تفسیرنمونه سوره فرقان (قسمت2)

آیه و ترجمه


و قال الذین لا یرجون لقاءنا لو لا أ نزل علینا الملئکة أ و نرى ربنا لقد استکبروا فى أ نفسهم و عتو عتوا کبیرا (21)
یوم یرون الملئکة لا بشرى یومئذ للمجرمین و یقولون حجرا محجورا (22)
و قدمنا إ لى ما عملوا من عمل فجعلنه هباء منثورا (23)
أ صحب الجنة یومئذ خیر مستقرا و أ حسن مقیلا (24)


ترجمه :

21 - و آنـهـا کـه امـیدى به لقاى ما ندارند (و رستاخیز را انکار مى کنند) مى گویند: چرا فـرشـتگان بر ما نازل نمى شوند؟ و یا پروردگارمان را با چشم خود نمى بینیم ؟ آنها درباره خود تکبر ورزیدند و طغیان بزرگى کردند.
22 - (آنـهـا بـه آرزوى خـود مـى رسـنـد) اما روزى که فرشتگان را مى بینند روز بشارت مجرمان نخواهد بود! (بلکه روز مجازات و کیفر آنان است ) و مى گویند ما را امان دهید ما را معاف دارید
23 - و مـا بـه سـراغ اعـمـالى کـه آنـهـا انـجـام دادنـد مى رویم و همه را همچون ذرات غبار پراکنده در هوا مى کنیم !
24 - بهشتیان در آن روز قرارگاهشان از همه بهتر، و استراحت گاهشان نیکوتر است !
تفسیر:
ادعاهاى بزرگ
گفتیم مشرکان لجوج براى فرار از زیر بار تعهدات و مسئولیتهائى که ایمان به خدا و رسـتـاخـیـز بـر دوش آنها مى گذارد، بهانه هائى را مطرح مى کردند که یکى از آنها این بـود چـرا پیامبر مثل ما نیاز به غذا دارد، و در بازارها راه مى رود که پاسخ آن را در آیات قبل خواندیم .
آیـات مـورد بـحث دو قسمت دیگر از بهانه هاى آنها را مطرح کرده پاسخ مى گوید، نخست مـى فـرمـایـد: آنها که امیدى به لقاى ما ندارند و رستاخیز را انکار مى کنند)، مى گویند چـرا فرشتگان بر ما نازل نمى شوند، و یا پروردگارمان را با چشم خود نمى بینیم (و قال الذین لا یرجون لقائنا لو لا انزل علینا الملائکة او نرى ربنا).
بـه فـرض کـه ما بپذیریم پیامبر هم مى تواند همچون ما زندگى عادى داشته باشد اما ایـن قـابـل قـبـول نـیـسـت کـه پـیـک وحـى تـنـهـا بـر او نـازل شـود و مـا او را نـبـیـنـیم ! چه مانعى دارد فرشته آشکار شود، و بر نبوت او صحه بگذارد، و یا قسمتى از وحى را در حضور ما بازگو کند؟!
و یا خدا را با چشم ببینیم که جاى هیچ شک و شبهه اى براى ما باقى نماند؟ اینها است که براى ما سؤ ال انگیز است و اینها است که مانع از پذیرش دعوت محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى شود!
مهم این است که قرآن این بهانه جویان را به عنوان لا یرجون لقائنا توصیف مى کند که نـشـان مـى دهـد سـرچـشـمـه ایـن گـفـتـارهـاى بـى اسـاس ، عـدم ایـمـان بـه آخـرت ، و عـدم قبول مسئولیت در برابر خدا است .
در آیـه 7 سـوره حـجـر نـیـز شبیه این سخن را مى خوانیم که آنها مى گفتند: لو ما تاتینا بالملائکة ان کنت من الصادقین : اگر راست مى گوئى چرا فرشتگان
را بـراى مـا نـمـى آورى تا تو را تصدیق کنند؟! در آغاز همین سوره فرقان نیز خواندیم کـه مـشـرکـان مـى گفتند: لو لا انزل الیه ملک فیکون معه نذیرا: چرا فرشته اى همراه او مامور انذار انسانها نشده است ؟
در حـالى کـه یـک انـسـان حـق طـلب بـراى اثـبـات یـک مـطـلب ، تـنـهـا مـطـالبـه دلیـل مـى کـنـد اما نوع دلیل هر چه باشد، مسلما تفاوت نمى کند، هنگامى که پیامبر اسلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـا نـشـان دادن معجزات و از جمله خود قرآن حقانیت دعوت خویش را به وضوح ثابت کرده ، دیگر این بهانه ها چه معنى دارد؟
و بـهـتـریـن دلیـل بـراى اینکه این سخنان را به خاطر تحقیق پیرامون نبوت پیامبر نمى گـفـتـنـد ایـن اسـت کـه تـقـاضـاى مـشـاهـده پـروردگـار کـردند و او را تا سر حد یک جسم قـابـل رؤ یـت تـنـزل دارنـد، هـمـان تـقـاضـاى بـى اسـاسـى کـه مـجـرمـان بـنـى اسـرائیـل نیز داشتند، و پاسخ قاطع آن را شنیدند که شرح آن در سوره اعراف آیه 143 آمده است .
لذا قـرآن در پـاسـخ ایـن تـقـاضـاها ذیل آیه مورد بحث مى گوید: آنها در مورد خود تکبر ورزیدند و گرفتار غرور و کبر و خود بینى شدند (لقد استکبروا فى انفسهم ).
و طغیان کردند، چه طغیان بزرگى ؟ (و عتوا عتوا کبیرا).
عتو (بر وزن غلو) به معنى خوددارى از اطاعت و سرپیچى از فرمان توأ م با عناد و لجاج است .
تـعـبیر فى انفسهم ممکن است به این معنى باشد که آنها در مورد خود به کبر و خود بینى گـرفـتـار شـدنـد و نـیـز مـمـکـن اسـت بـه ایـن مـعنى باشد که آنها کبر و غرورشان را در دل پـنـهـان کـردنـد و ایـن بـهانه ها را آشکار در عصر و زمان ما نیز کسانى هستند که منطق مشرکان پیشین را تکرار مى کنند و مى گویند تا خدا را در محیط آزمایشگاه خود نبینیم و تا روح را در زیر چاقوى
جراحى مشاهده نکنیم باور نخواهیم کرد! و سرچشمه هر دو یکى است استکبار و سرکشى .
اصولا تمام کسانى که تنها ابزار شناخت را حس و تجربه مى دانند به طور ضمنى همین سخن را تکرار مى کنند، و همه ماتریالیستها و مادیون در این جمع داخلند، در حالى که حس ما تنها توانائى درک قسمت ناچیزى از ماده این جهان را دارد.
سپس به عنوان تهدید مى گوید اینها که تقاضا دارند فرشتگان را به بینند سرانجام خـواهـند دید اما روزى که فرشتگان را مى بینند روزى است که در آن روز بشارتى براى مـجـرمـان نـخـواهـد بـود (چـرا کـه روز مـجـازات و کـیـفـرهـاى دردنـاک اعمال آنها است ) (یوم یرون الملائکة لا بشرى یومئذ للمجرمین ).
آرى در آن روز از دیـدن فـرشـتـگـان خوشحال نخواهند شد بلکه چون نشانه هاى عذاب را هـمـراه مـشـاهده آنان مى بینند بقدرى در وحشت فرو مى روند که همان جمله اى را که در دنیا بـه هنگام احساس خطر در برابر دیگران مى گفتند بر زبان جارى مى کنند و مى گویند ما را امان دهید، ما را معاف دارید (و یقولون حجرا محجورا).
ولى بـدون شـک نـه ایـن جـمـله و نـه غـیـر آن اثرى در سرنوشت محتوم آنها ندارد چرا که آتـشـى را کـه خـود افـروخـتـه انـد خـواه و نـاخـواه دامـانـشـان را مـى گـیـرد، و اعـمـال زشـتـى را کـه انـجام داده اند در برابرشان مجسم مى گردد و خود کرده را تدبیر نیست !.
واژه حجر (بر وزن قشر) در اصل به منطقه اى گفته مى شود که آن را سنگ چین (تحجیر) کـرده و مـمـنـوع الورود مـى سـاخـتـنـد، و اگـر مـى بـیـنـیـم حـجـر اسـماعیل را حجر مى گویند به خاطر دیوارى است که اطراف آن کشیده شده و جدا گردیده است ، عقل را نیز حجر مى گویند، چون انسان را از کارهاى خلاف منع مى کند، لذا در آیه 5 سوره فجر مى خوانیم هل فى ذلک قسم لذى حجر (آیا در این سخن ، سوگند قانع کننده اى براى صاحبان عقل وجود دارد؟).
و نـیـز اصحاب حجر، که در قرآن نامشان آمده (آیه 80 سوره حجر) به قوم صالح گفته شـده اسـت که خانه هاى سنگى محکمى در دل کوه ها براى خود مى تراشیدند و در حفاظت آن قرار مى گرفتند.
این در مورد معنى واژه حجر.
امـا جـمـله حـجـرا محجورا اصطلاحى بوده است در میان عرب که وقتى به کسى برخورد مى کردند که از او مى ترسیدند براى گرفتن امان این جمله را در برابر او مى گفتند.
مـخـصـوصا رسم عرب این بود که در ماههاى حرام که جنگ ممنوع بوده هنگامى که کسى با دیگرى روبرو مى شد و احتمال مى داد این سنت شکسته شود و به او صدمه اى برسد، این جـمـله را تـکـرار مـى کـرد، طـرف مقابل نیز با شنیدن آن ، او را امان مى داد و از نگرانى و اضـطـراب و وحـشـت بـیـرون مـى آورد، بنابراین معنى جمله مزبور این است : امان مى خواهم امانى که برگشت و تغییرى در آن نباشد.
ضـمـنـا از آنچه در بالا گفتیم روشن شد که در اینجا گوینده این سخن مجرمانند و تناسب افعال موجود در آیه و سیر تاریخى و سابقه این جمله در میان عرب نیز
هـمـیـن اقتضا مى کند، هر چند بعضى احتمال داده اند که گوینده این سخن فرشتگان خواهند بود و هدفشان ممنوع ساختن مشرکان از رحمت خدا است .
و بعضى نیز گفته اند که گوینده این سخن مجرمانند که به یکدیگر این را مى گویند، ولى ظاهر همان معنى اول است که بسیارى از مفسران آن را اختیار کرده و یا به عنوان اولین تفسیر از آن یاد نموده اند.
امـا در ایـنـکـه آن روز که مجرمان ، فرشتگان را ملاقات مى کنند کدام روز است ؟ مفسران دو احتمال داده اند بعضى گفته اند روز مرگ است که انسان فرشته مرگ را مى بیند چنانکه در آیـه 97 سـوره نساء مى خوانیم : و لو ترى اذ الظالمون فى غمرات الموت و الملائکة بـاسـطـوا ایـدیـهـم اخـرجوا انفسکم : اگر ظالمان را ببینى هنگامى که در امواج مرگ قرار گرفته اند و فرشتگان دستها را گشوده اند و مى گویند جان خود را بیرون کنید ....
بـعـضـى دیـگـر ایـن تـفـسـیر را انتخاب کرده اند که منظور روز قیامت و رستاخیز است که مجرمان در برابر فرشتگان عذاب قرار مى گیرند و آنها را مشاهده مى کنند.
تفسیر دوم با توجه به آیات بعد که سخن از رستاخیز مى گوید و مخصوصا جمله یومئذ اشاره به آن مى گیرد، نزدیکتر به نظر مى رسد.
آیـه بـعد وضع اعمال این مجرمان را در آخرت مجسم ساخته ، مى گوید: ما به سراغ تمام اعمالى که آنها انجام دادند مى رویم و همه را همچون ذرات غبار پراکنده در هوا مى کنیم ! (و قدمنا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا).
واژه عـمل به طورى که راغب در مفردات گفته به معنى هر کارى است که با قصد انجام مى گـیرد، ولى فعل ، اعم از آن است ، یعنى به کارهائى که با قصد یا بى قصد انجام مى گیرد هر دو اطلاق مى شود.
جـمـله قـدمـنـا از مـاده قـدوم بـه مـعـنى وارد شدن یا به سراغ چیزى رفتن است ، و در اینجا دلیـل بـر تـاکـیـد و جـدى بـودن مـطـلب اسـت ، یـعـنـى مـسـلمـا و بـطـور قـطـع تـمـام اعمال آنها را که با توجه و از روى اراده انجام داده اند - هر چند ظاهرا کارهاى خیر باشد - به خاطر شرک و کفرشان همچون ذرات غبار در هوا محو و نابود مى کنیم .
آفات اعمال صالح
واژه هـبـاء بـه مـعـنـى ذرات بـسـیـار ریـز غـبـار اسـت کـه در حال عادى ، ابدا به چشم نمى آید، مگر زمانى که نور آفتاب از روزنه یا دریچه اى به داخـل اطـاق تـاریـکـى بـیـفـتـد و ایـن ذرات را روشـن و قابل مشاهده سازد.
ایـن تـعـبـیـر نشان مى دهد که اعمال آنها بقدرى بى ارزش و بى اثر خواهد شد که اصلا گوئى عملى وجود ندارد، هر چند سالیان دراز تلاش و کوشش کرده باشند.
ایـن آیـه نـظـیـر آیـه 18 سـوره ابـراهـیـم اسـت کـه مـى فـرمـایـد: مـثـل الذیـن کـفـروا بـربـهـم اعـمـالهـم کـرمـاد اشـتـدت بـه الریـح فـى یـوم عـاصـف : اعـمـال کـسـانـى کـه بـه پـروردگـارشـان کـافر شدند همچون خاکسترى است در برابر تندباد در یک روز
طوفانى !
دلیـل مـنـطـقـى آن هـم روشـن اسـت ، زیـرا چـیـزى کـه بـه عـمـل انـسـان شـکـل و مـحـتـوا مـى دهـد، نـیـت و انـگـیـزه و هـدف نـهـائى عـمل است ، افراد با ایمان ، با انگیزه الهى و توحیدى ، هدفهاى مقدس و پاک ، و برنامه صـحـیـح و سـالم بـه سـراغ انـجـام کـارهـا مـى رونـد در حـالى که مردم بى ایمان غالبا گـرفتار تظاهر ریاکارى و تقلب و غرور و خود بینى هستند، و همین سبب بى ارزش شدن اعمال آنها مى شود.
بـه عـنـوان نـمـونـه مـا مـسـجـدهـائى را از صدها سال پیش سراغ داریم که گذشت قرنها کمترین تاثیر بر آنها نگذاشته است ، و به عکس ‍ خانه هائى را مى بینیم که با گذشت یـکـمـاه یـا یـکسال شکستها و نقصهاى فراوان در آن ظاهر مى شود، اولى چون انگیزه الهى داشـت از هر نظر محکم و با بهترین مصالح با پیش بینى تمام حوادث آینده ساخته شده ، اما دومى چون هدف تهیه مال و ثروتى از طریق تظاهر و فریب بوده است تنها به رنگ و آبش توجه شده است .
اصولا از نظر منطق اسلام ، اعمال صالح آفاتى دارد که باید دقیقا مراقب آن بود: گاه از آغاز ویران و فاسد است ، همچون عملى که براى ریا انجام مى گیرد.
گـاه انـسـان در حین عمل گرفتار غرور و عجب و خودبینى مى شود و ارزش عملش به خاطر آن از بین مى رود.
و گاه بعد از عمل به خاطر انجام کارهاى مخالف و منافى ، اثرش محو و نابود مى گردد، مـانند انفاقى که پشت سر آن منت باشد، و یا اعمال صالحى که پشت سر آن کفر و ارتداد صورت گیرد.
و حـتـى طـبـق بـعـضـى از روایـات اسـلامـى گـاه انـجـام گـنـاهـانـى قبل از انجام عمل
روى آن اثـر مـى گـذارد، چـنـانـکـه در مـورد شـرابـخـوار مـى خـوانـیـم کـه تـا چهل روز اعمال او مقبول درگاه خدا نخواهد شد.
بـه هر حال اسلام برنامه اى فوق العاده دقیق و باریک و حساب شده درباره خصوصیات عمل صالح دارد.
در حدیثى از امام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : روز قیامت خداوند گروهى را مبعوث مى کـند در حالى که نورى در مقابل آنان همچون لباسهاى سفید و درخشنده است (این نور همان اعـمـال آنها است ) سپس به آن اعمال فرمان مى دهد: همگى ذرات پراکنده غبار شوید (و به دنـبال آن همه محو مى گردند) سپس فرمود: انهم کانوا یصومون و یصلون و لکن کانوا اذا عـرض لهـم شـى ء مـن الحـرام اخـذوه و اذا ذکـر لهـم شـى ء مـن فـضـل امـیـر المـؤ منین انکروه !: آنها نماز و روزه را بجا مى آوردند ولى هنگامى که حرامى بـه آنـهـا عـرضـه مـى شـد آن را مـى چـسـبـیـدنـد و مـوقـعـى کـه از فضائل امیر مؤ منان على (علیه السلام ) براى آنها بیان مى گشت انکار مى کردند!.
و از آنجا که قرآن معمولا نیک و بد را در برابر هم قرار مى دهد تا با مقایسه ، وضع هر دو روشـن شـود، آیـه بـعـد، از بهشتیان سخن مى گوید و مى فرماید: بهشتیان در آن روز قـرارگـاهـشـان بـهـتر و استراحت گاهشان نیکوتر است (اصحاب الجنة یومئذ خیر مستقرا و احسن مقیلا).
مـعـنـى ایـن سـخـن آن نیست که دوزخیان وضعشان خوبست و بهشتیان وضعشان از آنها بهتر، زیـرا صـیـغه افعل تفضیل گاه در مواردى به کار مى رود که یک طرف به کلى فاقد آن مفهوم است و طرف دیگر واجد، مثلا در سوره فصلت آیه 40
مى خوانیم : اءفمن یلقى فى النار خیر ام من یاتى آمنا یوم القیامة : آیا کسى که در آتش افکنده مى شود بهتر است یا کسى که روز قیامت در نهایت امنیت وارد محشر مى شود؟!
مـسـتقر به معنى قرارگاه و مقیل به معنى محل استراحت در نیمه روز است (از ماده قیلوله به معنى خواب نیم روز آمده است ).
آیه و ترجمه


و یوم تشقق السماء بالغمم و نزل الملئکة تنزیلا (25)
الملک یومئذ الحق للرحمن و کان یوما على الکفرین عسیرا (26)


ترجمه :

25 - و بـه خـاطـر آور روزى را که آسمان با ابرها از هم شکافته مى شود، و فرشتگان نازل مى گردند.
26 - حـکـومـت در آن روز از آن خـداوند رحمان است و آنروز روز سختى براى کافران خواهد بود.
تفسیر:
آسمان با ابرها شکافته مى شود!
بـاز در این آیات بحث درباره قیامت و سرنوشت مجرمان در آن روز ادامه مى یابد نخست مى گوید: روز گرفتارى و اندوه مجرمان ، روزى است که آسمان با ابرها از هم مى شکافد و فـرشـتـگـان پـى در پـى نـازل مـى شـونـد! (و یـوم تـشـقـق السـمـاء بـالغـمـام و نزل الملائکة تنزیلا).
غمام از غم به معنى پوشاندن چیزى است و از آنجا که ابر آفتاب
را مـى پوشاند به آن غمام گفته مى شود همچنین به اندوه که قلب را مى پوشاند غم مى گویند.
این آیه در حقیقت پاسخى است به درخواست مشرکان ، و یکى دیگر از بهانه جوئیهاى آنها زیـرا آنـهـا انـتـظار داشتند خداوند و فرشتگان ، طبق اساطیر و افسانه هاى آنان ، در میان ابـرهـا بـه سراغشان بیایند و آنها را به سوى حق دعوت کنند، در اسطوره هاى یهود نیز آمده که گاه خداوند در لابلاى ابرها ظاهر مى شد!.
قـرآن در پـاسخ آنها مى گوید: آرى فرشتگان (و نه خدا) روزى به سراغ آنها مى آیند، امـا کـدام روز؟ روزى کـه مـجـازات و کیفر این بدکاران فرا مى رسد و بیهوده گوئى هاى آنها را پایان مى دهد.
اکـنـون ببینیم منظور از شکافته شدن آسمان با ابرها چیست ؟ با اینکه مى دانیم اطراف ما چیزى به نام آسمان که قابل شکافته شدن باشد وجود ندارد.
بـعـضـى از مـفسران مانند علامه طباطبائى (رضوان الله علیه ) در تفسیر المیزان فرموده انـد: مـنـظـور شـکـافـتـه شـدن آسـمـان عـالم شـهـود و کـنـار رفـتـن حـجـاب جـهـل و نـادانى و نمایان گشتن عالم غیب است ، یعنى انسان در آن روز درک و دیدى پیدا مى کـنـد کـه بـا امـروز بـسـیـار مـتـفـاوت اسـت ، پـرده هـا کنار مى رود، و فرشتگان را که در حال نزول از عالم بالا هستند مى بیند.
تفسیر دیگر این است که منظور از سماء، کرات آسمانى است که بر اثر انفجارات پى در پـى از هم متلاشى مى شود، و ابرى که حاصل از این انفجارات و متلاشى شدن کوهها است صـفـحـه آسـمانها را فرا مى گیرد، بنابراین کرات آسمانى شکافته مى شود، در حالى که همراه با ابرهاى حاصل از آن است .
آیـات بـسـیـارى از قـرآن مـجـیـد، مـخـصـوصا آنها که در سوره هاى کوتاه آخر قرآن آمده ، بـیـانـگـر ایـن حـقـیـقـت اسـت کـه در آسـتـانـه قـیـامـت ، دگـرگـونـیـهـاى عـظـیم و انقلاب و تحول عجیب ، سر تا سر عالم هستى را فرا مى گیرد کوهها متلاشى شده و همچون غبار در فضا پخش مى گردد خورشید بى نور، و ستارگان بى فروغ مى شود، حتى فاصله ماه و خورشید از بین مى رود، و لرزه و زلزله عجیبى سراسر زمین را فرا مى گیرد.
آرى در چـنـان روز، مـتـلاشـى شـدن آسـمـان ، یعنى کرات آسمانى و پوشیده شدن صفحه آسمان از یک ابر غلیظ امرى طبیعى خواهد بود.
همین تفسیر را به نحو دیگرى مى توان بیان کرد:
شـدت دگـرگـونـیها و انفجارات کواکب و سیارات سبب مى شود که آسمان از ابرى غلیظ پوشیده شود، اما در لابلاى این ابر گاه شکافهائى وجود دارد، بنابراین آسمانى که در حال عادى با چشم دیده مى شود به وسیله این ابرهاى عظیم انفجارى از هم جدا مى شود.
تـفـسـیـرهـاى دیـگـرى نـیـز بـراى ایـن آیـه گـفـتـه شـده اسـت کـه بـا اصول علمى و منطقى سازگار نیست و در عین حال تفسیرهاى سه گانه فوق منافاتى با هـم نـدارد، مـمـکـن اسـت از یـکـسـو پـرده هـاى جـهـان مـاده از مـقـابـل چـشـم انـسـان کـنـار برود و عالم ماوراء طبیعت را مشاهده کند، و از سوى دیگر کرات آسـمـانـى مـتلاشى شوند و ابرهاى انفجارى آشکار گردند، و در لابلاى آنها شکافهائى نـمـایـان بـاشد، آن روز، روز پایان این جهان و آغاز رستاخیز است ، روز بسیار دردناکى است براى مجرمان بى ایمان و ستمکاران لجوج .
سپس به یکى از روشنترین مشخصات آن روز پرداخته ، و مى گوید:
حکومت در آن روز از آن خداوند رحمان است (الملک یومئذ الحق للرحمان ).
حـتـى آنـهـا کـه در ایـن جهان نوعى حکومت مجازى و محدود و فانى و زودگذر داشتند نیز از صحنه حکومت کنار مى روند، و حاکمیت از هر نظر و در تمام جهات مخصوص ذات پاک او مى شـود، و بـه هـمـیـن دلیـل آن روز روز سـخـتـى بـراى کافران خواهد بود (و کان یوما على الکافرین عسیرا).
آرى در آن روز کـه قـدرتـهـاى خـیالى به کلى از میان مى روند و حاکمیت مخصوص خدا مى شـود پـنـاهگاههاى کافران فرو مى ریزد، و قدرتهاى جبار و طاغوتى محو مى شوند، هر چـنـد در ایـن جـهـان نـیز همه در برابر اراده او بى رنگ بودند ولى در اینجا ظاهرا زرق و بـرقـى داشـتـنـد امـا در قـیامت که صحنه بروز واقعیتها، و برچیده شدن مجازها و خیالها و پـنـدارهـا اسـت ، افـراد بى ایمان در برابر مجازاتهاى الهى چه تکیه گاهى مى توانند داشته باشند و به همین دلیل آن روز فوق العاده بر آنها سخت خواهد گذشت .
در حالى که براى مؤ منان بسیار یسیر و سهل و آسان است .
در حـدیـثـى از ابـو سـعید خدرى نقل شده که وقتى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آیـه فـى یـوم کـان مـقـداره خـمـسـیـن الف سـنـة را کـه نـشـان مـى دهـد روز قـیـامـت معادل پنجاه هزار سال است تلاوت فرمود عرض کردم چه روز طولانى و عجیبى است ؟!
پـیـامـبـر (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: و الذى نفسى بیده انه لیخفف عن المؤ من حـتـى یـکـون اخف علیه من صلاة مکتوبة یصلیها فى الدنیا: سوگند به آن کسى که جانم بـه دسـت او است که آن روز براى مؤ من سبک مى شود به مقدار مدت یک نماز فریضه که در دنیا انجام مى دهد!.
دقت در سایر آیات قرآن ، دلائل سخت بودن آن روز را بر کافران روشن
مـى سـازد، چـرا کـه از یـکـسـو مـى خـوانـیـم : در آن روز تـمـام پـیـونـدهـا و وسائل عالم اسباب ، گسسته مى شود (و تقطعت بهم الاسباب ) (بقره - 166)
از سـوئى دیـگر، نه مال آنها و نه آنچه را اکتساب کردند آنانرا سودى نمى دهد (ما اغنى عنه ماله و ما کسب ) (سوره تبت آیه 2).
و از سـوى سوم هیچکس در آنجا به داد هیچکس نمى رسد (یوم لا یغنى مولى عن مولى شیئا) (دخان - 41).
حتى شفاعت که تنها راه نجات است در اختیار گنهکارانى است که پیوندى با خدا و دوستان خدا داشته اند (من ذا الذى یشفع عنده الا باذنه ) (بقره - 255).
و نـیـز در آن روز بـه آنـهـا اجـازه عـذر خـواهـى داده نـمـى شـود تـا چـه رسـد بـه قبول عذرهاى غیر موجه (فلا یؤ ذن لهم فیعتذرون ) (مرسلات - 36).
آیه و ترجمه


و یـوم یـعـض الظـالم عـلى یـدیـه یـقـول یـلیـتـنـى اتـخـذت مـع الرسول سبیلا (27)
یویلتى لیتنى لم أ تخذ فلانا خلیلا (28)
لقد أ ضلنى عن الذکر بعد إ ذ جاءنى و کان الشیطن للانسن خذولا (29)


ترجمه :

27 - و بـه خـاطـر بـیـاور روزى را کـه ظالم دست خویش را از شدت حسرت به دندان مى گزد و مى گوید: اى کاش با رسول خدا راهى برگزیده بودم .
28 - اى واى بر من ! کاش فلان (شخص گمراه ) را دوست خود انتخاب نکرده بودم !
29 - او مـرا از یـاد حق گمراه ساخت ، بعد از آنکه آگاهى به سراغ من آمده بود، و شیطان همیشه مخذول کننده انسان بوده است .
شان نزول :
براى این آیات شان نزولى نقل کرده اند که فشرده اش چنین است :
در عـصر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دو نفر دوست در میان مشرکان به نام عقبه و ابـى بـودنـد هر زمان عقبه از سفر مى آمد غذائى ترتیب مى داد و اشراف قومش را دعوت مـى کـرد و در عـیـن حـال دوسـت مـى داشت به محضر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) برسد هر چند اسلام را نپذیرفته بود.
روزى از سفر آمد و طبق معمول ترتیب غذا داد و دوستان را دعوت کرد،
در ضمن از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز دعوت نموده .
نـگـامـى کـه سـفـره را گـسـتردند و غذا حاضر شد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فـرمـود: مـن از غـذاى تـو نـمـى خـورم تـا شـهادت به وحدانیت خدا و رسالت من دهى ، عقبه شهادتین بر زبان جارى کرد.
این خبر به گوش دوستش ابى رسید، گفت اى عقبه از آئینت منحرف شدى ؟ او گفت نه به خدا سوگند من منحرف نشدم ، و لکن مردى بر من وارد شد که حاضر نبود از غذایم بخورد جز اینکه شهادتین بگویم ، من از این شرم داشتم که او از سر سفره من برخیزد بى آنکه غذا خورده باشد لذا شهادت دادم !
ابـى گـفـت مـن هـرگـز از تـو راضـى نمى شوم مگر اینکه در برابر او بایستى و سخت تـوهـیـن کـنى !، عقبه این کار را کرد و مرتد شد، و سرانجام در جنگ بدر در صف کفار به قتل رسید و رفیقش ابى نیز در روز جنگ احد کشته شد.
آیات فوق نازل گردید و سرنوشت مردى را که در این جهان گرفتار دوست گمراهش مى شود و او را به گمراهى مى کشاند شرح داد.
بارها گفته ایم که شان نزولها گر چه خاص است ولى هرگز مفهوم آیات را محدود نمى کند بلکه کلیت آن شامل تمام افراد مشابه مى گردد.
تفسیر:
دوست بد مرا گمراه کرد!
روز قـیـامـت صـحـنـه هـاى عجیبى دارد که بخشى از آن در آیات گذشته آمد و در آیات مورد بـحـث بـخـش دیـگـرى خـاطر نشان شده ، و آن مساله حسرت فوق العاده ظالمان از گذشته خویش است نخست مى فرماید:
بخاطر آور روزى را که ظالم دست خویش را از شدت حسرت به دندان
مـى گـزد، مـى گـویـد: اى کـاش بـا رسـولخـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) راهـى بـرگـزیـده بـودم (و یـوم یـعـض الظـالم عـلى یـدیـه یقول یا لیتنى اتخذت مع الرسول سبیلا).
یعض از ماده عض (بر وزن سد) به معنى گاز گرفتن با دندان است و معمولا این تعبیر در مورد کسانى که از شدت حسرت و تاسف ناراحتند به کار مى رود، چنانکه در فارسى نیز ضـرب المثل است که فلانکس انگشت حسرت به دندان مى گزید (ولى در عربى به جاى انـگـشـت ، دسـت گـفـتـه مـى شـود و شاید رساتر باشد چون همیشه انسان در چنین حالاتى انگشت نمى گزد بلکه گاه پشت دست را مى گزد مخصوصا در عربى بسیار مى شود که هـمچون آیه مورد بحث یدیه یعنى هر دو دست ، گفته مى شود که شدت تاسف و حسرت را به طرز گویاترى بیان مى کند).
ایـن کـار شـایـد به خاطر این باشد که این گونه اشخاص هنگامى که گذشته خویش را مـى نـگـرنـد خـود را مقصر مى دانند و تصمیم بر انتقام از خویشتن مى گیرند و این نوعى انتقام است تا بتوانند در سایه آن کمى آرامش یابند.
و بـراسـتـى آن روز را باید یوم الحسرة گفت ، چنانکه در قرآن از روز قیامت نیز به همین عـنـوان یـاد شـده اسـت (سـوره مـریـم آیه 39) چرا که افراد خطاکار خود را در برابر یک زنـدگـى جـاویـدان در بـدتـریـن شرائط مى بینند در حالى که مى توانستند با چند روز صـبـر و شـکـیـبـائى و مـبـارزه با نفس و جهاد و ایثار، آن را به یک زندگى پر افتخار و سعادتبخش مبدل سازند.
حـتـى بـراى نـیـکـوکـاران هـم روز تـاسـف اسـت ، تـاسـف از ایـنـکه چرا بیشتر از این نیکى نکردند؟!
سـپـس اضـافـه مـى کـنـد کـه ایـن ظـالم بـیدادگر که در دنیائى از تاسف فرو رفته مى گـویـد: اى واى بـر مـن کـاش فـلان شـخـص گـمـراه را دوست خود انتخاب نکرده بودم (یا ویلتى لیتنى لم اتخذ فلانا خلیلا).
روشن است که منظور از فلان همان شخصى است که او را به گمراهى کشانده : شیطان یا دوسـت بـد یـا خـویـشـاونـد گـمـراه ، و فـردى هـمـچـون ابـى بـراى عـقـبـه کـه در شـان نزول آمده بود.
در واقـع ایـن آیـه و آیـه قـبـل دو حـالت نـفـى و اثـبـات را در مقابل هم قرار مى دهد در یکجا مى گوید: اى کاش راهى به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) پـیدا کرده بودم و در اینجا مى گوید: اى کاش فلان شخص را دوست خود انتخاب نکرده بودم که تمام بدبختى در ترک رابطه با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و قبول رابطه با این دوست گمراه بود.
بـاز ادامـه مى دهد و مى گوید: بیدارى و آگاهى به سراغ من آمده بود (و سعادت در خانه مـرا کـوبـیـد) ولى ایـن دوسـت بـى ایـمـان مرا گمراه ساخت (لقد اضلنى عن الذکر بعد اذ جائنى ).
اگـر از ایـمـان و سعادت جاویدان ، فاصله زیادى مى داشتم ، این اندازه جاى تاسف نبود، ولى تـا نـزدیـک مـرز پـیـش رفـتم ، یک گام بیشتر نمانده بود که براى همیشه خوشبخت شوم ، اما این کور دل متعصب لجوج مرا از لب چشمه آب حیات
تشنه بازگرداند و در گرداب بدبختى فرو برد.

ذکـر در جـمـله بـالا مـعـنـى وسـیـعـى دارد و تـمـام آیـات الهـى را کـه در کـتـب آسـمـانـى نـازل شده شامل مى شود، بلکه هر چیز که موجب بیدارى و آگاهى انسان باشد در آن جمع است .
و در پـایـان آیـه مـى گوید: شیطان همیشه مخذول کننده انسان بوده است (و کان الشیطان للانسان خذولا).
چـرا کـه انسان را به بیراهه ها و مناطق خطر مى کشاند و بعد او را سرگردان رها کرده و به دنبال کار خود مى برد.
بـایـد تـوجـه داشـت کـه خـذول صـیـغـه مـبـالغـه اسـت و بـه مـعـنـى بـسـیـار مخذول کننده .
حـقـیـقت خذلان این است که کسى دل به یارى دیگرى ببندد ولى او درست در لحظات حساس دست از کمک و یاریش بردارد.
در اینکه جمله اخیر (کان الشیطان للانسان خذولا) گفتار خداوند است به عنوان هشدار براى هـمـه ظـالمـان و گـمراهان و یا دنباله گفتار این افراد حسرت زده در قیامت است ، مفسران دو تـفـسـیـر ذکـر کـرده انـد، و هـر دو بـا مـعـنى آیه متناسب است ولى گفتار خدا بودن تناسب بیشترى دارد.
نکته :
نقش دوست در سرنوشت انسان
بـدون شـک عـامل سازنده شخصیت انسان - بعد از اراده و خواست و تصمیم او - امور مختلفى است که از اهم آنها همنشین و دوست و معاشر است ، چرا که انسان خواه و ناخواه تاثیر پذیر است ، و بخش مهمى از افکار و صفات اخلاقى خود را از طریق دوستانش مى گیرد، این حقیقت هم از نظر علمى و هم از طریق تجربه
و مشاهدات حسى به ثبوت رسیده است .
ایـن تاثیر پذیرى از نظر منطق اسلام تا آن حد است که در روایات اسلامى از پیامبر خدا حـضـرت سـلیـمـان (عـلیـه السـلام ) چـنـیـن نـقـل شـده : لا تـحـکـمـوا عـلى رجـل بـشـى ء حـتـى تـنـظـروا الى مـن یـصـاحـب ، فـانـمـا یـعـرف الرجـل باشکاله و اقرانه و ینسب الى اصحابه و اخدانه : درباره کسى قضاوت نکنید تا بـه دوسـتـانش نظر بیفکنید چرا که انسان بوسیله دوستان و یاران و رفقایش شناخته مى شود.!
امام امیر المؤ منین على بن ابیطالب (علیه السلام ) در گفتار گویاى خود مى فرماید: و من اشـتـبـه عـلیـکـم امـره و لم تـعـرفـوا دیـنـه ، فـانـظـروا الى خـلطـائه ، فـان کـانـوا اهـل دین الله فهو على دین الله ، و ان کانوا على غیر دین الله فلا حظ له من دین الله : هر گـاه وضـع کـسـى بـر شـمـا مشتبه شد و دین او را نشناختید به دوستانش نظر کنید، اگر اهـل دیـن و آئیـن خـدا بـاشـنـد او نیز پیرو آئین خدا است ، و اگر بر آئین خدا نباشند او نیز بهره اى از آئین حق ندارد.
و براستى گاه نقش دوست در خوشبختى و بدبختى یک انسان از هر عاملى مهمتر است ، گاه او را تا سر حد فنا و نیستى پیش ‍ مى برد، و گاه او را به اوج افتخار مى رساند.
آیات مورد بحث و شان نزول آن به خوبى نشان مى دهد که انسان چگونه ممکن است تا مرز سـعـادت پـیـش بـرود، امـا یـک وسـوسـه شـیـطـانى از ناحیه یک دوست بد او را به قهقرا بـازگرداند و سرنوشتى مرگبار براى او فراهم سازد که از حسرت آن روز قیامت هر دو دست را به دندان بگزد، و فریاد یا ویلتى از او بلند شود.
در کتاب العشرة (آداب معاشرت ) روایات بسیارى در همین زمینه وارد
شده که نشان مى دهد تا چه اندازه اسلام در مساله انتخاب دوست سختگیر و دقیق و موشکاف است .
این بحث کوتاه را با نقل دو حدیث در این زمینه پایان مى دهیم ، و آنها که اطلاعات بیشترى در این زمینه مى خواهند به کتاب العشرة بحار الانوار جلد 74 مراجعه کنند.
در حدیثى از نهمین پیشواى بزرگ اسلام امام محمد تقى الجواد (علیه السلام ) مى خوانیم : ایاک و مصاحبة الشریر فانه کالسیف المسلول یحسن منظره و یقبح اثره : از همنشینى بدان بپرهیز که همچون شمشیر برهنه اند، ظاهرش زیبا و اثرش بسیار زشت است !.
پـیـامـبـر گـرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: اربع یمتن القلب : الذنب عـلى الذنـب ... و مـجـالسـة المـوتـى ، و قـیـل له یـا رسـول الله و ما الموتى ؟ قال کل غنى مترف : چهار چیز است که قلب انسان را مى میراند: تـکـرار گـنـاه - تـا آنـجـا کـه فـرمـود: و هـمـنـشـیـنـى بـا مـردگـان ، کـسـى پـرسـیـد اى رسول خدا مردگان کیانند؟! فرمود: ثروتمندانى که مست ثروت .
آیه و ترجمه


و قال الرسول یرب إ ن قومى اتخذوا هذا القرءان مهجورا (30)
و کذلک جعلنا لکل نبى عدوا من المجرمین و کفى بربک هادیا و نصیرا (31)
و قـال الذیـن کـفروا لو لا نزل علیه القرءان جملة وحدة کذلک لنثبت به فؤ ادک و رتلنه ترتیلا (32)
و لا یأ تونک بمثل إ لا جئنک بالحق و أ حسن تفسیرا (33)
الذیـن یـحـشـرون عـلى وجـوهـهـم إ لى جـهـنـم أ ولئک شـر مـکـانـا و أ ضل سبیلا (34)


ترجمه :

30 - پیامبر عرضه داشت : پروردگارا! این قوم من از قرآن دورى جستند.
31 - و اینگونه براى هر پیامبرى دشمنى از مجرمان قرار دادیم ، اما همین بس که خدا هادى و یاور تو است .
32 - و کـافـران گـفـتـنـد: چـرا قـرآن یـکـجـا بـر او نـازل نـمـى شـود؟ ایـن بخاطر آنست که قلب تو را محکم داریم ، و آن را تدریجا بر تو خواندیم .
33 - آنها هیچ مثلى براى تو نمى آورند مگر اینکه ما حق را براى تو مى آوریم و تفسیرى بهتر (و پاسخى دندانشکن که ناچار به تسلیم شوند).
34 - آنـهـا کـه بـر صـورتـهـایـشـان بـه سـوى جـهـنـم مـحـشـور مـى شـونـد بـدتـریـن محل را دارند و گمراه ترین افرادند!
تفسیر:
خدایا، مردم قرآن را ترک کردند!
از آنـجـا کـه در آیـات گـذشـتـه انـواع بهانه جوئیهاى مشرکان لجوج و افراد بى ایمان مطرح شده بود نخستین آیه مورد بحث ، ناراحتى و شکایت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) را در پـیـشـگـاه خـدا از کیفیت برخورد این گروه با قرآن بازگو مى کند، مى گوید: پیامبر به پیشگاه خدا عرضه داشت : پروردگارا! این قوم من قرآن را ترک گفتند و از آن دورى جستند (و قال الرسول یا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن محجورا).
ایـن سـخن و این شکایت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) امروز نیز همچنان ادامه دارد، کـه از گـروه عـظیمى از مسلمانان به پیشگاه خدا شکایت مى برد که این قرآن را به دست فـرامـوشـى سـپـردنـد، قـرآنـى کـه رمـز حـیـات اسـت و وسـیـله نـجـات قـرآنـى کـه عـامـل پـیروزى و حرکت و ترقى است ، قرآنى که مملو از برنامه هاى زندگى مى باشد، ایـن قـرآن را رهـا سـاخـتـنـد و حـتى براى قوانین مدنى و جزائیشان دست گدائى به سوى دیگران دراز کردند!
هـم اکـنـون اگـر بـه وضـع بـسـیارى از کشورهاى اسلامى مخصوصا آنها که زیر سلطه فـرهـنـگـى شـرق و غـرب زنـدگـى مـى کنند نظر بیفکنیم مى بینیم قرآن در میان آنها به صورت یک کتاب تشریفاتى درآمده است ، تنها الفاظش را با صداى جالب از دستگاههاى فـرسـتـنـده پخش مى کنند، و جاى آن در کاشى کاریهاى مساجد به عنوان هنر معمارى است ، بـراى افـتـتاح خانه نو، و یا حفظ مسافر، و شفاى بیماران ، و حداکثر براى تلاوت به عنوان ثواب از آن استفاده مى کنند.
حتى گاه که با قرآن استدلال مى نمایند هدفشان اثبات پیشداوریهاى خود به کمک آیات با استفاده از روش انحرافى تفسیر به راءى است .
در بعضى از کشورهاى اسلامى مدارس پر طول و عرضى به عنوان مدارس تحفیظ القرآن دیـده مـى شـود، و گـروه عظیمى از پسران و دختران به حفظ قرآن مشغولند، در حالى که انـدیـشـه هـاى آنها گاهى از غرب و گاه از شرق ، و قوانین و مقرراتشان از بیگانگان از اسلام گرفته شده است ، و قرآن فقط پوششى است براى خلافکاریهایشان .
آرى امروز هم پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فریاد مى زند: خدایا! قوم من قرآن را مهجور داشتند!
مـهـجـور از نـظـر مغز و محتوا، متروک از نظر اندیشه و تفکر و متروک از نظر برنامه هاى سازنده اش !
آیـه بـعـد بـراى دلدارى پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که با این مـوضـعـگـیـرى خـصـمـانـه دشمنان مواجه بود مى فرماید: و این گونه براى هر پیامبرى دشـمـنـى از مـجـرمـان قـرار دادیـم (و کـذلک جـعـلنـا لکل نبى عدوا من المجرمین ).
فـقـط تـو نـیـستى که با عداوت سرسختانه این گروه روبرو شده اى ، همه پیامبران در چنین شرائطى قرار داشتند که گروهى از مجرمان به مخالفت آنها
برمى خاستند و کمر دشمنى آنان را مى بستند.
ولى بـدان تـو تنها و بدون یاور نیستى همین بس که خدا هادى و راهنما، و یار و یاور تو است (و کفى بربک هادیا و نصیرا).
نـه وسـوسـه هاى آنها مى تواند تو را گمراه سازد چرا که هادیت خدا است ، و نه توطئه هاى آنها مى تواند تو را در هم بشکند چرا که یاورت پروردگار است که علمش برترین علمها و قدرتش مافوق همه قدرتها است .
خلاصه تو باید بگوئى :

هزار دشمنم ار مى کنند قصد هلاک
توام چو دوستى از دشمنان ندارم باک


بـاز در آیـه بعد به یکى دیگر از بهانه جوئیهاى این مجرمان بهانه جو اشاره کرده مى گـویـد: کـافـران گـفـتـنـد: چـرا قـرآن یـکـجـا بـر او نازل نمى شود؟! (و قال الذین کفروا لو لا نزل علیه القرآن جملة واحدة ).
مـگـر نـه ایـن اسـت کـه هـمـه آن از سـوى خـدا اسـت ؟ آیـا بـهـتـر نـیـسـت کـه اول و آخـر و تـمـام مـحـتـواى ایـن کـتـاب یـکـجا نازل شود تا مردم بیشتر به عظمت آن واقف گـردنـد؟ خـلاصـه چـرا ایـن آیـات تـدریـجـا و بـا فواصل مختلف زمانى نازل مى گردد؟ البته براى افراد سطحى مخصوصا اگر بهانه جـو بـاشـنـد، ایـن اشـکـال در کـیـفـیـت نـزول قرآن پیدا خواهد شد که چرا این کتاب بزرگ آسمانى که پایه و مایه همه چیز مسلمانان و محور همه قوانین سیاسى و اجتماعى و حقوقى و عـبادى آنان است یکجا به صورت کامل بر پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل نشد، تا مردم پیوسته آن را از آغاز تا انجام بخوانند و از محتوایش آگاه شوند؟
اصـولا بـهتر بود خود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز از تمام این قرآن یکجا با خبر باشد تا هر چه مردم از او مى خواهند و مى پرسند فورا پاسخ گوید.
ولى در دنباله همین آیه به آنها چنین پاسخ مى گوید:
مـا قـرآن را تـدریـجـا نـازل کردیم تا قلب تو را محکم داریم ، و آن را به صورت آیات جـداگـانـه و آرام امـا پـشت سر هم بر تو وحى کردیم (کذلک لنثبت به فؤ ادک و رتلناه ترتیلا).
آنها از این واقعیتها بیخبرند که چنان ایرادهائى مى کنند.
البته ارتباط نزول تدریجى قرآن با تقویت قلب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منان ، بحث جالب و مشروحى دارد که در نکات پایان این آیات خواهد آمد.
سـپـس بـراى تـاکـیـد بـیـشتر روى پاسخ فوق مى فرماید: آنها هیچ مثلى براى تو نمى آورنـد، و هـیـچ بحث و سخنى را براى تضعیف دعوت تو طرح نمى کنند مگر اینکه ما سخن حـقـى را کـه دلائل سـست آنها را در هم مى شکنند به قاطع ترین وجهى به آنها پاسخ مى گوید در اختیار تو مى گذاریم و تفسیر بهتر و بیانى جالبتر براى تو مى گوئیم (و لا یاتونک بمثل الا جئناک بالحق و احسن تفسیرا).
و از آنـجـا که این دشمنان کینه توز و مشرکان متعصب و لجوج بعد از مجموعه ایرادات خود چنین استنتاج کرده بودند که محمد و یارانش با این صفات و این کتاب و این برنامه هائى کـه دارنـد بـدتـریـن خـلق خـدایـند (العیاذ بالله ) و چون ذکر این سخن با کلام فصیح و بلیغى همچون قرآن تناسب نداشت در آخرین آیه مورد بحث خداوند به پاسخ این سخن مى پردازد بى آنکه اصل گفتار آنها را نقل کند، مى گوید:
آنـهـائى کـه بـر صـورتـهایشان محشور مى شوند و با این وضع به سوى جهنمشان مى بـرنـد، آنـهـا بـدترین محل را دارند و گمراه ترین افرادند (الذین یحشرون على وجوههم الى جهنم اولئک شر مکانا و اضل سبیلا).
آرى نتیجه برنامه هاى زندگى انسانها در آنجا روشن مى شود، گروهى قامتهائى همچون سرو دارند و صورتهاى درخشانى همچون ماه ، با گامهاى بلند
بـه سـرعـت بـه سـوى بـهـشـت مـى رونـد، در مـقـابـل جـمعى به صورت بر خاک افتاده و فـرشـتگان عذاب آنها را به سوى جهنم مى کشانند، این سرنوشت متفاوت نشان مى دهد چه کسى گمراه و شر بوده و چه کسى خوشبخت و هدایت یافته ؟!
نکته ها:
1 - تفسیر جعلنا لکل نبى عدوا
گاه از این جمله چنین به نظر مى رسد که خداوند براى دلدارى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى گوید: تنها تو نیستى که دشمن دارى بلکه براى هر پیامبرى دشمنى از سـوى مـا قـرار داده شـده و لازمه این سخن استناد وجود دشمنان انبیا به خدا است که نه با حکمت خدا سازگار است و نه با اصل آزادى اراده انسانها.
مفسران جوابهاى متعددى از این سؤ ال داده اند.
ولى مـا کـرارا گـفته ایم تمام اعمال انسانها از یک نظر منتسب به خدا است ، زیرا همه چیز مـا، قـدرت مـا، نـیـروى مـا، عـقـل و فـکـر مـا و حـتـى آزادى و اخـتیار ما نیز از ناحیه او است ، بنابراین وجود این دشمنان را براى انبیا مى توان از این نظر به خدا نسبت داد، بى آنکه مـسـتـلزم جـبـر و سـلب اخـتـیـار گـردد، و بـه مـسـئولیـت آنـهـا در مقابل کارهایشان خدشه اى وارد شود (دقت کنید).
علاوه بر این وجود این دشمنان سرسخت و مخالفت آنان با پیامبران سبب مى شد که مؤ منان در کار خود ورزیده تر و ثابت قدمتر شوند، و آزمایش الهى در مورد همگان تحقق یابد.
ایـن آیـه در حـقـیـقـت هـمـانـنـد آیـه 112 سـوره انـعـام اسـت کـه مـى فرماید: و کذلک جعلنا لکـل نـبـى عـدوا شـیـاطـیـن الانـس و الجـن یـوحـى بـعـضـهـم الى بـعـض زخـرف القول غرورا: این گونه در برابر هر پیامبرى دشمنى از شیاطین انس و جن قرار
دادیم که سخنان فریبنده و بى اساس را به طور سرى به یکدیگر مى گویند.
در مـقـابل گلها، خارها مى روید، و در برابر نیکان ، بدان قرار دارند، بى آنکه مسئولیت هیچیک از دو دسته از میان برود.
بـعـضـى نـیـز گـفـته اند منظور از جعلنا (قرار دادیم ) همان اوامر و نواهى و برنامه هاى سـازنـده انبیاء است که خواه و ناخواه عده اى را به دشمنى مى کشاند و اگر به خدا اسناد داده شده به خاطر آنست که این اوامر و نواهى از سوى او است .
تـفـسـیـر دیگر اینکه جمعى هستند که بر اثر اصرار در گناه و افراط در تعصب و لجاجت خداوند بر دلهاى آنها مهر مى زند و چشم و گوششان را کور و کر مى سازد این دسته بر اثـر کـوردلى سـرانـجـام دشـمـن انـبـیـاء مـى شـونـد امـا عوامل آن را خود فراهم ساخته اند.
این سه تفسیر با هم منافاتى ندارد و همه آنها ممکن است در مفهوم آیه جمع باشد.
2 - اثرات عمیق نزول تدریجى قرآن
درسـت اسـت کـه طـبـق روایـات (بـلکـه ظـاهـر بـعـضـى از آیـات ) قـرآن دو نـزول داشـتـه : یکى نزول دفعى و یکجا در شب قدر بر قلب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) و دیـگـر نـزول تـدریـجـى در بـیـسـت و سـه سـال ، ولى بـدون شـک آنـچـه جـنبه رسمیت داشته و پیامبر و مردم با آن روبرو بوده اند نزول تدریجى قرآن است .
و همین نزول تدریجى اسباب ایراد دشمنان بهانه گیر شده بود که چرا قرآن یکمرتبه نـازل نـمـى شود؟ و یکباره در اختیار مردم قرار نمى گیرد؟ تا آگاهتر و روشنتر شوند و جاى شک و تردیدى باقى نماند.
ولى چنانکه دیدیم قرآن با جمله کذلک لنثبت به فؤ ادک جواب کوتاه و جامع و پر معنى بـه آنـهـا داد کـه هـر چـه بـیـشـتـر روى آن بـیـنـدیـشـیـم اثـرات نزول تدریجى
قرآن آشکارتر مى شود:
1 - بـدون شک هم از نظر تلقى وحى و هم از نظر ابلاغ به مردم ، اگر مطالب به طور تـدریـجـى و طـبـق نـیـازهـا پیاده شود و براى هر مطلبى شاهد و مصداق عینى وجود داشته باشد، بسیار مؤ ثرتر خواهد بود.
اصـول تـربیتى ایجاب مى کند که شخص یا اشخاص تربیت شونده قدم به قدم این راه را بـپـیمایند، و براى هر روز آنها برنامه اى تنظیم شود تا از مرحله پائین شروع کرده بـه مـراحل عالى برسند، برنامه هائى که این گونه پیاده مى شود هم براى گوینده و هم براى شنونده دلچسبتر و عمیقتر است .
2 - اصولا آنها که چنین ایرادهائى را به قرآن مى کردند به این حقیقت توجه نداشتند که قـرآن یـک کـتـاب کـلاسـیـک نـیـسـت کـه دربـاره موضوع یا علم معینى صحبت کند، بلکه یک برنامه زندگى است براى ملتى که انقلاب کرده و در تمام ابعاد زندگى از آن الهام مى گیرد.
بـسـیـارى از آیـات قـرآن بـه مـنـاسـبـتـهـاى تـاریخى مانند جنگ بدر و احد و احزاب و حنین نـازل شـده ، و دستورالعمل ها یا نتیجه گیریهائى از این حوادث بوده است ، آیا معنى دارد که اینها یکجا نوشته شود و به مردم عرضه گردد.
به تعبیر دیگر قرآن مجموعه اى است از اوامر و نواهى ، احکام و قوانین تاریخ و موعظه ، و مـجـمـوعـه اى از اسـتـراتژى و تاکتیکهاى مختلف در برخورد با حوادثى که در مسیر امت اسلامى به سوى جلو پیش مى آمده است .
چـنـیـن کـتابى که همه برنامه هاى خود را، حتى قوانین کلیش را از طریق حضور در صحنه هـاى زنـدگـى مـردم تـبـیـین و اجرا مى کند امکان ندارد قبلا یکجا تدوین و تنظیم شود، این بدان میماند که رهبر بزرگى براى پیاده کردن انقلاب تمام اعلامیه ها و بیانیه ها و امر و نهى هایش را که به مناسبتهاى مختلف ایراد مى شود یکجا بنویسد و نشر دهد، آیا هیچکس مى تواند چنین سخنى را عاقلانه بداند؟!
3 - نزول تدریجى قرآن سبب ارتباط دائم و مستمر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـه مبدء وحى بود، این ارتباط دائمى قلب او را قویتر، و اراده او را نیرومندتر مى ساخت و تاثیرش در برنامه هاى تربیتى او انکار ناپذیر بود.
4 - از سوئى دیگر ادامه وحى بیانگر ادامه رسالت و سفارت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، و جائى براى وسوسه دشمنان نخواهد گذاشت که بگویند این یک روز از سوى خدا مبعوث شد، سپس خدایش او را ترک گفت !، همانگونه که در تاریخ اسلام مى خـوانـیـم کـه به هنگام تاخیر وحى ، در آغاز نبوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ایـن زمـزمـه پـیـدا شـد و سـوره والضـحـى بـراى نـفـى آن نازل گردید.
5 - بـدون شـک اگـر بـنـا بـود بـرنـامـه هـاى اسـلام هـمـه یـکـجـا نـازل شـود، لازم بـود یـکـجـا نـیـز اجـرا گـردد، زیـرا نازل شدن بدون اجرا ارزش ‍ آن را از بین مى برد، و مى دانیم اجراى همه برنامه ها اعم از عـبـادات زکـات و جـهـاد و رعـایـت تـمـام واجـبـات و پرهیز از تمام محرمات یکجا کار بسیار سنگینى بود که موجب فرار گروه عظیمى از اسلام مى شد.
پـس چـه بـهـتـر کـه تـدریـجـا نـازل شـود، و تـدریـجـا مـورد عمل قرار گیرد.
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر هـر یـک از ایـن بـرنـامـه هـا بـه خـوبـى جـذب شـود و اگـر سـؤ ال و گفتگوئى پیرامون آن است ، مطرح گردد و جواب گفته شود.
6 - یکى دیگر از اثرات این نزول تدریجى روشن شدن عظمت و اعجاز قرآن است ، چرا که در هـر واقـعـه آیـاتـى نـازل مـى گـردد، بـه تـنـهـائى خـود دلیل بر عظمت و اعجاز است و هر قدر تکرار مى شود، این عظمت و اعجاز روشنتر مى گردد و در اعماق قلوب مردم نفوذ مى کند.
3 - معنى ترتیل در قرآن
واژه ترتیل از ماده رتل (بر وزن قمر) به معنى منظم بودن
و مـرتـب بـودن اسـت ، لذا کـسـى کـه دنـدانـهایش خوب و منظم و مرتب باشد، عرب به او رتـل الاسـنان مى گوید، روى این جهت ترتیل به معنى پى در پى آوردن سخنان یا آیات روى نظام و حساب گفته شده .
بـنـابـرایـن جـمـله و رتـلنـاه تـرتـیـلا اشـاره بـه این واقعیت است که آیات قرآن گر چه تـدریـجـا و در مـدت 23 سـال نـازل شـده اسـت امـا ایـن نـزول تـدریـجـى روى نـظـم و حـسـاب و بـرنامه اى بوده ، به گونه اى که در افکار، رسوخ کند، و دلها را مجذوب خود سازد.
در تفسیر کلمه ترتیل روایات جالبى نقل شده که به بعضى از آنها ذیلا اشاره مى کنیم :
در تـفـسـیـر مـجـمـع البـیـان از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) چـنـیـن نـقـل شده که به ابن عباس فرمود: اذا قرأ ت القرآن فرتله ترتیلا: هنگامى که قرآن را خواندى آن را با ترتیل بخوان .
ابن عباس مى گوید پرسیدم : ترتیل چیست ؟
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود:
بینه تبیینا، و لا تنثره نثر الدغل (الرمل ) و لا تهذه هذا الشعر، قفوا عند عجائبه ، و حرکوا بـه القلوب ، و لا یکونن هم احدکم آخر السورة : حروف و کلمات آن را کاملا روشن ادا کن ، نـه هـمـچـون خـرمـاى خـشکیده (یا ذرات شن ) آن را پراکنده کن ، و نه همچون شعر آن را با سـرعـت پـشـت سر هم بخوان ، به هنگام برخورد با عجائب قرآن توقف کنید و بیندیشید و دلهـا را بـا آن تـکـان دهـیـد، و هرگز نباید همت شما این باشد که به سرعت سوره را به پایان رسانید (بلکه مهم اندیشه و تدبر و بهره گیرى از قرآن است ).
نـظـیـر هـمـیـن مـعـنـى در اصـول کـافـى از امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) نقل شده است .
از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـیـز چـنـیـن نـقـل شـده اسـت : التـرتـیـل ان تـتـمـکـث به و تحسن به صوتک ، و اذا مررت بایة فیها ذکر النار فتعوذ بـالله مـن النـار و اذا مـررت بـایـة فـیـهـا ذکـر الجـنـة فاسئل الله الجنة : ترتیل آنست که آیات را با تانى بخوانى و با صداى زیبا و هنگامى کـه بـه آیـه اى بـرخـورد مـى کـنـى که در آن سخن از آتش دوزخ است به خدا پناه بر، و هـنـگـامى که به آیه اى مى رسى که در آن بیان بهشت است از خدا بهشت را بطلب (خود را به اوصاف بهشتیان متصف کن و از صفات دوزخیان بپرهیز).
4 - تفسیر یحشرون على وجوههم الى جهنم
در ایـنـکـه مـنظور از محشور شدن این گروه از مجرمان بر صورتشان چیست در میان مفسران گفتگو بسیار است :
جـمـعـى آن را بـه همان معنى حقیقیش تفسیر کرده اند و گفته اند فرشتگان عذاب آنها را در حالى که به صورت به روى زمین افتاده اند کشان کشان به دوزخ مى برند این از یکسو نـشـانـه خوارى و ذلت آنها است چرا که آنها در دنیا نهایت کبر و غرور و خود برتربینى نـسـبـت به خلق خدا داشتند، و از سوى دیگر تجسمى است از گمراهیشان در این جهان ، چرا کـه چنین کسى را که به این طریق مى برند به هیچوجه جلو خود را نمى بیند، و از آنچه در اطراف او مى گذرد، آگاه نیست .
امـا بـعـضـى دیگر آن را به معنى کنائیش گرفته اند: گاهى گفته اند این جمله کنایه از تعلق قلب آنها به دنیا است ، یعنى آنها به خاطر اینکه صورت قلبشان هنوز هم با دنیا ارتباط دارد به سوى جهنم کشیده مى شوند.
و گاه گفته اند: این کنایه مانند تعبیر مخصوصى است که در ادبیات عرب وجود دارد که مـیـگویند: فلان مر على وجهه یعنى او نمیدانست به کجا میرود؟ ولى روشن است تا دلیلى بـر مـعـنـى کـنـائى نـداشـتـه بـاشـیـم بـایـد بـه هـمـان مـعـنـى اول که معنى حقیقى است تفسیر شود.
آیه و ترجمه


و لقد ءاتینا موسى الکتاب و جعلنا معه أ خاه هرون وزیرا (35)
فقلنا اذهبا إ لى القوم الذین کذبوا بایتنا فدمرنا هم تدمیرا (36)
و قـوم نـوح لمـا کذبوا الرسل أ غرقناهم و جعلناهم للناس ءایة و أ عتدنا للظلمین عذابا أ لیما (37)
و عادا و ثمود و أ صحاب الرس و قرونا بین ذلک کثیرا (38)
و کلا ضربنا له الا مثال و کلا تبرنا تتبیرا (39)
و لقـد أ تـوا عـلى القـریـة التـى أ مـطـرت مـطـر السـوء ا فـلم یـکـونـوا یـرونـهـا بل کانوا لا یرجون نشورا (40)


ترجمه :

35 - ما به موسى کتاب آسمانى دادیم ، و برادرش هارون را براى کمک همراهش ساختیم .
36 - و گفتیم به سوى این قوم که آیات ما را تکذیب کردند بروید (اما آنها به مخالفت برخاستند) و ما شدیدا آنها را در هم کوب
37 - و قوم نوح را هنگامى که تکذیب رسولان کردند غرق نمودیم ، و آنها را درس عبرتى براى مردم قرار دادیم ، و براى ستمگران عذاب دردناکى فراهم ساختیم .
38 - (همچنین ) قوم عاد و ثمود و اصحاب الرس (گروهى که درخت صنوبر را میپرستیدند) و اقوام بسیار دیگرى را که در این میان بودند هلاک کردیم .
39 - و براى هر یک از آنها مثلها زدیم و (چون سودى نداد) هر یک از آنها را در هم شکستیم و هلاک کردیم .
40 - آنـهـا از کـنـار شـهـرى که باران شر (بارانى از سنگهاى آسمانى ) بر آن باریده بـود (دیار قوم لوط) گذشتند، آیا آنرا ندیدند؟ (آرى دیدندولى آنها به رستاخیز ایمان ندارند.
تفسیر:
ایـنـهـمـه درس عـبـرت و ایـنـهـمه بیخبرى ! در این آیات ، قرآن مجید براى دلدارى پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و مؤ منان از یکسو و تهدید مشرکان بهان جو که نمونه سـخـنـانشان در آیات پیشین گذشت از سوى دیگر به تاریخ اقوام گذشته و سرگذشت شـوم آنـهـا اشـاره کـرده و مـخـصـوصـا روى شـش قـوم (فـرعـونـیان ، قوم نوح ، قوم عاد، ثـمـوداصـحـاب الرس ، و قـوم لوط) تـکـیه میکند و درسهاى عبرتى که از سرگذشت این اقـوام بـه طـور کـامـلا فـشـرده و گـویـا منعکس میکند. نخست میفرماید: ما به موسى ، کتاب آسـمـانـى دادیـم ، و بـرادرش هـارون را بـراى کـمـک ، همراهش ساختیم (و لقد آتینا موسى الکتاب و جعلنا معه اخاه هارون وزیرا )زیرا آنها برنامه سنگینى براى مبارزه در برابر فـرعـونـیان بر دوش داشتند و میبایست ، این کار انقلابى مهم را با کمک یکدیگر به ثمر بنشانند.
ما به آن دو خطاب کردیم و گفتیم : به سوى این قوم بروید که آیات ما را تکذیب کردند (فـقلنا اذهبا الى القوم الذین کذبوا بایاتنا). آنها از یکسو آیات و نشانه هاى خدا را که در آفـاق و انـفـس و در تـمـام عـالم هـسـتـى وجود دارد عملا تکذیب نمودند، و راه شرک و بت پرستى را پیش گرفتند، و از سوى دیگر تعلیمات انبیاى پیشین را نیز نادیده گرفته ، و آنـهـا را تـکـذیـب نـمودند. ولى با تمام تلاش و کوششى که موسى و برادرش انجام دادنـدو بـا دیـدن آنـهـمـه مـعـجـزات عـظـیـم و متنوع و روشن ، باز راه کفر و انکار را پیش ‍ گـرفـتـنـد، لذا مـا آنـها را شدیدا در هم کوبیدیم و نابود کردیم فدمرناهم تدمیرا). واژه تـدمـیـر از مـاده دمـار بـه مـعـنـى هـلاکت از یک طریق اعجاب انگیز است و براستى هلاکت قوم فـرعون در امواج خروشان نیل با آن کیفیتى که میدانیم از عجائب تاریخ بشر است . همچنین قـوم نـوح را هـنـگـامـى کـه تـکذیب رسولان الهى کردند، غرق نمودیم و سرنوشت آنها را نشانه روشنى براى عموم مردم قرار دادیم ، و براى همه ستمگران عذاب دردناکى فراهم سـاخـتـیم (و قوم نوح لما کذبوا الرسل اغرقناهم و جعلناهم للناس آیة و اعتدنا للظالمین عـذابـا الیـمـا ). جـالب تـوجـه اینکه مى گوید: آنها تکذیب رسولان کردند (نه تنها یک رسـول ) چـرا کـه در مـیـان رسـل و پـیـامـبـران خـدا در اصـول دعـوت ، تـفـاوتـى نیست ، و تکذیب یکى از آنها تکذیب همه آنها است ، بعلاوه آنها اصولا با دعوت همه پیامبران الهى مخالفت داشتند و منکر همه ادیان بودند. همچنین قوم عاد و ثـمـود و اصـحـاب الرس و اقوام بسیار دیگرى را که در این میان بودند هلاک کردیم (و عادا و ثمودا و اصحاب الرس و قرونا بین ذلک
کـثـیـرا). قـوم عـاد هـمـان قـوم هـود پیامبر بزرگ خدا هستند، که از سرزمین احقاف (یا یمن ) مـبـعـوث شـد، و قـوم ثـمود، قوم پیامبر خدا صالح هستند که از سرزمین وادى القرى (میان مـدیـنه و شام ) مبعوث گردید، و اما درباره اصحاب رس ، در پایان این سخن بحث خواهیم کـرد. قـرون جـمع قرن در اصل به معنى جمعیتى است که در یک زمان با هم زندگى میکنند، سـپـس بـه یـک زمـان طـولانـى (چـهـل سـال یـا یـکـصـد سـال نـیـز اطـلاق شـده است ). ولى ما هرگز آنها را غافلگیرانه مجازات نکردیم ، بلکه بـراى هـر یـک از آنـهـا مـثـلهـا زدیـم (و کـلا ضـربـنـا له الامـثـال ). بـه ایـرادهـاى آنـها پاسخ گفتیم ، همچون پاسخ ایرادهائى که به تو میکنند، احـکـام الهـى را براى آنها روشن ساختیم و حقایق دین را تبیین نمودیم . اخطار کردیم انذار نمودیم ، و سرنوشت و داستانهاى گذشتگان را براى آنها بازگو کردیم . اما هنگامى که هیچیک از اینها سودى نداد هر یک از آنها را در هم شکستیم و هلاک کردیم (و کلا تبرنا تتبیرا ). و سرانجام در آخرین آیه مورد بحث ، اشاره به ویرانه هاى شهرهاى قوم لوط
مـیـکـنـد کـه در سـر راه مـردم حـجـاز به شام قرار گرفته ، و تابلو زنده و گویائى از سـرنـوشـت دردنـاک ایـن آلودگان و مشرکان است ، میفرماید: آنها از کنار شهرى که باران شـر و بـدبختى (بارانى از سنگهاى نابود کننده ) بر سرشان ریخته شد گذشتند آیا آنـهـا (در سـفـرهایشان به شام ) این صحنه را ندیدند و در زندگى آنها نیندیشیدند؟! (و لقد اتوا على القریة التى امطرت مطر السوء ا فلم یکونوا یرونها). آرى این صحنه را دیـده بـودنـد ولى هـرگـز درس عـبـرت نـگـرفـتند چرا که آنها به رستاخیز ایمان و امید نـدارنـد! (بـل کـانـوا لا یـرجـون نـشـورامـرگ را پایان این زندگى میشمرند، و اگر به زندگى پس از مرگ هم معتقد باشند اعتقادى بسیار سست و بى پایه دارند، آنچنان که در روح آنـهـا و بـه طـریـق اولى در بـرنـامـه هـاى زنـدگـیـشـان اثـر نـمـیـگـذارد، بـه هـمین دلیل همه چیز را بازیچه میگیرند و جز به هوسهاى زود گذر خود نمى اندیشند.
نکته ها:
1 - اصـحـاب الرس کـیـانـند؟ واژه رس در اصل به معنى اثر مختصر است مثلا گفته میشود رس الحـدیـث فـى نـفـسى (کمى از گفتار او را به خاطر دارم ) یا گفته میشود وجد رسا من حـمـى (اثـر مـختصر از تب در خود یافت ). و جمعى از مفسران بر این عقیده اند که رس به مـعـنـى چـاه اسـت . بـه هر حال نامیدن این قوم به این نام یا به خاطر آنست که اثر بسیار کـمـى از آنـهـا بـجـاى مـانـده یـا به جهت آنست که آنها چاههاى آب فراوان داشتند، و یا به واسطه فروکشیدن چاههایشان هلاک و نابود شدند.
در ایـنـکـه ایـن قـوم چـه کـسانى بودند؟ در میان مورخان و مفسران گفتگو بسیار است : 1 - بسیارى عقیده دارند که اصحاب رس ‍ طایفهاى بودند که در یمامه میزیستند و پیامبر بنام حـنـظـله بـر آنـهـا مـبـعوث شد و آنان وى را تکذیب کردند و در چاهش افکندند، حتى بعضى نوشته اند که آن چاه را پر از نیزه کردند و دهانه چاه را بعد از افکندن او با سنگ بستند تـا آن پـیـامـبـر شـهـیـد شـد. 2 - بـعضى دیگر اصحاب رس را اشاره به مردم زمان شعیب مـیـدانـنـد کـه بـت پـرسـت بـودنـد، و داراى گوسفندان بسیار و چاههاى آب ، و رس نام چاه بزرگى بود که فروکش کرد و اهل آنجا را فرو برد و هلاک کرد. 3 - بعضى دیگر عقیده دارنـد کـه رس ، قـریـه اى در سـرزمـیـن یمامه بود که عده اى از بقایاى قوم ثمود در آن زنـدگـى مـیـکـردند و در اثر طغیان و سرکشى هلاک شدند. 4 - بعضى میگویند: عده اى از عربهاى پیشین بودند که میان شام و حجاز میزیستند. 5 - بعضى از تفاسیر اصحاب رس را از بقایاى عاد و ثمود مى شناسد و بئر معطلة و قصر مشید( آیه 45 سوره حج ) را نیز مـربـوط به آن میداند و محلشان را در حضرموت ذکر کرده ، و ثعلبى در عرائس التیجان این قول را معتبرتر دانسته . بعضى دیگر از مفسران که با نام ارس آشنا شده اند، رس را بـر ارس (در شـمـال آذربـایـجـان ) مـنطبق کرده اند! 6 - مرحوم طبرسى در مجمع البیان و فـخـر رازى در تـفـسـیـر کـبـیـر و آلوسـى در روح المـعـانـى از جـمـله احـتـمـالاتـى کـه نـقـل کـرده انـد ایـن اسـت کـه آنـهـا مـردمـى بـودنـد که در انطاکیه شام زندگى میکردند و پـیـامـبـرشـان حـبـیـب نـجـار بـود. 7 - در عـیون اخبار الرضا از امام على بن موسى الرضا (عـلیـهـمـاالسـلام ) از امـیـر مـؤ مـنـان حـدیـثـى طـولانـى دربـاره اصـحـاب رس نقل شده که فشرده آن چنین است : آنها قومى بودند که درخت صنوبرى را مى پرستیدند و بـه آن شـاه درخـت مـى گـفـتـنـد، و آن درختى بود که یافث فرزند نوح بعد از طوفان در کناره اى به نام روشن آب غرس کرده بودآنها دوازده شهر آباد داشتند که بر کنار نهرى بـه نـام رس بـود، ایـن شـهـرهـا به نامهاى : آبان ، آذر، دى ، بهمن ، اسفندار فروردین ، اردیـبـهـشـت ، خـرداد تـیـر، مـرداد و شـهـریـور و مـهـر نـام داشت که ایرانیان نامهاى ماههاى سـال خـود را از آنـهـا گـرفـتـه انـد. آنـهـا به خاطر احترامى که به آن درخت صنوبر مى گـذاشـتـند، بذر آن را در مناطق دیگر کاشتند و نهرى براى آبیارى آن اختصاص دادند به گـونـه اى کـه نـوشـیدن آب آن نهر را بر خود و چهارپایانشان ممنوع کرده بودند، حتى اگـر کـسـى از آن مـیخورد او را به قتل مى رساندند، و مى گفتند این مایه حیات خدایان ما اسـت و شـایـسـتـه نـیـسـت کـسـى از آن چـیـزى کـم کـنـد! آنـهـا در هـر مـاه از سـال ، روزى را در یـکـى از این شهرهاى آباد عید مى گرفتند و به کنار درخت صنوبرى کـه در خـارج شـهـر بـود مـى رفـتـنـد، قربانیها براى آن مى کردند و حیواناتى سر مى بـریـدنـد و سـپـس آنـهـا را بـه آتش مى افکندند، هنگامى که دود از آنها به آسمان برمى خـاسـت در بـرابـر درخت به سجده مى افتادند و گریه و زارى سرمى دادند! عادت و سنت آنـهـا در هـمـه ایـن شـهـرهـا چـنـیـن بـود تـا ایـنـکـه نـوبـت به شهر بزرگى که پایتخت پـادشـاهـشـان بـود و نـام اسـفـنـدار داشـت مـى رسـیـد، تـمـامـى اهـل آبـادیـها همه در آن جمع مى شدند و دوازده روز پشت سر هم عید مى گرفتند و آنچه در توان
داشـتـند قربانى مى کردند و در برابر درخت سجده مى نمودند. هنگامى که آنها در کفر و بـت پـرسـتـى فـرو رفـتـنـد، خـداونـد پـیـامـبـرى از بـنـى اسـرائیـل بـه سوى آنها فرستاد تا آنها را به عبادت خداوند یگانه و ترک شرک دعوت کـنـد، امـا آنها ایمان نیاوردند، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى قلع ماده فساد از خدا تقاضا کرد، آن درخت بزرگ خشکید، آنها هنگامى که چنین دیدند سخت ناراحت شدند و گفتند این مرد خدایان ما را سحر کرده ! بعضى دیگر گفتند: خدایان به خاطر این مرد که مـا را دعـوت بـه کـفـر مـیـکـنـد بـر مـا غـضـب کـردنـد !. و بـه دنبال این بحثها همگى تصمیم بر کشتن آن پیامبر گرفتند، چاهى عمیق کندند و او را در آن افـکـنـدنـد و سر آن را بستند و بر بالاى آن نشستند و پیوسته ناله او را شنیدند تا جان سـپـرد، خـداونـد بـه خـاطـر ایـن اعـمـال زشت ، و این ظلم و ستمها آنها را به عذاب شدیدى گرفتار کرد و نابود ساخت . قرائن متعددى مضمون این حدیث را تایید میکند زیرا با وجود ذکـر اصـحـاب الرس در بـرابـر عـاد و ثـمـود احتمال اینکه گروهى از این دو قوم باشند بـسـیـار بـعید به نظر میرسدهمچنین وجود این قوم در جزیره عربستان و شامات و آن حدود که بسیارى احتمال داده اند نیز بعید است ، چرا که قاعدتا باید در تاریخ عرب انعکاسى داشـتـه باشد در حالى که ما کمتر انعکاسى از اصحاب الرس در تاریخ عرب میبینیم . از این گذشته با بسیارى از تفاسیر دیگر قابل تطبیق است از جمله اینکه رس نام چاه بوده بـاشـد (چـاهـى کـه آنـهـا پـیامبرشان را در آن افکندند) و یا اینکه آنها صاحب کشاورزى و دامدارى بودند و مانند اینها. و اینکه در روایتى از امام صادق (علیهالسلام ) میخوانیم : که زنان آنها داراى انحراف همجنسگرائى بودند نیز با این حدیث منافات ندارد.
ولى از عـبـارت نـهـج البـلاغـه (خـطـبه 180) برمى آید که آنها تنها یک پیامبر نداشتند زیـرا مـى فـرمـایـد: ایـن اصحاب مدائن الرس الذین قتلوا النبیین و اطفاوا سنن المرسلین و احـیـوا سـنـن الجـبارین ؟ !: کجایند اصحاب شهرهاى رس ، آنهائى که پیامبران را کشتند و سنن رسولان خدا را خاموش کردند و سنتهاى جباران را احیاء نمودند؟!
امـا ایـن تـعـبـیـر بـا روایـت بـالا نـیـز منافات ندارد، زیرا ممکن است روایت تنها اشاره به بخشى از تاریخ آن کند که پیامبرى در میان آنها مبعوث شده بود.
2 - مجموعهاى از درسهاى تکان دهنده
شش گروهى که در آیات فوق ، از آنها نام برده شده است فرعونیان ، قوم متعصب نوح ، زورمندان عاد، و ثمود، آلودگان اصحاب الرس ، و قوم لوط هر کدام به نوعى از انحراف فکرى و اخلاقى گرفتار بودند که آنها را به بدبختى کشاند.
فرعونیان مردمى ظالم و ستمگر و استعمار کننده و استثمارگر و خودخواه بودند.
قوم نوح نیز، چنانکه میدانیم ، مردمى سخت لجوج و متکبر و خود برتر بین بودند.
و قوم عاد و ثمود تکیه بر قدرت خویشتن داشتند.
اصحاب الرس در گردابى از فساد مخصوصا همجنسگرائى زنان و قوم لوط در منجلابى از فحشاء مخصوصا همجنسگرائى مردان غوطهور بودند، و همگى از جاده توحید، منحرف و در بیراههها سرگردان .
قـرآن مى خواهد به مشرکان عصر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و همه انسانها در طول تاریخ
هـشـدار دهـد هـر قـدر قـدرت داشـتـه بـاشـیـد و تـوانـائى و مـکـنـت ، و هـر انـدازه مـال و ثـروت و زنـدگى مرفه ، آلودگى به شرک و ظلم و فساد، طومار زندگانیتان را در هـم خـواهـد پـیـچـیـد، و هـمـان عـوامـل پـیـروزى شـمـا عامل مرگتان مى شود!.
فـرعـونـیـان و قـوم نـوح بـا آبـى کـه مایه حیات بود، نابود شدند، قوم عاد به وسیله طـوفـان و بادها که آنهم در شرائط خاصى مایه حیات است ، قوم ثمود با ابرى صاعقه بار، و قوم لوط با بارانى از سنگ که بر اثر صاعقه و یا به گفته بعضى آتشفشان بـه وجـود آمـده بـود، و اصـحاب الرس طبق ذیل همان روایت فوق ، به وسیله آتشى که از زمـیـن بـرخـاسـت و شـعـلهاى که از ابرى مرگبار فرو ریخت نابود گشتند، تا این انسان مغرور به خود آید و راه خدا و عدالت و تقوا پیش گیرد.
آیه و ترجمه


و إ ذا رأ وک إ ن یتخذونک إ لا هزوا أ هذا الذى بعث الله رسولا (41)
إ ن کـاد لیـضـلنا عن ءالهتنا لو لا أ ن صبرنا علیها و سوف یعلمون حین یرون العذاب من أ ضل سبیلا (42)
أ رءیت من اتخذ إ لهه هوئه أ فأ نت تکون علیه وکیلا (43)
أ م تـحـسـب أ ن أ کـثـرهـم یـسـمـعـون أ و یـعـقـلون إ ن هـم إ لا کـالا نـعـم بل هم أ ضل سبیلا (44)


ترجمه :

41 - و هنگامى که تو را میبینند تنها به باد استهزایت مى گیرند (سخن منطقى که ندارند مـى گـویـنـد:) آیـا ایـن کـسـى اسـت کـه خـدا او را بـه عـنـوان رسول مبعوث کرده است ؟!
42 - اگـر ما بر پرستش خدایانمان استقامت نکنیم بیم آن مى رود که او ما را گمراه سازد اما هنگامى که عذاب الهى را دیدند به زودى مى فهمند چه کسى گمراه بوده است ؟!
43 - آیا دیدى کسى را که هواى نفس خویش را معبود خود برگزیده است ؟ آیا تو میتوانى او را هدایت کنى ؟ یا به دفاع از او برخیزى ؟
44 - آیا گمان مى برى اکثر آنها مى شنوند یا مى فهمند؟ آنها فقط همچون چهار پایانند بلکه گمراه تر!
تفسیر:
گمراه تر از چهارپایان
جـالب ایـنـکـه قـرآن مـجـیـد در آیـات ایـن سـوره ، سـخـنـان مـشـرکـان را یـکـجـا نـقـل نـمـیـکـند بلکه بخشى از آن را نقل کرده به پاسخگوئى و اندرز و انذار مى پردازد سپس بخش دیگرى را به همین ترتیب ادامه مى دهد.
آیـات مـورد بـحـث بـازگـو کـنـنده نمونه دیگرى از منطق مشرکان و کیفیت برخورد آنها با پیامبر اسلام و دعوت راستین او است .
نخست مى گوید: آنها هنگامى که تو را مى بینند، تنها کارى که انجام مى دهند این است که بـه بـاد مـسـخـره ات گـرفـتـه مـى گویند آیا این همان کسى است که خدا او را به عنوان پیامبر مبعوث کرده است (و اذا رأ وک ان یتخذونک الا هزوا ا هذا الذى بعث الله رسولا ).
چـه ادعـاى بـزرگـى مـى کـنـد؟ چـه حرف عجیبى مى زند؟ راستى مسخره است ! ولى نباید فـرامـوش کـرد کـه پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) همان کسى بود که قـبـل از رسـالت ، چـهـل سـال در میان آنها زندگى کرد، به امانت و صداقت و هوش و درایت مـعـروف بـود، امـا هـنـگـامـى کـه سـران کـفـر، مـنـافـعـشـان بـه خـطـر افـتـاد هـمـه ایـن مسائل را به دست فراموشى سپردند، و با سخریه و استهزاء، مساءله دعوت پیامبر اسلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) را بـا آن هـمـه شـواهـد و دلائل گویا به باد مسخره گرفتند و حتى او را متهم به جنون کردند!
سـپـس قـرآن در ادامـه گـفـتـار مـشـرکـان و از زبـان آنـهـا چـنـیـن نقل مى کند:
(اگر ما استقامت و پایدارى بر پرستش خدایانمان نکنیم بیم آن مى رود که این مرد ما را گـمـراه سـازد و ارتباطمان را با آنها قطع کند (ان کاد لیضلنا عن الهتنا لو لا ان صبرنا علیها).
ولى قـرآن از چـنـد راه بـه آنها پاسخ مى گوید نخست با یک جمله کوبنده به این گروه که اهل منطق نبودند چنین پاسخ مى دهد: هنگامى که عذاب الهى را دیدند به زودى مى فهمند چـه کـسـى گـمـراه بـوده اسـت ؟! (و سـوف یـعـلمـون حـیـن یـرون العـذاب مـن اضل سبیلا).
ایـن عذاب ممکن است اشاره به عذاب قیامت باشد چنانکه بعضى از مفسران مانند طبرسى در مـجـمـع البـیـان گـفـتـه انـد، و یـا عـذاب دنـیـا هـمـچـون شـکـسـت دردنـاک روز بـدر و امثال آن ، چنانکه قرطبى در تفسیر معروف خود گفته است . و نیز ممکن است اشاره به هر دو باشد.
جـالب ایـنـکـه ایـن گـروه گمراه در این سخنان خود به دو کار ضد و نقیض دست زدند، از یکسو پیامبر و دعوتش را به باد مسخره مى گرفتند، اشاره به اینکه آنقدر ادعاى او بى اساس است که ارزش برخورد جدى ندارد، و از سوى دیگر معتقد بودند که اگر دو دستى بـه آئین نیاکان خود نچسبند، امکان دارد سخنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آنها را نـیـز از آن بـازگرداند، و این نشان مى دهد که سخنانش را فوق العاده جدى و مؤ ثر و حـسـاب شده و داراى برنامه مى دانستند این پریشان گوئى از افراد سرگردان و لجوج بعید نیست .
بـعـلاوه بـسـیـار دیـده شـده اسـت کـه مـنکران حق هنگامى که در برابر امواج خروشان منطق رهبران الهى قرار مى گیرند گاهى استهزاء را به عنوان یک تاکتیک
بـراى کـوچـک نـشـان دادن و مـحـو آن ، انـتـخـاب مى کنند در حالى که در باطن چنین عقیدهاى ندارند، و گاه آنرا جدى گرفته با تمام وجود با آن مبارزه مى کنند.
دومـیـن پـاسـخـى کـه قـرآن از سـخنان آنها میگوید در آیه بعد آمده است ، روى سخن را به پـیـامـبـر کـرده بـه عـنـوان دلدارى و تـسـلى خـاطـر و هـم بـه عـنـوان بـیـان دلیل اصلى عدم پذیرش دعوت پیامبر از سوى آنان مى فرماید:
(آیـا دیدى کسى که معبود خود را هواى نفس خویش برگزیده ! (ا رأ یت من اتخذ الهه هواه ).
(آیـا بـا ایـن حـالت تـو قـادر بـه هـدایـت او و دفـاع از او هـستى ؟! (ا فانت تکون علیه وکیلا).
یـعنى اگر آنها در برابر دعوت تو دست به استهزاء و انکار و انواع مخالفتها زدند نه بـه خـاطـر آن بـوده کـه مـنـطـق تو ضعیف و دلائل تو غیر قانع کننده و در آئینت جاى شک و تـردیـد اسـت بـلکـه بـه خـاطـر ایـن اسـت کـه آنـهـا پـیـرو فـرمـان عقل و منطق نیستند، معبود آنها هواى نفسشان است ، آیا انتظار دارى چنین کسانى تو را پذیرا شوند، یا بتوانى در آنها نفوذ کنى ؟!
در معنى جمله ا رأ یت من اتخذ الهه هواه ، مفسران بزرگ بیانات گوناگونى دارند.
جـمـعـى هـمـانگونه که در بالا گفتیم گفتهاند منظور آنست که آنها یک بت دارند و آن هواى نفس آنها است و تمام کارهایشان از آن سرچشمه مى گیرد.
در حـالى کـه جـمـع دیـگـرى مـعـتـقـدنـد منظور آنست که آنها حتى در انتخاب کردن بتها هیچ گـونـه مـنطقى را رعایت نمى کنند، بلکه هر گاه چشمشان به قطعه سنگ یا درخت جالبى مـى افـتـاد یـا چـیـز دیـگـر کـه هـوس آنـهـا را بـرمـى انـگیخت آن را به عنوان معبود برمى گزیدند، در برابر آن زانو میزدند، قربانى مى کردند
و حل مشکلات خود را از آن میخواستند!.
اتـفاقا در شاءن نزول آیه فوق روایتى نقل کرده اند که مؤ ید این معنى است و آن اینکه : در یـکـى از سـالها کار بر قریش در مکه سخت شد و در اطراف پراکنده شدند، بعضى از آنـها همین که به درخت زیبا و یا سنگ جالبى برخورد مى کردند آن را مى پرستیدند، نام آن را اگـر سـنـگ بـود صـخـره سـعـادت گـذاشـتـه ، بـرایـش قـربانى مى کردند و خون قـربـانـى را بـر آن مـى پـاشـیـدنـد، و حـتـى درمـان بیماریهاى حیوانات خود را از آن مى خواستند!
اتـفـاقـا روزى عـربى آمد و مى خواست شترهاى خود را به آن صخره بمالد و تبرک جوید شترها رم کردند و در بیابان پراکنده شدند او شعرى گفت که مضمونش این بود:
مـن بـه سـراغ صـخـره سـعـادت آمـدم تـا پـراکـنـدگـى ما را جمع کند، اما او جمع ما را به پراکندگى کشاند!
سـپـس گفت این سنگ سعادت چیست جز یک قطعه سنگ همسان زمین ، نه انسان را به گمراهى مى کشاند و نه به هدایت !.
مـرد دیـگـرى از عـرب یـکـى از ایـن قـطـعـه سـنـگـهـا را دیـد در حـالى که روباهى بر آن بول مى کرد، او این شعر را سرود:
أ رب یبول الثعلبان برأ سه لقد ذل ما بالت علیه الثعالب !:
:(آیـا مـعـبـود اسـت مـوجـودى کـه روبـاه بـر آن بـول مـى کـنـد؟ مـسـلمـا ذلیل است کسى که روباهان بر آن بول مى کنند!.
دو تـفسیر بالا با هم منافاتى ندارند، اصل بت پرستى که زائیده خرافات است یک نوع هواپرستى است ، و انتخاب بتهاى گوناگون بدون هیچ منطقى ، آن نیز شاخه دیگرى از هواپرستى است .
در زمینه (بت هوا و هوس ) در نکتهها، به خواست خدا، بحث مشروحى خواهد آمد.
بـالاخـره سـومین پاسخى که قرآن از این گروه گمراه مى گوید این است که مى گوید: آیا تو گمان مى کنى که اکثر آنها گوش شنوا دارند، یا مى فهمند؟!
(ام تحسب ان اکثرهم یسمعون ام یعقلون ).
(نـه آنـهـا تـنـهـا مـانـنـد چـهـارپـایـانـنـد، بـلکـه گـمـراهـتـر)! (ان هـم الا کـالانـعـام بل هم اضل ).
یـعـنـى سخریه ها و سخنان زننده و غیر منطقى آنها هرگز تو را ناراحت نکند چون آدمى یا باید خود داراى عقل باشد و آن را به کار گیرد (و مصداق یعقلون گردد) و یا اگر از علم و دانش برخوردار نیست از دانایان سخن بشنود (و مصداق یسمعون باشد) اما این گروه نه آنـنـد و نـه ایـن ، و بـه هـمـیـن دلیـل بـا چـهـارپایان تفاوتى ندارند، و روشن است که از چهارپا نمى توان توقعى داشت ، جز نعره کشیدن و لگد زدن ، و کارهاى غیر منطقى انجام دادن .
بـلکـه ایـنـهـا از چـهـارپـایـان نـیـز بـدبـخـتـتـر و بـیـنـواتـرنـد کـه آنـهـا امـکـان تعقل و اندیشه ندارند، و اینها دارند و به چنان روزى افتاده اند!.
قابل توجه اینکه باز در اینجا قرآن ، تعبیر به اکثرهم مى کند و این حکم را به همه آنها تـعمیم نمى دهد، چرا که ممکن است در میان آنها افرادى واقعا فریب خورده باشند که وقتى در مـقـابـل حـق قـرار گـرفـتـنـد تـدریـجـا پـرده هـا از مـقـابـل چـشـمـشـان کـنـار مـیـرود و پـذیـراى حـق مـى شـونـد و ایـن خـود دلیل بر رعایت انصاف در بحثهاى قرآنى است .
نکته ها:
1 - هواپرستى و عواقب دردناک آن
بـى شـک در وجـود انسان غرائز و امیال گوناگونى است که همه آنها براى ادامه حیات او ضـرورت دارد: خـشـم و غـضـب ، عـلاقـه بـه خـویـشـتـن ، عـلاقـه بـه مـال و زنـدگى مادى و امثال اینها، و بدون تردید دستگاه آفرینش همه اینها را براى همان هدف تکاملى آفریده است .
امـا مهم این است که گاه اینها از حد تجاوز مى کنند و پا را از گلیمشان فراتر مى نهند و از صـورت یـک ابـزار مـطـیع در دست عقل در مى آیند و بناى طغیان و یاغیگرى مى گذارند عـقـل را زنـدانـى کـرده و بـر کـل وجود انسان حاکم مى شوند و زمام اختیار او را در دست مى گیرند.
این همان چیزى است که از آن به هواپرستى تعبیر مى کنند که از تمام انواع بت پرستى خـطـرنـاکتر است ، بلکه بت پرستى نیز از آن ریشه مى گیرد. بى جهت نیست که پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بت هوى را برترین و بدترین بتها شمرده اسـت در آنـجـا کـه مـى فـرماید: ما تحت ظل السماء من اله یعبد من دون الله اعظم عند الله من هوى متبع : در زیر آسمان هیچ بتى بزرگتر در نزد خدا از هوى و هوسى که از آن پیروى کنند وجود ندارد!.
و در حـدیـث دیگرى از بعضى پیشوایان اسلام مى خوانیم : ابغض اله عبد على وجه الارض الهوى مبغوضترین و منفورترین بتى که در زمین پرستش شده است بت هوى است !
و اگـر نـیـک بـیـنـدیـشـیـم بـه عـمـق این سخن به خوبى واقف میشویم چرا که هواپرستى سرچشمه غفلت و بى خبرى است ، چنانکه قرآن مى گوید: و لا تطع
مـن اغـفـلنـا قـلبـه عـن ذکـرنـا و اتـبـع هـواه : از کـسـى کـه قـلب او را غافل از یاد خود کرده ایم و پیرو هواى خویش است اطاعت مکن (کهف آیه 28).
از سـوى دیـگـر هـواپرستى سرچشمه کفر و بى ایمانى است ، چنانکه قرآن گوید: فلا یـصـدنـک عـنـهـا من لا یؤ من بها و اتبع هواه : تو را از ایمان به قیامت باز ندارد کسى که ایـمـان بـه آن نـدارد و پـیـرو هـواى خـویـش اسـت طـه آیه 16). از سوى سوم هواپرستى بـدتـریـن گـمـراهـى اسـت ، قـرآن مـى گـویـد و مـن اضـل مـمـن اتـبع هواه بغیر هدى من الله : چه کسى گمراهتر است از آن کس که از هواى نفس ‍ خویش پیروى مى کند و هدایت الهى نیافته است (قصص آیه 50 ).
از سـوى چـهـارم هـواپرستى نقطه مقابل حق طلبى است و انسان را از راه خدا بیرون میبرد، چـنـانـکـه در قـرآن مـى خـوانـیـم : فـاحـکـم بـین الناس بالحق و لا تتبع الهوى فیضلک عن سبیل الله : در میان مردم به حق داورى کن و پیرو هوى مباش که تو را از راه خدا گمراه مى کند (ص آیه 26 ).
از سـوى پنجم هواپرستى مانع عدالت و دادگرى است ، چنانکه در قرآن مى خوانیم : فلا تتبع الهوى ان تعدلواپیروى هوى مانع اجراى عدالت شما نگردد (نساء - 135).
بـالاخره اگر نظام آسمان و زمین بر محور هوى و هوس مردم بگردد فساد سرتاسر پهنه هـسـتـى را خواهد گرفت : و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السماوات و الارض و من فیهن : اگـر حـق از هـوى و هـوس آنـهـا پیروى کند آسمانها و زمین و تمام کسانى که در آنها هستند فاسد میشوند (مؤ منون آیه 71).
در روایـات اسلامى نیز تعبیرات تکان دهنده اى در این زمینه به چشم مى خورد: در روایتى از على (علیه السلام ) مى خوانیم : الشقى من انخدع لهواه و غروره :
بدبخت کسى است که فریب هوى و غرور خویش را بخورد.
در حـدیـث دیـگـرى از هـمـان حـضـرت مـى خـوانـیـم کـه : هـواپـرسـتـى دشـمـن عقل است الهوى عدو العقل ).
و نـیـز مـى خوانیم : هواپرستى اساس تمام رنجها است (الهوى اس المحن ). و همان حضرت مـى فـرمـایـد: هـرگـز نـه دیـن بـا هـواپـرسـتـى جـمـع مـى شـود و نـه عقل (لا دین مع هوى ) و لا عقل مع هوى )
خـلاصـه آنـجـا کـه هـواپـرسـتـى اسـت نـه پـاى دیـن در مـیـان اسـت و نـه پـاى عـقـل ، در آنـجـا چیزى جز بدبختى و رنج و بلا نیست ، در آنجا جز بیچارگى و شقاوت و فساد نخواهد بود.
رویـدادهـاى زندگى ما و تجربیات تلخى که در دوران عمر در مورد خویش و دیگران دیده ایم شاهد زنده تمام نکته هائى است که در آیات و روایات فوق در زمینه هواپرستى وارد شده است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت