تفسیرنمونه سوره انبیا (قسمت1)

سوره انبیاء


مقدمه
این سوره در مکه نازل شده ، و داراى 112 آیه است

(آغاز جزء هفدهم قرآن مجید)
فضیلت سوره انبیاء
از پیامبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در فضیلت تلاوت این سوره چنین نـقـل شـده : مـن قـرء سـورة الانـبـیـاء حـاسـبـه الله حـسـابا یسیرا، و صافحه و سلم علیه کـل نـبـى ذکر اسمه فى القرآن : هر کس سوره انبیاء را بخواند خداوند حساب او را آسان مى کند (و در محاسبه اعمالش روز قیامت سختگیرى نخواهد کرد) و هر پیامبرى که نام او در قـرآن ذکـر شـده بـا او مـصـافـحـه کـرده و سـلام مـیفرستد. و از امام صادق (علیهالسلام ) مـیـخـوانیم : من قرء سورة الانبیاء حبا لها کان کمن رافق النبیین اجمعین فى جنات النعیم ، و کان مهیبا فى اعین الناس حیاة الدنیا: هر کس سوره انبیاء را از روى عشق و علاقه بخواند، بـا هـمه پیامبران در باغهاى پر نعمت بهشت ، رفیق و همنشین مى گردد، و در زندگى دنیا نیز در چشم مردم پر ابهت خواهد بود).
جـمـله (حـبـا لهـا) (از روى عشق و علاقه به این سوره ) در واقع کلیدى است براى فهم مـعـنـى روایـاتـى کـه در زمـیـنـه فـضیلت سوره هاى قرآن به ما رسیده ، یعنى هدف تنها تـلاوت و خـوانـدن الفـاظ نـیست ، بلکه عشق به محتوى است و مسلما عشق به محتوى بدون عمل معنى ندارد و اگر کسى چنین ادعائى کند که من عاشق فلان سورهام ، اما عملش بر ضد مفاهیم آن باشد دروغ مى گوید.
بـارهـا گـفـتـه ایـم قـرآن کتاب عقیده و عمل است و خواندن مقدمهاى است براى اندیشیدن ، و اندیشیدن مقدمهاى است براى ایمان و عمل !.
محتواى سوره
1 - این سوره چنانکه از نامش پیدا است ، سوره پیامبران است ، چرا که نام شانزده پیامبر، بـعضى ، با ذکر فرازهائى از حالاتشان و بعضى تنها به صورت اشاره در این سوره آمده است (موسى - هارون - ابراهیم - لوط - اسحاق - یعقوب - نوح - داود - سلیمان - ایوب - اسماعیل - ادریس - ذا الکفل - ذا النون (یونس ) - زکریا و یحیى (علیهماالسلام ).
بنابراین تکیه بحثهاى مهم این سوره بر روى برنامه هاى انبیاء است .
عـلاوه بـر ایـنـها پیامبران دیگرى هستند که نامشان صریحا در این سوره برده نشده ولى پیرامون آنها سخنى آمده است (مانند پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و حضرت مسیح ).
2 - از ایـن گـذشـتـه ویـژگى سوره هاى مکى که از عقائد دینى ، مخصوصا از مبدء و معاد سخن مى گوید، کاملا در این سوره منعکس ‍ است .
3 - در این سوره از وحدت خالق و اینکه جز او معبود و آفریدگارى نیست و نیز از آفرینش جـهـان بـر اسـاس هـدف و بـرنـامـه ، و وحـدت قـوانـیـن حـاکم بر این عالم و همچنین وحدت سـرچـشمه حیات و هستى ، و نیز وحدت موجودات در برنامه فنا و مرگ ، بحث به میان آمده است .
4 - بـخـش دیـگـرى از ایـن سـوره ، از پـیـروزى حـق بـر باطل ، توحید بر شرک و لشکریان عدل و داد بر جنود ابلیس ، سخن گفته شده است .
5 - جـالب ایـنـکـه ایـن سـوره بـا هـشـدارهـاى شـدیـد نـسـبـت بـه مـردم غـافـل و بـیـخـبـر از حساب و کتاب آغاز شده ، و پایان آن نیز با هشدارهاى دیگرى در این زمینه تکمیل مى گردد.
پـیـامبرانى که نامشان در این سوره آمده بعضا بیان زندگى و برنامه هاى مشروحشان در سـوره هـاى دیـگـر ذکـر شـده اسـت ولى در این سوره بیشتر روى این بخش از حالات انبیاء تـکـیـه شـده کـه آنـهـا هـنـگـامـى کـه در تـنـگـنـاهـاى سـخـت گـرفـتار میشدند چگونه دست تـوسـل بـه دامـان لطـف حـق مـیـزدنـد و چـگـونه خداوند این بنبستها را بر آنها میگشود و از طوفان و گرداب نجاتشان مى بخشید.
(ابراهیم ) به هنگامى که در آتش نمرود گرفتار شد.
(یونس ) هنگامى که در شکم ماهى فرو رفت .
(زکـریا) هنگامى که آفتاب عمر خود را نزدیک به غروب دید ولى جانشینى نداشت که برنامه هایش را تکمیل کند.
و همچنین سایر پیامبران به هنگام گرفتارى در طوفانهاى سخت .
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


اقترب للناس حسابهم و هم فى غفلة معرضون . (1)
ما یأ تیهم من ذکر من ربهم محدث إ لا استمعوه و هم یلعبون . (2)
لاهـیـة قـلوبـهـم و اءسـروا النجوى الذین ظلموا هل هذا إ لا بشر مثلکم اء فتأ تون السحر و اءنتم تبصرون (3)
قال ربى یعلم القول فى السماء و الا رض و هو السمیع العلیم (4)
بـل قـالوا اءضـغـث اءحـلم بـل افـتـرئه بـل هـو شـاعـر فـلیـأ تـنـا بـایـة کـمـا اءرسل الا ولون (5)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - حساب مردم به آنها نزدیک شده اما آنها در غفلتند و رویگردانند!
2 - هـر یـادآورى تازهاى از طرف پروردگارشان براى آنها بیاید با لعب و شوخى به آن گوش فرا میدهند.
3 - در حـالى کـه قـلوبـشـان در لهو و بیخبرى فرو رفته است ، و این ستمگران پنهانى نـجـوى مـیکنند (و مى گویند) آیا جز اینست که این یک بشرى همچون شماست ؟ آیا شما به سراغ سحر میروید با اینکه مى بینید؟!
4 - (اما پیامبر) گفت پروردگار من همه سخنان را چه در آسمان باشد و چه در زمین میداند و او شنوا و داناست .
5 - آنـهـا گـفتند (آنچه را محمد آورده وحى نیست ) بلکه خوابهاى آشفته است ، اصلا او به دروغ آنـرا بـه خـدا بـسـته ، نه او یک شاعر است ! (اگر راست مى گوید) باید معجزهاى براى ما بیاورد، همانگونه که پیامبران پیشین با معجزات فرستاده شدند .
تفسیر:
بهانه هاى رنگارنگ
این سوره - همانگونه که اشاره کردیم - با یک هشدار نیرومند به عموم مردم آغاز مى شود، هـشدارى تکاندهنده و بیدارکننده ، مى گوید: (حساب مردم به آنها نزدیک شده ، در حالى که در غفلتند و روى گردانند) (اقترب للناس حسابهم و هم فى غفلة معرضون ).
عـمـل آنـهـا نـشـان مـى دهـد کـه ایـن غـفلت و بیخبرى سراسر وجودشان را گرفته است ، و گـرنـه چگونه ممکن است انسان ایمان به نزدیکى حساب ، آنهم از حسابگرى فوق العاده دقـیـق ، داشـتـه بـاشـد و ایـنـچـنـیـن همه مسائل را سرسرى بگیرد و آلوده هر گونه گناه باشد؟.
کلمه (اقترب ) تاکید بیشترى از قرب دارد، و اشاره به این است که این حساب بسیار نزدیک شده .
تـعـبـیـر بـه (نـاس ) گـر چـه ظـاهـرا عـمـوم مـردم را شـامـل مـى شـود و دلیـل بـر آن اسـت که همگى در غفلتند ولى بدون شک همیشه موقعى که سـخـن از تـوده مـردم گفته مى شود استثناهائى وجود دارد، و در اینجا گروه بیدار دلى را که همیشه در فکر حسابند و براى آن آماده میشوند باید از این حکم مستثنى دانست .
جـالب ایـن کـه مى گوید حساب به مردم نزدیک شده ، نه مردم به حساب ، گوئى حساب بـا سـرعـت بـه اسـتـقـبال مردم میدود! ضمنا فرق میان غفلت و اعراض ممکن است از این نظر باشد که
آنـهـا از نـزدیـکـى حـساب غافلند، و این غفلت سبب مى شود که از آیات حق اعراض کنند در حـقـیـقـت (غـفـلت از حـسـاب ) عـلت اسـت ، و (اعـراض از آیـات حـق ) مـعـلول آن ، و یـا مـنـظـور اعراض از خود حساب و آمادگى براى پاسخگوئى در آن دادگاه بزرگ است ، یعنى چون غافلند خود را آماده نمى کنند و رویگردان مى شوند.
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که نزدیک شدن حساب و قیامت به چه معنى است ؟
بـعـضى گفته اند: منظور آن است که باقیمانده دنیا در برابر آنچه گذشته کم است ، و بـه هـمـیـن دلیـل رسـتاخیز نزدیک خواهد بود (نزدیک نسبى ) به خصوص اینکه از پیامبر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نقل شده که فرمود: بعثت انا و الساعة کهاتین !: بـعـثـت من و روز قیامت مانند این دو است ! (اشاره به انگشت سبابه و وسطى که در کنار هم قرار دارند فرمود).
بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد: این تعبیر به خاطر بودن رستاخیز است ، همانگونه که در ضرب المثل معروف عرب میخوانیم : کل ما هو آت قریب (هر چه قطعا مى آید نزدیک است ).
در عـیـن حـال ایـن دو تـفـسـیـر منافاتى با هم ندارند و ممکن است آیه اشاره به هر دو نکته باشد.
بعضى از مفسران مانند (قرطبى ) این احتمال را نیز داده که (حساب ) در اینجا اشاره بـه (قـیـامـت صـغـرى ) یعنى مرگ است ، زیرا به هنگام مرگ نیز قسمتى از محاسبه و جزاى اعمال به انسان میرسد. ولى ظاهرا آیه فوق ناظر به قیامت کبرى است .
آیـه بـعـد یکى از نشانه هاى اعراض و رویگردانى آنها را به این صورت بیان مى کند: هـر ذکـر و یـادآورى تـازه پروردگار که به سراغ آنها بیاید با شوخى و بازى و لعب به آن گوش فرا میدهند)! (ما یاتیهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه و هم یلعبون ).
هـرگـز نـشـده اسـت کـه در بـرابر سوره یا آیه ، و خلاصه سخن بیدارکنندهاى از ناحیه پـروردگـار، بـه طـور جـدى بـا آن بـرخـورد کـنـنـد، سـاعـتـى در آن بـیـنـدیـشـنـد و حداقل احتمال بدهند که این سخن در حیات و سرنوشت آنها اثر دارد آنها نه به حساب الهى فکر میکنند و نه به هشدارهاى پروردگار.
اصـولا یـکـى از بـدبـخـتـیـهـاى افـراد جاهل و متکبر و خودخواه این است که همیشه نصائح و انـدرزهـاى خـیـراندیشان را به شوخى و بازى میگیرند، و همین سبب مى شود که هرگز از خـواب غـفـلت بیدار نشوند، در حالى که اگر حتى یکبار به صورت جدى با آن برخورد کنند چه بسا مسیر زندگانى آنها در همان لحظه تغییر پیدا مى کند.
کلمه (ذکر) در آیه فوق اشاره به هر سخن بیدارکننده است ، و تعبیر به (محدث ) (تـازه و جـدیـد) اشـاره بـه ایـن اسـت کـه کـتـب آسـمـانـى ، یـکـى پـس از دیـگـرى نازل مى گردد و سوره هاى قرآن و آیات آن هر کدام محتواى تازه و نوى دارد، که از طرق مـختلف براى نفوذ در دلهاى غافلان وارد مى شود، اما چه سود براى کسانى که همه اینها را به شوخى میگیرند.
اصـولا گـویا آنها از تازهها وحشت دارند، با همان خرافات قدیمى که از نیاکان خود به ارث برده اند دل خوش کرده اند، گوئى پیمان جاودانه بسته اند که با هر حقیقت تازهاى مـخـالفـت کـنـنـد، در حـالى کـه اسـاس قـانـون تـکامل بر این است که هر روز انسان را با مسائل تازه و نوینى مواجه میسازد.
بـاز بـراى تاءکید بیشتر مى گوید: آنها در حالى هستند که دلهایشان در لهو و بیخبرى فرو رفته است (لاهیة قلوبهم ).
زیـرا آنـهـا از نـظـر ظـاهـر همه مسائل جدى را لعب و بازى و شوخى میپندارند (چنانکه جمله یـلعـبـون بـه صورت فعل مضارع و مطلق به آن اشاره مى کند) و از نظر باطن گرفتار لهو و اشتغال فکر به مسائل بیارزش و غافل کننده هستند. و طبیعى است چنین کسانى هرگز راه سعادت را نخواهند یافت .
بـعد به گوشهاى از نقشه هاى شیطانى آنها اشاره کرده میفرماید: این ظالمان گفتگوهاى درگـوشى خود را که براى توطئه انجام میدهند پنهان میدارند، و مى گویند این یک بشر عـادى هـمـچـون شـمـا اسـت (و اسـروا النـجـوى الذیـن ظـلمـوا هل هذا الا بشر مثلکم ).
حال که او یک بشر عادى بیش نیست لابد این کارهاى خارق العاده او و نفوذ سخنش چیزى جز سـحـر نـمـى تـوانـد باشد آیا شما به سراغ سحر میروید با اینکه میبینید؟! (ا فتاتون السحر و انتم تبصرون ).
گفتیم این سوره در (مکه ) نازل شده ، و در آن ایام دشمنان اسلام کاملا نیرومند بودند، پـس چـه لزومـى داشـت کـه سـخـنـان خود را مخفى کنند، حتى نجواهایشان را، (توجه داشته باشید که قرآن مى گوید سخنان درگوشى را پنهان مى کردند).
ایـن مـمـکـن اسـت بـه خـاطـر آن باشد که آنها در مسائلى که جنبه توطئه و نقشه داشت به مـشـورت میپرداختند تا در برابر توده مردم با طرح واحدى در برابر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بایستند.
بـعـلاوه آنـها از نظر قدرت و زور مسلما جلو بودند ولى از نظر منطق و قدرت نفوذ کلام ، بـرتـرى با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مسلمانان بود، و همین برترى سبب مـیشد که آنها براى انتخاب برچسبها و پاسخهاى ساختگى در برابر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به مشورتهاى نهانى بنشینند.
بـه هـر حـال آنـهـا در ایـن گـفـتـارشان روى دو چیز تکیه داشتند، یکى بشر بودن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و دیگرى برچسب سحر، و در آیات بعد برچسبهاى دیگرى نیز خواهد آمد که قرآن به پاسخ آنها مى پردازد.
ولى قرآن نخست به صورت کلى به آنها از زبان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چـنـیـن پـاسـخ مـى گـویـد: (پـروردگـار من هر سخنى چه در آسمان باشد و چه در زمین میداند)
(قال ربى یعلم القول فى السماء و الارض ).
چـنـیـن تـصـور نـکـنـیـد کـه سخنان مخفیانه و توطئه هاى پنهانى شما بر او مخفى باشد، (چرا که او هم شنوا است و هم دانا) (و هو السمیع العلیم ).
او همه چیز را میداند و از همه کار با خبر است ، نه تنها سخنان را میشنود، از اندیشه هائى که از مغزها میگذرد، و تصمیمهائى که در سینه ها پنهان است آگاه است .
بـعـد از ذکـر دو قـسـمت از بهانه جوئیهاى مخالفان ، به چهار قسمت دیگر از آن پرداخته چنین مى گوید: (آنها گفتند آنچه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به عنوان وحى آورده خـوابـهـاى آشـفـتـه و پـراکـنـدهاى بیش نیست ) که او آنها را حقیقت و واقعیت میپندارد! (بل قالوا اضغاث احلام ).
و گـاه این سخن خود را عوض میکنند و مى گویند: (او مرد دروغگوئى است که این سخنان را به خدا افترا بسته )! (بل افتراه ).
و گـاه مـى گـویـنـد: (نه او یک شاعر است و این آیات مجموعهاى از تخیلات شاعرانه او است ) (بل هو شاعر).
و در آخـریـن مـرحـله مـى گـویـنـد: از همه اینها که بگذریم (اگر او راست مى گوید که فرستاده خدا است باید معجزهاى براى ما بیاورد همانگونه که پیامبران پیشین با معجزات فرستاده شدند) (فلیاتنا بایة کما ارسل الاولون ).
بـررسـیـهـاى ایـن نـسـبـتـهاى ضد و نقیض به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خود بـهـتـریـن دلیـل بـر آن اسـت کـه آنـهـا حقطلب نبودند، بلکه هدفشان بهانه جوئى و به اصطلاح بیرون کردن حریف از میدان به هر قیمت و به هر صورت بوده است .
گاه ساحرش میخواندند، زمانى شاعر، گاه مفترى ، و گاه (العیاذ بالله ) یک آدم خیالاتى که خوابهاى پریشانش را وحى به حساب آورده !
گاه مى گویند چرا تو انسانى ؟! و گاه با دیدن آنهمه معجزات باز بهانه معجزه دیگر مى گیرند.
اگـر مـا دلیلى بر بطلان سخنانشان جز این پراکندهگوئى نداشتیم به تنهائى کافى بـود، ولى در آیـات بعد خواهیم دید که قرآن از طرق دیگر نیز به آنها پاسخ قاطع مى گوید.
نکته :
آیا قرآن ، حادث است ؟
جـمـعـى از مـفسران در ذیل این آیات به تناسب کلمه (محدث ) که در دومین آیه مورد بحث بـود، گـفـتـگوى فراوانى پیرامون حادث یا قدیم بودن (کلام الله ) مطرح کرده اند، همان مسالهاى که در زمان خلفاى بنى عباس سالیان دراز مورد
جر و بحث بود و مدتى طولانى افکار گروهى از دانشمندان را به خود جلب کرده بود.
ولى مـا امـروز به خوبى میدانیم که این بحث بیشتر جنبه سرگرمى سیاسى داشته ، تا عـلمـاى اسـلام را بـه خـود مشغول دارند و از مسائل اصولى و اساسى که تماس با وضع حکومت و طرز زندگى مردم و حقایق اصلى اسلام دارد منصرف سازند.
امـروز بـراى ما کاملا روشن است که اگر منظور از کلام الله محتوا و مضمون آنست ، بطور قـطـع قدیم است یعنى همیشه در علم خدا بوده و علم واسع پروردگار همیشه به آن احاطه داشته است .
و اگـر مـنـظـور این الفاظ و این کلمات و این وحى است که بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شده ، آن هم بدون شک (حادث ) است .
کـدام عـاقـل مـى گـویـد الفـاظ و کـلمـات ازلى اسـت ؟ یـا نـزول وحـى بـر پـیـامـبـر (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از آغاز فرمان رسالت نبوده ؟ بنابراین ملاحظه میکنید هر طرف بحث را بگیریم مساله آفتابى و روشن است .
بـه تـعـبـیـر دیـگـر قرآن الفاظى دارد و معانى ، الفاظش قطعا حادث است و معانیش قطعا قدیم ، بنابراین جائى براى جر و بحث نیست .
وانـگـهـى ایـن بـحـث کـدام مـشـکـل عـلمـى و اجـتماعى و سیاسى و اخلاقى از جامعه اسلامى را حـل مى کند؟ و چرا بعضى از دانشمندان پیشین فریب شگردهاى حاکمان مکار توطئه گر را خورده اند؟!
لذا مـى بینیم بعضى از امامان اهلبیت (علیه مالسلام ) ضمن بیان روشن این مساله عملا به آنها هشدار دادند که از این گونه بحثها بپرهیزید.
آیه و ترجمه


ما ءامنت قبلهم من قریة اءهلکنها اء فهم یؤ منون (6)
و مـا اءرسـلنـا قـبـلک إ لا رجـالا نـوحـى إ لیـهـم فـسـلوا اءهل الذکر إ ن کنتم لا تعلمون (7)
و ما جعلنهم جسدا لا یأ کلون الطعام و ما کانوا خلدین (8)
ثم صدقنهم الوعد فأ نجینهم و من نشاء و اءهلکنا المسرفین (9)
لقد انزلنا الیکم کتبا فیه ذکرکم افلا تعتلون (10)


ترجمه :

6 - تمام آبادیهائى را که پیش از اینها هلاک کردیم (تقاضاى معجزات گوناگون کردند و پیشنهادشان عملى شد، ولى ) هرگز ایمان نیاوردند، آیا اینها ایمان مى آورند؟!
7 - ما پیش از تو جز مردانى که به آنها وحى میکردیم نفرستادیم (همه انسان بودند و از جنس بشر) اگر نمى دانید از اهل اطلاع بپرسید.
8 - ما آنها را پیکرهائى که غذا نخوردند قرار نداریم ، آنها عمر جاویدان هم نداشتند.
9 - سـپـس وعـدهـاى را که به آنها داده بودیم وفا کردیم ، آنها و هر کس را میخواستیم (از چنگال دشمنانشان ) نجات دادیم ، و مسرفان را هلاک نمودیم .
10 - مـا بـر شـمـا کـتـابـى نـازل کردیم که وسیله تذکر (و بیدارى ) شما در آنست ، آیا اندیشه نمى کنید؟
تفسیر:
پیامبران همه از نوع بشر بودند
گـفـتـیـم در آیـات گـذشته شش نمونه از ایرادهاى ضد و نقیض دشمنان اسلام به پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـازگو شده است ، آیات مورد بحث نیز به پاسخ آنها پـرداخـتـه ، گـاهـى بـه صـورت کـلى و جـمعى و گاه بعضى را بالخصوص پاسخ مى گوید.
نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بـحـث اشاره به (معجزات اقتراحى ) آنان کرده (منظور از معجزات اقـتـراحى ، پیشنهاد معجزات دلبخواه به عنوان بهانه گیرى است ) و مى گوید: (تمام شـهـرهـا و آبـادیـهـائى کـه پـیش از اینها هلاکشان کردیم تقاضاى این گونه معجزات را کـردنـد، ولى هنگامى که پیشنهادشان عملى شد هرگز ایمان نیاوردند، آیا اینها ایمان مى آورند؟!) (ما آمنت قبلهم من قریة اهلکناها ا فهم یؤ منون ).
در ضـمـن بـه آنـهـا اخـطـار مـى کـند که اگر به تقاضاى شما در زمینه معجزات اقتراحى پاسخ گفته شود و ایمان نیاورید، نابودى شما حتمى است !
ایـن احـتـمـال نـیـز در تـفـسیر آیه وجود دارد که قرآن در این آیه به تمام ایرادهاى ضد و نـقـیـض آنـهـا اشـاره مـى کـنـد و مـى گـوید: این طرز برخورد با دعوت پیامبران راستین ، تـازگـى نـدارد، همیشه افراد لجوج ، متوسل به این گونه بهانه ها میشدند، و سرانجام کارشان نیز چیزى جز کفر و سپس هلاکت و مجازات دردناک الهى نبود.
آیه بعد به پاسخ نخستین ایراد آنها در زمینه بشر بودن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) بـالخـصـوص پـرداخـتـه مـى گـویـد: تـنـهـا تـو نـیـسـتـى که پیامبرى و در عین حال انسان ، تمام پیامبرانى
که پیش از تو آمدند، مردانى بودند که وحى به آنها میفرستادیم ) (و ما ارسلنا قبلک الا رجالا نوحى الیهم ).
ایـن یـک واقـعـیـت تـاریـخـى اسـت کـه همگان از آن آگاهند و اگر شما نمى دانید از آگاهان بپرسید) (فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون ).
اهل ذکر کیانند؟
بدون شک (اهل ذکر) از نظر مفهوم لغوى ، تمام آگاهان و مطلعان را در بر میگیرد و آیه فـوق بـیـانـگـر یـک قـانـون کـلى عـقـلائى در مـورد (رجـوع جـاهـل بـه عـالم ) اسـت ، هـر چـنـد مـورد و مـصـداق آیـه ، دانـشـمـنـدان اهل کتاب بودند ولى این مانع کلیت قانون نیست .
بـه هـمـیـن دلیـل دانـشمندان و فقهاى اسلام به این آیه براى مساله جواز تقلید از مجتهدان اسلامى استدلال کرده اند.
و اگـر مـى بـیـنـیـم در روایـاتـى کـه از طـرق اهـلبـیـت (عـلیـهـمـالسـلام ) به ما رسیده ، اهل ذکر به على (علیهالسلام ) یا سایر امامان اهلبیت (علیهمالسلام ) تفسیر شده به معنى انحصار نیست ، بلکه بیان واضحترین مصداقهاى این قانون کلى است .
تـوضـیـح بـیـشـتـر را در ایـن بـاره ، در تـفـسـیـر آیـه 43 سـوره نحل (جلد 11 صفحه 240 تا 246) مطالعه فرمائید.
آیـه بـعـد تـوضـیـح بـیـشـتـرى در مـورد بـشـر بودن پیامبران مى دهد و مى گوید: (ما پیامبران را پیکرهائى که غذا نخورند قرار ندادیم و آنها هرگز عمر جاویدان نداشتند) (و ما جعلناهم جسدا لا یاکلون الطعام و ما کانوا خالدین ).
جـمله (لا یاکلون الطعام ) اشاره به چیزى است که در جاى دیگر از قرآن در ارتباط با هـمـیـن ایـراد آمـده اسـت : و قـالوا مـا لهـذا الرسـول یاکل الطعام
و یمشى فى الاسواق : چرا این پیامبر غذا میخورد و در بازارها راه مى رود؟! (فرقان - 7).
جـمـله (مـا کانوا خالدین ) نیز تکمیلى بر همین معنى است ، چرا که مشرکان میگفتند: خوب بود بجاى بشر فرشتهاى فرستاده میشد، فرشتهاى که عمر جاودان داشته باشد و دست مـرگ به دامان او دراز نشود! قرآن در پاسخ آنها مى گوید: هیچیک از پیامبران پیشین عمر جاویدان نداشتند که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داشته باشد.
بـه هـر حـال بـدون شـک - هـمـانـگـونـه کـه بـارها گفته ایم - رهبر انسانها باید از جنس خـودشـان بـاشـد، با همان غرائز، عواطف ، احساسها، نیازها، و علاقه ها، تا دردهاى آنها را لمـس کـنـد، و بـهـتـریـن طـریـق درمان را با الهام گرفتن از تعلیماتش انتخاب نماید، تا الگو و اسوهاى براى همه انسانها باشد و حجت را بر همه تمام کند.
سـپـس بـه عـنـوان تـهـدیـد و هـشـدارى بـه منکران سرسخت و لجوج چنین مى گوید: ما به پیامبرانمان وعده داده بودیم که آنها را از چنگال دشمنان رهائى بخشیم و نقشه هاى آنها را نـقـش بـر آب کـنیم ، آرى (ما سرانجام به این وعده خود وفا کردیم و صدق آن را آشکار سـاخـتیم ، آنها و تمام کسانى را که میخواستیم نجات دادیم و مسرفان را هلاک نمودیم )! (ثم صدقناهم الوعد فانجیناهم و من نشاء و اهلکنا المسرفین ).
آرى همانگونه که سنت ما انتخاب کردن رهبران بشر از میان افراد بشر بود، این هم سنت ما بـود که در برابر توطئه هاى مخالفان از آنها حمایت کنیم و اگر اندرزهاى پیدرپى در آنها مؤ ثر نیفتاد، صفحه زمین را از لوث وجودشان پاک سازیم .
پـیـدا اسـت کـه مـنـظور از (و من نشاء) (هر که را بخواهیم ) خواستنى است که بر معیار ایـمـان و عـمـل صـالح دور مـیـزنـد، و نـیز روشن است که منظور از (مسرفان ) در اینجا کـسـانـى اسـت کـه در مورد خویشتن و جامعهاى که در آن زندگى داشتند، اسراف کردند، از طریق انکار آیات الهى و تکذیب پیامبران .
لذا در جـاى دیگر قرآن میخوانیم : کذلک حقا علینا ننجى المؤ منین : (این گونه بر ما حق و لازم بود که مؤ منان را نجات دهیم ) (یونس - 103).
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث در یک جمله کوتاه و پرمعنى ، به اکثر ایرادهاى مشرکان مجددا پاسخ داده مى گوید: (ما بر شما کتابى نازل کردیم که وسیله بیدارى شما در آن است آیا تعقل نمى کنید؟!) (و لقد انزلنا الیکم کتابا فیه ذکرکم ا فلا تعقلون ).
هـر کـس آیـات ایـن کـتـاب را کـه مـایـه تـذکـر و بـیـدارى دل و حرکت اندیشه و پاکى جامعه ها است بررسى کند به خوبى میداند یک معجزه روشن و جـاویـدان است ، با وجود این معجزه آشکار که از جهات مختلف آثار اعجاز در آن نمایان است (از جـهـت جـاذبه فوق العاده ، از جهت محتوى ، احکام و قوانین ، عقائد و معارف و...) آیا باز در انـتـظـار ظـهور معجزه دیگرى هستید؟ کدام معجزه بهتر از این میتواند حقانیت دعوت پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را ثابت کند؟!
از ایـن گـذشـتـه آیـات ایـن کـتـاب فـریاد میزند، که سحر نیست ، واقعیت است و تعلیمات پرمحتوا و جذاب ، آیا باز هم میگوئید سحر است ؟!
آیـا مـیـتوان نسبت (اضغاث احلام ) به این آیات داد؟ خوابهاى پریشان و بیمعنى کجا و این سخنان موزون و منسجم کجا؟
آیا میتوان آن را دروغ و افترا شمرد؟ با اینکه آثار صدق از همه جاى آن نمایان است ؟
و آیـا آورنـده آن (شـاعـر) بـوده ، در حـالى کـه شـعـر بـر مـحـور تخیل دور مى زند و آیات این کتاب همه بر اساس واقعیتها است ؟!
کوتاه سخن اینکه دقت و بررسى در این کتاب ثابت مى کند که این نسبتهاى ضد و نقیض ، وصله هائى است ناهمرنگ و سخنانى است مغرضانه و نابخردانه .
در ایـنکه کلمه ذ(کرکم ) در آیه فوق به چه معنى است ، مفسران بیانات گوناگونى دارند:
بعضى گفته اند: منظور این است که آیات قرآن ، مایه تذکر و بیدارى اندیشه هاى شما اسـت ، چـنـانـکـه در جاى دیگر مى گوید: فذکر بالقرآن من یخاف وعید: (به وسیله این قرآن کسانى را که از مجازات الهى مى ترسند تذکر ده ) (ق - 45).
گـروهى گفته اند: منظور این است که این قرآن ، نام و آوازه شما را در دنیا بلند مى کند، یـعنى مایه عز و شرف شما است ، شما مؤ منان و مسلمانان ، و یا شما قوم عرب ، که قرآن بـه زبـان شـمـا نـازل شده ، و اگر از شما گرفته شود، نام و نشانى در جهان نخواهید داشت .
بـعـضى دیگر گفته اند: منظور این است که در این قرآن آنچه مورد نیاز شما در امر دین و دنـیـا است و یا در زمینه مکارم اخلاق است ، یادآورى شده . گرچه این تفاسیر منافاتى با یـکـدیـگـر ندارد و ممکن است همه در تعبیر ذکرکم جمع باشند اما تفسیر نخست روشنتر به نظر مى رسد.
و اگـر گـفـته شود چگونه این قرآن مایه بیدارى است ؟ در حالى که بسیارى از مشرکان شـنـیـدنـد و بـیـدار نـشدند، در پاسخ مى گوئیم : بیدار کننده بودن قرآن جنبه اجبارى و الزامى ندارد بلکه مشروط است به اینکه انسان خودش بخواهد و دریچه هاى قلبش را به روى آن بگشاید.
آیه و ترجمه


و کم قصمنا من قریة کانت ظالمة و اءنشأ نا بعدها قوما ءاخرین (11)
فلما اءحسوا بأ سنا إ ذا هم منها یرکضون (12)
لا ترکضوا و ارجعوا إ لى ما اءترفتم فیه و مسکنکم لعلکم تسلون (13)
قالوا یویلنا إ نا کنا ظلمین (14)
فما زالت تلک دعوئهم حتى جعلنهم حصیدا خمدین (15)


ترجمه :

11 - چـه بسیار مناطق آباد ستمگرى را که ما درهم شکستیم و بعد از آنها قوم دیگرى روى کار آوردیم .
12 - آنها هنگامى که احساس عذاب ما را کردند ناگهان پا به فرار گذاشتند!.
13 - فرار نکنید و بازگردید به زندگى پرناز و نعمتتان ، و به مسکنهاى پر زرق و برقتان ! تا سائلان بیایند و از شما تقاضا کنند (شما هم آنها را محروم بازگردانید)!
14 - گفتند: اى واى بر ما که ظالم و ستمگر بودیم .
15 - و همچنان این سخن را تکرار مى کردند تا ریشه آنها را قطع کردیم و آنها را خاموش ساختیم !.
تفسیر:
چگونه ستمگران در چنگال عذاب گرفتار شدند؟
در آیـات مـورد بـحـث بـه دنـبال گفتگوهائى که در باره مشرکان و کافران لجوج گذشت سرنوشت آنها را با مقایسه با سرنوشت اقوام پیشین ، مشخص مى کند.
نخست مى گوید: (چه بسیار شهرها و آبادیهاى ظالم و ستمگرى را که درهم شکستیم ) (و کم قصمنا من قریة کانت ظالمة ).
(و بـعـد از آنـهـا قـوم و جـمـعـیت دیگرى را به روى کار و به میدان آزمایش آوردیم ) (و انشانا بعدها قوما آخرین ).
بـا تـوجـه بـه اینکه (قصم ) به معنى شکستن تواءم با شدت است و حتى گاهى به مـعـنـى خـرد کـردن آمـده ، و بـا توجه به اینکه تکیه روى ظلم و ستمگرى این اقوام شده ، نـشـان مـى دهـد کـه خـداونـد شـدیـدتـریـن انتقام و مجازات را در مورد اقوام ظالم و ستمگر قائل است .
ضـمـنـا اشـاره بـه ایـن مـى کـنـد که اگر تاریخ گذشتگان را مورد بررسى قرار دهید، خواهید دانست که تهدیدهاى پیامبر اسلام شوخى و بى حساب نیست ، واقعیت تلخى است که باید دقیقا به آن بیندیشید.
آنـگـاه شرح حال آنها را به هنگامى که دامنه عذاب در آبادى آنها گسترده مى شد، و وضع بـیـچـارگـى آنـان را در مـقـابل مجازات الهى مشخص مى کند، مى گوید: (هنگامى که آنها احساس کردند عذاب الهى مى خواهد دامنشان را بگیرد،
پا به فرار گذاردند) (فلما احسوا باسنا اذا هم منها یرکضون ).
درست همانند یک لشگر شکست خورده که شمشیرهاى برهنه دشمن را پشت سر خود مى بیند به هر سو پراکنده مى شوند.
امـا به عنوان توبیخ و سرزنش به آنها گفته مى شود: (فرار نکنید و بازگردید به سـوى زنـدگـانـى پـرنـاز و نـعـمـتـتـان ! و به سوى کاخها و قصرها و مسکنهاى پرزر و زیـورتـان ، شـاید سائلان بیایند و از شما تقاضا کنند) (لا ترکضوا و ارجعوا الى ما اترفتم فیه و مساکنکم لعلکم تسئلون ).
ایـن عـبـارت مـمـکـن اسـت اشاره به آن باشد که همواره در این زندگى پرناز و نعمتى که داشتند سائلان و تقاضاکنندگان بر در خانه هایشان رفت و آمد داشتند، با امید مى آمدند و مـحـروم بـازمـى گشتند به آنها مى گوید: بازگردید و همان صحنه هاى نفرت انگیز را تکرار کنید، و این در حقیقت یکنوع استهزاء و سرزنش است .
بـعـضـى از مـفسران نیز احتمال داده اند که (جمله لعلکم تسئلون ) اشاره اى به دستگاه پـر زرق و بـرق و کـبـریائى آنها است که خود شخصا در گوشه اى مى نشستند و مرتبا فـرمـان مـى دادنـد، و خـدمـتـگـذاران ، پـى در پـى نـزد آنـهـا مـى آمـدنـد و سـؤ ال از امر و فرمانشان مى کردند.
اما اینکه گوینده این سخن کیست ؟ در آیه صریحا نیامده .
ممکن است ندائى وسیله فرشتگان خدا یا پیامبران و رسولانشان باشد
یا از درون ضمیر مخفى و وجدانشان .
در حـقـیـقـت ایـن نـداى الهـى بـوده اسـت کـه بـه آنـهـا گـفـتـه مـى شـد: (فـرار نـکـنـید و بازگردید) که از یکى از این سه طریق به آنها مى رسیده است .
جالب اینکه در اینجا از میان تمام نعمتهاى مادى بالخصوص روى (مسکن ) انگشت گذارده شـده ، شـایـد بـه خـاطـر ایـنکه نخستین وسیله آرامش انسان وجود یک مسکن مناسب است ، و یا ایـنـکـه انسان غالبا بیشترین درآمد زندگى خود را صرف مسکنش مى کند، و نیز بیشترین علاقه او به آن است .
بـه هـر حـال آنـهـا در ایـن هـنـگـام بـیدار مى شوند، آنچه را قبلا شوخى مى پنداشتند به جـدیـتـرین صورت در برابر خویش مى بینند و فریادشان بلند مى شود (مى گویند: اى واى بر ما که ظالم و ستمگر بودیم !) (قالوا یا ویلنا انا کنا ظالمین ).
اما این بیدارى اضطرارى که در برابر صحنه هاى جدى عذاب براى هر کس پیدا مى شود بى ارزش است ، و اثرى در تغییر سرنوشت آنها ندارد، لذا قرآن در آخرین آیه مورد بحث اضـافـه مـى کـنـد: (و همچنان این سخن را (واى بر ما ظالم و ستمگر بودیم ) تکرار مى کـردنـد تـا آنـهـا را از ریـشـه ، قـطع کردیم و آنها را خاموش ساختیم ) (و ما زالت تلک دعواهم حتى جعلناهم حصیدا خامدین ).
همچون زراعتى درو شده (حصید) بر زمین مى ریزند ، و شهر پر جوش و خروش و آبادشان به قبرستان ویران و خاموشى مبدل مى گردد (خامدین )
آیه و ترجمه


و ما خلقنا السماء و الا رض و ما بینهما لعبین (16)
لو اءردنا اءن نتخذ لهوا لاتخذنه من لدنا إ ن کنا فعلین (17)
بـل نـقـذف بـالحـق عـلى البـطـل فـیـدمـغـه فـإ ذا هـو زاهـق و لکـم الویل مما تصفون (18)


ترجمه :

16 - ما آسمان و زمین و آنچه را در میان آنهاست براى بازى نیافریدیم .
17 - بـه فرض محال اگر مى خواستیم سرگرمى انتخاب کنیم چیزى متناسب خود انتخاب مى کردیم .
18 - بـلکـه مـا حـق را بـر سـر بـاطـل مـى کـوبـیـم تا آنرا هلاک سازد، و به این ترتیب باطل محو و نابود مى شود، اما واى بر شما از توصیفى که مى کنید.
تفسیر:
آفرینش آسمان و زمین بازیچه نیست
از آنـجـا کـه در آیـات گـذشـتـه ایـن حـقـیقت منعکس بود که ظالمان بى ایمان هدفى براى آفرینش خود جز عیش و نوش قائل نبودند، و در واقع عالم را بى هدف مى پنداشتند، قرآن مـجـید در آیات مورد بحث براى ابطال این طرز فکر و اثبات وجود هدف با ارزشى براى آفرینش کل جهان مخصوصا انسانها چنین مى گوید:
(مـا آسـمـان و زمـیـن و آنـچـه مـیـان آن دو است بیهوده نیافریدیم ) (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین )
ایـن زمـیـن گـسـترده ، این آسمان پهناور، و این همه موجودات متنوع و بدیعى که در صحنه آنـهـا اسـت نـشـان مـى دهـد، غـرض مهمى در کار بوده است ، آرى هدف این بوده که از یکسو بـیـانـگر آن آفریننده بزرگ باشند و نشانه اى از عظمتش ، و از سوى دیگر دلیلى بر (معاد) باشد و گرنه این همه غوغا براى این چند روز معنى نداشت .
آیـا مـمـکـن اسـت انـسـانـى در وسـط بـیـابـانـى ، کـاخ مـجـهـزى بـا تـمـام وسـائل فـراهـم کـنـد، تـنـهـا بـراى ایـنـکه در تمام عمر یک ساعت از آنجا مى گذرد، در آن استراحت مى کند؟
کـوتـاه سـخـن ایـنـکـه : اگر این جهان با عظمت را از دریچه چشم مردم بى ایمان بنگریم پوچ و بى هدف است ، تنها ایمان به (مبدء) و (معاد) است که آن را هدفدار مى کند.
آیـه بـعد مى گوید: اکنون که مسلم شد عالم بى هدف نیست ، این هم مسلم است که هدف این آفرینش ، سرگرمى خدا به امر خلقت نبوده است که این سرگرمى نامعقولى است : (به فـرض محال که ما مى خواستیم وسیله اى براى سرگرمى خود انتخاب کنیم چیزى انتخاب مى کردیم که متناسب ما باشد) (لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان کنا فاعلین ).
در حـقـیـقـت (لعـب ) بـه مـعـنـى کـار بـى هـدف اسـت ، و (لهـو) اشـاره بـه هـدفـهـاى نامعقول یا سرگرمیهاست .
آیه مورد بحث بازگوى دو حقیقت است : نخست با توجه به کلمه (لو) که در لغت عرب براى امتناع است ، اشاره به این مى کند که محال است هدف پروردگار سرگرمى خویشتن باشد.
سپس مى گوید: به فرض که هدف سرگرمى بود باید سرگرمى مناسب ذات او باشد، از عالم مجردات و مانند آن ، نه عالم محدود ماده .
سـپـس بـا لحـن قـاطـعـى بـراى ابـطال اوهام بیخردانى که دنیا را بى هدف یا تنها مایه سـرگـرمـى مـى پـنـدارنـد چنین مى گوید: این جهان ، مجموعه اى است از حق و واقعیت ، چنین نـیـسـت کـه اسـاس آن بـر بـاطـل بـوده بـاشـد (بـلکـه مـا حـق را بـر سـر بـاطـل مـى کـوبـیـم تـا آنـرا نـابـود و هـلاک سـازد و بـاطـل مـحـو و نـابـود مـى شـود) (بـل نـقـذف بـالحـق عـلى الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق ).
و در پایان آیه مى گوید: (اما واى بر شما از این توصیفى که از بى هدفى عالم مى کنید) (و لکم الویل مما تصفون ).
یـعنى ما همواره دلائل عقلى و استدلالات روشن و معجزات آشکار خود را در برابر پندارها و اوهـام بـیـهـوده گـرایـان قـرار مـى دهـیـم ، تـا در نـظـر انـدیـشـمـنـدان و صـاحـبـان عقل ، این پندارها درهم کوبیده و نابود شود.
دلائل شناسائى خدا روشن است ، دلائل وجود معاد آشکار، براهین حقانیت انبیاء، واضح ، و در حـقـیـقـت بـراى آنـهـا کـه لجـوج و بـهـانـه گـیـر نـیـسـتـنـد، حـق از باطل کاملا قابل شناسائى است .
قـابـل تـوجـه ایـنـکـه : جمله (نقذف ) از ماده (قذف ) به معنى پرتاب کردن است ، مخصوصا پرتاب کردن از راه دور، و از آنجا که پرتاب از راه دور، شتاب
و سـرعـت و قـوت بـیـشـتـرى دارد، ایـن تـعـبـیـر بـیـانـگـر قـدرت پـیـروزى حـق بـر بـاطـل اسـت ، کـلمـه (عـلى ) نـیـز مـؤ یـد ایـن مـعنى است ، زیرا این کلمه معمولا در موارد (علو) به کار مى رود.
جمله (ید مغه ) که به گفته راغب به معنى شکستن جمجمه و مغز سر است که حساسترین نـقـطـه بـدن انـسـان مـحسوب مى شود، تعبیر رسائى است براى غالب بودن لشگر حق ، غلبه اى چشمگیر و قاطع .
تعبیر به (اذا) نشان مى دهد که حتى در آنجائى که انتظار نمى رود حق پیروز شود ما این برنامه را انجام مى دهیم .
تـعـبـیـر بـه (زاهـق ) کـه بـه مـعـنـى چـیـزى اسـت کـه بـه کـلى مضمحل شده نیز تاکید دیگرى است بر این منظور.
و ایـنـکـه جـمـله (نـقـذف ) و (یـدمـغ ) بـه صـورت فعل مضارع آمده دلیل بر استمرار این برنامه است .
نکته :
هدف آفرینش
در حالى که مادیها هدفى براى آفرینش قائل نیستند، چرا که مبدء آفرینش را طبیعت فاقد عـقـل و شـعـور و بـى هـدف مـى دانند، و به همین دلیل طرفدار پوچى در مجموعه هستى مى بـاشـنـد، فـلاسـفـه الهـى و پـیـروان ادیـان هـمـگـى مـعـتقد به وجود یک هدف عالى براى آفرینشند، زیرا مبدء قادر و حکیم عالم ، محال است کارى بى هدف انجام دهد.
اکنون این سؤ ال پیش مى آید که این هدف چیست ؟
گـاهـى بـه خـاطـر مقایسه کردن خداوند به خود گرفتار این توهم مى شویم که آیا خدا کمبودى داشته که مى خواسته با آفرینش هستى و از جمله انسان ، آن کمبود را جبران کند؟!
آیـا او نـیـازى به عبادت و نیایشهاى ما دارد؟ آیا او مى خواسته است شناخته شود و خلق را آفـریـده اسـت تا شناخته گردد؟! ولى همانگونه که گفتیم این یک اشتباه بزرگ است که از مقایسه خدا و خلق ناشى مى گردد، در حالى که در بحث شناخت صفات خدا، بزرگترین سـد و مـانع همین مقایسه نادرست است ، (لذا اصل اولى در این بحث آنست که ما بدانیم او در هیچ چیز به ما شباهت ندارد).
مـا مـوجـودى هـسـتـیـم از هـر نـظـر مـحـدود، و بـه هـمـیـن دلیـل تـمـام تـلاشـهـایـمان براى رفع کمبودهایمان است ، درس مى خوانیم ، تا با سواد شـویـم و کـمـبـود عـلمـمان از بین برود، بدنبال کسب و کار مى رویم تا با فقر و نادارى مـبـارزه کنیم ، لشکر و عسکر و نیرو تهیه مى کنیم تا کمبود قدرتمان را در برابر حریف جـبـران کـنـیم حتى در مسائل معنوى و تهذیب نفس و سیر و مقامات روحانى ، باز تلاشها در جهت رفع کمبودها است .
ولى آیا آن وجودى که از هر نظر بینهایت است ، علم و قدرت و نیروهایش بیانتها، و از هیچ نـظـر کـمـبـودى نـدارد، مـعـقـول اسـت کـارى بـراى رفـع کـمـبـودش انـجـام دهـد؟ از ایـن تحلیل روشن به اینجا مى رسیم که از یکسو آفرینش بى هدف نیست و از سوى دیگر این هدف به آفریدگار باز نمى گردد.
در ایـنـجـا به آسانى مى توان نتیجه گرفت که هدف حتما و بدون شک چیزى مربوط به خود ماست .
بـا تـوجـه بـه ایـن مـقـدمـه مـى تـوان دریـافـت کـه هـدف آفـریـنـش چـیـزى جـز تـکـامـل و تـعـالى مـا نـیـسـت ، بـه تـعـبـیـر دیـگـر عـالم هـسـتـى ، دانـشـگـاهـى است براى تکامل ما در زمینه علم .
پرورشگاهى است از نظر تربیتى براى تهذیب نفوس ما.
تجارتخانه اى است براى کسب درآمدهاى معنوى .
سـرزمـیـن زراعـت پـربارى است براى پرورش انواع محصولات انسان . آرى (الدنیا مزرعة الاخرة ... الدنیا دار صدق لمن صدقها و دار غنى لمن تزود منها و دار موعظة لمن اتعظ منها).
ایـن قـافـله از عـالم عـدم بـه حـرکـت درآمـده و بـه سـوى بـیـنـهـایـت دائمـا در حال پیشروى است .
قـرآن مـجـیـد بـا اشـارات کـوتـاه و بـسـیـار پـر مـعـنـى در آیـات مـخـتـلف از یـکـسـو بـه اصل وجود هدف در آفرینش اشاره مى کند، و از سوى دیگر این هدف را مشخص مى سازد.
در قـسـمـت اول مـى گـویـد: ا یـحـسـب الانـسـان ان یـتـرک سدى : (آیا انسان گمان مى کند مـهـمل آفریده شده و بیهوده رها مى شود) (قیامت - 36) ا فحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الیـنـا لا تـرجـعـون : (آیـا چـنـین پنداشتید که ما بیهوده شما را آفریدیم و به سوى ما بازگشت نمى کنید) (مؤ منون - 115).
و مـا خـلقـنـا السـمـاء و الارض و ما بینهما باطلا ذلک ظن الذین کفروا: (ما آسمان و زمین و آنچه میان آنها است بیهوده نیافریدیم ، این گمان و پندار کافران است ) (ص - 27).
و در قسمت دوم گاه در آیات قرآن ، هدف آفرینش ، عبودیت و بندگى خدا قرار داده شده ، و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون : (من انسانها و جن را نیافریدم مگر براى اینکه عبادتم کنند) (ذاریات - 56) بدیهى است عبادت مکتبى است براى پرورش ‍ انسان در ابعاد مختلف ، عـبـادت بـه مـعـنـى وسـیع کلمه که تسلیم فرمان خدا بودن است روح و جان انسان را در زمـیـنـه هـاى گـونـاگـون تـکـامـل مـى بـخـشـد کـه شـرح آن را در ذیل آیات مربوط به عبادات مختلف بیان کرده ایم .

و گـاه مـى گـویـد: هـدف آفـرینش آگاهى و بیدارى و تقویت ایمان و اعتقاد شما است الله الذى خـلق سـبـع سـمـاوات و مـن الارض ‍ مـثـلهـن یـتـنـزل الامـر بـیـنهن لتعلموا ان الله على کـل شـى ء قـدیـر: (خـدا هـمـان کـسـى اسـت که آسمانهاى هفتگانه و زمینهائى همانند آن را آفرید، فرمان او در میان آنها جارى است ، همه اینها به خاطر آن بوده است تا شما بدانید خدا بر هر چیزى قادر است ) (طلاق - 12).
و گـاه مـى گـویـد: هـدف آفـریـنـش آزمـایـش حـسـن عمل شما است الذى خلق الموت و الحیوة لیبلوکم ایکم احسن عملا: (او خدائى است که مرگ و زندگى را آفرید تا شما را در میدان حسن عمل بیازماید و پرورش دهد) (ملک - 2).
آیات سه گانه فوق که هر کدام به یکى از ابعاد سه گانه وجود انسان (بعد آگاهى و ایـمـان ، بـعـد اخـلاق و بعد عمل ) اشاره مى کند بیانگر هدف تکاملى آفرینش است که به خود انسانها باز مى گردد.
ذکـر ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه بـعـضـى چـنـیـن تـصـور مـى کـنـنـد چـون کـلمـه (تـکـامل ) در آیات قرآن در این مباحث مطرح نشده است نکند این یک فکر وارداتى باشد؟ ولى پـاسـخ ایـن ایراد روشن است ، زیرا ما در بند الفاظ خاص نیستیم مفهوم و مصداقهاى تـکـامـل در آیـات فـوق بـه خـوبـى روشن است ، آیا علم و آگاهى مصداق واضح آن نیست و همچنین پیشرفت در عبودیت و حسن عمل ؟!
در آیه 17 سوره محمد مى خوانیم : و الذین اهتدوا زادهم هدى : (آنها که در مسیر هدایت وارد شـدنـد، خـداونـد بـر هـدایـتـشـان مـى افـزایـد) آیـا تـعـبیر به (افزایش ) چیزى جز تکامل است ؟!
در اینجا سؤ الى پیش مى آید که اگر هدف تکامل بوده چرا خداوند از آغاز انسان را در همه ابـعـاد، کـامـل نـیـافـریـد تـا نـیـازى بـه پـیـمـودن مـراحـل تکامل نبوده باشد؟
سـرچـشـمـه ایـن ایـراد غـفـلت از ایـن نـکـتـه اسـت کـه شـاخـه اصـلى (تـکـامـل ، تـکـامـل اخـتـیـارى ) اسـت ، و بـه تـعـبـیـر دیـگـر تکامل آنست که انسان راه را با پاى خود
و اراده و تصمیم خویش بپیماید، اگر دست او را بگیرند و به زور ببرند نه افتخار است و نـه تـکـامـل ، فـى المـثـل اگـر انـسـان ، یـک ریـال از مـال خـود را بـا تـصـمـیـم و اراده خـویـش انـفـاق کـنـد بـه هـمـان نـسـبـت راه کـمـال اخـلاقـى پـیـمـوده ، در حـالى که اگر ملیونها از ثروت او را به اجبار بردارند و انـفـاق کـنند، حتى یک گام هم در این راه پیش نرفته است ، و لذا در آیات مختلف قرآن مجید بـه ایـن واقـعـیت تصریح شده که اگر خدا مى خواست همه مردم به اجبار ایمان مى آوردند ولى ایـن ایـمـان بـراى آنها سودى نداشت (و لو شاء ربک لا من من فى الارض کلهم جمیعا - یونس - 99).
آیه و ترجمه


و له من فى السموت و الا رض و من عنده لا یستکبرون عن عبادته و لا یستحسرون (19)
یسبحون الیل و النهار لا یفترون (20)
اءم اتخذوا ءالهة من الا رض هم ینشرون (21)
لو کان فیهما ءالهة إ لا الله لفسدتا فسبحن الله رب العرش عما یصفون (22)
لا یسل عما یفعل و هم یسلون (23)
اءم اتـخـذوا مـن دونـه ءالهـة قـل هـاتـوا بـرهـنـکـم هـذا ذکـر مـن مـعـى و ذکـر مـن قـبـلى بل اءکثرهم لا یعلمون الحق فهم معرضون (24)
و ما اءرسلنا من قبلک من رسول إ لا نوحى إ لیه اءنه لا إ له إ لا اءنا فاعبدون (25)


ترجمه :

19 - بـراى اوسـت آنـچـه در آسمانها و زمین است ، و آنها که نزد او هستند هیچگاه از عبادتش استکبار نمى کنند و هرگز خسته نمى شوند.
20 - شب و روز تسبیح مى گویند و ضعف و سستى به خود راه نمى دهند.
21 - آیا آنها خدایانى از زمین برگزیدند که خلق مى کنند و منتشر مى سازند؟
22 - اگر در آسمان و زمین خدایانى جز الله بود فاسد مى شدند (و نظام جهان برهم مى خورد) منزه است خداوند پروردگار عرش از توصیفى که آنها مى کنند.
23 - هـیـچـکـس بـر کـار او نـمـى تـوانـد خـرده بـگـیـرد، ولى در کـارهـاى آنـهـا جـاى سـؤ ال و ایراد است .
24 - آیا آنها جز خدا معبودانى برگزیدند؟ بگو دلیلتانرا بیاورید این سخن من و سخن (پـیـامـبـرانـى اسـت ) کـه پـیـش از مـن بـودنـد، امـا اکـثـر آنـهـا حـق را نـمى دانند و به این دلیل از آن رویگردانند.
25 - مـا پـیـش از تـو هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر اینکه به او وحى کردیم که معبودى جز من نیست بنابراین تنها مرا پرستش ‍ کنید.
تفسیر:
شرک از پندار سرچشمه مى گیرد
در آیـات گـذشـتـه سـخـن از ایـن واقـعـیت در میان بود که عالم هستى ، بى هدف نیست ، نه شـوخـى و بـازیـچه است و نه لهو و سرگرمى ، بلکه داراى هدف تکاملى حساب شده اى است براى انسانها.
و از آنجا که ممکن است این توهم به وجود آید که خدا چه نیازى به ایمان و عبادت ما دارد؟ آیـات مورد بحث نخست به پاسخ این سخن مى پردازد و مى گوید: (تمام کسانى که در آسمانها و زمین هستند از آن اویند) (و له من فى السماوات و الارض ).
(و فرشتگانى که در محضر قرب پروردگار هستند هیچگاه از پرستش او تکبر ندارند و هرگز خسته نمى شوند) (و من عنده لا یستکبرون عن عبادته
و لا یستحسرون ).
دائمـا شـب و روز تـسـبـیـح مـى گـویـنـد و کـمترین ضعف و سستى به خود راه نمى دهند) (یسبحون اللیل و النهار لا یفترون ).
با این حال او چه نیازى به طاعت و عبادت شما دارد، این همه فرشتگان بزرگ ، شب و روز مـشـغـول تـسـبـیـحـنـد، او حـتـى نـیـاز بـه عـبـادت آنـهـا هـم ندارد، پس اگر دستور ایمان و عمل صالح و بندگى و عبودیت به شما داده ، سود و فایده اش متوجه خود شما است .
ایـن نـکته نیز جالب توجه است که در نظام بندگان و موالى ظاهرى هر قدر بنده اى به مـولا نـزدیکتر باشد، خضوعش در برابر او کمتر است ، چرا که خصوصیت بیشترى دارد و مولا نسبت به او نیاز فزونتر!
امـا در نـظـام عـبـودیـت (خـلق ) و (خالق ) قضیه بر عکس است ، هر قدر فرشتگان و اولیاى خدا به او نزدیکتر مى شوند، مقام عبودیتشان بیشتر مى گردد.
پـس از آنـکـه بـیهودگى و بى هدفى عالم هستى در آیات گذشته ، نفى شد و مسلم گشت کـه ایـن عـالم داراى هـدف مـقدسى است ، در آیات مورد بحث به مساله وحدت معبود و مدیر و مـدبـر ایـن جـهـان پـرداخـتـه ، چـنـیـن مـى گوید: (آیا آنها خدایانى از زمین برگزیدند، خـدایانى که مى توانند موجودات زنده را بیافرینند و در جهان پخش کنند)؟! (ام اتخذوا الهة من الارض هم ینشرون ).
ایـن جـمـله در حقیقت اشاره به این است که معبود باید خالق باشد، مخصوصا خالق حیات و زنـدگـى که روشنترین چهره هاى خلقت است ، این در حقیقت شبیه به همان چیزى است که در آیه 73 سوره حج مى خوانیم : ان الذین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له : (تـمـام مـعـبودهائى را که جز خدا مى خوانید حتى قدرت ندارند مگسى بیافرینند هر چـنـد دسـت بـدسـت هـم دهـنـد و مـتـحـد شـونـد) بـا ایـن حال آنها چگونه شایسته پرستش هستند.
تـعبیر به (الهة من الارض ) (خدایانى از زمین ) اشاره به بتها و معبودهائى است که از سـنـگ و چـوب و مـانـنـد آن مى ساختند، و حاکم بر آسمانها مى پنداشتند. آیه بعد، یکى از دلائل روشـن نـفى (آلهه ) و خدایان مشرکان را به این صورت بیان مى کند (اگر در آسـمان و زمین ، معبودها و خدایانى جز الله بود هر دو فاسد مى شدند و نظام جهان بر هم مى خورد) (لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا).
(مـنـزه و پـاک است خداوند، پروردگار عرش ، از توصیفى که آنها مى کنند) (فسبحان الله رب العرش عما یصفون ).
ایـن نـسـبـتـهـاى نـاروا، و ایـن خـدایان ساختگى و آلهه پندارى ، اوهامى بیش نیستند و دامان کبریائى ذات پاک او با این نسبتهاى ناروا آلوده نمى گردد.
برهان تمانع
دلیـلى کـه براى توحید و نفى آلهه در آیه فوق ، آمده است ، در عین سادگى و روشنى ، یـکـى از بـراهـیـن دقـیق فلسفى در این زمینه است که دانشمندان از آن ، به عنوان (برهان تمانع ) یاد مى کنند، خلاصه این برهان را چنین مى توان بیان کرد:
مـا بـدون شک نظام واحدى را در این جهان حکمفرما مى بینیم ، نظامى که در همه جهات هماهنگ اسـت ، قـوانینش ثابت و در آسمان و زمین جارى است ، برنامه هایش با هم منطبق ، و اجزایش متناسب است .
ایـن هـمـاهـنـگـى قـوانین و نظامات آفرینش از این حکایت مى کند که از مبدء واحدى سرچشمه گـرفـتـه اسـت چـرا کـه اگـر مبدءها متعدد بود و اراده ها مختلف ، این هماهنگى هرگز وجود نداشت و همان چیزى که قرآن از آن تعبیر به (فساد) مى کند در عالم به وضوح دیده مى شد.
مـا اگـر کـمـى اهـل تـحـقیق و مطالعه باشیم ، از بررسى یک کتاب به خوبى مى توانیم بـفـهـمـیـم آن را یـک نـفـر نـوشـته یا چند نفر؟ کتابى که تالیف یک نفر است ، هماهنگى و انـسـجـام مـخـصـوص در مـیـان عـبارات ، جمله بندیها، تعبیرات مختلف ، کنایات و اشارات ، عـنـاویـن و تیترها، طرز ورود و خروج در بحثها، خلاصه تمام قسمتهایش یکپارچه و همصدا است چرا که زائیده یک فکر و تراوش یک قلم است .
اما اگر دو یا چند نفر - هر چند همه دانشمند باشند و صمیمى و داراى روح همکارى نزدیک - هـر کـدام تـالیـف بـخـشـى از آن را بـر عـهـده گـیرد، باز در اعماق عبارات و الفاظ، طرز بحثها، آثار این دوگانگى و چندگانگى نمایان است .
دلیـل آن هـم روشن است ، زیرا دو نفر هر قدر همفکر و هم سلیقه باشند بالاخره دو نفرند، اگـر همه چیز آنها یکى بود، یک نفر مى شدند، بنابراین بطور قطع باید تفاوتهائى داشته باشند تا بتوانند دو نفر باشند و این تفاوت سرانجام کار
خود را خواهد کرد، و اثرش را در نوشته هاى آنها خواهد گذاشت .
حـال هـر قـدر ایـن کـتـاب ، بـزرگتر و مفصلتر باشد و در موضوعات متنوعترى بحث کند زودتر این ناهماهنگى احساس مى شود.
کـتـاب بـزرگ عـالم آفـریـنـش کـه عـظـمتش بقدرى است که ما با تمام وجودمان در لابلاى عباراتش گم مى شویم ، نیز مشمول همین قانون است .
درسـت اسـت کـه ما حتى در تمام عمر نمى توانیم تمام این کتاب را مطالعه کنیم اما با همین انـدازه که توفیق مطالعه نصیب ما و کل دانشمندان جهان شده است ، آنچنان هماهنگى دارد که از وحدت مؤ لف به خوبى حکایت مى کند، ما هر چه این کتاب عجیب را ورق مى زنیم در همه جـا آثـار یـک نـظـم عـالى و انـسـجـام و هـمـاهـنـگـى غـیـر قابل توصیف در میان کلمات و سطور و صفحاتش نمایان است .
اگـر در اداره ایـن جـهـان و نـظـامـات آن ، اراده ها و مبدءهاى متعددى دخالت داشت این هماهنگى امکانپذیر نبود.
راسـتـى چـرا دانـشـمـنـدان فـضـائى مـى تـوانـنـد سـفـیـنـه هـاى فـضـاپـیـمـا را بـا دقـت کـامـل بـه فـضـا بفرستند، و قایق ماه نشین آن را دقیقا در همان محلى که از نظر علمى پیش بـیـنـى کـرده انـد فـرود آورنـد، سـپـس آنـرا از آنـجـا حـرکـت داده در مـحـل پـیش بینى شده در زمین پائین بیاورند؟! آیا این دقت محاسبات به خاطر این نیست که نـظـام حـاکـم بر کل هستى که پایه محاسبات این دانشمندان است دقیق و منسجم و هماهنگ است کـه اگـر یـک ذره نـاهـمـاهـنـگى (از نظر زمان یکصدم ثانیه ) کم و زیادى در آن بود تمام محاسباتشان به هم مى خورد.
کـوتـاه سـخـن ایـنـکه : اگر دو یا چند اراده در عالم حاکم بود، هر یک اقتضائى داشت و هر کدام اثر دیگرى را خنثى مى کرد و سرانجام جهان به فساد مى گرائید.
سؤ ال :
در ایـنـجـا سؤ الى مطرح است که پاسخ آن را از توضیحات گذشته مى توان دریافت ، سـؤ ال این است : تعدد خدایان در صورتى منشا فساد در جهان مى شود که آنها به مبارزه با یکدیگر برخیزند، اما اگر قبول کنیم آنها افرادى حکیم و آگاهند، حتما با کمک هم جهان را اداره مـى کـنـنـد. پاسخ این سؤ ال چندان پیچیده نیست ، حکیم بودن آنها، تعدد آنها را از بـیـن نـمـى بـرد، هـنـگـامـى کـه بـگوئیم آنها متعددند، مفهومش این است که از هر نظر یکى نـیـستند، چرا که اگر از تمام جهات یکى بودند، یک خدا مى شدند، بنابراین هر جا تعدد اسـت حـتـمـا تـفـاوتـهـا و اخـتـلافـاتـى وجـود دارد، کـه خـواه نـاخـواه در اراده و عـمـل اثـر مـى گـذارد و جـهـان هـسـتى را به هرج و مرج و فساد مى کشاند. (دقت کنید). این برهان تمانع را به صورتهاى دیگرى نیز بیان کرده اند که از حوصله بحث ما بیرون است و آنچه در بالا گفتیم بهترین طرز بیان آن است .
در بـعـضى از این استدلالها، روى این تکیه شده است که اگر دو اراده در آفرینش حکمفرما بـود، اصـلا جـهـانـى مـوجـود نـمـى شـد، در حـالى کـه آیـه فـوق ، سخن از فساد جهان و اختلال نظم مى گوید، نه از موجود نشدن جهان (دقت کنید).
جـالب ایـنـکـه در حـدیـثـى کـه هـشـام بـن حـکـم از امـام صـادق (عـلیـهـالسـلام ) نـقـل کـرده چـنـیـن مى خوانیم : که امام (علیهالسلام ) در پاسخ مرد بى ایمانى که سخن از تـعـدد خدایان مى گفت : فرمود: این دو خدائى که تو مى گوئى یا هر دو قدیم و ازلى و نیرومندند و یا هر دو ضعیف و ناتوان ، یا یکى قوى و دیگرى ضعیف ؟.
اگـر هـر دو قـوى بـاشـنـد چـرا هـر کـدام دیـگـرى را کنار نمى زند و تدبیر جهان را به تنهائى بر عهده نمى گیرد، و اگر چنین گمان کنى که یکى قوى و دیگرى
ضعیف است ، توحید خدا را پذیرفته اى ، زیرا دومى ضعیف است و ناتوان ، بنابراین خدا نیست .
و اگـر بگوئى آنها دو هستند، از دو حال خارج نیست ، یا از تمام جهات متفقند یا مختلف ، اما هـنگامى که ما آفرینش را منظم مى بینیم و کواکب آسمان هر کدام در مسیر ویژه خود سیر مى کـنـنـد و شـب و روز بـا نـظـم خـاصـى جـانـشین یکدیگر مى شوند و خورشید و ماه هر یک ، بـرنـامـه ویـژه خـود را دارنـد، ایـن هـمـاهـنـگـى تـدبـیـر جـهـان و انـسـجـام امـورش دلیـل بـر ایـن است که مدبر یکى است . از این گذشته ، اگر ادعا کنى خداوند دو تا است لابـد در میان آنها باید فاصله اى (امتیازى ) باشد تا دوگانگى درست شود، در اینجا آن فـاصـله (امـتـیـاز) خود موجود سومى : ازلى خواهد بود، و به این ترتیب خدایان ، سه مى شـونـد، و اگـر بـگـوئى سـه هـسـتـنـد، بـاید میان آنها دو فاصله (امتیاز) باشند، در این صـورت بـایـد به پنج وجود قدیم ازلى قائل شوى ، و به همین ترتیب ، عدد ، بالا مى رود و سر از بینهایت در مى آورد).
آغـاز ایـن حـدیـث ، اشـاره بـه بـرهـان تـمـانـع اسـت ، و ذیـل آن اشـاره بـه بـرهـان دیـگـرى اسـت ، که آن (برهان فرجه ) یا (تفاوت ما به الاشتراک ، و ما به الامتیاز) مى گویند.
در حـدیـث دیـگـرى مـى خـوانـیـم کـه (هـشام بن حکم ) از (امام صادق ) (علیهالسلام ) پـرسـیـد : مـا الدلیـل عـلى ان الله واحـد؟ قـال : اتـصـال التـدبـیر و تمام الصنع ، کما قال الله عز و جل : لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا.
(هـشام مى گوید: عرض کردم چه دلیلى بر یگانگى خدا وجود دارد؟ فرمود: پیوستگى و انـسـجـام تـدبـیـر جـهـان ، و کـامـل بـودن آفـریـنـش ، آنـگـونـه کـه خـداونـد متعال فرموده : لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا (اگر در آسمان و زمین ، خدایانى جز
او بودند جهان به فساد کشانده مى شد).
پـس از آنکه با استدلالى که در آیه آمد توحید مدبر و اداره کننده این جهان اثبات شد، در آیـه بعد مى گوید (او آنچنان حکیمانه جهان را نظم بخشیده که جاى هیچ ایراد و گفتگو در آن نـیـسـت آرى هـیـچـکـس بـر کـار او نـمـى تـوانـد خـرده بـگـیـرد و از آن سـؤ ال کـنـد ، در حـالى کـه دیـگـران چـنـیـن نـیـسـتـنـد و در افـعـالشـان جـاى ایـراد و سـؤ ال بسیار است ) (لا یسئل عما یفعل و هم یسئلون ).
گرچه در تفسیر این آیه مفسران ، سخن بسیار گفته اند، ولى آنچه در بالا گفته شد از همه نزدیکتر به نظر مى رسد.
تـوضـیـح ایـنـکـه : مـا دو گـونـه سـؤ ال داریـم ، یـکـنـوع سـؤ ال ، سـؤ ال تـوضـیـحـى اسـت کـه انـسـان از مـسـائلى بـى خـبـر اسـت و مـایـل اسـت حقیقت آن را درک کند، حتى با علم و ایمان به اینکه کار انجام شده کار صحیحى بـوده بـاز مـى خـواهـد نـکـتـه اصـلى و هـدف واقـعـى آن را بـدانـد، ایـنـگـونـه سـؤ ال در افـعـال خـدا نـیز جائز است ، بلکه این همان سؤ الى است که سرچشمه کاوشگرى و پـژوهـش در جـهـان خـلقـت و مـسـائل عـلمـى محسوب مى شود، و از این گونه سؤ الات چه در رابطه با عالم تکوین ، و چه تشریع یاران پیامبر و امامان بسیار داشتند.
امـا نـوع دیـگـر سـؤ ال ، سـؤ ال اعـتـراضـى اسـت ، کـه مـفـهـومـش ایـن اسـت عـمـل انـجـام شـده نـادرسـت و غـلط بـوده ، مـثـل ایـنـکـه بـه کـسـى کـه عـهـد خـود را بـى دلیـل شـکسته مى گوئیم تو چرا عهدشکنى مى کنى ؟ هدف این نیست که توضیح بخواهیم بلکه هدف آنست که ایراد کنیم .
مـسـلما این نوع سؤ ال در افعال خداوند حکیم معنى ندارد، و اگر گاهى از کسى سر بزند حـتـمـا بـه خـاطـر نـاآگـاهـى اسـت ، ولى جـاى ایـن گـونـه سـؤ ال در
افعال دیگران بسیار است .
در حـدیـثـى از امـام بـاقـر (عـلیـهـالسـلام ) مـى خـوانـیـم کـه در جـواب سـؤ ال (جـابـر جـعـفـى ) از ایـن آیـه چـنـیـن فـرمـود: لانـه لا یـفعل الا ما کان حکمة و صوابا: (براى اینکه او کارى را جز از روى حکمت و صواب انجام نمى دهد).
ضـمـنـا از این سخن به خوبى مى توان نتیجه گرفت که اگر کسى سؤ الى از نوع دوم داشـتـه بـاشـد دلیل بر آنست که هنوز خدا را به خوبى نشناخته و از حکیم بودن او آگاه نیست .
آیـه بـعـد مـشـتـمـل بـر دو دلیـل دیـگـر در زمـیـنـه نـفـى شـرک اسـت ، کـه بـا دلیل گذشته مجموعا سه دلیل مى شود.
نـخـسـت مـى گـویـد: (آیـا آنـهـا جـز خـدا مـعـبـودانـى بـراى خـود انتخاب کرده اند؟! بگو دلیـل خـود را بـیـاوریـد) (ام اتـخـذوا مـن دونـه الهـة قل هاتوا برهانکم ).
اشـاره بـه ایـنـکـه اگـر از دلیـل گـذشـتـه دائر بـه ایـنـکـه نـظـام عـالم هـسـتـى دلیل بر توحید است صرف نظر کنید لااقل هیچگونه دلیلى بر اثبات شرک و الوهیت این خـدایـان وجـود نـدارد، انـسـان عـاقـل چـگـونـه مـطـلبـى را بـى دلیـل مـى پـذیـرد؟ سـپس به آخرین دلیل اشاره کرده مى گوید: (این تنها من و همراهانم نـیـستند که سخن از توحید مى گویند، بلکه تمام پیامبران و مؤ منان پیشین نیز همه موحد بودند) (هذا ذکر من معى و ذکر من قبلى ).
ایـن هـمـان دلیـلى اسـت کـه دانـشـمـندان عقائد تحت عنوان اجماع و اتفاق پیامبران بر مساله یگانگى خدا ذکر کرده اند. و از آنجا که ممکن است گاهى کثرت بت پرستان (مخصوصا در شرائط زندگى مسلمانان در مکه که سوره انبیاء ناظر به آن است ) براى بعضى مانع از
پذیرش توحید گردد، چنین اضافه مى کند: (اما اکثر آنها حق را نمى دانند لذا از آن روى گردانند) (بل اکثرهم لا یعلمون الحق فهم معرضون ). همیشه مخالفت کردن اکثریت نادان در بسیارى از جامعه ها دلیلى بوده است ، براى اعراض ناآگاهان ، و قرآن در بسیارى از آیـات ، چـه آیـاتـى کـه در سـوره هـاى مـکـى نـازل شده یا سوره هاى مدنى تکیه بر این اکـثـریـت را شـدیـدا مـحـکـوم کـرده اسـت ، و بـراى آن هـیـچـگـونـه ارزشـى قائل نیست ، بلکه معیار را دلیل و منطق مى شمرد.
و از آنـجـا کـه ممکن است بعضى بى خبران بگویند ما پیامبران مانند عیسى (علیهالسلام ) داریـم کـه دعـوت بـه خـدایـان مـتعدد کرده است ، قرآن در آخرین آیه مورد بحث با صراحت تمام مى گوید: (ما قبل از تو هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر اینکه به او وحى نمودیم کـه مـعـبـودى جـز مـن نـیـسـت ، و تـنـهـا مـرا پـرسـتـش کـنـیـد) (و مـا ارسـلنـا مـن قـبـلک مـن رسول الا نوحى الیه انه لا اله الا انا فاعبدون ).
و بـه ایـن تـرتیب ثابت مى شود که نه عیسى و نه غیر او هرگز دعوت به شرک نکرده اند، و اینگونه نسبتها تهمت است .
آیه و ترجمه


و قالوا اتخذ الرحمن ولدا سبحنه بل عباد مکرمون (26)
لا یسبقونه بالقول و هم بأ مره یعملون (27)
یعلم ما بین اءیدیهم و ما خلفهم و لا یشفعون إ لا لمن ارتضى و هم من خشیته مشفقون (28)
و من یقل منهم إ نى إ له من دونه فذلک نجزیه جهنم کذلک نجزى الظلمین (29)


ترجمه :

26 - آنـهـا گـفـتـنـد خداوند رحمان فرزندى براى خود برگزیده ! منزه است (از این عیب و نقص ) اینها (فرشتگان ) بندگان شایسته او هستند.
27 - کـه هـرگـز در سـخـن بـر او پـیـشـى نـمـى گـیـرنـد، و بـه فـرمـان او عمل مى کنند.
28 - او هـمـه اعـمـال امـروز و آیـنـده آنها را مى داند، و هم گذشته آنها را، و آنها جز براى کـسـى کـه خـدا از او خـشـنـود اسـت (و اجـازه شـفاعتش را داده ) شفاعت نمى کنند و از ترس او بیمناکند.
29 - و هـر کـس از آنـهـا بـگـویـد مـن معبود دیگرى جز خدا هستم کیفر او را جهنم مى دهیم ، و اینگونه ستمگران را کیفر خواهیم داد.
تفسیر:
فرشتگان بندگان شایسته و فرمانبردار
از آنجا که در آخرین آیه بحث گذشته ، سخن از پیامبران الهى و
هـر گونه شرک (و ضمنا نفى فرزند بودن حضرت مسیح ) در میان بود، آیات مورد بحث همه در مورد نفى فرزند بودن فرشتگان است .
تـوضـیـح ایـنـکـه : بـسـیـارى از مشرکان عرب عقیده داشتند که فرشتگان ، فرزندان خدا هستند، و به همین دلیل گاه آنها را پرستش ‍ مى کردند، قرآن صریحا در آیات فوق ، این عـقـیـده خـرافـى و بـى اسـاس را مـحـکـوم کـرده و بـطـلان آن را بـا دلائل مختلف بیان مى کند.
نخست مى گوید: (آنها گفتند: خداوند رحمان فرزندى براى خود انتخاب کرده است ) (و قالوا اتخذ الرحمن ولدا).
اگـر مـنـظـورشـان فـرزند حقیقى باشد که لازمه آن جسم بودن است ، و اگر (تبنى ) (فـرزنـد خـوانـدگـى ) کـه در مـیـان عـرب مـعـمـول بـوده اسـت بـاشـد، آن نـیـز دلیـل بـر ضـعـف و احـتیاج است ، و از همه اینها گذشته اصولا کسى نیاز به فرزند دارد کـه فـانـى مـى شـود، بـراى بـقـاء نـسـل و کـیان و آثار او باید فرزندش حیات او را در درازمـدت ادامه دهد، یا براى عدم احساس تنهائى و انس گرفتن یا کسب قدرت است ، اما یک وجود ازلى و ابدى و غیر جسمانى و از هر نظر بى نیاز، فرزند در مورد او معنى ندارد.
لذا بلافاصله مى فرماید: (منزه و پاک است او از این عیب و نقص ) (سبحانه ).
سـپـس اوصـاف فـرشـتـگـان را در شـش قـسـمـت بـیـان مـى کـنـد کـه مـجـمـوعـا دلیل روشنى است بر نفى فرزند بودن آنها:
1 - (آنها بندگان خدا هستند) (بل عباد).
2 - (بندگانى شایسته و گرامى داشته ) (مکرمون ).
آنـهـا هـمـچون بندگان گریزپا نیستند که تحت فشار مولى ، تن به خدمت مى دهند بلکه بـنـدگـانـى هـسـتند، از هر نظر شایسته که راه و رسم عبودیت را خوب مى دانند، و به آن افتخار مى کنند، خدا نیز آنها را به خاطر اخلاصشان در عبودیت
گرامى داشته و مواهب خویش را به آنها افزایش داده است .
3 - آنـها آنقدر مؤ دب و تسلیم و سر بر فرمان خدا هستند که (هرگز در سخن گفتن بر او پیشى نمى گیرند) (لا یسبقونه بالقول ).
4 - و از نظر عمل نیز (آنها تنها فرمان او را اجرا مى کنند) (و هم بامره یعملون ).
آیا این صفات ، صفات فرزندان است یا صفات بندگان ؟!
سـپـس بـه احـاطـه عـلمـى پـروردگـار نسبت به آنها اشاره کرده مى فرماید: (خداوند هم اعـمال امروز و آینده آنها را مى داند، و هم اعمال گذشته را، هم از دنیاى آنها آگاه است و هم از آخرتشان ، هم قبل از وجودشان و هم بعد از وجودشان ) (یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم ).
مـسـلمـا فـرشـتـگان از این موضوع آگاهند که خدا یک چنین احاطه علمى به آنها دارد، و همین عـرفـان ، سـبـب مـى شود که آنها نه سخنى قبل از او بگویند و نه از فرمانش سرپیچى کـنـنـد و بـه ایـن تـرتـیـب ایـن جـمـله مـى تـوانـد در حـکـم تعلیل براى آیه سابق بوده باشد.
5 - بـدون شـک آنـهـا کـه بـندگان گرامى و شایسته خدا هستند براى نیازمندان شفاعت مى کنند ولى باید توجه داشت هرگز براى کسى شفاعت نمى کنند مگر اینکه بدانند خدا از او خشنود است و اجازه شفاعت او را داده است (و لا یشفعون الا لمن ارتضى ).
مـسـلمـا خـشـنـودى خـداونـد و اجـازه شـفـاعـت دادن او، بـى دلیل نمى تواند باشد
حـتـمـا بـه خاطر ایمان راستین و یا اعمالى است که پیوند انسان را با خدا محفوظ مى دارد، بـه تـعـبـیـر دیـگـر انـسـان مـمـکـن اسـت آلوده گـنـاه شـود ولى اگـر رابطه خویش را با پـروردگـار و اولیـاى الهـى بـه کـلى قـطـع نـکـنـد امـیـد شفاعت در باره او هست . اما اگر پـیـونـدش را از نـظر خط فکرى و عقیدتى به کلى برید، و یا از نظر عملى آنقدر آلوده بـود کـه لیـاقـت شـفـاعـت را از دسـت داد، در ایـن مـوقـع ، هـیـچ پـیـامـبـر مرسل یا فرشته مقربى شفاعت او نخواهد کرد.
ایـن همان مطلبى است که در بحث فلسفه شفاعت ضمن بحثهاى گذشته آوره ایم که شفاعت یـک مـکـتـب انـسـانـسـاز اسـت و وسـیـله اى اسـت بـراى بـازگرداندن آلودگان از نیمه راه و جلوگیرى از یاس و نومیدى که خود عاملى است براى غرق شدن در انحراف و گناه ، ایمان به این گونه شفاعت ، سبب مى شود که افراد گنهکار رابطه خویش را با خدا و پیامبران و امامان قطع نکنند، همه پلها را پشت سر خود ویران ننمایند، و خط بازگشت را حفظ کنند.
ضـمـنـا این جمله پاسخى است به آنها که مى گفتند: ما فرشتگان را عبادت مى کنیم تا در پـیـشگاه خدا براى ما شفاعت کنند، قرآن مى گوید آنها از پیش خود هیچ کارى نمى توانند بکنند و هر چه مى خواهید باید مستقیما از خدا بخواهید حتى اجازه شفاعت شفیعان را.
6 - بـه خـاطـر همین معرفت و آگاهى است که آنها تنها از او مى ترسند و تنها ترس او را به دل راه مى دهند (و هم من خشیته مشفقون ).
آنها از این نمى ترسند که گناهى انجام داده باشند، بلکه از کوتاهى در عبادت یا ترک اولى بیمناکند.
جالب اینکه (خشیت ) از نظر ریشه لغت به معنى هر گونه ترس نیست ،
بلکه ترسى است که تواءم با تعظیم و احترام باشد.
مـشـفـق از مـاده اشـفـاق بـه مـعـنـى تـوجـهـى اسـت کـه آمـیـخـتـه بـا تـرس بـاشـد (چـون در اصل از ماده شفق گرفته شده که روشنى آمیخته با تاریکى است ).
بنابراین ترس آنها از خداوند، همچون ترس انسان از یک حادثه وحشتناک نیست ، و همچنین اشـفـاق آنـهـا همچون بیم انسان از یک موجود خطرناک نمى باشد بلکه ترس و اشفاقشان آمـیـزه اى اسـت از احـتـرام ، عـنـایـت و تـوجـه ، مـعـرفـت و احـسـاس مسئولیت . روشن است که فـرشـتـگان با این صفات برجسته و ممتاز و مقام عبودیت خالص هرگز دعوى خدائى نمى کـنـند، اما اگر فرضا (کسى از آنها بگوید من معبودى جز خدا هستم ما کیفر او را جهنم مى دهـیـم ، آرى ایـن چـنـیـن ظـالمـان را کـیـفـر خـواهـیـم داد) (و مـن یقل منهم انى اله من دونه فذلک نجزیه جهنم کذلک نجزى الظالمین ).
در حـقـیـقـت دعوى الوهیت یک مصداق روشن ظلم بر خویشتن و بر جامعه است و در قانون کلى (کذلک نجزى الظالمین ) درج است .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت