روشن است و گرنه لغو مفهوم گسترده اى دارد کـه غـیـر ایـنـهـا را نـیـز شامل مى شود، و اعراض کنندگان از لغو نیز همه مؤ منان راستین هستند، هر چند امامان در صف مقدم جاى دارند.
آیه و ترجمه


إ نک لا تهدى من اءحببت و لکن الله یهدى من یشاء و هو اءعلم بالمهتدین (56)
و قالوا إ ن نتبع الهدى معک نتخطف من اءرضنا اءولم نمکن لهم حرما ءامنا یجبى إ لیه ثمرت کل شى ء رزقا من لدنا و لکن اءکثرهم لا یعلمون (57)


ترجمه :
56 - تـو نـمـیـتـوانـى کـسـى را که دوست دارى هدایت کنى ، ولى خداوند هر کس را بخواهد هدایت مى کند، و او از هدایت یافتگان آگاهتر است .
57 - آنـهـا گفتند: ما اگر هدایت را همراه تو پذیرا شویم ما را از سرزمینمان مى ربایند! آیا ما حرم امنى در اختیار آنها قرار ندادیم که ثمرات هر چیزى (از هر شهر و دیارى ) به سوى آن آورده مى شود، ولى اکثر آنها نمى دانند!
تفسیر:
هدایت تنها به دست خدا است
گرچه در شان نزول آیه نخست از این آیات بحثهاى زیادى کرده اند اما چنانکه خواهیم دید روایـاتـى اسـت بـى اعـتـبـار و بـیـارزش کـه گـویـا بـراى مـقـاصـد خـاصـى جـعـل شـده اسـت و لذا بـهـتر این دیدیم که تفسیر آیه را از خود قرآن مجید بخواهیم و بعد به نقد و بررسى آن روایات مشکوک یا مجعول برویم .
با توجه به اینکه در آیات گذشته سخن از دو گروه در میان بود: گروهى
مـشـرکـان لجـوج از اهـل مـکـه که هر چند رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اصرار بـراى هـدایـت آنـهـا داشـت ، نـور ایـمـان در قـلبـشـان نـفـوذ کـرد و بـه عـکـس گـروهـى از اهـل کـتاب و افراد دوردست ، هدایت الهى را پذیرفتند و عاشقانه در راه اسلام پافشارى و ایـثـار کـردنـد حتى از مخالفت بستگان و خویشاوندان نزدیک و جاهلان خودخواه وحشتى به دل راه ندادند.
بـا تـوجـه بـه این امور نخستین آیه مورد بحث پرده از روى این حقیقت برمیدارد که (تو نمى توانى هر که را دوست دارى هدایت کنى ، ولى خداوند هر کس را بخواهد هدایت مى کند، و او از هدایت یافتگان آگاهتر است ) (انک لا تهدى من احببت و لکن الله یهدى من یشاء و هو اعلم بالمهتدین ).
او مى داند چه افرادى لایق پذیرش ایمانند، او مى داند چه قلبهائى براى حق مى طپند، او مـى دانـد در چـه سـرهـائى ، سـوداى عـشـق خدا است ، آرى او این افراد شایسته را خوب مى شـنـاسـد و بـه آنـها توفیق مى دهد و لطفش را رفیق راه آنها مى سازد تا به سوى ایمان رهنمون شوند.
امـا تـاریـکدلان زشت سیرتى که در دل با حق دشمنند، و با تمام قدرتشان به پیکار با فرستادگان خدا برخاستهاند، و از نظر زندگى آنقدر آلوده و ننگینند که لایق نور ایمان نیستند، خداوند هرگز چراغ توفیق را فرا راه آنها قرار نمى دهد.
بـنـابـرایـن مـنـظـور از هـدایـت در ایـنجا (ارائه طریق ) نیست ، چرا که ارائه طریق کار اصلى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است و بدون استثناء راه را به همه نشان مى دهـد، بـلکـه مـنـظـور از هـدایـت در ایـنـجـا (ایـصـال بـه مـطـلوب ) و رسـانیدن به سر مـنـزل مـقـصـود اسـت ایـن تـنـهـا کـار خـدا اسـت که بذر ایمان را در دلها بپاشد و کار او هم بیحساب نیست او به دلهاى آماده نظر مى افکند و این نور آسمانى را بر آنها مى پاشد.
بـه هـر حـال این آیه یکنوع دلدارى براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است که به این واقعیت
تـوجـه کـنـد نـه اصـرار بـر شـرک از نـاحـیـه گـروهـى از بـت پـرسـتـان مـکـه بـى دلیـل اسـت ، و نـه ایـمـان مـخـلصـانـه مـردم حـبـشـه یـا نـجـران و امثال سلمانها و بحیراها.
هـرگـز از عـدم ایـمـان گـروه اول نـگرانى به خود راه نده ، که این نور الهى به سراغ دلهاى آماده مى رود و در آنجا ورود مى کند و خیمه مى زند.
نظیر این مضمون در آیات قرآن فراوان است :
در آیه 272 بقره مى خوانیم : لیس علیک هداهم و لکن الله یهدى من یشاء: (هدایت آنها بر تو نیست خدا هر که را بخواهد هدایت مى کند).
و در آیـه 37 نـمـل مـى خـوانـیـم : ان تـحـرص عـلى هـداهـم فـان الله لا یـهـدى مـن یـضـل : (اگـر اصرار بر هدایت این گروه داشته باشى مؤ ثر نیست ، چرا که خدا کسى را که گمراه کرده است هدایت نمى کند).
و در آیـه 43 یـونـس آمـده اسـت : افـانـت تـهـدى العمى و لو کانوا لا یبصرون : (تو مى خواهى نابینایان را هدایت کنى هر چند چیزى را نمى بینند و حقیقتى را درک نمى کنند)!
و بـالاخـره در آیـه 4 سـوره ابـراهـیـم بـه عـنـوان یـک قـانـون کـلى مـى فـرمـایـد: فـیضل الله من یشاء و یهدى من یشاء و هو العزیز الحکیم : (خدا هر کس را بخواهد گمراه مى کند و هر کس را خدا بخواهد هدایت مى کند و او عزیز حکیم است ).
آخرین جمله آیه اخیر به خوبى نشان مى دهد که مشیت الهى درباره این دو گروه بى حساب نـیـست بلکه بر طبق حکمت و برنامه لیاقتها و تلاشها و کوششهاى افراد است ، تنها بر ایـن اسـاس اسـت کـه خـدا تـوفیق هدایت را نصیب گروهى مى کند و یا از گروهى سلب مى نماید.
در دومـیـن آیـه مـورد بـحـث ، سـخـن از کـسـانـى مـى گـویـد کـه در دل به حقانیت
اسـلام مـعـتـرف بـودنـد ولى روى مـلاحـظـات مـنـافـع شـخـصـى ، حـاضـر بـه قبول ایمان نبودند مى فرماید: (آنها گفتند ما اگر هدایت را همراه تو پذیرا شویم و از آن پـیـروى کـنـیـم مـا را از سرزمینمان مى ربایند)! (و قالوا ان نتبع الهدى معک نتخطف من ارضنا).
در تفاسیر آمده که این سخن را حارث بن نوفل بیان کرد، خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسید عرض نمود ما مى دانیم که گفتار تو حق است اما چیزى که مانع مى شود از بـرنـامـه تـو پیروى کنیم و ایمان بیاوریم ترس از هجوم عرب بر ما است که ما را از سرزمینمان بربایند، و ما قدرت مقابله با آنها را نداریم !.
ایـن سخن را کسى مى گوید که قدرت پروردگار را ناچیز مى شمرد و قدرت مشتى عرب جاهلى را عظیم ، این سخن را کسى مى گوید که هنوز به عمق عنایتها و حمایتهاى الهى آشنا نـیـسـت ، و نمى داند چگونه او یارانش را یارى و دشمنانش را در هم مى شکند، لذا قرآن در پـاسـخ آنـهـا چـنـیـن مـى گـویـد: آیـا مـا حرم امنى در اختیار آنها قرار ندادیم که ثمرات و مـحـصـولات هـر شهر و دیارى به سوى آن آورده مى شود؟! (اولم نمکن لهم حرما آمنا یجبى الیه ثمرات کل شى ء).
(ولى اکثر آنها نمى دانند) (و لکن اکثرهم لا یعلمون ).
خـداونـدى کـه سـرزمین شوره زار و سنگلاخ بى آب و درختى را حرم امن قرار داد، و آنچنان دلها را متوجه آن ساخت که بهترین محصولات از نقاط مختلف
جـهـان را بـه سـوى آن مـى آورنـد، قـدرت خـود را بـخوبى نشان داده است ، کسى که چنین قـدرتـنمائى کرده و این همه امنیت و نعمت را در چنین سرزمینى قرار داده و با چشم خود آثار آن را مى بینید و سالها از آن بهره گرفته اید چگونه قادر نیست شما را در برابر هجوم مشتى اعراب بتپرست حفظ کند؟!
شما در حال کفر مشمول این دو نعمت بزرگ الهى ، امنیت و مواهب زندگى بودید چگونه ممکن اسـت خـداونـد بـعـد از اسـلام شـمـا را از آن مـحـروم سـازد، دل قوى دارید و ایمان بیاورید و محکم بایستید که خداى کعبه و مکه با شما است .
در اینجا این سؤ ال مطرح است که تاریخ نشان مى دهد حرم مکه براى مسلمانان آنقدر هم امن و امان نبود، مگر گروهى از مسلمانان را در آنجا آزار و شکنجه ندادند؟ مگر آنهمه سنگ بر بـدن پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) نزدند؟ مگر بعضى از مسلمانان را در مکه نـکـشـتـنـد؟ مـگر گروهى با جعفر و بقیه با پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سرانجام از آنجا به خاطر ناامنى هجرت نکردند؟!
در پـاسـخ مـى گـوئیم : اولا: با تمام این امور باز مکه نسبت به بقیه نقاط امنیت بیشترى داشت ، و عرب براى آن احترام و قداستى قائل بود، باز هم جنایاتى را که در نقاط دیگر مرتکب مى شدند نمى توانستند در آنجا انجام دهند، خلاصه حتى در عین ناامنى ، حرم مکه از امـنـیـت نـسبى قابل توجهى برخوردار بود، مخصوصا این امنیت از ناحیه اعراب بیرون مکه بیشتر رعایت مى شد.
ثانیا: درست است که در آغاز اسلام مدت کوتاهى این سرزمین امن الهى دستخوش پارهاى از نـاامنیها شد، ولى چیزى نگذشت که به صورت کانونى بزرگ از امنیت پایدار و مرکزى عـظـیـم از انـواع نـعـمـتـهـا درآمـد، بـنـابراین تحمل این مشکلات زودگذر براى رسیدن به نعمتهاى بزرگ کار سخت و پیچیده اى نبود.
به هر حال بسیارند کسانى که از ترس تزلزل منافع شخصیشان همچون حارث
بـن نـوفـل ، دسـت از هـدایـت و ایـمـان بـرمى دارند در حالى که ایمان به خدا و تسلیم در بـرابـر فـرمـان او، نه تنها منافع معنوى آنها را تامین مى کند که در تامین منافع مشروع مـادى و مـحـیـط امـن و سـالم بـراى آنـهـا نـیـز فوق العاده مؤ ثر است ، ناامنیها و کشتارها و غارتگریهائى را که در دنیاى به اصطلاح متمدن امروز، دنیائى که از ایمان و هدایت دور افتاده است مى بینیم گواه زنده این مدعا است .
تـوجـه بـه ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه خـداونـد در ایـنـجـا اول نـعـمـت امـنیت را مى شمرد و بعد جلب ارزاق را از همه جا به سوى مکه ، این تعبیر ممکن اسـت بـیـانـگـر ایـن واقـعـیـت بـاشـد کـه تـا امـنیت در شهر و کشورى حکمفرما نگردد وضع اقـتـصـادى آنـهـا سـامـان نـخـواهـد یـافـت ، شـرح ایـن سـخـن را ذیل آیه 35 سوره ابراهیم داده ایم (جلد 10 صفحه 366).
و نـیـز جـالب ایـنـکـه یـجـبـى بـه صـورت فـعـل مـضـارع آمـده کـه دال بـر اسـتـمرار در حال و آینده است ، و ما امروز بعد از گذشتن چهارده قرن با چشم خود شـاهـد مـفـهوم این سخن و استمرار جلب همه نوع مواهب به سوى این سرزمین هستیم ، کسانى که خانه خدا را زیارت مى کنند با چشم خود مى بینند این سرزمین خشک و سوزان و بى آب و عـلف در مـیان انواع بهترین نعمتها غرق است ، و شاید در هیچ نقطه اى از دنیا این وفور نعمت نباشد.
نکته :
ایمان ابو طالب و جنجالى که در این زمینه برپا کرده اند!
ابـتدا این موضوع براى کسانى که اهل مطالعه هستند عجیب جلوه مى کند که چرا گروهى از راویان اخبار اصرار داشتند ابو طالب عموى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را که به اتفاق همه مسلمانان جهان از کسانى بود که حداکثر فداکارى و ایثار و حمایت
را در مـورد پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) انجام داد، بى ایمان و مشرک جلوه دهند و کافر بمیرانند؟!
چرا درباره دیگران که نقشى در تاریخ اسلام نداشتند این همه اصرار نیست ؟
اینجا است که با خبر مى شویم مساءله یک مساءله عادى نیست ، سپس با کمى دقت به اینجا مـیـرسـیـم که پشت سر این بحثهاى تاریخى و روائى بازى سیاسى خطرناکى از ناحیه رقـبـا و دشمنان على (علیه السلام ) در جریان بوده ، آنها اصرار داشتند هر فضیلتى را از او سـلب کـنـنـد و حتى پدر ایثارگر و فداکارش را مشرک قلمداد کنند و بیایمان از دنیا بـبـرنـد! یـقـیـنـا بـنـى امـیـه و هواخواهان آنها در عصر خود، و حتى پیش از آنکه به حکومت بـرسـنـد، هـر جـا تـوانـسـتند به این فکر دامن زدند و کوشش داشتند از هر جا که ممکن است شواهدى هر چند سست و بیپایه براى اثبات این مدعا سر هم کنند.
مـا قـطـع نـظـر از ایـن مـوج انـحـرافـى سـیـاسـى کـثـیـف و آلوده کـه خـود از جـهـاتـى قـابـل دقـت و مـطـالعـه اسـت ، مـساءله را به عنوان یک مساءله صرفا تاریخى و تفسیرى بـطـور بـسیار فشرده (آنچنانکه وضع کتاب ایجاب مى کند) مورد بررسى قرار مى دهیم تـا روشـن شـود در پـشت سر این جنجالها هیچگونه مدرک معتبرى وجود ندارد، بلکه شواهد زندهاى بر ضد آن در دست داریم :
1 - آیـه مـورد بـحـث (انـک لا تـهـدى مـن احـببت ...) چنانکه دیدیم هیچگونه ارتباطى با ابو طـالب نـدارد و آیـات قـبـل از آن بـخـوبـى دلالت مـى کـنـد که درباره گروهى از مؤ منان اهل کتاب در برابر مشرکان مکه است .
جـالب ایـنـکـه فـخـر رازى کـه خـود بـه اصـطـلاح اجـمـاع مـسـلمـیـن را بـر نزول آیه در باره ابو طالب نقل کرده ، تصریح مى کند که در ظاهر آیه کمترین دلالتى بر کفر
ابو طالب نیست .
امـا بـا ایـن حال چرا اصرار دارند که آن را به شرک ابو طالب ارتباط دهند راستى وحشت آور است .
2 - مـهـمترین دلیلى که در این زمینه اقامه کرده اند ادعاى اجماع مسلمین است که ابوطالب ، مشرک از دنیا رفته است !
در حـالى کـه چـنـیـن اجـمـاعـى دروغ مـحـض اسـت ، چـنـانـکـه مـفـسـر مـعـروف اهـل سـنـت (آلوسـى ) در (روح المـعـانى ) تصریح کرده است که این مساءله اجماعى نـیـسـت و حـکـایـت اجـمـاع مـسـلمـیـن یـا مـفـسـریـن بـر ایـنـکـه آیـه فـوق در باره ابو طالب نازل شده صحیح به نظر نمى رسد، چرا که علماى شیعه و بسیارى از مفسرین آنها معتقد بـه اسـلام ابـوطالب هستند و ادعاى اجماع ائمه اهلبیت بر این معنى کرده اند، بعلاوه اکثر قصیده هاى ابوطالب شهادت بر ایمان او مى دهد.
3 - دقت و بررسى نشان مى دهد که این ادعاى اجماع از اخبار آحادى سر چشمه مى گیرد که هیچ اعتبارى به آن نیست ، و در سند این روایات افراد مشکوک یا کذابى هستند.
از جـمـله روایـتـى اسـت کـه ابـن مـردویـه بـا سـنـد خـودش از ابـن عـبـاس نـقـل کـرده کـه آیـه (انـک لا تـهـدى مـن احـبـبـت ) در بـاره ابـو طـالب نازل شده است ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به او اصرار کرد اسلام بیاورد او نپذیرفت !.
در حـالى کـه در سند این روایت (ابوسهل سرى ) است که بنا به تصریح بعضى از بـزرگـان عـلم رجـال ، او یـکـى از دروغـپـردازان و جـعل کنندگان و سارقان حدیث بود، و همچنین (عبد القدوس ابى سعید دمشقى ) که باز در سند این حدیث
است ، او نیز از (کذابین ) است !.
ظـاهـر تـعـبـیـر حـدیـث ، چـنـیـن گـواهـى مـى دهـد کـه ابـن عـبـاس بدون واسطه این حدیث را نـقـل کـرده و خـودش شـاهـد و نـاظـر بـوده ، در حـالى کـه مـى دانـیـم ابـن عـبـاس ، سـه سال قبل از هجرت متولد شد، بنابراین هنگام وفات ابوطالب هنوز از پستان مادر شیر مى خورد! و این نشان مى دهد که جاعلان حدیث حتى در کار خود ناشى بوده اند.
حـدیـث دیـگـرى در ایـن زمـیـنـه از (ابـو هـریـره ) نـقـل کـرده انـد، مـى گـویـد: هـنگامى که وفات ابو طالب فرا رسید، پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـه او فرمود: (اى عمو بگو لا اله الا الله تا من روز قیامت نزد خدا بـراى تـو گواهى به توحید دهم ) ابو طالب گفت : (اگر نه به خاطر این بود که قـریـش مـرا سـرزنـش مـى کـرد کـه او بـه هـنگام مرگ از روى ترس ، اظهار ایمان نمود من شـهـادت بـه تـوحـیـد مـى دادم ، و چـشم تو را روشن مى ساختم ! در این هنگام آیه (انک لا تهدى من احببت ) نازل شد)!.
باز ظاهر حدیث این است که (ابو هریره ) شخصا شاهد چنین مطلبى بوده است در حالى کـه مـى دانـیـم ابـو هـریـره در سـال فـتـح خـیـبـر، یـعـنـى هـفـت سـال بـعـد از هـجـرت اظـهـار اسـلام کـرد، او کـجـا و وفـات ابـوطـالب کـه قبل از هجرت واقع شد کجا؟!
بنابراین آثار جعل ناشیانه در این حدیث نیز نمایان است .
و اگر گفته شود ابن عباس و ابو هریره ، خود شاهد این ماجرا نبودند، و این داستان را از دیگرى شنیده اند، سؤ ال مى کنیم از چه کسى ؟ شخصى که این روایت را براى این دو نفر بـیـان کـرده نـاشـنـاس و مـجـهـول اسـت ، و چـنـیـن حـدیـثـى را مـرسـل مـى نـامـنـد و هـمـه مـى دانـنـد اعـتـبـارى بـه احـادیـث مرسل نیست .
متاسفانه جمعى از مفسران و راویان اخبار بدون دقت و مطالعه این گونه
احـادیـث را در کـتـابـهـاى خـود از یـکـدیـگـر گـرفـتـه و نـقـل کـرده انـد، و کـمکم براى خودشان اجماعى درست کرده اند اما کدام اجماع ؟ و کدام حدیث معتبر؟
4 - از همه اینها گذشته متن همین احادیث مجعول نشان مى دهد که ابو طالب ایمان به حقانیت پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) داشته ، هر چند روى ملاحظاتى بر زبان جارى نـمـى کرده ، و مى دانیم ایمان به قلب است و زبان جنبه طریقت دارد، در بعضى از احادیث اسـلامـى ، وضـع ابـوطـالب بـه اصـحـاب کـهـف تـشـبـیـه شـده اسـت کـه ایـمـان در دل داشتند هر چند به عللى قدرت اظهار آن را نداشتند.
5 - مگر مى توان در مساءله اى به این مهمى ، یک جانبه بحث کرد و تنها به روایت مرسله از ابـو هریره و ابن عباس و مانند آن قناعت نمود؟ چرا اجماع امامان اهلبیت (علیهم السلام ) و چـرا اجـمـاع عـلمـاى شـیـعه در اینجا مورد توجه قرار نمى گیرد؟! با آنکه آنها به وضع خاندان پیامبر آشناترند.
ما امروز اشعار زیادى از ابوطالب در دست داریم که ایمان او را به اسلام و رسالت محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عنوان پیامبر اسلام با وضوح تمام بیان مى کند، این اشـعـار را بـسـیـارى از بـزرگـان و دانـشـمندان در کتابهایشان آورده اند، و ما نمونه هاى گـویـائى از آن را در جـلد پـنـجـم تـفـسـیـر نـمـونـه صـفـحـه 194 بـه بـعـد (ذیـل آیـه 26 سـوره انـعـام ) از مـنـابـع مـعـروف اهـل سـنـت نقل کردیم .
6 - از هـمـه اینها گذشته تاریخ زندگى ابوطالب و فداکارى عظیم او نسبت به پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و علاقه شدید پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مـسـلمـانـان نـسـبـت بـه او تـا آنـجـا کـه سـال مـرگـش را (عـام الحـزن ) (سـال انـدوه ) نـام نـهـادنـد، هـمه نشان مى دهد که او به اسلام عشق مى ورزید و دفاعش از پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عنوان دفاع از یک خویشاوند نبود، بلکه به صورت دفاع یک مؤ من مخلص و یک عاشق پاکباخته و سرباز فداکار از جان
گـذشـته از رهبر و پیشواى خود بود، با این حال چقدر غفلت و بیخبرى و ناسپاسى و ظلم است که گروهى اصرار داشته باشند، این مؤ من موحد مخلص را از دنیا ببرند؟!.
آیه و ترجمه


و کـم اءهـلکـنا من قریة بطرت معیشتها فتلک مسکنهم لم تسکن من بعدهم إ لا قلیلا و کنا نحن الورثین (58)
و مـا کـان ربـک مـهـلک القـرى حتى یبعث فى اءمها رسولا یتلوا علیهم ءایتنا و ما کنا مهلکى القرى إ لا و اءهلها ظلمون (59)
و مـا اءوتـیـتـم مـن شـى ء فـمـتـع الحـیـوة الدنیا و زینتها و ما عند الله خیر و اءبقى اءفلا تعقلون (60)


ترجمه :
58 - بـسـیـارى از شـهـرهـا و آبادیهائى که بر اثر فزونى نعمت مست و مغرور شده بود هلاک کردیم .
ایـن خانه هاى آنهاست (که ویران شده ) و بعد از آنها جز اندکى کسى در آن سکونت نکرد، و ما وارث آنان بودیم .
59 - پـروردگـار تـو هـرگز شهرها و آبادیها را هلاک نمى کرد تا اینکه در کانون آنها پـیـامـبـرى مـبـعـوث کـنـد کـه آیـات مـا را بر آنان بخواند، و ما هرگز آبادیهائى را هلاک نکردیم مگر آنکه اهلش ظالم بودند.
60 - آنـچـه بـه شما داده شده متاع زندگى دنیا و زینت آن است و آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است ، آیا اندیشه نمى کنید؟
تفسیر:
دلبستگیهاى دنیا شما را نفریبد
در آیـات گـذشـتـه سـخـن از ایـن بـود کـه بـعـضـى از کـفـار مـکـه متوسل به این عذر مى شدند که اگر ما ایمان بیاوریم ، عرب به ما حمله مى کند و ما را از سـرزمـیـنـمـان بـیرون مى راند و زندگى ما را مختل مى کند، و در آیات گذشته یک پاسخ گویا به این سخن داده شد.
در آیات مورد بحث دو پاسخ دیگر به آن داده شده است :
نـخـسـت مـى فـرمـایـد: بـه فـرض کـه شـمـا ایمان را نپذیرفتید و در سایه کفر و شرک زنـدگى مرفه مادى پیدا کردید، اما فراموش نکنید: (ما بسیارى از شهرهائى را که مست و مـغـرور نعمت و زندگى مرفه بودند نابودشان کردیم ) (فکم اهلکنا من قریة بطرت معیشتها).
آرى غـرور نـعـمـت آنها را به طغیان دعوت کرد، و طغیان سرچشمه ظلم و بیدادگرى شد، و ظلم ریشه زندگانى آنها را به آتش کشید.
(ایـن خانه ها و دیار آنها است که بعد از آنان جز مدت قلیلى کسى در آن سکونت نکرد) (و تلک مساکنهم لم تسکن من بعدهم الا قلیلا).
آرى شهرها و خانه هاى ویران آنها همچنان خالى و خاموش و بدون صاحب مانده است و اگر کسانى به سراغ آن آمدند افراد کم و در مدت کوتاهى بود.
(و ما وارث آنها بودیم )! (و کنا نحن الوارثین ).
آیـا شـمـا مـشـرکان مکه نیز مى خواهید در سایه کفر به همان زندگى مرفهى برسید که پایانش همانست که گفته شد، این چه ارزشى مى تواند داشته باشد؟!
(بـطرت ) از ماده بطر (بر وزن بشر) به معنى طغیان و غرور بر اثر فزونى نعمت است .
تـعـبـیـر بـه (تـلک ) کـه اسـم اشـاره بـه دور اسـت و غـالبـا در امـور قـابل مشاهده به کار مى رود ممکن است اشاره به سرزمین عاد و ثمود و قوم لوط باشد که در فـاصـله اى نه چندان زیاد با مردم مکه قرار داشت ، یعنى در سرزمین احقاف (میان یمن و شـام ) یـا در وادى القـرى و یـا در سـرزمین سدوم که همه آنها در مسیر کاروانهاى تجارى اعـراب مـکه به شام بود و اعراب با چشم خود این دیار خالى را مى دیدند که بعد از آنها کمتر کسى در آنجا سکونت گزیده بود.
جـمـله الا قـلیـلا کـه بـه صـورت اسـتـثـنـاء آمـده اسـت سـه احتمال دارد: نخست اینکه استثناء از ساکنان باشد، دوم از مساکن و سوم از سکونت .
در صورت اول مفهومش این است که تنها گروه اندکى بعد از آنها ساکن این دیار شد، و در صـورت دوم معنى چنین است که تنها خانه هاى اندکى از آنها بعدا مسکون شد و در صورت سـوم مـفـهـوم ایـن اسـت کـه تنها زمان کمى در آنها سکونت شده است ، چرا که هر کس در این شهرهاى شوم و بلاخیز، سکونت اختیار کرد به زودى طومار زندگانیش درهم پیچیده شد.
البـتـه اراده هـر سـه مـعـنـى نـیـز طـبـق روش مـا مـشـکـل ایـجـاد نـمـى کـنـد، هـر چـنـد مـعـنـى اول به نظر نزدیکتر مى رسد.
بـعـضـى نـیـز آن را اشاره به سکونت موقت مسافران به هنگام رفت و آمدشان از این مناطق دانـسـتـه اند، و بعضى قلیل را اشاره به جغدها و حیوانات وحشى دانسته اند قدر مسلم این اسـت کـه ایـن شـهرهاى آلوده به گناه و شرک چنان ویران گشت که دیگر روى آبادى به خود ندید.
تعبیر به (کنا نحن الوارثین ) اشاره به خالى ماندن آن دیار است و نیز اشاره اى است به مالکیت حقیقى خداوند نسبت به همه چیز، که اگر مالکیت اعتبارى بعضى اشیاء را موقتا به بعضى انسانها واگذار کند، چیزى نمى گذرد که
همه زائل مى گردد و او وارث همگان خواهد بود.
آیه بعد در حقیقت جواب سؤ ال مقدرى است و آن اینکه : اگر چنین است که خداوند طغیانگران را نـابـود مـى کـنـد، پس چرا مشرکان مکه و حجاز را که طغیانگرى را به حد اعلا رسانیده بودند و جهل و جنایتى نبود که مرتکب نشوند با عذابش نابود نکرد.
قرآن مى گوید: (پروردگار تو هرگز شهرها و آبادیها را هلاک نمى کرد تا اینکه در کـانـون و مـرکـز آنـها پیامبرى بفرستد که آیات ما را بر آنان بخواند) (و ما کان ربک مهلک القرى حتى یبعث فى امها رسولا یتلوا علیهم آیاتنا).
آرى تا اتمام حجت نکنیم و پیامبران را با دستورات صریح نفرستیم مجازات نخواهیم کرد.
تـازه بـعد از اتمام حجت مراقب اعمال آنها هستیم ، اگر ظلم و ستمى از آنها سر زد و مستوجب عذاب شدند مجازاتشان مى کنیم (و ما هرگز شهرهائى را هلاک نمى کردیم مگر آنکه اهلش ظالم و ستمگر باشند) (و ما کنا مهلک القرى الا و اهلها ظالمون ).
تعبیر (ما کان ربک ) یا (ما کنا) دلیل بر این است که این سنت همیشگى و جاودانگى خدا بوده و هست که بدون اتمام حجت کافى کیفر نمى دهد.
جمله (حتى یبعث فى امها رسولا) (تا در مرکز این شهرها پیامبرى مبعوث کند) اشاره به ایـن اسـت که لزومى ندارد در هر شهر و روستا پیامبرى مبعوث شود، همین اندازه که در یک کانون بزرگ که مرکز پخش اخبار و محل اندیشمندان و متفکران یک قوم است پیامبرى مبعوث گـردد کـافـى اسـت ، زیـرا مـردم تمام آن منطقه بر اثر نیازهاى زندگى مرتبا به آنجا رفـت و آمـد دارنـد و هـر خبرى در آنجا باشد به سرعت در تمام منطقه و نقاط دور و نزدیک پخش مى گردد، همانگونه
که آوازه قیام پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در سرزمین مکه در مدت کوتاهى در تمام جزیره عربستان پیچیده و از آن هم فراتر رفت چون مکه ام القرى بود، هم مرکز روحـانـى حـجـاز، و هـم مرکز تجارى بود، و حتى در مدت کوتاهى به مراکز مهم تمدن آن زمان رسید.
بـنـابـرایـن آیـه یـک حـکـم کـلى و عمومى را بیان مى کند، و اینکه بعضى از مفسران آن را اشـاره بـه مکه دانستهاند کاملا بیدلیل است و تعبیر به فى امها نیز یک تعبیر عام است ، چرا که ام به معنى مادر و مرکز اصلى است و اختصاصى به مکه ندارد.
آخـریـن آیه مورد بحث پاسخ سومى است براى گفتار بهانه جویانى که مى گفتند اگر ایمان بیاوریم عرب بر ما هجوم مى کند و زندگى ما را به هم مى ریزد، قرآن مى گوید: آنـچـه را از ایـن رهـگـذر به دست مى آورید متاع بیارزش زندگى دنیا و زینت آن است (و ما اوتیتم من شى ء فمتاع الحیاة الدنیا و زینتها).
ولى آنـچـه نـزد خـدا اسـت (از نعمتهاى بى پایان جهان دیگر، و مواهب معنویش در این دنیا) بهتر و پایدارتر است (و ما عند الله خیر و ابقى ).
چـرا کـه تـمام نعمتهاى مادى دنیا داراى عوارض ناگوار و مشکلات گوناگونى است و هیچ نعمت مادى خالص از ضرر و خطر یافت نمى شود.
بـعـلاوه نـعمتهائى که در نزد خدا است به خاطر جاودانگى آنها و زودگذر بودن مواهب این دنیا قابل مقایسه نیست ، بنابراین هم بهتر و هم پایدارتر است .
بـه ایـن تـرتـیـب در یـک مـقایسه ساده هر انسان عاقلى مى فهمد که نباید آن را فداى این کرد، لذا در پایان آیه مى فرماید: آیا تعقل نمى کنید؟! (ا فلا تعقلون ).
(فـخـر رازى ) از یکى از فقها چنین نقل مى کند که اگر کسى وصیت کند ثلث مالش را بـه عـاقـلتـرین مردم بدهند فتواى من این است که این ثلث را به کسانى بدهند که اطاعت فـرمـان حـق مى کنند، زیرا عاقلترین مردم کسى است که متاع اندک (زودگذرى ) را بدهد و سرمایه فراوان (پایدارى ) را بگیرد و این تنها در مورد مطیعان فرمان خدا صادق است .
سـپـس فـخر رازى اضافه مى کند که گویا او این حکم فقهى را از آیه مورد بحث استفاده کرده است .
آیه و ترجمه


اءفـمـن وعـدنـه وعـدا حـسـنـا فـهـو لقـیـه کـمن متعنه متع الحیوة الدنیا ثم هو یوم القیمة من المحضرین (61)
و یوم ینادیهم فیقول اءین شرکاءى الذین کنتم تزعمون (62)
قال الذین حق علیهم القول ربنا هؤ لاء الذین اءغوینا اءغوینهم کما غوینا تبراءنا إ لیک ما کانوا إ یانا یعبدون (63)
و قیل ادعوا شرکاءکم فدعوهم فلم یستجیبوا لهم و راءوا العذاب لو اءنهم کانوا یهتدون (64)


ترجمه :
61 - آیـا کـسى که به او وعده نیک داده ایم و به آن خواهد رسید، همانند کسى است که متاع زندگى دنیا به او داده ایم ، سپس روز قیامت (براى حساب و جزا) احضار مى شود.
62 - روزى را بـه خـاطـر بـیـاورید که خداوند آنها را ندا مى دهد، و مى گوید: کجا هستند شریکانى که براى من مى پنداشتید؟!
63 - گروهى (از معبودان ) که فرمان عذاب درباره آنها مسلم شده مى گویند: پروردگارا ما این (عابدان ) را گمراه کردیم (آرى ) ما آنها را گمراه کردیم همانگونه که خود
گـمـراه شـدیـم ، مـا از آنها بیزارى مى جوئیم ، آنها در حقیقت ما را نمى پرستیدند (بلکه هواى نفس خویش را پرستش مى کردند).
64 - بـه آنـهـا (عـابـدان ) گـفته مى شود شما معبودهایتان را که شریک خدا مى پنداشتید بخوانید (تا شما را یارى کند) آنها معبودهایشان را مى خوانند، ولى جوابى به آنها نمى دهند.
در ایـن هـنـگـام عذاب الهى را (با چشم خود) مى بینند، و آرزو مى کنند اى کاش هدایت یافته بودند.
تفسیر:
آنها هواى نفس خویش را مى پرستیدند
در آیـات گـذشته سخن از کسانى بود که به خاطر تمتع و بهره گیرى از نعمتهاى دنیا کـفـر را بـر ایـمـان و شـرک را بـر تـوحید ترجیح داده اند، در آیات مورد بحث وضع این گروه را در قیامت در برابر مؤ منان راستین مشخص مى کند.
نـخـسـت بـا یـک مقایسه که به صورت استفهام مطرح شده ، وجدان همگان را به داورى مى طـلبـد و مـى گـویـد: (آیا کسى که به او وعده نیک داده ایم ، و به وعده خود قطعا خواهد رسـیـد، بـا کـسـى کـه تـنـها از متاع دنیا به او بهره داده ایم ، سپس روز قیامت در پیشگاه پـروردگـار بـراى حـساب و جزاء احضار مى شود یکسان است )؟ (افمن وعدناه وعدا حسنا فهو لاقیه کمن متعناه متاع الحیوة الدنیا ثم هو یوم القیامة من المحضرین ).
بـدون شـک ، هـر وجـدان بـیـدار، وعده هاى نیک الهى و مواهب عظیم و جاویدان او را بر بهره گـیـرى چـنـد روز از نـعـمـتـهـاى فـانـى و لذات زودگـذر کـه بـه دنبال آن درد و رنج جاویدان است ترجیح مى دهد.
جمله (فهو لاقیه ) تاءکیدى است بر اینکه وعده الهى تخلف ناپذیر است و باید چنین بـاشـد، چـرا که تخلف از وعده یا به خاطر جهل است یا عجز، که هیچیک از آنها در ذات خدا راه ندارد.
جـمـله (هـو یـوم القـیامة من المحضرین ) اشاره به احضار در محضر خداوند براى حساب اعـمـال اسـت ، و بـعـضـى آن را بـه احـضـار در آتـش دوزخ ، تـفـسیر کرده اند ولى تفسیر اول مناسبتر است ، و به هر حال این تعبیر نشان مى دهد که این آلودگان با اکراه و بدون تمایل به این صحنه کشانده مى شوند، و باید هم چنین باشد، چرا که وحشت حساب و کیفر تمام وجود آنها را فرا گرفته است .
تـعـبـیـر بـه حـیات دنیا که بارها در سورههاى مختلف قرآن مجید آمده اشاره به پستى این زنـدگـى در مـقـایـسـه بـا (حـیـات آخـرت ) و زنـدگـى جـاویـدان و زوال نـاپـذیـر آن اسـت ، زیـرا دنـیـا از مـاده (دنـو) (بـر وزن غـلو) در اصـل بـه مـعـنى نزدیکى در مکان یا زمان یا منزلت و مقام است ، سپس دنیا و ادنى گاه به مـوجـودات کـوچـک کـه در دسـتـرس قـرار دارنـد، در مـقـابـل مـوجـودات بـزرگ اطـلاق شـده ، و گـاه در مـوضـوعـات پـسـت در مـقـابـل خوب و والا، و گاه به نزدیک در مقابل دور اطلاق گردیده ، و از آنجا که زندگى ایـن جـهـان در بـرابـر جـهـان دیـگـر هم کوچک است و هم بیارزش و هم نزدیک ، نام (حیات دنیا) کاملا متناسب آن است .
و بـه دنبال این سخن ، صحنه هاى رستاخیز را در برابر کفار مجسم مى کند صحنه هائى که از تصورش مو بر بدن راست مى شود و اندام را به لرزه در مى آورد.
مـى گـوید: (روزى را به خاطر بیاورید که خداوند آنها را ندا مى دهد و مى گوید: کجا هـسـتـنـد شـریـکـانـى کـه بـراى مـن مـى پـنـداشـتـیـد)؟! (و یـوم یـنـادیـهـم فیقول این شرکائى الذین کنتم تزعمون ).
بدیهى است این سؤ الى است توبیخى ، براى اینکه در قیامت که روز کنار رفتن پرده ها و حـجـابـهـا اسـت نـه شـرک مـفـهـومـى دارد و نـه مـشـرکـان بـر عـقیده خود باقیند، این سؤ ال در حقیقت یکنوع سرزنش و مجازات است ، یکنوع توبیخ و عقوبت است .
امـا آنـها بجاى اینکه به پاسخ پردازند معبودهایشان به سخن در مى آیند و از آنها اظهار تـنـفـر و بیزارى مى کنند، زیرا مى دانیم معبودان گاه بتهاى سنگ و چوبى بودند، و گاه مـقـدسینى همچون فرشتگان و مسیح ، و گاه جن و شیاطین در اینجا گروه سوم به سخن مى آیـنـد کـه سخن آنها را در آیه بعد چنین مى خوانیم : گروهى از معبودان که فرمان عذاب در باره آنها مسلم شده ، مى گویند: پروردگارا! ما این عابدان را گمراه کردیم ، آرى ما آنها را گـمـراه کـردیـم هـمـانـگـونـه کـه خـود گـمـراه شـدیـم (ولى آنـهـا بـه مـیـل خـویـش بـه دنبال ما آمدند) ما از آنها بیزارى مى جوئیم آنها ما را پرستش نمى کردند بـلکـه در حـقـیـقـت هـواى نـفـس خـویـش را مـى پـرسـتـیـدنـد (قـال الذیـن حق علیهم القول ربنا هؤ لاء الذین اغوینا اغویناهم کما غوینا تبراءنا الیک ما کانوا ایانا یعبدون ).
بـنـابـرایـن آیـه فـوق شـبـیـه آیـه 28 سـوره یـونـس اسـت کـه مـى گـویـد: و قـال شـرکـائهم ما کنتم ایانا تعبدون (معبودان در قیامت رو به سوى عبادت کنندگان خود مى کنند و مى گویند شما ما را پرستش نمى کردید)! و به این ترتیب معبودان اغواگر، هـمـچون فرعون و نمرود و شیاطین و جن ، بیزارى و تنفر خود را از چنین عابدانى اعلام مى دارند، و به دفاع از خویش برمى خیزند، حتى گمراهى آنها را نیز از خود نفى مى کنند، و مى گویند: آنها به میل خود به دنبال ما آمدند.
ولى بدیهى است نه این نفى اثرى دارد و نه آن بیزارى و تبرى ، و آنها در گناه عابدان خود قطعا شریک و سهیمند.
جالب توجه این است که در آن روز، هر یک از این منحرفان خلافکار از دیگرى بیزارى مى جویند و هر کدام سعى دارند گناه خود را به گردن دیگرى افکند.
ایـن درسـت نـظیر چیزى است که نمونه کوچک آن را در دنیا با چشم خود مى بینیم که جمعى دست به دست هم مى دهند تا امر خلافى مرتکب شوند، پس از دستگیرى و حضور در محضر دادگـاه از یـکدیگر بیزارى مى جویند، و گناه را به گردن دیگرى مى افکنند، این است ، سرنوشت گروه گمراه و خلافکار در دنیا و آخرت .
هـمـانـگـونه که در آیه 22 سوره ابراهیم مى خوانیم که شیطان در روز قیامت به پیروان خـود مـى گـویـد: (مـن سـلطـه اى بـر شـمـا نـداشتم ، من تنها از شما دعوت کردم شما هم مـشـتـاقانه اجابت کردید مرا ملامت نکنید خود را ملامت کنید) و ما کان لى علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لى فلا تلومونى و لوموا انفسکم .
و در مـورد مـشـرکان در آیه 30 سوره صافات مى خوانیم که آنها به مناقشه با یکدیگر بـرمـى خـیـزنـد و هـر یـک دیگرى را مقصر مى شمرد، اما اغواگران صریحا در پاسخ مى گـویـنـد: (مـا بـر شما سلطه اى نداشتیم شما خود گروهى طغیانگر بودید) و ما کان لکم علینا من سلطان بل کنتم قوما طاغین .
به هر حال به دنبال سؤ الى که از آنها در باره معبودهایشان مى شود و آنها
در پـاسخ عاجز مى مانند، به آنان (گفته مى شود شما معبودهایتان را که شریک خدا مى پـنـداشـتـیـد بـخـوانـیـد) تـا بـه یـارى شـمـا بـرخـیـزنـد! (و قیل ادعوا شرکائکم ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت