تفسیرنمونه سوره کهف (قسمت2)

اکـنـون ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آیـد که نسیان مگر براى پیامبر ممکن است در حالى که اگر نـسـیـان بـه فـکـر او راه یـابـد مـردم بـه گـفـتـار و اعـمـال او اعـتـمـاد کـامـل نـمـى تـوانـنـد داشـتـه بـاشـنـد، و هـمـیـن اسـت دلیل معصوم بودن پیامبران و امامان از خطا و نسیان حتى در موضوعات .
امـا با توجه به اینکه در بسیارى از آیات قرآن دیده ایم روى سخن به پیامبران است اما مـقـصـود و مـنـظـور تـوده مـردم هـسـتـنـد، پـاسـخ ایـن سـؤ ال روشـن مـى شود، و طبق ضرب المثل عرب از باب ایاک اعنى و اسمعى یا جاره است یعنى روى سخنم با تو است اى کسى که نزد من هستى اما همسایه ، تو بشنو.
بـعـضـى از مـفـسـران بـزرگ پـاسـخ دیـگـرى بـه ایـن سـؤ ال گفته اند که ما ذیل آیه سوره انعام آورده ایم (تفسیر نمونه جلد 5 صفحه 289)
آیه و ترجمه


و لبثوا فى کهفهم ثلثمائة سنین و ازدادوا تسعا (25)
قـل الله اعـلم بـمـا لبـثـوا له غـیب السموات و الارض ابصر به و اسمع ما لهم من دونه من ولى و لا یشرک فى حکمه احدا (26)
و اتل ما اوحى الیک من کتاب ربک لا مبدل لکلماته و لن تجد من دونه ملتحدا (27)


ترجمه :

25 - آنـهـا در غـار خـود سـیـصـد سـال درنـگ کـردنـد، و نـه سال نیز بر آن افزودند.
26 - بـگـو خـداوند از مدت توقفشان آگاهتر است ، غیب آسمانها و زمین از آن او است راستى چـه بـیـنـا و چـه شنوا است ؟ آنها هیچ ولى و سرپرستى جز او ندارند، و هیچکس در حکم او شریک نیست .
27 - آنـچـه بـتـو از کـتـاب پـروردگـارت وحـى شـده تـلاوت کـن ، هـیچ چیز سخنان او را دگرگون نمى سازد، و ملجا و پناهگاهى جز او نمى یابى !.
تفسیر:
خواب اصحاب کهف
از قـرائن مـوجـود در آیات گذشته اجمالا بدست آمد که خواب اصحاب کهف یک خواب بسیار طـولانـى بـود، این موضوع حس ‍ کنجکاوى هر شنونده اى را برمى انگیزد و مى خواهد دقیقا بـدانـد آنـهـا چند سال در این خواب طولانى بوده اند؟ در آخرین آیات این داستان که آیات مورد بحث است شنونده را از تردید بیرون
مى آورد و مى گوید:
(آنـهـا در غـار خـود سـیـصـد سـال درنـگ کـردنـد و نـه سال نیز بر آن افزودند)! (و لبثوا فى کهفهم ثلاث ماءة سنین و ازدادوا تسعا).
بـنـابـرایـن مـجـمـوع مـدت تـوقـف و خـواب آنـهـا در غـار سـیـصـد و نـه سال بود.
جـمـعـى مـعـتـقـدنـد ایـن تـعـبـیـر کـه بـجـاى 309 سـال ، فـرمـوده اسـت 300 سـال و نـه سـال بر آن افزودند، اشاره به تفاوت سالهاى شمسى و قمرى است چرا که آنـهـا بـه حـسـاب سـالهاى شمسى سیصد سال توقف کردند، و با محاسبه سالهاى قمرى سـیـصـد و نـه سـال ، و این از لطائف تعبیر است که با یک تعبیر جزئى در عبارت واقعیت دیگرى را که نیاز به شرح دارد بازگو کنند.
سـپـس بـراى ایـنـکه به گفتگوهاى مختلف مردم در این باره پایان دهد مى گوید: (بگو خداوند از مدت توقف آنها آگاهتر است ) (قل الله اعلم بما لبثوا).
چـرا کـه (غـیـب آسـمـانـهـا و زمـیـن از آن او اسـت )، و او از هـر کـس بـه حال آنها آگاهتر مى باشد (له غیب السماوات و الارض ).
کـسـى کـه از پـنـهان و آشکار، در مجموعه جهان هستى با خبر است چگونه ممکن است از مدت توقف اصحاب کهف آگاه نباشد.
(راستى او چه بینا و چه شنوا است ) (ابصر به و اسمع ).
(بـه همین دلیل ساکنان آسمانها و زمین هیچ ولى و سرپرستى جز او ندارند) (مالهم من دونه من ولى ).
در ایـنـکـه ضـمـیـر (مـالهـم ) به چه کسانى برمى گردد در میان مفسران گفتگو است ، جمعى معتقدند که اشاره به ساکنان زمین و آسمان است ، ولى بعضى دیگر آنرا اشاره به (اصـحـاب کـهـف ) مـى دانـند، یعنى اصحاب کهف ولى و سرپرستى جز خدا نداشتند، او بود که در این ماجرا همه جا با آنها بود و از آنان حمایت مى کرد.
ولى بـا تـوجـه بـه جـمـله قـبـل از آن کـه از غـیـب آسـمـانـها و زمین سخن مى گوید تفسیر اول صحیحتر به نظر مى رسد.
و در پایان آیه اضافه مى کند (و هیچکس در حکم خداوند شریک نیست ) (و لا یشرک فى حکمه اءحدا).
در حقیقت این تاءکیدى است بر ولایت مطلقه خداوند که نه شخص دیگرى بر جهانیان ولایت دارد، و نـه کـسـى شـریـک در ولایـت او اسـت ، یـعـنـى نـه بالاستقلال و نه مشترکا شخص دیگرى در ولایت جهان نفوذ ندارد.
در آخـریـن آیه روى سخن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده و مى گوید: (آنـچـه بـه تـو از کـتـاب پـروردگـارت وحـى شـده تـلاوت کـن ) (و اتل ما اوحى الیک من کتاب ربک ).
و اعتنا به گفته هاى این و آن که آمیخته به دروغ و خرافات و مطالب بى اساس است مکن ، تکیه گاه بحث تو در این امور تنها باید وحى الهى باشد.
چـرا کـه هـیـچ چیز سخنان او را دگرگون نمى کند و (در گفتار (و معلومات ) او تغییر و تبدیل راه ندارد) (لا مبدل لکلماته ).
کـلام و عـلم او هـمچون علم و کلام بندگان نیست که هر روز بر اثر کشف و آگاهى تازه اى دستخوش تغییر و تبدیل شود، و به همین جهت صددرصد نتوان بر آن اعتماد نمود.
روى همین جهات (هیچ ملجاء و پناهگاهى جز او نمى یابى ) (و لن تجد من دونه ملتحدا).
(مـلتحد) از ماده (لحد) (بر وزن مهد) به معنى حفره اى است که از وسط به یکى از دو طـرف مـایـل شـده بـاشـد (هـمـانـنـد لحـدى کـه بـراى قـبـر مـى سـازند) و به همین جهت (مـلتـحـد) بـه جـائى گـفـتـه مـى شـود کـه انـسـان تمایل به آن پیدا مى کند، و سپس به معنى (ملجاء و پناهگاه ) آمده است .
شایان توجه اینکه دو آیه اخیر از چندین راه ، احاطه علمى خداوند را به همه موجودات عالم بیان کرده است :
- نـخـسـت مـى گـویـد: غـیـب آسـمـانـهـا و زمـیـن از آن او اسـت ، و بـه هـمـیـن دلیل او از همه آنها آگاه است .
- سپس اضافه مى کند: او چه بینا و چه شنوا است ؟!
- باز مى گوید: تنها ولى و سرپرست او است ، و او از همه آگاهتر است .
- و نیز اضافه مى کند: هیچکس در حکم او شرکت ندارد تا علم و دانش او محدود شود.
- سـپـس مى فرماید: در علم و کلام او تغییر و تبدیلى پیدا نمى شود تا از ارزش و ثبات آن بکاهد.
- و در آخرین جمله مى گوید: تنها پناهگاه در عالم او است ، و طبعا او از
تمام پناهندگان خویش آگاهى دارد.
نکته ها:
1 - داستان اصحاب کهف در احادیث اسلامى
دربـاره اصـحـاب کهف روایات فراوانى در منابع اسلامى دیده مى شود که بعضا از نظر اسـنـاد قـابـل اعـتـمـاد نمى باشند، و به همین دلیل در میان بعضى از آنها تضاد و اختلاف وجود دارد.
از مـیان روایات ، روایتى که على بن ابراهیم قمى در تفسیرش آورده از نظر متن و مضمون و هماهنگى با آیات قرآن بهتر به نظر مى رسد که خلاصه اش چنین است :
امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) در مـورد (اصحاب کهف و رقیم ) چنین فرمود: آنها در زمان پـادشـاه جبار و گردنکشى بودند که اهل کشور خود را به پرستش بتها دعوت مى کرد، و هـر کـس دعـوت او را اجابت نمى نمود به قتل مى رساند، این گروه (اصحاب کهف ) جمعیتى بـا ایـمان بودند که پرستش خداوند بزرگ مى کردند (ولى ایمان خود را از دستگاه شاه جبار مکتوم مى داشتند).
شـاه جـبـار مـاءمـورانـى بـر دروازه پـایتخت گماشته بود و هر کس مى خواست بیرون رود مجبور بود بر بتانى که در آنجا قرار داشت سجده کند.
این گروه با ایمان هر طور بود - به عنوان صید کردن - از شهر بیرون آمدند (و تصمیم داشتند به شهر خود که محیط بسیار آلوده اى بود دیگر باز نگردند).
در مـسـیـر خود به چوپانى برخورد کردند که او را دعوت به خداوند یگانه نمودند و او نپذیرفت ، ولى عجیب اینکه سگ چوپان به دنبال آنها به راه افتاد،
و هرگز از آنان جدا نشد آنها که از آئین بت پرستى فرار کرده بودند در پایان روز به غـارى رسـیـدنـد، و تصمیم گرفتند مقدارى در غار استراحت کنند، خداوند خواب را بر آنها چیره کرد، همانگونه که در قرآن مى فرماید (سالها آنها را در خواب فرو بردیم ).
آنـهـا آن قـدر خـوابـیـدند که آن شاه جبار مرد، و مردم شهر نیز یکى پس از دیگرى از دنیا رفتند، و زمان دیگر و جمعیت دیگرى جاى آنها را گرفتند.
اصـحـاب کـهـف پس از این خواب طولانى بیدار شدند و از یکدیگر درباره مقدار خواب خود سئوال کردند، نگاهى به خورشید کردند دیدند بالا آمده گفتند: یک روز یا بخشى از یک روز خوابیده ایم !.
سـپـس به یک نفر از خودشان ماموریت دادند و گفتند این سکه نقره را بگیر و به صورت نـاشناس داخل شهر شو، و براى ما غذائى تهیه کن ، اما مواظب باش تو را نشناسند، زیرا اگـر از وضـع مـا آگـاه شـونـد یـا مـا را بـه قـتـل مـى رسـانند و یا به آئین خود باز مى گردانند.
آن مـرد وارد شـهـر شـد امـا منظره شهر را بر خلاف آنچه بخاطر داشت مشاهده کرده و جمعیت غیر از آن جمعیتى بودند که او مى شناخت ، اصولا لغت آنها را درست نمى فهمید، همانگونه کـه آنها نیز زبان او را درست درک نمى کردند، به او گفتند تو کیستى و از کجا مى آئى ؟!
او سـرانـجـام پـرده از روى اسرارش برداشت ، پادشاه آن شهر (که در آن زمان خداپرست بـود) بـا یـارانش همراه آن مرد به سوى غار حرکت کردند، هنگامى که به در غار رسیدند بـه درون نـگـاه مى کردند، بعضى مى گفتند اینها سه نفر بیشتر نیستند که چهارمین سگ آنـهـا اسـت ، بعضى مى گفتند پنج نفرند که ششمین سگ آنهاست ، و بعضى مى گفتند هفت نفرند که هشتمین سگ آنها است .
در این حال خداوند آنها را در حجابى از رعب قرار داده بود به گونه اى
کـه هـیچیک جرات داخل شدن در غار را، جز همان فردى که از آنها بود، نداشتند، هنگامى که رفیقشان وارد غار شد آنها را وحشت زده دید، زیرا گمان مى کردند که جمعیت حاضر بر در غـار یـاران (دقـیـانوس ) پادشاه جبار بت پرست هستند، ولى او آنها را از ماجراى خواب طولانیشان آگاه ساخت ، و به آنها گفت خداوند آنانرا آیتى براى مردم قرار داده است .
آنـهـا خـوشـحـال شـدنـد، و اشـک شـادى فـرو ریـخـتـنـد و از خـدا خـواسـتـنـد کـه آنـهـا را بـه حال سابق بازگرداند.
امـا پـادشـاه آن زمان گفت سزاوار است که ما در اینجا مسجدى بسازیم ، زیرا آنها گروهى باایمان بودند.
در ایـنـجـا امـام اضافه فرمود که آنها در هر سال دو بار پهلو به پهلو مى شدند و سگ آنها بر در غار دست خود را بر زمین گسترده (و مراقب ) بود)
در حـدیث دیگرى از على (علیه السلام ) شرح مبسوطى درباره اصحاب کهف مى خوانیم که خـلاصـه اش چـنـیـن اسـت : (آنـهـا در آغـاز شـش نفر بودند که دقیانوس آنانرا به عنوان وزراى خود انتخاب کرده بود، و هر سال یک روز را براى آنها عید مى گرفت .
در یکى از سالها در حالى که روز عید بود، فرماندهان بزرگ لشگر در طرف راست ، و مـشـاوران مـخـصـوص در طـرف چپ او قرار داشتند، یکى از فرماندهان به او آگاهى داد که لشـگـر ایـران وارد مرزها شده است ، او آنچنان از شنیدن این خبر غم انگیز، ناراحت شد که بـر خـود لرزیـد و تـاج از سـرش فـرو افـتاد، یکى از این وزیران که (تملیخا) نام داشت در دل گفت این مرد گمان مى کند خدا است ، اگر چنین است پس چرا این چنین غم زده شد به علاوه او تمام صفات بشرى را دارد؟!
وزراى شـش گـانـه او هـر روز در مـنزل یکى جمع مى شدند، و آن روز نوبت (تملیخا) بود.
او غـذاى خـوبـى بـراى دوسـتـان تـهـیـه دیـد، ولى بـا ایـن حال پریشان به نظر مى رسید (و دست به سوى غذا دراز نمى کرد، دوستان از او جویاى حال شدند) او گفت مطلبى در دل من افتاده که مرا از غذا و آب و خواب انداخته است ، آنها از ماجرا سئوال کردند.
او گفت : من در این آسمان بلند پایه که بدون ستون برپا است و کسى که خورشید و ماه را بـه صـورت دو نـشـانـه روشـن در آن به حرکت واداشته ، و آن کس که صفحه آن را با سـتـارگـان زینت بخشیده ، بسیار اندیشه و مطالعه کردم ، سپس به این زمین نگاه کردم و بـا خـود گـفـتـم چـه کسى آن را از آب بیرون آورد و گسترده ساخت ؟ و چه کسى اضطراب آنـرا بـا کـوه ها آرامش بخشید؟ سپس در حال خودم به اندیشه فرو رفتم ، و با خود گفتم چـه کسى مرا از حالت جنینى به بیرون رحم مادر فرستاد؟ چه کسى به من از پستان مادر شیر گوارا بخشید و تغذیه نمود؟ و بالاخره چه کسى مرا پرورش داد؟.
از مـجـمـوع ایـن مسائل فهمیدم که همه اینها سازنده و آفریدگار و مدبرى دارد که او حتما غیر از (دقیانوس ) است ، هم او مالک الملوک است و حاکم بر آسمانها.
هـنـگـامـى کـه این سخنانرا با صراحت و خلوص ادا کرد، آنچه از دلش برخاسته بود بر دل یـاران نـشـسـت ، نـاگـهـان همگى بر پاى او افتادند و بوسه زدند و گفتند: الله به وسیله تو ما را از ضلالت به هدایت دعوت کرد اکنون بگو چه کنیم ؟!.
(تـمـلیـخـا) بـرخـاست مقدارى خرما از باغستانى که داشت به سه هزار درهم فروخت و پولها را برداشت ، و بر اسبها سوار شدند، و از شهر بیرون راندند.
هـنـگـامـى که سه میل راه رفتند (تملیخا) به آنها گفت : برادران ! پادشاهى و وزارت گذشت ، راه خدا را با این اسبهاى گران قیمت نمى توان پیمود، پیاده شوید تا پیاده این راه را طى کنیم ، شاید خداوند گشایشى در کار فرو بسته ما کند.
آنـهـا اسـبـهـا را رهـا کـردنـد، و پـیاده به راه افتادند، هفت فرسخ در آن روز با سرعت راه رفتند، اما پاهاى آنها مجروح شد، و خون از آن مى چکید!.
چـوپـانـى بـه اسـتـقبال آنان آمد، گفتند اى چوپان آیا جرعه شیر یا آب دارى ما را میهمان کنى ؟ چوپان گفت آنچه دوست دارید دارم ، ولى من چهره هاى شما را چهره شاهان مى بینم ! اینجا چرا؟ من فکر مى کنم ، شما از دقیانوس پادشاه فرار کرده اید.
گـفـتـند: اى چوپان ! حقیقت این است که ما نمى توانیم دروغ بگوئیم ، ولى آیا اگر راست بگوئیم دردسرى براى ما نمى آفرینى ؟ سپس سرگذشت خود را شرح دادند.
چـوپـان خـود را بـر دسـت و پـاى آنـهـا افـکـنـد و بـوسـیـد و گـفـت : بـرادران ! آنـچه در دل شـمـا افـتـاده ، در دل مـن هـم افـتـاده اسـت ولى اجـازه دهـیـد گـوسفندان را به صاحبانش بـرسـانـم ، و به شما ملحق شوم ، آنها قدرى توقف کردند تا او گوسفندان را رسانید و بازگشت در حالى که سگ او همراهش بود...
ایـن جـوانـان نگاه به سگ کردند بعضى گفتند ترس این هست که او با سر و صداى خود راز ما را فاش کند، اما هر قدر خواستند او را از خود دور کنند حاضر نشد، گوئى مى گفت بگذارید من شما را از دشمنان محافظت کنم ، (من هم رهرو این راهم !...).
ایـن هـفـت نـفـر بـه راه خـود ادامـه دادنـد در حـالى کـه سـگ بـه دنـبـال آنـهـا روان بود تا از کوهى بالا رفتند و در کنار غارى قرار گرفتند، بر در غار چشمه ها و درختان میوه اى یافتند، از آن خوردند و سیراب شدند، تاریکى شب فرا رسید
آنـهـا بـه غـار پـنـاه بـردند، و سگ بر در غار دستهاى خود را گشود و مراقب بود، در این حال خداوند به فرشته مرگ دستور قبض ‍ ارواح آنها داد) (و خواب عمیقى شبیه مرگ بر آنها مسلط شد).
در مـورد دقـیـانـوس بـعـضـى از مـفـسـران چـنـیـن مـى گـویـنـد: او امـپـراطـور روم بـود و از سـال 249 تـا 251 مـیلادى حکومت کرد، سخت دشمن مسیحیان بود، و ایشانرا آزار و شکنجه مى داد، پیش از اینکه دولت روم دین عیسى را بپذیرد.
2 - کهف در کجا بوده است ؟
در اینکه اصحاب کهف در کدام منطقه از روى زمین زندگى مى کردند و این غار در کجا قرار داشته ؟ در میان دانشمندان و مفسران گفتگو بسیار است .
گـر چـه پـیـدا کـردن دقـیـق مـحـل ایـن مـاجـرا تـاثـیـر زیـادى در اصل داستان و نکات تربیتى آن و اهمیت تاریخیش نمى گذارد و این تنها ماجرائى نیست که ما اصل داستانش را شناخته ایم ولى از پاره اى از جزئیاتش اطلاع کافى نداریم ، اما مسلما دانستن محل این حادثه مى تواند کمک به فهم بیشتر خصوصیات آن کند.
بـه هـر حـال در مـیـان احـتـمـالات و اقـوالى کـه در ایـن زمـیـنـه وجـود دارد دو قول صحیحتر به نظر مى رسد:
نـخـسـت ایـنـکه این حادثه در شهر (افسوس ) واقع شده و این غار در نزدیکى آن قرار داشته است .
ویرانه هاى این شهر هم اکنون در نزدیکى (ازمیر) در (ترکیه ) به چشم مى خورد، و در کنار قریه (ایاصولوک ) در کوه (ینایرداغ ) هم اکنون غارى دیده مى شود که فاصله چندانى از (افسوس ) ندارد.
ایـن غار، غار وسیعى است که مى گویند آثار صدها قبر در آن بچشم مى خورد و به عقیده بسیارى ، غار اصحاب کهف همین است .
بـطـورى کـه اربـاب اطـلاع نـقـل کـرده انـد دهـانـه ایـن غـار بـه سـوى شـمـال شـرقـى است ، و همین سبب شده که بعضى از مفسران بزرگ در اصالت آن تردید کـنـنـد، در حالى که این وضع موید اصالت آن است ، زیرا قرار گرفتن آفتاب به هنگام طـلوع در سـمـت راسـت غـار و در هـنـگـام غروب در سمت چپ ، مفهومش آن است که دهانه غار به سوى شمال و یا اندکى متمایل به شمال شرقى باشد.
عـدم وجـود مـسجد و معبدى در حال حاضر در کنار آن دلیلى بر نفى اصالت آن نیز نخواهد بود، چه اینکه ممکن است با گذشتن حدود 17 قرن آثار آن معبد از بین رفته باشد.
دومـیـن غار، غارى است که در نزدیکى پایتخت (اردن ) یعنى شهر (عمان ) واقع شده است ، در نزدیکى روستائى بنام (رجیب ).
در بالاى این غار آثار صومعه اى دیده مى شود که طبق پاره اى از قرائن مربوط به قرن پـنـجـم مـیـلادى اسـت کـه بـعـد از غـلبـه مـسـلمـیـن بـر آنـجـا تبدیل به مسجد شده و محراب و ماءذنه دارد.
3 - جـنـبـه هـاى آمـوزنـده این داستان - این ماجراى عجیب تاریخى که قرآن آنرا خالى از هر گـونه خرافه و مطالب بى اساس و ساختگى آورده است ، مانند همه داستانهاى قرآن مملو از نکات سازنده ى تربیتى است که در لابلاى تفسیر آیات به آنها اشاره شد، ولى لازم مـى دانـیـم در ایـنـجـا نـیز به عنوان جمعبندى به آنها اشاره کنیم تا به هدف اصلى قرآن نزدیکتر شویم .
الف : نـخـسـتـیـن درس ایـن داسـتـان همان شکستن سد تقلید و جدا شدن از همرنگى با محیط فاسد است ، جوانمردان اصحاب کهف همانگونه که دیدیم
استقلال فکرى خود را در برابر اکثریت گمراه محیط از دست ندادند، و همین امر سبب نجات و رستگاریشان شد،
اصـولا انـسـان بـایـد (سـازنـده محیط) باشد نه (سازش کار با محیط) و به عکس آنـچـه سـسـت عنصران فاقد شخصیت مى گویند (خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو) افراد باایمان و صاحبان افکار مستقل مى گویند (همرنگ جماعت شدنت رسوائى است !)
ب : (هجرت ) از محیطهاى آلوده درس دیگرى از این ماجراى عبرت انگیز است ، آنها خانه هـاى شـاهـانـه و مرفه و مملو از نعمتهاى مادى را رها کردند و به انواع محرومیتها در غارى کـه فاقد همه چیز بود تن در دادند، تا ایمان خود را حفظ کنند و تقویت دستگاه ظلم و جور و کفر و شرک ننمایند.
ج : (تـقـیه ) به معنى سازنده اش درس دیگر این داستان است ، آنها اصرار داشتند که وضـعـشـان بـراى مـردم شـهـر روشـن نـشـود و هـمچنان در پرده اسرار بماند، مبادا بیهوده جـانـشـان را از دسـت دهـنـد، و یا به اجبار آنها را به همان محیط فاسد بازگردانند، و مى دانیم تقیه چیزى جز این نیست که انسان موضع واقعى خود را در جائى که افشاگرى بى نـتـیـجـه است مکتوم دارد تا نیروى خود را براى موقع مبارزه و ضربه زدن بر دشمن حفظ کند.
د: عـدم تـفاوت در میان انسانها در مسیر الله و قرار گرفتن (وزیر) در کنار (چوپان ) و حتى سگ پاسبانى که راه آنها را مى سپرد، درس دیگرى در این
زمینه است ، تا روشن شود امتیازات دنیاى مادى ، و مقامات مختلف آن کمترین تاثیرى در جدا کـردن صـفوف رهروان راه حق ندارد که راه حق راه توحید است و راه توحید راه یگانگى همه انسانها است .
ه‍: امدادهاى شگفت آور الهى به هنگام بروز بحرانها نتیجه دیگرى است که به ما مى آموزد، دیـدیـم کـه چـگـونه خداوند اصحاب کهف را براى نجات از آن شرائط نامطلوب اجتماعى ، سـالهـا در خـواب عمیق فرو برد، و در زمان مساعدى از خواب بیدار کرد، زمانى که از آنها بـه عـنوان جمعى از قهرمانان راه توحید قدردانى کردند، و نیز دیدیم در این مدت چگونه بـدنـهاى آنها را از گزند حوادث حفظ کرد، و رعب و وحشت را سپرى براى محافظت آنها در مقابل مهاجمین قرار داد.
و: آنها در این داستان درس (پاکى تغذیه ) حتى در سختترین شرائط را به ما آموختند، چـرا کـه غـذاى جـسـم انسان اثر عمیقى در روح و فکر و قلب انسان دارد، و آلوده شدن به غذاى حرام و ناپاک انسان را از راه خدا و تقوى دور مى سازد.
ز: لزوم تـکیه بر مشیت خدا، و استمداد از لطف او، و گفتن (انشاء الله ) در خبرهائى که از آینده مى دهیم ، درس دیگرى بود که در ضمن این داستان آموختیم .
ح : دیـدیـم کـه قـرآن از آنها به عنوان (جوانمردان ) (فتیة ) یاد مى کند، در حالى که طـبـق بـعـضـى از روایـات آنـهـا از نـظـر سـن ، جـوان نـبـودنـد، و اگـر قـبـول کـنـیـم کـه آنـهـا در آغـاز وزیران شاه جبار بودند نیز مى توان پذیرفت که سن و سـالى داشـتـنـد، ایـن نـشـان مـى دهـد کـه مـنـطـق قـرآن در مـورد جـوانـى هـمـان رعـایـت اصول جوانمردى ، یعنى پاکى ، گذشت ، شهامت و رشادت است .
ط: لزوم بحث منطقى در برخورد با مخالفان درس آموزنده دیگر این داستان است ، چرا که آنها به هنگامى که مى خواستند آئین شرک آلود محیطشان
را مورد انتقاد قرار دهند به دلائل منطقى متوسل مى شدند که نمونه هائى از آن را در آیات 15 و 16 همین سوره خواندیم .
اصـولا اساس کار همه پیامبران و رهبران الهى در برخورد با مخالفان بحث آزاد و منطقى بـوده ، و تـوسـل بـه زور، آنهم براى خاموش ‍ کردن آتش فتنه منحصر به مواردى بوده که بحث منطقى موثر نمى افتاد، یا مانع بحثهاى منطقى مى شدند.
ى : بـالاخـره مـسـاله امـکـان مـعـاد جـسـمانى و بازگشت انسانها به زندگى مجدد به هنگام رستاخیز: آخرین و دهمین درسى است که این ماجرا به ما مى دهد که شرح آنرا در مباحث آینده به طور مبسوط مطالعه خواهیم کرد.
نـمـى گـوئیم نکات آموزنده این داستان منحصر به اینها است ، ولى حتى یکى از این (ده درس آمـوزنـده ) بـراى نـقـل چـنین داستانى کافى به نظر مى رسد تا چه رسد به همه آنها.
بـه هـر حـال ، هـدف سـرگـرمـى و داسـتـان سـرائى نـیـسـت ، هدف ساختن انسانهاى مقاوم ، بـاایـمـان ، آگـاه و شـجـاع اسـت ، کـه یـکـى از طـرق آن نـشـان دادن الگـوهـاى اصیل در طول تاریخ پرماجراى بشرى است .
آیا داستان اصحاب کهف علمى است ؟
سرگذشت اصحاب کهف مسلما در هیچیک از کتب آسمانى پیشین نبوده است (اعم از کتب اصلى و کـتـب تـحـریـف یـافـتـه کـنـونـى ) و نـبـایـد هـم بـاشـد، زیـرا طـبـق نقل تاریخ ، این حادثه مربوط به قرون بعد از ظهور مسیح (علیه السلام ) است .
ایـن جـریـان مربوط به زمان (دکیوس ) (که معرب آن (دقیانوس ) است ) مى باشد، که در عصر او مسیحیان تحت شکنجه سختى قرار داشتند.
و بـه گـفته مورخان اروپائى این حادثه میان سالهاى 49 تا 251 میلادى روى داده است ، این مورخان مدت خواب آنها را 157 سال مى دانند، و آنها را
بـه عـنـوان (هـفـت تـن خـفـتـگـان افسوس ) مى شناسند در حالى که در میان ما به عنوان (اصحاب کهف ) شناخته مى شوند.
اکـنـون بـبـینیم (افسوس ) کجاست و نخستین دانشمندانى که در زمینه داستان این خفتگان کتاب نوشته اند چه کسانى ، و در چه قرنى بوده اند:
(افـسـوس ) یـا (افـسـس ) (بـه ضـم الف و سـیـن ) یکى از شهرهاى آسیاى صغیر (تـرکـیه کنونى که قسمتى از روم شرقى قدیم است ) بوده و در نزدیکى رود کاستر در حـدود 40 مـیـلى جـنـوب شـرقـى (ازمـیـر) قرار داشته که پایتخت پادشاه (الونى ) محسوب مى شده است .
(افـسـوس ) بـخـاطـر مـعـبد معروف و بتخانه (ارطامیس ) که از عجائب هفتگانه جهان بوده نیز معروفیت جهانى دارد.
مى گویند داستان اصحاب کهف براى نخستین بار در قرن پنجم میلادى به وسیله یکى از دانـشـمـنـدان مـسـیحى بنام (ژاک ) که خلیفه کلیساى سوریه بود در رساله اى که به زبـان سـریـانـى نـوشـتـه اسـت تـشـریـح گـردیـد، سـپـس شـخـص دیـگـرى بـه نـام (گـوگـویـوس ) آن رسـاله را بـه لاتـیـنـى تـرجـمـه نـمـود و نـام (جـلال شهداء) را بر آن گذاشت و این خود مى رساند که این حادثه یکى دو قرن پیش از ظـهـور اسـلام در مـیـان مـسـیـحـیـان شـهـرت داشـتـه ، و مـورد تـوجـه محافل کلیسائى بوده است .
البـتـه همانطور که اشاره شد پاره اى از مشخصات آن - از جمله مقدار مدت خواب آنها - با آنـچـه در مـنـابـع اسـلامـى آمـده تـفـاوت دارد زیـرا قـرآن صریحا مدت خواب آنها را 309 سال ذکر کرده است .
از طرفى طبق نقل (یاقوت حموى ) در کتاب (معجم البلدان ) (جلد
دوم صـفـحـه 806) و (ابـن خرداد) به در کتاب (المسالک و الممالک ) (صفحه 106 تا 110) (و ابوریحان بیرونى ) در کتاب (الاثار الباقیه ) (صفحه 290) جمعى از جـهـانـگـردان قـدیـم در شهر (آبس ) غارى یافته اند که در آن چندین جسد خشک شده وجود داشته است ، و احتمال مى دهند که این موضوع مربوط به همین داستان باشد.
از لحـن آیـات قـرآن در سـوره کهف ، و شاءن نزولهائى که در این زمینه در منابع اسلامى بـراى آیـات مزبور وارد شده ، استفاده مى شود که حادثه مزبور در میان دانشمندان یهود نـیـز بـعـنـوان یک حادثه تاریخى مشهور بوده است : و به این ترتیب مسلم مى گردد که ماجراى این خواب طولانى در منابع تاریخى اقوام مختلف آمده است .
در مـورد خـواب طـولانـى خـفـتـگـان شـهـر افـسـوس (اصـحـاب کـهـف ) کـه سـالیـان درازى بطول انجامیده ممکن است افرادى تردید کنند و آنرا با موازین علمى سازگار ندانند و لذا آنرا در ردیف (اسطوره ها و افسانه ها) فرض کنند زیرا:
اولا: چـنـین عمر طولانى چند صد ساله براى افراد بیدار بعید است تا چه رسد به افراد خواب !
ثانیا: اگر قبول کنیم که در بیدارى چنین عمرى امکان پذیر است براى کسى که در خواب بـاشـد امـکـان ندارد، زیرا مشکل غذا و آب پیش مى آید که چگونه ممکن است انسانى در چنان مـدتـى بـدون غـذا و آب زنده بماند، و اگر براى هر روز فرضا یک کیلو غذا و یک لیتر آب در نـظر بگیریم براى عمر اصحاب کهف بیش از یکصد تن غذا و یکصد هزار لیتر آب لازم است که ذخیره کردن آن در خود بدن معنى ندارد.
ثـالثـا: اگـر از هـمـه ایـنـهـا صـرف نـظـر کـنـیـم بـاز ایـن اشکال پیش مى آید که
مـانـدن بـدن در شـرایـط یـکنواخت ، براى چنان مدت طولانى ، به ارگانیزم آن صدمه مى زند. ضایعات فراوانى بار خواهد آورد.
ایـن ایـرادهـا مـمـکـن اسـت در بـدو نـظـر بـن بـسـتـهـا و مـوانـع غـیـر قابل عبورى بر سر راه این مساله مجسم کند، در حالى که چنین نیست زیرا:
اولا: مـسـاله عـمـر دراز مـدت ، یـک مـسـاله غـیـر عـلمـى نـیـسـت ، چـه ایـنـکـه مـى دانـیـم طول عمر هیچ موجود زنده اى - از نظر علمى - میزان ثابت و معینى ندارد که با فرا رسیدن آن مرگ حتمى باشد.
به عبارت دیگر درست است که نیروهاى جسمى انسان هر چه باشد بالاخره محدود و پایان پـذیـر اسـت ، امـا ایـن سـخـن بـه آن مـعـنى نیست که بدن یک انسان ، یا موجود زنده دیگر، تـوانـائى زیـست بیشتر از مقدار عادى را ندارد، و مثلا همانطور که در طبیعت هنگامى که آب بـه یـکـصـد درجـه حرارت رسید مى جوشد و در درجه صفر یخ مى زند، انسان هم که به یـکـصـد و یـا یـکـصـد و پنجاه سال رسید قلب او الزاما متوقف مى گردد و مرگ او فرا مى رسد.
بـلکـه مـیـزان طـول عـمـر مـوجـودات زنده بستگى زیادى با وضع زندگى آنها دارد و با تـغـیـیـر شـرایـط کاملا تغییر پذیر است گواه زنده این سخن این است که از یک طرف مى بـیـنـیـم هـیچیک از دانشمندان جهان میزان معینى براى عمر انسان تعیین نکرده اند، و از سوى دیـگر توانسته اند در آزمایشگاه ها گاهى طول عمر بعضى از موجودات زنده را به دو یا چند برابر، و گاهى به 12 برابر و بیشتر برسانند، و حتى امروز به ما امیدوارى مى دهـنـد کـه در آیـنـده بـا پیدا شدن (روشهاى نوین عملى ) عمر انسان به چندین برابر فـعـلى افـزایـش خـواهـد یـافـت ، ایـن دربـاره اصـل مـسـاله طول عمر.
ثـانیا: در مورد آب و غذا در این خواب طولانى اگر خواب عادى و معمولى باشد، مى توان حـق را بـه ایـراد کـنـنـده داد کـه ایـن مـوضـوع بـا اصـول عـلمـى سـازگـار نـیست ، زیرا سوخت و ساز بدن به هنگام خوابهاى گر چه عادى کـمـى از حـال بیدارى کمتر است ولى رویهمرفته براى سالهاى متمادى بسیار زیاد خواهد بود،
امـا باید توجه داشت که خوابهائى در جهان طبیعت وجود دارد که مصرف غذاى بدن در آنها بسیار ناچیز است مانند زمستانخوابى
زمستانخوابى :
بـسـیـارى از جانداران هستند که در سرتاسر زمستان در خواب فرو مى روند و باصطلاح علمى (زمستان خوابى ) دارند.
در ایـن نـوع خـوابـهـا فـعـالیـتـهـاى حـیاتى تقریبا متوقف مى گردد، و تنها شعله بسیار ضـعـیـفـى از آن روشـن اسـت ، (قـلب ) تـقـریـبـا از ضـربـان مـى افتد و یا به تعبیر صـحـیـحـتـر ضـربـان آن بـقـدرى خـفـیـف مـى شـود کـه ابـدا قابل احساس نیست .
در این گونه موارد، بدن را مى توان به کوره هاى عظیم تشبیه کرد که به هنگام خاموش کردن آنها (شمعکى ) از آن در حال اشتعال است ، واضح است که مقدار خوراکى را که آن کوره در یک روز از مواد نفتى (مثلا) مى طلبد تا شعله هاى عظیم خود را به آسمان بفرستد ممکن است خوراک دهها یا صدها سال آن در حال اشـتـعـال شـمـعـک بـسـیـار کـوچـک بـاشـد (البـتـه ایـن بـسـتـگـى بـه شـعـله هـاى عـظـیـم حال بیدارى کوره ، و حال شمعک آن دارد).
دانشمندان در مورد زمستانخوابى بعضى از جانداران چنین مى گویند:
(اگـر وزغـى را که در حال زمستانخوابى است از جایش بیرون آوریم ، به نظر مرده مى رسـد، در شـشهاى او هوا نیست ، ضربان قلبش چنان ضعیف است که نمى توان به آن پى بـرد، در میان حیوانات خونسرد که زمستانخوابى دارند بسیارى از پروانه ها و حشرات و حـلزونهاى خاکى و خزندگان را مى توان نام برد. بعضى از پستانداران (خونگرم ) نیز زمـسـتانخوابى دارند، در دوران زمستانخوابى ، فعالیتهاى حیاتى بسیار کند مى شود، و چربى ذخیره بدن آنها به تدریج مصرف مى گردد).
مـنـظـور ایـن اسـت کـه یـک نـوع خـواب داریـم کـه در آن نـیـاز بـه غـذا، فـوق العـاده تـقلیل پیدا مى کند و فعالیتهاى حیاتى نزدیک به صفر مى رسد، و اتفاقا همین موضوع کـمـک بـه جلوگیرى از فرسودگى اعضا و طول عمر این گونه جانداران مى کند. اصولا زمـسـتـانـخـوابـى بـراى ایـن حـیـوانـات کـه احـتـمـالا قـادر بـر تحصیل غذاى خود در زمستان نیستند فرصت بسیار گرانبهائى است .
نمونه دیگر: دفن مرتاضان
در مورد مرتاضان نیز دیده شده است که بعضى از آنها را در برابر چشمان حیرتزده عده اى از افـراد دیـربـاور، در تـابوت گذارده و گاهى براى مدت یک هفته در زیر خاک دفن کـرده انـد، و پـس از تمام شدن مدت مزبور بیرون آورده و ماساژ و تنفس مصنوعى داده اند تا کم کم به حال عادى بازگردد.
مساله نیاز به غذا در این مدت اگر مهم نباشد: مساله نیاز به اکسیژن هوا بسیار مهم است . زیرا مى دانیم حساسیت سلولهاى مغز مخصوصا در برابر اکسیژن . و نیازشان به این ماده حـیاتى به قدرى زیاد است که اگر چند دقیقه از آن محروم بمانند ضایع مى شوند. حالا چـطـور اسـت کـه جـنـاب مـرتـاض کـمـبـود اکـسـیـژن را مـثـلا بـراى مـدتى در حدود یک هفته تحمل مى کند؟
پـاسـخ ایـن سـئوال بـا تـوجـه بـه تـوضـیـحـى کـه دادیـم چـنـدان مـشـکـل نـیـسـت ، در ایـن مـدت فـعـالیـت حـیاتى بدن مرتاض (تقریبا) متوقف مى گردد، بـنـابـرایـن نـیـاز سـلولهـا بـه اکـسـیـژن و مـصـرف آن فـوق العـاده تـقـلیل مى یابد، بطورى که در این مدت همان هواى محفظه تابوت براى تغذیه یک هفته سلولهاى تن او کافى است !.
منجمد ساختن بدن انسان زنده
در مـورد مـنـجـمـد سـاخـتن بدن جانداران و حتى بدن انسان (براى طولانى ساختن عمر آنها) امـروز تـئوریـهـا و بـحـثـهـاى فـراوانـى وجـود دارد کـه قـسـمـتـى از آن جـامـه عمل به خود پوشیده است .
طـبـق این تئوریها، ممکن است با قرار دادن بدن انسان یا حیوانى در سرماى زیر صفر طبق روش خاصى حیات و زندگى او را متوقف ساخت ، بدون اینکه واقعا بمیرد، و پس از مدتى کـه لازم بـاشـد او را در حـرارت مـنـاسـبـى قـرار دهـنـد و دوبـاره بـه حال عادى بازگردد!.
بـراى مـسـافـرتـهـاى فـضـائى بـه کـرات دور دسـت کـه احـتـمـالا صـدهـا یـا هـزاران سـال طـول مـى کـشـد طـرحـهـائى پـیـشـنـهـاد شـده کـه یکى از آنها همین طرح است که بدن فضانورد را در محفظه خاصى قرار دهند، و آنرا منجمد سازند، و پس از سالیان دراز به هـنـگـام نـزدیـک شدن به کرات مورد نظر، با یک سیستم خودکار، حرارت عادى به محفظه برگردد، و آنها بحال عادى در آیند، بدون آنکه در حقیقت عمرى تلف کرده باشند!
در یـکـى از مـجـلات عـلمـى ایـن خبر انتشار یافت که در سالهاى اخیر کتابى درباره منجمد ساختن بدن انسان بخاطر یک عمر طولانى به قلم (رابرت نیلسون ) منتشر شده که در جهان دانش انعکاس وسیع و دامنه دارى داشته است .
در مـقـاله اى کـه در مـجـله مـزبور در این زمینه تنظیم شده بود تصریح شده که اخیرا یک رشـته خاص علمى ، در میان رشته هاى علوم نیز به همین عنوان به وجود آمده است . در مقاله مزبور چنین مى خوانیم :
(زنـدگـى جاویدان در طول تاریخ همواره از رویاهاى طلائى و دیرینه انسان بوده ، اما اکـنـون ایـن رویـا بـه حـقـیقت پیوسته است ، و این امر مدیون پیشرفتهاى شگفت انگیز علم نـوینى است که (کریونیک ) نام دارد) (علمى که انسان را به عوالم یخبندان مى برد و از او هـمـچـون بدن منجمد شده اى نگهدارى مى کند، به امید روزى که دانشمندان او را به زندگى دوباره بازگردانند).
آیا این منطق باور کردنى است ؟ بسیارى از دانشمندان برجسته و ممتاز، از جهات دیگر به این مساله مى اندیشند و نشریاتى چون (لایف ) و (اسکوایر)
و همچنین روزنامه هاى سراسر جهان شدیدا به بحث درباره این مهم پرداخته اند، و از همه مهمتر اینکه برنامه اى هم اکنون (در این زمینه ) در دست اجرا است .
چندى قبل نیز در جرائد اعلام شده بود که در میان یخهاى قطبى که به گواهى قشرهاى آن ، مربوط به چند هزار سال قبل بوده ، ماهى منجمدى پیدا شد که پس از قرار دادن آن در آب ملایم زندگى را از سر گرفت !! و در مقابل دیدگان حیرت زده ناظران شروع به حرکت کرد!.
روشـن اسـت کـه حـتـى در حـال انـجـمـاد دسـتـگـاهـهـاى حـیـاتـى هـمـانـنـد حال مرگ بطور کامل متوقف نمى گردند، زیرا در آن صورت بازگشت به حیات ممکن نبوده بلکه فوق العاده کند مى شود.
از مجموع این گفتگوها نتیجه مى گیریم که متوقف ساختن یا کند کردن فوق العاده حیات ، امـکـان پـذیـر اسـت ، و مطالعات مختلف علمى ، امکان آن را از جهات گوناگون تایید کرده است .
و در ایـن حـال مـصـرف غذاى بدن تقریبا به صفر مى رسد، و ذخیره ناچیز موجود در بدن مى تواند براى زندگى بطى ء آن در سالهاى دراز کافى باشد.
اشتباه نشود هرگز نمى خواهیم جنبه اعجاز خواب اصحاب کهف را با این سخنان انکار کنیم بلکه مى خواهیم آنرا از نظر علمى به ذهن نزدیک نمائیم .
زیـرا مـسـلما خواب اصحاب کهف یک خواب عادى و معمولى ، مانند خوابهاى شبانه ، ما نبوده اسـت ، خـوابـى بـوده کـه جـنـبه استثنائى داشته است ، بنابراین جاى تعجب نیست که آنها (بـه اراده خـداونـد) در خـواب طـولانـى فـرو رونـد، نـه گـرفـتـار کمبود غذا شوند و نه ارگانیزم بدن آنها صدمه ببیند!
جالب اینکه از آیات سوره کهف درباره سرگذشت آنها برمى آید که طرز
خواب آنها با خوابهاى معمولى فرق بسیار داشته است :
و تـحـسـبـهم ایقاظا و هم رقود ... لو اطلعت علیهم لولیت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا (آیه 18 ).
(آنـهـا چـنـان بـه نـظـر مـى رسیدند که گویا بیدارند (چشمشان باز بود) اگر آنها را مـشـاهـده مـى کـردى از وحشت فرار مى نمودى و ترس سراسر وجود تو را فرا مى گرفت ).
ایـن آیـه گـواه بر آن است که آنها یک خواب عادى نداشته اند، بلکه خوابى شبیه حالت یک مرده - با چشم گشوده ! - داشته اند.
بـعـلاوه قـرآن مـى گـویـد: (نور آفتاب بدرون غار آنها نمى تابید) و با توجه به ایـنـکـه غار آنها احتمالا در یکى از ارتفاعات آسیاى صغیر در منطقه سردى بوده ، شرایط استثنائى خواب آنها واضحتر مى شود، از سوى دیگر قرآن مى گوید:
(و نقلبهم ذات الیمین و ذات الشمال ) (کهف آیه 18)
(مـا آنـهـا را بـه سـوى راسـت و چـپ بـرمى گردانیدیم ) و این نشان مى دهد که آنها در حـال یـکـنـواخـتـى کـامـل نـبـوده اند، و عوامل مرموزى که هنوز براى ما ناشناخته مانده است ! (احـتـمـالا در هر سال یکبار) آنها را به سمت راست و چپ مى گردانده است تا به ارگانیزم بدن آنها صدمه اى وارد نشود.
اکـنـون که این بحث علمى به قدر کافى روشن شد نتیجه گیرى از آن ، در بحث معاد نیاز به گفتگوى زیادى ندارد، زیرا بیدار شدن پس از آن خواب طولانى بى شباهت به زنده شدن پس از مرگ نیست و امکان و تحقق معاد را به ذهن نزدیک مى کند.
آیه و ترجمه


و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوة و العشى یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم تـریـد زیـنـة الحـیـوة الدنـیـا و لا تـطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هوئه و کان امره فرطا (28)
و قـل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤ من و من شاء فلیکفر انا اعتدنا للظالمین نارا احاط بهم سـرادقـهـا و ان یـسـتـغـیـثـوا یـغـاثـوا بـمـاء کالمهل یشوى الوجوه بئس الشراب و ساءت مرتفقا (29)
ان الذین امنوا و عملوا الصالحات انا لا نضیع اجر من احسن عملا (30)
اولئک لهـم جـنـات عـدن تـجـرى مـن تـحـتهم الانهار یحلون فیها من اساور من ذهب و یلبسون ثیابا خضرا من سندس و استبرق متکین فیها على الارائک نعم الثواب و حسنت مرتفقا (31)


ترجمه :

28 - بـا کـسـانـى باش که پروردگار خود را صبح و عصر مى خوانند، و تنها ذات او را مـى طـلبند، هرگز چشمهاى خود را، بخاطر زینتهاى دنیا، از آنها برمگیر، و از کسانى که قـلبـشـان را از یـاد خـود غـافـل سـاخـتـیم اطاعت مکن ، همانها که پیروى هواى نفس کردند، و کارهایشان افراطى است .
29 - بـگـو ایـن حـق اسـت از سـوى پـروردگارتان ، هر کس مى خواهد ایمان بیاورد (و این حـقـیقت را پذیرا شود) و هر کس مى خواهد کافر گردد، ما براى ستمگران آتشى آماده کرده ایـم کـه سـراپـرده اش آنـها را از هر سو احاطه کرده است ، و اگر تقاضاى آب کنند آبى بـراى آنـهـا مـى آورنـد هـمـچـون فـلز گـداخـتـه کـه صـورتـها را بریان مى کند، چه بد نوشیدنى است و چه بد محل اجتماعى ؟!
30 - مسلما کسانى که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند ما پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهیم کرد.
31 - آنـهـا کـسـانـى هستند که بهشت جاودان از آنشان است ، باغهائى از بهشت که نهرها از زیـر درخـتـان و قـصـرهـایـش جـارى اسـت ، در آنـجـا بـا دسـتـبندهائى از طلا آراسته اند، و لبـاسـهاى (فاخرى ) به رنگ سبز از حریر نازک و ضخیم در بر مى کنند، در حالى که بر تختها تکیه کرده اند، چه پاداش خوبى و چه جمع نیکوئى ؟!
شاءن نزول :
مفسران در شان نزول بخشى از آیات فوق چنین نوشته اند: جمعى از ثروتمندان مستکبر و اشراف از خود راضى عرب به حضور پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسیدند، و در حـالى کـه اشـاره بـه مـردان با ایمانى همچون سلمان ، ابوذر، صهیب ، و خباب و مانند آنها
مى کردند گفتند: اى محمد اگر تو در صدر مجلس بنشینى ، و این گونه افراد که بوى آنـها مشام انسان را آزار مى دهد، و لباسهاى خشن و پشمینه در تن دارند، از خود دور سازى (و خلاصه مجلس تو مجلسى در خور اشراف و شخصیتها! بشود) ما نزد تو خواهیم آمد، در مـجـلست خواهیم نشست و از سخنانت بهره مى گیریم ولى چکنیم که با وجود این گروه جاى ما نیست !
در ایـن هـنگام آیات فوق نازل شد و به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد کـه هـرگـز تـسـلیـم ایـن سـخنان فریبنده تو خالى نشود و همواره در دوران زندگى با افـراد بـاایـمـان و پـاکدلى چون سلمانها و ابوذرها باشد هر چند دستشان از ثروت دنیا تهى و لباسشان پشمینه است .
و بـه دنـبـال نـزول آیـات پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به جستجوى این گروه بـرخـاست (گویا با شنیدن این سخن ناراحت شدند و به گوشه اى از مسجد رفتند و به عـبـادت پـروردگـار پـرداخـتـنـد) سـرانـجام آنها را در آخر مسجد در حالى که به ذکر خدا مـشـغول بودند، یافت ، فرمود: حمد خدا را که نمردم تا اینکه او چنین دستورى بمن داد که بـا امـثـال شـمـا بـاشـم ، (آرى زنـدگى با شما، و مرگ هم با شما خوش است )! (معکم المحیا و معکم الممات )!
تفسیر:
پاکدلان پابرهنه !
از جـمـله درسـهـائى کـه داسـتـان اصحاب کهف به ما آموخت این بود که معیار ارزش انسانها پـسـت و مـقـام ظـاهرى و ثروتشان نیست ، بلکه آنجا که راه خدا است وزیر و چوپان در یک صـفـنـد، آیـات مـورد بـحث نیز در حقیقت همین مساله مهم را تعقیب مى کند و به پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) چـنـیـن دسـتـور مـى دهـد: (بـا کـسـانـى بـاش کـه صبحگاهان و عصرگاهان پروردگار خود را مى خوانند و تنها ذات پاک او را مى طلبند)
(و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداوة و العشى یریدون وجهه ).
تعبیر به (و اصبر نفسک ) (خود را شکیبا دار) اشاره به این واقعیت است که پیغمبر (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از ناحیه دشمنان مستکبر و اشراف آلوده در فشار بود که گـروه مـؤ مـنان فقیر را از خود براند، لذا خداوند دستور مى دهد که در برابر این فشار فزاینده ، صبر و استقامت پیشه کن ، و هرگز تسلیم آنها مشو.
تـعـبـیـر بـه (صـبـح و شـام ) اشـاره بـه ایـن اسـت کـه در هـمـه حال و تمام عمر به یاد خدا هستند.
و تـعـبـیـر بـه (یـریـدون وجـهـه ) (ذات او را مـى طـلبـنـد) دلیـل بـر اخـلاص آنـهـا اسـت ، و اشاره به اینکه آنها از خداوند خود او را مى خواهند، حتى بـخـاطـر بـهـشـت (هـر چـنـد نـعمتهایش بزرگ و پرارزش است ) و بخاطر ترس از دوزخ و مجازاتهایش (هر چند عذابهایش دردناک است ) بندگى خدا نمى کنند، بلکه فقط به خاطر ذات پـاک او، او را مـى پـرسـتـنـد کـه (مـا از تـو، به غیر از تو، نداریم تمنا)! و این بالاترین درجه اطاعت و بندگى و عشق و ایمان به خدا است .
سـپـس بـه عـنـوان تـاکـید ادامه مى دهد (هرگز چشمهاى خود را از این گروه باایمان ، اما ظـاهـرا فقیر، برمگیر، و به خاطر زینتهاى دنیا به این مستکبران از خدا بیخبر، دیده میفکن ) (و لا تعد عیناک عنهم ترید زینة الحیاة الدنیا).
باز براى تاءکید فزونتر اضافه مى کند: (و از آنها که قلبشان را از یاد
خود غافل ساختیم اطاعت مکن ) (و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا).
(از آنها که پیروى هواى نفس کردند) (و اتبع هواه ).
(و هـمـانها که همه کارهایشان افراطى است و خارج از رویه و تواءم با اسرافکارى ) (و کان امره فرطا).
جالب اینکه قرآن صفات این دو گروه را در مقابل یکدیگر چیده است :
مؤ منان راستین اما تهیدست ، قلبى مملو از عشق خدا دارند، همیشه به یاد او هستند، و او را مى طلبند.
اما ثروتمندان مستکبر به کلى از یاد خدا غافلند، و جز هواى نفس چیزى نمى طلبند، و همه چیز آنها از حد اعتدال بیرون و در مسیر افراط و اسراف است .
اهـمـیـت موضوع فوق بقدرى است که قرآن در آیه بعد با صراحت به پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) چنین مى گوید: (بگو این برنامه من است و این حقیقتى است از سوى پـروردگـارتـان ، هـر کس مى خواهد ایمان بیاورد و این حقیقت را پذیرا شود، و هر کس مى خواهد کافر گردد) (و قل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤ من و من شاء فلیکفر).
امـا بـدانـیـد ایـن ظـالمـان دنـیـاپـرست که با زندگى مرفه و زرق و برق و زینتهایشان لبخند تمسخر به لباس پشمینه سلمانها و بوذرها مى زنند عاقبت شوم و تاریکى دارند چـرا کـه : (مـا براى این ستمگران آتشى فراهم کرده ایم که سراپرده اش آنها را از هر سو احاطه کرده است ) (انا اعتدنا للظالمین نارا احاط بهم سرادقها).
آرى آنـهـا در ایـن زنـدگـى دنـیا هر گاه تشنه مى شدند صدا مى زدند، و خدمتکاران انواع نوشابه ها را در برابرشان حاضر مى کردند (ولى در جهنم
هـنگامى که تقاضاى آب مى کنند آبى براى آنها مى آورند همچون فلز گداخته ! که اگر نـزدیـک صـورت شـود صـورتـهـا را بـریـان مـى کـنـد)! (و ان یـسـتـغیثوا یغاثوا بماء کالمهل یشوى الوجوه ).
(چه بد نوشیدنى است )؟! (بئس الشراب )!
(و دوزخ چه بد جایگاه محل اجتماعى است )؟! (و سائت مرتفقا).
فـکـر کـنـیـد آبـى کـه اگـر نـزدیک صورت شود حرارتش صورت را بریان مى کند آیا قـابـل خـوردن اسـت ؟ ایـن بـه خـاطر آنست که در دنیا انواع نوشابه هاى گوارا و خنک مى نوشیدند، در حالى که آتش به دل محرومان و مستضعفان مى زدند، این همان آتش است که در اینجا بدین صورت تجسم یافته است !.
عـجـیـب ایـنـکـه قـرآن در ایـنـجـا بـراى ثـروتـمـنـدان ، ظـالم و دنـیـاپرستان بى ایمان ، تـشـریـفـاتـى در جـهـنـم هـمـانـنـد تـشـریـفـات ایـن جـهـان قـائل شـده اسـت ولى بـا ایـن تـفـاوت کـه در دنـیـا (سـرادق ) یـعـنـى خـیـمه هاى بلند ((سـرادق ) در اصـل از کـلمـه فارسى سراپرده گرفته شده است ) و اشرافى دارند کـه فـقـیـران را در آن راهـى نیست و محل عیش و نوش و باده گسارى است ولى در آنجا خیمه هاى عظیمشان (از شعله هاى آتش سوزان دوزخ است )!
در ایـنـجـا در سراپرده هایشان انواع مشروبات وجود دارد، همین که ساقى را صدا مى کنند جـامـهـائى از شـرابـهاى رنگارنگ پیش روى آنها حاضر مى نمایند، در دوزخ نیز ساقى و آورنده نوشیدنى دارند، اما چه آبى ؟ آبى همچون
فلز گداخته ! آبى به داغى اشک سوزان یتیمان و آه آتشین مستمندان ! آرى هر چه آنجا است تجسمى است از آنچه اینجا است ! (پناه بر خدا).
و از آنجا که روش قرآن یک روش آموزنده تطبیقى است پس از بیان اوصاف و همچنین کیفر دنـیـاپـرستان خودخواه ، به بیان حال مؤ منان راستین و پاداشهاى فوق العاده ارزنده آنها مى پردازد نخست : به صورت مختصر و بعد نسبتا مشروح و چنین مى گوید:
(آنـهـا که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، ما پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهیم کـرد) کـم بـاشـد یـا زیـاد، کـلى بـاشـد یـا جـزئى ، از هـر کـس ، در هـر سـن و سال ، و در هر شرایط (ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات انا لا نضیع اجر من احسن عملا).
(آنان کسانى هستند که بهشتهاى جاویدان از آن آنها است ) (اولئک لهم جنات عدن ).
(باغهائى از بهشت که نهرها از زیر درختان و قصرهایش جارى است ) (تجرى من تحتهم الانهار).
(آنها با دستبندهائى از طلا آراسته اند) (یحلون فیها من اساور من ذهب ).
(و لبـاسـهـاى فـاخـرى بـه رنـگ سـبـز از حـریـر نـازک و ضخیم در بر مى کنند) (و یلبسون ثیابا خضرا من سندس و استبرق ).
(در حالى که بر تختها و کرسیها تکیه زده اند) (متکئین فیها على
الارائک ).
(وه ! چه پاداش خوبى است )؟ (نعم الثواب ).
(و چه جمع نیکوئى از دوستان )؟! (و حسنت مرتفقا).
نکته ها:
1 - روح طبقاتى مشکل بزرگ جامعه ها
نه تنها آیات فوق ، با تقسیم جامعه به دو گروه اشراف و فقراء مبارزه مى کند، بلکه در بـسـیارى از آیات قرآن که قبلا از آن گذشته ایم و یا بعدا به آن مى رسیم روى این مطلب تاکید شده است .
اصـولا جـامعه اى که گروهى از آن (که طبعا اقلیتى خواهند بود) مرفه ترین زندگى را داشـتـه باشند، در ناز و نعمت غوطه ور، و در اسراف و تبذیر غرق باشند، و به موازات آن آلوده انـواع مـفـاسـد گـردنـد، در حـالى کـه گـروه دیـگـرى کـه اکـثـریـت را تـشـکیل مى دهند از ابتدائى ترین و ساده ترین وسیله زندگى انسانى محروم باشند چنین جامعه اى نه جامعه اى است که اسلام آن را بپسندد و نه رنگ جامعه انسانى دارد.
چـنـیـن مـجـتـمعى هرگز روى آرامش نخواهد دید، ظلم و ستم ، خفقان و سلب آزادى ، استعمار و اسـتـکـبـار، حـتما بر آن سایه خواهد انداخت ، جنگهاى خونین غالبا از جامعه هائى که داراى چنین بافتى هستند برخاسته ، و ناآرامیها در چنین جوامعى هرگز پایان نمى گیرد.
اصولا چرا اینهمه مواهب الهى بى دلیل در اختیار یک عده معدود قرار گیرد و اکثریت در میان انواع محرومیتها، درد و رنجها، گرسنگى و بیماریها دست و پا بزنند.
چنین جامعه اى قطعا مملو از کینه و دشمنى و حسادت و کبر و غرور و ظلم و ستم و خودکامگى و استکبار، و هر گونه عوامل تباهى است ، و اگر مى بینیم همه پیامبران بزرگ مخصوصا پـیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با چنین نظامى شدیدا مبارزه پیگیر و مستمر داشته ، به همین دلیل است .
در این گونه جوامع اشرافى جلسات اشراف ، همیشه از مجالس تهیدستان جدا بوده است ، مـحـله هـاى آنـهـا جـدا، مـراکـز تـفریح و اجتماع آنها جدا (اگر فقراء مرکز تفریحى داشته باشند) آداب و رسومشان کاملا متفاوت ، و حتى قبرستانهایشان هم از هم جدا بوده است !.
ایـن جـدائى کـه بر خلاف روح بشریت ، و روح تمام قوانین آسمانى است ، براى هیچ مرد الهـى قـابل تحمل نبوده و نیست در جامعه جاهلى عرب این وضع به شدت حکومت مى کرد تا آنـجـا کـه گاهى بزرگترین عیب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را این مى دانستند که سلمانها و ابوذرهاى پابرهنه و تهیدست (اما با دلهائى مملو از ایمان و عشق به خدا و شهامت و ایثار) دور او را گرفته اند.

در جامعه جاهلى زمان نوح (علیه السلام ) نیز اشراف بت پرست به نوح همین ایراد را مى کـردنـد کـه چـرا بـه تـعـبـیـر آنـهـا (اراذل )! از تـو پـیـروى کـرده انـد؟ (اراذل بـمـعـنـى پـسـتـها! چرا که این کوردلان مقیاس بزرگى و پستى را درهم و دینار مى پنداشتند) (فقال الملا الذین کفروا من قومه ما نراک الا بشرا مثلنا و ما نراک اتبعک الا الذین هم اراذلنا - هود آیه 27).
و دیـدیـم کـه چـگـونـه گـروهـى از ایـن خـودپـرسـتـان بـى ایمان حتى از نشستن در کنار تهیدستان با ایمان ، و لو براى چند لحظه ، ابا داشتند، و نیز در تاریخ
اسـلام خـوانـده ایـم که چگونه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با کنار زدن گروه اول و مـیـدان دادن بـه گـروه دوم جـامـعـه اى سـاخت به معنى واقعى کلمه ، (توحیدى )، جـامـعـه اى کـه اسـتـعـدادهـاى نـهفته در آن شکوفا گشت و ملاک ارزش و شخصیت ، نبوغها و ارزشـهـاى انـسـانـى و تـقـوا و دانـش و ایـمـان و جـهـاد و عمل صالح بود.
و امـروز هـم تـا کوشش براى ساختن چنین جامعه اى نکنیم ، و با الگو گرفتن از برنامه پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فکر طبقاتى را از طریق تعلیم و تربیت و تـنـظـیـم قـوانـیـن صـحیح و اجراى دقیق آنها از مغزها بیرون نکنیم - هر چند استکبار جهانى نپسندد و با آن به مخالفت برخیزد - جامعه سالم و انسانى هرگز نخواهیم داشت .
2 - مقایسه زندگى این جهان و آن جهان
بـارهـا گـفـتـه ایـم تـجـسـم اعـمـال یـکـى از مـهـمـتـریـن مـسـائل مـربـوط بـه رسـتاخیز است ، باید بدانیم آنچه در آن جهان است بازتاب وسیع و گـسـتـرده و تکامل یافته اى از این جهان است ، اعمال ، افکار، روشهاى اجتماعى ما و خوهاى مختلف اخلاقى در آن جهان تجسم مى یابند، و همیشه با ما خواهند بود.
آیات فوق ترسیم زنده اى از همین حقیقت است ، ثروتمندان ستم پیشه و انحصارگرى که در این جهان در سراپرده ها تکیه مى کردند و سرمست از باده ها بودند و سعى داشتند همه چـیـزشان از مؤ منان تهیدست جدا باشد در آنجا هم (سرادق ) و سراپرده اى دارند اما از آتش سوزان ! چرا که ظلم در حقیقت آتش سوزانى است که خرمن زندگى و امید مستضعفان را محترق مى کند.
در آنجا هم نوشابه هائى دارند که تجسمى است از باطن شراب دنیا و نوشابه هائى که از خـون دل مـردم محروم فراهم شده است ، نوشابه اى که به این ظالمان در آن جهان هدیه مى شود نه تنها امعاء و احشاء را مى سوزاند بلکه همچون
فـلز گـداخـتـه اسـت کـه پیش از نوشیدن ، هنگامى که به دهان و صورت نزدیک مى شود چهرهاشان را برشته مى کند!
امـا بـه عـکـس ، آنـهـا کـه بـراى حـفـظ پـاکـى و رعـایـت اصـول عـدالت پـشـت پـا بـه ایـن مـواهـب زدنـد و بـه زنـدگـى سـاده اى قـنـاعت کردند، و مـحـرومـیـتـهـاى ایـن دنـیـا را بـراى اجـراى اصـول عـدالت بـخـاطـر خـدا تـحمل نمودند، در آنجا باغهائى از بهشت با نهرهائى از آب جارى ، و بهترین لباسها و زیـنـتـهـا، و شوق انگیزترین جلسات در انتظارشان خواهد بود، و این تجسمى است از نیت پاک آنها که مواهب را براى همه بندگان خدا مى خواستند.
3 - رابطه هواپرستى و غفلت از خدا
روح آدمـى را یـا خـدا پـر مـى کـنـد و یـا هـوا، کـه جـمـع میان این دو ممکن نیست ، هواپرستى سـرچـشـمـه غـفـلت از خـدا و خـلق خـدا اسـت ، هـواپـرسـتـى عامل بیگانگى از همه اصول اخلاقى است ، و بالاخره هواپرستى انسان را در خویشتن فرو مى برد، و از همه حقایق جهان دور مى سازد.
یـک انـسـان هـواپـرسـت جـز به اشباع شهوات خویش نمى اندیشد آگاهى ، گذشت ، ایثار فداکارى و معنویت براى او مفهومى ندارد.
رابـطـه این دو با هم در آیات فوق بخوبى بازگو شده است ، آنجا که مى گوید: (و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هواه و کان امره فرطا)
در ایـنـجـا نخست غفلت از خدا مطرح است و به دنبال آن پیروى از هوا، و جالب اینکه نتیجه آن افراطکارى آنهم به طور مطلق ذکر شده است .
چـرا هـواپـرست همیشه گرفتار افراط است ، شاید یک دلیلش این باشد که طبع آدمى در لذتهاى مادى همیشه رو به افزون طلبى مى رود کسى که دیروز از فلان مقدار مواد مخدر نشئه مى شد امروز با آن مقدار نشئه نمى شود، و باید
تدریجا بر مقدار آن بیفزاید، کسى که دیروز یک قصر مجهز چند هزار مترى او را سیر مى کـرد امـروز بـراى او یـک امـر عادى است ، و به همین ترتیب در همه شاخه هاى هوا و هوس ، دائما رو به افراط گام برمى دارند تا خود را هلاک و نابود کنند.
4 - لباسهاى زینتى در جهان دیگر
این سؤ ال ممکن است براى بسیارى پیدا شود که خداوند در قرآن مجید از زرق و برق دنیا نکوهش کرده ، ولى وعده این گونه چیزها را به مؤ منان در آن جهان مى دهد، زینت آلات طلا، پارچه هاى ابریشمین ، نازک ، ضخیم ، اریکه ها و تختهاى زیبا و مانند آن .
در پـاسـخ ایـن سؤ ال قبلا توجه به این نکته را لازم مى دانیم که ما هرگز مانند توجیه گـرانـى کـه هـمه این الفاظ را کنایه از مفاهیم معنوى مى دانند این گونه آیات را تفسیر نـمـى کـنـیـم ، چـرا کـه از خـود قـرآن آمـوخـتـه ایـم کـه مـعاد هم جنبه (روحانى ) دارد هم (جسمانى ) و به این ترتیب لذات آن جهان باید در هر دو بخش باشد که البته بدون شک لذات روحانیش قابل مقایسه با لذات جسمانى نیست .
ولى در عـین حال این حقیقت را نمى توان کتمان کرد که ما از نعمتهاى آن جهان شبحى از دور مى بینیم ، و سخنانى به اشاره مى شنویم ، چرا که آن جهان نسبت به این عالم همچون این دنـیا است نسبت به شکم مادر و حالت جنینى ، همانگونه که (مادر) اگر بتواند رابطه اى بـا جـنـیـن خـود بـرقـرار کـند جز با اشارات نمى تواند زیبائیهاى این دنیا را: آفتاب درخشان ، ماه تابان ، چشمه سارها، باغها و گلها و مانند آنرا براى کودکى که در شکم او اسـت بـیـان کـند، چرا که الفاظ کافى براى بیان این مفاهیم که کودکش بتواند آنرا درک کند در اختیار ندارد، همچنین نعمتهاى مادى و معنوى قیامت را براى ما محاصره شدگان در رحم دنیا بازگو کردن آنهم بطور کامل ممکن نیست .
بـا روشـن شـدن ایـن مـقـدمـه بـه سـراغ پـاسـخ سـؤ ال مـى رویـم : اگـر خدا زندگى پر زرق و برق این جهان را نکوهش کرده به خاطر آنست که محدودیت این جهان سبب مى شود فراهم کردن چنان زندگانى با انواع ظلم و ستم توام باشد، و بهره گیرى از آن با غفلت و بى خبرى .
تـبـعـیـضـهائى که از این رهگذر پیدا مى شود مایه کینه ها، حسادتها، عداوتها و سرانجام خونریزیها و جنگها است .
امـا در آن جـهـان کـه هـمـه چـیـزش گـسـتـرده اسـت نـه تحصیل این زینتها مشکل ایجاد مى کند، نه سبب تبعیض و محرومیت کسى مى شود، نه کینه و نـفـرتـى بـرمـى انـگـیـزد، و نـه در آن مـحـیـط مـمـلو از مـعـنـویـت انـسـان را از خـدا غـافـل مـى سازد، نه نیاز به زحمت حفظ و حراست دارد، و نه در رقبا ایجاد حسادت مى کند، نه مایه کبر و غرور است و نه موجب فاصله گرفتن از خلق خدا و خدا.
چـرا بـهـشـتـیـان از چنین مواهبى محروم باشند که لذتى است جسمانى در کنار مواهب بزرگ معنوى بدون هیچ واکنش نامطلوب .
5 - نزدیک شدن به ثروتمندان به خاطر ثروتشان
نـکـتـه دیـگـرى کـه آیـات فـوق بـه ما مى آموزد این است که ما نباید از ارشاد و هدایت این گـروه و آن گـروه بـه خاطر آنکه ثروتمندند. یا زندگى مرفهى دارند پرهیز کنیم ، و بـه اصـطـلاح قـلم سـرخـى دور آنـها بکشیم ، بلکه آنچه مذموم است آنست که ما به خاطر بهره گیرى از دنیاى مادى آنها به سراغ آنها برویم و به گفته قرآن مصداق (ترید زیـنـة الحـیـاة الدنـیـا) بـاشـیـم ، اما اگر هدف هدایت و ارشاد آنها و حتى بهره گیرى از امـکـانـاتـشـان براى فعالیتهاى مثبت و ارزنده اجتماعى باشد تماس با آنها نه تنها مذموم نیست بلکه لازم و واجب است .
آیه و ترجمه


و اضـرب لهـم مـثـلا رجـلیـن جـعـلنـا لاحـدهـمـا جـنـتـیـن مـن اعـنـاب و حـفـفـنـاهـمـا بنخل و جعلنا بینهما زرعا (32)
کلتا الجنتین اتت اکلها و لم تظلم منه شیا و فجرنا خلالهما نهرا (33)
و کان له ثمر فقال لصاحبه و هو یحاوره انا اکثر منک مالا و اعز نفرا (34)
و دخل جنته و هو ظالم لنفسه قال ما اظن ان تبید هذه ابدا (35)
و ما اظن الساعة قائمة و لئن رددت الى ربى لاجدن خیرا منها منقلبا (36)


ترجمه :

32 - بـراى آنـهـا مـثـالى بـیان کن ، داستان آن دو مرد را که براى یکى از آنها دو باغ از انـواع انـگـورهـا قـرار دادیـم ، و در گـرداگـرد آن درخـتـان نخل و در میان این دو زراعت پربرکت .
33 - هـر دو بـاغ مـیوه آورده بودند (میوه هاى فراوان ) و چیزى فروگذار نکرده بودند، و میان آن دو نهر بزرگى از زمین بیرون فرستادیم .
34 - صـاحب این باغ درآمد قابل ملاحظه اى داشت به همین جهت به دوستش در حالى که به گـفـتگو برخاسته بود چنین گفت من از نظر ثروت از تو برترم ، و نفراتم نیرومندتر است !.
35 - و در حـالى کـه بـه خـود سـتـم مـى کرد در باغش گام نهاد و گفت من گمان نمى کنم هرگز این باغ فانى و نابود شود.
36 - و بـاور نـمـى کـنـم قـیـامت برپا گردد و اگر به سوى پروردگارم بازگردم (و قیامتى در کار باشد) جایگاهى بهتر از اینجا خواهم یافت !
تفسیر:
ترسیمى از موضع مستکبران در برابر مستضعفان
در آیات گذشته دیدیم که چگونه دنیاپرستان سعى دارند در همه چیز از آن مردان حق که تهیدستند فاصله بگیرند، و سرانجام کارشان را در جهان دیگر نیز خواندیم .
آیات مورد بحث با اشاره به سرگذشت دو دوست یا دو برادر که هر کدام الگوئى براى یـکـى از ایـن دو گـروه بـوده انـد طـرز تـفـکـر و گفتار و کردار و موضع این دو گروه را مشخص مى کند.
نـخـسـت مـى گـویـد: اى پـیـامـبـر (داسـتـان آن دو مـرد را، بـه عـنـوان ضـرب المـثـل ، بـراى آنـها بازگو کن که براى یکى از آنها، دو باغ از انواع انگورها قرار داده بودیم ، و در گرداگرد آن ، درختان نخل سر به آسمان کشیده بود، و در میان این دو باغ زمین زراعت پر برکتى وجود داشت ) (و اضرب لهم مثلا رجلین جعلنا لاحدهما جنتین من اعناب و حففناهما بنخل و جعلنا بینهما زرعا).
باغ و مزرعه اى که همه چیزش جور بود، هم انگور و خرما داشت و هم
گندم و حبوبات دیگر، مزرعه اى کامل و خودکفا.
(ایـن دو بـاغ از نـظـر فـرآورده هـاى کـشـاورزى کـامـل بـودنـد درخـتـان بـه ثـمر نشسته ، و زراعتها خوشه بسته بود، و هر دو باغ چیزى فروگذار نکرده بودند) (کلتا الجنتین آتت اکلها و لم تظلم منه شیئا).
از هـمـه مـهـمـتـر آب کـه مایه حیات همه چیز مخصوصا باغ و زراعت است ، به حد کافى در دسـتـرس آنـهـا بـود چـرا کـه (مـیـان ایـن دو بـاغ نهر بزرگى از زمین بیرون فرستاده بودیم ) (و فجرنا خلالهما نهرا).
بـه ایـن تـرتـیـب (صـاحب این باغ و زراعت هر گونه میوه و درآمدى در اختیار داشت ) (و کان له ثمر).
ولى از آنـجـا کـه دنـیا به کام او مى گشت و انسان کم ظرفیت و فاقد شخصیت هنگامى که هـمـه چـیز بر وفق مراد او بشود غرور او را مى گیرد، و طغیان و سرکشى آغاز مى کند که نخستین مرحله اش مرحله برترى جوئى و استکبار بر دیگران است ، صاحب این دو باغ به دوسـتـش رو کـرد و در گـفتگوئى (با او چنین گفت : من از نظر ثروت از تو برترم ، و آبـرو و شـخـصـیـت و عـزتـم بـیـشـتـر و نـفـراتـم فـزونـتـر اسـت ) (فقال لصاحبه و هو یحاوره انا اکثر منک مالا و اعز نفرا).
بـنـابـرایـن هـم نـیـروى انـسـانـى فـراوان در اخـتـیـار دارم ، و هـم مـال و ثـروت هنگفت ، و هم نفوذ و موقعیت اجتماعى ، تو در برابر من چه مى گوئى ؟ و چه حرف حساب دارى ؟!
کـم کـم این افکار - همانگونه که معمولى است - در او اوج گرفت ، و به جائى رسید که دنیا را جاودان و مال و ثروت و حشمتش ‍ را ابدى پنداشت : (مغرورانه
در حـالى کـه در واقـع بـه خـودش سـتـم مـى کـرد در باغش گام نهاد، (نگاهى به درختان سرسبز که شاخه هایش از سنگینى میوه خم شده بود، و خوشه هاى پردانه اى که به هر طرف مایل گشته بود انداخت ، و به زمزمه نهرى که مى غرید و پیش مى رفت و درختان را مـشـروب مـى کـرد گـوش فـرا داد، و از روى غـفـلت و بى خبرى ) گفت : من باور نمى کنم هـرگـز فـنـا و نـیـسـتـى دامـن بـاغ مـرا بـگـیـرد) (و دخل جنته و هو ظالم لنفسه قال ما اظن ان تبید هذه ابدا).
باز هم از این فراتر رفت ، و از آنجا که جاودانى بودن این جهان با قیام رستاخیز تضاد دارد بـه فـکـر انـکـار قـیـامـت افـتـاد و گـفت (من هرگز باور نمى کنم که قیامتى در کار باشد) (و ما اظن الساعة قائمة ).
اینها سخنانى است که گروهى براى دلخوش کردن خود به هم بافته اند.
سـپـس اضـافـه کـرد (گـیـرم کـه قـیـامتى در کار باشد، من با اینهمه شخصیت و مقام ) (اگـر بـه سـراغ پروردگارم بروم مسلما جایگاهى بهتر از این خواهم یافت ) (و لئن رددت الى ربى لاجدن خیرا منها منقلبا).
او در ایـن خـیـالات خام غوطه ور بود و هر زمان سخنان نامربوط تازه اى بر نامربوطهاى گـذشـتـه مى افزود که رفیق با ایمانش به سخن درآمد و گفتنیها را که در آیات بعد مى خوانیم گفت .
آیه و ترجمه


قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت بالذى خلقک من تراب ثم من نطفة ثم سوک رجلا (37)
لکنا هو الله ربى و لا اشرک بربى احدا (38)
و لو لا اذ دخـلت جـنـتـک قـلت مـا شـاء الله لا قـوة الا بـالله ان تـرن انـا اقل منک مالا و ولدا (39)
فـعـسـى ربـى ان یـؤ تـیـن خـیـرا مـن جنتک و یرسل علیها حسبانا من السماء فتصبح صعیدا زلقا (40)
او یصبح ماؤ ها غورا فلن تستطیع له طلبا (41)


ترجمه :

37 - دوسـت (بـا ایـمـان )ش در حـالى کـه بـا او بـه گفتگو پرداخته بود گفت : آیا به خـدائى کـه تـو را از خـاک و سـپس از نطفه آفرید، و بعد از آن تو را مرد کاملى قرار داد کافر شدى ؟!
38 - ولى مـن کـسـى هـسـتـم کـه (الله ) پـروردگـار مـن اسـت ، و هـیـچـکـس را شـریـک پروردگارم قرار نمى دهم .
39 - تـو چرا هنگامى که وارد باغت شدى نگفتى این نعمتى است که خدا خواسته ؟ قوت (و نـیـروئى ) جـز از نـاحـیـه خـدا نـیـسـت ، امـا اگـر مـى بـیـنـى مـن از نـظـر مال و فرزند از تو کمترم (مطلب مهمى نیست ).
40 - شـاید پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد، و مجازات حساب شده اى از آسمان بـر بـاغ تـو فـرو فـرسـتـد، آنـچـنـانـکـه آنـرا بـه زمـیـن بـى گـیـاه لغـزنـده اى تبدیل کند!
41 - و یـا آب آن در اعـمـاق زمـیـن فـرو رود، آنچنانکه هرگز قدرت جستجوى آنرا نداشته باشى !
تفسیر:
اینهم پاسخ مستضعفان
ایـن آیـات رد بافته هاى بى اساس آن ثروتمند مغرور و از خود راضى و بى ایمان است که از زبان دوست مؤ منش مى شنویم :
او که تا آن موقع دم فرو بسته بود و به سخنان این مرد سبک مغز گوش فرا مى داد تا هـر چـه در درون دارد برون ریزد، سپس یکجا پاسخ دهد، وارد گفتگو شد (و به او گفت آیـا کـافـر شـدى بـه خدائى که تو را از خاک آفرید و سپس از نطفه و بعد از آن تو را مـرد کـاملى قرار داد)؟! (قال له صاحبه و هو یحاوره اکفرت بالذى خلقک من تراب ثم من نطفة ثم سویک رجلا).
در ایـنـجـا یـک سؤ ال پیش مى آید و آن اینکه در سخنان آن مرد مغرور که در آیات گذشته آمده بود چیزى صریحا در زمینه انکار وجود خدا دیده نمى شد، در حالى که ظاهر پاسخى کـه مـرد مـوحـد به او مى دهد و نخستین مطلبى که بخاطر آن وى را سرزنش ‍ مى کند مساله انکار خدا است .
لذا او را از طـریـق مـسـاله آفـریـنـش انـسـان کـه یـکـى از بـارزتـریـن دلائل توحید است متوجه خداوند عالم و قادر مى کند.
خـدائى کـه انـسان را در آغاز از خاک آفرید، مواد غذائى که در زمین وجود داشت جذب ریشه هـاى درخـتـان شـد، و درخـتـان بـه نـوبـه خـود غذاى حیوانات شدند، و انسان از آن گیاه و گـوشـت ایـن حـیـوان اسـتـفـاده کـرد، و نـطـفـه اش از ایـنـهـا شـکـل گـرفـت ، نـطـفـه در رحـم مـادر مـراحـل تـکـامـل را پـیـمـود تـا بـه انـسـان کـامـلى تبدیل
شـد، انـسـانى که از همه موجودات زمین برتر است ، مى اندیشد، فکر مى کند، تصمیم مى گـیـرد و هـمـه چـیـز را مـسـخـر خـود مـى سـازد، آرى تـبدیل خاک بى ارزش به چنین موجود شـگـرفـى بـا آنـهـمـه سـازمـانـهـاى پـیـچـیـده اى کـه در جـسـم و روح او اسـت یـکـى از دلائل بزرگ توحید است .
در پاسخ این سؤ ال مفسران تفسیرهاى گوناگونى دارند:
1 - گـروهـى گـفـتـه انـد از آنـجـا کـه این مرد مغرور صریحا معاد را انکار کرد و یا مورد تردید قرار داد لازمه آن انکار خداست ، چرا که منکران معاد جسمانى در واقع منکر قدرت خدا بـودند و باور نمى کردند که خاکهاى متلاشى شده بار دیگر لباس حیات بپوشند، لذا آن مـرد بـاایـمـان بـا ذکـر (آفـریـنـش نـخـسـتـیـن ) انـسـان از خـاک ، و سـپـس نـطفه ، و مـراحـل دیـگـر، او را مـتـوجه قدرت بى پایان پروردگار مى کند، تا بداند مساله معاد را همواره در صحنه هاى همین زندگى با چشم خود مى بینیم .
2 - بـعـضـى دیـگـر گـفـتـه انـد کـه شـرک و کـفـر او بـخاطر این بود که براى خویشتن استقلالى در مالکیت قائل شد و مالکیت خود را جاودانى پنداشت .
3 - احـتمال سومى نیز بعید به نظر نمى رسد که او در قسمتى از سخنانش که قرآن همه آنـرا بـازگـو نـکـرده اسـت بـه انـکـار خـدا بـرخاسته بود، که به قرینه سخنان آنمرد بـاایمان روشن مى شود، لذا در آیه بعد مشاهده مى کنیم که آنمرد با ایمان مى گوید تو اگر انکار خدا کردى و راه شرک پوئیدى من هرگز چنین نمى کنم .
بـه هـر حـال ایـن احـتـمـالات سه گانه که در تفسیر آیه فوق گفته شد بى ارتباط با یکدیگر نیست ، و مى تواند سخن آنمرد موحد اشاره اى بهمه اینها باشد.
سـپـس ایـن مـرد بـاایـمان براى درهم شکستن کفر و غرور او گفت : (ولى من کسى هستم که الله پروردگار من است ) من با این عقیده افتخار و مباهات مى کنم
(لکنا هو الله ربى ).
تو افتخار به این مى کنى که باغ و زراعت و میوه و آب فراوان دارى ، ولى من افتخار مى کنم که پروردگار من خدا است ، خالق من ، رازق من او است ، تو به دنیایت مباهات مى کنى ، من به عقیده و ایمان و توحیدم !
(و من هیچکس را شریک پروردگارم قرار نمى دهم ) (و لا اشرک بربى احدا).
بعد از اشاره به مساءله توحید و شرک که مهمترین مساله سرنوشت ساز است ، مجددا او را مورد سرزنش قرار داده مى گوید: (تو چرا هنگامى که وارد باغت شدى نگفتى این نعمتى اسـت کـه خـدا خـواسـتـه )، چـرا همه اینها را از ناحیه خدا ندانستى و شکر نعمت او را بجا نـیاوردى ؟! (و لو لا اذ دخلت جنتک قلت ما شاء الله ) (چرا نگفتى هیچ قوت و قدرتى جز از ناحیه خدا نیست ) (لا قوة الا بالله ).
اگـر تـو زمـیـن را شـکـافـتـه اى ، بـذر پـاشـیـده اى ، نـهال غرس کرده اى ، درختان را بر داده اى ! و به موقع به همه چیز آن رسیده اى تا به ایـن پـایه رسیده است ، همه اینها با استفاده از قدرتهاى خداداد، و امکانات و وسائلى است که خدا در اختیار تو قرار داده ، تو از خود هیچ ندارى و بدون او هیچ هستى !.
سـپـس اضـافـه کـرد: (اگـر مـى بـیـنـى مـن از نـظـر مـال و فـرزنـد از تـو کـمـتـرم ) (مـطـلب مـهـمـى نـیـسـت ) (ان تـرن انـا اقل منک مالا و ولدا).
(خـدا مى تواند بهتر از باغ تو را در اختیار من بگذارد) (فعسى ربى ان یؤ تین خیرا من جنتک ).
نـه تـنـهـا بهتر از آنچه تو دارى به من بدهد بلکه : (خداوند صاعقه اى از آسمان بر باغ تو فرستد و در مدتى کوتاه این سرزمین سرسبز و خرم را به سرزمین بى گیاه و لغزنده اى تبدیل کند) (و یرسل علیها حسبانا من السماء فتصبح صعیدا زلقا).
یـا بـه زمـیـن فـرمـان دهـد تـکـانـى بخورد (و این چشمه و نهر جوشان در اعماق آن فرو بـرود، آنـچـنـان کـه هـرگز قدرت جستجوى آنرا نداشته باشى ) (او یصبح ماؤ ها غورا فلن تستطیع له طلبا).
(حـسـبـان ) (بـر وزن لقـمان ) در اصل از ماده حساب گرفته شده است ، سپس به معنى تـیـرهائى که به هنگام پرتاب کردن آنرا شماره مى کنند آمده ، و نیز به معنى مجازاتى است که روى حساب دامنگیر اشخاص مى گردد، و در آیه فوق منظور همین است .
(صعید) به معنى قشر روى زمین است (در اصل از ماده (صعود) گرفته شده ).
(زلق ) بـه مـعـنـى سرزمینى است صاف و بدون هیچگونه گیاه آنچنان که پاى انسان بر آن بلغزد (جالب توجه اینکه امروز براى اینکه شنهاى روان را ثابت کنند و از فرو رفـتـن آبـادیـهـا در زیـر طـوفـانـهـاى شـن جـلوگـیـرى بـه عمل آورند سعى مى کنند گیاهان و نباتات و درختانى در آنها برویانند و به اصطلاح از آن حالت زلق و لغزندگى بیرون آید و مهار شود).
در واقـع آن مـرد بـا ایـمـان و مـوحـد رفـیـق مـغـرور خـود را هـشـدار داد کـه بـر ایـن نـعمتها دل نبندد چرا که هیچکدام قابل اعتماد نیست .
در واقـع او مـى گـویـد: بـا چـشـم خـودت دیـده ، و یـا لااقـل بـا گـوش شـنـیـده اى که صاعقه هاى آسمانى گاهى در یک لحظه کوتاه ، باغها و خـانـه هـا و زراعـتـهـا را بـه تـلى از خـاک ، یـا زمـیـنـى خـشـک و بـى آب و عـلف تبدیل کرده است .
و نـیـز شنیده یا دیده اى که گاهى یک زمین لرزه شدید قناتها را فرو مى ریزد، چشمه ها را مى خشکاند، آنچنان که قابل اصلاح و مرمت نیستند.
تو که اینها را مى دانى این غرور و نخوت براى چیست ؟! تو که این صحنه ها را دیده اى ایـنـهـمـه دلبـسـتـگـى چرا؟! چرا میگوئى باور نمى کنم این نعمتها هرگز فانى بشوند، بلکه جاودانه خواهند ماند، این چه نادانى و ابلهى است ؟!.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت