تفسیرنمونه سوره مومنون (قسمت2)

البـتـه (اجل ) همانگونه که قبلا هم گفته ایم دو گونه است : (حتمى ) و (مشروط یا معلق ).
اجل حتمى زمان پایان قطعى عمر شخص یا قوم یا چیزى است که هیچگونه دگرگونى در آن امـکـان نـدارد، ولى اجـل مـشـروط یـا مـعـلق زمـانى است که با دگرگون شدن شرائط و موانع ممکن است کم و زیاد بشود، قبلا در این زمینه بقدر کافى صحبت کرده ایم .
به هر حال روشن است که آیه فوق به اجل حتمى اشاره مى کند.
آیـه بـعـد نـاظـر بـه ایـن حـقـیـقـت اسـت کـه دعـوت پـیـامـبـران در طول تاریخ هیچگاه
قـطـع نـشـده ، مـى فـرماید: (ما سپس رسولان خود را یکى بعد از دیگرى فرستادیم ) (ثم ارسلنا رسلنا تترا).
(تـتـرا) از مـاده (وتر) به معنى پى در پى در آمدن است ، و تواتر اخبار به معنى خـبـرهائى است که یکى بعد از دیگرى مى رسد و از مجموعه آنها انسان یقین پیدا مى کند، ایـن مـاده در اصـل از (وتـر) بـه مـعنى (زه کمان ) گرفته شده است چرا که زه به کـمان چسبیده و پشت سر آن قرار گرفته است و دو سر کمان را به هم نزدیک مى کند، (از نـظـر سـاخـتـمـان کـلمـه ، (تـتـرا) در اصـل (وتـرا) بـوده کـه واو آن تبدیل به (ت ) شده ).
بـه هـر حـال ایـن مـعـلمـان آسـمـانـى یـکى پس از دیگرى مى آمدند و مى رفتند، ولى اقوام سـرکـش هـمـچـنـان بـر کـفر و انکار خود باقى بودند، به طورى که (هر زمان رسولى براى هدایت امتى مى آمد او را تکذیب مى کردند) (کلما جاء امة رسولها کذبوه ).
هـنـگـامـى کـه ایـن کـفر و تکذیب از حد گذشت و بقدر کافى اتمام حجت شد (ما این امتهاى سـرکـش را یـکـى بـعـد از دیـگـرى هـلاک نمودیم و از صفحه روزگار محوشان کردیم ) (فاتبعنا بعضهم بعضا).
آنـچـنـان نابود شدند که تنها گفتگوئى از آنها در میان مردم باقى ماند آرى (ما آنها را احادیثى قرار دادیم ) (و جعلناهم احادیث ).
اشاره به اینکه گاه امتى منقرض مى شود اما نفرات و آثار چشمگیرى از آنها در گوشه و کنار به صورت پراکنده باقى مى ماند، ولى گاه چنان نابود مى شود که جز اسمى از آنـهـا بـر صـفـحـات تـاریـخ یا در گفتگوهاى مردم باقى نمى ماند و این امتهاى سرکش و طغیانگر از دسته دوم بودند.
و در پـایـان آیـه ، هـمچون آیات پیشین مى گوید: (دور باد از رحمت خدا قومى که ایمان نمى آورند) (فبعدا لقوم لا یؤ منون ).
آرى ایـن سـرنـوشـتـهـاى دردنـاک نـتـیـجـه بـى ایـمـانـى آنـهـا بـود، و بـه هـمـیـن دلیـل مـخـصـوص آنـهـا نیست ، هر گروه بى ایمان و سرکش و ستمگر خواه ناخواه به چنین سـرنـوشـتـى گـرفـتـار مـى شـود، چنان نابود مى گردد که تنها نامى از او در صفحات تاریخ و گفتگوها باقى مى ماند.
آنـهـا نـه تـنـهـا در ایـن دنـیا دور از رحمت خدا بودند که در سراى دیگر نیز از رحمت الهى دورنـد، چـرا کـه تـعـبـیـر آیـه ، مـطـلق اسـت و هـمـه را شامل مى شود.
آیه و ترجمه


ثم اءرسلنا موسى و اءخاه هرون بایتنا و سلطن مبین (45)
الى فرعون و ملایه فاستکبروا و کانوا قوما عالین (46)
فقالوا انؤ من لبشرین مثلنا و قومهما لنا عبدون (47)
فکذبوهما فکانوا من المهلکین (48)
و لقد اءتینا موسى الکتب لعلهم یهتدون (49)


ترجمه :

45 - سـپـس مـوسـى و بـرادرش هـارون را بـا آیـات خـود و دلیل روشن فرستادیم .
46 - بـه سـوى فـرعـون و اطـرافیان اشرافى او، اما آنها استکبار کردند و اصولا مردمى برترى جو بودند.
47 - آنـها گفتند: آیا ما به دو انسان همانند خودمان ایمان بیاوریم ، در حالى که قوم آنها (بنى اسرائیل ) ما را پرستش مى کنند (و بردگان ما هستند).
48 - (آرى ) آنها این دو را تکذیب کردند و سرانجام همگى هلاک شدند.
49 - مـا بـه مـوسـى کـتـاب آسـمـانـى دادیـم ، شـایـد آنـهـا (بـنـى اسرائیل ) هدایت شوند.
تفسیر:
قیام موسى و نابودى فرعونیان فرا مى رسد
تا اینجا سخن در باره اقوامى بود که پیش از موسى (علیه السلام ) پیامبر اولواالعزم
پروردگار روى کار آمدند و رفتند، اما در آیات مورد بحث اشاره بسیار کوتاهى به قیام موسى و هارون در برابر فرعونیان و سرانجام کار این قوم مستکبر کرده مى فرماید:
(سـپـس مـوسـى و بـرادرش هـارون را بـا آیـات خـود و دلیل آشکار و روشن فرستادیم ) (ثم ارسلنا موسى و اخاه هارون بایاتنا و سلطان مبین ).
در ایـنـکـه مـنـظـور از (آیـات ) و (سـلطان مبین ) چیست ؟ و این دو، چه تفاوتى با هم دارند؟ مفسران تفسیرهاى گوناگونى کرده اند:
1 - بـعـضـى گفته اند منظور از آیات ، معجزاتى است که خداوند به موسى بن عمران داد (آیـات نـه گـانـه ) و مـنـظـور از (سـلطـان مـبـیـن )، مـنـطـق نـیـرومـنـد و دلائل داندانشکن موسى (علیه السلام ) در برابر فرعونیان است .
2 - دیـگـر ایـنـکه مراد از (آیات ) همه معجزات موسى است و منظور از (سلطان مبین ) بـعـضـى از مـعـجـزات مـهـم مانند معجزه (عصا) و (ید بیضاء) است ، چرا که اینها از ویـژگـى خـاصـى بـرخـوردار بـودنـد کـه مـوجـب سـلطـه و پـیـروزى آشـکـار موسى بر فرعونیان مى شد.
3 - این احتمال را نیز بعضى داده اند که (آیات ) اشاره به آیات تورات و بیان احکام و مانند آن است ، و (سلطان مبین ) اشاره به معجزات موسى است .
ولى بـا تـوجـه بـه مـوارد اسـتـعـمـال (سـلطـان مـبـیـن ) در قـرآن مـجـیـد، تـفـسـیـر اول نزدیکتر به نظر مى رسد چرا که در موارد متعددى کلمه (سلطان ) یا (سلطان مبین ) در قرآن به معنى دلیل و منطق روشن آمده است .
آرى موسى و برادرش هارون با این آیات و سلطان مبین را فرستادیم (به سوى فرعون و اطرافیان اشرافى و مغرور او) (الى فرعون و ملاه ).
چـرا تـنـها سخن از ملا (جمعیت اشرافى مرفه و مغرور) مى گوید و نمیفرماید آن دو را به سـوى هـمـه مردم مصر فرستادیم ، اشاره به اینکه ریشه همه فساد، اینها بودند و اگر ایـنـهـا اصـلاح مـى شـدند، بقیه ، کارشان آسان بود، و از این گذشته آنها سردمداران و دسـتـانـدرکـاران کـشـور بـودنـد و هیچ کشورى اصلاح نخواهد شد مگر اینکه سردمدارانش اصلاح شوند.
(ولى فـرعـون و اطـرافیانش ، استکبار کردند و زیر بار آیات حق و سلطان مبین نرفتند (فاستکبروا).
(و اصولا آنها مردمى برترى جو و سلطه طلب بودند) (و کانوا قوما عالین ).
تفاوت جمله (استکبروا) با جمله (کانوا قوما عالین ) ممکن است از این نظر باشد که جمله نخست ، اشاره به استکبار آنها در برابر دعوت موسى است ، و جمله دوم اشاره به این است که استکبار همیشه جزء برنامه آنها و بافت فکر و روحشان بود.
این احتمال نیز وجود دارد که اولى اشاره به استکبار آنها، و دومى اشاره به این باشد که آنـهـا از قـدرت و زنـدگـى بـرتـرى بـرخـوردار بـودنـد و هـمـیـن عامل مهم استکبارشان بود.
یـکـى از نـشانه هاى روشن برترى جوئى آنها این بود که (گفتند: آیا ما به دو انسان هـمـانـنـد خـودمـان ایـمـان بـیـاوریـم در حـالى کـه قـوم آنـهـا (بـنـى اسـرائیـل ) بـنـدگـان و بردگان ما هستند)؟! (و قالوا ا نؤ من لبشرین مثلنا و قومها لنا عابدون ).
نه تنها ما نباید زیر بار آنها برویم ، بلکه آنها همیشه باید بندگى ما کنند!
آنـهـا پـیـامبران را متهم به برترى جوئى و سلطهطلبى مى کردند در حالى که خودشان بدترین سلطه جو بودند و آثار این خوى زشت در این گفتارشان به خوبى نمایان است .
بـه هـر حـال بـا این استدلالات واهى به مخالفت با حق بر خاستند (و موسى و هارون را تـکـذیـب کـردنـد و سـرانـجام همگى هلاک و نابود شدند) و ملک و حکومتشان بر باد رفت (فکذبوهما فکانوا من المهلکین ).
و سـرانـجـام بـه ایـن تـرتـیـب دشـمـنـان اصـلى بـنـى اسـرائیـل که سد راه دعوت موسى و هارون بودند از میان رفتند، و دوران آموزش و تربیت الهى بنى اسرائیل فرا رسید.
در هـمـیـن مـرحـله بـود کـه خـداونـد تـورات را بـر مـوسـى نـازل کـرد و بـنى اسرائیل را به انجام برنامه هاى آن دعوت نمود، چنانکه در آخرین آیه مورد بحث مى فرماید:
(مـا بـه مـوسـى کـتـاب آسـمـانـى دادیـم تـا بـنـى اسرائیل در سایه آن هدایت شوند) (و لقد آتینا موسى الکتاب لعلهم یهتدون ).
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه در آیـات گـذشـتـه در مـرحـله مـبـارزه با فرعونیان سخن از موسى وبـرادرش هـارون در میان بود، و تمام ضمیرها به صورت تثنیه آمده ، ولى در اینجا که سـخن از نزول کتاب آسمانى است تنها از موسى بحث شده ، زیرا او پیامبر اولوا العزم و صـاحـب کـتـاب و شـریـعـت تـازه بـود، بـعـلاوه هـنـگـام نـزول تـورات او در کـوه طـور بـود و بـرادرش هـارون در مـیـان جـمـعـیـت بـنـى اسرائیل باقى ماند.
آیه و ترجمه


و جعلنا ابن مریم و اءمه اءیة و اءوینهما إ لى ربوة ذات قرار و معین (50)


ترجمه :

50 - مـا فرزند مریم (عیسى ) و مادرش (مریم ) را نشانه خود قرار دادیم و آنها را در سر زمین بلندى که آرامش و امنیت و آب جارى داشت جاى دادیم .
تفسیر:
آیتى دیگر از آیات خدا
در آخـریـن مـرحـله از شـرح سرگذشت پیامبران اشاره کوتاه و مختصرى به حضرت مسیح (عـلیـه السـلام ) و هـمـچـنـیـن مـادرش مـریم کرده مى گوید: (ما فرزند مریم و مادرش را نشانه اى از عظمت و قدرت خود قرار دادیم ) (و جعلنا ابن مریم و امه آیة ).
تـعـبـیـر به (ابن مریم ) بجاى (عیسى ) براى توجه دادن به این حقیقت است که او تـنـها از مادر و بدون دخالت پدرى به فرمان پروردگار متولد شد، و این تولد خود از آیات بزرگ قدرت پروردگار بود.
و از آنجا که این تولد استثنائى رابطه اى با عیسى و رابطه اى با مادرش مریم دارد هر دو را بـه عـنـوان یـک آیه و نشانه مى شمرد چرا که این دو (تولد فرزندى بدون دخالت پدر و همچنین باردار شدن مادرى بدون تماس با مرد) در واقع یک حقیقت بودند با دو نسبت متفاوت .
سـپـس به بخشى از نعمتها و مواهب بزرگى که به این مادر و فرزند عطا فرموده اشاره کرده مى گوید: (ما آنها را در سرزمین بلندى که داراى آرامش و امنیت و آب جارى بود جاى دادیم ) (و آویناهما الى ربوة ذات قرار و معین ).
(ربوه ) از ماده (ربا) به معنى زیادى و افزایش است و در اینجا به معنى سرزمین
بلند مى باشد.
(مـعـیـن ) از مـاده (معن ) (بر وزن شان ) به معنى جریان آب است ، بنابراین ماء معین بـه معنى آب جارى است ، بعضى نیز آن را از ماده (عین ) یعنى آبى که ظاهر است و با چشم دیده مى شود دانسته اند.
بـه هـر حـال ایـن جـمـله اشـاره سـر بـسـتـهـاى اسـت بـه مـحـل امـن و امـان و پـر بـرکتى که خداوند در اختیار این مادر و فرزند قرار داد، تا از شر دشمنان در امان باشند و با آسودگى خاطر به انجام وظائف خویش بپردازند.
اما اینکه این محل کدام نقطه بوده است ؟ در میان مفسران گفتگو بسیار است .
بعضى آن را ناصره (از شهرهاى شامات ) زادگاه حضرت مسیح (علیه السلام ) مى دانند، چـرا کـه بـه هـنـگـام تـولدش گـروهـى از دشـمـنـان کـه خبر تولد او و آینده وى را اجمالا دریـافـتـه بـودنـد در صـدد نـابـودیـش بـر آمـدنـد، امـا خـدا او را در آن محل امن و امان و پر نعمتى حفظ کرد.
بعضى دیگر آن را اشاره به سرزمین مصر مى دانند چرا که عیسى و مادرش مریم مدتى از عمر خود را براى نجات از چنگال دشمنان به سرزمین مصر پناه بردند.
بـعضى دیگر آن را به سرزمین (دمشق ) و بعضى سرزمین (رملة ) (یکى از شهرهاى شـمال شرقى بیت المقدس ) تفسیر کرده اند چرا که مسیح و مادرش در هر یک از این مناطق ، قسمتى از عمر خود را گذراندند.
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه جـمـله فـوق اشـاره بـه مـحـل تـولد مـسـیـح (عـلیـه السلام ) در بیابان بیت المقدس باشد، جائى که خداوند آن را محل امنى براى این مادر و فرزند
قرار داد، و آب گوارا در آن جارى ساخت و از درخت خشکیده خرما به او روزى مرحمت کرد.
و در هـر صـورت آیـه دلیـلى است بر حمایت مستمر و دائم خداوند نسبت به رسولان خود و کسانى که از آنها حمایت مى کردند، و نشان مى دهد که اگر تمام تیغهاى جهان از جا حرکت کنند تا رگى را ببرند تا خدا نخواهد توانائى نخواهند داشت ، و هرگز تنهائى و یاران اندک آنها سبب شکستشان نخواهد شد.
آیه و ترجمه


یاایها الرسل کلوا من الطیبت و اعملوا صلحا إ نى بما تعملون علیم (51)
و ان هذه اءمتکم اءمة وحدة و اءنا ربکم فاتقون (52)
فتقطعوا اءمرهم بینهم زبرا کل حزب بما لدیهم فرحون (53)
فذرهم فى غمرتهم حتى حین (54)


ترجمه :

51 - اى پـیـامـبـران از غـذاهـاى پـاکـیـزه بـخـوریـد و عمل صالح انجام دهید که من به آنچه انجام مى دهید آگاهم .
52 - همه شما امت واحدى هستید و من پروردگار شمایم از مخالفت فرمان من بپرهیزید.
53 - اما آنها کارهاى خود را به پراکندگى کشاندند و هر گروهى به راهى رفتند (و عجب اینکه ) هر گروه ، به آنچه نزد خود دارند خوشحالند!
54 - آنـهـا را در جـهـل و غـفـلتشان بگذار تا زمانى که مرگشان فرا رسد . (یا گرفتار عذاب الهى شوند).
تفسیر:
همگى امت واحدید
در آیات پیشین سخن از سرگذشت پیامبران و امتهایشان بود، در نخستین
آیه مورد بحث همه را مخاطب ساخته چنین مى گوید: (اى پیامبران ! از غذاهاى پاکیزه و طیب تـغـذیـه کـنـیـد و عـمـل صـالح بـجـا آوریـد کـه مـن بـه آنـچـه شـمـا عـمـل مـى کـنـید آگاهم ) (یا ایها الرسل کلوا من الطیبات و اعملوا صالحا انى بما تعملون علیم ).
فـرق مـیـان شـمـا و دیگر انسانها این نیست که شما صفات بشرى همانند نیاز به تغذیه نـداریـد، تـفـاوت ایـن اسـت کـه شـمـا حـتـى تـغـذیـه را نـیـز بـه عـنـوان یـک وسـیـله تـکـامـل پـذیـرفـته اید و به همین دلیل برنامه شما خوردن از طیبات و پاکیزه ها است در حـالى کـه مـردمـى کـه خـوردن را هـدف نـهـائى خود قرار داده اند به هیچ وجه مقید به این بـرنـامـه نـیـسـتـند، به دنبال چیزى مى روند که هوس حیوانى آنها را اشباع کند خواه خبیث باشد یا طیب .
و بـا تـوجـه بـه ایـنکه نوع تغذیه در روحیات انسان مسلما مؤ ثر است و غذاهاى مختلف ، آثـار اخلاقى متفاوتى دارد ارتباط این دو جمله روشن مى شود که مى فرماید: (از غذاهاى پاکیزه بخورید) و (عمل صالح انجام دهید).
در روایـات اسـلامـى نـیـز مـى خـوانـیـم خـوردن غـذاى حرام جلو استجابت دعاى انسان را مى گـیـریـد، حـدیـث مـعـروفـى کـه از پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده شـاهـد ایـن مـدعـى اسـت : مـردى خـدمتش عرض کرد دوست دارم دعایم مستجاب شود، فرمود: طهر ماکلتک و لا تدخل بطنک الحرام : (غذاى خود را پاک کن ، و از هر گونه غذاى حرام بپرهیز)!.
ذکر این نکته نیز لازم است که جمله انى بما تعملون علیم (من از آنچه انجام مى دهید آگاهم ) خـود دلیـل مـسـتقلى براى انجام عمل صالح است ، چرا که وقتى انسان بداند کسى همواره ناظر عمل او است که چیزى بر او مخفى نمى شود
و حـسـاب اعـمـال او را دقـیـقـا نـگـاه مـى دارد، بـدون شـک ایـن تـوجـه در اصـلاح عمل او مؤ ثر است .
و از ایـن گـذشـتـه تـعـبـیـرات آیـه فـوق از طـریق برانگیختن حس شکرگزارى انسان در بـرابـر نـعـمـتـهـاى پـاکـیـزه اى کـه نـصـیـب او شـده نـیـز روى اعمال انسان مؤ ثر است .
بـه ایـن تـرتـیـب در ایـن آیـه از سـه جـهـت بـراى انـجـام عـمـل صـالح کمک گرفته شده است : از جهت تاءثیر غذاى پاک بر صفاى قلب ، و از جهت تـحـریـک حـس شـکـر گـزارى ، و از جـهـت تـوجـه دادن بـه ایـنـکـه خـدا شـاهـد و نـاظـر اعمال آدمى است .
و امـا واژه (طـیـب ) چـنـانـکـه قـبـلا هـم گـفـتـه ایـم بـه مـعـنـى هر چیز پاک و پاکیزه در مـقـابـل (خـبـیـث ) (نـاپـاک ) اسـت ، راغـب در مـفـردات مـى گـویـد: (طـیـب ) در اصـل بـه مـعـنـى هـر امـر لذتـبـخش است خواه حواس انسان از آن لذت ببرد و یا روح و جان انـسـان ، ولى در شـرع بـه مـعـنـى چـیـزى اسـت کـه پـاک و حلال باشد.
به هر حال بسیارى از بحثهاى قرآن پیرامون طیب و طیبات دور مى زند:
ـ به پیامبران دستور مى دهد تنها از غذاى طیب تغذیه کنند.
ـ نه تنها به پیامبران ، به همه مؤ منان خطاب مى کند: یا ایها الذین آمنوا کلوا من طیبات ما رزقـنـاکـم ، (اى کـسـانـى کـه ایـمـان آوردیـد از طـیـبـاتـى کـه بـه شـمـا روزى داده ایم بخورید) (بقره - 172).
ـ اعـمـال و سـخـنـانـى به مقام قرب او راه مییابند که طیب و پاک باشند الیه یصعد الکلم الطـیـب و العـمـل الصـالح یـرفـعـه : (کـلمـات طـیـب بـه مـقـام قـرب او صـعـود مى کند و عمل صالح را بالا مى برد) (فاطر - 10).
ـ و نیز یکى از افتخارات بزرگى که خداوند به انسان داده ، و به عنوان یکى از نشانه هاى برترى او بر سایر موجودات مى شمرد استفاده از طیبات است و لقد کرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطیبات
و فـضـلنـاهـم عـلى کـثـیـر مـمـن خلقنا تفضیلا: (ما فرزندان آدم را اکرام کردیم و بزرگ داشـتـیـم ، و آنـهـا را در خـشـکـى و دریـا بـر مـرکـبـهـائى حـمـل نـمـودیـم ، و از روزیهاى طیب و پاکیزه به آنها بخشیدیم و بر بسیارى از مخلوقات خود فضیلت دادیم ) (اسراء - 70).
در یک حدیث کوتاه و پر معنى از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز ایـن حـقـیـقـت بـازگـو شـده اسـت فـرمـود: یـا ایـهـا النـاس ! ان الله طـیـب لا یـقـبـل الا طـیـبـا: اى مـردم ! خـداونـد پـاک و پـاکـیـزه اسـت و جـز عمل پاک و پاکیزه چیزى را قبول نمى کند).
سـپـس آیـه بـعـد هـمـه پـیـامبران و پیروان آنها را به توحید و تقوى دعوت کرده چنین مى گـویـد: (هـمه شما امت واحدى هستید) (و تفاوتهاى میان شما و همچنین پیامبرانتان هرگز دلیل بر دوگانگى و چند گانگى نیست ) (و ان هذه امتکم امة واحدة ).
(و من پروردگار شما هستم ، از مخالفت فرمان من بپرهیزید) (و انا ربکم فاتقون ).
به این ترتیب ، آیه فوق به وحدت و یگانگى جامعه انسانى ، و حذف هر گونه تبعیض و جدائى دعوت مى کند، همانگونه که او پروردگار واحد است انسانها نیز امت واحد هستند.
بـه هـمـیـن دلیـل باید از یک برنامه پیروى کنند همانگونه که پیامبرانشان نیز به آئین واحـدى دعـوت مـى کردند که اصول و اساس آن همه جا یکى بود: توحید و شناسائى حق ، تـوجـه بـه مـعـاد و زنـدگـى تـکـامـلى بـشـر و اسـتـفـاده از طـیـبـات و انـجـام اعمال صالح ، و حمایت از عدالت و اصول انسانى .
بعضى از مفسران (امت ) را در اینجا به معنى دین و آئین مى دانند،
نـه بـه مـعنى جمعیت و جماعت ، در حالى که ضمیر جمع در جمله (اناربکم ) شاهد بر آن است که منظور از امت همان جماعت انسانها است .
و لذا در تـمـام مواردى که کلمه امت در قرآن مجید به کار رفته همین معنى جمعیت و گروه از آن اراده شـده است ، مگر در بعضى از موارد استثنائى که تواءم با قرینه خاصى بوده و امـت مـجازا به معنى مذهب به کار رفته است ، مانند انا وجدنا آبائنا على امة و انا على آثار هم مقتدون . (ما پدران خود را بر مذهبى یافتیم و از آنها پیروى مى کنیم ) (زخرف - 23 ).
قـابـل تـوجـه اینکه مضمون همین آیه با تفاوت مختصرى در سوره انبیاء آیه 92 آمده است (ان هـذه امـتـکـم امـة واحـدة و انـا ربـکـم فـاعـبـدون ) در حـالى کـه قـبل از آن شرح حال بسیارى از انبیاء بیان شده است و در واقع (هذه ) اشاره به امتهاى انـبـیـاى پـیـشـیـن اسـت کـه هـمـه از دیـدگـاه فـرمـان الهـى امـت واحـده بـودنـد و هـمگى به دنبال یک هدف در حرکت .
آیـه بـعـد بـه دنـبـال دعـوتـى کـه بـه وحـدت و یـگـانـگـى در آیـه قـبـل شـد انـسـانـهـا را از پراکندگى و اختلاف با این عبارت بر حذر مى دارد: (اما آنها کـارهاى خود را به پراکندگى کشاندند و هر گروهى به راهى رفتند) (فتقطعوا امرهم بینهم زبرا).
و عـجب اینکه (هر یک از این احزاب و گروهها به آنچه نزد خود دارند خوشحالند) و از دیگران بیزار (کل حزب بما لدیهم فرحون ).
(زبر) جمع زبرة (بر وزن لقمه ) به معنى قسمتى از موى پشت سر حیوان است که آن را جمع و از بقیه جدا کنند، سپس این واژه به هر چیزى که مجزا از دیگرى شود اطلاق شده اسـت ، بـنـابـرایـن جـمـله (فـتـقـطـعـوا امـرهـم بینهم زبرا) اشاره به تجزیه امتها به گروههاى مختلف است .
بعضى نیز احتمال داده اند: (زبر) جمع (زبور) به معنى کتاب بوده باشد، یعنى هـر یک از آنها دنباله رو کتابى از کتب آسمانى شدند، و بقیه کتب الهى را نفى کردند، در حالى که همه از مبدء واحدى سرچشمه گرفته بود.
ولى جـمـله (کـل حـزب بـمـا لدیـهـم فـرحـون ) تـفـسـیـر اول را تـقویت مى کند چرا که از احزاب مختلف و تعصب هر یک از آنها بر گفته هاى خویش سخن مى گوید.
به هر حال آیه فوق یک حقیقت مهم روانى و اجتماعى را بازگو مى کند و آن تعصب جاهلانه احـزاب و گـروهـها است که هر یک راه و آئینى را براى خود برگزیده ، و دریچه هاى مغز خـود را بـه روى هـر سخن دیگرى بسته اند، و اجازه نمى دهند شعاع تازه اى به مغز آنها بتابد، نسیمى به روحشان بوزد و حقیقتى را بر آنها روشن سازد!.
ایـن حـالت کـه از خـود خـواهـى و حـب ذات افـراطـى و خود بینى و خودپسندى سرچشمه مى گیرید بزرگترین دشمن تبیین حقایق و رسیدن به اتحاد و وحدت امتها است .
این خوشحال بودن به راه و رسم خویشتن و احساس تنفر و بیگانگى از هر چه غیر آن است گـاه بـه جـائى مى رسد که اگر انسان سخنى بر خلاف راه و رسم خویش بشنود انگشت در گـوش مـى گـذارد و جـامه بر سر میکشد و پا به فرار مى نهد مبادا حقیقتى بر خلاف آنـچـه بـا آن خـو گـرفته بر او روشن شود، آنچنان که قرآن درباره مشرکان عصر نوح (علیه السلام ) بیان مى کند و انى کلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم و استغشوا ثیابهم و اصروا و استکبروا استکبارا:
(بـار الهـا هـر زمـان کـه مـن از ایـنـهـا دعوت کردم که به سوى تو آیند و گناهانشان را بـبـخـشـى ، انـگـشـتـها بر گوش نهادند و جامه بر خود پیچیدند و در راه غلطشان اصرار ورزیدند و به شدت در برابر حق استکبار کردند) (نوح - 7).
و تا به این حالت پایان داده نشود راه وصول به حق براى انسان ممکن نیست و هر کس بر طریقه خود اصرار مى ورزد و لجاجت مى کند.
لذا در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث مـى گـویـد: (اکـنـون کـه چـنـیـن اسـت بـگـذار آنـهـا در جـهل و گمراهى و غفلت و سرگردانیشان فرو روند تا مرگشان فرا رسد و یا گرفتار عـذاب الهـى شـوند که این قبیل افراد سرنوشتى غیر از این ندارند (فذرهم فى غمرتهم حتى حین ).
کـلمـه (حـیـن ) مـمـکـن اسـت اشـاره بـه وقـت مـرگ یـا وقـت نزول عذاب و یا هر دو باشد.
واژه (غمرة ) (بر وزن ضربه ) در اصل از (غمر) به معنى از بین بردن اثر چیزى اسـت ، سـپس به آب زیادى که مسیر خود را مى شوید و پیش مى رود (غمر) و (غامر) گـفـته شده و بعد از آن به جهل و نادانى و گرفتاریهائى که انسان را در خود فرو مى بـرد نـیـز اطـلاق گـردیـده اسـت ، و در آیـه مـورد بـحـث بـه مـعنى غفلت و سرگردانى و جهل و گمراهى است .
آیه و ترجمه


اء یحسبون اءنما نمدهم به من مال و بنین (55)
نسارع لهم فى الخیرت بل لا یشعرون (56)
إ ن الذین هم من خشیة ربهم مشفقون (57)
و الذین هم بایت ربهم یؤ منون (58)
و الذین هم بربهم لا یشرکون (59)
و الذین یؤ تون ما اءتوا و قلوبهم وجلة اءنهم إ لى ربهم رجعون (60)
اءولئک یسرعون فى الخیرت و هم لها سبقون (61)


ترجمه :

55 - آنها گمان مى کنند اموال و فرزندانى که به آنان داده ایم ...
56 - بـراى این است که درهاى خیرات را به روى آنها بگشائیم ؟! (چنین نیست ) بلکه آنها نمیفهمند!
57 - آنان که از خوف پروردگارشان بیمناکند.
58 - و آنان که به آیات پروردگارشان ایمان مى آورند.
59 - و آنها که به پروردگارشان شرک نمى ورزند.
60 - و آنـهـا کـه نـهـایـت کـوشـش را در انـجـام طـاعـات بـخـرج مـى دهـنـد امـا بـا ایـن حال دلهایشان ترسناک است از اینکه سرانجام به سوى پروردگارشان باز مى گردند.
61 - (آرى ) چنین کسانى هستند که در خیرات سرعت مى کنند و از دیگران پیشى مى گیرند.
تفسیر:
سبقت گیرندگان در خیرات
از آنـجـا کـه در آیات گذشته سخن از احزاب و گروههاى لجوج و متعصب و خود خواهى به میان آمد که تنها به عقائد خود چسبیده اند و خوشحالند و راه هر گونه تحقیق را به روى عـقـل خـود بـسـتـه انـد، در آیـات مـورد بحث به بعضى دیگر از پندارهاى خودبینانه آنان اشاره کرده مى گوید:
(آیـا آنها گمان مى کنند اموال و فرزندانى را که به آنان داده ایم ...) (ا یحسبون انما نمدهم به من مال و بنین ).
(بـراى این است که درهاى خیرات را به سرعت به روى آنها بگشائیم )؟! (نسارع لهم فى الخیرات ).
آیـا آنـهـا داشـتـن امـوال سـرشـار و فـرزنـدان بـسـیـار را دلیل بر حقانیت روشن خود مى پندارند و نشانه قرب و عظمت در درگاه خدا مى دانند؟.
نـه ، هـرگـز چـنـیـن نـیـسـت (بـلکـه آنـهـا نـمـى فـهـمـنـد) (بل لا یشعرون ).
آنـهـا نمى دانند که این اموال و فرزندان فراوان در حقیقت یک نوع عذاب و مجازات یا مقدمه عـذاب و کـیفر براى آنها است ، آنها نمى دانند که خدا مى خواهد آنها را در ناز و نعمت فرو بـرد تـا بـه هـنـگـام گـرفـتـار شـدن در چـنـگـال کـیـفـر الهـى ، تحمل عذاب بر آنها دردناکتر باشد، زیرا اگر درهاى نعمتها به روى انسان بسته شود و آمادگى پذیرش ناراحتیها پیدا کند مجازاتها زیاد دردناک نخواهد بود، اما اگر
کـسـى را از مـیـان نـاز و نـعـمـت بـیـرون کـشـنـد و بـه سـیـاه چال زندان وحشتناکى بیفکنند فوق العاده دردناک خواهد بود.
بعلاوه این فراوانى نعمت ، پرده هاى غفلت و غرور را بر روى چشمان او ضخیمتر مى کند تا آنجا که راه باز گشت بر او غیر ممکن مى شود.
ایـن هـمـان چیزى است که در سایر آیات قرآن از آن اشاره به (استدراج در نعمت ) شده است .
ضـمـنـا جـمـله (نـمـد) از مـاده (امـداد) و (مـد) بـه مـعـنـى کامل کردن نقصان چیزى ، و جلوگیرى از قطع و پایان آن است .
بـعـد از نـفـى پـنـدارهـاى ایـن غـافـلان خـود خـواه ، چـگـونـگـى حال مؤ منان و سرعت کنندگان در خیرات را ضمن چند آیه بازگو مى کند و صفات اساسى آنها را تشریح مى نماید:
نخست مى گوید: (کسانى که از خوف پروردگارشان بیمناک و نگرانند) (ان الذین هم من خشیة ربهم مشفقون ).
قـابـل تـوجـه ایـنـکه (خشیت ) به معنى هر گونه ترس نیست ، بلکه ترسى است که تـوام بـا تـعـظـیـم و احـتـرام بـاشـد، همچنین (مشفق ) که از ماده (اشفاق ) و از ریشه (شـفـق ) به معنى روشنائى آمیخته با تاریکى گرفته شده به معنى خوف و ترسى است که آمیخته با محبت و احترام است .
و از آنـجـا کـه (خـشـیـت ) بـیـشـتـر جـنـبـه قـلبـى دارد و اشـفـاق جـنـبـه عـمـلى را شـامـل مـى شـود، ذکـر ایـن دو بـه صـورت عـلت و معلول در آیه روشن مى گردد، در حقیقت مى فرماید: آنها کسانى هستند که ترس آمیخته با عظمت خدا در دلهایشان جاى
کـرده اسـت و آثـار آن در عـملشان و مراقبتهایشان نسبت به دستورات الهى نمایان است ، و بـه تـعـبـیـر دیـگـر (اشـفـاق ) مـرحـله تـکـامـل (خـشـیـت ) اسـت کـه در عمل اثر مى گذارد و به پرهیز از گناه و انجام مسئولیتها وا مى دارد.
سپس اضافه مى کند: (کسانى که به آیات پروردگارشان ایمان مى آورند) (و الذین هم بایات ربهم یؤ منون ).
بـعـد از مـرحـله ایـمان به آیات پروردگار، مرحله تنزیه و پاک شمردن او از هر گونه شـبـیـه و شریک فرا مى رسد و مى گوید: (کسانى که نسبت به پروردگارشان شرک نمى ورزند) (و الذین هم بربهم لا یشرکون ).
در واقـع نـفـى شـرک ، نـتـیـجـه ایـمـان بـه آیـات پـروردگـار و مـعـلول آن اسـت ، و یـا به تعبیر دیگر ایمان به آیات پروردگار به (صفات ثبوتى ) او اشـاره مـى کـنـد و نـفـى شـرک اشـاره بـه (صـفـات سـلبـى ) اسـت ، بـه هـر حال نفى هر گونه شرک اعم از آشکار و نهان (جلى و خفى ) در این جمله درج است .
بـعـد از ایـن ، مـرحله ایمان به معاد و رستاخیز و توجه خاصى که مؤ منان راستین به این مـسـاءله دارنـد فـرا مـى رسـد، تـوجـهـى کـه آنـهـا را در عمل ، کاملا کنترل مى کند، مى گوید:
(و کـسـانـى کـه نـهـایـت تـلاش و کـوشـش را در انـجـام اطـاعـات و اداى حـقـوق مـردم و حق پـروردگـار دارنـد اما با این حال خود را مقصر مى دانند و دلهایشان ترسان است از اینکه سـرانـجـام بـه سـوى پـروردگـارشـان بـاز مـى گـردنـد) (و الذین یؤ تون ما آتوا و قلوبهم وجلة انهم الى ربهم راجعون ).
ایـنـان هـمـچـون افـراد کـوتـهـفـکـر و دون هـمـت نـیـسـتـنـد کـه بـا انـجـام یـک عمل کوچک خود را از مقربان درگاه خدا پندارند و چنان حالت عجبى پیدا کنند
کـه هـمـه را در بـرابـر خـود کـوچـک و بـى مـقـدار بـبـیـنـنـد، بـلکـه اگـر بـرتـریـن اعـمال صالح را انجام دهند، عملى که معادل تمام عبادت انس و جن باشد علیوار مى گویند: آه من قلة الزاد و بعد السفر!: (آه از کمى زاد و توشه و طولانى بودن سفر آخرت )!
بـعد از شرح این صفات چهارگانه مى فرماید: (چنین کسانى هستند که در خیرات سرعت مـى کـنـنـد و از دیـگـران پـیـشـى مـى گـیـرنـد) (اولئک یـسارعون فى الخیرات و هم لها سابقون ).
در واقـع خـیـرات و نـیـکـیـهـا و سـعـادت واقعى ، آن نیست که غرق شدگان در ناز و نعمت و غـافـلان مـغـرور بـه دنـیا میپندارند، خیر و سعادت و برکت براى گروه مؤ منانى است که داراى ویـژگـیـهـاى اعـتـقـادى و اخـلاقـى فـوق هـسـتـنـد و بـه دنبال آن در انجام اعمال صالح پیشقدمند.
آیـات فـوق تـرسـیـم جالب و تنظیم کاملا منطقى براى بیان صفات این گروه از مؤ منان پیشگام است ، نخست از ترس آمیخته با احترام و تعظیم که انگیزه ایمان به پروردگار و نـفـى هـر گـونـه شـرک اسـت شـروع کـرده و بـه ایـمـان بـه مـعـاد و دادگـاه عدل خدا که موجب احساس ‍ مسئولیت و انگیزه هر کار نیک است منتهى مى گردد و مجموعا چهار ویژگى و یک نتیجه را بیان مى کند (دقت کنید).
ضـمـنـا تعبیر به (یسارعون ) که از باب (مفاعله ) و به معنى سرعت براى پیشى گـرفـتـن از یـکـدیـگـر اسـت ، تـعـبـیـر جـالبـى اسـت کـه وضـع حـال مـؤ مـنـان را در یـک مـسـابقه که به سوى مقصدى بزرگ و پر ارزش انجام مى شود، مـشـخـص مـى کـنـد و نـشـان مـى دهـد آنـهـا چـگـونـه در بـرنـامـه اعمال صالح با یکدیگر رقابت سازنده و مسابقه بى وقفه دارند.

آیه و ترجمه


و لا نکلف نفسا إ لا وسعها ولدینا کتاب ینطق بالحق و هم لا یظلمون (62)
بل قلوبهم فى غمرة من هذا و لهم اءعمال من دون ذلک هم لها عاملون (63)
حتى إ ذا اءخذنا مترفیهم بالعذاب إ ذا هم یجارون (64)
لا تجاروا الیوم إ نکم منا لا تنصرون (65)
قد کانت اءیاتى تتلى علیکم فکنتم على اءعقابکم تنکصون (66)
مستکبرین به سامرا تهجرون (67)


ترجمه :

62 - و مـا هـیـچ کس را جزء به اندازه توانائیش تکلیف نمى کنیم و نزد ما کتابى است (که تـمـام اعمال بندگان را ثبت کرده ) و به حق سخن مى گوید لذا به آنان هیچ ظلم و ستمى نمى شود.
63 - بـلکـه دلهـاى آنـهـا از ایـن نامه اعمال (و روز حساب و آیات قرآن ) در بیخبرى فرو رفته و آنان اعمال (زشتى ) جز این دارند که پیوسته آن را انجام مى دهند.
64 - تـا زمـانـى کـه متنعمان مغرور آنها در چنگال عذاب گرفتار سازیم در این هنگام ناله هاى دردناک و استغاثه آمیز سر مى دهند!.
65 - (اما به آنها گفته مى شود) فریاد نکنید! امروز شما از ناحیه ما یارى نخواهید شد.
66 - (آیـا فراموش کرده اید که ) در گذشته آیات من بطور مداوم بر شما خوانده مى شد اما شما اعراض مى کردید و به عقب باز مى گشتید؟!.
67 - در حـالى کـه در بـرابـر آن آیـات اسـتـکـبـار مى نمودید و شبها در جلسات خود به بدگوئى ادامه مى دادید.
تفسیر:
دلهاى فرو رفته در جهل !
از آنـجـا که صفات بر جسته و ویژه مؤ منان که سر چشمه انجام هر گونه کار نیک است و در آیـات قـبـل به آن اشاره شد، این سؤ ال را برمى انگیزد که اتصاف به این صفات و انـجـام این اعمال ، کار همه کس نیست ، و از عهده همه بر نمى آید، در نخستین آیه مورد بحث به پاسخ پرداخته مى گوید: (ما هیچکس را جز به مقدار توانائیش تکلیف نمى کنیم ) و از هر کس به اندازه عقل و طاقتش مى خواهیم (و لا نکلف نفسا الا وسعها).
ایـن تـعـبـیـر نشان مى دهد که وظائف و احکام الهى در حدود توانائى انسانها است ، و در هر مـورد بـیـش از مـیـزان قـدرت و تـوانـائى بـاشـد سـاقـط مـى شـود و بـه تـعـبـیـر علماى اصول ، این قاعده بر تمام احکام اسلامى حکومت دارد و بر آنها مقدم است .
و بـاز از آنـجـا کـه مـمـکن است این سؤ ال پیش آید که چگونه اینهمه انسانها اعمالشان از کـوچـک و بـزرگ ، مـورد حـسـاب و بـررسـى قـرار مـى گیرید؟ اضافه مى کند: و نزد ما کـتـابـى اسـت کـه بـه حـق سـخـن مـى گـویـد (و تـمـام اعـمـال بـنـدگـان را ثـبـت و بـازگـو مـى کـنـد) و بـه هـمـیـن دلیل هیچ ظلم و ستمى بر آنها نمى شود (و لدینا کتاب ینطق بالحق و هم لا یظلمون ).
ایـن اشـاره بـه نـامـه هاى اعمال و پرونده هائى است که همه کارهاى آدمى در آن ثبت است و نزد خداوند محفوظ است ، پرونده هائى که گوئى زبان دارد و حق را
بازگو مى کند به گونه اى که جاى هیچگونه انکار در آن باقى نمى ماند.
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد که منظور از این کتاب که نزد پروردگار است ، لوح محفوظ باشد و تعبیر به لدینا (نزد ما) این تفسیر را تایید مى کند.
بـه هـر حـال آیـه فـوق گـویـاى ایـن حـقـیـقـت اسـت کـه ذره اى از اعـمـال آدمى به دست فراموشى سپرده نمى شود و همه دقیقا ثبت خواهد شد، ایمان به این واقعیت نیکوکاران را در کار خیر تشویق و از کار بد بر حذر مى دارد.
جـمـله (یـنـطـق بـالحـق ) (بـه حـق سـخـن مـى گـویـد) کـه در تـوصـیـف کـتـاب اعمال آدمى آمده است شبیه تعبیرى است که در فارسى نیز داریم و مى گوئیم : فلان نامه به قدر کافى گویاست ، یعنى نیاز به شرح و توضیح ندارد، گوئى خودش سخن مى گوید و بدون احتیاج به مطالعه ، حقایق را بازگو مى کند.
جـمـله (و هـم لا یـظـلمـون ) نـیـز اشـاره بـه ایـن اسـت کـه بـا ثـبـت دقـیـق اعمال جائى براى ظلم و ستم باقى نمى ماند.
ولى از آنـجـا کـه بـیـان ایـن واقـعـیـات تـنها در کسانى اثر مى کند که مختصر بیدارى و آگـاهـى دارنـد بـلافـاصـله اضـافـه مـى کـنـد: (امـا دلهـاى ایـن جـمـعـیت کافر لجوج در جـهـل و بـیـخـبـرى آنـچـنـان فـرو رفـتـه کـه از نـامـه اعـمـال و روز حـسـاب و جـزا و آنـچـه در قـرآن از وعـد و وعـیـد آمـده اسـت غـافـلنـد) (بل قلوبهم فى غمرة من هذا).
این انغمار و فرو رفتن در جهل و بیخبرى به آنها اجازه نمى دهد که این حقایق
روشـن را مـشـاهـده کـنند، شاید به خود آیند و به سوى خدا باز گردند سپس اضافه مى کـنـد: (آنـهـا اعـمـالى جـز ایـن هـم دارنـد کـه پـیـوسـتـه آن را انـجـام مـى دهـنـد) (و لهـم اعمال من دون ذلک هم لها عاملون ).
مـفسران براى جمله (لهم اعمال من دون ذلک ) تفسیرهاى گوناگونى گفته اند: بعضى آن را اشـاره بـه اعـمـال خـلاف و زشـتـى مـى دانـنـد کـه بـه خـاطـر جـهـل و نـادانـى از آنـهـا سـر مـى زنـد (بـنـابـرایـن (ذلک ) اشـاره بـه جهل آنها است ) و اعمال اشاره به گناهانى است که از آنها از این رهگذر سر مى زد.
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: مـنـظـور ایـن اسـت کـه آنـهـا عـلاوه بـر کفر عقیدتى از نظر عمل نیز آلودگى فراوان دارند.
و بـالاخـره بـعضى احتمال داده اند که منظور این است : برنامه این کافران با برنامه مؤ منان به کلى از هم جدا است و دو خط مختلف را تعقیب مى کند.
ایـن تـفـسـیـرهـا در نـهـایـت ، مـنـافـاتـى بـا هـم نـدارنـد و قـابـل جـمـعـنـد، آنـچـه بـایـد بـه آن تـوجـه داشـت ایـن اسـت کـه سـر چـشـمـه اعـمـال نـنـگـیـن آنـان هـمـان قـرار گـرفـتـن قـلبـهـایـشـان در غـمـره و فـرو رفـتـن در جهل و نادانى است .
امـا آنها در این غفلت و بیخبرى همچنان باقى مى مانند (تا روزى که مترفین را (آنان که غـرق نـاز و نـعـمتند) در چنگال عذاب گرفتار سازیم در این هنگام نعره استغاثه آمیز آنها هـمچون نعره وحوش بیابان برمى خیزد) و از سنگینى عذاب و مجازات دردناک الهى ناله سر مى دهند (حتى اذا اخذنا مترفیهم بالعذاب اذا هم یجئرون )
ولى به آنها خطاب مى شود (فریاد نکنید و ناله نزنید که شما امروز از ناحیه ما یارى نخواهید شد)! (لا تجئروا الیوم انکم منا لا تنصرون ).
ذکـر خـصـوص (مـتـرفـیـن ) در اینجا با اینکه گنهکاران منحصر به آنها نیستند یا به خـاطر این است که آنها سردمداران گمراهى و ضلالتند و یا براى این است که مجازات در مورد آنها دردناکتر خواهد بود.
ضـمـنـا مـنـظـور از عذاب در اینجا ممکن است عذاب دنیا یا عذاب آخرت یا هر دو باشد، یعنى هـنـگـامـى که عذاب دردناک الهى در این جهان یا آن جهان دامانشان را فرا مى گیرد، نعره و فریاد بر مى آورند و استغاثه مى کنند، اما بدیهى است در آن هنگام کار از کار گذشته و راه بازگشت وجود ندارد.
آیـه بـعـد در حـقـیقت بیان علت این سرنوشت شوم است ، مى گوید: (در گذشته آیات من بـه طـور مـداوم بـر شـمـا خـوانـده مـى شد اما بجاى اینکه از آن ، درس بیاموزید و بیدار شـوید اعراض مى کردید و به عقب باز مى گشتید) (قد کانت آیاتى تتلى علیکم و کنتم على اعقابکم تنکصون ).
(تـنـکـصون ) از ماده (نکوص ) به معنى عقب عقب بر گشتن است ، و (اعقاب ) جمع (عـقـب ) (بـر وزن جـهش ) به معنى پاشنه پا است و مجموع این جمله کنایه از کسى است کـه سـخـن نـامـطـلوبـى را مـى شـنود و بقدرى نگران و وحشت زده مى شود که بر پاشنه پایش به عقب باز مى گردد.
نـه تـنها در برابر شنیدن آیات الهى عقب گرد مى کردید، بلکه (در برابر آن حالت استکبار به خود مى گرفتید) (مستکبرین به ).
و عـلاوه بـر ایـن (جـلسـات شـب نـشـیـنـى تـشـکـیـل مى دادید و از پیامبر و قرآن و مؤ منان بدگوئى مى نمودید) (سامرا تهجرون ).
(سامرا) از ماده (سمر) (بر وزن ثمر) به معنى گفتگوهاى شبانه است .
بعضى از مفسران گفته اند معنى اصلى این ماده سایه ماه در شب است که تاریکى و سفیدى در آن آمـیـخـتـه شـده و از آنـجـا کـه گـفتگوهاى شبانه گاه در سایه ماهتاب انجام مى شود چنانکه از مشرکان عرب نقل کرده اند که آنها شبهاى ماهتابى در اطراف کعبه جمع مى شدند و بـر ضـد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سخن مى گفتند این واژه در مورد آن به کـار رفته ، و اگر مى بینیم به افراد گندمگون و یا خود گندم ، (سمراء) گفته مى شود به خاطر آن است که سفیدى آن با کمى تیرگى آمیخته شده است .
(تـهـجـرون ) از مـاده (هـجـر) (بـر وزن فـجـر) در اصل به معنى دورى کردن و جدائى است ، سپس به معنى هذیان گفتن مریض نیز آمده ، چرا کـه سـخنانش در آن حالت ناخوش آیند و دور کننده است و نیز هجر (بر وزن کفر) به معنى فحش و ناسزا است که آن نیز مایه دورى و جدائى است .
در آیه فوق همین معنى اخیر منظور است یعنى شبها تا مدت طولانى بیدار مى مانید و همچون بیماران هذیان مى گوئید و فحش و ناسزا مى دهید.
و ایـن راه و رسـم افراد بى منطق و در عین حال ضعیف و زبون است بجاى اینکه روز روشن با شهامت بر منطق و دلیل تکیه کنند، شبهاى تاریک را که چشم مردم در خواب است انتخاب کرده و براى پیشبرد اهداف شوم یا تسکین ناراحتیهاى
درون و گشودن عقده ها به ناسزاگوئى مى پردازند.
قـرآن مـى گـویـد: مـایـه بـدبـختى شما و عذاب دردناک الهى این بود که شما نه شهامت پذیرش حق داشتید، نه متواضعانه در برابر آیات خدا زانو مى زدید، و نه برخورد شما با پیامبر یک بر خورد منطقى و صحیح بود که اگر چنین بود راه حق را پیدا مى کردید.
آیه و ترجمه


اءفلم یدبروا القول اءم جاءهم ما لم یأ ت اءباءهم الا ولین (68)
اءم لم یعرفوا رسولهم فهم له منکرون (69)
اءم یقولون به جنة بل جاءهم بالحق و اءکثرهم للحق کارهون (70)
و لو اتـبـع الحـق اءهـواءهـم لفـسـدت السـمـوت و الا رض و مـن فـیـهـن بل اءتیناهم بذکرهم فهم عن ذکرهم معرضون (71)
اءم تسالهم خرجا فخراج ربک خیر و هو خیر الرزقین (72)
و إ نک لتدعوهم إ لى صرط مستقیم (73)
و إ ن الذین لا یؤ منون بالاخرة عن الصرط لناکبون (74)


ترجمه :

68 - آیـا آنـهـا در ایـن گـفتار تدبر نکردند؟ یا اینکه مطالبى براى آنان آمده که براى نیاکانشان نیامده است ؟!
69 - یـا ایـنـکـه پـیـامـبـرشـان را نشناختند (و از سوابق او آگاه نیستند) که او را انکار مى کنند؟!
70 - یـا مـى گـویـنـد او دیـوانه است ؟!، ولى او حق را براى آنها آورده اما اکثرشان از حق کراهت دارند.
71 - و اگر حق از هوسهاى آنها پیروى کند آسمانها و زمین و تمام کسانى که در آنها هستند تباه مى شوند، ولى ما قرآنى به آنها دادیم که مایه یادآورى (و مایه شرف و حیثیت آنها) است اما آنان از چنین چیزى رویگردانند.
72 - یا اینکه تو از آنها مزد و هزینه اى (در برابر دعوتت ) مى خواهى ؟ در حالى که مزد پروردگارت بهتر است و او بهترین روزى دهندگان است .
73 - به طور قطع و یقین تو آنها را به صراط مستقیم دعوت مى کنى .
74 - اما کسانى که به آخرت ایمان ندارند از این صراط منحرفند.
تفسیر:
بهانه هاى رنگارنگ منکران
در تعقیب آیات گذشته که سخن از اعراض و استکبار کفار در برابر پیامبر اسلام (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـود در آیات مورد بحث از بهانه هائى که ممکن است آنها براى خـود در ایـن زمـیـنـه بـتـراشـنـد و پـاسـخ دنـدانـشـکـن آن سـخـن مـى گـویـد، ضـمـنـا عـلل واقـعـى اعـراض و رویـگـردانـى آنـهـا را نـیز شرح مى دهد که در واقع در پنج قسمت خلاصه مى شود:
نخست مى گوید: (آیا آنها در این گفتار (آیات الهى ) تدبر و اندیشه نکردند)؟ (افلم یدبروا القول ).
آرى نـخستین عامل بدبختى آنها تعطیل اندیشه و تفکر در محتواى دعوت تو است ، که اگر بود مشکلات آنها حل مى شد.
در دومـیـن مـرحـله مـى گوید: (یا اینکه مطالبى براى آنها آمده است که براى نیاکانشان نیامده )؟! (ام جائهم مالم یات آبائهم الاولین ).
یـعـنـى اگـر تـوحـید و معاد و دعوت به نیکیها و پاکیها تنها از ناحیه تو بود، ممکن بود بهانه کنند که اینها سخنان نو ظهورى است که ما نمى توانیم زیر بار آن برویم .
اگـر ایـن مـطـالب حـق بـود چـرا خـدا کـه بـه هـمـه انـسـانها نظر لطف و مرحمت دارد براى گذشتگان نفرستاد؟
ولى بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه مـحـتـواى دعـوت تـو از نـظـر اصول و اساس همان محتواى دعوت همه پیامبران است ، این بهانه جوئیها بى معنى است .
در سـومـیـن مـرحـله مـى گـویـد: (یا اینکه آنها پیامبرشان را نشناختند، لذا او را انکار مى کنند) (ام لم یعرفوا رسولهم فهم له منکرون ).
یـعـنـى اگـر این دعوت از ناحیه شخص مرموز یا مشکوکى صورت گرفته بود ممکن بود بـگـویـنـد سـخـنـانش حق است ، اما خودش شخص ‍ ناشناخته و مرموزى است ، نمى توان به ظاهر سخنانش فریب خورد.
ولى اینها سابقه تو را بخوبى مى دانند، در گذشته (محمد امین ) ات مى خواندند به عقل و دانش و امانت تو معترف بودند، پدر و مادر و قبیله ات را به خوبى مى شناسند، پس جائى براى این گونه بهانه ها نیز نیست .
در چهارمین مرحله مى گوید: (یا اینکه مى گویند او دیوانه است )؟! (ام یقولون به جنة ).
یـعـنـى شـخـص او را بـه خـوبـى مـى شـنـاسـیـم ، مـشـکـوک و مـرمـوز نـیـسـت امـا بـه عـقـل و فـکـر او ایمان نداریم ، چه بسا این سخنان را از روى جنون مى گوید، چرا که با افـکـار عـمـومـى مـحـیـط هـمـاهـنـگ نـیـسـت و ایـن نـاهـمـاهـنـگـى و سـنـت شـکـنـى خـود دلیل بر دیوانگى است !.
قـرآن بلافاصله براى نفى این بهانه جوئى مى گوید: پیامبر براى آنها حق آورده است و سخنانش گواه بر این حقیقت است (بل جائهم بالحق ).
(عیب کار اینجا است که آنها از حق کراهت دارند)! (و اکثر هم للحق
کارهون ).
آرى ایـنـهـا سخنان حکیمانه است منتها چون با تمایلات هوس آلود این گروه هماهنگ نیست آن را نفى کرده و بر چسب افکار جنون آمیز به آن مى زنند!
در حـالى کـه هـیـچ لزومـى نـدارد کـه حـق تـابـع تمایلات مردم باشد، که (اگر حق از هـوسـهـاى آنـهـا پـیـروى مـى کـرد و جـهـان هـسـتـى بـر طـبـق تـمـایـل آنـهـا گـردش داشت آسمانها و زمین و هر آنکس در آنها است تباه مى شدند)! (و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السماوات و الارض و من فیهن ).
زیـرا هـوى و هـوسـهاى مردم معیار و ضابطه اى ندارد، بلکه علاوه بر این در بسیارى از مـوارد بـه سوى زشتیها مى گراید، اگر قوانین هستى تابع این تمایلات انحرافى مى شد هرج و مرج و فساد سراسر جهان را فرا مى گرفت !.
سپس براى تاءکید بیشتر روى این موضوع مى گوید : (بلکه ما قرآنى به آنها دادیم کـه مـایـه تـذکر و یادآورى و توجه به خدا و مایه شرف و آبرو و حیثیت آنها است ، ولى آنـهـا از چـیـزى کـه مـایـه یـاد آورى و شـرف و آبـروى آنـهـا اسـت روى گـردانـنـد) (بل آتیناهم بذکرهم فهم عن ذکر هم معرضون ).
در پـنجمین و آخرین مرحله مى گوید: (آیا بهانه فرار آنها از حق این است که تو از آنها اجر و مزد و هزینه اى در برابر دعوتت تقاضا مى کنى ؟ در حالى که رزق پروردگارت براى تو بهتر است و او بهترین روزى دهندگان است ) (ام تسئلهم
خرجا فخراج ربک خیر و هو خیر الرازقین ).
بـدون شـک اگر یک رهبر معنوى و روحانى در مقابل دعوتش از مردم تقاضاى پاداش و اجر مـادى کـنـد عـلاوه بـر اینکه بهانه اى به دست بهانه جویان مى دهد که به خاطر نداشتن امـکـانـات مـالى از او دور شـونـد، آنـهـا را مـتهم مى سازد که دعوت به سوى حق را دکانى براى جلب منافع مادى قرار داده .
وانـگهى این بشر چه دارد که به دیگرى بدهد؟ مگر تمام رزق و روزیها به دست خداوند قادر رزاق نیست ؟.
به هر حال قرآن با بیان گویائى که در این پنج مرحله بیان داشته روشن مى سازد که ایـن کـوردلان تـسـلیـم حـق نـیـسـتند و عذرهائى که براى توجیه مخالفت خود ذکر مى کنند بهانه هاى بى اساسى بیش نیستند.
در آیـه بـعـد بـه عنوان یک نتیجه گیرى کلى از آنچه گذشت چنین مى گوید: (به طور قـطـع و یـقین تو آنها را به صراط مستقیم دعوت مى کنى ) (و انک لتدعوهم الى صراط مستقیم ).
صـراط مـسـتقیمى که نشانه هاى آن نمایان است و با اندک دقتى صاف بودن آن روشن مى گردد.
مى دانیم راه راست نزدیکترین فاصله میان دو نقطه است ، و یک راه بیش نیست ، در حالى که جاده هاى انحرافى که در چپ و راست آن قرار گرفته بى نهایت است .
گر چه در بعضى از روایات اسلامى صراط مستقیم به ولایت على (علیه السلام ) تفسیر شـده ولى چـنـانـکـه بارها گفته ایم این گونه روایات بیان بعضى از مصداقهاى روشن اسـت ، و هـیـچ مـنافات با وجود مصادیق دیگر مانند قرآن و ایمان به مبدء و معاد و تقوى و جهاد و عدل و داد ندارد.
و نـتـیـجـه طـبیعى این موضوع همانست که در آیه بعد بازگو مى کند (و کسانى که به آخرت ایمان ندارند به طور مسلم از این صراط منحرفند) (و ان الذین لایؤ منون بالاخرة عن الصراط لناکبون ).
(نـاکـب ) از مـاده (نـکـب ) و (نـکـوب ) بـه مـعـنى انحراف از مسیر است ، و (نکبت دنیا) در مقابل روى آوردن دنیا به معنى انحراف و پشت کردن دنیا است .
روشن است که منظور از (صراط) در این آیه همان صراط مستقیم در آیه پیش از آن است .
ایـن نیز مسلم است کسى که در این جهان از صراط مستقیم حق منحرف گردد در جهان دیگر هم از صـراط بـهـشـت ، منحرف شده به دوزخ سقوط مى کند چرا که هر چه در آنجا است نتیجه مـسـتقیم کارهاى اینجا است ، تکیه کردن روى عدم ایمان به آخرت و ارتباط و پیوند آن با انـحـراف از طـریـق حق به خاطر آن است که انسان تا ایمان به معاد نداشته باشد احساس مسئولیت نمى کند.
در حـدیـثـى از امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) مـى خوانیم : ان الله جعلنا ابوابه و صـراطـه و سـبـیـله والوجـه الذى یـؤ تـى مـنـه ، فـمـن عدل عن ولایتنا او فضل علینا غیرنا فانهم عن الصراط لناکبون : (خداوند ما رهبران دینى و الهـى را درهـاى وصـول بـه معرفتش و صراط و طریق و جهتى که از آن به او مى رسند قـرار داده ، بـنـابـرایـن کـسـانـى کـه از ولایـت مـا مـنـحـرف گـردنـد، یا دیگرى را بر ما برگزینند
آنها از صراط حق منحرفند).
نکته ها:
1 - حق پرستى و هوا پرستى
در آیـات فـوق اشاره کوتاه و پر معنائى به تضاد حق پرستى و هواپرستى بود و مى فـرمـود: اگـر حـق تـابـع هـوا و هـوس مردم گردد نه تنها زمین و اهلش که آسمانها هم به فـسـاد کـشـیـده مـى شـود، تـحـلیـل ایـن مـسـاءله چـنـدان مشکل نیست زیرا:
1 - بـدون شـک هـوا و هـوسـهـاى مردم یکسان نیست ، و غالبا با یکدیگر تضاد دارد و حتى بـسـیـار مـى شـود کـه هـوا و هـوسـهـاى یـک انـسـان نـیـز ضـد و نـقـیض یکدیگرند با این حـال اگـر حـق بـخـواهـد تـسـلیـم ایـن تـمـایـلات گـردد نـتـیجه اى جز هرج و مرج و از هم پاشیدگى و فساد نخواهد داشت .
چرا که هر یک از آنها معبودى را مى پرستند، و بتى براى خود ساخته اند، اگر حق تسلیم این خواسته ها گردد و این معبودهاى پراکنده بر پهنه هستى حکومت کنند فساد آن بر هیچکس پنهان نخواهد بود.
2 - تـمـایلات هوس آلود مردم ، غالبا متوجه مسائلى است که (قطع نظر از تناقضهایش ) نیز مفسده انگیز است ، اگر این تمایلات بخواهد به عالم هستى و جامعه بشرى خط بدهد نتیجه اى جز فساد به بار نمى آورد.
3 - تـمـایـلات هوس آلود همیشه یک بعدى است و تنها یک زاویه را مى نگرد و از جنبه هاى دیـگـر غافل است ، و مى دانیم یکى از عوامل مهم فساد، برنامه هاى یک بعدى مى باشد که ابعاد دیگر هرگز در آن مورد توجه قرار نمى گیرد.
آیه فوق از پاره اى از جهات بى شباهت به آنچه در آیه 22 سوره انبیاء آمده است نیست : لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا: (اگر در آسمان و زمین خدایانى
جز خدا باشند به فساد کشیده مى شوند).
بدیهى است (حق ) همچون (صراط مستقیم ) یکتا و یگانه است ، این هوا و هوسها هستند که همچون خدایان پندارى متعدد و بسیارند.حـال که چنین است در تضاد و کشمکش (حق ) و (هوا) از کدام باید پیروى کرد، از هوا که مایه فساد آسمان و زمین و همه موجودات است و یا از حق که رمز وحدت و توحید و نظم و هـمـاهـنـگـى اسـت ؟ نـتـیـجـه ایـن تـحـلیـل و پـاسـخ ایـن سـؤ ال به خوبى روشن است .
2 - صفات رهبر
از آیات فوق ضمنا بخشى از صفات رهبران راه حق روشن مى گردد:
آنـهـا هـمـیـشـه مـردمـى بـودنـد شناخته شده به نیکیها که اگر افراد ناشناخته و مرموزى بودند به حکم (ام لم یعرفوا رسولهم فهم لهم منکرون )، بهانه اى به دست منافقان مى افتاد که دعوت شناخته شده آنها را به خاطر ناشناخته بودن خودشان نادیده بگیرند و انکار کنند.
دیـگـر ایـنـکـه آنـهـا هرگز در مسیر خود تسلیم هوسهاى مردم نمى شوند و به عکس آنچه دنیاى امروز مى پسندد بر تمایلات عمومى به طور مطلق (هر چند انحرافى باشد) صحه نـمى گذارند، آنها در ترویج مکتب حق اصرار مى ورزند هر چند ناخوش آیند گروه کثیرى باشد.
دیگر اینکه آنها در برابر دعوت خویش پاداش مادى نمى طلبند.
با انواع محرومیتها مى سازند و وابستگى مادى به کسى پیدا نمى کنند چرا که این نیاز و وابـسـتـگـى زنـجـیـرى خـواهـد شـد بـر دسـت و پـاى آنـهـا و قفل محکمى بر زبان و فکرشان !.
3 - چرا اکثریت ، تمایل به حق ندارند؟! کدام اکثریت ؟
در بـسـیـارى از آیـات قـرآن هـمـچـون آیـات فوق (اکثریت ) مورد مذمت و نکوهش قرار گـرفـتـه انـد، در حـالى کـه مـى دانیم در دنیاى امروز، معیار قضاوت و سنجش خوب و بد اکـثـریـت جـامـعـه هـا مـحـسـوب مـى شـود، و ایـن امـر بـسـیـار سـؤ ال انگیز است .
در اینجا از آیاتى که بعد از ذکر کلمه (اکثر)، ضمیر (هم ) را ذکر مى کند و غالبا بـه کافران و مشرکان و امثال آنها اشاره مى کند سخن نمى گوئیم که از موضوع بحث ما خارج است ، بلکه سخن از آیاتى است که عنوان (اکثر الناس ) (اکثر مردم ) دارد مانند:
و لکن اکثر الناس لا یشکرون : (ولى اکثر مردم شکرگزار نیستند) (بقره - 243).
و لکن اکثر الناس لا یعلمون : (ولى اکثر مردم نمى دانند) (اعراف - 187).
و لکن اکثر الناس لا یؤ منون : (ولى اکثر مردم ایمان نمى آورند) (هود - 17).
و مـا اکـثـر النـاس و لو حـرصـت بمؤ منین : (اکثر مردم هر چند کوشش و تلاش کنى ایمان نمى آورند) (یوسف103).
و ابـى اکـثـر الناس الا کفورا: (اکثر مردم جز کفران و انکار حق کارى ندارند) (اسراء ـ 89).
و ان تـطـع اکـثر من فى الارض یضلوک عن سبیل الله : (اگر از کثر مردم روى زمین اطاعت کنى تو را از راه خدا منحرف و گمراه مى سازند) (انعام 116).
از سـوى دیـگـر در بـعـضـى از آیـات قـرآن راه و رسـم اکثریت مؤ منان به عنوان یک معیار صحیح مورد توجه قرار گرفته است ، در آیه 115 سوره نساء مى خوانیم
و مـن یـشـاقـق الرسـول مـن بـعـد مـا تـبـیـن له الهـدى و یـتـبـع غـیـر سـبـیـل المـؤ مـنـیـن نـوله ما تولى و نصله جهنم و سائت مصیرا: ( هر کس از در مخالفت با پـیـامـبر در آید و از طریقى جز طریق مؤ منان پیروى کند او را به همان راه که مى رود مى بریم و به دوزخ مى فرستیم ، و بد جایگاهى دارد).
در روایـات اسـلامـى در بـحـث روایات متعارض مى بینیم که یکى از معیارهاى ترجیح همان شهرت در میان اصحاب و یاران و پیروان ائمه هدى است ، چنانکه امام صادق (علیه السلام ) فـرمـود: یـنـظـر الى مـا کـان مـن روایـتـهـما عنا فى ذلک الذى حکما به المجمع علیه عند اصحابک فیؤ خذ به من حکمنا و یترک الشاذ الذى لیس بمشهور عند اصحابک فان المجمع عـلیـه لا ریـب فـیـه : (هنگامى که دو نفر قاضى اختلاف نظر پیدا کنند و سر چشمه آن ، اخـتـلاف روایـات بـاشـد بـایـد نـگـاه کـرد و دیـد کـدامـیـک از آن دو روایـت مـورد قبول نزد اصحاب تو است ؟ باید آن را گرفت و روایتى که نزد اصحاب مشهور نیست رها کرد، چرا که روایت مشهور شکى در آن نیست ).
و در نهج البلاغه مى خوانیم : و الزموا السواد الاعظم ، فان ید الله مع الجماعة ، و ایاکم و الفـرقـه ، فـان الشـاذ مـن النـاس للشیطان ، کما ان الشاذ من الغنم للذئب : (همیشه هـمراه جمعیتهاى بزرگ باشید که دست خدا با جماعت است ، و از پراکندگى بپرهیزید که انسان تک و تنها بهره شیطان است ، چونانکه گوسفند تنها طعمه گرگ )!.
و نـیـز در نـهـج البـلاغـه مـى خـوانـیـم : و الزمـوا مـا عـقـد عـلیـه حبل الجماعة : (آنچه را که پیوند جمعیت با آن گره خورده است رها مکنید).
و بـه ایـن تـرتـیـب مـمـکن است براى بعضى میان این دو گروه از آیات و روایات تضادى تصور شود.
از سـوى دیـگـر مـمـکـن است این فکر پیدا شود که اسلام نمى تواند با حکومت دموکراسى کـنـار بـیـایـد، چـرا کـه پایه دموکراسى بر آراء اکثریت مردم است که قرآن شدیدا آن را مورد نکوهش قرار داده است .
ولى بـا کـمى دقت در همان آیات و روایاتى که در بالا آوردیم و مقایسه آنها با یکدیگر منظور و مفهوم واقعى آنها روشن مى گردد:
جـان کلام اینجا است که اگر اکثریت ، مؤ من و آگاه و در مسیر حق باشند نظرات آنها محترم و غالبا مطابق واقع است و باید از آن پیروى کرد.
ولى اگـر اکـثـریـت ناآگاه و جاهل و بیخبر، یا آگاه اما تسلیم هوا و هوس باشند، نظرات آنـهـا غـالبـا جـنـبـه انـحـرافـى دارد و پـیروى از آن چنانکه قرآن مى گوید انسان را به ضلالت و گمراهى مى کشد.
روى ایـن حـسـاب بـراى بدست آمدن یک دموکراسى سالم باید نخست کوشش کرد که توده هاى جامعه آگاه و مؤ من گردند سپس ‍ نظرات اکثریت را معیار براى پیشبرد اهداف اجتماعى قـرار داد، و وگـرنـه دموکراسى بر اساس نظرات اکثریت گمراه ، جامعه را به جهنم مى فرستد.
ذکر این مساءله نیز ضرورى است که به اعتقاد ما حتى اکثریت آگاه و رشید و با ایمان در صورتى نظراتشان محترم است که بر خلاف فرمان الهى و کتاب و سنت نبوده باشد.
گـفـتـنـى اسـت کـه بـخشى از الزامات جوامع امروز در زمینه پناه بردن به آراء اکثریت از ایـنـجـا نـاشـى مـى شـود که آنها معیار دیگرى در دست ندارند که روى آن تکیه کنند، آنها براى کتب آسمانى و برنامه هاى انبیاء حسابى باز نکرده اند، تنها چیزى که براى آنها باقى مانده ، توده هاى مردم است ، و از آنجا که قدرت
آگـاهـى بـخـشـى به این توده ها را ندارند، بعلاوه بسیار مى شود که ناآگاهى توده ها بـراى آنها به صرفه مقرونتر است و به آسانى و از طریق تبلیغات مى توانند آنها را به دنبال خود بکشند، لذا اکثریت کمى را معیار قرار داده تا سر و صداها خاموش گردد.
و اگـر درسـت در حـال جـوامع امروز و قوانین و نظامات حاکم بر آنها بیندیشیم خواهیم دید که بسیارى از بدبختیهائى که دامنگیرشان شده به خاطر رسمیت دادن به نظرات اکثریت ناآگاه است .
چه قوانین زشت و کثیفى که حتى ذکر آنها شرم آور است ، با نظر اکثریت تصویب نشده ؟! و چـه آتـشـهـائى کـه بـا نـظـریـه اکـثـریـت نـاآگاه بر افروخته نگشته ؟ و چه مظالم و بیدادگریهائى که اکثریت غیر مؤ من بر آن صحه نگذارده است ؟!.
آیه و ترجمه


و لو رحمناهم و کشفنا ما بهم من ضر للجوا فى طغیانهم یعمهون (75)
و لقد اءخذناهم بالعذاب فما استکانوا لربهم و ما یتضرعون (76)
حتى إ ذا فتحنا علیهم بابا ذا عذاب شدید إ ذا هم فیه مبلسون (77)
و هو الذى انشا لکم السمع و الا بصار و الا فدة قلیلا ما تشکرون (78)
و هو الذى ذراءکم فى الا رض و إ لیه تحشرون (79)
و هو الذى یحیى و یمیت و له اختلف الیل و النهار اءفلا تعقلون (80)


ترجمه :

75 - و اگـر بـه آنها رحم کنیم و گرفتاریها و مشکلاتشان را برطرف سازیم (نه تنها بـیـدار نـمـى شوند) بلکه در طغیانشان اصرار مى ورزند و (در این وادى ) سرگردان مى مانند.
76 - مـا آنـها را به عذاب و بلا گرفتار ساختیم (تا بیدار شوند) اما آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع کردند و نه به درگاهش تضرع مى کنند.
77 - (ایـن وضـع هـمـچـنـان ادامه مى یابد) تا زمانى که درى از عذاب شدید به روى آنها بگشائیم ، و چنان گرفتار شوند که به کلى ماءیوس ‍ گردند!.
78 - او کـسـى اسـت کـه بـراى شـمـا گـوش و چـشـم و قـلب (عـقل ) ایجاد کرد، اما کمتر شکر او را به جا مى آورید79 او کسى است که شما را در زمین آفرید و به سوى او محشور مى شوید.
80 - او کـسـى اسـت کـه زنـده مـى کـنـد و مـى میراند و آمد و شد شب و روز از آن اوست ، آیا اندیشه نمى کنید؟!
تفسیر:
طرق مختلف بیدار سازى الهى
از آنـجـا کـه در آیـات گـذشـتـه سـخـن از بـهـانـه هـاى مـختلفى بود که منکران حق براى سرپیچى از دعوت پیامبران عنوان مى کردند، در آیات مورد بحث خداوند از طرق اتمام حجت و بیدارسازى آنها سخن مى گوید.
نـخـست مى فرماید: گاه آنها را مشمول نعمت خود مى سازیم تا بیدار شوند، ولى (اگر آنـهـا را بـوسـیـله نـعـمـتـهـا و بـرطـرف سـاخـتـن امـواج بـلاهـا مشمول لطف خود قرار دهیم چنان آلوده اند که باز در طغیانشان اصرار و لجاجت مى ورزند و در این وادى همچنان سرگردان مى مانند) (و لو رحمناهم و کشفنا ما بهم من ضر للجوا فى طغیانهم یعمهون ).
و گاه آنها را با حوادث دردناک گوشمالى مى دهیم تا اگر از طریق رحمت
و نـعـمت بیدار نشدند از این راه بیدار شوند، ولى این کار نیز در آنها مؤ ثر نیست ، زیرا مـا آنـهـا را بـه عـذاب و بـلا گـرفـتـار سـاخـتـیـم امـا آنها نه در برابر پروردگارشان تواضع و انقیادى نشان دادند و نه به درگاه او توجه و تضرع مى کنند (و لقد اخذناهم بالعذاب فما استکانوا لربهم و ما یتضرعون ).
تـضـرع چـنـانـکـه پـیـش از ایـن هـم گفته ایم در اصل از ماده (ضرع ) به معنى پستان گـرفـتـه شـده و (تـضرع ) دوشنده است ، سپس به معنى تسلیم آمیخته با تواضع و خضوع آمده است .
یـعـنـى ایـن حـوادث دردنـاک آنـهـا را هرگز از مرکب غرور و سرکشى و خود کامگى فرود نیاورد و در برابر حق تسلیم نشدند.
و اگـر در پـاره اى از روایـات تـضـرع بـه مـعـنـى بلند کردن دستها در هنگام دعا و نماز تفسیر شده در واقع بیان یکى از مصداقهاى این معنى وسیع است .
به هر حال ما به این رحمتها و نعمتها و مجازاتهاى بیدار کننده ادامه مى دهیم و آنها نیز به طـغـیـان و سـرکـشـى و لجاجتشان ، (تا هنگامى که درى از عذاب شدید و دردناک خود به روى آنها بگشائیم و چنان گرفتار شوند که به کلى ماءیوس گردند)
(حتى اذا فتحنا علیهم بابا ذا عذاب شدید اذا هم فیه مبلسون .
در واقع خداوند دو نوع مجازات دارد (مجازاتهاى تربیتى ) و (مجازاتهاى پاکسازى و استیصال ) هدف در مجازاتهاى قسم اول آن است که در سختى و رنج قرار گیرند و ضعف و ناتوانى خود را دریابند و از مرکب غرور پیاده شوند.
ولى هـدف در قسم دوم که در مورد افراد غیر قابل اصلاح صورت مى گیرید این است که بـه حـکـم فرمان آفرینش ریشه کن شوند، چرا که در این نظام حق حیات براى آنها باقى نمانده و این خارهاى راه تکامل انسانها باید کنار زده شوند.
در ایـنـکـه مـنظور از (بابا ذا عذاب شدید) (درى از عذاب دردناک ) چیست در میان مفسران گفتگو است :
بسیارى آن را مرگ و سپس عذاب و کیفر قیامت دانسته اند.
بعضى دیگر آن را اشاره به قحطى شدیدى دانسته اند که به نفرین پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) چـنـد سـال دامان مشرکان را گرفت ، تا آنجا که مواد غذائى به کلى نـایـاب شـد و مـجـبـور بـه خـوردن اشـیـائى شـدنـد کـه در حال عادى هیچکس حاضر به خوردن آنها نیست .
بـعـضـى دیـگـر آن را اشـاره بـه کـیـفـر دردنـاکى مى دانند که در زیر ضربات شمشیر رزمندگان اسلام در میدان بدر بر سر آنان فرود آمد.
این احتمال نیز وجود دارد که این آیه اشاره به گروه خاصى نباشد بلکه یک قانون کلى و هـمـگـانـى را دربـاره کـیـفـرهـاى الهـى بـازگـو مـى کـنـد کـه آغـازش رحـمـت است و سپس گـوشـمـالیـهـا و کـیـفـرهـاى تـربـیـتـى ، و سـر انـجـام عـذاب استیصال و مجازات نابود کننده .
قـرآن بـعـد از ایـن بـیـان ، از طـریـق دیـگـر وارد مى شود و به ذکر نعمتهاى الهى براى تحریک حس شکرگزارى آنها پرداخته مى گوید: (او کسى است که براى شما گوش و چـشـم و قـلب (عـقـل ) ایجاد کرد، اما کمتر شکر او را بجا مى آورید) (و هو الذى انشا لکم السمع و الابصار و الافئدة قلیلا ما تشکرون ).
تکیه بر این سه موضوع (گوش و چشم و عقل ) به خاطر آن است که ابزار اصلى شناخت انـسـان ایـن سـه مـى بـاشـد، مـسـائل حـسـى را غالبا از طریق چشم و گوش درک مى کند و مسائل غیر حسى را به وسیله نیروى عقل .
براى پى بردن به اهمیت این دو حس ظاهر (بینائى و شنوائى ) کافى است که حالتى را کـه بـه انـسان بر اثر فقدان این دو دست مى دهد در نظر بگیریم که تا چه حد دنیاى او مـحـدود و خـالى از هـر گونه نور و روشنائى ، بیدارى و آگاهى مى گردد حتى بر اثر فـقـدان این دو عملا بسیارى دیگر از حواس خود را از دست مى دهد زبان و گویائى که در آغاز از طریق شنوائى به کار مى افتد و رابط میان انسان و دیگران است دیگر کارى از او ساخته نیست (کرهاى مادر زاد همیشه لالند با اینکه زبانشان عیب و آفتى ندارد).
و بـه ایـن تـرتـیـب ایـن دو حـس ، کـلیـد عـالم مـحـسـوسـاتـنـد، سـپـس نـوبـت بـه عـقـل مـى رسـد کـه کـلیـد جـهـان مـاوراء حـس و عـالم مـاوراى طـبـیـعـت اسـت ، و در عـیـن حال ماءمور نقادى ، نتیجه گیرى ، جمع بندى و تعمیم و تجزیه در فرآورده هاى آن دو حس است .
آیـا کـسـانـى کـه ایـن سـه وسـیـله بزرگ شناخت را سپاس نگویند درخور سرزنش و ملامت نـیـسـتـند؟ و آیا دقت در ریزه کارى هاى این سه وسیله مؤ ثر کافى نیست که انسان را به خالق آنها آشنا سازد؟
و اگـر نـعـمـت گـوش و چـشـم ، در آیـه فـوق بـر عقل مقدم داشته شده دلیلش روشن
اسـت ، امـا چـرا نـعـمـت گـوش را بـر چـشـم مـقـدم مـى دارد؟ مـمـکـن اسـت بـه ایـن دلیـل بـاشـد که به گفته دانشمندان براى نخستین بار گوش ‍ نوزاد به کار مى افتد و چشم مدتى بعد از آن ، چرا که چشمهاى بسته در محیط تاریک رحم هیچگونه آمادگى براى مـشـاهده امواج نور را ندارد و به همین دلیل بعد از تولد مدتها بسته است تا تدریجا به نـور عـادت کـنـد، در حـالى کـه گـوش چنین نیست ، حتى به اعتقاد بعضى در عالم جنین نیز قدرت شنوائى را دارد و صداى قلب مادر را مى شنود.
در حـقیقت بیان مواهب سه گانه فوق ، انگیزه اى است براى شناخت بخشنده این مواهب که او را بـه دنـبـال مـعرفت منعم اصلى مى فرستد (همانگونه که علماى عقائد بحث شکر منعم را پایه اى براى وجوب عقلى معرفة الله دانسته اند).
سـپـس در آیـه بـعـد بـه یـکـى از مهمترین آیات پروردگار، یعنى خلقت انسان از این زمین خـاکـى پـرداخـتـه چنین مى گوید: (او کسى است که شما را در زمین آفرید) (و هو الذى ذراکم فى الارض ).
و چـون از زمـیـن آفریده شده اید باز به زمین باز مى گردید و دیگر بار (برانگیخته شده به سوى او جمع و محشور مى شوید) (و الیه تحشرون ).
و اگـر در آفـریـنـش خـودتـان از خاک بى ارزش بیندیشید، کافى است که هستى بخش را بشناسید و نیز امکان مساءله معاد را دریابید.
بـعـد از ذکـر مـسـاءله آفـرینش انسان به مساءله مرگ و حیات و آمد و شد شب و روز که از آیـات بـزرگ پروردگار است پرداخته چنین مى گوید: (او کسى است که زنده مى کند و مى میراند و آمد و شد شب و روز از آن او است ، آیا اندیشه نمى کنید)؟! (و هو الذى یحیى و یمیت و له اختلاف اللیل و النهار افلا تعقلون ).
و بـه این ترتیب در آیات سه گانه اخیر از انگیزه شناخت پروردگار شروع کرده و با ذکـر بـخـشـى از مـهـمـترین آیات انفسى و آفاقى بحث را پایان مى دهد و به تعبیر دیگر سیر انسان را از آغاز تولد تا مرگ و بازگشت به سوى پروردگار بازگو مى کند که همه چیزش به فرمان او، و با اراده او صورت مى گیرید.
جـالب اینکه : آفرینش (مرگ ) و (حیات ) را در کنار آفرینش (شب ) و (روز) قـرار مـى دهد چرا که نور و ظلمت در پهنه عالم هستى همانند مرگ و حیات در جهان جانداران است همانگونه که در پرتو امواج نور، عالم هستى جنب و جوش و حرکت پیدا مى کند و زیر پرده هاى ظلمت به خاموشى مى گراید، همین گونه موجودات زنده با نور حیات حرکت خود را آغاز مى کنند و با ظلمت مرگ خاموش مى گردند و هر دو جنبه تدریجى دارند.
ایـن نـکـته را سابقا گفته ایم که اختلاف شب و روز ممکن است به معنى آمد و شد آنها بوده باشد که هر یک خلف و جانشین دیگرى مى شود، و نیز ممکن است به معنى اختلاف و تفاوت تدریجى آنها باشد که فصول چهارگانه سال را به وجود مى آورد، و گردش ‍ حیات را در جهان گیاهان تحت نظام دقیقى رهبرى مى کند.
در هـر حـال هـمـه ایـن مـسـائل مـى تـوانـد راهنماى طریق معرفت پروردگار باشد، به همین دلیل در پایان آیه مى گوید: (افلا تعقلون ): (آیا اندیشه نمى کنید)؟!


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت