تفسیرنمونه سوره نمل (قسمت1)

سوره نمل


مقدمه
این سوره در مکه نازل شده ، و عدد آیات آن 93 است
محتواى سوره نمل
ایـن سـوره - چـنـانـکـه گـفـتیم - در مکه نازل شده ، و معروف این است بعد از سوره شعراء بوده است .
مـحـتـواى ایـن سـوره از نـظر کلى همان محتواى سوره هاى مکى است ، از نظر اعتقادى بیشتر روى مـبـدء و مـعـاد تـکـیـه مـى کـنـد، و از قـرآن و وحى و نشانه هاى خدا در عالم آفرینش و چـگـونـگـى مـعـاد و رسـتـاخـیـز، سـخـن مـى گـویـد و از نـظـر مـسـائل عملى و اخلاقى ، بخش قابل ملاحظه اى از سرگذشت پنج پیامبر بزرگ الهى ، و مـبـارزات آنـهـا بـا اقوام منحرف بحث مى کند، تا هم دلدارى و تسلى خاطر براى مؤ منانى بـاشـد کـه مـخـصوصا در آن روز در مکه در اقلیت شدید قرار داشتند، و هم هشدارى باشد بـراى مـشـرکـان لجـوج و بـیـدادگر که سرانجام کار خویش را در صفحه تاریخ طاغیان گذشته ببینند، شاید بیدار شوند و به خود آیند.
یـکـى از امـتـیـازات ایـن سوره بیان بخش مهمى از داستان سلیمان و ملکه سباء و چگونگى ایـمـان آوردن او بـه تـوحـیـد، و سـخن گفتن پرندگانى ، همچون هدهد، و حشراتى همچون مورچه ، با سلیمان است .
این سوره به خاطر همین معنى ، سوره نمل (مورچه ) نامیده شده ، و عجب اینکه در بعضى از روایـات بـه نـام سـوره سـلیمان آمده است ، (گاه سوره سلیمان و گاه مورچه !) و چنانکه خـواهیم دید این نامگذاریها بسیار حساب شده است ، این نامگذاریها که از تعلیمات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سرچشمه مى گرفته ، گاهى بیانگر واقعیات مهمى است که در شرایط عادى ، مردم از آن غافلند.
ضمنا این سوره از علم بى پایان پروردگار، و نظارت او بر همه چیز در عالم هستى ، و حـاکـمیت او در میان بندگان که توجه به آن ، اثر تربیتى فوق العاده اى در انسان دارد سخن مى گوید.
ایـن سـوره بـا بشارت شروع مى شود، و با تهدید پایان مى یابد، بشارتى که قرآن بـراى مـؤ مـنـان آورده ، و تـهـدیـد بـه ایـنـکـه خـداونـد از اعمال شما بندگان غافل نیست .
فضیلت سوره نمل
در حـدیـثـى از پـیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین آمده است : من قرء طـس سـلیـمـان کـان له من الاجر عشر حسنات ، بعدد من صدق سلیمان ، و کذب به ، و هود و شعیب و صالح و ابراهیم و یخرج من قبره و هو ینادى لا اله الا الله :
هر کس سوره طس سلیمان (سوره نمل ) را بخواند خداوند به تعداد کسانى که سلیمان را تصدیق و یا تکذیب کردند، و همچنین هود و شعیب و صالح و ابراهیم را، ده حسنه به او مى دهد، و به هنگام رستاخیز که از قبرش بیرون مى آید نداى لا اله الا الله سر مى دهد.
هر چند در این سوره ، سخن از موسى و سلیمان و داود و صالح و لوط است و سخنى از هود و شـعـیـب و ابـراهیم به میان نیامده ، ولى از این جهت که همه انبیاء از نظر دعوت یکسانند، این تعبیر جاى تعجب نیست .
در حـدیـث دیـگـرى از امـام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : هر کس طواسین ثلاث (سوره شـعـراء و نمل و قصص که همه با طس ‍ شروع شده اند) را در شب جمعه بخواند از اولیاء الله خواهد بود، و در جوار او و سایه لطف و حمایتش قرار مى گیرد.
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


طس تلک ءایت القرءان و کتاب مبین (1)
هدى و بشرى للمؤ منین (2)
الذین یقیمون الصلوة و یؤ تون الزکوة و هم بالاخرة هم یوقنون (3)
إ ن الذین لا یؤ منون بالاخرة زینا لهم أ عمالهم فهم یعمهون (4)
أ ولئک الذین لهم سوء العذاب و هم فى الاخرة هم الا خسرون (5)
و إ نک لتلقى القرءان من لدن حکیم علیم (6)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - طس ، این آیات قرآن ، و کتاب مبین است .
2 - وسیله هدایت و بشارت براى مؤ منان است .
3 - هـمـان کـسـانـى کـه نـمـاز را بـر پا مى دارند و زکات را ادا مى کنند و به آخرت یقین دارند.
4 - کـسـانى که ایمان به آخرت ندارند اعمال (سوء) آنها را براى آنان زینت مى دهیم به طورى که آنها سرگردان مى شوند.
5 - آنـهـا کـسـانـى هـسـتـنـد کـه عـذاب بـد (و دردنـاک ) بـراى آنـهـا اسـت و آنـهـا در آخـرت زیانکارترین مردمند.
6 - و بطور مسلم این قرآن از سوى حکیم و دانائى بر تو القا مى شود.
تفسیر:
قرآن از سوى حکیم دانائى است
بـاز در آغـاز ایـن سـوره به حروف مقطعه قرآن برخورد مى کنیم ، و با توجه به اینکه بـلافـاصله بعد از آن از عظمت قرآن سخن مى گوید به نظر مى رسد که یکى از اسرار آن ایـن بـاشـد کـه ایـن کـتـاب بـزرگ و آیـات مـبـیـن از حـروف سـاده الفـبـاء تـشکیل یافته ، و زیبنده ستایش آن آفریدگارى است که چنین اثر بدیعى را از چنان مواد سـاده اى بـه وجـود آورده ، و مـا در ایـن زمـیـنـه بـحـثـهـاى مـشـروحـى در آغاز سوره بقره و آل عمران و اعراف داشته ایم ، (به جلد اول و دوم و ششم تفسیر نمونه مراجعه کنید).
سپس مى افزاید: این آیات قرآن و کتاب مبین است (تلک آیات القرآن و کتاب مبین ).
اشـاره بـه دور (با لفظ تلک ) براى بیان عظمت این آیات آسمانى است و تعبیر به مبین تاکیدى است بر اینکه قرآن ، هم آشکار است و هم آشکار
کننده حقایق .
گـر چـه بـعـضـى از مـفسران احتمال داده اند که تعبیر به قرآن و کتاب مبین اشاره به دو مـعنى جداگانه باشد، و دومى لوح محفوظ را بیان مى کند ولى ظاهر آیه نشان مى دهد که هر دو بیان یک واقعیت است یکى در لباس الفاظ و تلاوت ، و دیگرى در لباس نوشتن و کتابت .
در دومین آیه مورد بحث ، دو توصیف دیگر براى قرآن بیان شده قرآنى که مایه هدایت ، و وسیله بشارت براى مؤ منان است (هدى و بشرى للمؤ منین ).
هـمـان کـسـانـى کـه نماز را بر پا مى دارند و زکات را ادا مى کنند و به آخرت یقین دارند (الذین یقیمون الصلوة و یؤ تون الزکوة و بالاخرة هم یوقنون ).
و به این ترتیب ، هم اعتقاد آنها به مبدء و معاد محکم است ، و هم پیوندشان با خدا و خلق ، بنابراین اوصاف فوق اشاره اى به اعتقاد کامل و برنامه عملى جامع آنها است .
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که اگر این گروه از مؤ منان ، هم از نظر مبانى اعتقادى و هم عملى راه صاف را برگزیده اند دیگر چه نیازى است که قرآن براى هدایت آنها بیاید.
ولى با توجه به اینکه هدایت داراى مراحل مختلف است که هر مرحله اى مقدمه اى است براى بالاتر، و بالاتر، پاسخ این سؤ ال ، روشن مى شود.
بعلاوه تداوم هدایت خود مساله مهمى است و همان چیزى است که ما شب
و روز در نـمـازهـاى خـود بـا گفتن اهدنا الصراط المستقیم از خدا مى خواهیم که ما را در این مسیر ثابت دارد و تداوم بخشد که بى لطف او این تداوم ممکن نیست .
از این گذشته ، استفاده از آیات قرآن و کتاب مبین ، تنها براى کسانى میسر است که روح حـقـیـقـت طـلبـى و حـق جـوئى در آنـهـا بـاشـد، هـر چـنـد هـنـوز بـه هـدایـت کامل نرسیده باشند، و اگر مى بینیم در یکجا قرآن مایه هدایت پرهیزگاران معرفى شده (بـقـره آیـه 2) و در جـاى دیـگـر مـایـه هـدایـت مـسـلمـیـن (سـوره نـحـل آیـه 102) و در ایـنـجـا مـایـه هـدایـت مـؤ مـنـیـن ، یـک دلیـلش هـمـیـن اسـت کـه لااقـل تـا مـرحـله اى از تـقـوى و تـسـلیـم و ایـمـان بـه واقـعـیـتـهـا در دل انـسـان نـبـاشـد بـه دنـبـال حق نمى رود، و از نور این کتاب مبین ، بهره نمى گیرد که قابلیت محل نیز شرط است .
از همه اینها گذشته ، هدایت و بشارت توأ م با یکدیگر تنها براى مؤ منان است و دیگران را چنین بشارتى نیست .
و از ایـنـجـا روشـن مـى شـود کـه اگـر در بـعضى از آیات قرآن ، هدایت به طور وسیع و گسترده براى عموم مردم شمرده است (هدى للناس ) (بقره - 185) منظور همه کسانى است که زمینه مساعدى براى پذیرش حق دارند، و گرنه لجوجان متعصب و سرسخت ، کوردلانى هـسـتـنـد کـه اگر بجاى یک خورشید هزاران آفتاب بر آنها بتابد، کمترین بهره اى از آن نمى گیرند.
سـپـس بـه بـیـان حـال گـروهـى کـه در نقطه مقابل مؤ منان قرار دارند پرداخته و یکى از خـطـرنـاکـتـریـن حـالاتـشـان را چـنـیـن بازگو مى کند: کسانى که ایمان به آخرت ندارند اعـمـال سـوئشـان را بـراى آنـهـا زیـنت مى دهیم و در طریق زندگى حیران و سرگردان مى شوند (ان الذین لا یؤ منون بالاخرة زینا لهم اعمالهم فهم یعمهون ).
آلودگـى در نـظر آنها پاکى ، زشتیها نزد آنها زیبا، پستیها افتخار، و بدبختیها و سیه روزیها سعادت و پیروزى محسوب مى شود.
آرى چنین است حال کسانى که در طریق غلط گام مى نهند و بر آن ادامه مى دهند، واضح است وقـتـى انـسـان کـار زشـت و نـادرستى را انجام داد تدریجا قبح و زشتیش در نظر او کم مى شـود، و بـه آن عادت مى کند، پس از مدتى که به آن خو گرفت توجیهاتى براى آن مى تراشد، کم کم به صورت زیبا و حتى به عنوان یک وظیفه در نظرش جلوه مى کند، و چه بـسـیـارنـد افـراد جـنـایـتـکـار و آلوده اى کـه بـه راسـتـى بـه اعمال خود افتخار مى کنند و آن را نقطه مثبتى مى شمرند.
ایـن دگـرگـونـى ارزشها، و بهم ریختن معیارها در نظر انسان ، که نتیجه اش سرگردان شدن در بیراهه هاى زندگى است از بدترین حالاتى است که به یک انسان دست مى دهد.
جالب اینکه در آیه مورد بحث و یکى دیگر از آیات قرآن (انعام - 108) این تزیین به خدا نـسـبـت داده شـده اسـت ، در حـالى کـه در هـشـت مـورد بـه شیطان ، و در ده مورد به صورت فعل مجهول (زین ) آمده است ، و اگر درست بیندیشیم همه بیانگر یک واقعیت است .

اما اینکه به خدا نسبت داده شده است به خاطر آنست که او مسبب الاسباب در عالم هستى است ، و هـر مـوجـودى تـاثـیـرى دارد به خدا منتهى مى شود، آرى این خاصیت را خداوند در تکرار عـمـل قـرار داده کـه انـسـان تـدریجا به آن خو مى گیرد، و حس تشخیص ‍ او دگرگون مى شـود، بـى آنـکـه مـسـئولیت انسان از بین برود و یا براى خدا ایراد و نقصى باشد (دقت کنید).
و اگـر بـه شـیـطـان یـا هـواى نـفـس نـسـبـت داده شـود بـه خـاطـر ایـن اسـت کـه عامل نزدیک و بدون واسطه ، آنها هستند.
و اگـر گـاه بـه صـورت فـعـل مـجـهـول آمـده اشـاره بـه ایـن اسـت کـه طـبـیـعـت عمل
چنین اقتضا مى کند که بر اثر تکرار، ایجاد حالت و ملکه و عشق و علاقه مى کند.
سـپس به نتیجه تزیین اعمال پرداخته و سرانجام کار چنین کسانى را این گونه بیان مى کند: آنها کسانى هستند که عذابى بد و شدید و دردناک دارند (اولئک لهم سوء العذاب ).
در دنیا سرگردان و مایوس و پریشان خواهند بود، و در آخرت گرفتار مجازاتى هولناک .
و آنها در آخرت زیانکارترین مردمند (و هم فى الاخرة هم الاخسرون ).
دلیـل بـر ایـنکه آنها از همه زیانکارترند همان است که در سوره کهف آیه 103 آمده است : قـل هـل نـنـبـئکـم بـالاخـسـریـن اعمالا الذین ضل سعیهم فى الحیوة الدنیا و هم یحسبون انهم یـحـسـنـون صـنـعـا: بـگـو آیـا زیانکارترین مردم را به شما معرفى کنم ؟ آنها هستند که تـلاشـهـا و کـوشـشـهـایـشـان در زنـدگـى دنـیـا نـابـود شـده در عـیـن حال گمان مى کنند عمل نیک انجام مى دهند!
چه زیانى از این بالاتر که انسان اعمال زشتش را زیبا ببیند و تمام نیروى خود را براى آن به کار گیرد به گمان اینکه کار مثبتى انجام مى دهد، اما سرانجام ببیند جز بدبختى و سیه روزى ببار نیاورده است .
و در آخـریـن آیـه مـورد بحث به عنوان تکمیلى بر اشارات گذشته در زمینه عظمت محتواى قـرآن ، و مـقـدمـه اى بـراى داسـتانهاى انبیاء که بلافاصله بعد از آن شروع مى شود مى فرماید: بطور مسلم این قرآن از سوى حکیم و دانائى بر تو القا مى شود (و انک لتلقى القرآن من لدن حکیم علیم )
گر چه حکیم و علیم هر دو اشاره به دانائى پروردگار است ، ولى حکمت
مـعـمولا جنبه هاى عملى را بیان مى کند، و علم جنبه هاى نظرى را، به تعبیر دیگر علیم از آگاهى بى پایان خدا خبر مى دهد، و حکیم از نظر و حساب و هدفى که در ایجاد این عالم و نازل کردن قرآن به کار رفته است
و چـنـیـن قـرآنـى کـه از نـاحـیـه چـنـان پـروردگـارى نـازل مـى شـود، بـایـد کـتـاب مـبـیـن و روشـنگر باشد، و مایه هدایت و بشارت مؤ منان ، و داستانهایش خالى از هر گونه خرافه و تحریف .
نکته :
واقع نگرى و ایمان
مـسـاله مهم در زندگى انسان این است که واقعیات را آنچنان که هست درک کند، و در برابر آن مـوضع گیرى صریح داشته باشد، پندارها، پیشداوریها، و تمایلات انحرافى ، حب و بغضها، مانع از درک و دید واقعیات آنچنان که هست نگردد، و مهمترین تعریفى که براى فلسفه شده است همین است ، درک حقایق اشیاء آنچنان که هست .
به همین دلیل یکى از مهمترین تقاضاهائى که معصومین از خدا داشتند این بود اللهم ارنى الاشـیـاء کـمـا هـى : خـداونـدا واقـعـیـتها و موجودات را آن گونه که هست به من نشان ده (تا ارزشها را به درستى بشناسم و حق آن را ادا کنم ).
و ایـن حـالت بـدون ایمان میسر نیست ، چرا که هوا و هوسهاى سرکش ، و تمایلات نفسانى بـزرگـتـریـن حـجـاب و سـد ایـن راه اسـت ، و رفـع ایـن حـجـاب جـز در پـرتـو تـقـوى و کنترل هواى نفس ، امکان پذیر نیست .
لذا در آیـات فـوق خـوانـدیـم : کـسـانـى کـه بـه آخـرت ایـمـان نـدارنـد، اعمال زشتشان را براى آنها زینت مى دهیم ، و سرگردان مى شوند.
نـمـونـه آشـکـار و عـیـنـى ایـن مـعنى را در زندگى گروهى از دنیا پرستان زمان خود به روشنى مى بینیم
آنـهـا بـه مـسائلى افتخار مى کنند، و جزء تمدنش مى شمارند که در واقع چیزى جز ننگ و آلودگى و رسوائى نیست .
لجام گسیختگى و بى بند و بارى را نشانه آزادى .
برهنگى و آلودگى زنان را دلیل بر تمدن
مسابقه در تجمل پرستى را نشانه شخصیت .
غرق شدن در انواع فساد را، مظهر حریت .
آدم کشى و جنایت و ویرانگرى را دلیل بر قدرت .
خرابکارى و غصب سرمایه هاى دیگران را، استعمار (آبادسازى !).
بـه کـار گـرفـتـن وسائل ارتباط جمعى را در مسیر زننده ترین برنامه هاى ضد اخلاقى دلیل بر احترام به خواست انسانها.
زیر پا گذاردن حقوق محرومان را، نشانه احترام به حقوق بشر!
اسـارت در چـنـگال اعتیادها هوسها، ننگها و رسوائیها را، شکلى از آزادى تقلب و تزویر و بـدسـت آوردن امـوال و ثـروت از هـر طـریـقـى کـه بـاشـد دلیل بر استعداد و لیاقت !
رعایت اصول عدل و داد و احترام به حق دیگران نشانه بى عرضگى و عدم لیاقت .
دروغ و پیمان شکنى دو روئى و تزویر را نشان سیاست .
خـلاصـه اعـمـال سوء و ننگینشان آنچنان در نظرشان زینت داده شده است که نه تنها از آن احـسـاس شـرم نـمـى کنند بلکه به آن افتخار و مباهات نیز مى کنند، و پیدا است چهره چنین جهانى چگونه خواهد بود، و راهى را که به سوى آن مى رود کدام سو است ؟!
آیه و ترجمه


إ ذ قـال مـوسـى لا هـله إ نـى ءانـسـت نارا ساتیکم منها بخبر أ و ءاتیکم بشهاب قبس لعلکم تصطلون (7)
فلما جاءها نودى أ ن بورک من فى النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین (8)
یا موسى إ نه أ نا الله العزیز الحکیم (9)
و أ لق عـصـاک فـلما راءها تهتز کأ نها جان ولى مدبرا و لم یعقب یا موسى لا تخف إ نى لا یخاف لدى المرسلون (10)
إ لا من ظلم ثم بدل حسنا بعد سوء فإ نى غفور رحیم (11)
و أ دخـل یـدک فـى جـیبک تخرج بیضاء من غیر سوء فى تسع ایات إ لى فرعون و قومه إ نهم کانوا قوما فاسقین (12)
فلما جاءتهم ءایاتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبین (13)
و جحدوا بها و استیقنتها أ نفسهم ظلما و علوا فانظر کیف کان عاقبة المفسدین (14)


ترجمه :

7 - بـه خـاطـر بـیـاور هـنـگـامى را که موسى به خانواده خود گفت : من آتشى از دور دیدم (همینجا توقف کنید) من به زودى خبرى براى شما مى آورم یا شعله آتشى تا گرم شوید.
8 - هنگامى که نزد آتش آمد ندائى برخاست که مبارک باد آنکس که در آتش است و کسى که در اطراف آن است !، و منزه است خداوندى که پروردگار جهانیان است .
9 - اى موسى ! من خداوند عزیز و حکیم .
10 - و عـصـایـت را بـیفکن هنگامى که آنرا مشاهده کرد دید (با سرعت ) همچون مارهاى کوچک بـه هـر سـو مـى دود (تـرسـیـد و) بـه عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نکرد، اى موسى ! نترس ، که رسولان در نزد من نمى ترسند.
11 - مـگـر کـسـى کـه سـتـم کـنـد، سـپـس بـدى را بـه نـیـک تبدیل نماید که (توبه او را مى پذیرم و) من غفور و رحیمم .
12 - و دستت را در گریبانت داخل کن هنگامى که خارج مى شود نورانى و درخشنده است بى آنکه عیبى در آن وجود داشته باشد، این در زمره معجزات نه گانه اى است که تو با آنها به سوى فرعون و قومش فرستاده مى شوى که آنها قومى فاسق و طغیانگرند.
13 - و هنگامى که آیات روشنى بخش ما به سراغ آنها آمد گفتند، این سحرى است آشکار.
14 - و آنـرا از روى ظـلم و سـرکـشـى انـکـار کـردنـد در حـالى کـه در دل به آن یقین داشتند.
تفسیر:
موسى اینجا به امید قبسى مى آید!
چـنانکه گفتیم در این سوره بعد از بیان اهمیت قرآن ، گوشه اى از سرگذشت پنج تن از پیامبران بزرگ و قوم آنها به میان آمده است ، و وعده پیروزى مؤ منان
و مجازات کافران در آنها به روشنى بازگو شده .
نـخـسـت از پـیـامـبـر اولواالعـزم مـوسى (علیه السلام ) شروع مى کند و مستقیما به سراغ حـسـاسـتـریـن لحـظـات زنـدگـانـى او، یـعـنـى لحـظـه اى کـه نـخـسـتـیـن جـرقـه وحـى در دل او درخـشـیـد، و بـا پـیـام و سـخن الهى آشنا شد، مى رود، و مى گوید: به خاطر بیاور هـنـگـامـى را کـه مـوسـى بـه خـانـواده خـود گـفـت : مـن آتـشـى از دور دیـدم (اذ قال موسى لاهله انى آنست نارا).
هـمـینجا توقف کنید، من به زودى خبرى براى شما مى آورم و یا شعله اى از آتش ، تا گرم شوید (ساتیکم منها بخبر او آتیکم بشهاب قبس لعلکم تصطلون ).
و ایـن در هـمـیـن شـبـى بـود کـه مـوسـى با همسرش دختر شعیب در طریق مصر در بیابانى تـاریـک و ظلمانى گرفتار آمد، راه را گم کرد، و باد و طوفان وزیدن گرفت ، و در همین حـال درد وضـع حـمـل به همسرش دست داد، موسى احساس نیاز شدیدى به افروختن آتش و استفاده از گرماى آن مى کرد، ولى در آن بیابان چیزى پیدا نبود.
هـمـیـن کـه شـعـله آتـشـى را از دور دیـد خـوشـحـال شـد، و آن را دلیل بر وجود
انـسـان یـا انـسـانـهـائى گرفت ، و گفت مى روم ، یا براى شما خبرى مى آورم و یا شعله آتشى که با آن گرم شوید.
قابل توجه اینکه : موسى مى گوید: من براى شما خبرى مى آورم یا شعله آتشى (ضمیر شـمـا به صورت جمع است ) این تعبیر ممکن است به خاطر این بوده که علاوه بر همسرش فـرزنـد یـا فـرزنـدانـى نـیـز بـا او هـمـراه بـوده اسـت ، چـرا کـه ده سـال از ازدواج او در مـدیـن گـذشـته ، و یا به این جهت که در بیابان وحشتناک این تعبیر آرامش بیشترى به مخاطب مى دهد.
مـوسـى خـانـواده اش را در همانجا گذاشت و از آن سو که آتش دیده بود حرکت کرد هنگامى کـه نـزد آتـش رسـید، ندائى برخاست که مبارکباد آن کس که در آتش است ، و کسى که در اطـراف آن اسـت ، و مـنـزه اسـت خـداونـدى کـه پروردگار عالمیان است (فلما جائها نودى ان بورک من فى النار و من حولها و سبحان الله رب العالمین ).
در ایـنـکـه مـنظور از کسى که در آتش است و کسى که در اطراف آن کیست ؟ مفسران احتمالات گـوناگونى بیان کرده اند، آنچه نزدیکتر به نظر مى رسد این است که منظور از کسى کـه در آتـش اسـت مـوسى (علیه السلام ) بوده که به آن شعله آتش که از میان درخت سبز نـمـایان شده بوده ، آنقدر نزدیک گردیده که گوئى در درون آن قرار داشت ، و منظور از کسى که اطراف آن قرار دارد فرشتگان مقرب پروردگار است که در آن لحظه خاص ، آن سرزمین مقدس را احاطه کرده بودند.
و یـا ایـنکه به عکس منظور از کسانى که در آتشند فرشتگان الهى مى باشند و کسى که در گرد آن قرار دارد موسى (علیه السلام ).
بـه هـر حال در پاره اى از روایات آمده است که وقتى موسى (علیه السلام ) به نزدیکى آتش رسید ایستاد و خوب دقت کرد، دید از درون شاخه سبزى شعله آتش مى درخشد
شـعله لحظه به لحظه پرفروغتر و درخت سبزتر و زیباتر مى گردد، نه حرارت آتش درخت را مى سوزاند، و نه رطوبت درخت شعله آتش را خاموش مى کند! تعجب کرد، با شاخه کوچکى که در دست داشت ، خم شد تا کمى از آن بگیرد، آتش به سوى او آمد، او وحشت کرد و عـقـب رفـت ، گـاه او بـه سـوى آتش مى آمد و گاه آتش به سوى او، که ناگهان ندائى برخاست و بشارت وحى به او داده شد.
منظور این است آنقدر موسى به آتش نزدیک شد که با جمله من فى النار تناسب پیدا کرد.
تفسیر سومى که براى این جمله گفته اند این است که منظور از من فى النار نور خدا است که در شعله آتش خودنمائى مى کرد، و منظور از من حولها موسى است که نزدیکى آن قرار داشت ، ولى در هر صورت براى اینکه توهمى در مورد جسمیت خداوند در اینجا پیدا نشود، در آخر آیه جمله سبحان الله رب العالمین آمده که منزه بودن خدا را از هر گونه عیب و نقص و جسمیت و عوارض جسم ، روشن مى سازد.
بـار دیـگـر نـدائى بـرخاست و موسى را مخاطب ساخته گفت : اى موسى من خداوند عزیز و حکیمم (یا موسى انى انا الله العزیز الحکیم ).
ایـن جـمـله بـراى این بود که هر گونه شک و تردید از موسى ، بر طرف شود، و بداند که این خداوند عالمیان است که با او سخن مى گوید نه شعله آتش یا درخت ؛ خداوندى که شکست ناپذیر و صاحب حکمت و تدبیر است .
ایـن تـعـبـیـر در حـقـیـقت مقدمه اى است براى بیان معجزه اى که در آیه بعد مى آید، چرا که اعـجـاز از ایـن دو صـفـت پـروردگـار سـرچـشـمـه مـى گـیـرد، قـدرت و حـکـمـت او، ولى قـبـل از آنـکـه بـه آیـه بعد برسیم این سؤ ال در اینجا مطرح است که موسى از کجا یقین پیدا کرد که این ندا، نداى الهى است و نه غیر آن .
در پـاسـخ ایـن سـؤ ال مـى تـوان گفت که توأ م بودن این صدا با یک اعجاز روشن یعنى درخشیدن آتش از درون شاخه درخت سبز، گواه زنده اى بود که این یک امر الهى است .
بـعـلاوه چـنانکه در آیه بعد خواهیم دید، به دنبال این ندا دستورى به موسى داده شد که مـعـجـزه عـصـا و یـد بیضاء را در برداشت ، و این دو گواه صادق دیگر بر واقعیت این ندا بود.
از هـمـه اینها گذشته قاعدتا نداى الهى ویژگى و خصوصیتى دارد که آن را از هر نداى دیـگـر مـمـتـاز مـى کند و به هنگامى که انسان آن را مى شنود چنان در قلب و جانش اثر مى گـذارد کـه هـیـچـگـونـه شک و تردیدى در اینکه این ندا، از سوى خداوند است باقى نمى ماند.
از آنجا که ماموریت رسالت آن هم در برابر ظالم و جبارى همچون فرعون نیاز به قدرت و قـوت ظـاهـرى و بـاطـنـى و سـنـد حـقـانیت محکم دارد، در اینجا به موسى (علیه السلام ) دستور داده شد عصایت را بیفکن (و الق عصاک ).
مـوسـى عـصاى خود را افکند، ناگاه تبدیل به مار عظیمى شد هنگامى که موسى نظر به آن افـکـند، دید با سرعت همچون مارهاى کوچک به هر سو مى دود و حرکت مى کند ترسید و بـه عقب برگشت و حتى پشت سر خود را نگاه نکرد (فلما رآها تهتز کانها جان ولى مدبرا و لم یعقب ).
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه عـصـا در آغـاز کـار تبدیل به مار کوچکى شد و در مراحل بعد تبدیل به اژدهائى عظیم !
در ایـنـجا بار دیگر به موسى خطاب شد اى موسى نترس که رسولان در نزد من ترس و وحشتى ندارند (یا موسى لا تخف انى لا اخاف لدى المرسلون ).
ایـنـجـا مـقـام قـرب اسـت ، و حـریـم امـن پـروردگـار قـادر مـتـعـال ایـنـجـا جـائى نـیست که ترس و وحشتى وجود داشته باشد، یعنى اى موسى تو در حضور پروردگار بزرگ هستى ، و حضور او ملازم با امنیت مطلق است !.
نـظـیـر ایـن تـعـبـیـر را در سـوره قـصـص آیـه 31 نـیـز مـى خـوانـیـم : یـا مـوسـى اقبل و لا تخف انک من الامنین : اى موسى نترس و برگرد که تو در امنیتى .
امـا در آیـه بـعـد استثنائى براى جمله انى لا یخاف لدى المرسلون بیان کرده مى گوید: مـگـر کـسـانـى کـه سـتـم کـرده انـد و سـپـس در مـقـام تـوبـه و جـبـران بـرآیـند و بدى را تـبـدیل به نیکى کنند که من غفور و رحیمم ، توبه آنها را پذیرا مى شوم و به آنان نیز امنیت مى بخشم (الا من ظلم ثم بدل حسنا بعد سوء فانى غفور رحیم ).
در اینکه این استثناء چگونه با جمله قبل ارتباط دارد دو نظر متفاوت از سوى مفسران ابراز شده است .
نـخـسـت ایـنـکـه در ذیـل آیـه گـذشته محذوفى وجود دارد و آن اینکه : غیر پیامبران در امان نـیستند، سپس استثناء کرده مى گوید: مگر کسانى که بعد از ظلم و گناه توبه و اصلاح کنند که آنها نیز مشمول امنیت الهى هستند.
دیـگـر اینکه استثناء از خود جمله مزبور باشد و ظلم اشاره به ترک اولائى که گاهى از پـیـامـبـران سـر مـى زنـد و با مقام عصمت منافات ندارد، یعنى اگر پیامبران ترک اولائى انجام دهند، آنها نیز در امنیت نیستند، و خداوند بر آنها سخت مى گیرد همانگونه که درباره آدم و یونس در آیات قرآن آمده است .
مگر آن دسته از پیامبران که به زودى متوجه ترک اولاى خویش شوند،
و بـه دامـان پـر مهر پروردگار درآیند و با اعمال صالح و حسنات خود آن را جبران کنند، چنانکه در مورد موسى در داستان کشتن آن مرد قبطى آمده است که موسى به ترک اولاى خود اعـتـراف کـرد و عـرض نـمـود: رب انى ظلمت نفسى فاغفر لى : پروردگارا من بر خویشتن ستم کردم و مرا ببخش (قصص - 16).
سـپـس دومـیـن مـعـجـزه مـوسـى (عـلیـه السـلام ) را بـه او ارائه کـرد و فـرمود: دستت را در گریبانت داخل کن و هنگامى که خارج مى شود، نورانى و درخشنده است بى آنکه عیبى در آن ، وجود داشته باشد (و ادخل یدک فى جیبک تخرج بیضاء من غیر سوء).
اشـاره بـه ایـنـکـه ایـن سـفیدى ، سفیدى ناشى از بیمارى برص نیست ، بلکه نورانیت و درخشندگى و سفیدى جالبى است که خود بیانگر وجود یک معجزه و امر خارق عادت است .
بـاز بـراى ایـنـکـه بـه مـوسـى (عـلیـه السـلام ) لطف بیشترى کند و به منحرفان امکان بـیـشـتـرى بـراى هـدایت دهد مى گوید: معجزات تو منحصر به این دو نیست ، بلکه این دو مـعـجـزه در زمـره نـه مـعجزه قرار گرفته که تو همراه با آنها به سوى فرعون و قومش فـرسـتاده مى شوى چرا که آنها قوم یاغى و فاسقى بوده اند و نیاز به راهنمائى دارند مـجـهـز بـا مـعجزات بزرگ فراوان (فى تسع آیات الى فرعون و قومه انهم کانوا قوما فاسقین ).
از ظاهر این آیه چنین استفاده مى شود که این دو معجزه جزء نه معجزه
مـعـروف مـوسـى بوده است و در بحث مشروحى که در تفسیر سوره اسراء آیه 101 داشتیم چنین نتیجه گرفتیم که هفت معجزه دیگر عبارتند از طوفان ، آفات گیاهان ، ملخ خوراکى ، فـزونـى قـوربـاغـه ، دگـرگـون شـدن رنـگ رود نیل به شکل خون که هر یک از این پنج حادثه ، به عنوان یک هشدار، دامن فرعونیان را مى گرفت ، هنگامى که در تنگنا قرار مى گرفتند دست به دامن موسى مى زدند تا رفع بلا کند.
و دو معجزه دیگر خشکسالى و کمبود انواع میوه ها بود که در آیه 130 سوره اعراف به آن اشـاره شده است : و لقد اخذنا آل فرعون بالسنین و نقص من الثمرات لعلهم یذکرون : ما آل فرعون را گرفتار خشکسالى و کمبود انواع میوه ها کردیم ، شاید بیدار شوند (براى توضیح بیشتر در این زمینه به جلد 12 صفحه 309 به بعد مراجعه نمائید).
بالاخره موسى (علیه السلام ) با قویترین سلاح معجزه ، مسلح شد، و به سراغ فرعون و فرعونیان آمد و آنها را به سوى آئین حق دعوت کرد قرآن در آیه بعد مى گوید: هنگامى کـه آیـات روشـنى بخش ما به سراغ آنان آمد گفتند: این سحر آشکارى است ( فلما جائتهم آیاتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبین ).
و مى دانیم این تهمت تنها در مورد موسى (علیه السلام ) نبود، بلکه متعصبان لجوج براى توجیه مخالفتهاى خود با انبیاء و براى اینکه سدى بر سر راه دیگران ایجاد کنند تهمت سحر را مطرح مى نمودند که خود نشان روشنى بر عظمت کار خارق العاده آنها بود.
در حـالى کـه مـى دانـیـم پـیـامـبـران مردانى وارسته و حق طلب و پارسا بودند و ساحران افرادى منحرف ، مادى و واجد تمام صفاتى که یک انسان تزویرگر دارد.
بـعـلاوه سـاحـران هـمـیـشـه قدرت بر انجام کارهاى محدودى داشتند اما پیامبران که محتواى دعوت و همچنین راه و رسم آنها بیانگر حقانیتشان بود و به گونه اى
نامحدود دست به اعجاز مى زدند و هیچ شباهتى به ساحران نداشتند.
جـالب ایـنکه در آخرین آیه مورد بحث قرآن اضافه مى کند، این اتهامها به خاطر آن نبود کـه راسـتـى در شک و تردید باشند، بلکه آنها معجزات را از روى ظلم و برترى جوئى انـکـار کـردنـد، در حـالى کـه در دل بـه آن یقین و اطمینان داشتند (و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا).
و از این تعبیر به خوبى استفاده مى شود که ایمان واقعیتى غیر از علم و یقین دارد، و ممکن است کفر از روى جحود و انکار در عین علم و آگاهى سر زند.
و به تعبیر دیگر حقیقت ایمان تسلیم در ظاهر و باطن در برابر حق است ، بنابراین اگر انـسـان بـه چـیـزى یـقـیـن دارد امـا در بـاطـن یـا ظـاهـر تـسـلیـم در مـقـابـل آن نـیست ایمان ندارد، بلکه داراى کفر جحودى است ، و این مطلبى است دامنه دار که فعلا با همین اشاره از آن مى گذریم .
لذا در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که ضمن برشمردن اقسام پنجگانه کـفـر یـکـى از اقـسام آن را کفر جحود مى شمرد، و یکى از شعبه هاى جحود را چنین بیان مى فـرمـایـد: هو ان یجحد الجاحد و هو یعلم انه حق قد استقر عنده : آن عبارت از چیزى است که انـسـان آن را انکار کند در حالى که مى داند حق است و نزد او ثابت است سپس به آیه مورد بحث استشهاد مى کند.
قـابـل تـوجه اینکه قرآن انگیزه انکار فرعونیان را دو چیز مى شمرد: یکى ظلم و دیگرى برترى جوئى .
مـمـکـن اسـت ظـلم اشـاره بـه غـصب حقوق دیگران باشد، و برترى جوئى اشاره به تفوق طلبى آنها نسبت به بنى اسرائیل ، یعنى آنها مى دیدند اگر در برابر آیات
و مـعـجـزات مـوسى سر تسلیم فرود آورند هم منافع نامشروعشان به خطر مى افتد، و هم بـایـد هـمـردیـف بـردگـانـشان بنى اسرائیل قرار گیرند، و هیچ یک از این دو براى آنها قابل تحمل نبود.
و یا منظور از ظلم ، ظلم بر خویشتن یا ظلم بر آیات بوده و منظور از علو ظلم بر دیگران ، همانگونه که در سوره اعراف آیه 9 آمده بما کانوا بایاتنا یظلمون به خاطر آنکه آنها به آیات ما ستم مى کردند.
بـه هـر حـال در پـایـان این آیه به عنوان یک درس عبرت با یک جمله کوتاه و بسیار پر معنى به سرانجام شوم فرعونیان و غرق و نابودى آنها اشاره کرده چنین مى گوید بنگر عاقبت مفسدان چگونه بود؟ (فانظر کیف کان عاقبة المفسدین ).
قـرآن در ایـنـجـا پرده از روى این مطلب بر نمى دارد، چرا که سرگذشت دردناک این قوم کـافـر را در آیـات دیـگـر خـوانـده بـودنـد، و با همین اشاره کوتاه آنچه باید بفهمند مى فهمیدند.
ضمنا در اینجا از تمام صفات زشت آنها روى عنوان مفسد تکیه مى کند که مفهوم جامعى دارد هـم افـسـاد در عـقـیـده را شـامـل مـى شـود و هـم در گـفـتـار و عـمـل ، هـم افـسـاد در فـرد و هـم در نـظـام جـامـعـه و در حـقـیـقـت تـمـام اعمال آنها در واژه افساد جمع است .
آیه و ترجمه


و لقد ءاتینا داود و سلیمن علما و قالا الحمدلله الذى فضلنا على کثیر من عباده المؤ منین (15)
و ورث سـلیـمـن داود و قـال یـا اءیـهـا النـاس عـلمـنـا مـنـطـق الطـیـر و أ وتـیـنـا مـن کل شى ء إ ن هذا لهو الفضل المبین (16)


ترجمه :

15 - ما به داود و سلیمان علم قابل ملاحظه اى بخشیدیم ، و آنها گفتند حمد از آن خداوندى است که ما را بر بسیارى از بندگان مؤ منش برترى بخشید.
16 - و سـلیـمـان وارث داود شد، و گفت اى مردم ! به ما سخن گفتن پرندگان تعلیم داده شده است و از هر چیز به ما عطا گردیده این فضیلت آشکارى است .
تفسیر:
حکومت داود و سلیمان
بـه دنبال نقل گوشه اى از داستان موسى (علیه السلام ) به بحث پیرامون دو تن دیگر از پـیـامـبـران بـزرگ الهـى ، داود و سلیمان مى پردازد، البته در مورد او اشاره اى بیش نیست ، اما در مورد سلیمان ، بحث مشروحترى آمده است .
ذکـر گـوشه اى از داستان این دو پیامبر، بعد از داستان موسى (علیه السلام ) به خاطر آن اسـت کـه ایـنـهـا نـیـز از پیامبران بنى اسرائیل بودند، و تفاوتى که تاریخ آنها با تـواریـخ پـیـامـبـران دیگر دارد این است که اینها بر اثر آمادگى محیط فکرى و اجتماعى بنى اسرائیل توفیق یافتند دست به تاسیس حکومت عظیمى بزنند، و آئین الهى
را با استفاده از نیروى حکومت ، گسترش دهند، لذا از لحن سرگذشت پیامبران دیگر که با مـخـالفـت شـدیـد قـوم خـود روبرو مى شدند و گاه آنها را از شهر و دیارشان بیرون مى کردند، در اینجا خبرى نیست ، و تعبیرات به کلى با آنها فرق دارد.
ایـن بـه خـوبـى نـشـان مـى دهـد کـه اگـر دعـوت کـنـنـدگـان الهـى تـوفـیـقـى بـراى تشکیل حکومت بیابند تا چه اندازه مشکلات حل مى شود، و راه آنها صاف و هموار مى گردد.
به هر حال در اینجا سخن از علم و قدرت و توانائى و عظمت است ، سخن از تسلیم و اطاعت دیـگـران حـتـى جـن و شیاطین در برابر حکومت الهى است ، سخن از تسلیم پرندگان هوا و موجودات دیگر است ، و بالاخره سخن از مبارزه شدید با بت پرستى از طریق دعوت منطقى و سپس بهره گیرى از قدرت حکومت است .
و اینها است که داستان این دو پیامبر را از دیگر پیامبران جدا مى سازد. جالب اینکه قرآن سـخـن را از مـساله موهبت علم که زیر بناى یک حکومت صالح و نیرومند است شروع کرده مى گـویـد: مـا بـه داود و سلیمان علم قابل ملاحظه اى بخشیدیم (و لقد آتینا داود و سلیمان علما)
گـر چـه بـسـیـارى از مفسران در اینجا خود را به زحمت انداخته اند که ببینند این کدام علم بـوده کـه در ایـنـجـا بـه صـورت سربسته بیان شده ، و خداوند به داود و سلیمان عطا فـرمـوده ، بـعـضـى آن را به قرینه آیات دیگر علم قضاوت و داورى دانسته اند و آتیناه الحکمة و فصل الخطاب : ما به داود، حکمت و راه پایان دادن به نزاعها آموختیم (سوره ص - آیه 20) و کلا آتینا حکما و علما: ما به هر یک از داود و سلیمان مقام داورى و علم عطا کردیم (انبیاء - 79).
بـعـضـى نـیـز بـه قـریـنه آیات مورد بحث که از منطق طیر (گفتار پرندگان ) سخن مى گوید: این علم راعلم گفتگوى با پرندگان دانسته اند، و بعضى دیگر
به قرینه آیاتى که از علم بافتن زره و مانند آن سخن مى گوید خصوص این علم را مورد توجه قرار داده اند.
ولى روشـن اسـت کـه عـلم در ایـنـجـا مـعنى گسترده و وسیعى دارد که علم توحید و اعتقادات مـذهـبـى و قـوانـیـن دیـنـى ، و هـمـچـنـیـن عـلم قـضـاوت ، و تـمـام عـلومـى را کـه بـراى تـشـکـیـل چـنـان حـکومت وسیع و نیرومندى لازم بوده است در بر مى گیرد، زیرا تاسیس یک حـکـومـت الهـى بـر اسـاس عـدل و داد، حـکـومـتـى آبـاد و آزاد، بـدون بهره گیرى از یک علم سـرشـار امـکـان پـذیـر نـیـسـت ، و بـه ایـن ترتیب قرآن مقام علم را در جامعه انسانى و در تشکیل حکومت به عنوان نخستین سنگ زیر بنا مشخص ساخته است .
و بـه دنـبـال ایـن جـمـله از زبـان داود و سـلیـمـان چـنـیـن نـقـل مـى کـنـد: و آنـهـا گـفـتـنـد حـمـد و سـتایش از آن خداوندى است که ما را بر بسیارى از بندگان مؤ منش برترى بخشید (الحمد لله الذى فضلنا على کثیر من عباده المؤ منین )
جـالب ایـنـکـه بـلافـاصـله بـعد از بیان موهبت بزرگ علم سخن از شکر به میان آمده ، تا روشن شود هر نعمتى را شکرى لازم است ، و حقیقت شکر آن است که از آن نعمت در همان راهى که براى آن آفریده شده است استفاده شود و این دو پیامبر بزرگ از نعمت علمشان در نظام بخشیدن به یک حکومت الهى حداکثر بهره را گرفتند.
ضمنا آنها معیار برترى خود را بر دیگران در علم خلاصه کردند، نه در قدرت و حکومت ، و شکر و سپاس را نیز در برابر علم شمردند نه بر مواهب دیگر چرا که هر ارزشى است براى علم است و هر قدرتى است از علم سرچشمه مى گیرد.
این نکته نیز قابل توجه است که آنها از حکومت بر یک ملت با ایمان شکر مى کنند چرا که حکومت بر گروهى فاسد و بى ایمان افتخار نیست .
در اینجا سؤ الى پیش مى آید و آن اینکه چرا آنها در مقام شکرگزارى
گـفـتـند ما را بر بسیارى از مؤ منان فضیلت بخشیده ، نه بر همه مؤ منان ؟ با اینکه آنها پیامبرانى بودند که افضل مردم عصر خویش ‍ بودند.
ایـن تـعبیر ممکن است براى رعایت اصول ادب و تواضع باشد که انسان در هیچ مقامى خود را برتر از همگان نداند.
و یـا بـخـاطـر ایـن اسـت کـه آنـهـا بـه یـک مـقـطـع خـاص زمـانـى نگاه نمى کردند، بلکه کـل زمـانـهـا را در نـظـر داشـتـنـد، و مـى دانـیـم پـیـامـبـرانـى از آنـهـا بـزرگـتـر در طول تاریخ بشریت بوده اند.
در آیـه بـعد، نخست اشاره به ارث بردن سلیمان از پدرش داود کرده مى گوید: سلیمان وارث داود شد (و ورث سلیمان داود).
در اینکه منظور از ارث در اینجا ارث چه چیز است ؟ در میان مفسران گفتگو بسیار است .
بـعـضـى آن را مـنـحصر به میراث علم و دانش دانسته اند، چرا که به پندار آنها پیامبران ارثى از اموال خود نمى گذارند.
بـعـضـى دیـگـر مـنـحـصـرا مـیـراث مـال و حـکـومـت را ذکـر کـرده انـد، چـرا کـه ایـن کـلمـه قبل از هر چیز آن مفهوم را به ذهن تداعى مى کند.
و بعضى علم سخن گفتن با پرندگان را (منطق الطیر).
ولى با توجه به اینکه آیه مطلق است و در جمله هاى بعد هم سخن از علم به میان آمده و هم از تـمـام مـواهـب (اوتـینا من کل شى ء) دلیلى ندارد که مفهوم آیه را محدود کنیم ، بنابراین سلیمان وارث همه مواهب پدرش داود شد.
در روایاتى که از منابع اهلبیت (علیهم السلام ) به ما رسیده نیز به این آیه در برابر کسانى که مى گفتند پیامبران ارثى نمى گذارند و به حدیث نحن معاشر الانبیاء لا نورث مـا پـیـامـبـران ارثـى نـمـى گـذاریـم ، تـکـیـه مـى کـردنـد استدلال شده ، و دلیل بر این
گرفته شده که حدیث مزبور چون مخالف کتاب الله است از درجه اعتبار ساقط است .
در حـدیثى که از طرق اهلبیت نقل شده چنین مى خوانیم : هنگامى که ابوبکر تصمیم گرفت فـدک را از فاطمه (علیهاالسلام ) بگیرد این سخن به فاطمه (علیهاالسلام ) رسید، نزد ابـوبـکـر آمـده و چـنـین گفت : افى کتاب الله ان ترث اباک و لا ارث ابى ، لقد جئت شیئا فـریـا، فـعـلى عـمـد تـرکـتـم کـتـاب الله و نـبـذتـمـوه وراء ظـهـورکـم اذ یقول : و ورث سلیمان داود: آیا در کتاب خدا است که تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم ؟ این چیز عجیبى است ! آیا کتاب خدا را فراموش کرده و پشت سر افکنده اید آنجا که مى فرماید: سلیمان از داود ارث برد.
سـپـس قرآن مى افزاید: سلیمان گفت : اى مردم ! به ما سخن گفتن پرندگان تعلیم شده (و قال یا ایها الناس علمنا منطق الطیر).
و از هـمـه چـیـز بـه مـا داده شـده اسـت ، و ایـن فـضـیـلت آشـکـارى اسـت (و اوتـیـنـا مـن کل شى ء ان هذا لهو الفضل المبین ).
گر چه بعضى مدعى هستند که تعبیر نطق و سخن گفتن در مورد غیر انسانها جز به عنوان مـجـاز ممکن نیست ، ولى اگر غیر انسان نیز اصوات و الفاظى از دهان بیرون بفرستد که بـیـانـگـر مطالبى باشد دلیل ندارد که آن را نطق نگوئیم ، چرا که نطق هر لفظى است که بیانگر حقیقتى و مفهومى باشد.
البـتـه نـمـى خـواهیم بگوئیم که آن صداهاى مخصوصى که گاه بعضى از حیوانات به هنگام خشم و غضب ، یا رضایت و خشنودى ، یا از درد و رنج ، و یا اظهار و اشتیاق نسبت به بـچـه هـاى خـود سر مى دهند نطق است نه اینها اصواتى است که مقارن با حالتى از دهان آنها بر مى خیزد، ولى به طورى که در آیات بعد مشروحا خواهد آمد مى بینیم که سلیمان بـا هدهد مطالبى را رد و بدل مى کند، پیامى به وسیله او مى فرستد، و بازتاب پیامش را از او جویا مى شود.
ایـن نـشـان مـى دهـد که حیوانات علاوه بر اصواتى که بیانگر حالات آنها است توانائى دارنـد کـه بـه فرمان خدا در شرایط خاصى سخن بگویند، همچنین است بحثى که درباره سخن گفتن مورچه در آیات آینده خواهد آمد.
البته گاه نطق در معنى وسیعى در قرآن به کار رفته است که در حقیقت روح و نتیجه نطق را بیان مى کند و آن بیان ما فى الضمیر است ، خواه از طریق الفاظ و سخن باشد و خواه از طریق حالات دیگر، مانند آیه هذا کتابنا ینطق علیکم بالحق : این کتاب ما است که به حق براى شما سخن مى گوید (جاثیه - 29) ولى نیازى نیست که ما نطق را در مورد گفتگوى سـلیمان با پرندگان به این معنى تفسیر کنیم ، بلکه سلیمان طبق ظاهر آیات فوق مى تـوانـسـت الفـاظ خـاص پرندگان را که براى انتقال مطالب به کار مى برند تشخیص دهد، و با آنها سخن بگوید.
در این باره در بحث نکات نیز به خواست خدا سخن مى گوئیم .
امـا جـمـله اوتـیـنـا مـن کـل شـى ء: (از هـمـه چیز به ما داده شده ) بر خلاف محدودیتهائى که گـروهـى از مفسران براى آن قائل شده اند مفهوم وسیع و گسترده اى دارد و تمام وسائلى را کـه از نـظـر مـعـنـوى و مـادى بـراى تـشـکـیـل آن حـکـومـت الهـى لازم بـوده اسـت شامل مى شود، و اصولا بدون آن این کلام ناقص خواهد بود، و پیوند روشنى با گذشته نخواهد داشت .
در اینجا فخر رازى سؤ الى عنوان کرده و آن اینکه آیا تعبیر علمنا و اوتینا (به ما تعلیم داده شده و به ما بخشیده شده ) آیا از قبیل کلام متکبران نیست ؟
سـپس چنین پاسخ مى گوید: منظور از ضمیر جمع در اینجا خود سلیمان و پدرش ، یا خود او و مـعاونانش در حکومت است ، و این معمول است که هر گاه کسى در رأ س تشکیلاتى قرار گیرد با ضمیر جمع از خود یاد مى کند.
نکته ها:
1 - رابطه دین و سیاست
بر خلاف آنچه بعضى از کوته بینان مى اندیشند دین مجموعه اى از اندرزها و نصایح و یـا مسائل مربوط به زندگى شخصى و خصوصى نیست ، دین مجموعه اى از قوانین حیات و بـرنـامـه فـراگـیـرى اسـت کـه تـمـام زنـدگـى انـسـانـهـا مـخـصـوصـا مسائل اجتماعى را در بر مى گیرد.
بعثت انبیاء براى اقامه قسط و عدل است (سوره حدید آیه 25).
دیـن بـراى گـسـسـتـن زنـجیرهاى اسارت انسان و تامین آزادى بشر است (سوره اعراف آیه 157).
دین براى نجات مستضعفان از چنگال ظالمان و ستمگران و پایان دادن به دوران سلطه آنها است .
و بـالاخـره دیـن مـجـمـوعـه اى اسـت از تـعـلیـم و تـربـیـت در مـسیر تزکیه و ساختن انسان کامل (سوره جمعه آیه 2).
بدیهى است این هدفهاى بزرگ بدون تشکیل حکومت امکان پذیر نیست . چه کسى مى تواند بـا تـوصـیـه هـاى اخـلاقـى اقـامـه قـسط و عدل کند، و دست ظالمان را از گریبان مظلومان کوتاه سازد؟
چه کسى مى تواند زنجیرهاى اسارت را از دست و پاى انسانهاى در بند بردارد و بشکند، بى آنکه متکى به قدرت باشد؟
و چـه کـسـى مـى تـوانـد در جامعه اى که وسائل نشر فرهنگ و تبلیغ در اختیار فاسدان و مـفـسـدان اسـت اصـول صـحـیـح تـعـلیـم و تربیت را پیاده کند؟ و ملکات اخلاقى را در دلها پرورش دهد؟
و این است که ما مى گوئیم دین و سیاست دو عنصر تفکیک ناپذیر است اگر دین از سیاست جـدا شـود بـازوى اجـرائى خـود را بـکـلى از دسـت مى دهد، و اگر سیاست از دین جدا گردد مبدل به یک عنصر مخرب در مسیر منافع خود - کامگان مى شود.
اگر پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) موفق شد این آئین آسمانى را با سرعت در جـهـان گسترش دهد دلیل آن این بود که در اولین فرصت دست به تاسیس حکومت زد، و از طریق حکومت اسلامى هدفهاى الهى را تعقیب نمود.
بعضى از پیامبران دیگر که نیز چنین توفیقى یافتند، بهتر موفق به نشر دعوت الهى خـود شـدنـد، امـا آنـهـا کـه در تـنـگـنـا قـرار گـرفـتـنـد و شـرائط بـه آنـهـا اجـازه تشکیل حکومت نداد موفق به کار زیادى نشدند.
2 - ابزار حکومت الهى
جـالب اینکه در داستان سلیمان و داود به خوبى مى بینیم که آنها به سرعت آثار شرک و بـت پـرسـتـى را ریـشـه کـن سـاخـتـنـد، و نظامى الهى بر پا کردند، نظامى که ابزار اصلیش طبق آیات مورد بحث علم و دانش و آگاهیها در زمینه هاى مختلف بود.
نظامى که نام خدا در سر لوحه همه برنامه هایش قرار داشت .
نظامى که تمام نیروهاى لایق را به کار مى گرفت ، حتى از نیروى یک پرنده
براى رسیدن به اهدافش استفاده مى کرد.
نظامى که دیوها را دربند کرده و ظالمان را بر سر جاى خود نشانده بود.
و بـالاخره نظامى که هم قدرت نظامى کافى داشت ، و هم دستگاه اطلاعاتى ، و هم افرادى که در زمینه هاى مختلف اقتصادى و تولید تخصص و آگاهى کافى داشتند، و همه اینها را زیر چتر ایمان و توحید قرار داده بود.
3 - نطق پرندگان
در آیات فوق ، و آیاتى که بعد از این در داستان هدهد و سلیمان خواهد آمد صریحا اشاره به نطق پرندگان و میزانى از درک و شئون براى آنان شده است .
بى شک پرندگان - مانند سایر حیوانات - در حالات مختلف صداهاى گوناگونى از خود ظـاهر مى سازند که با دقت و بررسى ، مى توان از نوع صدا به وضع حالات آنها پى بـرد، کـدام صـدا مـربـوط بـه حـالات خـشـم اسـت و کـدام رضـا، کـدام صـدا دلیـل بـر گـرسـنگى است ، و کدام نشانه تمنى ؟ با کدام صدا بچه هاى خود را فرا مى خواند و با کدام صدا آنها را از بروز حادثه وحشتناکى خبر مى دهد؟
این قسمت از صداى پرندگان ، مورد هیچگونه شک و تردید نیست ، و همه کم و بیش با آن آشنا هستیم .
ولى آیات این سوره ظاهرا مطلبى بیش از این را بیان مى کند، بحث از سخن گفتن آنان به نحو مرموزى است که مطالب دقیقترى در آن منعکس است ، و بحث از تفاهم و گفتگوى آنها با یـک انـسـان است ، گر چه این معنى براى بعضى عجیب مى آید، ولى با توجه به مطالب مختلفى که دانشمندان در کتابها نوشته اند و مشاهدات شخصى بعضى در مورد پرندگان مطلب عجیبى نیست .
مـا از هـوش حیوانات مخصوصا پرندگان مطالبى عجیبتر از این سراغ داریم . بعضى از آنها چنان مهارتى در ساختن خانه و لانه دارند که گاه از مهندسین ما پیشى مى گیرند!
بـعـضـى از پـرندگان چنان اطلاعاتى از وضع نوزادان آینده خود و نیازها و مشکلات آنها دارند و چنان دقیقا براى حل آنها عمل مى کنند که براى همه ما اعجاب انگیز است !.
پـیـش بـیـنـى آنـها درباره وضع هوا حتى نسبت به چند ماه بعد، و آگاهى آنها از زلزله ها قـبـل از وقـوع آن ، و حـتـى پـیـش از آنـکـه زلزله سنجهاى ما خفیفترین لرزشها را ثبت کنند معروف است .
تـعـلیـمـاتـى کـه در عـصـر ما به حیوانات داده مى شود، و کارهاى خارق العاده آنها را در سیرکها بسیارى دیده اند، که حاکى از هوش ‍ شگفت انگیز آنها است .
کارهاى شگفت آور مورچگان و تمدن شگرف آنها.
عجائب زندگى زنبوران عسل و ردیابى حیرت انگیز آنها.
آگـاهـى پـرنـدگـان مـهـاجـر کـه گـاه فـاصـله مـیـان قـطـب شمال و جنوب را طى مى کنند، از وضع راهها در این مسیر فوق العاده طولانى .
اطـلاعات فوق العاده ماهیان آزاد در مهاجرت دستجمعى در اعماق دریاها عموما از مسائلى است کـه از نـظـر عـلمـى مسلم و دلیل بر وجود مرحله مهمى از درک و یا غریزه و یا هر چه آن را بنامیم در این حیوانات است .
وجـود حـواس فـوق العـاده اى در حـیـوانات همچون دستگاه رادار مانند شبپره و شامه بسیار قـوى بـعـضـى از حـشـرات ، و دیـد فـوق العـاده نـیـرومـنـد بـعـضـى از پـرنـدگـان و امثال آن نیز دلیل دیگرى است بر اینکه آنها در همه چیز از ما عقب مانده تر نیستند!
بـا در نظر گرفتن این امور جاى تعجب نیست که آنها تکلم مخصوصى نیز داشته باشند، و بتوانند با کسى که از الفباى کلام آنها آگاه است ، سخن گویند.
در آیـات قـرآن نیز به عناوین مختلف به این امر اشاره شده است از جمله در آیه 38 سوره انعام مى خوانیم : و ما من دابة فى الارض و لا طائر یطیر
بـجـنـاحـیـه الا امـم امـثـالکـم : هـیـچ جـنـبـنـده اى در زمـیـن و پـرنـده اى کـه بـا دو بال خود پرواز مى کند نیست مگر اینکه امتهائى همانند شما هستند!.
در روایـات اسـلامـى نـیـز مـطالب زیادى وجود دارد که بیانگر نطق حیوانات و مخصوصا پـرنـدگـان اسـت ، و حـتـى بـراى هـر یـک از آنـهـا سـخـنـى شـعـار مـانـنـد نقل شده است که شرح آنها به درازا مى کشد.
در روایـتـى از امـام صـادق (علیه السلام ) مى خوانیم که امیر مؤ منان على (علیه السلام ) بـه ابـن عـبـاس فـرمـود: ان الله عـلمـنـا مـنـطـق الطـیـر کـمـا عـلم سـلیـمان ابن داود، و منطق کـل دابـة فى بر او بحر: خداوند سخن گفتن پرندگان را به ما آموخت همانگونه که به سلیمان بن داود، و سخن گفتن هر جنبنده اى را در خشکى و دریا.
4 - روایت نحن معاشر الانبیاء لا نورث
اهل سنت حدیثى در کتابهاى مختلف خود از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به ایـن مـضـمـون نـقـل کـرده انـد که فرمود: نحن معاشر الانبیاء لا نورث ما ترکناه صدقة : ما پـیـامـبـران ارثـى از خود به یادگار نمى گذاریم ، و آنچه از ما بماند باید به عنوان صـدقـه در راه خـدا مـصـرف شـود و گـاه آن را بـا حـذف جـمـله اول ، به صورت ما ترکناه صدقة نقل کرده اند.
سـنـد این حدیث غالبا در کتب معروف اهل سنت به ابوبکر منتهى مى شود که بعد از پیامبر (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) زمام امور مسلمین را به دست گرفت ، و هنگامى که حضرت فـاطـمـه (علیهاالسلام ) و یا بعضى از همسران پیامبر میراث خود را از او خواستند او به استناد
این حدیث از دادن میراث به آنان سر باز زد!
ایـن حدیث را مسلم در صحیح خود (جلد 3 - کتاب الجهاد و السیر - صفحه 1379) و بخارى در جزء هشتم کتاب الفرائض ‍ (صفحه 185) و گروهى دیگر در کتابهاى خود آورده اند.
قابل تـوجـه ایـنکه در مدرک اخیر در حدیثى از عایشه چنین مى خوانیم : فاطمه (علیهاالسلام ) و عباس (بعد از وفات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نزد ابوبکر آمدند و میراثشان از پـیـامـبـر را مـى خـواسـتـنـد، و آنـها در آن موقع زمینشان را در فدک و سهمشان را از خیبر مـطـالبه مى کردند، ابوبکر گفت : من از رسولخدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شنیدم که گفت : ما چیزى را به ارث نمى گذاریم و آنچه از ما بماند صدقه است ... هنگامى که فـاطـمـه (عـلیهاالسلام ) این سخن را شنید با حالتى خشمگین ابوبکر را ترک کرد و تا آخر عمر با او یک کلمه سخن نگفت .
البـتـه ایـن حـدیـث از جـهـات مـخـتلفى قابل نقد و بررسى است ولى آنچه در حوصله این تفسیر مى گنجد امور زیر است :
1 - ایـن حـدیـث بـا مـتـن قـرآن سـازگـار نـیست ، و طبق قواعد اصولى که در دست داریم هر حـدیـثـى کـه مـوافـق کتاب الله نباشد از درجه اعتبار ساقط است ، و نمى توان به عنوان حـدیث پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و یا سائر معصومین (علیهم السلام ) روى آن تکیه کرد.
در آیـات فـوق خـوانـدیـم سـلیـمـان از داود ارث بـرد، و ظـاهـر آیـه مـطـلق اسـت و امـوال را نـیـز شـامـل مـى شـود. و در مـورد یـحـیـى و زکریا مى خوانیم : یرثنى و یرث من آل یـعـقـوب : فـرزنـدى بـه مـن عـنـایـت کـن کـه از مـن و از آل یعقوب ارث برد (مریم - 6)
مخصوصا در مورد زکریا بسیارى از مفسران روى جنبه هاى مالى تکیه کرده اند.
بـعـلاوه ظـاهـر آیـات ارث در قـرآن مـجـیـد عـام اسـت و هـمـه را شـامـل مـى شـود. و شـایـد بـه هـمـیـن دلیـل قـرطـبـى از دانـشـمـنـدان مـعـروف اهـل سـنـت نـاچـار شـده اسـت کـه حـدیـث را بـه عـنـوان فعل غالب و اکثر بگیرد نه عام و گفته است این مانند جمله اى است که عرب مى گوید انا مـعـشر العرب اقرى الناس للضیف : ما جمعیت عرب از همه مردم مهمان نوازتریم (در حالى که این یک حکم عمومى نیست ).
ولى روشن است که این سخن ارزش این حدیث را نفى مى کند، زیرا اگر در مورد سلیمان و یحیى به این عذر متوسل شویم مشمول آن نسبت به موارد دیگر نیز قطعى نیست .
2 - روایـت فوق معارض با روایات دیگرى است که نشان مى دهد ابوبکر تصمیم گرفت فـدک را بـه فاطمه (سلام الله علیها) بازگرداند، ولى دیگران مانع شدند، چنانکه در سیره حلبى مى خوانیم :
فـاطـمـه دختر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نزد ابوبکر آمد در حالى که او بر مـنـبر بود، گفت : اى ابوبکر آیا این در کتاب خدا است که دخترت از تو ارث ببرد و من از پدرم ارث نبرم ، ابوبکر گریه کرد و اشکش جارى شد سپس از منبر پائین آمد، و نامه اى دایـر بـه واگـذارى فـدک بـه فـاطـمـه (سـلام الله عـلیـهـا) نـوشـت ، در ایـن حال عمر وارد شد گفت : این چیست ؟ گفت : نامه اى نوشتم که میراث فاطمه (علیهاالسلام ) را از پـدرش بـه او واگـذارم ، عـمـر گـفـت : اگـر ایـن کار را کنى از کجا هزینه نبرد با دشمنان را فراهم مى سازى در حالى که عرب بر ضد تو قیام کرده است ؟ سپس عمر نامه را گرفت و پاره کرد!.
چـگـونـه مـمـکـن اسـت نـهـى صـریـحـى از پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) باشد و ابوبکر به خود جرات مخالفت را بدهد؟ و چرا عمر استناد به نیازهاى جنگى کرد و استناد به
روایت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ننمود؟
بـررسـى دقـیـق روایـت فوق نشان مى دهد که مساله نهى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) مـطرح نبوده ، مهم در اینجا مسائل سیاسى روز بوده است ، و همینها است که انسان را بـه یـاد گـفـتـار ابن ابى الحدید دانشمند معتزلى مى اندازد مى گوید: از استادم على بن فارقى پرسیدم : آیا فاطمه (علیهاالسلام ) در ادعاى خود راست مى گفت ؟ پاسخ داد آرى گفتم پس چرا ابوبکر فدک را به او نداد، با اینکه وى را صادق و راستگو مى شمرد؟!
اسـتـادم تـبـسـم پـر مـعـنـائى کـرد و سخن لطیف زیبائى گفت ، با اینکه او عادت به مزاح شـوخـى نـداشـت گـفت : لو اعطاها الیوم فدک بمجرد دعواها لجائت الیه غدا و ادعت لزوجها الخلافة ! و زحزحته عن مقامه و لم یمکنه الاعتذار و الموافقة بشى ء:
اگـر امـروز فدک را به ادعاى فاطمه (علیهاالسلام ) به او مى داد، فردا مى آمد و خلافت را بـراى هـمـسـرش ادعـا مـى کـرد! و ابـوبـکـر را از مـقـامـش متزلزل مى ساخت و او نه عذرى براى بازگو کردن داشت و نه امکان موافقت !.
3 - روایـت مـعـروفـى از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در بـسـیـارى از کـتـب اهل سنت و شیعه آمده است که العلماء ورثة الانبیاء: دانشمندان وارثان پیامبرانند.
و نـیـز از پـیـامـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده کـه : ان الانـبـیـاء لم یـورثـوا دیـنارا و لا درهما: پیامبران درهم و دینارى از خود بیادگار نگذاردند.
از مـجـمـوع ایـن دو حـدیث چنین به نظر مى رسد که هدف اصلى این بوده که روشن سازند افـتـخـار انـبـیـاء و سـرمـایـه آنـها علم و دانش ‍ بوده است ، و مهمترین چیزى که از خود به یادگار گذاشتند، برنامه هدایت بود، و کسانى که سهم بیشترى از
ایـن عـلم و دانـش را بـر گـرفـتـنـد، وارثـان اصلى پیامبرانند، بى آنکه نظر به اموالى داشـتـه بـاشـد کـه از آنـان بـه یـادگـار بـاقـى مـى مـانـد، بـعـدا ایـن حـدیـث نـقل به معنى شده و سوء تعبیر از آن گردیده و احتمالا جمله ما ترکناه صدقه که استنباط بعضى از روایت بوده است بر آن افزوده اند.
بـراى ایـنـکـه سـخـن بـه درازا نـکـشـد گـفـتـار خـود را بـا بـحـثـى از مـفـسـر مـعـروف اهل سنت فخر رازى که در ذیل آیه 11 سوره نساء آورده است پایان مى دهیم :
او مى گوید: یکى از تخصیصهائى که بر این آیه (آیه ارث فرزندان ) وارد شده است ، چـیـزى است که مذهب اکثر مجتهدین (اهل سنت ) است که پیامبران علیهم السلام چیزى به ارث نـمـى گـذارنـد و شـیـعـه (عـموما) در این بحث مخالفت کرده اند روایت شده است هنگامى که فاطمه (علیهاالسلام ) میراث خود را مطالبه کرد، آنها به استناد حدیثى از پیامبر (صلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) نحن معاشر الانبیاء لا نورث ما ترکناه صدقه ، او را از ارث خود بـاز داشتند، در این هنگام فاطمه (علیهاالسلام ) به عموم آیه فوق (آیه ارث فرزندان ) اسـتـدلال کـرد، گـوئى مـى خواست به این حقیقت اشاره کند که عموم قرآن را نمى شود با خبر واحد تخصیص زد.
سـپـس فـخـر رازى مـى افزاید: شیعه مى گویند: به فرض که تخصیص قرآن به خبر واحد جایز باشد در اینجا به سه دلیل جایز نیست :
نـخـسـت ایـنـکـه ایـن بـر خلاف صریح قرآن است که مى گوید زکریا از خدا تقاضا کرد فرزندى به او بدهد که از وى و آل یعقوب ارث ببرد، و همچنین قرآن مى گوید: سلیمان از داود ارث بـرد، زیـرا نـمـى تـوان ایـن آیـات را حـمـل بـر وراثـت علم و دین کرد، چون این یکنوع وراثت مجازى است ، چرا که این پیامبران ، علم و دین را به فرزندان خود آموختند نه آنکه از خود گرفتند و به آنها واگذار کردند، وراثت حقیقى تنها در مال تصور مى شود (که از کسى بگیرند و به دیگرى بدهند).
دیـگـر ایـنـکـه چـگـونه ممکن است ابوبکر از این مساله که نیازى به آن نداشته است آگاه بـاشـد، اما فاطمه و على و عباس که از بزرگترین زاهدان و دانشمندان بودند و با مساله وراثـت پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) سر و کار داشتند از آن بیخبر بمانند؟ چگونه ممکن است پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) این حدیث را به کسى تعلیم کرده باشد که نیازى نداشته و از کسى که نیاز داشته دریغ دارد؟.
سوم اینکه : جمله ما ترکناه صدقه دنباله لا نورث است و مفهومش این است اموالى را که به عنوان صدقه اختصاص داده ایم در دائره میراث قرار نمى گیرد نه غیر آن ...
سـپـس فـخـر رازى جـواب کـوتـاهـى به استدلال مشهور فوق مى دهد و مى گوید: فاطمه (علیهاالسلام ) بعد از گفتگو با ابوبکر، به آن گفتگو راضى شد، علاوه بر این اجماع بر این منعقد شده است که سخن ابوبکر درست است !.
ولى روشن است که پاسخ فخر رازى درخور استدلالهاى فوق نیست ، زیرا همانگونه که از منابع معروف و معتبر اهل سنت در بالا نقل کردیم فاطمه (علیهاالسلام ) نه تنها راضى نشد بلکه چنان خشمگین گشت که تا پایان عمر یک کلمه با ابوبکر سخن نگفت .
از این گذشته چگونه ممکن است اجماعى در این مساله باشد با اینکه شخصیتى همچون على و فـاطـمه (علیهماالسلام ) و عباس ‍ که در کانون وحى پرورش یافته اند با آن مخالفت کرده باشند؟! .
آیه و ترجمه


و حشر لسلیمن جنوده من الجن و الانس و الطیر فهم یوزعون (17)
حـتـى إ ذا أ تـوا عـلى واد النـمـل قـالت نـمـلة یـا اءیـهـا النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمن و جنوده و هم لا یشعرون (18)
فتبسم ضاحکا من قولها و قال رب أ وزعنى أ ن أ شکر نعمتک التى أ نعمت على و على والدى و أ ن أ عمل صلحا ترضئه و أ دخلنى برحمتک فى عبادک الصالحین (19)


ترجمه :

17 - لشکریان سلیمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند آنقدر زیاد بودند که باید توقف کنند تا به هم ملحق شوند.
18 - تـا بـه سـرزمین مورچگان رسیدند، مورچه اى گفت : اى مورچگان ! به لانه هاى خود بروید تا سلیمان و لشکرش شما را پایمال نکنند در حالى که نمى فهمند!.
19 - (سـلیـمان ) از سخن او تبسمى کرد و خندید و گفت : پروردگارا! شکر نعمتهائى را کـه بـر مـن و پـدر و مـادرم ارزانـى داشـتـه اى بـه مـن الهـام فـرما و توفیق مرحمت کن تا عـمـل صـالحـى کـه مـوجـب رضـاى تـو گـردد انـجـام دهـم و مـرا در زمـره بـندگان صالحت داخل نما.
تفسیر:
سلیمان در وادى مورچگان !
از آیـات ایـن سـوره ، و هـمـچـنین از آیات سوره سبا به خوبى استفاده مى شود که داستان حـکـومـت حضرت سلیمان جنبه عادى نداشت ، بلکه توأ م با خارق عادات و معجزات مختلفى بـود کـه قـسـمـتى از آن (مانند حکومت سلیمان بر جن و پرندگان و درک کلام مورچگان ، و گفتگوى با هدهد) در این سوره ، و بخشى دیگر از آن در سوره سبا آمده است .
در حـقـیـقـت خـداونـد قدرت خود را در ظاهر ساختن این حکومت عظیم و قوائى که مسخر آن بود نـشـان داد و مـى دانـیـم از نـظـر یـک فـرد مـوحـد، ایـن امـور در بـرابـر قـدرت خـداونـد سهل و ساده و آسان است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت