تفسیرنمونه سوره طه (قسمت1)

سوره طه


مقدمه
این سوره در مکه نازل شده و 135 آیه است جزء 16 قرآن مجید
فضیلت سوره طه
روایات متعددى در باره عظمت و اهمیت این سوره در منابع اسلامى وارد شده است .
از پـیـامـبـر اکـرم (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـیـخـوانـیـم خداوند سوره طه و یس را قـبل از آفرینش آدم به دو هزار سال براى فرشتگان بازگو کرده هنگامى که فرشتگان ایـن بـخـش از قـرآن را شـنـیـدنـد گـفـتـنـد: طـوبـى لامـة یـنـزل هـذا عـلیـهـا، و طـوبـى لاجـواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تکلم بهذا: (خوشا به حـال امـتـى کـه این سورهها بر آنها نازل مى گردد، خوشا به دلهائى که این آیات را در خود پذیرا مى شود، و خوشا به زبانهائى که این آیات بر آن جارى مى گردد).
در حـدیـث دیـگرى از امام صادق (علیهالسلام ) میخوانیم : لا تدعوا قرائة سورة طه ، فان الله یـحـبها و یحب من قراءها، و من ادمن قرائتها اعطاه الله یوم القیامة کتابه بیمینه ، و لم یحاسبه بما عمل فى الاسلام ، و اعطى فى الاخرة من الاجر حتى یرضى :
(تـلاوت سوره طه را ترک نکنید، چرا که خدا آن را دوست میدارد و دوست میدارد کسانى را کـه آن را تـلاوت کـنند، هر کس ‍ تلاوت آنرا ادامه دهد خداوند در روز قیامت نامه اعمالش را بـه دسـت راسـتش میسپارد و بدون حساب به بهشت مى رود، و در آخرت آنقدر پاداش به او مى دهد که راضى شود).
در حدیث دیگرى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) میخوانیم : من قراءها اعطى یوم
القیامة ثواب المهاجرین و الانصار: (هر کس آنرا بخواند در روز رستاخیز ثواب مهاجران و انصار نصیبش خواهد شد)
بـاز لازم مـیـدانـیـم ایـن حـقیقت را تکرار کنیم که این همه پاداشهاى عظیم که براى تلاوت سـوره هـاى قـرآن از پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه (علیهمالسلام ) به ما رسیده ، هرگز مفهومش این نیست که تنها با تلاوت ، این همه نتیجه ، عائد انسان مى شود، بـلکـه مـنـظـور تـلاوتـى اسـت کـه مـقـدمـه انـدیـشـه باشد اندیشهاى که آثارش در تمام اعـمـال و گـفـتـار انـسـان متجلى شود، و اگر محتواى اجمالى این سوره را در نظر بگیریم خواهیم دید که روایات فوق تناسب کاملى با محتواى این سوره دارد.
محتواى سوره
(سـوره طـه ) بـه گـفـتـه هـمـه مـفـسـران در مـکـه نـازل شـده اسـت ، مـحـتـواى آن نـیـز هـمـانـنـد سایر سوره هاى مکى است که بیشتر سخن از (مبدء) و (معاد) مى گوید، و نتائج توحید و بدبختیهاى شرک را برمى شمرد.
در بـخـش اول : ایـن سـوره اشـاره کـوتـاهـى بـه عـظـمـت قـرآن و بـخـشـى از صـفـات جلال و جمال پروردگار است .
بـخش دوم : که بیش از هشتاد آیه را در برمیگیرد از داستان موسى (علیهالسلام ) سخن مى گـویـد، از آن زمـان کـه بـه نـبـوت مـبـعـوث گـردیـد و سـپس با فرعون جبار به مبارزه بـرخـاسـت ، و پس از درگیریهاى فراوان او با دستگاه فرعونیان و مبارزه با ساحران و ایـمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآمیز فرعون و فرعونیان را در دریا غرق کرد، و موسى و مومنان را رهائى بخشید.
بعد ماجراى گوسالهپرستى بنى اسرائیل و درگیرى هارون و موسى را با
آنها بیان مى کند.
در سومین بخش : بخشهائى در باره معاد و قسمتى از خصوصیات رستاخیز آمده است .
در بخش چهارم : سخن از قرآن و عظمت آن است .
و در بـخـش پـنـجـم : سـرگـذشـت آدم و حـوا را در بـهـشت و سپس ماجراى وسوسه ابلیس و سرانجام هبوط آنها را در زمین ، توصیف مى کند.
و بـالاخـره در آخـریـن قـسـمت ، نصیحت و اندرزهاى بیدار کنندهاى ، براى همه مؤ منان بیان مـیـدارد کـه روى سـخـن در بسیارى از آن به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است .
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


طه (1)
ما اءنزلنا علیک القرءان لتشقى (2)
إ لا تذکرة لمن یخشى (3)
تنزیلا ممن خلق الا رض و السموت العلى (4)
الرحمن على العرش استوى (5)
له ما فى السموت و ما فى الا رض و ما بینهما و ما تحت الثرى (6)
و إ ن تجهر بالقول فإ نه یعلم السر و اءخفى (7)
الله لا إ له إ لا هو له الا سماء الحسنى (8)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - طه .
2 - ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیفکنى .
3 - فـقـط آنـرا بـراى یـادآورى کـسـانـى کـه (از خـدا ) مـیـتـرسـنـد نازل ساختیم . 4 - این قرآن از سوى کسى نازل شده که خالق زمین و آسمانهاى بلند
5 - او خداوندى است رحمن که بر عرش مسلط است .
6 - از آن اوست آنچه در آسمانها و زمین و میان این دو و در اعماق زمین وجود دارد.
7 - اگـر سـخـن آشـکـارا بـگـوئى (یا مخفى کنى ) او پنهانیها و حتى پنهانتر از آنرا نیز میداند!
8 - او خداوندى است که معبودى جز او نیست و براى او نامهاى نیک است .
شان نزول :
روایات فراوانى در شان نزول نخستین آیات فوق آمده که از مجموع آنها استفاده مى شود، پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـعـد از نـزول وحـى و قـرآن ، عـبـادت بـسـیـار مـیـکـرد، مـخـصـوصـا ایـسـتـاده بـه عـبـادت مشغول میشد آنقدر که پاهاى او متورم گردید، گاه براى آنکه بتواند به عبادت خود ادامه دهـد، سـنـگـیـنـى خـود را بر یک پا قرار میداد، و گاه بر پاى دیگر، گاه بر پاشنه پا میایستاد و گاه بر انگشتان پا.
آیـات فـوق نـازل شد و به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد که این همه رنج و ناراحتى بر خود تحمیل نکند.
تفسیر:
این قدر خود را به زحمت نیفکن
بـاز در آغـاز ایـن سـوره بـا حـروف مـقـطـعـه ، روبرو میشویم ، که حس کنجکاوى انسان را برمیانگیزد (طه ).
البته ما در باره تفسیر حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث کافى کرده ایم .
ولى در اینجا لازم میدانیم این مطلب را اضافه کنیم : که ممکن است همه
یا حداقل قسمتى از این حروف مقطعه ، داراى معانى و مفاهیم خاصى باشد، درست همانند یک کلمه که محتوائى در بردارد.
اتـفـاقـا در بـسـیـارى از روایـات و کـلمـات مـفسران در آغاز این سوره و سوره یس به چنین مـطـلبـى بـرخـورد مـیـکـنـیـم کـه : (طـه ) بـه مـعـنـى یـا رجل (اى مرد) است ، و در پاره اى از اشعار عرب نیز به کلمه (طه ) برخورد میکنیم که مـفـهـومـى شـبـیـه (یـا رجـل ) و یـا نزدیک به آن دارد که بعضى از این اشعار ممکن است مربوط به آغاز اسلام یا قبل از اسلام باشد.
و بـطـورى کـه یـکـى از آگـاهان براى ما نقل کرد بعضى از دانشمندان غرب که پیرامون مـسـائل اسـلامـى مـطـالعـه مـیـکـنند این مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعمیم داده اند و مـعـتـقـدنـد حـروف مـقـطعه در آغاز هر سوره ، کلمهاى است ، داراى معنى خاص که بعضى با گـذشـت زمـان مـتـروک مـانـده ، و بعضى به ما رسیده است ، و الا بعید به نظر میرسد که مشرکان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درک نکنند و به سخریه و استهزاء بـرنـخـیزند، در حالى که در هیچیک از تواریخ دیده نشده که این بهانه جویان سبک مغز، حروف مقطعه را دستاویز براى چنین عکس العملى کرده باشند.
البـتـه ایـن نـظـر را بـه طـور کـلى و دربـاره هـمـه حـروف مـقـطـعـه قـرآن ، مـشـکـل بـتـوان پـذیـرفـت ، ولى در بـاره بـعـضـى قابل قبول است و در منابع اسلامى نیز از آن بحث شده است .
ایـن مـوضـوع نـیـز جـالب تـوجه است که در حدیثى از امام صادق (علیهالسلام ) میخوانیم (طه ) از اسامى پیامبر است و معنى آن یا طالب الحق ، الهادى الیه : اى کسى که طالب حقى ، و هدایت کننده به سوى آنى ).
از این حدیث چنین برمى آید که (طه ) مرکب از دو حرف رمزى است
(طـا) اشـاره به (طالب الحق ) و (ها) اشاره به (هادى الیه ) میباشد، میدانیم اسـتـفـاده از حـروف رمـزى و عـلائم اخـتـصـارى در زمـان گـذشـتـه و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصا در عصر ما بسیار مورد استفاده است .
آخـریـن سـخـن در ایـن زمـیـنـه ایـنـکه کلمه (طه ) مانند (یس ) بر اثر گذشت زمان ، تدریجا به صورت (اسم خاص ) براى پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) درآمـده اسـت ، تـا آنـجـا کـه آل پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) را نـیـز (آل طـه ) مـیـگـویـنـد، و از حضرت مهدى (علیهالسلام ) در دعاى ندبه (یا بن طه ) تعبیر شده است .
سـپـس مـى گـوید ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیفکنى (ما انزلنا علیک القرآن لتشقى ).
درست است که عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طریق نیایش او، از بهترین کارها است ، ولى هـر کـار حـسـابـى دارد، عـبـادت هـم حـسـاب دارد، نـبـایـد آنـقـدر بـر خـود تـحـمیل کنى که پاهایت متورم گردد و نیرویت براى تبلیغ و جهاد کم شود . باید توجه داشت که تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است ، ولى همانگونه که راغب در مفردات مى گـویـد: گاه مى شود که این ماده به معنى رنج و تعب مى آید و در آیه فوق ، منظور همین مـعـنـى اسـت هـمـانـگـونـه کـه شـان نـزولهـا نـیـز حـکـایـت از آن مـى کـند. در آیه بعد هدف نـزول قـرآن را چـنـیـن شرح مى دهد: (ما قرآن را جز براى یادآورى کسانى که از خدا مى ترسند نازل نکردیم ) (الا تذکرة لمن یخشى ). تعبیر به (تذکرة ) از یکسو (و من یـخـشى ) از سوى دیگر، اشاره به واقعیت انکارناپذیرى دارد: تذکره و یادآورى نشان مى دهد که خمیر مایه
هـمـه تـعـلیـمـات الهـى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعلیمات انبیاء آن را بارور مى سازد آنچنان که گوئى مطلبى را یادآورى مى کند.
نمى گوئیم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعلیم در ایـن جـهـان نـقـش یـادآورى اسـت (آنـچـنـانـکـه از افـلاطـون نـقـل مـى کـنـنـد) بـلکـه مـى گوئیم مایه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت کنید). تـعبیر من یخشى نشان مى دهد که تا یک نوع احساس مسئولیت که قرآن نام آن را (خشیت و تـرس ) گـذاشـتـه در آدمـى نـبـاشـد، پـذیـراى حـقـایـق نـخـواهـد شـد چـرا کـه قـابـلیت قـابـل هـم در بـارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است ، و در حقیقت این تعبیر شبیه چیزى اسـت کـه در آغـاز سـوره بقره مى خوانیم (هدى للمتقین ) (قرآن مایه هدایت پرهیزکاران است ).
سـپـس بـه مـعـرفـى خداوندى که نازل کننده قرآن است مى پردازد، تا از طریق شناخت او، عـظـمـت قـرآن آشـکـارتـر شـود، مـى گـویـد: (ایـن قـرآن از سـوى کـسـى نـازل شـده اسـت کـه خالق زمین و آسمانهاى بلند و برافراشته است ) (تنزیلا ممن خلق الارض و السـمـاوات العـلى ). در حـقـیـقـت ایـن تـوصـیـف ، اشـاره بـه ابـتـدا و انـتـهـاى نـزول قـرآن مـى کـنـد، انتهاى آن زمین و ابتدایش آسمانها به معنى وسیع کلمه ، و اگر در اینجا کلمه (و ما بینهما) - مانند بعضى دیگر از آیات قرآن - اضافه نشده ، شاید به خاطر همین است که هدف بیان ابتدا و انتها بوده است .
به هر حال خداوندى که قدرت و تدبیر و حکمتش پهنه آسمان و زمین را
فرا گرفته ، پیدا است اگر کتابى نازل کند چه اندازه پر محتوا و پر بار است .
باز به معرفى پروردگار نازل کننده قرآن ادامه مى دهد و مى گوید: (او خداوندى است رحـمـان کـه فـیـض رحمتش همه جا را فرا گرفته ، و بر عرش مسلط است ) (الرحمن على العـرش استوى ). همانگونه که قبلا در تفسیر آیه ثم استوى على العرش (اعراف - 54) گـفـتـه ایـم (عـرش ) در لغت به چیزى مى گویند که داراى سقف است و گاهى به خود سـقـف و یـا تختهاى پایه بلند مانند تختهاى سلاطین نیز عرش اطلاق مى شود. در داستان (سـلیـمـان )، مـى خـوانـیم : ایکم یاتینى بعرشها: (کدامیک از شما مى توانید تخت او (بلقیس ) را براى من حاضر کنید) (نمل - 38).
بـدیـهـى اسـت خـداونـد نـه تـخـتى دارد و نه حکومتى همانند حاکمان بشر، بلکه منظور از (عرش خدا) مجموعه جهان هستى است که تخت حکومت او محسوب مى شود.
بـنـابـرایـن (اسـتـوى عـلى العـرش )، کـنـایـه از تـسـلط پـروردگـار و احـاطـه کامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبیرش ‍ در سراسر عالم است . اصولا کـلمه (عرش ) در لغت عرب و (تخت ) در فارسى غالبا کنایه از قدرت مى باشد، مـثـلا مى گوئیم فلانکس را از تخت فرو کشیدند، یعنى به قدرت و حکومتش پایان دادند، یا در عربى مى گوئیم : ثل عرشه (تختش فرو ریخت ).
به هر حال بسیار کودکانه است اگر کسانى بخواهند از این تعبیر توهم جسمیت خداوند را بکنند.
به دنبال (حاکمیت ) خدا بر عالم هستى از (مالکیت ) او سخن مى گوید:
(آنـچـه در آسـمـانـها، و در زمین ، و در میان این دو، و در زیر خاکها و اعماق زمین وجود دارد همه از آن اوست ) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بینهما و ما تحت الثرى ).
(ثرى ) در اصل به معنى خاک مرطوب است و از آنجا که تنها قشر روى زمین بر اثر تابش آفتاب و وزش بـاد مـى خـشـکـد ولى طبقه زیرین غالبا مرطوب است به این طبقه ، (ثرى ) گفته مى شـود و به این ترتیب (ما تحت الثرى ) به معنى اعماق زمین و جوف آنست که همه آنها مملوک مالک الملوک و خالق عالم هستى است .
تـا بـه ایـنـجـا سـه رکـن از ارکـان صـفـات پـروردگـار بـیـان شـده بـود، رکـن اول (خالقیت )، رکن دوم (حاکمیت ) رکن سوم (مالکیت ) او است .
در آیه بعد به چهارمین رکن یعنى (عالمیت ) او اشاره کرده مى گوید: (او آنقدر احاطه عـلمـى دارد کـه اگـر سخن آشکارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى کنى نیز مى داند، و حتى مـخـفـى تـر از مـخـفـى را نـیـز آگـاه اسـت ) (و ان تـجـهـر بالقول فانه یعلم السر و اخفى ).
در ایـنـکـه مـنـظور از (اخفى ) (مخفى تر از سر) در اینجا چیست ؟ در میان مفسران گفتگو بسیار است .
ـ بعضى گفته اند: (سر) آنست که انسان با دیگرى به طور پنهانى بازگو مى کند و (اخفى ) آنست که در دل نگهداشته و به کسى نمى گوید. -
بـعـضـى گـفـتـه انـد (سـر) آنـسـت کـه انـسـان در دل دارد، و (اخفى ) آنست به فکر کسى نرسیده است اما خدا از آن آگاه است .
بـعـضـى دیگر گفته اند (سر) عملى است که مخفیانه انجام مى دهد، و (اخفى ) نیتى است که به دل دارد. -
بعضى گفته اند (سر) به معنى اسرار مردم است ، و (اخفى ) اسرارى
است که در ذات پاک خدا است .
- در حـدیـثـى از امام باقر (علیهالسلام ) و صادق (علیهالسلام ) مى خوانیم : (سر آنست کـه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست که به خاطرت آمده اما فراموش کرده اى . این حدیث مـمـکـن اسـت اشاره به این نکته باشد که آنچه را انسان ، یاد مى گیرد به مخزن حافظه سـپـرده مـى شـود مـنـتـهـا گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از این مخزن قطع مى گردد و حـالت نـسـیـان بـاو دسـت مـى دهـد لذا اگـر بـا وسـیله اى یادآورى بشود کاملا آن را مطلب آشنائى مى بیند، بنابراین آنچه را انسان فراموش کرده ، مخفى ترین اسرار او است که در زوایاى حافظه پنهان گشته و ارتباطش موقتا یا براى همیشه قطع شده است .
ولى بـه هـر حـال مـانعى ندارد که تمام تفسیرهائى که در بالا گفته شد در مفهوم وسیع کلمه سر و اخفى جمع باشد.
بـه این ترتیب ترسیم روشنى از علم بى یپایان پروردگار شده است و از مجموع آیات فـوق شناخت اجمالى نسبت به نازل کننده قرآن در ابعاد چهارگانه (خلقت ) و (حکومت ) و (مالکیت ) و علم حاصل مى گردد.
و شـایـد بـه هـمـیـن جـهـت اسـت که در آیه بعد مى گوید: (او الله است همان خداوندى که مـعـبـودى جـز او نـیـسـت بـراى او نـامـهـا و صـفات نیک است ) (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ).
چنانکه در تفسیر (آیه 180 سوره اعراف ) گفته ایم ، تعبیر به (اسماء حسنى ) هم در آیـات قـرآن و هـم در کـتـب حـدیـث کـرارا آمـده اسـت ، ایـن تـعـبـیـر در اصل به معنى نامهاى نیک است ، بدیهى است که همه نامهاى پروردگار نیک است ، ولى از آنجا که در میان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهمیت بیشترى
است ، به عنوان (اسماء حسنى ) نامیده شده است .
در بسیارى از روایات که از پیامبر و ائمه (علیهمالسلام ) به ما رسیده مى خوانیم خداوند داراى 99 اسـم اسـت ، هـر کـس او را بـه این نامها بخواند دعایش مستجاب مى شود و هر کس آنـهـا را احـصـا کـنـد اهـل بـهـشـت اسـت ، ایـن مـضـمـون در مـنـابـع مـعـروف حـدیـث اهل تسنن نیز دیده مى شود.
بـه نـظـر مـى رسد که منظور از احصاء و شماره کردن این نامها همان (تخلق ) به این صفات است ، نه تنها ذکر الفاظ آنها، بدون شک اگر کسى با صفت عالم و قادر یا رحیم و غـفـور و امـثـال ایـنـهـا، تخلق پیدا کند و اشعه اى از این صفات بزرگ الهى در وجود او بـتـابـد هـم بـهـشـتـى است و هم دعایش مستجاب (براى توضیح بیشتر به جلد هفتم تفسیر نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائید).
آیه و ترجمه


و هل اتک حدیث موسى (9)
اذرانار افقال لاهله امکثوا آنى انست نارا لعلى اتیکم منها بقبس او اجد على النار هدى (10)
فلما اتها نودى یا موسى (11)
انى انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوى (12)
و انا اخترتک فاستمع لما یوحى (13)
اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى و اقم الصلوة لذکرى (14)
ان الساعة اتیه اکاد اخفیها لتجزى کل نفس بما تسعى (15)
فلا یصدنک عنها من لا یؤ من بها و اتبع هوئه فتردى (16)


ترجمه :

9ـ و آیا خبر موسى به تو رسیده است ؟
10 ـ هـنـگـامـى که آتشى (از دور) مشاهده کرد و به خانواده خود گفت اندکى مکث کنید که من آتـشى دیدم شاید شعله اى از آن را براى شما بیاورم ، یا به وسیله این آتش راه را پیدا کنم .
11 - هنگامى که نزد آتش آمد ندا داده شد که اى موسى ! .
12 - من پروردگار توام ! کفشهایت را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس طوى هستى .
13 - و مـن تـو را (بـراى مـقـام رسـالت ) انتخاب کردم ، اکنون به آنچه بر تو وحى مى شود گوش فرا ده !.
14 - من الله هستم ، معبودى جز من نیست ، مرا پرستش کن و نماز را براى یاد من به پادار.
15 - رسـتـاخـیـز بـطـور قطع خواهد آمد من مى خواهم آن را پنهان کنم تا هر کس در برابر سعى و کوشش خود جزا ببیند.
16 - و هرگز نباید افرادى که ایمان به قیامت ندارند و از هوسهاى خویش پیروى کردند تو را از آن باز دارند که هلاک خواهى شد.
تفسیر:
آتشى در آن سوى بیابان !
از اینجا داستان موسى ، پیامبر بزرگ خدا شروع مى شود و در بیش از هشتاد آیه بخشهاى مـهـمـى از سـرگـذشت پرماجراى او تشریح مى گردد، تا دلدارى و تسلیت خاطرى باشد بـراى پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) و مؤ منان که در آن ایام در مکه ، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند.
تـا بـدانـند این قدرتهاى شیطانى در برابر قدرت خدا تاب مقاومت ندارند و این نقشه ها همگى نقش بر آب است .
و نـیز از این سرگذشت پر محتوا با درسهاى آموزنده اش ، مسیر خود را در مساله توحید و خداپرستى و مبارزه با فراعنه و ساحران هر عصر و زمان ، و همچنین مبارزه با انحرافهاى داخلى و گرایشهاى انحرافى ، بیابند، درسهائى
که مى تواند در سراسر دوران انقلاب اسلام ، راهنما و راهگشاى آنها باشد.
مـجـمـوعـه آیـاتـى را کـه در ایـن سـوره از مـوسـى و بـنـى اسرائیل و فرعونیان سخن مى گوید مى توان به چهار بخش تقسیم کرد:
بـخـش اول : از آغـاز نبوت و بعثت موسى و اولین جرقه هاى وحى سخن گفته و به تعبیر دیـگـر بحث از مدرسه اى است کوتاه مدت و پر محتوا که موسى در آن (وادى مقدس ) در آن بیابان تاریک و خلوت ، دوره آن را گذراند.
بـخـش دوم : از دعـوت مـوسـى و بـرادرش هـارون نـسـبـت به فرعون و فرعونیان به آئین یکتاپرستى و سپس درگیریهاى آنها با دشمنان سخن مى گوید.
بـخـش سـوم : از خـروج مـوسـى و بـنـى اسـرائیـل از مـصـر و چـگـونـگـى نـجـات آنـهـا از چنگال فرعون و فرعونیان و غرق شدن و هلاکت آنها بحث مى کند .
بـخـش چـهـارم : پـیـرامـون گـرایـش تـنـد انـحـرافـى بـنـى اسـرائیـل از آئیـن توحید به شرک و پذیرش وسوسه هاى سامرى و مبارزه قاطع و شدید موسى با این انحراف سخن مى گوید.
اکـنون به آیات مورد بحث که مربوط به بخش نخست است باز مى گردیم : این آیات با تـعـبـیـر لطـیـف و جذابى این چنین مى گوید: (آیا خبر موسى به تو رسیده است )؟! (و هل اتاک حدیث موسى ).
بـدیـهـى اسـت ایـن استفهام براى کسب خبر نیست که او از همه اسرار آگاه است ، بلکه به تـعـبـیـر مـعـروف این (استفهام تقریرى ) و یا به تعبیر دیگر استفهامى است که مقدمه بـیـان یک خبر مهم است همانگونه که در زبان روزمره نیز هنگام شروع به یک خبر مهم مى گوئیم : آیا این خبر را شنیده اى که ...؟
سپس مى گوید: (در آن زمان که آتشى (از دور) مشاهده کرد و به خانواده خود گفت اندکى مکث کنید که من آتشى دیدم ، من به سراغ آن بروم شاید
شـعله اى از آن براى شما بیاورم و یا به وسیله این آتش راهى پیدا کنم ) (اذ راءى نارا فقال لاهله امکثوا انى آنست نارا لعلى آتیکم منها بقبس او اجد على النار هدى ).
بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه (قـبـس ) (بر وزن قفس ) به معنى مختصرى از آتش است که از مجموعه اى جدا مى کنند، و با توجه به اینکه معمولا مشاهده آتش در بیابانها نشان مى دهد کـه جـمـعـیـتـى گـرد آن جـمـعـنـد، و یـا ایـنکه شعله اى را بر بلندى روشن ساخته اند که کـاروانـیـان در شـب راه را گـم نـکنند، و نیز با توجه به اینکه (امکثوا) از ماده مکث به معنى توقف کوتاه است ، از مجموع این تعبیرات چنین استفاده مى شود که موسى با همسر و فرزند خود در شبى تاریک از بیابان عبور مى کرده ، شبى بود سرد و ظلمانى که راه را در آن گم کرده بود، شعله آتشى از دور نظر او را به خود جلب کرد، به محض دیدن این شـعـله بـه خـانـواده اش گـفـت تـوقـف کوتاهى کنید که من آتشى دیدم ، بروم اندکى از آن براى شما بیاورم و یا راه را بوسیله آتش یا کسانى که آنجا هستند پیدا کنم .
در تواریخ نیز مى خوانیم که موسى (علیهالسلام ) هنگامى که مدت قراردادش با (شعیب ) در (مـدیـن ) پـایان یافت ، همسر و فرزند و همچنین گوسفندان خود را برداشت و از مـدیـن به سوى مصر رهسپار شد، راه را گم کرد، شبى تاریک و ظلمانى بود، گوسفندان او در بیابان متفرق شدند، مى خواست آتشى بیفروزد تا در آن شب سرد، خود و فرزندانش گـرم شـونـد، امـا بـوسیله آتشزنه آتش روشن نشد در این اثناء همسر باردارش دچار درد وضع حمل شد.
طـوفـانـى از حـوادث سـخـت ، او را محاصره کرد در این هنگام بود که شعله اى از دور به چـشـمـش خـورد، ولى این آتش نبود بلکه نور الهى بود، موسى به گمان اینکه آتش است براى پیدا کردن راه و یا برگرفتن شعله اى ، به سوى آتش حرکت کرد
اکنون دنباله ماجرا را از زبان قرآن مى شنویم :
(هـنگامى که موسى (علیهالسلام ) نزد آتش آمد، صدائى شنید که او را مخاطب ساخته مى گـویـد: اى مـوسـى )! (فـلمـا اتـاها نودى یا موسى ). (من پروردگار توام ، کفشهایت بـیـرون آر، که تو در سرزمین مقدس (طوى ) هستى ) (انى انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوى ).
از آیـه 30 سـوره قصص استفاده مى شود که موسى این ندا را از سوى درختى که در آنجا بـود شـنـید (نودى من شاطى ء الوادى الایمن فى البقعة المبارکة من الشجرة ان یا موسى انـى انـا الله رب العـالمین ) از مجموع این دو تعبیر استفاده مى شود که موسى هنگامى که نزدیک شد آتش را در درون درخت (مفسران مى گویند درخت عنابى بوده ) مشاهده کرد، و این خـود قرینه روشنى بود که این آتش یک آتش معمولى نیست ، بلکه این نور الهى است که نه تنها درخت را نمى سوزاند بلکه با آن هماهنگ و آشنا است ، نور حیات است و زندگى !.
مـوسـى بـا شنیدن این نداى روحپرور: (من پروردگار توام ) هیجان زده شد و لذت غیر قـابـل تـوصـیـفـى سـرتـاپـایـش را احـاطـه کرد، این کیست که با من سخن مى گوید؟ این پـروردگـار من است ، که با کلمه (ربک ) مرا مفتخر ساخته ، تا به من نشان دهد که در آغوش رحمتش از آغاز طفولیت تاکنون پرورش یافته ام و آماده رسالت عظیمى شده ام .
او مـامـور شـد تـا کـفـش خـود را از پـاى در آورد، چـرا کـه در سـرزمـیـن مقدسى گام نهاده ، سـرزمـیـنـى کـه نـور الهـى بـر آن جـلوه گر است ، پیام خدا را در آن مى شنود و پذیراى مسئولیت رسالت مى شود، باید با نهایت خضوع و تواضع در این سرزمین گام نهد، این است دلیل بیرون آوردن کفش از پا.
بـنـابـرایـن ، بـحـث مشروحى که بعضى از مفسران در باره بیرون آوردن کفش از پا کرده انـد، و اقـوالى از مـفسران نقل نموده اند زائد به نظر مى رسد (البته روایاتى در زمینه تاویل این آیه نقل شده که هنگام ذکر نکات از آن بحث خواهیم کرد).
تـعـبـیـر بـه (طـوى ) یـا به خاطر آنست که نام آن سرزمین ، سرزمین طوى بوده است ، هـمـانـگـونـه کـه غـالب مـفـسـران گـفـتـه انـد، و یـا ایـنـکـه (طـوى ) کـه در اصـل به معنى پیچیدن است در اینجا کنایه از آنست که این سرزمین را برکات معنوى از هر سـو احـاطـه کـرده بـود، بـه هـمین جهت در آیه 30 سوره قصص از آن به عنوان (البقعة المبارکة ) تعبیر شده است .
سپس از همان گوینده این سخن را نیز شنید: (و من تو را براى مقام رسالت برگزیده ام ، اکـنـون بـه آنـچـه به تو وحى مى شود گوش ‍ فرا ده )! (و انا اخترتک فاستمع لما یوحى ).
و بـه دنـبـال آن نخستین جمله وحى را موسى به این صورت دریافت کرد (من الله هستم ، معبودى جز من نیست ) (اننى انا الله لا اله الا انا). (اکنون که چنین است تنها مرا عبادت کن ، عبادتى خالص از هرگونه شرک ) (فاعبدنى ).
(و نماز را برپاى دار، تا همیشه به یاد من باشى ) (و اقم الصلوة لذکرى ).
در ایـن آیـه پـس از بـیـان مـهـمترین اصل دعوت انبیاء که مساله توحید است موضوع عبادت خـداونـد یـگـانـه بـه عـنـوان یـک ثـمـره بـراى درخـت ایـمـان و تـوحـیـد بیان شده ، و به دنـبـال آن دسـتـور به نماز، یعنى بزرگترین عبادت و مهمترین پیوند خلق با خالق و مؤ ثرترین راه براى فراموش نکردن ذات پاک او داده شده .
ایـن سـه دسـتـور بـا فـرمـان رسـالت کـه در آیـه قبل بود، و مساله معاد که در آیه
بعد است یک مجموعه کامل و فشرده از اصول و فروع دین را بازگو مى کند که با دستور بـه اسـتـقـامـت کـه در آخـریـن آیـات مـورد بـحـث خـواهـد آمـد از هـر نـظـر تکمیل مى گردد.
و از آنـجـا کـه بـعـد از ذکـر (تـوحـیـد) و شـاخ و بـرگـهـاى آن ، دومـیـن اصـل اساسى مساله (معاد) است در آیه بعد اضافه مى کند: (رستاخیز به طور قطع خـواهـد آمـد، مـن مـى خـواهـم آن را پنهان کنم ، تا هر کس در برابر سعى و کوششهایش جزا ببیند) (ان الساعة آتیة اکاد اخفیها لتجزى کل نفس بما تسعى ).
در ایـن جـمـله دو نـکـته است که باید به آن توجه داشت : نخست اینکه جمله (اکاد اخفیها) مـفـهـومـش آنـسـت که (نزدیک ) است من تاریخ قیام قیامت را مخفى دارم ، و لازمه این تعبیر آنست که مخفى نداشته ام ، در حالى که مى دانیم طبق صریح بسیارى از آیات قرآن ، احدى از تـاریـخ قـیـامـت آگـاه نـیـسـت ، چنانکه در آیه 187 سوره اعراف مى خوانیم یسئلونک عن السـاعـة ایـام مـرسـیـهـا قـل انـمـا عـلمـهـا عـنـد ربـى : (در بـاره قـیـامـت از تـو سـؤ ال مى کنند، بگو همانا علم آن مخصوص خدا است ).
مـفـسـران ، بـراى پـاسـخ ایـن سؤ ال به گفتگو پرداخته اند، بسیارى عقیده دارند تعبیر فـوق ، یـکـنـوع مـبـالغـه اسـت و مـفهومش این است که تاریخ شروع رستاخیز آنقدر مخفى و پـنـهـان اسـت کـه حتى نزدیک است من نیز از خودم پنهان دارم ، در این زمینه روایتى هم وارد شده است و احتمالا این دسته از مفسران مطلب خود را از آن روایت اقتباس کرده اند.
تفسیر دیگر این است که مشتقات (کاد) همواره به معنى نزدیک شدن نیست ، بلکه گاهى به معنى تاکید مى آید، بى آنکه معنى نزدیک شدن را داشته باشد.
و لذا بعضى از مفسران (اکاد) را به معنى (ارید) (مى خواهم ) تفسیر
کرده اند، و در بعضى از متون لغت نیز همین معنى صریحا آمده است .
نـکـته دیگر اینکه : علت مخفى نگاه داشتن تاریخ قیامت ، طبق آیه فوق آنست که (خداوند مـى خـواهـد هر کسى را به تلاش و کوششهایش پاداش دهد) و به تعبیر دیگر: با مخفى بـودن آن یـکـنـوع آزادى عـمل براى همگان پیدا مى شود و از سوى دیگر چون وقت آن دقیقا مـعـلوم نـیـسـت و در هـر زمـانـى مـحـتـمل است نتیجه اش حالت آماده باش دائمى و یا پذیرش سـریـع بـرنـامـه هـاى تـربیتى است ، همانگونه که در باره فلسفه اخفاء (شب قدر) گـفـتـه انـد مـنـظـور ایـن است که مردم همه شبهاى سال ، یا همه شبهاى ماه مبارک رمضان را گرامى دارند و به درگاه خدا بروند.
در آخـریـن آیه مورد بحث به یک اصل اساسى که ضامن اجراى همه برنامه هاى عقیدتى و تـربـیـتـى فـوق اسـت اشـاره کـرده مـى فـرمـایـد: (هـرگز نباید افرادى که ایمان به رسـتـاخـیـز نـدارند و از هوسهاى خویش پیروى کرده اند تو را مانع از آن شوند که اگر چنین شود هلاک خواهى شد)! (فلا یصدنک عنها من لا یؤ من بها و اتبع هواه فتردى ).
در بـرابر افراد بى ایمان و وسوسه ها و کارشکنى هاى آنان محکم بایست ، نه از انبوه آنـهـا وحـشـت کـن ، و نـه از تـوطـئه هـاى آنـهـا تـرسـى بـه دل راه ده ، و نه هرگز در حقانیت دعوت و اصالت مکتبت از این هیاهوها شک و تردیدى داشته بـاش . جـالب ایـنـکـه در ایـنـجا جمله (لا یؤ من ) به صورت صیغه مضارع و جمله (و اتـبـع هـواه ) به صورت صیغه ماضى است ، و در حقیقت اشاره به این نکته است که عدم ایمان منکران قیامت از پیروى هواى نفس سرچشمه مى گیرد، گوئى
مـــى خـــواهـنـد آزاد بـاشـند و هر چه دلشان خواست انجام دهند پس چه بهتر که انکار قیامت کنندتا بر آزادى هوسهایشان خدشه اى وارد نشود! نکته ها:
1 - مـنـظور از (فاخلع نعلیک ) چیست ؟ - همانگونه که گفتیم ظاهر آیه این است که به موسى دستور داده شد به احترام آن سرزمین مقدس ، کفشهاى خود را از پا بیرون آورد، و با خـضـوع و تـواضـع در آن وادى گـام نـهد، سخن حق را بشنود و فرمان رسالت را دریافت دارد، ولى بـعـضـى از مـفـسـران بـه پـیـروى پـاره اى از روایـات مـى گـویـنـد: ایـن به دلیل آن بوده است که چرم آن کفش ‍ از پوست حیوان مرده بوده است !
ایـن سخن علاوه بر اینکه در حد خود سخن بعیدى به نظر مى رسد، چرا که دلیلى نداشت مـوسـى (عـلیـهـالسـلام ) از چنان پوست و کفش آلوده اى استفاده کند، مورد انکار بعضى از روایات دیگر قرار گرفته است ، و آن روایتى است که از ناحیه مقدس امام زمان (ارواحنا له الفداء) نقل شده که شدیدا این تفسیر را نفى مى کند
در تورات کنونى سفر خروج فصل سوم نیز همان تعبیرى که در قرآن وجود دارد دیده مى شـود. بـعـضـى دیـگـر از روایـات کـه اشـاره بـه تاویل آیه و بطون آن دارد مى گوید:

فـاخـلع نـعـلیـک اى خـوفـیک : خوفک من ضیاع اهلک و خوفک من فرعون : (منظور از فاخلع نـعـلیک این است که دو ترس و وحشت را از خود دور کن ، خوف از اینکه خانواده ات که مورد علاقه تو است در این بیابان از بین برود، و خوف از فرعون )!
در حـدیـث دیـگـرى از امـام صـادق (عـلیهالسلام ) مطلب جالبى در رابطه با این فراز از زنـدگـى موسى نقل شده آنجا که مى فرماید: کن لما لا ترجوا ارجى منک لما ترجوا، فان مـوسـى بـن عـمـران خـرج لیـقـبـس لاهـله نـارا فـرجـع الیـهـم و هـو رسـول نـبى !: (نسبت به چیزهائى که امید ندارى بیش از چیزهائى که امید دارى ، امیدوار باش ! چرا که موسى بن عمران به دنبال یک شعله آتش رفت ، اما با مقام نبوت و رسالت بـازگـشـت )! اشاره به اینکه بسیار مى شود که انسان به چیزى امیدوار است اما به آن نـمـى رسد ولى چیزهاى مهمترى که امیدى نسبت به آن ندارد به لطف پروردگار براى او فراهم مى شود!
هـمـیـن مـعـنـى از امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـهـالسـلام ) نـیـز نقل شده است .
2 - پـاسخ به یک اشکال - بعضى از مفسران در اینجا سؤ الى مطرح کرده اند و آن اینکه موسى چگونه و از کجا دانست این صدائى را که مى شنود از سوى خدا است ؟ و از کجا یقین پـیـدا کـرد کـه پـروردگـار دارد بـه او مـامـوریـت مـى دهـد؟ ایـن سـؤ ال را کـه در مـورد سایر پیامبران نیز قابل طرح است از دو راه مى توان پاسخ داد: نخست ایـنـکه در آن حالت یک نوع مکاشفه باطنى و احساس ‍ درونى که انسان را به قطع و یقین کامل مى رساند و هر گونه شک و شبهه را زائل مى کند به پیامبران دست مى دهد.
دیـگـر ایـنـکـه آغـاز وحـى ممکن است با مسائل خارق عادتى تواءم باشد که جز به نیروى پـروردگـار مـمـکـن نـیـسـت ، همانگونه که موسى (علیهالسلام ) آتش را از میان درخت سبز مشاهده کرد، و از آن فهمید که مساله یک مساله الهى و اعجازآمیز است .
ایـن مـوضـوع نـیـز لازم بـه یـادآورى اسـت کـه شـنیدن سخن خدا، آنهم بدون هیچ واسطه ، مـفـهـومـش ایـن نـیـسـت کـه خـداوند، حنجره و صوتى دارد بلکه او به قدرت کامله اش امواج صـوت را در فضا خلق مى کند، و به وسیله این امواج با پیامبرانش سخن مى گوید، و از آنـجـا کـه آغاز نبوت موسى (علیهالسلام ) به اینگونه انجام یافت لقب (کلیم الله ) به او داده شده است .
3 - نـمـاز بـهـترین وسیله یاد خدا - در آیات فوق به یکى از فلسفه هاى مهم نماز اشاره شـده اسـت ، و آن ایـنـکـه انـسـان در زنـدگـى ایـن جـهـان بـا تـوجـه (بـه عوامل غافل کننده ) نیاز به تذکر و یادآورى دارد، با وسیله اى که در فاصله هاى مختلف زمانى ، خدا و رستاخیز و دعوت پیامبران و هدف آفرینش را به یاد او آورد و از غرق شدن در گرداب غفلت و بى خبرى حفظ کند، نماز این وظیفه مهم را بر عهده دارد.
انسان صبحگاهان از خواب برمى خیزد، خوابى که او را از همه چیز این جهان بیگانه کرده ، مـى خـواهد برنامه زندگى را شروع کند، قبل از هر چیز به سراغ نماز مى رود، قلب و جـان خـود را بـا یـاد خـدا صـفـا مـى دهـد، از او نیرو و مدد مى گیرد، و آماده سعى و تلاش ‍ تواءم با پاکى و صداقت مى گردد.
بـاز هـنگامى که غرق کارهاى روزانه شد و چند ساعتى گذشت و چه بسا میان او و یاد خدا جـدائى افـتـاد، نـاگـاه ظـهـر مـى شـود و صـداى مـؤ ذن را مى شنود الله اکبر!... حى على الصـلوة !: (خدا از همه چیز برتر است ، برتر از آنست که توصیف شود... بشتاب به سـوى نـماز به سراغ نماز مى رود در برابر معبود خود به راز و نیاز مى ایستد، و اگر گـرد و غبار غفلتى بر قلب او نشسته ، آن را شستشو مى دهد اینجا است که خدا در نخستین دستورات در آغاز وحى به موسى مى گوید نماز
را بر پا دار تا به یاد من باشى .
جـالب ایـنـکه این آیه مى گوید: نماز را بر پا دار تا به یاد من باشى ، اما در آیه 28 سوره رعد مى گوید: ذکر خدا مایه اطمینان و آرامش دلها است (الا بذکر الله تطمئن القلوب ) و در آیـه 27 تـا 30 سـوره فـجر مى فرماید: یا ایتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربک راضـیـة مـرضـیـة فـادخـلى فـى عـبـادى و ادخـلى جـنـتـى : (اى نـفـس مـطـمـئنـه بـه سـوى پـروردگـارت بـازگرد ، در حالى که هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود، در زمره بـنـدگـانـم درآى ، و در بـهـشـتم گام بگذار)! از قرار دادن این سه آیه در کنار هم به خـوبـى مـى فهمیم نماز انسان را به یاد خدا مى دارد، یاد خدا نفس مطمئنه به او مى دهد، و نفس مطمئنه او را به مقام بندگان خاص و بهشت جاویدان مى رساند.
آیه و ترجمه


و ما تلک بیمینک یموسى (17)
قال هى عصاى اءتوکؤ ا علیها و اءهش بها على غنمى و لى فیها مارب اءخرى (18)
قال اءلقها یموسى (19)
فأ لقئها فإ ذا هى حیة تسعى (20)
قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الا ولى (21)
و اضمم یدک إ لى جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء ءایة اءخرى (22)
لنریک من ءایتنا الکبرى (23)


ترجمه :

17 - و چه چیز در دست راست توست اى موسى ؟!
18 - گـفـت ایـن عـصـاى مـن اسـت ، بـر آن تـکـیـه مـى کـنـم ، بـرگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى ریزم ، و نیازهاى دیگرى را نیز با آن برطرف مى کنم .
19 - گفت اى موسى آنرا بیفکن !
20 - (موسى ) آنرا افکند، ناگهان مار عظیمى شد و شروع به حرکت کرد!
21 - فـرمـود آنـرا بـگـیـر و نـتـرس مـا آنـرا بـه هـمـان صـورت اول باز مى گردانیم . 22 - و دست خود را در گریبانت فرو بر، تا سفید و درخشنده بى عیب بیرون آید، و این معجزه دیگرى است .
23 - مى خواهیم آیات بزرگ خود را به تو نشان دهیم .
تفسیر:
عصاى موسى و ید بیضا
بدون شک پیامبران براى اثبات ارتباط خود با خدا نیاز به معجزه دارند و گرنه هر کس مـى تـوانـد دعـوى پـیـامبرى کند، بنابراین شناخت پیامبران راستین از دروغین جز از طریق معجزه میسر نیست ، این معجزه مى تواند در محتواى خود دعوت و کتاب آسمانى پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـاشـد، و نـیـز مـى تـوانـد امـور دیـگـرى از قبیل معجزات حسى و جسمى باشد بعلاوه معجزه در روح خود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز مؤ ثر است و به او قوت قلب و قدرت ایمان و استقامت مى بخشد.
به هر حال موسى (علیهالسلام ) پس از دریافت فرمان نبوت باید سند آن را هم دریافت دارد، لذا در هـمـان شـب پـر خـاطره ، موسى (علیهالسلام ) دو معجزه بزرگ از خدا دریافت داشت .
قرآن این ماجرا را چنین بیان مى کند:
خـداونـد از مـوسـى سؤ ال کرد: (چه چیز در دست راست تو است اى موسى ؟!) (و ما تلک بـیـمـینک یا موسى ). این سؤ ال ساده که تواءم با لطف و محبت است علاوه بر اینکه موسى را که طبعا در آن حال غرق طوفانهاى روحانى شده بود آرامش بخشید، مقدمه اى بود براى بازگو کردن یک حقیقت بزرگ . موسى در پاسخ (گفت این قطعه چوب عصاى من است ) (قال هى عصاى ).
و از آنـجـا کـه مـایـل بود سخنش را با محبوب خود که براى نخستین بار در را به روى او گـشـوده اسـت ادامـه دهـد، و نـیـز از آنـجا که شاید فکر میکرد تنها گفتن این عصاى من است کـافـى نـبـاشـد، بلکه منظور بازگو کردن آثار و فوائد آنست ، اضافه کرد: من بر آن تکیه مى کنم (اتوکؤ علیها).
(و برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى ریزم ) (و اهش بها على غنمى ).
علاوه بر این فوائد و نتایج دیگرى نیز در آن دارم ) (ولى فیها مارب اخرى ).
البـتـه پـیـدا اسـت ، عـصـا براى صاحبان آن چه فوائدى دارد، گاهى از آن به عنوان یک وسـیـله دفـاعـى در مقابل حیوانات موذى و دشمنان استفاده میکنند، گاهى در بیابان سایبان به توسط آن میسازند، گاه ظرف به آن بسته و از نهر عمیق آب مى کشند.
بـه هـر حـال مـوسى در تعجب عمیقى فرو رفته بود که در این محضر بزرگ این چه سؤ الى اسـت و مـن چـه جـوابـى دارم مـیـگـویـم ، آن فـرمـانـهـاى قبل چه بود؟ و این استفهام براى چیست ؟
نـاگـهـان (بـه او فـرمـان داده شـد اى مـوسـى عـصـایـت را بـیـفـکـن )! (قال القها یا موسى ).
(موسى فورا و بدون فوت وقت عصا را افکند، ناگهان مار عظیمى شد
و شروع به حرکت کرد) (فالقاها فاذا هى حیة تسعى ).
(تسعى ) از ماده (سعى ) به معنى راه رفتن سریع است که به مرحله دویدن نرسد.
در اینجا (به موسى دستور داده شد که آن را بگیر، و نترس ، ما آن را به همان صورت نخستین باز میگردانیم )! (قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الاولى ).
در آیـه 31 سـوره قـصـص مـیـخـوانـیـم (ولى مـدبـرا و لم یـعـقـب یـا مـوسـى اقبل و لا تخف ): (موسى با مشاهده کردن آن مار عظیم ، ترسید و فرار کرد، خداوند بار دیگر فرمود: اى موسى بازگرد و نترس ).
گـر چـه مـسـاله تـرس مـوسـى در ایـنـجـا بـراى جـمـعـى از مـفـسـران سـؤ ال انـگـیـز شـده اسـت کـه ایـن حـالت بـا شـجـاعـتـى کـه در مـوسى سراغ داریم و عملا در طـول عـمـر خود به هنگام مبارزه با فرعونیان به ثبوت رسانید، بعلاوه از شرائط کلى انبیاء است چگونه سازگار است ؟
ولى بـا تـوجـه بـه یک نکته پاسخ آن روشن مى شود، زیرا طبیعى هر انسانى است - هر قـدر هـم شـجـاع و نـتـرس بـاشـد - کـه اگـر بـبـیـنـد نـاگـهـان قـطـعـه چـوبـى تـبـدیل به مار عظیمى شود و سریعا به حرکت درآید، موقتا متوحش مى شود و خود را کنار مـى کـشـد، مـگـر آنـکـه در بـرابـر او ایـن صـحـنـه بـارهـا تـکـرار شـود، ایـن عـکـس - العـمـل طبیعى هیچگونه ایرادى بر موسى نخواهد بود و با آیه 39 احزاب که مى گوید: الذیـن یـبـلغـون رسـالات الله و یـخـشونه و لا یخشون احدا الا الله : (کسانى که ابلاغ رسالتهاى الهى میکنند و از او مى ترسند، و از هیچکس جز
او ترسى ندارند) منافاتى ندارد، این یک وحشت طبیعى زودگذر و موقتى در برابر یک حادثه کاملا بیسابقه و خارق عادت است .
سـپـس بـه دومـیـن مـعـجـزه مـهـم مـوسـى اشاره کرده به او دستور مى دهد: (دست خود را در گـریـبـانت فرو بر، تا سفید و روشن بیرون آید، بى آنکه عیب و نقصى در آن باشد، و ایـن مـعجزه دیگرى براى تو است ) (و اضمم یدک الى جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء آیة اخرى ).
گرچه در تفسیر جمله (و اضمم یدک الى جناحک ...) مفسران عبارات گوناگونى دارند، ولى بـا تـوجـه به آیه 32 سوره قصص ‍ که مى گوید: اسلک یدک فى جیبک و آیه 12 سوره نمل که مى گوید: و ادخل یدک فى جیبک به خوبى استفاده مى شود که موسى مامور بـوده اسـت دسـت خـود را در گـریـبـانـش فـرو بـرد و تـا زیـر بـغـل یـا پـهـلو ادامـه دهـد (چـرا کـه جـنـاح در اصـل بـه مـعـنـى بـال پـرنـدگـان اسـت و در ایـنـجـا مـیـتـوانـد کـنـایـه از زیـر بغل بوده باشد).
(بـیـضـاء) به معنى سفید است ، و جمله (من غیر سوء) اشاره به این است که سفیدى دسـت تـو بـر اثـر بـیـمـارى پـیـسـى و مـانـنـد آن نـخـواهـد بـود، بـه دلیل اینکه درخشندگى خاصى دارد، در یک لحظه ظاهر و در لحظه دیگرى از بین مى رود. ولى از بـعـضـى روایـات اسـتـفـاده مـى شـود کـه دست موسى در آن حالت ، نورانیت فوق العـادهـاى پـیـدا کـرد، اگـر چـنـیـن بـوده اسـت بـایـد قـبـول کـرد کـه جـمـله مـن غـیر سوء مفهوم دیگرى جز آنچه در بالا گفتیم خواهد داشت یعنى نـورانـیـتى دارد بدون عیب ، نه چشم را آزار مى رساند و نه لکه تاریکى در میان آن دیده مى شود و نه غیر آن .
در آخـریـن آیـه مـورد بـحـث بـه عـنـوان یـک نـتـیـجـهـگـیـرى از آنـچـه در آیـات قـبـل بـیان شد میفرماید: (ما اینها را در اختیار تو قرار دادیم تا آیات بزرگ خود را به تو نشان دهیم ) (لنریک من آیاتنا الکبرى ).
پـیـدا اسـت که منظور از (آیات کبرى ) همان دو معجزه مهمى است که در بالا آمد، و اینکه بـعـضى از مفسران احتمال داده اند، اشاره به معجزات دیگرى است که بعد از آن خداوند در اختیار موسى گذاشت بسیار بعید به نظر میرسد.
نکته ها:
1 - دو معجزه بزرگ :
بـدون شـک آنـچه در بالا در زمینه تبدیل عصاى موسى به مار عظیم که حتى در آیه 107 سـوره اعـراف از آن تـعـبیر به (ثعبان ) (اژدها ) شده است ، و همچنین درخشندگى خاص دسـت در یـک لحـظـه کـوتـاه و سـپـس بـازگـشـت بـه حـال اول یـک امـر عـادى یـا نادر و کمیاب نیست بلکه هر دو خارق عادت محسوب مى شود که بـدون اتـکـاء بـر یـک نـیروى ما فوق بشرى ، یعنى قدرت خداوند بزرگ ، امکان پذیر نیست ،
کـسـانـى کـه بـه خـدا ایـمـان دارنـد و عـلم و قـدرت او را بى پایان مى دانند هرگز نمى توانند این امور را انکار کنند و یا مانند مادیگراها به خرافه نسبت دهند.
آنـچـه در معجزه مهم است آن است که عقلا محال نباشد و در این مورد این امر کاملا صادق است چرا که هیچ دلیل عقلى دلالت بر نفى امکان تبدیل عصا به مار عظیم نمى کند.
مـگـر عـصـا و مـار عـظیم هر دو در گذشته هاى دور از خاک گرفته نشده اند، البته شاید مـیـلیـونـهـا یا صدها میلیون سال طول کشید که از خاک این چنین موجوداتى به وجود آمد (و هـیـچ در ایـن مـسـاله تـفـاوتـى نـیـسـت کـه مـا قـائل بـه تـکـامـل انـواع بـاشـیـم و یـا ثـبـوت انـواع ، چـرا کـه بـه هـر حـال هـم چـوب درخـتـان از خـاک آفریده شده اند و هم حیوانات ) منتها کار اعجاز در این مورد بـوده اسـت که آن مراحلى را که میبایست در طول سالیان دراز طى شود، در یک لحظه و در مـدتـى بـسـیـار کـوتـاه انـجـام داده اسـت آیـا چـنـیـن امـرى محال به نظر مى رسد؟
مـمـکـن اسـت مـن کـتـاب قـطـورى را بـا دسـت در یـکـسـال بـنـویـسـم ، حـال اگـر کـسـى پـیدا شود با اتکاء به اعجاز آنچنان سریع انجام دهد که در یکساعت یا کمتر از آن نوشته شود این محال عقلى نیست ، این خارق عادت است . (دقت کنید)
بـه هـر حـال قـضـاوت عـجولانه در باره معجزات و آنها را خداى ناکرده به خرافات نسبت دادن دور از منطق و عقل است ، تنها چیزى که گاهى اینگونه افکار را به وجود مى آورد این است که ما به علل و معلول عادى خو گرفتهایم تا آنجا که آنها را به صورت ضرورت تـلقـى مـیـکـنـیـم ، و هـر چـه را خـلاف آن بـاشـد مـخـالف ضـرورت مـیـدانـیـم در حالى که شـکـل ایـن عـلل و مـعـلول طـبـیـعـى و عـادى هـرگـز جـنـبه ضرورت ندارد و هیچ مانعى ندارد عامل مافوق طبیعت ، دگرگونیها در آنها ایجاد کند.
2 - استعدادهاى فوق العاده اشیاء
مـسلما آن روز که موسى ، آن عصاى شبانى را براى خود انتخاب نمود، باور نمى کرد که ایـن مـوجود ساده از عهده چنان کار عظیمى به فرمان خدا برآید، آنچنان که قدرت فراعنه را درهم ریزد، اما خدا به او نشان داد که از همین
وسیله ساده میتوان آنچنان نیروى خارق العادهاى به وجود آورد.
این در واقع درسى است به همه انسانها که در این جهان هیچ چیز را ساده نپندارند، اى بسا مـوجـودات یـا افـرادى کـه مـا بـا دیـده حـقـارت بـه آنـهـا مـیـنـگـریـم قدرتهاى عظیمى در دل نهفته داشته باشند که ما از آن بیخبریم .
3 - تورات در این باره چه مى گوید:
در آیـات بـالا خـواندیم که موسى (علیهالسلام ) هنگامى که دستش را از گریبان بیرون آورد، سـفـیـد و روشـن بـوده بـى آنـکـه عـیـبـى داشته باشد، ممکن است این جمله براى نفى تعبیرى باشد که در تورات تحریف یافته دیده مى شود، چرا که در این تورات چنین آمده اسـت : (و خـداونـد بـاز بـه او گفت حال دست خود را به آغوش خود گذار که دست خود را به آغوش خود گذاشت و او را بیرون آورد و اینک دستش مانند برف ، مبروص شد).
کلمه (مبروص ) از ماده (برص ) به معنى پیسى است که یکنوع بیمارى است و مسلما به کار بردن این تعبیر در این مورد غلط و نابجا است .
آیه و ترجمه


اذهب إ لى فرعون إ نه طغى (24)
قال رب اشرح لى صدرى (25)
و یسر لى اءمرى (26)
و احلل عقدة من لسانى (27)
یفقهوا قولى (28)
و اجعل لى وزیرا من اءهلى (29)
هرون اءخى (30)
اشدد به اءزرى (31)
و اءشرکه فى اءمرى (32)
کى نسبحک کثیرا (33)
و نذکرک کثیرا (34)
انک کنت بنا بصیرا (35)
قال قد اءوتیت سؤ لک یموسى (36)


ترجمه :

24 - برو به سوى فرعون که او طغیان کرده است !
25 - عرض کرد پروردگارا سینه مرا گشاده دار.
26 - کار مرا بر من آسان گردان .
27 - و گره از زبانم بگشا.
28 - تا سخنان مرا بفهمند.
29 - وزیرى از خاندانم براى من قرار بده .
30 - برادرم هارون را.
31 - به وسیله او پشتم را محکم کن .
32 - و او را در کار من شریک گردان .
33 - تا تو را بسیار تسبیح گوئیم .
34 - و تو را بسیار یاد کنیم .
35 - چرا که تو همیشه از حال ما آگاه بودهاى .
36 - فرمود آنچه را خواستهاى به تو داده شد، اى موسى !
تفسیر:
خواسته هاى حساب شده موسى
تـا ایـنـجـا مـوسـى بـه مـقـام نـبـوت رسـیـده و مـعـجـزات قابل ملاحظهاى دریافت داشته است ، ولى از این به بعد فرمان رسالت به نام او صادر مـى شـود، رسـالتـى بـسـیـار عـظـیـم و سـنـگـیـن رسالتى که از ابلاغ فرمان الهى به زورمـنـدتـریـن و خـطـرنـاکترین مردم محیط شروع مى شود، میفرماید: (به سوى فرعون برو که طغیان کرده است )!
(اذهب الى فرعون انه طغى ).
آرى براى اصلاح یک محیط فاسد و ایجاد یک انقلاب همه جانبه باید از سردمداران فساد و ائمه کفر شروع کرد از آنها که در تمام ارکان جامعه نقش دارند،
خـودشـان و یـا افـکار و اعوان و انصارشان همه جا حاضرند، آنهائى که تمام سازمانهاى تبلیغاتى و اقتصادى و سیاسى را در قبضه خود گرفته اند که اگر آنها اصلاح شوند و یـا در صـورت عـدم اصـلاح ریـشـه کـن گـردنـد مـیـتوان به نجات جامعه امیدوار بود، و گرنه هر گونه اصلاحى بشود. سطحى و موقتى و گذرا است .
جـالب ایـنـکـه : دلیـل لزوم آغـاز کـردن از فـرعون ، در یک جمله کوتاه (انه طغى ) (او طـغـیـان کرده است ) بیان شده که در این کلمه (طغیان ) همه چیز جمع است ، آرى طغیان و تـجـاوز از حد و مرز در تمام ابعاد زندگى ، و به همین جهت به اینگونه افراد (طاغوت ) گفته مى شود که از همین ماده گرفته شده است .
موسى (علیه السلام ) نه تنها از چنین ماموریت سنگینى وحشت نکرد، و حتى کمترین تخفیفى از خـداونـد نـخـواسـت ، بـلکـه بـا آغـوش بـاز از آن استقبال نمود، منتهى وسائل پیروزى در این ماموریت را از خدا خواست .
و از آنـجـا کـه نـخـسـتـیـن وسـیـله پـیـروزى روح بـزرگ ، فـکـر بـلنـد و عـقـل تـوانـا و به عبارت دیگر گشادگى سینه است عرض کرد پروردگار من ! سینه مرا گشاده بدار (قال رب اشرح لى صدرى ).
آرى نـخـسـتـیـن سرمایه براى یک رهبر انقلابى ، سینه گشاده ، حوصله فراوان استقامت و شـهـامـت و تـحـمـل بـار مـشـکـلات اسـت ، و بـه هـمـیـن دلیـل در حـدیـثـى از امـیر مؤ منان على (عـلیـهالسلام ) میخوانیم : آلة الریاسة سعة الصدر: وسیله رهبرى و ریاست سینه گشاده اسـت در بـاره شـرح صـدر و مـفـهـوم آن در جـلد پـنـجـم تـفـسـیـر نـمـونـه صـفـحـه 436 ذیل آیه 125 انعام نیز بحث کردهایم ).
و از آنجا که این راه مشکلات فراوانى دارد که جز به لطف خدا گشوده
نمى شود در مرحله دوم از خدا تقاضا کرد که کارها را بر او آسان گرداند و مشکلات را از سر راهش بردارد، عرض کرد (کار مرا آسان گردان ) (و یسر لى امرى ).
سـپـس مـوسـى تقاضاى قدرت بیان هر چه بیشتر کرد و عرضه داشت : (گره از زبانم بگشا) (و احلل عقدة من لسانى ).
درسـت اسـت کـه داشـتـن سـرمـایـه شـرح صـدر، مهمترین سرمایه است ولى کار سازى این سـرمـایـه در صـورتـى اسـت کـه قـدرت ارائه و اظـهـار آن بـه صـورت کـامـل وجـود داشـته باشد، به همین دلیل ، موسى بعد از تقاضاى شرح صدر و برطرف شدن موانع ، تقاضا کرد خداوند گره از زبانش بردارد.
و مخصوصا علت آن را چنین بیان کرد: (تا سخنان مرا درک کنند) (یفقهوا قولى ).
ایـن جـمـله در حقیقت ، آیه قبل را تفسیر مى کند و از آن ، روشن مى شود که منظور از گشوده شـدن گـره زبـان ، ایـن نـبـوده اسـت که زبان موسى (علیهالسلام ) بخاطر سوختگى در دوران طـفـولیـت یـکـنـوع گـرفـتـگـى داشـتـه (آنگونه که بعضى از مفسران از ابن عباس نـقـل کـرده انـد) بـلکـه مـنظور گره هاى سخن است که مانع درک و فهم شنونده مى گردد، یـعـنـى آنـچـنان فصیح و بلیغ و رسا و گویا سخن بگویم که هر شنونده اى منظور مرا به خوبى درک کند.
شـاهـد دیـگـر ایـن تـفـسیر، آیه 34 سوره قصص است و اخى هارون هو افصح منى لسانا: (برادرم هارون زبانش از من فصیحتر است ).
جـالب ایـنـکـه : افـصـح از مـاده (فـصـیـح ) در اصـل بـه مـعـنـى خـالص بودن چیزى از زوائد است و سپس به سخنى که رسا و گویا و خالى از حشو و زوائد باشد گفته شده است .
بـه هر حال یک رهبر و پیشواى موفق و پیروز کسى است که علاوه بر سعه فکر و قدرت روح ، داراى بیانى گویا و خالى از هر گونه ابهام و نارسائى باشد.
و از آنجا که رساندن این بار سنگین به مقصد (بار رسالت پروردگار و رهبرى انسانها و مـبـارزه بـا طـاغـوتـهـا و جـبـاران ) نـیاز به یار و یاور دارد، و به تنهائى ممکن نیست ، چهارمین تقاضاى موسى (علیهالسلام ) از پروردگار این بود: (خداوندا! وزیر و یاورى از خاندانم براى من قرار ده ) (و اجعل لى وزیرا من اهلى ).
(وزیـر) از مـاده وزر در اصـل به معنى بار سنگین است ، و از آنجا که وزیران بسیارى از بارهاى سنگین را در کشوردارى بر دوش دارند این نام بر آنها گذارده شده است . و نیز کلمه وزیر به معاون و یاور اطلاق مى شود.
امـا ایـنـکـه موسى (علیهالسلام ) تقاضا مى کند که این وزیر از خانواده او باشد دلیلش روشن است ، چرا که هم شناخت بیشترى نسبت به او خواهد داشت ، و هم دلسوزى فراوانتر، چه خوبست که انسان بتواند با کسى همکارى کند که پیوندهاى روحانى و جسمانى آنانرا به هم مربوط ساخته است .
سـپـس مـخـصـوصـا انگشت روى برادر خویش گذاشت و عرضه داشت (این مسئولیت را به برادرم هارون بده ) (هارون اخى ).
هـارون : طـبـق نـقـل بـعـضـى از مـفـسـران ، بـرادر بـزرگـتـر مـوسـى بـود و سـه سال با او فاصله سنى داشت ، قامتى بلند و رسا و زبانى گویا و درک عالى داشت سه سال قبل از وفات موسى ، دنیا را ترک گفت .
او از پـیامبران مرسل بود چنانکه در آیه 45 سوره مؤ منون میخوانیم : ثم ارسلنا موسى و اخاه هارون بایاتنا و سلطان مبین ، و نیز داراى نور و روشنائى
باطنى و وسیله تشخیص حق از باطل بود چنانکه در آیه 48 سوره انبیاء میخوانیم :
و لقد آتینا موسى و هارون الفرقان و ضیاء.
بـالاخـره او پیامبرى بود که خداوند از باب رحمتش به موسى بخشید و وهبنا له من رحمتنا اخاه هارون نبیا (مریم - 53).
او دوش بـه دوش ، بـرادرش مـوسـى (عـلیـهالسلام ) در انجام این رسالت سنگین ، تلاش میکرد.
درسـت اسـت که موسى (علیهالسلام ) در آن شب تاریک .در آن وادى مقدس که این تقاضا را از خـدا بـه هـنـگـام دریـافـت فـرمـان رسـالت مـى کـنـد بـیـش از ده سـال از وطـن خـود دور مـانـده بـود، ولى قـاعـدتـا ارتـبـاطـش بـه طـور کـامـل از بـرادرش در ایـن مـدت قطع نشده بود که با این صراحت و روشنى از او سخن مى گوید و از درگاه خدا تقاضاى شرکت او در این برنامه بزرگ مى کند.
سـپس موسى هدف خود را از تعیین هارون به وزارت و معاونت چنین بیان مى کند: (خداوندا! پشتم را با او محکم کن ) (اشدد به ازرى ).
(ازر) در اصـل ، از مـاده (ازار) بـمـعـنـى لبـاس گـرفته شده است ، مخصوصا به لبـاسـى گـفـته مى شود که بند آنرا بر کمر گره میزنند، به همین جهت گاهى این کلمه به کمر، یا قوت و قدرت نیز اطلاق شده است .
و بـراى تـکـمـیـل ایـن مـقصد، تقاضا مى کند او را در کار من شریک گردان (و اشرکه فى امرى ).
هـم شـریـک در مـقـام رسـالت باشد، و هم در پیاده کردن این برنامه بزرگ شرکت جوید، ولى به هر حال او پیرو موسى در تمام برنامه ها بود و موسى امام و پیشواى او.
سرانجام نتیجه خواسته هاى خود را چنین بیان مى کند تا تو را بسیار تسبیح گوئیم (کى نسبحک کثیرا).
(و تو را بسیار یاد کنیم ) (و نذکرک کثیرا).
چرا که تو همیشه از حال ما آگاه بودهاى (انک کنت بنا بصیرا).
تو نیازهاى ما را به خوبى میدانى ، و به مشکلات این راه از هر کس آگاهترى ما از تو آن مـیـخـواهـیـم کـه مـا را در اطـاعـت فـرمـانـت قـدرت بـخـشـى ، و بـه انجام وظائف و تعهدها و مسئولیتهایمان موفق و پیروز دارى .
از آنجا که موسى در این تقاضاهاى مخلصانه اش نظرى جز خدمت بیشتر و کاملتر نداشت ، خـداونـد تقاضاى او را در همان وقت اجابت فرمود به او گفت آنچه را خواسته بودى به تو داده شد اى موسى ! (قال قد اوتیت سؤ لک یا موسى ).
در واقـع در ایـن لحـظـات حـسـاس و سـرنوشتساز که موسى براى نخستین بار بر بساط مـیـهـمـانـى خـداونـد بـزرگ گام مینهاد هر چه لازم داشت یکجا از او درخواست کرد، و او نیز مـهـمـانـش را نـهـایـت گـرامـى داشـت و هـمـه خـواسته هاى او را در یک جمله کوتاه با ندائى حـیـاتـبـخش اجابت کرده بى آنکه در آن قید و شرط یا چون و چرائى کند، و با تکرار نام مـوسـى کـه هـر گـونـه ابـهـامـى را از دل مـیـزدایـد آنـرا تـکـمیل فرموده و چه شوقانگیز و افتخار آفرین است که نام بنده در گفتار مولى تکرار گردد.

نکته ها:
1 - شرائط رهبرى انقلاب :
بدون شک دگرگونى بنیادى در نظام جوامع بشرى و تغییر ارزشهاى مادى و شرک آلوده بـه ارزشـهـاى مـعـنـوى و انـسـانـى ، مخصوصا در آنجا که راه آن از میان قلمرو فراعنه و خـودکـامـگـان مـیگذرد، کار سادهاى نیست ، نیاز به آمادگى روحى و جسمى ، قدرت تفکر و نیروى بیان ، روشنى راه امدادهاى الهى ، و داشتن یار و یاور مورد اطمینان و قدرتمند دارد.
ایـنـها همان امورى است که موسى در تقاضاهاى نخستین خود در همان آغاز رسالت بزرگ ، از خداى خود خواست .
ایـنـهـا خـود بـیـانـگـر آنـسـت کـه مـوسـى (عـلیـهـالسـلام ) حـتـى قـبـل از نـبـوت ، روحـى بـیـدار و آمـاده داشـت و نـیـز روشـنـگـر این حقیقت است که به ابعاد مـسـئولیـتش به خوبى واقف بود، و میدانست در آن شرائط خاص باید با چه ابزارى به میدان آید، تا توانائى مبارزه با نظامهاى فرعونى داشته باشد.
و ایـن الگـوئى است براى همه رهبران الهى در هر عصر و زمان ، و براى همه رهروان این راه .
2 - مبارزه با طغیانگران -
بدون شک فرعون داراى نقاط انحرافى فراوانى بود، کافر بود، بتپرست بود، ظالم و بـیـدادگـر بـود و... ولى قرآن از میان همه این انحرافات مساله طغیان او را مطرح مى کند (انـه طـغـى ) چـرا کـه روح طـغـیـان و گـردنـکـشـى در برابر فرمان حق ، عصاره همه این انحرافات و جامع تمام آنها است .
ضمنا روشن مى شود که هدف انبیاء در درجه اول مبارزه با طاغوتها و مستکبران است ، و این درست بر خلاف تحلیلى است که مارکسیستها درباره
مذهب دارند و آن را در خدمت طغیانگران و استعمار پیشگان میدانند.
مـمـکن است گفتار آنها در باره مذاهب ساختگى تخدیرى صحیح باشد ، ولى تاریخ انبیاى راسـتـین با صراحت تمام ، پندارهاى واهى آنها را در مورد مذاهب آسمانى صددرصد نفى مى کند، مخصوصا قیام موسى بن عمران شاهد گویائى است در این رابطه .
3- براى هر کار برنامه و وسیله لازم است -
درس دیـگـرى کـه این فراز از زندگى موسى به ما مى دهد این است که حتى پیامبران با داشـتـن آنـهـمـه مـعـجـزات بـراى پـیـشـرفـت کـار خـود ، از وسائل عادى ، کمک میگرفتند، از بیان رسا و مؤ ثر از نیروى فکرى و جسمى معاونان .
بـنـا نـیـسـت کـه مـا در زنـدگـى هـمـیـشـه در انـتـظـار مـعـجـزهـهـا باشیم ، باید برنامه و وسـائل کـار را آمـاده کـرد و از طـرق طـبـیـعـى به پیشروى ادامه داد، و آنجا که کارها گره میخورد باید در انتظار لطف الهى بود!
4- تسبیح و ذکر -
چـنـانـکه در آیات فوق خواندیم ، موسى هدف نهائى خواسته هاى خود را این قرار مى دهد که (تو را بسیار تسبیح کنیم و تو را بسیار یاد نمائیم .)
روشـن اسـت (تـسـبیح ) به معنى پیراستن خداوند از تهمت (شرک و نقائص امکانى ) میباشد، و نیز روشن است که منظور موسى (علیهالسلام ) آن نبوده که جمله (سبحان الله ) را پشت سر هم تکرار کند، بلکه هدف پیاده کردن حقیقت آن در جامعه آلوده آن زمان بوده اسـت ، بـتها را برچیند، بتخانه ها را ویران کند، مغزها را از افکار شرک آلود بشوید ، و نقائص مادى و معنوى را برطرف سازد.
به دنبال آن ، ذکر خدا، یاد او، یاد صفات او را در دلها زنده کند و صفات
الهـى را در سـطـح جـامـعـه پـرتوافکن سازد، تکیه بر کلمه (کثیرا) نشان مى دهد که میخواهد آن را همگانى و عمومى سازد و از اختصاص به دایره محدودى درآورد.
5- پیامبر اسلام همان خواسته هاى موسى را تکرار مى کند -
از روایـاتـى کـه در کـتـب دانـشمندان اهل سنت و تشیع وارد شده استفاده مى شود که پیغمبر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـیـز هـمـیـن مسائل را که موسى براى پیشبرد اهدافش از خدا خواسته بود تمنا کرد، با این تفاوت که بـه جـاى نـام هـارون ، نام (على ) (علیهالسلام ) را نهاد، و چنین عرض کرد: اللهم انى اسـالک بـمـا سـالک اخـى مـوسـى ان تـشـرح لى صـدرى ، و ان تـیـسـر لى امـرى ، و ان تحل عقدة من لسانى ، یفقهوا قولى و اجعل لى وزیرا من اهلى ، علیا اخى ، اشدد به ازرى ، و اشرکه فى امرى ، کى نسبحک کثیرا نذکرک کثیرا، انک کنت بنا بصیرا:
(پـروردگـارا! مـن از تـو هـمـان تـقـاضـا مـى کنم که برادرم موسى تقاضا کرد از تو مـیـخـواهم سینهام را گشاده دارى ، و کارها را بر من آسان کنى ، گره از زبانم بگشائى ، تا سخنانم را درک کنند، براى من وزیرى از خاندانم قرار دهى ، برادرم على (علیهالسلام ) را خـداونـدا پـشـتـم را بـا او مـحکم کن ، و او را در کار من شریک گردان تا تو را بسیار تـسـبـیـح گـوئیـم و تـو را بـسـیـار یـاد کـنـیـم کـه تـو بـه حال ما بصیر و بینائى ).
ایـن حـدیـث را (سـیـوطـى ) در تفسیر (درالمنثور) و (مرحوم طبرسى ) در (مجمع البـیـان ) و بـسـیـارى دیـگـر از دانـشـمـنـدان بـزرگ سـنـى و شـیـعـه بـا تـفـاوتهائى نقل کرده اند.
مـشـابـه ایـن حـدیـث ، حـدیـث منزله است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به على (عـلیـهـالسـلام ) فـرمود: ا لا ترضى ان تکون منى بمنزلة هارون من موسى ، الا انه لیس نبى بعدى :
(آیـا راضـى نـیـسـتـى کـه نـسـبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى ، جز اینکه پیامبرى بعد از من نخواهد بود).
این حدیث که در کتب درجه اول اهل تسنن آمده و به گفته محدث بحرانى
(طـبـق نـقـل تـفـسـیـر المـیـزان ) در کـتـاب (غـایـة المـرام ) از یـک صـد طـریـق از طـرق اهل سنت و هفتاد طریق از طرق شیعه نقل شده است ، آنقدر معتبر میباشد که جاى هیچگونه انکار ندارد.
مـا در بـاره حـدیـث مـنـزله ، در جـلد شـشـم تـفـسـیـر نـمـونـه ذیـل آیـه 142 اعراف (صفحه 339) به قدر کافى بحث کردهایم ، اما آنچه ذکر آن را در ایـنـجا ضرورى میدانیم این است که بعضى از مفسران (مانند آلوسى در روح المعانى ) با قـبـول اصـل روایـت در دلالت آن ایراد کرده اند و گفته اند جمله و اشرکه فى امرى (او را شریک در کار من بنما) چیزى را جز شرکت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوى حق ، اثبات نمى کند.
ولى پـیدا است که مساله شرکت در ارشاد و به تعبیر دیگر امر به معروف و نهى از منکر و گـسـتـرش دعـوت حـق ، وظـیـفـه فرد فرد مسلمانان است و این چیزى نبوده است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى على (علیهالسلام ) بخواهد، این یک توضیح واضح اسـت کـه هـرگـز نمى توان دعاى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به آن تفسیر کرد.
از سـوى دیـگـر مـیـدانـیـم کـه مـنـظور شرکت در امر نبوت هم نبوده است ، بنابراین نتیجه مـیگیریم که مقام خاصى بوده غیر از نبوت و غیر از وظیفه عمومى ارشاد، آیا این جز مساله ولایـت خـاصـه چیزى خواهد بود؟ آیا این همان خلافت (به مفهوم خاصى که شیعه براى آن قائل است ) نیست ؟ و جمله (وزیرا) نیز آن را تایید و تقویت مى کند.
بـه تـعـبـیر دیگر وظائفى وجود دارد که کار همه افراد نیست و آن حفظ آئین پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) از هر گونه تحریف و انحراف ، و تفسیر هر گونه ابهامى که در محتواى آئین براى بعضى رخ دهد، و رهبرى امت در غیبت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و بعد از او، و کمک بسیار مؤ ثر در پیشبرد اهداف او.
ایـنـهـا همان چیزى است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با گفتن جمله (اشرکه فى امرى ).
از خدا براى على (علیهالسلام ) خواست .
و از ایـنـجـا روشـن مـى شـود، وفات هارون قبل از موسى (علیهالسلام ) مشکلى در این بحث ایجاد نمى کند، زیرا خلافت و جانشینى گاهى در زمان غیبت رهبر است آنگونه که هارون در غـیـبـت مـوسى داشت و گاهى بعد از وفات او است ، آنگونه که على (علیهالسلام ) بعد از وفات پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داشت هر دو داراى یک قدر مشترک و جامع واحد است هر چند مصداقها متفاوت بوده است . (دقت کنید)
آیه و ترجمه


و لقد مننا علیک مرة اءخرى (37)
إ ذ اءوحینا إ لى اءمک ما یوحى (38)
اءن اقـذفـیـه فـى التـابـوت فـاقـذفـیـه فـى الیـم فـلیـلقـه الیـم بالساحل یأ خذه عدو لى و عدو له و اءلقیت علیک محبة منى و لتصنع على عینى (39)
إ ذ تـمـشـى اءخـتـک فـتـقـول هـل اءدلکم على من یکفله فرجعنک إ لى اءمک کى تقر عینها و لا تحزن و قتلت نفسا فنجینک من الغم و فتنک فتونا فلبثت سنین فى اءهل مدین ثم جئت على قدر یموسى (40)
و اصطنعتک لنفسى (41)


ترجمه :

37 - و ما بار دیگر نیز تو را مشمول نعمت خود ساختیم .
38 - آن زمان که به مادرت آنچه را لازم بود الهام کردیم .
39 - کـه او را در صـنـدوقـى بـیـفکن ، و آن صندوق را به دریا بینداز، تا دریا آنرا به ساحل
بیفکند، و دشمن من و دشمن او آنرا بگیرد و من محبتى از خودم بر تو افکندم ، تا در برابر دیدگان (علم ) من پرورش یابى .
40 - در آن هنگام که خواهرت (در نزدیکى کاخ فرعون ) راه میرفت و میگفت آیا خانوادهاى را بـه شـمـا نـشـان دهـم کـه ایـن نوزاد را کفالت مى کند (و دایه خوبى براى اوست ) و به دنبال آن ما تو را به مادرت بازگرداندیم تا چشمش به تو روشن شود، و غمگین نگردد، و تـو کـسـى (از فـرعـونـیـان ) را کـشـتـى امـا مـا تـو را از انـدوه نـجات دادیم ، پس از آن سالیانى در میان مردم مدین توقف نمودى و تو را بارها آزمودیم سپس در زمان مقدر (براى فرمان رسالت ) به اینجا آمدى .
41 - و من تو را براى خودم پرورش دادم !
تفسیر:
چه خداى مهربانى !
در ایـن آیـات خداوند به یکى دیگر از فصول زندگانى موسى (علیهالسلام ) اشاره مى کـنـد کـه مـربـوط بـه دوران کـودکـى او و نـجـات اعـجـازآمـیـزش از چـنـگـال خـشـم فـرعـونـیـان اسـت ، ایـن فـصـل گـرچـه از نـظـر تـسـلسـل تـاریـخـى قـبـل از فـصل رسالت و نبوت بوده ، اما چون به عنوان شاهد براى مـشـمـول نـعمتهاى خداوند، نسبت به موسى (علیهالسلام ) از آغاز عمر، ذکر شده ، در درجه دوم اهمیت نسبت به موضوع رسالت میباشد.
نـخـسـت مـى گـویـد: (اى مـوسـى ! مـا بـار دیـگـر نـیـز بـر تـو منت گذاردیم ، و تو را مشمول نعمتهاى خویش ساختیم ) (و لقد مننا علیک مرة اخرى ).
بعد از ذکر این اجمال به شرح و بسط آن میپردازد و مى گوید: (در آن
هنگام که وحى کردیم به مادر تو آنچه باید وحى شود) (اذ اوحینا الى امک ما یوحى ).
اشـاره بـه ایـنـکـه : تـمـام خـطـوطـى کـه مـنـتـهـى بـه نـجـات مـوسـى (عـلیـهالسلام ) از چنگال فرعونیان در آن روز میشد همه را به مادرت تعلیم دادیم :
زیـرا بـه گـونـهـاى کـه از سـایـر آیـات قـرآن اسـتـفـاده مـى شود، فرعون شدیدا بنى اسـرائیـل را تـحت فشار قرار داده بود، مخصوصا براى جلوگیرى از قدرت و قوت بنى اسرائیل و شورش احتمالى آنها، و یا به گفته جمعى از مورخان و مفسران براى جلوگیرى از بـه وجـود آمـدن فـرزنـدى کـه پـیـشـبـیـنـى کـرده بـودنـد از بـنـى اسـرائیـل بـرمیخیزد و دستگاه فرعون را درهم میکوبد، دستور داده بود پسران آنها را به قـتـل بـرسـانـنـد، و دخـتـران را براى کنیزى و خدمتگزارى زنده نگهدارند. طبعا جاسوسان فـرعـون مـحـله هـا و خـانـه هاى بنى اسرائیل را سخت زیر نظر داشتند، و تولد فرزندان پـسر را به دستگاه او اطلاع میدادند، آنها نیز به سرعت براى نابود کردن آنها اقدام مى نمودند.
بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد: فـرعـون از یـکـسـو مـیـخـواسـت قـدرت بـنـى اسـرائیـل را در هـم بـشـکـنـد و از سـوى دیـگـر مـایـل نـبـود نسل آنها بکلى منقرض شود، چرا که بردگان و بندگان آمادهاى براى او محسوب میشدند، لذا دسـتـور داده بـود یـکـسـال نـوزادان آنـهـا را زنـده بـگـذارنـد و یـکـسـال پـسـران را از دم تـیـغ بـگـذرانـنـد، اتـفـاقـا مـوسـى در هـمـان سال قتل عام فرزندان پسر متولد شد!.
بـه هـر حال مادر احساس مى کند که جان نوزادش در خطر است و مخفى نگاه داشتن موقتى او مـشـکـل را حـل نـخـواهـد کرد، در این هنگام خدائى که این کودک را براى قیامى بزرگ نامزد کرده است ، به قلب این مادر الهام مى کند که او را از این بعد به ما بسپار و ببین چگونه او را حفظ خواهیم کرد و به تو باز خواهیم گرداند.
بـه قـلب مـادر مـوسـى چنین الهام کرد: او را در صندوقى بیفکن ، و آن صندوق را به دریا بینداز! (ان اقذفیه فى التابوت فاقذفیه فى الیم ).
(یم ) در اینجا به معنى رود عظیم نیل است که بر اثر وسعت و آب فراوان گاهى دریا به آن اطلاق مى شود.
تـعـبـیـر به اقذفیه فى التابوت (آن را در صندوق بیفکن ) شاید اشاره به این باشد که بدون هیچ ترس و واهمه دل از او بردار و شجاعانه در صندوقش بگذار و بیاعتنا، به شط نیلش بیفکن ، و ترس و وحشتى به خود راه مده .
کـلمه (تابوت ) به معنى صندوق چوبى و به عکس آنچه بعضى میپندارند همیشه به مـعـنـى صندوقى که مردگان را در آن مینهند نیست ، بلکه مفهوم وسیعى دارد که گاهى به صـنـدوقـهاى دیگر نیز گفته مى شود همانگونه که در داستان طالوت و جالوت در سوره بقره ذیل آیه 248 خواندیم .
سـپـس اضـافـه مـى کـنـد: دریـا مـامـور اسـت کـه آن را بـه سـاحـل بـیفکند، تا سرانجام دشمن من و دشمن او وى را برگیرد (و در دامان خویش پرورش دهد!)
(فلیلقه الیم بالساحل یاخذه عدو لى و عدو له ).
جالب اینکه : کلمه (عدو) در اینجا تکرار شده ، و این در حقیقت تاکیدى است بر دشمنى فـرعـون هـم نـسـبـت بـه خـداونـد و هـم نـسـبـت بـه مـوسـى و بـنـى اسـرائیـل ، و اشـاره بـه اینکه کسى که تا این حد در دشمنى و عداوت ، پافشارى داشت ، عاقبت خدمت و پرورش موسى را بر عهده گرفت ، تا بشر خاکى بداند نه تنها قادر نیست بـا فـرمـان خـدا بـه مـبـارزه بـرخـیـزد، بـلکـه خـدا دشمن او را با دست خودش و در دامانش پرورش خواهد داد.
و هنگامى که او اراده نابودى گردنکشان ستمگر را کند آنها را با دست خودشان نابود مى کند، و با آتشى که خودشان برافروخته اند میسوزاند، چه قدرت
عجیبى دارد!
و از آنـجـا کـه موسى (علیهالسلام ) باید در این راه پر نشیب و فراز که در پیش دارد در یک سپر حفاظتى قرار گیرد، خداوند پرتوى از محبت خود را بر او مى افکند آنچنان که هر کـس وى را بـبـیـنـد دلبـاخـتـه او مى شود، نه تنها به کشتن او راضى نخواهد بود بلکه راضـى نـمـى شـود کـه مـوئى از سـرش کـم شـود!، آنـچنانکه قرآن در ادامه این آیات مى گوید: (و من محبتى از خودم بر تو افکندم ) (و القیت علیک محبة منى ).
چه سپر عجیبى ، کاملا نامرئى است ، اما از فولاد و آهن محکمتر.
مـى گـویـنـد: قـابـله مـوسـى از فـرعونیان بود و تصمیم داشت گزارش تولد او را به دستگاه جبار فرعون بدهد، اما نخستین بار که چشمش در چشم نوزاد افتاد گوئى برقى از چـشـم او جـسـتـن کـرد کـه اعـماق قلب قابله را روشن ساخت ، و رشته محبت او را در گردنش افکند و هر گونه فکر بدى را از مغز او دور ساخت !.
در ایـن زمـیـنـه در حـدیـثـى از امـام بـاقـر (عـلیهالسلام ) مى خوانیم : (هنگامى که موسى (عـلیـهـالسـلام ) مـتـولد شد و مادر دید نوزادش ‍ پسر است رنگ از صورتش پرید، قابله پـرسـیـد چرا اینگونه رنگت زرد شد؟ گفت : از این میترسم که سر پسرم را ببرند، ولى قـابـله گـفـت : هـرگـز چـنـیـن تـرسـى بـه خود راه مده و کان موسى لا یراه احد الا احبه !: (موسى چنان بود که هر کس او را میدید دوستش ‍ مى داشت ).
و همین سپر محبت بود که او را در دربار فرعون نیز کاملا حفظ کرد.
در پایان این آیه مى فرماید: (هدف این بود که در پیشگاه من و در برابر دیدگان (علم ) من پرورش یابى ) (و لتصنع على عینى ).
بـدون شک ذره اى در آسمان و زمین از علم خدا پنهان نیست ، و همه در پیشگاه او حاضرند اما این تعبیر در اینجا اشاره به عنایت خاصى است که خدا نسبت
به موسى و تربیت او داشت .
گـرچـه بـعـضـى از مـفـسـران جـمـله (ولتـصـنـع عـلى عینى ) را محدود به مساله دوران شیرخوارى موسى و مانند آن دانسته اند ولى پیدا است که این جمله معنى وسیعى دارد، و هر گـونـه پـرورش و تـربـیـت و سـاخـتـه شـدن مـوسـى (عـلیـهـالسـلام ) را بـراى حـمـل پـرچـم رسـالت بـا عـنـایـت خـاص پـروردگـار شامل مى شود.
از قرائن موجود در این آیات و آیات مشابه آن در قرآن مجید، و آنچه در روایات و تواریخ آمـده ، بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود کـه مادر موسى (علیهالسلام ) سرانجام با وحشت و نـگـرانـى صـنـدوقـى را کـه مـوسـى در آن بـود بـه نـیـل افـکند، امواج نیل آن را بر دوش ‍ خود حمل کرد، و مادر که منظره را میدید در تب و تاب فرو رفت اما خداوند به دل او الهام کرد که اندوه و غمى به خود راه مده ، ما سرانجام او را سالم به تو باز مى گردانیم .
کـاخ فـرعـون بـر گـوشـهـاى از شط نیل ساخته شده بود، و احتمالا شعبه اى از این شط عـظـیـم از درون کـاخـش مى گذشت ، امواج آب صندوق نجات موسى را با خود به آن شعبه کـشـانـیـد، در حـالى کـه فـرعـون و هـمـسـرش در کـنـار آب بـه تـمـاشـاى امـواج مـشـغـول بـودنـد، نـاگـهان این صندوق مرموز توجه آنها را به خود جلب کرد، مامورین را دسـتـور داد تـا صـنـدوق را از آب بـگـیـرنـد، هـنـگـامـى کـه در صـنـدوق گـشـوده شـد بـا کـمـال تـعـجـب نـوزاد زیـبـائى را در آن دیـدنـد، چـیـزى کـه شـایـد حـتـى احتمال آن را نمى دادند.
فـرعـون مـتـوجـه شـد کـه ایـن نـوزاد بـایـد از بـنـى اسرائیل باشد که از ترس ماموران به چنین سرنوشتى گرفتار شده است و دستور کشتن او را صـادر کـرد، ولى هـمـسـرش کـه (نـازا) بـود سـخـت بـه کـودک دل بست و شعاع مرموزى که از چشم نوزاد جستن نمود در زوایاى قلب آن زن نفوذ کرد، و او را مجذوب و فریفته خود ساخت .

دسـت بـه دامـن فرعون زد و در حالى که از این کودک به نور چشمان (قرة عین ) تعبیر مى نمود، تقاضا کرد از کشتنش صرف نظر شود، حتى بالاتر از آن درخواست کرد به عنوان فـرزنـد خـویـش و مـایـه امـید آینده شان او را در دامان پرورش دهند، و بالاخره با اصرار موفق شد سخن خود را به کرسى بنشاند.
امـا از سـوى دیـگـر کودک گرسنه شده و شیر مى خواهد، گریه مى کند و اشک مى ریزد، گـریه و اشکى که قلب همسر فرعون را به لرزه آورده ، چاره اى نبود جز اینکه ماموران هـر چـه زودتـر بـه جـستجوى دایه اى بروند، ولى هر دایه اى آوردند نوزاد پستان او را نـگـرفـت چـرا کـه خـدا مـقدر کرده بود تنها به مادرش برگردد، مامورین باز به جستجو برخاستند و در بدر به دنبال دایه تازه اى مى گشتند.
اکنون بقیه داستان را از آیات فوق مى خوانیم :
آرى اى موسى ما مقدر کرده بودیم که در برابر دیدگان (علم ) ما پرورش بیابى (در آن هـنـگـام که خواهرت (در نزدیکى کاخ فرعون ) راه مى رفت ) و به دستور مادر، مراقب اوضاع و سرنوشت تو بود (اذ تمشى اختک ).
او بـه مـامـوران فـرعـون (مـى گـفـت آیـا زنـى را بـه شـمـا معرفى بکنم که توانائى سرپرستى این نوزاد را دارد) (فتقول هل ادلکم على من یکفله ).
و شاید اضافه کرد این زن شیر پاکى دارد که من مطمئنم نوزاد آن را پذیرا خواهد شد.
مـامورین خوشحال شدند و به امید اینکه شاید گمشده آنها از این طریق پیدا شود همراه او حـرکـت کـردند، خواهر موسى که خود را به صورت فردى ناشناس و بیگانه ، نشان مى داد، مـادر را از جـریـان امـر آگـاه کـرد، مادر نیز بى آنکه خونسردى خود را از دست دهد، در حـالى که طوفانى از عشق و امید تمام قلب او را احاطه کرده بود، به دربار فرعون آمد، کـودک را بـه دامـن او انـداختند کودک بوى مادر را شنید، بوئى آشنا، ناگهان پستان او را همچون جان شیرین
در بـرگـرفـت و بـا عـشـق و عـلاقـه بـسـیـار، مـشـغـول نوشیدن شیر شد، غریو شادى از حاضران برخاست و آثار خشنودى و شوق در چشمان همسر فرعون نمایان شد. بعضى مى گـویـنـد: فـرعـون از ایـن مـاجـرا تـعـجب کرد، گفت : تو کیستى که این نوزاد شیر تو را پـذیـرفـت ، در حـالى کـه دیـگـران را هـمـه رد کـرد؟ مـادر گـفـت : من زنى پاکیزه بوى و پاکشیرم و هیچ کودکى شیر مرا رد نمى کند!.
به هر حال فرعون کودک را به او سپرد، و همسرش تاکید فراوان نسبت به حفظ و حراست او کرد، و دستور داد در فاصله هاى کوتاه کودک را به نظر او برساند.
ایـنـجـا اسـت کـه قرآن مى گوید: (ما تو را به مادرت بازگرداندیم تا چشمش به تو روشـن شـود، و غـم و انـدوهـى بـه خـود راه نـدهـد) (فـرجعناک الى امک کى تقر عینها و لا تحزن ).
و بـتـوانـد بـا آسـودگى خاطر و اطمینان از عدم وجود خطرى براى او از ناحیه فرعونیان به پرورش فرزند بپردازد.
از جـمـله فـوق چـنین مى توان استفاده کرد که فرعون کودک را به مادر سپرد تا او را به خـانـه خـویش بیاورد، ولى طبیعى است نوزادى که فرزند خوانده فرعون ! و مورد علاقه شدید همسر او است باید در فاصله هاى کوتاه به نظر آنها برسد.
سالها گذشت ، و موسى (علیهالسلام ) در میان هاله اى از لطف و محبت خداوند و محیطى امن و امان پرورش یافت ، کمکم به صورت نوجوانى درآمد.
روزى از راهـى عـبـور مـى کـرد دو نـفـر را در بـرابـر خـود بـه جـنـگ و نـزاع مـشـغول دید که یکى از بنى اسرائیل و دیگرى از قبطیان (مصریان و هواخواهان فرعون ) بود، از آنجا که همیشه بنى اسرائیل تحت فشار و آزار قبطیان ستمگر بودند، موسى به کـمـک مظلوم که از بنى اسرائیل بود شتافت و براى دفاع از او، مشتى محکم بر پیکر مرد قبطى وارد آورد، اما این دفاع از مظلوم به جاى
باریکى رسید، و همان یک مشت کار قبطى را ساخت .
مـوسـى از ایـن مـاجـرا نـاراحـت شـد چـرا کـه ماموران فرعون سرانجام متوجه شدند که این قتل به دست چه کسى واقع شده ، و شدیدا به تعقیب او برخاستند.
امـا مـوسى طبق توصیه بعضى از دوستانش ، مخفیانه از مصر بیرون آمد و به سوى مدین شـتـافـت و در آنـجـا مـحـیطى امن و امان در کنار شعیب پیغمبر که شرح آن به خواست خدا در تفسیر سوره قصص خواهد آمد پیدا کرد.
ایـنـجا است که قرآن مى گوید: (تو کسى را کشتى و در اندوه فرو رفتى ، اما ما تو را از آن غم و اندوه رهائى بخشیدیم ) (و قتلت نفسا فنجیناک من الغم ).
و پس از آن (تو را در کوره هاى حوادث یکى بعد از دیگرى آزمودیم )
(و فتناک فتونا).
(پـس از آن سـالیـانـى در مـیـان مـردم مـدیـن تـوقـف نـمـودى ) (فـلبـثـت سـنـیـن فـى اهل مدین ) و بعد از پیمودن این راه طولانى و آمادگى روحى و جسمى و بیرون آمدن از کوره حـوادث بـا سـرافـرازى و پـیـروزى (سپس در زمانى که براى گرفتن فرمان رسالت مقدر بود به اینجا آمدى ) (ثم جئت على قدر یا موسى ).
کلمه (قدر) به گفته بسیارى از مفسران به معنى زمانى است که مقدر شده بود موسى بـه رسـالت برگزیده شود، ولى بعضى دیگر آن را به معنى (مقدار) گرفته اند، هـمـانـگـونه که در بعضى از آیات قرآن نیز به همین معنى آمده است (سوره حجر آیه 21) طـبـق ایـن تفسیر معنى جمله چنین خواهد بود: اى موسى بعد از این فراز و نشیبها و امتحانات گـونـاگـون و زنـدگـى مـمـتـد در جـوار پـیامبر بزرگى همچون شعیب پرورش یافتى ، سـرانجام داراى قدر و مقام و شخصیتى شدى که آماده پذیرش وحى گشتى . سپس اضافه مـى کـنـد: (مـن تـو را بـراى خـودم پرورش دادم و ساختم ) (و اصطنعتک لنفسى ) براى وظیفه سنگین دریافت وحى ، براى قبول رسالت ،
بـراى هدایت و رهبرى بندگانم ، تو را پرورش دادم و در کورانهاى حوادث آزمودم و نیرو و تـوان بـخشیدم و اکنون که این ماموریت بزرگ بر دوش تو گذارده مى شود از هر نظر ساخته شده اى !.
(اصـطناع ) از ماده صنع به معنى (اصرار و اقدام مؤ کد براى اصلاح چیزى است ) (آنـگـونـه کـه راغـب در مـفـردات گـفته است ) یعنى تو را از هر نظر اصلاح کردم گوئى براى خودم مى خواهم ، و این محبت آمیزترین سخنى است که خداوند در حق این پیامبر بزرگ فـرمـود، و بـه گفته بعضى شبیه سخنى است که حکماء گفته اند ان الله تعالى اذا احب عـبـدا تفقده کما یتفقد الصدیق صدیقه : (خداوند هنگامى که بنده اى را دوست دارد آنچنان از او تفقد مى کند که دوست مهربان نسبت به دوستش ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت