تفسیرنمونه سوره شعراء (قسمت4)

مـجـازات کـسـى کـه مرتکب چنین عملى شود از سى تا 99 تازیانه ذکر شده است . به هر حـال شـک نـیـست که انحراف جنسى از خطرناکترین انحرافاتى است که ممکن است در جوامع انـسـانـى پـیـدا شـود، چـرا کـه سـایـه شـوم خـود را بـر هـمـه مـسـائل اخـلاقـى مـى افـکـنـد و انـسـان را بـه انـحراف عاطفى مى کشاند (در این زمینه بحث مشروحى در جلد 9 صفحه 194 به بعد ذیل آیه 81 سوره هود آورده ایم ).
آیه و ترجمه


قالوا لئن لم تنته یالوط لتکونن من المخرجین (167)
قال إ نى لعملکم من القالین (168)
رب نجنى و أ هلى مما یعملون (169)
فنجیناه و أ هله أ جمعین (170)
إ لا عجوزا فى الغابرین (171)
ثم دمرنا الاخرین (172)
و اءمطرنا علیهم مطرا فساء مطر المنذرین (173)
إ ن فى ذلک لایة و ما کان أ کثرهم مؤ منین (174)
و إ ن ربک لهو العزیز الرحیم (175)


ترجمه :

167 - گفتند: اى لوط اگر از این سخنان خوددارى نکنى از اخراج شوندگان خواهى بود.
168 - گفت : من (به هر حال ) دشمن اعمال شما هستم .
169 - پروردگارا! من و خاندانم را از آنچه اینها انجام مى دهند رهائى بخش .
170 - ما او و خاندانش را همگى نجات دادیم .
171 - جز پیر زنى که در میان آن گروه باقى ماند.
172 - سپس دیگران را هلاک کردیم .
173 - و بـارانـى (از سـنـگ ) بـر آنها فرو فرستادیم ، چه باران بدى بود این باران انذار شدگان .
174 - در ایـن (مـاجـراى قـوم لوط و سـرنـوشـت شـوم آنـها) آیتى است ، اما اکثر آنها ایمان نیاوردند.
175 - و پروردگار تو عزیز و رحیم است .
تفسیر:
سرانجام قوم لوط
قوم لوط که سرگرم باده شهوت و غرور بودند بجاى اینکه اندرزهاى این رهبر الهى را با جان و دل پذیرا شوند، و خود را از منجلابى که در آن غوطه ور بودند رهائى بخشند بـه مـبـارزه بـا او بـرخـاسـتـنـد، و گـفتند: اى لوط! بس است ، خاموش باش ، اگر از این سـخـنـان خـوددارى نـکـنـى از اخراج شوندگان این شهر و دیار خواهى بود (قالوا لئن لم تنته یا لوط لتکونن من المخرجین ).
سـخـنـان تـو فـکـر مـا را بـه هم مى ریزد و آرامش ما را به هم مى زند، ما حتى حاضر به شـنـیـدن ایـن حـرفـهـا نـیـستیم ، و اگر همچنان ادامه دهى ، کمترین مجازات تو تبعید از این سرزمین است .
در جـاى دیـگـر از آیـات قـرآن مـى خـوانـیـم کـه ایـن تـهـدیـد را در آسـتـانـه عـمـل قـرار دادنـد، و دستور دادند خاندان لوط را از شهر بیرون کنید، چرا که آنها افرادى پاکند و گناه نمى کنند! (اخرجوهم من قریتکم انهم اناس یتطهرون ).
کـار مـردم گـمـراه و آلوده بـجائى مى رسد که پاکى و تقوا در میان آنها بزرگترین عیب است ، و ناپاکى و آلودگى افتخار، و این است سرنوشت شوم جامعه اى که با سرعت به سوى فساد مى رود.
از جـمـله لتـکـونن من المخرجین چنین استفاده مى شود که این جمعیت فاسد، گروهى از افراد پاک را که مزاحم اعمال زشت خود مى دیدند، قبلا از شهر
و آبادى خود بیرون رانده بودند، لوط را نیز تهدید کردند که اگر راه خود را ادامه دهى ، تو نیز به همان سرنوشت گرفتار خواهى شد.
در بـعـضـى از تـفاسیر تصریح شده است که آنها افراد پاکدامن را با بدترین وضعى بیرون مى راندند.
امـا لوط بـى آنـکـه بـه تـهدیدهاى آنها اعتنا کند به سخنان خود ادامه داد و گفت : من دشمن اعمال شما هستم (قال انى لعملکم من القالین ).
یعنى من به اعتراضهاى خودم همچنان ادامه خواهم داد هر کارى از دست شما ساخته است انجام دهید، من در راه خدا و مبارزه با زشتیها از این تهدیدها پروا ندارم !
تعبیر من القالین باز نشان مى دهد که جمع دیگرى از مؤ منان نیز با لوط هم صدا شده و زبـان بـه اعـتـراض شدید گشوده بودند، هر چند قوم سرکش آنها را سرانجام از صحنه بیرون کردند.
قالین جمع قال از ماده قلى (بر وزن حلق و بر وزن شرک ) به معنى عداوت شدیدى است کـه در اعـمـاق دل و جـان انـسان اثر مى گذارد، و این تعبیر شدت نفرت لوط را نسبت به اعمال آنها روشن مى سازد.
جـالب ایـنـکـه لوط (عـلیـه السـلام ) مـى گـویـد: مـن دشـمـن اعـمـال شـما هستم ، یعنى عداوت و خرده حسابى با شخص شما ندارم ، عملتان ننگین است ، اگر این اعمال را از خود دور کنید من دوست صمیمیتان خواهم بود.
سـرانـجـام آنهمه اندرزها و نصیحتها اثر نگذارد، فساد سراسر جامعه آنها را به لجنزار متعفنى مبدل ساخت ، اتمام حجت به اندازه کافى شد. رسالت لوط (علیه السلام )
بـه آخـر رسیده است ، در اینجا است که باید از این منطقه آلوده ، خود و کسانى را که به دعوت او ایمان آورده اند نجات دهد، تا عذاب مرگبار الهى قوم ننگین را در هم کوبد.
در مـقـام نـیـایـش و تـقـاضـا بـه پیشگاه خداوند برآمده چنین عرض کرد: پروردگارا! من و خاندانم را از آنچه اینها انجام مى دهند رهائى بخش (رب نجنى و اهلى مما یعملون ).
گر چه بعضى احتمال داده اند که منظور از اهل همه کسانى باشند که به او ایمان آوردند، امـا آیـه 36 سـوره ذاریـات مـى گـویـد: تـنها یک خانواده بود که ایمان آورده بودند فما وجدنا فیها غیر بیت من المسلمین .
ولى چنانکه قبلا هم اشاره کردیم ، بعضى از تعبیرها که در آیات مورد بحث آمده نشان مى دهد که قبلا نیز جمعى به او ایمان آورده بودند که از آن سرزمین تبعید شدند.
ضمنا از آنچه گفته شد، این واقعیت روشن مى شود که دعاى لوط براى خاندانش روى جنبه هاى عاطفى و پیوند خویشاوندى نبود بلکه به خاطر ایمانشان بود.
خـداونـد ایـن دعا را اجابت کرد، چنانکه مى فرماید: ما لوط و خاندانش را همگى نجات دادیم (فنجیناه و اهله اجمعین ).
جز پیر زنى که در میان آن گروه گمراه باقى ماند (الا عجوزا فى الغابرین ).
ایـن پـیـر زن کـسـى جـز همسر لوط نبود که از نظر عقیده و مذهب ، هماهنگ با آن قوم گمراه بـود، و هـرگـز بـه لوط ایمان نیاورد، و سرانجام به همان سرنوشت گرفتار شد، که شرح این مطلب در جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 178 به بعد آمده است .
آرى خـداونـد، لوط و مـؤ مـنـان انـدک را با او نجات داد، آنها شبانه به فرمان خدا از دیار آلودگـان رخـت سـفـر بـربـسـتـنـد، و آنـهـا را کـه غـرق فـسـاد و نـنـگ بـودنـد بـه حال خود رها ساختند، در آغاز صبح فرمان عذاب الهى فرا رسید، زلزله وحشتناکى سرزمین آنها را فرا گرفت شهرهاى آباد و قصرهاى زیبا و زندگى مرفه و آلوده به ننگ آنها را بـه کـلى زیـر و رو کـرد، چـنانکه قرآن در اینجا در یک جمله کوتاه مى فرماید سپس ما آن جمعیت را هلاک و نابود کردیم (ثم دمرنا الاخرین ).
و بارانى بر آنها فرستادیم (اما چه بارانى ، بارانى از سنگ که حتى ویرانه هاى آنها را از نظرها محو کرد!) (و امطرنا علیهم مطرا).
چـه باران بدى بود این باران که این گروه تهدید شدگان را فرو گرفت (فساء مطر المنذرین ).
بارانهاى معمولى حیاتبخش است و زنده کننده ، اما این باران ، وحشتناک و نابود کننده بود و ویرانگر.
از آیـه 82 سـوره هود استفاده مى شود که نخست شهرهاى قوم لوط زیر و رو شدند، سپس بارانى از سنگریزه متراکم بر آنها فرود آمد، و چنانکه در تفسیر همان آیه گفتیم باران سـنـگ شـایـد براى این بوده که آثار آنها نیز محو گردد، تلى از سنگ و خاک به جاى آن شهرهاى آباد باقى بماند.
آیا این سنگها بر اثر طوفان عظیم از بیابانها کنده شده و بر سر آنها فرود آمد؟ یا از سنگهاى سر گردان آسمانى بود، که به فرمان الهى آنجا فرو ریختند؟
یـا بـه گـفـتـه بـعـضـى ، آتـشـفشان خاموشى در آن نزدیکى بود که به فرمان خدا به خـروش آمـد و بارانى از سنگ بر آنها فرو ریخت ؟ دقیقا معلوم نیست ، مسلم این است که این باران مرگبار اثرى از حیات در آن سرزمین آلوده باقى نگذاشت .
(شرح مفصل ماجراى قوم لوط در جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 178 تا 198 و در جلد 11 از صفحه 104 تا 118 با نکات مختلف آن آمده است ).
بـاز در پـایـان این ماجرا به همان دو جمله اى مى رسیم که در پایان ماجراهاى مشابهش در ایـن سـوره دربـاره پـنـج پـیـامـبر بزرگ دیگر آمده است ، مى فرماید: در ماجراى این قوم ستمگر و ننگین و عاقبت شوم و مرگبار آنها، آیت و نشانه و درس عبرتى است (ان فى ذلک لایة ).
اما اکثر آنها ایمان نیاوردند (و ما کان اکثرهم مؤ منین ).
چـه آیـت و نـشـانـه اى از ایـن روشـنـتـر کـه شـمـا را بـه مـسـائل مـهـم و سـرنـوشـت سازى آشنا مى کند، بى آنکه نیاز به تجربه شخصى داشته باشید.
آرى تاریخ گذشتگان عبرتى است و آیتى براى آیندگان ، حتى تجربه هم نیست ، زیرا در تـجـربـه بـایـد انـسـان مـتـحـمـل ضـایـعـاتـى شود تا نتائجى بگیرد، اما در اینجا از ضایعات دیگران نتیجه عاید ما مى شود.
و پروردگار تو عزیز و رحیم است (و ان ربک لهو العزیز الرحیم ).
چـه رحـمـتى از این برتر که اقوامى چنین آلوده را فورا مجازات نمى کند و به آنها مهلت کافى براى هدایت و تجدید نظر مى دهد.
و نیز چه رحمتى از این برتر که مجازاتش خشک و تر را با هم نمى سوزاند
حـتـى اگـر یـک خانواده با ایمان در میان هزاران هزار خانواده آلوده باشد آنها را نجات مى بخشد.
و چه عزت و قدرتى از این بالاتر که در یک چشم بر هم زدن چنان دیار آلودگان را زیر و رو مـى کـنـد کـه اثـرى از آن بـاقـى نـمى ماند، زمینى را که گاهواره آسایش آنها بود، مـاءمـور مـرگـشـان مـى کـنـد، و بـاران حـیـاتـبـخـش را تبدیل به باران مرگ مى سازد!.
آیه و ترجمه


کذب أ صحاب الایکة المرسلین (176)
إ ذ قال لهم شعیب أ لا تتقون (177)
إ نى لکم رسول أ مین (178)
فاتقوا الله و أ طیعون (179)
و ما أ سئلکم علیه من أ جر إ ن أ جرى إ لا على رب العالمین (180)
أ وفوا الکیل و لا تکونوا من المخسرین (181)
و زنوا بالقسطاس المستقیم (182)
و لا تبخسوا الناس أ شیاءهم و لا تعثوا فى الا رض مفسدین (183)
و اتقوا الذى خلقکم و الجبلة الاولین (184)


ترجمه :

176 - اصحاب ایکه (شهرى نزدیک مدین ) رسولان (خدا) را تکذیب کردند.
177 - هنگامى که شعیب به آنها گفت ، آیا تقوى پیشه نمى کنید؟
178 - من براى شما رسول امینى هستم .
179 - تقوى الهى پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
180 - مـن در بـرابـر این دعوت پاداشى از شما نمى طلبم ، اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است .
181 - حق پیمانه را ادا کنید (و کم فروشى نکنید) و مردم را به خسارت نیفکنید.
182 - با ترازوى صحیح وزن کنید.
183 - و حق مردم را کم نگذارید و در زمین فساد ننمائید.
184 - از کسى که شما و اقوام پیشین را آفرید بپرهیزید.
تفسیر:
شعیب و اصحاب ایکه
ایـن هـفـتـمـیـن و آخـرین حلقه از داستانهاى پیامبران است که در این سوره آمده ، و آن داستان پیامبر بزرگ خدا شعیب و قوم سرکش ‍ او است .
ایـن پـیـامـبـر در سـرزمـیـن مدین (شهرى در جنوب شامات ) و ایکه (بر وزن لیله ) (آبادى معروفى نزدیک مدین ) زندگى داشت .
آیـه 79 سـوره حـجـر گواه بر این است که سرزمین ایکه در مسیر راه مردم حجاز به سوى شام بوده است .
نـخـسـت مـى گـویـد: اصـحـاب ایـکـه رسـولان خـدا را تـکـذیب کردند (کذب اصحاب الایکة المرسلین ).
نـه تـنـهـا شعیب پیامبرى که مبعوث بر آنها بود مورد تکذیب آنها قرار گرفت که دیگر پـیامبران هم از نظر وحدت دعوت ، مورد تکذیب آنان بودند، و یا اصولا هیچ مذهبى از مذاهب آسمانى را پذیرا نشده بودند.
ایکه در اصل به معنى محلى است که درختان در هم پیچیده دارد که
در فـارسـى از آن بـه بـیـشـه تـعبیر مى کنیم ، سرزمینى که نزدیک مدین قرار داشت به خـاطـر داشـتـن آب و درخـتـان زیـاد ایـکه نام گرفت ، قرائن نشان مى دهد که آنها زندگى مـرفـه ، و ثـروت فـراوان داشـتـنـد، و شـایـد بـه هـمـیـن دلیل غرق غرور و غفلت بودند!
سـپس به شرح این اجمال پرداخته مى گوید: هنگامى که شعیب به آنها گفت : آیا تقوا را پیشه نمى کنید؟ (اذ قال لهم شعیب الا تتقون ).
در حـقـیـقـت دعـوت شـعـیـب از همان نقطه شروع شد که سایر پیامبران مى کردند دعوت به تـقـوى و پـرهیزگارى که ریشه و خمیر مایه همه برنامه هاى اصلاحى و دگرگونیهاى اخلاقى و اجتماعى است .
قـابـل تـوجـه ایـنکه در این داستان تعبیر اخوهم که در داستان صالح و هود و نوح و لوط آمـده بـود دیـده نـمـى شـود، شـایـد بـه خـاطـر ایـنـکـه شـعـیـب اصـلا اهـل مدین بود و تنها با مردم آنجا خویشاوندى داشت نه با مردم ایکه لذا در سوره هود آیه 84 هـنـگـامـى که فقط سخن از مدین مى گوید این تعبیر آمده است : و الى مدین اخاهم شعیبا ولى چون در آیه مورد بحث سخن از اصحاب ایکه است و آنها با شعیب خویشاوندى نداشتند لذا این تعبیر ذکر نشده است .
سـپـس افـزود: مـن بـراى شـمـا رسـول امـیـنـى هـسـتـم (انـى لکـم رسول امین ).
تـقـوا را پـیـشـه کـنـیـد و از خـدا بـپـرهـیـزید و مرا اطاعت نمائید (که اطاعتم اطاعت او است ) (فاتقوا الله و اطیعون ).
این را نیز بدانید که من در برابر این دعوت از شما اجر و پاداشى نمى طلبم تنها اجر و مـزد من بر پروردگار عالمیان است (و ما اسئلکم علیه من اجر ان اجرى الا على رب العالمین ).
هـمـان جـمـله هـاى مـتحد المال و کاملا حساب شده که در آغاز دعوت سایر پیامبران آمده است : دعـوت بـه تـقـوى ، تـاکـید بر سابقه امانت در میان مردم ، و تاکید بر این مساله که این دعـوت الهـى تنها انگیزه معنوى دارد و هیچ چشم داشت مادى از هیچکس در آن نیست ، تا بهانه جویان و بدبینان آن را وسیله فرار خود قرار ندهند.
شـعـیب نیز مانند سایر پیامبرانى که گوشه اى از تاریخشان در این سوره قبلا آمده است بـعـد از دعـوت کـلى خـود بـه تـقـوى و اطاعت فرمان خدا، در بخش دوم از تعلیماتش روى انـحـرافات اخلاقى و اجتماعى آن محیط انگشت گذارد، و آن را به زیر نقد کشید، و از آنجا کـه مـهـمـتـریـن انـحـراف این قوم مرفه نابسامانیهاى اقتصادى ، و ظلم فاحش و حق کشى و استثمار بود، بیش از همه روى این مسائل تکیه کرد.
نـخـسـت مـى گـویـد: حـق پـیـمـانـه را ادا کـنـیـد (کـم فـروشـى نـنـمـائیـد). (اوفـوا الکیل ).
و مردم را به خسارت و زیان میفکنید (و لا تکونوا من المخسرین ).
با ترازوى مستقیم و صحیح ، وزن کنید (و زنوا بالقسطاس المستقیم )
حق مردم را کم نگذارید، و بر اشیاء و اجناس مردم ، عیب ننهید (و لا تبخسوا الناس اشیائهم ).
و در روى زمین فساد مکنید (و لا تعثوا فى الارض مفسدین ).
در ایـن سـه آیـه اخـیـر، شـعـیـب پـنـج دستور در عباراتى کوتاه و حساب شده به این قوم گمراه مى دهد، بعضى از مفسران چنین تصور کرده اند که اینها غالبا تاکید یکدیگر است در حـالى کـه دقـت کـافـى نـشـان مـى دهـد ایـن پـنـج دستور در واقع اشاره به پنج مطلب اساسى و متفاوت است و یا به تعبیر دیگر چهار دستور است و یک جمع بندى کلى .
براى روشن شدن این تفاوت توجه به این حقیقت لازم است که قوم شعیب (مردم ایکه و مدین ) در یک منطقه حساس تجارى بر سر راه کاروانهائى که از حجاز به شام ، و از شام به حجاز و مناطق دیگر رفت و آمد مى کردند قرار داشتند.
مـى دانـیـم ایـن قـافـله هـا در وسـط راه ، نـیـازهـاى فـراوانى پیدا مى کنند که گاهى مردم شهرهائى که در مسیر قرار دارند از این نیازها حداکثر سوء استفاده را مى کنند، اجناس آنها را بـه کـمـتـریـن قـیـمت مى خرند و اجناس خود را به گرانترین قیمت مى فروشند (توجه داشـتـه بـاشید که در آن زمان بسیارى از معاملات به صورت معامله جنس با جنس انجام مى شد).
گـاه بـر اجـنـاسـى کـه مـى خـرنـد هـزار عـیـب مـى گـذارنـد و جـنـسـى را کـه در مـقابل آن مى فروشند صد گونه تعریف مى کنند، و هنگام وزن و پیمانه جنس خود را دقیقا مى سنجند و گاه کم فروشى مى کنند ولى جنس دیگران را با بى اعتنائى وزن مى نمایند و گـاهـى بـیـشـتـر از مـقـدار لازم بـر مـى دارنـد، و چـون طـرف مـقـابـل بـه هـر حـال مـحـتـاج و نـیـازمـنـد اسـت نـاچـار اسـت بـه تـمـام ایـن مسائل تن در دهد!
گذشته از کاروانهائى که در مسیر راه هستند اهل خود منطقه نیز آنها که
ضـعـیفتر و کم درآمدترند و مجبورند جنس خود را با سرمایه داران گردن کلفت معامله کنند سرنوشتى بهتر از این ندارند.
قـیـمـت مـتـاع ، اعـم از جـنـسـى را کـه مـى خـرنـد و جـنـسـى را کـه مـى فـروشـنـد بـه مـیـل آن ثـروتـمـنـدان تـعـیـیـن مـى شـود، پـیـمـانـه و وزن نـیـز در هـر حـال در اخـتـیـار آنـهـا اسـت و ایـن بـیـنـواى مـسـتـضـعـف بـایـد مـانـنـد مـرده اى در دسـت غسال تسلیم باشد!.
با توجه به آنچه گفتیم : به تعبیرات گوناگون آیات فوق باز مى گردیم : در یک مـورد آنـهـا را دسـتور به ادا کردن حق پیمانه مى دهد، و در جاى دیگر توزین با ترازوى درسـت ، و مـى دانـیـم کـه سـنـجـش کـالاهـا یـا از طـریـق کـیـل است و یا وزن ، مخصوصا روى هر یک از این دو جداگانه انگشت مى گذارد، تا تاکید بیشترى باشد بر این دستور که در هیچ موردى اقدام به کم فروشى نکنند.
تـازه کـم فـروشـى هم طرقى دارد، گاهى ترازو و پیمانه درست است ولى حق آن ادا نمى شود، و گاه ترازو خراب و پیمانه نادرست و قلابى است ، و در آیات فوق به همه اینها اشاره شده است .
پـس از روشـن شـدن این دو تعبیر به سراغ لا تبخسوا که از ماده بخس گرفته شده است مـى رویـم ، و آن در اصـل بـه مـعـنـى کـم گذاردن ظالمانه از حقوق مردم ، و گاه به معنى تقلب و نیرنگى است که منتهى به تضییع حقوق دیگران مى گردد، بنابراین جمله فوق داراى معنى وسیعى است که هر گونه غش و تقلب و تزویر و خدعه در معامله ، و هر گونه پایمال کردن حق دیگران را شامل مى شود.
و اما جمله لا تکونوا من المخسرین با توجه به اینکه مخسر به معنى کسى است که شخص یـا چـیـزى را در مـعـرض خـسـارت قـرار مى دهد، آن نیز معنى وسیعى دارد که علاوه بر کم فروشى ، هر عاملى را که سبب زیان و خسران طرف در معامله بشود در بر مى گیرد.
بـه ایـن تـرتـیـب تـمـام سـوء اسـتفاده ها و ظلم و خلافکارى در معامله و هر گونه تقلب و کـوشـش و تـلاش زیـانـبـار، چـه در کـمـیـت و چـه در کـیـفـیـت هـمـه در دسـتـورهـاى فـوق داخل است .
و از آنجا که نابسامانیهاى اقتصادى سرچشمه از هم گسیختگى نظام اجتماعى مى شود، در پـایـان ایـن دستورات به عنوان یک جمع بندى مى گوید (و لا تعثوا فى الارض مفسدین : در زمـیـن فـسـاد نـکـنـید، و جامعه ها را به تباهى نکشانید و به هر گونه استثمار و بهره کشى ظالمانه و تضییع حقوق دیگران پایان دهید.
ایـنـهـا نـه تـنـهـا دسـتـوراتى کارساز براى جامعه ثروتمند و ظالم عصر شعیب بود که براى هر عصر و زمانى کارساز و کارگشا است و سبب عدالت اقتصادى مى شود.
سـپس شعیب در آخرین دستورش در این بخش از سخن بار دیگر آنها را به تقوى دعوت مى کـنـد، و مـى گـویـد: از خـدائى بـپرهیزید که شما و اقوام پیشین را آفرید (و اتقوا الذى خلقکم و الجبلة الاولین ).
شـمـا تـنـهـا قـوم و جـمـعـیـتـى نـیـسـتـیـد کـه روى ایـن زمـیـن گـام نـهـاده ایـد، قـبل از شما پدرانتان و اقوام دیگر آمدند و رفتند، گذشته آنها و آینده خویش را فراموش نکنید.
جـبـلة از جـبـل بـه مـعـنـى کـوه اسـت ، به جماعت زیاد که در عظمت همچون کوهند گفته شده ، بعضى عدد آن را ده هزار ذکر کرده اند.
و نـیـز بـه طـبـیـعـت و فـطـرت انـسـان جـبـلة اطـلاق شـده چـرا کـه غـیـر قابل تغییر است همچون کوه که نمى توان آن را جابجا کرده .
تـعبیر فوق ممکن است اشاره به این حقیقت نیز باشد که آنچه من درباره ترک ظلم و فساد و اداى حـقـوق مـردم و رعایت عدالت گفتم در درون فطرت انسانها از روز نخست بوده ، و من براى احیاى فطرت پاک شما آمده ام .
امـا مـتـاسـفانه سخنان این پیامبر دلسوز و بیدارگر در آنها مؤ ثر نیفتاد و پاسخ تلخ و زشت آنها را در برابر این گفتار منطقى در آیات آینده خواهیم دید.
آیه و ترجمه


قالوا إ نما أ نت من المسحرین (185)
و ما اءنت إ لا بشر مثلنا و إ ن نظنک لمن الکاذبین (186)
فأ سقط علینا کسفا من السماء إ ن کنت من الصادقین (187)
قال ربى أ علم بما تعملون (188)
فکذبوه فأ خذهم عذاب یوم الظلة إ نه کان عذاب یوم عظیم (189)
إ ن فى ذلک لایة و ما کان أ کثرهم مؤ منین (190)
و إ ن ربک لهو العزیز الرحیم (191)


ترجمه :

185 - گفتند تو فقط دیوانه اى !
186 - (بـعـلاوه ) تـو تنها بشرى مثل ما هستى ، تنها گمانى که درباره تو داریم اینست که دروغگو مى باشى !
187 - اگر راست مى گویى ، سنگهائى از آسمان بر سر ما فرو ریز!
188 - (شعیب ) گفت : پروردگار من به اعمالى که شما انجام مى دهید آگاه تر است .
189 - سـرانـجـام او را تـکذیب کردند و عذاب روز ابر سایه افکن آنها را فرو گرفت ، که این عذاب روز بزرگى بود.
190 - در این ماجرا آیت و نشانه اى است ولى اکثر آنها ایمان نیاوردند.
191 - و پروردگار تو عزیز و رحیم است .
تفسیر:
سرنوشت این قوم خیره سر!
جـمـعـیـت ظـالم و سـتـمـگـر کـه خـود را در بـرابـر حـرفـهـاى مـنـطـقـى شـعـیـب بـى دلیـل دیـدنـد بـراى ایـنـکـه بـه خـودکـامـگـى خـود ادامـه دهـنـد، سیل تهمت و دروغ را متوجه او ساختند.
نـخـسـت هـمـان بـرچسب همیشگى را که مجرمان و جباران به پیامبران مى زدند به او زدند و گفتند: تو فقط دیوانه اى ! (قالوا انما انت من المسحرین ).
تـو اصـلا یـک حرف منطقى در سخنانت دیده نمى شود، و گمان مى کنى با این سخنان مى توانى ما را از آزادى عمل در اموالمان بازدارى ؟!.
بـعلاوه تو فقط بشرى هستى همچون ما، چه انتظارى دارى که ما پیرو تو شویم ، اصلا چه فضیلت و برترى بر ما دارى ؟ (و ما انت الا بشر مثلنا).
مـا تـنها گمانى که درباره تو داریم این است که فرد دروغگوئى هستى ! (و ان نظنک لمن الکاذبین ).
بعد از گفتن این سخنان ضد و نقیض که گاهى او را دروغگو و انسانى فرصت
طـلب کـه مـى خـواهـد بـا ایـن وسـیـله بر آنها برترى جوید، و گاه او را مجنون خواندند، آخـریـن سـخـنشان این بود که بسیار خوب اگر راست مى گوئى سنگهاى آسمانى را بر سـر مـا فـرو ریـز و مـا را بـه هـمـان بـلائى کـه به آن تهدیدمان مى کنى مبتلا ساز تا بدانى ما از این تهدیدها نمى ترسیم ! (فاسقط علینا کسفا من السماء ان کنت من الصادقین ).
کسف (بر وزن پدر) جمع کسفة (بر وزن قطعه ) و به معنى قطعه است ، و منظور از قطعه هاى آسمان ، قطعه هاى سنگهائى است که از آسمان فرود مى آید.
و به این ترتیب بى شرمى و وقاحت را به آخر رساندند و کفر و تکذیب را به بدترین صورتى نشان دادند.
شـعیب در برابر این سخنان ناموزون ، و تعبیرات زشت و زننده ، و تقاضاى عذاب الهى ، تنها پاسخى که داد این بود گفت پروردگار من به اعمالى که شما انجام مى دهید آگاهتر است (قال ربى اعلم بما تعملون ).
اشـاره بـه ایـنـکـه ایـن امـر از اخـتـیار من بیرون است ، و فرو باریدن سنگهاى آسمانى و عـذابـهـاى دیـگـر بـه دسـت مـن سـپـرده نـشـده کـه از مـن مـى خـواهـیـد، او اعـمـال شـمـا را مـى داند و از میزان استحقاقتان با خبر است ، هر زمان شما را مستحق مجازات دیـد و انـذارهـا و انـدرزهـا سـودى نـداد و بـه قـدر کـافـى اتـمـام حـجـت شـد، عـذاب را نازل کرده ، و ریشه شما را قطع خواهد نمود.
این تعبیر و مانند آن که در بعضى دیگر از داستانهاى انبیاء به چشم مى خورد به خوبى نـشـان مـى دهـد کـه آنـهـا هـمـه چـیز را موکول به اذن و فرمان خدا مى کردند و هرگز ادعا نداشتند که از خودشان چیزى دارند.
ولى به هر حال زمان پاکسازى صفحه زمین از این آلودگان فرا رسید،
و چـنـانـکـه قـرآن در آیـه بـعـد مـى گـویـد: آنـهـا شـعـیـب را تـکـذیـب کـردنـد و بـه دنـبـال آن عـذاب روز ابـر سـایـه افـکن آنها را فرو گرفت ! (فکذبوه فاخذهم عذاب یوم الظلة ).
و این عذاب ، عذاب روز بزرگى بود (انه کان عذاب یوم عظیم ).
ظـله در اصـل بـه مـعـنـى قـطـعـه ابـرى اسـت کـه سـایـه مـى افکند بسیارى از مفسرین در ذیـل آیـه چـنـیـن نـقل کرده اند که هفت روز گرماى سوزانى سرزمین آنها را فرا گرفت ، و مـطلقا نسیمى نمى وزید ناگاه قطعه ابرى در آسمان ظاهر شد و نسیمى وزیدن گرفت ، آنها از خانه هاى خود بیرون ریختند و از شدت ناراحتى به سایه ابر پناه بردند.
در ایـن هـنگام صاعقه اى مرگبار از ابر برخاست ، صاعقه اى با صداى گوش خراش ، و بـه دنـبـال آن آتـش بـر سـر آنـهـا فـرو ریخت ، و لرزهاى بر زمین افتاد، و همگى هلاک و نابود شدند.
مـى دانـیـم صـاعـقـه که نتیجه مبادله الکتریسته نیرومند در میان ابر و زمین است هم صداى وحـشـتـنـاکـى دارد، و هـم جـرقـه آتـشـبـار بـزرگـى ، و گـاهـى بـا لرزه شـدیدى نیز در مـحـل وقـوع صـاعقه همراه است ، به این ترتیب تعبیرات گوناگونى که راجع به عذاب قوم شعیب در سوره هاى مختلف قرآن آمده ، همه به یک حقیقت باز مى گردد، در سوره اعراف آیـه 91 تـعـبـیـر بـه رجفة (زمین لرزه ) و در سوره هود آیه 94 تعبیر به صیحة (فریاد عظیم ) و در آیات مورد بحث ، تعبیر به عذاب یوم الظلة آمده است .
هـر چـنـد بـعـضـى از مـفـسـریـن مـانـنـد قـرطـبـى و فـخـر رازى احـتـمـال داده انـد کـه اصـحـاب ایـکـه و مـدین دو گروه بودند و هر کدام عذاب جداگانه اى داشـتـنـد، ولى بـا دقـت در آیـات مـربـوط بـه ایـن قـسـمـت روشـن مـى شـود کـه ایـن احتمال چندان قابل ملاحظه نیست .
در پایان این داستان همان را مى گوید که در پایان شش داستان گذشته از انبیاء بزرگ آمده بود:
مى فرماید: در سرگذشت مردم سرزمین ایکه و دعوت پر مهر پیامبرشان شعیب ، و لجاجتها و سـرسختیها و تکذیبهاى آنان ، و سرانجام نابودى این قوم ستمگر با صاعقه مرگبار، نشانه و درس عبرتى است (ان فى ذلک لایة ).
اما اکثر آنها ایمان نیاوردند (و ما کان اکثرهم مؤ منین ).
بـا ایـن حـال خداوند رحیم و مهربان به آنها مهلت کافى داد تا به خود آیند و خویشتن را اصـلاح کـنـنـد، و هـنـگـامـى که مستوجب عذاب شدند با قدرت قهاریش آنها را گرفت ، آرى پروردگار تو شکست ناپذیر و رحیم است (و ان ربک لهو العزیز الرحیم ).
نکته ها:
1 - هماهنگى کامل در دعوت انبیا
در پـایـان سـرگـذشـت ایـن هـفـت پـیـامـبـر بـزرگ کـه یـک حـلقـه کـامـل را از نـظـر درسـهـاى تـربـیـتـى تـشـکـیـل مـى دهد، توجه به این نکته لازم است که سـرگـذشـت ایـن پیامبران در سوره هاى دیگرى از قرآن نیز آمده است ، ولى در هیچ موردى بـه این شکل مطرح نشده که آغاز دعوت همه آنها هماهنگ ، و پایان همه آنها نیز هماهنگ بیان شده باشد.
در پـنـج قـسـمت از این داستانها محتواى دعوت ، تقوى است ، و سپس روى امانت پیامبر و عدم مطالبه اجر و پاداش تکیه شده است .
و بعد از آن از مهمترین انحرافاتى که در آن محیط رواج داشته با لحنى
دوستانه و منطقى انتقاد شده .
و بـعد عکس العمل زشت و زننده اقوام منحرف مطرح گردیده ، و سرانجام عذاب دردناک آنها که در هر مورد به صورتى بوده نازل گردیده است .
و در پـایان همه این داستانهاى هفتگانه به آیت و عبرت بودن آن ، و عدم ایمان اکثریت این اقوام گمراه ، اشاره شده است .
و باز در پایان همه اینها روى قدرت و رحمت خدا تکیه گردیده است .
ایـن هـمـاهـنـگـى قـبـل از هـر چـیـز انـعکاس توحید را در دعوت انبیاء نشان مى دهد، که داراى بـرنـامـه واحـدى بـودند که آغاز و پایانش ‍ یکى بود، همه معلمهاى کلاسهاى انسانسازى بـودنـد، هـر چـنـد با گذشت زمان و پیشرفت جامعه انسانى محتواى این کلاسها مى بایست تـغـیـیـر یـابـد، اما اصول و اساس و نتیجه همه یکسان بود از این گذشته تسلى خاطرى بـود بـراى پیامبر و مؤ منان اندک نخستین ، و براى مؤ منان در هر عصر و زمان که از انبوه مخالفان و اکثریت قوم گمراه وحشتى به خود راه ندهند، و به نتیجه کار خود صد در صد امیدوار باشند.
و نـیـز هـشـدار و انـذارى اسـت بـراى جباران و ستمگران و گمراهان در هر عصر و زمان که مـجـازات الهى را از خود دور نبینند، عذابهائى همچون زمین لرزه ، صاعقه طوفان مرگبار، آتشفشان ، شکافتن زمین ، باران سیل آسا که انسانهاى امروز در برابر آن به همان اندازه ناتوانند که انسانهاى گذشته !، چرا که انسان امروز با تمام قدرت و پیشرفت صنعتیش هـنـوز در بـرابـر طوفان و سیل و صاعقه و زمین لرزه سخت ضعیف و آسیب پذیر و بیچاره است .
ایـنـهـا هـمـه بـه خـاطـر آن اسـت کـه هـدف از داسـتـانـهـاى قـرآن رشـد و تـکـامـل انـسـانـهـا اسـت هـدف نـور و روشـنـائى در جـانـهـا اسـت و کنترل هوسهاى سرکش بالاخره هدف مبارزه با ظلم و ستم و انحراف است .
2 - آغاز دعوت همه تقوى بود
قابل توجه اینکه قسمت مهمى از همین داستانهاى انبیاء در سوره هود و اعراف آمده اما در آغاز آنـهـا مـعـمولا دعوت به توحید و یگانگى خدا است ، و با جمله یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیره اى قوم من خدا را بپرستید که جز او معبودى براى شما نیست آغاز شده .
ولى در ایـن سـوره (شـعـراء) هـمـانـگـونـه کـه ملاحظه کردید نخستین دعوت تقوا بود (الا تـتـقـون ) امـا در حـقـیـقـت هـر دو بـه یـک نـتـیـجـه بـاز مـى گـرد، زیـرا تـا حـداقـل تقوا یعنى حق طلبى و حق جوئى در انسان نباشد نه دعوت به توحید در او مؤ ثر اسـت ، و نـه چـیـز دیـگـر، لذا در آغـاز سـوره بـقره خواندیم ذلک الکتاب لا ریب فیه هدى للمتقین : این کتاب آسمانى شک و تردیدى در آن نیست ، و مایه هدایت پرهیزگاران است .
البته تقوا مراتبى دارد و هر مرتبه پایه اى است براى مرتبه دیگر.
بـاز ایـن تـفـاوت در میان سوره مورد بحث (سوره شعراء) و سوره اعراف و سوره هود دیده مـى شـود: در آنـجـا بـیـشـتـر روى مـسـاله مـبـارزه بـا بـت پـرسـتـى تـکـیـه شـده بـود و مسائل دیگر تحت الشعاع بود، اما در اینجا روى انحرافهاى اخلاقى و اجتماعى مانند تفاخر و برترى جوئى ، اسراف و هوسبازى انحرافات جنسى ، استثمار و کم فروشى و تقلب تـکیه شده ، و این نشان مى دهد که تکرار این سرگذشتها در قرآن حساب دقیقى دارد و در هر مورد هدفى را دنبال مى کند.
3 - قـابل توجه اینکه اقوامى که در فرازهاى مختلف این سوره از آنها یاد شده است علاوه بـر انـحـراف از اصـل تـوحید به سوى شرک و بت پرستى که قدر مشترک میان همه آنها بود داراى انحرافات اخلاقى و اجتماعى خاصى بودند که آنها را از هم جدا مى کرد:
بعضى اهل تفاخر و تکبر بودند (قوم هود).
بعضى اهل اسراف و عیش و نوش (قوم صالح ).
بعضى داراى انحرافات جنسى (قوم لوط).
بـعـضى مالپرستى بیحساب که آنها را به انواع تقلب در معاملات دعوت مى کرد داشتند (قوم شعیب ).
و بعضى داراى غرور ثروت بودند (قوم نوح ).
ولى مـجـازات هـمه آنها کم و بیش شباهت به یکدیگر داشت جمعى بوسیله صاعقه و زلزله نابود شدند (قوم شعیب و لوط و صالح و هود).
و بعضى بوسیله طوفان و سیلاب (قوم نوح ).
در حـقـیـقت زمینى که مهد آسایش آنها بود مامور نابودیشان شد و آب و هوا که حیات آنها را تامین مى کرد، فرمان مرگشان را پذیرا گشت ، و چه عجیب است وضع انسان که زندگیش در دل مـرگ و مـرگـش در دل زنـدگـى ، قـرار گـرفـتـه ، و بـاز هـم غافل است و مغرور.
آیه و ترجمه


و إ نه لتنزیل رب العالمین (192)
نزل به الروح الا مین (193)
على قلبک لتکون من المنذرین (194)
بلسان عربى مبین (195)
و إ نه لفى زبر الا ولین (196)
أ ولم یکن لهم ءایة أ ن یعلمه علمؤ ا بنى إ سرائیل (197)


ترجمه :

192 - و ایـن (قـرآن ) از سـوى پـروردگـار جـهـانـیـان نازل شده است .
193 - روح الامین آنرا نازل کرده است ...
194 - بر قلب (پاک ) تو، تا (مردم را) انذار کنى .
195 - آنرا به زبان عربى آشکار نازل کرد
196 - و توصیف آن در کتب پیشینیان نیز آمده است .
197 - آیـا هـمـیـن نـشـانـه بـراى آنـهـا کـافـى نـیـسـت ، کـه عـلمـاى بـنـى اسرائیل به خوبى از آن آگاهند.
تفسیر:
عظمت قرآن در کتب پیشین
بـعـد از بـیـان هـفت داستان از ماجراى انبیاى پیشین و درسهاى عبرت انگیزى که در تاریخ آنها نهفته بود بار دیگر قرآن به همان بحثى باز مى گردد که سوره با آن
آغـاز شـده بـود، بـحـث عـظـمـت قـرآن و حـقـانـیـت این کلام مبین الهى مى گوید: این از سوى پروردگار عالمیان نازل شده است (و انه لتنزیل رب العالمین ).
اصـولا بـیـان قسمتهاى گوناگون سرگذشت پیامبران پیشین با اینهمه دقت و ظرافت ، و خالى بودن از هر گونه خرافه و افسانه هاى دروغین ، آنهم در محیطى که محیط افسانه ها و اساطیر بود، و آنهم از سوى کسى که مطلقا درسى نخوانده بود، این خود دلیلى است که این کتاب از سوى رب العالمین نازل شده است ، و این خود نشانه اعجاز قرآن است .
لذا اضـافـه مـى کـنـد: آن را روح الامـیـن از سـوى خـداونـد آورده اسـت (نزل به الروح الامین ).
اگـر آن فرشته وحى ، و آن روح امین پروردگار، آن را از سوى خداوند نیاورده بود، این چـنـیـن درخـشـان و پـاک و خـالى از آلودگـى بـه خـرافـات و اباطیل نبود.
قـابـل تـوجه اینکه فرشته وحى در اینجا با دو عنوان توصیف شده ، عنوان روح و عنوان امین روحى که سرچشمه حیات است ، و امانتى که شرط اصلى هدایت و رهبرى .
آرى ایـن روح الامـیـن قـرآن را بـر قـلب تـو از سـوى پـروردگـار نازل کرد، تا مردم را انذار کنى (على قلبک لتکون من المنذرین ).
هدف این بوده که تو مردم را انذار کنى و از سرنوشت خطرناکى که بر اثر انحراف از تـوحـیـد دامـانـشـان را مـى گـیـرد آگـاه سـازى ، هـدف بـیان تاریخ گذشتگان به عنوان سـرگرمى و داستانسرائى نبوده هدف ایجاد احساس مسئولیت و بیدارى است ، هدف تربیت و انسانسازى است .
و بـراى ایـنـکـه جـاى هیچگونه عذر و بهانه اى براى کسى باقى نماند آن را به زبان عربى آشکار نازل کرد (بلسان عربى مبین ).
ایـن قـرآن بـه زبـان عـربـى فـصـیـح و خـالى از هـر گـونـه ابـهـام نـازل شد، تا براى انذار و بیدار ساختن ، مخصوصا در آن محیط که مردمى بسیار بهانه جو و لجوج داشت به قدر کافى گویا باشد.
همان زبان عربى که از کاملترین زبانها، و از پربارترین و غنى ترین ادبیات ، مایه مى گیرد.
تـوجـه بـه ایـن نکته لازم است که یکى از معانى عربى همان فصاحت و بلاغت است - قطع نـظـر از کـیـفـیت لسان - چنانکه راغب در مفردات مى گوید: و العربى ، الفصیح البین من الکـلام : عـربـى سخن فصیح و آشکار را مى گویند (این منظور در لسان العرب نیز این معنى را آورده است ).
در ایـن صـورت هـدف تـکیه روى زبان عرب نیست ، بلکه روى صراحت قرآن و روشنائى مـفـاهیم آن است ، آیات آینده نیز این معنى را تایید مى کند، و در آیه 44 سوره فصلت نیز آمده است : و لو جعلناه قرآنا اعجمیا لقالوا لو لا فصلت آیاته : اگر این قرآن را گنگ و مـبهم نازل مى کردیم مى گفتند چرا آیاتش روشن و مشروح بیان نشده است در اینجا اعجمى به معنى کلام غیر فصیح است .
سـپـس بـه یـکـى دیگر از دلائل حقانیت قرآن اشاره کرده مى گوید: وصف این کتاب در کتب پیشینیان نیز آمده است و از ظهور آن در آینده بشارت داده اند (و انه لفى زبر الاولین )
مـخـصـوصـا در تـورات مـوسـى ، بـه اوصاف این پیامبر و هم اوصاف این کتاب آسمانى اشـاره شـده بـود، بـه گـونـه اى کـه عـلمـاى بـنـى اسرائیل از آن بخوبى آگاهى داشتند، حتى گفته مى شود ایمان دو قبیله اوس و خزرج به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بر اثر پیشبینیهائى بود که علماى یهود از ظهور این پیامبر و نزول این کتاب آسمانى مى کردند.
لذا قـرآن در ایـنجا اضافه مى کند: آیا همین نشانه براى آنها کافى نیست که علماى بنى اسـرائیـل بـخـوبـى از آن آگـاهـنـد؟! (او لم یـکـن لهـم آیـة ان یـعـلمـه عـلمـاء بـنـى اسرائیل ).
روشـن اسـت در مـحـیـطـى کـه آنـهـمـه دانـشـمـنـدان بـنـى اسـرائیـل وجود داشتند و با مشرکان کاملا محشور بودند ممکن نبود چنین سخنى را قرآن به گـزاف درباره خودش بگوید، چرا که فورا از هر سو بانگ انکار برمى خاست ، این خود نـشـان مى دهد که در محیط نزول آیات بقدرى این مساله روشن بوده که جاى انکار نداشته است .
در آیـه 89 سـوره بـقـره نـیـز مـى خـوانـیـم : و کـانـوا مـن قبل یستفتحون على
الذیـن کـفـروا فـلما جائهم ما عرفوا کفروا به : آنها (یهود) پیش از این در برابر تجاوز مـشـرکـان امـیـد فـتح و پیروزى (با ظهور پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را داشـتـنـد امـا هـنـگـامـى کـه کـتـاب و پـیـامـبـرى را کـه از قبل شناخته بودند، نزد آنها آمد به آن کافر شدند.
اینها همه گواه روشنى بر صدق گفته قرآن و حقانیت دعوت آن است .
آیه و ترجمه


و لو نزلناه على بعض الا عجمین (198)
فقراءه علیهم ما کانوا به مؤ منین (199)
کذلک سلکناه فى قلوب المجرمین (200)
لا یؤ منون به حتى یروا العذاب الا لیم (201)
فیاءتیهم بغتة و هم لا یشعرون (202)
فیقولوا هل نحن منظرون (203)


ترجمه :

198 - هـر گـاه مـا آن را بـر بـعـضـى از عـجـم (غـیـر عـرب ) نازل مى کردیم .
199 - و او آنرا برایشان مى خواند به آن ایمان نمى آوردند.
200 - (آرى ) این گونه قرآن را در دلهاى مجرمان وارد مى کنیم .
201 - آنها به آن ایمان نمى آورند تا عذاب دردناک را با چشم خود به بینند.
202 - ناگهان (عذاب الهى ) به سراغ آنها مى آید، در حالى که توجه ندارند.
203 - و در این هنگام مى گویند: آیا به ما مهلتى داده خواهد شد؟
تفسیر:
اگر قرآن بر عجم نازل شده بود! ...!
در این آیات نخست به یکى دیگر از بهانه هاى احتمالى کفار و پیشگیرى از آن پرداخته و بحثى را که در آیات گذشته درباره نزول قرآن به زبان عربى مبین
آمده است تکمیل مى کند.
مـى فـرمـایـد: اگـر مـا ایـن قـرآن را بـر بـعـضـى از مردم عجم (غیر عرب و غیر فصیح ) نازل مى کردیم ... (و لو نزلناه على بعض ‍ الاعجمین ).
و او ایـن آیـات را بـر آنـهـا مـى خـوانـد هرگز به وى ایمان نمى آوردند (فقرأ ه علیهم ما کانوا به مؤ منین ).
قـبـلا گـفـتـیـم واژه عـربى گاه به معنى کسى مى آید که از نژاد عرب باشد، و گاه به مـعـنى کلام فصیح است ، و عجمى در مقابل آن نیز دو معنى دارد: نژاد غیر عرب ، و کلام غیر فـصـیـح ، و در آیـه فوق هر دو معنى محتمل است ، ولى بیشتر به نظر مى رسد که اشاره به نژاد غیر عرب بوده باشد.
یـعـنـى نژاد پرستى و تعصبهاى قومى آنها بقدرى شدید است که اگر قرآن بر فردى غـیـر عـرب نازل مى شد، امواج تعصبها مانع از پذیرش آن مى گردید، تازه حالا که بر مـردى شـریـف از خـانـواده اصـیـل عـربـى ، و بـا بـیـانـى رسـا و گـویـا، نـازل شـده ، و در کـتـب آسـمـانـى پـیـشـیـن نـیـز بـشـارت آن آمـده ، و عـلمـاى بـنـى اسـرائیـل نـیـز بـه آن گـواهـى داده انـد، بسیارى از آنها ایمان نمى آورند، چه رسد اگر پیامبرشان اصلا چنین شرائطى را نداشت .
سپس براى تاکید بیشتر مى افزاید: این گونه ما قرآن را در دلهاى مجرمان وارد مى کنیم (کذلک سلکناه فى قلوب المجرمین )
با بیانى رسا، و با زبان مردى که از میان خودشان برخاسته و به اخلاق و آهنگ سخن او آشـنـا هـسـتـنـد، و بـا محتوائى که تایید آن در کتب پیشین آمده است ، خلاصه آن را با تمام شـرائطـى کـه پـذیـرش آن را سـهل و آسان و مطبوع سازد به دلهاى این قوم گنهکار مى فرستیم ، ولى این دلهاى بیمار از پذیرش آن ، امتناع مى کنند،
همانند غذاى سالم و حیاتبخشى که معده ناسالم ، آن را باز پس مى گرداند (توجه داشته باشید که سلکناه از ماده سلوک به معنى عبور از راه است ، از سوئى آمدن و از سوى دیگر خارج شدن .
لذا مى فرماید: با این حال این قوم لجوج به آن ایمان نمى آورند، تا عذاب دردناک را با چشم خود ببینند (لا یؤ منون به حتى یروا العذاب الالیم ).
بـعـضـى از مـفـسـران احـتـمال دیگرى در تفسیر آیه گفته اند و آن اینکه : منظور از کذلک سلکناه فى قلوب المجرمین این است که ما این عصبیت و لجاجت و نفوذ ناپذیرى را در دلهاى مجرمان بر اثر جرم و گناهشان وارد ساختیم .
طـبـق این معنى آیه فوق شبیه آیه ختم الله على قلوبهم : خداوند بر دلهاى آنها مهر نهاده خواهد بود.
ولى تـفـسـیـر اول بـا آیـات قبل و بعد هماهنگتر است ، لذا جمع عظیمى از مفسران نیز آن را برگزیده اند.
آرى آنـهـا ایمان نمى آورند تا عذاب الهى ناگهانى و بطور غافلگیرانه و در حالى که آنها توجه ندارند دامانشان را فرو گیرد (فیاتیهم بغتة و هم لا یشعرون ).
بدون شک منظور از این عذاب الهى که آنها را ناگهانى فرو مى گیرد،
عـذابـهـاى دنـیـا و بـلاهـاى نـابـود کـنـنـده و مـجـازات استیصال است .
لذا بـه دنـبـال آن مـى فـرمـایـد: در ایـن حال آنها به خود مى آیند و از گذشته ننگین خود پشیمان ، و از آینده وحشتناک خویش سخت نگران مى شوند و مى گویند آیا به ما مهلت داده مـى شـود تـا ایـمـان بـیـاوریـم و گـذشـتـه خـراب خـود را آبـاد سـازیـم ؟! (فـیـقـولوا هل نحن منظرون ).
نکته ها:
1 - تعصبات شدید نژادى و قبیلگى
بـدون شک انسان به هر سرزمین یا قبیله و نژادى تعلق داشته باشد نسبت به آن عشق مى ورزد، و ایـن پـیـونـد عـلاقـه او بـا سـرزمـیـن و قـوم و نـژادش نـه تـنـهـا عـیب نیست بلکه عـامـل سـازنـده اى بـراى همکاریهاى اجتماعى او است ، ولى این امر حسابى دارد، اگر از حد بـگـذرد بـه صـورت مخرب و گاه فاجعه آفرین درخواهد آمد، و منظور از تعصب نژادى و قبیلگى که مورد نکوهش قرار مى گیرد همین افراط است .
تـعـصـب و عـصـبـیـت در اصـل از مـاده عـصـب بـه مـعـنـى پـیـهـائى اسـت کـه مـفـاصـل را بـه هم ارتباط مى دهد، سپس هر گونه ارتباط و به هم پیوستگى را تعصب و عصبیت نامیده اند، اما معمولا این لفظ در مفهوم افراطى و مذموم آن به کار مى رود.
دفـاع افـراطـى از قـوم و قـبـیـله و نـژاد و وطـن سـرچـشـمـه بـسـیـارى از جـنـگـهـا در طـول تـاریخ بوده است ، و عاملى براى انتقال خرافات و زشتیها - تحت عنوان آداب و سنن قبیله و نژاد - به اقوام دیگر شده است .
این دفاع و طرفدارى افراطى گاه به جائى مى رسد که بدترین افراد قبیله در نظر او زیـبـا، و بـهـتـریـن افراد قبیله دیگر در نظر او زشت و شوم است ، و همچنین آداب و سنتهاى زشـت و زیـبـا، و بـه تـعـبـیـر دیـگـر تـعـصـب نـژادى پـرده اى اسـت از خـود خـواهـى و جهل که بر روى افکار و درک و عقل انسان قرار مى گیرد، و قضاوت صحیح را از کار مى اندازد.
ایـن حـالت عصبیت در میان بعضى اقوام صورت حادترى دارد، از جمله گروهى از عرب که بـه تـعـصـب ، مـعـروف و مشهورند و در آیات فوق خواندیم تعصب عربى جاهلى تا آن حد بود که اگر قرآن بر غیر عرب نازل مى شد هرگز به آن ایمان نمى آوردند.
در روایـات اسـلامـى نیز از موضوع تعصب به عنوان یک اخلاق مذموم ، شدیدا نکوهش شده اسـت تـا آنـجـا کـه در حـدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : من کان فى قلبه حبة من خردل من عصبیة بعثه الله یوم القیامة مع اعراب الجاهلیة : کسى که در قلبش به اندازه دانه خردلى عصبیت باشد خداوند روز قیامت او را با اعراب جاهلیت محشور مى کند.
و در حـدیـث دیـگـرى از امـام صـادق (علیه السلام ) مى خوانیم : من تعصب او تعصب له فقد خـلع ربـقة الایمان من عنقه : کسى که تعصب به خرج دهد یا براى او تعصب داشته باشند پیوند ایمان را از گردن خویش برداشته است .
از روایات اسلامى نیز استفاده مى شود که : ابلیس نخستین کسى بود که تعصب به خرج داد.
عـلى (عـلیـه السـلام ) - چـنانکه در نهج البلاغه آمده - بحث گویا و رسا و کوبنده اى در خطبه قاصعه در زمینه تعصب بیان فرموده است که گوشه اى از آن را ذیلا
ملاحظه مى کنید.
امـا ابـلیـس فـتـعـصـب عـلى آدم لاصـله و طـعـن عـلیـه فـى خـلقـتـه ، فـقـال انـا نـارى و انـت طـیـنـى : ابـلیـس در بـرابـر آدم بـه خـاطـر اصـل و اسـاس ‍ خـویـش تـعصب ورزید و آدم را مورد طعن قرار داد و گفت : من از آتشم تو از خاک !
و سـپـس اضـافـه مـى فـرمـایـد: فـان کـان لابـد مـن العـصـبـیـة فـلیـکـن تـعـصبکم لمکارم الخـصـال و محامد الافعال و محاسن الامور: اگر قرار هست تعصبى داشته باشید این تعصب شما به خاطر اخلاق پسندیده ، افعال نیک و کارهاى خوب باشد.
ضمنا از این حدیث بخوبى روشن مى شود که ایستادگى سرسختانه براى طرفدارى از یـک واقـعـیـت مطلوب ، نه تنها تعصب مذموم نیست ، بلکه مى تواند خلاء روحى انسان را در پیوندهاى نادرست جاهلى پر کند.
لذا در حـدیـثـى از امـام عـلى بن الحسین (علیه السلام ) مى خوانیم که از آنحضرت درباره تـعـصـب کـردنـد فـرمـود: العـصـبـیـة التـى یـاثـم عـلیـهـا صـاحـبـهـا ان یـرى الرجـل شـرار قـومـه خـیـرا مـن خـیـار قـوم آخـریـن ، و لیـس مـن العـصـبـیـة ان یـحـب الرجل قومه ، و لکن من العصبیة ان یعین قومه على الظلم :
تـعـصـبـى کـه انـسـان بـه خاطر آن گناهکار مى شود این است که اشرار قومش را بهتر از نـیـکـان قـوم دیـگـر بـدانـد، امـا اینکه انسان قوم و قبیله خویش را دوست دارد عصبیت نیست ، عصبیت آن است که انسان قوم و قبیله خود را در ستمگرى یارى دهد.
تعبیر دیگر که از عصبیت در آیات و روایات آمده حمیت یا حمیت جاهلیت است .
گر چه سخن در این زمینه بسیار است گفتار خود را با دو حدیث پایان مى دهیم .
امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) فـرمـود: ان الله عـزوجـل یـعـذب سـتـة بـسـت : العرب بالعصبیة ، و الدهاقنة بالکبر، و الامراء بالجور، و الفـقـهـاء بـالحـسـد، و التـجـار بـالخـیـانـة ، و اهـل الرسـتـاق بـالجـهـل : خـداونـد شـش گـروه را بـه خـاطـر شـش صـفت عذاب مى کند، عرب را به خاطر تـعـصـبـش ، کـدخدایان (و صاحبان زمین و ثروت ) را به خاطر کبرشان ، زمامداران را به خـاطر ستمشان ، فقهاء را به خاطر حسدشان ، تجار را به خاطر خیانتشان ، و روستائیان را به خاطر جهل .
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) همه روز از شش چیز به خدا پناه مى برد: از شک و شـرک و حـمـیـت (تـعـصـب ) و غـضـب و ظـلم و حـسـد کـان رسـول الله (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) یـتـعـوذ فـى کل یوم من ست من الشک و الشرک و الحمیة و الغضب و البغى و الحسد.
2 - تقاضاى بازگشت به دنیا
از لحـظـه مـرگ ، آه و حـسـرت افـراد مجرم شروع مى شود و آرزوى بازگشت در روح آدمى شـعـله ور مـى گـردد، آه و فـریـادهـاى بى فایده و دعاهاى نامستجاب در این زمینه سر مى دهند.
در آیـات قـرآن نـمـونـه هـاى زیادى از آن به چشم مى خورد که ساده ترین آن را در آیات مورد بحث خواندیم : هل نحن منظرون : آیا به ما مهلتى داده خواهد شد؟!
در سـوره انـعام آیه 27 مى خوانیم : یا لیتنا نرد و لا نکذب بایات ربنا: اى کاش ما باز مى گشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمى کردیم .
و در سـوره احزاب آیه 66 آمده است : یا لیتنا اطعنا الله و اطعنا الرسولا: اى کاش ما خدا و پیامبرش را اطاعت کرده بودیم .
در سـوره مـؤ مـنـون آیـه 99 و 100 آمـده اسـت حـتـى اذا جـاء احـدهـم المـوت قـال رب ارجعون لعلى اعمل صالحا فیما ترکت : وضع مجرمان همچنان ادامه دارد تا زمانى کـه مـرگ بـه سـراغ یـکـى از آنـان بـیاید، مى گوید: پروردگارا مرا باز گردانید تا گذشته تاریکم را جبران کنم و عمل صالحى را انجام دهم !
ایـن وضـع همچنان ادامه دارد حتى هنگامى که گنهکاران در کنار آتش دوزخ قرار مى گیرند بـاز ایـن سـخـن را تکرار مى کنند، چنانکه در سوره انعام آیه 27 مى خوانیم و لو ترى اذ وقـفـوا عـلى النـار فقالوا یا لیتنا نرد و لا نکذب بایات ربنا و نکون من المؤ منین : اگر مـجـرمان را هنگامى که در کنار آتش قرار گرفته اند به بینى که مى گویند اى کاش ما باز مى گشتیم و آیات پروردگارمان را تکذیب نمى کردیم و از مؤ منان بودیم !
ولى بـدیـهى است این باز گشت در سنت الهى امکان پذیر نیست ، اگر میوه نارسى که از درخـت جـدا شـده بـه درخـت باز گردد، و جنینى که ناقص متولد شده به رحم مادر بپیوندد چنین باز گشتى امکان پذیر است .
بـنـابـرایـن تـنـهـا راه مـعـقـول پـیـشـگـیـرى از ایـن تـاسـفـهـا بـا انـجـام اعـمـال صـالح و توبه از گناه به هنگامى که فرصت در دست است مى باشد، و گر نه بقیه بیهوده است .
3 - برترى عجم
در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) کـه در تـفـسـیـر عـلى بـن ابـراهـیـم ذیـل آیات مورد بحث آمده است مى خوانیم : لو نزل القرآن على العجم ما آمنت به العرب ، و قـد نـزل عـلى العـرب فـامـنـت بـه العـجـم فـهـذه فـضـیـلة العـجـم : اگـر قـرآن بر عجم نـازل شـده بـود عـرب بـه آن ایـمـان نـمـى آورد، ولى قـرآن بـر عـرب نازل شد و عجم
به آن ایمان آورد و این فضیلتى است براى عجم .
در ایـن زمـیـنـه در جـلد چـهـارم تـفـسـیـر نـمـونـه صـفـحـه 418 (ذیل آیه 54 سوره مائده ) نیز اشاراتى آمده است .
آیه و ترجمه


افبعذابنا یستعجلون (204)
اءفرایت إ ن متعناهم سنین (205)
ثم جاءهم ما کانوا یوعدون (206)
ما أ غنى عنهم ما کانوا یمتعون (207)
و ما أ هلکنا من قریة إ لا لها منذرون (208)
ذکرى و ما کنا ظالمین (209)
و ما تنزلت به الشیاطین (210)
و ما ینبغى لهم و ما یستطیعون (211)
إ نهم عن السمع لمعزولون (212)


ترجمه :

204 - آیا براى عذاب ما عجله مى کنند؟
205 - اگر ما سالیان دیگرى آنها را از این زندگى بهره مند سازیم ...
206 - سپس عذابى که به آنها وعده داده شده به سراغشان بیاید.
207 - این تمتع و بهره گیرى از دنیا براى آنها سودى نخواهد داشت .
208 - ما هیچ شهر و دیارى را هلاک نکردیم مگر اینکه انذار کنندگانى براى آنها بود.
209 - تا متذکر شوند، و ما هرگز ستمگر نبودیم .
210 - شیاطین و جنیان این آیات را نازل نکردند.
211 - و براى آنها سزاوار نیست ، و قدرت ندارند.
212 - آنها از استراق سمع (و شنیدن اخبار آسمانها) برکنارند.
تفسیر:
تهمتى دیگر بر قرآن
از آنجا که آیات گذشته با این جمله ختم شد که مجرمان و گنهکاران ، بعد از مشاهده عذاب الهـى و هـنـگـامـى کـه در آستانه مرگ قرار مى گیرند، تقاضاى مهلت و بازگشت براى جبران مى کنند، آیات مورد بحث از دو راه به آنها پاسخ مى گوید:
نخست اینکه : آیا آنها براى عذاب ما عجله مى کنند (افبعذابنا یستعجلون ).
اشـاره بـه ایـنـکـه شـمـا بـارهـا با سخریه و استهزاء، از پیامبرتان مى خواستید هر چه زودتـر عـذابـى را کـه وعـده مـى داد بـیـاورد، امـا هـنـگـامـى کـه در چنگال آن گرفتار مى شوید تقاضاى مهلت مى کنید تا گذشته را جبران نمائید، یک روز همه اینها را شوخى مى پنداشتید اما روز دیگر مى بینید جدى تر از جدى است .

به هر حال سنت پروردگار این است که تا اتمام حجت نکند و مهلت کافى ندهد، هیچ قومى را گـرفـتـار عـذاب نـخـواهـد کـرد، امـا بـه هـنگامى که گفتنیها گفته شد و به مقدار لازم فرصت یافتند و به راه نیامدند، آنگاه مجازاتى دارد که راه بازگشت در آن نیست .
دیـگـر ایـنـکـه : اگـر مـا سـالیان دیگرى آنها را از این زندگى دنیا بهره مند سازیم ... (افرأ یت ان متعناهم سنین ).
سـپـس عـذابـى را کـه به آنها وعده داده مى شد دامانشان فرا گیرد ... (ثم جائهم ما کانوا یوعدون ).
ایـن تـمـتـع و بـهـره گـیـرى از دنـیا براى آنها سودى نخواهد داشت (ما اغنى عنهم ما کانوا یمتعون ).
بـه فـرض کـه به آنها مهلت جدیدى داده شود - که بعد از اتمام حجت داده نخواهد شد - و به فرض که سالیان دیگرى در این جهان بمانند و غرق غرور و غفلت گردند، آیا کارى جـز تـمـتـع و بـهـره گیرى بیشتر از مواهب مادى خواهند داشت ؟ آیا آنها به جبران گذشته خـواهـنـد پـرداخـت ؟ مـسـلمـا نـه ، آیـا ایـنـهـا مـى تـوانـد بـه هـنـگـام نزول مجدد عذاب گروهى از کار آنها بگشاید و یا تغییرى در سرنوشت آنها ایجاد کند؟
این احتمال نیز در تفسیر آیات فوق وجود دارد که آنها تقاضاى مهلت براى بازگشت به سـوى حق و جبران گذشته نمى کنند بلکه براى بهره گیرى بیشتر و تمتع فزونتر از نـعمتهاى ناپایدار این جهان است ، ولى این تمتع سودى براى آنها نخواهد داشت و دیر یا زود بـایـد از ایـن سـراى نـاپـایـدار بـه سـراى جاویدان بشتابند و با نتائج اعمالشان روبرو شوند.
در ایـنـجـا سؤ ال یا سؤ الهائى پیش مى آید که آیات بعد به پاسخ آن مى پردازد و آن اینکه : اصولا با توجه به علم خداوند به آینده هر قوم و گروه چه نیازى به مهلت است ؟
بعلاوه با اینکه امتهاى گذشته پى در پى به تکذیب انبیاء برخاستند، و به مقتضاى ما کـان اکـثـرهـم مـؤ مـنـین که در پایان داستان بسیارى از آنها تکرار شده اکثریت آنها ایمان نیاوردند، باز چرا پیامبران پشت سر هم مى آیند و انذار
و تبلیغ مى کنند؟
قـرآن در پاسخ مى گوید: این سنت ما است ما هیچ شهر و دیارى را هلاک نکردیم مگر اینکه انـذارکـنـنـدگـانـى بـراى آنـهـا بـود و پیامبرانى به اتمام حجت و موعظه و اندرز کافى برخاستند (و ما اهلکنا من قریة الا لها منذرون ).
تا متذکر شوند و بیدار گردند، و امکان براى بازگشت داشته باشند (ذکرى ).
و اگر بدون اتمام حجت وسیله بیم دهندگان الهى و بیدار باش رسولان پروردگار، آنها را مـجـازات مى کردیم ، ظلم بود، در حالى که ما هرگز ستمگر نبودیم و اصلا ظلم و ستم شایسته ما نیست (ما کنا ظالمین ).
این ظلم است که گروهى غیر ظالمان را هلاک کنیم ، و یا ظالمان را بدون اتمام حجت کافى .
آنچه در این آیات آمده است در حقیقت بیان همان قاعده عقلى معروف یعنى قاعده قبح عقاب بلا بـیـان اسـت ، و شـبـیـه آن در آیـه 15 سـوره اسـراء نیز آمده است و ما کنا معذبین حتى نبعث رسولا: ما هرگز جمعیتى را عذاب نمى کنیم تا رسولى در میان آنها برانگیزیم و حقایق را بازگو کنیم .
آرى مـجـازات بـدون بـیـان کـافـى قـبـیـح اسـت و ظـلم ، و خـداونـد حـکـیـم و عـادل هـرگـز چـنـیـن نـمـى کـنـد، و ایـن هـمـان اسـت کـه در عـلم اصـول از آن تـعـبـیـر بـه اصـل بـرائت مـى کـنـنـد، یـعـنـى هـر حـکـمـى کـه دلیل کافى بر ثبوت آن نباشد، بوسیله این
اصـل ، نـفـى مـى شـود (بـراى تـوضـیـح بـیـشـتـر به جلد 12 تفسیر نمونه صفحه 57 ذیل آیه 15 سوره اسراء مراجعه فرمائید).
سپس به پاسخ یکى دیگر از بهانه ها، یا تهمتهاى نارواى دشمنان قرآن مى پردازد که مـى گـفـتـند: محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با فردى از جن ! مربوط است ، و او این آیـات را تـعـلیـمـش مـى دهـد! در حـالى کـه قـرآن تـاکـیـد مـى کـنـد ایـن آیـات تنزیل رب العالمین است .
در ایـنـجـا اضـافـه مـى کـنـد: شـیـاطـیـن و جـنـیـان ایـن آیـات را نازل نکردند (و ما تنزلت به الشیاطین ).
سـپس به بیان پاسخ این تهمت واهى دشمنان پرداخته مى گوید: براى جنیان و شیاطین ، هرگز سزاوار نیست که چنین کتابى را نازل کنند (و ما ینبغى لهم ).
یـعنى محتواى این کتاب بزرگ که در مسیر حق و دعوت به پاکى و عدالت و تقوى و نفى هـر گـونـه شـرک اسـت بـخـوبـى نشان مى دهد که با افکار شیطانى و القائات شیاطین هـیـچـگـونه شباهت ندارد، و شیاطین جز شر و فساد کارى ندارند، و این کتاب خیر و صلاح اسـت بـنـابـرایـن بـررسـى مـحـتواى آن به تنهائى بیانگر اصالت آن است بعلاوه آنها توانائى بر چنین کارى ندارند (و ما یستطیعون ).
اگـر آنـهـا چـنـیـن قـدرتـى مـى داشـتـنـد بـایـد سـایـر کـسـانـى کـه در مـحـیـط نـزول قـرآن هـمـانـنـد کـاهـنـان بـا شـیـاطـیـن مـربـوط بـودنـد (یـا لااقل مشرکان ارتباطشان را مسلم مى دانستند) بتوانند همانند آن را بیاورند، با اینکه همگى عاجز ماندند و با عجزشان ثابت کردند که این آیات مافوق توان آنها است .
بعلاوه کاهنان خود معترف بودند که بعد از تولد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )، رابطه
شـیـاطـیـنى که با آنها در ارتباط بودند از اخبار آسمانها قطع شد و آنها از شنیدن (اخبار آسمان ) معزول و برکنارند (انهم عن السمع لمعزولون ).
از سـایـر آیـات قـرآن بر مى آید، شیاطین قبلا به آسمانها مى رفتند و استراق سمع مى کـردنـد و مـطـالبـى را کـه در مـیـان فـرشـتـگـان مـنـعـکـس ‍ بـود احـیـانـا بـه دوستان خود منتقل مى ساختند، اما با تولد و ظهور پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) استراق سـمع به کلى قطع شد و آن ارتباط خبرى از میان رفت ، این مطلب را خود مشرکان نیز مى دانستند، و به فرض که مشرکان هم نمى دانستند، قرآن از آن خبر مى داد.
بـه هـمـیـن دلیـل قـرآن در آیـات فـوق بـه عـنـوان یـک دلیل روى آن تکیه کرده است .
و به این ترتیب از سه طریق به این اتهام پاسخ گفته شده است :
عـدم تناسب محتواى قرآن با القائات شیطانى - عدم قدرت شیاطین بر چنین کار - و ممنوع بودن شیاطین از استراق سمع !
آیه و ترجمه


فلا تدع مع الله إ لها ءاخر فتکون من المعذبین (213)
و اءنذر عشیرتک الا قربین (214)
و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤ منین (215)
فإ ن عصوک فقل إ نى برى ء مما تعملون (216)
و توکل على العزیز الرحیم (217)
الذى یرئک حین تقوم (218)
و تقلبک فى الساجدین (219)
إ نه هو السمیع العلیم (220)


ترجمه :

213 - هیچ معبودى را با خداوند مخوان که از معذبین خواهى بود.
214 - خویشاوندان نزدیکت را انذار کن .
215 - و بال و پر خود را براى مؤ منانى که از تو پیروى مى کنند بگستر.
216 - اگر آنان نافرمانى تو کنند، بگو: من از کار شما بیزارم .
217 - و بر خداوند عزیز و رحیم توکل نما.
218 - همان کسى که تو را به هنگامى که (براى عبادت ) بر مى خیزى مى بیند.
219 - و حرکت تو را در میان سجده کنندگان مشاهده مى کند.
220 - او است خداى شنوا و دانا
تفسیر:
اقوام نزدیکت را به اسلام دعوت کن
در تـعـقـیـب بـحـثهائى که در آیات گذشته در زمینه موضع گیریهاى مشرکان در برابر اسلام و قرآن آمد، خداوند در آیات مورد بحث ، برنامه و خط مشى پیامبر اسلام (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) را در ضـمـن بـیـان پـنـج دسـتـور، در مقابل آنان مشخص مى کند.
قبل از هر چیز، شخص پیامبر را دعوت به اعتقاد هر چه راسختر به توحید مى کند توحیدى که ریشه و اساس همه دعوت پیامبران را تشکیل مى دهد، مى گوید: هیچ معبود دیگرى را با خداوند مخوان که مجازات خواهى شد! (فلا تدع مع الله الها آخر فتکون من المعذبین ).
بـا ایـنـکـه مسلما پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) منادى توحید بود، و هرگز انـحـراف از ایـن اصـل دربـاره او مـتـصـور نـبـود ولى اهـمـیـت ایـن مـسـاله بـقـدرى اسـت کـه قبل از هر چیز شخص او را در این زمینه مخاطب مى سازد، تا دیگران حساب خویش را برسند بعلاوه ساختن دیگران باید از طریق خودسازى شروع شود.
سپس به مرحله اى فراتر از آن پرداخته چنین دستور مى دهد: خویشاوندان نزدیکت را انذار کن ، و از شرک و مخالفت فرمان پروردگار بترسان (و انذر عشیرتک الاقربین ).
بـدون شک براى دست زدن به یک برنامه انقلابى گسترده باید از حلقه هاى کوچکتر و فـشـرده تـر شـروع کرد و چه بهتر اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نخستین دعوت
خـود را از بـسـتـگـانش شروع کند که هم سوابق پاکى او را بهتر از همه مى شناسند و هم پیوند محبت خویشاوندى نزدیک ایجاب مى کند که به سخنانش بیش از دیگران گوش فرا دهند، و از حسادتها و کینه توزیها و انتخاب موضع خصمانه ، دورترند.
بـعـلاوه ایـن امر نشان مى دهد که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هیچگونه مداهنه و سـازشـکـارى با هیچکس ندارد حتى بستگان مشرک خود را از دعوت به سوى توحید و حق و عدالت استثنا نمى کند.
بـه هـنـگـامى که این آیه نازل شد، پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـراى اجـراى ایـن فـرمـان بـرنـامـه اى ترتیب داد که شرح آن را در نکات همین آیات به خواست خدا مى خوانید.
در مـرحـله سـوم دایره وسیعترى مورد توجه قرار گرفته مى فرماید: با محبت و تواضع از مـؤ مـنـانـى کـه پـیـروى تـو مـى کـنـنـد اسـتـقـبـال کـن ، و بال و پر خود را براى آنها بگستر (و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤ منین ).
ایـن تـعـبـیـر زیـبـا کـنـایـه از تـواضـع توأ م با محبت و مهر و ملاطفت است ، همانگونه که پـرنـدگـان هـنـگـامـى کـه مـى خـواهـنـد به جوجه هاى خود اظهار محبت کنند، بالهاى خود را گـسـتـرده و پـائیـن آورده و آنـان را زیـر بـال و پر مى گیرند، تا هم در برابر حوادث احـتـمـالى مـصون مانند و هم از تشتت و پراکندگى حفظ شوند، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) نـیـز مـامـور اسـت مـؤ مـنـان راسـتـیـن را زیـر بال و پر خود بگیرد.
این تعبیر پر معنى دقایق مختلفى را در مورد محبت با مؤ منان بیان مى کند که با کمى دقت روشن مى شود.
ضـمـنـا ذکـر این جمله بعد از مساله انذار و بیم دادن بیانگر این واقعیت است که اگر یکجا به خاطر مسائل تربیتى تکیه بر خشونت و بیم شده است بلافاصله
تکیه بر محبت و مهر و عاطفه مى شود تا از این دو معجون مناسبى فراهم گردد.
سـپـس بـه چـهـارمـیـن دستور پرداخته مى گوید: اگر آنان دعوت تو را نپذیرفتند و به مـخـالفـت بـرخـاسـتـنـد نـگـران نـباش ولى به آنها بگو من از کار شما بیزارم و به این تـرتـیـب مـوضـع خـویـش را در بـرابـر آنـان آشـکـار کـن (فـان عـصـوک فقل انى برى ء مما تعملون ).
ظاهر این است که ضمیر در جمله عصوک به بستگان نزدیک پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) باز مى گردد، یعنى اگر پس از دعوت آنان به سوى حق در برابر تو تسلیم نـشـدنـد، و بـه شـرک و مـخـالفـت ادامـه دادنـد، مـوضـع خـود را در مـقـابـل آنـان مـشـخـص کـن ، ایـن پـیش بینى قرآن چنانکه در بحث نکات خواهد آمد به وقوع پـیـوسـت و هـمـه آنـان جـز عـلى (عـلیـه السـلام ) از قـبـول دعـوت پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خوددارى کردند، بعضى با سکوت برگزار کردند و بعضى از طریق سخریه و استهزاء مخالفت خود را آشکار ساختند.
سـرانـجـام در پـنـجـمـیـن دستور براى تکمیل برنامه هاى گذشته به پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) چـنـیـن گـویـد: و بـر خـداونـد عـزیـز و رحـیـم توکل نما (و توکل على العزیز الرحیم ).
ایـن مـخـالفـتـهـا هرگز تو را دلسرد نکند و کمى دوستان و پیروان در عزم آهنین تو اثر نـگـذارد، تـو تـنـهـا نـیـسـتـى ، تـکـیه گاهت خداوندى است شکست ناپذیر و بسیار رحیم و مهربان .
هـمـان خـداونـدى کـه تـوصـیـف او را بـه عـزیز و رحیم در پایان سرگذشت انبیاى پیشین شنیدى .
هـمـان خـداونـدى که با قدرتش ، ظلم فرعونیان و غرور نمرودیان و خودخواهى و کبر قوم نوح و دنیاپرستى قوم عاد و هوسبازى قوم لوط را در هم شکست ، و این
انـبـیـاى بـزرگ و مـؤ مـنـانـى را کـه در اقـلیـت قـرار گـرفـتـه بـودند، رهائى بخشید و مشمول رحمتش ساخت .
همان خدائى که تو را به هنگامى که بر مى خیزى مى بیند (الذى یراک حین تقوم ).
و حرکت تو را در میان سجده کنندگان مشاهده مى کند (و تقلبک فى الساجدین ).
آرى او است خداى شنوا و دانا (انه هو السمیع العلیم ).
و به این ترتیب بعد از توصیف خداوند به عزیز و رحیم ، سه وصف دیگر که هر یک از دیـگـرى دلگـرم کـنـنـده تر، و امیدبخش تر است در این آیات آمده است : خدائى که زحمات پـیـامـبـر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را مى بیند، و از قیام و سجده و حرکت و سکون او با خبر است .
خدائى که صداى او را مى شنود.
و خدائى که از خواسته ها و نیازهاى او آگاه است .
آرى بر چنین خدائى باید تکیه کنى و زمام کار خویش را به او بسپارى .
نکته ها:
1 - تفسیر تقلبک فى الساجدین
در ایـنـکـه مـنـظـور از دو جـمله الذى یراک حین تقوم و تقلبک فى الساجدین چیست ؟ مفسران تفسیرهاى گوناگونى بیان کرده اند.
ظاهر آیه همان است که بالا گفتیم : خداوند هنگامى که تو قیام مى کنى
مى بیند و گردش و حرکتت را در میان سجده کنندگان مشاهده مى کند.
ایـن قـیـام مـمـکـن اسـت قیام براى نماز باشد، یا قیام از خواب براى عبادت ، و یا قیام به معنى نماز فرادى در برابر تقلبک فى الساجدین که اشاره به نماز جماعت است و یا همه اینها.
تـقـلب بـه مـعـنـى گـردش و حـرکـت و از حـالى بـه حـالى منتقل شدن است ، این تعبیر ممکن است اشاره به سجده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در میان سجده کنندگان در حال نماز باشد، و یا گردش پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) در مـیـان یـارانـش کـه مـشـغـول عـبـادت بـودنـد و از حال آنها جستجو مى کرد.
و در مـجـمـوع اشاره به این است که هیچ حالى از حالات تو، و هیچ تلاشى از تلاشهایت ، چـه آنـهـا کـه جنبه فردى دارد، و چه آنها که همراه سایر مؤ منان به صورت جمعى براى سـامـان بـخـشـیدن به امور بندگان و نشر آئین حق انجام مى گیرد، بر خداوند مخفى نیست (تـوجـه داشـتـه بـاشـیـد کـه فـعـلهـائى کـه در آیـه آمـده مـضـارع اسـت و مـعـنـى حال و آینده را مى رساند).
ولى در ایـنـجا دو تفسیر دیگر نیز ذکر شده که با ظاهر آیه چندان هماهنگ نیست و ممکن است از بطون آیه باشد.
نـخـست نگاههاى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به نمازگزارانى که پشت سر او قرار مى گرفتند به خاطر اینکه آن حضرت همانگونه که از پیش رو مى توانست اجسام را بـبـیند، از پشت سر نیز توانائى دید اشخاص و موجودات را داشت ، چنانکه در حدیثى آمده اسـت کـه فـرمـود: لا تـرفعوا قبلى و لا تضعوا قبلى ، فانى اراکم من خلفى کما اراکم من امـامـى !: پـیـش از مـن سـر از سـجـده بـرنـداریـد، و قبل از من به سجده نروید که من شما را از پشت سر مى بینم همانگونه که از پیش رو مى بـیـنـم ، سـپـس پـیـامـبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آیه فوق را به عنوان شاهد سخن تلاوت فرمود.
دیـگـر ایـنـکـه مـنـظـور، نـقـل و انتقال رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در صلب پیامبران از آدم تا عبدالله همه تحت نظر لطف پروردگار صورت گرفته ، یعنى هنگامى کـه نـطـفـه پـاک تـو از پـیـامـبـر مـوحـد و سـاجـدى بـه پـیـامـبـر دیـگـرى منتقل مى شد، خدا از همه آگاه بود.
در تـفـسـیـر عـلى بـن ابـراهـیـم از امـام باقر (علیه السلام ) در تفسیر جمله و تقلبک فى الساجدین چنین آمده است : فى اصلاب النبیین صلوات الله علیهم یعنى در صلب پیامبران که درود خدا بر آنها باد.
و در تـفـسـیر مجمع البیان در توضیح همین جمله از امام باقر (علیه السلام ) و امام صادق (عـلیـه السـلام ) چـنـین آمده است : فى اصلاب النبیین نبى بعد نبى ، حتى اخرجه من صلب ابیه عن نکاح غیر سفاح من لدن آدم : یعنى در صلب پیامبران قرار داشت ، پیامبرى بعد از پیامبر دیگر، تا اینکه خداوند او را از صلب پدرش از ازدواجى پاک ، و دور از هر گونه ناپاکى از زمان آدم به بعد، بیرون فرستاد.
البـتـه قطع نظر از آیات فوق و تفسیر آن دلائلى در دست داریم که نشان مى دهد پدر و اجـداد پـیامبران خدا هرگز مشرک نبودند و در محیطى پاک از آلودگیهاى شرک و بى عفتى تـولد یـافـتـنـد (بـراى تـوضـیـح بـیـشـتـر بـه جـلد 5 تـفـسـیـر نـمـونـه صـفـحه 305 ذیل آیه 74 سوره انعام مراجعه فرمائید) ولى تفسیرهاى فوق جزء بطون آیه است .
2 - انذار بستگان نزدیک (حدیث یوم الدار).
بـر اسـاس آنـچـه در تـواریـخ اسـلامـى آمـده ، پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در سـال سـوم بـعـثـت مـامـور ابـلاغ ایـن دعـوت شد زیرا تا آن زمان ، دعوت مخفیانه انجام مى گرفت ،
و تعداد کمى اسلام را پذیرا شده بودند، امام هنگامى که آیه و انذر عشیرتک الاقربین - و آیـه - فـاصـدع بـمـا تـؤ مـروا عـرض عـن المـشـرکـیـن (سـوره حـج آیـه 94) نازل گردید پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مامور شد دعوت خود را آشکار سازد، و نخست از خویشاوندان شروع کند.
امـا کـیـفـیت این ابلاغ و انذار به طور اجمال چنین بوده که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) بـسـتـگـان نـزدیـکـش را بـه خـانـه ابـوطـالب دعـوت کـرد، آنـهـا در آن روز حـدود چـهـل نـفـر بودند، و از عموهاى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ابوطالب و حمزه و ابولهب حضور داشتند، پس از صرف غذا هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مـى خـواسـت وظـیـفه خود را ابلاغ کند، ابولهب با گفته هاى خود زمینه را از میان برد، لذا فرداى همان روز پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آنها را دعوت دیگرى به غذا کرد.
بعد از صرف غذا چنین فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب ! من به خدا سوگند هیچ جوانى را در عـرب نـمى شناسم که براى قومش ‍ چیزى بهتر از آنچه من آورده ام آورده باشد، من خیر دنـیا و آخرت را براى شما آورده ام ، و خداوند به من دستور داده است که شما را دعوت به ایـن آئیـن کـنـم ، کـدامـیـک از شـمـا مرا در این کار یارى خواهید کرد، تا برادر من و وصى و جانشین من باشید؟.
جـمـعـیـت هـمـگـى سر باز زدند جز على (علیه السلام ) که از همه کوچکتر بود برخاست و عرض کرد: اى پیامبر خدا! من در این راه یار و یاور توام ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) دسـت بـر گردن على (علیه السلام ) نهاد و فرمود: ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فـیـکـم فـاسـمـعـوا له و اطـیـعوه : این برادر و وصى و جانشین من در شما است ، سخن او را بشنوید و فرمانش را اطاعت کنید.
جـمـعیت از جا برخاستند در حالى که خنده تمسخرآمیزى بر لب داشتند و به ابوطالب مى گفتند: به تو دستور مى دهد که گوش به فرمان پسرت کنى ، و از وى
اطاعت نمائى !
ایـن حـدیث را بسیارى از دانشمندان اهل سنت ، همچون ابن ابى جریر و ابن ابى حاتم و ابن مـردویـه و ابـو نـعـیـم و بـیـهـقـى و ثـعـلبـى و طـبـرى نقل کرده اند، و ابن اثیر در جلد دوم کتاب کامل این سخن را آورده است ، همچنین ابوالفداء در جلد اول تاریخش و گروهى دیگر.
این حدیث نشان مى دهد تا چه اندازه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آن روز تنها بـود، و چـگـونه در پاسخ دعوتش جز استهزاء و سخریه عکس العملى نداشتند، و چگونه على (علیه السلام ) از نخستین روزهاى دعوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که از تنهائى ، سخت رنج مى برد در کنار حضرتش ایستاد و مدافع او بود.
در حـدیـث دیـگـرى آمـده اسـت کـه پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یک ، یک از طوائف قریش را صدا زد، و آنها را از آتش الهى بر حذر داشت گاه مى فرمود: یا بنى کعب انقذوا انفسکم من النار: اى طائفه بنى کعب خود را از آتش رهائى بخشید.
و گـاه هـمـیـن خـطـاب را بـه طـائفـه بـنـى عبدالشمس و بنى عبدمناف و بنى هاشم و بنى عـبدالمطلب مى کرد و مى فرمود انقذوا انفسکم من النار! خویشتن را از آتش الهى نجات دهید که من قادر بر دفاع از شما در صورت کفر نیستم
آیه و ترجمه


هل أ نبئکم على من تنزل الشیاطین (221)
تنزل على کل أ فاک أ ثیم (222)
یلقون السمع و أ کثرهم کذبون (223)
و الشعراء یتبعهم الغاون (224)
اءلم تر أ نهم فى کل واد یهیمون (225)
و اءنهم یقولون ما لا یفعلون (226)
إ لا الذیـن ءامنوا و عملوا الصالحات و ذکروا الله کثیرا و انتصروا من بعد ما ظلموا و سیعلم الذین ظلموا أ ى منقلب ینقلبون (227)


ترجمه :

221 - آیـا بـه شـمـا خـبـر بـدهـم ، شـیـاطـیـن بـر چـه کـسـى نازل مى شوند؟
222 - بر هر دروغگوى گنهکار نازل مى گردند.
223 - آنها آنچه را مى شنوند (به دیگران ) القا مى کنند و اکثرشان دروغگو هستند.
224 - (پیامبر شاعر نیست ) شعرا کسانى هستند که گمراهان از آنان پیروى مى کنند!
225 - آیا نمى بینى آنها در هر وادى سر گردانند.
226 - و سخنانى مى گویند که عمل نمى کنند!
227 - مگر کسانى که ایمان آورده اند و عمل صالح انجام مى دهند و یاد خدا بسیار مى کنند و به هنگامى که مورد ستم واقع مى شوند به دفاع از خویشتن (و مؤ منان ) بر مى خیزند (و از ذوق شـعـرى خـود کـمـک مـى گـیـرنـد) و بـزودى آنـهـا کـه سـتـم کردند مى دانند که بازگشتشان به کجاست .
تفسیر:
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شاعر نیست
آیـات فـوق کـه آخـریـن آیـات سـوره شـعـراء اسـت ، بـار دیـگـر بـه بـحـث آیـات قـبل پیرامون تهمت دشمنان به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) درباره اینکه قرآن القـائات شـیاطین است باز مى گردد و با بیانى رسا و کوبنده مجددا به آنها پاسخ مى دهد.
مـى گـویـد: آیـا بـه شـمـا خـبـر بـدهـم شـیـاطـیـن بـر چـه کـسـى نازل مى شوند؟! (هل انبئکم على من تنزل الشیاطین ).
آنـهـا بـر هـر دروغـگـوى گـنـهـکـار نـازل مـى گـردنـد؟ (تنزل على کل افاک اثیم ).
شـیـاطین آنچه را مى شنوند توأ م با دروغهاى بسیار به دوستان خود القاء مى کردند، و اکثرشان دروغگو هستند (یلقون السمع و اکثرهم کاذبون ).
کـوتـاه سـخـن ایـنـکـه القائات شیطانى ، نشانه هاى روشنى دارد که با آن نشانه ها مى توان آن را بازشناخت ، شیطان وجودى است ویرانگر و موذى و مخرب
و القـائات او در مـسـیـر فساد و تخریب است و مشتریان او دروغگویان گنهکارند، هیچیک از این امور بر قرآن و آورنده آن تطبیق نمى کند، و کمترین شباهتى با آن ندارد.
مـردم آن مـحیط راه و رسم محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را در صدق و امانت و صلاح شـنـاخته بودند محتواى قرآن نیز چیزى جز دعوت به توحید و حق و عدالت ، و اصلاح در تمام زمینه ها ندارد، بنابراین شما چگونه آن را متهم به القائات شیطان مى کنید.
مـنـظـور از افـاک اثیم همان کاهنانى بودند که با شیاطین ارتباط داشتند و شیاطین گاه از طـریـق اسـتـراق سـمـع سـخـنـان حـقـى از فـرشـتـگـان مـى شـنـیـدنـد، و بـا ابـاطیل فراوانى مى آمیختند، و به کاهنان منتقل مى ساختند، آنها نیز دروغهائى بر آن نهاده و به مردم مى گفتند و در کنار یک سخن راست ، دهها دروغ مى بافتند!
مـخـصـوصـا بـعـد از نـزول وحى و محروم گشتن ، شیاطین از صعود به آسمانها و استراق سـمـع ، آنـچـه را بـه کـاهـنـان القـاء مـى کـردنـد، مـشـتـى دروغ و اراجـیـف بـود، بـا ایـن حـال چـگونه مى شد محتواى قرآن را با آن مقایسه کرد؟، و پیامبر امین راستگو را با مشتى کاهنان کذاب افاک سنجید؟!
براى جمله یلقون السمع تفسیرهاى گوناگونى کرده اند:
نـخـست اینکه ضمیرى که در آن است به شیاطین باز مى گردد، و سمع به معنى مسموعات اسـت یعنى شیاطین ، مسموعات خود را به دوستان خویش القا مى کردند و اکثر آنها کاذبند (و دروغ فراوانى بر آن مى نهند).
دیـگـر ایـنـکـه ضـمـیـر آن به دروغگویان گنهکارى باز مى گردد که گوش به سخنان شیاطین مى دادند و یا آنچه را از شیاطین شنیده بودند به توده مردم القا مى کردند.
ولى تفسیر اول صحیحتر به نظر مى رسد.
در چـهارمین آیه مورد بحث به پاسخ یکى دیگر از تهمتهاى کفار به پیامبر اسلام (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) کـه او را شـاعر مى خواندند مى پردازد، زیرا همانگونه که در آیـه 5 سـوره انـبـیـاء آمـده اسـت ، گـاه مـى گـفـتـنـد: بـل هـو شاعر (او شاعر است ) و حتى گاهى شاعر مجنونش مى خواندند، چنانکه در آیه 36 سوره صافات آمده : و یقولون ء انا لتارکوا الهتنا لشاعر مجنون : آنها مى گویند آیا ما خدایان خود را به خاطر شاعر دیوانه اى رها کنیم ؟!
قـرآن در آیـه مـورد بـحث با بیانى بسیار منطقى مى گوید: خط مشى پیامبر از خط شعرا جـدا اسـت ، شـعـرا در عـالم خـیـال و پـنـدار حرکت مى کنند و او در عالمى مملو از واقع بینى براى نظام بخشیدن به جهان انسانى .
شـعـراء غـالبـا طـالب عـیـش و نـوشـنـد، و در بـنـد زلف و خال یار (مخصوصا شاعرانى که در آن عصر و در محیط حجاز مى زیستند چنانکه از نمونه اشعارشان پیدا است ).
بـه هـمـین دلیل شعرا کسانى هستند که گمراهان از آنها پیروى مى کنند (و الشعراء یتبهم الغاوون ).
سـپـس بـه دنـبـال آن ایـن جـمـله را اضـافـه مـى کـنـنـد آیـا نـدیـدى کـه آنـهـا در هـر وادى سرگردانند؟! (الم تر انهم فى کل واد یهیمون ).
آنها غرق پندارها و تشبیهات شاعرانه خویشند حتى هنگامى که قافیه ها
آنها را به این سمت و آن سمت بکشاند، در هر وادى سرگردان مى شوند
آنـهـا غـالبا در بند منطق و استدلال نیستند، و اشعارشان از هیجاناتشان تراوش مى کند، و این هیجانات و جهشهاى خیالى هر زمان ، آنان را به وادى دیگرى سوق مى دهد.
هـنگامى که از کسى راضى و خشنود شوند او را با مدائح خود به اوج آسمانها مى برند، هـر چـنـد مـسـتحق قعر زمین باشد، و از او فرشته زیبائى مى سازند هر چند شیطان لعینى باشد!
و هـنـگـامـى کـه از کـسـى بـرنجند چنان به هجو او مى پردازند که گوئى مى خواهند به اسفل السافلینش بکشانند، هر چند موجودى آسمانى و پاک باشد.
آیـا مـحـتـواى حساب شده قرآن با زمینه هاى فکرى شاعران مخصوصا با شاعران آن محیط کـه کـارى جـز وصـف شراب و جمال معشوق و خط یار و مدح قبیله هاى مورد نظر و ذم و هجو دشمنان نداشتند، هیچ شباهتى دارد.
بـعـلاوه شـاعـران مـعـمـولا مـردان بـزمـنـد نـه جـنـگـاوران رزم ، اهـل سـخـنـنـد نه عمل ، لذا در آیه بعد اضافه مى کند: آیا نمى بینى که آنها سخنانى مى گویند که عمل نمى کنند (و انهم یقولون ما لا یفعلون ).
امـا پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) سـر تـا پـا عـمل است ، و حتى دشمنان او وى را به عزم راسخ و استقامت عجیبش و اهمیت دادن به جنبه هاى عملى مسائل مى ستایند شاعر کجا و پیامبر اسلام کجا؟
از جـمع بندى بیانات فوق چنین استفاده مى شود که قرآن سه نشانه براى این گروه از شعراء بیان کرده است :
نخست اینکه پیروان آنها گروه گمراهانند، و با الگوهاى پندارى و خیالى از واقعیتها مى گریزند.
دیـگـر آنکه آنها مردمى بى هدفند و خط فکرى آنها به زودى دگرگون مى شود، و تحت تاثیر هیجانها به آسانى تغییر مى پذیرند.
سـوم ایـنـکـه آنـهـا سـخـنـانـى مـى گـویـنـد کـه بـه آن عـمـل نـمـى کـنـنـد، حـتـى در آنـجـا کـه واقـعـیـتـى را بـیـان مـى دارنـد خـود مـرد عمل نیستند.
اما هیچیک از این اوصاف سه گانه بر پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تطبیق نمى کند، او درست نقطه مقابل این حرفها است .
ولى از آنـجـا کـه در مـیـان شـاعـران افـراد پـاک و هـدفـدارى پـیـدا مـى شـونـد کـه اهل عمل و حقیقتند، و دعوت کننده به راستى و پاکى (هر چند از این قماش شاعران در آن محیط کـمـتـر یـافـت مـى شـد) قـرآن براى اینکه حق این هنرمندان با ایمان و تلاشگران صادق ، ضایع نگردد، با یک استثناء صف آنها را از دیگران جدا کرده ، مى گوید: مگر کسانى که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده اند (الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات ).
شاعرانى که هدف آنها تنها شعر نیست ، بلکه در شعر، هدفهاى الهى انسانى مى جویند، شـاعرانى که غرق در اشعار نمى شوند و غافل از خدا، بلکه خدا را بسیار یاد مى کنند و اشعارشان مردم را به یاد خدا وا مى دارد (و ذکروا الله کثیرا).
و بـه هنگامى که مورد ستم قرار مى گیرند، از این ذوق خویش ، براى دفاع از خویشتن و مؤ منان به پا مى خیزند (و انتصروا من بعد ما ظلموا).
و اگـر بـه هـجو و ذم گروهى با اشعارشان مى پردازند، به خاطر این است که از حق در برابر حمله و هجوم شعرى آنان دفاع مى کنند.
و بـه ایـن تـرتـیـب چـهـار صـفـت بـراى ایـن شـاعـران بـا هـدف بـیـان کـرده : ایـمـان ، عـمـل صـالح بـسـیـار بـه یاد خدا بودن و در برابر ستمها بپا خواستن و از نیروى شعر براى دفع آن کمک گرفتن است .
و از آنـجـا که بیشتر آیات این سوره دلدارى به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مـؤ منان اندک آن روز در برابر انبوه دشمنان است ، و نیز از آنجا که بسیارى از آیات این سـوره در مـقـام دفـاع از پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در برابر تهمتهاى ناروا نـازل شـده ، سـوره را با یک جمله پر معنى تهدیدآمیز به این دشمنان لجوج پایان داده ، مـى گـویـد: بـه زودى آنـهـا کـه سـتـم کـردنـد مـى دانـند که بازگشتشان به کجا است و سرنوشتشان چگونه است ؟! (و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون ).
گـر چـه بـعـضـى از مـفسران ، خواسته اند این بازگشت و سرنوشت را منحصرا همان آتش دوزخ ، معرفى کنند، ولى هیچگونه دلیلى براى محدود ساختن آن نداریم ، بلکه ممکن است شکستهاى پى در پى که در جنگهاى بدر و مانند آن دامن آنها را گرفت و ضعف و ذلتى که سرانجام در این دنیا نصیبشان شد علاوه بر شکست آخرت در مفهوم این تهدید جمع باشد.
نکته ها:
1 - چرا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را متهم به شعر مى کردند؟
چـنـانـکـه گـفـتـیم از آیات مختلف قرآن استفاده مى شود که یکى از تهمتهاى رایج که به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى بستند، شعر و شاعرى بود و آیات فوق نیز پاسخى بود به چنین اتهامى .
آنها به خوبى مى دانستند که قرآن کمترین شباهت به شعر ندارد، نه از نظر ظاهر یعنى نظم و وزن و قافیه شعرى ، و نه از نظر محتوا، تشبیهات و تخیلات و تغزلات شاعرانه .
ولى آنها چون جاذبه فوق العاده قرآن را در افکار مردم مى دیدند، و آهنگ دلنشین آن را در درون جان خویش احساس مى کردند، براى پرده افکندن بر این
نـور الهـى گاه آن را سحر مى نامیدند، چرا که نفوذ مرموز در افکار داشت و گاه شعر مى خـوانـدنـد، چـرا کـه دلها را تکان مى داد و به همراه خود مى برد آنها در حقیقت مى خواستند مذمت کنند، اما با این سخن مدح مى کردند و این گفتارشان سند زنده اى بود بر نفوذ خارق العاده قرآن در افکار و دلها.
قرآن درباره پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى فرماید: و ما علمناه الشعر و مـا یـنـبغى له ان هو الا ذکر و قرآن مبین لینذر من کان حیا: ما شعر به او نیاموختیم و شعر و شـاعـرى شـایسته او نیست ، بلکه این ذکر و بیدارى است و قرآنى است آشکار تا افرادى که روح حیات در کالبدشان است انذار کند (یس - 69).
2 - شعر و شاعرى در اسلام
بـدون شـک ذوق شـعـر، و هـنـر شـاعـرى مانند همه سرمایه هاى وجودى انسان در صورتى ارزشـمـنـد اسـت کـه در یـک مـسـیر صحیح به کار افتد و از آن بهره گیرى مثبت و سازنده شـود، امـا اگر به عنوان یک وسیله مخرب براى ویران کردن بنیان اعتقاد و اخلاق جامعه و تشویق به فساد و بى بند و بارى مورد استفاده واقع شود، و یا انسانها را به پوچى و بیهودگى و خیال پرورى سوق دهد، یا تنها یک سرگرمى بى محتوى تلقى گردد، بى ارزش و حتى زیانبار است .
و بـا ایـن جـمله پاسخ این سؤ ال روشن مى شود که بالاخره از آیات فوق چنین مى فهمیم کـه شاعر بودن خوبست یا بد؟ زشت است یا زیبا؟ و اسلام با شعر موافق است یا مخالف ؟.
پـاسخ این سخن آن است که ارزیابى اسلام در این زمینه روى هدفها و جهتگیریها و نتیجه ها است ، به گفته امیر مؤ منان على (علیه السلام ) هنگامى که گروهى از یارانش در یکى از شـبـهـاى مـاه مـبـارک رمـضان به هنگام افطار، سخن به شعر و شاعران کشیدند، آنها را مخاطب ساخته فرمود: اعلموا ان ملاک امرکم
الدیـن ، و عـصـمتکم التقوى ، و زینتکم الادب ، و حصون اعراضکم الحلم : بدانید ملاک کار شما دین است ، و مایه حفظ شما تقوى است زینت شما ادب و دژهاى محکم آبروى شما، حلم و بردبارى است .
اشاره به اینکه شعر وسیله اى است و معیار ارزیابى آن هدفى است که شعر در راه آن به کار گرفته مى شود.
امـا مـتاسفانه در طول تاریخ ادبیات اقوام و ملل جهان ، از شعر سوء استفاده فراوان شده است ، و این ذوق لطیف الهى در محیطهاى آلوده آنچنان به ننگ کشیده شده است که گاه از مؤ ثـرتـریـن عـوامـل فساد و تخریب بوده است ، مخصوصا در عصر جاهلیت که دوران انحطاط فکرى و اخلاقى قوم عرب بود، شعر و شراب و غارت همواره در کنار هم قرار داشتند!
ولى چـه کـسـى مـى تـوانـد ایـن حـقـیـقـت را انـکـار کـنـد کـه اشـعـار سـازنـده و هـدفدار در طـول تـاریـخ حماسه هاى فراوان آفریده است ، و گاه قوم و ملتى را در برابر دشمنان خـونخوار و ستمگر آنچنان بسیج کرده که بى پروا از همه چیز بر صف دشمن زده و قلب او را شکافته اند.
در دورانـى کـه شـاهـد و نـاظر بارور شدن انقلاب اسلامى بودیم با چشم خود دیدیم که اشعار موزون و شعارهائى که در قالب شعر ریخته مى شد چه شور و هیجان و جنبشى مى آفرید و چگونه خونها را در رگها به جوش مى آورد، و صفوف انسانها را به خروش ‍ وا مـى داشـت ، و چـگـونـه این اشعار کوتاه و ساده ، اما حماسى و هیجان انگیز لرزه بر اندام دشمن مى انداخت ، و پایه هاى کاخشان را متزلزل مى ساخت .
و نـیـز چـه کسى مى تواند انکار کند که گاه یک شعر اخلاقى آنچنان در اعماق جان انسان نفوذ مى کند که یک کتاب بزرگ و پر محتوا کار آنرا انجام نمى دهد.
آرى همانگونه که در حدیث معروف از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نقل شده :
ان مـن الشـعـر لحـکمة ، و ان من البیان لسحرا: بعضى از اشعار، حکمت است ، و پاره اى از سخنان ، سحر! گاهى اشعار غوغا به پا مى کند.
گاه کلمات موزون شاعرانه ، برندگى شمشیر، و نفوذ تیر را در قلب دشمن دارد، چنانکه در حدیثى از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم در مورد چنین اشعارى فـرمـود: و الذى نـفـس مـحـمـد بـیـده فـکـانـمـا تـنـضـهـونـهـم بالنیل !: به آن کسى که جان محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در دست قدرت او است ، با این اشعار گوئى تیرهائى به سوى آنها پرتاب مى کنید!.
ایـن سـخـن را آنـجـا فـرمـود: کـه دشـمن با اشعار هجوآمیزش براى تضعیف روحیه مسلمانان تلاش مى کرد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد که در مذمت آنان و تقویت روحیه مؤ منین ، شعر بسرایند.
و در مـورد یـکـى از شـعـراى مـدافـع اسـلام فـرمـود: اهـجـهـم فـان جبرئیل معک !: آنها را هجو کن که جبرئیل با تو است
مخصوصا هنگامى که کعب بن مالک شاعر با ایمانى که در تقویت اسلام شعر مى سرود از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) پـرسـیـد یـا رسول الله درباره شعر، این آیات مذمت آمیز نازل شده ، چه کنم ؟ فرمود: ان المؤ من یجاهد بنفسه و سیفه و لسانه : مؤ من با جان و شمشیر و زبانش در راه خدا جهاد مى کند.
از ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) نیز توصیف فراوانى درباره اشعار و شعراى با هدف ، و دعـا در حـق آنـان ، و جـایـزه فـراوان بـه آنـهـا، رسـیـده اسـت کـه اگـر بـخـواهـیـم بـه نقل
آنها بپردازیم سخن به درازا مى کشد.
ولى افـسـوس کـه در طـول تاریخ گروهى این هنر بزرگ و ذوق لطیف ملکوتى را که از زیـبـاتـریـن مـظـاهـر آفـریـنـش اسـت آلوده کـرده اند، و از اوج آسمان به حضیض مادیگرى سـقـوطـش دادنـد، آنـقـدر دروغ گـفـتـند که ضرب المثل معروف احسنه اکذبه (بهترین شعر دروغترین آن است ) به وجود آمد.
گـاه آن را در خـدمـت ظـالمـان و جـبـاران درآوردنـد و بـه خاطر صله ناچیزى آنچنان تملق و چـاپـلوسى کردند که نه کرسى فلک را اندیشه آنان به زیر پاى نهاد تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند!
و گـاه در وصـف عـیـش و شـراب و رسوائى و ننگ آنقدر پیش رفتند که قلم از ذکر آن شرم دارد.
گاه آتش جنگهائى با اشعار خود برافروختند، و انسانها را براى غارت و کشتار به جان هم انداختند و صفحه زمین را از خون بى گناهان رنگین ساختند
ولى در مـقـابـل ، شـعـراى با ایمان و پر همتى بودند که باج به فلک نمى دادند، و این قـریـحـه مـلکـوتـى را در طـریـق آزادگـى انـسـانـهـا و پاکى و تقوا، و مبارزه با دزدان و غارتگران و جباران به کار گرفتند و به اوج افتخار رسیدند.
گاهى در دفاع از حق ، اشعارى گفتند که با هر بیتى ، بیتى در جنت براى خود خریدند
و گاه در دورانهاى خفقان بارى که حکام بیدادگر همچون بنى امیه و بنى عباس ، نفسها را در سـیـنـه ها حبس کرده بودند با گفتن قصیده اى همچون قصیده مدارس آیات قلبها را جلا دادند، و پرده هاى دروغ و تزویر را کنار
زدند، گوئى روح القدس این اشعار را بر زبان آنها جارى مى ساخت .
و گـاه بـراى ایـجـاد حرکت در توده هاى رنجدیده که احساس حقارت مى کردند اشعارى مى سرودند و شور و حماسه و هیجان مى آفریدند.
و قـرآن دربـاره ایـنـهـا مى گوید: الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و ذکروا الله کثیرا و انتصروا من بعد ما ظلموا.
جـالب ایـنـکـه ایـن گـروه از شـاعـران ، گـاهـى چنان آثار جاودانه اى از خود به یادگار گذاشتند که پیشوایان بزرگ اسلام طبق بعضى از روایات ، مردم را به حفظ اشعار آنها تـوصـیـه مـیـفـرمـودنـدچـنـانـکـه دربـاره اشـعـار عـبـدى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نقل شده که فرمود: یا معشر الشیعة علموا اولادکم شعر العبدى ، فانه على دین الله : به فرزندان خود، اشعار عبدى را بیاموزید که او بر دین خدا است .
ایـن بـحـث را بـا یـکـى از اشعار معروف عبدى که در زمینه خلافت و جانشینى پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سروده پایان مى دهیم :

و قالوا رسول الله ما اختار بعده
اماما و لکنا لا نفسنا اخترنا!
اقـمـنـا امـامـا ان اقـام عـلى الهـدى
اطـعـنـا، و ان ضل الهدایة قومنا!


فقلنا اذا انتم امام امامکم
بحمد من الرحمن تهتم و لا تهمنا
و لکننا اخترنا الذى اختار ربنا


لنا یوم خم ما اعتدینا و لا حلنا!


و نحن على نور من الله واضح
فیارب زدنا منک نورا و ثبتنا!


: آنـهـا گـفـتـنـد رسـولخـدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى بعد از خود کسى را به عنوان امام انتخاب نکرده است ولى ما خود انتخاب مى کنیم .
مـا امـامـى بـر مـى گـزیـنـیـم اگـر بر طریق هدایت بود اطاعتش مى کنیم ، و اگر از طریق گمراهى رفت او را صاف مى کنیم ! (و یا کنار مى گذاریم ).
ما به آنها گفتیم در این صورت شما امام خود هستید، شما سرگردان شدید و ما سرگردان نیستیم .
ولى مـا هـمـان را برگزیدیم که پروردگار ما براى ما روز غدیر خم برگزیده و از آن کمترین انحراف و عدولى نخواهیم داشت .
ما بر نور واضح الهى هستیم ، پروردگارا بر نورانیت ما بیفزا و ما را ثابت قدم بدار.
3 - ذکر خدا
در آیـات فوق خواندیم که یکى از ویژگیهاى شاعران با هدف این است که خدا را بسیار یاد مى کنند.
در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: مراد از ذکر کثیر تسبیح فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است (که مشتمل بر تکبیر و حمد و تسبیح است ).
و در حـدیـث دیـگرى از همان امام (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: یکى از سختترین و مـهـمـتـریـن امـورى کـه خدا بر خلق ، فرض ‍ کرده است ، ذکر کثیر خدا است ، سپس فرمود: مـنـظـورم این نیست که سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر بگویند، اگر چـه ایـن هـم جـزئى از آن اسـت ، و لکـن : ذکـر الله عـنـد مـا احـل و حـرم ، فـان کان طاعة عمل بها، و ان کان معصیة ترکها: منظور یاد کردن خدا است به هـنـگـامـى که انسان با حلال و حرام مواجه مى شود، اگر اطاعت خدا باشد آن را انجام دهد و اگر معصیت باشد ترک گوید.
پـروردگـارا! قلب ما را از یاد خودت سرشار کن تا در هر جریانى آنچه رضاى تو است برگزینیم و از آنچه موجب خشم و غضب تو است چشم بپوشیم .
خداوندا: زبان ما را گویا، قلم ما را توانا، و قلب ما را پر اخلاص گردان ، تا همه را در راه تو، و براى رضاى تو به کار گیریم - آمین رب العالمین .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت