تفسیرنمونه سوره قصص (قسمت2)

در بـعـضـى از روایـات آمـده اسـت کـه وقـتـى مـوسـى پـسـتـان ایـن مـادر را قـبـول کـرد هـامان وزیر فرعون گفت من فکر مى کنم تو مادر واقعى او هستى ! چرا در میان ایـنـهمه زن تنها پستان تو را پذیرفت ؟ گفت اى پادشاه ! به خاطر این است که من زنى خـوشـبـو هـسـتم ، و شیرم بسیار شیرین است ، تاکنون هیچ کودکى به من سپرده نشده مگر ایـنـکـه پستان مرا پذیرفته است ! حاضران این سخن را تصدیق کردند و هر کدام هدیه و تحفه گرانقیمتى به او دادند!.
در حـدیـثـى از امـام بـاقـر (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم کـه فـرمـود: سـه روز بـیـشـتر طـول نـکـشـیـد کـه خداوند نوزاد را به مادرش بازگرداند! بعضى گفته اند این تحریم تـکوینى شیرهاى دیگران براى موسى به خاطر این بود که خدا نمیخواست از شیرهائى کـه آلوده بـه حـرام ، آلوده بـه امـوال دزدى و جنایت و رشوه و غصب حقوق دیگران است این پیامبر پاک بنوشد، او باید از شیر پاکى همچون شیر مادرش تغذیه کند تا بتواند بر ضد ناپاکیها قیام کند و با ناپاکان بستیزد.
و بـه ایـن تـرتـیـب مـا مـوسـى را بـه مـادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و غم و انـدوهـى در دل او بـاقـى نـمـانـد، و بـدانـد وعده الهى حق است اگر چه اکثر مردم نمیدانند (فـرددنـاه الى امـه کـى تـقـر عـیـنـهـا و لا تحزن و لتعلم ان وعد الله حق و لکن اکثرهم لا یعلمون ).
در ایـنـجا سؤ الى مطرح است و آن اینکه : آیا فرعونیان موسى را به مادر سپردند که او را شـیـر دهد و در خلال این کار، همه روز یا گاهبگاه ، کودک را به دربار فرعون بیاورد تا ملکه مصر دیدارى از او تازه کند، و یا کودک را در دربار نگه داشتند و مادر موسى در فواصل معین مى آمد و به او شیر مى داد؟
دلیـل روشـنـى بـر هـیـچـیـک از ایـن دو احـتـمـال نـداریـم امـا احتمال اول نزدیکتر به نظر مى رسد.
و نـیـز بـعـد از پـایـان دوران شـیـرخـوارگـى ، آیـا مـوسـى بـه کـاخ فـرعـون منتقل شد یا رابطه خود را با مادر و خانواده نگه مى داشت و میان این دو در رفت و آمد بود؟ بعضى گفته اند بعد از دوران شیرخوارگى ، او را به فرعون و همسرش آسیه سپرد، و مـوسـى در دامـن آن دو و بـا دسـت آن دو پـرورش یـافـت ، و در ایـنـجا داستانهاى دیگرى از کـارهـاى کـودکـانـه امـا پـر مـعـنـى مـوسـى نـسـبـت بـه فـرعـون نـقـل کـرده انـد کـه ذکـر هـمه آنها به درازا مى کشد، اما این جمله که فرعون بعد از مبعوث شدن موسى به نبوت به او گفت : الم نربک فینا ولیدا و لبثت فینا من عمرک سنین : آیا تـو را در کـودکـى در دامـان مـهـر خود پرورش ندادیم ؟ و سالهائى از عمرت را در میان ما نـبـودى ؟ (سـوره شـعراء آیه 17) نشان مى دهد که موسى مدتى در کاخ فرعون زندگى کرده و سالهائى در آنجا درنگ نموده است .
از تـفسیر على بن ابراهیم چنین استفاده مى شود که موسى با نهایت احترام تا دوران بلوغ در کاخ فرعون ماند، ولى سخنان توحیدى او، فرعون را سخت ناراحت مى کرد، تا آنجا که تـصـمیم قتل او را گرفت ، موسى کاخ را رها کرد و وارد شهر شد که با نزاع دو نفر که یکى از قبطیان و دیگرى از سبطیان بود (و شرح آن در آیات آینده مى آید) روبرو گشت .
آیه و ترجمه


و لما بلغ اءشده و استوى اتیناه حکما و علما و کذلک نجزى المحسنین (14)
و دخـل المـدیـنـة عـلى حـیـن غـفلة من اءهلها فوجد فیها رجلین یقتتلان هذا من شیعته و هذا من عدوه فـاسـتـغـاثـه الذى مـن شـیـعـتـه عـلى الذى مـن عـدوه فـوکـزه مـوسـى فـقـضـى عـلیـه قال هذا من عمل الشیطان انه عدو مضل مبین (15)
قال رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى فغفر له انه هو الغفور الرحیم (16)
قال رب بما اءنعمت على فلن اءکون ظهیرا للمجرمین (17)


ترجمه :
14 - هنگامى که نیرومند و کامل شد حکمت و دانش به او دادیم ، و اینگونه نیکوکاران را جزا مى دهیم .
15 - او در مـوقـعـى کـه اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد، ناگهان دو مرد را دید که بـه جـنـگ و نـزاع مـشـغولند، یکى از پیروان او بود، و دیگرى از دشمنانش ، آن یک که از پیروان او بود از وى در برابر دشمنش تقاضاى کمک کرد، موسى مشت محکمى بر سینه او زد و کـار او را سـاخـت (و بـر زمـیـن افـتـاد و مـرد!) مـوسـى گـفـت : ایـن از عمل شیطان بود که او دشمن و گمراه کننده آشکارى است .
16 - عـرض کرد پروردگارا! من به خویشتن ستم کردم ، مرا ببخش ، خدا او را بخشید که او غفور و رحیم است .
17 - عـرض کـرد پـروردگـارا! بـه شـکـرانـه نـعـمتى که به من دادى من هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود.
تفسیر:
موسى در طریق حمایت از مظلومان
در ایـنـجـا بـا سـومـیـن بـخـش از سرگذشت پر ماجراى موسى (علیه السلام ) روبرو مى شویم که در آن مسائلى مربوط به دوران بلوغ او و پیش از آنکه از مصر به مدین برود، و انگیزه هجرت او مطرح شده است .
نـخـسـت مـى گـویـد: (هـنـگـامـى کـه مـوسـى نـیـرومـنـد و کـامـل شـد، حـکـمـت و دانش به او دادیم و این گونه نیکوکاران را جزا و پاداش ‍ مى دهیم ) (فلما بلغ اشده و استوى آتیناه حکما و علما و کذلک نجزى المحسنین ).
(اشد) از ماده شدت به معنى نیرومند شدن است ، و (استوى ) از ماده (استواء) به معنى کمال خلقت و اعتدال آن است .
در اینکه میان این دو چه تفاوتى است ، مفسران گفتگوهاى مختلفى دارند: بعضى گفته اند (بـلوغ اشـد) آن اسـت کـه انـسـان از نـظـر قـواى جـسـمـانـى بـه سـر حـد کـمـال بـرسـد کـه غـالبـا در سـن 18 سـالگـى اسـت ، و (اسـتـواء) هـمـان اعـتـدال و اسـتـقـرار در امـر حـیـات و زنـدگـى اسـت کـه غـالبـا بـعـد از کمال نیروى جسمانى حاصل مى شود.
بـعـضـى دیـگـر (بـلوغ اشـد) را بـه مـعـنـى کـمال جسمى ، و (استواء) را به معنى کمال عقلى و فکرى دانسته اند.
در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) کـه در کـتـاب مـعـانـى الاخـبـار نقل شده میخوانیم : اشد 18 سالگى است ، و استواء زمانى است که محاسن بیرون آید.
در میان این تعبیرات تفاوت زیادى نیست ، و از مجموعه آن با توجه به معنى لغوى این دو واژه تکامل نیروهاى جسمى و فکرى و روحى استفاده مى شود.
فـرق مـیـان (حـکـم ) و (عـلم ) مـمـکـن اسـت ایـن بـاشـد کـه حـکـم اشـاره بـه عـقـل و فـهـم و قـدرت بـر داورى صـحـیـح اسـت ، و عـلم بـه معنى آگاهى و دانشى است که جهل با آن همراه نباشد.
تعبیر (کذلک نجزى المحسنین ) به خوبى نشان مى دهد که موسى (علیه السلام ) به خـاطـر تقواى الهیش ، و به خاطر اعمال نیک و پاکش ، این شایستگى را پیدا کرده بود که خـداونـد پـاداش عـلم و حکمت به او بدهد، و روشن است که منظور از این علم و حکمت ، وحى و نبوت نیست ، زیرا موسى آن روز با زمان وحى و نبوت فاصله زیادى داشت .
بلکه منظور همان آگاهى و روشنبینى و قدرت بر قضاوت صحیح ، و مانند آن است که خدا به عنوان پاکدامنى و درستى و نیکوکارى به موسى داد، و از این تعبیر اجمالا برمى آید که موسى در همان کاخ فرعون که بود رنگ آن محیط را به خود هرگز نگرفت و تا آنجا کـه در تـوان داشـت بـه کـمک حق و عدالت مى شتافت هر چند جزئیات آن امروز بر ما روشن نیست .
بـه هـر حـال مـوسـى (عـلیـه السـلام ) در مـوقـعـى کـه اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد (و دخل المدینة على حین غفلة من اهلها).
ایـن شـهـر کـدام شـهـر بـوده ؟ روشـن نـیـسـت ، امـا بـه احـتـمـال قـوى پـایـتـخـت مـصـر بـوده اسـت و بـه گفته بعضى از مفسران موسى بر اثر مخالفتهائى که با فرعون و دستگاه
او داشـت و روز بـه روز اوج مـى گـرفت محکوم به تبعید از پایتخت مصر شد، ولى او با استفاده از فرصت خاصى که مردم در حال غفلت بودند وارد پایتخت گردید.
ایـن احـتـمال نیز وجود دارد که منظور وارد شدن در شهر از قصر فرعون بوده باشد، چرا کـه مـعـمـولا قصرهاى فراعنه را در کنار شهر که بهتر بتوانند راههاى ورود و خروجش را کنترل کنند مى سازند.
مـنـظـور از جـمـله (عـلى حـیـن غـفـلة مـن اهلها) موقعى بوده که مردم شهر کسب و کار خود را تـعـطـیـل کـرده و کـسـى دقیقا مراقب اوضاع شهر نبود، اما اینکه چه موقعى بوده ؟ بعضى گـفـتـه انـد در آغـاز شـب بـوده اسـت کـه مـردم کـسـب و کـار را تعطیل مى کنند، گروهى راهى خانه خود مى شوند و گروهى نیز به تفریح و سرگرمى و شـبنشینى مى پردازند، این همان ساعتى است که در بعضى از روایات اسلامى از آن به عنوان ساعت غفلت تعبیر شده است .
در حـدیثى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده است که فرمود: تنفلوا فى ساعة الغـفـلة و لو بـرکـعتین خفیفتین : در ساعت غفلت نماز نافله بجا آورید و لو دو رکعت مختصر باشد.
و در ذیل این حدیث آمده است : و ساعة الغفلة ما بین المغرب و العشاء.
و بـراسـتـى ایـن سـاعـت ، سـاعت غفلت است و بسیارى از جنایات و تبهکاریها و انحرافات اخلاقى در همین ساعات آغاز شب انجام مى شود.
نه مردم مشغول کسب و کارند و نه در خواب و استراحت ، بلکه یک حالت غفلت عمومى معمولا بر شهرها مسلط مى شود و رواج کار مراکز فساد نیز در همین ساعت است .
بعضى نیز احتمال داده اند که ساعت غفلت نیمه روز به هنگام استراحت .
مـردم و تـعـطـیـل مـوقـت کـار روزانـه اسـت ، ولى تـفـسـیـر اول صحیحتر و دقیقتر به نظر مى رسد.
به هر حال موسى وارد شهر شد و در آنجا با صحنه اى روبرو گردید دو نفر مرد را دید کـه سـخـت بـا هـم گـلاویز شده اند و مشغول زد و خورد هستند که یکى از آنها از شیعیان و پیروان موسى بود و دیگرى از دشمنانش (فوجد فیها رجلین یقتتلان هذا من شیعته و هذا من عدوه ).
تـعـبـیـر بـه (شـیـعـتـه ) نشان مى دهد که از موسى از همان زمان ارتباطهائى با بنى اسرائیل برقرار کرده بود و گروهى پیرو داشت و احتمالا آنها را براى مبارزه با دستگاه جبار فرعون به عنوان یک هسته مرکزى برگزیده بود.
هنگامى که مرد بنى اسرائیلى چشمش به موسى افتاد از موسى (که جوانى نیرومند و قوى پنجه بود) در برابر دشمنش تقاضاى کمک کرد (فاستغاثه الذى من شیعته على الذى من عدوه ).
مـوسـى (عـلیـه السـلام ) بـه یـارى او شـتـافـت تـا او را از چـنـگـال ایـن دشـمـن ظـالم سـتـمگر که بعضى گفته اند یکى از طباخان فرعون بود و مى خـواسـت مـرد بنى اسرائیلى را براى حمل هیزم به بیگارى کشد نجات دهد در اینجا موسى مشتى محکم بر سینه مرد فرعونى زد اما همین یک مشت کار او را ساخت و بر زمین افتاد و مرد (فوکزه موسى فقضى علیه ).
بدون شک موسى قصد کشتن مرد فرعونى نداشت ، و از آیات بعد نیز به خوبى این معنى روشـن مـى شـود، نـه بـه خـاطـر ایـنـکـه آنـهـا مـسـتـحـق قـتـل نـبـودنـد، بـلکـه بـه خـاطـر پـى آمـدهـائى کـه ایـن عمل ممکن بود براى موسى و بنى اسرائیل داشته باشد.
لذا بـلافـاصـله مـوسـى گـفـت : ایـن از عـمـل شـیطان بود، چرا که او دشمن و گمراه کننده آشـکـارى اسـت (قـال هـذا مـن عـمـل الشـیـطـان انـه عـدو مضل مبین ).
بـه تـعبیر دیگر، او مى خواست دست مرد فرعونى را از گریبان بنى اسرائیلى جدا کند، هـر چـنـد گـروه فرعونیان مستحق بیش از این بودند، اما در آن شرائط اقدام به چنین کارى مـصـلحـت نـبود، و چنانکه خواهیم دید همین امر سبب شد که دیگر نتواند در مصر بماند و راه مدین را پیش گرفت .
سـپس قرآن از قول موسى چنین مى گوید: او گفت : پروردگارا! من به خویشتن ستم کردم ، مـرا بـبـخـش ، و خـداونـد او را بـخـشـیـد، کـه او غـفـور و رحـیـم اسـت (قال رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى فغفر له انه هو الغفور الرحیم ).
مسلما موسى در اینجا گناهى مرتکب نشد، بلکه در واقع ترک اولائى از او سر زد که نمى بـایـسـت چنین بى احتیاطى کند تا به دردسر و زحمت و رنج بیفتد او در برابر همین ترک اولى از خـدا تـقـاضـاى عـفـو کـرد و خـدا نـیـز او را مشمول لطفش قرار داد.
مـوسـى گـفـت : بـه شـکـرانـه ایـن نـعـمـت کـه مـرا مـشـمـول عـفـو خـود قـرار دادى و در چنگال دشمنان گرفتار نساختى ، و به شکرانه تمام نعمتهائى که از آغاز تاکنون به من مـرحـمـت کـردى مـن هـرگـز پـشـتـیبانى از مجرمان نخواهم کرد و یار ستمکاران نخواهم بود (قال رب بما انعمت على فلن اکون ظهیرا للمجرمین ).
بلکه همیشه به یارى مظلومان و رنجدیدگان خواهم شتافت ، منظورش از این جمله این بود که من هرگز با فرعونیان مجرم و گنهکار همکارى نخواهم کرد بلکه در کنار ستمدیدگان بنى اسرائیل خواهم بود.
و ایـنـکـه بـعـضى احتمال داده اند منظور از مجرم آن مرد اسرائیلى بوده باشد بسیار بعید به نظر میرسد.
نکته ها:
1 - آیا این کار موسى منافى مقام عصمت نیست ؟
مفسران بحثهاى دامنه دارى در مورد مشاجره مرد قبطى و بنى اسرائیلى و کشته شدن قبطى به دست موسى کرده اند.
البـتـه اصـل ایـن عـمـل مـسـاءله مـهمى نبوده ، چرا که جنایتکاران فرعونى مفسدان بیرحمى بـودنـد کـه هـزاران نـوزاد بنى اسرائیلى را سر بریدند، و از هیچگونه جنایت بر بنى اسرائیل ابا نداشتند، و به این ترتیب افرادى نبودند که خونشان مخصوصا براى بنى اسرائیل محترم باشد.
آنـچـه بـراى علماى تفسیر ایجاد مشکل کرده تعبیراتى است که خود موسى (علیه السلام ) در این ماجرا مى کند:
یکجا مى گوید: (هذا من عمل الشیطان ).
جـاى دیـگـر مـى گـویـد: رب انـى ظلمت نفسى فاغفر لى : خدایا! من بر خود ستم کردم مرا ببخش .
ایـن تـعـبـیـرات چـگـونـه بـا عـصـمـت انـبـیـاء کـه حـتـى قبل از نبوت و رسالت باید داراى مقام عصمت باشند سازگار است ؟
اما با توضیحى که در تفسیر آیات فوق دادیم روشن مى شود که آنچه از موسى سر زد تـرک اولائى بـیـش نـبـود، او بـا ایـن عـمـلش خـود را بـه زحـمـت انـداخـت چـرا کـه قتل یک قبطى به وسیله موسى چیزى نبود که فرعونیان به آسانى از آن بگذرند، و مى دانـیـم تـرک اولى بـه مـعـنـى کارى است که ذاتا حرام نیست ، بلکه موجب مى شود که کار خوبترى ترک گردد، بى آنکه عمل خلافى انجام شده باشد.
نـظـیـر این تعبیر در سرگذشت بعضى دیگر از انبیاء از جمله حضرت آدم (علیه السلام ) نیز آمده است که شرح آن را در ذیل آیه 19 سوره اعراف (جلد 6 تفسیر
نمونه صفحه 122 به بعد) داده شد.
در حدیثى که در عیون الاخبار از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) در تفسیر این آیـات آمـده چـنـیـن مـى خـوانـیـم : مـنـظـور از جـمـله هـذا مـن عـمـل الشـیـطـان نـزاع و جـدال آن دو مـرد بـا یـکـدیـگـر بـوده کـه عـمل شیطانى محسوب مى شده ، نه عمل موسى ، و منظور از جمله رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى ایـن اسـت کـه مـن خـود را در آنجا که نباید بگذارم گذاردم ، من نباید وارد این شهر مى شدم ، و منظور از جمله فاغفر لى این است که مرا از دشمنانت مستور دار تا بر من دست پیدا نکنند (یکى از معانى غفران پوشانیدن است ).
2 - پشتیبانى از مجرمان از بزرگترین گناهان است
در فـقـه اسـلامـى بـاب مـفـصلى پیرامون اعانت بر اثم و معاونت ظلمه با احادیث فراوانى داریم که نشان مى دهد یکى از زشتترین گناهان یارى ستمکاران و ظالمان و مجرمان است و سبب مى شود که انسان در سرنوشت شوم آنها شریک باشد.
اصولا ظالمان و ستمگران و افرادى همچون فرعون در هر جامعه اى افراد خاصى هستند، و اگـر تـوده جـمـعـیـت بـا آنـها همکارى نکنند فرعونها فرعون نمیشوند این گروهى از مردم زبون و ضعیف و یا فرصتطلب و دنیاپرست هستند که اطراف آنها را مى گیرند، و دست و بـال آنـهـا و یـا حـداقـل سیاهى لشکرشان مى شوند، تا آن قدرت شیطانى را براى آنها فراهم مى سازند.
در قـرآن مـجـیـد روى ایـن اصـل اسـلامى و انسانى کرارا تکیه شده است : در آیه دوم سوره مائده مى خوانیم : و تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان : بر نیکى و تقوى تعاون کنید، و به گناه و تعدى هرگز کمک نکنید.
قرآن با صراحت مى گوید: رکون بر ظالمان موجب عذاب آتش دوزخ است و لا ترکنوا الى الذین ظلموا فتمسکم النار (هود - 114).
رکـون خواه به معنى تمایل قلبى باشد، یا به معنى همکارى ظاهرى ، یا اظهار رضایت ، و یـا دوسـتـى و خیرخواهى ، یا اطاعت که هر یک از مفسران تفسیرى براى آن کرده اند و یا مـفـهـومـى کـه جامع همه اینها است ، و آن اتکاء و اعتماد و وابستگى است ، شاهد زنده اى بر مقصود ما است .
در حـدیـثى از امام زین العابدین على بن الحسین (علیهماالسلام ) مى خوانیم : به محمد بن مسلم زهرى که دانشمندى بود که با دستگاه بنى امیه مخصوصا هشام بن عبد الملک همکارى مـى کـرد بـعـد از آنـکـه او را از اعـانـت ظالمان برحذر داشت در سخنان تکان دهنده اش ‍ چنین فـرمـود: او لیـس بـدعـائهم ایاک حین دعوک جعلوک قطبا ادار و ربک رحى مظالمهم ، و جسرا یعبرون علیک الى بلایاهم سلما الى ضلالتهم داعیا الى عینهم ، سالکا سبیلهم ، یدخلون بـک الشـک عـلى العـلمـاء و یـقـتـادون بـک قـلوب الجـهـال الیـهـم !... فـمـا اقل ما اعطوک فى قدر ما اخذوا منک ! و ما ایسر ما عمروا لک فى جنب ما حزبوا علیک ! فانظر لنـفـسـک فـانـه لا یـنـظـر لهـا غـیـرک و حـاسـبـهـا حـسـاب رجل مسئول !:
(آیـا آنـهـا تـو را بـه جـمـع خـود دعـوت نـکـردنـد و مـرکـزیـتـى بـوسـیـله تـو تشکیل ندادند که آسیاى ظلم آنها بر محورش مى گردد)؟
آیا تو را پلى براى عبور به سوى بلاهاى خود قرار ندادند؟
بـوسیله تو نردبانى براى ضلالتشان ، و مبلغى براى گمراهى و جهلشان ، و رهروى بـراى راه نـنـگـیـنـشـان سـاخـتـنـد، و نـیـز بـوسـیـله تـو، عـلمـا را زیـر سـؤ ال میکشند و قلوب ساده لوحان جاهل را به دام مى افکنند...
آنـهـا در مـقـابل چیزى که از تو گرفتند، چه کم بهائى به تو پرداختند؟! و در برابر آنچه از تو ویران کردند چه کم آباد نمودند.
انـدکـى در بـاره خـود بـیـندیش که هیچکس دلسوز تو جز خودت نیست ، و همچون یک انسان مسئول به حساب خویش رسیدگى کن .
بـه راسـتى این منطق گویا و رساى امام (علیه السلام ) هر عالم دربارى و وابسته را مى تواند متوجه عاقبت شوم خود کند.
ابن عباس مى گوید: آیه رب بما انعمت على فلن اکون ظهیرا للمجرمین از جمله آیاتى است کـه گـواهى مى دهد بر اینکه پشتیبانى مجرمان ، جرم و گناه است و کمک به مؤ منان اطاعت فرمان خدا.
بـه یـکـى از عـلمـا گـفـتـند: فلانکس نویسنده فلان ظالم شده است و تنها چیزى را که مى نـویـسـد، دخـل و خـرج او اسـت ، اگـر حقوقى در برابر این کار بگیرد زندگیش تامین مى شود، و الا خود و خانواده اش شدیدا گرفتار فقر خواهند شد.
مرد عالم در پاسخ این سؤ ال تنها این جمله را بیان کرد: آیا گفتار آن مرد صالح (موسى ) را نـشـنـیـده اى کـه گـفـت : رب بـمـا انـعـمت على فلن اکون ظهیرا للمجرمین : خداوندا به شکرانه نعمتهائى که به من بخشیدى هرگز پشتیبانى از مجرمان نمیکنم .
آیه و ترجمه


فـاصـبـح فـى المـدیـنـة خـائفـا یـتـرقـب فـاذا الذى اسـتـنـصـره بـالامـس یـسـتـصـرخـه قال له موسى انک لغوى مبین (18)
فـلمـا اءن اءراد اءن یـبطش بالذى هو عدو لهما قال یموسى اءترید اءن تقتلنى کما قتلت نفسا بالامس ان ترید الا اءن تکون جبارا فى الارض و ما ترید اءن تکون من المصلحین (19)
و جاء رجل مـن اءقـصـا المـدیـنة یسعى قال یموسى ان الملا یاتمرون بک لیقتلوک فاخرج انى لک من الناصحین (20)
فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنى من القوم الظالمین (21)
و لما توجه تلقاء مدین قال عسى ربى اءن یهدینى سواء السبیل (22)


ترجمه :
18 - مـوسـى در شـهر ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى (و در جستجوى اخبار) نـاگـهـان دیـد هـمـان کسى که دیروز از او یارى طلبیده بود فریاد میزند و از او کمک مى خواهد، موسى به او گفت تو آشکارا انسان گمراهى هستى !
19 - و هـنـگـامـى کـه خـواست با کسى که دشمن هر دوى آنها بود درگیر شود و با قدرت مـانـع او گـردد، (فریادش بلند شد) گفت : اى موسى ! مى خواهى مرا بکشى ، همانگونه که دیروز انسانى را به قتل رساندى ؟ تو مى خواهى فقط جبارى در روى زمین باشى ، و نمیخواهى از مصلحان باشى !
20 - (در این هنگام ) مردى از نقطه دور دست شهر (از مرکز فرعونیان ) با سرعت آمد و به موسى گفت اى موسى این جمعیت براى کشتنت به مشورت نشسته اند، فورا (از شهر) خارج شو که من از خیرخواهان توام .
21 - موسى از شهر خارج شد در حالى که ترسان بود، و هر لحظه در انتظار حادثه اى ، عرض کرد پروردگارا! مرا از این قوم ظالم رهائى بخش .
22 - و هـنـگـامـى که متوجه جانب مدین شد گفت امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند.
تفسیر:
موسى مخفیانه به سوى مدین حرکت مى کند
در ایـن آیـات به چهارمین صحنه این سرگذشت پرماجرا روبرو مى شویم . مساءله کشته شـدن یـکـى از فـرعونیان به سرعت در مصر منعکس شد و شاید کم و بیش از قرائن معلوم بـود کـه قـاتـل او یک مرد بنى اسرائیلى است ، و شاید نام موسى هم در این میان بر سر زبانها بود.
البـته این قتل یک قتل ساده نبود، جرقه اى براى یک انقلاب و یا مقدمه آن محسوب مى شد، و دسـتـگـاه حـکـومـت نـمـیـتـوانـسـت بـه سـادگـى از کـنـار آن بـگـذرد کـه بـردگـان بـنى اسرائیل قصد جان اربابان خود کنند!
لذا در نـخـسـتـیـن آیـه مى خوانیم : به دنبال این ماجرا، موسى در شهر، ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى ، و در جستجوى اخبار (فاصبح فى المدینة خائفا یترقب ).
نـاگهان با صحنه تازه اى روبرو شد و دید همان بنى اسرائیلى که دیروز از او یارى طـلبیده بود فریاد مى کشد و از او کمک مى خواهد (و با قبطى دیگرى گلاویز شده است ) (فاذا الذى استنصره بالامس یستصرخه ).
امـا مـوسـى بـه او گـفـت : تـو بـه وضـوح ، انـسـان جاهل و گمراهى هستى ! (قال له موسى انک لغوى مبین ).
هـر روز بـا کـسى گلاویز مى شوى و دردسر مى آفرینى و دست به کارهائى میزنى که الان مـوقـع آن نـیـسـت ، مـا هـنـوز گرفتار پى آمدهاى برنامه دیروز توئیم که امروز نیز تجدید برنامه کردى !.
ولى بـه هـر حـال مـظـلومى بود که در چنگال ستمگرى گرفتار شده بود (خواه در مقدمات تـقـصـیر کرده باشد یا نه ) مى بایست موسى به یارى او بشتابد و تنهایش نگذارد اما هـنـگـامى که موسى خواست آن مرد قبطى را که دشمن هر دو آنها بود با قدرت بگیرد و از بنى اسرائیلى دفاع کند، فریادش بلند شد و گفت : اى موسى تو مى خواهى مرا بکشى هـمـانـگـونـه کـه انـسـانـى را دیـروز کـشـتى ؟! (فلما ان اراد ان یبطش بالذى هو عدو لهما قال یا موسى ا ترید ان تقتلنى کما قتلت نفسا بالامس ).
از قرار معلوم تو مى خواهى فقط جبارى در روى زمین باشى ، و نمى خواهى
از مـصـلحـان بـاشـى ! (ان تـریـد الا ان تـکـون جـبـارا فـى الارض و ما ترید ان تکون من المصلحین ).
ایـن جمله نشان مى دهد که موسى قبلا نیت اصلاحطلبى خود را چه در کاخ فرعون و چه در بـیـرون آن ، اظهار کرده بود، و در بعضى از روایات مى خوانیم که درگیریهائى در این زمـیـنـه نـیز با فرعون داشت ، لذا مرد قبطى مى گوید: تو هر روز مى خواهى انسانى را بـه قـتـل برسانى ، این چه اصلاحطلبى است ؟! در صورتى که اگر موسى مى خواست این جبار را نیز به قتل برساند، گامى در مسیر اصلاح بود.
بـه هـر حـال مـوسـى مـتـوجـه شـد که ماجراى دیروز افشا شده است و براى اینکه مشکلات بیشترى پیدا نکند، کوتاه آمد.
مـاجـرا بـه فـرعـون و اطـرافـیـان او رسـیـد و تـکـرار ایـن عـمـل را تـهـدیـدى بـر وضـع خـود گـرفـتـنـد، جـلسـه مـشـورتـى تشکیل دادند و حکم قتل موسى صادر شد.
در ایـن هـنـگام یک حادثه غیر منتظره موسى را از مرگ حتمى رهائى بخشید و آن اینکه مردى از نـقطه دور دست شهر (از مرکز فرعونیان و کاخ فرعون ) به سرعت خود را به موسى رسـانـد و گـفت اى موسى این جمعیت براى کشتن تو به مشورت نشسته اند، فورا از شهر خـارج شـو کـه مـن از خـیـرخـواهـان تـوام (و جـاء رجـل مـن اقـصـى المـدیـنـة یـسـعـى قال یا موسى ان الملاء یاتمرون بک لیقتلوک فاخرج انى لک من الناصحین ).
ایـن مـرد ظـاهـرا هـمـان کـسـى بـود کـه بـعـدا بـه عـنـوان (مـؤ مـن آل فـرعـون ) مـعروف شد، مى گویند نامش حزقیل بود و از خویشاوندان نزدیک فرعون محسوب مى شد و آنچنان با آنها رابطه داشت که در این گونه جلسات شرکت مى کرد.
او از وضـع جـنـایـات فـرعـون رنـج مـى بـرد و در انـتظار این بود که قیامى بر ضد او صورت گیرد، و او به این قیام الهى بپیوندد.
ظـاهـرا چـشم امید به موسى دوخته بود و در چهره او سیماى یک مرد الهى انقلابى را مشاهده مـى کـرد، بـه هـمـیـن دلیـل هـنـگامى که احساس کرد او در خطر است با سرعت خود را به او رسـانـید و موسى را از چنگال خطر نجات داد، و بعدا خواهیم دید که نه تنها در این ماجرا، کـه در مـاجـراهـاى دیـگـر نـیـز تـکـیـه گـاهـى بـراى موسى (علیه السلام ) بود، و دیده تیزبینى براى بنى اسرائیل در قصر فرعون محسوب مى شد.
مـوسـى ایـن خـبـر را کـامـلا جـدى گرفت ، به خیرخواهى این مرد با ایمان ارج نهاد، و به توصیه او از شهر خارج شد در حالى که ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه اى ! (فخرج منها خائفا یترقب ).
تـمـام قـلب خـود را مـتـوجـه پـروردگـار کـرد و بـراى حـل ایـن مـشـکـل بـزرگ دسـت بـه دامـن لطف او زد و گفت : پروردگار من مرا از این قوم ظالم رهائى بخش (قال رب نجنى من القوم الظالمین ).
مـن مـى دانم آنها ظالم و بیرحمند، و من به دفاع از مظلومان برخاستم و از ظالمان بیگانه بودم ، و همانگونه که من بقدر توانائى شر ظالمان را از مظلومان کوتاه کرده ام تو نیز اى خداى بزرگ شر ظالمان را از من دفع نما.
مـوسـى تـصـمـیـم گـرفـت کـه بـه سـوى سـرزمـیـن مـدیـن کـه شـهـرى در جـنـوب شـام و شـمـال حجاز بود و از قلمرو مصر و حکومت فرعونیان جدا محسوب مى شد برود، اما جوانى که در ناز و نعمت بزرگ شده ، و به سوى سفرى مى رود که در عمرش سابقه نداشته ، نـه زاد و نـه تـوشه اى دارد نه مرکب و نه دوست و راهنمائى ، و پیوسته از این بیم دارد کـه مـامـوران فـرا رسـنـد و او را دسـتـگـیـر کـرده بـه قتل رسانند، وضع حالش روشن است .
آرى مـوسـى بـایـد یک دوران سختى و شدت را پشت سر بگذارد، و از تارهائى که قصر فـرعـون بـر گـرد شخصیت او تنیده بود بیرون آید، در کنار مستضعفان قرار گیرد، درد آنـها را با تمام وجودش احساس کند، و آماده یک قیام الهى به نفع آنها و بر ضد مستکبران گردد.
ولى در ایـن راه یـک سـرمـایـه بـزرگ هـمـراه داشـت ، سـرمـایـه ایـمـان و توکل بر خدا!
لذا هـنـگـامـى که متوجه جانب مدین شد گفت امیدوارم که پروردگارم مرا به راه راست هدایت کـنـد (و لمـا تـوجـه تـلقـاء مـدیـن قـال عـسـى ربـى ان یـهـدیـنـى سـواء السبیل ).
آیه و ترجمه


و لمـا ورد مـاء مـدیـن وجـد عـلیـه اءمـة مـن النـاس یـسـقـون و وجـد مـن دونهم امراءتین تذودان قال ما خطبکما قالتا لا نسقى حتى یصدر الرعاء و اءبونا شیخ کبیر (23)
فسقى لهما ثم تولى إ لى الظل فقال رب إ نى لما اءنزلت إ لى من خیر فقیر (24)
فـجاءته إ حدئهما تمشى على استحیاء قالت إ ن اءبى یدعوک لیجزیک اءجر ما سقیت لنا فلما جاءه و قص علیه القصص قال لا تخف نجوت من القوم الظلمین (25)


ترجمه :
23 - و هنگامى که به (چاه ) آب مدین رسید، گروهى از مردم را در آنجا دید که چهارپایان خـود را سـیـراب مى کنند، و در کنار آنها دو زن را دید که مراقب گوسفندان خویشند (و به چـاه نـزدیـک نـمـیـشـوند، موسى ) به آنها گفت کار شما چیست ؟ (چرا گوسفندان خود را آب نـمـیدهید؟) گفتند ما آنها را آب نمى دهیم تا چوپانها همگى خارج شوند، و پدر ما پیر مرد مسنى است .
24 - مـوسـى بـه (گـوسـفـندان ) آنها آب داد، سپس رو به سوى سایه آورد و عرض کرد پروردگارا! هر خیر و نیکى بر من فرستى من به آن نیازمندم !
25 - نـاگـهـان یـکى از آن دو به سراغ او آمد در حالى که با نهایت حیا گام برمیداشت و گـفـت : پـدرم از تـو دعـوت مـى کـنـد تا مزد سیراب کردن گوسفندان را براى ما به تو بـپـردازد هنگامى که موسى نزد او (شعیب ) آمد و سرگذشت خود را شرح داد گفت نترس از قوم ظالم نجات یافتى !
تفسیر:
یک کار نیک درهاى خیرات را به روى موسى گشود! در اینجا در برابر پنجمین صحنه از ایـن داسـتـان قـرار مـى گـیـریم ، و آن صحنه ورود موسى به شهر مدین است ... این جوان پاکباز چندین روز در راه بود، راهى که هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنائى نداشت ، حتى به گفته بعضى ناچار بود با پاى برهنه این راه را طى کند، گفته اند هشت روز در راه بود، آنقدر راه رفت که پاهایش آبله کرد.
بـراى رفـع گـرسـنـگـى از گـیاهان بیابان و برگ درختان استفاده مینمود، و در برابر ایـنـهـمـه مـشـکـلات و نـاراحتیها تنها یک دلخوشى داشت و آن اینکه به لطف پروردگار از چنگال ظلم فرعونى رهائى یافته است .
کـمـکـم دورنـماى مدین در افق نمایان شد، و موجى از آرامش بر قلب او نشست ، نزدیک شهر رسید، اجتماع گروهى نظر او را به خود جلب کرد، به زودى فهمید اینها شبانهائى هستند که براى آب دادن به گوسفندان اطراف چاه آب اجتماع کرده اند.
هـنـگـامـى کـه مـوسى در کنار چاه آب مدین قرار گرفت گروهى از مردم را در آنجا دید که چـارپـایـان خـود را از آب چـاه سـیـراب مـى کـنند (فلما ورد ماء مدین وجد علیه امة من الناس یسقون ).
و در کنار آنها دو زن را دید که گوسفندان خود را مراقبت مى کنند اما
به چاه نزدیک نمیشوند (و وجد من دونهم امراءتین تزودان ).
وضـع ایـن دخـتـران با عفت که در گوشه اى ایستاده اند و کسى به داد آنها نمیرسد و یک مـشـت شـبـان گـردن کـلفـت تنها در فکر گوسفندان خویشند، و نوبت به دیگرى نمیدهند، نـظـر مـوسـى را جـلب کـرد، نـزدیـک آن دو آمـد و گـفـت کـار شـمـا چـیـسـت ؟! (قال ما خطبکما).
چرا پیش نمیروید و گوسفندان را سیراب نمیکنید.
بـراى مـوسـى ایـن تـبـعـیـض و ظـلم و ستم ، این بیعدالتى و عدم رعایت حق مظلومان که در پـیشانى شهر مدین به چشم مى خورد قابل تحمل نبود، او مدافع مظلومان بود و به خاطر همین کار، به کاخ فرعون و نعمتهایش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود، او نمیتوانست راه و رسم خود را ترک گوید و در برابر بیعدالتیها سکوت کند.
دخـتـران در پـاسـخ او گـفـتـنـد: مـا گـوسـفـندان خود را سیراب نمیکنیم تا چوپانان همگى حـیـوانـات خـود را آب دهـنـد و خـارج شـوند و ما از باقیمانده آب استفاده مى کنیم (قالتا لا نسقى حتى یصدر الرعاء).
و براى اینکه این سؤ ال براى موسى بیجواب نماند که چرا پدر این دختران عفیف آنها را بـه دنـبـال ایـن کـار بـفـرسـتـد؟ افـزودنـد: پدر ما پیرمرد مسنى است پیرمردى شکسته و سالخورده ، (و ابونا شیخ کبیر).
نـه خـود او قـادر اسـت گـوسـفـنـدان را آب دهـد و نـه بـرادرى داریـم کـه ایـن مـشـکـل را متحمل گردد، و براى اینکه سربار مردم نباشیم چاره اى جز این نیست که این کار را ما انجام دهیم .
مـوسـى از شـنـیـدن این سخن سخت ناراحت شد، چه بیانصاف مردمى هستند که تمام در فکر خویشند و کمترین حمایتى از مظلوم نمیکنند؟!
جـلو آمد دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند، دلوى که مى گویند چندین نفر میبایست آن را از چـاه بـیـرون بـکـشـنـد، بـا قدرت بازوان نیرومندش یک تنه آنرا از چاه بیرون آورد، و گوسفندان آن دو را سیراب کرد (فسقى لهما).
میگویند: هنگامى که نزدیک آمد و جمعیت را کنار زد به آنها گفت شما چه مردمى هستید که به غـیـر خـودتـان نـمـى اندیشید؟ جمعیت کنار رفتند و دلو را به او دادند و گفتند بسم الله ! اگـر مـیتوانى آب بکش ، چرا که مى دانستند دلو به قدرى سنگین است که تنها با نیروى ده نـفـر از چـاه بـیـرون مى آید، آنها موسى را تنها گذاردند ولى موسى با اینکه خسته و گـرسـنـه و نـاراحـت بـود، نـیـروى ایـمان به یاریش آمد و بر قدرت جسمیش افزود و با کشیدن یک دلو از چاه همه گوسفندان آن دو را سیراب کرد.
سـپـس بـه سـایـه روى آورد و بـه درگـاه خـدا عـرض کـرد خـدایـا هـر خـیر و نیکى بر من فـرسـتـى مـن بـه آن نـیـازمـنـدم (ثـم تـولى الى الظـل و قال انى لما انزلت الى من خیر فقیر).
آرى او خـسـتـه و گرسنه بود، او در آن شهر غریب و تنها بود و پناهگاهى نداشت ، اما در عـیـن حـال بـیـتابى نمیکند، آنقدر مؤ دب است که حتى به هنگام دعا کردن صریحا نمیگوید خدایا چنین و چنان کن ، بلکه مى گوید: هر خیرى که بر من فرستى به آن نیازمندم یعنى تنها احتیاج و نیاز خود را بازگو مى کند
و بقیه را به لطف پروردگار وامیگذارد.
امـا کـار خـیـر را بنگر که چه قدرتنمائى مى کند؟ چه برکات عجیبى دارد؟ یک قدم براى خـدا بـرداشـتـن و یـک دلو آب از چـاه بـراى حـمـایـت مـظـلوم نـاشـنـاخـتـهـاى کـشـیـدن ، فـصـل تـازهاى در زندگانى موسى مى گشاید، و یک دنیا برکات مادى و معنوى براى او بـه ارمـغـان مـى آورد، گـمـشـده اى را کـه مـیـبـایـسـت سـالیـان دراز بـه دنبال آن بگردد در اختیارش مى گذارد.
و آغـاز ایـن بـرنـامه زمانى بود که ملاحظه کرد یکى از آن دو دختر که با نهایت حیا گام بـرمـیـداشـت و پـیـدا بـود از سخن گفتن با یک جوان بیگانه شرم دارد به سراغ او آمد، و تنها این جمله را گفت : پدرم از تو دعوت مى کند تا پاداش و مزد آبى را که از چاه براى گـوسـفـنـدان مـا کـشـیـدى بـتو بدهد! (فجاءته احداهما تمشى على استحیاء قالت ان ابى یدعوک لیجزیک اجر ما سقیت لنا).
بـرق امیدى در دل او جستن کرد گویا احساس کرد واقعه مهمى در شرف تکوین است ، و با مـرد بـزرگـى روبـرو خواهد شد، مرد حقشناسى که حتى حاضر نیست زحمت انسانى ، حتى بـه انـدازه کـشـیـدن یـک دلو آب بـدون پـاداش بـمـانـد، او باید یک انسان نمونه یک مرد آسمانى و الهى باشد، اى خداى من ! چه فرصت گرانبهائى ؟
آرى آن پـیـرمـرد کـسى جز شعیب پیامبر خدا نبود که سالیان دراز مردم را در این شهر به خـدا دعـوت کـرده و نـمـونـه اى از حـقـشـناسى و حق پرستى بود، امروز که میبیند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند جویا مى شود، و هنگامى که از جریان کار آگاه مى گردد تصمیم مى گیرد دین خود را به این جوان ناشناس هر که باشد ادا کند.
موسى حرکت و به سوى خانه شعیب آمد، طبق بعضى از روایات دختر براى
راهنمائى از پیش رو حرکت مى کرد و موسى از پشت سرش ، باد بر لباس دختر مى وزید و ممکن بود لباس را از اندام او کنار زند، حیا و عفت موسى (علیه السلام ) اجازه نمیداد چنین شود، به دختر گفت من از جلو میروم بر سر دو راهیها و چند راهیها مرا راهنمائى کن .
مـوسـى وارد خـانـه شـعیب شد، خانه اى که نور نبوت از آن ساطع است ، و روحانیت از همه جـاى آن نـمـایـان ، پـیـرمـردى بـا وقار با موهاى سفید در گوشه اى نشسته ، به موسى خوش آمد گفت .
از کـجـا مى آئى ؟ چه کاره اى ؟ در این شهر چه مى کنى ؟ هدف و مقصودت چیست ؟ چرا تنها هستى .
و از اینگونه سؤ الات .
موسى ماجراى خود را براى شعیب بازگو کرد.
قرآن مى گوید: هنگامى که موسى نزد او آمد و سرگذشت خود را براى وى شرح داد گفت : نـتـرس ، از جـمـعـیـت ظـالمـان رهـائى یـافـتـى (فـلمـا جـائه و قـص عـلیـه القـصـص قال لا تخف نجوت من القوم الظالمین ).
سـرزمـیـن ما از قلمرو آنها بیرون است ، و آنها دسترسى به اینجا ندارند، کمترین وحشتى بـه دل راه مـده ، تـو در یک منطقه امن و امان قرار دارى ، از غربت و تنهائى رنج نبر، همه چیز به لطف خدا حل مى شود.
مـوسـى بـه زودى مـتـوجـه شـد اسـتـاد بـزرگـى پـیـدا کـرده کـه چـشـمـه هـاى زلال عـلم و مـعـرفـت و تـقـوا و روحـانـیـت از وجـودش میجوشد، و مى تواند او را به خوبى سیراب کند.
شـعـیـب نـیـز احـسـاس کـرد شـاگـرد لایـق و مـسـتـعدى یافته که مى تواند علوم و دانشها و تجربیات یک عمر خود را به او منتقل سازد، آرى به همان اندازه که شاگرد از پیدا کردن یـک اسـتـاد بـزرگ لذت مـى بـرد اسـتـاد هـم از یـافـتـن یـک شـاگـرد لایـق خوشحال است .
نکته ها:
1 - مدین کجا بود؟
(مدین ) نام شهرى بود که شعیب و قبیله او در آن زندگى مى کردند، این شهر در شرق خـلیـج عـقـبـه (و شـمـال حـجـاز و جـنـوب شـامـات ) قـرار داشـت ، و مـردم آن از فـرزنـدان اسـمـاعـیـل بـودنـد، و بـا مصر و لبنان و فلسطین تجارت داشتند، امروز شهر (مدین ) بنام (معان ) نامیده مى شود.
بـعـضـى هـم (مدین ) را بر مردمى اطلاق کرده اند که میان خلیج عقبه تا کوه سیناء مى زیسته اند، در تورات هم به نام (مدیان ) آمده است .
بـعـضـى نـیـز اطلاق نام مدین را بر این شهر به خاطر آن مى دانند که یکى از فرزندان ابراهیم بنام مدین در این شهر مى زیسته اند.
اگـر درسـت بـه نـقـشـه جـغـرافـیـا نـگـاه کنیم مى بینیم این شهر فاصله زیادى با مصر نداشته ، و موسى توانسته است در چندین روز به آن برسد.
امـروز در نـقشه هاى جغرافیائى (اردن ) نیز نام معان به عنوان یکى از شهرهاى جنوب غربى به چشم مى خورد که با اوصافى که در بالا گفتیم تطبیق مى کند.
2 - درسهاى آموزنده بسیار
در این بخش از سرگذشت موسى (علیه السلام ) درسهاى آموزنده فراوانى است :
الف - پیامبران الهى همیشه حامى مظلومان بوده اند، موسى چه در زمانى
کـه در مـصـر بـود و چـه وقتى که به مدین آمده ، هر جا صحنه ظلم و ستمى را که مى دید نـاراحـت مى شد، و به یارى مظلوم مى شتافت ، و اصولا چرا که یکى از اهداف بعثت انبیاء همین حمایت از مظلومان است .
ب - انـجـام یـک کـار کـوچک براى خدا چه پر برکت است ؟ موسى یک دلو آب از چاه کشید و انـگیزهاى جز جلب رضاى خالق نداشت ، اما چقدر این کار کوچک پربرکت بود؟ زیرا همان سـبـب شـد کـه بـه خـانـه شـعـیـب پـیـامبر بزرگ خدا راه پیدا کند، از غربت رهائى یابد، پـنـاهـگـاهـى مـطـمئن پیدا کند، غذا و لباس و همسرى پاکدامن نصیب او شود، و از همه مهمتر ایـنـکـه مـکـتـب انـسـانـسـاز شـعـیـب آن پـیـر روشـن ضـمـیـر را در مـدت ده سال ببیند و آماده رهبرى خلق شود.
ج - مردان خدا هیچ خدمتى - مخصوصا خدمت زحمتکشان - را بى اجر و مزد نمى گذارند و به هـمـین دلیل شعیب پیامبر تا خدمت این جوان ناشناس را شنید آرام نگرفت فورا به سراغ او فرستاد تا مزدش را بدهد.
د - این نکته نیز در زندگى موسى قابل توجه است که همیشه به یاد خدا و متوجه درگاه او بود، و حل هر مشکلى را از او مى خواست .
هـنـگـامـى کـه مـرد قـبـطـى را کشت و ترک اولائى از او سر زد فورا از خدا تقاضاى عفو و مـغـفـرت کـرد و عـرض کـرد: (پـروردگـارا! مـن بـر خـود سـتـم کـردم مـرا بـبـخـش ) قال انى ظلمت نفسى فاغفر لى .
و به هنگامى که از مصر بیرون آمد، عرض کرد: (خداوندا مرا از قوم ستمکار نجات ده ) قال رب نجنى من القوم الظالمین .
و بـه هـنگامى که متوجه سرزمین مدین شد، گفت : (امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هـدایـت کـنـد): قـال عـسـى ربـى ان یـهـدیـنـى سـواء السبیل .
و هنگامى که گوسفندان شعیب را سیراب کرد و در سایه آرمید عرض کرد: (پروردگارا! هر خیرى بر من نازل کنى من نیازمندم ) قال رب انى لما انزلت الى من خیر فقیر.
مـخصوصا این دعاى اخیر که در بحرانى ترین لحظات زندگى او بود بقدرى مؤ دبانه و تـواءم بـا آرامـش و خـونـسـردى بود که حتى نگفت خدایا نیازهاى مرا بر طرف گردان ، بلکه تنها عرض کرد: من محتاج خیر و احسان توام .
ه‍- تصور نشود که موسى فقط در سختیها در فکر پروردگار بود، که در قصر فرعون در آن نـاز و نـعـمـت نـیـز خـدا را فـرامـوش نـکـرد، لذا در روایـات مـى خـوانـیـم روزى در مـقـابـل فـرعـون عـطـسـه زد، و بلافاصله (الحمد لله رب العالمین ) گفت ، فرعون از شـنـیـدن ایـن سـخـن نـاراحـت شـد، و بـه او سیلى زد، و موسى نیز متقابلا ریش بلند او را گـرفـت و کـشـید، فرعون سخت عصبانى شد و تصمیم بر کشتن او گرفت ، ولى همسرش به عنوان اینکه او کودکى است خردسال و متوجه کارهاى خود نیست او را از مرگ نجات داد!.
آیه و ترجمه


قالت احداهما یا ابت استجره ان خیر من استاجرت القوى الامین (26)
قـال انـى اءرید اءن اءنکحک احدى ابنتى هاتین على اءن تاجرنى ثمانى حجج فان اءتممت عشرا فمن عندک و ما اءرید اءن اءشق علیک ستجدنى ان شاء الله من الصالحین (27)
قـال ذلک بـیـنـى و بـیـنـک اءیـمـا الاجـلیـن قـضـیـت فـلا عـدوان عـلى و الله عـلى مـا نقول وکیل (28)


ترجمه :
26 - یـکـى از آن دو (دخـتـر) گـفت : پدرم ! او را استخدام کن ، چرا که بهترین کسى را که استخدام مى توانى کنى آن کس است که قوى و امین باشد.
27 - (شـعـیـب ) گـفـت : من مى خواهم یکى از این دو دخترم را به همسرى تو در آورم به این شـرط کـه هـشـت سـال بـراى مـن کـار کـنـى ، و اگـر آن را تـا ده سـال افـزایـش دهـى مـحـبـتـى از نـاحـیه تو است ، من نمى خواهم کار سنگینى بر دوش تو بگذارم و ان شاء الله مرا از صالحان خواهى یافت .
28 - (موسى ) گفت (مانعى ندارد) این قراردادى میان من و تو باشد، البته هر کدام از این دو مـدت را انـجام دهم ستمى بر من نخواهد بود (و من در انتخاب آن آزادم ) و خدا بر آنچه ما مى گوئیم گواه است .
تفسیر:
موسى در خانه شعیب
این ششمین صحنه از زندگى موسى در این ماجراى بزرگ است .
مـوسـى بـه خـانـه شـعیب آمد، خانه اى ساده و روستائى ، خانه اى پاک و مملو از معنویت ، بعد از آنکه سرگذشت خود را براى شعیب بازگو کرد، یکى از دخترانش زبان به سخن گشود و با این عبارت کوتاه و پر معنى به پدر پیشنهاد استخدام موسى براى نگهدارى گـوسـفـندان کرد (گفت : اى پدر! این جوان را استخدام کن ، چرا که بهترین کسى که مى تـوانـى استخدام کنى آن فرد است که قوى امین باشد او هم امتحان نیرومندى خود را داده هم پاکى و درستکارى را (قالت اءحداهما یا ابت استاجره ان خیر من استاجرت القوى الامین ).
دخترى که در دامان یک پیامبر بزرگ پرورش یافته باید این چنین مؤ دبانه و حساب شده سخن بگوید، و در عبارتى کوتاه و با کمترین الفاظ حق سخن را ادا کند.
این دختر از کجا مى دانست که این جوان هم نیرومند است و هم درستکار، با اینکه نخستین بار که او را دیده بر سر چاه بوده و سوابق زندگیش براى او روشن نیست .
پـاسـخ ایـن سـؤ ال مـعـلوم است : قوت او را به هنگام کنار زدن چوپانها از سر چاه براى گـرفـتـن حـق ایـن مـظـلومـان و کـشـیـدن دلو سـنـگـیـن یـک تنه از چاه فهمیده بود، و امانت و درسـتـکاریش آن زمان روشن شد که در مسیر خانه شعیب راضى نشد دختر جوانى پیش روى او راه برود، چرا که باد ممکن بود لباس او را جابجا کند.
بـعـلاوه از خـلال سـرگـذشـت صـادقـانـه اى کـه بـراى شـعـیـب نـقل کرد نیز قدرت او در مبارزه با قبطیان روشن مى شد و هم امانت و درستى او که هرگز با جباران سازش نکرد، و روى خوش نشان نداد.
در ایـنـجـا شـعـیـب از پیشنهاد دخترش استقبال کرد، رو به موسى نموده چنین (گفت : من مى خـواهـم یـکـى از ایـن دو دخـتـرم را بـه هـمـسـرى تـو در آورم بـه ایـن شـرط کـه هـشـت سـال بـراى مـن کـار کنى )! (قال انى ارید ان انکحک احدى ابنتى هاتین على ان تاجرنى ثمانى حجج ).
سپس افزود (و اگر هشت سال را به ده سال تکمیل کنى محبتى کرده اى ، اما بر تو واجب نیست )! (فان اتممت عشرا فمن عندک ).
و بـه هـر حـال (مـن نـمـى خـواهـم کـار را بـر تـو مـشـکـل بگیرم ، و انشاء الله به زودى خواهى دید که من از صالحانم ) (و ما ارید ان اشق علیک ستجدنى ان شاء الله من الصالحین ).
مـن بـه عـهـد و پـیـمـانم وفادارم و هرگز سختگیرى نخواهم کرد و با خیر و نیکى با تو رفتار خواهم نمود.
در اطراف این پیشنهاد ازدواج و مهریه و سایر خصوصیات آن سؤ الات بسیارى مطرح است که در بحث نکاح ان شاء الله خواهد آمد.
مـوسـى بـه عـنـوان مـوافـقـت و قـبول این عقد (گفت : این قراردادى میان من و تو باشد) (قال ذلک بینى و بینک ).
البـتـه (هـر کـدام از ایـن دو مـدت (هـشـت سـال یـا ده سـال ) را انـجـام دهـم ظـلمى بر من نخواهد بود و در انتخاب آن آزادم ) (ایما الاجلین قضیت فلا عدوان على ).
و بـراى مـحـکم کارى و استمداد از نام پروردگار افزود: (و خدا بر آنچه ما مى گوئیم شاهد و گواه است ) (و الله على ما نقول وکیل ).
و به همین سادگى موسى داماد شعیب شد!
نکته ها:
1 - دو شرط اساسى براى مدیریت صحیح
در جـمـله کـوتـاهـى که در آیات فوق از زبان دختر شعیب در مورد استخدام موسى آمده بود مـهـمـتـریـن و اصـولیـتـرین شرایط مدیریت به صورت کلى و فشرده خلاصه شده بود: قدرت و امانت .
بـدیـهـى اسـت مـنـظـور از قـدرت تنها قدرت جسمانى نیست ، بلکه مراد قدرت و قوت بر انجام مسئولیت است .
یـک پـزشـک قـوى و امـیـن پـزشـکـى اسـت کـه از کـار خـود آگـاهـى کافى و بر آن تسلط کامل داشته باشد.
یـک مـدیـر قـوى کسى است که حوزه ماموریت خود را به خوبى بشناسد، از (انگیزه ها) بـا خـبـر بـاشـد، در (بـرنـامـه ریـزى ) مـسلط و از ابتکار سهم کافى و در (تنظیم کـارها) مهارت لازم داشته باشد، (هدفها را روشن کند) و نیروها را براى رسیدن به هدف (بسیج ) نماید.
در عین حال دلسوز و خیرخواه و امین و درستکار باشد.
آنها که در سپردن مسئولیتها و کارها تنها به امانت و پاکى قناعت مى کنند به همان اندازه در اشتباهند که براى پذیرش مسئولیت داشتن تخصص را کافى بدانند.
(مـتـخـصـصـان خـائن و آگاهان نادرست همان ضربه را مى زنند که درستکاران نا آگاه و بى اطلاع )!
اگـر بـخـواهـیـم کـشـورى را تـخـریـب کـنـیم باید کارها را به دست یکى از این دو گروه بسپاریم : مدیران خائن ، و پاکان غیر مدیر و نتیجه هر دو یکى است !
مـنـطـق اسـلام ایـن است که هر کار باید به دست افرادى نیرومند و توانا و امین باشد، تا نـظـام جـامـعـه بـه سـامـان رسـد، و اگـر در عـلل زوال حـکـومـتـهـا در طـول تـاریـخ بـیندیشیم مى بینیم عامل اصلى سپردن کار به دست یکى از دو گروه فوق بوده است .
جـالب ایـنـکـه در بـرنـامـه هـاى اسلامى در همه جا علم و تقوا در کنار هم قرار دارد، مرجع تـقـلیـد بـایـد مـجـتـهـد و عـادل بـاشـد، قـاضـى و رهـبـر بـایـد مـجـتـهـد و (عادل ) باشد (البته در کنار این دو شرط شرائط دیگرى نیز هست اما اساس و پایه ، این دو است (علم و آگاهى )، توام با (عدالت و تقوى )).
2 - پاسخ به چند سؤ ال در مورد ازدواج دختر شعیب با موسى
گـفـتـیم آیات فوق سؤ الات فراوانى را برانگیخته است که باید جواب همه را به طور فشرده بیاوریم :
الف : آیـا از نـظـر فـقـهـى صـحیح است دخترى که مى خواهد به ازدواج کسى در آید دقیقا مـعـلوم نـبـاشـد بـلکـه بـه هـنـگـام اجراى صیغه عقد گفته شود یکى از این دو دختر را به ازدواج تو درمى آورم .
(پـاسـخ ): معلوم نیست که عبارت فوق به هنگام اجراى صیغه گفته شده باشد بلکه ظـاهـر ایـن اسـت کـه گـفـتگوى مقدماتى و به اصطلاح (مقاوله ) است تا بعد از موافقت موسى ، طرفین یکدیگر را انتخاب کنند و صیغه عقد جارى شود.
ب : آیا مى توان (مهر) را به صورت مجهول و مردد میان کم و زیاد قرار داد؟
(پـاسـخ ): از لحـن آیـه بـه خـوبـى بـرمـى آیـد کـه مـهـریـه واقـعـى هـشـت سـال خـدمـت کـردن بـوده اسـت و دو سـال دیـگـر مـطـلبـى بـوده اسـت موکول به اراده و میل موسى .
ج : اصولا آیا مى توان (کار و خدمات ) را مهریه قرار داد؟ و چگونه مى توان با چنین همسرى هم بستر گردید در حالى که هنوز زمان پرداخت تمام مهریه او فرا نرسیده است و حتى قدرت بر پرداخت همه آن یکجا ندارد؟
(پـاسـخ ): هـیچ دلیلى بر عدم جواز چنین مهرى وجود ندارد، بلکه اطلاقات ادله مهر در شـریـعـت مـا نـیـز هـر چـیـزى را کـه ارزش داشـتـه بـاشـد شامل مى شود، این هم لزومى ندارد که تمام مهر را یکجا بپردازند، همین اندازه که تمام آن در ذمـه شـوهـر قـرار گـیـرد و زن مـالک آن شـود کـافـى اسـت ، اصـل سـلامـت و استصحاب نیز حکم مى کند که این شوهر زنده مى ماند و توانائى بر اداء این خدمت را دارد.
د: اصولا چگونه ممکن است خدمت کردن به پدر، مهر دختر قرار داده شود؟ مگر دختر کالائى است که او را به آن خدمت بفروشند؟.
(پاسخ ): بدون شک شعیب از سوى دخترش در این مساءله احراز رضایت نموده و وکالت داشـت کـه چـنین عقدى را اجرا کند، و به تعبیر دیگر مالک اصلى در ذمه موسى ، همان دختر شـعـیـب بود، اما از آنجا که زندگى همه آنها به صورت مشترک و در نهایت صفا و پاکى مى گذشت و جدائى در میان آنها وجود نداشت (همانگونه که هم اکنون در بسیارى از خانواده هـاى قـدیـمى یا روستائى دیده مى شود که زندگى یک خانواده کاملا به هم آمیخته است ) این مساءله مطرح نبود، که اداى این دین چگونه باید باشد، خلاصه اینکه مالک مهر تنها دختر است نه پدر و خدمات موسى نیز در همین طریق بود.
ه‍: مـهـریـه دخـتـر شـعـیـب مـهریه نسبتا سنگینى بوده ، زیرا اگر به حساب امروز کار یک کـارگـر مـعـمولى را در یک ماه و یکسال محاسبه کنیم و سپس آن را در عدد 8 ضرب نمائیم مبلغ قابل ملاحظه اى مى شود.
(پـاسخ ): اولا این ازدواج یک ازدواج ساده نبود بلکه مقدمه اى بود براى ماندن موسى در مـکتب شعیب ، مقدمه اى بود براى اینکه موسى یک دانشگاه بزرگ را در این مدت طولانى طى کند، و خدا مى داند که در این مدت موسى چه ها از (پیر مدین ) فرا گرفت .
از ایـن گـذشته اگر موسى این مدت را براى شعیب کار مى کرد، در عوض شعیب نیز تمام زنـدگـى او و هـمـسـرش را از هـمـین طریق تامین مى نمود، بنا بر این اگر هزینه موسى و همسرش را از مزد این کار کم کنیم مبلغ زیادى باقى نخواهد ماند و تصدیق خواهیم کرد مهر ساده و سبکى بوده است !.
3 - ضـمنا از این داستان استفاده مى شود آنچه امروز در میان ما رائج شده که پیشنهاد پدر و کـسـان دخـتـر را در مورد ازدواج با پسر عیب مى دانند درست نیست ، هیچ مانعى ندارد کسان دخـتـر شـخـصـى را کـه لایـق هـمسرى فرزندشان مى دانند پیدا کنند و به او پیشنهاد دهند هـمـانـگـونـه که شعیب چنین کرد، و در حالات بعضى از بزرگان اسلام نظیر آن دیده شده است .
4 - نـام دخـتـران شـعـیـب را (صفوره ) (یا صفورا) و (لیا) نوشته اند که اولى با موسى ازدواج کرد.

آیه و ترجمه


فـلمـا قـضـى مـوسـى الاجـل و سـار بـاهـله انـس مـن جـانـب الطـور نـارا قال لاهله امکثوا انى انست نارا لعلى اتیکم منها بخبر اءو جذوة من النار لعلکم تصطلون (29)
فلما اءتاها نودى من شطى الواد الایمن فى البقعة المبارکة من الشجرة اءن یا موسى انى اءنا الله رب العالمین (30)
و اءن اءلق عـصـاک فـلمـا راهـا تـهـتـزکـانـهـا جـان ولى مـدبـرا و لم یـعـقـب یـمـوسـى اءقبل و لا تخف انک من الامنین (31)
اسـلک یـدک فـى جـیـبـک تـخـرج بـیـضـاء مـن غـیر سوء و اضمم الیک جناحک من الرهب فذنک برهانان من ربک الى فرعون و ملایه انهم کانوا قوما فاسقین (32)
قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف اءن یقتلون (33)
و اءخـى هـارون هـو اءفـصـح مـنـى لسـانـا فـارسـله مـعـى ردء ایـصـد قنى انى اءخاف اءن یکذبون (34)
قـال سـنـشـد عـضـدک بـاخـیک و نجعل لکما سلطانا فلا یصلون الیکما بایاتنا اءنتما و من اتبعکما الغالبون (35)


ترجمه :
29 - هـنـگـامـى کـه مـوسى مدت خود را به پایان رسانید و همراه خانواده اش (از مدین به سـوى مـصر) حرکت کرد از جانب طور آتشى دید! به خانواده اش گفت : درنگ کنید من آتشى دیـدم ، مـى روم شـایـد خـبـرى بـراى شـمـا بـیاورم ، یا شعله اى از آتش ، تا با آن گرم شوید.
30 - هـنـگـامـى کـه بـه سـراغ آتـش آمـد نـاگـهـان از ساحل راست وادى در آن سرزمین بلند و پر برکت از میان یک درخت ندا داده شد که اى موسى ! منم خداوند، پروردگار جهانیان !.
31 - عـصـایت را بیفکن ، هنگامى که (عصا را افکند) نگاه کرد و دید همچون مارى با سرعت حرکت مى کند! ترسید و به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نکرد! (به او گفته شد) برگرد و نترس تو در امان هستى !
32 - دسـتـت را در گـریـبـانـت فـرو بـر، هنگامى که خارج مى شود سفید و درخشنده است و بـدون عـیـب و نـقص ، و دستهایت را بر سینه ات بگذار تا ترس و وحشت از تو دور شود، ایـن دو بـرهـان روشـن از پـروردگـارت به سوى فرعون و اطرافیان اوست که آنها قوم فاسقى هستند.
33 - عـرض کـرد: پـروردگـارا مـن از آنـهـا یـک تـن را کـشـتـه ام مـى تـرسـم مـرا بـه قتل برسانند.
34 - و برادرم هارون زبانش از من فصیحتر است ، او را همراه من بفرست تا یاور من باشد
و مرا تصدیق کند مى ترسم مرا تکذیب کنند.
35 - فرمود: بازوان تو را بوسیله برادرت محکم مى کنیم و براى شما سلطه و برترى قرار مى دهیم و به برکت آیات ما بر شما دست نمى یابند، شما و پیروانتان پیروزید.
تفسیر:
نخستین جرقه وحى !
در اینجا به هفتمین صحنه از این داستان مى رسیم :
هـیـچـکـس دقـیـقـا نـمـى دانـد در ایـن ده سـال بـر مـوسـى چـه گـذشـت امـا بـدون شـک این ده سـال از بـهـتـریـن سـالهاى عمر موسى بود، سالهائى گوارا، شیرین و آرامبخش سالهاى سازندگى و آمادگى براى یک ماموریت بزرگ .
در حـقـیقت ضرورت داشت که موسى (علیه السلام ) یک دوران دهساله را در غربت و در کنار یک پیامبر بزرگ بگذارند و شبانى کند، تا اگر خوى کاخنشینى بر فکر و جان او اثر گذاشته است به کلى شستشو شود، موسى باید در کنار کوخنشینان باشد، از دردهاى آنها آگاه گردد و براى مبارزه با کاخنشینان آماده شود.
از سوى دیگر موسى باید زمان طولانى براى تفکر در اسرار آفرینش ، و خودسازى در اختیار داشته باشد، کجا بهتر از بیابان مدین ؟ و کجا بهتر از خانه شعیب بود؟
مـامـوریـت یـک (پـیـامـبر اولوا العزم ) ساده نیست که به آسانى بتوان عهده دار آن شد، بـلکـه مـى تـوان گفت ماموریت موسى بعد از پیامبر اسلام در میان پیامبران از یک نظر از هـمـه سـنـگـیـنـتـر بـود، مـبـارزه بـا بـزرگترین جباران روى زمین کردن و به اسارت قوم بـزرگى پایان بخشیدن ، و آثار فرهنگ اسارت را از روح آنها شستشو دادن کار آسانى نیست .
در تورات و همچنین در روایات اسلامى آمده که شعیب براى قدردانى از زحمات موسى قرار گـذاشـتـه بـود گـوسـفـنـدانـى کـه با علائم مخصوصى متولد مى شوند به او ببخشد، اتـفـاقـا در آخـریـن سـال کـه مـوسى عزم داشت با شعیب خدا حافظى کند و به سوى مصر بازگردد، تمام یا غالب نوزادان گوسفند با همان ویژگى متولد شدند. و شعیب نیز با کمال میل آنها را به موسى داد.
بدیهى است موسى به این قانع نیست که تا پایان عمر شبانى کند - هر چند محضر شعیب بـراى او بـسـیـار مـغـتـنم بود - او باید به یارى قوم خود بشتابد که در زنجیر اسارت گرفتارند و در جهل و نادانى و بیخبرى غوطه ورند.
او بـایـد بـه بـى عـدالتـیـهـا در مـصـر پـایـان بـخـشـد، بـتـهـا را بـشکند، طاغوتیان را ذلیـل ، و مـظـلومـان را بـه یارى خدا عزیز کند و یک احساس درونى موسى را به این سفر تشویق مى کرد.
سرانجام اثاث و متاع و گوسفندان خود را جمع آورى کرد و بار سفر را بست .
ضـمـنـا از تـعـبیر به (اهل ) که در آیات متعددى از قرآن آمده استفاده مى شود که موسى غیر از همسرش در آنجا فرزند یا فرزندانى همراه داشت ، روایات اسلامى نیز این معنى را تـایید مى کند و در تورات در سفر خروج به آن تصریح شده است ، بعلاوه همسرش ‍ در آن موقع باردار بود.
او بـه هـنـگـام بـازگـشـت ، راه را گـم کـرد و شـایـد بـه ایـن دلیل بود که براى گرفتار نشدن در چنگال متجاوزان شام از بیراهه مى رفت .
به هر حال قرآن در نخستین آیه مورد بحث مى گوید: (هنگامى که موسى مدت خود را به پـایـان رسـانـیـد و هـمـراه خـانواده اش حرکت کرد، از جانب طور آتشى دید)! (فلما قضى موسى الاجل و سار باهله آنس من جانب الطور نارا).
(بـه خانواده اش گفت : همینجا درنگ کنید، من آتشى دیدم ، مى روم شاید خبرى براى شما بـیـاورم ، یـا شـعـله اى از آتـش ، تـا بـا آن گـرم شـویـد) (قال لاهله امکثوا انى آنست نارا لعلى آتیکم منها بخبر او جذوة من النار لعلکم تصطلون ).
(آنـسـت ) از ماده (ایناس ) به معنى مشاهده کردن و دیدن تواءم با یکنوع آرامش و انس است ، (جذوة ) به معنى قطعه اى از آتش است ، و بعضى گفته اند به قطعه بزرگى از هیزم گفته مى شود.
از جمله (آتیکم بخبر) (خبرى بیاورم ) استفاده مى شود که او راه را گم کرده بود، و از جمله (لعلکم تصطلون ) بدست مى آید که شبى بود سرد و ناراحت کننده .
در آیه سخنى از وضع همسر موسى به میان نیامده ، ولى مشهور در تفاسیر و روایات این اسـت که او باردار بود و در آن لحظه درد زائیدن به او دست داد، و موسى از این نظر نیز نگران بود.
(هنگامى که به سراغ آتش آمد (دید آتشى است نه همچون آتشهاى دیگر خالى از حرارت و سـوزنـدگـى ، یـکـپـارچـه نـور و صـفـا، در هـمـیـن حـال کـه مـوسـى سـخـت در تـعـجـب فـرو رفـتـه بـود) نـاگـهـان از ساحل راست وادى در آن سرزمین بلند و پر برکت از میان یک درخت ندا داده شد که اى موسى منم خداوند پروردگار عالمیان )! (فلما اتاها نودى من شاطى ء الوادى الایمن فى البقعة المبارکة من الشجرة ان یا موسى انى انا الله رب العالمین ).
(شـاطـى ء) بـه مـعـنـى سـاحـل و (وادى ) بـه مـعـنـى (دره ) یـا (محل عبور سیلاب )
و (ایـمن ) به معنى راست و صفت است براى (شاطى ) و (بقعه ) به معنى قطعه زمینى است که نسبت به اطرافش مشخص ‍ است .
بـدون شـک خـداونـد قدرت دارد امواج صوتى را در هر چیز بخواهد بیافریند در اینجا در مـیان درخت ایجاد کرد، چرا که مى خواهد با موسى سخن بگوید، و موسى جسم است و داراى گـوش ، و نـیـازمـنـد بـه امـواج صـوتـى ، البته بسیارى اوقات پیامبران از طریق الهام درونـى وحـى را مـى گـرفـتـنـد، و گـاه در خـواب ، ولى گاهى نیز از طریق شنیدن امواج صـوتـى بـوده اسـت ، و بـه هر حال به هیچوجه جاى این توهم نیست که براى خدا جسمى قائل شویم .
در بـعـضـى از روایـات آمـده که موسى هنگامى که نزدیک آتش رسید دقت کرد دید از درون شاخه سبزى آتش مى درخشد، و لحظه به لحظه پرفروغتر و زیباتر مى شود با شاخه کوچکى که در دست داشت خم شد تا کمى از آن بر گیرد، آتش به سوى او آمد وحشت کرد و عـقـب رفـت ! گـاه او بـه سـوى آتـش مـى آمـد و گـاه آتـش به سوى او که ناگهان ندائى بـرخـاسـت و بـشـارت وحـى بـه او داد، و بـه ایـن تـرتـیـب از قـرائن غـیـر قابل انکار براى موسى روشن شد که این ندا نداى الهى است و نه غیر آن .
امـا بـا تـوجـه بـه مـامـوریـت بـزرگ و سـنگینى که موسى بر عهده دارد باید معجزاتى بزرگ به تناسب آن از سوى خدا در اختیارش قرار داده شود که به دو قسمت مهم آن در این آیات اشاره شده است :
نخست اینکه (به موسى ندا داده شد که عصایت را بیفکن ، و موسى عصا را افکند، هنگامى کـه بـه آن نـگـاه کـرد دیـد هـمـچـون مارى است که با سرعت و شدت حرکت مى کند، موسى ترسید و به عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نکرد)! (و ان الق عصاک فلما رآها تهتز کانها جان ولى مدبرا و لم یعقب ).
روزى کـه مـوسـى ایـن عصا را براى خود انتخاب کرد تا هنگام خستگى بر آن تکیه کند و بـراى گـوسـفـنـدان برگهاى درختان را بریزد باور نمى کرد که در درونش چنین قدرت بـزرگـى به فرمان خدا نهفته باشد، و این عصاى ساده چوپانى کاخهاى بیدادگران را بـلرزه درآورد، و چـنـیـن اسـت مـوجـودات ایـن جـهان که گاه در نظر ما کوچکند اما استعدادهاى بزرگى در درون نهفته دارند که به فرمان خدا آشکار مى گردد.
در ایـن هـنـگام بار دیگر موسى ندا را شنید که به او مى گوید: (برگرد و نترس تو در امان هستى )! (اقبل و لا تخف انک من الامنین ).
(جان ) در اصل به معنى موجود ناپیدا است و به مارهاى کوچک (جان ) گفته مى شود چون به صورت ناپیدائى از لابلاى علفها و شیارهاى زمین مى گذرند البته در بعضى دیـگـر از آیـات قرآن تعبیر به (ثعبان مبین ) (اژدهاى آشکار) شده است (سوره اعراف - 107 و شعراء - 32) و سابقا گفته ایم این تفاوت تعبیرها ممکن است بیانگر حالات مختلف آن مـار بـاشـد کـه در آغـاز کـوچـک بـود، و بـعـد بـه صورت اژدهائى عظیم درمى آمد، این احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه مـوسـى نـخـستین بار که در وادى طور آن را دید به صورت کوچکترى بود و در مراحل بعد بزرگتر.
بـه هـر حال موسى مى بایست به این حقیقت آشنا شود که در محضر پروردگار امنیت مطلق حکمفرما است ، آنجا جاى ترس و خوف نیست .
مـعـجـزه نـخـسـتـین آیتى از وحشت بود، سپس به او دستور داده مى شود که به سراغ معجزه دیـگـرش بـرود کـه آیـتـى از نـور و امـیـد اسـت و مـجـمـوع آن دو تـرکـیبى از (انذار) و (بشارت ) خواهد بود، به او فرمان داده شد (دست خود را در - گریبانت کن و بیرون آور، هـنگامى که خارج مى شود سفید و درخشنده است ، بدون عیب و نقص ) (اسلک یدک فى جیبک تخرج بیضاء من غیر سوء).
ایـن سـفـیـدى و درخـشـندگى بر اثر بیمارى برص و مانند آن نبود، نورى بود الهى که کاملا تازگى داشت .
مشاهده این خارق عادات عجیب ، در آن شب تاریک و در آن بیابان خالى ، موسى را سخت تکان داد، و بـراى ایـنـکـه آرامـش خویش را باز یابد دستور دیگرى به او داده شد و دستور این بود: (دستهایت را بر سینه ات بگذار تا قلبت آرامش خود را باز یابد) (و اضمم الیک جناحک من الرهب ).
بعضى نیز گفته اند این جمله کنایه از لزوم قاطعیت و عزم راسخ در اداى مسئولیت رسالت و عدم ترس و وحشت از هیچ مقام و هیچ قدرت است .
بـعـضـى نـیـز احـتـمـال داده انـد کـه مـوسـى هـنـگـامـى کـه عـصـا تـبـدیل به مار شد دست خود را گشود تا از خویشتن دفاع کند اما خداوند به او دستور داد دستت را جمع کن و نترس نیازى به دفاع نیست !.
تـعـبـیـر (جـنـاح ) (بـال ) بجاى دست ، تعبیر زیبائى است که شاید هدف از آن تشبیه حـالت آرامـش انـسـان بـه حـالت پـرنـده اى بـاشـد کـه بـه هـنـگـام مـشـاهـده امـر وحـشتناک بـال و پـر مـى زنـد امـا وقـتـى آرامـش خـود را بـاز یـافـت بال و پر خود را جمع مى کند.
سپس همان ندا به موسى گفت : (این دو دلیل روشن از پروردگارت به سوى فرعون و اطـرافـیـان او اسـت کـه آنـهـا قـوم فـاسـقـى بوده و هستند) (فذانک برهانان من ربک الى فرعون و ملائه انهم کانوا قوما فاسقین ).
آرى ایـن گـروه از طـاعـت پـروردگـار خارج شده اند، و طغیان را به حد اعلى رسانده اند، وظیفه تو است که آنها را نصیحت کنى و اندرز گوئى ، و اگر مؤ ثر نشد با آنها مبارزه نمائى .
در ایـنـجـا مـوسى (علیه السلام ) به یاد حادثه مهم زندگیش در مصر افتاد، حادثه کشتن مرد قبطى و بسیج نیروهاى فرعونى براى تلافى خون او، گرچه موسى به خاطر
حـمـایـت مـظـلومـى با این ظالم گلاویز شده بود ولى اینها در منطق فرعون معنى نداشت او هـنـوز هـم تـصـمـیـم دارد اگـر مـوسـى را پـیـدا کـنـد بـدون چـون و چـرا بـه قتل برساند.
لذا در ایـنـجـا (عـرض مـى کند: پروردگارا! من از آنها یکنفر را کشته ام ، مى ترسم به تـلافـى خـون او مـرا بـه قـتـل بـرسـانـنـد و ایـن مـامـوریـت نـاتـمـام بـمـانـد) (قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان یقتلون ).
از ایـن گـذشته من تنها هستم و زبانم آنقدر فصیح نیست ، (برادرم را نیز با من بفرست کـه زبـانـش از من گویاتر است ، تا مرا یارى و تصدیق کند، من از این بیم دارم که تنها بـمانم و تکذیبم کنند) (و این کار بزرگ به انجام نرسد) (و اخى هارون هو افصح منى لسانا فارسله معى ردا یصدقنى انى اخاف ان یکذبون ).
(افـصـح ) از ماده (فصیح ) در اصل به معنى خالص بودن چیزى است ، و به سخن خـالص و گـویـا کـه خـالى از هـر گـونـه حـشـو و زوائد باشد فصیح گفته مى شود و (ردء) به معنى معین و یاور است .
به هر حال از آنجا که این ماموریت بسیار بزرگ و سنگین بود و موسى مى خواست هرگز با شکست مواجه نشود این تقاضا را از خداوند بزرگ کرد.
خداوند نیز دعوت او را اجابت کرد، و به او اطمینان کافى داد و فرمود: (ما بازوان تو را بـه وسـیـله بـرادرت (هـارون ) مـحـکـم مـى کـنـیـم ) (قال سنشد عضدک باخیک ).
(و بـراى شـمـا در تـمـام مـراحـل سـلطـه و بـرتـرى قـرار مـى دهـیـم ) (و نجعل لکما سلطانا).
کاملا مطمئن باشید، (آنها هرگز به شما دست پیدا نمى کنند، و به برکت
آیـات بـه شـمـا دسـت نـمـى یـابـند و بر شما پیروز نمى شوند) (فلا یصلون الیکما بایاتنا).
بلکه (شما و پیروانتان غالب و پیروزید) (انتما و من اتبعکما الغالبون ).
چـه نـویـد بزرگى ؟ و چه بشارت عظیمى ؟ نوید و بشارتى که قلب موسى را گرم و عـزم او را جـزم و اراده او را مـحـکم و آهنین ساخت که اثرات روشن آن را در فرازهاى آینده از این داستان خواهیم دید.
آیه و ترجمه


فلما جاءهم موسى بایاتنا بینات قالوا ما هذا الا سحر مفترى و ما سمعنا بهذا فى ءابائنا الاولین (36)
و قـال مـوسـى ربـى اءعـلم بـمـن جاء بالهدى من عنده و من تکون له عاقبة الدار انه لا یفلح الظالمون (37)


ترجمه :
36 - هـنـگامى که موسى با معجزات روشن ما به سراغ آنها آمد گفتند: این چیزى جز سحر نیست که به دروغ به خدا بسته شده ، ما هرگز چنین چیزى در نیاکان خود نشنیده ایم !
37 - مـوسـى گـفـت : پـروردگـار مـن از حـال کـسـانـى کـه هدایت را از نزد او آورده اند، و کسانى که سرانجام سراى دنیا و آخرت از آن آنهاست آگاهتر است ، مسلما ظالمان رستگار نخواهند شد.
تفسیر:
موسى در برابر فرعون
در اینجا با هشتمین صحنه از این ماجراى بزرگ روبرو مى شویم .
مـوسـى (علیه السلام ) فرمان نبوت و رسالت در آن شب تاریک و در آن سرزمین مقدس از خـداونـد دریـافت نمود، به مصر آمد و برادرش هارون را با خبر ساخت و پیام این رسالت بـزرگ را بـه او رسانید، هر دو به سراغ فرعون رفتند، و بعد از زحمت زیاد توانستند بـا شـخـص او روبرو شوند، در حالى که اطرافیان و خاصانش گرداگرد او را گرفته بـودنـد، مـوسـى (عـلیـه السـلام ) دعـوت الهـى را به آنها ابلاغ کرد، اکنون ببینیم عکس العمل آنها در برابر پیام حق چه بود؟
قـرآن در نـخستین آیات مورد بحث مى گوید: (هنگامى که موسى با معجزات روشن ما به سـراغ آنـها آمد، آنها گفتند: این چیزى جز سحر نیست که به دروغ به خدا بسته شده است )! (فلما جائهم موسى بایاتنا بینات قالوا ما هذا الا سحر مفترى ).
(مـا هـرگـز چـنـیـن چـیـزى را در نـیـاکان خود نشنیده ایم )! (و ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولین ).
آنـهـا در بـرابـر مـعـجـزات بـزرگ مـوسـى بـه هـمـان حـربـه اى مـتـوسـل شـدند که همه جباران و گمراهان در طول تاریخ در برابر معجزات انبیاء به آن مـتـوسـل مـى شدند حربه سحر، چرا که آن خارق عادت بود و این هم خارق عادت ، لکن این کجا و آن کجا)؟!
ساحران ، افراد منحرف و دنیاپرستى هستند که اساس کارشان بر تحریف حقایق است ، و بـا ایـن نـشانه به خوبى مى توان آنها را شناخت ، در حالى که دعوت انبیاء و محتواى آن گواه صدق معجزات آنها است .
وانـگـهـى سـاحـران چـون بـه نـیـروى بـشـرى مـتـکى هستند همیشه کارشان محدود است ، اما پیامبران که از نیروى الهى بهره مى گیرند، معجزاتشان عظیم و نامحدود.
تعبیر به (آیات بینات ) که اشاره به معجزات موسى است از این جهت به صیغه جمع آمـده کـه مـمـکـن اسـت مـوسى علاوه بر این دو معجزه ، معجزات دیگرى هم به آنها ارائه داده بـاشـد، و یـا هـر یـک از ایـن دو مـعـجـزه خـود تـرکـیـبـى از مـعـجـزه هـاى مـتـعـدد بـوده : تـبـدیـل شـدن عـصـا بـه مـار عـظـیـم مـعـجـزهـاى اسـت ، و بـازگـشـت آن بـه حـال اول مـعـجـزه اى دیگر، و همچنین درخشندگى دست موسى در یک لحظه معجزه اى است ، و بازگشتش به حال اول معجزهاى دیگر!.
تـعبیر به (مفترى ) از ماده (فریه ) به معنى تهمت و دروغ از این نظر است که مى خواستند بگویند: موسى این نسبت را به دروغ بر خدا بسته !
تـعـبـیـر بـه ایـنـکـه مـا هـرگـز چـنـیـن چـیـزى را در نـیـاکـان خـود نـشـنـیـده ایـم بـا اینکه قبل از موسى ، آوازه دعوت نوح و ابراهیم و یوسف در آن سرزمین پیچیده بود یا به خاطر فـاصـله زیـاد و بـعـد عـهد و یا به خاطر این است که مى خواهند بگویند نیاکان ما نیز در مقابل چنین دعوتهائى هرگز تسلیم نشده اند.
امـا مـوسـى در پـاسـخ آنـهـا بـا لحـن تـهـدیـدآمـیـزى چـنـیـن (گـفـت : پـروردگـار مـن از حـال کـسـانـى که هدایت را از نزد او براى مردم مى آورند آگاهتر است ، و همچنین از کسانى کـه سـرانـجـام سـراى دنـیـا و آخـرت از آنـهـا اسـت ) (و قال موسى ربى اعلم بمن جاء بالهدى من عنده و من تکون له عاقبة الدار).
اشـاره بـه ایـنکه خدا به خوبى از حال من آگاه است ، هر چند شما مرا متهم به دروغ کنید، چـگـونـه مـمـکـن است خدا چنین خارق عادتى در اختیار دروغگوئى قرار دهد که مایه گمراهى بـنـدگـانـش شـود، ایـنـکـه خـدا بـاطـن مـرا مـى دانـد و ایـن امـکـان را بـه مـن داده بـهـتـرین دلیل بر حقانیت دعوت من است .
از این گذشته دروغگو تنها مدت کوتاهى مى تواند به کار خود ادامه دهد و عاقبت پرده از روى اعـمـالش برداشته مى شود، شما منتظر بمانید تا ببینیم عاقبت کار و پیروزى از آن کیست ، و شکست از آن کى ؟
مـطـمـئن باشید اگر من دروغگو باشم ظالم هستم ، (و ظالم هرگز رستگار نخواهد شد) (انه لا یفلح الظالمون ).
ایـن تـعبیر شبیه تعبیر دیگرى است که در آیه 69 سوره طه آمده است : و لا یفلح الساحر حیث آتى : (ساحر هر کجا برود رستگار نخواهد شد)!
ایـن جـمـله ضمنا ممکن است اشاره اى به وضع فرعونیان لجوج و مستکبر باشد که شما از وضـع معجزات من به حقانیت دعوتم پى برده اید اما ظالمانه با من مخالفت مى کنید، ولى بدانید پیروز نخواهید شد و عاقبت از آن من است نه از
آن شما.
تـعـبیر به (عاقبة الدار) ممکن است اشاره به سرانجام دار دنیا یا دار آخرت و یا هر دو باشد، البته معنى سوم جامعتر و مناسبتر به نظر مى رسد.
موسى با این بیان منطقى و مؤ دبانه شکست و ناکامى آنها را در این دنیا و جهان دیگر به آنها گوشزد کرد.
آیه و ترجمه


و قـال فـرعـون یـا ایـهـا المـلا مـا عـلمـت لکـم مـن اله غـیـرى فاوقد لى یا هامان على الطین فاجعل لى صرحا لعلى اءطلع الى اله موسى و انى لا ظنه من الکاذبین (38)
و استکبر هو و جنوده فى الا رض بغیر الحق و ظنوا اءنهم الینا لا یرجعون (39)
فاخذناه و جنوده فنبذناهم فى الیم فانظر کیف کان عاقبة الظالمین (40)
و جعلناهم اءئمة یدعون الى النار و یوم القیمة لا ینصرون (41)
و اءتبعناهم فى هذه الدنیا لعنة و یوم القیامة هم من المقبوحین (42)


ترجمه :
38 - فـرعـون گـفـت : اى جمعیت (درباریان !) من خدائى جز خودم براى شما سراغ ندارم ! (امـا بـراى تـحـقـیـق بـیـشـتـر) اى هـامـان آتـشـى بـر گل بیفروز! (و آجرهاى محکم بساز) و براى من برج بلندى ترتیب ده ، تا از خداى موسى خبر گیرم هر چند من گمان مى کنم او از دروغگویان است !
39 - (سـرانـجام ) فرعون و لشکریانش به ناحق در زمین استکبار کردند، و پنداشتند به سوى
ما باز نمى گردند.
40 - مـا نـیـز او و لشـکریانش را گرفتیم و به دریا افکندیم ، اکنون بنگر پایان کار ظالمان چه شد؟
41 - و مـا آنـهـا را پـیـشـوایـانـى کـه دعوت به آتش (دوزخ ) مى کنند قرار دادیم ، و روز رستاخیز یارى نخواهند شد.
42 - در این دنیا لعنت پشت سر لعنت نصیب آنها کردیم ، و روز قیامت از زشت رویانند.
تفسیر:
ببین سرانجام کار ظالمان چه شد؟!
در ایـنـجـا بـا نهمین صحنه از این تاریخ پرماجرا و آموزنده مواجه مى شویم و آن صحنه سازى فرعون بوسیله ساختن برج معروفش ‍ براى بیرون کردن موسى از میدان است .
مـى دانیم یکى از سنتهاى سیاستبازان کهنه کار این است که هرگاه حادثه مهمى بر خلاف مـیـل آنـهـا واقـع شـود براى منحرف ساختن افکار عمومى از آن فورا دست به کار آفریدن صـحـنـه تـازه اى مـى شـونـد کـه افـکار توده ها را به خود جلب و از آن حادثه نامطلوب منحرف و منصرف کنند.
بـه نـظـر مـى رسد که داستان ساختن برج عظیم بعد از ماجراى مبارزه موسى با ساحران بوده ، چرا که از سوره مؤ من در قرآن مجید استفاده مى شود که این کار در هنگامى بود که فـرعـونـیـان نـقـشـه قـتـل مـوسـى را مـى کـشـیـدنـد، و مـؤ مـن آل فـرعـون بـه دفـاع از او بـرخـاسـتـه بـود. و مـى دانـیـم قـبـل از مـبـارزه موسى (علیه السلام ) با ساحران چنین سخنى در کار نبود، بلکه برنامه تـحـقـیـق در باره موسى و کوبیدن او از طریق ساحران در جریان بود. و از آنجا که قرآن مجید جریان مبارزه موسى را با ساحران در سوره هاى طه و اعراف و یونس و شعراء بیان کرده است در اینجا از بیان آن صرفنظر نموده ، تنها به مساءله بناى برج پرداخته که تنها در این سوره و سوره مؤ من مطرح شده است .
بـه هـر حـال آوازه پـیـروزى موسى (علیه السلام ) بر ساحران در سراسر مصر پیچید، ایمان آوردن ساحران به موسى نیز مزید بر علت شد، موقعیت حکومت فرعونیان سخت به خـطـر افـتـاد احـتمال بیدار شدن توده هاى در بند بسیار زیاد بود، باید افکار عمومى را بـه هـر قـیمتى که هست از این مساءله منحرف ساخت و یک سلسله مشغولیات ذهنى که در عین حـال تـواءم بـا بـذل و بـخـشـش دسـتـگـاه حـکـومـت بـاشـد و مـردم را بـتـوانـد اغفال و تحمیق کند فراهم ساخت .
فرعون در این زمینه به مشورت نشست ، و در نتیجه فکرش به چیزى رسید که در نخستین آیه مورد بحث آمده است : (فرعون گفت : اى گروه اطرافیان و درباریان ! من خدائى غیر از خودم براى شما سراغ ندارم )! (و قال فرعون یا ایها الملا ما علمت لکم من اله غیرى ).
خداى زمینى مسلما منم ! و اما خداى آسمان دلیلى بر وجود او در دست نیست ، اما من احتیاط را از دسـت نـمـى دهـم و بـه تحقیق مى پردازم ! سپس رو به وزیرش هامان کرد گفت : (هامان ! آتشى برافروز بر خشتها) (و آجرهاى محکمى بساز) (فاوقد لى یا هامان على الطین ).
(سـپـس قـصـر و برجى بسیار مرتفع براى من بساز، تا بر بالاى آن روم ، و خبرى از خـداى مـوسـى بـگـیـرم !، هـر چند من باور نمى کنم او راستگو باشد، و فکر مى کنم او از دروغگویان است )! (فاجعل لى صرحا لعلى اطلع الى اله موسى و انى لاظنه من الکاذبین ).
چـرا فـرعـون نـامـى از آجـر نـبـرد و بـا جـمـله آتـشـى بـر گـل (خـشـت ) بیفروز قناعت کرد؟ بعضى مى گویند دلیلش این است که تا آن زمان ساختن آجـر مـعـمـول نـشـده بـود، و ایـن کـار بـه ابـتکار فرعونیان صورت گرفت در حالى که بعضى دیگر معتقدند این طرز بیان یکنوع بیان متکبرانه و موافق سنت جباران بوده است .
بعضى نیز گفته اند کلمه (آجر) تعبیر فصیحى نیست که قرآن آن را به کار
برد، لذا بجاى آن چنین تعبیرى را آورده است .
در ایـنـجـا جـمـعـى از مـفـسـران مـانـند (فخر رازى ) و (آلوسى ) به بیان این سخن پـرداخـتـه انـد کـه آیـا بـه راسـتى فرعون این دستور خود را در زمینه ساختن کاخ آسمان خراشش عملى ساخت یا نه ؟
ظـاهـرا چـیـزى کـه فکر این مفسران را به خود مشغول داشته این است که به هیچ حساب این کار عاقلانه نبوده است ، مگر مردم بالاى کوهها نرفته بودند و منظره آسمان را همانگونه کـه بـر روى زمـیـن اسـت نـدیـده بـودنـد؟ کـاخى که به دست بشر ساخته مى شود از کوه مـرتـفـعـتـر اسـت ؟ کـدام احـمق باور مى کرد که از بالاى چنین کاخى بتوان به آسمان دست یافت ؟!
ولى آنـها که چنین مى اندیشند از این نکته غافلند که اولا سرزمین مصر کوهستانى نبود، و از ایـن گـذشـتـه سـاده لوحى توده هاى مردم آن زمان را فراموش کرده اند که چگونه ممکن بـود آنـهـا را با این مسائل اغفال کرد و فریب داد؟ حتى در عصر و زمان ما که به اصطلاح عصر علم و دانش است مسائلى مى بینیم که شباهت به این فریب و نیرنگها دارد.
به هر حال طبق بعضى از تواریخ ، (هامان ) دستور داد تا زمین وسیعى براى این کاخ و بـرج بـلنـد در نـظـر گـیـرنـد، و پـنـجـاه هـزار مـرد بـنـاء و مـعـمـار بـراى ایـن کـار گـسـیـل داشـت ، و هـزاران نـفـر کـارگـر بـراى فـراهـم آوردن وسـائل کـار مـامـور کـرد، درهـاى خـزانـه را گـشـود و امـوال زیـادى در این راه مصرف کرد و کارگران زیادى به کار گمارد، به طورى که در همه جا سر و صداى این برج عظیم پیچید.
هـر قـدر ایـن بـنا بالاتر و بالاتر مى رفت ، مردم بیشتر به تماشاى آن مى آمدند، و در انتظار این بودند که فرعون با این بنا چه خواهد کرد.
بنا بقدرى بالا رفت که بر تمام اطراف مسلط شد، بعضى نوشته اند معماران آنرا چنان ساختند که از پله هاى مارپیچ آن مرد اسب سوارى مى توانست بر فراز برج
قرار گیرد!
هـنـگامى که ساختمان به اتمام رسید، و بیش از آن توان بالا بردن آن را نداشتند، روزى فـرعـون بـا تـشـریـفاتى به آنجا آمد، و شخصا از برج عظیم بالا رفت هنگامى که بر فـراز برج رسید نگاهى به آسمان کرد و منظره آسمان را همانگونه دید که از روى زمین صاف معمولى مى دید، کمترین تغییر و دگرگونى وجود نداشت !.
مـعـروف اسـت تـیـرى به کمان گذاشت به آسمان پرتاب کرد تیر بر اثر اصابت به پـرنـده اى ، و یـا طبق توطئه قبلى خودش خون آلود بازگشت فرعون از آنجا پائین آمد و به مردم گفت : بروید و فکرتان راحت باشد خداى موسى را کشتم !.
حتما گروهى از ساده لوحان و مقلدان چشم و گوش بسته حکومت وقت این خبر را باور کردند و در هـمـه جـا پـخـش نـمـودنـد، و از آن سـرگـرمـى تـازه اى بـراى اغفال مردم مصر ساختند.
این را نیز نقل کرده اند که این بنا دوامى نیاورد (و طبعا هم نباید دوام بیاورد) آرى این بنا در هـم شـکـسـت و ویـران شـد و گـروهـى را از مـیـان بـرد، و در ایـنـجـا داسـتانهاى دیگرى نـقـل کـرده انـد کـه چـون اصـالت آنـهـا روشـن نـبـود از نقل آنها صرفنظر شد.
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه فرعون در این سخنش (ما علمت لکم من اله غیرى ) (من غیر از خودم خـدائى بـراى شـمـا سراغ ندارم !) نهایت شیطنت را به خرج مى دهد الوهیت خود را مسلم مى شمرد و بحث را تنها در این قرار مى دهد آیا غیر از او خداى دیگرى هست یا نه ؟!
سپس به خاطر عدم وجود دلیل آن را نیز نفى مى کند.
و در مرحله سوم براى اقامه دلیل بر عدم وجود خدائى دیگر داستان برج
عظیم را به میان مى آورد!
همه اینها نشان مى دهد که او به خوبى مطالب را مى دانست ، اما براى تحمیق مردم مصر و حفظ موقعیت خویش با الفاظ بازى مى کرد.
قـرآن سـپـس بـه اسـتـکـبار فرعون و فرعونیان و عدم تسلیم آنها در برابر (مبدء) و (مـعـاد) کـه ریـشـه جـنـایـات آنـهـا نـیـز از انـکـار هـمـیـن دو اصـل سـرچشمه مى گرفت پرداخته چنین مى گوید: (فرعون و لشکریانش به ناحق در زمین استکبار کردند (و خدا را که آفریننده بزرگ زمین و آسمان است انکار نمودند) و گمان کـردنـد کـه قیامتى در کار نیست ، و به سوى ما باز نمى گردند) (و استکبر هو و جنوده فى الارض بغیر الحق و ظنوا انهم الینا لا یرجعون ).
انـسـان ضـعـیفى که گاهى قادر به دور کردن پشه اى از خود نیست ، و گاه یک موجود ذره بـیـنـى بـه نـام مـى کـرب نـیرومندترین افراد او را به زیر خاک مى فرستد چگونه مى تواند خود را بزرگ معرفى کند و دعوى الوهیت نماید؟!
در حدیث معروف قدسى آمده است که خداوند مى فرماید: الکبریاء ردائى ، و العظمة ازارى ، فمن نازعنى واحدا منهما القیته فى النار!:
(بزرگى رداى من است و عظمت لباسى است که به قامت کبریائى من دوخته شده ، هر کس در اینها با من منازعه کند او را به دوزخ مى افکنم )!.
بـدیـهـى اسـت خـدا نـیـازى بـه ایـن تـوصـیـفـها ندارد مهم این است که طغیانگرى انسان و جنایتگرى او زمانى شروع مى شود که خود را گم مى کند و باد کبر و غرور مغز او را پر سازد.
اما ببینیم سرانجام این کبر و غرور به کجا رسید، قرآن مى گوید: (ما او و لشکریانش را گرفتیم و در دریا پرتاب کردیم )! (فاخذناه و جنوده فنبذناهم فى الیم ).
آرى مـرگ آنـهـا را بـه دسـت عـامـل حـیـاتـشـان سـپـردیـم ، و نـیـل را کـه رمـز عـظـمـت و قـدرت آنـهـا بـود بـه گـورسـتـانـشـان مبدل ساختیم !
جالب اینکه تعبیر به (نبذناهم ) مى کند از ماده (نبذ) (بر وزن نبض ) که به معنى دور افـکـنـدن اشیاء بى ارزش و بیمقدار است راستى انسان خودخواه مستکبر و جانى و جبار چـه ارزشـى مـى تـواند داشته باشد؟، آرى ما این موجودات بى ارزش را از جامعه انسانى طرد کردیم و صفحه زمین را از لوث وجودشان پاک ساختیم .
و در پایان آیه روى سخن را به پیامبر اسلام کرده مى فرماید: (ببین عاقبت کار ظالمان چگونه بود)؟ (فانظر کیف کان عاقبة الظالمین ).
این نگاه با چشم ظاهر نیست که با چشم دل است ، و این تعبیر مخصوص ظالمان دیروز نیست که ستمگران امروز نیز سرنوشتى جز این ندارند!
بعد مى افزاید (ما آنها را امامان و پیشوایانى قرار دادیم که دعوت به دوزخ مى کنند و روز قـیـامـت هـیـچـکـس بـه یـارى آنها نمى آید)! (و جعلناهم ائمة یدعون الى النار و یوم القیامة لا ینصرون ).
ایـن تـعـبیر براى بعضى از مفسران مشکلى ایجاد کرده که چگونه ممکن است خداوند کسانى را پـیـشـوایـان باطل قرار دهد؟ کار او دعوت به خیر و مبعوث ساختن امامان و پیشوایان حق است نه باطل .
ولى ایـن مـطـلب پـیـچـیـده اى نـیـسـت ، زیـرا اولا: آنـهـا سـردسـتـه دوزخیانند و هنگامى که گروههائى از دوزخیان به سوى آتش حرکت مى کنند آنها پیشاپیش
آنـان در حـرکـتـنـد، هـمـانـگـونـه کـه در ایـن جـهـان ائمـه ضـلال بودند در آنجا نیز پیشوایان دوزخند که آن جهان تجسم بزرگى است از این جهان !.
ثـانـیـا: ائمـه ضلال بودن در حقیقت نتیجه اعمال خود آنها است ، و مى دانیم تاثیر هر سبب بـه فـرمـان خـدا اسـت آنها خطى را پیش گرفتند که به امامت گمراهان منتهى مى شد، این وضع آنها در رستاخیز.
باز براى تاءکید بیشتر قرآن چهره آنها را در دنیا و آخرت چنین ترسیم مى کند: (در این دنـیا لعنتى پشت سر لعنت نصیب آنها کردیم ، و در روز قیامت آنها از زشت چهرگان و سیه رویانند) (و اتبعناهم فى هذه الدنیا لعنة و یوم القیامة هم من المقبوحین ).
لعنت خدا که همان طرد از رحمت است ، و لعنت فرشتگان و مؤ منان که نفرین است هر صبح و شـام و هر وقت و بى وقت نثار آنها مى شود، گاهى در عموم لعن ظالمان و مستکبران داخلند، و گاه بالخصوص مورد لعن و نفرین واقع مى شوند، زیرا هر کس تاریخ آنها را ورق مى زند بر آنها لعن و نفرین مى فرستد!
بـه هـر حـال ایـن زشـت سـیـرتـان ایـن جـهـان زشـت صورتان آن جهانند که آن روز (یوم البروز) و روز کنار رفتن پرده ها است !
نکته :
امامان (نور) و (نار)
در منطق قرآن ما دو گونه (امام ) داریم : امامى که پیشواى متقین در مسیر
هدایت است ، چنانکه در سوره انبیاء آیه 73 در باره گروهى از پیامبران چنین مى خوانیم : و جـعـلنـاهم ائمة یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة و کـانـوا لنـا عـابدین : (آنها را پیشوایانى قرار دادیم که به فرمان ما مردم را هدایت مى کردند، و انجام کارهاى نیک و برپا داشتن نماز و اداى زکات را به آنها وحى کردیم و آنها تنها مرا پرستش مى کردند).
ایـنها امامانى بودند با برنامه هاى روشن زیرا توحید خالص و دعوت به خیر و نیکى و حـق و عـدالت ، مـتـن برنامه آنها را تشکیل مى داد، اینها امامان نورند که خط آنها در سلسله انبیاء و اوصیاء تا پیامبر خاتم و اوصیایش تداوم یافته .
و امامانى که رهبران ضلال و گمراهى هستند و به تعبیر آیات مورد بحث ائمه نارند.
از ویـژگـیـهـاى ایـن دو گـروه از پـیـشـوایـان ، آنچنان که در حدیثى از امام صادق (علیه السـلام ) آمـده اسـت ، ایـن اسـت کـه : (گـروه اول فـرمـان خـدا را بـر فـرمان خلق و اراده خـودشـان مـقـدم مـى شـمـرنـد، و حکم او را برترین احکام مى دانند، در حالى که گروه دوم فـرمـان خـویـش را بـر فـرمـان خـدا مـقـدم مـى دارنـد و حـکـم خـویـش را قبل از حکم او مى شمرند).
و با این معیار شناخت این دو گروه از امامان بسیار روشن خواهد بود!
در روز رسـتـاخـیـز کـه صـفـوف از هـم مـشـخـص مـى شـود هـر گـروهـى بـدنـبـال امـامشاناند ناریان ، ناریان را طالبند، و نوریان ، نوریان را چنانکه قرآن مى گـوید: (یوم ندعوا کل اناس بامامهم ): (آن روز روزى است که هر گروهى را به نام امامشان دعوت مى کنیم ) (اسراء - 71).
بـارهـا گـفـتـه ایـم رسـتاخیز تجسمى است عظیم از این جهان کوچک و آنها که در اینجا به امامى دل بسته اند و در خط او گام برمى دارند در آنجا نیز در خط او
هستند!
(بـشـر بـن غـالب ) از امـام (ابـو عـبـدالله الحـسـیـن ) (عـلیـه السـلام ) چـنـیـن نـقـل مى کند که من از تفسیر آیه یوم ندعوا کل اناس بامامهم از آنحضرت پرسیدم فرمود: امام دعا الى هدى فاجابوه الیه ، و امام دعا الى ضلالة فاجابوه الیها، هؤ لاء فى الجنة ، و هـؤ لاء فـى النـار، و هـو قوله عز و جل فریق فى الجنة و فریق فى السعیر: (امامى دعـوت بـه هدایت مى کند و گروهى اجابت او مى کنند، و امامى دعوت به ضلالت مى کند و گـروهـى دعـوتـش را پـذیـرا مـى شوند، آنها در بهشتند و اینها در دوزخ ، و این است معنى (فریق فى الجنة و فریق فى السعیر).
جـالب ایـنـکـه فـرعونى که در دنیا پیشاپیش روى پیروانش حرکت کرد و آنها را در امواج نـیـل غـرق نـمود در قیامت نیز در پیشاپیش آنها حرکت مى کند و در دریاى آتش وارد مى کند، چنانکه قرآن مى گوید: یقدم قومه یوم القیامة فاوردهم النار: (پیشاپیش قومش در روز قیامت حرکت مى کند و آنها را وارد دوزخ مى سازد)! (هود - 98).
ایـن بحث را با سخنى از على (علیه السلام ) پایان مى دهیم آنجا که در باره گروهى از مـنـافـقـان مـى فرماید: ثم بقوا بعده ، فتقربوا الى ائمة الضلالة ، و الدعاة الى النار بـالزور و البـهـتـان ، فـولوهم الاعمال ، و جعلوهم حکاما على رقاب الناس : (این گروه بـعـد از پیامبر ماندند و به ائمه ضلال تقرب جستند، و آنها دعوت کنندگان به دوزخ از طـریـق دروغ و بـهـتـان بودند، پیشوایان ضلال نیز از وجود اینها بهره گرفتند، پستها به آنها دادند و آنها را بر گردن مردم حاکم و سوار کردند)!


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت