تفسیرنمونه سوره فرقان (قسمت3)

افرادى را مى بینیم که چوب یک ساعت هواپرستى را تا آخر عمر مى خورند!. جوانانى را سـراغ داریم که بر اثر پیروى از هوى چنان در دام اعتیادهاى خطرناک و انحرافات جنسى و اخلاقى گرفتار شده اند که تبدیل به موجودى زبون ، ناتوان و بى ارزش ‍ گردیده ، و تمام نیروها و سرمایه هاى خویش را از کف دادند. در تاریخ معاصر و گذشته به نام کسانى برخورد مى کنیم که به خاطر هوا - پرستیشان هزاران و گاه میلیونها انسان بى گناه را به خاک و خون کشیده اند و نام ننگینشان تا ابد به زشتى برده مى شود.
ایـن اصـل اسـتـثـنا پذیر نیست حتى دانشمندان و عابدان پرسابقه اى همچون بلعم باعورا بـر اثـر پـیـروى از هـواى نـفـس چـنـان از اوج عـظـمـت انـسـانـیـت سـقـوط کـردنـد که قرآن مثل آنها را به سگ پلیدى مى زند که همواره پارس میکند (آیه 176 سوره اعراف ).
بـنابراین جاى تعجب نیست که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و امیر مؤ منان (علیه السلام ) مى فرمایند: خطرناکترین پرتگاهى که بر سر راه سعادت شما قرار گرفته هـواپـرستى و آرزوهاى دور و دراز است چرا که پیروى از هوى شما را از حق باز مى دارد و آرزوهاى دراز آخرت را به دست فراموشى مى سپارد (ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان اتباع الهـوى و طـول الامـل امـا اتـبـاع الهـوى فـیـصـد عـن الحـق و امـا طول الامل فینسى الاخرة )
تـعـبـیـراتى که در نقطه مقابل یعنى ترک هوى پرستى در آیات و روایات وارد شده نیز عـمق این مساله را از دیدگاه اسلام روشن مى سازد، تا آنجا که کلید بهشت را ترس از خدا و مـبـارزه بـا هواى نفس مى شمرد: و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماوى : اما کسى که از مقام پروردگار بترسد و نفس خویش را از هواپرستى نهى کند بهشت جایگاه او است (سوره نازعات آیه 40).
على مى فرماید شجاعترین مردم کسى است که بر هواى خویش پیروز شود (اشجع الناس من غلب هواه ).
در حـالات دوسـتـان حـق و اولیـاى پـروردگـار و عـلمـا و بـزرگـان داسـتـانـهـاى زیـادى نـقـل شـده کـه بـر اثـر تـرک هـواپـرسـتـى بـه مـقـامـات بـلنـدى نائل شدند که از طرق عادى غیر ممکن بود.
2 - چرا از چهارپایان گمراهتر؟!
در آیـات فـوق بـراى مـنعکس کردن اهمیت مطلب ، نخست مى فرماید: آنها که معبودشان هواى نـفسشان است همچون چهارپایانند، بعد از آن ترقى کرده و اضافه مى کند: بلکه از آنها گمراهترند!
شـبیه این تعبیر در آیه 172 سوره اعراف نیز آمده است که درباره دوزخیانى که به حکم اسـتـفـاده نـکـردن از گوش و چشم و عقل خود، به چنان سرنوشتى گرفتار مى شوند، مى فرماید: اولئک کالانعام بل هم اضل : آنها همچون چهارپایانند بلکه گمراهتر!
گـرچـه گـمـراهـتـر بـودن آنـهـا اجمالا روشن است ، ولى مفسران بحثهاى جالبى روى این مساءله کرده اند که با تحلیل و اضافاتى مى توان چنین گفت :
1 - اگـر چـهارپایان چیزى نمى فهمند و گوش شنوا و چشم بینائى ندارند، دلیلش عدم اسـتـعـداد آنـهـا اسـت ، امـا از آنها بیچارهتر انسانى است که خمیره همه سعادتها در وجود او نـهـفـته است و آنقدر خدا به او استعداد داده که میتواند نماینده و خلیفه الله در زمین گردد، ولى کارش به جائى مى رسد که تا سر حد یک چهارپا سقوط مى کند، تمام شایستگیهاى خـود را به هدر داده ، و از اوج مسجود بودن فرشتگان به حضیض نکبت بار شیاطین سقوط مى کند، این راستى دردناک است و گمراهى آشکار.
2 - چـهـارپـایـان تـقـریـبـا حـسـاب و کـتـابـى نـدارنـد و مـشـمـول مـجـازاتـهـاى الهـى نـیـسـتـنـد در حـالى کـه آدمـیـان گـمـراه بـایـد بـار تـمـام اعمال خود را بر دوش کشند و کیفر اعمال خویش را بى کم و کاست ببینند.
3 - چـهـارپـایـان بـراى انـسـانـها خدمات زیادى دارند و کارهاى مختلفى انجام مى دهند، اما انسانهاى طاغى و یاغى خدمتى که نمى کنند هیچ ، هزاران بلا و مصیبت نیز مى آفرینند.
4 - چهارپایان خطرى براى کسى ندارند و اگر هم داشته باشند خطرشان محدود است اما اى واى از انـسـان بـى ایـمـان مـستکبر هوى پرست که گاه آتش جنگى را روشن مى کند که میلیونها نفر در آن خاکستر مى شوند.
5 - چـهـارپـایـان اگـر قـانـون و بـرنـامـه اى نـدارنـد، ولى مـسـیـرى کـه آفرینش را در شـکل غرائز براى آنان تعیین کرده است پیروى مى کنند و در همان خط حرکت مى نمایند، اما انسان قلدر سرکش ، نه قوانین تکوین را به رسمیت مى شناسد و نه قوانین تشریع را و هوى و هوسهاى خود را حاکم بر همه چیز مى شمرد.
6 - چـهـارپـایان هرگز براى کارهاى خود توجیه گرى ندارند، اگر خلافى کنند خلاف است و اگر راه خود را بروند، که مى روند، همانست که هست اما یک انسان خود خواه خونخوار هوى پرست بسیار مى شود که تمام جنایات خود را آنچنان توجیه مى کند که گوئى دارد وظائف الهى و انسانى خویش را انجام مى دهد!
و بـه ایـن تـرتـیـب هـیـچ موجودى خطرناکتر و زیانبارتر از یک انسان هوى - پرست بى ایـمـان و سـرکـش نـیـسـت ، و بـه هـمـیـن دلیـل در آیـه 22 سـوره انفال عنوان شر الدواب (بدترین جنبندگان ) به او داده شده است ، و چه عنوان مناسبى ؟
آیه و ترجمه


اءلم تر إ لى ربک کیف مد الظل و لو شاء لجعله ساکنا ثم جعلنا الشمس علیه دلیلا (45)
ثم قبضنه إ لینا قبضا یسیرا (46)
و هـو الذى جـعـل لکـم الیـل لبـاسـا و النـوم سـبـاتـا و جعل النهار نشورا (47)
و هو الذى أ رسل الریح بشرا بین یدى رحمته و أ نزلنا من السماء ماء طهورا (48)
لنحى به بلدة میتا و نسقیه مما خلقنا أ نعما و أ ناسى کثیرا (49)
و لقد صرفنه بینهم لیذکروا فأ بى أ کثر الناس إ لا کفورا (50)


ترجمه :

45 -آیـا نـدیـدى چـگـونـه پروردگارت سایه را گسترده ؟ و اگر مى خواست آنرا ساکن قرار مى داد، سپس خورشید را بر وجود آن دلیل قرار دادیم .
46 - سپس آنرا آهسته جمع مى کنیم .
47 - او کسى است که شب را براى شما لباس قرار داد و روز را مایه حرکت و حیات !
48 - و او کـسـى اسـت که بادها را بشارتگرانى پیش از رحمتش فرستاد و از آسمان آبى پاک کننده نازل کردیم .
49 - تـا بـه وسـیـله آن سـرزمـیـن مـرده را زنـده کـنـیـم ، و آنـرا بـراى نـوشیدن در اختیار مخلوقاتى که آفریده ایم - چهارپایان و انسانهاى بسیار - بگذاریم .
50 - مـا ایـن آیـات را به صورتهاى گوناگون در میان آنها قرار دادیم تا متذکر شوند ولى بیشتر مردم جز انکار و کفر کارى نکردند.
تفسیر:
حرکت سایه ها!
در ایـن آیـات سـخـن از قـسـمـتـهـاى مـهمى از نعمتهاى الهى به عنوان بیان اسرار توحید و خداشناسى است ، امورى که اندیشه در آنها ما را به خالقمان آشناتر و نزدیکتر مى سازد و بـا تـوجـه بـه ایـنـکه در آیات گذشته گفتگوهاى فراوانى با مشرکان بود پیوند و ارتباط این آیات با گذشته روشن مى شود.
در ایـن آیـات سـخـن از نـعـمـت سـایـه هـا و سپس اثرات و برکات شب و خواب و استراحت و روشـنـائى روز و وزش بـادهـا و نـزول بـاران و زنـده شـدن زمـیـنهاى مرده و سیراب شدن چهارپایان و انسانها است .
نـخـسـت مى گوید: آیا ندیدى چگونه پروردگارت سایه را گسترده است ؟ (الم تر الى ربک کیف مد الظل ).
و اگر مى خواست آن را ساکن قرار مى داد (سایه اى همیشگى و جاودانى ) (و لو شاء لجعله ساکنا).
بـدون شـک ایـن قـسـمـت از آیـه اشـاره اى است به اهمیت نعمت سایه هاى گسترده و متحرک ، سـایـه هـائى کـه یـک نـواخـت بـاقـى نـمـى مـانـد بـلکـه در حـرکـت اسـت و نقل مکان مى دهد، ولى در اینکه منظور از این سایه کدام یک از سایه ها است در میان مفسران
گـفـتگو است : جمعى مى گویند این سایه کشیده و گسترده همان سایه اى است که بعد از طلوع فجر و قبل از طلوع آفتاب بر زمین حکمفرما است و لذتبخش ترین سایه ها و ساعات هـمـان اسـت ، ایـن نـور کم رنگ و سایه گستر، از لحظه طلوع فجر شروع مى شود و به هنگام طلوع آفتاب روشنائى جایگزین آن مى گردد.
بـعـضى دیگر گفته اند منظور تمام سایه شب است که از لحظه غروب شروع مى شود و به لحظه طلوع آفتاب منتهى مى گردد، زیرا مى دانیم شب در حقیقت سایه نیمکره زمین است کـه در بـرابـر آفـتـاب قـرار گـرفـتـه ، سـایـه اى اسـت مـخـروطـى کـه در طـرف مقابل در فضا گسترده مى شود و این سایه مخروطى دائما در حرکت است و با طلوع آفتاب در یـک مـنـطـقـه پـایـان مـى گـیـرد و در مـنـطـقـه دیـگـر تشکیل مى شود.
بـعـضـى نـیـز گفته اند منظور سایه اى است که بعد از ظهر براى اجسام پیدا مى شود و تدریجا کشیده تر و گسترده تر مى گردد.
البته اگر جمله هاى بعد نبود ما از این جمله معنى وسیعى مى فهمیدیم که تمام سایه هاى گـسـتـرده را در بـرمـى گـرفـت ولى سـایـر قـرائنـى کـه بـه دنبال آن آمده نشان مى دهد که تفسیر اول از همه مناسبتر است .
زیـرا بـه دنـبـال آن مـى فـرمـایـد سـپـس خـورشـیـد را بـر وجـود ایـن سـایـه گـسـتـرده دلیل قرار دادیم (ثم جعلنا الشمس علیه دلیلا).
اشـاره بـه ایـنـکـه اگر آفتاب نبود مفهوم سایه روشن نمى شد، اصولا سایه از پرتو آفـتـاب بـه وجـود مـى آیـد، زیـرا سایه معمولا به تاریکى کم رنگى گفته مى شود که بـراى اشـیـاء پـیـدا مـى شـود و ایـن در صـورتـى اسـت کـه نـور بـه جـسـمـى کـه قابل عبور از آن نباشد بتابد و در طرف مقابل سایه آشکار شود، بنابراین نه فقط طبق قانون تعرف الاشیاء باضدادها سایه را با نور باید تشخیص داد بلکه وجود آن نیز از برکت نور است .
بعد مى فرماید: سپس ما آن را آهسته جمع مى کنیم (ثم قبضناه الینا قبضا یسیرا).
مى دانیم هنگامى که خورشید طلوع مى کند تدریجا سایه ها برچیده مى شود تا به هنگام ظـهـر کـه در بعضى از مناطق سایه به کلى معدوم مى شود، زیرا آفتاب درست بالاى سر هـر مـوجـودى قـرار مـى گـیـرد و در دیـگـر مـنـاطـق بـه حـداقـل خـود مـى رسـد، و بـه ایـن ترتیب سایه ها نه یکدفعه ظاهر مى گردند، و نه یک دفـعـه بـرچـیـده مـى شـونـد، و ایـن خـود یـکى از حکمتهاى پروردگار است ، چرا که اگر انـتقال از نور به ظلمت و بالعکس ناگهانى صورت مى گرفت براى همه موجودات زیان آور بود اما این نظام تدریجى در این حالت انتقالى چنان است که بیشترین فائده را براى موجودات دارد بى آنکه ضررى داشته باشد.
تـعـبـیر به یسیرا اشاره به جمع شدن تدریجى سایه است ، و یا اشاره به اینکه نظام ویژه نور و ظلمت در برابر قدرت پروردگار چیز ساده و آسانى است ، و کلمه الینا نیز تاکید بر همین قدرت الهى است .
بـه هـر حـال جـاى تـردید نیست همانگونه که انسان در زندگى خود نیاز به تابش نور دارد بـراى تـعـدیـل و جـلوگـیرى از زمانهاى شدت نور، نیاز به سایه دارد، تابش نور یکنواخت زندگى را مختل مى کند، همانگونه که سایه یکنواخت و ساکن ، مرگبار است .
در صـورت اول هـمـه مـوجـودات زنـده مى سوزند و در صورت دوم همه منجمد مى شوند این نظام متناوب نور و سایه است که زندگى را براى انسان ممکن و گوارا ساخته .
لذا آیـات دیـگـر قـرآن وجـود شب و روز را به دنبال یکدیگر از نعمتهاى بزرگ الهى مى شـمـرد، در یـکـجـا مـى فـرمـایـد: قـل ا رأ یـتـم ان جـعـل الله عـلیـکـم اللیل سرمدا الى یوم القیامة من اله غیر الله یاتیکم بضیاء ا فلا تسمعون : بگو
اگـر خداوند شب را براى شما جاویدان تا روز قیامت قرار مى داد کدام معبود غیر الله بود که شعاعى از نور براى شما بیاورد آیا نمى شنوید (قصص - 71).
و بـلافـاصله مى افزاید: قل اراءیتم ان جعل الله علیکم النهار سرمدا الى یوم القیامة من اله غـیـر الله یـاتـیـکـم بـلیل تسکنون فیه ا فلا تبصرون : بگو هر گاه خداوند روز را جاویدان تا روز قیامت قرار مى داد کدام معبود غیر الله بود که براى شما شبى آورد که در آن آرام بگیرید، آیا نمى بینید؟ (قصص - 72).
و بـه دنـبـال ایـن سـخن نتیجه گیرى مى کند که این از رحمت خدا است که براى شما شب و روز قـرار داد کـه هـم در آن بـیـارامـیـد و بـیـاسـائیـد و هـم از فـضـل او بـراى تـحـصـیـل مـعـاش اسـتـفـاده کـنـیـد شـایـد شـکـرگزارى نمائید و من رحمته جـعـل لکـم اللیـل و النـهار لتسکنوا فیه و لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون (قصص - 73).
و بـه هـمـیـن دلیـل قـرآن یـکـى از نـعـمـتـهـاى بـهـشـتـى را ظـل مـمـدود (سـایـه گـسـتـرده ) مـى شـمـرد کـه نه نور خیره کننده و خستگى آور است و نه تاریکى وحشت آفرین .
بـعد از ذکر نعمت سایه ها، به شرح دو نعمت دیگر که کاملا متناسب با آن است پرداخته و گـوشـه دیـگـرى از اسـرار نـظـام هستى را که بیانگر وجود خدا است روشن مى سازد، مى فـرمـایـد او کـسـى اسـت کـه شـب را بـراى شـمـا لبـاس قـرار داد (و هـو الذى جعل لکم اللیل لباسا).
چـه تـعـبیر زیبا و جالبى شب را لباس قرار داد... این پرده ظلمانى نه تنها انسانها که تـمام موجودات روى زمین را در خود مستور مى سازد و آنها را همچون لباس ، محفوظ مى دارد و همچون پوششى که انسان به هنگام خواب براى ایجاد تاریکى و استراحت از آن استفاده مى کند، او را در برمى گیرد.
بـعـد اشـاره بـه نـعـمـت خواب مى کند: او خواب را براى شما مایه راحت قرار داد (و النوم سباتا).
سـبـات در لغـت از مـاده سـبـت (بـر وزن وقـت ) بـه مـعـنى قطع نمودن است ، سپس به معنى تعطیل کردن کار به منظور استراحت آمده ، و اینکه روز شنبه را در لغت عرب یوم السبت مى نـامـنـد بـه خاطر آنست که نامگذارى آن از برنامه یهود گرفته شده چرا که روز شنبه ، روز تعطیلى آنها بود.
در حـقـیـقـت ایـن تعبیر اشاره اى به تعطیل تمام فعالیتهاى جسمانى به هنگام خواب است ، زیـرا مـى دانـیـم در مـوقـع خـواب ، قـسـمـت مـهـمـى از کـارهـاى بـدن بـه کـلى تـعـطـیـل مـى شـونـد، و قسمت دیگر همچون کار قلب و دستگاه تنفس ، برنامه عادى خود را بسیار کم کرده و به صورت آرامتر ادامه مى دهند تا رفع خستگى و تجدید قوا شود.
خواب به موقع و به اندازه ، تجدید کننده تمام نیروهاى بدن است و نشاط آفرین و مایه قـدرت ، و بهترین وسیله براى آرامش ‍ اعصاب است به عکس ، قطع خواب مخصوصا براى یـک مـدت طـولانـى ، بـسـیـار زیـانـبـار و حـتـى مـرگ آفـریـن اسـت و بـه هـمـیـن دلیـل یـکـى از مـهـمترین شکنجه ها براى شکنجه گران قطع برنامه خواب است که مقاومت انسان را به سرعت در هم مى شکند.
در پایان آیه به نعمت روز اشاره کرده ، مى فرماید: و خداوند روز را مایه حرکت و حیات قرار داد (و جعل النهار نشورا).
واژه نـشـور در اصـل از نـشـر بـه مـعـنـى گـسـتـردن ، در مـقـابـل پـیـچـیـدن اسـت ایـن تـعـبیر ممکن است اشاره به گسترش روح به هنگام بیدارى در سـراسـر بـدن بـاشـد کـه بـى شـباهت به زنده شدن بعد از مرگ نیست ، و یا اشاره به گسترش انسانها در صحنه اجتماع و حرکت براى کارهاى مختلف زندگى در روى زمین .
در حـدیثى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که همه روز صبحگاهان
ایـن جـمـله را مـى فـرمـود: الحـمـد لله الذى احـیـانـا بـعد ما اماتنا و الیه النشور: ستایش مـخـصـوص خـداوندى است که ما را بعد از مرگ زنده کرد و حیات نوین بخشید، و سرانجام به سوى او محشور خواهیم شد.
و بـراسـتـى روشـنـائى روز از نـظر روح و جسم انسان ، حرکت آفرین است همانگونه که تاریکى ، خواب آور و آرامبخش است .
در جـهـان طبیعت نیز به هنگام درخشش اولین اشعه خورشید جنب و جوش عظیمى همه موجودات زنـده را فـرا مـى گـیـرد، رسـتـاخـیـزى در مـیـان آنـهـا بـر پـا مـى شـود و هـر یـک بـه دنـبـال برنامه خویش به حرکت در مى آیند، و حتى گیاهان نیز در برابر نور به سرعت تـنـفـس و تـغـذیـه و رشـد و نـمـو مـى کـنند، در حالى که با غروب آفتاب گوئى شیپور خـامـوشـى در سـراسـر جـهان طبیعت زده مى شود، پرندگان به لانه ها باز مى گردند و مـوجـودات زنـده بـه اسـتـراحت و خواب مى پردازند، حتى گیاهان در نوعى خواب فرو مى روند.
بعد از بیان این مواهب عظیم که از اساسى ترین پایه هاى زندگى انسانها است به موهبت بـسـیـار مهم دیگرى پرداخته مى فرماید: او کسى است که بادها را بشارتگرانى پیش از رحـمـتـش فـرسـتـاد، و از آسـمـان آبـى پـاک کـنـنـده نـازل کـردیـم (و هـو الذى ارسل الریاح بشرى بین یدى رحمته و انزلنا من السماء ماء طهورا).
نـقـش بادها به عنوان پیش قراولان نزول رحمت الهى بر کسى پوشیده نیست چرا که اگر آنـهـا نـبـودند هرگز قطره بارانى بر سرزمین خشکى نمى بارید، درست است که تابش آفتاب ، آب دریاها را تبخیر کرده به بالا مى فرستد و تراکم این بخارها در قشر سرد بـالاى هـوا تـشـکـیـل ابـرهـاى باران زا مى دهد، ولى اگر بادها این ابرهاى پر بار را از بالاى اقیانوسها به سوى زمینها خشک نرانند، بار دیگر ابرها
تبدیل به باران مى گردد و در همان دریا فرو مى ریزد.
خلاصه وجود این مبشران رحمت که به طور دائم در سرتاسر زمین در حرکتند سبب آبیارى خـشـکـیـهـاى روى زمـیـن و نـزول بـاران حـیـاتـبـخـش و تشکیل رودها و چشمه ها و چاههاى پر آب و پرورش انواع گیاهان مى گردد.
هـمـیـشـه قسمتى از این بادها که در پیشاپیش توده هاى ابر در حرکتند و آمیخته با رطوبت مـلایـمـى هـسـتـنـد، نـسیم دل انگیزى ایجاد مى کنند که از درون آن بوى باران به مشام مى رسد، اینان همچون بشارت دهنده اى هستند که از قدوم مسافر عزیزى خبر مى دهند.
تـعـبـیـر بـه ریـاح (بادها) به صورت جمع شاید اشاره به انواع مختلف آنها باشد که بعضى شمالى ، بعضى جنوبى بعضى از شرق به غرب ، و بعضى از غرب به شرق مى وزد، و طبعا سبب گسترش ابرها در کل مناطق روى زمین مى شود.
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه در ایـنجا ماء (آب ) توصیف به طهور شده است که صیغه مبالغه از طـهـارت و پـاکـیزگى است ، و به خاطر همین معنى مفهوم آن پاک بودن و پاک کردن است ، یـعـنـى آب هـم ذاتـا پـاک اسـت و هـم اشـیاء آلوده را پاک مى کند اما غیر از آب ، بسیارى از اشیاء پاکند، ولى هرگز نمى توانند آلوده اى را پاک کنند.
و بـه هـر حـال آب عـلاوه بر خاصیت حیاتبخشى خاصیت فوق العاده مهم پاک کننده را دارد، اگر آب نبود در یک روز سر تا سر جسم و جان و زندگى ما کثیف و آلوده مى شد، گر چه آب مـعـمـولا مـیـکـرب کـش نـیـسـت ولى بـه خـاطـر خـاصـیـت حـلال بـودن فـوق العـاده اش انـواع مـیـکـربـهـا را مـى تـوانـد در خـود حـل کـنـد و بـشـویـد و از بـیـن ببرد، و از این نظر کمک بسیار مؤ ثرى به سلامت انسان و مبارزه با انواع بیماریها
مى کند.
بـعـلاوه مـى دانـیـم پـاکـیـزه کـردن روح از آلودگـیـهـا بـه وسـیـله غسل و وضو نیز با آب انجام مى گیرد پس این مایع حیاتبخش هم پاک کننده روح است و هم جسم .
اما این خاصیت پاک کننده بودن با تمام اهمیتى که دارد در درجه دوم قرار داده شده ، لذا در آیـه بـعد اضافه مى کند هدف ما از نزول باران این است که سرزمین مرده را به وسیله آن زنده کنیم (لنحیى به بلدة میتا).
و نیز این آب حیاتبخش را براى نوشیدن در اختیار مخلوقانى که آفریده ایم : چهارپایان و انسانهاى بسیار، بگذاریم (و نسقیه مما خلقنا انعاما و اناسى کثیرا).
در اینجا چند نکته قابل توجه است :
1 - در ایـن آیه سخن از چهارپایان و انسانهاى بسیار به میان آمده هر چند تمام حیوانات و انسانها از آب باران استفاده مى کنند.
ایـن بـه خـاطـر آن اسـت که اشاره به بیابانگردان و چادرنشینانى کند که مطلقا آبى در اخـتـیـار ندارند و به طور مستقیم از آب باران استفاده مى کنند، این نعمت بزرگ براى آنها مـحـسـوسـتـر اسـت ، هـنـگـامـى که قطعه ابرى در آسمان ظاهر مى شود، رگبارى مى زند و گـودالهـا پـر از آب زلال بـاران مـى شـود حـیـوانـاتشان سیراب و خودشان نیز از آن مى نوشند، جنبش حیات و زندگى را در وجود خود و چهارپایانشان به خوبى احساس مى کنند.
2 - جمله نسقیه از ماده اسقاء است ، و تفاوت آن با سقى ، چنانکه
راغب در مفردات و بعضى دیگر از مفسران گفته اند، این است که اسقاء به معنى آماده ساختن آب و در اخـتـیـار گـذاردن اسـت که هر موقع انسان اراده کند از آن بنوشد، در حالى که ماده سقى به معنى آن است که ظرف آب را به دست کسى بدهند، تا بنوشد و به تعبیر دیگر اسقاء معنى وسیعتر و گسترده ترى دارد.
3 - در ایـن آیه ، نخست سخن از زمینهاى مرده به میان آمده ، بعد چهارپایان و بعد انسانها، ایـن تـعـبـیـر مـمـکـن اسـت بـه خـاطـر ایـن بـاشـد که تا زمینها بوسیله باران زنده نشوند چـهـارپایان غذائى نخواهند داشت ، و تا چهارپایان جان نگیرند انسان نمى تواند از آنها تغذیه کند.
4 - مطرح کردن مساله حیات بخشى آب بعد از مساله پاکسازى ممکن است اشاره به ارتباط نـزدیـک ایـن دو بـا هـم بـاشـد (دربـاره اثـرات حـیـاتـبخش آب به طور مشروح در جلد 13 ذیل آیه 30 سوره انبیاء بحث کرده ایم ).
در آخـریـن آیـه مـورد بحث اشاره به قرآن کرده مى گوید: ما این آیات را به صورتهاى گـونـاگـون و مـؤ ثـر در مـیـان آنـهـا قـرار دادیـم تـا مـتـذکـر شـونـد و از آن بـه قدرت پـروردگـار پـى بـرنـد، امـا بـسـیارى از مردم جز انکار و کفر کارى در برابر آن نشان ندادند (و لقد صرفناه بینهم لیذکروا فابى اکثر الناس الا کفورا).
گر چه بسیارى از مفسران مانند مرحوم طبرسى و شیخ طوسى در تبیان و علامه طباطبائى در المـیـزان و بـعـضـى دیـگر، ضمیر در جمله صرفناه را به باران بازگردانده اند که مـفـهـومش چنین مى شود ما قطرات باران را در جهات مختلف روى زمین و مناطق گوناگون مى فـرسـتـیـم و آن را در مـیـان انسانها تقسیم مى کنیم تا متذکر این نعمت بزرگ خدا بشوند، ولى حـق این است که این ضمیر به قرآن و آیات آن باز مى گردد چرا که این تعبیر (به صورت فعل ماضى و مضارع ) در ده
مورد از قرآن مجید آمده که در 9 مورد صریحا به آیات قرآن و بیانات آن باز مى گردد، و در موارد متعددى جمله لیذکروا یا مانند آن ، پشت سر آن قرار گرفته ، بنابراین بسیار بعید به نظر مى رسد که در این یک مورد، این تعبیر، مفهوم دیگرى داشته باشد.
اصـولا مـاده تـصـریـف که به معنى تغییر دادن و دگرگون ساختن است تناسب چندانى با نـزول آب بـاران نـدارد در حـالى کـه بـا آیـات قـرآن که در لباسهاى مختلف ، گاه به صـورت وعد و گاهى به صورت وعید، گاه به صورت امر و گاهى به صورت نهى و گاه به صورت سرگذشت پیشینیان مى آید مناسبتر است .
آیه و ترجمه


و لو شئنا لبعثنا فى کل قریة نذیرا (51)
فلا تطع الکفرین و جهدهم به جهادا کبیرا (52)
و هـو الذى مـرج البـحـریـن هـذا عـذب فـرات و هـذا مـلح أ جـاج و جعل بینهما برزخا و حجرا محجورا (53)
و هو الذى خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا و کان ربک قدیرا (54)
و یعبدون من دون الله ما لا ینفعهم و لا یضرهم و کان الکافر على ربه ظهیرا (55)


ترجمه :

51 - و اگر مى خواستیم در هر شهر و دیارى پیامبرى مى فرستادیم .
52 - بنابراین از کافران اطاعت مکن و به وسیله قرآن با آنها جهاد بزرگى بنما.
53 - و او کـسـى اسـت کـه دو دریـا را در کـنار هم قرار داد یکى گوارا و شیرین و دیگرى شـور و تـلخ و در مـیـان آنها برزخى قرار داد تا با هم مخلوط نشوند (گوئى هر یک به دیگرى مى گوید) دور باش و نزدیک نیا!
54 - او کـسـى اسـت کـه از آب انـسـانـى را آفـریـد او را نـسـب و سـبـب قـرار داد (و نسل او را از این دو طریق گسترش داد) و پروردگار تو همواره قادر است .
55 - آنـهـا غـیـر از خـدا چـیـزهـائى را مـى پرستند که نه به آنها سودى مى رساند و نه زیانى ، و کافران در برابر پروردگارشان (در طریق کفر) کمک کار یکدیگرند.
تفسیر:
دو دریاى آب شیرین و شور در کنار هم
نـخـستین آیه مورد بحث اشاره به عظمت مقام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است مى فـرمـایـد: اگـر مـا مـى خـواسـتـیـم در هـر شهر و دیارى ، پیامبرى مى فرستادیم (اما چنین نـکـردیـم و مـسـئولیـت هـدایـت جـهـانـیان را بر دوش تو افکندیم ) (و لو شئنا لبعثنا فى کل قریة نذیرا).
در واقـع هـمـانگونه که خداوند - طبق آیات گذشته - قدرت دارد دانه هاى باران حیاتبخش را به تمام سرزمینهاى مرده بفرستد، این توانائى را نیز دارد که وحى و نبوت را در هر شـهـر و دیـارى بـر قـلب پـیـامبرى نازل کند، و براى هر امتى انذار کننده و بیم دهنده اى بـفـرسـتـد، امـا خـداونـد آنـچـه را شـایـسته تر است براى بندگان برمى گزیند، زیرا تـمـرکـز نـبـوت در وجـود یـک فرد باعث وحدت و انسجام انسانها و جلوگیرى از هرگونه تفرقه و پراکندگى مى شود.
ایـن احـتـمـال نـیز وجود دارد که بعضى از مشرکان در کنار بهانه هاى دیگر این بهانه را نـیـز داشـتند و مى گفتند آیا بهتر نبود خدا در هر شهر و آبادى ، پیامبرى مبعوث مى کرد؟ ولى قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گوید: خدا اگر مى خواست مى توانست چنین کند، اما قطعا صـلاح امـتـهـا و مـلتـهـا ایـن پـراکـنـدگـى نـبـودبـه هـر حال این آیه هم دلیلى است بر عظمت مقام پیامبر و هم لزوم وحدت رهبرى و هم سنگین بودن بار مسئولیت او.
به همین دلیل در آیه بعد دو دستور مهم را که دو برنامه اساسى پیامبران
را تشکیل مى دهد بیان مى کند، نخست روى سخن را به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده مى فرماید: بنابراین از کافران اطاعت مکن (فلا تطع الکافرین ).
در هـیـچ قدم راه سازش با انحرافات آنها را پیش مگیر که سازشکارى با منحرفان ، آفت دعـوت بـه سـوى خـدا اسـت در بـرابـر آنها محکم بایست و به اصلاح آنها بکوش ، ولى مراقب باش ابدا تسلیم هوسها و خرافات آنها نشوى .
و اما دستور دوم اینکه به وسیله قرآن با آنها جهاد بزرگى کن (و جاهدهم به جهادا کبیرا).
جـهـادى بـزرگ به عظمت رسالتت ، و به عظمت جهاد تمام پیامبران پیشین جهادى که تمام ابـعـاد روح و فـکـر مـردم را در بـر گـیـرد و جـنـبـه هـاى مـادى و مـعـنـوى را شامل شود.
بـدون شـک مـنـظور از جهاد در این مورد جهاد فکرى و فرهنگى و تبلیغاتى است ، نه جهاد مـسـلحـانـه ، چـرا کـه ایـن سـوره مـکـى اسـت و مـى دانـیـم دسـتـور جـهـاد مـسـلحـانـه در مـکـه نازل نشده بود.
و بـه گـفـتـه مـرحـوم طـبـرسـى در مـجـمـع البـیـان ایـن آیـه دلیل روشنى است بر اینکه جهاد فکرى و تبلیغاتى در برابر وسوسه هاى گمراهان و دشـمـنـان حـق از بـزرگترین جهادها است ، و حتى ممکن است حدیث معروف پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ): رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاکبر: ما از جهاد کوچک به سوى جـهـاد بـزرگ بـازگـشـتـیم اشاره به همین جهاد و عظمت کار دانشمندان و علما در تبلیغ دین باشد.
ایـن تـعـبـیـر عـظمت مقام قرآن را نیز بازگو مى کند، چرا که وسیله اى است براى این جهاد کـبـیـر، و سـلاحـى اسـت بـرنـده ، کـه قـدرت بـیـان و استدلال و تاثیر عمیق و جاذبیتش مافوق تصور و قدرت انسانها است .
وسیله مؤ ثرى است به درخشندگى آفتاب و روشنائى روز، به آرامبخشى پرده هاى شب ، به حرکت آفرینى بادها، به عظمت ابرها و به حیاتبخشى قطره هاى
باران که در آیات گذشته به آن اشاره رفته بود.
و پس از فاصله مختصرى ، باز به استدلال بر عظمت خداوند از طریق بیان نعمتهاى او در نـظـام آفـریـنـش مـى پـردازد، و بـه تـنـاسـب بـیـان نـزول قـطـرات حـیـاتـبـخـش بـاران کـه در آیات قبل گذشت اشاره به مخلوط نشدن آبهاى شـیـریـن و شـور کـرده مـى فـرماید: او کسى است که دو دریا را در کنار هم قرار داد، یکى گوارا و شیرین و دیگرى شور و تلخ ، و در میان آنها برزخى قرار داد، گوئى هر یک از آنها به دیگرى مى گوید: دور باش و نزدیک شدن تو به من حرام است ! (و هو الذى مرج البحرین هذا عذب فرات و هذه ملح اجاج و جعل بینهما برزخا و حجرا مهجورا).
مـرج از مـاده مـرج (بـر وزن فـلج ) بـه مـعـنـى مـخـلوط کـردن و یـا ارسـال و رهـا نـمودن است و در اینجا به معنى در کنار هم قرار گرفتن آب شیرین و شور است .
عذب به معنى گوارا و پاکیزه و خنک ، و فرات به معنى خوش طعم و خوشگوار است ، ملح بـه مـعـنـى شـور، و اجـاج بـه مـعـنـى تـلخ و گـرم اسـت (بـنـابـرایـن مـلح و اجـاج نـقطه مقابل عذب و فرات است ).
برزخ به معنى حجاب و حائل میان دو چیز است .
و جمله حجرا مهجورا چنانکه سابقا هم (ذیل آیه 22 همین سوره ) اشاره کردیم جمله اى بوده است که در میان عرب به هنگامى که با کسى روبرو مى شدند و از او وحشت داشتند براى گرفتن امان ، این جمله را مى گفتند، یعنى ما را معاف و در امان دارید و از ما دور باشید.
بـه هـر حـال ایـن آیـه یـکـى دیـگـر از مـظـاهـر شـگفت انگیز قدرت پروردگار را در جهان آفـریـنـش تـرسـیـم مـى کـنـد کـه چـگـونـه یـک حـجـاب نـامـرئى ، و حائل ناپیدا
در میان دریاى شور و شیرین قرار مى گیرد و اجازه نمى دهد آنها با هم آمیخته شوند.
البـتـه امـروز مـا این را مى دانیم که این حجاب نامرئى همان تفاوت درجه غلظت آب شور و شیرین و به اصطلاح تفاوت وزن مخصوص آنها است که سبب مى شود تا مدت مدیدى به هم نیامیزند.
گـر چـه جـمـعـى از مـفـسـران بـراى پیدا کردن چنین دو دریائى در روى کره زمین به زحمت افـتـاده انـد کـه در کـجـا دریـاى آب شـیرین در کنار آب شور قرار گرفته و مخلوط نمى شـود، ولى ایـن مشکل نیز براى ما حل شده است ، زیرا مى دانیم تمام رودخانه هاى عظیم آب شـیـریـن کـه بـه دریـاهـا مـى ریـزنـد در کـنـار سـاحـل ، دریـائى از آب شـیـریـن تـشـکـیل مى دهند و آبهاى شور را به عقب مى رانند و تا مدت زیادى این وضع ادامه دارد، و بـه خـاطـر تـفـاوت درجـه غـلظـت آنـهـا از آمـیخته شدن با یکدیگر ابا دارند، و هر یک به دیگرى حجرا مهجورا مى گوید!
جـالب ایـنکه بر اثر جزر و مد آب دریاها که در شبانه روز دو مرتبه بر اثر جاذبه ماه صورت مى گیرد سطح آب دریا به مقدار زیادى بالا و پائین مى رود، این آبهاى شیرین کـه دریـائى را تشکیل داده اند در مصب همان رودخانه ها و نقاط اطراف آن در خشکى پیش مى رونـد و انـسـانـهـا از زمـانـهـاى قـدیـم از این موضوع استفاده کرده ، نهرهاى زیادى در این گـونـه مـنـاطـق دریـا کـنده اند و زمینهاى فراوانى را زیر کشت درختان برده اند که وسیله آبـیـارى آنـهـا هـمـیـن آب شـیـرین است که به وسیله جزر و مد بر مناطق وسیع گسترش مى یابد.
هم اکنون در جنوب ایران شاید ملیونها نخل وجود دارد که ما قسمتى از آنرا از نزدیک مشاهده کـرده ایـم کـه تـنـهـا بـا هـمـیـن وسـیـله آبـیـارى مـى شـونـد، و در فـاصـله زیـادى از سـاحـل دریـا قرار گرفته اند، در سالهائى که بارندگى کم و آب رودخانه هاى عظیمى کـه بـه دریـا مى ریزد تقلیل پیدا کند گاهى آب شور غلبه مى کند که مردم کشاورز این سامان از آن سخت نگران مى شوند زیرا به زراعت آنها لطمه مى زند.
ولى معمولا چنین نیست و این آب عذب و فرات که در کنار آن آب ملح و اجاج قرار گرفته ، به آن آمیخته نمى شود، سرمایه بزرگى براى آنها محسوب مى شود.
نـاگـفـتـه پـیـدا اسـت وجـود عـلل طـبـیـعـى در ایـنـگـونـه مـسـائل هـرگـز از ارزش آنـهـا نـمـى کـاهـد مـگـر طـبـیـعـت چـیـسـت ؟ جـز فعل خدا و اراده و مشیت پروردگار است که این خواص را به این موجودات داده ؟!
جـالب ایـنـکـه هـنـگـامـى کـه انـسان با هواپیما از این مناطق مى گذرد، منظره این دو آب که رنگهاى متفاوتى دارند و با هم آمیخته نمى شوند به خوبى نمایان است که انسان را به یاد این نکته قرآنى مى اندازد.
ضـمـنـا قـرار گـرفـتـن ایـن آیـه در مـیـان آیات مربوط به کفر و ایمان ممکن است اشاره و تـشـبـیـهـى در ایـن امـر نـیز باشد که گاهى در یک جامعه ، در یک شهر، و گاه حتى در یک خـانه افرادى با ایمان که همچون آب عذب و فراتند در کنار افراد بى ایمان که همچون آب مـلح و اجـاجـنـد، بـا دو طـرز تـفـکـر، دو نـوع عـقـیـده ، و دو نـوع عمل پاک و ناپاک ، قرار مى گیرند، بى آنکه بهم آمیخته شوند.
در آیـه بـعد به مناسبت بحث نزول باران و همچنین دریاهاى آب شور و شیرین که در کنار هـم قـرار مـى گیرند سخن از آفرینش ‍ انسان از آب به میان آورده مى گوید: او کسى است که از آب انسانى را آفرید (و هو الذى خلق من الماء بشرا).
و بـه راسـتـى صـورتـگـرى کـردن در آب و چـنـیـن نـقـش بـدیـعـى را بـر آب زدن دلیـل بـر نـهـایـت قـدرت پـروردگـار اسـت ، در حـقـیقت در آیات گذشته سخن از پرورش گـیـاهـان بـه وسـیله باران در میان بود و در اینجا سخن از مرحله عالیترى یعنى آفرینش انسان از آب در میان است .
در اینکه منظور از آب در اینجا کدام آب است در میان مفسران گفتگو است :
جـمـعى معتقدند منظور از بشر نخستین انسان یعنى آدم (علیه السلام ) است چرا که آفرینش او از طـیـن یـعنى معجونى از آب و خاک بود، بعلاوه طبق بعضى از روایات اسلامى نخستین موجودى که خدا آفرید آب بود و انسان را از آن آب آفرید. نکره بودن بشرا (انسانى را) گواه این معنى است .
امـا جـمـعـى دیـگـر مـعـتـقـدنـد کـه مـنـظـور از مـاء آب نـطفه است که همه انسانها به قدرت پـروردگـار تـوسـط آن بـه وجـود مى آیند، و با آمیزش نطفه مرد اسپر که در آب شناور اسـت بـا اوول نـطـفـه زن ، نـخـسـتـیـن جـوانـه حـیـات انـسـان یـعـنـى اولیـن سلول زنده آدمى به وجود مى آید.
اگـر انـسـان مـراحل انعقاد نطفه را از آغاز تا پایان دوران جنینى تحت بررسى و مطالعه دقـیـق قـرار دهـد آنـقـدر آیـات عـظمت حق و قدرت آفریدگار را در آن مشاهده مى کند که به تنهائى براى شناخت ذات پاک او کافى است .
گـواه ایـن تـفـسـیر جمله اى است که در ذیل آیه آمده و شرح آن را خواهیم داد (فجعله نسبا و صهرا).
از ایـن گـذشـتـه بـدون شـک بـیـشـتـریـن قـسـمـت وجـود انـسـان را آب تشکیل مى دهد به طورى که مى توان گفت ماده اصلى وجود هر انسانى آب است ، و به همین دلیـل مـقـاومـت انـسـان در بـرابـر کمبود آب بسیار کم است ، در حالى که انسان در برابر کمبود مواد غذائى مى تواند روزها و هفته ها مقاومت کند.
البـتـه این احتمال نیز وجود دارد که همه این معانى در مفهوم آیه جمع باشد یعنى هم بشر نـخـسـتـیـن از آب آفـریـده شده ، و هم پیدایش تمام افراد انسان از آب نطفه است ، و هم آب مـهـمـتـریـن مـاده ساختمان بدن انسان را تشکیل مى دهد، آبى که از ساده ترین موجودات این جهان محسوب مى شود چگونه مبدء پیدایش چنین
خلق شگرفى شده است ؟! این دلیل روشن قدرت او است .
بـه دنـبال آفرینش انسان ، سخن از گسترش نسلها به میان آورده ، مى گوید: خداوند این انسان را از دو شاخه گسترش داد: شاخه نسب و صهر (فجعله نسبا و صهرا).
مـنـظـور از نسب پیوندى است که در میان انسانها از طریق زاد و ولد به وجود مى آید، مانند ارتـبـاط پـدر و فـرزنـد یـا بـرادران بـه یـکـدیـگـر، امـا مـنـظـور از صـهـر کـه در اصـل بـه مـعـنـى دامـاد اسـت ، پـیوندهائى است که از این طریق میان دو طایفه بر قرار مى شود، مانند پیوند انسان با نزدیکان همسرش ، و این دو، همان چیزى است که فقهاء در مباحث نکاح از آن تعبیر به نسب و سبب مى کنند.
در قرآن مجید در سوره نساء به هفت مورد از محارم که از طریق نسب به وجود مى آیند اشاره شـده (مـادر، دختر، خواهر، عمه ، خاله ، دختر برادر و دختر خواهر) و به چهار مورد از موارد سبب و صهر (دختر همسر، مادر همسر همسر فرزند، و همسر پدر).
البـتـه در تـفـسـیـر ایـن جـمـله نـظـرات دیگرى از سوى مفسران اظهار شده اما آنچه گفتیم روشنتر و قویتر از همه است .
از جمله اینکه : جمعى نسب را به معنى فرزندان پسر، و صهر را به معنى فرزندان دختر دانسته اند، چرا که پیوندهاى نسبى روى پدران حساب مى شود، نه روى مادران .
ولى بـه طـورى کـه در تـفـسـیـر نـمـونـه جـلد 2 ذیـل آیـه 61 سـوره آل عـمـران مـشـروحـا گـفـتـه ایـم ایـن یـک اشـتـبـاه بـزرگ اسـت کـه از سـنـتـهـاى دوران قـبـل از اسـلام سرچشمه گرفته است که نسب را تنها از طریق پدر مى دانستند، و مادر هیچ نـقـشـى نـداشـت ، در حـالى که در فقه اسلامى و در میان همه دانشمندان اسلام مسلم است که احکام محرم بودن نسبى هم از ناحیه پدر و هم از ناحیه مادر است (براى توضیح بیشتر
به تفسیر نمونه جلد 2 صفحه 437 مراجعه فرمائید).
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه حـدیـث مـعـروفـى در ایـنـجـا داریـم کـه در کـتـب شـیـعـه و اهـل تـسـنـن نـقل شده است ، طبق این حدیث آیه فوق درباره پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) و عـلى (عـلیـه السـلام ) نـازل شـده ، چـرا پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دخـتـرش فـاطـمـه (عـلیـهـاالسـلام ) را بـه هـمسرى على (علیه السلام ) در آورد و به این تـرتـیـب عـلى (عـلیـه السلام ) هم پسر عموى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و هم همسر دخترش بود، و این است معنى نسبا و صهرا.
اما همانگونه که بارها گفته ایم این گونه روایات بیان مصداقهاى روشن است و مانع از عـمـومـیـت مفهوم آیه نیست ، آیه هرگونه پیوندى را که از طریق نسب و دامادى به وجود مى آیـد شـامـل مـى شـود کـه یکى از مصداقهاى روشنش پیوند على (علیه السلام ) با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از دو جهت بود.
در پـایـان آیـه بـه عـنـوان تـاکید بر مسائل گذشته مى فرماید: پروردگار تو همواره قادر بوده و هست (و کان ربک قدیرا).
سـرانـجـام در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث ، انـحـراف مـشـرکـان را از اصل توحید، از طریق مقایسه قدرت بتها با قدرت پروردگار که نمونه هاى آن در آیات قـبـل گـذشـت روشن مى سازد، مى گوید آنها معبودهائى جز خدا مى پرستند که نه سودى به آنها مى رساند و نه زیانى (و یعبدون من دون الله ما لا ینفعهم و لا یضرهم ).
مـسـلم اسـت تـنـهـا وجـود سـود و زیـان نمى تواند معیار پرستش باشد، ولى قرآن با این تـعـبـیـر بـیـانـگر این نکته است که آنها هیچ بهانه اى براى این پرستش ندارند چرا که بتها موجوداتى هستند کاملا بى خاصیت و فاقد هرگونه ارزش و تاثیر مثبت یا منفى .
و در پایان آیه اضافه مى کند: کافران در برابر پروردگارشان (در طریق
کفر) به یکدیگر کمک مى کنند (و کان الکافر على ربه ظهیرا).
آنـهـا در مـسـیـر انـحـرافـیشان تنها نیستند، و بطور قاطعى یکدیگر را تقویت مى نمایند، نـیـروهـائى را کـه مـى بـایست در مسیر الله بسیج کنند، بر ضد آئین خدا و پیامبرش و مؤ منان راستین بسیج مى نمایند.
و اگـر مـى بـیـنـیـم بـعـضـى از مـفـسـران ، کـافـر را در ایـنـجـا مـنـحـصـرا بـه ابـو جـهـل تـفـسـیـر کـرده انـد از بـاب ذکر مصداق واضح است ، و گرنه کافر در همه جا معنى وسیعى دارد که همه کفار را شامل مى شود.
نکته ها:
1 - وحدت رهبرى
در نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بحث این سخن پروردگار را خواندیم که اگر مى خواستیم در هر شهر و دیارى ، پیامبرى انذار کننده مبعوث مى کردیم ولى چنین نکردیم .
ایـن مسلما به خاطر آنست که پیامبران رهبران امتها هستند و مى دانیم تفرقه در مساله رهبرى مـوجـب تضعیف هر امت و ملت است ، مخصوصا در آنجا که سخن از خاتمیت در میان است و باید رهبرى تا پایان جهان تداوم یابد اهمیت تمرکز و وحدت آشکارتر مى شود.
رهـبـر واحد مى تواند تمام نیروها را متحد سازد، و به آنها انسجام و وحدت برنامه دهد، و در حـقـیـقـت مـسـاله وحـدت رهبرى ، انعکاسى است از حقیقت توحید در اجتماع انسانى که نقطه مقابل آن یکنوع شرک و تفرقه و نفاق است .
و اگـر در آیـه 24 سـوره فاطر مى خوانیم و ان من امة الا خلا فیها نذیر: هر امتى پیامبرى انـذار کننده داشته هیچ گونه منافاتى با بحث فوق ندارد، زیرا سخن از امت است ، نه از اهل هر شهر و هر دیار.
از مـقـام پـیـامـبـران کـه بـگـذریـم در رده هـاى پـائیـنـتـر رهـبـرى نـیـز هـمـیـن اصل
حـاکـم اسـت ، و مـلتـهـائى کـه از نظر رهبرى گرفتار تجزیه شده اند علاوه بر ضعف و زبونى به تجزیه در سایر شئونشان انجامیده است .
2 - قرآن وسیله جهاد کبیر
جـهـاد کـبیر تعبیر گویائى است از اهمیت برنامه یک مبارزه سازنده الهى . جالب اینکه در آیـات فـوق ، ایـن عـنـوان بـه قـرآن داده شـده اسـت ، و یـا بـه تـعـبـیـر دیـگـر بـه عمل کسانى که به وسیله قرآن با کژیها و انحرافات و آلودگیها مبارزه مى کنند.
ایـن تـعـبـیـر از یـکـسو اهمیت مبارزات منطقى و عقیدتى را روشن مى سازد، و از سوى دیگر عظمت مقام قرآن را.
در بـعـضـى از روایـات آمـده اسـت کـه ابـو سـفـیـان و ابـو جـهـل و بـعضى دیگر از سران شرک شبى از شبها جداگانه براى شنیدن آیات قرآن به طـور مـخـفـیـانـه ، هـنـگـامـى کـه پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـشـغـول نـمـاز بـود آمـدنـد و هـر یک بدون اینکه دیگرى بداند در محلى پنهان شده آن شب مدتى طولانى آیات قرآن را از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شنیدند، هنگامى که پـراکـنـده شـدنـد سـفـیـده صـبـح دمـیده بود، و اتفاقا به هنگام بازگشت از یک راه آمدند و سـرشـان فـاش شـد و بـه سـرزنـش هـمـدیـگر پرداختند و تاکید کردند چنین کارى نباید تـکـرار شـود، چرا که اگر بعضى از جاهلان این صحنه را ببینند باعث شک و تردیدشان خواهد شد!
ولى در شـب دوم هـمـیـن بـرنـامـه تکرار شد و باز به هنگام بازگشت با یکدیگر روبرو شـدنـد و نـاراحـت و نـگـران گـشـتـنـد و هـمـان سـخـنـان قبل را تکرار و تاکید نمودند.
شـب سـوم نـیـز هـمـان بـرنامه تجدید شد و به هنگامى که یکدیگر را دیدند گفتند: ما از اینجا نباید حرکت کنیم تا عهد و پیمان ببندیم که دیگر این کار
تکرار نشود، عهد و پیمان بستند و از هم جدا شدند.
فـردا صـبح یکى از مشرکان به نام اخنس بن شریق عصاى خود را برگرفت و به سوى خانه ابو سفیان آمد، و به او گفت بگو ببینم : عقیده تو درباره آنچه از محمد (صلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) شنیدى چیست ؟ ابوسفیان گفت : به خدا قسم مطالبى شنیدم که معناى آن را به خوبى درک کردم ولى مسائلى را هم شنیدم که معنا و مراد آن را نفهمیدم !.
اخـنـس از نـزد ابـوسـفـیـان بـیـرون آمـد، و بـه سـراغ خـانـه ابـو جهل رفت و به او گفت : تو درباره آنچه از محمد شنیدى چه مى گوئى ؟!
ابـوجـهل گفت : چه شنیدم ؟ مطلب این است که ما و فرزندان ابو عبد مناف در افتخارات با هم رقابت داریم ، آنها گرسنگان را اطعام کردند ما هم کردیم ، بى مرکبان را مرکب دادند، مـا هـم دادیـم بـخشیدند و انفاق کردند، ما هم کردیم ، و دوش به دوش هم جلو مى آمدیم ، اما آنـهـا ادعـا کردند که از ما پیامبرى برخاسته که وحى آسمانى به او مى رسد، ما چگونه مى توانیم در این امر با آنها رقابت کنیم .
حـال که چنین است به خدا سوگند به او ایمان نمى آوریم و هرگز او را تصدیق نخواهیم کرد!
اخنس برخاست و او را ترک گفت .
آرى جاذبه قرآن آنها را شبهاى متوالى به سوى خود مى کشاند و تا سفیده صبح غرق این جاذبه الهى بودند، ولى خود خواهى و تعصب و حفظ منافع مادى آنچنان بر آنها مسلط بود که مانع از پذیرش حق مى شد.
بـدون تـردیـد ایـن نـور الهـى ، این قدرت را دارد که هر قلب آماده اى را هر جا باشد به سـوى خـود جـذب کـنـد و بـه همین دلیل در آیات مورد بحث ، قرآن وسیله جهاد کبیر معرفى شده است .
آیه و ترجمه


و ما أ رسلنک إ لا مبشرا و نذیرا (56)
قل ما أ سلکم علیه من أ جر إ لا من شاء أ ن یتخذ إ لى ربه سبیلا (57)
و توکل على الحى الذى لا یموت و سبح بحمده و کفى به بذنوب عباده خبیرا (58)
الذى خـلق السـمـوت و الا رض و مـا بـیـنهما فى ستة أ یام ثم استوى على العرش الرحمن فسل به خبیرا (59)


ترجمه :

56 - ما تو را جز به عنوان بشارت دهنده و انذار کننده نفرستادیم .
57 - بگو من در برابر ابلاغ این آئین هیچگونه پاداشى از شما مطالبه نمى کنم ، تنها پاداش من این است که کسانى بخواهند راهى به سوى پروردگارشان برگزینند.
58 - و تـوکل بر خداوندى کن که هرگز نمى میرد، و تسبیح و حمد او به جاى آور، و همین بس که او از گناهان بندگانش آگاه است .
59 - او خدائى است که آسمانها و زمین و آنچه را در میان ایندو است در شش روز (شش دوران ) آفرید، سپس بر عرش قدرت قرار گرفت (و به تدبیر جهان پرداخت ) او خداوند رحمن است از او بخواه که از همه چیز آگاه است .
تفسیر:
پاداش من هدایت شماست !
از آنـجـا کـه در آیـات گذشته سخن از اصرار بت پرستان بر پرستش بتهائى بود که مطلقا سود و زیانى ندارند در نخستین آیات مورد بحث اشاره به وظیفه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در برابر این متعصبان لجوج کرده مى گوید: ما تو را جز به عنوان
بشارت دهنده و انذار کننده نفرستادیم (و ما ارسلناک الا مبشرا و نذیرا).
اگـر آنـهـا دعوت تو را نپذیرفتند ایرادى بر تو نیست ، تو وظیفه خود را که بشارت و انذار است انجام دادى ، و دلهاى آماده را به سوى خدا دعوت کردى .
ایـن سـخـن هم وظیفه پیامبر را مشخص مى کند و هم تسلى خاطرى براى او است ، و هم نوعى تهدید و بى اعتنائى به این گروه گمراه مى باشد.
سپس به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور مى دهد که به آنها بگو من از شما در برابر این قرآن و ابلاغ این آئین آسمانى هیچ گونه اجر و پاداشى مطالبه نمى کنم (قل ما اسالکم علیه من اجر).
بعد اضافه مى کند: تنها اجرى که من مى خواهم این است که مردم بخواهند راهى به سوى پروردگارشان برگزینند (الا من شاء ان یتخذ الى ربه سبیلا).
یـعـنى تنها اجر و پاداش من هدایت شما است ، آنهم از روى اراده و اختیار نه اکراه و اجبار، و ایـن تـعـبـیـر جـالبـى است که نهایت لطف و محبت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را نـسبت به پیروانش روشن مى سازد، چرا که اجر و مزد خود را سعادت و خوشبختى آنان مى شمرد.
بـدیـهـى اسـت هـدایـت امت اجر معنوى فوق العاده اى براى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) دارد چـرا کـه الدال على الخیر کفاعله : هر کس راهنماى کار خیرى باشد همچون رهرو آن راه است .
در تفسیر این آیه احتمالات دیگرى نیز داده اند، از جمله :
جـمـعـى از مـفـسرین معتقدند که معنى آیه چنین است : من از شما هیچگونه پاداشى نمى خواهم مـگـر ایـنـکـه خـود بـخـواهـیـد امـوالى در راه خـدا به نیازمندان انفاق کنید که آن بسته به میل خود شما است .
ولى تفسیر اول بسیار نزدیکتر به معنى آیه است .
از آنـچـه در بـالا گـفتیم روشن شد که ضمیر در علیه به قرآن و تبلیغ آئین اسلام باز مى گردد چرا که سخن از عدم مطالبه اجر و پاداش در برابر این دعوت است .
ایـن جـمـله عـلاوه بـر ایـنـکـه بـهـانـه هـاى مـشـرکـان را قـطـع مى کند، روشن مى سازد که قبول این دعوت الهى بسیار سهل و ساده و آسان و براى همه کس بدون هیچ زحمت و هزینه اى امکان پذیر است .
و ایـن خـود گـواهـى اسـت بر صدق دعوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و پاکى فـکـر و بـرنـامـه او چـرا کـه مـدعـیان دروغین حتما براى اجر و پاداشى خواه مستقیم یا غیر مستقیم دست به این کار مى زنند.
آیـه بـعـد تـکـیـه گـاه اصـلى پـیـامـبـر را روشـن مـى سـازد و مـى فـرمـایـد: تـوکـل بـر خـداونـدى کـن کـه زنـده اسـت و هـرگـز نـمـى مـیـرد (و توکل على الحى الذى لا یموت ).
و بـا داشـتـن تـکـیـه گاه و پناهگاه و سرپرستى که همیشه زنده است و همیشه زنده خواهد بود نه نیازى به اجر و پاداش آنها دارى ، و نه وحشتى از ضرر و زیان و توطئه آنان .
و اکنون که چنین است تسبیح و حمد او بجا آور از نقصها منزه بشمر، و در
برابر همه کمالات او را ستایش کن (و سبح بحمده ).
در حـقـیـقـت ایـن جـمـله را مـى تـوان بـه مـنـزله تـعـلیـل بـر جـمـله قـبـل دانـسـت ، زیـرا هـنـگـامـى کـه او از هـر عـیـب و نـقـص پـاک و بـه هـر کـمـال و حـسـنـى آراسـتـه اسـت ، چـنـیـن کـسـى شـایـسـتـه توکل مى باشد.
سـپس اضافه مى کند: از کارشکنى و توطئه هاى دشمنان نگران مباش همین بس که خداوند از گـنـاهـان بـنـدگـانـش آگاه است و به موقع حساب آنها را مى رسد (و کفى به بذنوب عباده خبیرا).
آیـه بـعـد بـیان قدرت پروردگار در پهنه جهان هستى است و توصیف دیگرى است از این تکیه گاه مطمئن ، مى فرماید: او کسى است که آسمانها و زمین و آنچه را در میان این دو است در شش روز (شش دوران ) آفرید (الذى خلق السموات و الارض و ما بینهما فى ستة ایام ).
سـپـس بر عرش قدرت قرار گرفت ، و به تدبیر عالم پرداخت (ثم استوى على العرش ).
کـسـى کـه داراى این قدرت وسیع است مى تواند متوکلان بر خود را در برابر هر خطر و حادثه اى حفظ کند، که هم آفرینش جهان به وسیله او بوده و هم اداره و رهبرى و تدبیر آن در اختیار ذات پاک او است .
ضـمـنـا آفـریـنـش جهان به صورت تدریجى اشاره اى به این واقعیت است که خدا در هیچ کارى عجله ندارد، اگر دشمنان تو را سریعا مجازات نمى کند براى همین است که به آنها مـیـدان و مـهـلت مـى دهـد تـا بـه اصلاح خویش بپردازند، بعلاوه کسى عجله مى کند که از فـوت فـرصـت ، خـوف دارد، و ایـن دربـاره خـداونـد قـادر متعال متصور نیست .
درباره آفرینش جهان هستى در شش روز و این که روز در این گونه
مـوارد بـه مـعـنـى دوران اسـت ، دورانـى کـه مـمـکـن اسـت مـیـلیـونـهـا و یـا مـیـلیـاردهـا سـال طـول بـکشد، و شواهد این معنى از ادبیات عرب ، و ادبیات زبانهاى دیگر، به طور مشروح در جلد ششم تفسیر نمونه آیه 54 سوره اعراف (صفحه 200 به بعد) بحث کرده ایم ، و این دورانهاى ششگانه را نیز مشخص نموده ایم .
و نیز معنى عرش و جمله استوى على العرش در همانجا آمده است .
و در پایان آیه اضافه مى کند او خداوند رحمان است (الرحمن ).
کـسـى کـه رحمت عامش همه موجودات را در برگرفته ، و مطیع و عاصى و مؤ من و کافر از خوان نعمت بى دریغش بهره مى گیرند.
اکـنـون کـه خـدائى دارى بـخشنده و قادر و توانا اگر چیزى مى خواهى از او بخواه که از خواست همه بندگانش آگاه است (فاسئل به خبیرا).
در حـقیقت این جمله نتیجه مجموع بحثهاى گذشته است که مى گوید به آنها اعلام کن که من از شما پاداش نمى خواهم و بر خدائى توکل کن که جامع اینهمه صفات است ، هم قادر است ، هم رحمن ، هم خبیر است و هم آگاه ، حال که چنین است هر چه مى خواهى از او بخواه .
مـفـسـران در تـفـسـیـر ایـن جـمـله بـیـانـات دیـگـرى دارنـد و غـالبـا سـؤ ال را در ایـنـجـا به معنى پرسش کرده اند (نه تقاضا) و گفته اند مفهوم جمله این است که اگر مى خواهى درباره آفرینش هستى و قدرت پروردگارکنى از خود او به پرس که از همه چیز با خبر است .
بـعـضـى علاوه بر این که سؤ ال را به پرسش تفسیر کرده اند گفته اند منظور از خبیر جبرئیل و یا پیامبر است یعنى صفات خدا را از آنها بپرس .
البـتـه تـفـسـیـر اخـیـر بـسـیـار بـعـیـد بـه نـظـر مـى رسـد، و تـفـسـیـر قـبل از آن نیز چندان متناسب با آیات گذشته نیست و آنچه در معنى آیه گفتیم که منظور از سؤ ال تقاضا
و درخواست از خدا است نزدیکتر به نظر مى رسد.
نکته ها:
1 - اجر رسالت
در بـسـیـارى از آیـات قرآن مى خوانیم که پیامبران الهى با صراحت این حقیقت را بیان مى کـردنـد کـه مـا هـیـچ اجـر و پـاداشـى از هـیچ کس نمى طلبیم بلکه اجر ما تنها بر خداوند بزرگ است .آیات 109 و 127 و 145 و 164 و 180 سوره شعراء، همچنین آیات 29 و 51 سوره هود، و آیـه 72 سـوره یـونـس ، و 47 سبا، بر این معنى دلالت دارد بدون شک این عدم مطالبه اجـر هـر گـونـه اتـهـامـى را از پیامبران راستین دفع مى کند بعلاوه مى توانند با آزادى کـامـل به کار خود ادامه دهند و قفل و بندهائى که بر اثر رابطه مادى ممکن است بر زبان آنها گذاشته شود از بین مى رود.
اما جالب اینکه در مورد پیامبر اسلام سه تعبیر مختلف دیده مى شود:
1 - تـعـبـیـرى که در آیات فوق آمده که مى گوید: اجر و پاداش من تنها این است که شما هدایت شوید! این تعبیرى است فوق العاده پر معنى و جذاب .
2 - تـعـبـیـرى کـه در آیـه 23 سـوره شـورى آمـده اسـت قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فى القربى : من از شما پاداشى نمى طلبم جز دوستى بستگانم !
3 - تـعـبـیـرى کـه در آیـه 47 سـوره سـبـا آمـده اسـت (قـل مـا سـئلتـکـم مـن اجـر فـهـو لکـم ان اجـرى الا على الله ): بگو پاداشى را که از شما خواستم تنها به سود شما است اجر و پاداش من تنها بر خداوند مى باشد.
از ضـمـیـمـه کـردن ایـن سـه تـعبیر بهم چنین نتیجه مى گیریم که : اگر در مورد پیامبر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) اجر رسالت مودت ذى القربى شمرده شده است ، ایـن مـودت از یـکـسـو به سود خود مؤ منان است ، نه به سود پیامبر، و از سوى دیگر این محبت وسیله اى است براى هدایت یافتن به راه خدا.
بـنـابـرایـن مـجـمـوع ایـن آیـات نـشـان مـى دهـد کـه مـودت ذى القـربـاى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تداوم برنامه رسالت و رهبرى آن پیامبر است ، و بـه تـعـبـیـر دیـگـر بـراى ادامـه راه پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و هدایت و رهـبـرى او بـایـد دسـت بـه دامـن ذوى القـربى زد، و از رهبرى آنها استمداد جست ، این همان چـیزى است که شیعه در مسئله امامت از آن جانبدارى مى کند، و معتقد است رشته رهبرى بعد از پیامبر نه در شکل نبوت که در شکل امامت براى همیشه ادامه خواهد داشت .
تـوجـه بـه ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه مـحـبـت عامل مؤ ثرى است براى پیروى کردن ، هـمـانـگـونـه کـه در سـوره آل عـمـران آیـه 31 مـى خـوانـیـم : قـل ان کـنـتـم تحبون الله فاتبعونى : بگو اگر خدا را دوست مى دارید از من پیروى کنید چرا که من مبلغ فرمان او هستم .
اصولا پیوند محبت با کسى انسانرا به سوى محبوب و خواسته هاى او مى کشاند و هر چه رشـتـه مـحـبـت قـویـتـر بـاشـد ایـن جـاذبـه قـویـتـر اسـت ، مخصوصا محبتى که انگیزه آن کـمـال مـحـبـوب است ، احساس این کمال سبب مى شود که انسان سعى کند خود را به آن مبدء کمال و اجراى خواسته هاى او نزدیکتر گرداند.
2 - بر چه کسى باید توکل کرد؟
در آیـات فـوق هـنـگـامـى کـه بـه پـیـامـبـر فـرمـان توکل مى دهد که از همه مخلوقات
نـظـر بـر گـیـرد و تـنـهـا بـه ذات پاک خداوند چشم دوزد، اوصافى براى این ذات پاک بـرمى شمرد که در حقیقت شرائط اساسى کسى است که مى تواند پناهگاه واقعى و مطمئن انسانها گردد.
نـخـسـت ایـنـکـه زنـده بـاشـد چرا که یک موجود مرده و بى خاصیت همچون بتها هرگز نمى توانند تکیه گاه کسى شوند.
دیـگـر ایـنـکـه حـیـاتـش جـاودانـى بـاشـد بـطـورى کـه احتمال مرگ او تزلزلى در فکر متوکلان ایجاد نکند.
سـوم ایـنـکه علم و آگاهیش همه چیز را در برگیرد، هم از نیازهاى متوکلان با خبر باشد و هم از توطئه ها و نقشه هاى دشمنان .
چـهـارم ایـنـکـه قـدرت بـر هـمـه چـیـز، هـر گـونـه عـجـز و نـاتـوانـى را کـه مـوجـب تزلزل این تکیه گاه است کنار زند.
پـنـجـم ایـنـکـه حـاکـمیت و تدبیر و اداره همه امور در کف با کفایت او باشد، و مى دانیم این صـفـات تـنـهـا در ذات پـاک خـدا جـمـع اسـت ، و بـه هـمـیـن دلیل تنها تکیه گاه اطمینان بخش و تزلزل ناپذیر در برابر همه حوادث ذات او است .
آیه و ترجمه


و إ ذا قیل لهم اسجدوا للرحمن قالوا و ما الرحمن أ نسجد لما تأ مرنا و زادهم نفورا (60)
تبارک الذى جعل فى السماء بروجا و جعل فیها سرجا و قمرا منیرا (61)
و هـو الذى جـعـل الیل و النهار خلفة لمن أ راد أ ن یذکر أ و أ راد شکورا (62)


ترجمه :

60 - و هـنـگـامى که به آنها گفته شود براى خداوند رحمان سجده کنید مى گویند رحمان چـیـسـت ؟! (ما اصلا رحمن را نمى شناسیم ) ما براى چیزى سجده کنیم که تو به ما دستور مى دهى . (این سخن را مى گویند) و بر نفرتشان افزوده مى شود!
61 - جـاودان و پـر بـرکـت است آن خدائى که در آسمانها برجهائى قرار داد، و در میان آن چراغ روشن و ماه نور بخشى آفرید.
62 - او کسى است که شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد براى آنها که بخواهند متذکر شوند یا شکرگزارى کنند.
تفسیر:
برجهاى آسمانى
از آنجا که در آیات پیشین سخن از عظمت و قدرت خدا بود و هم وسعت رحمت
او در نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بـحـث مى افزاید: هنگامى که به آنها گفته شود براى خداوند رحـمـان کـه سراسر وجود شما غرق رحمت او است سجده کنید آنها از روى کبر و غرور، و یا از سـر اسـتـهـزاء مـى گـویـنـد: رحـمـان چـیـسـت ؟! (و اذا قیل لهم اسجدوا للرحمن قالوا و ما الرحمان ).
ما اصلا رحمان را نمى شناسیم و این کلمه براى ما مفهوم روشنى ندارد.
آیا ما براى چیزى سجده کنیم که تو به ما دستور مى دهى ؟! (انسجد لما تامرنا).
ما زیر بار هیچکس نمى رویم و تابع فرمان این و آن نخواهیم شد!.
این سخن را مى گویند و بر نفرت و دوریشان از خدا افزوده مى شود (و زادهم نفورا).
بدون شک مناسبترین نام از نامهاى خدا براى دعوت به خضوع و سجده در برابر او همان نـام پـر جـاذبه رحمان با مفهوم رحمت گسترده اش مى باشد، ولى آنها بخاطر کوردلى و لجاجت نه تنها انعطافى در برابر این دعوت نشان ندادند، بلکه به سخریه و استهزاء پـرداخـتـه و از روى تـحـقـیر گفتند رحمان چیست ؟ همانگونه که فرعون در برابر دعوت مـوسـى (عـلیـه السـلام ) گـفـت : و مـا رب العـالمین : پروردگار جهانیان چیست ؟ (آیه 23 سوره شعراء) آنها حتى حاضر نبودند بگویند کیست ؟!
گـر چـه جـمـعـى از مـفـسران معتقدند که نام رحمان براى خدا در میان عرب جاهلى ناماءنوس بـود، و هنگامى که این توصیف را از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شنیدند واقعا از روى تـعـجب به این سؤ ال پرداختند، حتى بعضى از آنها مى گفتند: ما کسى را به نام رحـمـان نـمى شناسیم تنها کسى را که به این نام مى دانیم همان کسى است که در سرزمین یـمـامـه است ! (منظورشان مسیلمه کذاب بود که به دروغ دعوى نبوت کرد و مردم او را به این نام رحمان مى شناختند).
ولى این سخن بسیار بعید به نظر مى رسد، زیرا ماده این اسم و صیغه اش
هر دو عربى است ، و همیشه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آغاز سوره هاى قرآن در آیـه بـسـم الله الرحمن الرحیم این نام را براى آنها بیان مى کرد، بنابراین هدف آنها جز بهانه - جوئى و سخریه نبوده است .
جـمـله بعد نیز گواه این حقیقت است ، زیرا آنها مى گویند: آیا ما مطیع فرمان تو شویم و به دستور تو سجده کنیم (انسجد لما تامرنا).
امـا بـه حکم آنکه تبلیغات رهبران الهى تنها در دلهاى آماده اثر مى گذارد کوردلان لجوج نـه تـنـها بهره اى نمى گیرند بلکه بر نفرتشان افزوده مى شود، چرا که آیات قرآن هـمـچـون دانـه هـاى حـیـات بـخـش بـاران اسـت کـه در بـاغ سـبـزه و گل مى رویاند و در شورهزار خس ! لذا جاى تعجب نیست که بگوید: و زادهم نفورا
آیه بعد در حقیقت پاسخى است به سؤ ال آنها که مى گفتند رحمان چیست ؟ - هر چند آنها این سـخـن را از روى سخریه مى گفتند اما قرآن پاسخ جدى به آنها مى گوید - مى فرماید: پـر بـرکـت و بـا عـظـمـت اسـت آن خـدائى کـه در آسـمـان برجهائى قرار داد (تبارک الذى جعل فى السماء بروجا).
بـروج جـمـع بـرج در اصـل بـه مـعنى ظهور است ، و لذا آن قسمت از دیوار اطراف شهر یا مـحـل اجـتـمـاع لشـگـر را کـه بـلنـدتـر و آشـکـارتـر اسـت بـرج مى نامند، و نیز به همین دلیل هنگامى که زن زینت خود را آشکار سازد تبرجت المرئة مى گویند.
این کلمه به قصرهاى بلند نیز اطلاق مى شود.
به هر حال برجهاى آسمانى اشاره به صورتهاى مخصوص فلکى است که خورشید و ماه در هـر فـصل و هر موقعى از سال در برابر یکى از آنان قرار مى گیرند مثلا مى گویند خـورشـیـد در بـرج حـمـل قـرار گـرفـتـه ، یـعـنـى مـحـاذى صـورت فـلکـى حـمـل مى باشد، و یا قمر در عقرب است ، یعنى کره ماه برابر صورت فلکى عقرب واقع شـده (صـور فـلکـى بـه مـجـمـوعـه اى از سـتـارگـان گـفـتـه مـى شـود کـه شکل خاصى در نظر ما دارند).
بـه ایـن تـرتـیـب آیـه اشـاره بـه مـنـزلگـاهـهـاى آسـمـانـى خـورشـید و ماه کرده ، و به دنـبـال آن اضـافـه مـى کـنـد: و در ایـن بـرجـهـا چـراغ روشن و ماه نور بخشى قرار داد (و جعل فیها سراجا و قمرا منیرا).
در حـقـیقت این آیه بیانگر نظم دقیق سیر خورشید و ماه در آسمان (البته در نظر ما هر چند ایـن تـغـیـیرات حقیقتا مربوط به گردش ‍ زمین دور آفتاب است ) و نظام فوق العاده دقیقى اسـت کـه مـیـلیـونها سال بى کم و کاست بر آنها حکم فرما است به گونه اى که منجمان آگـاه مـى تـوانند از صدها سال قبل وضع حرکت خورشید و ماه را در روز و ساعت معین نسبت بـه صـدهـا سـال بـعد پیش ‍ بینى کنند، این نظامى که حاکم بر این کرات عظیم آسمانى اسـت شاهد گویائى بر وجود پروردگارى است که مدبر و اداره کننده عالم بزرگ هستى مى باشد.
آیـا بـا اینهمه نشانه هاى روشن ، با این منازل بدیع و دقیق خورشید و ماه باز او را نمى شناسید و مى گوئید: ما الرحمان ؟!
اما اینکه چرا خورشید را سراج نامیده ؟ و ماه را با صفت منیر
هـمـراه نـمـوده ؟ ممکن است دلیلش این باشد که سراج به معنى چراغ است که نور از درون خودش سرچشمه مى گیرد، و این متناسب با وضع خورشید است که طبق تحقیقات مسلم علمى نورش از خود او است ، بر خلاف ماه که نورش از پرتو خورشید است ، و لذا آنرا با منیر تـوصیف کرده ، یعنى روشنى بخش هر چند نورش از دیگرى گرفته شده باشد. (در جلد 8 تفسیر نمونه ذیل آیه 5 و 6 سوره یونس - صفحه 226 به بعد - در این زمینه مشروحا سخن گفته ایم ).
در آخرین آیه مورد بحث باز به معرفى پروردگار عالم ادامه داده و بخش دیگرى از نظام هـسـتـى را بـازگـو مى کند مى گوید: او کسى است که شب و روز را جانشین یکدیگر قرار داد، بـراى آنـهـا کـه بـخـواهـنـد مـتـذکـر شـونـد و یـا شـکـرگـذارى کـنـنـد (و هـو الذى جعل اللیل و النهار خلفة لمن اراد ان یذکر او اراد شکورا).
ایـن نـظـام بـدیـع کـه بـر شـب و روز حـاکـم اسـت ، و متناوبا جانشین یکدیگر مى شوند و مـیلیونها سال این نظم ادامه دارد، نظمى که اگر نبود زندگى انسان بر اثر شدت نور و حرارت یا تاریکى و ظلمت به تباهى مى کشید، براى آنها که مى خواهند خدا را بشناسند دلیل جالبى است .
مـى دانـیـم پـیـدایش نظام شب و روز بر اثر گردش زمین به دور خویش است ، و تغییرات تـدریـجـى و مـنـظـم آن کـه دائمـا از یـکـى کـاسـته و بر دیگرى افزوده مى شود بخاطر تمایل محور آن نسبت به مدارش مى باشد که باعث وجود فصلهاى چهارگانه است .
اگـر کـره زمـیـن ما در حرکت دورانى تندتر و یا کندتر از امروز مى چرخید در یک صورت شـبـهـا آنـقـدر طـولانـى مـى شد که همه چیز منجمد مى گشت و روزها آنقدر طولانى که نور آفتاب همه چیز را مى سوزاند، و در صورت دیگر فاصله
کـوتاه شب و روز تاثیر آنها را خنثى مى کرد، بعلاوه قوه گریز از مرکز آنقدر بالا مى رفت که موجودات زمینى را به خارج از کره زمین پرتاب مى نمود!
خـلاصـه ، مـطـالعـه این نظام از یکسو فطرت خداشناسى را در انسان بیدار مى سازد، (و شـایـد تعبیر به تذکر و یاد آورى اشاره به همین حقیقت است ) و از سوى دیگر روح شکر گذارى را در او زنده مى کند با جمله او اراد شکورا به آن اشاره شده است .
قابل توجه اینکه در بعضى از روایات که از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و یا ائمـه مـعـصـومـیـن (عـلیـهـم السـلام ) در تـفـسـیـر آیـه نـقل شده چنین مى خوانیم : جانشین شدن شب و روز نسبت به یکدیگر براى آن است که اگر انـسـان در یـکى از وظائف خویشتن در عبادت پروردگار کوتاهى کرده در دیگرى جبران یا قـضـا کـند این معنى ممکن است تفسیر دومى براى آیه باشد و از آنجا که آیات قرآن داراى بطون است منافات با معنى اول نیز ندارد.
در حـدیـثـى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: هر عبادت و اطاعتى که در شـب از تـو فـوت شـد در روز قـضـا کـن ، خداوند تبارک و تعالى مى فرماید: و هو الذى جعل اللیل و النهار خلفة لمن اراد ان یذکر او اراد شکورایعنى انسان وظائف فوت شده در شب را در روز و وظائف فوت شده در روز را در شب قضا کند.
نـظـیـر هـمـیـن مـعـنـى را فـخـر رازى از پـیـغـمـبـر اکـرم (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نقل کرده است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت