تفسیرنمونه سوره کهف (قسمت4)

و بـلا فـاصـله دلیـل آنـرا بیان کرد و گفت : تو چگونه میتوانى در برابر چیزى که از رموزش آگاه نیستى شکیبا باشى ؟! (و کیف تصبر على ما لم تحط به خبرا).
همانگونه که بعدا خواهیم دید، این مرد عالم به ابوابى از علوم احاطه داشته که مربوط بـه اسـرار بـاطـن و عمق حوادث و پدیده ها بوده ، در حالى که موسى نه مامور به باطن بود و نه از آن آگاهى چندانى داشت .
و در چـنـیـن مواردى بسیار مى شود که چهره ظاهر حوادث با آنچه در باطن و درون آنها است متفاوت است ، چه بسا ظاهر آن بسیار زننده و یا ابلهانه است ، در حالى که در باطن بسیار مقدس ، حساب شده و منطقى است .
در چنین موردى آنکس که ظاهر را مى بیند عنان صبر و اختیار را از کف
میدهد، و به اعتراض و گاهى به پرخاش برمى خیزد.
ولى اسـتادى که از اسرار درون آگاه است و چهره باطن را مى نگرد با خونسردى به کار خـویـش ادامـه مـى دهد، و به اعتراض و فریاد او گوش نمى دهد، بلکه در انتظار فرصت مـنـاسـبـى اسـت کـه حقیقت امر را بازگو کند، اما شاگرد همچنان بیتابى مى کند، ولى به هنگامى که اسرار براى او فاش شد کاملا آرام مى گیرد.
مـوسـى از شـنـیـدن این سخن شاید نگران شد و از این بیم داشت که فیض محضر این عالم بـزرگ از او قـطـع شـود، لذا بـه او تعهد سپرد که در برابر همه رویدادها صبر کند و گـفـت : بـخـواسـت خدا مرا شکیبا خواهى یافت و قول میدهم که در هیچ کارى با تو مخالفت نکنم (قال ستجدنى ان شاء الله صابرا و لا اعصى لک امرا).
بـاز موسى در این عبارت نهایت ادب خود را آشکار مى سازد، تکیه بر خواست خدا مى کند، بـه آن مـرد عـالم نـمـى گـویـد من صابرم بلکه مى گوید انشاء الله مرا صابر خواهى یافت .
ولى از آنـجـا کـه شـکـیبائى در برابر حوادث ظاهرا زننده اى که انسان از اسرارش آگاه نیست کار آسانى نمى باشد بار دیگر آن مرد عالم از موسى تعهد گرفت و به او اخطار کـرد: و گـفـت پـس اگـر مـیخواهى به دنبال من بیائى سکوت محض باش ، از هیچ چیز سؤ ال مـکـن تـا خـودم بـه مـوقـع آن را بـراى تـو بـازگـو کـنـم ! (قال فان اتبعتنى فلا تسئلنى عن شى ء حتى احدث لک منه ذکرا)
موسى این تعهد مجدد را سپرد و در معیت این استاد به راه افتاد.
آیه و ترجمه


فانطلقا حتى اذا رکبا فى السفینة خرقها قال اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شیا امرا (71)
قال الم اقل انک لن تستطیع معى صبرا (72)
قال لا تؤ اخذنى بما نسیت و لا ترهقنى من امرى عسرا (73)
فانطلقا حتى اذا لقیا غلاما فقتله قال اقتلت نفسا زکیة بغیر نفس لقد جئت شیا نکرا (74)
قال الم اقل لک انک لن تستطیع معى صبرا (75)
قال ان سالتک عن شى ء بعدها فلا تصحبنى قد بلغت من لدنى عذرا (76)
فـانـطلقا حتى اذا اتیا اهل قریة استطعما اهلها فابوا ان یضیفوهما فوجدا فیها جدارا یرید ان ینقض فاقامه قال لو شئت لتخذت علیه اجرا (77)
قال هذا فراق بینى و بینک سانبئک بتاویل ما (78)


ترجمه :

71 - آنـها به راه افتادند تا اینکه سوار کشتى شدند و او کشتى را سوراخ کرد، (موسى ) گفت آیا آنرا سوراخ کردى که اهلش را غرق کنى ، راستى چه کار بدى انجام دادى ؟!
72 - گفت نگفتم تو هرگز نمى توانى با من شکیبائى کنى ؟!
73 - (موسى ) گفت مرا بخاطر این فراموشکارى مواخذه مکن ، و بر من بخاطر این امر سخت مگیر.
74 - باز به راه خود ادامه دادند تا اینکه کودکى را دیدند و او آن کودک را کشت ! (موسى ) گـفـت : آیـا انـسـان پاکى را بى آنکه قتلى کرده باشد کشتى ؟! به راستى کار منکر و زشتى انجام دادى !
75 - (بـاز آن مـرد عالم ) گفت به تو نگفتم تو هرگز توانائى ندارى با من صبر کنى ؟!
76 - (مـوسـى ) گـفـت اگـر بـعـد از ایـن از تـو دربـاره چـیـزى سـؤ ال کنم دیگر با من مصاحبت نکن ، چرا که از ناحیه من دیگر معذور خواهى بود!
77 - بـاز بـه راه خود ادامه دادند، تا به قریه اى رسیدند، از آنها خواستند که به آنها غـذا دهـنـد، ولى آنـهـا از مـهـمـان کـردنـشـان خـوددارى نـمـودنـد (بـا ایـنـحال ) آنها در آنجا دیوارى یافتند که مى خواست فرود آید، (آن مرد عالم ) آنرا برپا داشت ، (موسى ) گفت (لااقل ) مى خواستى در مقابل این کار اجرتى بگیرى ؟!
78 - او گـفـت ایـنـک وقـت جـدائى مـن و تـو فرا رسیده است ، اما به زودى سر آنچه را که نتوانستى در برابر آن صبر کنى براى تو بازگو مى کنم .
تفسیر:
معلم الهى و این اعمال زننده ؟!
آرى (مـوسـى بـه اتـفـاق ایـن مـرد عـالم الهـى بـه راه افـتـاد تا اینکه سوار بر کشتى شدند) (فانطلقا حتى اذا رکبا فى السفینة ).
از ایـنـجـا بـه بـعـد مـى بـیـنیم که قرآن در تمام موارد ضمیر تثنیه به کار مى برد که اشـاره بـه مـوسـى و آن عالم است و این نشان مى دهد که ماموریت همسفر موسى ، یوشع در آنـجـا پایان یافت ، و از آنجا بازگشت ، و یا به خاطر اینکه او در این ماجرا مطرح نبوده اسـت نـادیـده گـرفـتـه شـده ، هـر چـنـد در حـوادث حـضـور داشـتـه ، ولى احتمال اول قویتر به نظر مى رسد.
بـه هـر حـال هـنـگـامـى کـه آن دو بـر کـشـتـى سوار شدند (آن مرد عالم کشتى را سوراخ کرد)! (خرقها).
(خـرق ) - همانگونه که راغب در مفردات مى گوید - به معنى پاره کردن چیزى از روى فساد است بدون مطالعه و فکر، و ظاهر کار این مرد عالم راستى چنین بود.
از آنـجـا کـه مـوسـى از یـکـسـو پـیـامـبـر بـزرگ الهـى بـود و بـایـد حـافـظ جـان و مـال مـردم بـاشـد، و امـر بـه معروف و نهى از منکر کند، و از سوى دیگر وجدان انسانى او اجـازه نـمـى داد در برابر چنین کار خلافى سکوت اختیار کند تعهدى را که با خضر داشت بـه دسـت فـرامـوشـى سـپـرد، و زبـان به اعتراض گشود و (گفت آیا کشتى را سوراخ کـردى کـه اهـلش را غـرق کـنـى ؟ راسـتـى چـه کـار بـدى انـجـام دادى )! (قال اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شیئا امرا).
بـدون شـک مـرد عـالم هـدفـش غـرق سـرنـشـیـنـان کـشـتـى نـبود ولى از آنجا که نتیجه این عـمـل چـیـزى جـز غـرق کـردن به نظر نمى رسید موسى آن را با (لام غایت ) که براى بیان هدف مى باشد بازگو مى کند.
ایـن درسـت بـه آن مى ماند که شخصى در خوردن غذا بسیار زیاده روى مى کند مى گوئیم مى خواهى خودت را بکشى ؟! مسلما او چنین قصدى را ندارد، ولى نتیجه عملش ممکن است چنین باشد.
(امر) (بر وزن شمر) به کار مهم شگفت آور و یا بسیار زشت گفته مى شود.
و بـراسـتـى ظـاهـر ایـن کـار شـگـفـت آور و بسیار بد بود، چه کارى از این خطرناکتر مى تواند باشد که یک کشتى را با داشتن سرنشینهاى متعدد سوراخ کنند؟!.
در بـعـضى از روایات مى خوانیم که اهل کشتى به زودى متوجه خطر شدند و شکاف موجود را موقتا با وسیله اى پر کردند ولى دیگر آن کشتى یک کشتى سالم نبود.
در این هنگام مرد عالم الهى با متانت خاص خود نظرى به موسى افکند و (گفت نگفتم تو هـرگـز نـمـى تـوانـى بـا مـن شـکـیـبـائى کـنـى )؟! (قال الم اقل انک لن تستطیع معى صبرا).
مـوسى که از عجله و شتابزدگى خود که طبعا به خاطر اهمیت حادثه بود پشیمان گشت و بـیـاد تـعـهـد خـود افـتـاد در مـقـام عذرخواهى برآمده رو به استاد کرد و چنین (گفت مرا در بـرابـر فـرامـوشـکـارى کـه داشـتـم مـواخـذه مـکـن و بـر مـن بـخاطر این کار سخت مگیر) (قـال لا تـؤ اخـذنى بما نسیت و لا ترهقنى من امرى عسرا) یعنى اشتباهى بود و هر چه بود گذشت تو با بزرگوارى خود صرف نظر فرما.
(لا تـرهـقـنـى ) از مـاده (ارهـاق ) به معنى پوشاندن چیزى است با قهر و غلبه ، و گـاه به معنى تکلیف کردن آمده است ، و در جمله بالا منظور این است که بر من سخت مگیر و مرا به زحمت میفکن و بخاطر این کار فیض خود را قطع منما!.
سفر دریائى آنها تمام شد از کشتى پیاده شدند، (و به راه خود ادامه دادند، در اثناء راه بـه کـودکـى رسـیـدنـد ولى آن مـرد عـالم بـى مـقـدمـه اقـدام بـه قتل آن کودک کرد)! (فانطلقا حتى اذا لقیا غلاما فقتله ).
در ایـنـجـا بـار دیـگـر موسى از کوره در رفت ، منظره وحشتناک کشتن یک کودک بى گناه ، آنـهـم بـدون هـیـچ مـجـوز، چـیـزى نـبـود کـه مـوسـى بـتـوانـد در مـقـابـل آن سـکـوت کـنـد، آتـش خـشـم در دلش برافروخته شد، و گوئى غبارى از اندوه و نارضائى چشمان او را پوشانید، آنچنان که بار دیگر تعهد خود را فراموش کرد، زبان بـه اعـتـراض گـشـود، اعـتـراضـى شدیدتر و رساتر از اعتراض نخست ، چرا که حادثه وحـشـتـناک تر از حادثه اول بود و (گفت آیا انسان بى گناه و پاکى را بى آنکه قتلى کرده باشد کشتى )؟! (قال ا قتلت نفسا زکیة بغیر نفس ).
(براستى که چه کار منکر و زشتى انجام دادى ) (لقد جئت شیئا نکرا).
کلمه (غلام ) به معنى جوان نورس است خواه بحد بلوغ رسیده باشد یا نه .
در ایـنـکـه نـوجـوانـى را کـه آن مـرد عـالم در ایـنـجـا بـه قـتـل رسـانـیـد بـه سـرحد بلوغ رسیده بود یا نه ، در میان مفسران گفتگو است ، بعضى تـعـبـیـر بـه (نـفـسـا زکـیـة ) (انـسـان پـاک و بـیـگـنـاه ) را دلیل بر آن گرفته بودند که بالغ نبوده است .
و بـعـضـى تـعبیر (بغیر نفس ) را دلیل بر این گرفته اند که او بالغ بوده ، زیرا تـنها قصاص در حق بالغ جایز است ، ولى رویهم رفته نمى توان به طور قطع در این زمینه با توجه به خود آیه قضاوت کرد.
(نکر) به معنى زشت و منکر است ، و بازتاب آن قویتر از کلمه (امر) که در ماجراى سـوراخ کـردن کـشـتـى بـود مـى بـاشـد، دلیـل آنـهـم روشـن اسـت ، زیـرا کـار اول او زمـیـنـه خـطـرى بـراى جـمعى فراهم کرد که به زودى متوجه شدند و خطر را دفع کردند ولى در اقدام دوم ظاهرا او مرتکب جنایتى شده بود.
بـاز آن عـالم بزرگوار با همان خونسردى مخصوص به خود جمله سابق را تکرار کرد و گـفـت : (بـه تـو گـفـتـم تـو هـرگـز تـوانـائى نـدارى بـا مـن صـبـر کـنـى ) (قال الم اقل لک انک لن تستطیع معى صبرا).
تنها تفاوتى که با جمله گذشته دارد اضافه کردن کلمه (لک ) است که براى تاکید بیشتر است ، یعنى من این سخن را به شخص ‍ تو گفتم .
مـوسى (علیه السلام ) به یاد پیمان خود افتاد، توجهى توام با شرمسارى ، چرا که دو بـار پیمان خود را - هر چند از روى فراموشى - شکسته بود، و کم کم احساس مى کرد که گـفـتـه اسـتـاد مـمـکـن اسـت راسـت بـاشـد و کـارهـاى او بـراى مـوسـى در آغـاز غـیـر قابل تحمل است ، لذا بار دیگر زبان به عذرخواهى گشود و چنین گفت : این بار نیز از من صـرفـنـظـر کـن ، و فـرامـوشـى مرا نادیده بگیر، اما (اگر بعد از این از تو تقاضاى توضیحى در کارهایت کردم (و بر تو ایراد گرفتم ) دیگر با من مصاحبت نکن چرا که تو از ناحیه من دیگر معذور خواهى بود) (قال ان ساءلتک عن شى ء بعدها فلا تصاحبنى قد بلغت من لدنى عذرا).
ایـن جـمـله حـکـایـت از نـهـایـت انـصـاف و دورنگرى موسى مى کند، و نشان مى دهد که او در بـرابـر یـک واقـعـیـت ، هـر چند تلخ ، تسلیم بود، و یا به تعبیر دیگر بعد از سه بار آزمـایـش بـراى او روشـن مـى شـد کـه مـامـوریـت ایـن دو مـرد بـزرگ از هـم جدا است ، و به اصطلاح آبشان در یک جوى نمى رود!
بعد از این گفتگو و تعهد مجدد (موسى با استاد به راه افتاد، تا به قریه اى رسیدند و از اهـالى آن قـریـه غـذا خـواسـتـنـد، ولى آنـهـا از مـیـهـمـان کردن این دو مسافر خوددارى کردند) (فانطلقا حتى اذا اتیا اهل قریة استطعما اهلها فابوا ان یضیفوهما).
بدون شک موسى و خضر از کسانى نبودند که بخواهند سربار مردم آن دیار شوند، ولى مـعـلوم مـى شـود زاد و تـوشـه و خـرج سـفـر خـود را در اثناء راه از دست داده یا تمام کرده بـودنـد و بـه هـمـیـن دلیـل مـایـل بـودنـد مـیـهـمـان اهـالى آن محل باشند (این احتمال نیز وجود دارد که مرد عالم عمدا چنین پیشنهادى به آنها کرد تا درس جدیدى به موسى بیاموزد).
یـادآورى ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه (قـریـه ) در لسان قرآن مفهوم عامى دارد و هر گـونـه شـهر و آبادى را شامل مى شود، اما در اینجا مخصوصا منظور شهر است ، زیرا در چند آیه بعد تعبیر به (المدینه ) شده است .
به هر حال در اینکه این شهر کدام شهر و در کجا بوده است ؟ در میان مفسران گفتگو است : از ابن عباس نقل شده که منظور (انطاکیه ) است .
بـعـضـى دیـگـر گفته اند منظور ایله است که امروز به نام بندر ایلات معروف است و در کنار دریاى احمر نزدیک خلیج عقبه واقع شده است .
بـعـضـى دیـگـر مـعـتـقـدنـد کـه مـنـظـور شـهـر (نـاصـره ) اسـت کـه در شمال فلسطین قرار دارد و محل تولد حضرت مسیح (علیه السلام ) بوده است .
مـرحـوم (طـبـرسـى ) در ایـنـجـا حـدیـثـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نقل مى کند که تاییدى است بر احتمال اخیر.
و بـا تـوجـه بـه آنـچـه در مـعـنـى (مـجـمـع البـحـریـن ) گـفـتـیـم کـه مـنـظـور محل پیوند (خلیج عقبه ) و (خلیج سوئز) است ، روشن مى شود که شهر (ناصره ) و بندر (ایله ) به این منطقه نزدیکتر است تا انطاکیه .
و در هر صورت از آنچه بر سر موسى و استادش در این قریه آمد مى فهمیم که اهالى آن خـسـیـس و دون هـمـت بـوده انـد، لذا در روایتى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که درباره آنها فرمود کانوا اهل قریة لئام : (آنها مردم لئیم و پستى بودند)
سـپس قرآن اضافه مى کند: (با این حال آنها در آن آبادى دیوارى یافتند که مى خواست فـرود آیـد، آن مـرد عـالم دسـت بـه کـار شد تا آن را بر پا دارد) و مانع ویرانیش شود (فوجدا فیها جدارا یریدان ینقض فاقامه ).
مـوسـى کـه قاعدتا در آن موقع خسته و کوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس مى کـرد شـخـصـیـت والاى او و اسـتـادش بـه خـاطـر عـمـل بـى رویـه اهل آبادى سخت جریحه دار شده ، و از سوى دیگر مشاهده کرد که خضر در برابر این بى حـرمـتـى بـه تـعـمـیـر دیـوارى کـه در حـال سـقـوط اسـت پـرداخـتـه مـثـل ایـنـکـه مـى خـواهـد مـزد کـار بـد آنـهـا را بـه آنـهـا بـدهـد، و فـکـر مـى کـرد حـداقـل خوب بود استاد این کار را در برابر اجرتى انجام مى داد تا وسیله غذائى فراهم گردد.
لذا تـعـهـد خـود را بـار دیـگـر بـه کـلى فـرامـوش کـرد، و زبـان به اعتراض گشود اما اعـتـراضـى مـلایـمـتـر و خـفـیـفـتـر از گـذشـتـه ، و (گـفـت مـى خـواسـتـى در مقابل این کار اجرتى بگیرى )! (قال لو شئت لاتخذت علیه اجرا).
در واقع موسى فکر مى کرد این عمل دور از عدالت است که انسان در برابر مردمى که این قدر فرومایه باشند این چنین فداکارى کند، و یا به تعبیر دیگر نیکى خوبست اما در جاى خود.
درست است که در برابر بدى ، نیکى کردن ، راه و رسم مردان خدا بوده
است ، اما در آنجائى که سبب تشویق بدکار به کارهاى خلاف نشود.
ایـنـجـا بـود کـه آن مـرد عـالم ، آخـریـن سـخـن را بـه مـوسى گفت ، زیرا از مجموع حوادث گـذشـتـه یـقـیـن کـرد کـه مـوسـى ، تـاب تـحـمـل در بـرابـر اعـمـال او نـدارد (فـرمـود: ایـنـک وقـت جدائى من و تو است ! اما به زودى سر آنچه را که نـتـوانـسـتـى بـر آن صـبـر کـنـى بـراى تـو بـازگـو مـى کـنـم ) (قال هذا فراق بینى و بینک سانبئک بتاویل ما لم تستطیع علیه صبرا).
البـته موسى هم هیچگونه اعتراضى بر این سخن نکرد، زیرا درست همان مطلبى بود که خودش در ماجراى قبل پیشنهاد کرده بود، یعنى بر خود موسى نیز این واقعیت ثابت گشته بود که آبشان در یک جوى نمى رود.
ولى بـه هـر حـال خـبـر فـراق هـمـچون پتکى بود که بر قلب موسى وارد شد، فراق از اسـتـادى کـه سـیـنـه اش مخزن اسرار بود، و مصاحبتش مایه برکت ، سخنانش درس بود، و رفـتـارش الهـام بـخش ، نور خدا در پیشانیش مى درخشید و کانون قلبش گنجینه علم الهى بود.
آرى جـدا شـدن از چـنـیـن رهـبـرى سـخـت دردنـاک اسـت ، امـا واقـعـیـت تـلخـى بـود که به هر حال موسى باید آن را پذیرا شود.
مفسر معروف ابوالفتوح رازى مى گوید در خبرى است که از موسى پرسیدند از مشکلات دوران زنـدگـیـت از هـمـه سـخـتـتـر را بـگـو، گـفـت : (سختیهاى بسیارى دیدم (اشاره به نـاراحـتـیـهـاى دوران فـرعـون ، و گـرفـتـاریـهـاى طـاقـت فـرسـاى دوران حـکـومـت بـنـى اسـرائیـل ) ولى هـیچ یک همانند گفتار خضر که خبر از فراق و جدائى داد بر قلب من اثر نکرد)!
(تـاءویـل ) از مـاده اول (بـر وزن قـول ) بـه مـعـنى ارجاع و بازگشت دادن چیزى است ، بـنـابـرایـن هـر کـار و سـخـنـى را کـه بـه هـدف اصـلى بـرسـانـیـم تـاءویـل نـامـیـده مـى شـود، هـمـچـنـیـن پـرده بـرداشـتـن از روى اسـرار چـیزى ، نیز یکنوع تاءویل است .
و اگـر تـعـبـیـر خـواب را تـاءویل مى گویند، نیز به همین جهت است (آنچنان که در سوره یوسف آیه 100 آمده است هذا تاءویل رؤ یاى ).
آیه و ترجمه


امـا السـفـیـنـة فـکـانت لمساکین یعملون فى البحر فاردت ان اعیبها و کان وراءهم ملک یاخذ کل سفینة غصبا (79)
و اما الغلام فکان ابواه مؤ منین فخشینا ان یرهقهما طغیانا و کفرا (80)
فاردنا ان یبدلهما ربهما خیرا منه زکوة و اقرب رحما (81)
و امـا الجـدار فکان لغلامین یتیمین فى المدینة و کان تحته کنز لهما و کان ابوهما صالحا فـاراد ربـک ان یـبـلغـا اشـدهـمـا و یـستخرجا کنزهما رحمة من ربک و ما فعلته عن امرى ذلک تاویل ما لم تسطع علیه صبرا (82)


ترجمه :

79 - اما آن کشتى متعلق به گروهى از مستمندان بود که با آن در دریا کار مى کردند و من خواستم آنرا معیوب کنم (چرا که ) پشت سر آنها پادشاهى ستمگر بود که هر کشتى را از روى غصب مى گرفت .
80 - و امـا آن نـوجـوان پـدر و مادرش با ایمان بودند، ما نخواستیم او آنها را به طغیان و کفر وادارد.
81 - ما اراده کردیم که پروردگارشان فرزند پاکتر و پرمحبت ترى بجاى او به آنها بدهد.
82 - و اما آن دیوار متعلق به دو نوجوان یتیم در آن شهر بود، و زیر آن گنجى متعلق به آنها وجود داشت و پدرشان مرد صالحى بود، پروردگار تو مى خواست آنها به حد بلوغ برسند، و گنجشان را استخراج کنند، این رحمتى از پروردگارت بود، من به دستور خود ایـن کـار را نـکـردم ، و ایـن بـود سـر کـارهـائى کـه تـوانـائى شـکیبائى در برابر آنها نداشتى !.
تفسیر:
اسرار درونى این حوادث
بـعـد از آنـکـه فـراق و جـدائى مـوسـى و خـضر مسلم شد، لازم بود این استاد الهى اسرار کـارهـاى خـود را که موسى تاب تحمل آنرا نداشت بازگو کند، و در واقع بهره موسى از مـصـاحـبـت او فـهـم راز ایـن سـه حـادثـه عـجـیـب بـود کـه مـى توانست کلیدى باشد براى مسائل بسیار، و پاسخى براى پرسشهاى گوناگون .
نخست از داستان کشتى شروع کرد و گفت : (اما کشتى به گروهى مستمند تعلق داشت که بـا آن در دریا کار مى کردند، من خواستم آنرا معیوب کنم زیرا مى دانستم در پشت سر آنها پادشاهى ستمگر است که هر کشتى سالمى را از روى غصب مى گیرد) (اما السفینة فکانت لمـسـاکـیـن یـعـمـلون فـى البـحـر فـاردت ان اعـیـبـهـا و کـان ورائهـم مـلک یـاخـذ کل سفینة غصبا).
و به این ترتیب در پشت چهره ظاهرى زننده سوراخ کردن کشتى ، هدف
مـهـمـى کـه هـمان نجات آن از چنگال یک پادشاه غاصب بوده است ، وجود داشته ، چرا که او هرگز کشتیهاى آسیب دیده را مناسب کار خود نمى دید و از آن چشم مى پوشید، خلاصه این کار در مسیر حفظ منافع گروهى مستمند بود و باید انجام مى شد.
کلمه (وراء) (پشت سر) مسلما در اینجا جنبه مکانى ندارد بلکه کنایه از این است که آنها بـدون ایـنـکـه تـوجـه داشـتـه باشند گرفتار چنگال چنین ظالمى مى شدند، و از آنجا که انسان حوادث پشت سر خود را نمى بیند این تعبیر در اینجا به کار رفته است .
بـعـلاوه هـنـگـامى که انسان از طرف فرد یا گروهى تحت فشار واقع مى شود تعبیر به پـشـت سـر مى کند، مثلا مى گوید طلبکاران پشت سر منند، و مرا رها نمى کنند، در آیه 16 سوره ابراهیم مى خوانیم من ورائه جهنم و یسقى من ماء صدید گوئى جهنم این گنهکاران را تعقیب مى کند که از آن تعبیر به (وراء) شده است .
ضمنا از تعبیر (مساکین ) (مسکینها) در این مورد استفاده مى شود که مسکین کسى نیست که مـطـلقـا مـالک چـیـزى نـبـاشـد، بـلکـه بـه کـسـانـى نـیـز گـفـتـه مـى شـود کـه داراى مال و ثروتى هستند ولى جوابگوى نیازهاى آنها نمى باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که اطلاق مسکین بر آنها نه از نظر فقر مالى بوده است بلکه از نـظـر فـقـر قـدرت بـوده ، و ایـن تـعبیر در زبان عرب وجود دارد، و با ریشه اصلى لغت مسکین که سکون و ضعف و ناتوانى است نیز سازگار است .
در نـهـج البـلاغـه مـى خـوانـیـم مـسـکـین ابن آدم ... تؤ لمه البقة و تقتله الشرقة و تنتنه العرقة : (بیچاره فرزند آدم ! ... پشه اى او را آزار مى دهد، مختصرى آب
او را گلوگیر مى شود، و عرق او را متعفن مى سازد).
سپس به بیان راز حادثه دوم یعنى قتل نوجوان پرداخته چنین مى گوید: (اما آن نوجوان پـدر و مـادرش بـا ایمان بودند، و ما نخواستیم که این نوجوان ، پدر و مادر خود را از راه ایـمان بیرون ببرد و به طغیان و کفر وادارد) (و اما الغلام فکان ابواه مؤ منین فخشینا ان یرهقهما طغیانا و کفرا).
این احتمال نیز در تفسیر آیه از طرف جمعى از مفسران ذکر شده است که منظور این نیست که نـوجـوان کافر و طغیانگر پدر و مادر خود را از راه بدر برد، بلکه منظور این است که او پـدر و مـادر خـود را بـه خـاطـر طـغـیـان و کـفـرش اذیـت و آزار فـراوان دهـد ولى تـفـسـیـر اول نزدیکتر به نظر مى رسد.
به هر حال آن مرد عالم ، اقدام به کشتن این نوجوان کرد و حادثه ناگوارى را که در آینده بـراى یـک پـدر و مـادر بـا ایـمـان در فـرض ‍ حـیـات او رخ مـى داد دلیل آن گرفت .
به خواست خدا به زودى در شرح نکته هاى این داستان پر ماجرا روى همه کارهاى خضر از نـظـر احـکـام الهـى و مـنـطـقـى بـحـث خـواهـیـم کـرد، و ایـراد قـصـاص قبل از جنایت را پاسخ خواهیم گفت .
تـعبیر به (خشینا) (ما ترسیدیم که در آینده چنین شود...) تعبیر پر معنائى است ، این تـعبیر نشان مى دهد که این مرد عالم خود را مسئول آینده مردم نیز مى دانست ، و حاضر نبود پدر و مادر با ایمانى به خاطر انحراف نوجوانشان
دچار بدبختى شوند.
ضـمنا تعبیر به (خشینا) (ترسیدیم ) در اینجا به معنى (ناخوش داشتیم ) آمده است ، زیرا براى چنین کسى با این علم و آگاهى و توانائى ، ترس از چنین موضوعاتى وجود نداشته است .
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر هـدف پـرهـیـز از حـادثـه نـاگـوارى اسـت کـه انـسـان روى اصل محبت ، مى خواهد از آن اجتناب ورزد.
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه به معنى (علمنا) (دانستیم ) بوده باشد چنانکه از ابن عـبـاس نـقـل شـده است یعنى ما مى دانستیم که اگر او بماند چنین حادثه ناگوارى در آینده براى پدر و مادرش اتفاق مى افتد.
و امـا ایـنـکه چگونه ضمیر جمع متکلم براى یک فرد آمده است پاسخش روشن مى باشد این اولین بار نیست که در قرآن به چنین تعبیرى برخورد مى کنیم هم در قرآن و هم در سایر کـلمـات زبـان عـرب و غـیـر عرب ، اشخاص بزرگ گاهى به هنگام سخن گفتن از خویشتن ضـمـیـر (جـمـع ) بـه کار مى برند، و این به خاطر آن است که آنها معمولا نفراتى در زیـر دست دارند که به آنها ماموریت براى انجام کارها مى دهند، خدا به فرشتگان دستور مى دهد و انسانها به نفرات زیر دست خویش .
و بـعـد اضـافـه کـرد: (مـا چـنـیـن اراده کـردیـم کـه پـروردگـارشان فرزندى پاکتر و پـرمـحـبتتر به جاى او به آنها عطا فرماید) (فاردنا ان یبدلهما ربهما خیرا منه زکوة و اقرب رحما).
تـعـبـیر (اردنا) (ما اراده کردیم ) و همچنین (ربهما) (پروردگار آن دو) نیز در اینجا پر معنى است و سر آن را به زودى خواهیم دانست .
(زکاة ) در اینجا به معنى پاکیزگى و طهارت است ، و مفهوم وسیعى دارد
کـه ایـمـان و عمل صالح را شامل مى شود، هم در امور دینى و هم در امور مادى ، و شاید این تـعـبیر پاسخى بود به اعتراض موسى که مى گفت تو (نفس زکیه )اى را کشتى ، او در جـواب مـى گـویـد: نـه این پاکیزه نبود مى خواستیم خدا به جاى او فرزند پاکیزه اى به آنها بدهد!.
در چـنـدیـن حـدیث که در منابع مختلف اسلامى آمده است مى خوانیم : ابدلهما الله به جاریة ولدت سـبـعـیـن نـبـیـا: (خـداونـد بـجـاى آن پـسـر، دخـتـرى به آنها داد که هفتاد پیامبر از نسل او به وجود آمدند)!
در آخـریـن آیـه مـورد بـحث ، مرد عالم پرده از روى راز سومین کار خود یعنى تعمیر دیوار بـرمـى دارد و چنین مى گوید: (اما دیوار متعلق به دو نوجوان یتیم در شهر بود، و زیر آن گـنـجـى مـتـعلق به آنها وجود داشت و پدر آنها مرد صالحى بود) (و اما الجدار فکان لغلامین یتیمین فى المدینة و کان تحته کنز لهما و کان ابوهما صالحا).
(پـروردگـار تـو مـى خـواسـت آنـهـا بـه سـرحـد بلوغ برسند، و گنجشان را استخراج کنند) (فاراد ربک ان یبلغا اشدهما و یستخرجا کنزهما).
(این رحمتى بود از ناحیه پروردگار تو) (رحمة من ربک ).
و مـن مـاءمـور بـودم بـه خـاطـر نیکوکارى پدر و مادر این دو یتیم آن دیوار را بسازم ، مبادا سقوط کند و گنج ظاهر شود و به خطر بیفتد.
در پـایـان بـراى رفـع هـر گونه شک و شبهه از موسى ، و براى اینکه به یقین بداند هـمـه ایـن کـارها بر طبق نقشه و ماموریت خاصى بوده است اضافه کرد: (و من این کار را بـه دسـتور خودم انجام ندادم ) بلکه فرمان خدا و دستور پروردگار بود (و ما فعلته عن امرى ).
آرى (ایـن بـود سـر کـارهـائى کـه توانائى شکیبائى در برابر آنها نداشتى ) (ذلک تاءویل ما لم تسطع علیه صبرا).
نکته ها:
1 - ماموریت خضر در نظام تشریع بود یا تکوین ؟!
مـهـمـتـریـن مـسـاله اى کـه دانـشـمـنـدان بـزرگ را در ایـن داسـتـان بـه خـود مـشـغـول سـاخـتـه ماجراهاى سه گانه اى است که این مرد عالم در برابر موسى انجام داد، مـوسـى چـون از بـاطن امر آگاه نبود زبان به اعتراض گشود، ولى بعدا که توضیحات استاد را شنید قانع شد.
سـؤ ال ایـن اسـت کـه آیا واقعا مى توان اموال کسى را بدون اجازه او معیوب کرد به خاطر آنکه غاصبى آن را از بین نبرد؟
و آیا مى توان نوجوانى را به خاطر کارى که در آینده انجام مى دهد مجازات کرد؟!
و آیا لزومى دارد که براى حفظ مال کسى ما مجانا زحمت بکشیم و بیگارى کنیم ؟!
در برابر این سؤ ال ها دو راه در پیش داریم :
نخست آنکه اینها را با موازین فقهى و قوانین شرع تطبیق دهیم ، همانگونه که گروهى از مفسران این راه را پیمودند.
نـخـستین ماجرا را منطبق بر قانون اهم و مهم دانسته اند و گفته اند حفظ مجموعه کشتى مسلما کـار اهـمـى بـوده ، در حـالى کـه حفظ آن از آسیب جزئى ، چیز زیادى نبوده ، یا به تعبیر دیگر خضر در اینجا (دفع افسد به فاسد) کرده ، به خصوص اینکه رضایت باطنى صاحبان کشتى را در صورتى که از این ماجرا آگاه مى شدند ممکن بود پیش بینى کرد (و به تعبیر فقهى ، خضر در این کار اذن فحوى داشت ).
در مـورد آن نوجوان ، این گروه از مفسران اصرار دارند که او حتما بالغ بوده ، و مرتد و یـا حـتـى مـفـسـد، و بـه ایـن تـرتـیـب بـه خـاطـر اعـمـال فـعـلیـش جـایـزالقتل بوده است ، و اگر خضر در کار خود استناد به جنایات او در آینده مى کند به خـاطـر آنـسـت کـه مـى خـواهـد بـگـویـد ایـن جـنـایـتـکـار نـه تـنـهـا فـعـلا مشغول به این کار بلکه در آینده نیز جنایتهاى بزرگترى را مرتکب خواهد شد، پس کشتن او طبق موازین شرع به اعمال فعلیش جایز بوده است :
و امـا در مـورد سـوم هـیچکس نمى تواند به کسى ایراد کند که چرا فداکارى و ایثار در حق دیـگـرى مى کنى و اموال او را از ضایع شدن با بیگارى خود حفظ مى کنى ؟ ممکن است این ایثار واجب نباشد ولى مسلما کار خوبى است و شایسته تحسین ، بلکه ممکن است در پاره اى از مـوارد بـه سـرحـد وجـوب برسد مثل اینکه اموال عظیمى از کودک یتیمى در معرض تلف بـوده بـاشـد، و با زحمت مختصرى بتوان جلو ضایع شدن آنرا گرفت بعید نیست در چنین موردى این کار واجب باشد.
راه دوم بـر ایـن اسـاس اسـت که توضیحات بالا هر چند در مورد گنج و دیوار قانع کننده اسـت ولى در مـورد نـوجـوانـى که به قتل رسید چندان با ظاهر آیه سازگار نیست ، زیرا مـجـوز قـتـل او را ظـاهـرا عـمـل آیـنـده اش شـمـرده اسـت نـه اعمال فعلیش .
در مـورد کـشـتـى نـیـز تـا انـدازه اى قـابـل بـحـث و گفتگو است ، آیا ما مى توانیم خانه و مـال و زنـدگـى هر کس را که یقین داریم در آینده غصب مى شود بدون اطلاع او از پیش خود معیوب کنیم تا از خطر برهد آیا براستى فقهاء چنین حکمى را مى پذیرند؟!
بنابراین باید راه دیگرى را پیش گرفت و آن این است :
مـا در ایـن جهان داراى دو نظام هستیم : (نظام تکوین ) و (نظام تشریع ) گر چه این دو نظام در اصول کلى هماهنگند، ولى گاه مى شود که در جزئیات از هم جدا مى شوند.
مـثـلا خـداونـد بـراى آزمـایـش بـنـدگـان آنـهـا را مـبـتلا به (خوف ) (ناامنى ) و (نقص امـوال و ثـمرات ) از بین رفتن نفوس و عزیزان مى کند، تا معلوم شود چه اشخاصى در برابر این حوادث صابر و شکیبا هستند.
آیـا هـیـچ فـقـیـهـى و یـا حـتـى پـیـامـبـرى مـى تـوانـد اقـدام بـه چـنـیـن کـارى بـکند یعنى اموال و نفوس و ثمرات و امنیت را از بین ببرد تا مردم آزمایش شوند.
و یا اینکه خداوند بعضى از پیامبران و بندگان صالح خود را به عنوان هشدار و تربیت در بـرابـر تـرک اولى گرفتار مصیبتهاى عظیم مى نمود، همچون مصیبت یعقوب به خاطر کم توجهى به بعضى از مستمندان و یا ناراحتى یونس به خاطر یک ترک اولاى کوچک .
آیا کسى حق دارد به عنوان مجازات و کیفر اقدام به چنین کارى کند؟
و یـا ایـنـکـه مى بینیم گاهى خداوند نعمتى را از انسان به خاطر ناشکرى مى گیرد، مثلا شـکـر امـوال را بـجاى نیاورده اموالش در دریا غرق مى شود و یا شکرانه سلامتى را بجا نـیـاورده ، خـدا سـلامـت را از او مـى گـیـرد، آیـا از نظر فقهى و قوانین تشریعى کسى مى تـوانـد بـه خـاطـر نـاشـکـرى امـوال دیـگـرى را نـابـود کـنـد و سـلامـت را مبدل به بیمارى .
نـظیر این مثالها فراوان است ، و مجموعا نشان مى دهد که جهان آفرینش مخصوصا آفرینش انـسـان بـر ایـن نـظـام احـسـن اسـتـوار اسـت کـه خـداونـد بـراى ایـنـکـه انـسـان راه تـکـامـل را بـپیماید قوانین و مقرراتى براى او از نظر تکوین قرار داده که تخلف از آنها عکس العملهاى مختلفى دارد.
در حالى که از نظر قانون شرع نمى توانیم همه آنها را در چارچوب این قوانین بریزیم .
فى المثل طبیب مى تواند انگشت انسانى را به خاطر اینکه زهر به قلب او
سرایت نکند قطع نماید، ولى آیا هیچکس مى تواند انگشت انسانى را براى پرورش صبر و شکیبائى در او و یا به خاطر کفران نعمت قطع نماید؟! (در حالى که مسلما خدا مى تواند چنین کارى را بکند چرا که موافق نظام احسن است ).
حـال کـه ثـابت شد ما دو نظام داریم و خداوند حاکم بر هر دو نظام است ، هیچ مانعى ندارد کـه خـداونـد گـروهـى را مـامور پیاده کردن نظام تشریع کند، و گروهى از فرشتگان یا بعضى از انسانها (همچون خضر) را مامور پیاده کردن نظام تکوین نماند (دقت کنید).
از نـظـر نـظـام تکوین الهى هیچ مانعى ندارد که خداوند حتى کودک نابالغى را گرفتار حـادثـه اى کـنـد و در آن حـادثـه جـان بـسـپـارد چـرا کـه وجـودش در آینده ممکن است خطرات بـزرگـى بـه بـار آورد، هـمـانـگـونه که گاهى ماندن این اشخاص داراى مصالحى مانند آزمایش و امتحان و امثال اینها است .
و نـیـز هـیـچ مانعى ندارد خداوند مرا امروز به بیمارى سختى گرفتار کند به طورى که نـتـوانم از خانه بیرون بروم چرا که مى داند اگر از خانه بیرون روم حادثه خطرناکى پیش خواهد آمد و مرا لایق این مى داند که از آن خطر برهاند. و به تعبیر دیگر گروهى از مـامـوران خـدا در ایـن عـالم مـامـور بـه باطنند و گروهى مامور به ظاهر، آنها که مامور به بـاطـنند ضوابط و اصول برنامه اى مخصوص ‍ بخود دارد همانگونه که ماموران بظاهر براى خود اصول و ضوابط خاصى دارند.
درسـت اسـت کـه خـط کـلى ایـن دو بـرنـامـه هـر دو انـسـان را بـه سـمـت کـمـال مى برد، و از این نظر هماهنگند، ولى گاهى در جزئیات مانند مثالهاى بالا از هم جدا مى شوند.
البـتـه بـدون شـک در هـیـچ یـک از دو خط هیچکس نمى تواند خودسرانه اقدامى کند، بلکه باید از مالک و حاکم حقیقى مجاز باشد، لذا خضر با صراحت این
حـقـیـقت را بیان کرد و گفت (ما فعلته عن امرى ) (من هرگز پیش خود این کار را انجام ندادم ) بلکه درست طبق یک برنامه الهى و ضابطه و خطى که به من داده شده است گام برمى دارم .
و به این ترتیب تضاد بر طرف خواهد شد.
و ایـنـکـه مـى بـیـنـیـم مـوسـى تاب تحمل کارهاى خضر را نداشت بخاطر همین بود که خط ماموریت او از خط ماموریت خضر جدا بود، لذا هر بار مشاهده مى کرد گامش بر خلاف ظواهر قـانـون شـرع اسـت فـریـاد اعتراضش بلند مى شد، ولى خضر با خونسردى به راه خود ادامـه مـى داد، و چـون ایـن دو رهـبـر بـزرگ الهى بخاطر ماموریتهاى متفاوت نمى توانستند براى همیشه با هم زندگى کنند (هذا فراق بینى و بینک ) را گفت .
2 - خضر، که بود؟
هـمـانـگونه که دیدیم در قرآن مجید صریحا نامى از خضر برده نشده و از رفیق یا استاد مـوسـى تـنـهـا بـه عـنـوان (عـبـدا من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما) که بـیـانـگـر مـقـام عبودیت و علم و دانش خاص او است ، یاد شده است لذا ما هم غالبا از وى به عـنـوان مـرد عالم یاد کردیم . ولى در روایات متعددى این مرد عالم بنام (خضر) معرفى شده است ، و از بعضى از روایات استفاده مى شود که اسم اصلى او (بلیا ابن ملکان ) بـوده ، و خـضـر لقـب او اسـت ، زیرا هر کجا گام مى نهاده زمین از قدومش سرسبز مى شده است .
بـعـضـى نـیـز احـتـمـال داده انـد که نام این مرد عالم ، (الیاس ) بوده ، و از همین جا این تـصـور پـیـدا شـده اسـت کـه ممکن است (الیاس ) و (خضر) نام یک نفر باشد، ولى مـشـهـور و مـعـروف مـیـان مـفـسـران و راویـان حـدیـث هـمـان اول است .
بدیهى است نام این مرد، هر چه باشد مهم نیست ، مهم این است که او یک دانشمند الهى بود، و مشمول رحمت خاص پروردگار، و مامور به باطن و نظام تکوینى جهان ، و آگاه از پاره اى از اسرار، و از یک جهت معلم موسى بن عمران ، هر چند موسى در پاره اى از جهات بر او مقدم بوده است .
و در اینکه او پیامبر بوده است یا نه باز روایات مختلفى داریم .
در جـلد اول اصول کافى روایات متعددى نقل شده است که دلالت بر این دارد که این مرد عالم ، پیامبر نبود بلکه دانشمندى همچون (ذوالقرنین ) و (آصف ابن برخیا) بوده است .
در حـالى کـه از پاره اى دیگر از روایات استفاده مى شود او داراى مقام نبوت بود، و ظاهر بعضى تعبیرات آیات فوق نیز همین است ، زیرا در یک مورد مى گوید (من این کار را از نزد خود نکردم ) و در جاى دیگر مى گوید (ما مى خواستیم چنین و چنان شود.)
و از بعضى از روایات استفاده مى شود که او از یک عمر طولانى برخوردار بوده است .
در ایـنـجـا سؤ الى پیش مى آید، و آن اینکه آیا داستان موسى و این عالم بزرگ در منابع یهود و مسیحیت نیز وجود دارد؟
پـاسـخ سـؤ ال ایـن اسـت کـه اگـر مـنـظـور کـتـب (عـهـدیـن ) (تـورات و انـجـیـل ) باشد، نه در آنها نیست ، اما از پاره اى از کتب دانشمندان یهود که در قرن یازدهم مـیـلادى تـدویـن گردیده داستانى نقل شده که شباهت نسبتا زیادى به سرگذشت موسى و عالم زمانش دارد، هر چند قهرمان آن داستان (الیاس ) و (یوشع بن لاوى ) است که از مـفـسـران (تلمود) در قرن سوم میلادى مى باشند و از جهات مختلفى نیز با سرگذشت موسى و خضر متفاوت است ، آن داستان چنین است :
(یوشع ) از خدا مى خواهد که با الیاس ملاقات کند، و چون دعایش مستجاب مى شود، و بـه مـلاقات الیاس مفتخر مى گردد از وى مى خواهد که به برخى از اسرار اطلاع یابد، الیـاس بـه وى مـى گوید تو را طاقت تحمل نیست ، اما یوشع اصرار مى ورزد، و الیاس در خواست او را اجابت مى کند، مشروط بر آن که راجع به هر چه مى بیند پرسشى نکند، و اگـر یـوشـع تخلف ورزد الیاس او را ترک کند، با این قرارداد، یوشع و الیاس همسفر مى شوند.
در خـلال مـسـافـرت خـویـش اول بـه خـانـه اى وارد مى شوند که صاحبخانه از آنها گرم پـذیـرائى مـى کـنـد، خـانـواده سـاکـن ایـن خانه از مایملک دنیا تنها یک گاو داشتند که از فروش شیر آن گذران مى کردند، الیاس دستور مى دهد که صاحبخانه آن گاو را بکشد، و یوشع از این کردار سخت دچار تعجب و شگفتى مى گردد، و از وى علت آن را مى پرسد، الیاس قرارداد را به وى متذکر شده و او را به مفارقت تهدید مى کند، لاجرم یوشع دم بر نمى آورد.
از آنجا هر دو به قریه دیگرى سفر مى کنند و به خانه توانگرى وارد مى شوند، در این خـانـه الیـاس دسـت به کار گل مى شود، و دیوارى را که در شرف ویرانى بود مرمت مى کند.
در قـریـه دیـگـرى چـنـد نـفـر از مـردم آن ده در مـحـلى اجـتـمـاع داشتند و از این دو نفر خوب پذیرائى نمى کنند الیاس ایشان را دعا مى کند که همگى ریاست یابند.
در قریه چهارم از آنان پذیرائى گرم مى شود، الیاس دعا مى کند که فقط یکى از آنان بـه ریـاسـت بـرسـد!، بـالاخـره (یـوشـع بن لاوى ) طاقت نمى آورد، و راجع به چهار واقـعـه مـى پـرسـد، الیـاس مـى گـویـد: در خـانـه اول زوجـه صـاحـبخانه بیمار بود و اگر آن گاو به رسم صدقه قربانى نمى شده آن زن در مـى گـذشـت ، و خـسارتش براى صاحبخانه بیش از خسارتى بود که از ذبح گاو حاصل مى گردید.
در خانه دوم زیر دیوار گنجى بود که مى بایست براى کودکى یتیم
محفوظ بماند.
بـراى مـردم قـریـه سـوم ریـاسـت هـمـه را خـواسـتـم تـا کـارشـان دچـار پـریـشـانـى و اخـتـلال گـردد، بـر عـکس ، مردم قریه چهارم زمام کارشان در دست یکنفر قرار مى گیرد و امورشان منظم و به سامان مى رسد.
اشـتـباه نشود هرگز نمى خواهیم بگوئیم این دو داستان یکى است بلکه منظور این است که داستانى را که دانشمندان یهود نقل کرده اند ممکن است داستان مشابهى باشد و یا تحریفى از سرگذشت اصلى موسى و خضر که بر اثر گذشت زمان ممتد دگرگون شده و به این صورت درآمده است .
3 - افسانه هاى ساختگى
سـرگـذشـت مـوسـى و خـضر، اساس و پایه اش همانست که در قرآن آمده ، اما متاسفانه در اطـراف آن ، افـسـانـه هـاى زیـادى سـاخـته و پرداخته اند که گاهى افزودن آنها به این سرگذشت چهره خرافى به آن مى دهد! باید دانست که این تنها داستانى نیست که به این سرنوشت گرفتار شده ، داستانهاى واقعى دیگر نیز از این موضوع بر کنار نمانده است .
بـراى درک واقـعـیت باید معیار را آیات بیست و سه گانه فوق قرار داد، و حتى احادیث را در صـورتى مى توان پذیرفت که موافق آن باشد، اگر حدیثى بر خلاف آن بود مسلما قابل قبول نیست ، و خوشبختانه در احادیث معتبر چنین حدیثى نداریم .
4 - آیا نسیان براى پیامبران ممکن است ؟!
در مـاجراى فوق کرارا به مساله نسیان موسى برخورد کردیم ، یکى در مورد آن ماهى که بـراى تـغـذیـه فـراهـم سـاخته بودند، و دیگر سه بار در ارتباط با تعهدى که دوست عالمش از وى گرفته بود.
اکنون این سؤ ال پیش مى آید که آیا نسیان براى انبیاء امکان دارد؟
جمعى معتقدند که صدور چنین نسیانى از پیامبران بعید نیست چرا که نه مربوط به اساس دعـوت نـبوت است ، و نه فروع آن و نه تبلیغ دعوت ، بلکه در یک مساله صرفا عادى و مـربوط به زندگانى روزمره است ، آنچه مسلم است هیچ پیامبرى در دعوت نبوت و شاخ و بـرگ آن مـطلقا گرفتار خطا و اشتباه نمى شود و مقام عصمت او را از چنین چیزى مصون مى دارد.
امـا چـه مـانـعـى دارد کـه مـوسـى بـه خـاطـر ایـنـکـه مـشـتـاقـانـه و بـا عـجـله بـه دنـبـال ایـن مرد عالم مى رفت غذاى خود را که یک مساله عادى بوده فراموش کرده باشد؟ و نـیـز چه مانعى دارد که عظمت حوادثى همچون شکستن کشتى ، و کشتن یک نوجوان ، و تعمیر بـى دلیـل یـک دیـوار در شهر بخیلان ، او را چنان هیجان زده کند که تعهد شخصى خود را با دوست عالمش بدست فراموشى سپرده باشد؟ این نه از یک پیامبر بعید است ، و نه با مقام عصمت منافات دارد.
بـعـضـى از مـفـسران نیز احتمال داده اند که نسیان در اینجا به معنى مجازى - یعنى ترک - بـوده بـاشـد، چـرا کـه انسان هنگامى که چیزى را ترک مى کند شبیه آنست که آنرا نسیان کـرده بـاشـد، امـا چرا موسى غذاى خود را ترک گفت ، براى اینکه نسبت به چنین مساله اى بـى اعـتـنـا بـود، و در مورد تعهدش با دوست عالمش به خاطر این بود که براى او که از دریچه ظاهر به حوادث مى نگریست اصلا قابل قبول نبود که انسانى بى جهت آسیب به اموال یا جان مردم برساند بنابراین خود را موظف به اعتراض مى دید و فکر مى کرد اینجا جاى آن
تعهد نیست .
ولى پیداست که این گونه تفسیرها با ظاهر آیات سازگار نمى تواند باشد.
5 - چرا موسى به دیدار خضر شتافت ؟!
در حدیثى از (ابن عباس ) از (ابى بن کعب ) مى خوانیم که از رسولخدا (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) چـنـیـن نـقـل مـى کـنـد: یـک روز مـوسـى در مـیـان بـنـى اسـرائیـل مـشـغول خطابه بود، کسى از او پرسید در روى زمین چه کسى از همه اعلم است ؟ موسى گفت کسى عالمتر از خود سراغ ندارم ، در این هنگام به موسى وحى شد که ما بنده اى داریـم در (مـجـمـع البـحـریـن ) کـه از تـو دانشمندتر است ، در اینجا موسى از خدا تـقـاضـا کـرد کـه بـه دیـدار ایـن مـرد عـالم نـائل گـردد، و خـدا راه وصول به این هدف را به او نشان داد.
نـظـیـر ایـن حـدیـث از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـیـز نقل شده است .
در حـقـیـقـت ایـن هـشـدارى بـود به موسى که با تمام علم و دانشش هرگز خود را برترین شخص نداند.
ولى در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال پـیش مى آید که آیا نباید پیامبر اوالوالعزم و صاحب رسالت دانشمندترین فرد زمان خودش باشد؟
در پـاسـخ مـى گـوئیم : باید دانشمندترین آنها نسبت به قلمرو ماموریتش ، یعنى نظام ، تـشـریـع بـاشـد، و موسى چنین بود، اما همانگونه که در نخستین نکته ها بازگو کردیم قـلمرو ماموریت دوست عالمش قلمرو جداگانه اى بود که ارتباطى به عالم تشریع نداشت ، و به تعبیر دیگر آن مرد عالم از اسرارى آگاه بود که دعوت نبوت بر آن متکى نبود.
اتـفـاقـا در حـدیـثـى کـه از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـقل شده با صراحت مى خوانیم که موسى از خضر آگاهتر بود یعنى در علم شرع و شاید نـیـافـتـن پـاسـخ بـراى ایـن سـؤ ال ، و هـمـچـنـیـن سـؤ ال مـربـوط به نسیان ، سبب شده است که بعضى این موسى را موسى بن عمران ندانند، و بـر شـخـص دیـگـرى مـنـطـبـق سـازنـد، امـا بـا حـل ایـن مشکل جائى براى آن سخن باقى نخواهد ماند.
از حـدیـثـى کـه از امـام عـلى بـن مـوسـى الرضـا (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده نـیـز ایـن نکته استفاده مى شود که قلمرو ماموریت این دو بزرگوار با یکدیگر متفاوت بوده و هر کدام در کار خود از دیگرى آگاهتر بود.
ذکـر ایـن نکته نیز جالب است که در حدیثى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین آمده : (هنگامى که موسى خضر را ملاقات کرد، پرنده اى در برابر آن دو ظاهر شد قطره اى بـا مـنـقـارش از آب بـرداشت )، خضر به موسى گفت مى دانى پرنده چه مى گوید؟ موسى گفت چه مى گوید؟ خضر گفت : مى گوید: (ما علمک و علم موسى فى علم الله الا کما اخذ منقارى من الماء): (دانش تو و دانش موسى در برابر علم خداوند همانند قطره اى است که منقار من از آب برداشت ).
6 - آن گنج چه بود؟
از سوالات دیگرى که پیرامون این داستان به وجود آمده این است که اصولا گنجى را که دوسـت عـالم مـوسـى اصرار بر نهفتنش ‍ داشت چه بود؟ وانگهى چرا آن مرد با ایمان یعنى پدر یتیمان چنین گنجى اندوخته بود؟!
بعضى گفته اند که این گنج در حقیقت بیش از آنچه جنبه مادى داشته ،
جـنـبـه مـعـنـوى داشـت ، ایـن گـنـج طـبـق بـسـیـارى از روایـات شـیـعـه و اهل تسنن لوحى بوده که بر آن کلمات حکمت آمیزى نقش شده بود.
و در اینکه این کلمات حکمت آمیز چه بوده ؟ در میان مفسران گفتگو است .
در کـتـاب کـافـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) چـنـیـن نـقـل شـده که فرمود: این گنج طلا و نقره نبود، تنها لوحى بود که چهار جمله بر آن ثبت بـود لا اله الا الله ، من ایقن بالموت لم یضحک ، و من ایقن بالحساب لم یفرح قلبه ، و من ایـقـن بـالقـدر لم یـخـش الا الله : (مـعبودى جز الله نیست ، کسى که به موت ایمان دارد (بـیـهـوده ) نـمى خندد، و کسى که یقین به حساب الهى دارد (و در فکر مسئولیتهاى خویش است ) خوشحالى نمى کند، و کسى که یقین به مقدرات الهى دارد جز از خدا نمى ترسد).
ولى در بـعـضـى دیـگر از روایات آمده لوحى از طلا بود، و به نظر میرسد این دو با هم منافات ندارد، زیرا هدف روایت اول این است که انبوهى از درهم و دینار آنچنان که از مفهوم گنج به ذهن مى آید نبوده است .
و بـه فرض که ما ظاهر کلمه (کنز) را بگیریم ، و به معنى اندوخته اى از زر و سیم تـفـسـیـر کـنـیـم بـاز مـشـکـلى ایـجـاد نـمـى کند، زیرا آن گنجى ممنوع است که انسان مقدار قـابـل مـلاحـظـه اى از اموال گرانقیمت را براى مدتى طولانى اندوخته کند در حالى که در جـامـعـه نـیـاز فـراوان بـآن بـاشـد، امـا اگـر فـى المـثـل بـراى حـفـظ مال ، مالى که در گردش معامله است ، یک یا چند روز آن را در زیر زمین مدفون کنند (آنچنان کـه در زمـانـهـاى گـذشـتـه بـر اثـر نـاامـنـى مـعـمـول بـوده کـه حـتـى بـراى یـک شـب هم اموال خود را گاهى دفن مى کردند) و سپس صاحب آن بر اثر
حادثه اى از دنیا برود چنین گنجى هرگز نمى تواند مورد ایراد باشد.
7 - درسهاى این داستان
الف - پـیـدا کـردن رهـبـر دانـشـمـند و استفاده از پرتو علم او به قدرى اهمیت دارد که حتى پـیـامـبـر اولوالعـزمـى هـمـچـون مـوسـى ایـن هـمـه راه بـه دنبال او مى رود و این سرمشقى است براى همه انسانها در هر حد و پایه اى از علم و در هر شرائط و سن و سال .
ب - جـوهـره علم الهى از عبودیت و بندگى خدا سرچشمه مى گیرد، چنان که در آیات فوق خواندیم (عبدا من عبادنا علمناه من لدنا علما).
ج - هـمـواره عـلم را بـراى عـمـل باید آموخت چنانکه موسى به دوست عالمش مى گوید (مما عـلمـت رشدا) (دانشى به من بیاموز که راهگشاى من به سوى هدف و مقصد باشد) یعنى من دانش را تنها براى خودش نمى خواهم بلکه براى رسیدن به هدف مى طلبم .
د - در کـارهـا نـبـایـد عجله کرد چرا که بسیارى از امور نیاز به فرصت مناسب دارد (الامور مـرهـونـة بـاوقـاتـهـا) بـه خـصـوص در مـسـائل پـراهـمـیـت و بـه هـمـیـن دلیل این مرد عالم رمز کارهاى خود را در فرصت مناسبى براى موسى بیان کرد.
ه - چهره ظاهر و چهره باطن اشیاء و حوادث ، مساله مهم دیگرى است که این داستان به ما مى آمـوزد، مـا نـبـایـد در مـورد رویـدادهاى ناخوشایند که در زندگیمان پیدا مى شود عجولانه قضاوت کنیم ، چه بسیارند حوادثى که ما آنرا ناخوش داریم اما بعدا معلوم مى شود که از الطاف خفیه الهى بوده است .
ایـن هـمـان اسـت کـه قرآن در جاى دیگر مى گوید (عسى ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسى ان تحبوا شیئا و هو شر لکم و الله یعلم و انتم لا تعلمون ): (ممکن است شما چیزى را ناخوش دارید و آن به نفع شما
بـاشـد و مـمـکـن است چیزى را دوست دارید و آن به ضرر شما باشد، و خدا مى داند و شما نمى دانید)!
توجه به این واقعیت سبب مى شود که انسان با بروز حوادث ناگوار فورا مایوس نشود در اینجا حدیث جالبى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که امام (علیه السلام ) به فرزند زراره همان مردى که از بزرگان و فقهاء و محدثان عصر خود به شمار مى رفت ، و عـلاقـه بـسـیـار بـه امـام و امـام هـم علاقه بسیار به او داشت ) فرمود: (به پدرت از قـول مـن سـلام بـرسـان ، و بـگـو اگـر من در بعضى از مجالس از تو بدگوئى مى کنم بخاطر آن است که دشمنان ما مراقب این هستند که ما نسبت به چه کسى اظهار محبت مى کنیم ، تـا او را بـخاطر محبتى که ما به او داریم مورد آزار قرار دهند، بعکس اگر ما از کسى مذمت کـنـیم آنها از او ستایش مى کنند، من اگر گاهى پشت سر تو بدگوئى مى کنم بخاطر آن اسـت کـه تـو در میان مردم به ولایت و محبت ما مشهور شده اى ، و به همین جهت مخالفان ما از تو مذمت مى کنند، من دوست داشتم عیب بر تو نهم تا دفع شر آنها شود، آنچنان که خداوند از زبـان دوسـت عـالم مـوسـى مـى فـرمـاید اما السفینة فکانت لمساکین یعملون فى البحر فـاردت ان اعـیـبـهـا و کـان ورائهـم مـلک یـاخـذ کـل سـفـیـنـة غـصـبـا... ایـن مـثـل را درست درک کن ، اما به خدا سوگند تو محبوب ترین مردم نزد منى ، و محبوب ترین یـاران پـدرم اعـم از زنـدگـان و مـردگـان تـوئى ، تـو بـرتـریـن کـشـتـیهاى این دریاى خـروشـانـى و پـشـت سـر تـو پـادشـاه ستمگر غاصبى است که دقیقا مراقب عبور کشتیهاى سالمى است که از این اقیانوس هدایت مى گذرد، تا آنها را غصب کند، رحمت خدا بر تو باد در حال حیات و بعد از ممات ).
و - اعتراف به واقعیتها و موضع گیرى هماهنگ با آنها درس دیگرى است که از این داستان مـى آمـوزیـم ، هـنـگـامـى کـه مـوسـى سه بار به طور ناخواسته گرفتار پیمانشکنى در بـرابـر دوسـت عـالمش شد به خوبى دریافت که دیگر نمى تواند با او همگام باشد، و بـا ایـنکه فراق این استاد براى او سخت ناگوار بود در برابر این واقعیت تلخ ، لجاجت بـه خرج نداد، و منصفانه حق را به آن مرد عالم داد، صمیمانه از او جدا شد و برنامه کار خـویـش را پـیـش گـرفـت ، در حـالى کـه از هـمـیـن دوستى کوتاه گنج هاى عظیمى از حقیقت اندوخته بود.
انـسـان نـبـایـد تـا آخـر عـمـر مـشـغـول آزمـایـش خـویـش بـاشـد و زنـدگـى را تـبـدیـل بـه آزمـایـشـگـاهـى بـراى آیـنـدهـاى کـه هـرگـز نـمـى آیـد تبدیل کند، هنگامى که چند بار مطلبى را آزمود باید به نتیجه آن گردن نهد.

ز - آثار ایمان پدران براى فرزندان - خضر به خاطر یک پدر صالح و درستکار، حمایت از فـرزنـدانش را در آن قسمتى که مى توانست بر عهده گرفت ، یعنى فرزند در پرتو ایـمـان و امانت پدر مى تواند سعادتمند شود و نتیجه نیک آن عائد فرزند او هم بشود، در پـارهـاى از روایـات مى خوانیم آن مرد صالح پدر بلا واسطه یتیمان نبود بلکه از اجداد دورش محسوب مى شد (آرى چنین است تاثیر عمل صالح ).
از نشانه هاى صالح بودن این پدر همان است که او گنجى از معنویت و اندرزهاى حکیمانه براى فرزندان خود به یادگار گذارد.
ح - کـوتـاهـى عـمـر بـخاطر آزار پدر و مادر - جائى که فرزندى به خاطر آنکه در آینده پدر و مادر خویش را آزار مى دهد و در برابر آنها طغیان و کفران مى کند و یا آنها را از راه الهـى بـه در مـى بـرد مـسـتـحـق مـرگ بـاشـد چـگـونـه اسـت حال فرزندى که هم اکنون مشغول به این گناه است ، آنها در پیشگاه خدا چه
وضعى دارند.
در روایـات اسـلامـى پـیـوند نزدیکى میان کوتاهى عمر و ترک صله رحم (مخصوصا آزار پـدر و مـادر) ذکـر شـده اسـت کـه مـا در ذیـل آیـه 23 سـوره اسرى به قسمتى از آن اشاره کردیم .
ط - مردم دشمن آنند که نمى دانند! بسیار مى شود که کسى در باره ما نیکى مى کند اما چون از بـاطـن کـار خـبـر نـداریـم آنـرا دشـمـنى مى پنداریم ، و آشفته مى شویم مخصوصا در بـرابـر آنـچه نمى دانیم کم صبر و بى حوصله هستیم ، البته این یک امر طبیعى است که انـسـان در بـرابـر امـورى که تنها یک روى یا یک زاویه آنرا مى بیند ناشکیبا باشد، اما داسـتـان فـوق بـه مـا مـى گـویـد نـبـایـد در قـضـاوت شـتاب کرد، باید ابعاد مختلف هر موضوعى را بررسى نمود.
در حـدیـثـى از امـیـر المـؤ مـنین على (علیه السلام ) مى خوانیم : (مردم دشمن آنند که نمى دانـنـد) و بـنـا بـر ایـن هـر قـدر سـطـح آگـاهـى مـردم بـالا بـرود بـرخـورد آنـهـا بـا مسائل منطقیتر خواهد شد، و به تعبیر دیگر زیر بناى صبر آگاهى است !.
البـتـه مـوسـى از یـک نـظـر حـق داشـت نـاراحـت شود، چرا که او مى دید در این سه حادثه تـقـریـبـا بـخـش اعـظـم شـریـعـت بـه خـطـر افـتـاده اسـت در حـادثـه اول مـصـونـیـت امـوال مـردم ، در حـادثـه دوم مـصـونـیـت جـان مـردم ، و در حـادثـه سـوم مـسائل حقوقى ، یا به تعبیر دیگر برخورد منطقى با حقوق مردم ، بنابراین تعجب ندارد کـه آنـقـدر نـاراحـت شـود کـه پـیـمان مؤ کد خویش را با آن عالم بزرگ فراموش ‍ کند، اما همینکه از باطن امر آگاه شد آرام گرفت و دیگر اعتراضى نکرد، و این خود بیانگر آن است که عدم اطلاع از باطن رویدادها چه اندازه نگران
کننده است .
ى - ادب شـاگـرد و اسـتـاد - در گـفـتـگـوهـائى کـه مـیـان مـوسـى و آن مرد عالم الهى رد و بدل شد نکته هاى جالبى پیرامون ادب شاگرد و استاد به چشم مى خورد مانند:
1 - موسى خود را به عنوان تابع خضر معرفى مى کند (اتبعک ).
2 - مـوسـى بـیـان تـابـعـیـت را بـه صـورت تـقـاضـاى اجـازه از او ذکـر مـى کـنـد (هل اتبعک ).
3 - او اقرار به نیازش به تعلم مى کند و استادش را به داشتن علم (على ان تعلمن ).
4 - در مـقـام تـواضـع ، عـلم اسـتـاد را بـسـیار معرفى مى کند و خود را طالب فراگرفتن گوشهاى از علم او (مما).
5 - از علم استاد به عنوان یک علم الهى یاد مى کند (علمت )
6 - از او طلب ارشاد و هدایت مى نماید (رشدا).
7 - در پـرده بـه او گـوشـزد مـى کـند که همانگونه که خدا به تو لطف کرده و تعلیمت نموده ، تو نیز این لطف را در حق من کن (تعلمن مما علمت ).
8 - جـمـله هـل اتـبـعـک ایـن واقـعـیـت را نـیـز مـى رسـانـد کـه شـاگـرد بـایـد بـه دنبال استاد برود، این وظیفه استاد نیست که بدنبال شاگرد راه بیفتد (مگر در موارد خاص ).
9 - مـوسـى بـا آن مـقـام بـزرگـى که داشت (پیامبر اولوا العزم و صاحب رسالت و کتاب بـود) ایـنـهـمـه تواضع مى کند یعنى هر که هستى و هر مقامى دارى در مقام کسب دانش باید فروتن باشى .
10 - او در مقام تعهد خود در برابر استاد، تعبیر قاطعى نکرد بلکه گفت
ستجدنى انشاء الله صابرا: (انشاء الله مرا شکیبا خواهى یافت ) که هم ادبى است در بـرابـر پـروردگـار و هـم در مـقابل استاد که اگر تخلفى رخ دهد هتک احترامى نسبت به استاد نشده باشد.
ذکر این نکته نیز لازم است که این عالم ربانى در مقام تعلیم و تربیت نهایت بردبارى و حـلم را نـشـان داد، هـرگـاه مـوسـى بـر اثر هیجان زدگى تعهد خود را فراموش مى کرد و زبان به اعتراض مى گشود او تنها با خونسردى در لباس استفهام مى گفت : (من نگفتم نمى توانى در برابر کارهاى من شکیبا باشى ).
آیه و ترجمه


و یسلونک عن ذى القرنین قل سأ تلوا علیکم منه ذکرا (83)
انا مکنا له فى الا رض و ءاتینه من کل شى ء سببا (84)
فاتبع سببا (85)
حتى اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فى عین حمئة و وجد عندها قوما قلنا یذا القرنین إ ما أ ن تعذب و إ ما أ ن تتخذ فیهم حسنا (86)
قال أ ما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد إ لى ربه فیعذبه عذابا نکرا (87)
و أ مـا مـن ءامـن و عـمـل صـلحـا فـله جـزاء الحـسـنـى و سنقول له من أ مرنا یسرا (88)
ثم أ تبع سببا (89)
حـتـى إ ذا بـلغ مـطـلع الشـمـس وجـدهـا تـطـلع عـلى قـوم لم نجعل لهم من دونها سترا (90)
کذلک و قد احط و قد احطنا بمالدیه خبرا (91)


ترجمه :

83 - و از تـو در بـاره (ذو القـرنـیـن ) سـؤ ال مى کنند، بگو به زودى گوشه اى از سرگذشت او را براى شما بازگو خواهم کرد.
84 - ما به او در روى زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش نهادیم .
85 - او از این اسباب پیروى (و استفاده ) کرد.
86 - تـا به غروبگاه آفتاب رسید (در آنجا) احساس کرد که خورشید در چشمه (یا دریا) ى - تـیـره و گـل آلودى فرو مى رود، و در آنجا قومى را یافت ، ما گفتیم اى ذو القرنین ! آیا مى خواهى مجازات کنى و یا پاداش نیکوئى را در باره آنها انتخاب نمائى ؟
87 - گـفـت امـا کـسـانـى کـه سـتـم کـرده انـد آنـها را مجازات خواهیم کرد سپس ، به سوى پروردگارشان باز مى گردند و خدا آنها را مجازات شدیدى خواهد نمود.
88 - و امـا کـسـى کـه ایـمـان بـیاورد و عمل صالح انجام دهد پاداش نیکو خواهد داشت ، و ما دستور آسانى به او خواهیم داد.
89 - سپس (بار دیگر) از اسبابى که در اختیار داشت بهره گرفت .
90 - تـا بـه خـاسـتگاه خورشید رسید (در آنجا) مشاهده کرد که خورشید بر جمعیتى طلوع مى کند که جز آفتاب براى آنها پوششى قرار نداده بودیم .
91 - (آرى ) ایـن چـنـین بود (کار ذو القرنین ) و ما به خوبى از امکاناتى که نزد او بود آگاه بودیم .
تفسیر:
سرگذشت عجیب ذو القرنین
در آغـاز بـحـث دربـاره اصـحاب کهف گفتیم که گروهى از قریش به این فکر افتادند که پـیـامبر اسلام را به اصطلاح آزمایش کنند، پس ‍ از مشاوره با یهود مدینه سه مساله طرح کردند: یکى تاریخچه اصحاب کهف ، دیگرى مساله روح و سوم سرگذشت ذو القرنین که پـاسـخ مـسـاله روح در سـوره اسـراء آمـده ، و پـاسـخ دو سـؤ ال دیگر در همین سوره کهف .
اکنون نوبت داستان ذو القرنین است :
هـمـانگونه که قبلا نیز اشاره کردیم در خود سوره کهف اشاره به سه داستان شده که هر چند ظاهرا با هم مختلفند اما داراى یک قدر مشترک مى باشند، (داستان اصحاب کهف و موسى و خـضـر و ذو القـرنـیـن ) ایـن هـر سـه مـشـتـمل بر مسائلى است که ما را از محدوده زندگى مـعـمـولى بـیرون مى برد و نشان مى دهد که عالم و حقایق آن منحصر به آنچه مى بینیم و به آن خو گرفته ایم نیست .
داسـتان ذو القرنین در باره کسى است که افکار فلاسفه و محققان را از دیر زمان تاکنون به خود مشغول داشته ، و براى شناخت او تلاش فراوان کرده اند.
مـا نـخـسـت به تفسیر آیات مربوط به ذو القرنین - که مجموعا 16 آیه است مى پردازیم که قطع نظر از شناخت تاریخى شخص او خود درسى است بسیار آموزنده و پر از نکته ها سـپـس بـراى شـنـاخـت شخص او با استفاده از قرائن موجود در این آیات و روایات و گفتار مورخان وارد بحث مى شویم .
و به تعبیر دیگر ما نخست از (شخصیت ) او سخن مى گوئیم و آنچه از نظر قرآن اهمیت دارد همان موضوع اول است .
نـخـسـتـیـن آیـه مـى گـویـد: (از تـو در بـاره ذو القـرنـیـن سـؤ ال مى کنند) (و یسئلونک عن ذى القرنین ).
(بـگـو بـه زودى گـوشـهـاى از سـرگـذشـت او را بـراى شـمـا بـازگـو مـى کـنـم ) (قل ساتلوا علیکم منه ذکرا) تعبیر به (ساتلوا) با توجه به اینکه (سین ) معمولا بـراى آیـنده نزدیک است ، در حالى که در این مورد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بلا فاصله از ذو القرنین سخن مى گوید ممکن است براى رعایت ادب در سخن بوده باشد، ادبى که آمیخته با ترک عجله و شتابزدگى است ، ادبى که مفهومش دریافت سخن از خدا و سپس بیان براى مردم است .
و به هر حال آغاز این آیه نشان مى دهد که داستان ذو القرنین در میان مردم قبلا مطرح بوده مـنـتـهـا اخـتـلافـات یـا ابـهـامـاتـى آنـرا فـراگـرفـتـه بـود، بـه هـمـیـن دلیل از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) توضیحات لازم را در این زمینه خواستند.
سـپـس اضـافـه مـى کـنـد (مـا در روى زمین او را تمکین دادیم ) (قدرت و ثبات و نیرو و حکومت بخشیدیم ) (انا مکنا له فى الارض ).
و اسـبـاب هـر چـیـز را در اخـتـیـارش نـهـادیـم (و آتـیـنـاه مـن کـل شـى ء سـبـبـا) گـر چـه بـعـضـى از مـفـسـران خـواسـتـه اند مفهوم (سبب ) را که در اصـل بـه مـعـنـى طـنـابـى اسـت کـه بـوسـیـله آن از درخـتـان نـخـل بـالا مـى روند و سپس به هر گونه وسیله اطلاق شده - در مفهوم خاصى محدود کنند، ولى پـیـدا اسـت کـه آیـه کـامـلا مـطـلق اسـت و مفهوم وسیعى دارد و نشان مى دهد که خداوند اسـبـاب وصـول بـه هـر چـیـزى را در اخـتـیـار ذو القـرنـیـن گـذارده بـود: عـقـل و درایـت کافى ، مدیریت صحیح ، قدرت و قوت ، لشگر و نیروى انسانى و امکانات مادى خلاصه آنچه از وسائل معنوى و مادى براى پیشرفت و رسیدن به هدفها لازم بود در اختیار او نهادیم .
(او هم از این وسائل استفاده کرد) (فاتبع سببا).
(تا به غروبگاه آفتاب رسید) (حتى اذا بلغ مغرب الشمس ).
در آنـجـا احـسـاس کـرد کـه خـورشـیـد در چـشـمـه یـا دریـاى تـیـره و گل آلودى فرو مى رود (وجدها تغرب فى عین حمئة )
(و در آنجا گروهى از انسانها را یافت ) (که مجموعه اى از انسانهاى نیک و بد بودند) (و وجد عندها قوما).
(بـه ذو القـرنـیـن گـفتیم : آیا مى خواهى آنها را مجازات کنى و یا طریقه نیکوئى را در میان آنها انتخاب نمائى (قلنا یا ذا القرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا)
بـعـضـى از مـفـسران از تعبیر (قلنا) (ما به ذو القرنین گفتیم ) مى خواهند نبوت او را استفاده کنند، ولى این احتمال نیز وجود دارد که منظور از این جمله الهام قلبى باشد که در مورد غیر پیامبران نیز وجود داشته اما نمى توان انکار کرد که این تعبیر بیشتر نبوت را در نظر انسان مجسم مى کند.
ذو القـرنـیـن (گـفـت امـا کـسـانـى کـه سـتـم کـرده انـد آنـهـا را مـجـازات خـواهـیـم کـرد) (قال اما من ظلم فسوف نعذبه ).
(سـپس به سوى پروردگارش بازمى گردد و خداوند او را عذاب شدیدى خواهد نمود) (ثم یرد الى ربه فیعذبه عذابا نکرا).
این ظالمان و ستمگران هم مجازات این دنیا را مى چشند و هم عذاب آخرت را.
(و اما کسى که ایمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، پاداش نیکو خواهد داشت ) (و اما من آمن و عمل صالحا فله جزاء الحسنى ).
(و ما فرمان آسانى به او خواهیم داد) (و سنقول له من امرنا یسرا).
هـم بـا گـفـتـار نـیـک بـا او بـرخـورد خواهیم کرد، و هم تکالیف سخت و سنگین بر دوش او نخواهیم گذارد، و خراج و مالیات سنگین نیز از او نخواهیم گرفت .
گـویـا هـدف ذو القـرنـین از این بیان اشاره به این است که مردم در برابر دعوت من به تـوحـیـد و ایـمان و مبارزه با ظلم و شرک و فساد، به دو گروه تقسیم خواهند شد: کسانى کـه تـسـلیـم ایـن برنامه سازنده الهى شوند مطمئنا پاداش نیک خواهند داشت ، و در امنیت و آسودگى خاطر زندگى خواهند کرد.
امـا آنـهـا کـه در برابر این دعوت موضعگیرى خصمانه داشته باشند و به شرک و ظلم و فساد ادامه دهند مجازات خواهند شد.
ضمنا از مقابله (من ظلم ) با (من آمن و عمل صالحا) معلوم مى شود که ظلم در اینجا به معنى شرک و عمل ناصالح است که از میوه هاى تلخ درخت شوم شرک مى باشد.
(ذو القرنین ) سفر خود را به غرب پایان داد سپس عزم شرق کرد آنگونه
کـه قـرآن مـى گـویـد: (بـعـد از آن از اسـبـاب و وسائلى که در اختیار داشت مجددا بهره گرفت ) (ثم اتبع سببا).
(و هـمـچـنـان بـه راه خـود ادامـه داد تـا بـه خاستگاه خورشید رسید) (حتى اذا بلغ مطلع الشمس ).
(در آنـجـا مـشـاهـده کـرد کـه خـورشـید بر جمعیتى طلوع مى کند که جز آفتاب براى آنها پـوشـشـى قـرار نـداده بـودیـم ) (وجـدهـا تـطـلع عـلى قـوم لم نجعل لهم من دونها سترا).
ایـن جـمـعـیـت در مـرحـله اى بـسـیـار پـائیـن از زنـدگى انسانى بودند، تا آنجا که برهنه زنـدگـى مـى کـردنـد، و یا پوشش بسیار کمى که بدن آنها را از آفتاب نمى پوشانید، داشتند.
بـعـضـى از مفسران این احتمال را نیز بعید ندانسته اند که آنها خانه و مسکنى نداشتند تا آنها را از تابش آفتاب بپوشاند.
احـتمال دیگرى که در تفسیر این جمله گفته اند این است که سرزمین آنها یک بیابان فاقد کـوه و درخـت و پـنـاهـگـاه بـود، و چـیـزى کـه آنها را از آفتاب بپوشاند و سایه دهد در آن بیابان وجود نداشت .
در عین حال تفسیرهاى فوق منافاتى با هم ندارند.
آرى (این چنین بود کار ذو القرنین ، و ما به خوبى مى دانیم او چه امکاناتى
براى (پیشبرد اهداف خود) در اختیار داشت (کذلک و قد احطنا بما لدیه خبرا).
بعضى از مفسران این احتمال را در تفسیر آیه داده اند که جمله فوق اشارهاى است به هدایت الهى نسبت به ذو القرنین در برنامه ها و تلاشهایش .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت