تفسیرنمونه سوره کهف (قسمت3)

آیه و ترجمه


و احـیـط بـثـمـره فـاصـبـح یـقـلب کـفـیـه عـلى مـا انـفـق فـیـهـا و هـى خاویة على عروشها و یقول یا لیتنى لم اشرک بربى احدا (42)
و لم تکن له فئة ینصرونه من دون الله و ما کان منتصرا (43)
هنالک الولایة لله الحق هو خیر ثوابا و خیر عقبا (44)


ترجمه :

42 - (بـه هـر حـال عـذاب خـدا فرا رسید) و تمام میوه هاى آن نابود شد، او مرتبا دستهاى خـود را - بـخـاطـر هـزیـنه هائى که در آن صرف کرده بود - بهم مى مالید، در حالى که تـمـام بـاغ بـر پایه ها فرو ریخته بود، و مى گفت ایکاش کسى را شریک پروردگارم قرار نداده بودم !
43 - و گـروهى ، غیر از خدا، نداشت که او را یارى کنند، و نمى توانست از خویشتن یارى گیرد.
44 - در ایـن هـنـگـام ثـابـت شـد کـه ولایـت (و قـدرت ) از آن خـداونـد حـق اسـت ، او است که برترین ثواب و بهترین عاقبت را (براى مطیعان ) دارد.
تفسیر:
و اینهم پایان کارشان
سـرانـجام گفتگوى این دو نفر پایان گرفت بى آنکه مرد موحد توانسته باشد در اعماق جان آن ثروتمند مغرور و بى ایمان نفوذ کند، و با همین روحیه و طرز فکر به خانه خود بازگشت .
غافل از اینکه فرمان الهى دائر به نابودى باغها و زراعتهاى سرسبزش صادر شده است ، و بـایـد کـیفر غرور و شرک خود را در همین جهان ببیند و سرنوشتش درس عبرتى براى دیگران شود.
شـایـد در هـمـان لحـظـه کـه پـرده هـاى سیاه شب همه جا را فرا گرفته بود، عذاب الهى نازل شد، به صورت صاعقه اى مرگبار، و یا طوفانى کوبنده و وحشتناک ، و یا زلزله اى ویـرانـگـر و هـول انـگـیـز، هـر چـه بود در لحظاتى کوتاه این باغهاى پرطراوت ، و درخـتـان سر به فلک کشیده ، و زراعت به ثمر نشسته را در هم کوبید و ویران کرد: (و عـذاب الهى به فرمان خدا از هر سو محصولات آن مرد را احاطه و نابود ساخت ) (و احیط بثمره ).
(احـیـط) از ماده (احاطه ) است و در اینگونه موارد به معنى (عذاب فراگیر) است که نتیجه آن نابودى کامل است صبحگاهان که صاحب باغ با یک سلسله رؤ یاها به منظور سرکشى و بهره گیرى از محصولات باغ به سوى آن حرکت کرد، همین که نزدیک شد با منظره وحشتناکى روبرو گشت ، آنچنان که دهانش از تعجب بازماند، و چشمانش بیفروغ شد و از حرکت ایستاد.
نمى دانست این صحنه را در خواب مى بیند یا بیدارى ؟! درختان همه
بـر خـاک فـرو غـلطـیـده بـودنـد، زراعـتها زیر و رو شده بودند، و کمتر اثرى از حیات و زندگى در آنجا به چشم مى خورد.
گـوئى در آنجا هرگز باغ خرم و زمینهاى سرسبزى وجود نداشته ، و ناله هاى غم انگیز جغدها در ویرانه هایش طنین انداز بوده است ، قلبش به طپش افتاد، رنگ از چهره اش پرید، آب در دهـانـش خـشـکـیـد، و آنـچـه از کـبـر و غـرور بـر دل و مغز او سنگینى مى کرد یکباره فرو ریخت !
گوئى از یک خواب عمیق و طولانى بیدار شده است : (او مرتبا دستها را به هم مى مالید و در فـکـر هـزیـنه هاى سنگینى بود که در یک عمر از هر طرف فراهم نموده و در آن خرج کـرده بـود، در حـالى که همه بر باد رفته و بر پایه ها فرو ریخته بود) (فاصبح یقلب کفیه على ما انفق فیها و هى خاویة على عروشها).
درسـت در ایـن هـنـگـام بـود کـه از گـفـتـه هـا و انـدیـشـه هـاى پـوچ و بـاطل خود پشیمان گشت (و مى گفت اى کاش احدى را شریک پروردگارم نمى دانستم ، و اى کـاش هـرگـز راه شـرک را نـمـى پـوئیـدم ) (و یقول یا لیتنى لم اشرک بربى احدا).
اسـف انـگیزتر اینکه او در برابر اینهمه مصیبت و بلا، تنهاى تنها بود (کسانى را جز خدا نداشت که او را در برابر این بلاى عظیم و خسارت بزرگ یارى دهند) (و لم تکن له فئة ینصرونه من دون الله ).
و از آنجا که تمام سرمایه او همین بود چیز دیگرى نداشت که بجاى آن بنشاند، (و نمى توانست از خویشتن یارى گیرد) (و ما کان منتصرا).
در حـقـیـقـت تـمـام پـنـدارهـاى غـرور آمـیـزش در ایـن مـاجـرا بـهـم ریـخـت و باطل گشت ، از یکسو مى گفت من هرگز باور نمى کنم این ثروت و سرمایه عظیم فنائى داشته باشد، ولى به چشم خود فناى آن را مشاهده کرد.
از سوى دیگر به رفیق موحد و با ایمانش کبر و بزرگى مى فروخت و مى گفت
مـن از تـو قـویـتـر و پریار و یاورترم ، اما بعد از این ماجرا مشاهده کرد که هیچکس یار و یاور او نیست .
از سـوى سوم او به قدرت و قوت خویش متکى بود و نیروى خود را نامحدود مى پنداشت ، ولى بـعـد از ایـن حادثه و کوتاه شدن دستش از همه جا و همه چیز، به اشتباه بزرگ خود پـى بـرد، زیرا چیزى که بتواند گوشه اى از آن خسارت بزرگ را جبران کند در اختیار نداشت .
اصـولا یار و یاورانى که بخاطر مال و ثروت همانند مگسهاى دور شیرینى اطراف انسان را مـى گـیـرنـد، و گاه انسان آنها را تکیه گاه روز بدبختى خود مى پندارد، به هنگامى که آن نعمت از میان برود یکباره همگى پراکنده مى شوند، چرا که دوستى آنها به صورت یک پیوند معنوى نبود، پشتوانه مادى داشت که با از میان رفتنش از میان رفت .
ولى هـر چـه بـود دیـر شـده بـود، و ایـن گـونـه بـیـدارى اضـطـرارى کـه بـه هـنـگـام نـزول بـلاهـاى سـنـگین ، حتى براى فرعونها و نمرودها پیدا مى شود بى ارزش است ، و به همین دلیل نتیجه اى بحال او نداشت .
درسـت اسـت کـه او در ایـنجا جمله (لم اشرک بربى احدا) را بر زبان جارى کرد، همان جـمـله اى کـه دوسـت بـاایـمـانـش قـبـلا مـى گـفـت ولى او در حال سلامت گفت و این در حال بلا!
(و در این هنگام بود که این حقیقت بار دیگر به ثبوت پیوست که ولایت و سرپرستى و قدرت از آن خدا است خداوندى که عین حق است ) (هنالک الولایة لله الحق ).
آرى در اینجا کاملا روشن گشت که همه نعمتها از او است و هر چه اراده او باشد آن مى شود، و جز به اتکاء لطف او کارى ساخته نیست .
آرى (او اسـت کـه بـرتـریـن پـاداش را دارد و او اسـت که بهترین عاقبت را براى مطیعان فراهم مى سازد) (هو خیر ثوابا و خیر عقبا).
پـس اگـر انـسـان مى خواهد به کسى دل به بندد و بر چیزى تکیه کند و امید به پاداش کـسـى داشـته باشد چه بهتر که تکیه گاهش خدا و دلبستگى ، و امیدش به لطف و احسان پروردگار باشد.
نکته ها:
1 - غرور ثروت در این داستان ترسیم زنده اى از آنچه ما غرور ثروتش مى نامیم ، مشاهده مى کنیم ، و به سرانجام این غرور که پایانش شرک و کفر است آشنا مى شویم .
انسانهاى کم ظرفیت هنگامى که بجائى رسیدند و برترى مختصرى از نظر مقام و ثروت بـر دیـگران یافتند، غالبا گرفتار بلاى غرور مى شوند، نخست سعى مى کنند امکانات خـود را بـه رخ دیـگـران بـکشند، و آنرا وسیله برترى جوئى قرار دهند، جمع شدن مگس ‍ صـفـتـان را دور ایـن شـیـریـنى دلیل بر نفوذ خویشتن در دلها قرار دهند، این همان است که قرآن با جمله (انا اکثر منک مالا و اعز نفرا) در آیات فوق از آن یاد کرده است .
عـشـق و عـلاقـه آنـهـا بـه دنـیا کم کم پندار جاودانگى آنرا در نظرشان مجسم مى سازد، و فریاد (ما اظن ان تبید هذه ابدا) را سر مى دهند!
ایمان به جاودانگى دنیاى مادى چون تضاد روشنى با رستاخیز دارد نتیجتا به انکار معاد برمى خیزند (و ما اظن الساعة قائمة ) مى گویند.
خـودبـیـنـى و خـودپـسـنـدیـشـان سـبـب مـى شـود کـه بـرتـرى مـادى را دلیـل بـر قرب در درگاه پروردگار بدانند، و براى خویشتن مقام فوق العاده اى نزد او قائل شوند، و بگویند اگر به سوى خدا بازگردیم و معاد و آخرتى در کار باشد جاى ما در آنجا
از اینجا هم بهتر است !! (و لئن رددت الى ربى لاجدن خیرا منها منقلبا).
این مراحل چهارگانه کم و بیش در زندگى قدرتمندان دنیاپرست با تفاوتهائى دیده مى شود در واقع خط سیر انحرافى آنها از دنیاپرستى شروع ، و به شرک و بت پرستى و کفر و انکار معاد ختم مى گردد، چرا که قدرت مادى را همچون بتى مى پرستند و غیر آن را بدست فراموشى مى سپرند.
2 - ایـن سـرگـذشـت عـبـرت انگیز در عین فشردگى ، علاوه بر این درس بزرگ درسهاى دیگرى نیز بما مى آموزد.
الف - نعمتهاى دنیاى مادى هر قدر وسیع و گسترده باشد نامطمئن و ناپایدار است ، برق صـاعـقـه اى مـى تـوانـد در یـک شـب و یـا حـتـى چـنـد لحظه کوتاه باغها و زراعتهائى که مـحـصـول سـالهاى دراز از عمر انسان است به تلى از خاک و خاکستر و زمین خشک و لغزنده تبدیل کند.
زمـیـن لرزه مـخـتصرى چشمه هاى جوشانى را که مبدء اینهمه حیات و برکت بود در کام خود فرو کشد آنگونه که حتى قابل ترمیم نباشد.
ب - دوستانى که به عشق بهره گیرى مادى دور انسان حلقه مى زنند آنچنان بى اعتبار و بـى وفـا هـستند که در همان لحظاتى که این نعمتها از انسان جدا مى شوند با او وداع مى گویند، گوئى تصمیم آنرا از قبل گرفته بودند (و لم تکن له فئة ینصرونه من دون الله ).
ایـن گونه ماجراها که نمونه هایش را بارها شنیده و یا دیده ایم ثابت مى کند که جز بر خـدا نـمى توان دل بست ، دوستان باوفا و راستین انسان تنها کسانى هستند که پیوندهاى مـعـنـوى ارتـبـاط آنـهـا را بـرقـرار مـى سـازد، ایـنـهـا دوسـتـان حـال ثـروت ، تـنگدستى ، پیرى و جوانى ، تندرستى و بیمارى ، و عزت و ذلتند، حتى رابطه هاى مودتشان بعد از مرگ نیز تداوم دارد.
ج - بـیـدارى بـعـد از بـلا غـالبـا بـیـهـوده است - بارها گفته ایم بیدارى اضطرارى نه دلیـل بـر انـقـلاب درونـى و تـغـیـیـر خـط و مـسـیـر انـسان است ، و نه نشانه پشیمانى از اعـمـال گـذشـته ، بلکه هر انسانى چشمش به چوبه دار، و یا امواج بلا و طوفان بیفتد، مـوقـتـا تحت تاءثیر قرار مى گیرد، و در لحظاتى کوتاه که عمرش بیش از عمر آن بلا نـیـسـت تـصـمـیـم بـر تغییر مسیر خود مى گیرد اما چون ریشه اى در اعماق جانش ندارد با خـامـوش شـدن آن طـوفـان ایـن تـفـکـر نـیـز خـامـوش مـى شـود، و درسـت بـخـط اول باز مى گردد.
اگر در سوره نساء آیه 18 مى خوانیم که به هنگام مشاهده نشانه هاى مرگ درهاى توبه بـه روى انـسـان بـسـتـه مـى شود نیز دلیلش ‍ همین است ، و اگر مى بینیم قرآن در آیات سـوره یـونس (آیه 90 و 91 ) درباره فرعون مى گوید: هنگامى که غرق او نزدیک شد و در مـیـان امـواج مـى غـلطـیـد صـدا زد مـن بـه خـداى یـگـانـه ، خـداى بـنـى اسـرائیـل ، ایـمـان آوردم ، امـا ایـن تـوبـه هـرگـز از او قبول نشد، آن نیز دلیلش همین است .
د - نـه فقر دلیل ذلت است و نه ثروت دلیل عزت - این درس دیگرى است که آیات فوق به ما مى آموزد.
البـتـه در جـوامع مادى و مکتبهاى ماده گرا، غالبا این توهم پیش مى آید که فقر و ثروت دلیـل ذلت و عـزت اسـت بـه هـمـیـن دلیل مى بینیم مشرکان عصر جاهلیت از یتیم بودن و یا تـهـیـدستى پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تعجب مى کردند و مى گفتند چرا ایـن قـرآن بـر یـکـى از ثـروتـمـنـدان مـکـه و طـائف نازل نشده ؟ لو لا نزل هذا القرآن على رجل من القریتین عظیم (آیه 31 سوره زخرف ).
ه‍ - راه شـکـسـتـن غـرور - یـک انـسـان آزاده هـنـگـامـى کـه وسـوسـه هـاى غـرور بـخـاطـر مـال و مـقـام در اعـمـاق دلش جـوانـه مـى زنـد بـاید ریشه آنرا با توجه به تاریخچه ى پیدایش خودش قطع کند، آنروز که خاک بى ارزش بود، آنروز که نطفه ناتوانى
بـود، آنـروز کـه بـه صـورت نـوزادى ضـعـیف و غیر قادر بر حرکت از مادر متولد گشت ، هـمـانـگـونـه که قرآن در آیات فوق براى شکستن غرور آن ثروتمند بى ایمان او را به گذشته اش باز مى گرداند، و از زبان آن مرد باایمان مى گوید (اکفرت بالذى خلقک من تراب ثم من نطفة ثم سواک رجلا).
و - جـهـان طـبـیـعـت بـه مـا درس مـى دهد - جالب اینکه در آیات فوق هنگامى که توصیف آن بـاغـهـاى پـربـرکت را مى خوانیم مى گوید: (و لم تظلم منه شیئا) آن باغها هیچگونه سـتـمـى در تـقـدیـم ثـمرات خود به جهان انسانیت نداشتند ولى درباره صاحب آن باغ مى گـویـد: (و دخـل جـنـته و هو ظالم لنفسه ). یعنى اى انسان نگاهى به جهان آفرینش کن ببین این درختان پرثمر و زراعتهاى پربرکت ، چگونه هر چه دارند در طبق اخلاص گذارده ، و بـه تـو تـقـدیـم مـى دارنـد نـه از انـحـصـارطـلبـى آنـهـا خـبـرى اسـت ، و نـه از بـخـل و حـسـد اثـرى ، جـهـان آفـریـنـش صـحـنـه ایـثـار اسـت و بـذل و بخشش ، زمین آنچه را در اختیار دارد به گیاهان و حیوانات ایثارگرانه تقدیم مى کـنـد، و درخـتـان و گـیـاهـان تـمـام مـواهـب خـویـش را در اخـتیار انسانها و جانداران دیگر مى گـذارند، قرص خورشید روز به روز لاغرتر مى شود و نور افشانى مى کند، ابرها مى بارند و نسیمها مى وزند و امواج حیات را در همه جا مى گسترانند، این نظام آفرینش است .
ولى تـو اى انـسـان چـگـونـه مـى خـواهـى گـل سـرسـبـد ایـن جـهـان بـاشـى و روشنترین قوانین آنرا زیر پا بگذارى ؟! وصله ناهمرنگ براى عالم خلقت شوى ، همه مواهب را به خویش اختصاص دهى و حق دیگران را بربائى ؟!
آیه و ترجمه


و اضـرب لهـم مثل الحیوة الدنیا کماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض فاصبح هشیما تذروه الریاح و کان الله على کل شى ء مقتدرا (45)
المـال و البـنـون زیـنـة الحـیوة الدنیا و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر املا (46)


ترجمه :

45 - زنـدگـى دنـیـا را براى آنها به آبى تشبیه کن که از آسمان فرو مى فرستیم ، و به وسیله آن گیاهان زمین ، سرسبز و درهم فرو مى روند، اما بعد از مدتى مى خشکند، به گونه اى بادها آنها را به هر سو پراکنده مى کنند، و خداوند بر هر چیز توانا است
46 - مـال و فـرزنـدان ، زیـنـت حـیات دنیا هستند، و باقیات صالحات (ارزشهاى پایدار و شایسته ) ثوابش نزد پروردگارت بهتر و امید بخش تر است .
تفسیر:
آغاز و پایان زندگى در یک تابلو زنده
در آیـات گذشته سخن از ناپایدارى نعمتهاى جهان ماده بود، و از آنجا که درک این واقعیت براى یک عمر طولانى به مدت 60 یا 80 سال براى افراد عادى کار آسانى نیست ، قرآن در آیات مورد بحث ضمن یک مثال بسیار زنده و گویا این صحنه را کاملا مجسم مى کند، تا غـافـلان مـغـرور بـا مـشاهده آن که در عمرشان بارها و بارها تکرار شده و مى شود از این غرور و غفلت بیدار شوند.
مـى گـویـد: (بـراى آنـهـا زنـدگـى دنـیـا را بـه قـطـره هـاى آب بـاران کـه از آسـمـان نازل مى کنیم تشبیه کن ) (و اضرب لهم مثل الحیاة الدنیا کماء انزلناه
من السماء).
ایـن قـطـره هـاى حـیـات بـخش بر کوه و صحرا مى ریزد، دانه هاى آماده اى که در زمین هاى مستعد نهفته است ، با ریزش آن جان مى گیرد و حرکت تکاملى خود را آغاز مى کند.
پوست سخت و پرمقاومت دانه در برابر نرمش باران نرم مى شود، و به جوانه گیاه اجازه عبور مى دهد، سرانجام جوانه نورس از دل خاک سر برمى دارد، آفتاب مى درخشد نسیم مى وزد، مـواد غـذائى زمـیـن کـمـک مـى کـنـد، و ایـن جـوانـه نـورس بـا نیرو گرفتن از همه این عـوامـل حـیـات بـه رشد و نمو خود ادامه مى دهد، آنچنان که (بعد از مدت کوتاهى گیاهان زمین سر بر سر هم مى گذارند و درهم فرو مى روند) (فاختلط به نبات الارض ).
صـفـحـه کـوه و صـحرا یک پارچه جنبش و حیات مى شود، شکوفه ها و گلها و میوه ها یکى بـعـد از دیـگـرى زیـنـت بخش شاخه ها مى شوند، گوئى همه مى خندند، فریاد شادى مى کشند، به وجد و رقص درآمده اند.
ولى ایـن صـحـنـه دل انگیز دیرى نمى پاید، بادهاى خزان شروع مى شود و گرد و غبار مـرگ بـر سر آنها مى پاشد هوا به سردى مى گراید، آبها کم مى شود (و چیزى نمى گـذرد کـه آن گیاه خرم و سرسبز و خندان به شاخه ها و برگهاى پژمرده و بى فروغ تبدیل مى شوند) (فاصبح هشیما).
آن برگهائى که در فصل بهار آنچنان شاخه ها را چسبیده بودند که قدرت هیچ طوفانى نـمـى توانست آنها را جدا کند آنقدر سست و بیجان مى شوند که (هر باد و نسیمى آنها را جدا کرده با خود به هر سو مى برد) (تذروه الریاح ).
(آرى خـداونـد بـر هـر چـیـزى تـوانـا بـوده و هـسـت ) (و کـان الله عـلى کل شى ء مقتدرا).
آیـه بـعـد مـوقـعیت مال و ثروت و نیروى انسانى را که دو رکن اصلى حیات دنیاست در این مـیـان مـشـخـص مـى کـنـد، و مـى گـویـد (امـوال و فـرزنـدان زیـنـت حـیـات دنـیـا هـسـتـند) (المال و البنون زینة الحیوة الدنیا).
شـکـوفـه هـا و گـل هـائى مـى بـاشـند که بر شاخه هاى این درخت آشکار مى شوند، زود، گذرند، کمدوامند و اگر از طریق قرار گرفتن در مسیر (الله ) رنگ جاودانگى نگیرند بسیار بى اعتبارند.
در حـقیقت در این آیه انگشت روى دو قسمت از مهمترین سرمایه هاى زندگى دنیا گذارده شده اسـت که بقیه به آن وابسته است ، (نیروى اقتصادى ) و (نیروى انسانى ) چرا که بـراى رسـیـدن بـه هـر مـقـصـودى از مـقـاصـد مـادى حـتما این دو نیرو لازم است ، و به همین دلیل آنها که بر تخت قدرت مى نشینند سعى در جمع آورى این دو نیرو مى کنند، مخصوصا در زمـانـهـاى گـذشته هر کس ‍ فرزندان بیشترى داشت خود را نیرومندتر احساس مى کرد، چـرا کـه آنـهـا یـکـى از دو رکـن اصـلى قـدرت او را تـشـکـیـل مـى دادنـد، در آیـات گـذشـتـه نـیـز دیـدیـم کـه آن مـرد ثـروتـمـنـد بـى ایـمـان اموال و نفرات خود را به رخ دیگران مى کشید و مى گفت (انا اکثر منک مالا و اعز نفرا).
و لذا روى (بـنـون ) کـه جـمـع (ابـن ) به معنى پسر است تکیه شده ، چرا که آنها پسران را سرمایه و نیروى فعال انسانى مى دانستند، نه دختران .
بـه هـر حـال هـمـانـگـونـه کـه دیـدیـم پـابـرجـاتـریـن اموال که عبارت از باغ و زمین زراعتى و چشمه آب بود چگونه در چند لحظه نابود شد، در مـورد فـرزنـدان نـیز گذشته از آنکه حیات و سلامتشان همیشه آسیب پذیر است گاهى به صورت دشمنانى
درمى آیند که به جاى کمک بودن مزاحم سرسختى خواهند شد!
سـپـس اضـافـه مـى کـنـد (بـاقـیـات صـالحات یعنى ارزشهاى پایدار و شایسته ، نزد پروردگارت ثوابش بهتر و امیدبخش تر است ) (و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر املا).
گـر چـه جـمـعـى از مـفسران خواسته اند مفهوم (باقیات صالحات ) را در دائره خاصى مـانـند نمازهاى پنجگانه ، یا ذکر سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر، و امثال آن محدود کنند ولى روشن است که مفهوم این تعبیر آنچنان وسیع و گسترده است که هر فـکـر و ایـده و گـفـتـار و کـردار صالح و شایسته اى که طبعا باقى مى ماند و اثرات و بـرکـاتـش در اخـتـیـار افـراد و جـوامـع قـرار مـى گـیـرد شامل مى شود.
اگـر مـى بـیـنـیـم در بـعـضـى از روایـات بـه نـمـاز شـب ، و یـا مـودت اهـل بـیـت (عـلیـهـم السـلام ) تـفسیر شده بدون شک منظور بیان مصداقهاى روشن است ، نه منحصر ساختن مفهوم در این امور، به خصوص اینکه در پاره اى از این روایات (من ) که دلالت بر تبعیض ‍ مى کند بکار رفته است .
مـثـلا در روایتى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: (لا تستصغر مودتنا فـانـهـا من الباقیات الصالحات ): (دوستى ما را کوچک مشمر که از باقیات صالحات است ).
و در حدیث دیگرى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که فرمود: از گفتن تسبیحات اربع مضایقه نکنید که آنها از باقیات صالحات است ).
حـتى اگر همان اموال ناپایدار و فرزندانى که گاهى فتنه و مایه آزمایش هستند در مسیر الله قرار بگیرند آنها هم به رنگ باقیات صالحات درمى آیند، چرا که ذات پاک خداوند جاودانى است و هر چیزى براى او و در راه او قرار گیرد
جاودانه خواهد بود.
نکته ها:
1 - زرق و برق ناپایدار
بـار دیـگـر در آیـات فـوق بـا نـقـش سـازنده مثال در تجسم معانى روبرو مى شویم که چگونه قرآن مجید، حقایق عمیق عقلى را که شاید درک آن براى بسیارى از مردم به آسانى امکانپذیر نیست با ذکر یک مثال زنده و روشن در آستانه حس آنها قرار مى دهد.
بـه انـسـانـهـا مـى گـویـد آغـاز و پـایـان زنـدگـى شـمـا هـمـه سـال در بـرابـر چـشـمـانـتـان تـکـرار مـى شـود، اگـر شـصـت سال عمر کرده اید شصت سال این صحنه را تماشا نموده اید.
در بـهـاران گـامـى بـه صـحـرا بـگـذاریـد و آن صـحـنـه زیـبـا و دل انـگـیـز را کـه از هر گوشه اش آثار حیات و زندگى نمایان است بنگرید، در پائیز نیز به همان صحراى سرسبز فصل بهار گام بگذارید و ببینید چگونه آثار مرگ از هر گوشه اى نمایان است .
آرى شما هم یک روز کودکى بودید همچون غنچه نوشکوفه ، بعد جوانى مى شوید همچون گـلى پـرطـراوت ، سـپـس پـیـر و نـاتـوان مـى شوید، به مانند گلهاى پژمرده خشکیده و بـرگـهـاى زرد و افـسرده ، و سپس طوفان اجل ، شما را درو مى کند و بعد از چند صباحى خاکهاى پوسیده شما به کمک طوفانها به هر سو پراکنده مى گردد.
ولى ایـن مـاجـرا گـاهـى بـه صـورت غـیـر طبیعى است و در نیمه راه زندگى ، صاعقه یا طـوفـانـى آنـرا پـایـان مـى دهـد، آنـگـونـه کـه در آیـه 24 سـوره یـونـس آمـده اسـت انـما مثل الحیاة الدنیا کماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما
یـاءکـل النـاس و الانعام حتى اذا اخذت الارض زخرفها و ازینت و ظن اهلها انهم قادرون علیها اتـاهـا امـرنـا لیـلا او نـهـارا و جعلناها حصیدا کان لم تغن بالامس : (زندگى دنیا همانند آبـى اسـت کـه از آسـمـان نـازل کـرده ایـم کـه بـر اثر آن گیاهان گوناگون که مردم و چـهـارپـایـان از آن مـى خـورنـد مـى رویـد، تـا زمـانـى کـه روى زمین زیبائى خود را از آن گـرفـتـه ، و اهـل آن مـطمئن مى شوند، ناگهان فرمان ما شب هنگام یا در روز فرا مى رسد (سـرمـا یـا صـاعـقه اى را بر آن مسلط مى سازیم ) و آنچنان آنرا درو مى کنیم که گوئى هرگز نبوده است )!.
ولى بـسـیـار مـى شـود کـه حـوادث نـیمه راه زندگى باعث نابودى آن نمى گردد و مسیر طـبـیـعى خود را طى مى کند ولى پایان آن نیز پژمردگى و پراکندگى ، و فنا و نیستى است ، همانگونه که در آیه مورد بحث به آن اشاره شده است .
بـنـابـرایـن زنـدگـى دنـیـا چه راه طبیعى خود را طى کند و چه نکند، دیر یا زود دست فنا دامانش را خواهد گرفت .
2 - عـوامـل غـرورشـکـن - گـفـتـیم بسیارى از مردم با پیدا کردن امکانات مادى و رسیدن به مـال و مـقـام مـغـرور مى شوند و این غرور دشمن بزرگى براى سعادت انسانها است ، و در آیات فوق دیدیم که چگونه غرور سر از شرک و کفر درمى آورد؟!
به همین دلیل قرآن که یک کتاب عالى تربیتى است از طرق مختلف براى درهم شکستن این غرور استفاده مى کند:
گاه فنا و نیستى و ناپایدار بودن سرمایه هاى مادى را مجسم مى کند (همچون آیات فوق ).
و گاه هشدار مى دهد که همین سرمایه هاى شما ممکن است دشمن جانتان
شود (مانند آیه 55 سوره توبه ).
گاهى با ذکر سرنوشت مغروران تاریخ ، همچون قارونها و فرعونها به انسانها بیدار باش مى دهد.
و گـاهـى دسـت انـسـان را گـرفـتـه و به گذشته زندگى او یعنى زمانى که نطفه بى ارزش و یـا خـاک بـى مـقـدارى بـود مـى بـرد، و یـا آینده او را که نیز همین گونه است در بـرابـر چـشـمـانش مجسم مى سازد، تا بداند در میان این دو ضعف و ناتوانى ، غرور، کار احمقانه اى است (مانند آیه 6 سوره طارق - آیه 8 سوره سجده ، و 38 سوره قیامت ).
و بـه ایـن تـرتـیـب از هـر وسـیـله اى بـراى درهـم شـکـسـتـن ایـن خـوى شـیـطـانـى کـه در طول تاریخ سرچشمه جنایات بزرگى شده است بهره مى گیرد.
ولى مـسـلم اسـت افـراد بـاایـمـان و پـرظرفیت و واقع بین هرگز با رسیدن به مقام و یا ثـروتـى گـرفـتـار این خوى زشت نمى شوند، نه تنها مغرور نمى شوند بلکه کمترین تغییرى در برنامه زندگى آنها پدیدار نمى گردد، آنها همه این امور را زینتهاى عاریتى مى شمرند که با وزش یک نسیم فرو مى ریزند!
آیه و ترجمه


و یوم نسیر الجبال و ترى الارض بارزة و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا (47)
و عـرضـوا عـلى ربـک صـفـا لقـد جـئتـمـونـا کـمـا خـلقـنـکـم اول مرة بل زعمتم الن نجعل لکم موعدا (48)
و وضـع الکـتـاب فـتـرى المـجـرمـیـن مـشـفـقـیـن مـمـا فـیـه و یـقـولون یـا ویـلتـنـا مال هذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصها و وجدوا ما عملوا حاضرا و لا یظلم ربک احدا (49)


ترجمه :

47 - بـخـاطـر بـیـاور روزى را کـه کـوه ها را به حرکت در مى آوریم ، و زمین را آشکار (و مـسـطـح ) مـى بـینى ، و همه آنها (انسانها) را محشور مى کنیم و احدى را فروگذار نخواهیم کرد.
48 - آنـها همه در یک صف به پروردگارت عرضه مى شوند (و به آنها گفته مى شود) شـمـا هـمـگى نزد ما آمدید آنگونه که در آغاز شما را آفریدیم اما شما گمان مى کردید ما موعدى برایتان قرار نخواهیم داد.
49 - و کـتـاب (کـتـابـى کـه نـامـه اعـمـال هـمـه انسانها است ) در آنجا گذارده مى شود، اما گـنـهـکاران را مى بینى که از آنچه در آن است ترسان و متوحش اند، و مى گویند: اى واى بـر مـا! این چه کتابى است که هیچ عمل کوچک و بزرگى نیست مگر اینکه آنرا شماره کرده است ؟ و همه اعمال خود را حاضر مى بینند، و پروردگارت به احدى ظلم نمى کند.
تفسیر:
واى بر ما این چه کتابى است !
از آنـجـا کـه در آیـات گـذشـتـه سـخن از انسان خودخواه و مغرورى به میان آمد که بخاطر غرورش معاد و رستاخیز را انکار کرد به دنبال آن ، آیات مورد بحث تشریحى از چگونگى قیامت در سه مرحله مى کند:
1 - مرحله قبل از رستاخیز انسانها، و مرحله رستاخیز، و قسمتى از مرحله بعد.
نـخـسـت مـى گـویـد: (بـخـاطر بیاورید روزى را که (نظام جهان هستى به عنوان مقدمهاى بـراى نـظـام نـویـن درهـم فـرو مـى ریـزد) کوهها را به حرکت در مى آوریم ، و همه موانع سطح زمین از میان میرود، به گونه اى که زمین را صاف و همه چیز را در آن نمایان میبینى (و یوم نسیر الجبال و ترى الارض بارزة ).
این قسمت از آیات به حوادثى که در آستانه رستاخیز رخ مى دهد اشاره مى کند، این حوادث بسیار زیاد است که مخصوصا در سوره هاى کوتاه آخر قرآن فراوان به چشم مى خورد، و به عنوان اشراط الساعة (نشانه هاى قیامت ) نامیده مى شود.
مـجـمـوعه این نشانه ها دلیل بر آن است که جهان امروز ما به کلى ویران و دگرگون مى شود، کوهها متلاشى مى گردد، درختان و بناها فرو مى ریزد، زمین صاف و مسطح مى شود و سـپـس زلزله هـا آن را درهـم مـى کـوبـد، آفـتـاب بـى فروغ و ماه بى نور و ستارگان خـامـوش ‍ مـى گـردنـد، سـپـس جـهانى نو، آسمان و زمینى تازه بر ویرانه هاى آن بنا مى گردد، و زندگى نوین انسانها در آن جهان نو بنا مى شود.
بعد اضافه مى کند: ما همه آنها را در این هنگام محشور مى کنیم به گونه اى که حتى یک نفر را ترک نخواهیم گفت (و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا).
(نـغـادر) از مـاده (غـدر) بـه مـعـنـى تـرک گفتن چیزى است ، به همین - جهت کسى که پـیـمان و عهد خود را بشکند و ترک کند مى گویند غدر کرده است ، و اینکه به گودالهاى آب غدیر مى گویند بخاطر آن است که مقدارى از آب باران در آنها، رها و ترک شده است .
به هر حال جـمـله فـوق تـاکیدى است بر این حقیقت که معاد یک حکم عمومى و همگانى است و هیچکس از آن مستثنى نخواهد بود.
آیـه بـعـد سـخـن از چـگـونـگـى رسـتـاخـیـز انـسـانـهـا مـى گوید: آنها همه در یک صف به پروردگارت عرضه مى شوند (و عرضوا على ربک صفا).
ایـن تـعـبـیـر مـمـکـن اسـت اشـاره بـه آن بـاشـد کـه هـر گـروهـى از مـردم که عقیده واحد یا عمل مشابهى دارند در یک صف قرار مى گیرند، و یا اینکه همگى بدون هیچگونه تفاوت و امتیاز در یک صف قرار خواهند گرفت .
و بـه آنـهـا گـفـتـه مـى شـود: (شـمـا هـمـگـى نزد ما آمدید، همانگونه که در آغاز شما را آفریدیم ) (لقد جئتمونا کما خلقناکم اول مرة ).
نـه خـبـرى از امـوال و ثـروتـهـا اسـت ، نـه زر و زیـورهـا، نه امتیازات و مقامات مادى ، نه لبـاسهاى رنگارنگ ، و نه یار و یاور، درست همانگونه که در آغاز آفرینش بودید، به همان حالت اول !.
(امـا شـمـا گـمـان کـردیـد کـه مـا مـوعـدى بـرایـتـان قـرار نـخـواهـیـم داد) (بل زعمتم ان لن نجعل لکم موعدا).
و ایـن هـنـگـامـى بـود کـه غـرور امـکـانـات مـادى شـمـا را فـرا مـیـگـرفـت و تمایل
بـه جـاودانـگـى دنـیـا شـمـا را از فـکـر آخـرت کـه در فـطـرت هـر انـسـانـى نـهـفـته است غافل مى کرد.
سـپـس بـه مـراحـل دیـگـر از ایـن رسـتـاخـیز بزرگ پرداخته ، مى گوید: کتابى که نامه اعمال همه انسانها است ، در آنجا گذارده مى شود (و وضع الکتاب ).
(گنهکاران هنگامى که از محتواى آن آگاه مى شوند وحشتزده خواهند شد به گونه اى که آثار وحشت را در چهره هاشان مى بینى (فترى المجرمین مشفقین مما فیه ).
در ایـن هـنـگـام فـریـاد بـرمـى آورنـد و مـیـگـویند اى واى بر ما این چه کتابى است ؟! هیچ عـمـل کوچک و بزرگى نیست مگر اینکه آنرا احصا و شماره کرده است (و یقولون یا ویلتنا ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها).

هـمـگـى را مـو بـه مـو بـه حـسـاب آورده ، ضبط کرده ، و چیزى را فروگذار ننموده است ، راسـتـى چـه وحشتناک است ؟ ما همه این اعمال را به دست فراموشى سپرده بودیم ، آنچنان کـه گـاهـى فـکـر مـى کـردیـم اصـلا خـلافـى از مـا سـر نـزده ، امـا امـروز مى بینیم بار مسئولیتمان بسیار سنگین ، و سرنوشتمان تاریک است !.
عـلاوه بـر ایـن سـنـد کـتـبـى اصـولا هـمـه اعـمـال خود را حاضر مى بینید! (و وجدوا ما عملوا حاضرا).
خـوبـیـهـا و بدیها ظلمها و عدلها، هرزگیها و خیانتها، همه و همه در برابر آنها تجسم مى یابد!.
در واقع آنها گرفتار اعمال خودشان هستند: و پروردگار تو به احدى ظلم نمى کند (و لا یظلم ربک احدا ).
آنچه دامن آنها را میگیرد کارهائى است که در این جهان انجام داده اند
بنابر این از چه کسى مى توانند گله کنند جز از خودشان .
نکته ها:
1 - کوهها و سر انهدام آنها
گـفـتـیـم در آسـتـانـه رسـتـاخـیز نظام جهان ماده بهم مى ریزد، از جمله کوهها از هم متلاشى میشوند، ولى در زمینه متلاشى شدن کوهها در قرآن تعبیرات مختلفى دیده مى شود:
در آیـات مـورد بـحـث خـوانـدیـم کـه کـوهـهـا را بـه حـرکـت درمـى آوریـم (نـسـیـر الجـبـال ) هـمـیـن تعبیر در سوره نبا آیه 20 و سوره تکویر آیه 3 دیده مى شود. ولى در سوره مرسلات آیه 10 میخوانیم و اذا الجبال نسفت کوهها بر اثر طوفان شدید از جا کنده خواهد شد.
در حـالى کـه در سـوره حـاقـه آیـه 14 مـى خـوانـیـم : و حـمـلت الارض و الجـبـال فـدکتا دکة واحدة زمین و کوهها از جا کنده میشوند، و یک مرتبه در هم کوبیده خواهند شد.
و در سـوره مـزمـل آیـه 14 مـى خـوانـیـم : یـوم تـرجـف الارض و الجـبـال و کـانـت الجـبـال کـثـیـبـا مـهـیـلا روزى که زمین و کوهها به لرزه درمى آید و کوهها تبدیل به تلى از شن متراکم خواهند شد!.
و آیـه 5 سـوره واقعه مى گوید و بست الجبال بسا فکانت هباء منبثا کوهها از هم متلاشى و خرد و سپس به گرد و غبار پراکنده تبدیل میشوند.
و بـالاخـره آیـه 5 سـوره قـارعـه مـى گـویـد: و تـکـون الجبال کالعهن المنفوش کوهها همچون پشم رنگین و زده شده اى خواهند بود (که به هر سو پراکنده مى شوند).
واضـح اسـت مـیـان ایـن آیـات هـیـچـگـونـه مـنـافـاتـى وجـود نـدارد، بـلکـه مراحل مختلف در هم ریختن کوههاى جهان که محکمترین و پابرجاترین اجزاء زمین
هـسـتـنـد، مـى بـاشـد، از حـرکـت کـوهـهـا شـروع مـى شـود و تـا تـبـدیـل شـدنـشـان بـه گرد و غبارى که تنها رنگ آن در فضا به چشم مى خورد ادامه مى یابد.
عـامـل ایـن جنبش عظیم و وحشتناک چیست ؟ مسلما بر ما معلوم نیست ممکن است خاصیت جاذبه موقتا برداشته شود و حرکت دورانى زمین باعث درهم کوبیدن کوهها و سپس فرارشان به اعماق فـضـا گـردد، یـا بـخـاطـر انـفجارهاى عظیم اتمى در هسته مرکزى زمین چنین حرکت عظیم و وحشتناکى رخ دهد.
بـه هـر حـال هـمه اینها دلیل بر آن است که رستاخیز جنبه انقلابى عظیمى هم در جهان ماده بـیـجـان ، و هـم در تـجـدیـد حـیـات انسانها دارد که تمام آنها آغازگر جهانى نو در سطح والاتـرى اسـت ، جـهان که هر چند روح و جسم در آن حکومت مى کند ولى بافت آن از هر نظر گسترده تر و کاملتر خواهد بود.
این تعبیر قرآن ضمنا این واقعیت را به ما انسانها گوشزد مى کند که باغ و چشمه آب که سـهل است . کوههاى عظیم متلاشى میشوند، و به این ترتیب نقش فنا بر جبین همه موجودات این جهان حتى عظیمترینشان ثبت شده است !
2 - نامه اعمال
در تفسیر المیزان در ذیل آیات فوق مى خوانیم : از مجموع آیات قرآن استفاده مى شود که در عالم قیامت سه نوع کتاب (نامه اعمال ) براى انسانها وجود دارد:
نـخـسـت کـتـاب واحـدى اسـت کـه بـراى حـساب اعمال همگان گذارده مى شود، و در واقع همه اعـمال اولین و آخرین در آن ثبت است همانگونه که در آیات فوق خواندیم و وضع الکتاب که ظاهر آن اینست کتاب واحدى براى حساب همه انسانها قرار داده مى شود.
دوم کتابى است که هر امتى دارد یعنى اعمال یک امت در آن درج است
هـمـانـگـونـه کـه در سـوره جـاثـیـه آیـه 28 آمـده اسـت کل امة تدعى الى کتابها هر امتى به کتاب و نامه اعمالش خوانده مى شود.
سوم کتابى است که براى هر انسانى جداگانه وجود دارد، آنچنانکه در سوره اسراء آیه 13 مـیـخـوانـیـم و کـل انـسـان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له یوم القیامة کتابا ... : هر انسانى مسئولیت اعمالش را به گردن خودش افکنده ایم ، و براى او در روز قیامت کتاب و نامه عملى بیرون مى آوریم .
بـدیـهـى اسـت هـیـچـگـونـه مـنـافـاتـى در میان این آیات نیست چرا که هیچ مانعى ندارد که اعـمـال آدمـى در کـتـب مختلف ثبت گردد، همانگونه که در برنامه هاى دنیا امروز نیز نظیر آنرا مى بینیم ، که براى سازماندهى دقیق به تشکیلات یک کشور، براى هر واحد، نظام و حساب و سپس آن واحدها در واحدهاى بزرگتر، حساب جدیدى پیدا مى کنند.
امـا بـا توجه به این نکته که نامه اعمال انسانها در قیامت شبیه دفتر و کتاب معمولى این جـهـان نـیـسـت مـجـمـوعـه اى اسـت گـویـا، غـیـر قـابـل انـکـار کـه شـایـد محصول
طبیعى خود اعمال آدمى باشد.
و بـه هـر حـال آیـات مـورد بـحـث نـشـان مـى دهـد کـه عـلاوه بـر ثـبـت اعمال انسانى در کتب ویژه ، خود اعمال نیز در آنجا تجسم مى یابند و حضور پیدا مى کنند و وجدوا ما عملوا حاضرا
اعمالى که به صورت انرژیهاى پراکنده در این جهان از نظرها محو و نابود شده اند در حـقـیـقـت از بین نرفته اند (و علم امروز نیز ثابت کرده که هیچ ماده و انرژى هرگز از میان نخواهد رفت ، بلکه دائما تغییر شکل مى دهد).
آن روز ایـن انـرژیـهـاى گـم شـده ، بـه فـرمـان خـداونـد، تـبـدیـل بـه مـاده مـى شـونـد، و بـه صـورتـهـاى مـنـاسـبـى تـجـسـم مـى یـابـنـد، اعـمـال نـیـک بـه صـورتهاى جالب و زیبا، و اعمال بد در چهره هاى زشت و ننگین ظاهر مى گـردنـد، و ایـن اعـمـال بـا مـا خـواهـنـد بـود، و بـه هـمـیـن دلیـل در آخـریـن جـمـله آیات فوق مى فرماید و لا یظلم ربک احدا: و خداوند به بندگانش ستم نمى کند چرا که پاداشها و کیفرها محصول اعمال خودشان است
البـتـه بـعـضـى از مـفـسـران جـمـله و وجـدوا مـا عـمـلوا حـاضـرا را تـاکیدى بر مساله نامه اعمال دانسته اند، و گفته اند مفهوم جمله این است که در آن کتاب همه کارهاى خود را حاضر و ثبت شده مى یابند.
بعضى دیگر در این آیه کلمه جزاء را در تقدیر گرفته اند، و گفته اند مفهومش این است کـه در آن روز جـزاى اعـمـال خـود را حـاضـر مـى بـیـنـنـد. ولى تـفـسـیـر اول با ظاهر آیات مساعدتر است .
در بـاره تـجـسـم اعـمـال در جـلد دوم ذیـل آیه 30 آل عمران بحث مشروحى داشته ایم (جلد 2 صفحه 377 ) و به خواست خدا در ذیل آیات مناسب در آینده
نیز بحث بیشترى خواهیم داشت .
3 - ایمان به معاد و نقش آن در تربیت انسانها
بـراسـتـى قـرآن کـتـاب تـربـیتى عجیبى است ، هنگامى که صحنه قیامت را براى انسانها تـرسـیـم مـى کـنـد، مـى گـویـد، روزى کـه هـمـه مـردم در صـفـوف مـنـظـم بـه دادگـاه عـدل پروردگار عرضه میشوند، در حالى که هماهنگى عقائد و اعمالشان معیار تقسیم آنها در صفوف مختلف است .
دسـتـهـاى آنها از همه چیز تهى ، تمام تعلقات دنیا را پشت سر افکنده اند، در عین جمعیت ، تنها، و در عین تنهائى جمعند، نامه هاى اعمال گسترده مى شود.
هـمـه چـیـز بـه زبـان مـى آیـد و اعـمـال کـوچـک و بزرگ آدمیان را بازگو مى کند، و از آن بـالاتـر خـود اعـمـال و افـکـار جـان مـى گـیـرنـد تـجـسـم مـى یـابـند، اطراف هر کسى را اعـمـال تجسم یافتهاش احاطه مى کند، آنچنان مردم به خود مشغولند که مادر فرزند را، و فرزند پدر و مادر را به کلى فراموش مى کنند.
سـایـه سـنـگـین وحشت از این دادگاه عدل الهى و کیفرهاى بزرگى که در انتظار بدکاران است همه را فرا مى گیرد، نفسها در سینه ها حبس مى شود، و چشمها از گردش باز مى ماند
راسـتـى ایـمـان بـه چـنـیـن دادگـاهـى چـقـدر در تـربـیـت انـسـان و کـنترل شهوات او مؤ ثر است ؟ و چقدر آگاهى و بیدارى و توجه به مسئولیتها به انسان مى بخشد؟
در حـدیثى از امام صادق (علیه السلام ) میخوانیم : اذا کان یوم القیامة دفع للانسان کتاب ثـم قـیـل له اقـرء - قـلت فـیـعـرف مـا فـیـه - فقال انه یذکره فما من لحظة و لا کلمة و لا نـقـل قـدم و لا شى ء فعله الا ذکره ، کانه فعله تلک الساعة ، و لذلک قالوا یا ویلتنا ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها:
هـنگامى که روز قیامت مى شود، نامه اعمال آدمى را به دست او مى دهند، سپس گفته مى شود بـخـوان - راوى ایـن خـبـر مـى گـویـد از امـام پرسیدم آیا آنچه را که در این نامه است مى شناسد و به خاطر مى آورد؟ - امام فرمود:
همه را به خاطر مى آورد، هر چشم بر هم زدنى ، کلمه اى ، جابجا کردن قدمى ، و خلاصه هـر کـارى را کـه انـجام داده است آنچنان به خاطر مى آورد که گوئى همان ساعت انجام داده اسـت ! و لذا فریادشان بلند مى شود و مى گویند: اى واى بر ما این چه کتابى است که هیچ کار کوچک و بزرگى نیست مگر آنکه آنرا احصا و شماره کرده است ؟!
نقش مؤ ثر تربیتى ایمان به چنین واقعیتى ناگفته پیداست ، راستى ممکن است انسان به چنین صحنهاى ایمان قاطع داشته باشد باز هم گناه کند؟!
آیه و ترجمه


و إ ذ قـلنـا للمـلائکـة اسـجـدوا لادم فـسـجـدوا إ لا إ بـلیـس کان من الجن ففسق عن أ مر ربه أ فتتخذونه و ذریته أ ولیاء من دونى و هم لکم عدو بئس للظلمین بدلا (50)
ما أ شهدتهم خلق السموت و الا رض و لا خلق أ نفسهم و ما کنت متخذ المضلین عضدا (51)
و یـوم یـقـول نـادوا شـرکـائى الذیـن زعـمـتـم فـدعـوهـم فـلم یستجیبوا لهم و جعلنا بینهم موبقا (52)
و رءا المجرمون النار فظنوا أ نهم مواقعوها و لم یجدوا عنها مصرفا (53)


ترجمه :

50 - بـه یـاد آریـد زمـانـى را کـه بـه فـرشتگان گفتیم براى آدم سجده کنید آنها همگى سـجده کردند، جز ابلیس ، او از جن بود، سپس از فرمان پروردگارش خارج شد، آیا (با اینحال ) او و فرزندانش را به جاى من اولیاى خود انتخاب مى کنید در حالى که دشمن شما هستند؟ اینها چه جانشینهاى بدى براى ظالماناند.
51 - مـن آنـهـا را بـه هـنگام آفرینش آسمانها و زمین حاضر نساختم ، و نه بهنگام آفرینش نوع خودشان ، و من گمراه کنندگان را دستیار خود
52 - بخاطر بیاورید روزى را که خدا مى گوید شریکهائى را که براى من مى پنداشتید صـدا بـزنـیـد (تـا بـه کـمک شما بشتابند ) ولى هر چه آنها را مى خوانند جوابشان نمى دهند، و ما در میان این دو گروه کانون هلاکتى قرار داده ایم .
53 - و گنهکاران آتش (دوزخ ) را مى بینند و یقین مى کنند که بر آتش افکنده میشوند و هم آتش بر آنها، و هیچگونه راه گریزى از آن نخواهند یافت !
تفسیر:
شیاطین را اولیاى خود قرار ندهید!
در آیات مختلف قرآن کرارا از داستان آفرینش آدم و سجده فرشتگان براى او و سرپیچى ابـلیـس سـخـن بـه مـیان آمده است ، ولى همانگونه که قبلا هم اشاره کرده ایم این تکرارها همواره نکته هائى دارد و در هر مورد نکتهاى در نظر بوده است . به تعبیر دیگر یک حادثه مهم ممکن است ابعاد مختلفى داشته باشد که در هر مورد که ذکر مى شود نظر به یکى از این ابعاد باشد.
از آنـجـا کـه در بـحـثـهـاى گـذشـتـه ضمن یک مثال عینى خارجى چگونگى موضع - گیرى ثـروتـمـندان مستکبر و مغرور، در مقابل تهیدستان مستضعف ، و عاقبت کار آنها تجسم یافته بـود، و از آنـجـا کـه غـرور از روز نخست عامل اصلى انحراف و کفر و طغیان بوده است ، در آیـات مـورد بحث از مساله ابلیس و سرپیچى او از سجده بر آدم سخن به میان مى آورد تا بدانیم از آغاز غرور سرچشمه کفر و طغیان بوده است .
بـعـلاوه ایـن داسـتـان مـشـخـص مـى کـنـد که انحرافات از وسوسه هاى شیطانى سرچشمه مـیگیرد، و تسلیم شدن در برابر وسوسه هاى او که از آغاز کمر دشمنى ما را بسته است چقدر احمقانه است ؟
نـخـست مى گوید: به یاد آرید زمانى را که به فرشتگان گفتیم : براى آدم سجده کنید، آنها همگى سجده کردند جز ابلیس (و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس ).
ایـن اسـتـثـنـاء مـمـکـن است این توهم را به وجود آورد که ابلیس از جنس فرشتگان بود، در حالى که فرشتگان معصومند، پس چگونه او راه طغیان و کفر را پوئید؟!
لذا بـلا فـاصـله اضافه مى کند او از جن بود، و سپس از فرمان پروردگارش خارج شد (کان من الجن ففسق عن امر ربه ).
او از فـرشـتـگـان نـبـود ولى بـه خـاطـر بندگى و اطاعت و قرب به پروردگار در صف فـرشـتـگـان جـاى گـرفت ، و حتى شاید معلم آنان بود، اما به خاطر یکساعت کبر و غرور آنـچـنـان سـقوط کرد که همه سرمایه معنویت خود را از دست ، داد و راندهترین و منفورترین موجود در درگاه خدا شد.
سـپـس مـى گـویـد بـا ایـن حـال آیـا او و فرزندانش را به جاى من اولیاى خود انتخاب مى کنید؟! (افتتخذونه و ذریته اولیاء من دونى ).
در حالى که آنها دشمن شما هستند (و هم لکم عدو).
دشمنى سرسخت و قسم خورده که تصمیم به گمراهى و بدبختى همه شما گرفته اند، و عداوت خود را از روز نخست نسبت به پدرتان آدم آشکارا اظهار داشته اند.
شیطان و فرزندانش را به جاى خدا پذیرا شدن بسیار بد است (بئس للظالمین بدلا).
راسـتـى چـه زشـت اسـت کـه انسان خداى عالم و آگاه و رحیم و مهربان و فیض بخش را رها کـنـد، و شـیـطـان و دار و دسـتهاش را به جاى او بپذیرد، این زشتترین انتخابهاست ، کدام عاقل دشمن را که از روز نخست ، کمر به نابودیش
بسته ، و سوگند یاد کرده ، بعنوان ولى و رهبر و راهنما و تکیهگاه مى پذیرد؟!
آیـه بـعـد دلیـل دیـگـرى بر ابطال این پندار غلط اقامه مى کند، و مى گوید ما ابلیس و فرزندانش را به هنگام آفرینش آسمانها و زمین ، و حتى به هنگام آفرینش نوع خودشان ، در صحنه حاضر نساختیم (ما اشهدتهم خلق السماوات و الارض و لا خلق انفسهم ).
تا از آنها در آفرینش جهان کمک بگیریم یا از اسرار خلقت آگاه و مطلع شوند.
بـنـابـر ایـن کـسـى کـه هـیچگونه دخالتى در آفرینش جهان و حتى نوع خود نداشته و از اسـرار و رمـوز خـلقـت بـه هـیـچـوجـه آگـاه نـیـسـت چـگـونـه قـابـل ولایـت یـا پـرسـتـش اسـت ، و اصـولا او چـه قدرتى دارد، و چه نقشى میتواند داشته بـاشـد، او مـوجـودى اسـت ضـعـیـف و نـاتـوان و حـتـى نـاآگـاه از مـسـائل خـویـشـتـن ، او چـگـونـه مـیـتـوانـد دیـگـران را رهبرى کند؟ و یا آنها را از مشکلات و گـرفـتـاریـهـا رهـائى بخشد؟! و در پایان اضافه مى کند: من هرگز گمراه کنندگان را دستیار خود انتخاب نمى کنم (و ما کنت متخذ المضلین عضدا).
یـعـنـى آفـریـنـش بـر پـایـه راسـتـى و درسـتـى و هـدایـت اسـت ، موجودى که برنامه اش اضـلال و افـسـاد است در اداره این نظام ، جائى نمى تواند داشته باشد، چرا که او درست در جـهـت مـخـالف نـظـام آفـریـنـش و هـسـتى است ، او خرابکار است و ویرانگر، نه مصلح و تکامل آفرین .
آخـریـن آیـه مـورد بـحـث مجددا هشدار مى دهد که به خاطر بیاورید روزى را که خداوند مى فـرمـاید شریکهائى را که براى من مى پنداشتید صدا بزنید تا به کمک شما بیایند (و یوم یقول نادوا شرکائى الذین زعمتم ).
یک عمر دم از آنها مى زدید، و در آستانشان سجده مى نمودید، اکنون که امواج عذاب و کیفر اطراف شما را احاطه کرده فریاد بزنید لااقل ساعتى به کمکتان بشتابند.
آنها که گویا هنوز رسوبات افکار این دنیا را در مغز دارند فریاد مى زنند و آنها را مى خـوانـنـد، ولى ایـن مـعـبودهاى پندارى حتى پاسخ به نداى آنها نمى دهند تا چه رسد به اینکه به کمکشان بشتابند (فدعوهم فلم یستجیبوا لهم )
و ما در میان آنها کانون هلاکتى قرار داده ایم (و جعلنا بینهم موبقا)
آخـریـن آیه مورد بحث ، سرانجام کار پیروان شیطان و مشرکانرا چنین بیان مى کند: در آن روز گنهکاران آتش دوزخ را مى بینند (و رأ ى المجرمون النار).
و آتـشـى کـه هـرگـز آنـرا بـاور نـکرده بودند در برابر چشمان آنها آشکار مى شود. در ایـنـجـا پـى بـه اشـتباهات گذشته خود مى برند: و یقین مى کنند که در آتش ورود خواهند کرد و هم آتش در آنها! (فظنوا انهم مواقعوها).
و نـیـز بـه یـقـیـن مى فهمند که هیچگونه راه گریز از آن نخواهند یافت (و لم یجدوا عنها مصرفا).
نـه مـعبودهاى ساختگیشان به فریادشان مى رسند، نه شفاعت شفیعان در باره آنها مؤ ثر اسـت ، و نـه بـا کـذب و دروغ و یـا تـوسـل بـه زر و زور مـى تـوانـنـد از چنگال آتش دوزخ ، آتشى که اعمالشان آن را شعلهور ساخته رهائى یابند.
تـوجـه بـه ایـن نکته لازمست که جمله ظنوا گر چه از ماده ظن است ولى در اینجا و بسیارى موارد دیگر، به معنى یقین به کار میرود، لذا در سوره
بـقـره آیـه 249 هـنـگامى که از مؤ منان راستین و مجاهدان ثابت قدمى که همراه طالوت به مـبـارزه بـا جـالوت جـبـار و سـتـمـگـر بـرخـاسـتـنـد سـخـن مـى گـویـد تـعـبـیـر بـه قال الذین یظنون انهم ملاقوا الله کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله :
آنها که ایمان قاطع به معاد داشتند گفتند بسیار مى شود که گروهى اندک (اما با ایمان ) به فرمان خدا بر گروه کثیرى پیروز گردد
ضـمـنـا کـلمـه مواقعوها از ماده مواقعه به معنى وقوع بر یکدیگر است اشاره به اینکه هم آنـهـا بـر آتـش مـى افتند و هم آتش بر آنها، هم آتش در آنها نفوذ مى کند و هم آنها در آتش چـرا کـه در آیـات دیـگـر قرآن خوانده ایم که گنهکاران خود آتشگیره آتشند (سوره بقره آیه 24).
نکته ها:
1 - آیا شیطان فرشته بود؟
مى دانیم فرشتگان پاک و معصومند، و قرآن هم به پاکى و عصمت آنها اعتراف کرده ، آنجا کـه مـى گـویـد: بـل عـبـاد مـکـرمـون لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون آنها بندگان گـرامـى خـدا هـستند، در هیچ سخنى بر او پیشى نمى گیرند و فرمانهاى او را گردن مى نهند (آیه 36 و 37 سوره انبیاء).
اصولا از آنجا که در جوهر آنها عقل است و نه شهوت بنابر این کبر و غرور و خودخواهى ، و بطور کلى انگیزه هاى گناه در آنها وجود ندارد.
از طـرفـى اسـتثناء ابلیس در آیات فوق (و بعضى آیات دیگر قرآن ) از جمع ملائکه این تـصـور را بـه وجـود مـى آورد کـه ابـلیـس از فـرشـتگان بوده و با توجه به عصیان و سـرکـشـى او ایـن اشکال به نظر مى رسد که چگونه از فرشتهاى این گناهان کبیره ممکن است سر بزند؟!
بـخـصـوص ایـنـکـه در بـعـضـى از خـطـبه هاى نهج البلاغه نیز آمده است که ما کان الله سبحانه لیدخل الجنة بشرا بامر اخرج به منها ملکا: هرگز
ممکن نیست خداوند انسانى را به بهشت بفرستد در برابر کارى که بخاطر آن فرشته اى را از بهشت رانده است (اشاره به غرور ابلیس است )
آیـات فـوق ایـن مـشـکـل را حـل کـرده مـى گوید: کان من الجن (ابلیس از طائفه جن بود) آنها موجوداتى هستند از چشم ما پنهان و داراى عقل و شعور و خشم و شهوت .
و مى دانیم کلمه جن هر گاه در قرآن اطلاق مى شود اشاره به همین گروه است ولى آن دسته از مفسران که معتقدند ابلیس از فرشتگان بوده آیه فوق را به مفهوم لغوى آن تفسیر مى کـنـنـد، و مـى گـویـنـد منظور از کان من الجن این است که ابلیس از نظر پنهان بود همچون سایر فرشتگان ، در حالى که این معنى کاملا خلاف ظاهر است .
از دلائل واضـحـى که مدعاى ما را اثبات مى کند، این است که قرآن از یک سو مى گوید: و خلق الجان من مارج من نار جن را از شعله هاى مختلط آتش آفرید (سوره الرحمن آیه 15).
و از سـوى دیـگـر هـنـگامى که ابلیس از سجده بر آدم سرپیچید منطقش این بود خلقتنى من نـار و خـلقـتـه من طین مرا از آتش آفریدى و او را از خاک و آتش برتر از خاک است (اعراف آیه 12).
از ایـن گـذشـتـه آیـات فـوق بـراى ابـلیـس ذریـه (فـرزنـدان ) قائل شده است ، در حالى که مى دانیم فرشتگان ذریه ندارند
مجموع آنچه گفته شد به ضمیمه ساختمان جوهره فرشتگان بخوبى گواهى مى دهد که ابـلیـس هرگز فرشته نبوده ولى از آنجا که در صف آنها قرار داشت و آنقدر پرستش خدا کـرده بـود کـه بـه مـقـام فـرشـتـگـان مـقـرب خـدا تـکـیـه زده بـود مشمول
خـطـاب آنـهـا در مـسـاله سـجده بر آدم شده و سرپیچى او به صورت یک استثناء در آیات قرآن بیان گردیده ، و در خطبه قاصعه نام ملک مجازا بر او نهاده شده است . (دقت کنید).
در کتاب عیون الاخبار از امام على ابن موسى الرضا مى خوانیم : فرشتگان همگى معصومند و محفوظ از کفر و زشتیها به لطف پروردگار، راوى حدیث مى گوید: به امام عرض کردم مـگـر ابـلیـس فـرشته نبود؟ فرمود: نه ، او از جن بود، آیا سخن خدا را نشنیده اید که مى فرماید: و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس کان من الجن .
در حـدیـث دیـگـرى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده کـه یـکـى از یـاران خـاصـش مـى گـویـد: از امـام در بـاره ابـلیـس سـؤ ال کـردم کـه آیـا از فـرشـتـگـان بـود فـرمـود نه از جن بود، ولى همراه فرشتگان بود، آنـچـنـانـکـه آنـهـا فـکـر مـى کـردنـد از جـنـس آنـان اسـت (بخاطر عبادت و قربش نسبت به پروردگار) ولى خدا مى دانست از آنها نیست ، هنگامى که فرمان سجود صادر شد آنچه مى دانیم تحقق یافت (پرده ها کنار رفت و ماهیت ابلیس آشکار گردید).
در بـاره ابـلیـس و بـطـور کـلى شـیـطـان بـحـثـهـاى مـشـروحـى ذیل آیه 11 تا 18 اعراف بیان کرده ایم (تفسیر نمونه جلد 6 صفحه 98 به بعد) و در سـوره انـعـام ذیـل آیـه 112 (تـفـسـیـر نـمـونـه جـلد 5 صـفـحـه 406) و در سـوره بـقـره ذیل آیه 34 (جلد اول ) نیز بحثهائى آمده است .
2 - گمراهان را نباید به معاونت دعوت کرد
گر چه در آیات فوق سخن از خداوند است و نفى وجود یاورى براى او از
گـمـراهـان ، و مـى دانـیـم اصـولا خدا نیاز به معین و کمک کار ندارد تا چه رسد به اینکه گمراه باشد یا نباشد.
ولى ایـن یـک درس بـزرگ اسـت بـراى هـمگان که در کارهاى جمعى ، همواره کسانى را به یـارى طـلبـنـد که هم خودشان در خط صحیح حق و عدالت باشند و هم دعوت کننده به چنین خـطـى ، و بـسـیار دیده ایم افراد پاکى را که به خاطر عدم دقت در انتخاب دستیاران خود گـرفـتـار انـواع انـحـرافـهـا و مـشـکـلات و انـواع ناکامیها و بدبختیها شده اند، جمعى از گـمـراهـان و گـمـراه کـنندگان دور آنها را گرفته ، و نظام کارشان را به تباهى کشیده اند، و سرانجام همه سرمایه هاى انسانى و اجتماعیشان را بر باد داده اند.
در تـاریخچه کربلا چنین میخوانیم که امام حسین (علیه السلام ) سرور شهیدان در میان راه به عبید الله بن حر برخورد کرد، امام (علیه السلام ) به دیدن عبید الله رفت و او احترام فـراوان نـمـود، امـا هـنـگـامـى که امام او را دعوت به یارى نمود او سوگند یاد کرد که از کوفه بیرون نیامده مگر به خاطر اینکه از این جنگ کناره گیرى کند، سپس اضافه کرد من مى دانم اگر با این گروه نبرد کنى نخستین کشته خواهى بود، ولى این شمشیر و اسبم را تـقـدیـم شـمـا مـى کـنـم . امـام صـورت از او بـرگـرداند و فرمود: هنگامى که از جان خود مـضـایـقـه دارى نـیـازى بـه مـال تـو نـداریـم سـپـس این آیه را تلاوت کرد، و ما کنت متخذ المـضلین عضدا (اشاره به اینکه تو گمراهى و گمراه کننده ، و شایسته دستیارى نیستى ).
بـه هـر حـال نداشتن یار و یاور از این بهتر است که انسان از افراد آلوده و ناپاک یارى بطلبد و آنها را گرد خود جمع نماید.
آیه و ترجمه


و لقد صرفنا فى هذا القرءان للناس من کل مثل و کان الانسان أ کثر شى ء جدلا (54)
و ما منع الناس أ ن یؤ منوا إ ذ جاءهم الهدى و یستغفروا ربهم إ لا أ ن تأ تیهم سنة الا ولین أ و یأ تیهم العذاب قبلا (55)
و مـا نـرسـل المـرسـلیـن إ لا مـبـشـریـن و مـنـذریـن و یـجـادل الذیـن کـفـروا بالباطل لیدحضوا به الحق و اتخذوا ءایاتى و ما أ نذروا هزوا (56)


ترجمه :

54 - مـا در ایـن قرآن هر گونه مثلى را براى مردم بیان کرده ایم ، ولى انسان بیش از هر چیز به جدل مى پردازد.
55 - تـنـهـا مـانـع انسانها از اینکه هنگامى که هدایت به سراغشان آمد ایمان بیاورند و از پروردگارشان تقاضاى آمرزش کنند این بود که سرنوشت پیشینیان دامانشان را بگیرد، و یا عذاب الهى را در برابر خود مشاهده کنند!
56 - مـا پـیـامـبـران را جز براى بشارت و انذار نمى فرستیم ، اما کافران همواره مجادله بـه بـاطل مى کنند تا (به گمان خود) حق را از میان بردارند، و آیات ما و مجازاتهائى را که به آنها وعده داده شده است به باد مسخر گیرند.
تفسیر:
گوئى تنها منتظر مجازاتند!
ایـن آیـات یـک نـوع نـتیجه گیرى از مجموع بحثهاى گذشته و نیز اشاره اى به بحثهاى آینده است .
نـخـسـتـین آیه مى گوید: ما در این قرآن براى مردم هر گونه مثلى را بیان کردیم (و لقد صرفنا فى هذا القرآن للناس من کل مثل ).
از تـاریـخ تـکان دهنده گذشتگان نمونه هاى مختلفى آوردیم ، از حوادث دردناک زندگى آنـهـا و خـاطـره هـاى تـلخ و شـیـریـن تـاریـخ ، در گـوش مـردم فـرو خـوانـدیـم و آن قدر مـسـائل را زیـر و رو کـردیـم تـا دلهـائى کـه آماده پذیرش است پذیراى حق گردد، و بر سایرین نیز اتمام حجت شود، و جائى براى ابهام باقى نماند
ولى با این حال گروهى طغیانگر و سرکش هرگز ایمان نیاوردند، چرا که انسان بیش از هر چیز به جدل میپردازد (و کان الانسان اکثر شى ء جدلا)
صـرفـنـا از مـاده تـصـریـف بـه مـعـنـى تـغـیـیـر و دگـرگـون سـاخـتـن و از حـالى بـه حـال دیـگـر درآوردن اسـت ، هـدف از ایـن تـعـبـیـر در آیـه فوق آن است که ما در لباسهاى گـوناگون و چهره هاى مختلف و به هر زبانى که امکان تاثیر در آن بوده با مردم سخن گفته ایم .
جـدل بـه مـعنى گفتگوئى است که بر اساس نزاع و تسلط بر دیگرى صورت گیرد، و بـنـا بـر ایـن مـجـادله بـه مـعـنى آن است که دو نفر در برابر هم به جر و بحث و مشاجره بـرخـیـزنـد، ایـن کـلمـه در اصـل - بـطـورى کـه راغـب مـى گـویـد - از جـدلت الخـیـل (طـنـاب را مـحـکـم تـابـیدم ) گرفته شده است ، گوئى کسى که چنین سخنانى مى گوید میخواهد طرف مقابل را به زور از افکارش بپیچاند
بعضى نیز گفته اند اصل جدال به معنى کشتى گرفتن و دیگرى را بر زمین
افـکـنـدن اسـت کـه در مـشـاجـرات لفـظـى نـیـز بـه کـار مـیـرود، ولى بـه هـر حال منظور از انسان در اینجا انسانهاى تربیت نایافته است ، و نظیر آن در قرآن فراوان اسـت ، در ایـن زمـیـنـه بـحـث مـشـروحى ذیل آیه 12 سوره یونس آورده ایم (جلد هشتم تفسیر نمونه صفحه 239).
آیـه بعد مى گوید با این همه مثالهاى گوناگون و بیانات تکان دهنده و منطقهاى متفاوت که باید در هر انسان آمادهاى نفوذ کند باز گروه کثیرى از مردم ایمان نیاوردند: مانع آنها از ایمان و استغفار از گناهان به هنگامى که هدایت الهى به سویشان آمد تنها این بود که انتظار سرنوشت پیشینیان را داشتند!
(و ما منع الناس ان یؤ منوا اذ جائهم الهدى و یستغفروا ربهم الا ان تاتیهم سنة الاولین ).
و یا عذاب الهى در برابر آنان قرار گیرد و با چشم خود آن را ببینند (او یاتیهم العذاب قبلا).
در حـقـیـقـت ، ایـن آیـه اشـاره بـه آن اسـت کـه ایـن گـروه لجـوج و مـغـرور بـا میل و اراده خود هرگز ایمان نخواهند آورد تنها در دو حالت ایمان مى آورند: نخست زمانى که عـذابـهـاى دردنـاکـى کـه اقـوام پـیـشـیـن را دربـرگـرفـت آنـهـا را فـرو گـیرد، دوم آنکه لااقـل عـذاب الهـى را بـا چـشـم خود مشاهده کنند، که این ایمان اضطرارى البته بى ارزش خواهد بود.
توجه به این نکته نیز لازمست که این گونه اقوام گمراه هرگز در انتظار
چـنـیـن سـرنـوشـتـى نـبـوده انـد امـا چون این سرنوشت براى آنها حتمى بوده ، قرآن آن را بـعـنـوان انـتـظـار بـیـان کـرده و ایـن یـکـنـوع کـنـایـه زیـبـا اسـت ، درسـت مـثـل اینکه ما به فرد سرکشى مى گوئیم تو فقط مى خواهى مجازات شوى یعنى مجازات سرنوشت حتمى تو است آنچنان که گویا در انتظارش هستى .
بـه هـر حـال کـار انـسان سرکش و مغرور گاه به جائى میرسد که نه وحى آسمانى ، نه تـبـلیغ مستمر انبیاء، نه مشاهده درسهاى عبرت در زندگى اجتماعى ، و نه مطالعه تاریخ گـذشـتـگـان ، هـیـچـکـدام در او اثـر نـمى کند، تنها چوب خدا است که میتواند او را بر سر عـقـل بـیـاورد امـا چـه فـایـده کـه بـه هنگام نزول عذاب درهاى توبه بسته مى شود و راه بازگشت و استغفار نیست .
سـپـس بـراى دلدارى پـیـامـبـر (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در برابر سماجت و لجاجت مـخالفان میفرماید: وظیفه تو تنها بشارت و انذار است ، ما پیامبران را جز براى بشارت و انذار نمى فرستیم (و ما نرسل المرسلین الا مبشرین و منذرین ).
سـپـس اضافه مى کند این مساله تازهاى نیست که این گونه افراد به مخالفت و استهزاء بـرخـیـزنـد، بـلکـه هـمـواره افـراد کـافـر لجـوج مـجـادله بـه بـاطـل مـى کـنـنـد، تـا بـه گمان خود حق را از میان ببرند، و آیات ما و رستاخیز و عذاب و مـجـازات الهـى را بـه بـاد اسـتـهـزاء بـگـیـرنـد (و یجادل الذین کفروا بالباطل لیدحضوا به الحق و اتخذوا آیاتى و ما انذروا هزوا).
در حـقـیـقـت ایـن آیـه شبیه آیه 42 تا 45 سوره حج است که مى گوید: و ان یکذبوک فقد کذبت قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود ... اگر آنها تو را تکذیب
کنند پیش از تو قوم نوح و عاد و ثمود ... پیامبرانشان را تکذیب کردند
ایـن احـتمال در تفسیر آیه نیز وجود دارد که خداوند مى فرماید کار پیامبران اجبار و اکراه نیست ، بلکه وظیفه آنها بشارت و انذار است ، اما تصمیم گیرى نهائى با خود مردم است ، تـا درسـت بـیـنـدیـشـنـد و عـواقـب کـفـر و ایـمان را بنگرند و از روى اراده و تصمیم ایمان بیاورند نه اینکه عذاب الهى را در برابر چشم خود ببینند و اضطرارا اظهار ایمان کنند
ولى مـتـاسـفـانـه ایـن آزادى و اخـتـیـار کـه وسیله تکامل است غالبا مورد سوء استفاده قرار گـرفـتـه ، و طـرفـداران بـاطـل بـه مـجـادله در بـرابر حق برخاسته اند، گاه از طریق مـغـالطـه و گـاه از طریق استهزاء خواسته اند آئین حق را از میان ببرند، ولى همیشه دلهاى آمـاده اى پـذیـراى حـق بـوده ، و بـه حـمـایـت از آن بـرخـاسـتـه اسـت ، و ایـن مـبـارزه حـق و باطل در طول تاریخ بوده و همچنان ادامه دارد.
آیه و ترجمه


و من أ ظلم ممن ذکر بایات ربه فأ عرض عنها و نسى ما قدمت یداه إ نا جعلنا على قلوبهم أ کنة أ ن یفقهوه و فى ءاذانهم وقراو إ ن تدعهم إ لى الهدى فلن یهتدوا إ ذا أ بدا (57)
و ربـک الغـفـور ذو الرحـمـة لو یـؤ اخـذهـم بـمـا کـسـبـوا لعجل لهم العذاب بل لهم موعد لن یجدوا من دونه موئلا (58)
و تلک القرى أ هلکنهم لما ظلموا و جعلنا لمهلکهم موعدا (59)


ترجمه :

57 - چـه کـسـى ستمکارتر است از آنها که به هنگام یادآورى آیات پروردگارشان از آن روى مـى گـردانـنـد، و آنـچـه را بـا دسـت خود انجام داده فراموش مى کنند، ما بر دلهاشان پـرده افـکـنـده ایـم تـا نـفهمند، و در گوشهایشان سنگینى قرار داده ایم (تا صداى حق را نشنوند!) و لذا اگر آنها را به سوى هدایت بخوانى هرگز هدایت نمى شوند!
58 - و پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است ، اگر میخواست آنها را
مجازات کند عذاب هر چه زودتر براى آنها مى فرستاد، ولى براى آنها موعدى است که با فرا رسیدنش راه فرارى نخواهند داشت .
59 - ایـنها شهرها و آبادیهائى است (که ویرانه هایش را با چشم مى بینید) ما آنها را به هـنـگـامـى کـه سـتـم کـرده انـد هـلاک کـردیـم و (در عـیـن حال ) براى هلاکتشان موعدى قرار دادیم .
تفسیر:
در مجازات الهى عجله نمى شود
از آنـجـا کـه در آیـات پـیـشـیـن سـخـن از گـروهـى از کـافـران تـاریـک دل و متعصب در میان بود، آیات فوق نیز همان بحث را تعقیب مى کند.
نـخـسـت مـى گـویـد: چـه کـسـى سـتـمـکـارتـر اسـت از آنـهـا کـه بـه هـنـگـام تـذکـر آیـات پـروردگـارشـان از آن روى مـى گـردانند و کارهاى گذشته خود را بدست فراموشى مى سپارند (و من اظلم ممن ذکر بایات ربه فاعرض عنها و نسى ما قدمت یداه ).
تـعـبـیـر بـه تـذکـر (یـادآورى ) گـویـا اشـاره بـه ایـن اسـت کـه تـعـلیـمـات انـبـیـاء از قبیل یادآورى حقائقى است که بطور فطرى در اعماق روح انسان وجود دارد و کار پیامبران پرده برداشتن از روى آن است .
ایـن مـعـنـى در خـطبه اول نهج البلاغه نیز آمده است ، آنجا که مى فرماید لیستادوهم میثاق فـطـرتـه و یـذکـروهـم مـنـسـى نـعـمـتـه و یـحـتجوا الیهم بالتبلیغ و یثیروا لهم دفائن العـقـول : هـدف از بـعـثـت پـیامبران آن بوده که انسانها را وادار به وفا کردن به پیمان فـطـرت کنند، و نعمتهاى فراموش شده خدا را به یاد آنها بیاورند و از طریق تبلیغ بر آنها اتمام حجت کنند و گنجینه هاى پنهانى عقلها را آشکار سازند!.
جالب اینکه در این آیه از سه طریق به این کوردلان درس بیدارى مى دهد نخست اینکه این حقائق با فطرت و وجدان و جان شما کاملا آشناست ، دیگر
ایـنـکـه از سوى پروردگار خودتان آمده و سوم اینکه فراموش نکنید شما خطاهائى انجام داده اید که برنامه انبیاء براى شستشوى آنهاست .
ولى ایـن عـده بـا همه اینها هرگز ایمان نمى آورند، چرا که ما بر دلهایشان پرده افکنده ایـم تـا نـفـهـمـنـد! و در گـوشـهایشان سنگینى قرار داده ایم تا صداى حق را نشنوند (انا جعلنا على قلوبهم اکنة ان یفقهوه و فى آذانهم وقرا).
و لذا اگـر آنـهـا را بـه سـوى هـدایـت بـخـوانـى هرگز هدایت را پذیرا نخواهند شد (و ان تدعهم الى الهدى فلن یهتدوا اذا ابدا).
شـایـد مـحـتـاج به تذکر نباشد که خداوند اگر حس تشخیص و قدرت درک و شنیدن را از آنها گرفته بخاطر همان ما قدمت یداه و اعمالى است که قبلا انجام داده اند و این کیفر اثر مـسـتـقـیـم اعـمـال خـود آنـهـاسـت بـلکـه بـه تـعـبـیـر دیـگـر هـمـان اعـمـال زشـت و نـنـگـین تبدیل به پرده و سنگینى (کنان و وقر) بر دلها و گوشهایشان ، شـده اسـت ، و ایـن حـقیقتى است که بسیارى از آیات قرآن از آن سخن مى گوید مثلا در آیه 155 سـوره نـسـاء مـیـخـوانیم (بل طبع الله علیها بکفرهم فلا یؤ منون الا قلیلا): خداوند بخاطر کفرشان بر دلهاى آنها مهر نهاده ، لذا جز گروه اندکى ایمان نمى آورند.
امـا آنـهـا کـه از هر بهانه اى براى اثبات مکتب جبر بهره گیرى مى کنند بدون اینکه جمله هـاى دیـگر این آیه را در نظر بگیرند، و سایر آیات قرآن را که مفسر آن است در کنار آن بگذارند، به ظاهر تعبیر فوق چسبیده و از آن براى اثبات مکتب خود کمک گرفته اند، در حالى که پاسخ آن ، همانگونه که گفتیم کاملا روشن است .
و از آنجا که برنامه تربیتى خداوند نسبت به بندگان چنین است که تا آخرین مرحله به آنـهـا فـرصت میدهد و هرگز مانند جباران روزگار فورا اقدام به مجازات نمى کند، بلکه رحـمـت واسـعـه او هـمیشه ایجاب مى کند که حداکثر فرصت را به گناهکاران بدهد، در آیه بعد مى گوید: پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است (و ربک الغفور ذو الرحمة ).
اگـر مـیـخـواسـت آنـهـا را بـه اعـمـالشـان مـجـازات کند هر چه زودتر عذاب را بر آنها مى فرستاد (لو یؤ اخذهم بما کسبوا لعجل لهم العذاب ).
ولى بـراى آنـهـا مـوعـدى اسـت کـه بـا فـرا رسـیـدن آن راه فـرارى نـخـواهـنـد داشـت (بل لهم موعد لن یجدوا من دونه موئلا).
غفران او ایجاب مى کند که توبه کاران را بیامرزد و رحمت او اقتضاء مى کند که در عذاب غـیـر آنـهـا نـیـز تـعـجیل نکند شاید به صفوف توبه کاران بپیوندند ولى عدالت او هم اقـتـضـا مـى کـنـد وقـتى طغیان و سرکشى به آخرین درجه رسید حسابشان را صاف کند و اصـولا بـقاء چنین افراد فاسد و مفسد که امیدى به اصلاحشان نیست از نظر حکمت آفرینش معنى ندارد، باید نابود شوند، و زمین از لوث وجودشان پاک گردد.
و سـرانـجـام بـراى آخـریـن تـذکر و هشدار در این سلسله آیات ، سرنوشت تلخ و دردناک سـتمکاران پیشین را یادآورى کرده مى گوید: و اینها شهرها و آبادیهائى است که ویرانه هاى آنها در برابر چشم شما قرار دارد، و ما آنها را به هنگامى که مرتکب ظلم و ستم شدند هلاک کردیم ، و در عین حال در عذابشان تعجیل ننمودیم ، بلکه موعدى براى هلاکشان قرار دادیم (و تلک القرى اهلکناهم لما ظلموا و جعلنا لمهلکهم موعدا) .
آیه و ترجمه


و إ ذ قال موسى لفتئه لا ابرح حتى أ بلغ مجمع البحرین أ و أ مضى حقبا (60)
فلما بلغا مجمع بینهما نسیا حوتهما فاتخذ سبیله فى البحر سربا (61)
فلما جاوزا قال لفتئه ءاتنا غداء نا لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا (62)
قـال أ راءیـت إ ذ أ ویـنا إ لى الصخرة فإ نى نسیت الحوت و ما أ نسانیه إ لا الشیطان أ ن أ ذکره و اتخذ سبیله فى البحر عجبا (63)
قال ذلک ما کنا نبغ فارتدا على ءاثارهما قصصا (64)


ترجمه :

60 - بخاطر بیاور هنگامى که موسى به دوست خود گفت : من دست از طلب برنمى دارم تا به محل تلاقى دو دریا برسم هر چند مدت طولانى به راه خود ادامه دهم .
61 - هـنـگـامى که به محل تلاقى آن دو دریا رسیدند ماهى خود را (که براى تغذیه همراه داشتند فراموش کردند و ماهى راه خود را در پیش گرفت (و روان شد).
62 - هنگامى که از آنجا گذشتند موسى به یار همسفرش گفت غذاى ما را بیاور که از این سفر، سخت خسته شده ایم .
63 - او گفت بخاطر دارى هنگامى که ما به کنار آن صخره پناه بردیم (و استراحت کردیم مـن در آنـجـا فـرامـوش کـردم جـریان ماهى را بازگو کنم ، این شیطان بود که یاد آنرا از خاطر من برد، و ماهى به طرز شگفتانگیزى راه خود را در دریا پیش گرفت !.
64 - (مـوسـى ) گـفـت ایـن هـمـان اسـت که ما مى خواستیم ، و آنها از همان راه بازگشتند در حالى که پیجوئى مى کردند.
تفسیر:
سرگذشت شگفت انگیز خضر و موسى
مـفسران در شان نزول آیات فوق نقل کرده اند که جمعى از قریش خدمت پیامبر (صلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) رسیدند و از عالمى که موسى (علیه السلام ) مامور به پیروى از او شد سؤ ال کردند، آیات فوق نازل شد.
اصـولا سـه مـاجرا در این سوره (سوره کهف آمده ) که هر سه از یک نظر هماهنگ است ماجراى اصحاب کهف که قبل از این گفته شد، داستان موسى و خضر، و داستان ذو القرنین که بعد از این مى آید.
ایـن هـر سـه مـاجـرا مـا را از افـق زندگى محدودمان یعنى آنچه به آن خو و عادت کرده ایم بـیـرون مـى بـرد و نـشان میدهد که نه عالم محدود به آن است که ما مى بینیم ، و نه چهره اصلى حوادث همیشه آن است که ما در برخورد اول درمى یابیم .
بـه هـر حـال داسـتان اصحاب کهف سخن از جوانمردانى میگفت که براى حفظ ایمانشان پشت پـا بـه هـمه چیز زدند، و سرانجام آنچنان زندگى عجیبى پیدا کردند که براى همه مردم آمـوزنـده شـد، و در ماجراى موسى و خضر، یا به تعبیر دیگر عالم و دانشمند زمانش ، به صـحـنه شگفت انگیزى برخورد مى کنیم که نشان میدهد که حتى یک پیغمبر اولو العزم که آگاهترین افراد محیط خویش ‍ است باز
دامـنـه علم و دانشش در بعضى از جهات محدود است و به سراغ معلمى میرود که به او درس بیاموزد، او هم درسهائى که هر یک از دیگرى عجیبتر است به او یاد میدهد، و چه نکته ها ى بـسیار مهمى که در مجموعه این داستان نهفته شده است . در نخستین آیه مى گوید: بخاطر بـیـاور هـنـگـامى که موسى به دوست و همراه خود گفت من دست از طلب برنمى دارم تا به مـجـمـع البـحـریـن بـرسـم هـر چـنـد مـدتـى طـولانـى بـه راه خـود ادامـه دهـم (و اذ قال موسى لفتیه لا ابرح حتى ابلغ مجمع البحرین او امضى حقبا).
مـنـظـور از موسى در آیه فوق بدون شک همان موسى بن عمران پیامبر اولو العزم معروف اسـت ، هـر چـنـد بعضى از مفسران احتمال داده اند موساى دیگرى باشد، و بعدا خواهیم گفت کـه ایـن احتمال بیشتر بخاطر این بوده که نتوانسته اند پارهاى از اشکالات موجود در این داسـتـان را حـل کـنـنـد، نـاچار به فرض موساى دیگرى شده اند، در حالى که قرآن هر جا سخن از موسى مى گوید همان موسى بن عمران است .
و منظور از فتاه در اینجا طبق گفته بسیارى از مفسران ، و بسیارى از روایات ، یوشع بن نون مرد رشید و شجاع و با ایمان بنى اسرائیل است ، و تعبیر به فتى (جوان ) ممکن است بـه خـاطـر همین صفات برجسته ، و یا به خاطر خدمت به موسى و همراهى و همگامى با او بوده باشد.
مـجـمـع البـحـرین به معنى محل پیوند دو دریا است ، در اینکه اشاره به کدام دو دریا است میان مفسران گفتگو است ، و رویهمرفته سه عقیده معروف در اینجا وجود دارد.
1 - منظور محل اتـصـال خـلیـج عـقـبـه بـا خـلیـج سـوئز اسـت (مـیـدانـیـم دریـاى احـمـر در شـمـال دو پـیـشـرفـتـگـى : یـکـى بـه سـوى شـمـال شـرقـى ، و دیـگـرى بـه سـوى شمال غربى دارد که اولى خلیج عقبه را تشکیل مى دهد، و دومى خلیج سوئز را
و ایـن دو خـلیـج در قـسـمـت جـنـوبـى بـه هـم مـى پـیـونـدنـد، و بـه دریـاى احـمـر متصل میشوند.
2 - منظور محل پیوند اقیانوس هند با دریاى احمر است که در بغاز باب المندب به هم مى پیوندند.
3 - مـحـل پـیـوستگى دریاى مدیترانه (که نام دیگرش دریاى روم و بحر ابیض است ) با اقیانوس اطلس یعنى همان محل تنگه جبل الطارق که نزدیک شهر طنجه است .
ولى تـفـسـیـر سـوم بـسـیـار بعید به نظر میرسد، زیرا فاصله میان زندگى موسى با جـبـل الطـارق آنـقـدر زیـاد اسـت که از طریق عادى آن زمان رفتن موسى به آنجا شاید ماهها طول مى کشید.
احـتـمـال دوم هـر چـنـد فاصله کمترى را دربرمیگیرد ولى آنهم در حد خود زیاد است زیرا از شام تا جنوب یمن فاصله نسبتا زیادى وجود دارد.
اما احتمال اول کـه نزدیکتر فاصله را به محل زندگى موسى دارد (از شام تا خلیج عقبه راه زیادى نـیـست ) از همه تفاسیر نزدیکتر به نظر میرسد، چرا که از آیات فوق نیز اجمالا استفاده مـى شـود موسى راه زیادى را طى نکرده هر چند آماده بود براى رسیدن به این مقصود به همه جا سفر کند (دقت کنید)
در بعضى از روایات نیز اشارهاى به این معنى دیده مى شود.
کـلمـه حـقـب بـه مـعـنـى مـدت طـولانـى اسـت کـه بـعـضـى آنـرا بـه هـشـتـاد سـال تفسیر کرده اند و منظور موسى از ذکر این کلمه این بوده است که من دست از تلاش و کوشش خود براى پیدا کردن گم شده ام برنخواهم داشت ، هر چند سالها به این سیر خود ادامه دهم .
از مـجـمـوع آنـچـه در بـالا گـفـتـه شد آشکارا پیدا است که موسى به سراغ گمشده مهمى مـیـرفت و در بدر دنبال آن میگشت ، عزم خود را جزم و تصمیم خویش را راسخ کرده بود که تا مقصود خود را پیدا نکند از پاى ننشیند.
گـمـشـدهـاى کـه مـوسـى مـامـور یـافـتـن آن بـود در سـرنـوشـتـش بـسـیـار اثـر داشـت و فصل تازهاى در زندگانى او مى گشود.
آرى او بـه دنـبـال مـرد عالم و دانشمندى میگشت که میتوانست حجابها و پرده هائى را از جلو چـشـم مـوسى کنار زند، حقایق تازهاى را به او نشان دهد، و درهاى علوم و دانشهائى را به رویش بگشاید.
و بـه زودى خـواهـیـم دیـد کـه او بـراى پـیـدا کـردن مـحـل ایـن عـالم بـزرگ نـشـانـه اى در دسـت داشـت و بـه دنبال آن نشانه در حرکت بود.
بـه هـر حـال هـنـگـامـى کـه بـه مـحل پیوند آن دو دریا رسیدند ماهى اى را که همراه داشتند فراموش کردند (فلما بلغا مجمع بینهما نسیا حوتهما).
امـا عـجب اینکه ماهى راه خود را در دریا پیش گرفت و روان شد (فاتخذ سبیله فى البحر سربا).
در اینکه آیا این ماهى که ظاهرا به عنوان غذا تهیه کرده بودند ماهى بریان یا نمک زده یا مـاهى تازه بوده که معجزآسا زنده شد و در آب پرید و حرکت کرد، در میان مفسران گفتگو بسیار است .
در پـارهـاى از کـتـب تـفاسیر نیز سخن از وجود چشمه آب حیات در آن منطقه و پاشیده شدن مـقـدارى از آن بـر مـاهـى ، و جـان گـرفـتـن مـاهـى ، بـه مـیـان آمـده ، ولى ایـن احـتـمال نیز وجود دارد که ماهى هنوز کاملا نمرده بود زیرا هستند ماهیهائى که بعد از خارج شدن از آب مدت قابل ملاحظهاى به صورت نیمه جان باقى میمانند و اگر در این مدت در آب بیفتند حیات عادى خود را از سر مى گیرند.
سـرانـجـام مـوسـى و هـمـسـفـرش از مـحـل تـلاقـى دو دریـا (مـجـمـع البـحـریـن گـذشـتـند، طول سفر و خستگى راه ، گرسنگى را بر آنها چیره کرد، در این هنگام موسى به خاطرش آمد که غذائى به همراه آورده اند، به یار همسفرش گفت : غذاى ما را بیاور که از این سفر، سخت خسته شده ایم (فلما جاوزا قال لفتاه آتنا غدائنا لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا).
غداء به غذائى گفته مى شود که در آغاز روز یا وسط روز مى خورند (صبحانه یا نهار) ولى از تـعـبـیـراتـى که در کتب لغت آمده است چنین استفاده مى شود که در زمانهاى گذشته غـداء را تـنـهـا بـه غذائى مى گفتند که در آغاز روز مى خوردند (چرا که از غدوه گرفته شده که به معنى آغاز روز است ) در حالى که در عربى امروز غداء و تغدى به معنى نهار و نهار خوردن است
به هر حال این جمله نشان میدهد که موسى و یوشع راهى را پیمودند که عنوان سفر بر آن اطلاق میشد، ولى همین تعبیرات نشان میدهد که این سفر چندان طولانى نبوده است .
در ایـن هـنـگـام هـمسفرش به او خبر داد که به خاطر دارى هنگامى که ما به کنار آن صخره پـنـاه بـردیم (و استراحت کردیم ) من در آنجا فراموش کردم جریان ماهى را بازگو کنم و ایـن شـیـطـان بـود که یاد آن را از خاطر من برد و ماهى راهش را به طرز شگفت انگیزى در دریـا پـیـش گرفت (قال أ رأ یت اذ أ وینا الى الصخرة فانى نسیت الحوت و ما انسانیه الا الشیطان ان اذکره و اتخذ سبیله فى البحر عجبا.
و از آنـجا که این موضوع ، به صورت نشانه اى براى موسى در رابطه با پیدا کردن آن عـالم بـزرگ بـود: مـوسـى گـفـت : ایـن هـمـان چـیـزى اسـت کـه مـا مـى خـواسـتـیم و به دنبال آن مى گردیم (قال ذلک ما کنا نبغ ).
و در ایـن هـنـگام آنها از همان راه بازگشتند در حالى که پیجوئى مى کردند (فارتدا على آثارهما قصصا).
در اینجا یک سؤ ال پیش مى آید که مگر پیامبرى همچون موسى ممکن است گرفتار نسیان و فـرامـوشـى شود که قرآن مى گوید نسیا حوتهما (ماهیشان را فراموش کردند) به علاوه چرا همسفر موسى نسیان شخص خودش را به شیطان نسبت میدهد؟
پاسخ این است که مانعى ندارد در مسائلى که هیچ ارتباطى به احکام الهى و امور تبلیغى نداشته باشد یعنى در مسائل عادى در زندگى روزمره گرفتار نسیان شود (مخصوصا در مـوردى کـه جـنـبـه آزمـایش داشته باشد آن گونه که در باره موسى در اینجا گفته اند و بعدا شرح آنرا خواهیم گفت ).
و امـا نـسـبـت دادن نـسـیـان هـمـسـفـرش بـه شـیـطـان مـمـکـن اسـت بـه ایـن دلیـل بـاشـد کـه مـاجـراى مـاهى ارتباط با یافتن آن مرد عالم داشت ، و از آنجا که شیطان اغواگر است خواسته است با این کار آنها دیرتر به ملاقات آن عالم دست یابند، و شاید مـقـدمـات آن از خود او (یوشع ) نیز آغاز گردیده که دقت و اهتمام لازم را در این رابطه به خرج نداده است .
آیه و ترجمه


فوجدا عبدا من عبادنا ءاتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما (65)
قال له موسى هل أ تبعک على أ ن تعلمن مما علمت رشدا (66)
قال إ نک لن تستطیع معى صبرا (67)
و کیف تصبر على ما لم تحط به خبرا (68)
قال ستجدنى إ ن شاء الله صابرا و لا أ عصى لک أ مرا (69)
قال فإ ن اتبعتنى فلا تسلنى عن شى ء حتى أ حدث لک منه ذکرا (70)


ترجمه :

65 - (در آنـجـا بـنـده اى از بـنـدگـان مـا را یـافـتـنـد کـه او را مشمول رحمت خود ساخته و از سوى خود علم فراوانى به او تعلیم داده بودیم .
66 - موسى به او گفت آیا من از تو پیروى کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده است و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزى ؟!
67 - گفت تو هرگز نمى توانى با من شکیبائى کنى !
68 - و چگونه میتوانى در برابر چیزى که از رموزش آگاه نیستى شکیبا باشى .
69 - (موسى ) گفت انشاء الله مرا شکیبا خواهى یافت ، و در هیچ کارى مخالفت فرمان تو نخواهم کرد.
70 - (خـضـر) گـفـت پـس اگـر مـیـخـواهـى بـه دنـبـال مـن بـیـائى از هـیـچ چـیـز سـؤ ال مکن تا خودم (به موقع ) آنرا براى تو بازگو کنم .
تفسیر:
دیدار معلم بزرگ
هـنـگـامـى کـه مـوسـى و یـار هـمـسفرش به جاى اول ، یعنى در کنار صخره و نزدیک مجمع البـحـریـن بـازگـشـتـنـد نـاگـهـان بـنـدهـاى از بـنـدگـان مـا را یـافـتـنـد کـه او را مـشمول رحمت خود ساخته ، و علم و دانش قابل ملاحظه اى تعلیمش کرده بودیم (فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما).
تعبیر به وجدا نشان میدهد که آنها در جستجوى همین مرد عالم بودند و سرانجام گمشده خود را یافتند.
و تـعـبیر به عبدا من عبادنا ... (بندهاى از بندگان ما) نشان میدهد که برترین افتخار یک انـسـان آن اسـت کـه بـنـده راسـتـیـن خـدا بـاشـد و ایـن مـقـام عـبـودیـت اسـت کـه انـسـان را مشمول رحمت الهى مى سازد، و دریچه هاى علوم را به قلبش مى گشاید.
تـعـبـیـر بـه مـن لدنـا نـیز نشان مى دهد که علم آن عالم یک علم عادى نبود بلکه آگاهى از قسمتى از اسرار این جهان و رموز حوادثى که تنها خدا مى داند بوده است .
تعبیر به علما که نکره است ، و در این گونه موارد معمولا براى تعظیم مى آید، نشان مى دهد که آن مرد عالم بهره قابل ملاحظه اى از این علم یافته بود.
در ایـنـکـه مـنـظـور از رحمة من عندنا در آیه فوق چیست مفسران تفسیرهاى مختلفى ذکر کرده انـد: بـعـضـى آنـرا بـه مقام نبوت ، و بعضى به عمر طولانى تفسیر کرده اند، ولى این احـتـمـال نیز وجود دارد که منظور استعداد شایان و روح وسیع و شرح صدرى است که خدا به آن مرد داده بود تا پذیراى علم الهى گردد.
در ایـنـکـه ایـن مـرد عـالم نـامش خضر بوده ، و اینکه او پیامبر بوده یا نه در نکته ها بحث خواهیم کرد.
در ایـن هـنـگام موسى با نهایت ادب و به صورت استفهام به آن مرد عالم چنین گفت : آیا من اجـازه دارم از تـو پـیروى کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده ، و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزى ؟ (قال له موسى هل اتبعک على ان تعلمن مما علمت رشدا).
از تـعبیر رشدا چنین استفاده مى شود که علم هدف نیست ، بلکه براى راه یافتن به مقصود و رسـیـدن بـه خـیـر و صـلاح مـى باشد، چنین علمى ارزشمند است و باید از استاد آموخت و مایه افتخار است .
ولى بـا کـمـال تـعـجـب آن مـرد عـالم بـه مـوسـى گـفـت تو هرگز توانائى ندارى با من شکیبائى کنى (قال انک لن تستطیع معى صبرا).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت