تفسیرنمونه سوره نمل (قسمت2)

در آیـات مـورد بـحـث نخست مى گوید: لشکریان سلیمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند (و حشر لسلیمان جنوده من الجن و الانس و الطیر).
جمعیت لشکریانش به قدرى زیاد بود که براى نظم سپاه دستور داده مى شد که صفوف اول را متوقف کنند و صفوف آخر را حرکت دهند تا همه به هم برسند (فهم یوزعون ).
یـوزعـون از ماده وزع (بر وزن جمع ) به معنى بازداشتن است ، این تعبیر هر گاه در مورد لشکر به کار رود به این معنى است که اول لشکر آن را نگاه دارند تا آخر لشکر به آن ملحق گردد و از پراکندگى و تشتت آنها جلو - گیرى شود.
واژه وزع به معنى حرص و علاقه شدید به چیزى آمده است که انسان را از امور دیگر باز مى دارد.
از ایـن تـعـبـیـر اسـتـفاده مى شود که لشکریان سلیمان ، هم بسیار زیاد بودند و هم تحت نظام خاص .
حـشـر از مـاده حـشـر (بر وزن نشر) به معنى بیرون ساختن جمعیت از قرارگاه و حرکت دادن آنـهـا بـه سـوى مـیـدان مبارزه و مانند آن است ، از این تعبیر و همچنین از تعبیرى که در آیه بـعد مى آید استفاده مى شود که سلیمان به سوى نقطه اى لشکرکشى کرده بود، اما این کدامیک از لشکرکشیهاى سلیمان است ؟ به درستى معلوم نیست بعضى از آیه بعد که سخن از رسیدن سلیمان به وادى نمل (سرزمین مورچگان ) مى گوید چنین استفاده کرده اند که آن مـنـطـقـه اى بوده است در نزدیکى طائف ، و بعضى گفته اند منطقه اى بوده است در نزدیک شام .
ولى بـه هـر حـال چـون بـیـان ایـن مـوضوع تاثیرى در جنبه هاى اخلاقى و تربیتى آیه نداشته ، سخنى از آن به میان نیامده است .
ضمنا این بحث که میان جمعى از مفسران درگیر شده که آیا همه انسانها و جن و پرندگان از لشکریان او بوده اند (بنابراین کلمه من بیانیه است ) و یا اینکه قسمتى از آنها لشکر او را تشکیل مى داده اند و در این صورت من تبعیضیه است تقریبا بحث زائدى به نظر مى رسد، چون بدون شک ، سلیمان بر کل روى زمین حکومت نداشت و قلمرو حکومتش منطقه شام و بیت المقدس و احتمالا بعضى نواحى اطراف بود.
و حتى از آیات بعد استفاده مى شود که او سلطه اى بر سرزمین یمن هنوز پیدا نکرده بود و بعد از ماجراى هدهد و تسلیم ملکه سباء بر آنجا تسلط یافت .
جمله تفقد الطیر در آیات بعد نشان ، مى دهد که در میان پرندگانى که سر بر فرمان او بـودنـد، یـک هـدهـد وجـود داشت که وقتى سلیمان او را ندید جویاى حالش شد، اگر تمام پرندگان بودند و از جمله هزاران هدهد، این
تعبیر صحیح نبود (دقت کنید).
بـه هـر حـال ، سـلیـمـان بـا این لشکر عظیم حرکت کرد تا به سرزمین مورچگان رسیدند (حتى اذا اتوا على وادى النمل ).
در ایـنـجـا مـورچـه اى از مـورچـگـان ، هـمـنـوعـان خـود را مـخـاطـب ساخت و گفت : اى مورچگان داخـل لانـه هـاى خـود شـویـد تـا سـلیـمـان و لشـکـریـانـش شـمـا را پـایـمـال نـکـنـنـد در حـالى کـه نـمـى فـهـمـنـد! (قـال نـمـلة یـا ایـهـا النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده و هم لا یشعرون ).
در ایـنـکـه چـگـونـه ایـن مـورچه از حضور سلیمان و لشکریانش در آن سرزمین آگاه شد و چـگـونه صداى خود را به گوش دیگران رسانید سخن داریم که در نکته ها بخواست خدا خواهد آمد.
ضمنا از این جمله استفاده مى شود که عدالت سلیمان حتى بر مورچگان ظاهر و آشکار بود چـرا کـه مـفـهـومـش ایـن اسـت کـه اگـر آنـهـا مـتـوجـه بـاشـنـد حـتـى مـورچـه ضـعـیـفـى را پایمال نمى کنند، و اگر پایمال کنند بر اثر عدم توجه آنها است .
سلیمان با شنیدن این سخن تبسم کرد و خندید (فتبسم ضاحکا من قولها:
در ایـنـکـه چـه چیز سبب خنده سلیمان شد مفسران سخنان گوناگونى دارند: ظاهر این است کـه نفس این قضیه مطلب عجیبى بود که مورچه اى همنوعان خود را از لشکر عظیم سلیمان بر حذر دارد و آنها را به عدم توجه نسبت دهد، این امر عجیب سبب خنده سلیمان شد.
بعضى نیز گفته اند این خنده شادى بود چرا که سلیمان متوجه شد حتى
مورچگان به عدالت او و لشکریانش معترفند و تقواى آنها را مى پذیرند!
و بعضى گفته اند شادى او از این جهت بود که خداوند چنین قدرتى به او داده بود که در عـیـن شـور و هـیـجـان عـظـیـم لشـکـر از صـداى مـورچـه اى نـیـز غافل نمى ماند!.
به هر حال در اینجا سلیمان رو به درگاه خدا کرد و چند تقاضا نمود.
نـخـسـت ایـنـکـه عرضه داشت پروردگارا راه و رسم شکر نعمتهائى را که بر من و پدر و مـادرم ارزانـى داشـتـه اى به من الهام فرما (و قال رب اوزعنى ان اشکر نعمتک التى انعمت على و على والدى ).
تا بتوانم اینهمه نعمتهاى عظیم را در راهى که تو فرمان داده اى و مایه خشنودى تو است بـه کـار گـیـرم و از مسیر حق منحرف نگردم که اداى شکر اینهمه نعمت جز به مدد و یارى تو ممکن نیست .
دیـگـر ایـنکه مرا موفق دار تا عمل صالحى بجاى آورم که تو از آن خشنود مى شوى (و ان اعمل صالحا ترضاه ).
اشاره به اینکه آنچه براى من مهم است بقاى این لشکر و عسکر و حکومت و تشکیلات وسیع نـیـسـت ، مـهـم ایـن است که عمل صالحى انجام دهم که مایه رضاى تو گردد، و از آنجا که اعمل فعل مضارع است دلیل آن است که او تقاضاى استمرار این توفیق را داشت .
و بـالاخره سومین تقاضایش این بود که عرضه داشت پروردگارا! مرا به رحمتت در زمره بندگان صالحت داخل گردان (و ادخلنى برحمتک فى عبادک الصالحین ).
نکته ها:
1 - آگاهى سلیمان از سخن حیوانات
مـا از جـهـان حـیوانات اطلاعات زیادى در دست نداریم ، و با تمام پیشرفتهائى که در این زمینه شده ، هنوز ابهامهاى فراوانى بر روى آن سایه افکنده است .
مـا آثـار هـوش و دقـت و ذکـاوت و مهارت در کارهاى بسیارى از آنها مى بینیم : خانه سازى زنبوران عسل ، نظمى که بر کندو حکم فرما است ، دقت مورچگان در جمع آورى نیازمندیهاى زمـسـتـان ، طـرز ذخـیـره و انبار آنها، دفاع کردن حیوانات از خود در برابر دشمن ، و حتى آگـاهـى آنـهـا از درمـان بـسـیارى از بیماریها، پیدا کردن لانه و خانه خود از فاصله هاى بـسـیار دور دست ، و پیمودن راههاى طولانى و رسیدن به مقصد، پیش بینى آنها از حوادث آیـنـده ، و مانند آن همه از چیزهائى است که نشان مى دهد، در دنیاى مرموز حیوانات بسیارى از وسائل هنوز براى مالاینحل است .
از این گذشته بسیارى از حیوانات بر اثر آموزش و تربیت ، کارهاى شگفت انگیزى انجام مى دهند که حتى انسانها از آن عاجزند.
امـا بـدرسـتـى روشن نیست که آنها تا چه حد از دنیاى انسانها باخبرند؟ آیا واقعا آنها مى دانند که ما کیستیم و چه مى کنیم ؟ ممکن است ما در آنها چنین هوش و ادراکى را سراغ نداشته باشیم ، ولى آیا این به معنى نفى آن است ؟!
روى ایـن حـساب اگر در داستان فوق خواندیم که مورچگان از آمدن لشکر سلیمان به آن سـرزمـیـن بـا خـبـر شـدنـد و اعلام رفتن به لانه ها نمودند تا زیر دست و پاى لشکر له نشوند، و سلیمان نیز از این ماجرا آگاه شد زیاد جاى تعجب نیست .
از ایـن گـذشـتـه ، حـکومت سلیمان - همانگونه که گفتیم - توأ م با خارق عادات و کارهاى اعجازآمیزى بود، روى همین اصل ، بعضى از مفسران اظهار عقیده کرده اند
که دارا بودن این سطح آگاهى از ناحیه قشرى از حیوانات در عصر سلیمان خود یک اعجاز و خارق عادت بوده است ، و مانعى ندارد که عین آن را در سایر اعصار و قرون احیانا نبینیم .
غـرض ایـن اسـت که هیچ دلیلى در کار نیست که ما داستان سلیمان و مور یا سلیمان و هدهد را بـر کـنـایـه و مـجـاز و یـا زبـانـحـال ، و مـانـنـد آن حمل کنیم ، هنگامى که حفظ ظاهر آن و حمل بر معنى حقیقى امکان پذیر است .
2 - سلیمان و الهام شکر پروردگار
یـکـى از بهترین نشانه ها براى شناخت حاکمان الهى از حکمرانان جبار، این است که دسته دوم بـه هـنـگـام رسیدن به قدرت غرق غرور و غفلت مى شوند و همه ارزشهاى انسانى را به دست فراموشى سپرده ، در خودکامگى ، سخت فرو مى روند.
امـا حـاکـمـان الهـى بـه هـنـگام نیل به قدرت ، بار سنگینى از مسئولیتها را بر دوش خود احساس مى کنند، بیش از همیشه به درگاه خدا روى مى آورند، و توانائى بر اداى رسالت خـویش را از او مى طلبند، همانگونه که سلیمان بعد از آنهمه قدرت مهمترین چیزى که از خدا تقاضا مى کند اداى شکر او و استفاده از این مواهب در مسیر رضاى او و آسایش بندگان خدا است .
جالب اینکه با جمله اوزعنى این تقاضا را شروع مى کند که مفهومش الهامى از درون و جمع کـردن تـمام نیروهاى باطنى براى انجام این هدف بزرگ است یعنى خدایا آنچنان قدرتى بـه من عنایت کن تا تمام نیروهاى درونیم را براى اداى شکر و انجام وظیفه بسیج کنیم ، و راه را نـیـز تو به من نشان ده که راهى است بسیار سخت و طولانى و پر خوف و خطر، راه اداى حقوق همه مردم ، در چنان حکومت
وسیع و گسترده !.
او نـه تـنـها تقاضاى توانائى بر شکر نعمتهائى که به خود او داده شده است مى کنند، بلکه در عین حال تقاضا دارد که اداى شکر مواهبى که بر پدر و مادرش ارزانى شده بود انـجـام دهـد، چرا که بسیارى از مواهب وجود انسان از پدر و مادر به ارث به او مى رسد، و بدون شک امکاناتى که خداوند به پدر و مادر مى دهد کمک مؤ ثرى براى فرزندان در راه نیل به هدفها مى کند.
3 - سلیمان و عمل صالح
جـالب ایـنکه سلیمان با داشتن آن قدرت و حکومت بى نظیر، تقاضایش از خدا این است که عمل صالح را به طور مداوم انجام دهد، و از آن بالاتر در زمره بندگان صالح خدا باشد.
از ایـن تـعـبـیـر روشـن مـى شـود کـه اولا هـدف نـهـائى بـدسـت آوردن قـدرت ، انـجـام عـمـل صـالح است ، عملى شایسته و ارزشمند، و بقیه هر چه هست مقدمه اى براى آن محسوب مى شود.
عـمـل صـالح نـیـز مـقـدمـه اى است براى جلب خشنودى و رضاى خدا که هدف نهائى و غایة الغایات همین است .
ثـانـیـا داخـل بـودن در زمـره صـالحـان مـرحـله اى اسـت فـراتـر از انـجـام عـمـل صـالح کـه اولى صـلاح ذاتـى اسـت و دومـى صـلاح عمل (دقت کنید).
به تعبیر دیگر گاه انسان عمل صالحى را انجام مى دهد، اما این معنى جزء ذات و روح او و بـافـت وجـودش نـشـده اسـت ، سـلیـمـان از خـدا ایـن مـى خـواهـد کـه آنـقـدر مشمول عنایت پروردگار قرار گیرد که صالح بودن از عملش فراتر رود و در درون جان و اعماق وجودش نفوذ کند و این جز به رحمت الهى امکان پذیر نیست .
راسـتى بنده صالح خدا بودن چه گرانبها و گرانقدر است که سلیمان با آن حشمت و جاه و جلالش که براى احدى جاى شک نبوده باز تقاضایش این است که خدا به رحمتش او را در خـط بـنـدگـان صـالح قـرار دهـد، و از لغـزشـهـائى کـه هر زمان براى انسان مخصوصا انسانى که در رأ س یک تشکیلات عظیم باشد امکان پذیر است او را حفظ کند.
آیه و ترجمه


و تفقد الطیر فقال مالى لا أ رى الهدهد أ م کان من الغائبین (20)
لا عذبنه عذابا شدیدا اولا ذبحنه أ ولیا تینى بسلطان مبین (21)
فمکث غیر بعید فقال أ حطت بمالم تحط به و جئتک من سبإ بنبإ یقین (22)
إ نى وجدت امرأ ة تملکهم و أ وتیت من کل شى ء و لها عرش عظیم (23)
وجـدتـهـا و قـومـهـا یـسجدون للشمس من دون الله و زین لهم الشیطان أ عمالهم فصدهم عن السبیل فهم لا یهتدون (24)
أ لا یـسـجـدوا لله الذى یـخـرج الخـب ء فـى السـمـوات و الا رض و یـعـلم مـا تـخـفون و ما تعلنون (25)
الله لا اءله إ لا هو رب العرش العظیم (26)


ترجمه :

20 - (سـلیمان ) در جستجوى پرنده (هدهد) برآمد و گفت چرا هدهد را نمى بینم یا اینکه او از غایبان است .
21 - مـن او را قـطـعـا کـیـفـر شـدیـدى خـواهـم داد و یـا او را ذبـح مـى کـنـم و یـا دلیل روشنى (براى غیبتش ) براى من بیاورد.
22 - چـنـدان طـول نـکـشـیـد (کـه هدهد آمد و) گفت من بر چیزى آگاهى یافتم که تو بر آن آگاهى نیافتى من از سرزمین سبا یک خبر قطعى براى تو آورده ام .
23 - مـن زنى را دیدم که بر آنها حکومت مى کند و همه چیز در اختیار داشت (مخصوصا) تخت عظیمى دارد.
24 - (امـا) مـن او و قـومـش را دیـدم کـه بـراى غـیر خدا - خورشید - سجده مى کنند و شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داده آنها را از راه بازداشته و آنها هدایت نخواهند شد.
25 - چـرا براى خداوندى سجده نمى کنند که آنچه در آسمانها و زمین پنهان است خارج مى کند؟ و آنچه را مخفى مى کنید و آشکار نمى سازید، مى داند؟
26 - خداوندى که معبودى جز او نیست ، و پروردگار و صاحب عرش عظیم است .
تفسیر:
داستان هدهد و ملکه سبا
در ایـن قـسـمـت از آیـات به فراز دیگرى از زندگى شگفت انگیز سلیمان اشاره کرده ، و ماجراى هدهد و ملکه سبا را بازگو مى کند.
نخست مى گوید: سلیمان هدهد را ندید، و در جستجوى او برآمد (و تفقد الطیر).
ایـن تـعـبـیر به وضوح بیانگر این حقیقت است که او به دقت مراقب وضع کشور و اوضاع حکومت خود بود و حتى غیبت یک مرغ از چشم او پنهان نمى ماند!.
بـدون شـک مـنـظـور از پـرنـده در ایـنـجـا هـمان هدهد است ، چنانکه در ادامه سخن ، قرآن مى افـزایـد، سـلیـمـان گـفـت : چـه شـده اسـت کـه هـدهـد را نـمـى بـیـنـم (و قال ما لى لا ارى الهدهد).
یا اینکه او از غائبان است (ام کان من الغائبین ).
در اینکه سلیمان از کجا متوجه شد که هدهد در جمع او حاضر نیست ؟ بعضى گفته اند به خاطر این بود که به هنگام حرکت کردن او، پرندگان بر سرش سایه مى افکندند، و او از وجود روزنه اى در این سایبان گسترده از غیبت هدهد آگاه شد.
و بـعـضـى دیـگـر مـامـوریـتـى بـراى هـدهـد در تـشـکـیـلات او قـائل شـده انـد، و او را مـامـور یـافتن مناطق آب مى دانند، و به هنگام نیاز به جستجوگرى براى آب او را غائب دید.
به هر حال این تعبیر که ابتدا گفت : من او را نمى بینم سپس افزود یا اینکه او از غائبان اسـت مـمـکن است اشاره به این باشد که آیا او بدون عذر موجهى حضور ندارد و یا با عذر موجهى غیبت کرده است ؟
در هـر صورت یک حکومت سازمان یافته و منظم و پر توان ، چاره اى ندارد جز اینکه تمام فـعل و انفعالاتى را که در محیط کشور و قلمرو او واقع مى شود زیر نظر بگیرد، و حتى بود و نبود یک پرنده ، یک مامور عادى را از نظر دور ندارد، و این یک درس ‍ بزرگ است .
سلیمان براى اینکه حکم غیابى نکرده باشد، و در ضمن غیبت هدهد روى بقیه پرندگان ، تا چه رسد به انسانهائى که پستهاى حساسى بر عهده داشتند اثر نگذارد افزود: من او را قطعا کیفر شدیدى خواهم داد! (لاعذبنه عذابا شدیدا).
و یا او را ذبح مى کنم ! (او لاذبحنه ).
یا براى غیبتش باید دلیل روشنى به من ارائه دهد (اولیا تینى بسلطان مبین ).
منظور از سلطان در اینجا دلیلى است که مایه تسلط انسان ، بر اثبات مقصودش گردد، و تـاکـیـد آن بـوسـیـله مـبـیـن بـراى ایـن اسـت کـه ایـن فـرد مـتـخـلف حـتـمـا بـایـد دلیل کاملا روشنى بر تخلف خود اقامه کند.
در حـقـیـقـت سلیمان (علیه السلام ) بى آنکه غائبانه داورى کند تهدید لازم را در صورت ثـبـوت تـخـلف نـمـود، و حـتـى بـراى تـهـدیـد خـود دو مـرحـله قائل شد که متناسب با مقدار گناه بوده باشد: مرحله مجازات بدون اعدام ، و مرحله مجازات اعدام .
ضـمـنـا نـشـان داد کـه او حـتـى در بـرابـر پـرنـده ضـعـیـفـى تـسـلیـم دلیل و منطق است و هرگز تکیه بر قدرت و توانائیش نمى کند.
ولى غیبت هدهد، چندان به طول نیانجامید (فمکث غیر بعید).
بـازگـشـت و رو بـه سـلیمان کرد و چنین گفت : من بر چیزى آگاهى یافتم که تو بر آن آگـاهـى نـدارى ، مـن از سـرزمـیـن سـبـاء یـک خـبـر قـطـعـى (و دسـت اول ) براى تو آورده ام ؟ (فقال احطت بما لم تحط به و جئتک بنبا یقین ).
هـدهد گویا آثار خشم را در چهره سلیمان مشاهده کرد، و براى بر طرف کردن ناراحتى او نخست به صورت کوتاه و سربسته خبر از مطلب مهمى داد که حتى سلیمان با تمام علم و دانشش از آن آگاهى ندارد! و هنگامى که خشم سلیمان فرو نشست ، به شرح آن پرداخت که در آیات بعد خواهد آمد.
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه : لشکریان سلیمان و حتى پرندگانى که مطیع فرمان او بودند آنـقـدر عـدالت سـلیمان به آنها آزادى و امنیت و جسارت داده بود، که هدهد بدون ترس بى پرده و با صراحت به او مى گوید: من به چیزى آگاهى یافتم که
تو از آن آگاه نیستى .
بـر خـورد او بـا سـلیمان ، همچون برخورد درباریان چاپلوس با سلاطین جبار نبود، که بـراى بـیـان یـک واقـعیت ، نخست مدتى تملق مى گویند، و خود را ذره ناچیزى قلمداد کرده سـپـس بـه خـاک پاى ملوکانه ، مطلب خود را در لابلاى صد گونه چاپلوسى عرضه مى دارنـد و هرگز در سخنان خود صراحت به خرج نمى دهند و همیشه از کنایه هاى نازکتر از گل استفاده مى کنند، مبادا گرد و غبارى بر قلب سلطان بنشیند!
آرى هدهد با صراحت گفت : غیبت من بى دلیل نبوده ، خبر مهمى آورده ام که تو از آن با خبر نیستى !
ضـمـنـا ایـن تـعـبـیر درس بزرگى است براى همگان که ممکن است موجود کوچکى چون هدهد مـطـلبـى بداند که داناترین انسانهاى عصر خویش از آن بیخبر باشد تا آدمى به علم و دانش خود مغرور نگردد، هر چند سلیمان باشد و با علم وسیع نبوت .
بـه هر حال هدهد در شرح ماجرا چنین گفت : من به سرزمین سبا رفته بودم زنى را در آنجا یافتم که بر آنها حکومت مى کند، و همه چیز را در اختیار دارد مخصوصا تخت عظیمى داشت ! (انى وجدت امرأ ة تملکهم و اوتیت من کل شى ء و لها عرش عظیم ).
هـدهـد بـا این سه جمله تقریبا تمام مشخصات کشور سبا و طرز حکومت آن را براى سلیمان بازگو کرد.
نخست اینکه کشورى است آباد داراى همه گونه مواهب و امکانات .
دیـگـر ایـنـکـه یـک زن بـر آن حـکـومـت مـى کـنـد، و دربـارى بـسـیـار مـجلل دارد حتى شاید مجللتر از تشکیلات سلیمان چرا که هدهد تخت سلیمان را مسلما دیده بود، با اینحال از تخت ملکه سبا به عنوان عرش عظیم یاد مى کند!.
و با این سخن به سلیمان فهمانید مبادا تصور کنى تمام جهان در قلمرو حکومت تو است و تنها عظمت و تخت بزرگ در گرو تو مى باشد.
سـلیـمـان از شـنـیـدن ایـن سـخـن در فـکـر فـرو رفـت ولى هـدهـد بـه او مـجـال نـداد و مـطلب دیگرى بر آن افزود مساله عجیب و ناراحت کننده اى که من در آنجا دیدم ایـن بود که : مشاهده کردم آن زن و قوم و ملتش در برابر خورشید - نه در برابر الله - سجده مى کنند! (وجدتها و قومها یسجدون للشمس من دون الله ).
شـیطان بر آنها تسلط یافته و اعمالشان را در نظرشان زینت داده (و افتخار مى کنند که در برابر آفتاب سجده مى نمایند!) (و زین لهم الشیطان اعمالهم ).
و بـه ایـن تـرتـیـب شـیـطـان آنـهـا را از راه حـق بـاز داشـتـه (فـصـدهـم عـن السبیل ).
آنـهـا چـنـان در بـت پـرسـتـى فـرو رفـته اند که من باور نمى کنم به آسانى از این راه برگردند آنها هدایت نخواهند شد (فهم لا یهتدون ).
و بـه ایـن تـرتـیـب وضـع مـذهـبـى و مـعـنوى آنها را نیز مشخص ساخت که آنها سخت در بت پـرسـتـى فرو رفته اند و حکومت ترویج آفتاب پرستى مى کند و مردم بر دین ملوکشان اند.
بـتـکـده هـاى آنـها و اوضاع دیگرشان چنان نشان مى دهد که آنان در این راه غلط پافشارى دارند، و به آن عشق مى ورزند و مباهات مى کنند، و در چنین شرائطى که توده مردم و حکومت در یک خط قرار گرفته اند هدایت یافتن آنها بسیار بعید است .
سـپـس افـزود آنـهـا چرا براى خداوندى سجده نمى کنند که آنچه در آسمانها و زمین پنهان است خارج مى کند، و آنچه را مخفى مى دارید و آشکار مى سازید
مـى دانـد (الا یسجدوا لله الذى یخرج الخبا فى السماوات و الارض و یعلم ما تخفون و ما تعلنون ).
واژه خـبـا (بـر وزن صـبـر) به معنى هر چیز پنهانى و پوشیده است و در اینجا اشاره به احـاطـه عـلم پـروردگـار بـه غیب آسمان و زمین است ، یعنى چرا براى خداوندى سجده نمى کنند که غیب آسمان و زمین و اسرار نهفته آن را مى داند.
و اینکه بعضى آن را به خصوص باران (در مورد آسمانها) و گیاه (در مورد زمین ) تفسیر کرده اند، در حقیقت از قبیل بیان مصداق روشن است .
و همچنین آنها که به معنى خارج ساختن موجودات از غیب عدم به وجود تفسیر کرده اند.
جـالب ایـنـکـه نـخـسـت از عـلم خدا به اسرار نهفته زمین و آسمان سخن مى گوید و سپس از اسرار نهفته درون قلب انسانها!
امـا اینکه چرا هدهد از تمام صفات پروردگار روى مساله عالم بودن او به غیب و شهود در جـهـان کـبـیـر و صـغـیـر، تـکـیـه کـرد، ممکن است به تناسب این باشد که سلیمان با همه تـوانـائى قدرتش از وجود کشور سبا با آن ویژگیهایش بیخبر بود، او مى گوید باید دست به دامن لطف خدائى زد که چیزى از او پنهان نیست .
و یـا به تناسب اینکه - طبق معروف - هدهد داراى حس ویژه اى بود که از وجود آب در درون زمین با خبر مى شد، لذا سخن از خداوندى مى گوید که از
همه آنچه در عالم هستى پنهان است آگاهى دارد.
و سـرانـجـام سـخـن خـود را چـنـیـن پـایـان مـى دهـد: هـمان خداوندى که معبودى جز او نیست و پروردگار و صاحب عرش عظیم است (الله لا اله الا هو رب العرش العظیم ).
و به این ترتیب روى توحید عبادت و توحید ربوبیت پروردگار، و نفى هر گونه شرک تاکید کرده و سخن خود را به پایان مى برد.
نکته ها:
الف - درسهاى آموزنده
آنچه در این بخش از آیات خواندیم نکته هاى فراوانى دارد که مى تواند در زندگى همه انسانها و روند همه حکومتها مؤ ثر باشد:
1 - رئیـس حـکـومت یا یک مدیر باید آنچنان در سازمان تشکیلاتى خود دقیق باشد که حتى غیبت یک فرد عادى و کوچک را احساس و پیگیرى کند.
2 - مراقب تخلف یک فرد باشد و براى اینکه روى دیگران اثر نگذارد، محکم کارى کند، و پیشگیرى لازم را به عمل آورد.
3 - هـرگـز نـبـایـد کـسـى را غیابا محاکمه کرد، باید اجازه داد در صورت امکان از خودش دفاع کند.
4 - باید جریمه به مقدار جرم باشد، و براى هر جرمى مجازات متناسبى در نظر گرفته شود، و سلسله مراتب رعایت گردد.
5 - بـایـد هـر کـس و لو بـزرگـتـریـن قـدرتـهـاى اجـتـمـاعـى ، تـسـلیـم دلیل و منطق باشند هر چند دلیل از دهان فرد کوچکى بیرون آید.
6 - در محیط جامعه باید آنقدر صراحت و آزادى حکمفرما گردد حتى یک
فـرد عـادى بتواند در موقع لزوم به رئیس حکومت بگوید: من از چیزى آگاهم که تو نمى دانى !
7 - مـمـکـن اسـت کـوچـکـتـریـن افـراد از مـسـائلى آگـاه شـونـد که بزرگترین دانشمندان و قدرتمندان از آن بیخبر باشند تا انسان هرگز به علم و دانش خود مغرور نگردد.
8 - در سـازمـان اجـتـماعى بشر نیازهاى متقابل آنقدر زیاد است که گاه سلیمانها محتاج یک پرنده مى شوند.
9 - گـر چـه در جنس زنان شایستگیها بسیار است ، و حتى خود این داستان نشان مى دهد که مـلکـه سـبـا از فـهـم و درایت فوق العاده اى برخوردار بود، ولى با اینهمه رهبرى حکومت چندان با وضع روح و جسم آنها سازگار نیست که هدهد نیز از این مساله تعجب کرد و گفت : من زنى را بر آنها حکمران دیدم !
10 - مـردم غـالبـا بر همان آئینى هستند که زمامدارانشان مى باشند، لذا در این داستان مى خـوانـیـم کـه هـدهد مى گوید من آن زن و قوم و ملت او را دیدم که براى خورشید سجده مى کنند (نخست سخن از سجده ملکه سپس از ملتش مى گوید).
ب - پاسخ به چند سؤ ال
بعضى از مفسران در اینجا سؤ الاتى مطرح کرده اند:
از جـمـله ایـنـکـه : سلیمان با آن علم و دانش و امکانات حکومتش چگونه از وجود چنین کشورى بـى اطـلاع بـود، وانـگهى فاصله اى میان یمن و مرکز حکومت سلیمان را که ظاهرا سرزمین شـام بـوده ، چـگـونه هدهد پیمود و از این گذشته هدهد، راه را گم کرده بود که به آنجا رفت یا منظور دیگرى داشته ؟
در مورد سؤ ال اول ممکن است چنین پاسخ گفت که : سلیمان قاعدتا از وجود
چـنـیـن کـشورى با خبر بوده ولى ویژگیها و خصوصیات آن را نمى دانسته است ، بعلاوه بـیـابـان حـجـاز مـیـان ایـن دو کـشـور فـاصـله بـوده ، و وسـائل ارتباطى در آن زمان هرگز مانند زمان ما نبوده است (البته آگاهى از طریق علم غیب و الهام الهى مساله دیگرى است ).
و اما طى این مسافت براى هدهد مساله غیر ممکن نیست ، چرا که ما پرندگانى را سراغ داریم کـه فـاصـله قطب شمال و قطب جنوب زمین را طى مى کنند در حالى که فاصله یمن تا شام در برابر آن فاصله ناچیزى است .
آمـدن هـدهـد بـه ایـن سـرزمـین ممکن است به این جهت بوده باشد که طبق بعضى از تواریخ سلیمان از سرزمین شام براى زیارت خانه خدا به سرزمین مکه آمده بود، تا آئین ابراهیم (حـج ) را بـجـا آورد، سـپـس در مـسـیـر خود متمایل به طرف جنوب شد به حدى که فاصله زیادى تا سرزمین یمن نداشت و هدهد در هنگامى که سلیمان در استراحت به سر مى برد از فـرصـت استفاده کرد و به نزدیکى قصر ملکه سبا آمد و این صحنه عجیب توجه او را به خود جلب کرد.
آیه و ترجمه


قال سننظر أ صدقت أ م کنت من الکاذبین (27)
اذهب بکتابى هذا فأ لقه إ لیهم ثم تول عنهم فانظر ما ذا یرجعون (28)
قالت یا اءیها الملؤ ا إ نى أ لقى إ لى کتاب کریم (29)
إ نه من سلیمن و إ نه بسم الله الرحمن الرحیم (30)
أ لا تعلوا على و أ تونى مسلمین (31)
قالت یا اءیها الملؤ ا أ فتونى فى أ مرى ما کنت قاطعة أ مرا حتى تشهدون (32)
قالوا نحن أ ولوا قوة و أ ولوا بأ س شدید و الا مر إ لیک فانظرى ما ذا تأ مرین (33)
قالت إ ن الملوک إ ذا دخلوا قریة أ فسدوها و جعلوا أ عزة أ هلها أ ذلة و کذلک یفعلون (34)
و إ نى مرسلة إ لیهم بهدیة فناظرة بم یرجع المرسلون (35)


ترجمه :

27 - (سلیمان ) گفت : ما تحقیق مى کنیم ببینیم راست گفتى یا از دروغگویان هستى ؟!.
28 - ایـن نـامـه مـرا ببر و بر آنها بیفکن سپس برگرد (و در گوشه اى توقف کن ) ببین آنها چه عکسالعملى نشان مى دهند.
29 - (ملکه سبا) گفت : اى اشراف ! نامه پر ارزشى به سوى من افکنده شده !.
30 - این نامه از سلیمان است و چنین مى باشد: به نام خداوند بخشنده مهربان ...
31 - تـوصـیـه مـن این است برترى جوئى نسبت به من نکنید و به سوى من آئید در حالى که تسلیم حق هستید.
32 - (سـپـس ) گفت : اى اشراف (و اى بزرگان ) نظر خود را در این امر مهم بازگو کنید که من هیچ کار مهمى را بدون حضور شما انجام نداده ام .
33 - گفتند: ما داراى نیروى کافى و قدرت جنگى فراوان هستیم ، ولى تصمیم نهائى با تو است ببین چه دستور مى دهى ؟
34 - گـفـت : پـادشـاهـان هـنـگامى که وارد منطقه آبادى شوند آن را به فساد و تباهى مى کشند و عزیزان آنجا را ذلیل مى کنند، (آرى ) کار آنها همین گونه است .
35 - و مـن ( اکـنون جنگ را صلاح نمى بینم ) هدیه گرانبهائى براى آنها مى فرستم تا ببینم فرستادگان من چه خبر مى آورند.
تفسیر:
پادشاهان ویرانگرند!
سـلیمان با دقت به سخنان هدهد گوش فرا داد، و در فکر فرو رفت ، ممکن است بیشترین گـمـان سـلیـمـان این بوده که این خبر راست است ، و دلیلى بر دروغى به این بزرگى وجود ندارد، اما از آنجا که مساله ساده اى نبود و با سرنوشت یک
کـشـور و یـک مـلت بـزرگ گـره مـى خورد، مى بایست تنها به گفتار یک مخبر اکتفا نکند، بـلکـه بـایـد تـحـقـیـقـات بـیـشـتـرى در زمـیـنـه ایـن مـوضـوع حـسـاس بـه عمل آورد.
لذا چنین گفت : ما تحقیق به عمل مى آوریم ببینیم تو راست گفتى یا از دروغگویان هستى ؟! (قال سننظر اصدقت ام کنت من الکاذبین ).
این سخن به خوبى ثابت مى کند که در مسائل مهم و سرنوشت ساز باید حتى به اطلاعى کـه از نـاحـیـه یـک فرد کوچک مى رسد توجه کرد و به زودى (همانگونه که سین در جمله سـنـنـظـر اقـتـضـا مـى کـنـد) پـیـرامـون آن تـحـقـیـقـات لازم را بـه عمل آورد.
سـلیـمـان نـه هـدهـد را مـتـهـم سـاخـت و مـحـکـوم کـرد، و نـه سـخـن او را بـى دلیل تصدیق نمود، بلکه آن را پایه تحقیق قرار داد.
بـه هـر حـال سـلیمان نامه اى بسیار کوتاه و پر محتوى نوشت و به هدهد داد و گفت : این نـامـه مـرا بـبـر و نـزد آنـهـا بـیـفکن سپس برگرد و در گوشه اى توقف کن ببین آنها چه عـکـسـالعـمـلى نـشـان مـى دهـنـد؟ (اذهـب بـکـتـابـى هـذا فـالقـه الیـهـم ثـم تول عنهم فانظر ما ذا یرجعون ).
از تعبیر القه الیهم (به سوى آنها بیفکن ) چنین استفاده مى شود که آن را به هنگامى که ملکه سبا در میان جمع خویش حضور دارد بر آنها افکن ، تا جاى فراموشى و کتمان باقى نـمـانـد، و از ایـنجا روشن مى شود اینکه بعضى از مفسران گفته اند هدهد وارد قصر ملکه سبا و خوابگاه او شد و نامه را بر سینه یا گلوى او
افکند! چندان دلیلى ندارد، هر چند با جمله اى که در آیه بعد مى آید انى القى الى کتاب کریم : نامه اى به سوى من افکنده شده بى تناسب نیست .
مـلکـه سـبـا نامه را گشود و از مضمون آن آگاهى یافت و چون قبلا اسم و آوازه سلیمان را شـنـیـده بـود و مـحتواى نامه نشان مى داد که سلیمان تصمیم شدیدى درباره سرزمین سبا گـرفـتـه ، سـخـت در فـکـر فـرو رفـت ، و چـون در مـسـائل مـهم مملکتى با اطرافیانش به شور مى نشست از آنها دعوت کرد، رو به سوى آنها نموده گفت : اى اشراف و بزرگان ! نامه ارزشمندى به سوى من افکنده شده است (قالت یا ایها الملا انى القى الى کتاب کریم ).
آیـا بـه راسـتـى مـلکه سبا پیک نامه رسان را ندیده بود ولى از قرائن که در نامه وجود داشت اصالت نامه را احساس کرد، و هیچ احتمال نداد که نامه مجعولى باشد؟
و یـا بـه چـشـم خـودش پـیـک را دیـد و وضـع اعـجـاب آور او خـود دلیـل بـر ایـن بـود کـه واقعیتى در کار است و مساله یک مساله عادى نیست ، هر چه بود با اطمینان روى نامه تکیه کرد.
و اینکه ملکه مى گوید: این نامه کریم و پر ارزشى است ممکن است به خاطر محتواى عمیق آن ، یـا ایـنکه آغازش به نام خدا، و پایانش به مهر و امضاى صحیح بود یا فرستنده آن کـه شـخـص بـزرگـوارى بـوده - کـه هـر یـک از ایـنـهـا را بـعـضـى از مـفـسـران احتمال داده اند - و یا همه اینها زیرا هیچگونه منافاتى بین این امور نیست و ممکن
است همه در این مفهوم جامع جمع باشد.
درسـت اسـت کـه آنها آفتاب پرست بودند، ولى مى دانیم بسیارى از بت پرستان نیز به الله اعتقاد داشتند و او را رب الارباب مى نامیدند و تعظیم و احترام او را مهم مى شمردند.
سـپـس مـلکـه سـبـاء به ذکر مضمون نامه پرداخت و گفت : این نامه از سوى سلیمان است و مـحـتـوایـش چـنـین است : به نام خداوند بخشنده مهربان ... (انه من سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم )
تـوصـیـه ام بـه شـمـا این است برترى جوئى در برابر من نکنید، و به سوى من آئید و تسلیم حق شوید (الا تعلوا على و أ تونى مسلمین ).
بعید به نظر مى رسد که سلیمان نامه را با همین عبارات و الفاظ عربى نوشته باشد، بـنـابـرایـن جـمـله هـاى فـوق مـى توانند نقل به معنى و یا به صورت خلاصه گیرى و فشرده نامه سلیمان بوده باشد که ملکه سبا براى ملت خود بازگو کرد.
جالب اینکه : مضمون این نامه در واقع سه جمله بیش نبود:
یک جمله نام خدا و بیان وصف رحمانیت و رحیمیت او.
جـمـله دوم تـوصـیه به کنترل هواى نفس و ترک برترى جوئى که سرچشمه بسیارى از مفاسد فردى و اجتماعى است .
و سوم تسلیم در برابر حق شدن !.
و اگر دقت کنیم چیز دیگرى وجود نداشت که نیاز به ذکر داشته باشد.
بـعـد از ذکـر مـحـتـواى نـامه سلیمان ، براى ملت خود رو به سوى آنها کرده چنین گفت اى اشـراف و صـاحب نظران ! رأ ى خود را در این کار مهم براى من ابراز دارید که من هیچ کار مـهـمـى را بـى حضور شما و بدون نظر شما انجام نداده ام ! (قالت یا ایها الملا افتونى فى امرى ما کنت قاطعة امرا حتى تشهدون ).
او مـى خـواسـت با این نظر خواهى موقعیت خود را در میان آنها تثبیت کرده و نظر آنها را به سـوى خـویـش جـلب نـمـایـد، ضـمـنـا میزان هماهنگیشان را با تصمیمات خود مورد مطالعه و بررسى قرار دهد.
افـتـونـى از مـاده فـتـوا اسـت ، در اصـل بـه مـعـنـى حـکـم کـردن دقـیـق و صـحـیـح در مسائل پیچیده است ، ملکه سبا با این تعبیر، هم پیچیدگى مساله را به آنها گوشزد کرد، و هـم آنـهـا را به این نکته توجه داد که باید در اظهار نظر دقت به خرج دهند تا راه خطا نپویند.
تشهدون از ماده شهود به معنى حضور است ، حضورى که توأ م با همکارى و مشورت بوده باشد.
اشـراف قوم در پاسخ او چنین گفتند: ما قدرت کافى داریم و مرد جنگیم اما تصمیم نهائى بـا تـو اسـت ، ببین چه فرمان مى دهى ؟ (قالوا نحن اولوا قوة و اولوا باس شدید و الامر الیک فانظرى ما ذا تامرین ).
بـه ایـن تـرتـیـب هـم تـسـلیـم خـود را در بـرابـر دسـتـورات او نـشـان دادنـد، و هـم تمایل خود را به تکیه بر قدرت و حضور در میدان جنگ !
مـلکـه هـنـگـامـى کـه تـمـایـل آنـهـا را بـه جـنـگ مـشـاهـده کـرد، در حـالى کـه خـود بـاطـنـا تـمـایـل به این کار نداشت براى فرونشاندن این عطش ، و هم براى اینکه حساب شده با این جریان برخورد کند، چنین گفت : پادشاهان هنگامى که وارد منطقه
آبـادى شـونـد آن را بـه فـسـاد و ویـرانـى مـى کـشانند! (قالت ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها).
و عزیزان اهل آن را به ذلت مى نشانند (و جعلوا اعزة اهلها اذلة ).
جـمـعـى را مـى کشند، عده اى را اسیر مى کنند، و گروهى را آواره و بى خانمان ، و تا آنجا که مى توانند دست به غارت و چپاول مى زنند.
سپس براى تاکید بیشتر گفت : آرى این چنین مى کنند (و کذلک یفعلون )
در حقیقت ملکه سبا که خود پادشاهى بود، شاهان را خوب شناخته بود که برنامه آنها در دو چـیـز خـلاصـه مـى شـود: فـسـاد و ویـرانـگـرى و ذلیـل سـاخـتـن عـزیـزان ، چـرا کـه آنها به منافع خود مى اندیشند، نه به منافع ملتها و آبادى و سر بلندى آنها و همیشه این دو بر ضد یکدیگرند.
سـپـس مـلکـه افـزود: ما باید قبل از هر کار سلیمان و اطرافیان را بیازمائیم و ببینیم به راسـتـى چـه کـاره انـد؟ سلیمان پادشاه است یا پیامبر؟ ویرانگر است یا مصلح ؟ ملتها را بـه ذلت مـى کـشـانـنـد یا عزت ؟ و براى این کار باید از هدیه استفاده کرد، لذا من هدیه قـابـل ملاحظه اى براى آنها مى فرستم تا ببینم فرستادگان من چه واکنشى را از ناحیه آنها براى ما مى آورند (و انى مرسلة الیهم بهدیة فناظرة بم یرجع المرسلون ).
پـادشـاهـان عـلاقـه شـدیدى به هدایا دارند، و نقطه ضعف و زبونى آنها نیز همین جا است آنها را مى توان با هدایاى گرانبها تسلیم کرد، اگر دیدیم سلیمان با این هدایا تسلیم شـد، مـعـلوم مـى شـود شاه است ! در برابر او مى ایستیم و تکیه بر قدرت مى کنیم که ما نـیـرومندیم ، و اگر بى اعتنائى به ما نشان داد و بر سخنان خود و پیشنهادهایش اصرار ورزید معلوم مى شود، پیامبر خدا است در این صورت
باید عاقلانه برخورد کرد.
در ایـنـکـه مـلکـه سـبا چه هدایائى براى سلیمان فرستاد، قرآن سخنى نگفته و تنها با نـکـره آوردن کـلمـه هـدیـه ، عـظـمـت آن را نـشـان داده ، ولى مـفـسـران مسائل زیادى ذکر کرده اند، که گاه خالى از اغراق و افسانه نیست .
بـعـضـى نـوشته اند پانصد غلام و پانصد کنیز ممتاز براى سلیمان فرستاد، در حالى که به غلامها لباس زنانه و به کنیزها لباس مردانه پوشانیده بود، در گوش غلامان گوشواره و در دستشان دستبند و بر سر کنیزان کلاههاى زیبا گذارده بود، و در نامه خود تاکید کرده بود تو اگر پیامبرى غلامان را از کنیزان بشناس !
و آنـهـا را بـر مـرکـبـهـاى گـرانـبـها که با زر و زیور آراسته بودند سوار کرد، و مقدار قابل ملاحظه اى از جواهرات نیز همراه آنها فرستاد.
ضـمـنـا به فرستاده خود سفارش کرد، اگر به محض ورود نگاه سلیمان را به خود خشم آلود دیـدى بـدان ایـن ژسـت پادشاهان است ، و اگر با خوشروئى و محبت با تو برخورد کرد بدان پیغمبر است
نکته ها:
1 - آداب نامه نگارى
آنچه در آیات فوق در مورد نامه سلیمان به مردم سبا آمده الگوئى است براى طرز نامه نگارى که گاه از مسائل مهم و سرنوشت ساز است ، با نام خداوند رحمان و رحیم شروع مى شود و با دو جمله حساب شده جان سخن را بیان مى کند.
از تـواریـخ اسـلامـى و روایـات بـه خـوبـى بـر مـى آیـد که پیشوایان بزرگ ما همیشه اصـرار داشـتـنـد نـامـه هـا را فـشـرده و مـخـتصر، خالى از حشو و زوائد و کاملا حساب شده بنگارند.
امیر مؤ منان على (علیه السلام ) به کارمندان و نمایندگانش در یک بخشنامه چنین نوشت :
ادقوا اقلامکم ، و قاربوا بین سطورکم ، و احذفوا عنى فضولکم و اقصدوا قصد المعانى ، و ایـاکـم و الاکـثـار، فـان امـوال المـسـلمـیـن لا تـحتمل الاضرار: نوک قلمها را تیز کنید، و سطرها را به هم نزدیک سازید، و مطالب زائد و اضافى را از نامه هایتان براى من حذف کـنـیـد، بـیـشـتـر بـه مـعـنـى تـوجـه کـنـیـد و از پـر گـوئى بـپـرهـیـزیـد کـه اموال مسلمانان توانائى این هزینه و ضرر را ندارد.
تـیـز کردن نوک قلمها که سبب مى شود کلمات را کوچکتر بنویسند و نزدیک ساختن سطور بـه یـکـدیـگـر و حـذف تـشـریـفـات و اضـافـات ، نـه تـنـهـا صـرفـه جـوئى در امـوال بیت المال یا اموال خصوصى است که صرفه جوئى در وقت نویسنده و خواننده نیز هـسـت و حـتى گاه سبب مى شود که هدف اساسى نامه در لابلاى جمله بندیهاى تشریفاتى از بین برود و نویسنده و خواننده به هدف خود نرسند.
در ایـن اواخـر مـعـمـول شـده بـود کـه بـر خـلاف رویه صدر اسلام ، نامه ها را با القاب فـراوان و الفـاظ زیـاد و مـقـدمـات و حـواشـى و اضـافـات پـر مـى کـردند، و چه وقتهاى گرانبهائى که بیهوده از این راه تلف مى شد و چه سرمایه هائى که از بین مى رفت .
مخصوصا این نکته قابل توجه است که در شرائط آن زمان که فرستادن یک نامه بوسیله یک پیک مخصوص ، گاه هـفـتـه هـا طـول مـى کـشـیـد و هـزیـنـه هـا داشـت تـا بـه مـقـصـد بـرسـد، در عـیـن حـال نـهـایـت اخـتـصـار به کار مى رفت که نمونه هاى آن را در نامه هاى پیامبر اسلام به خسرو پرویز و قیصر روم و مانند آن مى توان ملاحظه کرد.
اصـولا نـامـه انـسـان دلیـل بـر چـگـونـگـى شـخـصـیـت او اسـت هـمـانـگونه که پیام آور و رسول انسان چنین است ، چنانکه در نهج البلاغه از على (علیه السلام ) مى خوانیم :
رسولک ترجمان عقلک و کتابک ابلغ من ینطق عنک : فرستاده تو
بازگو کننده عقل تو است و نامه ات گویاترین چیزى است که از تو سخن مى گوید.
امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى فـرمـایـد: یـسـتـدل بـکـتـاب الرجـل عـلى عـقـله ، و مـوضـع بـصـیـرتـه ، و بـرسوله على فهمه و فطنته : نامه انسان دلیلى است بر میزان عقل او و مقدار بصیرت او و فرستاده او نشانه اى است از مقدار فهم و ذکاوت او.
ذکر این نکته نیز لازم است که از روایات اسلامى استفاده مى شود که پاسخ نامه لازم است همانگونه که پاسخ سلام .
در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانیم که فرمود: رد جواب الکتاب واجب کوجوب رد السلام : پاسخ نامه واجب است همانگونه که پاسخ سلام واجب مى باشد.
و از آنـجـا کـه هـر نـامـه اى مـعـمـولا بـا تـحـیـتـى هـمـراه اسـت بـعـیـد نـیـسـت مـشمول آیه شریفه اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها: هنگامى که به شما تحیتى گـفته شود پاسخ آن را به صورت بهتر یا همانند آن بدهید (سوره نساء آیه 86) بوده باشد.
2 - آیا سلیمان دعوت به تقلید کرد؟
بـعـضـى از مـفـسران گویا از ظاهر نامه سلیمان چنین استفاده کردند که او مى خواست مردم کـشـور سـبـا را بـه پـذیـرش دعـوت خـود بـدون ذکـر دلیل وادارد.
سـپـس پاسخ داده اند که آمدن هدهد به آن صورت معجزآسا خود دلیلى بر حقانیت دعوت او بوده است .
ولى مـا فـکـر مـى کـنـیـم نیازى به این گونه جوابها نیست ، وظیفه پیامبر دعوت است ، و وظـیـفـه دیـگـران تـحـقـیـق کردن ، و به تعبیر دیگر: دعوت انگیزه اى براى تحقیق است ، هـمـانگونه که ملکه سباء این کار را انجام داد، و در مقام تحقیق و آزمایش سلیمان برآمد تا روشن شود آیا او یک پادشاه است یا پیامبر؟!
3 - اشارات پر معنى در ماجراى سلیمان
در این بخش از داستان سلیمان نیز اشارات کوتاه ، به مطالب مهمى دیده مى شود:
1 - روح دعـوت انـبـیـاء در نـفـى بـرتـرى جوئى که نفى هر گونه استعمار و تسلیم در برابر قانون حق است خلاصه مى شود.
2 - در حالى که اطرافیان ملکه سباء، اعلام آمادگى براى جنگ کردند طبع ظریف زنانه او موافق جنگ نبود، لذا نظر آنها را به مسائل دیگر معطوف داشت !
3 - از ایـن گذشته اگر او تسلیم جنگ طلبى اطرافیان خود مى شد از حقیقت دور مى ماند و خـواهـیـم دیـد کـه اقـدام او بـراى آزمایش ‍ سلیمان از طریق فرستادن هدیه ، نتیجه بسیار خـوبـى بـراى خـودش و هـم بـراى مـردم کـشور سبا بار آورد و سبب شد که آنها راه حق را بیابند و متوسل به خونریزى نشوند.
4 - ضـمـنـا از این ماجرا روشن مى شود که برنامه هاى شورائى چنان نیست که همیشه به حـق مـنـتـهـى شـود، چـرا کـه در ایـنـجـا عـقـیـده اکـثـریـت اطـرافـیـان او ایـن بـود کـه تـوسـل بـه نـیـروى نـظـامى مقدم است در حالى که عقیده ملکه سباء بر عکس آن بود، و در پایان ماجرا مى بینیم که حق با او بوده است .
و مـى تـوان گـفـت کـه ایـن نـوع مـشـورت غیر از آن است که امروز در میان ما رائج است ، ما نظریه اکثریت را معیار قرار مى دهیم و حق تصمیم گیرى را براى
آنـهـا قائل هستیم ، در حالى که در این نوع مشورت حق تصمیم گیرى با رهبر جمعیت است و مـشـاوریـن تـنـهـا اظـهـار نـظـر مـى کـنـنـد، و آیـه شـاورهـم فـى الامـر فـاذا عـزمـت فـتـوکل على الله : با آنها در کارها مشورت کن و به هنگامى که تصمیم گرفتى بر خدا توکل نما (آل عمران - 159) نیز اشاره به این قسم دوم از شورا است در حالى که آیه 38 شـورى و امـرهـم شـورى بـیـنـهـم کـار مؤ منان باید به صورت مشورت انجام یابد ظاهرا اشاره به قسم اول است .
5 - مـشاوران ملکه سبا به او گفتند: ما صاحبان قوة و صاحبان باس شدید هستیم ممکن است تـفـاوت ایـن دو در این باشد که قوة اشاره به کمیت عظیم لشکر و باس شدید اشاره به کـیـفـیـت کـار آزمـودگـى و روح شـجـاعت و شهامت لشکریان باشد، یعنى ما هم از نظر کمیت لشکر و هم از نظر کیفیت آمادگى کامل براى رزم با دشمن داریم
6 - نشانه پادشاهان !
از ایـن آیـات بـه خـوبى استفاده مى شود که سلطنت و حکومت استبدادى همه جا مایه فساد و تباهى ، و ذلیل کردن عزیزان یک قوم است ، چرا که افراد با شخصیت را کنار مى زنند، و مـتـمـلقـان چـاپـلوس را به خدمت دعوت مى کنند، و در همه چیز منفعت و سود خود را مى جویند اهـل هـدیـه و رشوه و زر و زیورند و طبعا ظالمان زورگو که دسترسى به این امور دارند نزد آنها محبوبترند.
شـاهـان ، فـکر و قلبشان در گرو مقام و هدایا و زر و زیورها است ، در حالى که پیامبران جز به صلاح امتها نمى اندیشند.
آیه و ترجمه


فـلمـا جـاء سـلیـمـن قـال أ تـمـدونـن بـمـال فـمـا اءتـانـى الله خـیـر مـمـا ءاتـئکـم بل أ نتم بهدیتکم تفرحون (36)
ارجع إ لیهم فلنأ تینهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخر جنهم منها أ ذلة و هم صاغرون (37)


ترجمه :

36 - هـنـگـامـى کـه (فـرسـتـادگـان مـلکه سبا) نزد سلیمان آمدند گفت : مى خواهید مرا با مـال کـمـک کـنـیـد (و فریب دهید!) آنچه خدا به من داده از آنچه به شما داده بهتر است بلکه شما هستید که به هدایایتان خوشحال مى شوید.
37 - بـه سـوى آنـهـا بـازگـرد (و اعـلام کن ) با لشکرهائى به سراغ آنها مى آئیم که قدرت مقابله با آن را نداشته باشند، و آنها را از آن (سرزمین آباد) به صورت ذلیلان و در عین حقارت بیرون مى رانیم .
تفسیر:
مرا با مال نفریبید!
فـرسـتـادگـان ملکه سبا با کاروان هدایا، سرزمین یمن را پشت سر گذاشتند و به سوى شـام و مـقـر سـلیـمـان حـرکـت کـردنـد، بـه گـمـان اینکه سلیمان از مشاهده منظره این هدایا خوشحال مى شود، و به آنها شاد باش مى گوید.
امـا هـمـیـن کـه بـا سـلیـمـان روبـرو شـدند، صحنه عجیبى در برابر آنان نمایان گشت ، سـلیـمـان نـه تـنـهـا از آنـهـا اسـتـقـبـال نـکـرد بـلکـه گـفـت : آیـا شـمـا مـى خواهید مرا با مال (خود) کمک کنید؟ در حالى که این اموال در نظر من بى ارزش است ،
آنـچـه خداوند به من بخشیده ، از آنچه به شما داده است بهتر و پرارزشتر است (اتمدونن بمال فما آتانى الله خیر مما آتاکم ).
مال چه ارزشى در برابر مقام نبوت و علم و دانش و هدایت و تقوا دارد؟
شـمـا هـسـتـیـد کـه بـه هـدایـاى خـود خـوشـحـال مـى شـویـد (بل انتم بهدیتکم تفرحون ).
آرى شـمـا هـسـتـیـد کـه هـر گـاه یـک چـنـیـن هدایاى پر زرق و برق و گرانقیمتى براى هم بـفـرسـتید، چنان مسرور مى شوید که برق شادى در چشمانتان ظاهر مى گردد اما اینها در نظر من کم ارزش و بى مقدار است .
و بـه ایـن تـرتیب سلیمان ، معیارهاى ارزش را در نظر آنها تحقیر کرد و روشن ساخت که مـعـیـارهـاى دیـگـرى بـراى ارزش در کـار اسـت ، که معیارهاى معروف نزد دنیا پرستان در برابر آن ، بى رنگ و بى بها است .
سـپـس بـراى ایـنـکـه قـاطـعـیـت خـود را در مـسـاله حـق و باطل نشان دهد به فرستاده مخصوص ملکه سبا چنین گفت : به سوى آنان بازگرد (و این هـدایـا را نـیـز با خود ببر) اما بدان ما به زودى با لشکرهائى به سراغ آنها خواهیم آمد کـه تـوانـائى مـقـابـله بـا آن را نـداشـتـه بـاشـنـد (ارجـع الیـهـم فـلنـاتـینهم بجنود لا قبل لهم بها).
و ما آنها را از آن سرزمین آباد با ذلت خارج مى کنیم در حالى که کوچک و حقیر خواهند بود (و لنخر جنهم منها اذلة و هم صاغرون )
اذلة در حـقـیـقت حال اول است ، و هم صاغرون ، حال دوم ، اشاره به اینکه نه تنها آنها را از سـرزمـینشان بیرون مى رانیم بلکه با وضع ذلتبار، و توأ م با حقارت ، به گونه اى کـه تـمام کاخها و اموال و جاه و جلال خود را از دست خواهند داد، چرا که در برابر آئین حق ، تسلیم نشدند و از در مکر و فریب وارد گشتند.
البته این تهدید، براى فرستادگانى که وضع سلیمان را از نزدیک دیدند و لشکر و عسکر او را تماشا کردند، یک تهدید جدى و قابل ملاحظه بودبا توجه به آنچه در آیات قـبـل خـوانـدیـم که سلیمان دو چیز از آنها خواسته بود ترک برترى جوئى ، تسلیم در بـرابـر حـق و پـاسـخ نـدادن آنـهـا بـه ایـن دو امـر و توسل به ارسال هدیه دلیل بر امتناع آنها از پذیرش حق و ترک استعلاء بود و به این دلیل آنها را تهدید به فشار نظامى مى کند.
هـر گـاه ملکه سبا و اطرافیان او، تقاضاى دلیل و مدرک یا معجزه و مانند آن کرده بودند، بـه آنـهـا حـق مى داد که بیشتر تحقیق کنند، اما فرستادن هدیه ظاهرش این بود که آنها در مقام انکارند.
ایـن را نـیـز مـى دانـیـم کـه مـهمترین خبر ناگوارى که هدهد به سلیمان درباره این قوم و جمعیت داد، این بود که آنها آفتاب پرستند، و خداوند بزرگ را که بر غیب و شهود آسمان و زمین سلطه دارد رها کرده ، در برابر مخلوقى به خاک مى افتند.
سـلیـمـان از این مساله ناراحت شد، و مى دانیم بت پرستى چیزى نیست که آئینهاى الهى در بـرابـر آن سـکـوت کـنـد، و یـا بـت پـرسـتـان را بـه عـنـوان یـک اقـلیـت مـذهـبـى تـحـمـل نـمـاید، بلکه در صورت لزوم با توسل به زور بتکده ها را ویران خواهد کرد و آئین شرک و بت پرستى را بر مى چیند.
از تـوضـیـحـاتـى کـه در بـالا دادیـم روشـن مـى شـود کـه تـهـدیـد سـلیـمـان بـا اصل اساسى لا اکراه فى الدین تضادى ندارد که بت پرستى دین نیست بلکه یک خرافه و انحراف است .
نکته ها:
1 - قـابـل تـوجـه ایـنـکـه زهـد در مـنـطـق ادیـان الهـى ایـن نـیـسـت کـه انـسـان از مـال و ثـروت و امـکـانـات دنـیـا، بـى بـهره باشد، بلکه حقیقت زهد آن است که اسیر اینها نـگـردد، بـلکـه امیر بر آن باشد، و سلیمان این پیامبر بزرگ الهى با رد کردن هدایاى گرانبهاى ملکه سبا نشان داد که امیر است نه اسیر!
در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیم الدنیا اصغر قدرا عند الله و عند انـبـیـائه و اولیـائه مـن ان یـفـرحـوا بـشـى ء منها، او یحزنوا علیه فلا ینبغى لعالم و لا لعـاقل ان یفرح بعرض الدنیا: دنیا در پیشگاه خدا و نزد انبیاء و اولیاى الهى کوچکتر از آن اسـت که آنها را خوشحال و ذوق زده کند، یا با از دست رفتن آن غمگین شوند، بنابراین بـراى هـیـچ عـالم و عـاقـلى سـزاوار نـیـسـت کـه از مـتـاع نـاپـایـدار دنـیـا خوشحال گردد.
2 - بـاز در ایـن بـخـش از داسـتـان سـلیـمـان درسـهـاى قابل ملاحظه اى است که در لابلاى تعبیرات پر معنى آیات نهفته است :
الف : هـدف از لشـکـر کـشـى کـشتار انسانها نیست ، بلکه هدف آن است که دشمن خود را در مـوضـع ضـعـیـفـى بـدانـد و قـدرت مـقـابـله در خـود نـبـیـنـد (جـنـود لا قبل لهم بها).
ایـن تـعبیر نظیر همان چیزى است که به مسلمانان دستور داده شده که آن چنان نیرو فراهم سـازیـد کـه دشمن را بترسانید (و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة ... ترهبون به عدو الله ) (انفال - 60).
ب : سلیمان مخالفان خود را تهدید به قتل نمى کند، بلکه تهدید به بیرون
رانـدن از کـاخـهـا و قـصـرهـا بـا ذلت و خـوارى مـى کـنـد و ایـن قابل توجه است .
ج : سلیمان مخالفان خود را غافلگیر نمى سازد بلکه قبلا با صراحت آنها را در جریان حمله خویش مى گذارد.
د: سـلیـمان چشم داشتى به اموال دیگران ندارد، بلکه مى گوید آنچه خدا به من داده است بـهتر است ، او مواهب الهى را در قدرت مادى و مالى خلاصه نمى کند، او به علم و ایمان و مواهب معنوى مفتخر است .
آیه و ترجمه


قال یا اءیها الملؤ ا أ یکم یأ تینى بعرشها قبل أ ن یأ تونى مسلمین (38)
قال عفریت من الجن أ نا ءاتیک به قبل أ ن تقوم من مقامک و إ نى علیه لقوى أ مین (39)
قـال الذى عـنـده عـلم مـن الکـتاب أ نا ءاتیک به قبل أ ن یرتد إ لیک طرفک فلما رءاه مستقرا عـنـده قال هذا من فضل ربى لیبلونى ء أ شکر أ م أ کفر و من شکر فإ نما یشکر لنفسه و من کفر فإ ن ربى غنى کریم (40)


ترجمه :

38 - (سـلیـمـان ) گـفـت ، اى بـزرگان ! کدامیک از شما توانائى دارید تخت او را پیش از آنکه خودشان نزد من آیند براى من بیاورید؟!
39 - عـفـریـتـى از جـن گـفت : من آنرا نزد تو مى آورم پیش از آنکه از مجلست برخیزى و من نسبت به آن توانا و امینم !
40 - (اما) کسى که دانشى از کتاب (آسمانى ) داشت گفت ، من آنرا پیش از آنکه چشم بر هم زنـى نـزد تـو خـواهـم آورد! و هـنـگـامـى که (سلیمان ) آنرا نزد خود مستقر دید گفت این از فـضـل پـروردگـار من است تا مرا آزمایش کند که آیا شکر او را بجا مى آورم یا کفران مى کنم ؟

تفسیر:
در یک چشم بر هم زدن تخت او حاضر است !
سـرانـجـام فـرسـتادگان ملکه سبا هدایا و بساط خود را برچیدند و به سوى کشورشان بـازگـشـتـنـد و مـاجـرا را بـراى ملکه و اطرافیان او شرح دادند همچنین عظمت اعجازآمیز ملک سـلیـمـان و دسـتـگاهش را بیان داشتند که هر یک از اینها دلیلى بود بر اینکه او یک فرد عادى و پادشاه نیست ، او به راستى فرستاده خدا است و حکومتش نیز یک حکومت الهى است .
در اینجا براى آنها روشن شد که نه تنها قادر بر مقابله نظامى با او نیستند بلکه اگر فرضا بتوانند مقابله کنند به احتمال قوى مقابله با یک پیامبر پر قدرت الهى است .
لذا مـلکـه سـبـا بـا عـده اى از اشـراف قومش تصمیم گرفتند به سوى سلیمان بیایند و شخصا این مساله مهم را بررسى کنند تا معلوم شود سلیمان چه آئینى دارد؟
ایـن خبر از هر طریقى که بود به سلیمان رسید، و سلیمان تصمیم گرفت در حالى که مـلکـه و یـارانـش در راهـند قدرتنمائى شگرفى کند تا آنها را بیش از از پیش به واقعیت اعجاز خود آشنا، و در مقابل دعوتش تسلیم سازد.
لذا سـلیـمـان رو بـه اطـرافـیـان خـود کـرد و گـفـت : اى گـروه بزرگان ! کدامیک از شما تـوانـائى داریـد تـخت او را پیش از آنکه خودشان نزد من بیایند و تسلیم شوند براى من بـیـاوریـد؟ (قـال یـا ایـهـا المـلا ایـکـم یـاتـیـنـى بـعـرشـهـا قبل أ ن تاتونى مسلمین ).
گـر چـه بـعضى از مفسران براى پیدا کردن دلیل احضار تخت ملکه سبا خود را به زحمت افـکـنده اند، و گاه احتمالاتى ذکر کرده اند که به هیچ وجه با مفاد آیات سازگار نیست ، ولى روشـن اسـت کـه هـدف سـلیـمـان از ایـن بـرنامه چه بود؟ او به اصطلاح مى خواست ضرب شستى نشان دهد و کار فوق العاده مهمى انجام گیرد،
تـا راه را بـراى تـسـلیـم بى قید و شرط آنها و ایمانشان به قدرت الله هموار سازد، و نیاز به حضور در میدان نبرد و خونریزى نباشد.
او مـى خـواسـت ایـمـان به اعماق وجود ملکه سبا و اطرافیانش راه یابد تا سایرین را نیز دعوت به تسلیم و پذیرش ایمان کنند.
در اینجا دو نفر اعلام آمادگى کردند که یکى از آنها عجیب و دیگرى عجیبتر بود.
نـخست عفریتى از جن رو به سوى سلیمان کرد و گفت من تخت او را پیش از آنکه مجلس تو پـایـان گـیـرد و از جـاى بـرخـیـزى نـزد تـو مـى آورم (قال عفریت من الجن انا آتیک به قبل ان تقوم من مقامک ).
مـن ایـن کـار را بـا زحمت انجام نمى دهم و در این امانت گرانقیمت نیز خیانتى نمى کنم ، چرا که من نسبت به آن توانا و امینم ! (و انى علیه لقوى امین ).
عـفـریـت بـه مـعـنـى فـرد گـردنـکـش و خبیث است ، و جمله انى علیه لقوى امین که از جهات مختلفى توام با تاکید است (ان - جمله اسمیه - لام ) نیز نشان مى دهد که بیم خیانت در این عـفـریـت مـى رفـتـه ، لذا در مـقـام دفـاع از خـود بـرآمـده و قول امانت و وفادارى داده است .
بـه هـر حال سرگذشت سلیمان مملو است از شگفتیها و خارق عادات ، و جاى تعجب نیست که عـفـریـتـى ایـنـچـنـین بتواند در یک مدت کوتاه یعنى یک یا چند ساعت که سلیمان در مجلس خـویـش بـراى داورى مـیان مردم ، یا رسیدگى به امور مملکت ، یا نصیحت و ارشاد، نشسته است چنین امر مهمى را انجام دهد.
دومین نفر مرد صالحى بود که آگاهى قابل ملاحظه اى از کتاب الهى داشت ، چنانکه قرآن در حـق او مـى گـویـد: کـسـى کـه عـلم و دانـشـى از کـتـاب داشـت گـفـت مـن تـخـت او را قـبـل از آنـکـه چـشـم بـر هـم زنـى نـزد تـو خـواهـم آورد!! (قال الذى عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک ).
و هـنـگـامى که سلیمان با این امر موافقت کرد او با استفاده از نیروى معنوى خود تخت ملکه سبا را در یک طرفة العین نزد او حاضر کرد: هنگامى که سلیمان آن را نزد خود مستقر دید زبـان بـه شـکـر پـروردگـار گـشـود و گـفـت : ایـن از فـضـل پروردگار من است ، تا مرا بیازماید که آیا شکر نعمت او را بجا مى آورم یا کفران مى کنم ؟! (فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربى لیبلونى ءاءشکر ام اکفر).
سـپـس افـزود: هـر کـس شـکـر کـنـد بـه سود خویش شکر کرده است ، و هر کسى کفران کند پـروردگـار مـن غـنى و کریم است (و من شکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان ربى غنى کریم ).
در ایـنکه این شخص که بوده ؟ و این قدرت عجیب را از کجا به دست آورده ؟ و منظور از علم کتاب چیست ؟ مفسران گفتگو بسیار کرده اند.
ولى ظـاهـر ایـن اسـت کـه ایـن شـخص یکى از نزدیکان با ایمان ، و دوستان خاص سلیمان بـوده است ، و غالبا در تواریخ نام او را آصف بن برخیا نوشته اند، و مى گویند وزیر سلیمان و خواهرزاده او بوده است .
و اما علم کتاب منظور آگاهى او بر کتب آسمانى است ،. آگاهى عمیقى که به او امکان مى داد کـه دسـت بـه چـنـیـن کـار خـارق عـادتـى بـزنـد، و بـعـضـى احتمال داده اند منظور لوح محفوظ است ، همان لوح علم خداوند که این مرد به گوشه اى
از آن عـلم آگـاهـى داشـت ، و بـه هـمـیـن دلیـل توانست تخت ملکه سبا را در یک چشم بر هم زدن نزد سلیمان حاضر کند.
بـسـیارى از مفسران و غیر آنها گفته اند این مرد با ایمان از اسم اعظم الهى با خبر بود، هـمـان نـام بزرگى که همه چیز در برابر آن خاضع مى گردد، و به انسان قدرت فوق العاده مى بخشد.
ذکـر ایـن نکته نیز لازم است که آگاهى بر اسم اعظم بر خلاف آنچه بسیارى تصور مى کـنـنـد مـفـهـومـش ایـن نـیست که انسان کلمه اى را بگوید و آنهمه اثر عجیب و بزرگ داشته باشد، بلکه منظور تخلق به آن اسم و وصف است ، یعنى آن نام الهى را در درون جان خود پـیـاده کـنـد و آنـچـنـان از نـظـر آگـاهـى و اخـلاق و تـقـوا و ایـمـان تـکـامـل یـابـد کـه خـود مـظـهـرى از آن اسـم گـردد، ایـن تکامل معنوى و روحانى که پرتوى از آن اسم اعظم الهى است قدرت بر چنین خارق عاداتى را در انسان ایجاد مى کند.
در مـورد جـمـله قـبل ان یرتد الیک طرفک نیز مفسران احتمالات گوناگونى داده اند، اما با تـوجـه بـه آیات دیگر قرآن حقیقت آن را مى توان دریافت : در سوره ابراهیم آیه 43 مى خـوانـیـم : لا یـرتـد الیـهـم طـرفهم : در روز رستاخیز مردم آنچنان وحشتزده مى شوند که چـشـمـهایشان خیره مى گردد، و حتى پلکها به هم نمى خورد (مى دانیم در حالت وحشت چشم انسان به حالت یکنواخت و خیره همچون چشم مردگان باز مى ماند).
بـنـابـراین منظور این بوده پیش از آنکه چشمت را بر هم زنى من تخت ملکه سبا را نزد تو حاضر مى کنم .
نکته ها:
1 - پاسخ به چند سؤ ال :
از سؤ الاتى که در ارتباط با آیات فوق مطرح مى شود این است که چرا سلیمان شخصا اقـدام بـه این کار خارق العاده نکرد؟ او که پیامبر بزرگ خدا بود و داراى اعجاز، چرا این ماموریت را به آصف بن برخیا داد؟
مـمـکـن اسـت به خاطر این بوده که آصف وصى او بوده است ، و سلیمان مى خواسته در این لحـظـه حساس موقعیت او را به همگان معرفى کند بعلاوه مهم این است که استاد شاگردان خـود را در مـواقـع لازم بـیازماید و شایستگیهاى آنها را به دست آورد، و اصولا شایستگى شـاگردان دلیل بزرگى بر شایستگى استاد است ، اگر شاگردان کار فوق العاده اى انجام دهند مهم است .
سؤ ال دیگر اینکه : سلیمان چگونه تخت ملکه سبا را بدون اجازه او نزد خود آورد؟
ممکن است به دلیل هدف بزرگترى مانند مساله هدایت و راهنمائى آنها و نشاندادن یک معجزه بـزرگ بـوده اسـت ، از ایـن گـذشـتـه مـى دانـیـم شـاهـان از خـود مـالى نـدارنـد و اموال آنها معمولا از غصب حقوق دیگران به دست مى آید!
سؤ ال دیگر اینکه : عفریت جن چگونه توانائى بر چنین خارق عادتى دارد؟
پاسخ این سؤ ال را در بحثهاى مربوط به اعجاز گفته ایم که گاهى حتى افراد غیر مؤ مـن بـر اثـر ریـاضـتـهاى پرمشقت و مبارزه با نفس ، توانائى بر پاره اى از خارق عادات پـیـدا مـى کـنـنـد ولى تـفـاوت آن بـا معجزات این است کار آنها چون متکى به قدرت محدود بشرى است همیشه محدود است ، در حالى که معجزات متکى بر قدرت بى پایان خدا است و قدرت او همچون سایر صفاتش نامحدود مى باشد.
لذا مـى بـینیم عفریت توانائى خود را محدود مى کند برآوردن تخت ملکه سبا در مدت توقف سـلیـمـان در مـجـلس داورى و بـررسـى امـور کشور، در حالى که آصف بن برخیا هیچ حدى براى آن قائل نمى شود و محدود ساختن به یک چشم بر هم زدن در حقیقت اشاره به کمترین زمان ممکن است ، و مسلم است که سلیمان از چنین کارى که معرفى یک فرد صالح است حمایت مـى کـنـد نـه از کـار عـفـریـتـى کـه مـمـکـن اسـت کـوتـه نظران را به اشتباه بیفکند و آنرا دلیـل بـر پـاکـى او بـگیرند. بدیهى است که هر کس کار مهمى در جامعه انجام دهد و مورد قـبـول واقـع شـود خط فکرى و اعتقادى خود را در لابلاى آن تبلیغ کرده است ، و نباید در حـکـومـت الهـى سـلیـمـان ، ابتکار عمل به دست عفریتها بیفتد، بلکه باید آنها که علمى از کتاب الهى دارند بر افکار و عواطف مردم حاکم گردند.
2 - قدرت و امانت دو شرط مهم
در آیـات فـوق و هـمـچنین آیه 26 سوره قصص مهمترین شرط براى یک کارمند یا کارگر نمونه دو چیز بیان شده : نخست قوت و توانائى ، و دیگر امانت و درستکارى .
البـتـه گـاه مـبـانـى فـکـرى و اخـلاقـى انـسـان ایـجـاب مى کند که داراى این صفت باشد (هـمـانـگـونـه کـه در مـورد مـوسـى در سـوره قصص ‍ آمده است ) و گاه نظام جامعه و حکومت صالح ایجاب مى کند که حتى عفریت جن به این دو صفت الزاما متصف
شـود، امـا بـه هـر حـال هـیـچ کـار بزرگ و کوچکى در جامعه بدون دارا بودن این دو شرط انجام پذیر نیست ، خواه از تقوا سرچشمه گیرد، و خواه از نظام قانونى جامعه (دقت کنید).
3 - تفاوت علم من الکتاب و علم الکتاب
در آیـات مـورد بحث درباره کسى که تخت ملکه سباء را در کمترین مدت نزد سلیمان آورد، به عنوان من عنده علم من الکتاب (کسى که بخشى از علم کتاب را دارا بود) تعبیر شده است ، در حـالى کـه در سـوره رعـد آیـه 43 در مـورد پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و گواهان بر حقانیت او چنین آمده است قل کفى بالله شهیدا بینى و بینکم و من عنده علم الکتاب : بگو کافى است براى گواهى میان من و شما، خداوند و کسى که در نزد او علم کتاب است .
در حـدیـثـى از ابـو سعید خدرى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین آمده است که ابـو سـعـیـد مى گوید: من از معنى الذى عنده علم من الکتاب (که در داستان سلیمان آمده ) از مـحـضـرش سـؤ ال کـردم فرمود: او وصى برادرم سلیمان بن داود بود، عرض ‍ کردم و من عـنـده عـلم الکـتـاب از چـه کـسـى سـخن مى گوید فرمود: ذاک اخى على بن ابى طالب : او برادرم على بن ابیطالب است !.
توجه به تفاوت علم من الکتاب که علم جزئى را مى گوید، و علم الکتاب که علم کلى را بـیـان مـى کند روشن مى سازد که میان آصف و على (علیه السلام ) چه اندازه تفاوت بوده است ؟!.
لذا در روایـات بـسـیارى مى خوانیم که اسم اعظم الهى هفتاد و سه حرف است که یک حرف آن نزد آصف بن برخیا بود، و چنان خارق عادتى را انجام داد،
و نـزد امـامـان اهـلبیت (علیهم السلام ) هفتاد و دو حرف آن است ، و یک حرف آن مخصوص به ذات پاک خدا است .
3 - هذا من فضل ربى
دنـیـا پـرسـتـان مـغـرور، هنگامى که به قدرت مى رسند، همه چیز را جز خود فراموش مى کنند، و تمام امکاناتى را که بدست آورده اند، قارون وار که مى گفت : انما اوتیته على علم عـنـدى : آنـچه را دارم بر اثر علم و دانش من است (سوره قصص آیه 78) از ناحیه خودشان مـى دانـنـد لا غـیـر، در حـالى کـه بـنـدگـان خاص خدا به هر جا برسند مى گویند: هذا من فضل ربى : این از فضل خدا است بر ما.
جـالب ایـنـکـه سـلیمان نه تنها این سخن را به هنگام مشاهده تخت ملکه سباء در برابرش بیان کرد، بلکه افزود این براى این است که خدا مرا بیازماید، آیا شکر گذارم یا نه ؟.
قـبـلا نـیـز در هـمـیـن سـوره خـوانـدیـم کـه سـلیـمـان نعمتهاى خود را همه از خدا مى داند، و خـاضـعانه رو به درگاهش مى کند که پروردگارا! شکر اینهمه نعمت را به من الهام کن و توفیقى عطا فرما که بتوانم در پرتو آن ، جلب رضاى تو کنم .
آرى این است معیار شناخت موحدان خالص از دنیا پرستان مغرور، و این است راه و رسم مردان پرظرفیت و با شخصیت در برابر کم ظرفیتان خود خواه .
گـر چـه مـعـمـول شـده اسـت که بعضى از متظاهران فقط این جمله پر معنى سلیمان (هذا من فـضـل ربـى ) را بـر سـر در کـاخـهـاى طاغوتى خود مى نویسند بى آنکه به آن اعتقادى داشـتـه بـاشند و در عملشان کمتر انعکاسى داشته باشد ولى مهم آنست که هم بر سر در خانه باشد، هم در پیشانى تمام زندگى انسان و در قلب او، عملش
نـشان دهد که همه را از فضل خدا مى داند، و در مقام شکر آن برآید، نه شکر با زبان که شکر با عمل و با تمام وجود.
4 - آصف بن برخیا چگونه تخت ملکه را حاضر ساخت ؟
ایـن اولیـن خـارق عادتى نیست که در داستان سلیمان ، و یا در زندگى پیامبران به طور کـلى مـى بـیـنـیـم ، و آنـهـا کـه فـکر مى کنند باید این گونه تعبیرات را با توجیه ها و تـفـسـیـرهـائى از ظـاهـرش دگـرگون ساخت ، و جنبه هاى کنائى و معنوى به آن داد، باید حساب خود را یکجا با معجزات انبیاء روشن سازند.
آیـا آنـهـا بـه راسـتـى انـجـام کـارهـاى خـارق عـادت از پـیـامـبـران یـا جـانـشـیـنـان آنـها را محال مى دانند و آن را به کلى منکرند؟!
چـنـیـن چـیـزى نـه بـا اصـل تـوحـیـد و قـدرت پـروردگـار که حاکم بر قوانین هستى است سازگار است ، و نه با صریح قرآن در آیات بسیار.
امـا اگـر بـپـذیـرنـد کـه چـنـیـن چـیـزى مـمکن است تفاوتى نمى کند که بحث از زنده کردن مردگان و شفاى کور مادرزاد وسیله حضرت مسیح (علیه السلام ) باشد، و یا حاضر کردن تخت ملکه سبا، وسیله آصف بن برخیا.
بـدون شک در اینجا روابط مرموز و علل ناشناخته در کار است که ما با علم محدودمان از آن آگـاه نـیـسـتـیـم ، ولى هـمـیـن قـدر مـى دانـیـم کـه ایـن کـار محال نیست .
آیـا آصـف بـا قـدرت مـعـنـوى خـود تـخـت مـلکـه سـبـا را تـبـدیـل بـه امـواج نـور کـرد و در یـک لحـظـه در آنـجـا حـاضـر کـرد و بـار دیـگـر آن را مبدل به ماده اصلى ساخت ؟ بر ما درست روشن نیست .
هـمـیـن قـدر مـى دانـیـم کـه امـروز انـسـان از طـرق عـلمـى مـتـداول روز، کـارهـائى انـجـام مـى دهـد کـه دویـسـت سـال قـبـل ، مـمـکـن بـود جـزء مـحـالات مـحـسـوب شـود، فـى المـثـل اگر به کسى در چند قرن قبل مى گفتند، زمانى فرا مى رسد که انسانى در شرق دنیا سخن مى گوید و در غرب جهان ، درست در همان لحظه ، سخنانش را مى شنوند و چهره اش را همگان مى نگرند آن را هذیان یا خواب آشفته مى پنداشتند.
ایـن بـه خـاطر آن است که انسان مى خواهد همه چیز را با علم و قدرت محدود خود ارزیابى کند، در حالى که در ماوراء علم و قدرت او، اسرار فراوانى نهفته است .
آیه و ترجمه


قال نکروا لها عرشها ننظر اءتهتدى اءم تکون من الذین لا یهتدون (41)
فلما جاءت قیل اءهکذا عرشک قالت کاءنه هو و أ وتینا العلم من قبلها و کنا مسلمین (42)
و صدها ما کانت تعبد من دون الله إ نها کانت من قوم کافرین (43)
قـیـل لهـا ادخـلى الصـرح فـلمـا رأ تـه حـسـبـتـه لجـة و کـشـفـت عـن سـاقـیـهـا قـال إ نـه صـرح مـمـرد مـن قواریر قالت رب إ نى ظلمت نفسى و أ سلمت مع سلیمن لله رب العالمین (44)


ترجمه :

41 - (سلیمان ) گفت تخت او را برایش ناشناس سازید به بینم آیا متوجه مى شود یا از کسانى است که هدایت نخواهند شد.
42 - هـنـگـامـى کـه او آمد گفته شد آیا تخت تو اینگونه است ؟ (در پاسخ ) گفت : گویا خود آن است ! و ما پیش از این هم آگاه بودیم و اسلام آورده بودیم !...
43 - و او را از آنچه غیر از خدا مى پرستید بازداشت که او از قوم کافران بود.
44 - بـه او گـفته شد داخل حیاط قصر شو، اما هنگامى که نظر به آن افکند پنداشت نهر آبـى اسـت و سـاق پـاهـاى خـود را برهنه کرد (تا از آب بگذرد اما سلیمان ) گفت (این آب نـیـست ) بلکه قصرى است از بلور صاف ، (ملکه سبا) گفت پروردگارا! من به خود ستم کردم ، و با سلیمان براى خداوندى که پروردگار عالمیان است اسلام آوردم .
تفسیر:
نور ایمان در دل ملکه سبا
در این آیات به صحنه دیگرى از ماجراى عبرت انگیز سلیمان (علیه السلام ) و ملکه سبا برخورد مى کنیم .
سلیمان براى اینکه میزان عقل و درایت ملکه سبا را بیازماید، و نیز زمینهاى براى ایمان او بـه خـداونـد فـراهـم سـازد، دسـتـور داد تـخت او را که حاضر ساخته بودند دگرگون و نـاشـنـاس سازند گفت : تخت او را برایش ناشناس سازید ببینیم آیا هدایت مى شود یا از کـسـانـى خواهد بود که هدایت نمى یابند (قال نکروا لها عرشها ننظر اتهتدى ام تکون من الذین لا یهتدون ).
گـر چـه آمدن تخت ملکه از کشور سباء به شام ، کافى بود که به آسانى نتواند آن را بـشـنـاسـد، ولى بـا ایـن حـال سـلیـمـان دسـتـور داد تـغییراتى در آن نیز ایجاد کنند، این تغییرات ممکن است از نظر جابجا کردن بعضى از نشانه ها و جواهرات و یا تغییر بعضى از رنگها و مانند آن بوده است .
امـا ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آیـد کـه هـدف سـلیـمـان از آزمـایـش هـوش و عقل و درایت ملکه سباء چه بود؟
ممکن است آزمایش به این منظور انجام شده که بداند با کدامین منطق
باید با او روبرو شود؟ و چگونه دلیلى براى اثبات مبانى عقیدتى براى او بیاورد.
و یـا در نـظـر داشـتـه پـیـشـنـهـاد ازدواج بـه او کـنـد و مـى خواسته است ببیند آیا راستى شایستگى همسرى او را دارد یا نه ؟ و یا واقعا مى خواسته مسئولیتى بعد از ایمان آوردن به او بسپارد، باید بداند تا چه اندازه استعداد پذیرش مسئولیتهائى را دارد.
براى جمله اتهتدى (آیا هدایت مى شود) نیز دو تفسیر ذکر کرده اند، بعضى گفته اند مراد شـنـاخـتن تخت خویش است ، و بعضى گفته اند منظور هدایت به راه خدا به خاطر دیدن این معجزه است .
ولى ظاهر همان معنى اول است هر چند معنى اول خود مقدمه اى براى معنى دوم بوده است .
بـه هـر حـال هنگامى که ملکه سبا وارد شد، کسى اشاره اى به تخت کرد و گفت : آیا تخت تو این گونه است ؟ (فلما جائت قیل اءهکذا عرشک ).
ظـاهـر ایـن اسـت کـه گـویـنـده سـخـن خـود سـلیـمـان نـبـوده اسـت و گـرنـه تـعـبـیـر بـه قـیـل (گـفـتـه شـد) مـنـاسـب نـبود، زیرا نام سلیمان قبلا و بعدا آمده و سخنان او به عنوان قال مطرح شده است .
بعلاوه مناسب ابهت سلیمان نبوده است که در بدو ورود او چنین سخنى را آغاز کند.
امـا بـه هـر صـورت مـلکـه سـبـا زیرکانه ترین و حساب شده ترین جوابها را داد و گفت گویا خود آن تخت است ! (قالت کانه هو).
اگر مى گفت : شبیه آن است ، راه خطا پیموده بود، و اگر مى گفت عین خود آن است ، سخنى بـر خـلاف احـتـیـاط بود، چرا که با این بعد مسافت ، آمدن تختش به سرزمین سلیمان ، از طرق عادى امکان نداشت ، مگر اینکه معجزه اى صورت
گرفته باشد.
از ایـن گـذشـتـه در تـواریـخ آمـده است که او تخت گرانبهاى خود را در جاى محفوظى ، در قصر مخصوص خود در اطاقى که مراقبان زیاد از آن حفاظت مى کردند و درهاى محکمى داشت ، قرار داده بود.
ولى بـا ایـن همه ، ملکه سبا با تمام تغییراتى که به آن تخت داده بودند توانست آن را بشناسد.
و بـلافـاصـله افـزود: و مـا پـیـش از ایـن هم آگاه بودیم و اسلام آورده بودیم ! (و اوتینا العلم من قبل هذا و کنا مسلمین )
یـعـنـى اگـر منظور سلیمان از این مقدمه چینى ها این است که ما به اعجاز او پى ببریم ما پـیـش از ایـن بـا نـشـانـه هـاى دیـگـر از حـقـانـیـت او آگـاه شـده بـودیـم و حـتـى قبل از دیدن این خارق عادت عجیب ایمان آورده بودیم ، و چندان نیازى به این کار نبود.
و بـه ایـن ترتیب سلیمان او را از آنچه غیر از خدا مى پرستید بازداشت (و صدها ما کانت تعبد من دون الله ).
هر چند قبل از آن از قوم کافر بود (انها کانت من قوم کافرین ).
آرى او با دیدن این نشانه هاى روشن با گذشته تاریک خود وداع گفت و در مرحله تازه اى از زندگى که مملو از نور ایمان و یقین بود گام نهاد.
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث صـحـنـه دیـگـرى از ایـن مـاجـرا بازگو مى شود، و آن ماجراى داخل شدن ملکه سباء در قصر مخصوص ‍ سلیمان است .
سـلیـمـان دسـتـور داده بـود، صـحـن یکى از قصرها را از بلور بسازند و در زیر آن ، آب جارى قرار دهند.
هـنـگـامـى کـه مـلکـه سـبـا بـه آنـجـا رسـیـد بـه او گـفـتـه شـد داخل حیاط قصر شو (قیل لها ادخلى الصرح )
مـلکـه آن صحنه را که دید، گمان کرد نهر آبى است ، ساق پاهاى خود را برهنه کرد تا از آن آب بـگـذرد (در حالى که سخت در تعجب فرو رفته بود که نهر آب در اینجا چه مى کند؟) (فلما رأ ته حسبته لجة و کشفت عن ساقیها).
امـا سـلیـمـان بـه او گـفـت : کـه حـیـاط قصر از بلور صاف ساخته شده (این آب نیست که بخواهد پا را برهنه کند و از آن بگذرد) (قال انه صرح ممرد من قواریر).
در ایـنـجـا سـؤ ال مهمى پیش مى آید و آن اینکه : سلیمان که یک پیامبر بزرگ الهى بود چرا چنین دم و دستگاه تجملاتى فوق العاده اى داشته باشد؟ درست است
کـه او سـلطـان بـود و حـکـمـروا، ولى مـگـر نمى شد بساطى ساده همچون سایر پیامبران داشته باشد؟
اما چه مانعى دارد که سلیمان براى تسلیم کردن ملکه سبا که تمام قدرت و عظمت خود را در تخت و تاج زیبا و کاخ باشکوه و تشکیلات پر زرق و برق مى دانست صحنه اى به او نـشـان دهـد که تمام دستگاه تجملاتیش در نظر او حقیر و کوچک شود، و این نقطه عطفى در زندگى او براى تجدید نظر در میزان ارزشها و معیار شخصیت گردد؟!
چـه مـانـعـى دارد کـه بـه جـاى دسـت زدن بـه یـک لشـکـرکـشـى پـر ضـایعه و توأ م با خـونـریـزى ، مـغز و فکر ملکه را چنان مبهوت و مقهور کند که اصلا به چنین فکرى نیفتد، بخصوص اینکه او زن بود و به این گونه مسائل تشریفاتى اهمیت مى داد.
مـخـصـوصـا بـسیارى از مفسران تصریح کرده اند که سلیمان پیش از آنکه ملکه سبا به سـرزمـیـن شـام بـرسـد دسـتـور داد چـنـین قصرى بنا کردند، و هدفش نمایش قدرت براى تـسـلیم ساختن او بود؟ این کار نشان مى داد قدرت عظیمى از نظر نیروى ظاهرى در اختیار سلیمان است که او را به انجام چنین کارهائى موفق ساخته است .
بـه تـعبیر دیگر این هزینه در برابر امنیت و آرامش یک منطقه وسیع و پذیرش دین حق ، و جلوگیرى از هزینه فوق العاده جنگ ، مطلب مهمى نبود.
و لذا هنگامى که ملکه سباء، این صحنه را دید چنین گفت : پروردگارا! من بر خویشتن ستم کردم ! (قالت رب انى ظلمت نفسى ).
و با سلیمان در پیشگاه الله ، پروردگار عالمیان ، اسلام آوردم (و اسلمت مع سلیمان لله رب العالمین ).
مـن در گـذشـتـه در بـرابـر آفـتـاب سـجـده مـى کـردم ، بـت مـى پـرسـتـیـدم ، غـرق تجمل و زینت بودم ، و خود را برترین انسان در دنیا مى پنداشتم .
اما اکنون مى فهمم که قدرتم تا چه حد کوچک بوده و اصولا این زر و زیورها
روح انسان را سیراب نمى کند.
خـداونـدا! مـن هـمـراه رهبرم سلیمان به درگاه تو آمدم ، از گذشته پشیمانم و سر تسلیم به آستانت مى سایم .
جالب اینکه : او در اینجا واژه مع را به کار مى برد (همراه سلیمان ) تا روشن شود در راه خـدا هـمـه برادرند و برابر، نه همچون راه و رسم جباران که بعضى بر بعضى مسلط و گـروهـى در چـنـگـال گروهى اسیرند، در اینجا غالب و مغلوبى وجود ندارد و همه بعد از پذیرش حق در یک صف قرار دارند.
درست است که ملکه سباء، قبل از آن هم ایمان خود را اعلام کرده بود زیرا در آیات گذشته از زبـان او شـنیدیم : و اوتینا العلم من قبلها و کنا مسلمین (ما پیش از اینکه تخت را در اینجا ببینیم آگاهى یافته بودیم و اسلام را پذیرا شده بودیم ).
ولى در اینجا اسلام ملکه به اوج خود رسید لذا با تاکید بیشتر، اسلام را اعلام کرد.
او نشانه هاى متعددى از حقانیت دعوت سلیمان را، قبلا دیده بود.
آمدن هدهد با آن وضع مخصوص .
عدم قبول هدیه کلان که از ناحیه ملکه فرستاده شده بود.
حاضر ساختن تخت او از آن راه دور در مدتى کوتاه .
و سـرانـجـام مـشـاهـده قـدرت و عـظـمـت فـوق العـاده سـلیـمـان و در عـیـن حال اخلاق مخصوصى که هیچ شباهتى با اخلاق شاهان نداشت .
نکته ها:
1 - سرانجام کار ملکه سبا
آنچه در قرآن مجید پیرامون ملکه سباء آمده همان مقدار است که در بالا خواندیم ، سرانجام ایـمـان آورد و به خیل صالحان پیوست ، اما اینکه بعد از ایمان به کشور خود بازگشت و بـه حکومت خود از طرف سلیمان ادامه داد؟ یا نزد سلیمان ماند و با او ازدواج کرد؟ یا به تـوصیه سلیمان با یکى از ملوک یمن که به عنوان تبع مشهور بودند پیمان زناشوئى بـسـت ؟ در قـرآن اشـاره اى بـه ایـنـهـا نـشـده اسـت چـون در هـدف اصـلى قـرآن کـه مـسـائل تـربـیتى است دخالتى نداشته ، ولى مفسران و مورخان ، هر کدام راهى برگزیده انـد کـه تـحـقـیـق در آن ضـرورتـى نـدارد، هـر چند طبق گفته بعضى از مفسران ، مشهور و مـعـروف هـمـان ازدواج او بـا سـلیـمـان اسـت ولى یـاد آورى ایـن مـطلب را لازم مى دانیم که پـیـرامـون سـلیمان و لشکر و حکومت او و همچنین خصوصیات ملکه سبا و جزئیات زندگیش افـسـانـه هـا و اساطیر فراوانى گفته اند که گاه تشخیص آنها از حقایق تاریخى براى تـوده مـردم مـشـکـل مـى شـود، و گـاه سـایـه تـاریـکـى روى اصـل ایـن جریان تاریخى افکنده و اصالت آن را خدشه دار مى کند و این است نتیجه شوم خرافاتى که با حقایق آمیخته مى شود که باید کاملا مراقب آن بود.
2 - یک جمع بندى کلى از سرگذشت سلیمان
بـخـشـى از حـالات سـلیـمـان کـه در 30 آیـه فـوق آمـده بـیـانـگـر مـسـائل بـسـیـارى اسـت که قسمتى از آن را در لابلاى بحثها خواندیم ، و به قسمت دیگرى اشاره گذرائى
ذیلا مى کنیم .
1 - این داستان از موهبت علم وافرى که خداوند در اختیار سلیمان و داود گذاشته است شروع مـى شـود، و بـه تـوحـیـد و تـسـلیـم در بـرابـر فرمان پروردگار ختم مى گردد، آن هم توحیدى که پایگاهش نیز علم است .
2 - ایـن داسـتـان نـشـان مـى دهـد کـه گاه غائب شدن یک پرنده ، و پرواز استثنائى او بر فراز یک منطقه ممکن است مسیر تاریخ ملتى را تغییر دهد، و آنها را از شرک به ایمان و از فساد به صلاح بکشاند، و این است نمونه اى از قدرتنمائى پروردگار و نمونه اى از حکومت حق !
3 - این داستان نشان مى دهد که نور توحید در تمام دلها پرتوافکن است و حتى یک پرنده ظاهرا خاموش از اسرار عمیق توحید خبر مى دهد.
4 - بـراى تـوجـه دادن یـک انسان به ارزش واقعیش ، و نیز هدایت او به سوى الله باید نـخـسـت غـرور و تکبر او را در هم شکست تا پرده هاى تاریک از جلو چشم واقع بین او کنار برود همانگونه که سلیمان با انجام دو کار غرور ملکه سبا را درهم شکست : حاضر ساختن تختش ، و به اشتباه افکندن او در برابر ساختمان قسمتى از قصر!
5 - هـدف نـهـائى در حـکومت انبیاء، کشورگشائى نیست ، بلکه هدف همان چیزى است که در آخـریـن آیـه فـوق خـوانـدیـم کـه سـرکـشـان بـه گناه خود اعتراف کنند و در برابر رب العالمین سر تعظیم فرود آورند، و لذا قرآن با همین نکته داستان فوق را پایان مى دهد.
6 - روح ایـمـان هـمان تسلیم است ، به همین دلیل هم سلیمان در نامه اش روى آن تکیه مى کند، و هم ملکه سبا در پایان کار.
7 - گـاه یـک انـسـان بـا دارا بودن بزرگترین قدرت ممکن است نیازمند به موجود ضعیفى همچون یک پرنده شود، نه تنها از علم او که از کار او نیز کمک
مى گیرد و گاه مورچه اى با آن ضعف و ناتوانى وى را تحقیر مى کند!
8 - نـزول ایـن آیـات در مـکـه که مسلمانان ، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند و تمام درهـا به روى آنان بسته بود، مفهوم خاصى داشت مفهومش تقویت روحیه و دلدارى به آنان و امیدوار ساختن آنان به لطف و رحمت پروردگار و پیروزیهاى آینده بود.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت