تفسیرنمونه سوره فرقان (قسمت4)

آیه و ترجمه


و عباد الرحمن الذین یمشون على الا رض هونا و إ ذا خاطبهم الجهلون قالوا سلما (63)
و الذین یبیتون لربهم سجدا و قیما (64)
و الذین یقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم إ ن عذابها کان غراما (65)
إ نها ساءت مستقرا و مقاما (66)
و الذین إ ذا أ نفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما (67)


ترجمه :

63 - بندگان خاص خداوند رحمن آنها هستند که با آرامش و بى تکبر بر زمین راه مى روند و هـنـگـامـى کـه جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام مى گویند (و با بى اعتنائى و بزرگوارى مى گذرند).
64 - آنها کسانى هستند که شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قیام مى کنند.
65 - آنـهـا کـسـانى هستند که مى گویند پروردگارا عذاب جهنم را از ما بر طرف گردان که عذابش سخت و پر دوام است !
66 - آن بد جایگاه و بد محل اقامتى است .
67 - آنها کسانى هستند که هر گاه انفاق کنند نه اسراف مى کنند و نه سختگیرى ، بلکه در میان ایندو حد اعتدالى دارند.
تفسیر:
صفات ویژه بندگان خاص خدا
از این آیات به بعد بحث جامع و جالبى پیرامون صفات ویژه بندگان خاص پروردگار کـه تـحـت عـنـوان عـبـادالرحـمـان آمـده ، مـطرح مى شود، و در حقیقت تکمیلى است براى آیات گـذشـتـه کـه مـشرکان لجوج هنگامى که نام خداوند رحمان برده مى شد از سر استهزاء و غـرور مـى گـفـتـند: رحمان چیست ؟ و دیدیم که قرآن ضمن دو آیه خداوند رحمان را به آنها مـعرفى کرد، اکنون نوبت این رسیده است به بندگان خاص این خداوند رحمان را معرفى کند، جائى که بندگان او این قدر عالى مقام و با شخصیتند عظمت خداى رحمان را بهتر مى توان درک کرد.
این آیات دوازده صفت از صفات ویژه آنان را بیان مى کند که بعضى به جنبه هاى اعتقادى ارتـبـاط دارنـد، و بـرخـى اخـلاقـى ، و پاره اى اجتماعى ، قسمتى جنبه فردى دارد و بخش دیگرى جمعى است ، و رویهم رفته مجموعه اى است از والاترین ارزشهاى انسانى .
نـخست مى گوید: بندگان خاص خداوند رحمان کسانى هستند که با آرامش و بى تکبر بر روى زمین راه مى روند (و عباد الرحمن الذین یمشون على الارض هونا).
در واقع نخستین توصیفى که از عباد الرحمن شده است ، نفى کبر و غرور و خودخواهى است کـه در تـمـام اعـمـال انسان و حتى در کیفیت راه رفتن او آشکار مى شود زیرا ملکات اخلاقى همیشه خود را در لابلاى اعمال و گفتار و حرکات انسان نشان
مـى دهـنـد، تـا آنـجـا که از چگونگى راه رفتن یک انسان مى توان با دقت و موشکافى به قسمت قابل توجهى از اخلاق او پى برد.
آرى آنـهـا مـتـواضـعـنـد، و تـواضـع کـلید ایمان است ، در حالى که غرور و کبر کلید کفر مـحـسـوب مـى شـود، در زنـدگـى روزمـره با چشم خود دیده ایم و در آیات قرآن نیز کرارا خوانده ایم که متکبران مغرور حتى حاضر نبودند به سخنان رهبران الهى گوش فرا دهند، حـقـایـق را بـه باد مسخره مى گرفتند، و دید آنها فراتر از نوک بینى آنها نبود، آیا با این حالت کبر ایمان آوردن امکان پذیر است ؟!
آرى ایـن مـؤ مـنـان بـنـده خـداونـد رحـمـانـنـد، و نخستین نشانه بندگى همان تواضع است . تواضعى که در تمام ذرات وجود آنان نفوذ کرده و حتى در راه رفتن آنها آشکار است .
و اگر مى بینیم یکى از مهمترین دستوراتى که خداوند به پیامبرش مى دهد این است که و لا تـمـش فـى الارض مـرحـا انـک لن تـخـرق الارض و لن تـبـلغ الجـبـال طـولا: در روى زمـیـن از سـر کبر و غرور گام بر مدار چرا که نمى توانى زمین را بـشـکافى و طول قامتت هرگز به کوهها نمى رسد. (سوره اسراء آیه 37) نیز به خاطر همین است که روح ایمان تواضع مى باشد.
راسـتـى اگر انسان کمترین شناختى از خود و جهان هستى داشته باشد مى داند در برابر ایـن عـالم بـزرگ چـه انـدازه کـوچـک اسـت ؟ حـتـى اگـر گردنش همطر از کوهها شود تازه بلندترین کوههاى زمین در برابر عظمت زمین کمتر از برآمدگیهاى پوست نارنج نسبت به آن است ، همان زمینى که خود ذره ناچیزى است در این کهکشانهاى عظیم .
آیـا بـا ایـن حـال کـبـر و غـرور دلیـل جهل و نادانى مطلق نیست ؟!
در حـدیـث جـالبى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که روزى از کوچه اى عـبـور مـى کـردنـد جـمـعـى از مـردم را در یـک نـقـطـه مـجـتـمـع دیـدنـد از عـلت آن سـؤ ال کردند
عـرض کـردنـد دیـوانـه اى است که اعمال جنون آمیز و خنده آورش مردم را متوجه خود ساخته پـیـامـبـر آنـها را به سوى خود فرا خواند و فرمود: مى خواهید دیوانه واقعى را به شما معرفى کنم ؟ همه خاموش بودند و با تمام وجودشان گوش مى دادند:
فرمود: المتبختر فى مشیه الناظر فى عطفیه ، المحرک جنبیه بمنکبیه الذى لا یرجى خیره و لا یـؤ مـن شـر، فـذلک المـجـنـون و هـذا مـبـتلى !: کسى که با تکبر و غرور راه مى رود و پـیـوسته به دو طرف خود نگاه مى کند، پهلوهاى خود را با شانه خود حرکت مى دهد (غیر از خود را نمى بیند و اندیشه اش از خودش فراتر نمى رود) کسى که مردم به خیر او امید ندارند و از شر او در امان نیستند دیوانه واقعى او است اما این را که دیدید تنها یک بیمار است .
دومین وصف آنها حلم و بردبارى است چنانکه قرآن در ادامه همین آیه مى گوید: و هنگامى که جـاهـلان آنـهـا را مـورد خـطـاب قـرار مـى دهـنـد و بـه جـهـل و جـدال و سـخـنـان زشـت مـى پـردازنـد در پـاسخ آنها سلام مى گویند (و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما).
سـلامـى که نشانه بى اعتنائى تواءم با بزرگوارى است ، نه ناشى از ضعف ، سلامى که دلیل عدم مقابله به مثل در برابر جاهلان و سبک مغزان است ، سلام وداع گفتن با سخنان بى رویه آنها است ، نه سلام تحیت که نشانه محبت و پیوند دوستى است ، خلاصه سلامى که نشانه حلم و بردبارى و بزرگوارى است .
آرى یـکـى دیـگـر از پـدیـده هـاى بـا عـظـمـت روحـى آنـهـا تـحـمـل و حـوصـله اسـت کـه بـدون آن هـیچ انسانى راه دشوار و پر فراز و نشیب عبودیت و بـنـدگـى خـدا را طـى نـخـواهـد کـرد مـخـصـوصـا در جـوامـعـى کـه افـراد فـاسد و مفسد و جاهل و نادان در آن فراوان است .
در دومین آیه به سومین ویژگى آنها که عبادت خالصانه پروردگار است
پرداخته مى گوید آنها کسانى هستند که شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قیام مى کنند (و الذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما).
در ظـلمـت شـب کـه چشم غافلان در خواب است و جائى براى تظاهر و ریا وجود ندارد خواب خـوش را بـر خود حرام کرده و به خوشتر از آن که ذکر خدا و قیام و سجود در پیشگاه با عـظـمـت او اسـت مى پردازند، پاسى از شب را به مناجات با محبوب مى گذرانند، و قلب و جان خود را با یاد و نام او روشن مى کنند.
گر چه جمله یبیتون دلیل بر این است که آنها شب را با سجود و قیام به صبح مى آورند ولى معلوم است که منظور بخش قابل ملاحظه اى از شب است ، و یا اگر تمام شب باشد در بعضى از مواقع چنین است .
ضمنا تقدیم سجود بر قیام به خاطر اهمیت آن است هر چند در موقع نماز عملا قیام مقدم بر سجود است .
چـهـارمین صفت ویژه آنان خوف و ترس از مجازات و کیفر الهى است : آنها کسانى هستند که پـیـوسـتـه مى گویند پروردگارا عذاب جهنم را از ما بر طرف گردان که عذابش سخت و شدید و پر دوام است (و الذین یقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها کان غراما).
چرا که جهنم بد جایگاه و بد محل اقامتى است (انها ساءت مستقرا و مقاما).
بـا ایـنـکـه آنـهـا شـبـهـا بـه یـاد خـدا هـسـتـنـد و بـه عـبـادتـش مـشـغـول ، و روزهـا در مـسـیـر انجام وظیفه گام برمى دارند باز هم قلوبشان مملو از ترس مسئولیتها است ، همان ترسى که عامل نیرومندى براى حرکت به سوى انجام وظیفه بیشتر و بهتر است ،
هـمـان تـرسـى کـه بـه سـان یـک پـلیـس نـیـرومـنـد از درون ، انـسـان را کـنترل مى کند، و بى آنکه مامور و مراقبى داشته باشد وظائف خود را به نحو احسن انجام مى دهد و در عین حال خود را در پیشگاه خدا مقصر مى شمرد.
واژه غـرام در اصل به معنى مصیبت و ناراحتى شدیدى است که دست از سر انسان برندارد، و اگـر به شخص طلبکار غریم گفته مى شود به خاطر آن است که دائما براى گرفتن حـق خـویـش مـلازم انـسـان اسـت ، بـه عـشـق و عـلاقـه سـوزانى که انسان را با اصرار به دنـبال کار یا چیزى مى فرستد نیز غرام گفته مى شود اطلاق این واژه بر جهنم به خاطر آن است که عذابش شدید، پیگیر و پر دوام است .
تفاوت مستقر و مقام شاید از این نظر بوده باشد که دوزخ براى کافران جایگاه همیشگى (مقام ) است ، و براى مؤ منان مدتى قرارگاه (مستقر) مى باشد، و به این ترتیب به هر دو گروهى که وارد دوزخ مى شوند اشاره شده است .
روشـن اسـت کـه دوزخ بـد قـرارگـاه و مـحل اقامتى است ، آتش سوزان کجا و قرار گرفتن کجا؟
شعله هاى کشنده کجا و اقامت و آسایش کجا؟
ایـن احـتـمال نیز وجود دارد که مستقر و مقام هر دو به یک معنا باشد و تاکیدى است بر دوام مـجـازات دوزخ ، درسـت در مـقـابـل بـهـشـت کـه دربـاره آن ذیـل هـمـیـن آیـات مـى خوانیم خالدین فیها حسنت مستقرا و مقاما: مؤ منان جاودانه در غرفه هاى بهشتى مى مانند چه جایگاه خوب و چه محل اقامت نیکوئى است ) (فرقان - 76).
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث بـه پـنـجـمـیـن صـفـت مـمـتـاز عـبـاد الرحـمـن کـه اعتدال
و دورى از هـر گـونه افراط و تفریط در کارها مخصوصا در مساله انفاق است اشاره کرده مـى فـرمـایـد: آنـها کسانى هستند که به هنگام انفاق نه اسراف مى کنند و نه سختگیرى ، بـلکـه در مـیـان ایـن دو حـد اعـتـدالى را رعـایت مى کنند (و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذالک قواما).
جـالب تـوجـه اینکه اصل انفاق کردن را مسلم مى گیرد بطورى که نیاز به ذکر نداشته بـاشـد چـرا کـه انـفـاق یکى از وظائف حتمى هر انسانى است ، لذا سخن را روى کیفیت انفاق آنـان مـى برد و مى گوید: انفاقى عادلانه و دور از هر گونه اسراف و سختگیرى دارند، نـه آن چـنـان بـذل و بـخـشـشـى کنند که زن و فرزندشان گرسنه بمانند، و نه آن چنان سختگیر باشند که دیگران از مواهب آنها بهره نگیرند.
در تفسیر اسراف و اقتار که نقطه مقابل یکدیگرند مفسران سخنان گوناگونى دارند که روح همه به یک امر باز مى گردد و آن اینکه اسراف آن است که بیش از حد و در غیر حق و بیجا مصرف گردد، و اقتار آن است که کمتر از حق و مقدار لازم بوده باشد.
در یـکـى از روایـات اسـلامـى تـشـبـیـه جـالبـى بـراى اسـراف و اقـتـار و حـد اعتدال شده است و آن اینکه هنگامى که امام صادق (علیه السلام ) این آیه را تلاوت فرمود مـشـتـى سـنـگریزه از زمین برداشت و محکم در دست گرفت ، و فرمود این همان اقتار و سخت گـیـرى اسـت سپس مشت دیگرى برداشت و چنان دست خود را گشود که همه آن به روى زمین ریـخت و فرمود این اسراف است ، بار سوم مشت دیگرى برداشت و کمى دست خود را گشود بـه گـونـه اى کـه مقدارى فرو ریخت و مقدارى در دستش بازماند، و فرمود این همان قوام است .
واژه قوام (بر وزن عوام ) در لغت به معنى عدالت و استقامت و حد وسط
میان دو چیز است و قوام (بر وزن کتاب ) به معنى چیزى است که مایه قیام و استقرار بوده باشد.
نکته ها:
1 - طرز مشى مؤ منان
در آیات فوق خواندیم که یکى از نشانه هاى بندگان خاص خدا تواضع است تواضعى کـه بـر روح آنـهـا حکومت مى کند و حتى در راه رفتن آنها نمایان است تواضعى که آنها را بـر تـسـلیـم در بـرابـر حق وامى دارد، ولى گاه ممکن است بعضى تواضع را با ضعف و ناتوانى و سستى و تنبلى اشتباه کنند که این طرز فکر خطرناکى است .
تـواضـع در راه رفـتـن بـه ایـن نـیـسـت کـه سـسـت و بـى رمق گام بردارند، بلکه در عین تـواضـع گـامهائى محکم و حاکى از جدیت و قدرت بردارند. در حالات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که یکى از اصحاب مى گوید: ما رایت احدا اسرع فى مشیته مـن رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کانما الارض تطوى له و انا لنجهد انفسنا و انـه لغـیـر مکترث : من کسى را سریعتر در راه رفتن از پیامبر ندیدم ، گوئى زمین زیر پاى او جمع مى شد، و ما به زحمت مى توانستیم به او برسیم و او اهمیتى نمى داد.
در حـدیـث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که در تفسیر آیه الذین یمشون عـلى الارض هـونـا فـرمـود: و الرجـل یـمـشـى بـسـجـیـتـه التـى جـبـل عـلیـهـا، لا یـتـکـلف و لا یـتـبـخـتـر: مـنـظـور ایـن اسـت کـه انـسـان بـه حال طبیعى خودش راه برود و تکلف و تکبر در آن نداشته باشد.
در حـدیـث دیـگرى در حالات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمده : قد کان یتکفا فى مـشیه کانما یمشى فى صبب : هنگامى که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) راه مـى رفـت در عـیـن اینکه عجولانه نبود با سرعت گام برمى داشت گوئى از یک سرازیرى پائین مى رفت .
بـه هـر حال همان گونه که گفتیم کیفیت راه رفتن به تنهائى مطرح نیست ، بلکه دریچه اى اسـت بـراى پى بردن به وضع روحیات یک انسان ، و در حقیقت آیه اشاره اى به نفوذ روح تواضع و فروتنى در جان و روح عباد الرحمان مى کند.
2 - سختگیرى و اسراف
بـدون شـک اسـراف یـکى از مذموم ترین اعمال از دیدگاه قرآن و اسلام است ، و در آیات و روایـات نـکـوهـش فـراوانـى از آن شـده ، اسراف یک برنامه فرعونى است (و ان فرعون لعال فى الارض و انه لمن المسرفین ) (یونس 83).
اسراف کنندگان اصحاب دوزخ و جهنمند (و ان المسرفین هم اصحاب النار) (غافر 43).
و با توجه به آنچه امروز ثابت شده که منابع روى زمین با توجه به جمعیت انسانها آن قـدر زیـاد نـیـسـت که بتوان اسراف کارى کرد، و هر اسراف کارى سبب محرومیت انسانهاى بـى گـنـاهـى خـواهـد بود، بعلاوه روح اسراف معمولا توأ م با خودخواهى و خودپسندى و بیگانگى از خلق خدا است .
در عـیـن حـال بـخـل و سختگیرى و خسیس بودن نیز به همین اندازه زشت و ناپسند و نکوهیده اسـت ، اصـولا از نـظـر بـیـنـش توحیدى مالک اصلى خدا است و ما همه امانتدار او هستیم و هر گـونـه تـصـرفـى بـدون اجـازه و رضـایـت او زشت و ناپسند است و مى دانیم او نه اجازه اسراف مى دهد و نه اجازه بخل و تنگ چشمى .
آیه و ترجمه


و الذیـن لا یـدعـون مـع الله إ لهـا ءاخـر و لا یـقـتلون النفس التى حرم الله إ لا بالحق و لا یزنون و من یفعل ذلک یلق أ ثاما (68)
یضعف له العذاب یوم القیمة و یخلد فیه مهانا (69)
إ لا مـن تـاب و ءامـن و عـمـل عـمـلا صـلحـا فـأ ولئک یبدل الله سیاتهم حسنت و کان الله غفورا رحیما (70)
و من تاب و عمل صلحا فإ نه یتوب إ لى الله متابا (71)


ترجمه :

68 - آنـهـا کـسـانـى هـسـتـنـد کـه معبود دیگرى را با خداوند نمى خوانند، و انسانى را که خـداونـد خـونـش را حـرام شمرده جز به حق به قتل نمى رسانند، و زنا نمى کنند، و هر کس چنین کند مجازاتش را خواهد دید.
69 - چنین کسى عذاب او در قیامت مضاعف مى گردد، و با خوارى همیشه در آن خواهد ماند.
70 - مـگـر کـسـى کـه تـوبـه کـنـد و ایـمـان آورد و عـمـل صـالح انـجـام دهـد کـه خـداونـد گـنـاهـان ایـن گـروه را بـه حـسـنـات تبدیل مى کند. و خداوند آمرزنده و مهربان است .
71 - و کـسـى کـه تـوبـه کـنـد و عـمل صالح بجا آورد به سوى خدا بازگشت مى کند (و پاداش خود را از او مى گیرد).
تفسیر:
بحثى دیگر از صفات عباد الرحمن
ششمین ویژگى عباد الرحمن که در آیات مورد بحث آمده توحید خالص است که آنها را از هر گـونـه شـرک و دوگانه و یا چند گانه پرستى دور مى سازد، مى فرماید: آنها کسانى هستند که معبود دیگرى را با خداوند نمى خوانند (و الذین لا یدعون مع الله الها آخر).
نور توحید سراسر قلب آنها و زندگى فردى و اجتماعیشان را روشن ساخته و تیرگى و ظلمت شرک از آسمان فکر و روح آنها به کلى کنار و رخت بر بسته است .
هـفـتـمـیـن صفت ، پاکى آنها از آلودگى به خون بیگناهان است : آنها هرگز انسانى را که خـداونـد خـونـش را حـرام شـمـرده ، جـز بـه حـق ، بـه قتل نمى رسانند (و لا یقتلون النفس التى حرم الله الا بالحق ).
از آیـه فـوق بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود کـه تـمـام نـفـوس انـسـانـى در اصـل مـحـتـرمـند و ریختن خون آنها ممنوع است ، مگر عواملى پیش ‍ آید که این احترام ذاتى را تحت الشعاع قرار دهد و مجوز ریختن خون گردد.
هـشـتـمـیـن وصف آنها این است که : دامان عفتشان هرگز آلوده نمى شود و زنا نمى کنند (و لا یزنون ).
آنـهـا بـر سـر دو راهـى کـفـر و ایـمان ایمان را انتخاب مى کنند، و بر سر دو راهى امنیت و نـاامـنى جانها، امنیت را، و بر سر دو راهى پاکى و آلودگى ، پاکى را، آنها محیطى خالى از هـر گـونـه شـرک و نـاامـنـى و بـى عفتى و ناپاکى با تلاش و کوشش خود فراهم مى سازند.
و در پـایان این آیه براى تاکید هر چه بیشتر اضافه مى کند: و هر کس یکى از این امور را انـجـام دهـد عـقـوبـت و مـجـازاتـش را خـواهـد دیـد (و مـن یفعل ذلک یلق اثاما).
اثـم و اثام در اصل به معنى اعمالى است که انسان را از رسیدن به ثواب دور مى سازد، سپس به هر گونه گناه اطلاق شده است ولى در اینجا به معنى جزاى گناه است .
بعضى نیز گفته اند که اثم به معنى گناه و اثام به معنى کیفر گناه است .
و اگـر مـى بـیـنـیم بعضى از مفسران آن را به معنى بیابان یا کوه یا چاهى در جهنم ذکر کرده اند در واقع از قبیل بیان مصداق است .
دربـاره فـلسـفـه تـحـریـم زنـا در جـلد 12 صـفـحـه 103 بـه بـعـد (ذیل آیه 33 سوره اسراء) مشروحا بحث کرده ایم .
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه در آیـه فـوق ، نـخـسـت از مـسـاله شـرک ، سـپـس قتل نفس ، و بعد از آن زنا سخن به میان آمده ، از بعضى از روایات استفاده مى شود که این سه گناه از نظر ترتیب اهمیت به همین صورت که در آیه آمده اند مى باشد.
ابـن مـسـعـود از پـیـامـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) چـنـیـن نـقـل مـى کـنـد عـرض کـردم : اى الذنـب اعـظـم ؟ قـال ان تـجـعـل لله نـدا و هـو خـلقـک قـال قـلت ثـم اى ؟ قـال ان تـقـتـل ولدک مـخـافـة ان یـطـعـم مـعـک ، قـال قـلت : ثـم اى ؟ قـال ان تـزانـى حلیلة جارک ، فانزل الله تصدیقها و الذین لا یدعون مع الله الها آخر - الى آخر الایه : کدام گناه از همه گناهان بزرگتر است ؟ فرمود: این که براى خدا شبیهى قـرار دهى در حالى که او تو را آفرید، عرض کردم بعد از آن کدام گناه ؟ فرمود: اینکه فـرزنـد خـود را از تـرس ایـنـکـه مـبـادا بـا تـو هـم غـذا شـود بـه قتل برسانى !، باز
عـرض کـردم بـعـد از آن کـدام گناه ؟ فرمود: اینکه به همسر همسایه ات خیانت کنى در این هـنـگـام خـداونـد تـصـدیـق سـخـن پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) را در این آیه نازل کرد: و الذین لا یدعون مع الله الها آخر ...
گـر چـه در ایـن حـدیـث سـخـن از نوع خاصى از قتل و زنا به میان آمده ولى با توجه به اطلاق مفهوم آیه ، این حکم درباره همه انواع آن مى باشد و مورد روایت مصداق واضحترى از آن است .
از آنجا که این سه گناه نهایت اهمیت را دارد باز در آیه بعد روى آن تکیه کرده مى گوید: کـسـانـى کـه مـرتـکـب ایـن امـور شـوند عذاب آنها در قیامت مضاعف مى گردد، و با خوارى ، جاودانه در عذاب خواهد ماند (یضاعف له العذاب یوم القیامة و یخلد فیه مهانا).
در ایـنـجـا دو سـؤ ال پـیـش مـى آیـد: نـخـست اینکه چرا عذاب این گونه اشخاص مضاعف مى گـردد؟ چـرا بـه انـدازه گـنـاهـشـان مـجـازات نـشـونـد؟ آیـا ایـن بـا اصول عدالت سازگار است ؟
دیـگـر اینکه در اینجا سخن از خلود و عذاب جاویدان است ، در حالى که مى دانیم خلود تنها مـربـوط بـه کـفـار اسـت ، و از سـه گـنـاهـى کـه در ایـن آیـه ذکـر شـده تـنـهـا گـنـاه اول کفر مى باشد، و اما قتل نفس و زنا نمى تواند سبب خلود گردد؟
مـفـسـران در پـاسـخ سـؤ ال اول ، بـحث بسیار کرده اند، آنچه صحیحتر به نظر مى رسد این است که منظور از مضاعف شـدن عـذاب ایـن اسـت کـه بـر هـر یـک از این گناهان سه گانه که در این آیه مذکور است مجازات جداگانه اى خواهد شد که مجموعا عذاب مضاعف است .
از این گذشته گاه یک گناه سرچشمه گناهان دیگر مى شود، مانند کفر که
سبب ترک واجبات و انجام محرمات مى گردد، و این خود موجب مضاعف شدن مجازات الهى است .
بـه هـمـیـن جـهـت بـعـضـى از مـفـسـران ایـن آیـه را دلیـل بـر ایـن اصـل مـعـروف گـرفـتـه انـد کـه کـفـار هـمـانـگـونـه کـه مـکـلف بـه اصـول دیـن هـسـتـنـد، بـه فروع نیز مکلف مى باشند (الکفار مکلفون بالفروع کما انهم مکلفون بالاصول ).
و امـا در پـاسـخ سؤ ال دوم مى توان گفت که بعضى از گناهان به قدرى شدید است که سـبـب بـى ایـمـان از دنـیـا رفـتـن مـى شـود، هـمـانـگـونـه کـه دربـاره قتل نفس در ذیل آیه 93 سوره نساء گفته ایم .
در مـورد زنـا مـخـصـوصـا اگـر زنـاى مـحـصـنـه بـاشـد نـیـز مـمـکـن اسـت چـنین باشد. این احـتـمال نیز وجود دارد که خلود در آیه فوق در مورد کسانى است که هر سه گناه را با هم مـرتـکـب شـونـد، هـم شـرک ، هـم قتل نفس و هم زنا، شاهد بر این معنى آیه بعد است که مى گـویـد الا مـن تـاب و آمـن و عـمـل صـالحـا: مـگـر کـسـى کـه تـوبـه کـنـد و ایـمـان آورد و عمل صالح انجام دهد و به این ترتیب مشکلى باقى نخواهد ماند.
بـعـضـى از مفسران نیز خلود را در اینجا به معنى مدت طولانى گرفته اند نه جاودانى ، ولى تفسیر اول و دوم صحیحتر به نظر مى رسد.
قابل توجه اینکه در اینجا علاوه بر مساله مجازات معمولى ، کیفر دیگرى که همان تحقیر و مـهـانـت اسـت و جـنـبه روانى دارد نیز ذکر شده است که خود مى تواند تفسیرى بر مساله مضاعف بودن عذاب بوده باشد، چرا که آنها هم عذاب جسمى دارند و هم روحى .
ولى از آنـجا که قرآن مجید هیچگاه راه بازگشت را به روى مجرمان نمى بندد و گنهکاران را تشویق و دعوت به توبه مى کند، در آیه بعد چنین
مـى گـویـد: مـگـر کـسـى کـه تـوبـه کـنـد و ایـمـان آورد و عـمـل صـالح انـجـام دهـد کـه خـداونـد گـنـاهـانـشـان را مـى بـخـشـد و سـیـئات اعمال آنها را تبدیل به حسنات مى کند، و خداوند آمرزنده و مهربان است (الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات و کان الله غفورا رحیما).
هـمـانـگـونه که دیدیم در آیه قبل ، سه گناه از بزرگترین گناهان ذکر شده بود جائى کـه در تـوبـه را بـه روى ایـن گـونـه افـراد بـاز بـگـذارد دلیل بر این است که هر گنهکار پشیمانى مى تواند به سوى خدا بازگردد، مشروط به اینکه توبه اش حقیقى باشد که نشانه آن عمل صالح جبران کننده است که در آیه آمده ، و گـرنـه مـجـرد اسـتـغـفـار بـه زبـان ، بـا پـشـیـمـانـى زودگـذر بـه قـلب ، هـرگـز دلیل توبه نیست .
مـسـاله مـهـم در مـورد آیـه فـوق ایـن اسـت کـه چـگـونـه خـداونـد سـیـئات آنـهـا را تبدیل به حسنات مى کند؟
تبدیل سیئات به حسنات
در ایـنـجـا چـنـد تـفـسـیـر اسـت کـه هـمـه مـى تـوانـد قـابـل قبول باشد:
1 - هـنـگـامـى کـه انـسـان تـوبـه مـى کـنـد و ایمان به خدا مى آورد دگرگونى عمیقى در سـراسـر وجـودش پـیـدا مـى شـود، و بـه خـاطـر هـمـیـن تـحـول و انـقـلاب درونـى سـیـئات اعـمـالش در آیـنـده تـبـدیـل بـه حـسـنـات مـى شـود، اگـر در گـذشـتـه مـرتـکـب قـتـل نفس مى شد در آینده دفاع از مظلومان و مبارزه با ظالمان را جاى آن مى گذارد، و اگر زنـاکـار بـود بعدا عفیف و پاکدامن مى شود و این توفیق الهى را در سایه ایمان و توبه پیدا مى کند.
2 - دیـگـر ایـنـکـه خـداونـد بـه لطف و کرمش و فضل و انعامش بعد از توبه کردن سیئات اعـمـال او را مـحـو مـى کـند، و به جاى آن حسنات مى نشاند، چنانکه در روایتى از ابوذر از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : روز قیامت که مى شود بعضى از افراد
را حاضر مى کنند خداوند دستور مى دهد گناهان صغیره او را به او عرضه کنید و کبیره ها را بپوشانید، به او گفته مى شود تو در فلان روز فلان گناه صغیره را انجام دادى ، و او به آن اعتراف مى کند، ولى قلبش از کبائر ترسان و لرزان است .
در ایـنـجا هر گاه خدا بخواهد به او لطفى کند دستور مى دهد بجاى هر سیئه حسنه اى به او بدهید، عرض مى کند پروردگارا! من گناهان مهمى داشتم که آنها را در اینجا نمى بینم .
ابـو ذر مـى گـویـد: در ایـن هـنـگـام پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تبسم کرد که دنـدانـهـایـش آشـکـار گـشـت سـپـس ایـن آیـه را تـلاوت فـرمـود فـاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات .
3 - سـومـین تفسیر اینکه منظور از سیئات نفس اعمالى که انسان انجام مى دهد نیست ، بلکه آثـار سـوئى اسـت که از آن بر روح و جان انسان نشسته ، هنگامى که توبه کند و ایمان آورد آن آثـار سـوء از روح و جـانـش بـرچـیـده مـى شـود، و تـبـدیـل بـه آثـار خـیـر مـى گـردد، و ایـن اسـت مـعـنـى تبدیل سیئات به حسنات .
البـتـه ایـن سـه تـفـسـیـر - مـنـافـاتى با هم ندارند و ممکن است هر سه در مفهوم آیه جمع باشند.
آیـه بـعد در حقیقت چگونگى توبه صحیح را تشریح کرده و مى گوید: کسى که توبه کـنـد و عـمـل صـالح انـجـام دهـد، بـه سوى خدا بازگشت مى کند (و پاداش خود را از او مى گیرد) (و من تاب و عمل صالحا فانه یتوب الى الله متابا).
یعنى توبه و ترک گناه باید تنها به خاطر زشتى گناه نباشد بلکه علاوه بر آن
انگیزه اش خلوص نیت و بازگشت به سوى پروردگار باشد.
بـنـابراین فى المثل ترک شراب یا دروغ به خاطر ضررهائى که دارد هر چند خوب است ولى ارزش اصلى این کار در صورتى است که از انگیزه الهى سرچشمه گیرد.
بـعـضـى از مـفـسـران تـفـسـیـر دیگرى براى آیه فوق ذکر کرده اند و آن اینکه : این جمله پـاسـخـى است براى تعجبى که احیانا آیا گذشته در بعضى از اذهان برمى انگیزد و آن ایـنـکـه چـگـونـه مـمـکـن اسـت خـداونـد سـیـئات را بـه حـسـنـات تـبـدیـل کـند؟ این آیه پاسخ مى دهد هنگامى که انسان به سوى خداوند بزرگ بازگردد این امر تعجب ندارد.
تـفسیر سومى براى آیه ذکر شده و آن اینکه : هر کس از گناه توبه کند به سوى خدا و پاداشهاى بیحساب او باز مى گردد.
گـر چـه ایـن تـفـسـیـرهـاى سـه گـانـه مـنـافـاتـى بـا هـم نـدارد ولى تـفـسـیـر اول نـزدیـکـتـر بـه نـظـر مـى رسـد به خصوص اینکه با روایتى که در تفسیر على ابن ابراهیم ذیل آیه مورد بحث نقل شده هماهنگ است .
آیه و ترجمه


و الذین لا یشهدون الزور و إ ذا مروا باللغو مروا کراما (72)
و الذین إ ذا ذکروا بایت ربهم لم یخروا علیها صما و عمیانا (73)
و الذین یقولون ربنا هب لنا من أ زوجنا و ذریتنا قرة أ عین و اجعلنا للمتقین إ ماما (74)
أ ولئک یجزون الغرفة بما صبروا و یلقون فیها تحیة و سلاما (75)
خلدین فیها حسنت مستقرا و مقاما (76)


ترجمه :

72 - آنـهـا کـسـانـى هـسـتـنـد کـه شـهـادت بـه بـاطـل نـمـى دهـنـد (و در مـجـالس بـاطـل شرکت نمى کنند) و هنگامى که با لغو و بیهودگى برخورد کنند بزرگوارانه از آن مى گذرند.
73 - آنـهـا کـسـانـى هـستند که هر گاه آیات پروردگارشان به آنها گوشزد شود کر و کور روى آن نمى افتند!
74 - آنها کسانى هستند که مى گویند پروردگارا از همسران و فرزندان ما، مایه روشنى چشم ما قرار ده و ما را پیشواى پرهیزگاران بنما!
75 - آنـهـا هـسـتـنـد کـه درجات عالى بهشت در برابر شکیبائیشان به آنان پاداش داده مى شود. و در آن با تحیت و سلام روبرو مى شوند.
76 - جـاودانـه در آن خـواهـنـد مـانـد، چـه قـرارگـاه خـوب و چـه محل اقامت جالبى !
تفسیر:
پاداش عباد الرحمان (بندگان ویژه خدا)
در تـعـقـیـب آیات گذشته که بخشى از ویژگیهاى عباد الرحمن را بازگو کرد آیات مورد بحث بقیه این اوصاف را شرح مى دهد.
نـهـمـیـن صـفـت بـرجسته آنان احترام و حفظ حقوق دیگران است آنها کسانى هستند که هرگز شهادت به باطل نمى دهند (و الذین لا یشهدون الزور).
مفسران بزرگ این آیه را دو گونه تفسیر کرده اند:
بـعـضـى هـمـانـگـونـه کـه در بـالا گـفـتـیـم ، شـهـادت زور را بـه مـعـنـى شـهـادت بـه بـاطـل دانـسـتـه ، زیـرا زور در لغـت به معنى تمایل و انحراف است ، و از آنجا که دروغ و باطل و ظلم از امور انحرافى است ، به آن زور گفته مى شود.
ایـن تـعـبـیـر (شـهـادت زور) در کـتـاب شـهادات در فقه ما به همین عنوان مطرح است ، و در روایات متعددى نیز از آن نهى شده هر چند در آن روایات ، استدلالى به آیه فوق ندیدیم .
تـفـسـیـر دیـگـر ایـنکه : منظور از شهود همان حضور است ، یعنى بندگان خاص خداوند در مجالس باطل ، حضور پیدا نمى کنند.
و در بعضى از روایات که از طرق ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) رسیده است به مجلس غناء تـفـسـیر شده همان مجالسى که در آنها خوانندگى لهوى توأ م با نواختن آلات موسیقى یا بدون آن انجام مى گیرد.
بـدون شـک منظور از این گونه روایات این نیست که مفهوم وسیع زور را محدود به غنا کند بلکه غنا یکى از مصادیق روشن آن است ، و سایر مجالس
لهو و لعب و شرب خمر و دروغ و غیبت و امثال آن را نیز در برمى گیرد.
ایـن احتمال نیز دور به نظر نمى رسد که هر دو تفسیر در معنى آیه جمع باشد و به این تـرتـیـب عـباد الرحمان و بندگان خاص خدا نه شهادت به دروغ مى دهند، و نه در مجالس لهو و باطل و گناه حضور مى یابند، چرا که حضور در این مجالس علاوه بر امضاى گناه ، مقدمه آلودگى قلب و روح است .
سـپـس در ذیـل آیـه بـه هـمـین صفت برجسته آنان که داشتن هدف مثبت در زندگى است اشاره کرده مى گوید: آنها هنگامى که با لغو و بیهودگى برخورد کنند، بزرگوارانه از کنار آن مى گذرند (و اذا مروا باللغو مروا کراما).
در حـقـیـقـت آنـهـا نـه در مـجـلس بـاطل حضور پیدا مى کنند و نه آلوده لغو و بیهودگى مى شوند.
و بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه لغو شامل هر کارى که هدف عاقلانه اى در آن نباشد مى گردد، نـشان مى دهد که آنها در زندگى همیشه هدف معقول و مفید و سازنده اى را تعقیب مى کنند، و از بیهوده گرایان و بیهوده کاران متنفرند، و اگر این گونه کارها در مسیر زندگى آنان قـرار گـیـرد، چـنـان از کـنـار آن مـى گـذرنـد کـه بـى اعـتـنـائى آنـهـا خـود دلیل عدم رضاى باطنیشان به این اعمال است ، و آنچنان بزرگوارند که هرگز محیطهاى آلوده در آنان اثر نمى گذارد، و رنگ نمى پذیرند.
بدون شک بى اعتنائى به این صحنه ها در صورتى است که راهى براى مبارزه با فساد و نهى از منکر، بهتر از آن نداشته باشند، و گرنه بدون شک آنها مى ایستند و وظیفه خود را تا آخرین مرحله انجام مى دهند.
هـمـیـن تـوصـیف این گروه از بندگان خاص خدا، داشتن چشم بینا، و گوش شنوا به هنگام بـرخـورد بـا آیـات پـروردگـار اسـت ، مـى فـرمـاید: آنها کسانى هستند که هر گاه آیات پروردگارشان به آنها یادآورى شود کر و کور روى آن نمى افتند!
(و الذین اذا ذکروا بایات ربهم لم یخروا علیها صما و عمیانا).
مـسـلما منظور اشاره به عمل کفار نیست ، چرا که آنها به آیات الهى اصلا اعتنائى ندارند، بـلکـه منظور گروه منافقان یا به ظاهر مسلمانان قشرى است که چشم و گوش بسته بر آیات خدا مى افتند بى آنکه حقیقت آن را درک کنند، به عمق آن برسند، و مقصود و منظور خدا را بدانند و به آن بیندیشند و در عمل از آن الهام گیرند.
راه خـدا را بـا چـشـم و گـوش بـسـتـه نـمـى تـوان پـیـمـود، قـبـل از هـر چیز گوش شنوا و چشم بینا براى پیمودن این راه لازم است چشمى باطن نگر و ژرف بین و گوشى حساس و نکته شناس .
و اگـر درسـت بـیـنـدیـشـیـم زیـان ایـن گـروه کـه چـشـم و گـوش بـسـتـه بـه گمان خود دنبال آیات الهى مى روند کمتر از زبان دشمنانى که آگاهانه ضربه بر پایه آئین حق مى زنند نیست بلکه گاه به مراتب بیشتر است .
اصـولا درک آگاهانه از مذهب سرچشمه اصلى مقاومت و پایدارى و ایستادگى است ، چرا که چشم و گوش بستگان را به آسانى مى توان فریب داد، و با تحریف مذهب از مسیر اصلى منحرف ساخت ، و آنها را به وادى کفر و بى ایمانى و ضلالت کشاند.
ایـن گـونـه افـراد آلت دسـت دشـمـنـان و طـعـمـه خـوبـى بـراى شـیـطـانـند، تنها مؤ منان ژرفـاندیش و بصیر و سمیعاند که چون کوه ثابت مى مانند و بازیچه دست این و آن نمى شوند.
در حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم هـنگامى که از تفسیر این آیه از مـحضرش سؤ ال کردند فرمود: مستبصرین لیسوا بشکاک : منظور این است که آنها از روى آگاهى گام برمى دارند نه از روى شک و تردید!.
یـازدهـمـیـن ویـژگـى ایـن مـؤ مـنـان راستین آن است که توجه خاصى به تربیت فرزند و خـانـواده خـویـش دارنـد و بـراى خـود در بـرابر آنها مسئولیت فوق العاده اى قائلند آنها پـیـوسـتـه از درگـاه خـدا مـى خـواهـنـد و مـى گویند پروردگارا از همسران و فرزندان ما کـسـانى قرار ده که مایه روشنى چشم ما گردد! (و الذین یقولون ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین ).
بـدیـهـى اسـت مـنـظـور ایـن نـیـسـت کـه تـنـهـا در گـوشـه اى بنشینند و دعا کنند بلکه دعا دلیل شوق و عشق درونیشان بر این امر است ، و رمز تلاش و کوشش .
مـسـلمـا چنین افرادى آنچه در توان دارند در تربیت فرزندان و همسران و آشنائى آنها به اصـول و فـروع اسـلام و راهـهـاى حـق و عدالت فروگذار نمى کنند و در آنجا که دستشان نـمـى رسـد دسـت به دامن لطف پروردگار مى زنند و دعا مى کنند اصولا هر دعاى صحیحى بـایـد ایـن گـونـه بـاشـد، به مقدار توانائى تلاش کردن و خارج از مرز توانائى دعا نمودن .
قرة عین معادل نور چشم است که در فارسى مى گوئیم ، کنایه از کسى که مایه سرور و خـوشـحـالى اسـت ایـن تعبیر در اصل از کلمه قر (بر وزن حر) گرفته شده که به معنى سردى و خنکى است ، و از آنجا که معروف است (و بسیارى از مفسران به آن تصریح کرده انـد) اشگ شوق همواره خنک ، و اشکهاى غم و اندوه داغ و سوزان است ، لذا قرة عین به معنى چیزى است که مایه خنک شدن چشم انسان مى شود، یعنى اشک شوق از دیدگان او فرو مى ریزد، و این کنایه زیبائى است از سرور و شادمانى .
مساله تربیت فرزند و راهنمائى همسر، و وظیفه پدران و مادران در برابر کودکان خود از مـهـمـتـریـن مـسـائلى اسـت کـه قـرآن روى آن تـکـیـه کـرده و بـه خـواسـت خـدا شـرح آن را ذیل آیه 6 سوره تحریم بیان خواهیم کرد.
و بـالاخـره دوازدهـمـیـن وصـف بـرجسته این بندگان خالص خدا که از یک نظر مهمترین این اوصاف است اینکه آنها هرگز به این قانع نیستند که خود راه حق را بسپرند بلکه همتشان آنـچنان والا است که مى خواهند امام و پیشواى جمعیت مؤ منان باشند و دیگران را نیز به این راه دعوت کنند.
آنـهـا چـون زاهـدان گـوشـه گیر و منزوى ، تنها گلیم خویش را از آب بیرون نمى کشند، بلکه سعیشان این است که بگیرند غریق را!
لذا در پـایـان آیـه مـى فرماید: آنها کسانى هستند که مى گویند: پروردگارا ما را امام و پیشواى پرهیزگاران قرار ده (و اجعلنا للمتقین اماما).
باز توجه به این نکته لازم است که آنها فقط دعا نمى کنند که تکیه بر جاى بزرگان بـه گـزاف زنـنـد بـلکـه اسـبـاب بـزرگـى و امـامـت را آنچنان فراهم مى کنند که صفات شـایـسـتـه یـک پـیـشـواى راسـتـیـن در آنـهـا جـمـع بـاشـد، و ایـن کـارى اسـت بـسـیـار مشکل با شرائطى سخت و سنگین .
حـتـما فراموش نکرده ایم که این آیات صفات همه مؤ منان را بیان نمى کند بلکه اوصاف گـروه مـمـتـاز مؤ منان را که در صف مقدم قرار دارند تحت عنوان عباد الرحمان شرح مى دهد، آرى آنـهـا بـنـدگـان خاص رحمانند، و همانگونه که رحمت عام خدا همگان را فرا مى گیرد، رحـمـت ایـن بـنـدگـان خـدا نـیـز از جـهـاتـى عـام اسـت ، عـلم و فـکـر و بـیـان و قـلم و مال و قدرتشان پیوسته در مسیر هدایت خلق خدا کار مى کند.
آنها الگوها و اسوه هاى جامعه انسانى هستند.
آنها سرمشقهائى براى پرهیزگاران محسوب مى شوند.
آنـهـا بـه چـراغـهاى راهنمائى در دریاها و صحراها مى مانند که گم گشتگان را به سوى خود مى خوانند و از فرو غلتیدن در گرداب ، و افتادن در پرتگاهها رهائى مى بخشند.
در روایات متعددى مى خوانیم که این آیه درباره على (علیه السلام ) و ائمه اهلبیت (علیهم السـلام ) وارد شـده ، و یـا در روایت دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که : منظور از این آیه مائیم .
بـدون تردید ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) از روشنترین مصداقهاى آیه مى باشند، اما این مـانـع از گـسترش مفهوم آیه نخواهد بود که مؤ منان دیگر نیز هر کدام در شعاعهاى مختلف امام و پیشواى دیگران باشند.
بعضى از مفسران از این آیه چنین استفاده کرده اند که تقاضاى ریاست معنوى و روحانى و الهى نه تنها مذموم نیست ، بلکه مطلوب و مرغوب نیز مى باشد.
ضـمـنـا باید توجه داشت که واژه امام هر چند مفرد است گاه به معنى جمع مى آید و در آیه مورد بحث چنین است .
بـعـد از تـکـمـیـل ایـن اوصـاف دوازده گانه اشاره به این بندگان خاص خدا با تمام این ویـژگـیـهـا کـرده و در یـک جـمع بندى کوتاه پاداش ‍ الهى آنان را چنین بیان مى کند: آنها کسانى هستند که درجات عالى بهشت در برابر صبر و استقامتشان به آنها پاداش داده مى شود (اولئک یجزون الغرفة بما صبروا).
غـرفـة از مـاده غـرف (بـر وزن حـرف ) بـه مـعـنـى بـرداشـتـن چـیـزى و تـنـاول آن اسـت ، و غـرفـه بـه چـیـزى مـى گـویـنـد کـه بـرمـى دارنـد و تناول مى کنند (مانند
آبـى کـه انـسـان از چـشـمـه بـراى نـوشـیـدن بـرمـى گیرد) سپس به قسمتهاى فوقانى ساختمان و طبقات بالاى منازل اطلاق شده است ، و در اینجا کنایه از برترین منزلگاههاى بهشت است .
و از آنـجـا کـه عـبـاد الرحـمـن بـا داشـتـن ایـن اوصـاف در صـف اول مؤ منان قرار دارند درجه بهشتى آنان نیز باید برترین درجات باشد.

قـابـل توجه اینکه مى گوید: این مقام عالى به خاطر این به آنها داده مى شود که در راه خـدا صـبـر و اسـتـقـامـت بـه خرج دادند، ممکن است چنین تصور شود که این وصف دیگرى از اوصـاف آنان است ، ولى در حقیقت این وصف تازه اى نیست بلکه ضامن اجراى تمام اوصاف گـذشـتـه اسـت ، مـگـر بندگى پروردگار، مبارزه با طغیان شهوات ، ترک شهادت زور، قبول تواضع و فروتنى ، و غیر این صفات بدون صبر و استقامت ، امکان پذیر است ؟
ایـن بـیان انسان را به یاد حدیث معروف امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى اندازد که مى فرماید: و الصبر من الایمان کالرأ س من الجسد: صبر و استقامت نسبت به ایمان همچون سر اسـت نـسـبـت بـه تن که بقاى تن با بقاى سر است چرا که مقام فرماندهى تمام اعضاء در مغز انسان قرار دارد.
بـنـابراین صبر در اینجا مفهوم وسیعى دارد که شکیبائى و استقامت در برابر مشکلات راه اطـاعـت پـروردگـار و جـهـاد و مـبـارزه بـا هـوسـهـاى سـرکـش و ایـسـتـادگـى در مـقـابـل عـوامـل گناه همه در آن جمع است و اگر در بعضى از اخبار تنها به فقر و محرومیت مالى تفسیر شده مسلما از قبیل بیان مصداق است .
سـپـس اضـافـه مـى کـنـد: در آن غـرفـه هاى بهشتى با تحیت و سلام روبرو مى شوند (و یلقون فیها تحیة و سلاما).
بـهـشـتـیـان بـه یکدیگر تحیت و سلام مى گویند و فرشتگان به آنها، و از همه بالاتر خداوند به آنها سلام و تحیت مى گوید، چنانکه در آیه 58 سوره یس
مى خوانیم : سلام قولا من رب رحیم : براى آنها سلامى است از سوى پروردگار رحیم و در آیـه 23 و 24 سـوره یـونـس مـى خـوانـیـم : و المـلائکـة یـدخـلون عـلیـهـم مـن کـل باب سلام علیکم : فرشتگان از هر درى بر آنها وارد مى شوند و به آنها مى گویند سلام بر شما.
در ایـنکه آیا تحیت و سلام در اینجا دو معنى دارد یا یک معنى ؟ در میان مفسران گفتگو است ، ولى با توجه به اینکه تحیت در اصل به معنى دعا براى زندگى و حیات دیگرى است ، و سـلام از مـاده سـلامـت اسـت ، و بـه مـعـنى دعا براى کسى است ، بنابراین چنین نتیجه مى گـیریم که واژه اول به عنوان درخواست حیات است و واژه دوم براى توأ م بودن این حیات با سلامت است ، هر چند گاهى ممکن است این دو کلمه به یک معنى بیاید.
البته تحیت در عرف معنى وسیعترى پیدا کرده و آن هر گونه سخنى است که در آغاز ورود به کسى مى گویند و مایه خوشحالى و احترام و اظهار محبت نسبت به او مى باشد.
سـپـس براى تاکید بیشتر مى فرماید: جاودانه در آن خواهند ماند، چه قرارگاه خوب و چه محل اقامت زیبائى ؟ (خالدین فیها حسنت مستقرا و مقاما).
آیه و ترجمه


قل ما یعبؤ ا بکم ربى لو لا دعاؤ کم فقد کذبتم فسوف یکون لزاما (77)


ترجمه :

77 - بـگـو پـروردگار من براى شما ارجى قائل نیست اگر دعاى شما نباشد، شما (آیات خدا و پیامبران را) تکذیب کردید و دامان شما را خواهد گرفت و از شما جدا نخواهد شد.
تفسیر:
اگر دعاى شما نبود ارزشى نداشتید!
ایـن آیـه که آخرین آیه سوره فرقان است در حقیقت نتیجه اى است براى تمام سوره ، و هم بـراى بـحـثهائى که در زمینه اوصاف عباد الرحمن در آیات گذشته آمده است روى سخن را بـه پـیـامـبـر (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده مى گوید: بگو پروردگار من براى شـمـا ارج و وزنـى نـیـسـت اگـر دعـاى شـمـا نـبـاشـد (قل ما یعبؤ بکم ربى لو لا دعاؤ کم ).
یـعـبؤ از ماده عبا (بر وزن عبد) به معنى سنگینى است ، بنابراین جمله لا یعبا یعنى وزنى قائل نیست ، و به تعبیر دیگر اعتنائى نمى کند.
گر چه درباره معنى دعا در اینجا احتمالات زیادى داده شده ولى ریشه همه تقریبا به یک اصل باز مى گردد.
بعضى گفته اند دعا به همان معنى دعا کردن معروف است .
بـعـضـى دیـگـر آنـرا بـه معنى ایمان ، و بعضى به معنى عبادت و توحید، و بعضى به مـعـنـى شکر و بعضى به معنى خواندن خدا در سختیها و شدائد، تفسیر کرده اند اما ریشه همه اینها همان ایمان و توجه به پروردگار است
بنابراین مفهوم آیه چنین مى شود: آنچه به شما وزن و ارزش و قیمت در پیشگاه خدا مى دهد همان ایمان و توجه به پروردگار و بندگى او است .
سـپـس مـى افزاید: شما تکذیب آیات پروردگار و پیامبران خدا کردید، و این تکذیب دامان شما را خواهد گرفت ، و از شما جدا نخواهد شد (فقد کذبتم فسوف یکون لزاما).
مـمـکـن اسـت چـنـیـن تـصـور شـود کـه مـیـان آغـاز و پـایـان آیـه تـضـادى وجـود دارد و یـا حـداقـل ارتـبـاط و انـسجام لازم دیده نمى شود، ولى با کمى دقت روشن مى شود که منظور اصـلى ایـن اسـت شـما در گذشته آیات خدا و پیامبران او را تکذیب کردید اگر به سوى خدا نیائید و راه ایمان و بندگى او را پیش نگیرید هیچ ارزش و مقامى نزد او نخواهید داشت ، و کیفرهاى تکذیبتان قطعا دامانتان را خواهد گرفت .
از جمله شواهد روشنى که این تفسیر را تایید مى کند حدیثى است که امام
بـاقـر (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده : از آن حـضـرت سـؤ ال کـردنـد: کـثـرة القـرائة افـضـل او کـثـرة الدعـاء؟: آیـا بـسـیـار تـلاوت قـرآن کـردن افـضـل اسـت یـا بـسـیـار دعـا نـمـودن ؟ امـام در پـاسـخ فـرمـود: کـثـرة الدعـا افضل و قرء هذه الایة : بسیار دعا کردن افضل است و سپس آیه فوق را تلاوت فرمود.
نکته :
دعا راه خودسازى و خداشناسى
مى دانیم در آیات قرآن و روایات اسلامى اهمیت زیادى به مساله دعا داده شده که نمونه آن آیـه فـوق بـوده ولى مـمـکن است قبول این امر براى بعضى در ابتدا سنگین باشد که دعا کـردن کـار بسیار آسانى است و از همه کس ساخته است ، و یا قدم را از این فراتر نهند و بگویند دعا کار افراد بیچاره است ! این که اهمیتى ندارد!.
ولى اشـتـبـاه از ایـنجا ناشى مى شود که دعا را خالى و برهنه از شرائطش مى نگرند در حـالى کـه اگـر شـرائط خـاص دعـا در نظر گرفته شود این حقیقت به وضوح ثابت مى شود که دعا وسیله مؤ ثرى است براى خودسازى و پیوند نزدیکى است میان انسان و خدا.
نخستین شرط دعا شناخت کسى است که انسان او را مى خواند.
شـرط دیـگـر شـستشوى قلب و دل ، و آماده ساختن روح براى تقاضاى از او است ، چرا که انسان هنگامى که به سراغ کسى مى رود باید آمادگى لقاى او را
داشته باشد.
شـرط سـوم دعـا جـلب رضـا و خـشـنـودى کسى است که انسان از او تقاضائى دارد چرا که بدون آن احتمال تاثیر بسیار ناچیز است .
و بـالاخـره چهارمین شرط استجابت دعا آن است که انسان تمام قدرت و نیرو و توان خویش را به کار گیرد و حداکثر تلاش و کوشش را انجام دهد، و نسبت به ماوراى آن دست به دعا بردارد و قلب را متوجه خالق کند.
زیرا در روایات اسلامى صریحا آمده است کارى را که انسان خود مى تواند انجام دهد اگر کوتاهى کند و به دعا متوسل شود دعایش مستجاب نیست !
بـه ایـن تـرتـیـب دعـا وسـیـله اى اسـت بـراى شـنـاخـت پـروردگـار و صـفـات جـمـال و جـلال او، و هم وسیله اى است براى توبه از گناه و پاک سازى روح ، و هم عاملى است براى انجام نیکیها، و هم سببى است براى جهاد و تلاش و کوشش بیشتر تا آخرین حد توان .
بـه همین دلیل تعبیرات مهمى درباره دعا دیده مى شود که جز با آنچه گفتیم مفهوم نیست ، مثلا:
در روایـتـى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : الدعاء سلاح المؤ من ، و عـمـود الدیـن ، و نـور السموات و الارض : دعا اسلحه مؤ من ، و ستون دین و نور آسمانها و زمین است .
در حـدیث دیگرى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم : الدعاء مفاتیح النجاح ، و مـقـالیـد الفـلاح ، و خـیـر الدعاء ما صدر عن صدر نقى و قلب تقى : دعا کلید پیروزى و مـفـتـاح رسـتـگـارى اسـت و بـهـتـریـن دعـا دعـائى است که از سینه پاک و قلب پرهیزگار برخیزد.
و در حـدیـثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : الدعاء انفذ من السنان دعا نافذتر از نوک نیزه است !.
گـذشـتـه از هـمـه ایـنـهـا اصـولا در زندگى انسان حوادثى رخ مى دهد که از نظر اسباب ظاهرى او را در یاس فرو مى برد، دعا مى تواند دریچه اى باشد به سوى امید پیروزى ، و وسیله مؤ ثرى براى مبارزه با یاس و نومیدى .
به همین دلیل دعا به هنگام حوادث سخت و طاقت فرسا به انسان قدرت و نیرو و امیدوارى و آرامـش مـى بـخـشـد، و از نـظـر روانـى اثـر غـیـر قابل انکارى دارد.
در زمـیـنـه مـسـاله دعـا، و فـلسـفـه ، و شـرائط، و نـتـائج آن ، بـه طـور مـشـروح در جـلد اول تـفـسـیر نمونه ذیل آیه 186 سوره بقره بحث کرده ایم ، براى توضیح بیشتر به آنجا مراجعه فرمائید.
پروردگارا! ما را از بندگان خاصت قرار ده و توفیق کسب ویژگیهاى صفات عباد الرحمن را به ما مرحمت کن .
خداوندا! درهاى دعا را به روى ما بگشا و آن را سبب ارزش وجود ما در پیشگاهت قرار ده .
خـدایـا! تـوفـیـق دعاهائى که مطلوب درگاه تو است به ما مرحمت فرما و از اجابت آن ما را محروم مکن انک على کل شى ء قدیر، و بالاجابة جدیر.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت