تفسیرنمونه سوره انبیا (قسمت2)

آیه و ترجمه


اء و لم یـر الذیـن کـفـروا اءن السـمـوت و الا رض کـانـتـا رتـقـا ففتقنهما و جعلنا من الماء کل شى ء حى اء فلا یؤ منون (30)
و جعلنا فى الا رض روسى اءن تمید بهم و جعلنا فیها فجاجا سبلا لعلهم یهتدون (31)
و جعلنا السماء سقفا محفوظا و هم عن ءایتها معرضون (32)
و هـو الذى خـلق الیـل و النـهـار و الشـمـس و القـمـر کل فى فلک یسبحون (33)


ترجمه :

30 - آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم ؟، و هر چیز زنده اى را از آب قرار دادیم ، آیا ایمان نمى آورند!
31 - و در زمـیـن کوه هاى ثابت و پابرجائى قرار دادیم تا آنها در آرامش باشند ، و در آن درهها و راههائى قرار دادیم تا هدایت شوند.
32 - و آسمان را سقف محفوظى قرار دادیم ، ولى آنها از آیات آن رویگردانند.
33 - او کـسـى اسـت که شب و روز و خورشید و ماه را آفرید که هر یک از آنها در مدارى در حرکتند.
تفسیر:
باز هم نشانه هاى خدا در جهان هستى
در تـعـقـیـب بـحثهاى گذشته پیرامون عقائد خرافى مشرکان و دلائلى که بر توحید ذکر شـد، در آیـات مـورد بـحـث ، یـک سلسله از نشانه هاى خداوند در نظام عالم هستى و تدبیر منظم آن بیان گردیده ، و تاکیدى است بر آن بحثها.
نـخـسـت مـى گوید : (آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین پیوسته بودند و ما آنها را باز کردیم )؟! (او لم یر الذین کفروا ان السماوات و الارض کانتا رتقا ففتقناهما).
(و هـر مـوجـود زنـده اى را از آب آفـریـدیـم )؟ (و جـعـلنـا مـن المـاء کل شى ء حى ).
(آیا با مشاهده این آیات و نشانه هاى ، باز هم ایمان نمى آورند) (ا فلا یؤ منون ).
در ایـنـکـه مـنـظـور از (رتـق ) و (فـتق ) (پیوستگى و جدائى ) که در اینجا در مورد آسـمـانها و زمین گفته شده است چیست ؟ مفسران سخنان بسیار گفته اند که از میان آنها سه تـفـسیر، نزدیکتر به نظر مى رسد و چنانکه خواهیم گفت هر سه تفسیر ممکن است در مفهوم آیه جمع باشد.
1 - بـه هـم پـیـوستگى آسمان و زمین اشاره به آغاز خلقت است که طبق نظرات دانشمندان ، مـجـمـوعـه ایـن جـهـان بـه صـورت تـوده واحـد عـظـیمى از بخار سوزان بود که بر اثر انفجارات درونى و حرکت ، تدریجا تجزیه شد و کواکب و ستاره ها از جمله منظومه شمسى و کره زمین به وجود آمد و باز هم جهان در حال گسترش است .
2 - منظور از پیوستگى ، یکنواخت بودن مواد جهان است به طورى که
همه در هم فرو رفته بود و به صورت ماده واحدى خودنمائى مى کرد، اما با گذشت زمان ، مواد از هم جدا شدند، و ترکیبات جدیدى پیدا کردند، و انواع مختلف گیاهان و حیوانات و موجودات دیگر، در آسمان و زمین ظاهر شدند، موجوداتى که هر یک نظام مخصوص و آثار و خـواص ویـژه اى دارد، و هـر کـدام نـشـانـه اى اسـت از عظمت پروردگار و علم و قدرت بى پایانش .
3 - مـنـظـور از بـه هم پیوستگى آسمان این است که در آغاز بارانى نمى بارید و به هم پـیـوسـتگى زمین این است که در آن زمان گیاهى نمى روئید، اما خدا این هر دو را گشود، از آسـمـان بـاران نـازل کـرد و از زمـیـن انـواع گـیـاهـان را رویـانـید. روایات متعددى از طرق اهل بیت (علیهمالسلام ) به معنى اخیر اشاره مى کند، و بعضى از آنها اشاره اى به تفسیر اول دارد. بـدون شـک ، تـفـسـیـر اخـیـر چـیـزى اسـت کـه بـا چـشـم قـابـل رؤ یت است که چگونه از آسمان باران نازل مى شود، و زمینها شکافته مى شوند و گـیـاهـان مـى رویـنـد، و بـا جـمـله (او لم یر الذین کفروا) (آیا کسانى که کافر شدند نـدیـدنـد...) کـامـلا سـازگـار اسـت ، و بـا جـمـله (و جـعـلنـا مـن المـاء کل شى ء حى ) نیز هماهنگى کامل دارد.
ولى تـفـسیر اول و دوم نیز با معنى وسیع این جمله ها، مخالف نیست ، چرا که رؤ یت گاهى بـه مـعنى علم مى آید، درست است که این علم و آگاهى براى همه نیست تنها دانشمندانند که مـى تـوانـنـد در بـاره گـذشـتـه زمـیـن و آسمان و به هم پیوستگى آنها و سپس ‍ جدائیشان آگـاهـیـهـائى پیدا کنند، ولى میدانیم قرآن کتاب یک قرن و یک عصر نیست ، بلکه راهنما و راهـگـشـاى انـسـانـهـا در تـمـامـى قـرون و اعـصـار اسـت . بـه هـمـیـن دلیل آنچنان محتواى عمیقى دارد که براى هر گروه و هر عصر،
قابل استفاده است ، روى این حساب ما معتقدیم ، هیچ مانعى ندارد که آیه فوق داراى هر سه تـفـسـیـر بـاشـد کـه هـر کـدام در جـاى خـود، صـحـیـح و کامل است ، و بارها گفته ایم استعمال لفظ در بیش از یک معنى نه تنها ایراد ندارد بلکه گـاهـى دلیـل کـمـال فـصـاحـت است ، و اینکه در روایات مى خوانیم : (قرآن داراى بطون مختلفى است ) نیز ممکن است اشاره به همین معنى باشد.
و امـا در مـورد پـیـدایـش هـمـه مـوجـودات زنـده از آب کـه در ذیل آیه فوق به آن اشاره شده دو تفسیر مشهور است :
1 - حـیـات هـمـه موجودات زنده - اعم از گیاهان و حیوانات - به آب بستگى دارد، همین آبى کـه بـالاخـره مـبـدء آن بـارانـى اسـت کـه از آسـمـان نازل شده .
دیـگـر ایـنکه (ماء) در اینجا اشاره به آب نطفه است که موجودات زنده معمولا از آن به وجود مى آیند.
جالب اینکه دانشمندان امروز معتقدند که نخستین جوانه حیات در اعماق دریاها پیدا شده است ، بـه هـمین دلیل آغاز حیات و زندگى را از آب مى دانند، و اگر قرآن آفرینش انسان را از خـاک مـى شـمـرد، نـبـایـد فـرامـوش کـنـیـم مـنـظـور از خـاک هـمـان طـیـن (گل ) است که ترکیبى است از آب و خاک .
ایـن مـوضـوع نـیـز قـابـل تـوجـه است که طبق تحقیقات دانشمندان قسمت عمده بدن انسان و بسیارى از حیوانات را آب تشکیل مى دهد (در حدود هفتاد درصد!). و اینکه بعضى ایراد کرده انـد کـه آفـریـنـش فـرشـتـگـان و جـن بـا ایـنکه موجودات زنده اى هستند مسلما از آب نیست ، پاسخش روشن است ، زیرا هدف موجودات زنده اى است که براى ما محسوس است .
در حـدیـثـى مـى خـوانـیـم که : شخصى از امام صادق (علیهالسلام ) پرسید: آب چه طعمى دارد؟ امـام نـخـسـت فـرمـود: سـل تـفـقـهـا و لا تـسـئل تـعـنـتـا: (به منظور یاد گرفتن سؤ ال کن نه به منظور بهانه جوئى !) سپس اضافه فرمود: طعم الماء طعم
الحـیـاة ! قـال الله سـبـحـانـه و جـعـلنـا مـن المـاء کـل شـى ء حى : (طعم آب ، طعم حیات و زندگى است ! خداوند مى گوید: ما هر موجود زنده اى را از آب آفریدیم ).
مـخـصـوصـا هـنـگـامـى که انسان در تابستان پس از یک تشنگى طولانى و ممتد در آن هواى سـوزان بـه آب گـوارائى مـى رسـد، مـوقـعى که نخستین جرعه هاى آب را فرو مى برد، احساس مى کند که روح و جان به کالبدش دمیده مى شود، در واقع امام مى خواهد ارتباط و پیوستگى زندگى و آب را با این تعبیر زیبا مشخص کند.
آیـه بـعـد اشـاره بـه قـسـمـت دیـگـرى از نـشانه هاى توحید و نعمتهاى بزرگش کرده مى گـویـد: (مـا در زمـیـن کـوه هاى ثابت و مستقرى ایجاد کردیم تا انسانها را نلرزاند) (و جـعـلنـا فـى الارض رواسى ان تمید بهم ). در گذشته نیز گفته ایم کوهها همچون زرهى کـرهاى زمین را در بر گرفته اند و این سبب مى شود که از لرزشهاى شدید زمین که بر اثر فشار گازهاى درونى است تا حد زیادى جلوگیرى کند.
بـعـلاوه هـمـیـن وضـع کـوهـهـا، حـرکـات پـوسـتـه زمـیـن را در مقابل جزر و مد ناشى از ماه به حداقل مى رساند.
از سـوى دیـگـر اگـر کـوهـهـا نـبـودنـد سطح زمین همواره در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشى در آن دیده نمى شد، همانگونه که در کویرها و بیابانهاى خشک و سوزان چنین است .
سـپـس بـه نـعـمـت دیـگرى که آن هم از نشانه هاى عظمت او است اشاره کرده مى گوید ما در لابـلاى ایـن کوه هاى عظیم ، درهها و راههائى قرار دادیم ، تا آنها هدایت شوند و به مقصد برسند (و جعلنا فیها فجاجا سبلا لعلهم یهتدون ).
بـراسـتـى اگـر ایـن درهـهـا و شـکـافـهـا نـبـودنـد، سـلسـله هـاى جـبـال عظیم موجود در زمین مناطق مختلف را آنچنان از هم جدا مى کردند که پیوندشان از زمین بـه کـلى گـسـسته مى شد، و این نشان مى دهد که همه این پدیده ها طبق برنامه و حسابى است .
و از آنـجـا کـه آرامش زمین به تنهائى براى آرامش زندگى انسان کافى نیست بلکه باید از طـرف بـالا نـیـز ایـمـنـى داشته باشد در آیه بعد اضافه مى کند: (ما آسمان را سقف مـحـفـوظى قرار دادیم ولى آنها از آیات و نشانه هاى توحید که در این آسمان پهناور است رویـگـردانـند) (و جعلنا السماء سقفا محفوظا و هم عن آیاتها معرضون ). منظور از آسمان در اینجا - همانگونه که سابقا هم گفته ایم - جوى است که گرداگرد زمین را گرفته ، و ضـخامت آن صدها کیلومتر طبق تحقیقات دانشمندان مى باشد، این قشر ظاهرا لطیف که از هوا و گـازهـا تـشـکیل شده به قدرى محکم و پرمقاومت است که هر موجود مزاحمى از بیرون به سوى زمین بیاید نابود مى شود، و کره زمین را در برابر بمباران شبانه روزى سنگهاى شهاب که از هر گلوله اى خطرناکترند حفظ مى کند.
بعلاوه اشعه آفتاب که داراى قسمتهاى مرگبارى است به وسیله آن تصفیه مى شود، و از نـفـوذ اشـعـه کـشـنده کیهانى که از بیرون جو، به سوى زمین سرازیر است جلوگیرى مى کند.
آرى این آسمان سقف بسیار محکم و پایدارى است که خدا آن را از انهدام
حفظ کرده است .
و در آخرین آیه مورد بحث به آفرینش شب و روز و خورشید و ماه پرداخته مى گوید: (او اسـت کـه شـب و روز و خـورشـیـد و مـاه را آفـریـد) (و هـو الذى خـلق اللیل و النهار و الشمس و القمر).
(و هر کدام از اینها در مدارى در حرکتند) (کل فى فلک یسبحون ). نکته ها:
تـفـسـیـر کـل فـى فلک یسبحون - مفسران در تفسیر این جمله بیانات گوناگون دارند، اما آنـچـه بـا تـحـقـیـقـات مـسـلم دانـشـمندان فلکى سازگار است ، این است که منظور از حرکت خـورشـیـد در آیـه فـوق یـا حرکت دورانى به دور خویش است ، و یا حرکتى است که همراه منظومه شمسى دارد.
ذکـر ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه کـلمـه کـل مـمـکـن اسـت اشاره به ماه و خورشید و همچنین ستارگان باشد که از کلمه لیل (شب ) استفاده مى شود.
بـعـضـى از مفسران بزرگ نیز احتمال داده اند که اشاره به (شب ) و (روز) و (ماه ) و (خـورشـیـد) (هـر چـهـار) بـاشـد، زیـرا شب که همان سایه مخروطى زمین است نیز بـراى خـود مـدارى دارد، اگـر کـسـى در بیرون کره زمین از دور به آن نگاه کند این سایه تـاریـک مـخروطى را در گرد زمین دائما در حرکت مى بیند و همچنین نور آفتاب که به زمین مى تابد و روز را تشکیل مى دهد همانند استوانهاى
اسـت کـه در گـرد ایـن کـره دائما نقل مکان مى کند، بنابراین شب و روز نیز هر کدام براى خود مسیر و مکانى دارند.
این احتمال را نیز داده اند که منظور از حرکت خورشید حرکت آن در احساس ما باشد زیرا به نظر بینندگان زمینى خورشید و ماه هر دو در گردشند.
2 - آسمان سقف محکمى است - قبلا هم گفته ایم که (سماء) (آسمان ) در قرآن به معانى مختلفى آمده است گاهى به معنى جو زمین یعنى قشر ضخیمى از هوا که دورادور کره خاک را فـرا گـرفـتـه اسـت آمده ، همانند آیه فوق ، در اینجا بد نیست توضیح بیشترى در باره استحکام این سقف عظیم از زبان دانشمندان علوم طبیعى بشنویم :
(فـرانـک آلن ) اسـتـاد فـیـزیـک زیـستى چنین مى نویسد (جوى که از گازهاى نگهبان زنـدگـى بـر سـطـح زمـیـن تـشـکیل شده آن اندازه ضخامت (و غلظت ) دارد که بتواند همچون زرهـى زمـین را از شر مجموعه مرگبار بیست میلیون سنگهاى آسمانى در روز که با سرعت در حدود 50 کیلومتر در ثانیه به آن برخورد مى کنند در امان نگهدارد.
جو زمین علاوه بر کارهاى دیگرى که دارد درجه حرارت را بر سطح زمین در حدود شایسته بـراى زنـدگى نگاه مى دارد، و نیز ذخیره بسیار لازم آب و بخار آب را از اقیانوسها به خـشـکـیـهـا انـتـقـال مـى دهـد کـه اگـر چـنین نبود همه قاره ها به صورت کویرهاى خشک غیر قـابـل زیـسـتـى در مـى آمد، به این ترتیب باید گفت که اقیانوسها و جو زمین عنوان چرخ لنگرى براى زمین دارند.
وزن بـعـضـى از ایـن شهابها که به سوى زمین سرازیر مى شود به اندازه یک هزارم یک گـرم اسـت ولى نـیـروى آن بـر اثـر آن سـرعـت فـوق العـاده معادل نیروى
ذرات اتمى است که بمب مخرب را تشکیل مى دهد! و حجم آن شهابها احیانا بیشتر از حجم یک دانه شن نیست !
در هـر روز مـیـلیـونـهـا از ایـن شـهابها پیش از رسیدن به سطح زمین مى سوزند و یا به بـخـار تبدیل مى شوند، ولى احیانا حجم و سنگینى بعضى شهابها بقدرى زیاد است که از قشر گازى گذشته و به سطح زمین اصابت مى کند.
از جـمـله شـهـابـهائى که از چنگال غلاف گازى نامبرده عبور کرده و به زمین رسید شهاب عظیم و معروف (سیبرى ) است که در سال 1908 میلادى به زمین اصابت کرد و قطر آن طورى بود که حدود 40 کیلومتر زمین را اشغال کرد و باعث تلفات زیادى شد!
و دیـگـر شـهابى است که در (اریزونا) آمریکا فرود آمد که به قطر 1 کیلومتر و عمق 200 مـتـر بـود و در هـنـگـام سـقوط آن شکاف عمیقى در زمین ایجاد شد و بر اثر انفجار آن شـهـابـهـاى کـوچـک بـسـیـارى کـه مـسـاحـت نـسـبـتـا زیـادى از زمـیـن را اشغال مى کرد تولید گردید.
(کرسى موریسن ) مى نویسد اگر هواى محیط زمین اندکى از آنچه هست رقیق تر مى بود اجـرام سـمـاوى ، و شـهابهاى ثاقب که هر روز به مقدار چند میلیون عدد به آن اصابت مى کـنـنـد و در همان فضاى خارج منفجر و نابود مى شوند، دائما به سطح زمین مى رسیدند و هر گوشه آن را مورد اصابت قرار مى دادند.
ایـن اجـرام فـلکـى بـه سـرعـتـى در ثـانـیـه از 6 تـا چـهـل مـیـل حـرکـت مى کنند! و به هر چیز برخورد کنند ایجاد انفجار و حریق مى نمایند اگر سرعت و حرکت این اجرام کمتر از آنچه هست مى بود مثلا به اندازه سرعت یک گلوله بود همه آنـهـا به سطح زمین مى ریختند و نتیجه خرابکارى آنها معلوم بود از جمله اگر خود انسان در مـسـیـر کوچکترین قطعه این اجرام سماوى واقع مى شد شدت حرارت آنها که به سرعت نود برابر سرعت گلوله حرکت مى کنند او را تکه پاره
و متلاشى مى ساخت !
غلظت هوائى محیط زمین به اندازه اى است که اشعه کیهانى را تا میزانى که براى رشد و نمو نباتات لازم است به طرف زمین عبور مى دهد، کلیه جرثومه هاى مضر را در همان فضا معدوم مى سازد، و ویتامینهاى مفید را ایجاد مى نماید).
آیه و ترجمه


و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد اء فإ ین مت فهم الخلدون (34)
کل نفس ذائقة الموت و نبلوکم بالشر و الخیر فتنة و إ لینا ترجعون (35)


ترجمه :

34 - مـا بـراى هیچ انسانى قبل از تو زندگى جاویدان قرار ندادیم (وانگهى آیا آنها که انتظار مرگ تو را مى کشند) اگر تو بمیرى آنها زندگى جاویدان دارند؟!
35 - هـر انـسـانى طعم مرگ را مى چشد، و ما شما را با بدیها و نیکیها آزمایش مى کنیم ، و سرانجام به سوى ما باز مى گردید.
تفسیر:
همه مى میرند!
در قـسـمـتـى از آیـات گـذشته خواندیم که مشرکان براى تردید در نبوت پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـه مـسـاله انـسـان بـودن او مـتـوسل مى شدند و معتقد بودند که پیامبر حتما باید فرشته باشد و خالى از هر گونه عوارض بشرى .
آیات مورد بحث اشاره اى به بعضى دیگر از ایرادات آنها است : گاه آنها مى گفتند سر و صدائى که پیامبر - و به گفته آنها این شاعر - به راه انداخته دوامى
نـدارد و با مرگش همه چیز پایان مى یابد چنانکه در آیه 30 سوره طور مى خوانیم (ام یقولون شاعر نتربص به ریب المنون ):
و گـاه چـنـین مى پنداشتند که چون این مرد معتقد است خاتم پیامبران است باید هرگز نمى رد تـا حـافـظ آئین خویش باشد، بنابراین مرگ او در آینده دلیلى خواهد بود بر بطلان ادعاى او! قرآن در نخستین آیات فوق در جمله کوتاهى به آنها پاسخ مى دهد و مى گوید: (مـا بـراى هـیچ بشرى قبل از تو زندگى جاویدان قرار ندادیم ) (و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد).
این قانون تغییرناپذیر آفرینش است که هیچکس زندگى جاویدان ندارد. وانگهى اینها که از مـرگ تـو هـم اکـنـون شـادى مـى کـنـنـد اگر تو بمیرى مگر خودشان زندگى جاویدان دارند؟! (ا فان مت فهم الخالدون ).
شـایـد نـیـاز بـه تـوضـیـح نـداشته باشد که بقاى شریعت و دین و آئین نیاز به بقاى آورنده آن ندارد، آئین ابراهیم (علیهالسلام ) و موسى (علیهالسلام ) و عیسى (علیهالسلام ) هر چند جاویدان نبودند ولى قرنها بعد از وفات این پیامبران بزرگ (و در مورد حضرت مسیح بعد از صعود او به آسمان ) باقى ماندند.
بنابراین جاودانگى مذهب نیاز به پاسدارى دائمى پیامبر ندارد، ممکن است جانشینان او خط او را ادامه دهند.
و امـا اینکه آنها خیال مى کنند با درگذشت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) همه چیز پـایـان مـى یابد در حقیقت کور خوانده اند، زیرا این سخن در مورد مسائلى صحیح است که قائم به شخص باشد، اسلام نه قائم به شخص پیامبر بود ، و نه اصحاب و یارانش ‍ آئینى بود زنده و پویا که بر اساس حرکت درونیش پیش مى رود، و مرزهاى زمان و مکان را مى شکافد و به سیر خود ادامه مى دهد.
سـپـس قـانـون کلى مرگ را در باره همه نفوس ، بدون استثناء چنین بازگو مى کند: (هر انسانى طعم مرگ را مى چشد) (کل نفس ‍ ذائقة الموت ).
لازم بـه یـادآورى است که واژه (نفس ) در قرآن مجید در معانى مختلفى به کار رفته ، نخستین معنى نفس (ذات ) یا خویشتن خویش است ، این معنى وسیعى است که حتى بر ذات پاک خداوند اطلاق مى شود، چنانکه مى خوانیم (کتب على نفسه الرحمة ) خداوند رحمت را بر خویش لازم کرده است (انعام آیه 12).
سـپـس ایـن کـلمـه در انـسـان یـعـنـى مـجـمـوعـه جـسـم و روح او بـه کار رفته است مانند: من قـتـل نـفـسـا بـغـیـر نـفـس او فـسـاد فـى الارض فـکـانـمـا قتل الناس جمیعا: (کسى که انسانى را بدون اینکه قتلى انجام دهد یا فساد در زمین کرده باشد بکشد گوئى همه انسانها را کشته است ) (مائده آیه 32).
و گـاهـى در خـصـوص روح انـسـان اسـتعمال شده مانند (اخرجوا انفسکم ): (فرشتگان قبض ارواح مى گویند: روح خود را خارج کنید) (انعام آیه 93).
پـیـدا اسـت کـه منظور از (نفس ) در آیات مورد بحث همان معنى دوم است بنابراین منظور بـیان قانون کلى مرگ در باره انسانها است ، و به این ترتیب جاى ایرادى در آیه باقى نـمـى مـانـد که تعبیر به نفس شامل خداوند یا فرشتگان هم مى شود چگونه باید آیه را تخصیص زد و اینها را خارج کرد.
بـعـد از ذکـر قانون عمومى مرگ این سؤ ال مطرح مى شود که هدف از این حیات ناپایدار چیست و چه فایده اى دارد؟
قـرآن در دنـبـاله هـمـیـن سخن مى گوید: (ما شما را با بدیها و نیکیها امتحان مى کنیم ، و سرانجام به سوى ما باز مى گردید) (و نبلوکم بالشر و الخیر فتنة و الینا ترجعون ).
جایگاه اصلى شما این جهان نیست بلکه جاى دیگر است شما تنها
بـراى دادن امـتـحـانـى در ایـنـجـا مـى آئیـد و پـس از پـایـان امـتـحـان و کـسـب تکامل لازم به جایگاه اصلى خود که سراى آخرت است خواهید رفت .
قـابـل تـوجـه ایـنکه در میان مواد امتحانى (شر) مقدم بر (خیر) ذکر شده و باید هم چـنـیـن بـاشـد، زیـرا آزمـایش الهى هر چند گاهى با نعمت است و گاهى با بلا، ولى مسلما آزمایش بوسیله بلاها سختتر و مشکلتر است .
ذکـر ایـن نـکـتـه نیز لازم است که شر در اینجا به معنى شر مطلق نیست ، زیرا فرض این است شرى که وسیله آزمایش و تکامل مى باشد، بنابراین منظور شر نسبى است ، و اصولا در مجموع عالم هستى با بینش صحیح توحیدى شر مطلق وجود ندارد! (دقت کنید).
لذا در حـدیـثـى از امـیـر مؤ منان على (علیهالسلام ) چنین مى خوانیم که امام بیمار شده بود جـمـعى از برادران (و یاران ) به عیادتش ‍ آمدند عرض کردند کیف نجدک یا امیر المؤ منین ؟ قال بالشر: (حالتان چطور است اى امیر مؤ منان ؟ فرمود: شر است )!!
(قـالوا مـا هـذا کـلام مـثـلک : (گـفـتـنـد: ایـن سـخـن شـایـسـتـه مثل شما نیست ).
امـام فـرمـود : (ان الله تـعالى یقول و نبلوکم بالشر و الخیر فتنه فالخیر الصحة و الغـنـا و الشـر المـرض و الفـقـر): (خـداوند متعال مى گوید ما شما را با (شر) و (خـیر) آزمایش مى کنیم ، خیر تندرستى است و بى نیازى و شر بیمارى و فقر است ) (و این تعبیرى است که من از قرآن مجید انتخاب کرده ام ).
در ایـنـجـا سؤ ال مهمى باقى مى ماند که خداوند چرا بندگان را آزمایش مى کند، و اصولا آزمـایـش در مـورد خـداونـد چـه مـفـهـومـى دارد؟! پـاسـخ ایـن سـؤ ال را در جـلد اول تـفـسـیـر نـمـونـه ذیـل آیه 155 سوره بقره آوره ایم که آزمایش در مورد خداوند به معنى پرورش ‍ دادن است (شرح کامل این موضوع را در آنجا مطالعه فرمائید).
آیه و ترجمه


و إ ذا رءاک الذیـن کفروا إ ن یتخذونک إ لا هزوا اء هذا الذى یذکر ءالهتکم و هم بذکر الرحمن هم کفرون (36)
خلق الانسن من عجل سأ وریکم ءایتى فلا تستعجلون (37)
و یقولون متى هذا الوعد إ ن کنتم صدقین (38)
لو یعلم الذین کفروا حین لا یکفون عن وجوههم النار و لا عن ظهورهم و لا هم ینصرون (39)
بل تأ تیهم بغتة فتبهتهم فلا یستطیعون ردها و لا هم ینظرون (40)


ترجمه :

36 - هنگامى که کافران تو را مى بینند کارى جز استهزا کردن ندارند (و مى گویند) آیا ایـن هـمـان کسى است که سخن از خدایان شما مى گوید؟ در حالى که خودشان ذکر خداوند رحمن را انکار مى کنند.
37 - (آرى ) انـسـان از عـجـله آفـریـده شده ، ولى عجله نکنید من آیات خود را به زودى به شما ارائه مى دهم .
38 - آنها مى گویند اگر راست مى گوئید این وعده قیامت کى فرا مى رسد؟!
39 - ولى اگر کافران مى دانستند زمانى را که نمى توانند شعله هاى آتش را از صورت و از پشتهاى خود دور کنند و هیچکس آنها را یارى نمى کند (اینقدر در باره قیامت
شتاب نمى کردند).
40 - آرى ایـن مـجازات الهى بصورت ناگهانى به سراغشان مى آید و مبهوتشان مى کند آنچنانکه توانائى بر دفع آن ندارند و به آنها مهلت داده نمى شود.
تفسیر:
انسان از عجله آفریده شده !
بـاز در ایـن آیـات بـه بـحـثـهاى دیگرى در ارتباط با موضع گیرى مشرکان در برابر پـیـامـبـر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) برخورد مى کنیم ، که بیانگر طرز تفکر انحرافى آنها در مسائل اصولى است نخست مى گوید: هنگامى که کافران تو را مى بینند کارى جز مسخره کردن تو ندارند) (و اذا رءاک الذین کفروا ان یتخذونک الا هزوا).
آنها با بى اعتنائى به تو اشاره کرده مى گویند: (آیا این همان کسى است که خدایان و بتهاى شما را به بدى یاد مى کند)؟ (ا هذا الذى یذکر الهتکم ).
(در حالى که خود ذکر خداوند رحمان را انکار مى کنند) (و هم بذکر الرحمن هم کافرون ). تـعـجـب در ایـن اسـت کـه اگـر کـسـى از این بتهاى سنگى و چوبى بدگوئى کند - نه بـدگـوئى بـلکه حقیقت را بیان نماید و بگوید اینها موجودات بى روح و فاقد شعور و بى ارزشى هستند، تعجب مى کنند، اما اگر کسى منکر خداوند بخشنده و مهربانى شود که آثـار رحـمـتـش پـهنه جهان را گرفته و در هر چیز دلیلى بر عظمت و رحمت او است ، براى آنـهـا جـاى تـعـجـب نـیست . آرى هنگامى که انسان به امرى عادت کرد و خو گرفت و تعصب ورزید، در نظرش جلوه خواهد داشت هر چند بدترین امور باشد، و هر گاه نسبت به چیزى
عداوت ورزید کمکم در نظرش بد مى شود، هر چند زیباترین و محبوبترین امور باشد.
سـپـس به یکى دیگر از کارهاى زشت و بى رویه این انسانهاى بى بندوبار اشاره کرده مـى فـرمـایـد: (انـسـان از عـجـله آفـریـده شـده ) (خـلق الانـسـان مـن عجل ).

گـرچـه مـفـسـران در تـفـسیر کلمه (انسان ) و (عجل ) در اینجا بیانات گوناگونى دارند ولى پیدا است که منظور از انسان در اینجا نوع انسان است (البته انسانهاى تربیت نایافته و خارج از قلمرو رهبرى رهبران الهى ).
و مـنـظـور از (عـجـل ) شـتـاب و شـتـابـزدگى است ، همانگونه که آیات بعد نیز شاهد گـویـاى این مطلب است ، و در جاى دیگر قرآن مى خوانیم و کان الانسان عجولا: (انسان ، عجول است ) (اسراء - 11).
در حـقـیـقـت تـعـبـیـر (خـلق الانـسـان مـن عـجـل ) یـکـنـوع تـاکید است ، یعنى آنچنان انسان عـجـول اسـت کـه گـوئى از (عـجـله ) آفـریـده شـده ، و تـار و پـود وجـودش از آن تـشـکیل یافته ! و به راستى بسیارى از مردم عادى چنینند هم در خیر عجولند و هم در شر، حـتى وقتى به آنها گفته مى شود اگر آلوده کفر و گناه شوید، عذاب الهى دامنتان را مى گـیـرد مـى گـویند پس چرا این عذاب زودتر نمى آید؟! و در پایان آیه اضافه مى کند: (عـجـله نـکـنـید من آیات خود را به زودى به شما نشان مى دهم ) (ساوریکم آیاتى فلا تستعجلون ).
تـعـبـیـر (آیـاتـى ) در ایـنـجـا مـمـکن است اشاره به آیات و نشانه هاى عذاب و بلاها و مـجـازاتـهائى باشد که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مخالفان را با آن تهدید مـى کـرد و ایـن سـبـک مـغـزان کـرارا مى گفتند: پس چه شد این بلاهائى که ما را با آن مى ترسانى .
قرآن مى گوید عجله نکنید، چیزى نمى گذرد که دامانتان را خواهد گرفت .
و نـیـز ممکن است اشاره به معجزاتى که دلیل بر صدق پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم )
است بوده باشد یعنى اگر کمى صبر کنید: معجزات کافى به شما ارائه داده خواهد شد.
این دو تفسیر منافاتى با هم ندارند، زیرا مشرکان در هر دو قسمت عجله داشتند و خداوند هم هـر دو را بـه آنها ارائه داد، هر چند تفسیر اول نزدیکتر به نظر مى رسد و با آیات بعد متناسب تر است .
بـاز انگشت روى یکى از تقاضاهاى عجولانه آنها گذاشته مى گوید: (آنها مى گویند: ایـن وعـده قـیـامـت اگر راست مى گوئید کى فرا مى رسد؟!) (و یقولون متى هذا الوعد ان کنتم صادقین ).
آنـهـا بـا بـى صـبـرى تـمـام ، در انـتـظـار قـیـام قـیـامـت بـودنـد، غـافـل از اینکه فرا رسیدن قیامت همان و بیچارگى و بدبختى تمام عیار آنها همان ، ولى چه مى توان کرد، انسان عجول حتى در راه بدبختى و نابودى خود نیز عجله مى کند.
تـعـبـیـر بـه ان کـنـتـم صـادقین به صورت جمع (اگر راست مى گوئید) با اینکه مخاطب پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود به خاطر آنست که پیروان راستین او را نـیـز در ایـن خـطـاب شرکت داده شده اند، و ضمنا مى خواستند بگویند، فرا نرسیدن قیامت دلیل بر این است که همه شما دروغگو هستید!
آیـه بـعـد بـه آنـها پاسخ مى دهد، و مى گوید: (اگر کافران مى دانستند زمانى را که نـمـى توانند شعله هاى آتش را از صورت و پشت خود دور سازند، و هیچکس به یارى آنها نـخـواهـد شـتـافـت ، هـرگـز تـعـجیل در عذاب نمى کردند، و نمى گفتند: قیامت کى فرا مى رسـد) (لو یـعـلم الذیـن کـفـروا حـیـن لا یـکـفـون عـن وجـوهـهم النار و لا عن ظهورهم و لا هم ینصرون ).
تعبیر به (صورتها) و (پشتها) در آیه فوق ، اشاره به این است که آتش
دوزخ چـنـان نـیـست که از یکسو آنها را احاطه کند، هم قسمت پیش روى آنها در آتش است و هم پشتها، گوئى در وسط آتش غرق و دفن مى شوند!
و جـمـله (و لا هـم یـنـصرون ) اشاره به این است که این بتهائى را که گمان مى برند شفیعان و یاوران آنها خواهند بود هیچ کارى از آنها ساخته نیست .
و جـالب ایـنـکه این مجازات الهى و آتش سوزان به صورت ناگهانى به سراغ آنها مى آید آنچنانکه مبهوتشان مى کند)! (بل تاتیهم بغتة فتبهتهم ).
(و آنـچـنـان غـافـلگـیـر و مـقهورشان مى سازد که قدرت بر دفع آن را ندارند) (فلا یستطیعون ردها).
حتى اگر تقاضاى مهلت کنند و بر خلاف آنچه تا آن وقت عجله مى کردند درخواست تاخیر نمایند (به آنها مهلت داده نمى شود) (و لا هم ینظرون ).
نکته ها:
1 - بـا تـوجـه بـه آیـات فـوق ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آیـد کـه اگـر انـسـان طـبـیـعـتـا عجول است پس چرا به دنبال آن نهى از عجله مى کند و مى گوید: (فلا تستعجلون ) آیا این دو با هم متضاد نیست .
در پـاسـخ مـى گـوئیـم بـا تـوجـه بـه اصـل اخـتـیـار و آزادى اراده انـسـان و قابل تغییر بودن صفات و روحیات و ویژگیهاى اخلاقى ، هیچگونه تضادى در کار نیست ، چرا که با تربیت و تزکیه نفس مى توان این حالت را دگرگون ساخت .
2 - جـمـله (بل تاتیهم بغتة فتبهتهم ) (عذاب الهى بطور ناگهانى به سراغ آنها مى آیـد آنـچـنـان کـه مـبـهوتشان مى کند) ممکن است اشاره به این باشد که عذابهاى قیامت همه چـیـزش بـا عـذاب دنـیـا متفاوت است مثلا در باره آتش جهنم مى خوانیم : (نار الله الموقدة التى تطلع على الافئدة ) (آتش برافروخته
الهى که بر قلب آدمى مى زند) (همزه آیه 7).
یـا ایـنـکـه در مـورد آتـشـگیره جهنم مى خوانیم (وقودها الناس و الحجارة ): (آتشگیره دوزخ مردم و سنگها هستند) (بقره آیه 24).
ایـن گـونـه تعبیرات نشان مى دهد که آتش دوزخ غافلگیرانه و ناگهانى و مبهوت کننده است .
آیه و ترجمه


و لقد استهزئ برسل من قبلک فحاق بالذین سخروا منهم ما کانوا به یستهزءون (41)
قل من یکلؤ کم بالیل و النهار من الرحمن بل هم عن ذکر ربهم معرضون (42)
اءم لهم ءالهة تمنعهم من دوننا لا یستطیعون نصر اءنفسهم و لا هم منا یصحبون (43)
بـل مـتعنا هؤ لاء و ءاباءهم حتى طال علیهم العمر اء فلا یرون اءنا نأ تى الا رض ننقصها من اءطرافها اء فهم الغلبون (44)
قل إ نما اءنذرکم بالوحى و لا یسمع الصم الدعاء إ ذا ما ینذرون (45)


ترجمه :

41 - (اگـر تـو را استهزا کنند نگران نباش ) پیامبران پیش از تو را نیز استهزا کردند، اما سرانجام آنچه را (از عذابهاى الهى ) مسخره مى کردند دامان استهزا کنندگان را گرفت
42 - بـگـو چـه کـسى شما را در شب و روز از (مجازات ) خداوند رحمان نگاه مى دارد؟ ولى آنها از یاد پروردگارشان روى گردانند.
43 - آیـا آنـها خدایانى دارند که مى توانند از آنان در برابر ما دفاع کنند؟ (این خدایان سـاخـتـگـى حـتـى ) نـمى توانند خودشان را یارى دهند (تا چه رسد به دیگران ) و نه از ناحیه ما بوسیله نیروئى یارى مى شوند.
44 - مـا آنـهـا و پـدرانـشـان را از نـعـمـتـها بهره مند ساختیم تا آنجا که عمر طولانى پیدا کـردنـد (و مـایـه غـرور و طـغـیـانـشـان شـد) آیـا نـمـى بـیـنـنـد کـه مـا مـرتـبـا از زمـیـن (و اهل آن ) مى کاهیم آیا آنها غالبند (یا ما)؟! 45 - بگو من تنها بوسیله وحى شما را انذار مى کنم ولى آنها که گوشهایشان کر است هنگامى که انذار مى شوند سخنان را نمى شنوند!
تفسیر:
گوش اگر گوش تو...
در آیـات گذشته دیدیم که مشرکان و کفار، پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را بـه بـاد اسـتهزاء مى گرفتند، همان کارى که عادت دیرینه همه جاهلان مغرور است که واقعیتهاى مهم و جدى را به شوخى و مسخره مى گیرند.
در نخستین آیه مورد بحث به عنوان دلدارى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و تسلى خـاطـر او مـى گـویـد: ایـن تـنـهـا تـو نـیـسـتـى کـه مـورد اسـتهزاء واقع شده اى پیامبران قـبـل از تـو را نـیـز اسـتـهـزا کـردنـد) (و لقـد اسـتـهـزى ء برسل من قبلک ).
(ولى سـرانـجـام آنـچـه را از عـذابـهـاى الهـى بـه بـاد مـسـخـره گـرفته بودند، دامان استهزاکنندگان را گرفت ) (فحاق بالذین سخروا منهم ما کانوا به یستهزئون ).
بـنـابـرایـن غـم و انـدوهـى بـه خـود راه مـده و ایـن گـونـه اعـمـال جـاهلان نباید در روح بزرگ تو کمترین اثر بگذارد و یا در اراده آهنینت خللى وارد کند.
در آیـه بـعـد مـى گـوید: نه تنها در برابر عذاب خدا در قیامت ، کسى از شما دفاع نمى کند، در این دنیا نیز همین است بگو چه کسى شما را در شب
و روز در بـرابـر مـجـازات خـداونـد رحـمـان حـفـظ و نـگـهـدارى مـى کـنـد)؟ (قل من یکلؤ کم باللیل و النهار من الرحمان ).
در واقع اگر خداوند آسمان (جو زمین ) را سقف محفوظى قرار نداده بود (آنگونه که در آیـات قـبـل گذشت ) همین به تنهائى کافى بود که شما را شب و روز در معرض بمباران سنگهاى آسمانى قرار دهد.
خـداونـد رحـمـان آنـقـدر بـه شـما محبت دارد که ماموران مختلفى را براى حفظ و نگاهبانیتان قـرار داده کـه اگـر یـک لحـظـه از شـمـا جـدا شـونـد سیل بلاها به سویتان سرازیر مى شود.
قـابـل تـوجـه اینکه : در این آیه به جاى (الله )، (رحمان ) به کار رفته ، یعنى بـبـیـنـیـد شـما چقدر گناه کرده اید که حتى خداوندى را که کانون رحمت عامه است به خشم آورده اید.
سـپـس اضـافـه مـى کـنـد: امـا آنـهـا از یاد پروردگارشان روى گردانند، نه به مواعظ و انـدرزهـاى پـیـامـبـران او گـوش فـرا مـى دهـنـد، و نـه یـاد خـدا و نـعـمـتـهـایـش دل آنـهـا را تـکـان مـى دهـد، و نـه لحـظـه اى اندیشه خود را در این راه به کار مى اندازند (بـلکـه از یـاد پـروردگـارشـان روى گـردانـنـد) (بل هم عن ذکر ربهم معرضون ).
بـاز بـه عـنـوان سـؤ ال مى پرسد: این کافران ظالم و گنهکار در برابر کیفرهاى الهى بـه چـه چـیـز دل بسته اند؟ (آیا آنها خدایانى دارند که مى تواند از آنان در برابر ما دفاع کند؟! (ام لهم الهة تمنعهم من دوننا).
(ایـن خـدایـان سـاخـتـگـى آنها حتى نمى توانند خودشان را یارى دهند و از خویشتن دفاع کنند) (لا یستطیعون نصر انفسهم ).
(و نه از ناحیه ما به وسیله رحمت و نیروى معنوى یارى و همراهى مى شوند)
(و لا هم منا یصحبون ).
آیـه بـعـد اشـاره بـه یکى از علل مهم سرکشى و طغیان افراد بى ایمان کرده مى گوید: (مـا بـه این گروه و پدرانشان انواع نعمتها بخشیدیم تا آنجا که عمرهاى طولانى پیدا کردند) (بل متعنا هؤ لاء و آبائهم حتى طال علیهم العمر).
اما به جاى اینکه این عمر طولانى و نعمت فراوان حس شکرگزارى را در آنها تحریک کرده و سـر بـر آستان عبودیت حق بگذارند مایه غرور و طغیانشان شد. ولى آیا آنها نمى بینند کـه ایـن جـهـان و نـعـمتهایش پایدار نیست آیا نمى بینند که ما مرتبا از زمین و مردم زمین مى کاهیم )؟! (ا فلا یرون انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها).
اقـوام و قـبـائل یـکـى بعد از دیگرى مى آیند و مى روند، افراد کوچک و بزرگ هیچیک عمر جـاویـدان نـدارنـد، و هـمـه سـر به نقاب فنا فرو مى برند، اقوامى که از آنها قویتر و نـیـرومـنـدتـر و سـرکـشـتـر بـودنـد هـمـگـى سر به تیره خاک کشیدند و حتى دانشمندان و بـزرگـان و عـلمـا کـه قـوام زمـیـن بـه آنـهـا بـود چشم از جهان فرو بستند! (آیا با این حال آنها غالبند یا ما غالبیم )؟! (ا فهم الغالبون ).
در ایـنـکـه مـنـظـور از جمله (انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها) (ما به سراغ زمین مى آئیم و مرتبا از اطراف آن مى کاهیم ) چیست ؟ مفسران بحثهاى گونا - گونى دارند.
1 - بـعضى گفته اند منظور این است که خدا تدریجا از اراضى و سرزمینهاى مشرکان مى کاهد و بر بلاد مسلمین مى افزاید.
امـا بـا تـوجـه به اینکه این سوره در مکه نازل شده و در آن روز مسلمانان چنین فتوحاتى نداشتند این تفسیر، مناسب به نظر نمى رسد.
2 - بعضى دیگر گفته اند: منظور خراب شدن و ویرانى زمینها به طور تدریجى است .
3 - بعضى آن را اشاره به ساکنان زمین مى دانند.
4 - و بعضى خصوص دانشمندان و علماء را در اینجا ذکر کرده اند. اما مناسب تر از همه این اسـت کـه مـنظور از زمین مردم سرزمینهاى مختلف جهان است ، اقوام و افراد گوناگونى که تـدریجا و دائما به سوى دیار عدم مى شتابند و با زندگى دنیا وداع مى گویند، و به این ترتیب دائما از اطراف زمین کاسته مى شود.
در بـعـضـى از روایـات کـه از امـامـان اهـلبـیـت (عـلیـهـمـالسـلام ) نقل شده این آیه به مرگ علما و دانشمندان تفسیر گردیده است ، امام صادق (علیهالسلام ) مى فرماید: نقصانها ذهاب عالمها: (نقصان زمین به معنى فقدان دانشمندان است ).
البـته مى دانیم این روایات معمولا براى بیان مصداقهاى روشن است ، نه اینکه مفهوم آیه را منحصر در افراد خاصى کند.
و بـه ایـن تـرتـیـب آیه مى خواهد مرگ و میر تدریجى بزرگان و اقوام پر جمعیت و حتى دانـشمندان را به عنوان یک درس عبرت براى کافران مغرور و بیخبر بیان کند و به آنها نشان دهد که در مبارزه با خدا پیروزى براى آنها وجود ندارد.
سپس این حقیقت را بازگو مى کند که وظیفه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آنست که مردم
را از طریق وحى آسمانى انذار کند، روى سخن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کـرده مى گوید: (به آنها بگو من از پیش خود چیزى نمى گویم تنها به وسیله وحى شما را انذار مى کنم ) (قل انما انذرکم بالوحى ).
و اگـر در دل سـخـت شـما اثر نمى گذارد جاى تعجب نیست ، و نه دلیلى بر نقصان وحى آسـمـانـى ، بـلکـه بـه خاطر آنست که (افراد کر، هنگامى که انذار مى شوند سخنان را نمى شنوند)! (و لا یسمع الصم الدعاء اذا ما ینذرون ).
گـوش شـنوا لازم است تا سخن خدا را بشنود، نه گوشهائى که آنچنان پرده هاى گناه و غفلت و غرور بر آنها افتاده که شنوائى حق را به کلى از دست داده است .
آیه و ترجمه


و لئن مستهم نفحة من عذاب ربک لیقولن یویلنا إ نا کنا ظلمین (46)
و نـضـع المـوزیـن القـسـط لیـوم القـیـمـة فـلا تـظـلم نـفـس شـیـا و إ ن کـان مثقال حبة من خردل اءتینا بها و کفى بنا حاسبین (47)


ترجمه :

46 - اگر کمترین عذاب پروردگارت آنها را لمس کند فریادشان بلند مى شود اى واى ما همگى ستمگر بودیم .
47 - مـا تـرازوهـاى عدل را در روز قیامت نصب مى کنیم ، لذا به هیچکس کمترین ستمى نمى شـود، و اگـر بـه مـقـدار سنگینى یکدانه خردل (کار نیک و بدى باشد) ما آنرا حاضر مى کنیم ، و کافى است که ما حساب کننده باشیم .
تفسیر:
ترازوهاى عدل در قیامت
بـه دنـبـال آیـات گـذشـته که حالت غرور و بیخبرى افراد بیایمان را منعکس مى کرد در نـخـسـتین آیه مورد بحث مى گوید: (این بیخبران مغرور که در حالت نعمت و آرامش هرگز خـدا را بـنده نیستند اگر گوشه کوچک و ناچیزى از عذاب پروردگارت دامنشان را بگیرد چـنـان متوحش مى شوند که فریاد مى زنند اى واى بر ما! ما همگى ظالم و ستمگر بودیم ! (و لئن مستهم نفحة من عذاب ربک لیقولن یا ویلنا انا کنا ظالمین ).
به گفته مفسران و ارباب لغت ، واژه نفحه به معنى چیز کم ، یا نسیم
ملایم مى باشد، گرچه این کلمه غالبا در نسیمهاى رحمت و نعمت به کار مى رود، ولى در مورد عذاب نیز استعمال مى شود.
بـه گفته تفسیر (کشاف ) جمله (لئن مستهم نفحة ...) سه تعبیر در بردارد که همه اشاره به ناچیزى و کمى است ، تعبیر به (مس )، و تعبیر به (نفحه ) (از نظر ماده لغـت ) و نـیـز از نظر وزن و صیغه . خلاصه اینکه قرآن مى خواهد بگوید: این کوردلان ، سـالیـان دراز سـخنان پیامبر و منطق وحى را مى شنوند و در آنها کمترین اثر نمى گذارد مگر آن زمان که تازیانه عذاب ، هر چند خفیف و مختصر، بر پشت آنها نواخته شود که دست پـا چـه مـى شـونـد و فـریـاد (انـا کـنـا ظـالمـیـن ) را سر مى دهند، آیا باید تنها زیر تازیانه هاى عذاب ، بیدار شوند؟
ولى چـه سـود کـه ایـن بـیـدارى اضـطـرارى هـم بـه حال آنها سودى ندارد، و اگر طوفان عذاب فرو بنشیند و آرامش بیابند، باز هم همان راه و همان برنامه است .
آخـریـن آیـه مـورد بـحـث ، اشـاره بـه حـساب و جزاى دقیق و عادلانه قیامت مى کند تا افراد بـیـایـمـان و ستمگر بدانند به فرض که عذاب این دنیا دامانشان را نگیرد مجازات آخرت حـتـمـى اسـت ، و دقـیـقـا تـمـام اعـمـالشـان مـورد مـحاسبه قرار مى گیرد. مى فرماید: (ما ترازوهاى عدل را در روز قیامت نصب مى کنیم ) (و نضع الموازین القسط لیوم القیامة ).
(قـسـط) گـاه بـه مـعـنـى عـدم تبعیض ، و گاه به معنى عدالت به طور مطلق مى آید و مناسب در اینجا معنى دوم است .
جالب اینکه قسط در اینجا به عنوان صفت براى (موازین ) ذکر شده
این ترازوهاى سنجش آنچنان دقیق و منظم است که گوئى عین عدالت مى باشد.
و بـه هـمـیـن دلیـل بـلافاصله اضافه مى کند: (به هیچکس در آنجا کمترین ظلم و ستمى نمى شود) (فلا تظلم نفس شیئا).
نـه از پـاداش نـیـکـوکـاران چـیزى کاسته مى شود، و نه به مجازات بدکاران افزوده مى گردد.
اما این نفى ظلم و ستم ، مفهومش این نیست که در حساب دقت نمى شود بلکه (اگر به مقدار سـنـگـیـنـى یـک دانـه خردل کار نیک و بدى باشد ما آن را حاضر مى سازیم و مورد سنجش قرار مى دهیم
(و ان کان مثقال حبة من خردل اتینا بها).
(و همین قدر کافى است که ما حسابگر اعمال بندگان باشیم ) (و کفى بنا حاسبین ).
(خـردل ) گـیـاهـى اسـت کـه داراى دانـه سـیـاه بـسـیـار کـوچـکـى اسـت ، و ضـرب المثل در کوچکى و حقارت مى باشد.
نـظـیـر ایـن تـعـبـیـر در جـاى دیـگـر قـرآن بـه عـنـوان (مـثـقـال ذرة ) (سـنگینى یک ذره ) (یک مورچه بسیار کوچک یا یک جزء کوچک از خاک و غبار) آمده است (زلزال آیه 7).
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه در قـرآن مـجـیـد در شـش مـورد تـعـبـیـر بـه (مـثـقـال ذرة ) و در دو مـورد تـعـبـیـر بـه (مـثـقـال حـبـة مـن خردل ) شده است .
در حـقـیـقت در آیه فوق ، با شش تعبیر مختلف ، تاکیدى بر مساله حساب و کتاب دقیق روز قیامت شده است .
کـلمـه (مـوازیـن ) آنـهـم بـه صـورت جـمـع و سـپـس ذکـر وصـف (قـسـط)و بـه دنبال آن ، تاکیدى بر نفى ظلم (فلا تظلم نفس ) و پس از آن ذکر کلمه (شیئا) (هیچ
چـیـز) و بـعـد مـثـال زدن به دانه خردل و سرانجام جمله کفى بنا حاسبین (کافى است که ما حسابگر باشیم ).
همه اینها دلیل بر این است که حساب روز قیامت فوق العاده دقیق و خالى از هر گونه ظلم و ستم مى باشد.
در ایـنـکـه مـنـظـور از تـرازوى سـنـجـش چـیـسـت ؟ بـعـضـى چـنـیـن پنداشته اند که در آنجا تـرازوهـائى هـمـچـون تـرازوهـاى ایـن دنـیـا نـصـب مـى شـود و دنـبـال آن چـنـیـن فـرض کـرده انـد کـه اعمال انسان در آنجا داراى سنگینى و وزن است ، تا قابل توزین با آن ترازوها باشد.
ولى حـق ایـن اسـت که (میزان ) در اینجا به معنى (وسیله سنجش ) است و مى دانیم هر چیزى وسیله سنجشى متناسب با خود دارد، میزان الهراره (گرما سنج ) میزان الهوا (هواسنج ) و میزانهاى دیگر هر یک هماهنگ با موضوعى است که میخواهند آن را به وسیله آن بسنجند.
در احـادیـث اسـلامـى مـیـخـوانیم : که میزانهاى سنجش در قیامت ، پیامبران و امامان و پاکان و نیکانى هستند که در پرونده اعمالشان نقطه تاریکى وجود ندارد.
مـیـخـوانـیـم : السـلام عـلى مـیـزان الاعـمـال : (سـلام بـر مـیـزان سـنـجـش اعـمـال )! (تـوضیح و شرح بیشتر پیرامون این موضوع را در جلد ششم صفحه 90 به بعد بیان کردیم ).
ذکـر (مـوازیـن ) به صورت (جمع ) (جمع میزان ) نیز ممکن است اشاره به همین معنى بـاشـد چـرا کـه مـردان حـق هـر یـک مـیـزان سـنـجـشـى هـسـتـنـد بـراى اعـمـال انـسـانها، بعلاوه گرچه همه ممتازند ولى هر یک از آنها امتیاز ویژهاى دارند که در همان قسمت ، الگو و مقیاس سنجش محسوب میشوند.
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر هـر کـس بـه انـدازهـاى کـه بـا آنـهـا شباهت دارد و از نظر صفات و اعـمـال بـزرگواران هماهنگ است به همان مقدار وزنش سنگین ، و به هر نسبت دور و ناهماهنگ است ، سبک وزن مى باشد.
آیه و ترجمه


و لقد ءاتینا موسى و هرون الفرقان و ضیاء و ذکرا للمتقین (48)
الذین یخشون ربهم بالغیب و هم من الساعة مشفقون (49)
و هذا ذکر مبارک اءنزلنه اء فأ نتم له منکرون (50)


ترجمه :

48 - مـا بـه مـوسـى و هـارون فـرقـان (وسـیـله جـدا کـردن حـق از باطل ) و نور و آنچه مایه یادآورى پرهیزکاران است دادیم .
49 - همانها که از پروردگارشان در غیب و نهان میترسند و از قیامت بیم دارند.
50 - و ایـن (قـرآن ) ذکـر مـبـارکـى اسـت کـه (بـر شـمـا) نازل کردیم آیا آن را انکار میکنید؟!
تفسیر:
شمهاى از داستان پیامبران
از ایـن آیـات بـه بـعـد فـرازهـائى از زنـدگـانـى پـیـامـبران که آمیخته با نکات بسیار آمـوزنـدهـاى اسـت بـیـان شده ، که بحثهاى گذشته را در زمینه نبوت پیامبر اسلام (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) و درگـیـرى او بـا مـخـالفـان ، بـا تـوجـه بـه اصول مشترکى که حاکم
بر آنها است ، روشن تر مى سازد.
در نـخـسـتـین آیه مى فرماید: (ما به موسى و هارون (فرقان )، وسیله تشخیص حق از بـاطـل بـخـشـیـدیم ، و نور و یادآورى براى پرهیزکاران ) (و لقد آتینا موسى و هارون الفرقان و ضیاء و ذکرا للمتقین ).
(فـرقـان ) در اصـل بـه مـعـنـى چـیـزى اسـت کـه حـق را از بـاطـل جـدا مـى کـنـد و وسـیـله شـنـاسائى این دو است ، در اینکه منظور از آن در اینجا چیست تفسیرهاى متعددى ذکر کرده اند:
بعضى آن را به معنى تورات .
و بـعضى شکافته شدن دریا براى بنى اسرائیل که نشانه روشنى از عظمت حق و حقانیت موسى بود دانسته اند.
در حالى که بعضى اشاره به سایر معجزات و دلائلى که در اختیار موسى و هارون بود، مى دانند.
ولى این تفسیرها هیچگونه با هم منافاتى ندارند، چرا که ممکن است فرقان هم اشاره به (تـورات ) و هـم اشـاره بـه (سـایـر مـعـجـزات و دلائل ) موسى (علیهالسلام ) باشد.
در سـایـر آیـات ، نیز (فرقان ) گاهى به خود (قرآن ) اطلاق شده ، مانند تبارک الذى نـزل الفرقان على عبده لیکون للعالمین نذیرا: (بزرگ و پر برکت است خدائى که فرقان را بر بندهاش نازل کرد تا جهانیان را انذار کند) (سوره فرقان - آیه 1).
و گـاه بـه پـیـروزیـهـاى مـعـجـزآسائى که نصیب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گـردیـد، هـمـانـگـونـه کـه در مـورد جـنـگ بـدر (یـوم الفـرقـان ) فـرمـوده اسـت (انفال - 41).
اما واژه (ضیاء) به معنى نور و روشنائى است که از درون ذات
چیزى بجوشد و مسلما قرآن و تورات و معجزات انبیاء چنین بوده است .
و (ذکـر) هـر مـوضـوعـى اسـت کـه انسان را از غفلت و بى خبرى دور دارد، و این نیز از آثار واضح کتب آسمانى و معجزات الهى است .
ذکـر ایـن سـه تـعـبـیـر پشت سر هم گویا اشاره به این است که انسان براى رسیدن به مـقصد، نخست احتیاج به فرقان دارد یعنى بر سر دو راهیها و چند راهیها راه اصلى را پیدا کـنـد، هـنـگـامـى کـه راه خـود را یـافـت ، نـور و روشـنـائى و ضـیـاء مـیـخـواهـد تـا مشغول حرکت گردد، سپس در ادامه راه ، گاه موانعى پیش مى آید که از همه مهمتر غفلت است ، نیاز به وسیلهاى دارد که مرتبا به او هشدار دهد و یادآور و ذکر باشد.
قـابـل توجه اینکه : فرقان به صورت معرفه آمده و ضیاء و ذکر به صورت نکره ، و اثـر آنـرا مـخـصـوص متقین و پرهیزکاران میداند، این تفاوت تعبیر ممکن است اشاره به این بـاشـد کـه مـعـجـزات و خـطابهاى آسمانى ، راه را براى همگان روشن مى کند، اما آنها که تـصـمـیـم بـگـیـرنـد و از ضـیـاء و ذکر استفاده کنند، همگان نیستند، تنها کسانى هستند که احساس مسئولیت میکنند و بهرهاى از تقوا دارند.
آیـه بـعـد ایـن (پـرهـیـزکـاران ) را چـنـیـن مـعـرفى مى کند: (آنها کسانى هستند که از پروردگارشان در غیب و نهان میترسند) (الذین یخشون ربهم بالغیب ).
(و از روز رستاخیز بیم دارند) (و هم من الساعة مشفقون ).
کلمه (غیب ) در اینجا، دو تفسیر دارد: نخست اینکه اشاره به ذات پاک
پـروردگـار اسـت ، یـعـنـى بـا ایـنـکـه خـدا از دیـدهـهـا پـنـهـان اسـت آنـهـا بـه دلیل عقل ، به او ایمان آورده اند، و در برابر ذات پاکش احساس ‍ مسئولیت مى کنند.
دیـگـر ایـنـکـه پـرهـیـزکاران تنها در اجتماع و میان جامعه ، ترس از خدا ندارند، بلکه در خلوتگاهها نیز او را حاضر و ناظر میدانند.
قـابـل تـوجـه ایـنـکه در برابر خداوند تعبیر به (خشیت )، و در مورد قیامت تعبیر به (اشـفاق ) شده ، این دو واژه گرچه هر دو به معنى ترس است ، ولى به گفته (راغب ) در کتاب مفردات (خشیت ) در جائى گفته مى شود که ترس آمیخته با احترام و تعظیم باشد، همانند ترسى که یک فرزند، از پدر بزرگوارش دارد، بنابراین پرهیزکاران ، ترسشان از خدا تواءم است با معرفت :
و اما واژه (اشفاق ) به معنى توجه و علاقه تواءم با بیم است ، مثلا این تعبیر گاه در مـورد فـرزنـدان یـا دوسـتـان بـه کـار مـى رود کـه انسان به آنها علاقه دارد ولى در عین حال از اینکه در معرض آفات و گزند هستند بیمناک است .
در واقع پرهیزکاران به روز قیامت بسیار علاقمندند چون کانون پاداش و رحمت الهى است اما با این حال از حساب و کتاب خدا نیز بیمناکند.
البته گاهى این دو کلمه نیز به یک معنى استعمال شده است .
آخـریـن آیـه مـورد بـحـث ، قرآن را در مقایسه با کتب پیشین قرار داده ، مى گوید: این ذکر مبارکى است که ما بر شما نازل کردیم (و هذا ذکر مبارک انزلناه ).
(آیا شما آن را انکار مى کنید) (اءفاءنتم له منکرون ).
انـکـار چـرا؟ ایـنـکـه ذکـر است و مایه بیدارى و آگاهى و یادآورى شما است ، اینکه کانون برکت است و خیر دنیا و آخرت در آن میباشد، و سرچشمه همه
پیروزیها و خوشبختیها است .
آیا چنین کتابى ، جاى انکار دارد؟ دلائل حقانیتش در خودش نهفته ، و نورانیتش آشکار است ، و رهروان راهش سعادتمند و پیروز.
بـراى ایـنـکـه بـدانـیـم تـا چـه حـد ایـن قـرآن مـوجب آگاهى و مایه برکت است کافى است حـال سـاکـنـان جـزیـره عـرب را قـبـل از نـزول قـرآن کـه در تـوحـش و جـهـل و فـقـر و بـدبـخـتـى و پـراکـنـدگـى زنـدگـى مـیـکـردنـد، بـا وضـعـشـان بـعـد از نـزول قـرآن کـه اسـوه و الگـوئى براى دیگران شدند در نظر بگیریم ، همچنین وضع اقوام دیگر را قبل و بعد از ورود قرآن در میان آنها.
آیه و ترجمه


و لقد ءاتینا إ برهیم رشده من قبل و کنا به علمین (51)
إ ذ قال لا بیه و قومه ما هذه التماثیل التى اءنتم لها عکفون (52)
قالوا وجدنا ءاباءنا لها عبدین (53)
قال لقد کنتم اءنتم و ءاباؤ کم فى ضلل مبین (54)
قالوا اء جئتنا بالحق اءم اءنت من اللعبین (55)
قال بل ربکم رب السموت و الا رض الذى فطرهن و اءنا على ذلکم من الشهدین (56)
و تالله لا کیدن اءصنمکم بعد اءن تولوا مدبرین (57)
فجعلهم جذذا إ لا کبیرا لهم لعلهم إ لیه یرجعُونَ (58)


ترجمه :

51 - ما وسیله رشد ابراهیم را از قبل به او دادیم ، و از (شایستگى ) او آگاه بودیم .
52 - آن هـنـگـام کـه بـه پـدرش (آزر) و قـوم او گـفـت این مجسمه هاى بیروحى را که شما همواره پرستش میکنید چیست ؟
53 - گفتند: ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت میکنند!
54 - گفت : مسلما شما و هم پدرانتان در گمراهى آشکارى بودهاید. 55 - گفتند: تو مطلب حقى براى ما آوردهاى یا شوخى میکنى ؟!
56 - گـفـت : (کـامـلا حق آوردهام ) پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمین است که آنها را ایجاد کرده و من از گواهان این موضوعم .
57 - و بخدا سوگند نقشهاى براى نابودى بتهایتان در غیاب شما طرح مى کنم .
58 - سـرانـجام (با استفاده از یک فرصت مناسب ) همه آنها - جز بت بزرگشان را - قطعه قطعه کرد، تا به سراغ او بیایند (و او حقایق را بازگو کند).
تفسیر:
ابراهیم نقشه نابودى بتها را میکشد.
گـفـتـیـم در ایـن سـوره هـمـانگونه که از نامش پیدا است فرازهاى بسیارى از حالات انبیاء (شـانـزده پـیـامـبـر) آمـده اسـت ، در آیـات گـذشـتـه اشـاره کـوتـاهـى بـه رسالت موسى (عـلیـهـالسـلام ) و هارون (علیهالسلام ) شده بود، و در آیات مورد بحث و قسمتى از آیات آیـنـده بـخـش مـهـمـى از زنـدگـى و مـبارزات ابراهیم (علیهالسلام ) با بتپرستان انعکاس یـافـتـه ، نـخـسـت مـیـفـرمـایـد: (مـا وسـیـله رشـد و هـدایـت را از قبل در اختیار ابراهیم گذاردیم ، و به شایستگى او آگاه بودیم ) (و لقد آتینا ابراهیم رشده من قبل و کنا به عالمین ).
(رشـد) در اصـل بـه معنى راه یافتن به مقصد است و در اینجا ممکن است اشاره به حقیقت تـوحـیـد بـاشد که ابراهیم از سنین کودکى از آن آگاه شده بود، و ممکن است اشاره به هر گونه خیر و صلاح به معنى وسیع کلمه بوده باشد.
تعبیر به (من قبل ) اشاره به قبل از موسى و هارون است .
جـمـله (کـنـا بـه عـالمین ) اشاره به شایستگیهاى ابراهیم براى کسب این مواهب است ، در حقیقت خدا هیچ موهبتى را به کسى بدون دلیل نمى دهد، این شایستگیهاست که آمادگى براى پذیرش مواهب الهى است ، هر چند مقام نبوت یک مقام موهبتى است .
سپس به یکى از مهمترین برنامه هاى ابراهیم (علیهالسلام ) اشاره کرده ، مى گوید: این رشـد و رشـادت ابراهیم آنگاه ظاهر شد که به پدرش (اشاره به عمویش آزر است ، زیرا عـرب گـاه بـه عـمـو اب مـى گـویـد) و قـوم او گـفـت : ایـن تـمـثـالهـائى را کـه شـمـا دل بـه آن بـسـتـهـاید، و شب و روز گرد آن میچرخید و دست از آن بر نمى دارید چیست ؟ (اذ قال لابیه و قومه ما هذه التماثیل التى انتم لها عاکفون ).
(ابـراهـیـم ) بـا ایـن تـعبیر بتهائى را که در نظر آنها فوق العاده عظمت داشت شدیدا تحقیر کرد. اولا: با تعبیر (ما هذه ) (اینها چیست ؟)
ثـانـیـا: بـا تـعـبـیـر بـه (تـمـاثـیـل ) زیـرا (تـمـاثـیـل ) جـمـع تـمـثال به معنى عکس یا مجسمه بى روح است (تاریخچه بتپرستى مى گوید: این مجسمه ها و عکسها در آغاز جنبه یادبود پیامبران و علماء داشته ، ولى تدریجا صورت قداست به خود گرفته و معبود واقع شده است ).
جـمـله (انتم لها عاکفون ) با توجه به معنى (عکوف ) که به معنى ملازمت تواءم با احـتـرام اسـت نـشـان مى دهد که آنها آنچنان دلبستگى به این بتها پیدا کرده بودند و سر بر آستانشان میسائیدند و بر گردشان میچرخیدند که گوئى همواره ملازم آنها بودند.
ایـن گـفـتـار ابـراهـیـم در حـقـیـقـت اسـتـدلال روشـنـى اسـت بـراى ابـطـال بـتـپـرسـتـى زیـرا آنـچـه از بـتـهـا مـیـبـیـنـیـم هـمـیـن مـجـسـمـه و تـمـثـال اسـت ، بـقـیـه تـخـیـل اسـت و تـوهـم اسـت و پـنـدار، کـدام انـسـان عـاقـل بـه خـود اجـازه مى دهد، که براى یک مشت سنگ و چوب این همه عظمت و احترام و قدرت قائل باشد؟ چرا انسانى که خود اشرف مخلوقات است در برابر مصنوع خویش ، این چنین خضوع و کرنش کند، و حل مشکلات خود را از آن بخواهد؟!
ولى بـتـپـرسـتـان در حـقیقت هیچگونه جوابى در برابر این منطق گویا نداشتند جز اینکه مطلب را از خود رد کنند و به نیاکانشان ارتباط دهند لذا گفتند ما پدران و نیاکان خویش را دیـدیـم کـه ایـنها را پرستش میکنند و ما به سنت نیاکانمان وفاداریم (قالوا وجدنا آباءنا لنا عابدین ).
از آنـجـا کـه تـنـهـا سـنـت و روش نـیـاکـان بـودن هـیـچ مـشـکـلى را حـل نـمـى کـنـد، و هـیـچ دلیلى نداریم که نیاکان عاقلتر و عالمتر از نسلهاى بعد باشند، بـلکه غالبا قضیه به عکس است چون با گذشت زمان علم و دانشها گسترده تر مى شود، ابـراهـیـم بـلافـاصـله بـه آنـهـا پـاسـخ گـفـت : هم شما و هم پدرانتان به طور قطع در گـمـراهـى آشـکـار بـودیـد (قـال لقـد کـنـتـم انـتـم و آبـاؤ کـم فـى ضلال مبین ).
ایـن تـعـبـیـر کـه تـواءم بـا انـواع تـاکـیـدهـا و حـاکـى از قـاطعیت تمام است ، سبب شد که بـتـپـرسـتـان کـمـى بـه خـود آمـده در صـدد تـحـقـیـق برآیند، رو به سوى ابراهیم کرده : (گفتند: آیا براستى تو مطلب حقى را آوردهاى یا شوخى میکنى ) (قالوا ا جئتنا بالحق ام انت من اللاعبین ).
زیرا آنها که به پرستش بتها عادت کرده بودند و آن را یک واقعیت قطعى
مـى پنداشتند باور نمى کردند کسى جدا با بتپرستى مخالفت کند، لذا از روى تعجب این سؤ ال را از ابراهیم کردند.
امـا ابـراهـیـم صـریـحـا بـه آنـهـا پـاسـخ گـفـت : آنـچه میگویم جدى است و عین واقعیت که پـروردگـار شـمـا پـروردگـار آسـمـانـهـا و زمـیـن اسـت (قال بل ربکم رب السموات و الارض ).
همان خدائى که آنها را آفریده و من از گواهان این عقیدهام (الذى فطرهن و انا على ذلکم من الشاهدین ).
ابـراهیم با این گفتار قاطعش نشان داد آن کس شایسته پرستش است که آفریدگار آنها و زمـیـن و هـمـه مـوجـودات اسـت ، امـا قـطـعـات سنگ و چوب که خود مخلوق ناچیزى هستند ارزش پـرسـتـش را نـدارنـد، مـخـصوصا با جمله و انا على ذلکم من الشاهدین اثبات کرد تنها من نـیـسـتـم که گواه بر این حقیقتم بلکه همه آگاهان و فهمیدهها همانها که رشته هاى تقلید کورکورانه را پاره کرده اند گواه بر این حقیقتند.
ابـراهـیـم بـراى اینکه ثابت کند این مساله صددرصد جدى است و او بر سر عقیده خود تا هـمـه جـا ایـسـتـاده اسـت و نـتـائج و لوازم آن را هـر چـه بـاشـد بـا جـان و دل میپذیرد اضافه کرد به خدا سوگند، من نقشهاى براى نابودى بتهاى شما به هنگامى کـه خودتان حاضر نباشید و از اینجا بیرون روید خواهم کشید! (و تالله لاکیدن اصنامکم بعد ان تولوا مدبرین ).
(اکـیـدن ) از مـاده (کـیـد) گـرفـتـه شـده که به معنى طرح پنهانى و چاره اندیشى مـخـفـیانه است . منظورش این بود که به آنها با صراحت بفهماند سرانجام از یک فرصت استفاده خواهم کرد و آنها را درهم میشکنم !.
اما عظمت و ابهت بتها در نظر آنان شاید به آن پایه بود که این سخن را جدى نگرفتند و عکسالعملى نشان ندادند شاید فکر کردند مگر ممکن است انسانى به خود اجازه دهد این چنین بـا مـقدسات یک قوم و ملت که حکومتشان هم صددرصد پشتیبان آن است بازى کند؟ با کدام جرات ؟ و با کدام نیرو؟
و از ایـنـجـا روشـن مـى شـود ایـنـکـه بـعـضـى گـفـتـه انـد ایـن جـمـله را در دل گـفـتـه ، و یـا بـه طـور خصوصى با بعضى در میان نهاده به هیچوجه نیازى به آن نیست ، بخصوص اینکه کاملا بر خلاف ظاهر آیه است .
بـعلاوه در چند آیه بعد میخوانیم بتپرستان به یاد این گفتار ابراهیم افتادند و گفتند ما شنیدیم جوانى سخن از توطئه در باره بتها میگفت .
بـه هـر حـال ابـراهـیـم در یـک روز کـه بتخانه خلوت بود، و هیچکس از بتپرستان در آنجا حضور نداشت ، طرح خود را عملى کرد.
تـوضـیـح ایـنـکـه : طـبـق نـقـل بـعـضـى از مـفـسـران بـتـپـرسـتـان در هـر سـال روز خـاصـى را بـراى بـتـهـا عـیـد میگرفتند، غذاهائى در بتخانه حاضر کرده سپس دسـتـجمعى به بیرون شهر حرکت میکردند، و در پایان روز بازمیگشتند و به بتخانه مى آمدند تا از آن غذاها که به اعتقادشان تبرک یافته بود بخورند.
بـه ابـراهـیـم نـیـز پـیـشنهاد کردند او هم با آنها برود، ولى او به عذر بیمارى با آنها نرفت .
بـه هـر حـال او بـى آنـکـه از خـطـرات این کار بترسد و یا از طوفانى که پشت سر این عـمـل بـه وجود مى آید هراسى به دل راه دهد مردانه وارد میدان شد، و با یک دنیا قهرمانى بـه جـنـگ ایـن خدایان پوشالى رفت که آنهمه علاقمند متعصب و نادان داشتند، بطورى که قرآن مى گوید همه آنها را قطعه قطعه کرد، جز بت بزرگى که داشتند! (فجعلهم جذاذا الا کبیرا لهم ).
و هـدفـش ایـن بـود شـایـد بتپرستان به سراغ او بیایند و او هم تمام گفتنیها را بگوید (لعلهم الیه یرجعون ).
نکته ها:
1 - بتپرستى در اشکال گوناگون
- درسـت اسـت کـه مـا از لفـظ بـت پـرستى بیشتر متوجه بتهاى سنگى و چوبى میشویم ، ولى از یـک نـظر بت و بت - پرستى مفهوم وسیعى دارد که هر نوع توجه به غیر خدا را، در هـر شـکـل و صـورت شـامـل مـى شـود.و طـبـق حـدیـث مـعـروف هـر چـه انـسـان را بـه خـود مـشـغـول و از خـدا دور سـازد بـت او اسـت ! (کـلما شغلک عن الله فهو صنمک )! در حدیثى از اصـبـغ بـن نباته که یکى از یاران معروف على (علیهالسلام ) است میخوانیم : ان علیا مر بقوم یلعبون الشطرنج ، فقال : ما هذه التماثیل التى انتم لها عاکفون ؟ لقد عصیتم الله و رسـوله !: امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـهـالسـلام ) از کـنـار جـمـعـى مـیـگـذشـت کـه مـشـغـول بـازى شـطـرنـج بـودنـد فرمود: این مجسمه ها (و بتهائى ) را که از آن جدا نمى شوید چیست ؟ شما هم نافرمانى خدا کردهاید و هم عصیان پیامبر.
2 - گفتار بت پرستان و پاسخ ابراهیم
جـالب ایـنـکـه بـتـپـرسـتـان در جـواب ابـراهـیـم ، هم روى کثرت نفرات تکیه کردند، و هم طول زمان ، گفتند: (ما پدران خود را بر این آئین و رسم یافتیم ).
او هـم در هـر دو قـسـمـت بـه آنـهـا پـاسـخ گـفـت ، کـه هـم شـمـا و هـم پدرانتان ، همیشه در ضلال مبین بودید!
یعنى انسان عاقل که داراى استقلال فکرى است هرگز خود را پایبند این اوهام نمى کند نه کثرت طرفداران طرح و سنتى را دلیل اصالت آن میداند و نه دوام و ریشهدار بودن آن را.
آیه و ترجمه


قالوا من فعل هذا بالهتنا إ نه لمن الظلمین (59)
قالوا سمعنا فتى یذکرهم یقال له إ برهیم (60)
قالوا فأ توا به على اءعین الناس لعلهم یشهدون (61)
قالوا ء اءنت فعلت هذا بالهتنا یإ برهیم (62)
قال بل فعله کبیرهم هذا فسلوهم إ ن کانوا ینطقون (63)
فرجعوا إ لى اءنفسهم فقالوا إ نکم اءنتم الظلمون (64)
ثم نکسوا على رءوسهم لقد علمت ما هؤ لاء ینطقون (65)
قال اء فتعبدون من دون الله ما لا ینفعکم شیا و لا یضرکم (66)
اءف لکم و لما تعبدون من دون الله (67)


ترجمه :

59 - گفتند: هر کس با خدایان ما چنین کرده قطعا از ستمگران است (و باید کیفر ببیند)!
60 - (گـروهـى ) گفتند: شنیدیم جوانى از (مخالفت با) بتها سخن میگفت که او را ابراهیم میگفتند.
61 - (عدهاى ) گفتند: او را در برابر چشم مردم بیاورید تا گواهى دهند.
62 - (هنگامى که ابراهیم را حاضر کردند) گفتند تو این کار را با خدایان ما کردهاى ، اى ابراهیم ؟!
63 - گـفـت : بـلکـه بـزرگـشـان کـرده بـاشـد! از آنـهـا سـؤ ال کنید اگر سخن مى گویند!!
64 - آنها به وجدان خود بازگشتند و (به خود) گفتند: حقا که شما ستمگرید.
65 - سـپـس بـر سـرهـاشـان واژگونه شدند (و حکم وجدان را به کلى فراموش کردند و گفتند:) تو میدانى که اینها سخن نمى گویند!
66 - (ابراهیم ) گفت : آیا جز خدا چیزى را میپرستید که نه کمترین سودى براى شما دارد، و نه زیانى مى رساند (که به سودشان چشم دوخته باشید یا از زیانشان بترسید).
67 - اف بـر شـمـا و بـر آنـچـه غـیـر از خـدا پـرسـتـش مـیـکـنـید، آیا اندیشه نمى کنید (و عقل ندارید )؟!
تفسیر:
برهان دندانشکن ابراهیم
سـرانـجـام آن روز عـیـد بـه پایان رسید و بتپرستان شادى کنان به شهر بازگشتند، و یـکـسـر بـه سـراغ بـتـخـانـه آمـدنـد، تـا هم عرض ارادتى به پیشگاه بتان کنند و هم از غذاهائى که به زعم آنها در کنار بتها برکت یافته بود بخورند.
هـمـیـنـکـه وارد بتخانه شدند با صحنهاى روبرو گشتند که هوش از سرشان پرید، به جـاى آن بـتـخـانـه آبـاد با تلى از بتهاى دست و پا شکسته و بهم ریخته روبرو شدند! فریادشان بلند شد صدا زدند چه کسى این بلا را بر سر خدایان ما آورده
است ؟! (قالوا من فعل هذا بالهتنا).
مسلما هر کس بوده از ظالمان و ستمگران است (انه لمن الظالمین ).
او هـم بـه خدایان ما ستم کرده ، و هم به جامعه و جمعیت ما و هم به خودش ! چرا که با این عمل خویشتن را در معرض نابودى قرار داده است .
امـا گـروهـى کـه تهدیدهاى ابراهیم را نسبت به بتها در خاطر داشتند، و طرز رفتار اهانت آمـیـز او را بـا این معبودهاى ساختگى مى دانستند (گفتند: ما شنیدیم جوانکى سخن از بتها میگفت و از آنها به بدى یاد میکرد که نامش ابراهیم است )
(قالوا سمعنا فتى یذکرهم یقال له ابراهیم ).
درست است که ابراهیم طبق بعضى از روایات در آن موقع کاملا جوان بود و احتمالا سنش از 16 سـال تـجاوز نمى کرد، و درست است که تمام ویژگیهاى (جوانمردان )، (شجاعت ) و (شـهـامت ) و (صراحت ) و (قاطعیت ) در وجودش ‍ جمع بود، ولى مسلما منظور بـتـپـرستان از این تعبیر چیزى جز تحقیر نبوده بگویند ابراهیم این کار را کرده ، گفتند جوانى که به او ابراهیم میگفتند چنین میگفت ... یعنى فردى کاملا گمنام و از نظر آنان بى شخصیت .
اصـولا مـعمول این است هنگامى که جنایتى در نقطهاى رخ مى دهد براى پیدا کردن شخصى که آن کار را انجام داده به دنبال ارتباطهاى خصومت آمیز میگردند، و مسلما در آن محیط کسى جز ابراهیم آشکارا با بتها گلاویز نبود،
و لذا تمام افکار متوجه او شد جمعیت گفتند اکنون که چنین است پس بروید او را در برابر چشم مردم حاضر کنید تا آنها که میشناسند و خبر دارند گواهى دهند (قالوا فاتوا به على اعین الناس لعلهم یشهدون ).
بعضى از مفسران نیز این احتمال را داده اند که منظور مشاهده صحنه مجازات و کیفر ابراهیم است ، نه شهادت و گواهى بر مجرم بودن او اما با توجه به آیات بعد که بیشتر جنبه بـازپـرسـى دارد ایـن احـتـمـال مـنـتـفـى اسـت ، بـعـلاوه تـعـبـیـر بـه کـلمـه (لعـل ) (شـایـد) نـیـز مـتـنـاسـب بـا مـعنى دوم نیست ، زیرا اگر مردم در برابر صحنه مجازات حضور یابند، طبعا مشاهده خواهند کرد، شاید ندارد.
جـارچـیان در اطراف شهر فریاد زدند که هر کس از ماجراى خصومت ابراهیم و بدگوئى او نسبت به بتها آگاه است حاضر شود، و به زودى هم آنها که از این موضوع آگاه بودند و هم سایر مردم اجتماع کردند تا ببینند سرانجام کار این متهم به کجا خواهد رسید.
شور و ولوله عجیبى در مردم افتاده بود، چرا که از نظر آنها جنایتى بیسابقه توسط یک جوان ماجراجو در شهر رخ داده بود که بنیان دینى مردم محیط را به لرزه درآورده بود.
سـرانجام محکمه و دادگاه تشکیل شد و زعماى قوم در آنجا جمع بودند بعضى مى گویند: خود نمرود نیز بر این ماجرا نظارت داشت .
نـخستین سؤ الى که از ابراهیم کردند این بود (گفتند: توئى که این کار را با خدایان ما کردهاى ؟ اى ابراهیم )! (قالوا ء انت فعلت هذا بالهتنا یا ابراهیم ).
آنـهـا حـتـى حـاضـر نـبـودند بگویند تو خدایان ما را شکستهاى ، و قطعه قطعه کردهاى ، بلکه تنها گفتند: تو این کار را با خدایان ما کردى ؟
ابـراهـیـم آنچنان جوابى گفت که آنها را سخت در محاصره قرار داد، محاصرهاى که قدرت بـر نـجـات از آن نداشتند (ابراهیم گفت : بلکه این کار را این بت بزرگ آنها کرده ! از آنها سؤ ال کنید اگر سخن مى گویند)! (قال بل فعله کبیرهم هذا فاسئلوهم ان کانوا ینطقون ).
اصـول جـرم شـنـاسـى مى گوید متهم کسى است که آثار جرم را همراه دارد، در اینجا آثار جـرم در دسـت بـت بـزرگ اسـت (طبق روایت معروفى ابراهیم تبر را به گردن بت بزرگ گذاشت ).
اصـلا چـرا شـمـا بـه سـراغ مـن آمـدیـد؟ چـرا خـداى بـزرگـتـان را مـتـهـم نـمـى کـنـید؟ آیا احـتـمـال نـمـى دهـید او از دست خدایان کوچک خشمگین شده و یا آنها را رقیب آینده خود فرض کرده و حساب همه را یکجا رسیده است ؟!
از آنـجـا کـه ظـاهـر ایـن تـعـبـیر به نظر مفسران با واقعیت تطبیق نمى داده ، و از آنجا که ابـراهـیـم پـیـامـبـر اسـت و مـعصوم و هرگز دروغ نمى گوید، در تفسیر این جمله ، مطالب مختلفى گفته اند آنچه از همه بهتر به نظر میرسد این است که :
ابراهیم (علیهالسلام ) به طور قطع این عمل را به بت بزرگ نسبت داد، ولى تمام قرائن شهادت میداد که او قصد جدى از این سخن ندارد، بلکه میخواسته است عقائد مسلم بتپرستان را کـه خـرافـى و بـیاساس بوده است به رخ آنها بکشد، به آنها بفهماند که این سنگ و چوبهاى بیجان آنقدر بیعرضه اند که حتى نمى توانند یک جمله سخن بگویند و از عبادت کـنـنـدگـانـشـان یـارى بـطـلبـنـد ، تـا چـه رسـد کـه بـخـواهـنـد بـه حـل مـشـکـلات آنـهـا بـپردازند! نظیر این تعبیر در سخنان روزمره ما فراوان است که براى ابـطـال گـفـتـار طـرف ، مـسـلمات او را به صورت امر یا اخبار و یا استفهام در برابرش مـیـگـذاریـم تـا مـحـکـوم شود و این به هیچوجه (دروغ نیست دروغ آنست که قرینهاى همراه نداشته باشد).
در روایـتـى کـه در کـتـاب کـافـى از امـام صـادق (عـلیـهـالسـلام ) نـقـل شده میخوانیم : انما قال بل فعله کبیرهم ارادة الاصلاح ، و دلالة على انهم لا یفعلون ، ثـم قـال و الله ما فعلوه و ما کذب : (ابراهیم این سخن را به خاطر آن گفت که میخواست افکار آنها را اصلاح کند، و به آنها بگوید که چنین کارى از بتها ساخته نیست ، سپس امام اضافه فرمود: به خدا سوگند بتها دست به چنان کارى نزده بودند، ابراهیم نیز دروغ نگفت .
جمعى از مفسران نیز احتمال داده اند که ابراهیم (علیهالسلام ) این مطلب را به صورت یک جـمـله شـرطیه ادا کرد و گفت : بتها اگر سخن بگویند دست به چنین کارى زده اند، و مسلما تـعـبیر خلاف واقع نبود، زیرا نه بتها سخن میگفتند و نه چنین کارى از آنها سر زده بود، به مضمون همین تفسیر نیز حدیثى وارد شده است .
امـا تـفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد زیرا جمله شرطیه (ان کانوا ینطقون ) قیدى است بـراى سـؤ ال کـردن (فـاسـئلوهـم ) نـه بـراى جـمـله بل فعله کبیرهم (دقت کنید).
نـکته دیگرى که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که : عبارت این است که باید از بـتـهاى دست و پا شکسته سؤ ال شود که این بلا را چه کسى بر سر آنها آورده است ، نـه از بـت بـزرگ زیـرا ضـمـیـر (هـم ) و هـمـچنین ضمیرهاى ان کانوا ینطقون همه به صورت جمع است و این با تفسیر اول سازگار است .
سـخنان ابراهیم ، بتپرستان را تکان داد، وجدان خفته آنها را بیدار کرد و همچون طوفانى کـه خـاکـسـتـرهاى فراوان را از روى شعله هاى آتش برگیرد و فروغ آن را آشکار سازد، فـطـرت تـوحـیـدى آنـهـا را از پـشـت پـرده هـاى تـعـصـب و جهل و غرور آشکار ساخت .
در یـک لحـظـه کوتاه و زودگذر از این خواب عمیق و مرگزا بیدار شدند، چنانکه قرآن مى گـویـد: (آنـهـا بـه وجدان و فطرتشان بازگشتند و به خود گفتند حقا که شما ظالم و ستمگرید) (فرجعوا الى انفسهم فقالوا انکم انتم الظالمون ).
هـم بـه خـویشتن ظلم و ستم کردید و هم بر جامعهاى که به آن تعلق دارید و هم به ساحت مقدس پروردگار بخشنده نعمتها.
جـالب ایـنـکـه در آیـات قـبـل خواندیم آنها ابراهیم را متهم به ظالم بودن کردند، ولى در اینجا دریافتند که ظالم اصلى و حقیقى خودشانند.
و در واقـع تـمـام مـقـصـود ابراهیم از شکستن بتها همین بود، هدف شکستن فکر بتپرستى و روح بـتـپـرسـتـى بـود، و گـرنـه شـکـسـتـن بـت فـایدهاى ندارد، بتپرستان لجوج فورا بـزرگـتـر و بـیشتر از آن را میسازند و به جاى آن مینهند ، همانگونه که در تاریخ اقوام نادان و جاهل و متعصب ، این مساله ، نمونه هاى فراوان دارد.
تا اینجا ابراهیم موفق شد یک مرحله بسیار حساس و ظریف تبلیغ خود را که بیدار ساختن وجدانهاى خفته است از طریق ایجاد یک طوفان روانى بود اجرا کند.
ولى افـسوس که زنگار جهل و تعصب و تقلید کورکورانه بیشتر از آن بود که با نداى صیقلبخش این قهرمان توحید به کلى زدوده شود.
افـسـوس کـه ایـن بـیـدارى روحـانـى و مـقـدس چـنـدان بـه طـول نـیـانـجـامـیـد، و در ضـمـیـر آلوده و تـاریـکـشـان از طـرف نـیـروهـاى اهـریـمـنـى و جهل قیامى بر ضد این
نـور تـوحـیـدى صـورت گـرفـت و هـمـه چـیـز بـه جـاى اول بـازگـشـت ، چـه تعبیر لطیفى قرآن مى کند سپس آنها بر سرهاشان واژگونه شدند (ثم نکسوا على رؤ سهم ).
و بـراى ایـنـکـه از طـرف خـدایان گنگ و بسته دهانشان عذرى بیاورند گفتند: تو میدانى ایـنـها هرگز سخن نمى گویند! (لقد علمت ما هؤ لاء ینطقون ). اینها همیشه خاموشند و ابهت سکوت را نمى شکنند!!
و با این عذر پوشالى خواستند ضعف و زبونى و ذلت بتها را کتمان کنند.
ایـنـجـا بـود کـه مـیـدانـى براى استدلال منطقى در برابر ابراهیم قهرمان گشوده شد تا شدیدترین حملات خود را متوجه آنها کند، و مغزهایشان را زیر رگبارى از سرزنش منطقى و بـیـدارکننده قرار دهد: (فریاد زد آیا شما معبودهاى غیر خدا را میپرستید که نه کمترین سودى به حال شما دارند و نه کوچکترین ضررى )
(قال ا فتعبدون من دون الله ما لا ینفعکم شیئا و لا یضرکم ).
ایـن خـدایان پندارى که نه قدرت بر سخن دارند، نه شعور و درکى ، نه میتوانند از خود دفاع کنند، و نه میتوانند بندگان را به حمایت خود بخوانند، اصلا اینها چه کارى ازشان ساخته است و به چه درد میخورند؟!
پـرسـتـش یـک مـعبود یا به خاطر شایستگى او براى عبودیت است ، که این در باره بتهاى بـیـجـان مـفـهـوم ندارد، و یا به خاطر انتظار سودى است که از ناحیه آنها عائد شود، و یا تـرس از زیـانـشـان ، ولى اقـدام مـن بـه شـکـسـتن بتها نشان داد که اینها کمترین بخارى ندارند، با این حال آیا این کار شما احمقانه نیست ؟!
باز این معلم توحید ، سخن را از این هم فراتر برد و با تازیانه هاى سرزنش بر روح بیدردشان کوبید و گفت : اف بر شما، و بر این معبودهائى که غیر از
(الله ) انتخاب کرده اید)! (اف لکم و لما تعبدون من دون الله ).
(آیا هیچ اندیشه نمى کنید، و عقل در سر ندارید)؟ (ا فلا تعقلون ).
ولى در تـوبـیـخ و سـرزنـشـشـان ، ملایمت را از دست نداد مبادا بیشتر لجاجت کنند. در حقیقت ابراهیم بسیار حساب شده برنامه خود را تعقیب کرد، نخستین بار به هنگام دعوت آنها به سـوى توحید، صدا زد این مجسمه هاى بیروح چیست ؟ که شما میپرستید؟ اگر میگوئید سنت نیاکان شما است ، هم شما و هم آنها گمراه بودید.
در دومـیـن مـرحـله ، اقـدام بـه یـک بـرنـامـه عـملى کرد، تا نشان دهد این بتها چنان قدرتى نـدارنـد کـه هـر کـس نـگـاه چـپ به آنان کند، نابودش کنند، مخصوصا با اخطار قبلى به سـراغ بـتـهـا رفـت و آنـهـا را بـه کلى درهم شکست ، تا نشان دهد خیالاتى که آنها به هم بافته اند همه بیهوده است .
در سـومـیـن مـرحـله در آن مـحـاکمه تاریخى سخت آنها را در بنبست قرار داد، گاه به سراغ فـطـرتشان رفت ، زمانى به سراغ عقلشان ، گاه اندرزشان داد، گاه سرزنش و توبیخ کرد.
خـلاصـه ایـن مـعـلم بـزرگ الهـى از هر درى وارد شد و آنچه در توان داشت به کار برد، ولى مسلم قابلیت محل نیز شرط تاثیر است و این متاسفانه در آن قوم کمتر وجود داشت .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت