تفسیرنمونه سوره نور (قسمت3)

اولا: چه کسى گفته است که حجاب اسلامى زن را منزوى مى کند، و از صحنه اجتماع دور مى سـازد؟ اگـر در گـذشـتـه لازم بود ما زحمت استدلال در این موضوع را بر خود هموار کنیم امروز بعد از انقلاب اسلامى هیچ نیازى به استدلال نیست ، زیرا با چشم خود گروه گروه زنـانـى را مـى بـیـنـیـم کـه بـا داشـتـن حـجـاب اسلامى در همه جا حاضرند، در اداره ها، در کارگاهها، در راهپیمائیها و تظاهرات سیاسى ، در رادیو و تلویزیون ، در بیمارستانها و مـراکـز بهداشتى ، مخصوصا و در مراقبتهاى پزشکى براى مجروحین جنگى ، در فرهنگ و دانشگاه ، و بالاخره در صحنه جنگ و پیکار با دشمن .
کـوتـاه سخن اینکه وضع موجود پاسخ دندانشکنى است براى همه این ایرادها و اگر ما در سـابق سخن از امکان چنین وضعى مى گفتیم امروز در برابر وقوع آن قرار گرفته ایم ، و فلاسفه گفته اند بهترین دلیل بر امکان چیزى وقوع آن است و این عیانى است که نیاز به بیان ندارد.
ثـانـیـا: از این که بگذریم آیا اداره خانه و تربیت فرزندان برومند و ساختن انسانهائى که در آینده بتوانند با بازوان تواناى خویش چرخهاى عظیم جامعه را به حرکت در آورند، کار نیست ؟
آنـهـا کـه ایـن رسالت عظیم زن را کار مثبت محسوب نمى کنند از نقش خانواده و تربیت ، در سـاخـتن یک اجتماع سالم و آباد و پر حرکت بى خبرند، آنها گمان مى کنند راه این است که زن و مرد ما همانند زنان و مردان غربى اول صبح خانه را به قصد ادارات و کارخانه ها و مـانـنـد آن تـرک کـنـنـد، و بـچـه هـاى خود را به شیر خوارگاهها بسپارند، و یا در اطاق بـگـذارنـد و در را بـر روى آنـهـا بـبـنـدنـد، و طـعـم تـلخ زندان را از همان زمان که غنچه ناشکفته اى هستند به آنها بچشانند.
غـافـل از ایـنـکـه با این عمل شخصیت آنها را در هم مى کوبند و کودکانى بى روح و فاقد عواطف انسانى بار مى آورند که آینده جامعه را به خطر خواهند انداخت .
2 - ایـراد دیـگـرى کـه آنـهـا دارنـد ایـن است که حجاب یک لباس دست و پاگیر است و با فـعـالیـتهاى اجتماعى مخصوصا در عصر ماشینهاى مدرن سازگار نیست ، یک زن حجاب دار خودش را حفظ کند یا چادرش را و یا کودک و یا برنامه اش را؟!
ولى ایـن ایـراد کنندگان از یک نکته غافلند و آن اینکه حجاب همیشه به معنى چادر نیست ، بـلکـه بـه مـعنى پوشش زن است ، حال آنجا که با چادر امکان پذیر است چه بهتر و آنجا که نشد به پوشش قناعت مى شود.
زنـان کـشـاورز و روسـتـائى ما، مخصوصا زنانى که در برنجزارها مهمترین و مشکلترین کـار کـشـت و بـرداشـت محصول برنج را بر عهده دارند عملا به این پندارها پاسخ گفته اند، و نشان داده اند که یک زن روستائى با داشتن حجاب اسلامى در بسیارى از موارد حتى بیشتر و بهتر از مرد کار مى کند، بى آنکه حجابش مانع کارش شود.
3 - ایراد دیگر اینکه آنها مى گویند حجاب از این نظر که میان زنان
و مـردان فـاصـله مـى افکند طبع حریص مردان را آزمندتر مى کند، و به جاى اینکه خاموش کننده باشد آتش حرص آنها را شعله ورتر مى سازد که (الانسان حریص على ما منع )!
پـاسـخ ایـن ایـراد یـا صحیحتر سفسطه و مغلطه را مقایسه جامعه امروز ما که حجاب در آن تقریبا در همه مراکز بدون استثناء حکمفرما است با دوران رژیم طاغوت که زنان را مجبور به کشف حجاب مى کردند مى دهد.
آنـروز هـر کـوى و بر زن مرکز فساد بود، در خانواده ها بى بند و بارى عجیبى حکمفرما بود، آمار طلاق فوق العاده زیاد بود، سطح تولد فرزندان نامشروع بالا بود و هزاران بدبختى دیگر.
نـمى گوئیم امروز همه اینها ریشه کن شده اما بدون شک بسیار کاهش یافته و جامعه ما از ایـن نـظـر سـلامـت خود را باز یافته ، و اگر به خواست خدا وضع به همین صورت ادامه یـابـد و سـایـر نابسامانیها نیز سامان پیدا کند، جامعه ما از نظر پاکى خانواده ها و حفظ ارزش زن به مرحله مطلوب خواهد رسید.
2 - استثناء وجه و کفین
در ایـنـکـه آیـا حـکـم حـجـاب صـورت و دسـتـهـا حـتـى از مـچ بـه پـائیـن را نـیـز شامل مى شود یا نه ، در میان فقهاء بحث فراوان است ، بسیارى عقیده دارند که پوشاندن ایـن دو (وجـه و کـفـیـن ) از حـکـم حـجـاب مـسـتـثـنى است ، در حالى که جمعى فتوا به وجوب پوشاندن داده ، یا حداقل احتیاط مى کنند، البته آن دسته که پوشاندن این دو را واجب نمى دانند نیز آن را مقید به صورتى مى کنند که منشا فساد و انحرافى نگردد، و گرنه واجب است .
در آیـه فـوق قـرائنـى بـر ایـن اسـتـثـنـاء و تـاءیـیـد قول اول وجود دارد از جمله :
الف : اسـتـثـنـاء (زیـنـت ظـاهـر) در آیـه فـوق خـواه بـه مـعـنـى محل زینت باشد
یا خود زینت دلیل روشنى است بر اینکه پوشاندن صورت و کفین لازم نیست .
ب - دسـتـورى کـه آیـه فـوق در مـورد انـداختن گوشه مقنعه به روى گریبان مى دهد که مـفـهـومـش پوشانیدن تمام سر و گردن و سینه است و سخنى از پوشانیدن صورت در آن نیست قرینه دیگرى به این مدعا است .
توضیح اینکه : همانگونه که در شاءن نزول نیز گفته ایم عربها در آن زمان روسرى و مقنعه اى مى پوشیدند که دنباله آن را روى شانه ها و پشت سر مى انداختند به طورى که مـقـنـعـه پـشـت گوش آنها قرار مى گرفت و تنها سر و پشت گردن را مى پوشاند، ولى قسمت زیر گلو و کمى از سینه که بالاى گریبان قرار داشت نمایان بود. اسلام آمد و این وضـع را اصلاح کرد و دستور داد دنباله مقنعه را از پشت گوش یا پشت سر جلو بیاورند و به روى گریبان و سینه بیندازند و نتیجه آن این بود که تنها گردى صورت باقى مى ماند و بقیه پوشانده مى شد.
ج - روایات متعددى نیز در این زمینه در منابع اسلامى و کتب حدیث ، وارد شده است که شاهد زنـده اى بـر مـدعا است هر چند روایات معارضى نیز دارد که در این حد از صراحت نیست ، و جـمـع مـیـان آنـهـا از طـریـق اسـتـحـبـاب پـوشـانـدن وجـه و کـفـیـن ، و یـا حمل بر مواردى که منشا فساد و انحراف است کاملا ممکن است .
شـواهـد تـاریـخى نیز نشان مى دهد که نقاب زدن بر صورت در صدر اسلام جنبه عمومى نـداشـت (شـرح بـیـشتر در زمینه بحث فقهى و روائى این مساءله در مباحث نکاح در فقه آمده است ).
ولى بـاز تـاءکـید و تکرار مى کنیم که این حکم در صورتى است که سبب سوء استفاده و انحراف نگردد.
ذکـر ایـن نکته نیز لازم است که استثناء وجه و کفین از حکم حجاب مفهومش این نیست که جائز است دیگران عمدا نگاه کنند، بلکه در واقع این یکنوع
تسهیل براى زنان در امر زندگى است .
3 - منظور از نسائهن چیست ؟
چـنـانکه در تفسیر آیه خواندیم نهمین گروهى که مستثنى شده اند و زن حق دارد زینت باطن خـود را در بـرابـر آنـهـا آشکار کند زنان هستند، منتهى با توجه به تعبیر (نسائهم ) (زنـان خـودشـان ) چنین استفاده مى شود که زنهاى مسلمان تنها مى توانند در برابر زنان مـسـلمـان حـجـاب را بـر گـیـرنـد، ولى در برابر زنان غیرمسلمان باید با حجاب اسلامى بـاشـنـد و فـلسفه این موضوع چنانکه در روایات آمده این است که ممکن است آنها بروند و آنچه را دیده اند براى همسرانشان توصیف کنند و این براى زنان مسلمانان صحیح نیست .
در روایتى که در کتاب (من لا یحضر) آمده از امام صادق (علیه السلام ) چنین مى خوانیم : لا ینبغى للمراة ان تنکشف بین یدى الیهودیة و النصرانیة ، فانهن یصفن ذلک لازواجهن : (سـزاوار نـیـسـت زن مـسلمان در برابر زن یهودى یا نصرانى برهنه شود، چرا که آنها آنچه را دیده اند براى شوهرانشان توصیف مى کنند).
4 - تفسیر جمله او ما ملکت ایمانهن
ظـاهـر ایـن جمله مفهوم وسیعى دارد و نشان مى دهد که زن مى تواند بدون حجاب در برابر بـرده خـود ظـاهـر شـود، ولى در بـعـضى از روایات اسلامى تصریح شده است که منظور ظـاهـر شـدن در بـرابـر کـنـیـزان اسـت هـر چـنـد غـیـر مـسـلمـان بـاشـنـد، و غـلامـان را شـامـل نـمـى شـود، در حـدیـثـى از امـام امـیرالمؤ منین على (علیه السلام ) مى خوانیم که مى فـرمـود: لا یـنـظـر العـبد الى شعر مولاته : (غلام نباید به موى زنى که مولاى او است نگاه
کند) ولى از بعضى روایات دیگر تعمیم استفاده مى شود، اما مسلما خلاف احتیاط است .
5 - تفسیر (اولى الاربة من الرجال )
(اربة ) در اصل از ماده (ارب ) (بر وزن عرب ) چنانکه راغب در مفردات مى گوید ـ به معنى شدت احتیاج است که انسان براى بر طرف ساختن آن چاره جوئى مى کند، گاهى نیز به معنى حاجت بطور مطلق استعمال مى شود.
و مـنـظـور از (اولى الاربـة مـن الرجـال ) در ایـنـجـا کـسـانـى هـسـتـنـد کـه مـیـل جـنـسـى دارنـد و نـیـاز بـه هـمـسـر بـنـابـرایـن (غـیـر اولى الاربـة ) کـسـانـى را شامل مى شود که این تمایل در آنها نیست .
در ایـنـکـه مـنظور از این عنوان چه کسانى است ؟ در میان مفسران گفتگو است : بعضى آن را بـه مـعـنـى پـیـر مـردانـى دانـسـتـه انـد کـه شـهوت جنسى در آنها خاموش شده است ، مانند (القـواعـد مـن النـسـاء) (زنـانـى کـه از سـر حد ازدواج بیرون رفته اند و از این نظر بازنشسته شده اند).
بعضى دیگر آن را به مردان (خصى ) (خواجه ).
و بعضى دیگر به (خنثى ) که آلت رجولیت مطلقا ندارد تفسیر کرده اند.
امـا آنـچـه بـیش از همه مى توان روى آن تکیه کرد و در چند حدیث معتبر از امام باقر (علیه السلام ) و امام صادق (علیه السلام ) نقل شده این است که منظور از این تعبیر مردان ابلهى اسـت کـه بـه هـیـچ وجـه احساس جنسى ندارند، و معمولا از آنها در کارهاى ساده و خدمتکارى استفاده مى کنند، تعبیر به (التابعین ) نیز همین معنى را تقویت مى کند.
امـا از آنـجـا کـه این وصف یعنى عدم احساس میل جنسى درباره گروهى از پیران صادق است بـعـیـد نـیـسـت کـه مـفـهـوم آیـه را تـوسـعه دهیم و این دسته از پیر مردان نیز در معنى آیه داخل باشند.
در حدیثى از امام کاظم (علیه السلام ) نیز روى این گروه از پیر مردان تکیه شده است .
ولى به هر حال مـفـهـوم آیـه ایـن نیست که این دسته از مردان همانند محارمند، قدر مسلم این است که پوشیدن سر یا کمى از دست و مانند آن در برابر این گروه واجب نیست .
6 - کدام اطفال از این حکم مستثنا هستند
گـفتیم دوازدهمین گروهى که حجاب در برابر آنها واجب نیست ، اطفالى هستند که از شهوت جنسى هنوز بهره اى ندارند.
جـمـله (لم یـظـهـروا) گـاهى به معنى (لم یطلعوا) (آگاهى ندارند) و گاه به معنى (لم یقدروا) (توانائى ندارند) تفسیر شده ، زیرا این ماده به هر دو معنى آمده است و در قرآن گاه در این و گاه در آن بکار رفته .
مـثـلا در آیـه 20 سـوره کـهـف مـى خـوانـیـم : (ان یـظـهـروا عـلیـکـم یـرجـمـوکـم ) (اگر اهل شهر از وجود شما آگاه شوند سنگسارتان مى کنند).
و در آیـه 8 سـوره توبه مى خوانیم (کیف و ان یظهروا علیکم لا یرقبوا فیکم الا و لا ذمة ) (چگونه با پیمانشکنان پیکار نمى کنید در حالى که اگر آنها بر شما چیره شوند نه ملاحظه خویشاوندى با شما مى کنند و نه پیمان ).
ولى بـه هـر حـال ایـن تفاوت در آیه مورد بحث تفاوت چندانى از نظر نتیجه ندارد منظور اطـفـالى اسـت کـه بـر اثر عدم احساس جنسى نه توانائى دارند و نه آگاهى . بنابراین اطفالى که به سنى رسیده اند که این تمایل و توانائى در آنها بیدار شده باید بانوان مسلمان حجاب را در برابر آنها رعایت کنند.
7 - چرا عمو و دائى جزء محارم نیامده اند؟
از مـطـالب سؤ ال انگیز اینکه در آیه فوق ضمن بیان محارم به هیچوجه سخنى از عمو و دائى در مـیـان نـیـسـت ، بـا ایـنـکـه بـه طور مسلم محرمند و حجاب در برابر آنها لازم نمى باشد.
مـمـکـن است نکته آن این باشد که قرآن مى خواهد نهایت فصاحت و بلاغت را در بیان مطالب بـه کـار گـیـرد و حـتـى یک کلمه اضافى نیز نگوید، از آنجا که استثناى پسر برادر و پسر خواهر نشان مى دهد که عمه و خاله انسان نسبت به او محرمند روشن مى شود که عمو و دائى یک زن نیز بر او محرم مى باشند و به تعبیر روشنتر محرمیت دو جانبه است ، هنگامى کـه از یـکـسـو فرزندان خواهر و برادر انسان بر او محرم شدند، طبیعى است که از سوى دیگر و در طرف مقابل عمو و دائى نیز محرم باشند (دقت کنید).
8 - هر گونه عوامل تحریک ممنوع !
آخرین سخن در این بحث اینکه در آخر آیه فوق آمده است که نباید زنان به هنگام راه رفتن پـاهاى خود را چنان به زمین کوبند تا صداى خلخالهایشان به گوش رسد! این امر نشان مـى دهـد کـه اسـلام به اندازه اى در مسائل مربوط به عفت عمومى سختگیر و مو شکاف است کـه حـتـى اجـازه چـنـیـن کـارى را نـیـز نـمـى دهـد، و البـتـه بـه طـریـق اولى عـوامل مختلفى را که دامن به آتش شهوت جوانان مى زند مانند نشر عکسهاى تحریک آمیز و فـیـلم هـاى اغـوا کننده و رمانها و داستانهاى جنسى را نخواهد داد، و بدون شک محیط اسلامى بـایـد از ایـنگونه مسائل که مشتریان را به مراکز فساد سوق مى دهد و پسران و دختران جوان را به آلودگى و فساد مى کشاند پاک و مبرا باشد.
آیه و ترجمه


و اءنـکـحـوا الا یـمـى مـنـکـم و الصلحین من عبادکم و إ مائکم إ ن یکونوا فقراء یغنهم الله من فضله و الله وسع علیم (32)
و لیـسـتـعـفف الذین لا یجدون نکاحا حتى یغنیهم الله من فضله و الذین یبتغون الکتب مما ملکت اءیـمـنـکـم فـکـاتـبـوهـم إ ن عـلمـتـم فـیـهـم خـیـرا و اءتـوهـم مـن مـال الله الذى اءتـئکـم و لا تـکـرهوا فتیتکم على البغاء إ ن اءردن تحصنا لتبتغوا عرض الحیوة الدنیا و من یکرههن فإ ن الله من بعد إ کرههن غفور رحیم (33)
و لقد اءنزلنا إ لیکم اءیت مبینت و مثلا من الذین خلوا من قبلکم و موعظة للمتقین (34)


ترجمه :

32 - مـردان و زنان بى همسر را همسر دهید و همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را، اگـر فـقـیـر و تـنـگـدسـت بـاشـنـد خـداونـد آنـان را از فضل خود بى نیاز مى سازد، خداوند واسع و آگاه است .
33 - و آنـهـا کـه وسیله ازدواج ندارند باید عفت پیشه کنند تا خداوند آنان را به فضلش بـى نـیـاز سـازد و بردگانى از شما که تقاضاى مکاتبه (قرار داد مخصوص براى آزاد شـدن ) را دارنـد بـا آنـهـا قرار داد ببندید، اگر رشد و صلاح در آنها احساس مى کنید (و بـعـد از آزادى تـوانـائى زنـدگـى مـسـتـقـل را دارنـد) و چـیـزى از مـال خـدا کـه بـه شـمـا داده اسـت بـه آنـهـا بـدهـیـد، و کـنـیـزان خـود را بـراى تـحـصیل متاع دنیا مجبور به خودفروشى نکنید اگر آنها مى خواهند پاک بمانند، و هر کس آنـهـا را بـر ایـن کار اکراه کند (سپس پشیمان گردد) خداوند بعد از این اکراه غفور و رحیم است (توبه کنید و براى همیشه این عمل ننگین را ترک گوئید).
34 - ما بر شما آیاتى فرستادیم که حقایق بسیارى را تبیین مى کند و اخبارى از کسانى که پیش از شما بودند و موعظه و اندرزى براى پرهیزگاران .
تفسیر:
ترغیب به ازدواج آسان
از آغـاز ایـن سـوره تـا به اینجا طرق حساب شده مختلفى براى پیشگیرى از آلودگیهاى جـنـسـى مـطرح شده است ، که هر یک از آنها تاثیر به سزائى در پیشگیرى یا مبارزه با این آلودگیها دارد.
در آیـات مـورد بـحـث بـه یـکى دیگر از مهمترین طرق مبارزه با فحشاء که ازدواج ساده و آسـان ، و بـى ریا و بى تکلف است ، اشاره شده ، زیرا این نکته مسلم است که براى بر چـیـدن بـسـاط گـنـاه ، باید از طریق اشباع صحیح و مشروع غرائز وارد شد، و به تعبیر دیگر هیچگونه مبارزه منفى بدون مبارزه مثبت مؤ ثر نخواهد افتاد.
لذا در نخستین آیه مورد بحث مى فرماید: (مردان و زنان بى همسر را همسر
دهـیـد، و هـمـچـنـیـن غـلامـان و کـنـیـزان صـالح و درستکارتان را) (و انکحوا الایامى منکم و الصالحین من عبادکم و امائکم ).
(ایـامـى ) جـمـع (ایـم ) (بـر وزن قـیـم ) در اصـل بـه مـعـنى زنى است که شوهر ندارد، سپس به مردى که همسر ندارد نیز گفته شده اسـت ، و بـه این ترتیب تمام زنان و مردان مجرد در مفهوم این آیه داخلند خواه بکر باشند یا بیوه .
تـعـبـیـر (انـکـحـوا) (آنـهـا را هـمـسـر دهـید) با اینکه ازدواج یک امر اختیارى و بسته به مـیـل طرفین است ، مفهومش این است که مقدمات ازدواج آنها را فراهم سازید، از طریق کمکهاى مـالى در صورت نیاز، پیدا کردن همسر مناسب ، تشویق به مساءله ازدواج ، و بالاخره پا در میانى براى حل مشکلاتى که معمولا در این موارد بدون وساطت دیگران انجام پذیر نیست ، خـلاصـه مفهوم آیه به قدرى وسیع است که هر گونه قدمى و سخنى و درمى در این راه را شامل مى شود.
بدون شک اصل تعاون اسلامى ایجاب مى کند که مسلمانان در همه زمینه ها به یکدیگر کمک کـنـنـد ولى تـصـریـح بـه ایـن امـر در مـورد ازدواج دلیل بر اهمیت ویژه آن است .
اهمیت این مساءله تا به آن پایه است که در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم : افضل الشفاعات ان تشفع بین اثنین فى نکاح حتى یجمع الله بینهما: (بهترین شـفـاعـت آن اسـت کـه مـیـان دو نفر براى امر ازدواج میانجیگرى کنى ، تا این امر به سامان برسد)!.
در حدیث دیگرى از امام کاظم موسى بن جعفر (علیه السلام ) مى خوانیم : ثلاثة یستظلون بـظـل عـرش الله یـوم القـیـامـة ، یـوم لا ظـل الا ظـله ، رجـل زوج اخـاه المسلم او اخدمه ، او کتم له سرا (سه طایفه اند که در روز قیامت در سایه عـرش خـدا قـرار دارنـد، روزى کـه سـایـه اى جـز سـایـه او نـیـسـت : کـسـى کـه وسائل تزویج برادر مسلمانش
را فـراهـم سازد، و کسى که به هنگام نیاز به خدمت ، خدمت کننده اى براى او فراهم کند و کسى که اسرار برادر مسلمانش را پنهان دارد)!
و بالاخره در حدیثى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : هر گامى انسان در ایـن راه بـر دارد و هـر کـلمـهـاى بـگـویـد، ثـواب یـکـسـال عـبـادت در نـامـه عـمـل او مـى نـویـسـنـد) (کـان له بـکـل خـطـوة خـطـاهـا، او بـکـل کـلمـة تـکـلم بـهـا فـى ذلک ، عمل سنة قیام لیلها و صیام نهارها).
و از آنـجـا کـه یـک عذر تقریبا عمومى و بهانه همگانى براى فرار از زیر بار ازدواج و تـشـکـیـل خـانواده مساءله فقر و نداشتن امکانات مالى است قرآن به پاسخ آن پرداخته مى فـرماید: از فقر و تنگدستى آنها نگران نباشید و در ازدواجشان بکوشید چرا که (اگر فـقـیـر و تـنـگـدسـت بـاشند خداوند آنها را از فضل خود بى نیاز مى سازد) (ان یکونوا فقراء یغنهم الله من فضله ).
و خداوند قادر بر چنین کارى هست ، چرا که (خداوند واسع و علیم است ) (ان الله واسع علیم ).
قـدرتـش آنچنان وسیع است که پهنه عالم هستى را فرا مى گیرید، و علم او چنان گسترده اسـت کـه از نـیـات همه کس مخصوصا آنها که به نیت حفظ عفت و پاکدامنى اقدام به ازدواج مى کنند آگاه است ، و همه را مشمول فضل و کرم خود قرار خواهد داد.
در این زمینه تحلیل روشنى داریم ، و همچنین روایات متعددى که در آخر این بحث خواهد آمد.
ولى از آنجا که گاه با تمام تلاش و کوشش که خود انسان و دیگران مى کنند
وسـیـله ازدواج فـراهـم نـمـى گـردد و خـواه و ناخواه انسان مجبور است مدتى را با محرومیت بـگـذراند، مبادا کسانى در این مرحله قرار دارند گمان کنند که آلودگى جنسى براى آنها مجاز است ، و ضرورت چنین ایجاب مى کند، لذا بلا فاصله در آیه بعد دستور پارسائى را هـر چـنـد مشکل باشد به آنها داده مى گوید: (و آنها که وسیله ازدواج ندارند باید عفت پـیـشـه کنند، تا خداوند آنان را به فضلش بى نیاز سازد) (و لیستعفف الذین لا یجدون نکاحا حتى یغنیهم الله من فضله ).
نـکـنـد در این مرحله بحرانى و در این دوران آزمایش الهى تن به آلودگى در دهند و خود را معذور بشمرند که هیچ عذرى پذیرفته نیست ، بلکه باید قدرت ایمان و شخصیت و تقوا را در چنین مرحله اى آزمود.
سپس از آنجا که اسلام به هر مناسبت سخن از بردگان به میان آید عنایت و توجه خاصى بـه آزادى آنـهـا نـشـان مـى دهـد، از بحث ازدواج ، به بحث آزادى بردگان از طریق مکاتبه (بـسـتـن قـرارداد بـراى کـار کردن غلامان و پرداختن مبلغى به اقساط به مالک خود و آزاد شـدن ) پـرداخـتـه مـى گـوید: (بردگانى که از شما تقاضاى مکاتبه براى آزادى مى کـنـنـد بـا آنـهـا قـرار داد بـبندید، اگر رشد و صلاح در آنان احساس مى کنید) (و الذین یبتغون الکتاب مما ملکت ایمانکم فکاتبوهم ان علمتم فیهم خیرا).
منظور از جمله (علمتم فیهم خیرا) این است که رشد و صلاحیت کافى براى عقد این قرار داد و سـپـس تـوانـائى بـراى انـجـام آن داشـتـه بـاشـنـد و بـتـوانـنـد بـعـد از پـرداخـتـن مـال الکـتـابـه (مـبـلغـى را که قرار داد بسته اند) زندگى مستقلى را شروع کنند، اما اگر توانائى بر این امور را نداشته باشند، و این کار در مجموع به ضرر آنها تمام شود و در نـتـیـجـه سـر بـار جـامـعـه شـونـد بـایـد بـه وقـت دیـگـرى موکول کنند که این صلاحیت و توانائى حاصل گردد.
سپس براى اینکه بردگان به هنگام اداى این اقساط به زحمت نیفتند
دسـتـور مى دهد که چیزى از مال خداوند که به شما داده است به آنها بدهید) (و آتوهم من مال الله الذى آتاکم ).
در ایـنـکـه مـنـظـور از ایـن مال چه مالى است که باید به این بردگان داد؟ در میان مفسران گفتگو است :
جمع کثیرى گفته اند: منظور این است که سهمى از زکات ، همانگونه که در آیه 60 سوره توبه آمده است ، به آنها پرداخته شود تا بتوانند دین خود را ادا کنند و آزاد شوند.
بعضى دیگر گفته اند منظور آن است که صاحب برده قسمتى از اقساط را به او ببخشد، و یا اگر دریافت داشته به او باز گرداند، تا توانائى بیشتر بر نجات خود از اسارت و بردگى پیدا کند.
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه در آغـاز کـار کـه بـردگـان تـوانـائى بـر تـهـیـه مـال نـدارنـد چیزى به عنوان کمک خرج یا سرمایه مختصر به آنها بدهند تا بتوانند به کسب و کارى مشغول شوند، هم خود را اداره کنند، و هم اقساط دین خویش را بپردازند.
البته سه تفسیر فوق با هم منافاتى ندارد و ممکن است مجموعا در مفهوم آیه جمع باشد، هـدف واقـعى این است که مسلمانان این گروه مستضعف را تحت پوشش کمکهاى خود قرار دهند تا هر چه زودتر خلاصى یابند.
در حـدیـثـى از امـام صـادق (علیه السلام ) مى خوانیم که در تفسیر این آیه فرمود: تضع عـنـه من نجومه التى لم تکن ترید ان تنقصه ، و لا تزید فوق ما فى نفسک . اشاره به ایـنـکـه بـعـضـى بـراى ایـنـکـه کـلاه شـرعـى درسـت کـنند و بگویند ما طبق آیه فوق به بـردگـان خـود کـمـک کـرده ایـم و تـخـفـیـف داده ایـم ، مـبـلغ مـال الکـتـابـة را بـیـش از آنچه در نظر داشتند مى نوشتند، تا به هنگام تخفیف دادن درست همان مقدارى
را کـه مـى خـواسـتند بى کم و کاست دریافت دارند! امام صادق (علیه السلام ) از این کار نهى مى فرماید و مى گوید: (باید تخفیف از چیزى باشد که واقعا در نظر داشته از او بگیرد)!
در دنـبـاله آیـه بـه یـکـى از اعمال بسیار زشت بعضى از دنیا پرستان در مورد بردگان اشـاره کـرده مـى فـرمـایـد: (کـنـیـزان خـود را بـه خـاطـر تـحـصـیـل مـتـاع زود گـذر دنـیـا مـجـبـور بـه خودفروشى نکنید، اگر آنها مى خواهند پاک بـمـانـنـد)! (و لا تـکـرهـوا فـتـیـاتـکم على البغاء ان اردن تحصنا لتبتغوا عرض الحیاة الدنیا).
بـعـضـى از مـفـسـران در شاءن نزول این جمله گفته اند: (عبد الله بن ابى ) شش کنیز داشـت کـه آنها را مجبور به کسب در آمد براى او از طریق خودفروشى مى کرد! هنگامى که حـکـم اسـلام دربـاره مبارزه با اعمال منافى با عفت (در این سوره ) صادر شد آنها به خدمت پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) آمـدنـد و از ایـن مـاجرا شکایت کردند آیه فوق نازل شد و از این کار نهى کرد).
ایـن آیه نشان مى دهد که تا چه حد در عصر جاهلیت مردم گرفتار انحطاط و سقوط اخلاقى بـودنـد کـه حتى بعد از ظهور اسلام نیز بعضا به کار خود ادامه مى دادند، تا اینکه آیه فـوق نـازل شـد و به این وضع ننگین خاتمه داد، اما متاءسفانه در عصر ما که بعضى آن را عصر جاهلیت قرن بیستم نام نهاده اند در بعضى از کشورها که دم از تمدن و حقوق بشر مـى زنـند این عمل به شدت ادامه دارد، و حتى در مملکت ما، در عصر طاغوت نیز به صورت وحـشـتـنـاکـى وجـود داشـت که دختران معصوم و زنان ناآگاه را فریب مى دادند و به مراکز فـسـاد مـى کـشـانـدند و با طرحهاى شیطانى مخصوص آنها را مجبور به خودفروشى مى کـردنـد و راه فـرار را از هـر طـریـق بـه روى آنـهـا مـى بستند، تا از این طریق در آمده اى سرشارى فراهم سازند که شرح این ماجرا، بسیار دردناک ، و از عهده این سخن خارج است .
گـرچـه ظاهرا بردگى به صورت سابق وجود ندارد، ولى در دنیاى به اصطلاح متمدن جنایاتى مى شود که از دوران بردگى به مراتب وحشتناکتر است ، خداوند مردم جهان را از شـر ایـن انـسانهاى متمدن نما حفظ کند، و خدا را شکر که در محیط ما بعد از انقلاب اسلامى به این اعمال ننگین خاتمه داده شد.
ذکـر ایـن نـکته نیز لازم است که جمله ان اردن تحصنا (اگر آنها مى خواهند پاک بمانند...) مـفـهـومـش ایـن نـیـسـت که اگر خود آن زنها مایل به این کار باشند اجبار آنها مانعى ندارد، بـلکـه ایـن تعبیر از قبیل (منتفى به انتفاء موضوع ) است زیرا عنوان اکراه در صورت عـدم تـمـایـل صـادق اسـت و گـر نـه خـودفـروشـى و تـشـویـق بـه آن بـه هـر حال گناه بزرگى است .
ایـن تـعـبیر براى این است که اگر صاحبان این کنیزان مختصر غیرتى داشته باشند به غیرت آنها بر خورد مفهوم آیه این است این کنیزان که ظاهرا در سطح پائینترى قرار دارند مایل به این آلودگى نیستند شما که آنهمه ادعا دارید چرا تن به چنین پستى در مى دهید؟!
در پـایـان آیه چنانکه روش قرآن است براى اینکه راه بازگشت را به روى گنهکاران نبندد بلکه آنها را تشویق به توبه و اصلاح کند مى گوید: (و هر کس آنها را بر این کـار اکـراه کـنـد (سـپـس پشیمان گردد) خداوند بعد از اکراه آنها غفور و رحیم است ) (و من یکرههن فان الله من بعد اکراههن غفور رحیم ).
ایـن جمله چنانکه گفتیم ممکن است اشاره به وضع صاحبان آن کنیزان باشد که از گذشته تـاریـک و نـنـگـیـن خـود پـشـیمان و آماده توبه و اصلاح خویشتن هستند، و یا اشاره به آن زنانى است که تحت فشار و اجبار تن به این کار مى دادند.
در آخـریـن آیـات مـورد بـحـث هـمـانگونه که روش قرآن است به صورت یک جمع بندى اشاره به بحثهاى گذشته کرده مى فرماید: ما بر شما آیاتى فرستادیم
که حقائق بسیارى را تبیین مى کند (و لقد انزلنا الیکم آیات مبینات ).
و نـیـز (مـثـلهـا و اخـبـارى از کـسـانـى کـه پیش از شما بودند) (و سر نوشت آنها درس عبرتى براى امروز شما است ) (و مثلا من الذین خلوا من قبلکم ).
و نیز (موعظه و پند و اندرزى براى پرهیزکاران ) (و موعظة للمتقین )
نکته ها:
1 - ازدواج یک سنت الهى است
گـر چـه امـروز مـساءله ازدواج آنقدر در میان آداب و رسوم غلط و حتى خرافات پیچیده شده کـه بـه صـورت یک جاده صعب العبور یا غیر قابل عبور براى جوانان در آمده است ، ولى قطع نظر از این پیرایه ها، ازدواج یک حکم فطرى و هماهنگ قانون آفرینش است که انسان براى بقاء نسل و آرامش جسم و روح و حل مشکلات زندگى احتیاج به ازدواج سالم دارد.
اسـلام کـه هماهنگ با آفرینش گام بر مى دارد نیز در این زمینه تعبیرات جالب و مؤ ثرى دارد، از جمله حدیث معروف پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است :
(تـنـاکـحـوا، و تـنـاسـلوا تکثروا فانى اباهى بکم الامم یوم القیامه و لو بالسقط): (ازدواج کـنید تا نسل شما فزونى گیرد که من با فزونى جمعیت شما حتى با فرزندان سقط شده در قیامت به دیگر امتها مباهات مى کنم !
و در حـدیـث دیـگـر از آن حـضرت مى خوانیم : (من تزوج فقد احرز نصف دینه فلیتق الله فى النصف الباقى ): (کسى که همسر اختیار کند نیمى از دین خود را محفوظ داشته ، و باید مراقب نیم دیگر باشد).
چـرا کـه غـریـزه جـنسى نیرومندترین و سرکشترین غرائز انسان است که به تنهائى با دیگر غرائز برابرى مى کند، و انحراف آن نیمى از دین و ایمان انسان
را به خاطر خواهد انداخت .
بـاز در حـدیـث دیـگـرى از پـیـامـبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) (مى خوانیم شرارکم عزابکم ): (بدترین شما مجردانند).
بـه هـمـین دلیل در آیات مورد بحث و همچنین روایات متعددى مسلمانان تشویق به همکارى در امـر ازدواج مـجـردان و هـر گـونـه کـمـک مـمـکن به این امر شده اند مخصوصا اسلام در مورد فرزندان مسئولیت سنگینى بر دوش پدران افکنده ، و پدرانى را که در این مسئله حیاتى بى تفاوت هستند شریک جرم انحراف فرزندانشان شمرده است چنانکه در حدیثى از پیامبر (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : من ادرک له ولد و عنده ما یزوجه فلم یزوجه ، فـاحدث فالاثم بینهما!: (کسى که فرزندش به حد رشد رسد و امکانات تزویج او را داشـتـه بـاشـد و اقـدام نـکـند، و در نتیجه فرزند مرتکب گناهى شود، این گناه بر هر دو نوشته مى شود)!
و باز به همین دلیل دستور مؤ کد داده شده است که هزینه هاى ازدواج را اعم از مهر و سایر قـسـمـتها سبک و آسان بگیرند، تا مانعى بر سر راه ازدواج مجردان پیدا نشود، از جمله در مورد مهریه سنگین که غالبا سنگ راه ازدواج افراد کم در آمد است .
در حـدیـثـى از پـیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : شوم المرئه غلاء مهرها (زن بد قدم زنى است که مهرش سنگین باشد).
و بـاز در حـدیـث دیـگـرى کـه در ذیـل حـدیـث فوق وارد شده مى خوانیم (من شومها شدة مؤ نتها): یکى از نشانه هاى شوم بودن زن آن است که هزینه زندگى (یا هزینه ازدواجش ) سنگین باشد.
و از آنـجـا کـه بـسـیـارى از مـردان و زنـان بـراى فـرار از زیر بار این مسؤ لیت الهى و انـسانى متعذر به عذرهائى از جمله نداشتن امکانات مالى مى شوند در آیات فوق صریحا گـفـتـه شـده اسـت که (فقر) نمى تواند مانع راه ازدواج گردد، بلکه چه بسا ازدواج سبب غنا و بى نیازى مى شود.
دلیـل آن هـم با دقت روشن مى شود، زیرا انسان تا مجرد است احساس مسؤ لیت نمى کند نه ابتکار و نیرو و استعداد خود را به اندازه کافى براى کسب در آمد مشروع بسیج مى کند، و نـه بـه هـنـگـامـى کـه در آمـدى پـیـدا کـرد در حفظ و بارور ساختن آن مى کوشد و به همین دلیل مجردان غالبا خانه به دوش و تهى دستند!
امـا بـعـد از ازدواج شخصیت انسان تبدیل به یک شخصیت اجتماعى مى شود و خود را شدیدا مـسـئول حفظ همسر و آبروى خانواده و تاءمین وسائل زندگى فرزندان آینده مى بیند، به همین دلیل تمام هوش و ابتکار و استعداد خود را به کار مى گیرید و در حفظ در آمده اى خود و صرفه جوئى ، تلاش مى کند و در مدت کوتاهى مى تواند بر فقر چیره شود.
بـى جـهـت نیست که در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم الرزق مع النساء و العیال : (روزى همراه همسر و فرزند است ).
و در حـدیـث دیـگـرى از پـیـامـبـر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : (مردى خدمت حضرتش رسید و از تهیدستى و نیازمندى شکایت کرد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فـرمـود: تـزوج ، فـتـزوج فـوسع له ازدواج کن ، او هم ازدواج کرد و گشایش در کار او پیدا شد)!.
بـدون شک امدادهاى الهى و نیروهاى مرموز معنوى نیز به کمک چنین افراد مى آید که براى انـجـام وظـیـفـه انـسـانـى و حفظ پاکى خود اقدام به ازدواج مى کنند. هر فرد با ایمان مى تواند به این وعده الهى دلگرم و مؤ من باشد، در حدیثى
از پـیـامـبـر گـرامـى اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده : (مـن تـرک التـزویـج مـخـافـة العـیـلة فـقـد سـاء ظـنـه بـالله ان الله عـز و جل یقول ان یکونوا فقراء یغنهم الله من فضله ).
(کـسـى که ازدواج را از ترس فقر ترک کند گمان بد به خدا برده است ، زیرا خداوند مـتـعـال مـى فـرمـایـد: (اگـر آنـهـا فـقـیـر بـاشـنـد خـداونـد آنـهـا را از فضل خود بى نیاز مى سازد).
البـتـه روایـات در مـنـابـع اسـلامـى در ایـن زمـیـنـه فـراوان اسـت کـه اگـر بخواهیم به نقل همه آنها بپردازیم از بحث تفسیرى خارج مى شویم .
2 - منظور از جمله و الصالحین من عبادکم و امائکم چیست ؟
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه در آیات مورد بحث به هنگامى که سخن از ازدواج مردان و زنان بى هـمسر به میان مى آید به طور کلى دستور مى دهد براى ازدواج آنان اقدام کنید، اما هنگامى که نوبت بردگان مى رسد آن را مقید به (صالح بودن ) مى کند.
جمعى از مفسران (مانند نویسنده عالیقدر تفسیر المیزان و همچنین تفسیر صافى ) آن را به معنى صلاحیت براى ازدواج تفسیر کرده اند، در حالى که اگر چنین باشد این قید در زنان و مردان آزاد نیز لازم است .
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد کـه مـنـظور صالح بودن از نظر اخلاق و اعتقاد است چرا که صـالحـان از اهـمـیـت ویـژه اى در ایـن امـر بـرخـوردارنـد، ولى بـاز جـاى ایـن سئوال باقى است که چرا در غیر بردگان این قید نیامده است ؟
احـتـمال مى دهیم منظور چیز دیگرى باشد و آن اینکه : در شرائط زندگى آن روز بسیارى از بردگان در سطح پائینى از فرهنگ و اخلاق قرار داشتند
بـطـورى کـه هـیـچـگـونـه مـسئولیتى در زندگى مشترک احساس نمى کردند، اگر با این حـال اقـدام بـه تـزویـج آنها مى شد همسر خود را به آسانى رها نموده و او را بدبخت مى کـردنـد، لذا دسـتـور داده شده است در مورد آنها که صلاحیت اخلاقى دارند اقدام به ازدواج کـنـیـد، و مفهومش این است که در مورد بقیه نخست کوشش براى صلاحیت اخلاقیشان شود تا آماده زندگى زناشوئى شوند، سپس اقدام به ازدواجشان گردد.
3 - عقد مکاتبه ؟
گـفـتـیـم اسـلام بـرنـامـه (آزادى تـدریـجـى بـردگـان ) را طـرح کـرده ، و بـه هـمـیـن دلیـل از هـر فـرصـتـى براى آزاد ساختن آنان استفاده کرده است ، یکى از مواد این برنامه مـسـاءله (مـکـاتـبه ) است که به عنوان یک دستور در آیات مورد بحث به آن اشاره شده است .
(مـکـاتـبـه ) از مـاده (کـتـابـت ) و (کـتـابـت ) در اصـل از مـاده (کتب ) (بر وزن کسب ) به معنى (جمع ) است ، و اینکه نوشتن را کتابت مـى گـویـنـد بـه خاطر آن است که حروف و کلمات را در یک عبارت جمع مى کند، و چون در مکاتبه قرار دادى میان (مولا) و (عبد) نوشته مى شود آن را مکاتبه نامیده اند.
عقد مکاتبه یکنوع قرار داد است که میان این دو نفر بسته مى شود، و عبد موظف مى گردد که از طـریـق کـسـب آزاد، مـالى تـهـیـه کـرده و بـه اقـسـاطـى کـه بـراى او قابل تحمل باشد به (مولا) بپردازد و آزادى خود را باز یابد، و دستور داده شده است که مجموع این اقساط بیش از قیمت عبد نباشد.
و نـیـز اگـر بـه عـللى عـبـد از پـرداخـتـن اقـسـاط عـاجـز شـد بـایـد از بـیـت المـال و سـهم زکات اقساط او پرداخته و آزاد گردد، حتى بعضى از فقهاء تصریح کرده اند که اگر زکاتى به مولا تعلق گیرد خود او باید اقساط بدهى عبد را از باب زکات
حساب کند.
این عقد یک عقد لازم است و هیچیک از طرفین حق فسخ آن را ندارد.
روشـن اسـت کـه بـا ایـن طـرح هـم بـسـیـارى از بردگان آزادى خود را باز مى یابند و هم تـوانـائى زنـدگى مستقل را در این مدت که ملزم به کار کردن و پرداخت اقساط هستند پیدا مـى کـنـنـد، و هـم صـاحـبـان آنـهـا بـه ضـرر و زیـان نـمـى افـتـنـد و عـکـس العمل منفى به زیان بردگان نشان نخواهند داد.
(مکاتبه ) احکام و فروع فراوانى دارد که در کتب فقهى کتاب المکاتبه آمده است .
آیه و ترجمه


الله نور السموت و الا رض مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة کأ نها کوکب درى یوقد من شجرة مبرکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة یکاد زیتها یضى ء و لو لم تـمـسـسـه نـار نـور عـلى نـور یـهـدى الله لنـوره مـن یـشـاء و یـضـرب الله الا مثل للناس و الله بکل شى ء علیم (35)
فى بیوت اءذن الله اءن ترفع و یذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو و الاصال (36)
رجـال لا تلهیهم تجرة و لا بیع عن ذکر الله و إ قام الصلوة و إ یتاء الزکوة یخافون یوما تتقلب فیه القلوب و الا بصر (37)
لیجزیهم الله اءحسن ما عملوا و یزیدهم من فضله و الله یرزق من یشاء بغیر (38)


ترجمه :

35 - خـداونـد نـور آسـمـانـهـا و زمـیـن است ، مثل نور خداوند همانند چراغدانى است که در آن چـراغـى (پـر فـروغ ) بـاشـد، آن چـراغ در حـبابى قرار گیرد، حبابى شفاف و درخشنده هـمـچـون یک ستاره فروزان ، این چراغ با روغنى افروخته مى شود که از درخت پر برکت زیتونى گرفته شده که نه شرقى است و نه غربى (آنچنان روغنش صاف و خالص است که ) نزدیک است بدون تماس با آتش شعله ور شود، نورى است بر فراز نور، و خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت مى کند و خداوند به هر چیزى آگاه است .
36 - (ایـن چـراغ پر فروغ ) در خانه هائى قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهاى آن را بـالا برند (تا از دستبرد شیاطین و هوسبازان در امان باشد) خانه هائى که نام خدا در آن برده شود و صبح و شام در آن تسبیح گویند.
37 - مـردانـى کـه نـه تـجـارت و نه معامله ، آنها را از یاد خدا و بر پا داشتن نماز و اداى زکات غافل نمى کند، آنها از روزى مى ترسند که دلها و چشمها در آن زیر و رو مى شود!
38 - هـدف این است که خداوند آنها را به بهترین اعمالى که انجام داده اند پاداش دهد و از فضلش بر پاداش آنها بیفزاید، و خداوند هر کس را بخواهد بى حساب روزى مى دهد (و از مواهب بى انتهاى خویش بهره مند مى سازد).
تفسیر:
آیه نور!
در تـفسیر آیات فوق سخن بسیار گفته شده است ، و مفسران و فلاسفه و عرفاى اسلامى هـر کـدام بـحـثـهاى فراوانى دارند، پیوند ارتباط این آیات با آیات گذشته از این نظر اسـت کـه در آیـات پـیـشـیـن سـخـن از مـسـاءله عـفت و مبارزه با فحشاء با استفاده از طرق و وسـائل گـونـاگـون بـود، و از آنـجـا کـه ضـامـن اجـراى هـمـه احـکـام الهـى ، مـخـصـوصا کنترل کردن غرائز سرکش ، بخصوص غریزه جنسى که نیرومندترین آنها است
بدون استفاده از پشتوانه ایمان ممکن نیست ، سر انجام بحث را به ایمان و اثر نیرومند آن کشانیده و از آن سخن مى گوید.
نخست مى فرماید: (خداوند نور آسمانها و زمین است ) (الله نور السموات و الارض ).
چه جمله زیبا و جالب و پر ارزشى ؟ آرى خدا نور آسمانها و زمین است ، روشنى و روشنى بخش همه آنها.
گروهى از مفسران کلمه (نور) را در اینجا به معنى (هدایت کننده ).
و بعضى به معنى (روشن کننده ).
و بعضى به معنى زینت بخش تفسیر کرده اند.
همه این معانى صحیح است ولى مفهوم آیه باز هم از این گسترده تر مى باشد.
تـوضـیح اینکه : در قرآن مجید و روایات اسلامى از چند چیز به عنوان (نور) یاد شده است :
1 - قـرآن مـجـید چنانکه در آیه 15 سوره مائده مى خوانیم : قد جائکم من الله نور و کتاب مبین : (از سوى خداوند نور و کتاب آشکارى براى شما آمد) و در آیه 157 سوره اعراف نیز مى خوانیم : و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئک هم المفلحون : (کسانى که پیروى از نورى مى کنند که با پیامبر نازل شده است آنها رستگارانند).
2 - (ایـمـان ) چـنـانـکـه در آیـه 257 بقره آمده است : الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظـلمـات الى النـور: (خـداونـد ولى کـسانى است که ایمان آورده اند، آنها را از ظلمتهاى (شرک و کفر) به سوى نور (ایمان ) رهبرى مى کند).
3 - (هـدایـت الهـى ) و روشـن بینى چنانکه در آیه 122 سوره انعام آمده : او من کان میتا فاحیینا و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس ‍ کمن مثله فى الظلمات
لیـس بـخـارج مـنـهـا: (آیـا کـسـى که مرده بوده است و ما او را زنده کردیم و نور هدایتى براى او قرار دادیم که در پرتو آن بتواند در میان مردم راه برود همانند کسى است که در تاریکى باشد و هرگز از آن خارج نگردد)؟!
4 - (آئین اسلام ) چنانکه در آیه 32 سوره توبه مى خوانیم : و یابى الله الا ان یتم نـوره و لو کـره الکـافـرون : (خـداونـد ابـا دارد جـز از ایـنـکـه نـور (اسـلام ) را کامل کند هر چند کافران نخواهند).
5 - شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آیه 46 سوره احزاب درباره پیامبر مـى خـوانـیم : و داعیا الى الله باذنه و سراجا منیرا: (ما تو را دعوت کننده به سوى خدا به اذن و فرمان او قرار دادیم و چراغى نور بخش ).
6 - امـامـان و پـیـشوایان معصوم چنانکه در زیارت جامعه آمده : خلقکم الله انوارا فجعلکم بـعرشه محدقین : (خداوند شما را نورهائى آفرید که گرد عرش او حلقه زده بودید و نـیـز در هـمان زیارتنامه آمده است : و انتم نور الاخیار و هداة الابرار: (شما نور خوبان و هدایت کننده نیکوکاران هستید).
7 - و بالاخره از (علم و دانش ) نیز به عنوان نور یاد شده چنانکه در حدیث مشهور است : العـلم نـور یـقـذفـه الله فـى قـلب مـن یشاء: (علم نورى است که خدا در قلب هر کس که بخواهد مى افکند)... اینها همه از یکسو.
و از سـوى دیـگـر: بـایـد در ایـنـجا خواص و ویژگیهاى نور را دقیقا بررسى کنیم ، با مطالعه اجمالى روشن مى شود که نور داراى خواص و ویژگیهاى زیر است :
1 - نـور زیـبـاتـریـن و لطـیـفـتـریـن موجودات در جهان ماده است و سرچشمه همه زیبائیها و لطافتها است !
2 - نـور بـالاترین سرعت را طبق آنچه در میان دانشمندان معروف است در جهان ماده دارد نور بـا سـرعـت سـیـصـد هـزار کـیـلومتر در ثانیه مى تواند کره زمین را در یک چشم بر هم زدن (کـمـتـر از یـک ثـانـیـه ) هـفـت بـار دور بـزنـد، بـه هـمـیـن دلیل
مسافتهاى فوق العاده عظیم و سرسام آور نجومى را فقط با سرعت سیر نور مى سنجند و واحـد سـنـجـش در آنـهـا سـال نـورى اسـت ، یـعـنـى مـسـافـتـى را کـه نـور در یکسال با آن سرعت سرسام آورش مى پیماید.
3 - نور وسیله تبیین اجسام و مشاهده موجودات مختلف این جهان است ، و بدون آن چیزى را نمى توان دید، بنابراین هم (ظاهر) است و هم (مظهر) (ظاهر کننده غیر).
4 - نـور آفـتـاب که مهمترین نور در دنیاى ما است پرورش دهنده گلها و گیاهان بلکه رمز بـقاى همه موجودات زنده است و ممکن نیست موجودى بدون استفاده از نور (به طور مستقیم یا غیر مستقیم ) زنده بماند.
5 - امـروز ثـابـت شـده کـه تـمام رنگهائى را که ما مى بینیم نتیجه تابش نور آفتاب یا نورهاى مشابه آن است و گر نه موجودات در تاریکى مطلق رنگى ندارند!.
6 - تمام انرژیهاى موجود در محیط ما (بجز انرژى اتمى ) همه از نور آفتاب سرچشمه مى گـیرید، حرکت بادها، ریزش باران و حرکت نهرها و سیلها و آبشارها و بالاخره حرکت همه مـوجـودات زنـده بـا کـمـى دقت به نور آفتاب منتهى مى شود. سر چشمه گرما و حرارت و آنـچـه بـسـتـر موجودات را گرم نگه مى دارد همان نور آفتاب است حتى گرمى آتش که از چوب درختان و یا ذغال سنگ و یا نفت و مشتقات آن به دست مى آید نیز از گرمى آفتاب است چـرا کـه هـمه اینها طبق تحقیقات علمى به گیاهان و حیواناتى باز مى گردند که حرارت را از خورشید گرفته و در خود ذخیره کرده اند، بنابراین حرکت موتورها نیز از برکت آن است .
7 - نـور آفـتـاب نـابود کننده انواع میکربها و موجودات موذى است و اگر تابش اشعه این نـور پـر برکت نبود کره زمین ، تبدیل به بیمارستان بزرگى مى شد که همه ساکنانش با مرگ دست به گریبان بودند!
خـلاصـه هـر چه در این پدیده عجیب عالم خلقت (نور) بیشتر مى نگریم و دقیقتر مى شویم آثار گرانبها و برکات عظیم آن آشکارتر مى شود.
حال با در نظر گرفتن این دو مقدمه اگر بخواهیم براى ذات پاک خدا تشبیه و تمثیلى از مـوجـودات حـسى این جهان انتخاب کنیم (گر چه مقام با عظمت او از هر شبیه و نظیر برتر اسـت ) آیـا جز از واژه نور مى توان استفاده کرد؟! همان خدائى که پدید آورنده تمام جهان هستى است ، روشنى بخش عالم آفرینش است ، همه موجودات زنده به برکت فرمان او زنده اند، و همه مخلوقات بر سر خوان نعمت او هستند که اگر لحظه اى چشم لطف خود را از آنها باز گیرد همگى در ظلمت فنا و نیستى فرو مى روند.
و جـالب ایـنـکـه هـر مـوجـودى بـه هـر نـسـبـت بـا او ارتباط دارد به همان اندازه نورانیت و روشنائى کسب مى کند:
قرآن نور است چون کلام اوست .
آئین اسلام نور است چون آئین او است .
پیامبران نورند چون فرستادگان اویند.
امامان معصوم انوار الهى هستند چون حافظان آئین او بعد از پیامبرانند.
(ایمان ) نور است چون رمز پیوند با او است .
علم نور است چون سبب آشنائى با او است .
بنابراین الله نور السموات و الارض .
بلکه اگر نور را به معنى وسیع کلمه به کار بریم یعنى (هر چیزى که ذاتش ظاهر و آشکار باشد و ظاهر کننده غیر) در اینصورت به کار بردن کلمه (نور) در ذات پاک او جـنـبه تشبیه هم نخواهد داشت ، چرا که چیزى در عالم خلقت از او آشکارتر نیست ، و تمام آنچه غیر او است از برکت وجود او آشکار است .
در کتاب (توحید) از (امام على بن موسى الرضا) (علیهماالسلام ) چنین آمده :
از آنـحـضـرت تـفـسـیـر آیـه الله نـور السـمـوات و الارض را خـواسـتـنـد فـرمـود: هـاد لاهـل السـمـوات و هـاد لاهـل الارض : (او هـدایـت کـنـنـده اهل آسمانها و هدایت کننده اهل زمین است ).
در حـقـیقت این یکى از خواص نور الهى است ، اما مسلما منحصر به آن نمى باشد، و به این تـرتـیب تمام تفسیرهائى را که در زمینه این آیه گفته اند مى توان در آنچه ذکر کردیم جـمـع نـمـود کـه هـر کـدام اشاره به یکى از ابعاد این نور بى نظیر و این روشنائى بى مانند است .
جالب اینکه در فراز چهل و هفتم از دعاى (جوشن کبیر) که مجموعه اى از صفات خداوند متعال است مى خوانیم : یا نور النور، یا منور النور، یا خالق النور، یا مدبر النور، یا مـقـدر النـور، یـا نـور کـل نـور، نـورا قـبـل کـل نـور، یـا نـورا بـعـد کل نور، یا نورا فوق کل نور، یا نورا لیس کمثله نور!:
(اى نور نورها، و اى روشنى بخش روشنائیها، اى آفریننده نور، اى تدبیر کننده نور، اى تـقـدیـر کـنـنـده نـور، اى نـور هـمـه نـورهـا، اى نـور قبل از هر نور، اى نور بعد از هر نور، اى نورى که برتر از هر نورى ، و اى نورى که همانندش نورى نیست )!
و به این ترتیب همه انوار هستى از نور او مایه مى گیرید، و به نور ذات پاک او منتهى مى شود.
قـرآن بعد از بیان حقیقت فوق با ذکر یک مثال زیبا و دقیق چگونگى نور الهى را در اینجا مـشـخـص مـى کـنـد و مـى فـرمـاید: (مثل نور خداوند همانند چراغدانى است که در آن چراغى باشد و آن چراغ در حبابى قرار گیرد، حبابى شفاف و درخشنده همچون یک ستاره فروزان ) (مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فى زجاجة الزجاجة کانها کوکب درى ).
و (ایـن چـراغ بـا روغنى افروخته مى شود که از درخت پر برکت زیتونى گرفته شده که نه شرقى است و نه غربى ) (یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة ).
(آنـچنان روغنش صاف و خالص است که گوئى بدون تماس با آتش مى خواهد شعله ور شود)! (یکاد زیتها یضى ء و لو لم تمسسه نار).
(نورى است بر فراز نور) (نور على نور).
و (خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت مى کند) (یهدى الله لنوره من یشاء).
و براى مردم مثلها مى زند (و یضرب الله الامثال للناس ).
و خداوند به هر چیزى آگاه است (و الله بکل شى ء علیم ).
براى تشریح این مثال توجه به چند امر ضرورى است :
مـشـکاة در اصل به معنى روزنه و محل کوچکى است که در دیوار ایجاد مى کردند و چراغهاى مـعـمـول قـدیـم را بـراى مـحـفـوظ ماندن از مزاحمت باد و طوفان در آن مى نهادند، و گاه از داخـل اطـاق طـاقـچـه کـوچکى درست مى کردند و طرفى را که در بیرون اطاق و مشرف به حـیـاط مـنـزل بـود بـا شـیـشـه اى مـى پـوشـانـدنـد، تـا هـم داخل اطاق روشن شود و هم صحن حیاط، و در ضمن از باد و طوفان نیز مصون بماند، و نیز بـه محفظه هاى شیشه اى که به صورت مکعب مستطیلى مى ساختند و درى داشت و در بالاى آن روزنه اى براى خروج هوا، و چراغ را در آن مى نهادند گفته شده است .
کـوتـاه سـخـن ایـنـکـه : مـشـکـاة مـحـفـظـه اى بـراى چـراغ در مقابل حمله باد و طوفان بود، و از آنجا که غالبا در دیوار ایجاد مى شد نور چراغ را نیز متمرکز ساخته و منعکس مى نمود.
(زجـاجه ) یعنى شیشه ، و در اصل به سنگهاى شفاف مى گویند، و از آنجا که شیشه نیز از مواد سنگى ساخته مى شود و شفاف است به آن (زجاجه )
گفته شده .
و در ایـنـجا به معنى حبابى است که روى چراغ مى گذاشتند تا هم شعله را محافظت کند و هـم گـردش هـوا را، از طـرف پـائیـن بـه بـالا، تـنظیم کرده ، بر نور و روشنائى شعله بیفزاید.
(مـصـبـاح ) بـه مـعـنـى خـود (چـراغ ) اسـت کـه مـعـمـولا بـا فـتـیـله و یـک ماده روغنى قابل اشتعال افروخته مى شده است .
جـمـله یـوقـد مـن شـجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة اشاره به ماده انرژیزاى فوق العـاده مـسـتـعد براى این چراغ است ، چرا که (روغن زیتون ) که از درخت پر بار و پر بـرکـتـى گـرفـتـه شـود یـکـى از بـهـتـریـن روغـنـهـا بـراى اشـتـعـال اسـت آنـهم درختى که تمام جوانب آن به طور مساوى در معرض تابش نور آفتاب باشد، نه در جانب شرق باغ و کنار دیوارى قرار گرفته باشد و نه در جانب غرب که تـنـهـا یـک سـمـت آن آفـتاب ببیند، و در نتیجه میوه آن نیمى رسیده و نیمى نارس و روغن آن ناصاف گردد.
و بـا ایـن تـوضـیـح بـه ایـنـجـا مـى رسـیـم کـه بـراى اسـتـفـاده از نـور کـامـل چـنـیـن چـراغـى بـا درخـشـش و تـابـش بـیـشـتـر نـیـاز بـه چـهـار عامل داریم :
چـراغـدانـى کـه آن را از هـر سـو مـحافظت کند بى آنکه از نورش بکاهد، بلکه نور آن را متمرکزتر سازد.
و حـبـابـى کـه گـردش هوا را بر گرد شعله تنظیم کند، اما آن قدر شفاف باشد که به هیچوجه مانع تابش نور نگردد.
و چراغى که مرکز پیدایش نور بر فتیله آن است .
و بـالاخـره مـاده انـرژى زاى صـاف و خـالص و زلالى کـه آن قـدر آمـاده اشتعال باشد که گوئى بدون تماس با شعله آتش مى خواهد شعله ور گردد.
اینها همه از یکسو، در حقیقت بیانگر جسم و ظاهرشان است .
از سـوى دیـگـر مـفـسـران بزرگ اسلامى در اینکه محتواى این تشبیه چیست و به اصطلاح (مشبه ) کدام نور الهى است تفسیرهاى گوناگونى دارند:

بعضى گفته اند منظور همان نور هدایتى است که خداوند در دلهاى مؤ منان بر افروخته ، و به تعبیر دیگر منظور ایمان است که در سراچه قلوب مؤ منان جایگزین شده است .
بعضى دیگر آن را به معنى قرآن که در درون قلب آدمى نورافکن مى گردد دانسته اند.
بعضى دیگر تشبیه را اشاره به شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ).
و بعضى اشاره به دلائل توحید و عدل پروردگار.
و بعضى به روح اطاعت و تقوا که مایه هر خیر و سعادت است تفسیر کرده اند.
در واقـع تـمام مصادیقى که براى نور معنوى در قرآن و روایات اسلامى آمده در اینجا به عنوان تفسیر ذکر شده است ، و روح همه آنها در واقع یک چیز است و آن همان نور هدایت است کـه از قـرآن و وحـى و وجـود پـیـامـبـران سـرچـشـمـه مـى گـیـریـد، و بـا دلائل توحید آبیارى مى شود، و نتیجه آن تسلیم در برابر فرمان خدا و تقوا است .
تـوضـیـح اینکه : نور ایمان که در قلب مؤ منان است داراى همان چهار عاملى است که در یک چراغ پر فروغ موجود است :
(مصباح ) همان شعله هاى ایمان است که در قلب مؤ من آشکار مى گردد و فروغ هدایت از آن منتشر مى شود.
(زجاجه ) و حباب قلب مؤ من است که ایمان را در وجودش تنظیم مى کند.
و (مشکاة ) سینه مؤ من و یا به تعبیر دیگر مجموعه شخصیت و آگاهى و علوم و افکار او است که ایمان وى را از گزند طوفان حوادث مصون مى دارد.
و شجره مبارکه زیتونه همان وحى الهى است که عصاره آن در نهایت صفا
و پاکى مى باشد و ایمان مؤ منان به وسیله آن شعله ور و پر بار مى گردد.
در حـقـیـقـت این نور خدا است همان نورى است که آسمانها و زمین را روشن ساخته و از کانون قلب مؤ منان سر بر آورده و تمام وجود و هستى آنها را روشن و نورانى مى کند.
دلائلى را کـه از عـقـل و خـرد دریـافـته اند با نور وحى آمیخته مى شود و مصداق نور على نور مى گردد.
و هم در اینجا است که دلهاى آماده و مستعد به این نور الهى هدایت مى شوند و مضمون یهدى الله لنوره من یشاء در مورد آنان پیاده مى گردد.
بنابراین براى حفظ این نور الهى (نور هدایت و ایمان ) مجموعه اى از معارف و آگاهیها و خودسازیها و اخلاق لازم است که همچون مشکاتى این مصباح را حفظ کند.
و نیز قلب مستعد و آماده اى مى خواهد که همچون زجاجه برنامه آن را تنظیم نماید.
و امدادى از ناحیه وحى لازم دارد که همچون شجره مبارکه زیتونه به آن انرژى بخشد.
و ایـن نـور وحـى بـاید از آلودگى به گرایشهاى مادى و انحرافى شرقى و غربى که موجب پوسیدگى و کدورت آن مى شود بر کنار باشد.
آنـچـنـان صاف و زلال و خالى از هر گونه التقاط و انحراف که بدون نیاز به هیچ چیز دیـگـر تـمـام نـیـروهاى وجود انسان را بسیج کند، و مصداق (یکاد زیتها یضى ء و لو لم تمسسه نار) گردد.
هـر گـونـه تـفـسـیـر بـه راى و پـیشداوریهاى نادرست و سلیقه هاى شخصى و عقیده هاى تـحـمـیـلى و تـمـایـل بـه چـپ و راسـت و هـر گـونـه خـرافـات کـه مـحـصول این شجره مبارکه را آلوده کند از فروغ این چراغ مى کاهد و گاه آن را خاموش مى سازد.
این است مثالى که خداوند در این آیه براى نور خود بیان کرده و او از همه چیز آگاه است .
از آنـچـه در بـالا گـفـتـیـم ایـن نـکـتـه روشـن مـى شـود که اگر در روایات ائمه معصومین (عـلیـهـمـالسـلام ) کـه در تـفـسـیـر این آیه رسیده است مشکاة گاهى به قلب پیامبر اسلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و (مـصـبـاح ) نـور علم ، و (زجاجة ) وصى او على (عـلیـه السـلام ) و (شـجـره مـبـارکـه ) بـه ابـراهـیـم خـلیـل کـه ریـشـه ایـن خـانـدان از او اسـت ، و جـمـله (لا شـرقـیـه و لا غربیه ) به نفى گـرایـشـهـاى یـهـود و نـصارا تفسیر شده است ، در حقیقت چهره دیگرى از همان نور هدایت و ایمان ، و بیان مصداق روشنى از آن است ، نه اینکه منحصر به همین مصداق باشد.
و نـیـز اگـر بـعـضـى از مـفـسـران ایـن نـور الهـى را بـه قـرآن یـا دلائل عـقلى یا شخص پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تفسیر کرده اند آن نیز ریشه مشترکى با تفسیر فوق دارد.
تا به اینجا ویژگیها و مشخصات این نور الهى ، نور هدایت و ایمان را در لابلاى تشبیه به یک چراغ پر فروغ مشاهده کردیم ، اکنون باید دید این چراغ پر نور در کجا است ؟ و مـحـل آن چـگـونـه اسـت ؟ تـا هـمـه آنـچـه در ایـن زمـیـنـه لازم بـوده اسـت بـا ذکـر ایـن محل روشن گردد.
لذا در آیـه بـعـد مـى فرماید: (این مشکاة در خانه هائى قرار دارد که خداوند اذن فرموده کـه دیـوارهـاى آن را بـالا بـرنـد و مـرتـفـع سـازند) (تا از دستبرد دشمنان و شیاطین و هوسبازان در امان باشد) (فى بیوت اذن الله ان ترفع ).
(خانه هائى که ذکر نام خدا در آن شود) (و آیات قرآن و حقائق وحى را در آن بخوانند) (و یذکر فیها اسمه ).
بسیارى از مفسران آیه فوق را همانگونه که در بالا تفسیر کرده ایم مربوط
بـه آیه قبل دانسته اند ولى بعضى آن را مرتبط به جمله بعد مى دانند که چندان صحیح به نظر نمى رسد.
امـا ایـنـکـه بعضى گفته اند وجود این چراغ پر فروغ در خانه هائى که ویژگیهایش در ایـن آیـه بـیـان شده چه اثرى دارد پاسخش روشن است زیرا خانه اى با این مشخصات که دیـوارهـاى آن بـرافـراشـتـه شـده و مـردانـى مـصـمم و بیدار و هشیار در آن به پاسدارى مشغولند ضامن حفاظت این چراغ پر فروغ است بعلاوه آنها که در جستجوى چنین منبع نور و روشـنـائى هـسـتـنـد از مـحـل آن بـا خـبـر مـى شـونـد و بـه دنبال آن مى شتابند.
امـا ایـنـکـه مـنـظـور از ایـن (بـیوت ) (خانه ها) چیست ؟ پاسخ آن از ویژگیهائى که در ذیـل آیـه بـراى آن ذکر شده است روشن مى شود، آنجا که مى گوید: (در این خانه ها هر صـبـح و شـام تـسـبـیـح خـدا مـى گـویـنـد) (یـسـبـح له فـیـهـا بـالغـدو و الاصال )
(مـردانى که نه تجارت آنها را از یاد خدا و بر پاداشتن نماز و اداى زکات باز مى دارد و نـه خـریـد و فـروش ) (رجـال لا تـلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و اقام الصلوة و ایتاء الزکاة ).
(آنـهـا از روزى مـى تـرسـنـد کـه دلها و دیده ها در آن دگرگون و زیر و رو مى شود) (یخافون یوما تتقلب فیه القلوب و الابصار).
ایـن ویـژگـیـها نشان مى دهد که این بیوت همان مراکزى است که : به فرمان پروردگار استحکام یافته و مرکز یاد خدا است و حقائق اسلام و احکام خدا از آن نشر مى یابد، و در این مـعـنـى وسـیـع و گـسترده ، مساجد، خانه هاى انبیاء و اولیا، مخصوصا خانه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و خانه على (علیه السلام ) جمع است .
و اینکه بعضى از مفسران آن را منحصرا به مساجد و یا بیوت انبیاء و مانند آن تفسیر کرده انـد دلیـلى بـر ایـن انـحـصـار نـیـسـت ، و اگـر مشاهده مى کنیم در بعضى از روایات مانند روایـتـى کـه از امـام باقر (علیه السلام ) نقل شده که فرمود: (هى بیوت الانبیاء و بیت عـلى مـنها): (این آیه اشاره به خانه پیامبران است و خانه على نیز از این زمره محسوب مى شود).
یـا در حـدیـث دیـگـرى از پـیـامـبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که به هنگام تـلاوت ایـن آیـه از آن حـضـرت پـرسـیـدنـد مـنـظـور چـه بـیوتى است ؟ فرمود (بیوت الانـبـیـاء) است ابوبکر پرسید این خانه (اشاره به خانه فاطمه و على کرد) نیز از آن جـمـله اسـت ؟ پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: (نعم من افاضلها): (آرى این از برترین آنها است ).
هـمـه ایـنـهـا اشـاره بـه مـصـداقـهـاى روشـن اسـت ، زیـرا مـى دانـیـم معمول روایات این است که به هنگام تفسیر، مصادیق روشن را بیان مى کند.
آرى هر کانونى که به فرمان خدا بر پا شده ، و نام خدا در آن برده مى شود، و هر
صـبـح و شـام مـردان بـا ایـمـانـى کـه زنـدگـى مـادى آنـهـا را بـه خـود مـشـغـول و از یـاد خـدا غـافل نمى کند به تسبیح و تقدیس در آن مشغولند، چنین خانه هائى مرکز مشکات انوار الهى و ایمان و هدایت است .
در واقع این خانه ها چند ویژگى دارد:
نخست اینکه به فرمان خدا بنیاد شده .
دیـگر اینکه پایه ها و دیوارهایش آنچنان محکم و مرتفع است که آن را از نفوذ شیاطین حفظ مى کند.
و دیگر اینکه مرکز یاد خدا است .
و سـرانـجـام ایـنـکـه مـردانـى از آن پـاسـدارى مـى کـنـنـد کـه صبح و شام به تسبیح خدا مـشـغـولنـد، و جـاذبـه هـاى دنـیـاى فـریـبـنـده آنـهـا را از حـق غافل نمى سازد.
این خانه ها با این ویژگیها سر چشمه هدایت و ایمان است .
ذکـر ایـن نـکـتـه نیز لازم است که در این آیه هم (تجارت ) آمده است و هم (بیع ) با ایـنـکـه بـه نظر مى رسد هر دو یک معنى داشته باشد، ولى ممکن است تفاوت این دو از این نظر باشد که تجارت اشاره به یک کار مستمر و مداوم است ، ولى بیع براى یک مرحله و به صورت گذرا است .
تـوجـه بـه ایـن امـر نـیـز ضرورى است که نمى فرماید آنها مردانى هستند که به سوى تجارت و بیع نمى روند بلکه مى گوید تجارت و بیع آنها را از یاد خدا و بر پاداشتن نماز و اداى زکات غافل نمى کند.
آنها پیوسته از روز قیامت و دادگاه عدل پروردگار که از شدت وحشتش دلها و چشمها در آن دگـرگون مى شود بیمناکند (توجه داشته باشید جمله (یخافون ) به مقتضاى اینکه فـعـل مـضـارع اسـت دلالت بر استمرار خوف و ترس آنها از قیامت دارد خوف و ترسى که آنان را به انجام مسئولیتها و رسالتها وادار مى کند).
در آخـریـن آیـه مورد بحث به پاداش بزرگ این پاسداران نور هدایت و عاشقان حق و حقیقت اشـاره کرده ، چنین مى گوید: (این بخاطر آن است که خداوند آنها را به بهترین اعمالى که انجام داده اند پاداش دهد و از فضلش بر پاداش آنها بیفزاید) (لیجزیهم الله احسن ما عملوا و یزیدهم من فضله ).
و ایـن جاى تعجب نیست ، زیرا فیض خداوند براى آنها که شایسته فیض اویند محدود نیست و خـداونـد هر کس را بخواهد بى حساب روزى مى دهد و از مواهب بى انتهاى خویش بهره مند مى سازد) (و الله یرزق من یشاء بغیر حساب ).
در ایـنـکـه مـنظور از (احسن ما عملوا) در این آیه چیست ؟ بعضى گفته اند اشاره به همه اعمال نیک است اعم از واجبات و مستحبات ، کوچک و بزرگ .
بعضى دیگر معتقدند که اشاره به این است که خداوند کار خیر را ده برابر و گاه هفتصد برابر یا بیشتر، پاداش مى دهد، چنانکه در آیه 160 انعام مى خوانیم :
مـن جاء بالحسنة فله عشر امثالها: (کسى که کار نیک کند ده برابر پاداش مى گیرد) و در آیـه 261 سـوره بـقـره در مـورد انـفـاق کـنـنـدگـان پـاداشـى معادل هفتصد برابر و یا مضاعف آن ذکر شده است .
ایـن احـتـمـال نـیـز در تـفـسـیـر جـمـله فـوق وجـود دارد کـه مـنـظـور ایـن اسـت خـداونـد تـمام اعـمـال آنـهـا را بـر مـعـیـار و مـقـیـاس بـهـتـریـن اعـمـالشـان پـاداش مـى دهـد، حـتـى اعمال کم اهمیت و متوسطشان همردیف بهترین اعمالشان در پاداش خواهد بود!
و این از فضل خداوند دور نیست ، چرا که در مقام عدالت و مجازات برابرى ضرورى است ، امـا هـنـگـامـى که به مقام فضل و کرم مى رسد مواهب و بخششها بیحساب است ، چرا که ذات پاکش نامحدود است ، و (نعمتش نامتناهى کرمش بى پایان ).
نکته ها:
نکات این آیات را از آنجا که با تفسیر آیات آمیخته بود در لابلاى آن بیان
کـردیـم امـا چـنـد بـخـش از روایـات بـاقـى مـانـده اسـت کـه ذکـر آنـهـا بـراى تکمیل این بحث تفسیر لازم است :
1 - در کـتـاب (روضـه کـافى ) از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که در تفسیر آیـه نـور فـرمود: ان المشکاة قلب محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )، و المصباح النور الذى فـیـه العـلم ، و الزجـاجة قلب على او نفسه : (مشکات قلب محمد است ، و مصباح همان نور علم و هدایت ، و زجاجه اشاره به على (علیه السلام ) یا قلب او است که بعد از رحلت پیامبر این مصباح در آن قرار گرفت ).
2 - در حدیث دیگرى که در (توحید صدوق ) آمده است چنین مى خوانیم : امام باقر (علیه السلام ) فرمود: ان المشکاة نور العلم فى صدر النبى (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و الزجـاجـة صـدر عـلى ... و نـور عـلى نـور امام مؤ ید بنور العلم و الحکمة فى اثر الامام من آل محمد، و ذلک من لدن آدم الى ان تقوم الساعة ، فهؤ لاء الاوصیاء الذین جعلهم الله عز و جـل خـلفـاء فـى ارضـه و حـجـجـه عـلى خـلقـه ، لاتـخـلوا الارض فـى کل عصر من واحد منهم : (مشکات ) نور علم در سینه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) اسـت و (زجـاجـه ) سـیـنـه عـلى (علیه السلام ) است ، و (نور على نور) امامانى از آل مـحـمـد (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هستند که یکى بعد از دیگرى مى آیند و با نور عـلم و حـکـمت مؤ یدند، و این رشته از آغاز خلقت آدم تا پایان جهان ادامه داشته و دارد، اینها هـمـان اوصـیـائى هـسـتـنـد کـه خـداونـد آنـان را خلفاى در زمین قرار داده ، و حجت خویش بر بـنـدگـانـش ، و در هـیـچ عـصر و زمانى صفحه روى زمین از آنها خالى نبوده است و نخواهد بود).
3 - در حدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) (مشکات ) به فاطمه (علیه السلام ) و (مصباح ) به حسن (علیه السلام ) و (زجاجه ) به حسین تفسیر شده است .
البـته همان گونه که قبلا هم اشاره کردیم آیات مفهوم وسیعى دارد که هر یک از روایات فوق بیان مصداق روشنى از آن است . بى آنکه از عمومیت آیه
صرفنظر شود و به این ترتیب هیچگونه تضادى در روایات نیست .
4 - در حـدیـثـى از امـام بـاقـر (عـلیـه السلام ) مى خوانیم که با (قتاده ) فقیه معروف اهل بصره گفتگوئى داشت ، و در ضمن از حضور در مجلس امام (علیه السلام ) و ابهت خاص آنحضرت که سراسر قلب او را فرا گرفته بود اظهار شگفتى کرد، امام به او فرمود: آیا مى دانى کجا نشسته اى ؟ در برابر همانها که خدا درباره آنها گفته : فى بیوت اذن الله ان تـرفـع و یـذکـر فـیـهـا اسـمـه یـسـبـح له فـیـهـا بـالغـدو والاصال رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة .
سـپـس فـرمـود: فـانـت ثـم و نـحـن اولئک : تـو آن هـسـتـى کـه گـفـتـى (فـقـیـه اهل بصره ) و ما این هستیم که قرآن مى گوید!
قتاده در جواب گفت : صدقت و الله ، جعلنى الله فداک ، و الله ما هى بیوت حجارة ولاطین : (راسـت گـفـتـى فدایت گردم ، به خدا سوگند منظور خانه هاى سنگى و گلى نیست ) (منظور خانه هاى وحى و ایمان و هدایت است ).
5 - در حـدیـث دیـگـرى نـقـل شـده کـه دربـاره ایـن گروه از مردان الهى که پاسدار وحى و هـدایـتـنـد فـرمـود: هـم التـجـار الذیـن لا تـلهـیـهـم تـجـارة و لا بـیـع عـن ذکـر الله ، اذا دخل مواقیت الصلوة ادوا الى الله حقه فیها: (آنها تاجرانى هستند که تجارت و بیع آنان را از یـاد خـدا غـافـل نـمـى سـازد، هـنـگـامـى کـه وقـت نـمـاز داخل مى شود حق آن را اداء مى کنند).
اشـاره بـه اینکه آنها در عین فعالیتهاى سازنده و مثبت اقتصادى تمام فعالیتهایشان تحت الشعاع نام خدا است ، و چیزى را بر آن مقدم نمى شمردند.
6 - درخت زیتون چنانکه در آیات فوق خواندیم به عنوان شجره مبارکه (درخت پر برکت ) تـوصـیـف شـده اسـت . و اگـر در آن روز کـه قـرآن نـازل شـد اهـمیت این تعبیر بر همگان روشن نبود امروز براى ما واضح و آشکار است ، چرا کـه دانشمندان بزرگى که سالیان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون گیاهان صرف کرده اند به ما مى گویند از این درخت با برکت محصولى به دست مى آید که از مفیدترین و پرارزشترین روغنها است و نقش مؤ ثرى در سلامت بدن دارد.
ابن عباس مى گوید این درخت تمام اجزایش مفید و سودمند است حتى در خاکستر آن نیز فائده و مـنـفـعـتـى اسـت ، و اولیـن درخـتـى اسـت کـه بعد از طوفان نوح (علیه السلام ) روئید و پیامبران در حق آن دعا کرده اند که درخت پر برکتى باشد.
7 - مـفـسـران بـزرگ در تـفـسـیـر جـمـله نور على نور تعبیرات گوناگونى دارند: مرحوم طـبرسى در مجمع البیان مى گوید: اشاره به پیامبرانى است که یکى بعد از دیگرى از یک نسل و یک ریشه به وجود مى آیند و راه هدایت را تداوم مى بخشند.
فـخـر رازى در تـفـسـیـر خـود مـى گـویـد: اشاره به اجتماع اشعه نور و تراکم آنها است آنـچنان که درباره مؤ من وارد شده : (مؤ من در میان چهار حالت قرار دارد: اگر موهبتى به او بـرسـد خـدا را شـکـر مـى گوید، و اگر مصیبتى رسد صابر و با استقامت است ، اگر سـخـن بگوید راست مى گوید، و اگر داورى کند عدالت را مى جوید، او در میان توده هاى مـردم ناآگاه همچون انسان زنده اى در میان مردگان است ، او در میان پنج نور در حرکت است سـخـنـش نور، عملش نور، محل ورودش نور، محل خروجش نور، و هدفش نور خدا در روز قیامت است .
این احتمال نیز وجود دارد که نور اول که در آیه آمده است اشاره به نور
هـدایـت الهـى از طـریـق وحـى اسـت ، و نـور دوم نـور هـدایـتـش از طـریـق عـقـل ، و یـا نـور اول نور هدایت تشریع است و نور دوم نور هدایت تکوینى است بنابراین نورى است بر فراز نور.
و به این ترتیب این جمله گاه تفسیر به منابع مختلف نور شده (انبیاء) و گاه به انواع مـخـتـلف نـور، و گـاه بـه مـراحـل گـونـاگـون آن و در عـیـن حال همه آنها ممکن است در مفهوم آیه جمع باشد که مفهومش گسترده است (دقت کنید).
آیه و ترجمه


و الذیـن کـفـروا اءعـمـالهـم کـسـراب بقیعة یحسبه الظمان ماء حتى إ ذا جاءه لم یجده شیئا و وجدالله عنده فوفئه حسابه و الله سریع الحساب (39)
اءو کظلمات فى بحر لجى یغشئه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض إ ذا اءخرج یده لم یکدیرئها و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور (40)


ترجمه :

39 - و کـسـانـى کـه کـافـر شدند اعمالشان همچون سرابى است در یک کویر، که انسان تـشـنه آن را از دور آب مى پندارد، اما هنگامى که به سراغ آن مى آید چیزى نمى یابد! و خدا را نزد آن مى یابد و حساب او را صاف مى کند، و خداوند سریع الحساب است !
40 - یـا هـمچون ظلماتى است در یک دریاى پهناور، که موج آن را پوشانیده ، و بر فراز آن مـوج دیـگـرى است ، و بر فراز آن ابرى تاریک ، ظلمتهائى است یکى بر فراز دیگر آنچنان که هر گاه دست خود را خارج کند ممکن نیست آن را ببیند! و کسى که خدا نورى براى او قرار نداده ، نورى براى او نیست !
تفسیر:
اعمالى همچون سراب !
از آنـجـا کـه در آیـات گـذشـتـه سـخـن از نـور خـدا، نـور ایـمـان و هـدایـت ، بـود، بـراى تکمیل این بحث ، و روشن شدن حال آنها در مقایسه با دیگران ، در آیات مورد بحث سخن از ظـلمـت کـفر و جهل و بى ایمانى ، و کافران تاریکدل و منافقان گمراه مى گوید، سخن از کـسانى مى گوید که به عکس مؤ منان که زندگى و افکارشان (نور على نور) بود، وجود آنها (ظلمات بعضها فوق بعض ) است !
سـخـن از کـسـانـى اسـت کـه در بـیـابـان خـشـک و سـوزان زنـدگـى بـجـاى آب بـه دنـبـال سـراب مـى رونـد، و از تـشـنگى جان مى دهند، در حالى که مؤ منان در پرتو ایمان چشمه زلال هدایت را یافته و در کنار آن آرمیده اند.
نـخـست مى گوید: (کسانى که کافر شدند اعمالشان همچون سرابى است در یک کویر، که انسان تشنه آن را از دور آب مى پندارد) (و الذین کفروا اعمالهم کسراب بقیعة یحسبه الظمان مااء).
(اما هنگامى که به سراغ آن مى آید چیزى نمى یابد) (حتى اذا جائه لم یجده شیئا).
(اما خدا را نزد اعمال خود مى یابد و حساب او را صاف مى کند)! (و وجدالله عنده فوفاه حسابه ).
(و خداوند سریع الحساب است )! (و الله سریع الحساب ).
(سـراب ) در اصـل از مـاده (سـرب ) (بـر وزن شـرف ) بـه مـعـنـى راه رفـتـن در سـراشـیـبـى اسـت و (سـرب ) (بـر وزن حـرب ) به معنى راه سراشیبى است ، به همین مـنـاسـبـت (سـراب ) بـه تـلالؤ ى مـى گـویـند که از دور در بیابانها و سراشیبى ها نمایان مى شود و به نظر مى رسد که در آنجا آب وجود دارد، در حالى که چیزى
جز انعکاس نور آفتاب نیست .
(قیعه ) به عقیده بعضى جمع (قاعه ) به معنى زمین گسترده و وسیعى است که آب و گیاه ندارد و به تعبیر دیگر به زمینهاى کویر مانند مى گویند که سراب نیز غالبا در آنجا به چشم مى خورد.
ولى جـمـعـى از مـفـسران و ارباب لغت این کلمه را مفرد مى دانند که جمع آن (قیعان ) یا (قیعات ) است .
گـر چـه از نـظر معنى در اینجا تفاوت چندانى وجود ندارد ولى تناسب آیه ایجاب مى کند کـه مـفـرد بـاشـد زیرا (سراب ) به صورت مفرد ذکر شده و طبعا چنین سرابى در یک بیابان خواهد بود نه در بیابانها (دقت کنید).
سـپـس بـه مـثـال دوم مـى پـردازد و مـى گـویـد: (و یـا اعـمـال این کافران همانند ظلماتى است در یک اقیانوس پهناور که موج آن را پوشانده ، و بـر فـراز مـوج مـوج دیـگرى است و بر فراز آن ابر تاریکى قرار گرفته است ) (او کظلمات فى بحر لجى یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ).
و بـه ایـن تـرتیب (ظلمتهائى است که یکى بر فراز دیگرى قرار گرفته )! (ظلمات بعضها فوق بعض ).
(آنـچـنـان کـه هـر کس در میان آن گرفتار شود آنقدر تاریک و ظلمانى است که اگر دست خود را بیرون آورد ممکن نیست آن را ببیند)! (اذا اخرج یده لم یکد یراها).
آرى نـور حـقـیقى در زندگى انسانها فقط نور ایمان است و بدون آن فضاى حیات تیره و تـار و ظـلمـانـى خواهد بود، اما این نور ایمان تنها از سوى خدا است و کسى که خدا نورى بـرایـش قـرار نـداده نـورى بـراى او نـیـسـت (و مـن لم یجعل الله له نورا فما له من نور).
براى درک عمق این مثال قبلا لازم است به معنى واژه (لجى ) توجه شود.
(لجـى ) (بـر وزن گـرجـى ) بـه مـعـنـى دریـاى عـمـیـق و پـهـنـاور اسـت و در اصـل از مـاده لجـاج بـه معنى پیگیرى کردن کارى است (که معمولا در مورد کارهاى نادرست گـفته مى شود) سپس به پیگیرى امواج دریا و قرار گرفتن آنها پشت سر هم گفته شده است .
و از آنـجا که دریا هر قدر عمیقتر و گسترده تر باشد امواجش بیشتر است این واژه در مورد دریاهاى عمیق و پهناور به کار مى رود.
اکـنون دریاى خروشان و مواجى را در نظر بگیرید که بسیار عمیق و ژرف است و مى دانیم نـور آفـتـاب کـه قـویترین نورها است تا حد معینى در دریا نفوذ مى کند و آخرین اشعه آن تـقریبا در عمق هفتصد متر محو و نابود مى گردد، بطورى که در اعماق بیشتر ظلمت دائم و شب جاویدان حکمفرما است ، چرا که مطلقا در آنجا نورى نفوذ نمى کند.
ایـن را نـیـز مى دانیم که آب اگر صاف و بدون تلاطم باشد نور را بهتر منعکس مى کند ولى امـواج مـتـلاطـم شـعـاع نـور را در هـم مـى شـکـنـد و مـقـدار کـمـتـرى از آن به اعماق آب منتقل مى گردد.
اگـر بـر ایـن امواج خروشان این موضوع را نیز اضافه کنیم که ابرى تیره و تار بر بـالاى آنـهـا سـایـه افـکـنـده بـاشـد ظـلمـتـى کـه از آن حاصل مى شود ظلمتى است فوق العاده متراکم .
ظلمت اعماق آب از یکسو، ظلمت امواج خروشان از سوى دیگر، ظلمت ابر تاریک از سوى سوم ، ظـلماتى است که بر روى یکدیگر قرار گرفته است ، و بدیهى است که در چنین ظلمتى نزدیکترین اشیاء قابل رؤ یت نخواهد بود، حتى اگر انسان دست خود را نزدیک چشمش قرار دهد آن را نمى بیند.
کـافـرانـى کـه از نـور ایـمـان بـى بهره اند به کسى مى مانند که در چنین ظلمت مضاعفى گرفتار شده است ، بعکس مؤ منان روشن ضمیر که مصداق نور على نورند.
بعضى از مفسران گفته اند که این ظلمتهاى سه گانه اى که افراد بى ایمان در آن غوطه ورنـد عـبـارتـنـد از ظـلمت اعتقاد غلط، و ظلمت گفتار نادرست ، و ظلمت کردار بد، و به تعبیر دیگر اعمال افراد بى ایمان هم از نظر زیر بنا تاریک است و هم از نظر انعکاسى که در سـخـنـان آنـهـا دارد و هـم بـه خـاطـر هـمـاهـنـگـیـش بـا سـائر اعمال زشتشان از هر نظر ظلمانى است .
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد ایـن ظـلمـتـهـاى سـه گـانـه عـبـارت از مراحل جهل آنها است : نخست اینکه نمى دانند، دوم اینکه نمى دانند که نمى دانند، سوم اینکه با اینحال فکر مى کنند مى دانند که همان جهل مرکب و مضاعف است .
بعضى دیگر گفته اند از آنجا که عامل اصلى شناخت ، طبق تصریح قرآن ، سه چیز است : قـلب و چـشـم و گـوش (البـتـه قـلب بـه مـعـنـى عـقـل ) چـنـانـکـه در آیـه 78 سـوره نـحـل آمـده : و الله اخـرجـکـم مـن بـطـون امـهـاتـکـم لا تـعـلمـون شـیـئا و جعل لکم السمع و الابصار و الافئده : (خداوند شما را از شکم مادران برون فرستاد در حـالى کـه چـیـزى نـمـى دانـسـتـیـد، و بـراى شـمـا گـوش و چـشـم و دل قرار داد) ولى کفار هم نور قلب را از دست داده اند و هم نور سمع و بصر را و در این ظلمتها غوطه ورند!.
اما روشن است که این سه تفسیر منافاتى با هم ندارند، و ممکن است آیه ناظر به همه آنها باشد.
بـه هـر حـال در دو آیـه فـوق در یـک جـمـع بـنـدى نـهـائى بـه ایـنـجـا مـى رسـیـم کـه اعمال افراد بى ایمان نخست به نور کاذبى تشبیه شده که همچون یک سراب در بیابان خـشـک و سـوزان ظاهر مى شود، سرابى که نه تنها عطش تشنه کامان را فرو نمى نشاند بلکه به خاطر دوندگى بیشتر آن را افزایش مى دهد.
سـپـس از ایـن نـور کاذب که اعمال ظاهر فریب منافقان بى ایمان است وارد مرحله باطن این اعـمـال مـى شود، باطنى هولناک مملو از ظلمتها و تاریکیهاى متراکم و هراس انگیز، باطنى وحـشـتـنـاک کـه تـمـام حواس انسانى در آن از کار مى افتد و نزدیکترین اشیاء محیط بر او پنهان مى گردد، حتى خودش را نمى تواند ببیند تا چه رسد به دیگران را!
بـدیـهـى اسـت در چـنـیـن ظـلمـت هـول انـگـیـزى ، انـسـان در تـنـهـائى مـطـلق و جـهـل و بـى خبرى کامل فرو مى رود، نه راه را پیدا مى کند، نه همسفرانى دارد، نه موضع خـود را مـى شـنـاسـد، نـه وسـیـله اى در اخـتـیـار دارد، چـرا کـه از منبع نور یعنى الله کسب روشنائى نکرده ، و در حجاب خودخواهى و جهل و نادانى فرو رفته است .
اگـر فـرامـوش نـکـرده بـاشـیـد گـفتیم نور سرچشمه تمام زیبائیها، روشنائیها، حیات و زنـدگـى و جـنـبـش و حـرکـت اسـت ، امـا بـه عکس ظلمت منبع زشتیها، مرگ و نیستى ، سکون و سکوت مى باشد، ظلمت کانون وحشت و نفرت است ، ظلمت همراه با سردى و افسردگى است ، و چنین است حال کسانى که نور ایمان را از دست مى دهند و در ظلمت کفر فرو مى روند.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت