تفسیرنمونه سوره کهف (قسمت5)

آیه و ترجمه


ثم اتبع سببا (92)
حتى اذا بلغ بین السدین وجد من دونهما قوما لا یکادون یفقهون قولا (93)
قـالوا یـذا القـرنـیـن إ ن یـاجـوج و مـأ جـوج مـفـسـدون فـى الا رض فهل نجعل لک خرجا على أ ن تجعل بیننا و بینهم سدا (94)
قـال مـا مـکـنـى فـیـه ربـى خـیـر فـأ عـیـنـونـى بـقـوة أ جعل بینکم و بینهم ردما (95)
اتـونـى زبـر الحـدیـد حـتـى إ ذا سـاوى بـیـن الصـدفـیـن قال انفخوا حتى إ ذا جعله نارا قال ءاتونى أ فرغ علیه قطرا (96)
فما اسطعوا أ ن یظهروه و ما استطعوا له نقبا (97)
قال هذا رحمة من ربى فإ ذا جاء وعد ربى جعله دکاء و کان وعد ربى حقا (98)


ترجمه :

92 - (باز) از اسباب مهمى (که در اختیار داشت ) استفاده کرد.
93 - (و هـمـچـنان به راه خود ادامه داد) تا به میان دو کوه رسید، و در آنجا گروهى غیر از آن دو را یافت که هیچ سخنى را نمى فهمیدند!
94 - (آن گروه به او) گفتند اى ذو القرنین یاجوج و ماجوج در این سرزمین فساد مى کنند آیا ممکن است ما هزینه اى براى تو قرار دهیم که میان ما و آنها سدى ایجاد کنى ؟
95 - (ذو القرنین ) گفت : آنچه را خدا در اختیار من گذارده بهتر است (از آنچه شما پیشنهاد مى کنید) مرا با نیروئى یارى کنید، تا میان شما و آنها سد محکمى ایجاد کنم .
96 - قطعات بزرگ آهن براى من بیاورید (و آنها را به روى هم چیند) تا کاملا میان دو کوه را پوشانید، سپس گفت (آتش در اطراف آن بیافروزید و) در آتش بدمید، (آنها دمیدند) تا قـطـعـات آهن را سرخ و گداخته کرد، گفت (اکنون ) مس ذوب شده براى من بیاورید تا به روى آن بریزم .
97 - (سـرانـجام آنچنان سد نیرومندى ساخت ) که آنها قادر نبودند از آن بالا روند و نمى توانستند نقبى در آن ایجاد کنند.
98 - گـفـت ایـن از رحمت پروردگار من است اما هنگامى که وعده پروردگارم فرا رسد آنرا در هم مى کوبد و وعده پروردگارم حق است .
تفسیر:
سد ذو القرنین چگونه ساخته شد؟
آیـات فـوق بـه یـکـى دیگر از سفرهاى ذو القرنین اشاره کرده مى گوید: (بعد از این ماجرا باز از اسباب مهمى که در اختیار داشت بهره گرفت ) (ثم اتبع سببا).
(همچنان راه خود ادامه داد تا به میان دو کوه رسید، و در آنجا گروهى
غـیـر از آن دو گـروه سـابـق یـافـت کـه هـیـچ سخنى را نمى فهمیدند) (حتى اذا بلغ بین السدین وجد من دونهما قوما لا یکادون یفقهون قولا).
اشـاره به اینکه او به یک منطقه کوهستانى رسید و در آنجا جمعیتى (غیر از دو جمعیتى که در شـرق و غـرب یـافـتـه بـود) مـشـاهـده کـرد کـه از نظر تمدن در سطح بسیار پائینى بودند، چرا که یکى از روشنترین نشانه هاى تمدن انسانى ، همان سخن گفتن او است .
بـعـضـى نـیز این احتمال را داده اند که منظور از جمله (لا یکادون یفقهون قولا) این نیست کـه آنـهـا بـه زبـانهاى معروف آشنا نبودند، بلکه آنها محتواى سخن را درک نمى کردند، یعنى از نظر فکرى بسیار عقب مانده بودند.
در ایـنـکـه ایـن دو کـوه کـجـا بـوده - هـمـانـنـد سـایـر جنبه هاى تاریخى و جغرافیائى این سرگذشت - در پایان بحث تفسیرى سخن خواهیم گفت .
در ایـن هـنـگـام آن جمعیت که از ناحیه دشمنان خونخوار و سرسختى بنام یاجوج و ماجوج در عـذاب بـودنـد، مـقـدم ذو القرنین را که داراى قدرت و امکانات عظیمى بود، غنیمت شمردند، دسـت به دامن او زدند و (گفتند: اى ذو القرنین ! یاجوج و ماجوج در این سرزمین فساد مى کنند، آیا ممکن است ما هزینه اى در اختیار تو بگذاریم که میان ما و آنها سدى ایجاد کنى ) (قـالوا یـا ذا القـرنـیـن ان یـاجـوج و مـاجـوج مـفـسـدون فـى الارض فهل نجعل لک خرجا على ان تجعل بیننا و بینهم سدا).
ایـن گفتار آنها، با اینکه حداقل زبان ذو القرنین را نمى فهمیدند ممکن است از طریق علامت و اشـاره بـوده بـاشـد، و یـا لغت بسیار ناقصى که نمى توان آن را به حساب آورد. این احتمال را نیز داده اند که تفاهم میان آنها بوسیله بعضى از مترجمین
یا به الهام الهى ، همچون سخن گفتن بعضى از پرندگان با سلیمان ، بوده است .
به هر حال از این جمله استفاده مى شود که آن جمعیت از نظر امکانات اقتصادى وضع خوبى داشـتـند، اما از نظر صنعت و فکر و نقشه ناتوان بودند، لذا حاضر شدند هزینه این سد مهم را بر عهده گیرند مشروط بر اینکه ذو القرنین طرح و ساختمان آن را پذیرا گردد.
در مورد (یاجوج ) و (ماجوج ) به خواست خدا در پایان این بحث سخن خواهیم گفت .
امـا ذو القـرنـیـن در پـاسـخ آنها (چنین اظهار داشت که آنچه را خدا در اختیار من گذارده (از آنـچـه شـمـا مـى خـواهـیـد بـگـذاریـد) بـهـتـر اسـت ) و نـیـازى بـه کـمک مالى شما ندارم (قال ما مکنى فیه ربى خیر).
(مـرا با نیروئى یارى کنید، تا میان شما و این دو قوم مفسد، سد نیرومندى ایجاد کنم ) (فاعینونى بقوة اجعل بینکم و بینهم ردما).
(ردم ) (بـر وزن مـرد) در اصل به معنى پرکردن شکاف بوسیله سنگ است ، ولى بعدا بـه مـعـنـى وسـیـعـتـرى کـه شـامـل هـرگـونـه سـد، و حـتـى شامل وصله کردن لباس مى شود گفته شده است .
جـمـعـى از مـفـسـران مـعـتقدند که (ردم ) به سد محکم و نیرومند گفته مى شود و طبق این تفسیر ذو القرنین به آنها قول داد که بیش ‍ از آنچه انتظار دارند بنا کند.
ضـمنا باید توجه داشت که سد (بر وزن قد) و سد (بر وزن خود) به یک معنى است و آن حـائلى اسـت که میان دو چیز ایجاد مى کنند، ولى به گفته راغب در مفردات بعضى میان این دو فرق گذاشته اند، اولى را مصنوع انسان و دومى را حائلهاى طبیعى دانسته اند .
سپس چنین دستور داد: قطعات بزرگ آهن براى من بیاورید) (آتونى زبر الحدید).
(زبر) جمع (زبرة ) (بر وزن غرفه ) به معنى قطعات بزرگ و ضخیم آهن است .
هـنگامى که قطعات آهن آماده شد، دستور چیدن آنها را به روى یکدیگر صادر کرد تا کاملا میان دو کوه را پوشاند (حتى اذا ساوى بین الصدفین ).
(صـدف ) در ایـنجا به معنى کناره کوه است ، و از این تعبیر روشن مى شود که میان دو کناره کوه شکافى بوده که یاجوج و ماجوج از آن وارد مى شدند، ذو القرنین تصمیم داشت آن را پر کند.
به هر حال سومین دستور ذو القرنین این بود که به آنها گفت مواد آتشزا (هیزم و مانند آن ) بیاورید و آنرا در دو طرف این سد قرار دهید، و با وسائلى که در اختیار دارید (در آن آتـش بـدمـیـد تـا قـطـعـات آهـن را، سـرخ و گـداخـتـه کـرد) (قال انفخوا حتى اذا جعله نارا).
در حقیقت او مى خواست ، از این طریق قطعات آهن را به یکدیگر پیوند دهد و سد یکپارچه اى بـسـازد، و بـا ایـن طـرح عـجـیـب ، همان کارى را که امروز بوسیله جوشکارى انجام مى دهند انـجـام داد، یـعـنـى بـه قـدرى حـرارت به آهنها داده شد که کمى نرم شدند و به هم جوش خوردند!.
سـرانـجـام آخـریـن دسـتـور را چـنـیـن صادر کرد (گفت مس ذوب شده براى من بیاورید تا بروى این سد بریزم ) (قال آتونى افرغ علیه قطرا).
و بـه ایـن تـرتـیـب مجموعه آن سد آهنین را با لایهاى از مس پوشانید و آن را از نفوذ هوا و پوسیدن حفظ کرد!.
بـعـضـى از مـفسران نیز گفته اند که در دانش امروز به اثبات رسیده که اگر مقدارى مس به آهن اضافه کنند مقاومت آن را بسیار زیادتر مى کند، ذو القرنین
چون از این حقیقت آگاه بود اقدام به چنین کارى کرد.
ضمنا مشهور در معنى قطر همان است که گفتیم (مس مذاب ) ولى بعضى از مفسران آن را به روى مذاب تفسیر کرده اند که خلاف معروف است .
سـرانـجـام این سد بقدرى نیرومند و مستحکم شد که آن گروه مفسد، قادر نبودند از آن بالا بـرونـد، و نه قادر بودند در آن نقبى ایجاد کنند (فما اسطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقبا).
در ایـنـجـا ذو القـرنـیـن با اینکه کار بسیار مهمى انجام داده بود، و طبق روش مستکبران مى بـایـسـت بـه آن مباهات کند و بر خود ببالد، و یا منتى بر سر آن گروه بگذارد، اما چون مـرد خـدا بـود، بـا نـهـایـت ادب چـنـیـن (اظهار داشت که این از رحمت پروردگار من است ) (قال هذا رحمة من ربى ).
اگر علم و آگاهى دارم و به وسیله آن مى توانم چنین گام مهمى بردارم از ناحیه خدا است ، و اگر قدرت و نفوذ سخن دارم آن هم از ناحیه او است .
و اگر چنین مصالحى در اختیار من قرار گرفت آن هم از برکت رحمت واسعه پروردگار است ، من چیزى از خود ندارم که بر خویشتن ببالم و کار مهمى نکرده ام که بر گردن بندگان خدا منت گذارم !
سـپـس ایـن جـمـله را اضـافـه کـرد کـه گـمـان نـکـنـید این یک سد جاودانى و ابدى است نه (هنگامى که فرمان پروردگارم فرا رسد آن را درهم مى کوبد، و به یک سرزمین صاف و هموار مبدل مى سازد)! (فاذا جاء وعد ربى جعله دکاء).
(و این وعده پروردگار من حق است ) (و کان وعد ربى حقا).
ذو القـرنـیـن در ایـن گـفـتـارش بـه مـسـاله فـناء دنیا و درهم ریختن سازمان آن در آستانه رستاخیز اشاره مى کند.
اما بعضى مفسران ، وعده خدا را اشاره به پیشرفتهاى علمى بشر مى دانند که با آن دیگر سـد غـیر قابل عبور مفهومى ندارد، وسائل هوائى ، همچون هواپیماها، هلیکوپترها و مانند آن تمام این موانع را برمیدارد.
ولى این تفسیر بعید به نظر مى رسد.
نکته ها:
1 - نکات آموزنده این داستان تاریخى
البـتـه در ایـنـکـه ذو القـرنـیـن کـه بود؟ و سفرهاى او به شرق و غرب چگونه صورت گـرفـت ؟ و سـدى را کـه او سـاخـتـه در کـجا است ؟ و مانند اینها بعدا به خواست خدا بحث خـواهـیـم کـرد، ولى قـطـع نـظـر از جـنـبـه هـاى تطبیقى تاریخى ، خود این داستان بطور سـربسته داراى نکات آموزنده فراوانى است که توجه به آن از هر چیز لازمتر و در واقع هدف اصلى قرآن را تشکیل مى دهد.
1 - نـخـسـتـیـن درسـى را کـه بـه مـا مـى آمـوزد ایـن اسـت کـه در جـهـان هـیـچ کـارى بـدون تـوسـل بـه اسـبـاب امـکـان نـدارد، لذا خـدا بـراى پـیشرفت کار ذو القرنین (اسباب ) پیشرفت و پیروزى را به او داد (و آتیناه من کل شى ء سببا) و او هم بخوبى از این اسباب بـهـره گـرفـت (فـاتبع سببا ) بنابراین ، آنها که انتظار دارند بدون تهیه اسباب لازم به پیروزى برسند بجائى نخواهند رسید حتى اگر ذو القرنین باشند!
2 - هـر چـند غروب خورشید در چشمه اى گل آلود قطعا جنبه خطاى باصره داشت ، ولى با ایـن حـال نـشـان مـى دهـد کـه مـمـکـن اسـت خـورشـیـد بـا آن عـظـمـت بـوسـیـله چـشـمـه گل آلودى پوشانده گردد همانگونه که یک انسان با عظمت و یک شخصیت والا مقام گاه بر اثر یک لغزش بکلى سقوط مى کند، و شخصیتش در دیده ها غروب خواهد کرد.
3 - هـیچ حکومتى نمى تواند بدون تشویق خادمان و مجازات و کیفر خطاکاران به پیروزى بـرسـد، این همان اصلى است که ذو القرنین از آن بخوبى استفاده کرد و گفت : (آنها را کـه ظـلم و سـتـم کـرده انـد مـجـازات خـواهـیـم کـرد، و آنـهـا را کـه ایـمـان و عمل صالح دارند به نحوى شایسته و نیکوئى پاداش خواهیم داد).
عـلى (عـلیـه السـلام ) در فـرمـان مـعـروفـش بـه (مـالک اشـتـر) کـه یـک دسـتـور العمل جامع کشوردارى است مى فرماید (و لا یکون المحسن و المسیى ء عندک بمنزلة سواء، فـان فـى ذلک تـزهـیـدا لاهـل الاحـسـان فـى الاحـسـان ، و تـدریـبـا لاهـل الاسائة على الاسائة )(هیچگاه نباید نیکوکار و بدکار در نظر تو یکسان باشند، زیـرا این امر سبب مى شود که نیکوکاران به کار خود بى رغبت شوند و بدکاران جسور و بى پروا).
4 - تـکـلیـف شـاق هـرگـز مـنـاسـب یـک حـکـومـت عـدل الهـى نـیـسـت ، و بـه هـمـیـن دلیـل ذو القرنین بعد از آنکه تصریح کرد من ظالمان را مجازات خواهم کرد و صالحان را پـاداش نـیـکـو خـواهـم داد، اضـافـه نـمـود (مـن بـرنـامـه سـهـل و آسـانـى بـه آنـهـا پـیـشـنـهـاد خـواهـم کـرد) (تـا تـوانـائى انـجـام آنـرا از روى میل و رغبت و شوق داشته باشند).
5 - یـک حـکـومـت فـراگـیـر نـمـى تواند نسبت به تفاوت و تنوع زندگى مردم و شرائط مـخـتلف آنها بى اعتنا باشد، به همین دلیل ذو القرنین که صاحب یک حکومت الهى بود به هـنـگام برخورد با اقوام گوناگون که هر کدام زندگى مخصوص به خود داشتند متناسب با آن رفتار کرد، و همه را زیر بال پر خود گرفت .
6 - ذو القرنین حتى جمعیتى را که به گفته قرآن سخنى نمى فهمیدند (لا یکادون یفقهون قـولا). از نـظـر دور نـداشـت ، و بـا هـر وسـیـله مـمـکـن بـود بـه درد دل آنـهـا گـوش فـرا داد و نیازشان را بر طرف ساخت ، و میان آنها و دشمنان سرسختشان سد محکمى ساخت و با اینکه به نظر نمى رسد یک چنین جمعیت عقب افتاده اى
هیچگونه نفعى براى حکومت داشته باشند، بدون هر گونه چشم داشت به اصلاح کارشان پرداخت .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : (اسماع الاصم من غیر تصخر صدقة هـنـیئة ): (بلند سخن گفتن آنچنان که شخص ناشنوا بشنود مشروط بر اینکه تواءم با اظهار ناراحتى نباشد همچون صدقه گوارائى است ).
7 - امـنـیـت ، نـخـسـتـیـن و مـهمترین شرط یک زندگى سالم اجتماعى است ، به همین جهت (ذو القـرنـین ) براى فراهم کردن آن نسبت به قومى که مورد تهدید قرار گرفته بودند پـرزحـمـتـتـریـن کـارها را بر عهده گرفت ، و براى جلوگیرى از مفسدان از نیرومندترین سـدهـا اسـتـفـاده کـرد، سـدى کـه در تـاریـخ ضـرب المـثـل شـده و سـنـبل استحکام و دوام و بقاء است ، مى گویند همچون سد اسکندر! (هر چند ذو القرنین اسکندر نبود).
اصـولا تـا جـلو مـفـسـدان را بـا قـاطـعـیت و بوسیله نیرومندترین سدها نگیرند جامعه روى سعادت نخواهد دید.
و به همین دلیل ابراهیم (علیه السلام ) هنگام بناى کعبه نخستین چیزى را که از خدا براى آن سـرزمـیـن تـقـاضـا کـرد نـعـمـت امـنـیـت بـود، (رب اجـعـل هـذا البـلد آمـنـا) و نـیز به همین دلیل سختترین مجازاتها در فقه اسلامى براى کسانى در نظر گرفته شده است که امنیت جامعه را بخطر مى افکنند. (به تفسیر سوره مائده آیه 33 مراجعه شود).
8 - درس دیگرى که از این ماجراى تاریخى مى توان آموخت این است
که صاحبان اصلى درد، باید در انجام کار خود شریک باشند که (آه صاحب درد را باشد اثـر)، لذا ذو القـرنـین به گروهى که از هجوم اقوام وحشى شکایت داشتند نخست دستور داد قـطـعـات آهـن بـیاورند، بعد از آن دستور آتش افروختن در اطراف سد آهنین براى جوش خـوردن ، و بـعـد از آن دسـتـور تـهـیـه مـس مذاب براى پوشاندن آهن با لایه اى از مس داد، اصـولا کـارى که با شرکت صاحبان اصلى درد پیش مى رود هم به بروز استعدادهاى آنها کمک مى کند و هم نتیجه حاصل شده را ارج مى نهند و در حفظ آن مى کوشند چرا که در ساختن آن تحمل رنج فراوان کرده اند.
ضـمـنـا بـخـوبـى روشـن مى شود که حتى یک ملت عقب افتاده هنگامى که از طرح و مدیریت صحیح برخوردار شود مى تواند دست به چنان کار مهم و محیر - العقولى بزند.
9 - یـک رهـبـر الهـى بـایـد بـى اعتنا به مال و مادیات باشد، و به آنچه خدا در اختیارش گذارده قناعت کند، لذا مى بینیم ذو القرنین بر خلاف روش سلاطین که حرص و ولع عجیب به اندوختن اموال از هر جا و هر کس دارند هنگامى که پیشنهاد اموالى به او شد نپذیرفت و گفت (ما مکنى فیه ربى خیر): (آنچه پروردگارم در اختیار من نهاده بهتر است ).
در قـرآن مـجید کرارا در داستان انبیاء مى خوانیم : که آنها یکى از اساسیترین سخنهایشان این بود که ما در برابر دعوت خود هرگز اجر و پاداش و مالى از شما مطالبه نمى کنیم .
در یـازده مـورد از قـرآن مـجـید این مطلب در باره پیامبر اسلام و یا انبیاء پیشین بچشم مى خورد، گاهى با این جمله ضمیمه است که (پاداش ما تنها بر خدا است ) و گاهى بدون آن ، و گـاه دوسـتـى اهـلبـیت خود را که خود پایه اى براى رهبرى آینده بوده است بعنوان پاداش ذکر کرده اند (قل لا اسئلکم علیه اجرا
الا المودة فى القربى ).
10 - (مـحـکـم کـارى از هـر نظر درس دیگر این داستان است ، ذو القرنین در بناى سد از قطعات بزرگ آهن استفاده کرد، و براى اینکه این قطعات کالا بهم جوش بخورند، آنها را در آتش گداخت و براى اینکه عمر سد طولانى باشد و در برابر تصرف هوا و رطوبت و باران مقاومت کند آنرا با لایه اى از مس پوشاند تا از پوسیدگى آهن جلوگیرى کند.
11 - انـسـان هـر قـدر قـوى و نـیـرومند و متمکن و صاحب قدرت شود و از عهده انجام کارهاى بـزرگ بـرآیـد بـاز هرگز نباید بخود ببالد و مغرور گردد این همان درس دیگرى است که ذو القرنین به همگان تعلیم مى دهد.
او در هـمـه جـا بـه قـدرت پـروردگار تکیه مى کرد، بعد از اتمام سد گفت (هذا رحمة من ربـى ) و بـه هـنـگـامـى کـه پیشنهاد کمک مالى به او مى کنند مى گوید (ما مکنى فیه ربى خیر) و بالاخره هنگامى که از فناى این سد محکم سخن مى گوید باز تکیه گاه او وعده پروردگارش مى باشد
12 - هـمـه چـیـز زائل شـدنـى اسـت و مـحـکـمـتـریـن بـنـاهـاى ایـن جـهـان سـرانـجـام خلل خواهد یافت ، هر چند از آهن و پولاد یک پارچه باشد. این آخرین درس در این ماجرا است درسـى اسـت بـراى هـمـه آنـهـا کـه عـمـلا دنـیـا را جـاودانـى مـى دانـنـد، آنـچـنـان در جـمـع مـال و کـسـب مـقـام ، بـى قـیـد، و شـرط و حـریـصانه مى کوشند که گوئى هرگز مرگ و فـنـائى وجـود نـدارد، بـا ایـنـکـه سـد ذو القـرنـیـن کـه سـهـل اسـت خـورشید با آن عظمتش نیز سرانجام فانى و خاموش مى شود و کوه ها با تمام صـلابـتـى کـه دارنـد متلاشى مى گردند و از هم مى پاشند، انسان که در این میان از همه آسیب پذیرتر است .
آیا اندیشه در این واقعیت نیست که جلوى خود کامگیها را بگیرد.
2 - ذو القرنین که بود؟
در ایـنـکـه ذو القـرنـیـن که در قرآن مجید آمده از نظر تاریخى چه کسى بوده است ، و بر کدام یک از مردان معروف تاریخ منطبق مى شود؟ در میان مفسران گفتگو بسیار است ، نظرات مختلفى در این زمینه ابراز شده که مهمترین آنها سه نظریه زیر است .
اول : بـعـضـى مـعـتـقدند او کسى جز (اسکندر مقدونى ) نیست ، لذا بعضى او را به نام اسـکـنـدر ذو القـرنـین مى خوانند، و معتقدند که او بعد از مرگ پدرش بر کشورهاى روم و مـغرب و مصر تسلط یافت ، و شهر اسکندریه را بنا نمود، سپس شام و بیت المقدس ‍ را در زیـر سـیـطره خود گرفت ، و از آنجا به ارمنستان رفت ، عراق و ایران را فتح کرد، سپس قـصـد (هـنـد) و (چـین ) نمود و از آنجا به خراسان بازگشت شهرهاى فراوانى بنا نهاد، و به عراق آمد و بعد از آن در شهر (زور) بیمار شد و از دنیا رفت ، و به گفته بعضى بیش از 36 سال عمر نکرد، جسد او را به اسکندریه بردند در آنجا دفن نمودند.
دوم : جمعى از مورخین معتقدند ذو القرنین یکى از پادشاهان (یمن ) بوده (پادشاهان یمن بنام (تبع ) خوانده مى شدند که جمع آن (تبابعه ) است ).
از جـمـله (اصـمـعى ) در تاریخ عرب قبل از اسلام ، و (ابن هشام ) در تاریخ معروف خود بنام (سیره ) و ابوریحان بیرونى در (الاثار الباقیه ) را مى توان نام برد که از این نظریه دفاع کرده اند.
حتى در اشعار (حمیرى ها) (که از اقوام یمن بودند) و بعضى از شعراى جاهلیت اشعارى دیده مى شود که در آنها افتخار به وجود (ذو القرنین ) کرده اند.
طبق این فرضیه ، سدى را که ذو القرنین ساخته همان سد معروف (مارب ) است .
سـومـیـن نـظـریـه کـه ضـمـنـا جـدیدترین آنها محسوب مى شود همانست که دانشمند معروف اسلامى ابو الکلام آزاد که روزى وزیر فرهنگ کشور هند بود، در کتاب محققانه اى که در این زمینه نگاشته است آمده .
طبق این نظریه ذو القرنین همان (کورش کبیر) پادشاه هخامنشى است .
از آنـجـا کـه نـظـریـه اول و دوم تـقـریـبـا هـیـچ مـدرک قـابل ملاحظه تاریخى ندارد و از آن گذشته ، نه اسکندر مقدونى داراى صفاتى است که قرآن براى ذو القرنین شمرده و نه هیچیک از پادشاهان یمن .
بـه عـلاوه (اسـکـنـدر مـقدونى ) سد معروفى نساخته ، اما (سد مارب ) در (یمن ) سـدى اسـت کـه با هیچیک از صفاتى که قرآن براى سد ذو القرنین ذکر کرده است تطبیق نـمـى کـنـد، زیـرا سـد ذو القـرنـیـن طبق گفته قرآن از آهن و مس ساخته شده بود، و براى جـلوگـیـرى از هـجـوم اقوام وحشى بوده ، در حالى که سد مارب از مصالح معمولى ، و به منظور جمع آورى آب و جلوگیرى از طغیان سیلابها ساخته شده بود، که شرح آن را قرآن در سوره (سبا) بیان کرده است .
به همین دلیل بحث را بیشتر روى نظریه سوم متمرکز مى کنیم ، و در اینجا
لازم مى دانیم به چند امر دقیقا توجه شود:
الف : نخستین مطلبى که در اینجا جلب توجه مى کند این است که (ذو القرنین ) (صاحب دو قرن ) چرا به این نام نامیده شده است ؟
بعضى معتقدند این نامگذارى به خاطر آن است که او به شرق و غرب عالم رسید که عرب از آن تعبیر به قرنى الشمس (دو شاخ آفتاب ) مى کند.
بـعـضى دیگر معتقدند که این نام به خاطر این بود که دو قرن زندگى یا حکومت کرد، و در اینکه مقدار قرن چه اندازه است نیز نظرات متفاوتى دارند.
بـعـضـى مـى گویند در دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود و به خاطر آن به ذو القرنین معروف شد.
و بالاخره بعضى بر این عقیده اند که تاج مخصوص او داراى دو شاخک بود.
و عقائد دیگرى که نقل همه آنها به طول میانجامد، و چنانکه خواهیم دید مبتکر نظریه سوم یـعنى (ابو الکلام ) آزاد از این لقب ، استفاده فراوانى براى اثبات نظریه خود کرده است .
ب : از قرآن مجید به خوبى استفاده مى شود که ذو القرنین داراى صفات ممتازى بود:
- خداوند اسباب پیروزیها را در اختیار او قرار داد.
- او سـه لشگرکشى مهم داشت : نخست به غرب ، سپس به شرق و سرانجام به منطقه اى که در آنجا یک تنگه کوهستانى وجود داشته ، و در هر یک از این سفرها با اقوامى برخورد کرد که شرح صفات آنها در تفسیر آیات گذشت .
- او مـرد مـؤ مـن و مـوحـد و مـهـربـانـى بـود، و از طـریـق عدل و داد منحرف نمى شد، و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود.
او یـار نـیـکـوکـاران و دشـمـن ظـالمـان و سـتـمـگـران بـود، و بـه مال و ثروت دنیا علاقهاى نداشت .
- او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز.
- او سـازنده یکى از مهمترین و نیرومندترین سدها است ، سدى که در آن بجاى آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شد (و اگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به کار رفته باشد تحت الشـعـاع ایـن فـلزات بـود) و هـدف او از سـاخـتـن ایـن سـد کـمـک بـه گـروهـى مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم یاجوج و ماجوج بوده است .
- او کـسـى بـوده کـه قـبـل از نـزول قـرآن نـامـش در میان جمعى از مردم شهرت داشت ، و لذا قـریـش یـا یـهـود از پـیـغـمـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) دربـاره آن سـؤ ال کردند، چنانکه قرآن میگوید یسئلونک عن ذى القرنین : (از تو در باره ذو القرنین سؤ ال مى کنند).
امـا از قـرآن چـیـزى کـه صـریـحـا دلالت کـنـد او پـیـامـبـر بـوده استفاده نمى شود هر چند تعبیراتى در قرآن هست که اشعار به این معنى دارد چنانکه در تفسیر آیات سابق گذشت .
از بـسیارى از روایات اسلامى که از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) نقل شده نیز مى خوانیم : (او پیامبر نبود بلکه بنده صالحى بود)
ج : اساس قول سـوم (ذو القـرنـیـن کـورش کـبـیـر بـوده اسـت ) بـه طـور بـسـیـار فـشـرده بـر دو اصل استوار است :
نخست اینکه : سؤ ال کنندگان در باره این مطلب از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) طبق روایاتى که در شان نزول آیات نازل شده است یهود بوده اند، و یا قریش به تحریک یهود، بنابراین باید ریشه این مطلب را در کتب یهود پیدا کرد.
از مـیـان کـتـب مـعـروف یـهـود بـه کـتـاب دانـیـال فصل هشتم بازمى گردیم ، در آنجا چنین مى خوانیم :
(در سـال سـلطـنت (بل شصر) به من که دانیالم رؤ یائى مرئى شد بعد از رؤ یائى که اولا به من مرئى شده بود، و در رؤ یا دیدم ، و هنگام دیدنم چنین
شـد کـه من در قصر (شوشان ) که در کشور (عیلام ) است بودم و در خواب دیدم که در نـزد نـهـر (اولاى ) هـسـتـم و چـشـمـان خـود را بـرداشـته نگریستم و اینکه قوچى در بـرابـر نـهـر بـایـسـتاد و صاحب دو شاخ بود، و شاخهایش بلند... و آن قوچ را به سمت (مـغـربى ) و (شمالى ) و (جنوبى ) شاخ زنان دیدم ، و هیچ حیوانى در مقابلش مـقـاومـت نـتوانست کرد، و از اینکه احدى نبود که از دستش رهائى بدهد لهذا موافق راءى خود عمل مینمود و بزرگ مى شد...)
پـس از آن در هـمـیـن کـتـاب از (دانـیـال ) چـنـیـن نـقـل شـده : (جبرئیل بر او آشکار گشت و خوابش را چنین تعبیر نمود):
قوچ صاحب دو شاخ که دیدى ملوک مدائن و فارس است (یا ملوک ماد و فارس است ).
یـهـود از بـشـارت رؤ یـاى دانـیـال چـنـیـن دریـافتند که دوران اسارت آنها با قیام یکى از پـادشـاهـان مـاد و فـارس ، و پـیـروز شـدنـش بـر شـاهـان بابل ، پایان مى گیرد، و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد.
چـیـزى نـگـذشـت که (کورش ) در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و کشور ماد و فارس را یـکـى سـاخـت ، و سـلطـنـتـى بـزرگ از آن دو پـدیـد آورد، و هـمـانـگـونـه کـه رؤ یـاى دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به غرب و شرق و جنوب مى زند کورش نیز در هر سه جهت فتوحات بزرگى انجام داد.
یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد.
جالب اینکه در تورات در کتاب (اشعیا) فصل 44 شماره 28 چنین مى خوانیم : (آنگاه در خـصـوص کورش مى فرماید که شبان من اوست )، و تمامى مشیتم را به اتمام رسانده به (اورشلیم خواهد گفت که بنا کرده خواهى شد).
این جمله نیز قابل توجه است که در بعضى از تعبیرات تورات ، از کورش
تـعـبـیـر بـه عـقـاب مـشرق ، و مرد تدبیر که از مکان دور خوانده خواهد شد آمده است (کتاب اشعیا فصل 46 شماره 11).
دوم : ایـنکه در قرن نوزدهم میلادى در نزدیکى استخر در کنار نهر (مرغاب ) مجسمه اى از کـورش کشف شد که تقریبا به قامت یک انسان است ، و کورش را در صورتى نشان مى دهد که دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد، و تاجى به سر دارد که دو شاخ همانند شاخ ‌هاى قوچ در آن دیده مى شود.
ایـن مـجـسـمـه کـه نـمـونـه بسیار پر ارزشى از فن حجارى قدیم است آنچنان جلب توجه دانشمندان را نمود که گروهى از دانشمندان آلمانى فقط براى تماشاى آن به ایران سفر کردند.
از تـطـبـیـق مـنـدرجـات تـورات بـا مـشـخـصـات ایـن مـجـسـمـه ایـن احـتـمـال در نظر این دانشمند کاملا قوت گرفت که نامیدن (کورش ) به (ذو القرنین ) (صـاحـب دو شاخ ) از چه ریشه اى مایه مى گرفت ، و همچنین چرا مجسمه سنگى کورش داراى بـالهـائى هـمـچون بال عقاب است ، و به این ترتیب بر گروهى از دانشمندان مسلم شد که شخصیت تاریخى ذو القرنین از این طریق کاملا آشکار شده است .
آنـچـه ایـن نـظـریـه را تـایـیـد مـى کند اوصاف اخلاقى است که در تاریخ براى کورش نوشته اند.
هـردوت مـورخ یـونـانـى مـیـنـویـسـد: (کـورش ) فـرمـان داد تـا سـپاهیانش جز به روى جنگجویان شمشیر نکشند، و هر سرباز دشمن که نیزه خود را خم کند او را نکشند، و لشگر کورش فرمان او را اطاعت کردند بطورى که توده ملت ، مصائب جنگ را احساس ‍ نکردند.
و نـیز (هردوت ) در باره او مى نویسد: کورش پادشاهى کریم و سخى و بسیار ملایم و مـهـربـان بـود، مـانـنـد دیـگـر پـادشـاهـان بـه انـدوخـتـن مال حرص نداشت
بـلکـه نـسـبـت بـه کـرم و عـطـا حـریـص بـود، سـتـمـزدگـان را از عدل و داد برخوردار مى ساخت و هر چه را متضمن خیر بیشتر بود دوست مى داشت .
و نـیـز مـورخ دیـگـر (ذى نـوفـن ) مـى نـویـسـد: کـورش پـادشـاه عـاقـل و مـهـربـان بـود و بـزرگـى مـلوک بـا فضائل حکماء در او جمع بود، همتى فائق ، وجـودى غـالب داشـت ، شـعـارش خـدمـت انـسـانـیـت و خـوى او بذل عدالت بود، و تواضع و سماحت در وجود او جاى کبر و عجب را گرفته بود.
جالب اینکه این مورخان که کورش را این چنین توصیف کرده اند از تاریخنویسان بیگانه بودند نه از قوم یا ابناء وطن او، بلکه اهل یونان بودند و مى دانیم مردم یونان به نظر دوسـتـى بـه کـورش نـگـاه نمى کردند، زیرا با فتح (لیدیا) به دست کورش شکست بزرگى براى ملت یونان فراهم گشت .
طـرفـداران ایـن عـقـیـده مـى گـویـنـد اوصـاف مذکور در قرآن مجید در باره ذو القرنین با اوصاف کورش تطبیق مى کند.
از هـمـه گـذشـتـه کـورش سـفـرهـائى بـه شـرق غـرب و شـمـال انـجـام داد کـه در تـاریخ زندگانیش به طور مشروح آمده است ، و با سفرهاى سه گانه اى که در قرآن ذکر شده قابل انطباق مى باشد:
نـخـسـتـیـن لشـگـر کـشـى کـورش بـه کـشـور لیـدیـا کـه در قـسـمـت شمال آسیاى صغیر قرار داشت صورت گرفت ، و این کشور نسبت به مرکز حکومت کورش جنبه غربى داشت .
هـر گـاه نـقـشه ساحل غربى آسیاى صغیر را جلو روى خود بگذاریم خواهیم دید که قسمت اعـظـم سـاحـل در خـلیـجـک هـاى کـوچـک غرق مى شود، مخصوصا در نزدیکى ازمیر که خلیج صورت چشمهاى به خود مى گیرد.
قـرآن مـیـگـویـد ذو القـرنین در سفر غربیش احساس کرد خورشید در چشمه گلالودى فرو میرود.
این صحنه همان صحنه اى بود که کورش به هنگام فرو رفتن قرص آفتاب
(در نظر بیننده ) در خلیجک هاى ساحلى مشاهده کرد.
لشـگـرکـشـى دوم کورش به جانب شرق بود، چنانکه هردوت مى گوید: این هجوم شرقى کـوروشـى بـعـد از فـتـح لیـدیـا صـورت گـرفـت ، مـخـصـوصـا طـغـیـان بـعـضـى از قبائل وحشى بیابانى کورش را به این حمله واداشت .
تـعـبـیـر قـرآن حـتـى اذا بـلغ مـطـلع الشـمـس وجـدهـا تـطـلع عـلى قـوم لم نـجـعـل لهـم مـن دونـهـا سـتـرا اشـاره بـه سـفر کورش به منتهاى شرق است که مشاهده کرد خـورشـیـد بـر قـومـى طـلوع مـى کند که در برابر تابش آن سایبانى ندارند اشاره به اینکه آن قوم بیابانگرد و صحرانورد بودند.
کـورش لشـگـر کـشـى سـومـى داشـت کـه بـه سـوى شمال ، به طرف کوههاى قفقاز بود، تا به تنگه میان دو کوه رسید، و براى جلوگیرى از هـجـوم اقـوام وحـشى با درخواست مردمى که در آنجا بودند در برابر تنگه سد محکمى بنا کرد.
ایـن تـنـگه در عصر حاضر تنگه داریال نامیده مى شود که در نقشه هاى موجود میان ولادى کـیـوکـز و تـفـلیـس نـشان داده مى شود، در همانجا که تاکنون دیوار آهنى موجود است ، این دیـوار هـمـان سـدى اسـت کـه کـورش بـنـا نـموده زیرا اوصافى که قرآن در باره سد ذو القرنین بیان کرده کاملا بر آن تطبیق مى کند.
این بود خلاصه آنچه در تقویت نظریه سوم بیان شده است .
درسـت اسـت که در این نظریه نیز نقطه هاى ابهامى وجود دارد، ولى فعلا مى توان از آن بـه عـنـوان بـهـتـریـن نـظـریـه در بـاره تـطـبـیـق ذو القـرنـیـن بـر رجال معروف تاریخى نام برد.
3 - سد ذو القرنین کجاست ؟
گـر چـه بـعضى میل دارند این سد را با دیوار معروف چین که هم اکنون برپاست و صدها کـیلومتر ادامه دارد منطبق بدانند، ولى روشن است که دیوار چین نه از آهن و مس ساخته شده ، و نـه در یـک تـنگه باریک کوهستانى است ، بلکه دیوارى است که از مصالح معمولى بنا گـردیـده ، و هـمـانـگـونـه کـه گـفـتـیـم صـدهـا کـیـلو مـتـر طول آنست ، و الان هم موجود است .
بـعـضـى دیگر اصرار دارند که این همان سد مارب در سرزمین یمن مى باشد در حالى که سـد مارب گر چه در یک تنگه کوهستانى بنا شده ولى براى جلوگیرى از سیلاب و به منظور ذخیره آب بوده ، و ساختمانش از آهن و مس نیست .
ولى طـبـق گـواهـى دانشمندان - همانگونه که در بالا نیز اشاره کردیم - در سرزمین قفقاز مـیـان دریـاى خـزر و دریـاى سـیـاه سـلسـله کـوهـهـائى اسـت هـمـچـون یـک دیـوار کـه شـمال را از جنوب جدا مى کند، تنها تنگه اى که در میان این کوههاى دیوار مانند وجود دارد تنگه داریال معروف است ، و در همانجا تاکنون دیوار آهنین باستانى به چشم مى خورد، و به همین جهت بسیارى معتقدند که سد ذو القرنین همین سد است .
جـالب ایـنـکـه در آن نـزدیـکى نهرى است بنام سائرس که بمعنى کورش است (یونانیان کورش را سائرس مى نامیدند)
در آثـار بـاسـتـانـى ارمنى از این دیوار به نام بهاگ گورائى یاد شده و معنى این کلمه تنگه کورش یا معبر کورش است ، و این سند نشان میدهد که بانى این سد او بوده است .
4 - یاجوج و ماجوج کیانند؟
در قرآن مجید در دو سوره از یاجوج و ماجوج سخن به میان آمده ، یکى در آیات مورد بحث و دیگر در سوره انبیاء آیه 96.
آیـات قـرآن بـه خـوبـى گـواهى مى دهد که این دو نام متعلق به دو قبیله وحشى خونخوار بوده است که مزاحمت شدیدى براى ساکنان اطراف مرکز سکونت خود داشته اند.
در تورات در کتاب حزقیل فـصـل سـى و هـشـتـم و فـصـل سـى و نـهـم ، و در کـتـاب رؤ یـاى یـوحـنـا فـصـل بیستم از آنها به عنوان گوگ و ماگوگ یاد شده است که معرب آن یاجوج و ماجوج مى باشد.
بـه گـفـتـه مفسر بزرگ ، علامه طباطبائى در المیزان از مجموع گفته هاى تورات استفاده مـى شـود کـه ماجوج یا یاجوج و ماجوج ، گروه یا گروه هاى بزرگى بودند که در دور دستترین نقطه شمال آسیا زندگى داشتند مردمى جنگجو و غارتگر بودند.
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد ایـن دو کـلمـه عـبـرى اسـت ، ولى در اصل از زبان یونانى به عبرى منتقل شده است و در زبان یونانى گاگ و ماگاگ تلفظ مـیـشـده کـه در سـایـر لغـات اروپـائى نـیـز بـه هـمـیـن صـورت انتقال یافته است .
دلائل فـراوانـى از تـاریـخ در دسـت اسـت کـه در مـنـطـقـه شـمـال شـرقـى زمـیـن در نواحى مغولستان در زمانهاى گذشته گوئى چشمه جوشانى از انـسـان وجـود داشـتـه ، مـردم ایـن مـنـطـقه به سرعت زاد و ولد مى کردند، و پس از کثرت و فـزونـى بـه سـمـت شـرق ، یـا جـنـوب سـرازیـر مـى شـدنـد، و هـمـچـون سـیـل روانى این سرزمینها را زیر پوشش خود قرار مى دادند، و تدریجا در آنجا ساکن مى گشتند.
براى حرکت سیل آساى این اقوام ، دورانهاى مختلفى در تاریخ آمده است
که یکى از آنها دوران هجوم این قبائل وحشى در قرن چهارم میلادى تحت زمامدارى آتیلا بود که تمدن امپراطورى روم را از میان بردند.
و دوران دیگر که ضمنا آخرین دوران هجوم آنها محسوب مى شود در قرن دوازدهم میلادى به سـرپـرسـتـى چنگیز خان صورت گرفت که بر ممالک اسلامى و عربى ، هجوم آوردند و بسیارى از شهرها از جمله بغداد را ویران نمودند.
در عـصـر کـورش نـیـز هـجـومـى از نـاحـیـه آنـهـا اتـفـاق افـتـاد کـه در حـدود سال پانصد قبل از میلاد بود، ولى در این تاریخ ، حکومت متحد ماد و فارس به وجود آمد و اوضـاع تـغـیـیـر کـرد و آسـیـاى غـربـى از حـمـلات ایـن قبائل آسوده شد.
بـه ایـن تـرتـیـب نـزدیـک بـه نـظـر مـیـرسـد کـه یـاجـوج و مـاجـوج از هـمـیـن قـبـائل وحـشـى بـوده انـد کـه مـردم قـفـقـاز بـه هـنـگام سفر کورش به آن منطقه تقاضاى جلوگیرى از آنها را از وى نمودند، و او نیز اقدام به کشیدن سد معروف ذو القرنین نمود.
آیه و ترجمه


و ترکنا بعضهم یومئذ یموج فى بعض و نفخ فى الصور فجمعناهم جمعا (99)
و عرضنا جهنم یومئذ للکافرین عرضا (100)
الذین کانت أ عینهم فى غطاء عن ذکرى و کانوا لا یستطیعون سمعا (101)
أ فحسب الذین کفروا أ ن یتخذوا عبادى من دونى أ ولیاء إ نا أ عتدنا جهنم للکافرین نزلا (102)


ترجمه :

99 - در آن روز (کـه جـهـان پـایـان مى گیرد) ما آنها را چنان رها مى کنیم که درهم موج مى زنند و در صور دمیده مى شود و ما همه را جمع مى کنیم .
100 - در آن روز جهنم را به کافران عرضه مى داریم
101 - هـمـانـهـا کـه چـشـمـهـایـشـان در پـرده بـود و به یاد من نیفتادند، و قدرت شنوائى نداشتند!
102 - آیـا کـافـران گمان کردند مى توانند بندگان مرا به جاى من اولیاى خود انتخاب کنند.
ما براى کافران جهنم را منزلگاه قرار دادیم .
تفسیر:
منزلگاه افراد بى ایمان
بـه تـنـاسـب بـحـثـى که در گذشته از سد یاجوج و ماجوج و درهم کوبیدن آن در آستانه رسـتـاخـیـز بـه مـیـان آمـد، در آیـات مـورد بـحـث بـه مـسـائل مربوط به قیام قیامت ادامه داده چنین میگوید: در آن روز که جهان پایان مى گیرد ما آنها را چنان رها مى کنیم که درهم موج مى زنند (و ترکنا بعضهم یومئذ یموج فى بعض ).

تـعـبـیر به یموج یا بخاطر فزونى و کثرت انسانها در آن صحنه است همانگونه که در تـعبیرات معمولى نیز مى گوئیم در فلان جریان جمعیت موج مى زد و یا بخاطر اضطراب و لرزه اى است که به اندام انسانها در آن روز مى افتد، گوئى همچون امواج آب پیکر آنها مى لرزد.
البته این دو تفسیر تضادى با هم ندارند، ممکن است هر دو جهت موجب این تعبیر باشد.
سـپـس اضـافـه مى کند: آنگاه در صور دمیده مى شود، و ما آنها را حیات نوین مى بخشیم و جمعشان مى کنیم (و نفخ فى الصور فجمعناهم جمعا)
بـدون شـک همه انسانها در آن صحنه ، جمع خواهند بود، و احدى از این قانون مستثنا نیست ، تعبیر جمعناهم جمعا نیز اشاره به همین حقیقت است
از مـجـمـوع آیـات قرآن بخوبى استفاده مى شود که در پایان جهان و آغاز جهان دیگر، دو تـحـول عـظـیـم انـقـلابـى در عـالم رخ مـى دهـد: نـخـسـتـیـن تحول ، فناى موجودات و انسانها در یک برنامه ضربتى است ، و دومین برنامه که معلوم نـیـسـت چـه انـدازه بـا بـرنـامـه نخست فاصله دارد. برانگیخته شدن مردگان آنهم با یک برنامه ضربتى دیگر است ، که از این دو برنامه در قرآن به عنوان نفخ صور (دمـیـدن در شـیـپـور) تـعـبـیـر شـده اسـت ، و مـا بـه خـواسـت خـدا شـرح آنـرا در ذیل آیات 68 سوره زمر بیان خواهیم کرد.
در ایـنـجـا روایـتـى از اصـبـغ نـبـاتـه از عـلى (عـلیـه السـلام ) نـقـل شده که امام در تفسیر جمله ترکنا بعضهم یومئذ یموج فى بعض ‍ مى فرماید منظور روز قیامت است
مـمکن است چنین تصور شود که این روایت با آنچه ما در بالا در تفسیر آیه آوردیم منافات دارد زیـرا مـا آن را بـه مـرحـله فـنـاء دنـیـا تـفـسـیـر نـمـودیـم (هـمـانگونه که ظاهر آیات قبل و بعد آن است ).
امـا تـوجـه بـه یک نکته این اشکال را بر طرف مى سازد و آن اینکه گاهى روز قیامت به مـعـنـى وسـیـع کـلمـه بـه کـار مـیـرود کـه مـقـدمـات آن را نـیـز شامل مى شود و مى دانیم یکى از مقدمات آن ، فناى ضربتى دنیا است .
سـپـس بـه شرح حال کافران مى پردازد، هم عاقبت اعمالشان و هم صفاتى را که موجب آن سـرنـوشـت مـى گـردد بـیـان مـى دارد و چـنین مى گوید: ما جهنم را در آن روز به کافران عرضه مى داریم (و عرضنا جهنم یومئذ للکافرین عرضا).
جـهـنـم بـا عـذابـهاى رنگارنگش و مجازاتهاى مختلف دردناکش در برابر آنها کاملا ظاهر و آشکار مى شود که همین مشاهده و ظهورش در برابر آنان خود عذابى است دردناک و جانکاه ، تا چه رسد به اینکه گرفتار آن شوند.
کـافـران کـیـانند و چرا گرفتار چنان سرنوشت مى شوند؟ در یک جمله کوتاه آنها را چنین مـعرفى مى کند: همانان که چشمهایشان در پرده بود، و نتوانستند چهره حق را ببینند و به یاد من بیفتند (الذین کانت اعینهم فى غطاء عن ذکرى ).
و همانها که گوش داشتند اما قدرت شنوائى نداشتند (و کانوا لا یستطیعون سمعا).
در حـقـیـقـت آنـهـا مـهـمـتـریـن وسـیـله حـقـجـوئى و درک واقـعـیـات و آنـچـه عـامـل سـعـادت و شـقـاوت انـسـان مـى شـود از کـار انـداخـتـه بـودند، یعنى چشمهاى بینا و گـوشـهـاى شـنـوا را بـر اثـر انـدیشه هاى غلط و تعصبها و کینه توزیها و صفات زشت دیگر در حجابى سخت و سنگین فرو برده بودند.
جـالب ایـنـکـه در مـورد چشم مى گوید: چشمهایشان در پوششى دور از یاد من قرار داشت ، اشـاره بـه ایـنکه چون در پوشش و حجاب غفلت بودند آثار خدا را ندیدند و چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند، و خدا را فراموش کردند.
آرى چـهره حق آشکار است ، و همه چیز این جهان با انسان سخن مى گوید تنها یک چشم بینا و یک گوش شنوا لازم است و بس .
به تعبیر دیگر یاد خدا چیزى نیست که با چشم دیده شود، آنچه دیده مى شود آثار او است ، اما آثار او، سبب یاد او است .
آیـه بـعـد بـه یـک نقطه انحراف فکرى آنها که پایه اصلى انحرافات دیگرشان بوده اسـت اشـاره کـرده مـى گـویـد: آیا کافران گمان کردند مى توانند بندگان مرا بجاى من ولى و سرپرست خود انتخاب کنند (افحسب الذین کفروا ان یتخذوا عبادى من دونى اولیاء).
آیا این بندگانى که معبود واقع شدند همچون مسیح و فرشتگان هر قدر مقامشان والا باشد از خود چیزى دارند که بتوانند از دیگران حمایت کنند؟ یا بعکس ، خود آنها هم هر چه داشتند از ناحیه خدا بود، حتى خودشان نیز نیازمند
به هدایت او بودند این حقیقتى است که آنها فراموشش کردند و در شرک فرو رفتند.
در پـایـان آیـه بـراى تـاکـید بیشتر مى فرماید: ما جهنم را براى منزلگاه کافران آماده ساختیم و از آنها در این منزل پذیرائى مى کنیم ! (انا اعتدنا جهنم للکافرین نزلا).
نزل (بر وزن رسل ) هم به معنى منزلگاه آمده ، و هم به معنى چیزى که براى پذیرائى مـهـمان آماده مى شود، بعضى گفته اند نخستین چیزى است که با آن از مهمان پذیرائى مى کنند، همانند شربت یا میوه اى که در آغاز ورود مهمان براى او مى آورند.
آیه و ترجمه


قل هل ننبئکم بالا خسرین أ عمالا (103)
الذین ضل سعیهم فى الحیوة الدنیا و هم یحسبون أ نهم یحسنون صنعا (104)
أ ولئک الذیـن کـفـروا بـایـات ربـهـم و لقـائه فـحبطت أ عمالهم فلا نقیم لهم یوم القیمة وزنا (105)
ذلک جزاؤ هم جهنم بما کفروا و اتخذوا ءایاتى و رسلى هزوا (106)
إ ن الذین ءامنوا و عملوا الصالحات کانت لهم جنت الفردوس نزلا (107)
خالدین فیها لا یبغون عنها حولا (108)


ترجمه :

103 - بگو آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین (مردم ) کیانند.
104 - آنـهـا کـه تـلاشـهـایـشـان در زنـدگـى دنـیـا گـم (و نـابـود) شـده ، بـا اینحال گمان مى کنند کار
105 - آنـهـا کسانى هستند که به آیات پروردگارشان و لقاى او کافر شدند، به همین جهت اعمالشان حبط و نابود شد، لذا روز قیامت میزانى براى آنها برپا نخواهیم کرد.
106 - ایـنگونه کیفر آنها دوزخ است ، بخاطر آنکه کافر شدند و آیات من و پیامبرانم را به باد استهزاء گرفتند.
107 - اما کسانى که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهاى فردوس منزلگاهشان است .
108 - آنـهـا جـاودانـه در آن خـواهـنـد مـانـد و هـرگـز تـقـاضـاى نقل مکان از آنجا نمى کنند.
تفسیر:
زیانکارترین مردم
ایـن آیـات و آیـات آیـنـده تـا پـایـان این سوره در عین اینکه توضیحى است براى صفات افـراد بـى ایـمـان ، یـکـنـوع جـمعبندى است براى تمام بحثهائى که در این سوره گذشت مـخـصـوصـا بـحـثـهـاى مـربـوط بـه داستان اصحاب کهف و موسى و خضر و ذو القرنین و تلاشهاى آنها در برابر مخالفانشان .
نـخـست به معرفى زیانکارترین انسانها و بدبختترین افراد بشر مى پردازد، اما براى تـحـریـک حـس کـنـجـکـاوى شـنـونـدگـان در چـنـیـن مـسـاله مـهـمـى آن را در شـکـل یـک سـؤ ال مـطـرح مـى کـنـد و بـه پـیامبر دستور مى دهد: بگو آیا به شما خبر دهم زیانکارترین مردم کیست ؟! (قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا)
بـلافـاصـله خـود پـاسـخ مـى گـویـد تـا شـنـونـده مـدت زیـادى در سـرگردانى نماند: زیـانـکارترین مردم کسانى هستند که کوششهایشان در زندگى دنیا گم و نابود شده با ایـن حـال گـمـان مـى کـنـنـد کـار نـیـک انـجـام مـى دهـنـد! (الذیـن ضل سعیهم فى الحیوة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا)
مسلما مفهوم خسران تنها این نیست که انسان منافعى را از دست بدهد بلکه
خسران واقعى آنست که اصل سرمایه را نیز از کف دهد، چه سرمایه اى برتر و بالاتر از عـقـل و هـوش و نـیـروهـاى خـداداد و عـمـر و جـوانـى و سـلامـت اسـت ؟ هـمـیـنـهـا کـه محصولش اعمال انسان است و عمل ما تبلورى است از نیروها و قدرتهاى ما.
هنگامى که این نیروها تبدیل به اعمال ویرانگر یا بیهوده اى شود گوئى همه آنها گم و نـابـود شـده انـد، درسـت بـه ایـن مى ماند که انسان سرمایه عظیمى همراه خود به بازار ببرد اما در وسط راه آنرا گم کند و دست خالى برگردد.
البـته در صورتى که انسان بداند سرمایه خویش را از دست داده گر چه خسران کرده ، امـا خـسـران خـطـرناکى نیست ، چرا که این زیان درسهائى براى آینده به او مى آموزد که گاهى این درسها معادل آن سرمایه یا بیشتر از آن است و به این ترتیب در واقع چیزى را از دست نداده است .
اما زیان واقعى و خسران مضاعف آنجا است که انسان سرمایه هاى مادى و معنوى خویش را در یـک مـسـیـر غـلط و انـحـرافـى از دسـت دهـد و گـمـان کـنـد کار خوبى کرده است ، نه از این کوششها نتیجه اى برده ، نه از زیانش درسى آموخته ، و نه از تکرار این کار در امان است .
جـالب اینکه در اینجا تعبیر به اخسرین اعمالا شده در حالى که باید اخسرین عملا باشد (چـون تمیز معمولا مفرد است ) این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که آنها فقط در یک بـازار عـمـل گـرفـتـار زیـان و خـسـران نـشـده انـد بـلکـه جـهـل مـرکـبـشـان ، سـبـب خـسـران در هـمـه بـرنـامـه هـاى زنـدگـى و تـمـام اعمال و کارهایشان شده است .
به تعبیر دیگر گاه انسان در یک رشته تجارت زیان مى کند، و در یک رشته دیگر سود، و در پـایـان سـال آنـهـا را روى هـم مـحاسبه کرده مى بیند چندان زیانى نکرده است ، ولى بدبختى آن است که انسان در تمام رشته هائى که سرمایه گذارى کرده زیان کند.
ضـمـنـا تـعـبـیـر بـه گـم شـدن گـویـا اشـاره بـه ایـن حـقـیـقـت اسـت کـه اعمال انسان به هر صورت در عالم نابود نمى شود، همانگونه که ماده و انرژیهاى جهان هر چند دائما تغییر شکل مى دهند اما به هر حال از بین نمى روند، ولى گاه گم مى شوند، چـون آثـار آنـهـا بـه چشم نمى خورد و هیچگونه استفاده از آن نمى گردد، همانند سرمایه هاى گم شده اى که از دسترس ما خارج و بلا استفاده است .
در بـاره ایـنـکـه چـرا انـسـان گـرفتار چنین حالتى از نظر روانى مى شود در نکات بحث خواهیم کرد.
آیـات بـعـد بـه مـعـرفـى صـفات و معتقدات این گروه زیانکار مى پردازد و چند صفت که ریشه تمام بدبختیهاى آنها است ، بیان مى دارد:
نـخـسـت مـى گـویـد: آنـها کسانى هستند که به آیات پروردگارشان کافر شدند (اولئک الذین کفروا بایات ربهم )
آیاتى که چشم و گوش را بینا و شنوا مى کند، آیاتى که پرده هاى غرور را درهم میدرد، و چـهـره واقـعـیـت را در بـرابـر انـسـان مـجـسـم مى سازد، و بالاخره آیاتى که نور است و روشـنـائى ، و آدمـى را از ظلمات اوهام و پندارها بیرون آورده به سرزمین حقایق رهنمون مى گردد.
دیگر اینکه آنها بعد از فراموش کردن خدا به معاد و لقاء الله کافر گشتند (و لقائه )
آرى تا ایمان به معاد در کنار ایمان به مبدء قرار نگیرد و انسان احساس نکند که قدرتى مـراقب اعمال او است و همه را براى یک دادگاه بزرگ و دقیق و سختگیر حفظ و نگهدارى مى کند، روى اعمال خود حساب صحیحى نخواهد کرد، و اصلاح نخواهد شد.
سپس اضافه مى کند: به خاطر همین کفر به مبدء و معاد، اعمالشان حبط
و نابود شده است (فحبطت اعمالهم ).
درست همانند خاکسترى در برابر یک طوفان عظیم .
و چـون آنـهـا عـمـلى کـه قـابـل سـنجش و ارزش باشد ندارند، لذا روز قیامت وزن و میزانى براى آنان برپا نخواهیم کرد (فلا نقیم لهم یوم القیامة وزنا).
چـرا کـه توزین و سنجش مربوط به جائى است که چیزى در بساط باشد، آنها که چیزى در بساط ندارند چگونه توزین و سنجشى داشته باشند؟!.
سـپـس ضـمـن بـیـان کـیفر آنها سومین عامل انحراف و بدبختى و زیانشان را بیان کرده مى گـویـد: کـیـفـر آنـهـا جـهنم است به خاطر آنکه کافر شدند و آیات من و پیامبرانم را بباد استهزاء و سخریه گرفتند (ذلک جزائهم جهنم بما کفروا و اتخذوا آیاتى و رسلى هزوا).
و بـه ایـن تـرتـیـب آنـهـا سـه اصل اساسى معتقدات دینى (مبدء و معاد و رسالت انبیاء) را انکار کرده و یا بالاتر از انکار آن را به باد مسخره گرفته اند:
مـشـخـصـات کـفـار و زیـانکارترین مردم و همچنین سرانجام کارشان بخوبى دانسته شد و اکنون به سراغ مؤ منان و سرنوشتشان مى رویم تا با قرینه مقابله ، وضع هر دو طرف کـامـلا مـشـخـص گـردد، قـرآن در ایـن زمـیـنـه مـیـگـویـد: کـسـانـى کـه ایـمـان آوردنـد و عـمـل صـالح انـجـام دادنـد بـاغـهـاى فـردوس مـنـزلگـاهـشـان اسـت (ان الذیـن آمـنوا و عملوا الصالحات کانت لهم جنات الفردوس نزلا).
فـردوس بـه طـورى کـه بـعضى از مفسران بزرگ گفته اند باغى است که همه نعمتها و تـمـام مـواهب لازم در آن جمع باشد، و به این ترتیب فردوس بهترین و برترین باغهاى بهشت است .
و از آنـجـا کـه کـمـال یـک نـعـمـت در صـورتـى خـواهـد بـود کـه دسـت زوال بـدامـن آن دراز نـشود بلا فاصله اضافه مى کند: آنها جاودانه در این باغهاى بهشت خواهند ماند (خالدین فیها)
و بـا ایـنـکـه طـبـع مـشـکل پسند و تحول طلب انسان دائما تقاضاى دگرگونى و تنوع و تـحـول مـى کـنـد سـاکـنـان فـردوس هـرگـز تـقـاضـاى نقل مکان و تحول از آن نخواهند کرد (لا یبغون عنها حولا).
بـراى ایـنـکـه هـر چـه مـى خـواهـنـد در آنـجـا هـسـت حـتـى تـنـوع و تکامل چنانکه شرح آن در نکته ها خواهد آمد
نکته ها:
1 - اخسرین اعمالا چه کسانى هستند؟!
در زندگى خود و دیگران بسیار دیده ایم که گاه انسان کار خلافى انجام میدهد در حالى کـه فـکـر مـى کـنـد کـه کـار خـوب و مـهـمـى انـجـام داده اسـت ، ایـن گـونـه جـهـل مـرکـب مـمـکـن اسـت یـک لحـظـه و یا یک سال ، و یا حتى یک عمر، ادامه یابد، و راستى بدبختى از این بزرگتر تصور نمى شود.
و اگر مى بینیم قرآن چنین کسان را زیانکارترین مردم نام نهاده دلیلش روشن است براى اینکه کسانى که مرتکب گناهى مى شوند اما مى دانند خلافکارند غالبا حد و مرزى براى خلافکارى خود قرار مى دهند، و لااقل چهار اسبه نمى تازند، و بسیار مى شود که به خود مى آیند و براى جبران آن به سراغ توبه
و اعـمـال صـالح مـى رونـد، امـا آنـهـا کـه گـنـهـکـارنـد و در عـیـن حال گناهشان را عبادت ، و اعمال سوئشان را صالحات و کژى ها را درستى ها مى پندارند، نـه تـنـها در صدد جبران نخواهند بود بلکه با شدت هر چه تمامتر به کار خود ادامه مى دهـنـد، حـتـى تـمـام سـرمایه هاى وجود خود را در این مسیر به کار مى گیرند، و چه تعبیر جالبى قرآن در باره آنها ذکر کرده : (اخسرین اعمالا).
در روایات اسلامى تفسیرهاى گوناگونى براى اخسرین اعمالا آمده است که هر یک از آنها اشـاره به مصداق روشنى از این مفهوم وسیع است ، بى آنکه آنرا محدود کند، در حدیثى از اصـبغ بن نباته مى خوانیم که شخصى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) از تفسیر این آیه سؤ ال کرد، امام فرمود: منظور یهود و نصارى هستند، اینها در آغاز بر حق بودند سپس بـدعـتهائى در دین خود گذاردند و در حالى که این بدعتها آنها را به راه انحراف کشانید گمان مى کردند کار نیکى انجام مى دهند در
حـدیث دیگرى از همان امام (علیه السلام ) مى خوانیم : که پس از ذکر گفتار فوق فرمود: خوارج نهروان نیز چندان از آنها فاصله نداشتند!
در حـدیـث دیـگـر مـخـصـوصـا اشـاره بـه رهـبـانـها (مردان و زنان تارک دنیا) و گروه هاى بدعتگذار از مسلمین شده است .
و در بعضى از روایات به منکران ولایت امیر مؤ منان على (علیه السلام ) تفسیر گردیده .
راهـبـانـى کـه یک عمر در گوشه دیرها تن به انواع محرومیتها مى دهند، از ازدواج چشم مى پـوشند، از لباس و غذاى خوب صرف نظر مى کنند، و دیرنشینى را بر همه چیز مقدم مى شمرند، و گمان مى کنند این محرومیت ها سبب قرب آنها
به خدا است آیا مصداق اخسرین اعمالا نیستند؟
آیـا هـیـچ مـذهـب و آئیـن الهـى مـمـکـن اسـت بـر خـلاف قـانـون عـقل و فطرت ، انسان اجتماعى را به انزوا دعوت کند و این کار را سرچشمه قرب به خدا بداند؟
هـمـچـنین آنها که در آئین خدا بدعت گذاردند، تثلیث را بجاى توحید و مسیح بنده خدا را به عنوان فرزند خدا، و خرافاتى دیگر از این قبیل را وارد آئین پاک الهى نمودند، به گمان اینکه دارند خدمتى مى کنند، آیا این گونه افراد از زیانکارترین مردم نیستند؟!
خوارج نهروان ، آن جمعیت قشرى بى مغز و نادان که بزرگترین گناهان (همچون کشتن على (علیه السلام ) و گروهى از مسلمانان راستین و گلهاى سرسبد اسلام ) را موجب تقرب به خدا مى دانستند و حتى بهشت را در انحصار خود فرض مى کردند آیا از زیانکارترین مردم نبودند؟!
خـلاصـه آیـه آنـچـنـان مـفـهـوم وسـیـعـى دارد کـه اقـوام زیـادى را در گـذشـتـه و حال و آینده در برمى گیرد.
اکنون این سؤ ال پیش مى آید که سرچشمه این حالت انحرافى خطرناک چیست ؟
مـسـلمـا تـعـصـبـهـاى شـدیـد، غـرورهـا، تـکـبـر خـودمـحـورى ، و حـب ذات از مـهـمـتـریـن عوامل پیدایش این گونه پندارهاى غلط است .
گـاه تـمـلق و چـاپـلوسـى دیـگران ، و زمانى در گوشه انزوا نشستن و تنها به قاضى رفـتـن ، سـبـب پـیـدایـش ایـن حـالت مـى گـردد کـه تـمـام اعـمـال و افـکـار انـحرافى و زشت انسان در نظر او زینت مى دهد، آنچنان که بجاى احساس شـرمـنـدگـى و نـنـگ از این زشتیها، احساس غرور و افتخار و مباهات مى کند، همانگونه که قـرآن در جـاى دیـگـر مـى فـرمـایـد: (افـمـن زیـن له سـوء عـمـله فـرآه حـسنا: آیا کسى که اعمال زشتش در نظرش زینت داده شده است و آن را نیکو مى پندارد...
(فاطر آیه 8).
در بـعـضى دیگر از آیات قرآن عامل این تزیین زشتیها، شیطان معرفى شده است ، و مسلما ابزار شیطان در وجود انسان همان خلق و خوهاى زشت و انحرافى است ،
و اذزین لهم الشیطان اعمالهم و قال لا غالب لکم الیوم من الناس و انى جار لکم :
بـه خـاطـر بـیـاوریـد هـنـگـامـى را کـه شـیـطـان اعـمـال مشرکان را در نظرشان زینت داد و به آنها گفت در این میدان (جنگ بدر) هیچکس ‍ نمى تواند بـر شـمـا پـیـروز شـود و مـن شـخـصـا در کـنـار شـمـا در ایـن مـیـدان شـرکـت دارم ! (سوره انـفـال آیـه 48. قـرآن پـس از ذکـر داسـتـان بـرج معروف فرعون مى گوید و کذلک زین لفـرعـون سوء عمله : این چنین براى فرعون اعمال زشتش در نظرش تزیین شده (که دست بـه ایـن گـونه کارهاى احمقانه و مضحک براى مبارزه با خدا مى زند و گمان مى کند کار مهمى انجام داده است ) (مؤ من - 36 و 37).
2 - لقاء الله چیست ؟
گرچه بعضى از شبه دانشمندان خرافى از اینگونه آیات چنین استفاده کرده اند که خدا را در جهان دیگر میتوان دید، و ملاقات را به معنى ملاقات حسى تفسیر نموده اند.
ولى بدیهى است که ملاقات حسى لازمه اش جسمیت ، و جسمیت لازمهاش محدود بودن ، نیازمند بودن و فنا پذیر بودن است ، و هر عاقلى مى داند خداوند نمى تواند داراى چنین صفاتى باشد.
بـنـابـر این بدون شک منظور از ملاقات یا رؤ یت در آیات مختلف قرآن هنگامى که به خدا نسبت داده مى شود ملاقات حسى نیست بلکه شهود باطنى است .
یعنى انسان در قیامت چون آثار خدا را بیشتر و بهتر از هر زمان مشاهده مى کند او را با چشم دل آشکارا مى بیند، و ایمان او نسبت به خدا یک ایمان شهودى
مـى شود، به همین دلیل ، طبق آیات قرآن ، حتى لجوج ترین منکران خدا در قیامت زبان به اعتراف مى گشایند چرا که راهى براى انکار نمى بینند
گـروهـى از مـفـسـران نـیـز مـفـهـوم ایـن تـعبیر را مشاهده نعمتها و پاداشها، و همچنین عذاب و کیفرهاى الهى دانسته اند، و در حقیقت کلمه نعمت و ثواب و جزا را در تقدیر گرفته اند.
از ایـن دو تـفـسـیـر در عـیـن ایـنـکـه بـا هـم مـنـافـاتـى نـدارنـد تـفـسـیـر اول روشنتر به نظر میرسد.
3 - توزین اعمال
نـیـازى بـه ایـن نـداریـم کـه مـسـاله تـوزیـن اعـمـال را در قـیـامـت از طـریـق تـجـسـم اعـمـال تـفـسـیـر کـنـیـم و بـگـوئیـم عـمـل آدمـى در آنـجـا تبدیل به جسم صاحب وزنى مى شود چرا که توزین معنى وسیعى دارد و هر گونه سنجش را دربر مى گیرد، مثلا در مورد افراد بى شخصیت مى گوئیم آدمهاى بیوزنى هستند، و یا سبک مى باشند، در حالى که منظور کمبود شخصیت آنها است نه وزن جسمانى .
جـالب ایـنـکـه در آیـات بـالا در مـورد گـروه اخسرین اعمالا مى گوید: براى آنها در قیامت اصـلا ترازوى سنجش برپا نمى سازیم آیا این با آیاتى که مى گوید و الوزن یومئذ الحق (وزن در آنروز حق است - اعراف 8) منافات دارد؟!
مـسـلمـا نـه ، زیـرا تـوزیـن در مـورد کـسـانـى اسـت کـه کـار قـابـل سـنجشى انجام داده اند، اما کسى که تمام وجودش و افکار و اعمالش حتى به اندازه بال یک مگس وزن ندارد چه نیازى به سنجش دارد؟!
لذا در روایـت مـعـروفـى از پـیـغـمبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : انه لیاتى الرجل العظیم السمین یوم القیامة لا یزن جناح بعوضة : در روز قیامت مردان
فـربـه بـزرگ جـثـهـاى را در دادگـاه خـدا حـاضـر مـى کـنـنـد که وزنشان حتى به اندازه بـال مگسى نیست ! چرا که در این جهان اعمالشان ، افکارشان و شخصیتشان همه تو خالى و پوک بود.
و از اینجا روشن مى شود که مردم در آنجا چند دسته اند:
1 - گـروهـى بـقـدرى از نـظـر حـسنات و اعمال صالح پربارند که نیازى به توزین و حساب در کارشان نیست و بى حساب وارد بهشت مى شوند.
2 - گـروهـى دیـگـر آنـچـنـان اعـمـالشـان حـبـط و بـاطـل شـده و یـا بـکـلى فـاقـد عـمـل صـالح هـسـتـند که باز نیازى به توزین ندارند، آنها نیز بى حساب وارد دوزخ مى شوند!.
3 - اما گروه سوم آنهائى هستند که داراى حسنات و سیئات مى باشند، کارشان به وزن و حساب کشیده مى شود و شاید اکثر مردم داخل در این قسم سوم هستند.
4 - تفسیر جمله لا یبغون عنها حولا.
حـول (بـر وزن مـلل ) مـعـنـى مـصـدرى دارد و بـه مـعـنـى تـحـول و نقل مکان است ، همانگونه که در تفسیر آیات گفتیم فردوس باغى از بهشت است کـه بـهـتـریـن نـعـمـتـهـا و مـواهـب الهـى در آن جـمـع اسـت ، و بـه هـمـیـن دلیـل بـهـتـریـن نـقـاط آن جـهـان مـى بـاشـد: و لذا سـاکـنـان آن هـرگـز تـمـنـاى نقل مکان از آن را نمى کنند.
مـمـکـن اسـت سـؤ ال شود پس زندگى در آنجا به صورت یکنواخت و راکد خواهد بود و این خود عیب بزرگ آن است .
در پـاسـخ مـى گـوئیـم هـیـچ مـانـعـى نـدارد کـه تـحـول و تـکـامـل در هـمـان مـنـطـقـه تـداوم داشـتـه بـاشـد یـعـنـى اسـبـاب تکامل در آنجا جمع است ، و انسانها در پرتو اعمالى که در این
جـهـان انـجـام داده انـد و مـواهـبـى کـه خـدا در آن جـهـان بـه آنـهـا عـنـایـت کـرده در مـسـیـر تکامل دائما پیش مى روند.
بـه خـواسـت خـدا در ذیـل آیـات مـنـاسـب بـحـث پـیـرامـون تکامل انسان را حتى در بهشت مشروحتر بیان خواهیم داشت .
5 - فردوس جاى چه کسانى است ؟
سـؤ ال دیـگـرى که در اینجا پیش مى آید این است که فردوس چنانکه گفته شد برترین جـاى بـهـشـت اسـت و در آیـات فـوق خـواندیم فردوس منزلگاه افراد با ایمان و صاحبان اعمال صالح است ، اگر چنین است مناطق دیگر بهشت ساکنانى نباید داشته باشد، چرا که غیر مؤ من را در بهشت راهى نیست .
در پـاسـخ ایـن سـؤ ال مـى تـوان گـفـت کـه آیـات فـوق بـه هـر فـردى کـه ایـمـان و عـمـل صـالح دارد اشـاره نـمـى کـنـد بـلکـه درجـه والائى از نـظـر ایـمـان و عـمـل صـالح را مـعـیـار بـراى دخول در فردوس قرار داده ، هر چند ظاهر آیه مطلق است ، اما توجه به مفهوم کلمه فردوس آن را مقید مى کند.
لذا در سـوره مـؤ منون که صفات وارثان فردوس را بیان مى کند حد اعلائى از صفات مؤ مـنـان را ذکـر کرده که در همه افراد وجود ندارد و این خود قرینهاى است بر اینکه ساکنان فـردوس بـایـد داراى صـفـات مـمـتـازى بـاشـنـد، عـلاوه بـر ایـمـان و عمل صالح .
و نـیـز بـه هـمـیـن دلیـل در حـدیـثـى کـه سـابقا از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نـقـل کـردیـم خـوانـدیم که مى فرماید هر وقت از خدا تقاضاى بهشت را مى کنید مخصوصا تقاضاى
فردوس کنید که جامعترین و کاملترین منزلگاه هاى بهشت است
اشـاره بـه ایـنـکـه هـمـت افـراد بـا ایـمـان بـایـد در هـمـه چـیـز و در هـمـه حـال عـالى بـاشـد حـتـى در تـمـنـاى بـهـشـت بـه مـراحـل پـائیـنـتـر قـنـاعـت نـکـنـد، هر چند مراحل پائینتر هم غرق نعمت است .
بـدیـهـى است کسى که چنین تقاضائى از خدا مى کند لابد باید خود را براى رسیدن به چـنـیـن مـقـامـى آمـاده کند، لابد باید حداکثر تلاش و کوشش را براى کسب برترین صفات انسانى و انجام صالحترین اعمال به خرج دهد.
بـنـابـر ایـن آنـهـا کـه مـى گـویند خدا کند ما به بهشت راه یابیم هر چند در پائین ترین مراحل آن باشیم ، افرادى هستند که از همت والاى مؤ منان راستین بهره کافى ندارند.
آیه و ترجمه


قـل لو کـان البـحـر مـداد الکـلمـات ربـى لنـفـد البـحـر قبل أ ن تنفد کلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا (109)
قـل إ نـمـا أ نـا بـشـر مـثـلکـم یوحى إ لى أ نما إ لهکم إ له واحد فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه أ حدا (110)


ترجمه :

109 - بـگـو اگـر دریاها براى (نوشتن ) کلمات پروردگارم مرکب شوند، دریاها پایان مى گیرند پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان یابد، هر چند همانند آن (دریاها) را به آن اضافه کنیم !
110 - بگو من فقط بشرى هستم همچون شما (امتیازم این است که ) به من وحى مى شود که مـعـبـود شـمـا تـنـهـا یـکـى اسـت ، پـس هـر کـس امـیـد لقـاى پـروردگـارش را دارد بـایـد عمل صالح انجام دهد، و کسى را در عبادت پروردگارش شریک نکند.
شان نزول :
در شـان نـزول ایـن آیـه از ابـن عـباس چنین آمده است : یهود هنگامى که این سخن الهى را از پـیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شنیدند که ما اوتیتم من العلم الا قلیلا: شما جـز بـهـره کـمى از دانش ندارید گفتند: چگونه چنین چیزى میتواند صحیح باشد؟ در حالى که به ما تورات داده شده است و هر کس تورات به او داده شده است صاحب خیر کثیر است ، در ایـن هـنـگام نخستین آیه فوق نازل شد (و ترسیمى از علم بى نهایت خدا و ناچیز بودن علم ما در برابر علم او نمود).
بعضى مى گویند یهود به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) گفتند، خداوند به تو حـکمت داده است و من یؤ ت الحکمة فقد اوتى خیرا کثیرا: و هر کس به او حکمت داده شده داراى خـیـر کـثـیـر اسـت امـا هـنـگـامـى کـه در بـاره روح از تـو سـؤ ال مـى کـنـیـم جـواب سـربـسـتـه مـیـگـوئى ؟! آیـه فـوق نـازل شـد (و نـشان داد که انسان هر قدر دانش داشته باشد در برابر علم بى پایان خدا بسیار ناچیز است ).
تفسیر:
آنها که امید لقاى خدا را دارند
آیـات فـوق در عـیـن ایـنـکـه بـحـث مـسـتـقـلى را دنـبـال مـى کـنـد در ارتـبـاط بـا کـل مـباحث این سوره است ، زیرا هر یک از داستانهاى سه گانه مهمى که در این سوره بود پرده از روى مطالب تازه و عجیبى برمیداشت ، گوئى قرآن در این آیات مى خواهد
بـگـویـد کـه آگـاهـى بـر سـرگـذشـت اصـحاب کهف ، و موسى و خضر، و ذو القرنین در بـرابر علم بى پایان خدا مطلب مهمى نیست ، چرا که علم و دانش او از همه کائنات و جهان هستى از گذشته و حال و آینده را در برمى گیرد.
بـه هـر حـال قـرآن در نـخـسـتـین آیه مورد بحث به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مـیـگوید: بگو اگر دریاها براى نوشتن کلمات پروردگارم مرکب شود، دریاها پایان مى یـابـد پـیـش از آنکه کلمات پروردگارم پایان گیرد، هر چند همانند آن را به آن اضافه کـنـیـم (قـل لو کـان البـحـر مـدادا لکـلمـات ربـى لنـفـد البـحـر قبل ان تنفد کلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا).
مـداد بـه مـعـنـى مـرکـب و یـا مـاده رنـگـیـنـى کـه بـه کـمـک آن مـى نـویسند مى باشد، و در اصل از مد به معنى کشش گرفته شده است زیرا با کشش آن خطوط آشکار مى شود.
کـلمـات جـمـع کـلمه در اصل به معنى الفاظى است که با آن سخن گفته مى شود و یا به تـعـبـیـر دیـگـر لفظى است که دلالت بر معنى دارد، اما از آنجا که هر یک از موجودات این جـهـان دلیـل بـر عـلم و قـدرت پـروردگار است گاهى به هر موجودى کلمة الله اطلاق مى شود، مخصوصا این تعبیر در مورد موجودات مهم و با عظمت بیشتر آمده است :
قـرآن مـجـیـد در مـورد عـیـسـى مـسـیـح (عـلیـه السـلام ) میگوید: انما المسیح عیسى بن مریم رسول الله و کلمته القاها الى مریم : عیسى کلمه خداوند بود که آنرا به مریم القا نمود (سوره نساء - 171).
در آیه مورد بحث کلمه نیز به همین معنى است یعنى اشاره به موجودات
جهان هستى است که هر کدام حکایت از صفات گوناگون پروردگار مى کند.
در حـقـیـقـت قـرآن در این آیه توجه به این واقعیت مى دهد که گمان مبرید عالم هستى محدود بـه آن اسـت کـه شـمـا مـى بـیـنـیـد یـا مـى دانـیـد یا احساس مى کنید، بلکه آن قدر عظمت و گـسترش دارد که اگر دریاها مرکب شوند و بخواهند نام آن و صفات و ویژگیهاى آنها را بنویسند دریاها پایان مى یابند پیش از آنکه موجودات جهان هستى را احصا کرده باشند.
تـوجـه بـه ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه دریـا در اینجا مفهوم جنس را دارد، و همچنین کلمه مـثـل در جمله و لو جئنا بمثله مددا نیز معنى جنس را مى رساند اشاره به اینکه هر قدر همانند این دریاها بر آن افزوده شود باز هم کلمات الهى پایان نمى گیرد.
و به همین دلیل آیه فوق با آیه مشابهى که در سوره لقمان آمده است هیچگونه منافاتى نـدارد آنـجـا کـه مـى گـویـد: و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام و البحر یمده من بعده سـبـعـة ابـحـر مـا نـفـدت کـلمـات الله : اگر تمام درختان روى زمین قلم شوند و دریا و هفت دریـاى دیـگـر، مـرکـب آن گـردنـد (تا کلمات خدا را بنویسند هرگز کلمات او پایان نمى گیرد (لقمان - 27).
یعنى این قلمها مى شکند و آن مرکبها تا آخرین قطره تمام مى شوند و هنوز شرح مخلوقات و اسرار و حقایق جهان هستى باقى مانده است .
مـوضـوع مـهـمـى کـه در ایـنـجـا تـوجه به آن لازم است این است که آیه فوق در عین اینکه گـسـتـرش بـى انـتـهـاى جـهـان هـسـتـى را در گـذشـتـه و حـال و آینده مجسم مى سازد ترسیمى از علم نامحدود خداوند نیز هست ، چرا که مى دانیم خدا به همه آنچه در پهنه هستى بوده است و خواهد بود احاطه علمى دارد، بلکه علم او به حکم اینکه علم حضورى است از وجود این موجودات جدا نخواهد بود (دقت کنید).
پس به تعبیر دیگر مى توان گفت : اگر تمام اقیانوسهاى روى زمین مرکب و جوهر شوند و همه درختان قلم گردند هرگز قادر نیستند آنچه در علم خداوند است رقم بزنند.
ترسیمى از بى نهایت
قـرآن مـجـیـد در ایـنـجـا بـراى مـجـسم ساختن عدد بى نهایت ، و نزدیک ساختن معنى علم بى پایان خدا و گستردگى فوق العاده جهان هستى را به افکار ما، در اینجا به بیان بسیار فصیح و بلیغى دست زده است و از اعداد زنده و جاندار استفاده کرده .
مگر اعداد هم زنده و مرده دارند؟
آرى عددهائى که در ریاضیات به کار میرود و از تکثیر صفر در طرف راست اعداد صحیح بدست مى آید در حقیقت اعدادى مرده است ، و هرگز نمى تواند عظمت چیزى را مجسم کند.
کـسـانـى کـه بـا ریاضیات سر و کار دارند مى دانند یک عدد یک که در طرف راست آن یک کـیـلومـتـر صـفـر بـاشـد عـددى اسـت فـوق العـاده عـظـیم و گیج کننده که تصور عظمت آن براستى مشکل است ، اما براى چه اشخاصى ؟ براى ریاضى دانها، ولى براى توده مردم هرگز نمى تواند تجسمى از عظمت باشد:
عـدد زنده آنست که فکر ما را به همراه خود تا آنجا که پیش میرود ببرد و واقعیت را آنچنان کـه هـسـت در نـظـرهـا تـجسم بخشد، روح داشته باشد، عظمت داشته باشد، و زبان داشته باشد.
قـرآن بـه جـاى ایـنـکه بگوید مخلوقات خداوند در پهنه هستى از عددى که یکصد کیلومتر صفر در کنار آن باشد فوق العاده بیشتر است مى گوید: اگر تمام درختان روى زمین قلم شوند، و همه دریاها مرکب تمام این قلمها مى شکند
و از بـین مى رود، و همه این مرکبها تا آخرین قطره پایان مى یابند اما حقایق عالم هستى و اسرار و رموز آن و موجودات این جهان و معلومات پروردگار پایان نمى پذیرد.
درسـت فـکـر کـنید یک قلم چقدر قدرت نوشتن دارد؟ سپس فکر کنید از یک شاخه کوچک درخت چـند قلم ساخته مى شود؟ پس ‍ از آن از یک درخت بزرگ با آن ساقه تنومندش چند هزار یا چـنـد مـلیـون قلم تهیه مى شود؟ سپس مجموع درختان روى زمین در تمام جنگلها و باغها را در نظر بگیرید، و قلمهائى که از آن ساخته مى شود حساب کنید!
از سـوى دیـگـر بـا یک قطره مرکب فکر کنید چند کلمه مى توان نوشت ؟ سپس آن را در یک اسـتخر و یک دریاچه و یک دریا و اقیانوس و سرانجام همه دریاهاى روى زمین ضرب کنید، چه عدد عجیبى را تشکیل میدهد؟!!
عـظمت این سخن آنگاه روشنتر مى شود که به این واقعیت توجه کنیم که عدد سبع (هفت ) در ایـنـجـا عـدد تعداد نیست بلکه عدد تکثیر است ، و به تعبیر دیگر مفهومش این است که اگر دریاهاى بسیار بر آن دریا بیفزائیم باز کلمات الله پایان نمى یابد.
فـکـر کـنـید این عدد تا چه اندازه زنده و جاندار است ، عددى است که فکر انسان را با خود مى کشد و به سوى بى نهایت پیش ‍ مى برد.
عـددى اسـت کـه هـر کـس ، چـه ریـاضـیـدان چـه بـى سـواد، درک عـظمت آن را مى کند، و به گستردگى و ابهتش آشنا مى شود.
آرى علم خدا از این عدد هم بالاتر است .
علمى است نامحدود و بى نهایت .
عـلمـى اسـت کـه قـلمـرو آن سرتاسر جهان هستى است و گذشته و آینده تاریخ عالم و همه اسرار و رموز و حقایق را در برمى گیرد.
آیـه دوم کـه آخـریـن آیـه سـوره کـهـف اسـت مـجـمـوعـه اى اسـت از اصول اساسى
اعـتقادات دینى ، یعنى توحید و معاد و رسالت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و در واقع همان چیزى است که آغاز سوره کهف نیز با آن بوده است ، چرا که در آغاز نیز سخن از الله و وحـى و پـاداش عمل و قیامت بود، و از یک نظر عصاره و فشرده اى است از مجموع این سوره که قسمت مهمى از آن بر محور این سه موضوع دور میزد.
و از آنـجـا کـه مـسـاله نبوت در طول تاریخش با انواع غلو و مبالغه همراه بوده است آن را چنین بیان مى کند:
بـگـو مـن فـقـط بـشـرى هـمچون شما هستم ، یگانه امتیازم این است که بر من وحى مى شود (قل انما انا بشر مثلکم یوحى الى ).
و بـا ایـن تـعـبـیر بر تمام امتیازات پندارى شرک آلودى که پیامبران را از مرحله بشریت به مرحله الوهیت بالا مى برد قلم سرخ مى کشد.
سپس از میان تمام مسائلى که وحى مى شود، انگشت روى مساله توحید مى گذارد و میگوید: بر من وحى مى شود که معبود شما فقط یکى است (انما الهکم اله واحد ):
چـرا تـنـهـا بـه ایـن مـسـاله اشـاره شـده است براى اینکه توحید عصاره همه معتقدات و همه بـرنـامـه هـاى فـردى و اجتماعى سعادتبخش ‍ انسان است ، در جاى دیگر نیز گفته ایم که تـوحـیـد تـنـهـا یـک اصـل از اصـول دیـن نـیـسـت بـلکـه خـمـیـرمـایـه هـمـه اصول و فروع اسلام است .
اگـر در یـک مـثـال سـاده تعلیمات دین را از اصول و فروع به دانه هاى گوهرى تشبیه کـنـیم باید توحید را به آن ریسمانى تشبیه کرد که این دانه ها را به هم پیوند میدهد و از مجموع آن گردنبند پرارزش و زیبائى مى سازد.
و یـا ایـنـکـه اگـر هـر یـک از تعلیمات دین را به یکى از اعضاء پیکر انسان تشبیه کنیم باید بگوئیم توحید روحى است که در مجموع این پیکر دمیده است .
در بحثهاى معاد و نبوت ، این واقعیت به ثبوت رسیده است که آنها جدا از
توحید نیستند یعنى هنگامى که خدا را با همه صفاتش بشناسیم مى دانیم چنین خدائى باید پـیـامـبـرانـى بـفـرسـتـد، و نـیـز حـکـمـت و عـدالت او ایـجـاب مـى کـنـد کـه دادگـاه عـدل و رسـتـاخـیـزى وجـود داشـتـه بـاشـد، مـسـائل اجـتـمـاعـى و کل جامعه انسانى و هر چه در ارتباط با آن است باید پرتوى از توحید و وحدت باشد تا سامان یابد.
بـه همین دلیل در احادیث مى خوانیم که جمله لا اله الا الله قلعه محکم پروردگار است و هر کس در آن وارد شود از عذاب و کیفر الهى در امان است .
و نـیـز همه شنیده ایم که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آغاز اسلام مى فرمود: اگر طالب رستگارى هستید زیر پرچم توحید درآئید (قولوا لا اله الا الله تفلحوا)
سـومـیـن جـمـله ایـن آیـه اشاره به مساله رستاخیز مى کند و آنرا با فاء تفریع به مساله تـوحید پیوند میزند، و میگوید: بنا بر این هر کس ‍ امید لقاى پروردگارش را دارد باید عـمـل صـالح انـجـام دهـد (فـمـن کـان یـرجـوا لقـاء ربـه فلیعمل عملا صالحا).
لقـاى پـروردگـار کـه هـمـان مـشـاهـده بـاطـنـى ذات پـاک او بـا چـشـم دل و بـصـیـرت درون است گر چه در این دنیا هم براى مؤ منان راستین امکانپذیر است اما از آنـجـا کـه ایـن مـسـاله در قـیـامـت بـه خـاطر مشاهده آثار بیشتر و روشنتر و صریحتر جنبه هـمگانى و عمومى پیدا مى کند، این تعبیر در لسان قرآن معمولا در مورد روز قیامت به کار رفته از سوى دیگر طبیعى است اگر انسان انتظار و امید چیزى را دارد باید خود را براى استقبال از آن آماده کند.
آن کـس کـه ادعـا مـى کـنـد مـن انـتـظـار چـیـزى دارم و اثـرى در عمل او نمایان نیست ، در واقع مدعى دروغینى بیش نخواهد بود.
به همین دلیل در آیه فوق ، فلیعمل عملا صالحا به صورت صیغه امر بیان شده ، امرى که لازمه رجاء و امید و انتظار لقاى پروردگار است .
در آخرین جمله حقیقت عمل صالح را در یک بیان کوتاه چنین بازگو
مـى کـنـد: و نـبـایـد کـسى را در عبادت پروردگارش شریک سازد (و لا یشرک بعبادة ربه احدا).
بـه تـعـبـیـر روشـنـتـر تـا حـقـیـقـت خـلوص و اخـلاص در عمل نیاید، رنگ عمل صالح به خود نخواهد گرفت .
انـگـیـزه الهـى و خـدائى اسـت کـه به عمل انسان عمق مى دهد، نورانیت میبخشد، و جهت صحیح مـیـدهـد، و هنگامى که اخلاص از میان رفت ، عمل بیشتر جنبه ظاهرى پیدا مى کند، به منافع شخصى گرایش مى یابد و عمق و اصالت و جهت صحیح خود را از دست مى دهد.
در حـقیقت این عمل صالحى که از انگیزه الهى و اخلاص ، سرچشمه گرفته و با آن آمیخته شده است گذرنامه لقاى پروردگار است !.
و همانگونه که سابقا اشاره کرده ایم عمل صالح آنچنان مفهوم وسیعى دارد که هر برنامه مـفـیـد و سـازنـده فـردى و اجـتـمـاعـى را در تـمـام زمـیـنـه هـاى زنـدگـى شامل مى شود.
اخلاص یا روح عمل صالح
در روایات اسلامى به مساله نیت اهمیت فوق العادهاى داده شده است ، و اصلا برنامه اسلام این است که هر عملى را با رنگ نیت و انگیزه آن مى پذیرد حدیث معروف پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) لا عمل الا بالنیة را که همه شنیده ایم بیانگر همین حقیقت است و بعد از مـسـاله نـیـت روى اخـلاص تـکـیـه شـده اسـت کـه اگـر آن بـاشـد، عمل فوق العاده پر ارزش و الا فاقد ارزش ‍ خواهد بود.
اخـلاص آن اسـت کـه محرک انسان از هر گونه شائبه غیر الهى پاک باشد و میتوان نام آن را توحید نیت گذاشت یعنى در تمام برنامه ها تنها به پروردگار و رضاى او اندیشیدن .
جالب توجه اینکه در شان نزول آیه فوق از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین نـقـل شـده اسـت کـه شـخـصـى خـدمـتـش آمـد عـرض کـرد: یـا رسـول الله ! مـن در راه خـدا انـفـاق مـى کـنـم و صـله رحـم بـجـا مـى آورم ، و ایـن اعـمـال را فـقـط بـه خـاطـر الله انـجـام مـى دهـم ، امـا هـنـگـامـى کـه مـردم از ایـن اعـمـال مـن سـخـن مـى گـویـنـد و سـتـایـش مـى کـنـنـد مـسـرور و خوشحال مى شوم ، این اعمال من چگونه است ؟
پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سکوت فرمود و سخنى نگفت ، تا اینکه آیه فوق نـازل شـد و بـه ایـن سـؤ ال پـاسـخ داد (کـه تـنـهـا عـمـلى مقبول درگاه خدا است که با اخلاص کامل همراه باشد)
بـدون شـک مـنظور از این روایت آن حالت سرور غیر اختیارى نیست ، بلکه حالتى است که انگیزه عمل انسان گردد و یا حکایت از عدم خلوص نیت کند.
عـمـل خـالص تـا آن حـد در اسـلام مـورد اهمیت است که در حدیثى از پیامبر اکرم (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى خـوانـیـم مـن اخـلص لله اربعین یوما فجر الله ینابیع الحکمة من قـلبه على لسانه : کسى که چهل روز اعمال خود را خالصانه انجام دهد خداوند چشمه هاى حکمت و دانش را از قلبش بر زبانش مى گشاید
پروردگارا! نیت ما را در همه اعمالمان آنچنان خالص فرما که به احدى جز تو نیندیشیم ، و بـراى غـیـر تو گام برنداریم ، بلکه هر چه غیر از تو و هر کس جز تو را مى خواهیم به خاطر رضایت تو و پیوند و ارتباطش با تو باشد آمین یا رب العالمین .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت