تفسیرنمونه سوره شعراء (قسمت3)

آیه و ترجمه


رب هب لى حکما و أ لحقنى بالصالحین (83)
و اجعل لى لسان صدق فى الاخرین (84)
و اجعلنى من ورثة جنة النعیم (85)
و اغفر لا بى إ نه کان من الضالین (86)
و لا تخزنى یوم یبعثون (87)


ترجمه :

83 - پروردگارا! به من علم و دانش مرحمت فرما، و مرا به صالحان ملحق کن .
84 - و براى من در میان امتهاى آینده زبان صدق (و ذکر خیر) قرار ده .
85 - و مرا از وارثان بهشت پر نعمت گردان .
86 - و پدرم (عمویم ) را بیامرز که او از گمراهان بود.
87 - و مرا در روزى که مردم مبعوث مى شوند، شرمنده و رسوا مکن
تفسیر:
دعاهاى پر بار ابراهیم (علیه السلام )
در ایـنـجـا دعـاهـاى ابـراهـیم و تقاضاهاى او از پیشگاه خدا شروع مى شود، گوئى پس از دعـوت آن قـوم گـمـراه بـه سـوى پروردگار، و بیان جلوه هاى ربوبیت او در عالم هستى یـکـبـاره از آنها بریده و رو بدرگاه خدا مى آورد و هر چه مى خواهد از او مى خواهد تا به قـوم بـت پـرسـت نـشان دهد هر چه براى دنیا و آخرت مى خواهید باید از او بطلبید ضمنا تاکید دیگرى است بر ربوبیت مطلقه خداوند.
نـخـسـتین تقاضائى که از پیشگاهش مى کند این است : پروردگارا! به من علم و دانش و حق بینى مرحمت فرما و مرا به صالحان ملحق کن (رب هب لى حکما و الحقنى بالصالحین )
در اینجا نخست مقام حکم مى خواهد، و سپس ملحق شدن به صالحان . حکم و حکمت از یک ریشه است ، و حکمت همانگونه که راغب در مفردات گفته رسیدن به حق از طریق علم و آگاهى است و شـنـاخت موجودات و افعال نیک ، و به تعبیر دیگر معرفت ارزشها و معیارهائى که انسان بـه وسـیـله آن بـتـوانـد، حـق را هـر کـجـا هـسـت بـشـنـاسـد، و بـاطـل را در هـر لبـاس تشخیص دهد، این همان چیزى است که بعضى از فلاسفه از آن به عنوان کمال قوه نظریه تعبیر کرده اند.
این همان حقیقتى است که لقمان از ناحیه خدا دریافت داشته بود: و لقد آتینا لقمان الحکمة (لقـمان - 12) و به عنوان خیر کثیر در آیه 269 سوره بقره از آن یاد شده است : و من یؤ ت الحـکمة فقد اوتى خیرا کثیرا و به نظر مى رسد که حکم مفهومى برتر از حکمت داشته بـاشـد، یـعـنى آگاهى توأ م با آمادگى براى اجرا، و به تعبیر دیگر قدرت بر داورى صحیح که خالى از هوا - پرستى و خطا باشد.
آرى ابـراهـیـم (عـلیـه السـلام ) قبل از هر چیز از خدا شناخت عمیق و صحیح توأ م با حاکمیت تقاضا مى کند، چرا که هیچ برنامه عملى بدون چنین زیر بنائى امکان پذیر نیست .
و بـه دنـبـال آن مـلحـق شـدن بـه صالحین را از خدا تقاضا مى کند که اشاره به جنبه هاى عـمـلى و بـه اصـطـلاح حـکـمـت عـمـلى اسـت ، در مـقـابـل تـقـاضـاى قبل که ناظر به حکمت نظرى بود.
بـدون شـک ابـراهـیم (علیه السلام ) هم داراى مقام حکم بود و هم در زمره صالحان پس چرا چنین تقاضائى از خدا مى کند؟
پـاسخ این است که نه حکمت داراى حد معینى است و نه صالح بودن او تقاضا مى کند روز بـه روز بـه مـراتـب بـالاتـر و والاتـر از عـلم و عمل برسد، حتى به موقعیت
یک پیامبر اولواالعزم در این جنبه ها قانع نیست !
بـعـلاوه او مـى دانـد هـمـه ایـنها از ناحیه خدا است و هر لحظه امکان لغزش و سلب این مواهب وجـود دارد، لذا ادامـه آن را عـلاوه بـر تـکـامـل از خـدا مى طلبد، همانگونه که ما - با اینکه انـشـاء الله در صـراط مـسـتقیم ایمان گام بر مى داریم - همه روز از خدا هدایت به صراط مـسـتـقـیـم را در نـمـازهـایـمـان مـى طـلبـیـم ، و تـقـاضـاى ادامـه ایـن راه و تکامل داریم .
بعد از این دو تقاضا، درخواست مهم دیگرى با این عبارت مى کند: خداوندا براى من در میان امـتـهـاى آیـنـده لسـان صـدق و ذکـر خـیـر قـرار ده (و اجعل لى لسان صدق فى الاخرین )
آنـچـنـان کـن کـه یـاد من در خاطره ها بماند و خط و برنامه من در میان آیندگان ادامه یابد، اسـوه و الگـوئى بـاشم که به من اقتدا کنند، و پایه گذار مکتبى باشم که بوسیله آن راه تو را بیاموزند، و در خط تو حرکت کنند.
خـداوند این دعاى ابراهیم را نیز به اجابت رساند همانگونه که قرآن مى گوید: و جعلنا لهـم لسـان صـدق عـلیـا: مـا بـراى ابـراهـیـم و اسـحـاق و یعقوب ذکر خیر و لسان صدق برجسته و والائى قرار دادیم (مریم - 50).
بـعـیـد نیست که این تقاضا شامل همان چیزى باشد که ابراهیم بعد از بناى خانه کعبه از خدا خواست و عرض کرد: ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم یتلوا علیهم آیاتک و یعلمهم الکتاب و الحـکـمـة و یـزکـیـهـم : پـروردگـارا در مـیـان فـرزنـدان مـا (مـن و اسـمـاعـیـل ) پـیـامـبرى مبعوث کن که آیات تو را بر آنها بخواند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد و آنها را پاکیزه کند و رشد دهد (بقره - 129).
و مى دانیم این تقاضا با ظهور پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تحقق یافت و ذکر خیر ابراهیم از این طریق در این امت بزرگ تداوم گرفت .
سـپـس افـق دیـد خود را از این دنیا برگرفته و متوجه سراى جاودانه آخرت مى کند و به دعـاى چـهـارمـى پـرداخته چنین مى گوید: خداوندا مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار ده (و اجعلنى من ورثة جنة النعیم )
بـهـشـتى که نعمتهاى معنوى و مادى در آن موج مى زند، نعمتهائى که نه زوالى دارد، و نه مـلالى ، نـعـمـتـهـائى کـه بـراى مـا زنـدانـیـان جـهـان دنـیـا حـتـى قـابـل درک نـیـست نه از مغزهایمان گذشته و نه چشمهایمان دیده و نه گوشهایمان شنیده است !.
سـابـقـا گـفـتـه ایـم تـعـبـیـر به ارث در مورد بهشت یا به خاطر آنست که ارث به معنى دستیابى به نعمتى است بى رنج و تعب و مسلما آنهمه نعمتهاى بهشتى در برابر طاعات ناچیز ما موهبتى بى رنج و تعب است ، و یا به خاطر آنست که طبق روایات هر انسانى خانه اى در بهشت و خانه اى در دوزخ دارد هنگامى که دوزخى شود خانه بهشتیش به دیگران مى رسد.
در پـنجمین دعا نظرش را متوجه عموى گمراهش کرده و طبق وعده اى که به او قبلا داده بود کـه من براى تو استغفار مى کنم چنین مى گوید: خداوندا! پدرم (عمویم ) را بیامرز که او از گمراهان بود (و اغفر لابى انه کان من الضالین ).
این وعده را ابراهیم طبق صریح آیه 114 سوره توبه و ما کان استغفار ابراهیم لابیه الا عن موعدة وعده ایاه قبلا به او داده بود و هدفش این بود که از این طریق بتواند در قلب او نـفـوذ کـنـد، و او را بـه سـوى ایـمـان بـکـشـانـد، لذا بـه او چـنـیـن قـولى داد و بـه ایـن قـول نـیـز عـمل کرد، و طبق روایتى از ابن عباس نقل شده کرارا براى آزر استغفار نمود، اما هـنـگـامـى کـه آزر در حـال کفر از دنیا رفت و دشمنى او در برابر آئین حق مسلم شد ابراهیم استغفار را قطع کرد
چـنـانـکـه در ذیـل هـمـان آیـه فوق مى خوانیم فلما تبین انه عدو لله تبرء منه : هنگامى که آشکار شد که او دشمن خدا است از او بیزارى جست .
سـرانـجـام شـشمین و آخرین دعاى خود را که آن هم پیرامون روز بازپسین است این چنین به پـیشگاه خدا عرضه مى دارد: خداوندا مرا در روزى که مردم برانگیخته مى شوند رسوا مکن (و لا تخزنى یوم یبعثون )
لا تـخـزنـى از مـاده خـزى (بـر وزن حزب ) به طورى که راغب در مفردات گوید به معنى شکست روحى (و شرمسارى ) است که یا از ناحیه خود انسان است که به صورت حیاء مفرط جـلوه گـر مـى شـود، و یـا از نـاحـیـه دیـگـرى اسـت کـه بـر انـسـان تحمیل مى کند.
ایـن تـعبیر از ناحیه ابراهیم (علیه السلام )، علاوه بر اینکه درس و سرمشقى است براى دیگران نشانه نهایت احساس مسئولیت و اعتماد بر لطف پروردگار است .
آیه و ترجمه


یوم لا ینفع مال و لا بنون (88)
إ لا من أ تى الله بقلب سلیم (89)
و أ زلفت الجنة للمتقین (90)
و برزت الجحیم للغاوین (91)
و قیل لهم أ ینما کنتم تعبدون (92)
من دون الله هل ینصرونکم أ و ینتصرون (93)
فکبکبوا فیها هم و الغاون (94)
و جنود إ بلیس أ جمعون (95)
قالوا و هم فیها یختصمون (96)
تالله إ ن کنا لفى ضلال مبین (97)
إ ذ نسویکم برب العالمین (98)
و ما أ ضلنا إ لا المجرمون (99)
فما لنا من شافعین (100)
و لا صدیق حمیم (101)
فلو أ ن لنا کرة فنکون من المؤ منین (102)
إ ن فى ذلک لایة و ما کان أ کثرهم مؤ منین (103)
و إ ن ربک لهو العزیز الرحیم (104)


ترجمه :

88 - در آن روزیکه مال و فرزندان سودى نمى بخشد.
89 - مگر کسى که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید.
90 - (در آنروز) بهشت براى پرهیزگاران نزدیک مى شود.
91 - و دوزخ براى گمراهان آشکار مى گردد.
92 - و به آنها گفته مى شود کجا هستند معبودانى که آنها را پرستش مى کردید؟
93 - معبودهائى غیر از خدا، آیا آنها شما را یارى مى کنند؟ یا کسى بیارى آنها مى آید؟
94 - در این هنگام همه آن معبودان با عابدان (گمراه ) به دوزخ افکنده مى شوند.
95 - و همچنین لشکریان ابلیس عموما.
96 - آنها در آنجا به مخاصمه بر مى خیزند و مى گویند:
97 - به خدا سوگند که ما در گمراهى آشکار بودیم .
98 - چون شما را با پروردگار عالمیان برابر مى شمردیم .
99 - اما کسى جز مجرمان ما را گمراه نکرد.
100 - (افسوس که امروز) شفاعت کننده گانى براى ما وجود ندارد.
101 - و نه دوست گرم و پر محبتى .
102 - اگر بار دیگر (به دنیا) بازگردیم از مؤ منان خواهیم بود.
103 - در این ماجرا آیت (و عبرتى ) است ولى اکثر آنها مؤ من نبودند.
104 - و پروردگار تو عزیز و رحیم است .
تفسیر:
مخاصمه معبودان و عابدان گمراه !
در آخـریـن آیـه بحث گذشته اشاره کوتاهى به روز قیامت و مساله معاد بود در آیات مورد بـحـث ، تـرسـیـم جـامعى از چگونگى روز رستاخیز ضمن چندین آیه بیان شده ، و مهمترین مـتـاعـى کـه در آن بـازار خـریـدار دارد و هـمچنین سرنوشت مؤ منان و کافران و گمراهان و لشکر شیطان بازگو شده است ، و ظاهر آیات نشان مى دهد که این توصیف و توضیح از کـلام ابـراهـیـم (علیه السلام ) و دنباله آخرین دعاى او است و غالب مفسران نیز چنین گفته انـد، هـر چـنـد بعضى احتمال داده اند که آیات مورد بحث تماما سخن الهى است که در تعقیب سـخـنـان ابـراهـیـم و بـراى تـوضـیـح و تـکـمـیـل آن آمـده اسـت ولى ایـن احتمال ضعیف است .
بـه هـر حـال نـخـسـت مـى گـویـد: روز رسـتـاخـیـز روزى اسـت کـه هـیـچ مال و فرزندى سودى نمى دهد (یوم لا ینفع مال و لا بنون ).
در حـقـیقت این دو سرمایه مهم زندگى دنیا، اموال و نیروهاى انسانى در آنجا کمترین نتیجه اى بـراى صـاحـبانش نخواهد داشت ، و به طریق اولى سایر سرمایه هاى این جهان که در رتبه هاى بعد از این دو قرار دارند سودى نخواهد بخشید.
بـدیـهـى اسـت مـنـظـور در ایـنـجـا از مـال و فـرزنـدان ، مـال و فرزندانى نیست که در طریق جلب رضاى خدا به کار گرفته شده باشند، بلکه تکیه روى جنبه هاى مادى مساله است ، منظور این است که سرمایه هاى مادى در آن روز مشکلى را حـل نـمـى کـنـد، امـا در صـورتـى کـه در طـریـق اطاعت فرمان پروردگار قرار گیرند سرمایه مادى نخواهند بود، رنگ الهى و صبغه الله به خود مى گیرند و الباقیات
الصالحات محسوب مى شوند.
سـپـس بـه عـنوان استثناء بر این سخن مى افزاید: مگر کسى که به حضور خدا بیاید در حـالى که قلب سلیم سالم از هر گونه شرک و کفر و آلودگى به گناه ) داشته باشد (الا من اتى الله بقلب سلیم ).
و بـه ایـن تـرتـیـب تنها سرمایه نجاتبخش در قیامت ، قلب سلیم است ، چه تعبیر جامع و جـالبـى ؟ تـعـبـیـرى کـه هـم ایـمـان خـالص و نـیـت پـاک در آن وجود دارد، و هم هر گونه عـمـل صـالح ، چـرا کـه چـنـیـن قـلب پـاکـى ، ثـمـره اى جـز عـمـل پـاک نـخـواهـد داشـت ، و بـه تـعـبـیـر دیـگـر هـمـانـگـونـه کـه قـلب و روح انسان در اعـمـال انسان مؤ ثر است اعمال او نیز بازتاب وسیعى در قلب و جان دارد و آن را به رنگ خود - خواه رحمانى یا شیطانى - در مى آورند.
سپس به شرح بهشت و دوزخ پرداخته چنین مى گوید: در آن هنگام بهشت به پرهیزگاران نزدیک مى گردد (و ازلفت الجنة للمتقین ).
و دوزخ براى گمراهان آشکار مى شود (و برزت الجحیم للغاوین ).
این در حقیقت قبل از ورود آنها به بهشت و دوزخ است که هر یک از این دو گروه منظره جایگاه خـود را از نـزدیـک مـى بـیـنند: مؤ منان مسرور و گمراهان وحشت زده مى شوند، و این نخستین برنامه هاى پاداش و کیفر آنها است .
جـالب ایـنـکـه نـمـى گـوید: پرهیزگاران را به بهشت نزدیک مى کنند، بلکه مى گوید بـهـشـت را بـه آنها نزدیک مى سازند و این اشاره به مقام بسیار با عظمت و پرارزش آنها است .
ایـن نـکـتـه نـیـز قـابـل دقت است که تعبیر به غاوین (گمراهان ) همان تعبیرى است که در داستان شیطان بعد از آنکه از درگاه خدا رانده شد آمده است آنجا که خداوند مى فرماید: ان عـبـادى لیـس عـلیـک عـلیهم من سلطان الا من اتبعک من الغاوین : تو بر بندگان من سلطه اى نخواهى داشت مگر گمراهانى که پیروى تو مى کنند (سوره حجر آیه 42).
سـپـس بـه گفتگوهاى سرزنش بار و عتاب آمیزى که در این هنگام با این گروه گمراه مى شـود پـرداخـتـه چـنـیـن مـى گـویـد: و بـه آنـها گفته مى شود کجا هستند معبودهائى را که پیوسته عبادت مى کردید؟ (و قیل لهم این ما کنتم تعبدون ).
معبودهائى که غیر از خدا بودند (من دون الله ).
آیـا آنـهـا در بـرابـر این شدائد و سختیها که اکنون با آن روبرو هستید شما را یارى مى کنند؟! (هل ینصرونکم ).
یـا مـى تـوانـند کسى را به یارى شما دعوت کنند، و یا حتى کسى به یارى خود آنها مى آید؟! (او ینتصرون ).
ولى آنها جوابى در برابر این سؤ ال ندارند و کسى هم چنین انتظارى از آنها ندارد.
در ایـن هـنگام همه معبودان را جمع کرده با عابدان گمراهشان به دوزخ مى افکنند (فکبکبوا فیها هم و الغاوون ).
و به گفته بعضى از مفسران هر یکى بر روى دیگرى افکنده خواهد شد!
و همچنین لشکریان ابلیس عموما (و جنود ابلیس اجمعون ).
در حـقـیـقـت این سه گروه ، بتها، و پرستش کنندگان بتها، و لشکریان شیطان که دلالان ایـن گـناه و انحراف بودند، همگى در دوزخ جمع مى شوند، اما به این صورت که آنها را یکى پس از دیگرى به آن مى افکنند.
چـون کـبـکـبـوا در اصـل از مـاده کـب اسـت ، کـب بـه مـعـنـى افـکـنـدن چـیـزى بـه صـورت در گـودال آمـده اسـت ، و تـکرار آن (کبکب )، تکرار این سقوط را مى رساند و این نشان مى دهد کـه آنها به هنگام سقوط در دوزخ همانند سنگى مى باشند که از بالاى بلندى به درهاى پرتاب مى شود نخست به نقطه اى افتاده و از آنجا به نقطه دیگر تا در قعر دره قرار گیرد.
ولى سـخـن بـه ایـنـجـا پـایـان نـمـى گـیـرد بـلکـه بـه دنـبـال آن صـحنه اى از نزاع و جدال این سه گروه دوزخى را مجسم مى سازد: آنها در جهنم به مخاصمه و جدال پرداخته ، مى گویند (قالوا و هم فیها یختصمون ).
آرى عـابدان گمراه مى گویند: به خدا سوگند ما در گمراهى آشکارى بودیم (تالله ان کنا لفى ضلال مبین ).
زیـرا شـمـا مـعـبـودان دروغـین را با پروردگار عالمیان برابر مى پنداشتیم ! (اذنسویکم برب العالمین ).
امـا هـیـچـکس ما را گمراه نکرد مگر مجرمان (و ما اضلنا الا المجرمون ). همان مجرمانى که رؤ ساى جامعه ما بودند و براى حفظ منافع خویش ما را به این راه کشاندند و بدبخت کردند.
ایـن احـتمال نیز دارد که منظور از مجرمان ، شیاطین یا نیاکان گمراهشان باشند که آنها را به این راه کشاندند.
ولى افسوس که امروز شفاعت کنندگانى براى ما وجود ندارد (فما لنا من شافعین ).
و نـه دوسـت گـرم و پر محبتى که بتواند ما را یارى کند (و لا صدیق حمیم ). خلاصه نه مـعـبودان به شفاعت ما مى پردازند، آنچنانکه ما در دنیا مى پنداشتیم ، و نه دوستان قدرت یارى ما را دارند.
قابل توجه اینکه شافعین در آیه گذشته به صورت جمع صدیق به صورت مفرد آمده ، این تفاوت ممکن است به خاطر آن باشد که این گروه از گمراهان با چشم خود مى بینند مؤ منانى که لغزشهائى داشته اند از شفاعت جمعى از شفاعت کنندگان همچون انبیاء و اوصیاء و فـرشـتگان ، و شفاعت بعضى از دوستان صالح برخوردار مى شوند، آنها نیز آرزو مى کنند که اى کاش شفاعت کننده و دوستى داشتند.
بعلاوه صدیق و عدو به طورى که بعضى از مفسران تصریح کرده اند هم بر مفرد اطلاق مى شود، هم بر جمع .
امـا بـه زودى مـتـوجـه این واقعیت مى شوند که نه تاسف در آنجا سودى دارد و نه آنجا دار عمل و جبران است ، لذا آرزوى بازگشت به دنیا مى کنند و مى گویند: اگر بار دیگر به دنیا برگردیم از مؤ منان خواهیم بود! (فلو ان لنا کرة فنکون من المؤ منین )
درسـت اسـت کـه آنـهـا در آنـجـا و در آن روز، ایـمـان پـیـدا کـرده اند، ولى این یکنوع ایمان اضـطـرارى اسـت ، ایمانى مؤ ثر و سازنده است که اختیارى و در این جهان باشد، ایمانى که سرچشمه هدایت و اعمال صالح گردد.
ولى بـه هـر حـال ایـن آرزو نـیـز مشکلى را حل نمى کند، و سنت الهى اجازه بازگشت را به هـیـچـکـس نـمـى دهـد، و خـود آنـهـا نـیـز ایـن حـقـیـقـت را مـى دانـنـد و کـلمـه لو دلیل بر آن است .
سـرانـجـام در پـایـان ایـن بـخـش از سـرگـذشت ابراهیم ، و گفتگوهایش با قوم گمراه و دعـاهـایـش در پـیشگاه خدا، و توصیفهایش از وضع روز قیامت ، خداوند به عنوان یک نتیجه گـیـرى بـراى هـمـه بـنـدگـان ، همان دو آیه تکان دهنده را که در پایان داستان موسى و فـرعـون آمـده بـود و در پایان داستان انبیاء دیگر نیز در همین سوره خواهد آمد، تکرار مى فـرمـایـد: در این ماجرا نشانه بزرگى است بر عظمت و قدرت خدا و بر سرانجام دردناک گمراهان و پیروزى مؤ منان ، اما اکثر آنها مؤ من نبودند (ان فى ذلک
لایة و ما کان اکثرهم مؤ منین ).
و پـروردگـار تو پیروز و شکست ناپذیر و رحیم و مهربان است (و ان ربک لهو العزیز الرحیم ).
تـکرار این جمله ها دلدارى مؤ ثرى است براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منان اندک در آن روز، و همچنین اقلیتهاى مؤ من در هر عصر و زمان تا از اکثریت گمراه وحشت نـکنند و به عزت و رحمت الهى دلگرم باشند، و هم تهدیدى است براى گمراهان و اشاره اى است به اینکه اگر مهلتى به آنها داده مى شود، نه از جهت ضعف است بلکه به خاطر رحمت است .
نکته ها:
1 - قلب سلیم تنها سرمایه نجات
در لابلاى سخنان ابراهیم (علیه السلام ) در آیات فوق خواندیم که در توصیف قیامت مى گوید در آنجا چیزى به کار نمى آید جز قلب سلیم .
سـلیـم کـه از مـاده سـلامـت اسـت مفهوم روشنى دارد یعنى قلبى که از هر گونه بیمارى و انحراف اخلاقى و اعتقادى دور باشد.
مـگـر نـه ایـن اسـت کـه قـرآن دربـاره منافقان مى گوید: فى قلوبهم مرض فزادهم الله مـرضـا: در دلهـاى آنـهـا یـکـنوع بیمارى است و بر اثر لجاجتشان خدا بر این بیمارى مى افزاید! (سوره بقره آیه 10).
در چند حدیث پر معنى قلب سلیم به خوبى معرفى شده :
1 - در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) در ذیل آیه مورد بحث مى خوانیم و کل قلب فیه شرک او شک فهو ساقط: هر قلبى که در آن شرک و شکى است
آن قلب سقوط مى کند و بى ارزش است .
2 - از سـوئى دیگر مى دانیم علائق شدید مادى ، و دنیا پرستى انسان را به هر انحراف و گناه مى کشاند، چرا که حب الدنیا رأ س کل خطیئة : عشق به دنیا سرچشمه هر گناهى است و لذا قـلب سلیم ، قلبى است که خالى از حب دنیا باشد، همانگونه که امام صادق (علیه السـلام ) در حـدیـث دیـگـرى در ذیـل هـمین آیه فرمود: هو القلب الذى سلم من حب الدنیا: این قلبى است که از عشق دنیا سالم باشد.
با توجه به آیه 197 سوره بقره و تزودوا فان خیر الزاد التقوى .
توشه برگیرید که بهترین توشه براى آن جهان پرهیزگارى است روشن مى شود که قلب سلیم قلبى است که بر اثر سلامت سرچشمه تقواى الهى گردد.
3 - آخـریـن سـخـن ایـنـکـه قـلب سلیم قلبى است که جز خدا در آن نباشد، آنگونه که امام صـادق در پـاسـخ سـؤ الى پـیـرامون این آیه فرمود: القلب السلیم الذى یلقى ربه و لیـس فـیـه احد سواه : قلب سلیم قلبى است که خدا را ملاقات کند در حالى که غیر از او در آن نباشد.
ناگفته پیدا است که منظور از قلب در این گونه موارد روح و جان آدمى است .
در روایات اسلامى پیرامون قلب و سلامت آن و آفاتى که بر آن وارد مى شود و راه مبارزه با این آفات مطالب فراوانى آمده است که از مجموع آنها این منطق اسلامى کاملا آشکار است که اسلام قبل از هر چیز به زیر بناى فکرى و عقیدتى
و اخلاقى اهمیت مى دهد، چرا که تمامى برنامه هاى عملى انسان بازتابى از آن است .
هـمـانـگـونـه کـه سـلامـت قـلب ظـاهـرى ، عـامـل سـلامـت جـسـم و بـیمارى آن سبب بیمارى همه اعضاء است ، چرا تغذیه تمام سلولهاى بدن بـوسـیـله خـونـى انـجام مى گیرد که به کمک قلب به تمام نقاط کشور تن فرستاده مى شـود، هـمـیـن گـونـه سـلامت و فساد برنامه هاى زندگى انسان جلوه و بازتابى است از سلامت و فساد عقیده و اخلاق .
این بحث را با سخنى از امام صادق (علیه السلام ) پایان مى دهیم آنجا که فرمود: قلبها چهار گونه است :
قلبى که در آن نفاق و ایمان است .
و قلبى که وارونه است .
و قلبى که مهر بر آن خورده ، هیچ حقى بر آن وارد نمى شود.
و قلبى که نورانى است و خالى (از غیر خدا).
سـپـس افـزود: قـلب نـورانـى قـلب مـؤ مـن اسـت ، هر گاه خدا نعمتى به او بخشد شکر مى گـویـد و هـر گـاه مـصـیـبـتـى بـه او رسد صبر و شکیبائى مى کند، اما قلب وارونه قلب مـشـرکـان اسـت هـمـانـگـونه که خداوند فرموده : افمن یمشى مکبا على وجهه اهدى امن یمشى سـویـا على صراط مستقیم : آیا کسى که به صورت بر زمین راه مى رود هدایت یافته تر است یا کسى که راست قامت بر صراط مستقیم گام بر مى دارد؟!
امـا قـلبـى کـه در آن ایـمـان و نـفـاق اسـت قـلب کـسـانـى اسـت کـه در بـرابـر حـق و بـاطـل بـى تـفـاوتـند، اگر در محیط حق قرار گیرند تابع حق مى شوند و اگر در محیط باطل باشند گرایش به باطل پیدا مى کنند، و اما قلب مهر خورده قلب منافقان است .
2 - در روایـات مـتـعـددى کـه از امـام بـاقـر و امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) در ذیـل آیه فکبکبوا فیها هم و الغاوون رسیده چنین مى خوانیم : هم قوم وصفوا عدلا بالسنتهم ثم خالفوه الى غیره : این آیه درباره کسانى است که حق و عدالتى را با زبان توصیف مى کنند اما در عمل مخالف آن را انجام مى دهند.
ایـن نـشـان مى دهد که گفتار بدون عمل تا چه حد زشت و مذموم است که گوینده ، آن را به طرز دردناکى در آتش دوزخ مى افکند، آنها کسانى هستند که هم گمراهند و هم گمراه کننده ، سـخـنـشـان مـردم را بـه سـوى حـق مـى خـوانـد و عـمـلشـان بـه باطل ، بلکه عملشان بیانگر عدم ایمانشان به گفتارشان است .
ضـمـنـا باید توجه داشت غاوون که از ماده غى گرفته شده به معنى هر گونه گمراهى نـیـسـت ، بـلکـه بـه گـفـتـه راغـب در مـفـردات ، آن نـوع جهل و گمراهى است که از فساد عقیده سرچشمه گیرد.
3 - در ذیـل آیـه فـمـا لنا من شافعین و لا صدیق حمیم : (ما نه شفاعت - کنندگانى داریم و نـه دوسـت پر محبتى ) روایات متعددى نقل شده و در بعضى صریحا آمده است : الشافعون الائمة ، و الصدیق من المؤ منین : شافعان امامان هستند، و دوستان مؤ منانند.
در حـدیـث دیـگـرى از جـابـر بـن عـبـدالله مـى خـوانـیـم کـه از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) چـنـیـن شـنـیـدم کـه مـى فـرمـود: ان الرجـل یـقـول فـى الجـنـة مـا فـعـل صـدیـقـى فـلان ، و صـدیـقـه فـى الجـحـیـم ، فیقول الله اخرجوا له صدیقه الى الجنة فیقول من بقى
فـى النـار فـمـا لنا من شافعین و لا صدیق حمیم : بعضى از بهشتیان مى گویند چه بر سر دوست ما آمد، در حالى که دوستشان در جهنم است ، خداوند براى اینکه قلب این مؤ من را شـاد کـند فرمان مى دهد دوستش را از دوزخ خارج کنند و به بهشت بفرستند، اینجا است که بـاقـیـمـانـدگـان در دوزخ مـى گـویـنـد واى بر ما که نه شفاعت کننده اى داریم نه دوست مهربانى !.
بـدیـهـى اسـت نه شفاعت بدون معیار و ملاک است و نه تقاضا درباره دوستشان بیحساب ، باید یکنوع پیوند و ارتباط معنوى در میان شفاعت کننده و شفاعت شونده وجود داشته تا این هـدف تـحـقـق یـابـد (شـرح مـفـصـل ایـن مـوضـوع را در بـحـث شـفـاعـت در جـلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 48 سوره بقره آورده ایم ).
آیه و ترجمه


کذبت قوم نوح المرسلین (105)
إ ذ قال لهم أ خوهم نوح أ لا تتقون (106)
إ نى لکم رسول أ مین (107)
فاتقوا الله و أ طیعون (108)
و ما أ سئلکم علیه من أ جر إ ن أ جرى إ لا على رب العالمین (109)
فاتقوا الله و أ طیعون (110)
قالوا أ نؤ من لک و اتبعک الا رذلون (111)
قال و ما علمى بما کانوا یعملون (112)
إ ن حسابهم إ لا على ربى لو تشعرون (113)
و ما أ نا بطارد المؤ منین (114)
إ ن أ نا الا نذیر مبین (115)


ترجمه :

105 - قوم نوح رسولان را تکذیب کردند.
106 - هنگامى که برادرشان نوح به آنها گفت ، آیا تقوى پیشه نمى کنید؟
107 - من براى شما رسول امینى هستم .
108 - تقواى الهى پیشه کنید، و مرا اطاعت نمائید.
109 - مـن هـیـچ مـزدى در برابر این دعوت از شما نمى خواهم اجر من تنها بر پروردگار عالمیان است .
110 - بنابراین تقواى الهى پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
111 - گـفـتـنـد آیا ما به تو ایمان بیاوریم در حالى که افراد پست و بى ارزش از تو پیروى کرده اند؟!
112 - (نوح ) گفت ، من چه مى دانم آنها چه کارى داشته اند.
113 - حساب آنها تنها بر پروردگار من است ، اگر شما مى فهمیدید؟
114 - و من هرگز مؤ منان را طرد نخواهم کرد.
115 - من تنها انذار کننده آشکارى هستم .
تفسیر:
اى نوح ! چرا بى سر و پاها گرد تو را گرفته اند؟
قـرآن بـعـد از پـایـان ماجراى ابراهیم و گفتگوهایش با قوم گمراه سخن از قوم نوح به عنوان یک ماجراى آموزنده دیگر به میان مى آورد، و لجاجت و سرسختى و بى شرمى آنها را با عاقبت دردناکشان ضمن چند آیه بازگو مى کند.
نخست مى گوید: قوم نوح ، رسولان را تکذیب کردند (کذبت قوم نوح المرسلین ).
مـعـلوم اسـت کـه قـوم نوح تنها نوح را تکذیب کردند اما از آنجا که دعوت همه پیامبران از نـظر اصول یکى بود، تکذیب نوح تکذیب همه رسولان محسوب مى شد، و لذا مى فرماید قوم نوح مرسلین را تکذیب کردند.
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه اصـولا قـوم نـوح ، منکر همه ادیان و مذاهب بودند و تمام پیامبران الهى را چه قبل از ظهور نوح و چه بعد از ظهورش تکذیب مى کردند.
سـپـس بـه ایـن فراز از زندگى او که شبیه فرازهائى است که در گذشته از ابراهیم و موسى نقل شد اشاره کرده مى گوید: به خاطر بیاور هنگامى که برادرشان نوح به آنها گفت : آیا پرهیزگارى پیشه نمى کنید (اذ قال لهم اخوهم نوح الا تتقون ).
تعبیر به برادر تعبیرى است که نهایت پیوند محبت آمیز را بر اساس مساوات و برابرى مـشـخـص مـى کـنـد، یعنى نوح بى آنکه بخواهد تفوقى بر آنان بجوید با نهایت صفا و صمیمیت آنها را دعوت به پرهیزکارى کرد.
تـعـبـیـر بـه اخـوت و بـرادرى کـه نه تنها در مورد نوح بلکه درباره بسیارى دیگر از پـیـامـبـران (مـانـند هود و صالح و لوط) آمده است به همه رهبران راه حق الهام مى بخشد که بـایـد در دعـوت خـود نـهـایـت مـحبت و صمیمیت توأ م با دورى از هر گونه تفوق طلبى را رعایت کنند، تا دلهاى رمیده جذب آئین حق گردد، و هیچ سنگینى احساس نکنند.
پـس از دعـوت بـه تـقـوى کـه خـمیر مایه هر گونه هدایت و نجات است اضافه مى کند من براى شما فرستاده امینى هستم (انى لکم رسول امین ).
از خـدا بـتـرسـیـد و تقوا پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید که اطاعت من اطاعت خدا است (فاتقوا الله و اطیعون ).
ایـن تـعـبـیـر نـشان مى دهد که نوح (علیه السلام ) سابقه ممتدى از امانت در میان قوم خود داشـت و او را بـا ایـن صـفـت والا مـى شـنـاخـتـنـد لذا مـى گـویـد: بـه هـمـیـن دلیل من در اداى رسالت الهى امینم و خیانتى از من نخواهید دید.
مـقدم داشتن تقوا بر اطاعت به خاطر این است که تا ایمان و اعتقادى نسبت به الله و ترس از او در میان نباشد، اطاعت از فرمان پیامبرش صورت نخواهد گرفت .
دگر بار نوح به دلیل دیگرى بر حقانیت خود، تمسک مى جوید، دلیلى که زبان بهانه جویان را کوتاه مى سازد، مى گوید: من از شما در برابر این دعوتم مزدى نمى طلبم (و ما اسئلکم علیه من اجر).
اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالمیان است (ان اجرى الا على رب العالمین ).
روشن است انگیزه هاى الهى معمولا دلیل بر صداقت مدعى نبوت است ، در حالى که انگیزه هـاى مـادى به خوبى نشان مى دهد که هدف سودجوئى است ، مخصوصا اعراب آن عصر با این مساله در مورد کاهنان و افرادى شبیه آنان آشنا بودند.
بـاز بـه دنـبـال ایـن جمله همان جمله اى را مى گوید که بعد از تاکید بر رسالت و امانت خویش بیان کرده بود، مى گوید: از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید (فاتقوا الله و اطیعون ).

امـا مـشـرکـان لجـوج و مستکبران خیره سر هنگامى که راههاى بهانه جوئى را به روى خود مسدود دیدند، به این مساله چسبیدند و گفتند که آیا ما به تو
ایـمان بیاوریم در حالى که افراد پست و بى ارزش از تو پیروى کرده اند؟ (قالوا ا نؤ من لک و اتبعک الارذلون ).
ارزش یـک پـیـشـوا را بـایـد از پـیـروانش شناخت ، و به اصطلاح امامزاده را از زوارش مى شـنـاسـنـد، مـا وقـتـى بـه پـیـروان تـو نـگاه مى کنیم مشتى بى سر و پا گمنام و فقیر، تـهـیـدسـت و پـا بـرهنه که کسبهاى ضعیف و ناچیزى دارند اطرافت را گرفته اند با این حـال چـگـونه انتظار دارى ثروتمندان سرشناس و اشراف با نام و نشان سر تسلیم بر آستان تو بسایند؟!
اصـلا هـرگـز آب مـا بـا این جمعیت در یک جو نمى رود، ما هیچگاه بر سر یک سفره ننشسته ایم و در زیر یک سقف اجتماع نکرده ایم ، چه انتظار نا معقولى دارى ؟.
درسـت اسـت آنـهـا در این تشخیص صائب بودند که پیشوا را باید از طریق پیروان شناخت ولى اشـتـبـاه بـزرگـشان این بود که آنها مفهوم و معیار شخصیت را گم کرده بودند، آنها مـعـیـار سـنـجـش ارزشها را مال و ثروت ، لباس و خانه و مرکب زیبا و گرانقیمت قرار داده بودند، و از پاکى و تقوا و حق جوئى و صفات عالى انسانیت که در طبقات کم درآمد بسیار بود و در اشراف بسیار کم ، غافل بودند.
روح طـبـقـاتـى در بـدتـریـن اشـکـالش بـر فـکـر آنـهـا حـاکـم بـود بـه هـمـیـن دلیـل طـبـقـه تـهـیـدسـت را اراذل مـى شـمـردنـد! (اراذل جـمـع ارذل - بـر وزن اهرم - و آن نیز جمع رذل به معنى پست و حقیر است ) و اتفاقا آنها اگر از زنـدان جـامـعـه طـبـقـاتـى بیرون مى آمدند به خوبى مى توانستند درک کنند که ایمان این گروه خود بهترین دلیل بر حقانیت و اصالت دعوت این پیامبر است .
ولى نوح آنها را در اینجا فورا خلع سلاح کرد و گفت : وظیفه من دعوت همگان به سوى حق و اصلاح جامعه است ، من چه مى دانم آنها چه کارى داشته اند؟!
(قال و ما علمى بما کانوا یعملون ).
گذشته آنها هر چه بوده گذشته ، مهم امروز است که دعوت رهبر الهى را لبیک گفته اند و در مقام خودسازى برآمده و قلب و دل خود را در اختیار حق گذاشته اند.
اگـر آنـهـا در گـذشته کار خوب یا بدى کرده اند حسابشان بر پروردگار من است اگر شما مى فهمیدید و درک و تشخیص مى داشتید (ان حسابهم الا على ربى لو تشعرون ).
از ایـن سـخـن ضـمـنـا اسـتـفـاده مى شود که آنها مى خواستند علاوه بر مساله تهیدستى این گروه از مؤ منان را به سوء سابقه اخلاقى و عملى متهم سازند، در حالى که معمولا فساد و آلودگـى در طـبـقـات مـرفـه بـه درجـات بـیـشـتـر اسـت ، آنـهـا هـسـتـنـد کـه هـمـه رقـم وسائل فساد در اختیار دارند و مست مقام و مالند و کمتر خدا را بنده اند!
ولى نـوح بـى آنـکـه در ایـن مـسـاله با آنها گلاویز شود، مى گوید من از آنها چیز بدى سراغ ندارم و اگر هم چنین باشد که شما مى گوئید حسابشان با خدا است !
آنچه وظیفه من است این است که من پر و بال خود را براى همه حقجویان بگشایم من هرگز ایمان آورندگان را طرد نخواهم کرد (و ما انا بطارد المؤ منین )
ایـن جـمـله در حـقـیـقـت پـاسـخ بـه درخـواست ضمنى این ثروتمندان مغرور است که از نوح خواسته بودند این گروه را از خود براند و طرد کند، تا نزد او حاضر شوند!
تـنـهـا وظـیـفـه من این است که من مردم را انذار کنم من فقط بیم دهنده آشکارى هستم (ان انا الا نذیر مبین ).
هـر کـس این هشدار مرا بشنود و از راه انحراف به صراط مستقیم ، بازگردد پیرو من است ، هر که باشد و در هر وضع مادى و شرائط اجتماعى .
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه این ایراد را نه تنها بر نوح (علیه السلام ) گرفتند که نخستین پـیـامبران اولواالعزم است به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز که خاتم انـبـیـاء اسـت و هـمـچنین به سایر پیامبران نیز گرفتند، آنها با عینک سیاهى که بر چشم داشتند منظره این سپید جامگان را تاریک مى دیدند و همواره خواهان طرد و رد آنها بودند، و اصلا خدا و پیامبرانى را که چنین بندگان و پیروانى داشته باشند نمى پسندیدند!
امـا قـرآن چـه زیـبـا در سـوره کـهـف بـه پـیـامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى فـرمـایـد: و اصـبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداة و العشى یریدون وجهه و لا تعد عـیناک عنهم ترید زینة الحیوة الدنیا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هواه و کان امره فرطا: با کسانى باش که پروردگار خود را صبح و عصر مى خوانند، و تنها ذات او را مـى طـلبـند، هرگز چشمهاى خود را به خاطر زینتهاى دنیا از آنها برمگیر، و از کسانى کـه قـلبـشـان را از یاد خود غافل ساخته ایم اطاعت مکن ، همانها که پیروى هواى نفس ‍ کرده اند و کارهایشان افراطى است .
و حـتـى ایـن ایـراد را بـه رهـبـران راه حـق در عصر و زمان ما نیز مى کنند که بیشترین رقم طرفداران شما را مستضعفین و پابرهنه ها تشکیل مى دهند.
آنـها مى خواهند با این سخن عیبى بگذارند در حالى که ناآگاهانه مدح و تمجید مى کنند و اصالت مکتب را امضا مى نمایند.
آیه و ترجمه


قالوا لئن لم تنته یانوح لتکونن من المرجومین (116)
قال رب إ ن قومى کذبون (117)
فافتح بینى و بینهم فتحا و نجنى و من معى من المؤ منین (118)
فأ نجیناه و من معه فى الفلک المشحون (119)
ثم أ غرقنا بعد الباقین (120)
إ ن فى ذلک لایة و ما کان أ کثرهم مؤ منین (121)
و إ ن ربک لهو العزیز الرحیم (122)


ترجمه :

116 - گفتند: اى نوح اگر خوددارى نکنى ، سنگباران خواهى شد.
117 - گفت : پروردگارا: قوم من ، مرا تکذیب کردند.
118 - اکنون میان من و اینها جدائى بیفکن (و داورى کن ).
119 - مـا، او و کـسانى را که با او بودند در کشتى که مملو (از انسان و انواع حیوانات ) بود رهائى بخشیدیم .
120 - سپس بقیه را غرق کردیم .
121 - در این ماجرا نشانه روشنى است ، اما اکثر آنها ایمان نیاوردند.
122 - و پروردگار تو عزیز و رحیم است .
تفسیر:
نجات نوح و غرق مشرکان خودخواه
عـکـس العـمـل ایـن قـوم گـمـراه و لجـوج در بـرابـر نوح همان بود که همه زورگویان در طـول تـاریـخ داشـتـنـد، و آن تکیه بر قدرت و زور و تهدید به نابودى بود گفتند: اى نوح بس است اگر از این سخنان خوددارى نکنى و فضاى جامعه ما را با گفتگوهایت تلخ و تـاریک سازى به طور قطع سنگسار خواهى شد! (قالوا لئن لم تنته یا نوح لتکونن من المرجومین ).
تـعـبـیـر من المرجومین نشان مى دهد که سنگسار کردن در میان آنها در مورد مخالفین سابقه داشـتـه ، در حـقیقت به نوح مى گویند: اگر به این گفتگوها و دعوت به سوى توحید و آئیـنت ادامه دهى بر سر تو همان خواهد آمد که بر سر سایر مخالفین ما آمد، و آن سنگسار کردن است که یکى از بدترین انواع قتل مى باشد.
نـوح کـه مـى بـیـنـد ایـن دعـوت مـسـتـمـر و طـولانـى با این منطق روشن و با آنهمه صبر و شـکـیـبـائى جـز در عـده قلیلى تاثیر نگذارده ، سرانجام شکایت به درگاه خدا مى برد و ضـمـن شـرح حـال خـود تـقـاضـاى جـدائى و نـجـات از چنگال این ستمگران بى منطق مى کند.
عـرض کـرد پـروردگـارا قـوم مـن مـرا تـکـذیـب کـردنـد (قال رب ان قومى کذبون ).
درسـت اسـت کـه خـداوند از همه چیز آگاه است ولى به هنگام طرح شکایت و به عنوان مقدمه براى تقاضاى بعدى ، این سخن را مطرح مى کند.
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه نـوح از مصائبى که بر شخص او گذشته اظهار ناراحتى نمى کند بلکه تنها از این ناراحت است که او را تکذیب کرده اند و پیام الهى را نپذیرفته اند.
سپس عرض مى کند: اکنون که هیچ راهى براى هدایت این گروه باقى نماند میان من و اینها جدائى بیفکن و میان ما خودت داورى کن (فافتح بینى و بینهم فتحا).
فـتـح در اصـل - هـمـانـگـونه که ارباب لغت گفته اند - به معنى گشودن و از بین بردن بستگى است ، و آن دو گونه است ، گاهى جنبه حسى دارد، مانند فتح الباب (گشودن در) و گاه جنبه معنوى دارد مانند فتح الهم (گشودن غم و از بین بردن اندوه ) و فتح المستغلق مـن العـلوم بـه مـعـنـى گشودن رازهاى دانش و فتح القضیة به معنى داورى کردن و پایان دادن به نزاع و دعوا است .
سـپس اضافه مى کند: و من و مؤ منانى را که با من هستند نجات ده (و نجنى و من معى من المؤ منین ).
در ایـنـجـا رحـمـت الهـى به یارى نوح آمد و مجازات دردناکش به سراغ تکذیب کنندگان ، چـنـانـکـه مـى فـرمـایـد: ما او و تمام کسانى را که با او همراه بودند در کشتى که مملو از انسان و انواع حیوانات بود رهائى بخشیدیم (فانجیناه و من معه فى الفلک المشحون ).
سپس بقیه را غرق و نابود کردیم (ثم اغرقنا بعد الباقین ).
مشحون از ماده شحن (بر وزن صحن ) به معنى پر کردن است ، و گاه به معنى مجهز ساختن نـیـز آمـده اسـت ، و شـحـنـاء به عداوتى گفته مى شود که تمام وجود انسان را پر کند، و مـنـظـور در ایـنـجـا ایـن اسـت کـه آن کـشـتـى مـمـلو از نـفـرات و هـمـه وسـائل بـود، و کـمـبـودى نـداشـت ، یـعنى خداوند بعد از آنکه کشتى از هر نظر مهیا و آماده حـرکـت شد، طوفان را فرستاد تا نوح و سایر سرنشینانش گرفتار ناراحتى نشوند، و این خود یکى از نعمتهاى الهى بر آنها بود.
و در پـایـان ایـن سـخـن هـمـان مـى گـویـد کـه در پـایان ماجراى موسى (علیه السلام ) و ابراهیم (علیه السلام ) بیان کرد، مى فرماید: در ماجراى نوح و دعوت پیگیر و مستمر او صـبـر و شـکـیـبـائیش ، و سرانجام غرق و نابودى مخالفانش ، آیت و نشانه اى است براى همگان (ان فى ذلک لایة ).
هر چند اکثر آنها ایمان نیاوردند (و ما کان اکثرهم مؤ منین ).
بـنـابـرایـن تـو اى پیامبر از اعراض و سرسختى مشرکان قومت نگران مباش ، ایستادگى بـه خـرج ده کـه سـرنـوشـت تـو و یـارانـت سـرنـوشـت نوح و یاران او است ، و سرانجام گمراهان همان سرانجام شوم غرق شدگان است .
و بدان پروردگار تو شکست ناپذیر و رحیم است (و ان ربک لهو العزیز الرحیم ).
رحـمـتـش ایـجـاب مـى کند که به آنها فرصت کافى و مهلت دهد و اتمام حجت کند، و عزتش سبب مى شود که سرانجام تو را پیروز و آنها را مواجه با شکست نماید.
آیه و ترجمه


کذبت عاد المرسلین (123)
إ ذ قال لهم أ خوهم هود أ لا تتقون (124)
إ نى لکم رسول أ مین (125)
فاتقوا الله و أ طیعون (126)
و ما أ سئلکم علیه من أ جر إ ن أ جرى إ لا على رب العالمین (127)
أ تبنون بکل ریع ءایة تعبثون (128)
و تتخذون مصانع لعلکم تخلدون (129)
و إ ذا بطشتم بطشتم جبارین (130)
فاتقوا الله و أ طیعون (131)
و اتقوا الذى أ مدکم بما تعلمون (132)
أ مدکم بأ نعام و بنین (133)
و جنات و عیون (134)
إ نى أ خاف علیکم عذاب یوم عظیم (135)


ترجمه :

123 - قوم عاد رسولان (خدا) را تکذیب کردند.
124 - هنگامى که برادرشان هود گفت : آیا تقوى پیشه نمى کنید؟
125 - من براى شما فرستاده امینى هستم .
126 - تقوى الهى پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
127 - مـن هـیـچ اجـر و پـاداشـى در برابر این دعوت از شما نمى طلبم ، اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالمیان است .
128 - آیا شما بر هر مکان مرتفعى نشانه اى از روى هوى و هوس مى سازید.
129 - و قـصـرهـا و قـلعه هاى زیبا و محکم بنا مى کنید، آنچنانکه گوئى در دنیا جاودانه خواهید ماند.
130 - و هنگامى که کسى را مجازات مى کنید همچون جباران کیفر مى دهید.
131 - تقوى الهى پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
132 - از خدائى به پرهیزید که شما را به نعمتهائى که مى دانید امداد کرده .
133 - شما را به چهارپایان و نیز پسران (لایق و برومند) امداد فرموده .
134 - همچنین به باغها و چشمه ها
135 - (اگر کفران کنید) من بر شما از عذاب روز بزرگ مى ترسم .
تفسیر:
جنایات و اعمال بى رویه قوم عاد
اکنون نوبت به قوم عاد و پیامبرشان هود مى رسد که گوشه اى از زندگى
و سرنوشت آنها و درسهاى عبرتى را که در آن نهفته است ضمن هیجده آیه بیان مى کند.
قـوم عـاد، چـنـانـکـه قـبـلا هـم گـفـتـه ایـم ، جـمعیتى بودند که در سرزمین احقاف در ناحیه حضرموت ، از نواحى یمن ، در جنوب جزیره عربستان زندگى داشتند.
قـوم سـرکـش عـاد - چنانکه قرآن مى گوید - فرستادگان خدا را تکذیب کردند (کذبت عاد المرسلین ).
گر چه آنها تنها هود را تکذیب کردند اما چون دعوت هود دعوت همه پیامبران بود در واقع همه انبیا را تکذیب کرده بودند.
بعد از ذکر این اجمال به تفصیل پرداخته مى گوید: در آن هنگام که برادرشان هود گفت : آیا تقوى پیشه نمى کنید؟ (اذقال لهم اخوهم هود الا تتقون ).
او در نهایت دلسوزى و مهربانى همچون یک برادر آنها را به توحید و تقوى دعوت کرد و به همین دلیل کلمه اخ بر او اطلاق شده .
سـپـس افـزود مـن بـراى شـمـا فـرسـتـاده امـیـنـى هـسـتـم (انـى لکـم رسول امین ).
سابقه زندگى من در میان شما گواه این حقیقت است که هرگز راه خیانت نپوئیدم و جز حق و صداقت در بساط نداشتم .
باز تاکید مى کند اکنون که چنین است و شما هم به خوبى آگاهید از
خـدا بـتـرسـیـد و پـرهـیـزگـارى پـیـشه کنید و از من اطاعت نمائید که اطاعتم اطاعت خدا است (فاتقوا الله و اطیعون ).
و اگـر فـکـر مـى کـنـیـد مـن سـوداى مـال در سـر مـى پـرورانـم و ایـنـهـا مقدمه رسیدن به مـال و مـقـامـى اسـت بدانید من کوچکترین اجرى در برابر این دعوت از شما نمى خواهم (و ما اسئلکم علیه من اجر).
اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالمیان است (ان اجرى الا على رب العالمین ).
هـمـه برکات و نعمتها از او است و من اگر چیزى مى خواهم از او مى خواهم ، که پروردگار همه ما او است .
قرآن در این بخش از سرگذشت هود و قوم عاد بر چهار قسمت به ترتیب تکیه کرده است : نـخـسـت مـحـتـواى دعـوت هـود را کـه تـوحید و تقوى بوده مشخص مى کند که در ضمن آیات گذشته خواندیم .
سـپـس بـه انتقاد از کژیها و اعمال نادرست آنها پرداخته و سه موضوع را به آنها یادآور مـى کـنـد، و در لباس استفهام انکارى آنها را مخاطب ساخته چنین مى گوید: آیا شما بر هر مـکـان مـرتـفـعـى نـشـانـه اى از روى هـوى و هـوس مـى سـازیـد؟! (اتـبـنـون بکل ریع آیة تعبثون ).
واژه ریـع در اصـل بـه مـعنى مکان مرتفع است و تعبثون از ماده عبث به معنى کارى است که هـدف صـحـیـح در آن تـعـقـیب نمى شود، و با توجه به واژه آیه که به معنى نشانه است روشـن مـى شـود کـه ایـن قـوم مـتـمـکـن و ثـروتـمند براى خودنمائى و تفاخر بر دیگران بـنـاهـائى بـر نـقـاط مرتفع کوهها و تپه ها، (همچون برج و مانند آن ) مى ساختند که هیچ هدف صحیحى براى آن نبود جز اینکه توجه دیگران را به آن جلب کنند و قدرت و نیروى خود را به رخ سایرین بکشند.
و ایـنـکـه بعضى از مفسران گفته اند منظور از این سخن ، کلبه هائى بوده که بر فراز بـلنـدیـهـا مـى سـاخـتـند و مرکز لهو و لعب و هوسرانى و عیاشى بوده - همانگونه که در عـصـر مـا در مـیان طاغوتیان مرسوم است - بعید به نظر مى رسد، زیرا با کلمه آیة و عبث سازگار نیست .
این احتمال را نیز بعضى از مفسران داده اند که قوم عاد، این ساختمانها را مشرف بر جاده ها مى ساختند تا از فراز آن به استهزاء و مسخره راهروان بپردازند ولى از این سه تفسیر، تفسیر اول صحیحتر به نظر مى رسد.
بـار دیگر به انتقاد دیگرى از آنها پرداخته ، مى گوید: شما قصرها و قلعه هاى زیبا و مـحـکـم مى سازید آنچنان که گوئى در دنیا جاودانه خواهید ماند (و تتخذون مصانع لعلکم تخلدون ).
مـصـانـع جـمع مصنع به معنى مکان و ساختمان مجلل و محکم است . هود به این اعتراض نمى کـند که چرا شما داراى خانه هاى مناسبى هستید بلکه مى گوید شما آنچنان غرق دنیا شده ایـد و بـه تـجـمـل پـرسـتـى و محکم کارى بى حساب در کاخها و قصرها پرداخته اید که سراى آخرت را به دست فراموشى سپرده اید، دنیا را نه به عنوان یک گذرگاه که به عـنوان یک سراى همیشگى پنداشته اید، آرى چنین ساختمانهاى غفلت زا و غرور آفرین مسلما مذموم است .
در حـدیـثـى از پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مى خوانیم : که روزى از گذرگاهى مى گذشت چشمش به قبه و بارگاهى افتاد که مشرف بر جاده بود، پرسید: این چیست ؟
یاران عرض کردند متعلق به یکى از انصار است ، حضرت کمى توقف کرد صاحب آن فرا رسید و سلام کرد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) صورت از او گرداند ...
مـرد انـصـارى ایـن مطلب را با یاران خود در میان گذاشت و گفت : به خدا سوگند من نظر رسول الله را نسبت به خودم ناخوش آیند مى بینم نمى دانم درباره
من چه اتفاقى افتاده و من چه کرده ام ؟!
گـفـتـنـد: پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) آن سـاخـتـمـان مجلل تو را دیده و ناراحت شده .
مـرد انـصـارى رفـت و آن قبه و بارگاه را با خاک یکسان کرد، یکروز پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) آمـد و آنـرا ندید، فرمود چه بر سر این ساختمان که اینجا بود آمد؟ جـریـان را عـرض کـردنـد: فـرمـود: ان لکـل بـنـاء یـبـنـى وبـال عـلى صـاحـبـه یـوم القـیـامـة الا مـا لابـد مـنـه : هـر بـنـائى در روز قـیـامـت وبال صاحب آن است ، مگر آن مقدار که انسان از آن ناگزیر است !.
از ایـن روایـت و روایـات مـشـابـه آن بـیـنش اسلام کاملا روشن مى شود که با ساختمانهاى طـاغـوتـى و غافل کننده که تواءم با اسراف و زیاده روى است مخالف است و به مسلمانان اجـازه نـمـى دهـد هـمـچـون مـسـتکبران مغرور و از خدا بى خبر - آنهم در محیطهائى که معمولا محرومان و نیازمندان مسکن فراوانند - اقدام به چنین ساختمانهائى کنند.
ولى جالب اینکه پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى رسیدن به این هدف انـسـانـى مـتـوسل به زور نشد، و هرگز دستور تخریب چنان ساختمانى را نداد، بلکه از طـریـق یـک واکنش اخلاقى لطیف - رو ترش کردن و بى اعتنائى نمودن - هدف خود را تامین فرمود.
سـپـس بـه انـتـقـاد دیـگـر در رابـطـه بـا بـى رحـمـى قـوم عـاد بـه هـنـگـام نـزاع و جدال پرداخته مى گوید: شما به هنگامى که کسى را مجازات مى کنید از حد تجاوز کرده و همچون جباران کیفر مى دهید (و اذا بطشتم بطشتم جبارین ).
ممکن است کسى کارى کند که مستوجب عقوبت باشد، اما هرگز نباید قدم از جاده حق و عدالت فراتر نهید، و براى کمترین جرم ، سنگین ترین
جـریـمـه را قـائل شـوید و به هنگام خشم و غضب خون افراد را بریزید و با شمشیر به جان آنها بیفتید که این کار جباران و ستمگران و طاغیان روزگار است .
راغـب در مـفردات مى گوید: بطش (بر وزن نقش ) به معنى گرفتن چیزى است با قدرت و برترى .
در حـقیقت هود این دنیاپرستان را از سه طریق مورد سرزنش قرار مى دهد: نخست به نشانه هـائى کـه از روى خـودخـواهـى و خودنمائى بر فراز بلندیها مى ساختند که بر دیگران تفاخر کنند.
سـپـس بـه ساختمانهائى چون قصرهاى محکم جباران که نشانه آرزوهاى دور و دراز و غفلت از این نکته که دنیا دار ممر است و نه دار مقر انتقاد مى کند.
و سـرانجام زیاده روى آنها را به هنگام مجازات مورد انتقاد قرار مى دهد، که قدر جامع بین امـور سـه گـانـه هـمان حس برترى جوئى و حب بقاء است ، و این نشان مى دهد که آنچنان عـشـق دنـیـا بر آنها مسلط شده بود که از راه و رسم بندگى خارج شده و در دنیا پرستى غـرق بـودنـد و تـا سـر حـد دعوى الوهیت پیش رفته بودند و اینها بار دیگر این حقیقت را اثبات مى کند که حب الدنیا رأ س ‍ کل خطیئه .
بـعـد از بـیان این انتقادهاى سه گانه بار دیگر آنها را به تقوا دعوت کرده مى گوید: اکـنـون کـه چـنین است تقوا پیشه کنید و از خدا بترسید و دستور مرا اطاعت نمائید (فاتقوا الله و اطیعون ).
سپس به بخش سوم از بیان هود مى رسیم که تشریح نعمتهاى الهى بر بندگان
است ، تا از این راه ، حس شکرگزارى آنها را تحریک کند، شاید به سوى خدا آیند.
و در ایـن زمـیـنـه از روش اجـمـال و تـفـصـیـل که براى دلنشین کردن بحثها بسیار مفید است اسـتفاده مى کند، نخست روى سخن را به آنها کرده مى گوید: از خدائى بپرهیزید که شما را به نعمتهائى که مى دانید امداد کرد و به طور مداوم و منظم آنها را در اختیار شما نهاد (و اتقوا الذى امدکم بما تعلمون ).
سـپـس بـعـد از ایـن بـیـان کـوتـاه بـه شرح و تفصیل آن پرداخته مى گوید: شما را به چهارپایان و پسران (لایق و برومند) امداد کرد (امدکم بانعام و بنین ).
از یکسو سرمایه هاى مادى که قسمت مهمى از آن - مخصوصا در آن عصر - چهارپایان و دامها بـودنـد در اخـتـیار شما گذاشت ، و از سوى دیگر نیروى انسانى کافى که بتواند آن را حفظ و نگاهدارى کند و پرورش دهد.
ایـن تـعـبـیـر در آیـات مختلف قرآن تکرار شده است که به هنگام برشمردن نعمتهاى مادى نـخـسـت بـه امـوال اشـاره مى کند، بعد به نیروى انسانى که حافظ و نگاهبان و پرورش دهـنـده امـوال اسـت ، و ایـن یـک تـرتـیـب طـبـیـعـى بـه نـظـر مـى رسـد نـه ایـنـکـه اموال از اهمیت بیشترى برخوردار باشد.
در آیـه 6 سـوره اسـراء مـى خـوانـیـم : و امـددنـاکـم بـامـوال و بـنـیـن و جـعـلنـاکـم اکـثـر نـفـیـرا: مـا شـمـا را بـوسـیـله اموال و فرزندان امداد کردیم و جمعیت شما را
بیشترین قرار دادیم .
بعد مى افزاید: باغهاى خرم و سرسبز و چشمه هاى آب جارى در اختیارتان قرار دادیم (و جنات و عیون ).
و به این ترتیب زندگى شما را هم از نظر نیروى انسانى ، هم کشاورزى و باغدارى ، و هم دامدارى و وسائل حمل و نقل پر بار ساختیم ، به گونه اى که در زندگى خود احساس کمترین کمبود و ناراحتى نداشته باشید.
ولى چـه شـد کـه بـخـشنده این همه نعمتها را فراموش کردید، شب و روز بر سر سفره او نشستید و او را نشناختید.
سپس به آخرین مرحله از سخنانش پرداخته و آنها را تهدید و انذار به کیفر الهى مى کند، و مى گوید: اگر کفران کنید من بر شما از عذاب روز بزرگ مى ترسم (انى اخاف علیکم عذاب یوم عظیم ).
روزى کـه نـتـیـجـه آنـهـمـه ظـلم و سـتـم و غـرور و اسـتـکـبـار و هواپرستى و بیگانگى از پروردگار را با چشم خود خواهید دید.
معمولا یوم عظیم (روز بزرگ ) در قرآن به قیامت اطلاق مى شود که از هر نظر عظمت دارد، ولى گـاه در آیـات قـرآن به روزهاى سخت و وحشتناکى که بر امتها گذشته ، نیز اطلاق شـده اسـت ، آنـچـنـان کـه در هـمین سوره در داستان شعیب مى خوانیم که پس از سرسختى و لجـاجـت در مـقـابـل حـق ، خداوند آنها را با مجازات دردناکى (صاعقه اى که از قطعه ابرى فـرود آمد) کیفر داد، و سپس ‍ از این روز به عنوان یوم عظیم یاد مى کند: فاخذهم عذاب یوم الظلة انه کان عذاب یوم عظیم .
بـنـابـرایـن در آیـه مـورد بـحـث ، نـیـز مـمـکـن اسـت یـوم عـظیم اشاره به روزى باشد که گـردنـکشان قوم عاد، گرفتار مجازات دردناک طوفان درهم کوبنده گشتند گواه این معنى بیان کیفر آنها در چند آیه بعد از این است .
و نـیـز مـمـکـن اسـت اشـاره به کیفر روز قیامت و یا هر دو کیفر باشد که تاریخ هر دو روز عظیم است .
آیه و ترجمه


قالوا سواء علینا اءوعظت أ م لم تکن من الواعظین (136)
إ ن هذا إ لا خلق الا ولین (137)
و ما نحن بمعذبین (138)
فکذبوه فأ هلکناهم إ ن فى ذلک لایة و ما کان أ کثرهم مؤ منین (139)
و إ ن ربک لهو العزیز الرحیم (140)


ترجمه :

136 - آنـهـا (قـوم عـاد) گـفـتـنـد: بـراى ما تفاوت نمى کند چه ما را اندرز بدهى یا ندهى (بیهوده خود را خسته مکن )!
137 - این همان روش و اخلاق پیشینیان است .
138 - و ما هرگز مجازات نخواهیم شد.
139 - آنـهـا هـود را تـکـذیـب کردند، ما هم نابودشان کردیم و در این آیت و نشانه اى است (براى آگاهان ) ولى اکثر آنها مؤ من نبودند.
140 - و پروردگار تو عزیز و رحیم است .
تفسیر:
ما را انذار مده که در ما اثر نمى کند!
در آیات پیشین گفتگوهاى پر مغز پیامبر دلسوز، هود را با قوم سرکش
عاد دیدیم ، اکنون پاسخهاى نامعقول و موذیانه آن قوم را بررسى کنیم قرآن مى گوید: آنـهـا در پـاسـخ گـفتند: زیاد خود را خسته مکن ، براى ما هیچ تفاوت نمى کند چه موعظه و اندرز بدهى و چه ندهى ، در دل ما کمترین اثرى نخواهد گذارد! (قالوا سواء علینا اوعظت ام لم تکن من الواعظین ).
اما آنچه را تو به ما ایراد مى کنى جاى ایراد نیست این روش و اخلاق پیشینیان است (ان هذا الا خلق الاولین ).
و بر خلاف گفته تو ما هرگز مجازات نخواهیم شد، نه در این جهان و نه در جهان دیگر! (و ما نحن بمعذبین ).
خـلق (به ضم خ ول ) به معنى عادت و روش و اخلاق است زیرا این کلمه به صورت مفرد و به معنى خلق و خوى و عادت اخلاقى آمده است و در این صورت اشاره به اعمالى است که آنـهـا مـرتـکـب مـى شـدنـد مانند بت پرستى و ساختن قصرهاى محکم و زیبا و خودنمائى از طـریـق سـاخـتن برجها بر نقاط مرتفع و همچنین خشونت در مجازات و کیفر، یعنى آنچه را ما انـجـام مـى دهـیـم هـمـانـسـت کـه پـیـشـیـنـیـان مـا انـجـام مـى دادنـد و مـطـلب قابل ایرادى نمى تواند باشد.
بـعـضـى آنـرا به معنى دروغ و کذب تفسیر کرده اند یعنى سخنان تو درباره خدا و قیامت سخنان دروغینى است که از قبل نیز گفته شده (اما این در صورتى است که خلق (بر وزن حلق ) بخوانیم ولى قرائت مشهور چنین نیست ).
و بـه دنـبـال ایـن سـخـن ، قـرآن سرنوشت دردناک این قوم را چنین بیان مى کند آنها هود را تکذیب کردند، ما هم نابودشان کردیم (فکذبوه فاهلکناهم )
و در پایان این ماجرا همان دو جمله پر محتواى عبرت انگیزى را مى گوید
که در پایان داستان نوح و ابراهیم و موسى بیان شد.
مـى فـرمـایـد: در ایـن سـرگـذشـت ، آیـه و نـشـانـه روشـنى است از قدرت خدا، از استقامت پـیـامـبـران ، و از سـرانـجام شومى که دامنگیر سرکشان و جباران گردید ولى با این همه باز بیشتر آنها ایمان نیاوردند (ان فى ذلک لایة و ما کان اکثرهم مؤ منین ).
و پـروردگـار تـو قـدرتـمـنـد و شـکـسـت نـاپـذیر، و رحیم و مهربان است (و ان ربک لهو العزیز الرحیم ).
بـه انـدازه کـافـى مـدارا مـى کـنـد فـرصـت مـى دهـد، دلائل روشـن بـراى هدایت گمراهان ارائه مى کند، اما به هنگام مجازات چنان محکم مى گیرد که مجال فرار براى احدى باقى نمى ماند!
آیه و ترجمه


کذبت ثمود المرسلین (141)
إ ذ قال لهم أ خوهم صالح أ لا تتقون (142)
إ نى لکم رسول أ مین (143)
فاتقوا الله و أ طیعون (144)
و ما أ سئلکم علیه من أ جر إ ن أ جرى إ لا على رب العالمین (145)
أ تترکون فى ما ههنا ءامنین (146)
فى جنات و عیون (147)
و زروع و نخل طلعها هضیم (148)
و تنحتون من الجبال بیوتا فارهین (149)
فاتقوا الله و أ طیعون (150)
و لا تطیعوا أ مر المسرفین (151)
الذین یفسدون فى الا رض و لا یصلحون (152)


ترجمه :

141 - قوم ثمود رسولان (خدا) را تکذیب کردند.
142 - هنگامى که صالح به آنها گفت : آیا تقوى پیشه نمى کنید؟
143 - من براى شما فرستاده امینى هستم .
144 - تقوى الهى پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
145 - مـن اجـر و پـاداشـى در بـرابـر ایـن دعـوت از شـمـا نـمـى طـلبـم اجـر مـن تنها بر پروردگار عالمیان است .
146 - آیا شما تصور مى کنید همیشه در نهایت امنیت ، در نعمتهائى که اینجاست مى مانید؟
147 - در این باغها و چشمه ها!
148 - در این زراعتها و نخلهائى که میوه هایش شیرین و رسیده است .
149 - شما از کوهها خانه هائى مى تراشید و در آن به عیش و نوش مى پردازید.
150 - از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید.
151 - و اطاعت فرمان مسرفان نکنید.
152 - همانها که در زمین فساد مى کنند و اصلاح نمى کنند.
تفسیر:
از مسرفان مفسد اطاعت نکنید
پـنـجمین بخش از داستان انبیاء که در این سوره آمده ، سرگذشت فشرده و کوتاهى از قوم ثمود و پیامبرشان صالح است که در سرزمینى به نام وادى القرى میان مدینه و شام مى زیـسـتـنـد، و زنـدگـى مرفهى داشتند اما بر اثر سرکشى و طغیان چنان از میان رفتند که امروز اثرى از آنها باقى نیست .
سرآغاز این داستان کاملا شبیه داستان قوم عاد و نوح است ، و نشان مى دهد چگونه تاریخ تـکـرار مـى گـردد، مـى فـرمـایـد: قـوم ثـمـود رسولان خدا را تکذیب کردند (کذبت ثمود المرسلین ).
چـرا کـه همه دعوت واحدى داشتند و تکذیب پیامبرشان صالح در حقیقت تکذیب همه رسولان بود.
و بـعـد از ذکـر ایـن اجـمـال بـه تـفـصـیـل پـرداخـتـه ، مـى گـویـد: در آن هـنگام که برادر دلسـوزشـان صـالح بـه آنـهـا گـفـت : آیـا پـرهـیـزگـارى پـیـشـه نـمـى کـنـیـد؟! (اذ قال لهم اخوهم صالح الا تتقون ).
او کـه هـادى و راهـنـمـاى مهربانى همچون یک برادر بود، برترى جوئى و منافع مادى در نـظـر نـداشـت ، و بـه هـمـین جهت قرآن از او تعبیر به اخوهم کرده ، دعوت خود را مانند همه انبیاى الهى از تقوى و احساس مسئولیت آغاز کرد.
سپس براى معرفى خویش مى گوید: من براى شما فرستاده اى امینم ، و سوابق من در میان شما شاهد گویاى این مدعا است (انى لکم رسول امین ).
بـنـابـرایـن تـقوا پیشه کنید و از خدا بترسید و مرا اطاعت کنید که جز رضاى خدا و خیر و سعادت شما چیزى براى من مطرح نیست (فاتقوا الله و اطیعون ).
و بـه هـمـیـن دلیل من مزد پاداشى در برابر این دعوت از شما نمى طلبم و چشم داشتى از شما ندارم (و ما اسئلکم علیه من اجر).
من براى دیگرى کار مى کنم و پاداشم بر اوست آرى اجر و پاداش من تنها بر پروردگار عالمیان است (ان اجرى الا على رب العالمین ).
این نخستین بخش سرگذشت صالح بود که در طرح دعوت و بیان رسالت او خلاصه مى شود.
سـپـس در بـخـش دیـگـرى انـگـشـت روى نـقـطـه هـاى حـسـاس و قابل انتقاد زندگى آنها گذارده ، و آنان را در یک محاکمه وجدانى محکوم مى کند.
مـى گـوید: آیا شما چنین تصور مى کنید که همیشه در نهایت امنیت در این ناز و نعمت خواهید ماند؟! (اتترکون فیما ههنا آمنین ).
آیـا چـنـین مى پندارید که این زندگى مادى و غفلت زا جاودانى است ، و دست مرگ و انتقام و کیفر گریبانتان را نخواهد گرفت ؟!
سـپـس بـا اسـتفاده از روش اجمال و تفصیل جمله سر بسته گذشته خود را چنین تشریح مى کند، مى گوید: شما گمان مى کنید در این باغها و چشمه ها ... (فى جنات و عیون ).
در ایـن زراعـتـهـا و نـخـلهـا که میوه هاى شیرین و شاداب و رسیده دارند براى همیشه خواهید ماند؟ (و زروع و نخل طلعها هضیم ).
سـپـس بـه خـانـه هاى محکم و مرفه آنها پرداخته مى گوید: شما از کوهها خانه هائى مى تـراشـیـد و در آن بـه عـیـش و نـوش مـى پـردازیـد (و تـنـحـتـون مـن الجبال بیوتا فارهین ).
فـاره از مـاده فـره (بـر وزن فـرح ) در اصـل بـه مـعـنـى شـادى تـوأ م بـا بـى خـبرى و هواپرستى است ، گاهى نیز به معنى مهارت در انجام کارى آمده است ، گر چه هر دو معنى بـا آیـه فـوق مـتـنـاسـب اسـت ، امـا بـا تـوجـه بـه ملامت و سرزنش حضرت صالح ، معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد.
از مجموع این آیات با مقایسه به صفاتى که در آیات گذشته درباره قوم عاد گفته شد چـنـیـن اسـتفاده مى شود که قوم عاد بیشتر بر خودخواهى و مقام پرستى و خودنمائى تکیه داشـتـنـد، در حـالى کـه قـوم ثـمـود بیشتر اسیر شکم ، و زندگى مرفه و پرناز و نعمت بـودنـد، ولى هـر دو در یـک سـرنوشت شوم اشتراک پیدا کردند که دعوت انبیاء را براى بـیـرون آمـدن از زنـدان خـودپـرسـتى و رسیدن به خدا پرستى زیر پا گذاشتند، و به کیفر اعمالشان رسیدند.
حـضـرت صـالح بـعـد از ذکـر ایـن انتقادها به بخش سوم از سخنانش پرداخته و به آنها هشدار مى دهد:
از مخالفت فرمان خدا بپرهیزید و مرا اطاعت کنید (فاتقوا الله و اطیعون ).
و فرمان مسرفان را اطاعت نکنید (و لا تطیعوا امر المسرفین ).
همانها که در زمین فساد مى کنند و هرگز اصلاح نمى کنند (الذین یفسدون فى الارض و لا یصلحون ).
نکته :
رابطه اسراف و فساد در ارض
مـى دانـیـم اسـراف همان تجاوز از حد قانون آفرینش و قانون تشریع است این نیز روشن است که در یک نظام صحیح هر گونه تجاوز از حد موجب فساد و از هم گسیختگى مى شود، و به تعبیر دیگر سرچشمه فساد، اسراف است و نتیجه اسراف فساد.
البـتـه بـایـد تـوجـه داشـت کـه اسـراف مـعـنـى گـسـتـرده اى دارد، گـاه در مسائل ساده اى مانند خوردن و آشامیدن است (چنانکه در آیه 31 سوره اعراف آمده ).
و گاه در انتقام گیرى و قصاص بیش از حد (چنانکه در آیه 33 سوره اسراء آمده است ).
و گاه در انفاق و بذل و بخشش بیش از اندازه (چنانکه در آیه 67 سوره فرقان آمده ).
و گـاه در داورى کـردن و قضاوت نمودنى که منجر به کذب و دروغ مى شود، (چنانکه در آیه 28 سوره غافر، مسرف و کذاب در ردیف هم قرار گرفته ).
و گـاه در اعـتـقـادات اسـت کـه مـنـتهى به شک و تردید مى شود (همانگونه که در آیه 34 سوره غافر مسرف و مرتاب با هم آمده است ).
و گـاه بـه مـعنى برترى جوئى و استکبار و استثمار آمده (چنانکه درباره فرعون در آیه 31 سوره دخان مى خوانیم : انه کان عالیا من المسرفین : او برترى جوى و مسرف بود).
و بـالاخـره گـاه بـه مـعـنـى هـر گـونـه گناه مى آید (چنانکه در آیه 53 زمر مى خوانیم : قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا: بـگو اى بندگان من که بر خود اسراف کردید از رحمت خدا مایوس نشوید که خداوند همه گناهان را مى بخشد).
با توجه به آنچه گفتیم رابطه اسراف و فساد به خوبى آشکار مى شود.
بـه گـفـته علامه طباطبائى در المیزان عالم هستى یک پارچه نظم و صلاح است و حتى با تـضادى که احیانا در میان اجزاى آن دیده مى شود تالیف و التیام و هماهنگى فراوان دارد، ایـن نـظـام بـه سـوى اهـداف صـالحـى در جـریان است ، و براى هر یک از اجزاى خود، خط سـیرى تعیین مى کند حال اگر یکى از این اجزاء از مدار خود خارج شود و راه فساد را پیش گـیـرد، مـیـان آن و سایر اجزاى این جهان درگیرى ایجاد مى شود، اگر توانستند این جزء نـامـنظم اسرافکار را به مدار اصلیش بازگردانند چه بهتر، و الا نابودش ‍ مى کنند، تا نظام به خط سیر خود ادامه دهد!.
انسان که یکى اجزاى این عالم هستى است از این قانون عمومى مستثنى نیست اگر بر اساس فطرت ، بر مدار خود حرکت کند و هماهنگ نظام هستى باشد به هدف سعادتبخش که براى او مـقـدر شـده اسـت مـى رسـد امـا اگـر از حـد خـود تـجاوز کند و قدم در جاده فساد در ارض بـگـذارد، نـخـست خداوند او را گوشمالى داده ، و با حوادث سخط و دردناک او را هشدار مى دهـد، چـنـانکه در آیه 41 سوره روم مى خوانیم ظهر الفساد فى البر و البحر بما کسبت ایـدى النـاس لیـذیقهم بعض الذى عملوا لعلهم یرجعون : فساد بر صفحه دریا و صحرا بـر اثـر اعـمـال مـردم آشـکـار گـشـت خـدا مـى خـواهـد نـتـیـجـه سـوء پـاره اى از اعمال مردم را به آنها بچشاند شاید بازگردند.
امـا اگـر ایـن هـم مـؤ ثـر نـیـفـتـاد و فـسـاد در اعـمـاق جان او ریشه دوانید، خداوند با عذاب استیصال صفحه زمین را از لوث وجود چنین کسانى پاکسازى مى کند.
و از ایـنـجـا روشـن مى شود که چرا در آیات فوق ، خداوند اسراف را با فساد در ارض و عدم اصلاح هماهنگ ذکر کرده است .
آیه و ترجمه


قالوا إ نما أ نت من المسحرین (153)
ما أ نت إ لا بشر مثلنا فأ ت بایة إ ن کنت من الصادقین (154)
قال هذه ناقة لها شرب و لکم شرب یوم معلوم (155)
و لا تمسوها بسوء فیأ خذکم عذاب یوم عظیم (156)
فعقروها فأ صبحوا نادمین (157)
فأ خذهم العذاب إ ن فى ذلک لایة و ما کان أ کثرهم مؤ منین (158)
و إ ن ربک لهو العزیز الرحیم (159)


ترجمه :

153 - گفتند (اى صالح ) تو عقل خود را از دست داده اى .
154 - تو فقط بشرى همچون ما هستى اگر راست مى گویى آیت و نشانه اى بیاور.
155 - گـفـت ایـن نـاقه اى است که براى او سهمى (از آب قریه ) است و براى شما سهم روز معینى .
156 - کمترین آزارى به آن نرسانید که عذاب روز عظیم شما را فرو خواهد گرفت .
157 - سـرانـجـام بـر آن (نـاقـه ) حـمـله نـمـوده او را از پاى درآوردند، سپس از کرده خود پشیمان شدند.
158 - عـذاب الهـى آنـهـا را فرو گرفت ، در این آیت و نشانه اى است ولى اکثر آنها مؤ من نبودند.
159 - پروردگار تو عزیز و رحیم است .
تفسیر:
لجاجت و سرسختى قوم صالح
در آیات گذشته منطق مستدل و خیرخواهانه صالح را در برابر قوم گمراه شنیدید، اکنون در این آیات منطق قوم را در برابر او بشنوید.
آنها گفتند: اى صالح تو مسحور شده اى و عقل خود را از دست داده اى ، لذا سخنان ناموزون مى گوئى (قالوا انما انت من المسحرین ).
از ایـن گـذشـته تو فقط بشرى همچون مائى و هیچ عقلى اجازه نمى دهد از انسانى همچون خودمان اطاعت کنیم ! (ما انت الا بشر مثلنا).
اگر راست مى گوئى آیت و نشانه اى بیاور تا ما به تو ایمان بیاوریم (فات بایة ان کنت من الصادقین ).
جـمـله مـسـحـر از مـاده سـحر به معنى کسى است که مسحور شده باشد آنها معتقد بودند که ساحران گاه از طریق سحر، عقل و هوش ‍ افراد را از کار مى اندازند، این سخن را نه تنها به حضرت صالح (علیه السلام ) گفتند که به گروهى دیگر از پیامبران نیز این تهمت را وارد سـاخـتـنـد، حـتى به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنانکه در آیه 8 سـوره فـرقان مى خوانیم : ان تتبعون الا رجلا مسحورا: ستمگران گفتند شما تنها از مردى پیروى مى کنید که بر اثر مسحور شدن ، عقل خود را از دست داده است !
آرى آنـهـا عـقـل را در ایـن مـى دیـدنـد کـه انـسـان هـمرنگ محیط باشد، نان را به نرخ روز بـخـورد، و خود را با همه مفاسد تطبیق دهد، اگر مردى الهى و انقلابى براى درهم ریختن عقائد و نظام فاسد قیام مى کرد، طبق این منطق او را دیوانه و مجنون و مسحور مى خواندند.
بـعضى از مفسران در معنى مسحرین احتمالات دیگرى داده اند که چندان مناسب نیست لذا از آن صرف نظر کردیم .
بـه هـر حـال ایـن گـروه سـرکـش ، نـه بـه خـاطـر حـق طلبى که به خاطر بهانه جوئى تـقاضاى معجزه کردند، و باید به آنها اتمام حجت مى شد، لذا صالح به دستور خداوند گـفـت : ایـن نـاقـه اى اسـت کـه بـراى او سهمى از آب قریه است ، و براى شما سهم روز معینى (قال هذه ناقة لها شرب و لکم شرب یوم معلوم ).
نـاقة به معنى شتر ماده است ، و قرآن درباره خصوصیات این شتر که وضع اعجاز آمیزى داشـتـه سـربـسـتـه سـخن گفته است ، و ویژگیهاى آن را نشمرده ، ولى مى دانیم یک شتر عـادى و مـعـمولى نبوده است ، به گفته جمعى از مفسرین این ناقه به طرز معجزآسائى از دل کـوه برآمد، و از ویژگیهاى آن این بود که یک روز آب آبادى را به خود تخصیص مى داد و مى نوشید، چنانکه در آیه فوق ، و آیه 28 سوره قمر به آن اشاره شده است .
البته خصوصیات دیگرى نیز در پاره اى از روایات درباره آن گفته شده است .
بـه هـر حـال صـالح مامور بود که به آنها اعلام کند این شتر عجیب و خارق - العاده را که نـشانه اى از قدرت بى پایان خدا است به حال خود رها کنند، و دستور داد: کمترین آزارى به آن نرسانید که اگر چنین کنید عذاب روز عظیم شما را فرو خواهد گرفت (و لا تمسوها بسوء فیاخذکم عذاب یوم عظیم ).
البـتـه قـوم سـرکـشـى کـه حاضر به بیدارى فریب خوردگان نبودند و آگاهى مردم را مزاحم منافع خود مى دانستند، توطئه از میان بردن ناقه را طرح کردند و سرانجام بر آن حـمـله نـمـوده و بـا یـک یـا چـند ضربه آن را از پاى درآوردند، و سپس از کرده خود نادم و پـشـیـمـان شـدنـد چـرا کـه عـذاب الهـى را در چـنـد قـدمـى خـود احساس مى کردند (فعقروها فاصبحوا نادمین ).
چـون طـغـیـانگرى آنها از حد گذشت و عملا نشان دادند که آماده پذیرش حق نیستند اراده خدا بر این قرار گرفت که زمین را از لوث وجودشان پاک کند: در این هنگام عذاب الهى آنها را فرو گرفت (فاخذهم العذاب ).
و بـه طورى که در سوره اعراف آیه 78 و سوره هود آیه 67 اجمالا آمده است نخست زلزله شدیدى سرزمین آنها را تکان داد، هنگامى که از خواب بیدار شدند و بر سر زانو نشستند حـادثـه آنـهـا را مـهـلت نـداد، صـاعـقـه اى مرگبار که با زلزله همراه بود دیوارها را بر سرشان فرود آورد، و در همان حال جان خود را در میان وحشتى عجیب از دست دادند.
قـرآن در پـایـان این ماجرا همان مى گوید که در پایان ماجراى قوم هود و قوم نوح و قوم ابـراهـیـم بـیـان کـرد، مـى فـرمـایـد: در ایـن سـرگـذشت قوم صالح و آنهمه پایمردى و تـحـمـل ایـن پـیـامـبـر بـزرگ و آن منطق شیوا، و نیز سرسختى و لجاجت و مخالفت آن سیه رویـان بـا مـعـجـزه بـیـدارگـر و سـرنـوشت شومى که به آن گرفتار شدند آیت و درس عبرتى است ، اما اکثر آنها ایمان نیاوردند (ان فى ذلک لایة و ما کان اکثرهم مؤ منین ).
آرى هـیـچکس نمى تواند بر قدرت خدا چیره شود همانگونه که این قدرت عظیم مانع رحمت او نـسبت به دوستان و حتى نسبت به دشمنان نیست پروردگار تو عزیز و رحیم است (و ان ربک لهو العزیز الرحیم ).
آیه و ترجمه


کذبت قوم لوط المرسلین (160)
إ ذ قال لهم أ خوهم لوط أ لا تتقون (161)
إ نى لکم رسول أ مین (162)
فاتقوا الله و أ طیعون (163)
و ما أ سئلکم علیه من أ جر إ ن أ جرى إ لا على رب العالمین (164)
اءتاءتون الذکران من العالمین (165)
و تذرون ما خلق لکم ربکم من أ زواجکم بل أ نتم قوم عادون (166)


ترجمه :

160 - قوم لوط فرستادگان (خدا) را تکذیب کردند.
161 - هنگامى که برادرشان لوط به آنها گفت آیا تقوى پیشه نمى کنید؟
162 - من براى شما رسول امینى هستم .
163 - تقوى الهى پیشه کنید و مرا اطاعت نمائید.
164 - من از شما اجرى نمى خواهم اجر من فقط بر پروردگار عالمیان است .
165 - آیا در میان جهانیان ، شما به سراغ جنس ذکور مى روید؟ (این زشت و ننگین نیست ؟).
166 - و هـمـسـرانى را که خدا براى شما آفریده است رها مى کنید؟ شما قوم تجاوزگرى هستید.
تفسیر:
قوم ننگین و متجاوز!
ششمین پیامبرى که گوشه اى از زندگى او و قوم گمراهش در این سوره آمده حضرت لوط (عـلیه السلام ) است ، با اینکه او در عصر ابراهیم (علیه السلام ) مى زیست ، ولى بیان ماجراى زندگى او بعد از ابراهیم نیامده ، چرا که قرآن یک کتاب تاریخى نیست که حوادث را به ترتیب وقوع بیان کند، بلکه جنبه هاى تربیتى و انسانسازى را مورد توجه قرار مـى دهـد کـه تـناسبهاى دیگرى را ایجاب مى کند، و زندگى لوط و ماجراى قومش هماهنگى بیشترى با زندگى پیامبرانى دارد که اخیرا سخن از آنها به میان آمد.
نخست مى گوید: قوم لوط فرستادگان خدا را تکذیب کردند (کذبت قوم لوط المرسلین ).
هـمـانگونه که قبلا هم اشاره کرده ایم ذکر مرسلین به صورت جمع ، یا به خاطر وحدت دعـوت انـبیا است که تکذیب یکى از آنها تکذیب همه آنها محسوب مى شود، و یا اینکه واقعا به هیچیک از پیامبران پیشین نیز ایمان نداشتند.
سـپـس اشـاره اى بـه دعـوت حـضرت لوط مى کند که هماهنگ با کیفیت دعوت دیگر پیامبران گـذشـتـه اسـت مـى گـوید: در آن هنگام که برادرشان لوط به آنها گفت : آیا تقوا پیشه نمى کنید؟! (اذ قال لهم اخوهم لوط الا تتقون ).
لحن گفتار او و دلسوزى عمیق و فوق العاده اش نشان مى داد که همچون یک برادر سخن مى گوید.
سـپـس افـزود: مـن بـراى شـمـا رسـول امـیـنـى هـسـتـم (انـى لکـم رسول امین ).
تاکنون خیانتى از من دیده اید؟ و از این به بعد نیز نسبت به وحى الهى
و رساندن پیام پروردگار شما قطعا رعایت امانت را خواهم کرد.
اکنون که چنین است : پرهیزکارى پیشه کنید، و از خدا بترسید و مرا اطاعت نمائید که رهبر راه سعادت شما هستم (فاتقوا الله و اطیعون ).
فکر نکنید این دعوت ، وسیله اى براى آب و نان است و یک هدف مادى را تعقیب مى کند، نه ، من کمترین پاداشى از شما نمى خواهم ، اجر و پاداشم تنها بر پروردگار عالمیان است (و ما اسئلکم علیه من اجر ان اجرى الا على رب العالمین ).
سپس به انتقاد از اعمال ناشایست و بخشى از انحرافات اخلاقى آنها مى پردازد و از آنجا که مهمترین نقطه انحراف آنها، انحراف جنسى و همجنس گرائى بود روى همین مساله تکیه کـرد و چـنـیـن گـفـت : آیـا شـمـا در مـیان جهانیان به سراغ جنس ذکور مى روید؟! (أ تاتون الذکران من العالمین ).
یـعـنـى بـا ایـنکه خداوند اینهمه افراد از جنس مخالف براى شما آفریده و مى توانید با ازدواج صـحـیـح و سـالم با آنان زندگى پاک و آرامبخشى داشته باشید، این نعمت پاک و طبیعى خدا را رها کرده ، و خود را به چنین کار پست و ننگینى آلوده ساخته اید!.
ایـن احـتـمـال نـیـز در تـفسیر آیه وجود دارد که من العالمین به صورت قید براى خود قوم بـوده بـاشـد، یـعنى تنها شما از میان جهانیان این انحراف را پیش گرفته اید، و این با بـعـضـى از تـواریـخ نیز هماهنگ است که نخستین قومى که همجنس گرائى را به صورت وسیعى مرتکب شدند قوم لوط بودند ولى
تفسیر اول با آیه بعد مناسبتر است .
سپس افزود: شما همسرانى را که خدا برایتان آفریده است رها مى کنید؟ (و تذرون ما خلق لکم ربکم من ازواجکم ).
شما قوم تجاوزگرى هستید! (بل انتم قوم عادون ).
هـرگـز نـیاز طبیعى ، اعم از روحى و جسمى ، شما را به این کار انحرافى نکشانده است ، بلکه تجاوز و طغیان است که دامانتان را به چنین ننگى آلوده کرده .
کـار شـمـا به آن مى ماند که انسان میوه هاى خوشبو، غذاهاى نیروبخش و سالم و طبیعى را رها کرده ، و به سراغ غذاى مسموم ، آلوده و مرگ آفرین برود، این نیاز طبیعى نیست ، این تجاوز و طغیانگرى است .
نکته ها:
1 - همجنس گرائى یک انحراف شرم آور
در قـرآن مـجـیـد در سـوره هـاى اعـراف ، هـود، حـجـر، انـبـیـاء، نـمـل و عنکبوت اشاراتى به وضع قوم لوط و گناه شنیع آنها شده است ، منتها در هر مورد تـعـبـیـرش بـا مورد دیگر متفاوت است ، در حقیقت هر کدام از این تعبیرات به یکى از ابعاد شوم این عمل ننگین اشاره مى کند:
در اعـراف مـى خـوانـیـم کـه لوط بـه آنـهـا مـى گـویـد: بل انتم قوم مسرفون شما جمعیتى اسرافکارید (اعراف - 81).
در سـوره انـبـیـاء مـى خـوانـیـم : و نـجـیـنـاه مـن القـریـة التـى کـانـت تـعـمل الخبائث انهم کانوا قوم سوء فاسقین : ما لوط را از قریه اى که خبائث انجام مى داد رهائى بخشیدیم ، آنها قوم بد و فاسقى بودند (انبیاء - 74)
و در آیـه مـورد بـحـث نـیـز خـوانـدیـم کـه لوط بـه آنـهـا مـى گـویـد: بل انتم قوم
عادون : شما جمعیت تجاوزگرى هستید.
و در سـوره نـمـل آمـده اسـت : بـل انـتـم قـوم تـجـهـلون : شـمـا قـومـى جاهل و نادانید (نمل - 55).
و در سـوره عـنـکـبـوت آیـه 29 از زبـان لوط چـنـیـن آمـده اسـت که به آنها مى گوید: انکم لتـاتـون الرجـال و تـقـطـعـون السـبـیـل : شـما به سراغ مردان مى روید و راه فطرت و نسل انسان را قطع مى کنید.
بـه ایـن تـرتـیـب ایـن عـمـل زشـت تـحـت عـنـوان اسـراف ، خـبـیـث ، فـسـق ، تـجـاوز، جهل ، قطع سبیل مطرح شده است .
اسـراف از ایـن نـظـر کـه آنـهـا نـظـام آفرینش را در این امر فراموش کرده و از حد تجاوز نمودند و تعدى نیز به همین خاطر بر آن اطلاق شده است .
خـبـیـث به معنى کار یا چیز آلوده اى است که طبع سالم آدمى از آن تنفر دارد، و چه عملى از این عمل تنفر آمیزتر است .
فـسق به معنى خروج از اطاعت پروردگار و برهنگى از شخصیت انسانى است که از لوازم حتمى این کار است .
جـهـل بـه خـاطـر بـى خـبـرى از عـواقـب شـومـى اسـت کـه ایـن عمل براى فرد و جامعه دارد.
و بـالاخـره قـطـع سـبـیـل نـتـیـجـه شوم این عمل را که در صورت گسترش منتهى به قطع نـسـل انـسـانـى مى گردد، چرا که تدریجا علاقه به جنس موافق جانشین علاقه طبیعى به جنس مخالف مى شود مى باشد.
2 - عواقب شوم همجنس گرائى
گر چه در جلد نهم تفسیر نمونه (در شرح آیات 81 - 83 سوره هود) بحث
مشروحى در زمینه زیانهاى این عمل داشته ایم ، ولى از نظر اهمیت موضوع باز هم لازم است مطالبى بر آن افزوده شود.
در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : لا یجد ریح الجـنـة زنـوق ، و هـو المخنث !: بوى بهشت به مشام کسى که مورد همجنس گرائى واقع مى شود نخواهد رسید!
در حـدیـث دیـگـرى از عـلى (عـلیـه السـلام ) مى خوانیم که لواط را در سر حد کفر معرفى فرموده است .
در حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام ) در فلسفه تحریم همجنس گرائى چـنـین آمده است : علة تحریم الذکران للذکران ، و الاناث للاناث ، لما رکب فى الاناث و ما طـبـع عـلیـه الذکـران ، و لمـا فـى اتـیـان الذکران ، الذکران و الاناث للاناث ، من انقطاع النـسـل ، و فـسـاد التـدبـیر، و خراب الدنیا: فلسفه تحریم مردان بر مردان و زنان بر زنـان ایـن اسـت کـه ایـن امـر بر خلاف طبیعتى است که خداوند براى زن و مرد قرار داده (و مخالفت با این ساختمان فطرى و طبیعى ، سبب انحراف روح و جسم انسان خواهد شد) و به خـاطـر ایـن اسـت کـه اگـر مـردان و زنـان هـمـجـنـس گـرا شـونـد، نـسـل بـشـر قـطـع مى گردد، و تدبیر زندگى اجتماعى به فساد مى گراید، و دنیا به ویرانى مى کشد.
این مساله تا به آنجا از دیدگاه اسلام زشت و ننگین است که در ابواب حدود اسلامى حد آن بـدون شـک اعـدام شـمـرده شـده اسـت ، و حـتـى بـراى کـسـانـى کـه مـراحـل پـائیـنـتر همجنس گرائى را انجام مى دهند مجازاتهاى شدیدى ذکر شده ، از جمله در حـدیـثـى از پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى خـوانـیـم : مـن قبل غلاما من شهوة الجمه الله یوم القیامة بلجام من نار: کسى که پسرى را از روى شهوت ببوسد خداوند
در روز قیامت لجامى از آتش بر دهان او مى زند!.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت