تفسیرنمونه سوره کهف (قسمت1)

سوره کهف


مقدمه
ایـن سـوره 110 آیـه اسـت کـه تـمـام آن - بـجـز یـک آیـه - (آیـه 28) در مـکـه نازل شده است
فضیلت سوره کهف
در فـضـیـلت ایـن سوره روایات بسیارى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبیت نقل شده که اهمیت فوق العاده محتواى آن را بیان مى کند از جمله :
1 - پـیـامـبـر فـرمـود: آیا سوره اى را به شما معرفى کنم که هفتاد هزار فرشته بهنگام نـزولش آنـرا بـدرقه کردند و عظمتش آسمان و زمین را پر کرد یاران عرض کردند آرى ؟ فـرمـود: آن سـوره کـهف است هر کس آنرا روز جمعه بخواند خداوند تا جمعه دیگر او را مى آمـرزد (و طبق روایتى او را از گناه حفظ مى کند)... و به او نورى مى بخشد که به آسمان مى تابد و از فتنه دجال محفوظ خواهد ماند.
2 - در حـدیـث دیـگـرى از پـیـامـبـر مـى خـوانـیـم : هـر کـس 10 آیـه از اول سـوره کـهـف را حـفـظ کـنـد (دجـال ) به او زیانى نمى رساند و کسى که آیات آخر سوره را حفظ کند نور و روشنائى براى او در قیامت خواهد بود.
3 - از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : کـسى که در هر شب جمعه سوره کهف را بـخـوانـد شـهـید از دنیا مى رود، و با شهداء مبعوث مى شود و در روز قیامت در صف شهداء قرار مى گیرد.
بـارها گفته ایم عظمت سوره هاى قرآن و آثار معنوى و برکات اخلاقیش بخاطر محتواى آن یعنى ایمان و عمل به آن است .
و از آنجا که یکى از مهمترین بخشهاى این سوره داستان قیام جمعى از جوانان با شخصیت ، بـر ضـد طـاغـوت و دجـال زمان خود بود، قیامى که جان آنها را بخطر افکند و تا سر حد مرگ پیش رفتند، اما خدا آنها را حفظ کرد، توجه به این واقعیت مى تواند نور ایمان را در دلهـاى آمـاده شـعـله ور سـازد و او را در بـرابـر گـنـاهـان و وسـوسـه دجـالان و حل شدن در محیط فاسد حفظ کند.
تـوصـیـفـهـاى تکان دهنده اى که از مجازاتهاى دوزخ در آیات این سوره بچشم مى خورد، و هـمـچـنین سرنوشت شومى که در انتظار مستکبران است . و در آیات این سوره انعکاس وسیع یـافـتـه ، و تـوجـه بـه عـلم بـى پـایـان خـدا کـه در ضـمـن مـثـال جـالبـى در ایـن سـوره مـنـعـکـس اسـت هـمـگـى مـى تـوانـد ایـن اثـر را تکمیل نماید.
انسان را از فتنه هاى شیاطین حفظ کند، نور پاکى و عصمت در قلب او بیفشاند و سرانجام با شهدایش محشور کند.
محتواى سوره کهف
ایـن سـوره بـا حـمـد و سـتـایـش خـداونـد آغـاز مـى شـود، و بـا تـوحـیـد و ایـمـان و عمل صالح پایان مى یابد.
مـحـتـواى این سوره همچون سایر سوره هاى (مکى ) بیشتر بیان مبدء و معاد و بشارت و انـذار اسـت ، و نیز به مساله مهمى که مسلمانان در آن روزها سخت به آن نیاز داشتند اشاره مى کند، و آن اینکه یک اقلیت هر چند کوچک باشد، در برابر یک اکثریت هر چند ظاهرا قوى و نـیـرومـنـد بـاشـنـد نـبـایـد تـسـلیـم گـردد، و در فـسـاد مـحـیـط حل شود، بلکه همچون گروه کوچک اصحاب کهف باید حساب خودشان را از محیط فاسد جدا کنند، و بر ضد آن قیام نمایند.
آن روز که توانائى دارند به مبارزه ادامه دهند و در صورت عدم توانائى ، هجرت نمایند.
همچنین از جمله داستانهاى این سوره ، داستان دو نفر است که یکى بسیار ثروتمند و مرفه امـا بـى ایمان و دیگرى فقیر و تهیدست اما مومن بود، ولى او هرگز عزت و شرف خود را در برابر آن فرد بى ایمان از دست نداد، و تا آنجا که مى توانست او را نصیحت و ارشاد کرد و سرانجام اعلام بیزارى نمود و پیروزى هم با او بود.
تـا مـؤ منان در شرائطى همچون آغاز دعوت پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بدانند اگـر ثـروتـمـندان بى ایمان جنب و جوشى دارند موقت است و خاموش شدنى همانند فقر و تنگدستى افراد باایمان .
بخش دیگرى از این سوره به داستان موسى و خضر (هر چند نام خضر در این سوره نیامده اسـت ) اشـاره مـى کـنـد که چگونه موسى (علیه السلام ) در برابر کارهائى که ظاهر آن زنـنـده بـود امـا بـاطـنـش پـر مـصـلحـت نـتـوانـسـت صـبر و حوصله بخرج دهد، ولى پس از توضیحات خضر به عمق مسائل کاملا آگاه شد و از بیتابى خود پشیمان گشت .
این نیز درسى است براى همه ، تا به ظواهر حوادث و رویدادها ننگرند، و بدانند در زیر این ظواهر باطنى است بسیار عمیق و پر معنى .
بخش دیگرى از این سوره ماجراى ذوالقرنین را شرح مى دهد که چگونه شرق و غرب عالم را پـیـمـود، و با اقوام گوناگونى که سنن و آداب بسیار متفاوتى داشتند روبرو شد، و سـرانـجـام بـا کـمـک گـروهـى از مـردم بـه مـقابله با توطئه (یاجوج ) و (ماجوج ) بـرخـاسـت و سـدى آهـنـیـن بـر سـر راه آنـهـا کـشـیـد، و نـفـوذشـان را قـطـع کـرد (شـرح کـامـل هـمـه اینها به خواست خدا بعدا خواهد آمد) تا مسلمانان با بینش وسیعتر خود را براى نـفوذ در شرق و غرب جهان آماده سازند و براى مبارزه با (یاءجوجها) و (ماءجوجها) دست اتحاد بهم دهند!.
جالب اینکه در این سوره به سه داستان اشاره شده (داستان اصحاب کهف داستان موسى و خـضـر و داسـتـان ذوالقـرنـیـن ) کـه بر خلاف غالب داستانهاى قرآن در هیچ جاى دیگر از قـرآن سـخنى از اینها به میان نیامده است (تنها در سوره انبیاء آیه 96 به مسئله یاجوج و ماجوج بدون ذکر نام ذوالقرنین اشاره شده است ) و این یکى از ویژگیهاى این سوره است .
و بـه هـر حـال محتوایش از هر نظر پر بار، و تربیت کننده مى باشد.
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


الحمدلله الذى انزل على عبده الکتاب و لم یجعل له عوجا (1)
قـیـمـا لیـنـذر بـاسـا شـدیـدا مـن لدنه و یبشر المومنین الذین یعملون الصلحت ان لهم اجرا حسنا (2)
ماکثین فیه ابدا (3)
و ینذر الذین قالوا اتخذ الله ولدا (4)
ما لهم به من علم و لا لابائهم کبرت کلمة تخرج من افواههم ان یقولون الا کذبا (5)


ترجمه :

به نام خداوند بخشنده بخشایگر
1 - حـمـد مـخـصـوص خـدائى اسـت کـه ایـن کـتاب (آسمانى ) را بر بنده (برگزیده اش ) نازل کرد و هیچگونه کژى در آن قرار ندارد.
2 - کتابى که ثابت و مستقیم و نگاهبان کتب دیگر است ، تا (بدکاران را) از عذاب شدید او بترساند، و مؤ منان را که عمل صالح انجام مى دهند بشارت دهد که پاداش نیکوئى براى آنهاست .
3 - (همان بهشت برین که ) جاودانه در آن خواهند ماند.
4 - و (نیز) آنها را که گفتند خداوند فرزندى (براى خود) انتخاب کرده انذار کند.
5 - نـه آنها (هرگز) به این سخن یقین دارند و نه پدرانشان ، سخن بزرگى از دهانشان خارج مى شود، آنها مسلما دروغ مى گویند.
تفسیر:
آغاز با نام خدا و قرآن
سوره کهف همچون بعضى دیگر از سوره هاى قرآن با حمد و ستایش خداوند آغاز شده است ، و از آنجا که حمد و ستایش ‍ بخاطر کار یا صفت مهم و شایسته اى است در اینجا ستایش را در بـرابـر نـزول قـرآن کـه خـالى از هـر گـونه اعوجاج و کژى است بیان مى کند، و مى گوید:
(حـمـد خـدائیـرا کـه ایـن کـتـاب آسـمـانـى را بـر بـنـده اش نـازل کـرد، و هـیـچـگـونـه اعـوجـاج و کـژى در آن قـرار نـداد) (الحـمـد لله الذى انزل على عبده الکتاب و لم یجعل له عوجا).
(کـتـابـى کـه ثـابـت و پـابـرجـا، مـعـتـدل و مـستقیم ، و هم برپا دارنده جامعه انسانى و پاسدار سایر کتب آسمانى است ) (قیما).
(تا بدکاران و تیره دلان را از عذاب شدیدى که از ناحیه خدا است بترساند)
(لینذر باءسا شدیدا من لدنه ).
و مؤ منان راستین را که پیوسته عمل صالح انجام مى دهند بشارت دهد که پاداش بزرگ و نیکوئى در انتظار آنها است (و یبشر المؤ منین الذین یعملون الصالحات ان لهم اجرا حسنا).
اجر و پاداشى که جاودانى است و تا ابد در آن خواهند ماند (ماکثین فیه ابدا).
سـپـس بـیکى از انحرافات عمومى مخالفان ، اعم از نصارا و یهود و مشرکان ، اشاره کرده مى گوید: دیگر از هدفهاى این کتاب آسمانى آن است که پیامبر بوسیله آن کسانى را که براى خدا فرزند قائل شدند انذار کند (و ینذر الذین قالوا اتخذ الله ولدا).
هـم مـسـیـحیان را بخاطر اعتقاد به اینکه مسیح فرزند خدا است ، و هم یهود را بخاطر اعتقاد بـه فـرزنـدى عزیر و هم مشرکان را بخاطر اینکه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند هشدار دهد.
سـپـس به یک اصل اساسى براى ابطال اینگونه ادعاهاى پوچ و بى اساس پرداخته مى گـوید: آنها هیچگونه علم و یقین به این سخن ندارند، و اگر از پدرانشان تقلید مى کنند آنها نیز چنین بودند (ما لهم به من علم و لا لابائهم ) اما سخن بسیار بزرگ و وحشتناکى از دهان آنها خارج میشود. (کبرت کلمة تخرج من افواههم ).
خدا و جسم بودن ؟ خدا و فرزند داشتن ؟ خدا و نیازهاى مادى ؟ و بالاخره خدا و محدود بودن ؟ چه سخنان وحشتناکى ؟! ...
آرى اینها فقط دروغ مى گویند (ان یقولون الا کذبا)
نکته ها:
1 - آغاز سوره با حمد خدا.
پـنـج سـوره از سـوره هـاى قـرآن بـا الحـمد لله شروع شده ، و در این پنج سوره پس از سـتـایـش خـداونـد مـسـئله آفـریـنـش آسمانها و زمین (یا مالکیت آسمانها و زمین ) و یا تربیت جـهـانـیـان آمـده اسـت ، جـز در سـوره مـورد بـحـث کـه نـزول قـرآن بـر پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در دنبال این ستایش قرار گرفته است .
در حـقیقت در آن چهار سوره (سوره انعام - سبا - فاطر - حمد) سخن از کتاب تکوین به میان آمـده ولى در سـوره کـهف که مورد بحث است سخن از کتاب تدوین است ، و مى دانیم هر یک از ایـن دو کـتـاب یـعـنـى قرآن و جهان آفرینش مکمل دیگرى است ، و این تعبیر نیز بیانگر آن است که قرآن وزنى دارد همچون وزن مجموعه آفرینش و نعمتى است همسان نعمت جهان هستى ! و اصـولا مـسـاله تربیت جهانیان که در جمله الحمد لله رب العالمین آمده است بدون بهره گیرى از این کتاب بزرگ آسمانى ممکن نیست .
2 - کتابى پابرجا و مستقیم و نگاهبان
قـیـم (بـر وزن سـیـد) از مـاده قـیـام گـرفـته شده و در اینجا به معنى پابرجا و ثابت و اسـتـوار اسـت ، و عـلاوه بـر آن بـرپـادارنـده و حـافظ و پاسدار کتب دیگر است . و در عین حال معنى اعتدال و استقامت و خالى بودن از هر گونه اعوجاج و کژى را نیز مى رساند.
این کلمه که به عنوان وصفى براى قرآن ، بعد از توصیف به عدم اعوجاج
در آیـات فـوق آمـده اسـت هـم تـاکـیـدى اسـت بـر اسـتـقـامـت و اعـتـدال قـرآن و خـالى بـودن از هـر گونه ضد و نقیض ، و هم اشاره اى است به جاودانى بودن این کتاب بزرگ آسمانى و هم الگو بودن براى حفظ اصالتها و اصلاح کژیها و پاسدارى از احکام خداوند و عدالت و فضیلت بشر.
ایـن صـفـت (قـیـم ) در واقـع اشـتـقـاقـى است از صفت قیومیت پروردگار که به مقتضاى آن خـداونـد حـافـظ و نـگـاهبان همه موجودات و اشیاء جهان است ، ما به تو قائم چو تو قائم بذات !
قرآن که کلام خدا است نیز همین حال را دارد.
قابل توجه اینکه توصیف به قیم در آیات قرآن کرارا در مورد آئین اسلام آمده است و حتى بـه پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داده شده است که خود را هماهنگ با دین قیم و صاف و مستقیم سازد (فاقم وجهک للدین القیم ) (آیه 43 روم ).
آنچه در بالا در تفسیر قیم گفته شد معنى جامعى است که تفسیرهاى مختلفى را که مفسران گـفته اند همه را در برمى گیرد: چه اینکه بعضى آنرا به معنى کتابى که هرگز نسخ نـمـیـشـود تـفـسـیـر کـرده انـد، و بـعـضـى به معنى حافظ کتب پیشین ، و بعضى به معنى بـرپادارنده امور دین ، و بعضى به معنى کتابى که در آن اختلاف و تناقض نیست ، ولى همه این معانى در آن مفهوم جامع که گفتیم جمع است .
بـعـضـى از مفسران جمله لم یجعل له عوجا را به معنى فصاحت الفاظ قرآن دانسته اند، در حـالى کـه قـیـمـا را بـه مـعـنـى بـلاغـت و اسـتـقـامـت مـحـتـواى آن گـرفـتـه انـد ولى دلیـل روشـنى بر این تفاوت در دست نیست ، و بیشتر به نظر مى رسد که این دو، تاکید یـکـدیـگـر بـاشـد، بـا ایـن تفاوت که قیم مفهوم گسترده ترى دارد یعنى علاوه بر مفهوم استقامت ذاتى مفهوم پاسدارى و اصلاح و نگهدارى
دیگران را نیز دربرمى گیرد.
3 - در آیـات فـوق پـس از ذکـر مـسـئله انذار بطور وسیع و مطلق ، انذار نسبت به کسانى بـیـان شـده کـه مـخـصـوصـا بـراى خـدا فـرزندى قائل شده اند، این نشان مى دهد که این انحراف اهمیت خاصى دارد.
ایـن انـحـراف اعـتـقادى همان طورى که در بالا گفتیم مخصوص مسیحیان نیست بلکه یهود و مـشـرکـان هـم در آن شـریـک بـودنـد، و تـقـریـبـا یـک اعـتـقـاد عـمـومـى در مـحـیـط نـزول قـرآن بـه شـمـار مـى رفت ، و مى دانیم چنین عقدهاى روح توحید را بکلى از میان مى بـرد، خـدا را در سـرحـد مـوجـودات مادى و جسمانى قرار مى دهد، و داراى عواطف و احساسات بـشـرى ، و بـراى او شـبـیـه و شـریک قائل مى شود، و او را نیازمند مى شمرد، و به همین دلیل مخصوصا روى این مطلب انگشت گذارده شده است .
در سـوره یـونـس آیـه 68 مـیـخـوانـیـم قالوا اتخذ الله ولدا سبحانه هو الغنى آنها گفتند خداوند براى خود فرزندى انتخاب کرده در حالى که او غنى و بى - نیاز است .
و در سـوره مـریـم آیه 88 تا 91 میخوانیم : و قالوا اتخذ الرحمن ولدا لقد جئتم شیئا ادا، تـکـاد السـمـوات یـتـفـطـرن مـنـه و تـنـشـق الارض ‍ و تـخـر الجـبـال هـدا ان دعـوا للرحـمـن ولدا: آنـهـا گـفـتند خداوند فرزندى انتخاب کرده است ، شما سخنى بسیار ناموزون و سخت و سنگین آورده اید. نزدیک است آسمانها از هم بشکافد و زمین پـاره شـود و کـوهـهـا فـرو ریـزنـد، چـرا کـه بـراى خـدا فـرزنـدى قائل شده اند .
این تعبیر فوق العاده شدید دلیل بر آن است که عواقب شوم این اعتقاد ناموزون
بـسـیـار وسـیـع و گـسـتـرده مى باشد، و در واقع چنین است چرا که نتیجه آن خدا را از اوج عظمتش فرود آوردن و در سرحد موجودات پست مادى قرار دادن است .
4 - ادعـاى بدون دلیل - بررسى اعتقادات انحرافى نشان مى دهد که غالب آنها از ادعاهاى بـى دلیل سرچشمه گرفته که گاهى به صورت یک شعار کاذب از ناحیه کسى ابراز مـیـشـد و دیـگـران دنـبـال آنـرا مـى گـرفـتـنـد، و یـا به صورت سنت نیاکان از نسلى به نـسـل دیـگـر انـتـقـال مـى یـافـت ، قـرآن ضـمـنـا بـه مـا مـى آمـوزد کـه در هـمـه حال از ادعاهاى بى دلیل جدا به پرهیزیم از هر کس و مربوط به هر کس باشد.
در آیـات فـوق خـداونـد چـنین کارى را بزرگ و وحشتناک شمرده ، و آن را سرچشمه کذب و دروغ معرفى کرده است .
ایـن اصـلى اسـت کـه اگـر مـسـلمـانـان در هـمـه زنـدگـى خود از آن پیروى کنند یعنى بى دلیـل چـیـزى نگویند، بى دلیل چیزى نپذیرند، و اعتنائى به شایعات و ادعاهاى عارى از دلیل نکنند بسیارى از نابسامانیهاشان سامان مى یابد.
5 - عـمـل صـالح یـک بـرنـامه مستمر - در آیات فوق هنگامى که سخن از مؤ منان مى گوید عـمـل صـالح را بـه عـنـوان یـک بـرنـامـه مـسـتـمـر آنـهـا بـیـان مى کند، زیرا جمله یعملون الصـالحـات فـعـل مـضـارع اسـت و مـى دانـیـم فـعـل مـضـارع دلیل بر استمرار است .
در حـقـیـقـت بـایـد چـنـیـن بـاشـد، زیـرا انـجام یک یا چند کار خیر ممکن است تصادفا یا به عـلل خـاصـى از هـر کـس صـورت گـیـرد، و هـرگـز دلیل بر ایمان راستین
نـیـسـت ، آنـچـه دلیـل ایـمـان راسـتـیـن اسـت اسـتـمـرار در عمل صالح است .
6 - آخـریـن سـخـن در ایـنـجـا ایـنـکـه قـرآن در آیـات فـوق وقـتـى مـى خـواهـد نـزول ایـن کـتاب آسمانى را بیان کند مى گوید شکر خدائى را که این کتاب را بر بنده اش نـازل کـرد و این دلیل بر آن است که تعبیر به بنده پرافتخارترین و باشکوهترین توصیفى است که ممکن است از یک انسان شود، انسانى که راستى بنده خدا باشد، همه چیز خود را متعلق به او بداند، چشم بر امر و گوش بر فرمانش ‍ دارد، به غیر او نیندیشد و جز راه او را نرود، و افتخارش این باشد که بنده پاکباز او است .
آیه و ترجمه


فلعلک باخع نفسک على ءاثارهم إ ن لم یؤ منوا بهذا الحدیث أ سفا (6)
إ نا جعلنا ما على الا رض زینة لها لنبلوهم أ یهم أ حسن عملا (7)
و إ نا لجاعلون ما علیها صعیدا جرزا (8)


ترجمه :

6 - گـوئى مـى خـواهـى خـود را از غـم و انـدوه بـخـاطـر اعمال آنها هلاک کنى ، اگر آنها به این گفتار ایمان نیاورند.
7 - مـا آنـچـه را روى زمـیـن اسـت زینت آن قرار دادیم ، تا آنها را بیازمائیم کدامینشان بهتر عمل مى کنند؟
8 - (ولى ایـن زرق و بـرقـهـا پـایـدار نـیـسـت و مـا (سرانجام ) قشر روى زمین را خاک بى گیاهى قرار مى دهیم .
تفسیر:
غصه مخور جهان میدان آزمایش است
از آنـجـا کـه در آیـات گـذشته سخن از رسالت و رهبرى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) بـود، در نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بـحـث بـه یـکـى از مـهمترین شرائط رهبرى که همان دلسـوزى نـسـبـت به امت است اشاره کرده مى گوید: گوئى تو مى خواهى جان خود را بر بـاد دهـى و خـویـشـتـن را از شدت اندوه هلاک کنى که چرا آنها به این کتاب آسمانى ایمان نمى آورند؟ (فلعلک باخع نفسک على آثارهم ان لم یؤ منوا بهذا الحدیث اسفا)
در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:
1 - بـاخـع از مـاده بخع (بر وزن نخل ) به معنى هلاک کردن خویشتن از شدت غم و اندوه و به تعبیر دیگر دقمرگ نمودن است .
2 - کلمه اسفا که شدت غم و اندوه را میرساند تاکیدى است بر این موضوع .
3 - آثـار جمع اثر در اصل به معنى جاى پا است ، ولى به هر علامتى از چیزى باقى مى ماند اثر گفته مى شود.
انـتـخاب این تعبیر در آیات فوق ، اشاره به نکته لطیفى است و آن اینکه گاهى انسان از جـائى مـى رود، چـون مـاجـرا تـازه اسـت آثـار او بـاقـى مـى مـانـد ولى هـنـگـامـى کـه طـول کـشید، آثار هم محو مى شود، یعنى تو آنقدر از عدم ایمان آنها ناراحتى که حتى پیش از محو شدن آثار آنها مى خواهى خود را از غصه هلاک کنى .
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از آثار، اعمال و رفتار آنها بوده باشد.
4 - تعبیر به حدیث در مورد قرآن ، اشاره به نوآوریهاى این کتاب بزرگ آسمانى است ، یعنى آنها حداقل این مقدار به خود زحمت نمى دادند که این کتاب تازه را با محتواى جدیدى کـه داشـت مـورد بـررسى قرار دهند، و این دلیل بر نهایت بیخبرى است که انسان از کنار چنین موضوع مهم تازهاى بى تفاوت بگذرد.
5 - دلسوزى فوق العاده رهبران الهى
از آیات قرآن و تواریخ به خوبى استفاده مى شود که رهبران الهى بیش از آنچه تصور شود از گمراهى مردم رنج مى بردند، به ایمان آنها عشق مى ورزیدند، از اینکه مى دیدند تـشـنـه کـامـانـى در کـنـار چـشـمه آب زلال نشسته اند و از تشنگى فریاد مى کشند ناراحت بودند اشک مى ریختند، دعا مى کردند، شب و روز تلاش و کوشش
داشـتند، در نهان و آشکار تبلیغ مى کردند، در خلوت و اجتماع فریاد مى زدند، و از اینکه مردم راه روشن و راست را گذارده ، به بیراهه مى رفتند غصه مى خوردند، غصهاى جانکاه که گاهى آنها را تا سرحد مرگ پیش مى برد!
و راسـتـى تـا چـنـیـن نـبـاشـد رهبرى در مفهوم عمیقش پیاده نخواهد شد! گاه این حالت اندوه بـقدرى شدید مى شد که جان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به خطر مى افتاد و خدا او را دلدارى مى داد.
در سـوره شـعـراء آیـه 3 و 4 مـى خـوانـیـم لعـلک بـاخـع نـفـسـک الا یـکونوا مؤ منین ان نشا نـنـزل علیهم من السماء آیة فظلت اعناقهم لها خاضعین : گوئى میخواهى خود را هلاک کنى که چرا اینها ایمان نمى آورند، غم مخور ما آنها را آزاد قرار داده ایم و اگر بخواهیم آیهاى از آسمان فرو مى فرستیم که گردنهایشان بى اختیار در برابر آن فرود آید.
آیـه بـعـد تـرسـیـمـى از وضـع ایـن جـهـان بـه عـنـوان یک میدان آزمایش براى انسانها، و توضیحى براى خط سیر انسان در این مسیر است .
نـخـسـت مـى گـویـد: ما آنچه را روى زمین است زینت آن قرار دادیم (انا جعلنا ما على الارض زینة لها).
جـهـانـى پـر زرق و بـرق سـاخـتـیـم کـه هـر گـوشـهـاى از آن دل مى برد، دیدگانرا به خود مشغول مى دارد، و انگیزههاى مختلف را در درون آدمى بیدار مـى کـنـد، تـا در کـشـاکـش ایـن انـگـیزهها و درخشش این زرق و برقها و چهرههاى دلانگیز و دلربا، انسان بر کرسى آزمایش قرار گیرد و میزان قدرت ایمان و نیروى اراده و معنویت و فضیلت خود را به نمایش بگذارد.
لذا بـلافـاصـله اضـافـه مـى کـنـد تـا آنـهـا را بـیـازمـائیـم کـدامـیـنـشـان بـهـتـر عمل مى کنند؟ (لنبلوهم ایهم احسن عملا) .
بـعـضى از مفسرین خواسته اند مفهوم ما على الارض را محدود به علماء و یا خصوص مردان کـنـند و بگویند زینت زمین اینها هستند، در صورتى که این کلمه مفهوم وسیعى دارد که همه موجودات روى زمین را شامل مى شود.
جالب اینکه تعبیر به احسن عملا شده ، نه اکثر عملا، اشاره به اینکه آنچه در پیشگاه خدا ارزش دارد حسن عمل و کیفیت عالى آن است ، نه فزونى و کثرت و کمیت و تعداد آن .
بـه هـر حـال ایـن هشدارى است به همه انسانها و همه مسلمانها که در این میدان آزمایش الهى فریب زرق و برقها را نخورند. و بجاى آنکه به این مظاهر فریبنده دلبستگى پیدا کنند به حسن عمل بیندیشند.
سپس مى گوید: اینها پایدار نیست و سرانجام محو و نابود خواهد شد، ما همه آنچه را روى زمـیـن اسـت از مـیـان خـواهـیـم بـرد و صـفحه زمین را، خاک بى گیاهى قرار خواهیم داد (و انا لجاعلون ما علیها صعیدا جرزا).
صـعـیـد از مـاده صـعـود در ایـنجا به معنى صفحه روى زمین است ، صفحه اى که در آن خاک کاملا نمایان باشد.
و جرز به معنى زمینى است که گیاهى در آن نمى روید گوئى گیاهان خود را مى خورد، و بـه تـعـبـیـر دیگر جرز به سرزمینى گفته مى شود که بخاطر خشکسالى و کمى باران تمام گیاهانش از میان بروند
آرى ایـن مـنـظـره زیبا و دلانگیزى را که در فصل بهار در دامان صحرا و کوهسار مى بینیم گـلهـا مـى خندند، گیاهان مى رقصند، برگها نجوا مى کنند، و جویبارها زمزمه شادى سر داده انـد، امـا بـه هـمـیـن حـال بـاقى نمى ماند فصل خزان فرا مى رسد، شاخهها عریان مى شوند، جویبارها خاموش ، غنچه ها مى خشکند،
برگها پژمرده مى شوند و آواى حیات بخاموشى مى گراید.
زندگى پر زرق و برق انسانها نیز همین گونه است ، این کاخهاى سر به آسمان کشیده ، ایـن لبـاسـهـاى رنگارنگ ، این نعمتهاى گوناگون ، این انسانهاى آماده به خدمت ، و این پستها و مقامها و مانند آن نیز جاودانى نیستند، روزى فرا مى رسد که جز یک قبرستان خشک و خاموش از این جامعه ها بیش باقى نمى ماند و این درس بزرگ عبرتى است .
آیه و ترجمه


أ م حسبت أ ن أ صحاب الکهف و الرقیم کانوا من ءایاتنا عجبا (9)
إ ذ أ وى الفتیة إ لى الکهف فقالوا ربنا ءاتنا من لدنک رحمة و هیئ لنا من أ مرنا رشدا (10)
فضربنا على ءاذانهم فى الکهف سنین عددا (11)
ثم بعثناهم لنعلم أ ى الحزبین أ حصى لما لبثوا أ مدا (12)


ترجمه :

9 - آیا گمان کردى اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟!
10 - زمـانـى را بـخـاطـر بـیـاور کـه ایـن گـروه جـوانـان بـه غـار پناه بردند، و گفتند پروردگارا ما را از سوى خودت رحمتى عطا کن ، و راه نجاتى براى ما فراهم ساز!.
11 - مـا (پـرده خـواب را) بـر گـوشـشان زدیم و سالها در خواب فرو رفتند. 12 - سپس آنـهـا را بـرانگیختیم تا آشکار گردد کدامیک از آن دو گروه بهتر مدت خواب خود را حساب کرده اند.
شان نزول :
مـفـسـران بـراى آیـات فـوق شان نزولى نقل کرده اند که خلاصه اش چنین است : جمعى از سـران قـریـش ، دو نـفـر از یاران خود را براى تحقیق در باره دعوت پیامبر اسلام (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) به سوى دانشمندان یهود در مدینه فرستادند، تا ببینند آیا در کتب پیشین چیزى در این زمینه یافت مى شود؟
آنها به مدینه آمدند و با علماى یهود تماس گرفتند و گفتار قریش را بازگو کردند.
عـلمـاء یـهـود به آنها گفتند شما سه مساله را از محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سؤ ال کـنـیـد، اگـر هـمـه را پـاسـخ کـافـى گـفت پیامبرى است از سوى خدا (و طبق بعضى از روایـات اگـر دو سـؤ ال از آنـرا پـاسـخ کـافـى و یـک سـؤ ال را سـربـسـته جواب داد پیامبر است ) و گرنه مرد کذابى است که شما هر تصمیمى در باره او مى توانید بگیرید.
نـخـسـت از او سؤ ال کنید داستان آن گروهى از جوانان که در گذشته دور، از قوم خود جدا شدند چه بود؟ زیرا آنها سرگذشت عجیبى داشتند!
و نیز از او سؤ ال کنید مردى که زمین را طواف کرد و به شرق و غرب جهان رسید که بود و داستانش چه بود؟.
و نیز سؤ ال کنید حقیقت روح چیست ؟.
آنـهـا حـرکـت کردند و به مکه بازگشتند و سران قریش را ملاقات کردند و گفتند ما معیار سنجش صدق و کذب محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را پیدا کردیم ، سپس سرگذشت خود را بازگو کردند، بعد خدمت پیامبر رسیدند و سؤ الات خود را مطرح کردند.
پیامبر فرمود فردا به شما پاسخ خواهم گفت - ولى انشاء الله نفرمود - پانزده شبانه روز گـذشـت کـه وحـى از نـاحـیـه خـدا بـر پـیـامـبـر نـازل نـشـد، و جـبـرئیـل بـه سـراغـش نـیـامـد، هـمـیـن امـر مـوجـب شـد کـه اهـل مـکه شایعاتى بسازند و مطالب ناموزونى نسبت به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بگویند.
ایـن امـر بـر پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) گـران آمـد، ولى سـرانـجـام جـبـرئیـل فـرا رسـیـد و سـوره کـهـف را از سـوى خـداوند آورد که در آن داستان آن گروه از جوانان و همچنین آن مرد دنیاگرد بود، بعلاوه آیه یسئلونک عن الروح ... را نیز بر پیامبر نازل کرد
پیامبر به جبرئیل فرمود چرا اینقدر تاخیر کردى ؟ گفت من جز به فرمان
پروردگارت نازل نمى شوم ، اجازه نداشتم ! (لازم به تذکر است که دو بخش از پاسخ سـؤ الات سـه گـانـه در ایـن سـوره آمـده امـا آیـه مـربـوط بـه روح ، در سـوره بـنـى اسـرائیـل گـذشـت ، و ایـن مـطـلب در قـرآن کـم نـظـیـر نـیـسـت کـه آیـهـاى بـه مـنـاسـبـتـى نـازل شـود و آنـرا بـه دسـتـور پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در لابلاى سوره خاصى جاى دهند).
تفسیر:
آغاز ماجراى اصحاب کهف
در آیـات گـذشـته ترسیمى از زندگى این جهان ، و چگونگى این میدان آزمایش انسانها و مـسـیـر زنـدگـى آنـان ، از نـظـر گـذشـت ، از آنـجـا کـه قـرآن مـسـائل کلى حساس را غالبا در ضمن مثال و یا مثالها و یا نمونه هائى از تاریخ گذشته مـجـسـم مـى سازد، در اینجا نیز نخست به بیان داستان اصحاب کهف پرداخته و از آنها به عنوان یک الگو و اسوه یاد مى کند.
گـروهـى از جوانان با هوش و با ایمان که در یک زندگى پر زرق و برق در میان انواع نـاز و نـعـمت به سر مى بردند، براى حفظ عقیده خود و مبارزه با طاغوت عصر خویش به هـمـه ایـنها پشتپا زدند، و به غارى از کوه که از همه چیز تهى بود پناه بردند، و از این راه استقامت و پایمردى خود را در راه ایمان نشان دادند.
جـالب ایـنـکـه قـرآن در ایـنـجـا بـا بـه کـار گـرفـتـن یـکـى از اصـول فـن فـصـاحـت و بـلاغـت نـخـسـت سـرگـذشـت ایـن گـروه را بـطـور اجـمـال ، بـراى آمـادگـى ذهـن شـنـونـدگـان ضـمـن چـهـار آیـه نقل کرده ، سپس به تفصیل آن در ضمن چهارده آیه مى پردازد
نخست مى گوید: آیا گمان کردى اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟! (ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا).
مـا آیـات عـجـیـبـتـرى در آسـمـان و زمـیـن داریـم کـه هـر یک از آنها نمونه اى است از عظمت و بـزرگـى آفـریـنـش ، و نیز در زندگى تو اسرار عجیبى وجود دارد که هر یک نشانه اى است از حقانیت دعوتت ، و همچنین در این کتاب بزرگ آسمانى تو آیات عجیب فراوان است ، و مسلما داستان اصحاب کهف از آنها شگفتانگیزتر نیست .
ایـنـکـه نـام ایـن گروه ، اصحاب کهف (یاران غار) گذارده شده به خاطر همان است که آنها براى نجات جان خود به غارى پناهنده شدند چنانکه در شرح حالاتشان خواهد آمد.
و امـا رقـیـم در اصـل از مـاده رقـم بـه مـعـنـى نـوشتن است و به عقیده غالب مفسران این نام دیگرى است ، براى اصحاب کهف ، چرا که سرانجام نام آنها را بر لوحهاى نوشته و بر در غار نصب کردند.
بعضى نیز آن را نام کوهى مى دانند که غار در آن واقع شده بود.
و بعضى آنرا نام سرزمینى مى دانند که آن کوه در آن بوده .
و بـعـضـى نـام شـهـر و دیـارى کـه اصـحـاب کـهـف از آن بـیـرون آمـدنـد، ولى مـعـنـى اول صحیحتر به نظر مى رسد.
اما اینکه بعضى احتمال داده اند اصحاب رقیم گروه دیگرى غیر از اصحاب کهف بوده اند، و در بـعـضـى از اخبار داستانى براى آنها نقل شده است با ظاهر آیه هماهنگ نیست ، چرا که ظـاهر آیه فوق این است که اصحاب کهف و رقیم یک گروه بودند و لذا بعد از ذکر این دو عـنـوان تـنها به بیان داستان اصحاب کهف مى پردازد و مطلقا سخنى از غیر آنها به میان نمى آورد، و این خود دلیل وحدت است .
در روایـات مـعـرفـى کـه در تـفـسـیـر نـورالثـقـلیـن در ذیل این آیه پیرامون سه نفر که در غارى گرفتار شدند ذکر شده ، که هر یک خدا را به عـمل خالصى که انجام داده بودند خواندند و از آن تنگنا رهائى یافتند بهیچ وجه سخنى از عنوان اصحاب رقیم در آن نیست ، هر چند در بعضى از کتب تفسیر این عنوان آمده است .
بـه هـر حـال تـردیـد نـبـایـد کـرد کـه ایـن دو (اصـحـاب کهف و رقیم ) اشاره به یک گروه است و شان نزول آیات نیز این حقیقت را تایید مى کند.
سپس مى گوید: به خاطر بیاور زمانى را که این گروه جوانان به غار پناه بردند (اذ أ وى الفتیة الى الکهف ).
دسـتـشان از همه جا کوتاه شده ، رو به درگاه خدا آوردند: و عرض کردند پروردگارا! ما را از رحـمـتـت بـهـره مند کن (فقالوا ربنا آتنا من لدنک رحمة ) و راه نجاتى براى ما فراهم ساز (و هیى ء لنا من امرنا رشدا).
راهـى کـه ما را از این تنگنا برهاند، به رضایت و خشنودى تو نزدیک سازد، راهى که در آن خیر و سعادت و انجام وظیفه بوده باشد.
مـا دعاى آنها را به اجابت رساندیم ، پرده هاى خواب را بر گوش آنها افکندیم و سالها در غار به خواب فرو رفتند (فضربنا على آذانهم فى الکهف سنین عددا).
سپس آنها را برانگیختیم و بیدار نمودیم ، تا ببینیم کدام گروه از آنان مدت خواب خود را بهتر حساب کرده اند (ثم بعثناهم لنعلم اى الحزبین احصى لما لبثوا امدا).
نکته ها:
1 - جـمـله اوى الفـتیة از ماده ماوى گرفته شده که به معنى جایگاه امن و امان است ، اشاره بـه ایـنـکـه ایـن جـوانـان فـرارى از محیط فاسد هنگامى که به غار رسیدند احساس آرامش کردند.

2 - فتیة جمع فتى در اصل به معنى جوان نوخاسته و شاداب است ، ولى گاهى به افراد صـاحـب سـن و سالى که روحى جوان و شاداب دارند نیز گفته مى شود، و معمولا این کلمه بـا یـک نـوع مـدح بـخـاطـر صـفـات جـوانـمـردى و مـقـاومـت و شـهـامـت و تـسـلیـم در مقابل حق همراه است .
شـاهـد ایـن سـخـن حـدیـثـى اسـت کـه از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده اسـت : امـام (عـلیـه السلام ) از یکى از یاران خود پرسید فتى به چه کسى مى گـویـنـد؟ او در پـاسـخ عـرضـکـرد: فـتـى را بـه جوان مى گوئیم ، امام (علیه السلام ) فـرمود: اما علمت ان اصحاب الکهف کانوا کلهم کهولا، فسماهم الله فتیة بایمانهم : آیا تو نـمى دانى که اصحاب کهف همگى کامل مرد بودند، اما خدا از آنها به عنوان فتیه نام برده چون ایمان به پروردگار داشتند.
سپس اضافه فرمود من آمن بالله و اتقى فهو الفتى : هر کس به خدا ایمان داشته باشد و تقوا پیشه کند جوانمرد است .
نـظـیـر هـمـیـن حـدیـث در روضـه کـافـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نقل شده است .
3 - تعبیر به من لدنک رحمة (رحمتى از ناحیه خودت ) اشاره به این است که آنها وقتى به غـار پـنـاه بـردنـد دسـت خـود را از هـمـه جـا کـوتـاه مـى دیـدنـد و تـمـام اسـبـاب و وسائل ظاهرى در برابرشان از کار افتاده بود و تنها به رحمت خدا امیدوار بودند.
4 - جمله ضربنا على آذانهم (پرده بر گوش آنها زدیم ) در لغت عرب
کنایه ظریفى است از خواباندن گوئى پرده و حجابى بر گوش شخص افکنده مى شود تا سخنى را نشنود و این پرده همان پرده خواب است .
بـه هـمـیـن دلیـل خواب حقیقى ، خوابى است که گوشه اى انسان را از کار بیندازد، و نیز به همین دلیل هنگامى که کسى را مى خواهند بیدار کنند غالبا از طریق صدا زدن و نفوذ در شنوائى او بیدارش مى کنند.
5 - تـعـبـیـر بـه سنین عددا (سالهاى متعدد) اشاره به آن است که خواب آنان سالیان دراز به طول انجامید چنانکه شرح آن در تفسیر آیات آینده به خواست خدا خواهد آمد.
6 - تـعبیر به بعثناهم در مورد بیدار شدن آنها، شاید به این جهت است که خواب آنها به قـدرى طولانى شد که همچون مرگ بود، و بیدارى آنها همچون رستاخیز و زندگى پس از مرگ .
7 - جمله لنعلم (تا بدانیم ...) مفهومش این نیست که خداوند مى خواسته در اینجا علم تازهاى کسب کند، این تعبیر در قرآن فراوان است و منظور از آن تحقق معلوم الهى است یعنى ما آنها را از خـواب بـیـدار کـردیـم تا این معنى تحقق یابد که آنها در باره میزان خوابشان از هم سؤ ال کنند.
8 - تعبیر به اى الحزبین اشاره به چیزى است که در تفسیر آیات آینده خواهد آمد که آنها پـس از بیدار شدن در باره مقدار خواب خود اختلاف کردند، بعضى آنرا یکروز، و بعضى یک نیمه روز مى دانستند، در حالى که سالیان دراز خوابیده بودند.
و اما اینکه بعضى گفته اند این تعبیر شاهد بر آن است که اصحاب رقیم غیر از اصحاب کهف بودند سخن بسیار بعیدى است که از توضیح بیشتر در باره آن بى نیاز هستیم .
آیه و ترجمه


نحن نقص علیک نبأ هم بالحق إ نهم فتیة ءامنوا بربهم و زدناهم هدى (13)
و ربطنا على قلوبهم إ ذ قاموا فقالوا ربنا رب السموت و الا رض لن ندعوا من دونه إ لها لقد قلنا إ ذا شططا (14)
هـؤ لاء قـومـنا اتخذوا من دونه ءالهة لو لا یأ تون علیهم بسلطان بین فمن أ ظلم ممن افترى على الله کذبا (15)
و إ ذ اعـتـزلتموهم و ما یعبدون إ لا الله فأ وا إ لى الکهف ینشر لکم ربکم من رحمته و یهیئ لکم من أ مرکم مرفقا (16)


ترجمه :

13 - مـا داسـتـان آنها را به حق براى تو بازگو مى کنیم ، آنها جوانانى بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند، و ما بر هدایتشان افزودیم .
14 - مـا دلهـاى آنـهـا را مـحـکـم سـاختیم در آن هنگام که قیام کردند و گفتند: پروردگار ما پـروردگـار آسـمـانـهـا و زمـیـن اسـت ، هرگز غیر او معبودى را نمى پرستیم که اگر چنین گوئیم سخنى به گزاف گفته ایم .
15 - ایـن قـوم مـا مـعـبـودهـائى جـز خـدا انـتـخـاب کـرده انـد، چـرا آنـهـا دلیل آشکارى بر این معبودان نمى آورند؟! چه کسى ظالمتر است از آن کس که بر خدا دروغ ببندد؟!
16 - و هـنـگـامـى کـه از آنـهـا و آنـچـه را جـز خدا مى پرستند کناره گیرى کردید به غار پـنـاهـنـده شـویـد، کـه پـروردگـارتـان (سایه ) رحمتش ‍ را بر شما مى گستراند، و راه آسایش و نجات به رویتان مى گشاید.
تفسیر:
سرگذشت مشروح اصحاب کهف
چـنـانـکـه گـفـتـیـم بـعد از بیان اجمالى این داستان قرآن مجید به شرح تفصیلى آن ضمن چـهـارده آیـه پرداخته و سخن را در این زمینه چنین آغاز مى کند: ما داستان آنها را آنچنان که بوده است براى تو بازگو مى کنیم (نحن نقص علیک نباهم بالحق ).
گفتارى که خالى از هر گونه خرافه ، و مطالب بى اساس ، و سخنان نادرست باشد.
آنـهـا جـوانـانـى بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایت آنها افزودیم (انهم فتیة آمنوا بربهم و زدناهم هدى ).
فتیة همانگونه که سابقا هم اشاره کردیم جمع فتى به معنى جوان شاداب است اما از آنجا کـه در سـن جـوانـى بـدن نیرومند و احساسات پرجوش و عواطف پرخروش است ، و از نظر جـنـبـه هـاى روحـى قلب جوان آماده پذیرش نور حق و کانون محبت و سخاوت و عفو و گذشت است بسیار مى شود که این کلمه (فتى و فتوت ) به معنى مجموعه این صفات به کار مى رود هـر چـنـد در سـن و سـالهـاى بـالا باشد، همانگونه که از کلمه جوانمردى و فتوت در فارسى امروز نیز این مفاهیم را مى فهمیم .
از آیات قرآن بطور اشاره و از تواریخ به صورت مشروح این حقیقت استفاده
مـى شـود کـه اصـحاب کهف در محیط و زمانى مى زیستند که بتپرستى و کفر آنها را احاطه کـرده بـود و یـک حـکـومـت جـبـار و سـتـمـگـر کـه مـعـمـولا حـافـظ و پـاسـدار شرک و کفر و جهل و غارتگرى و جنایت است بر سر آنها سایه شوم افکنده بود.
امـا ایـن گـروه از جـوانمردان که از هوش و صداقت کافى برخوردار بودند سرانجام به فـسـاد ایـن آئیـن پـى بـردنـد و تـصـمـیـم بر قیام گرفتند و در صورت عدم توانائى ، مهاجرت کردن از آن محیط آلوده .
لذا قرآن به دنبال بحث گذشته مى گوید: ما دلهاى آنها را محکم ساختیم ، در آن هنگام که قـیام کردند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است (و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السماوات و الارض .
ما هرگز غیر از او معبودى را نمى پرستیم (لن ندعوا من دونه الها).
اگر چنین بگوئیم و کسى را جز او معبود بدانیم سخنى گزاف و دور از حق گفته ایم (لقد قلنا اذا شططا).
از جـمـله ربـطـنـا عـلى قـلوبـهـم اسـتـفـاده مـى شـود کـه نـخـسـت فـکـر تـوحـیـد در دل آنـها پیدا شد ولى توانائى بر اظهار آن را نداشتند، اما خداوند دلهاى آنها را استحکام بخشید و به آنها قدرت و شهامت داد تا بپاخیزند و آشکارا نداى توحید سر دهند.
آیا نخستین بار در برابر پادشاه جبار زمان دقیانوس چنین اظهارى را کردند، و یا در میان توده مردم ، و یا هر دو و یا خودشان در میان خود؟ درست روشن نیست ، ولى ظاهر تعبیر به قاموا این است که این سخن را در میان مردم یا در برابر سلطان ظالم گفته اند.
شـطـط (بـر وزن وسـط) بـه مـعـنـى خـارج شـدن از حـد، و افـراط در دورى است ، لذا به سخنانى که بسیار دور از حق است ، شطط گفته مى شود، و اگر
بـه حـاشـیه نهرهاى بزرگ شط مى گویند به خاطر آنست که از آب فاصله زیاد دارد و دیوارهاى آن بلند است .
در واقـع ایـن جـوانـمـردان بـا ایـمـان بـراى اثـبـات تـوحـیـد و نـفـى (آله ه ) بـه دلیـل روشـنـى دسـت زدنـد، و آن ایـنـکـه مـا بـه وضـوح مـى بـیـنـیـم کـه این آسمان و زمین پـروردگـارى دارد کـه وجـود نـظـام آفـریـنش دلیل بر هستى او است ، ما هم بخشى از این مـجـموعه هستى مى باشیم ، بنابر این پروردگار ما نیز همان پروردگار آسمانها و زمین است .
سـپـس به دلیل دیگرى نیز توسل جستند و آن اینکه : این قوم ما معبودهائى جز خدا انتخاب کرده اند (هؤ لاء قومنا اتخذوا من دونه الهة ).
آخـر مـگـر اعـتـقـاد بـدون دلیـل و بـرهـان مـمـکـن اسـت ؟ چـرا آنـهـا دلیل آشکارى براى الوهیت آنها نمى آورند؟ (لو لا یاتون علیهم بسلطان بین .
آیا پندار و خیال ، یا تقلید کورکورانه مى تواند دلیلى بر چنین اعتقادى باشد؟ این چه ظلم فاحش و انحراف بزرگى است .
چه کسى ظالمتر است از آنکس که به خدا دروغ ببندد (فمن اظلم ممن افترى على الله کذبا).
ایـن افـتـرا هـم سـتـمـى اسـت بـر خـویـشـتـن ، چـرا کـه انـسـان سـرنـوشت خود را به دست عـوامـل بـدبـختى و سقوط سپرده ، و هم ظلمى است بر جامعه اى که این نغمه در آن سر مى دهد و به انحراف مى کشاند، و هم ظلمى است به ساحت قدس پروردگار و اهانتى است به مقام بزرگ او
ایـن جـوانـمـردان مـوحـد تـا آنـجـا که در توان داشتند براى زدودن زنگار شرک از دلها، و نشاندن نهال توحید در قلبها، تلاش و کوشش ‍ کردند، اما آنقدر
غـوغـاى بت و بتپرستى در آن محیط بلند بود و خفقان ظلم و بیدادگرى شاه جبار، نفسهاى مردان خدا را در سینه ها حبس کرده بود که نغمه هاى توحیدى آنها در گلویشان گم شد.
ناچار براى نجات خویشتن و یافتن محیطى آماده تر تصمیم به هجرت گرفتند، و لذا در مـیـان خـود بـه مـشـورت پـرداختند که به کجا بروند، و به کدام سو حرکت نمایند؟ و با یکدیگر چنین گفتند:
هنگامى که از این قوم بتپرست و آنچه را جز خدا مى پرستند کناره گیرى کردید، و حساب خـود را از آنـهـا جـدا نـمودید، به غار پناهنده شوید (و اذ اعتزلتموهم و ما یعبدون الا الله فاووا الى الکهف ).
تا پروردگار شما رحمتش را بر شما بگستراند و راهى به سوى آرامش و آسایش و نجات از این مشکل به رویتان بگشاید (ینشر لکم ربکم من رحمته و یهیى ء لکم من امرکم مرفقا).
یهیى ء از ماده تهیه به معنى آماده ساختن است .
و مـرفق به معنى چیزى است که وسیله لطف و راحتى و رفق باشد، بنا بر این مجموع جمله یهیى ء لکم من امرکم مرفقا یعنى خداوند، وسیله لطف و راحتى شما را فراهم مى سازد.
بـعـیـد نـیـست نشر رحمت که در جمله اول آمده است اشاره به الطاف معنوى خداوند باشد، در حالى که جمله دوم به جنبه هاى جسمانى و نجات و آرامش مادى اشاره مى کند.
نکته ها:
1 - جوانمردى و ایمان - همیشه روح توحید با یک سلسله صفات عالى انسانى همراه است ، هـم از آنـهـا سـرچـشـمـه مـى گـیـرد و هـم در آنـهـا تـاثـیـر مـتـقـابل دارد، به همین دلیل در این داستان اصحاب کهف مى خوانیم آنها جوانمردانى بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند.
و بـاز روى هـمـیـن جـهـت بـعـضـى از دانـشـمـنـدان گـفتهاند: رأ س الفتوة الایمان سرچشمه جوانمردى ایمان است .
و بـعـضـى دیـگـر گـفـته اند الفتوة بذل الندى و کف الاذى و ترک الشکوى : جوانمردى بخشش و سخاوت است و خوددارى از آزار دیگران و ترک شکایت از حوادث و مشکلات .
بـعـضـى دیـگـر فـتـوت را چـنـیـن تـفـسـیـر کـرده انـد: هـى اجـتـنـاب المـحـارم و اسـتـعـمـال المـکـارم : جـوانـمـردى پـرهـیـز از گـنـاهـان و بـه کـار گـرفـتـن فضائل انسانى است .
2 - ایـمـان و امـدادهاى الهى - در چند مورد از آیات فوق این حقیقت به خوبى منعکس است که اگـر انـسـان گـامـهـاى نـخستین را در راه الله بردارد، و براى او به پاخیزد، کمک و امداد الهـى بـه سـراغ او مـى شـتـابـد، در یک جا مى گوید: آنها جوانمردانى بودند که ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم .
در مورد دیگر مى گوید: ما دلهاى آنها را محکم ساختیم و نیرو و توان بخشیدیم .
و در پـایـان آیـات نـیـز خـوانـدیـم کـه آنـها در انتظار نشر رحمت الهى و یافتن راه نجات بودند.
آیـات دیـگـر قـرآن نـیـز ایـن حـقیقت را به روشنى تایید مى کند مگر نه این است که اگر انـسـان بـراى خـدا مـجـاهـده کـنـد خـدا او را به راه حق هدایت مى نماید؟ (و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا) (سوره عنکبوت آخرین آیه ).
و نـیـز در سـوره مـحـمـد آیـه 17 مـیخوانیم : و الذین اهتدوا زادهم هدى : آنها که راه هدایت را پوئیدند خدا بر هدایتشان مى افزاید
مـى دانـیـم راه حـق راهـى اسـت بـا مـوانـع بـسـیـار و دشـواریهاى فراوان که اگر لطف خدا شامل حال انسان نشود پیمودن آن تا وصول به مقصد کار مشکلى است .
ایـن را هـم مـى دانـیم که لطف خداوند بالاتر از آن است که بنده حقجو و حق طلبش را در این مسیر تک و تنها بگذارد.
3 - پـنـاهـگـاهى به نام غار - الف و لام در کلمه الکهف شاید اشاره به این باشد که آنها غـار مـعـینى را در نقطه دور دستى در نظر گرفته بودند که اگر تبلیغات توحیدیشان به ثمر نرسد براى نجات خود از آن محیط آلوده و تاریک به آن غار پناه برند.
کهف کلمه پر مفهومى است که همان بازگشت به ابتدائى ترین نوع زندگى بشر را به خـاطر مى آورد، محیطى که در آن نور و روشنائى نیست ، و شبهاى تاریک و سردش یادآور دردهـاى جـانـکاه انسانهاى محروم است ، نه از زرق و برق دنیاى مادى در آن خبرى است ، نه از بستر نرم و زندگى مرفه !.
مـخـصـوصـا بـا تـوجـه بـه آنـچـه در تـواریـخ نـقـل شـده کـه اصـحـاب کـهـف وزیران و صـاحـبـمـنصبان بزرگ شاه بودند که بر ضد او و آئینش ‍ قیام کردند روشن مى شود که گذشتن از آن زندگى پرناز و نعمت و ترجیح غارنشینى بر آن تا چه حد شهامت و گذشت و همت و وسعت روح میخواهد؟!.
ولى در آن غار تاریک و سرد و خاموش ، و احیانا خطرناک از نظر حمله حیوانات
موذى ، یک دنیا نور و صفا و توحید و معنویت بود.
خـطـوط رحـمـت الهى بر دیوار چنین غارى نقش بسته ، و آثار لطف پروردگار در فضایش مـوج مـیـزد، خبرى از بتهاى رنگارنگ مسخره در آن نبوده ، و دامنه طوفان ظلم جباران به آن کشیده نمى شد.
انـسـان را از آن فـضـاى مـحـدود و خـفـقـان بـار مـحـیـط جهل و جنایت رهائى مى بخشید و در فراخناى اندیشه آزاد غوطه ور مى ساخت .
آرى ایـن جـوانـمردان موحد آن دنیاى آلوده را که با تمام وسعتش زندان جانکاهى بود ترک گـفـتـنـد، و بـه غـار خـشـک و تـاریـکى که ابعادش همچون فضائى بیکران مى نمود روى آوردند.
درسـت همچون یوسف پاکدامن که هر چه به او اصرار کردند اگر تسلیم هوسهاى سرکش هـمـسـر زیـبـاى عـزیـز مـصـر نـشوى ، زندان تاریک و وحشتناک در انتظار تو است ، او بر استقامتش افزود، و سرانجام این جمله عجیب را به پیشگاه خداوند عرضه داشت : رب السجن احـب الى مـمـا یـدعوننى الیه و الا تصرف عنى کیدهن اصب الیهن : پروردگارا! زندان با آنهمه دردهاى جانکاهش نزد من از این آلودگى که مرا به آن دعوت مى کنند، محبوبتر است ، و اگـر وسـوسـه هـاى آنـها را از من دفع نکنى من در دام آنها گرفتار خواهم شد! (یوسف - 32).
آیه و ترجمه


و تـرى الشـمـس إ ذا طـلعـت تـزور عـن کـهـفـهـم ذات الیـمـیـن و إ ذا غـربـت تـقـرضـهـم ذات الشـمـال و هـم فـى فـجـوة مـنـه ذلک مـن ءایـات الله مـن یـهـد الله فـهـو المـهـتـد و مـن یضلل فلن تجد له ولیا مرشدا (17)
و تـحـسـبـهـم أ یـقـاظـا و هـم رقـود و نـقـلبـهـم ذات الیـمـیـن و ذات الشـمـال و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید لواطلعت علیهم لولیت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا (18)


ترجمه :

17 - خـورشـیـد را مـى دیـدى کـه بـه هـنـگـام طـلوع بـه ظـرف راسـت (غـار) آنـهـا مـتـمـایـل مـى گـردد، و بـه هـنـگـام غـروب بـطـرف چـپ ، و آنـهـا در محل وسیعى از غار قرار داشتند، این از آیات خدا است ، هر کس را خدا هدایت کند هدایت یافته واقعى او است ، و هر کس را گمراه کند ولى و راهنمائى هرگز براى او نخواهى یافت .
18 - (اگـر بـه آنـهـا نگاه مى کردى ) مى پنداشتى بیدارند، در حالى که در خواب فرو رفـته بودند، و ما آنها را به سمت راست و چپ مى گرداندیم (تا بدنشان سالم بماند) و سـگ آنـهـا دسـتـهـاى خـود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهبانى مى کرد) اگر به آنها نگاه مى کردى فرار مى نمودى ، و سر تا پاى تو از ترس و وحشت پر مى شد
تفسیر:
موقعیت دقیق اصحاب کهف
در دو آیه فوق قرآن به ریزه کاریهاى مربوط به زندگى عجیب اصحاب کهف در آن غار پرداخته و آنچنان دقیق و ظریف ، جزئیات آن را فاش مى کند که گوئى انسان در برابر غـار نـشسته و خفتگان غار را با چشم خود تماشا مى کند در این دو آیه به شش ‍ خصوصیت اشاره شده است :
1 - دهانه غار رو به شمال گشوده میشد و چون در نیمکره شمالى زمین قطعا بوده است نور آفتاب به درون آن مستقیما نمى تابید چنانکه قرآن مى گوید: اگر به خورشید نگاه مى کـردى مـى دیـدى کـه به هنگام طلوع ، در طرف راست غار آنها قرار مى گیرد، و به هنگام غـروب در طـرف چـپ (و تـرى الشـمـس اذا طـلعـت تـزاور عـن کـهـفـهـم ذات الیمین و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال )
و به این ترتیب نور مستقیم آفتاب که تداوم آن ممکن است موجب پوسیدگى و فرسودگى شود به بدن آنها نمى تابید، ولى نور غیر مستقیم بقدر کافى وجود داشت .
تـعـبـیـر به تزاور که به معنى تمایل پیدا کردن است این نکته را دربردارد که گوئى خورشید ماموریت داشت از سمت راست غار بگذرد و همچنین تعبیر تقرض که معنى قطع کردن و بـریـدن دارد، نـیـز مـفـهـوم مـامـوریـت را در بـر دارد، و از این گذشته تزاور که از ماده زیـارت اسـت تـوأ م بـا آغازگرى است که مناسب طلوع آفتاب مى باشد، و تقرض قطع و پایان را که در مفهوم غروب نهفته است نیز مشخص مى کند.
بـودن دهـانـه غـار بـه سوى شمال سبب میشد که بادهاى ملایم و لطیفى که معمولا از سمت شمال میوزد به آسانى در درون غار وارد شود و در همه زوایاى آن روح تازهاى بدمد.
2 - آنها در یک محل وسیع از غار قرار داشتند (و هم فى فجوة منه ).
اشـاره به اینکه دهانه غار که معمولا تنگ است جایگاه آنها نبود، بلکه قسمتهاى وسط غار را انتخاب کرده بودند که هم از چشم بینندگان دور بود، و هم از تابش مستقیم آفتاب .
در ایـنجا قرآن رشته سخن را قطع مى کند، و به یک نتیجه گیرى معنوى مى پردازد، چرا که ذکر همه این داستانها براى همین منظور است .
مى گوید: این از آیات خدا است ، هر کس را خدا هدایت کند هدایت یافته واقعى او است ، و هر کـس را گـمـراه نـمـاید سرپرست و راهنمائى هرگز براى او نخواهى یافت (ذلک من آیات الله من یهد الله فهو المهتد و من یضلل فلن تجد له ولیا مرشدا)
آرى آنـهـا کـه در راه خـدا گـام بـگذارند و براى او به جهاد برخیزند در هر قدمى آنانرا مـشـمـول لطـف خـود مـى سـازد، نـه فـقـط در اسـاس ‍ کـار، کـه در جـزئیـات هـم لطـفـش شامل حال آنها است .
3 - خـواب آنـهـا یـک خـواب عـادى و مـعـمـولى نـبـود، اگـر بـه آنـهـا نـگـاه مـى کـردى ، خـیال مى کردى آنها بیدارند، در حالى که در خواب فرو رفته بودند! (و تحسبهم ایقاظا و هم رقود).
و ایـن نشان مى دهد که چشمان آنها کاملا باز بوده است ، درست همانند یک انسان بیدار، این حالت استثنائى شاید براى آن بوده که حیوانات موذى به آنان نزدیک نشوند چرا که از انسان بیدار مى ترسند، و یا به خاطر اینکه منظره رعبانگیزى پیدا کنند که هیچ انسانى جرات ننماید به آنها نزدیک شود، و این خود یک سپر حفاظتى براى آنها بوده باشد.
4 - بـراى ایـنـکه بر اثر گذشت سالیان دراز از این خواب طولانى اندام آنها نپوسد: ما آنها را به سمت راست و چپ میگرداندیم (و نقلبهم
ذات الیمین و ذات الشمال ).
تـا خـون بـدنـشـان در یـکـجـا مـتـمرکز نشود، و فشار و سنگینى در یک زمان طولانى روى عضلاتى که بر زمین قرار داشتند اثر زیانبار نگذارد.
5 - در ایـن مـیـان سـگـى کـه هـمـراه آنـهـا بود بر دهانه غار دستها را گشوده و به حالت نگهبانى خوابیده بود (و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید).
وصـیـد چـنـانـکـه راغـب در کـتـاب مـفـردات مـى گـویـد: در اصـل بـه مـعـنـى اطـاق و انـبـارى اسـت کـه در کـوهـسـتـان بـراى ذخـیـره اموال ایجاد مى کنند، و در اینجا به معنى دهانه غار است .
با اینکه در آیات قرآن تاکنون سخنى از سگ اصحاب کهف نبوده ولى قرآن مخصوصا در ذکـر داسـتـانـهـا گـاه تـعـبـیـراتـى مـى کـنـد کـه از آن مـسـائل دیگرى نیز روشن مى شود، از جمله بیان حالت سگ اصحاب کهف در اینجا نشان مى دهـد کـه آنـهـا سـگـى نـیـز بـه هـمراه داشتند که پابپاى آنها راه میرفت و گوئى مراقب و نگاهبانشان بود.
در ایـنـکـه ایـن سـگ از کجا با آنها همراهى کرد، آیا سگ صید آنها بود، و یا سگ چوپانى بـود که در وسط راه به او برخوردند، و هنگامى که چوپان آنها را شناخت حیوانات را رو بـه سـوى آبـادى روانـه کـرد و خـود کـه جـویـاى حـقـیـقـت و طالب دیدار یار بود با این پاکبازان همراه شد، سگ نیز دست از دامنشان برنداشت و براه خود ادامه داد.
آیـا مـفـهـوم ایـن سـخن آن نیست که در راه رسیدن به حق همه عاشقان این راه مى توانند گام بـگـذارند، و درهاى کوى دوست به روى کسى بسته نیست ، از وزیران توبهکار شاه جبار گرفته ، تا مرد چوپان ، و حتى سگش ؟!
مـگـر نـه این است که قرآن مى گوید تمام ذرات موجودات در زمین و آسمان و همه درختان و جـنـبـنـدگـان ذکـر خـدا مـى گـویـنـد، عـشـق او را در سـر و مـهـر او را بـه دل دارند (آیه 44 سوره اسراء).
6 - مـنـظـره آنـها چنان رعبانگیز بود که اگر به آنها نگاه مى کردى فرار مى نمودى . و سـر تـا پاى تو از ترس و وحشت پر مى شد (لو اطلعت علیهم لولیت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا).
ایـن اولیـن و آخـریـن بار نیست که خداوند به وسیله رعب و ترس یک سپر حفاظتى به دور بـنـدگـان بـا ایـمـانـش ایـجـاد مـى کـنـد، در آیـات سـوره آل عـمـران آیـه 151 نـیز به صحنهاى از همین امر برخورد مى کنیم که خداوند مى گوید: سـنـلقـى فـى قـلوب الذین کفروا الرعب : ما به زودى در دلهاى کافران ترس و وحشت مى افکنیم .
در دعـاى نـدبـه نـیز در باره پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم ثم نـصـرتـه بـالرعـب : خـداونـدا تـو پـیـامـبـرت را بـوسـیـله رعـب و وحـشـتـى کـه در دل دشمنانش افکندى یارى نمودى .
اما اینکه این رعب و وحشت که از مشاهده اصحاب کهف سراسر وجود بیننده را پر مى کرد به خـاطـر ظـاهـر جـسـمـانى آنها بود، یا یک نیروى مرموز معنوى در این زمینه کار مى کرد؟ در آیـات قـرآن سـخـنـى از آن نیامده ، هر چند مفسران بحثهائى دارند که چون دلیلى بر آنها نبود از ذکر آنها صرف نظر مى کنیم .
ضـمـنـا جمله و لملئت منهم رعبا (سر تا پاى وجود تو از ترس پر میشد) در حقیقت علت است بـراى جـمـله لولیـت مـنـهـم فـرارا (اگـر آنـها را مى دیدى فرار مى کردى ) یعنى به این دلیـل فـرار مى کردى که ترس و وحشت قلب تو را احاطه مى کرد، بلکه گوئى از قلب کـه کانون اصلى آنست نیز سر برآورده ، به تمام ذرات وجود نفوذ مى کرد و همه را مملو از وحشت مى ساخت به هر حال هنگامى که اراده خدا به چیزى تعلق گیرد از ساده ترین راه ، مهمترین نتیجه را پدید مى آورد .
آیه و ترجمه


و کذلک بعثنهم لیتساءلوا بینهم قال قائل منهم کم لبثتم قالوا لبثنا یوما أ و بعض یوم قـالوا ربـکـم أ عـلم بـمـا لبثتم فابعثوا أ حدکم بورقکم هذه إ لى المدینة فلینظر أ یها أ زکى طعاما فلیأ تکم برزق منه و لیتلطف و لا یشعرن بکم أ حدا (19)
إ نهم إ ن یظهروا علیکم یرجموکم أ و یعیدوکم فى ملتهم و لن تفلحوا إ ذا أ بدا (20)


ترجمه :

19 - هـمـیـنـگـونـه مـا آنـهـا را (از خـواب ) بـرانـگـیـخـتـیـم تـا از یـکـدیـگـر سـؤ ال کـنـنـد، یـکـى از آنها گفت چه مدت خوابیدید؟ آنها گفتند یکروز یا بخشى از یکروز (و چـون درسـت نـتـوانـسـتـند مدت خوابشان را بدانند) گفتند پروردگارتان از مدت خوابتان آگـاهـتـر اسـت ، اکـنـون یـک نـفر را با این سکهاى که دارید به شهر بفرستید تا بنگرد کـدامـیـن نـفـر از آنـها غذاى پاکترى دارند، از آن مقدارى براى روزى شما بیاورد، اما باید نهایت دقت را به خرج دهد و هیچ کس را از وضع شما آگاه نسازد.
20 - چرا که اگر آنها از وضع شما آگاه شوند سنگسارتان مى کنند، یا به آئین خویش شما را باز مى گردانند، و در آن صورت هرگز روى رستگارى را نخواهید دید!
تفسیر:
بیدارى بعد از یک خواب طولانى
بـه خـواست خدا در آیات آینده مى خوانیم که خواب اصحاب کهف آنقدر طولانى شد که به 309 سـال بـالغ گـردیـد، و بـه ایـن تـرتـیب خوابى بود شبیه به مرگ ، و بیداریش همانند رستاخیز، لذا در آیات مورد بحث قرآن مى گوید: و اینگونه آنها را برانگیختیم (و کذلک بعثناهم ).
یـعـنـى هـمـانگونه که قادر بودیم آنها را در چنین خواب طولانى فرو بریم قادر بودیم آنها را به بیدارى باز گردانیم
مـا آنـهـا را از خـواب بـرانـگـیـخـتـیـم : تـا از یـکـدیـگـر سـؤ ال کـنـنـد، یـکـى از آنـهـا پـرسـیـد فـکـر مـى کنید چه مدت خوابیده اید؟ (لیتسائلوا بینهم قال قائل منهم کم لبثتم ).
آنها گفتند: یک روز یا بخشى از یک روز (قالوا لبثنا یوما او بعض یوم ).
ایـن تـردیـد شـایـد به خاطر آن بوده است که طبق گفته جمعى از مفسران آنها در آغاز روز وارد غـار شـدنـد و بـه خـواب فرو رفتند و در پایان روز بیدار شدند، همین سبب شد که اول چـنـیـن فـکـر کنند که یک روز خوابیده اند همین که منظره آفتاب را دیدند بخشى از یک روز را مطرح کردند.
ولى سـرانـجـام چون نتوانستند دقیقا بدانند مدت خوابشان چقدر بوده : گفتند پروردگار شما از مدت خوابتان آگاهتر است (قالوا ربکم اعلم بما لبثتم ).
جـمـعـى گـفـتـه انـد گوینده این سخن بزرگترین آنها که تملیخا نام داشت بوده است ، و تـعـبـیـر بـه صـیـغـه جـمـع قـالوا (گـفـتـنـد) در ایـنـگـونـه مـوارد معمول است .
و شـایـد ایـن سـخـن بـه خـاطـر آن بـود کـه از وضع قیافه و موها و ناخنها و همچنین طرز لباسهایشان در شک فرو رفتند که نکند این یک خواب غیر عادى باشد.
ولى به هر حال سخت احساس گرسنگى و نیاز به غذا مى کردند چون ذخیره هاى بدن آنها تـمـام شـده بـود، لذا نـخستین پیشنهادشان این بود: سکه نقرهاى را که با خود دارید به دسـت یـکـى از نـفـرات خـود بـدهـیـد و او را بـه شـهـر بـفـرستید، تا برود و ببیند کدامین فـروشـنـده غـذاى پـاکترى دارد، به مقدار روزى و نیاز از آن براى شما بیاورد (فابعثوا احدکم بورقکم هذه الى المدینة فلینظر ایها ازکى طعاما فلیاتکم برزق منه ).
امـا بـایـد نـهایت دقت را به خرج دهد، و هیچکس را از وضع شما آگاه نسازد (و لیتلطف و لا یشعرن بکم احدا).
چرا که اگر آنها از وضع شما آگاه شوند و بر شما دست یابند یا سنگسارتان مى کنند یـا بـه آئین خویش (آئین بت پرستى ) باز مى گردانند (انهم ان یظهروا علیکم یرجموکم او یعیدوکم فى ملتهم ).
و در آن صورت هرگز روى نجات و رستگارى را نخواهید دید (و لن تفلحوا اذا ابدا).
نکته ها:
1 - پاکترین طعام - جالب اینکه در این داستان مى خوانیم که اصحاب
کهف بعد از بیدارى با اینکه قاعدتا بسیار گرسنه بودند و ذخیره بدن آنها در این مدت طـولانـى مـصـرف شـده بود، ولى باز به کسى که مامور خرید غذا مى شود توصیه مى کـنـنـد هـر غـذائى را نـخـرد، بـلکـه بـنگرد در میان فروشندگان کدامین نفر غذایش از همه پاکتر است آنرا انتخاب کند
بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد این سخن ناظر به حیوانات ذبح شده است زیرا آنها مى دانـسـتـنـد در آن شـهـر افرادى هستند که گوشتهاى آلوده و احیانا مردار مى فروشند، و یا بعضى از آنها کسب و کارشان اصولا آلوده به حرام بوده ، آنها توصیه مى کنند از خرید طعام از چنین اشخاصى پرهیز شود.
ولى ظـاهـرا ایـن جـمـله مـفـهـوم وسـیـعـى دارد کـه هـر گـونـه پـاکـى ظـاهـرى و بـاطنى را شـامل مى شود، و این توصیهاى است به همه رهروان راه حق که نه تنها به غذاى روحانى بـیـندیشند، بلکه مراقب پاکى غذاى جسمانیشان نیز باشند، پاک از هر گونه آلودگى ، حـتـى در بـحـرانـیـتـریـن لحـظـات زنـدگـى نـیـز ایـن اصل را فراموش نکنند.
امـروز بـسـیارى از مردم جهان به اهمیت این دستور در یک قسمت پى برده اند، وسعى دارند غـذاى آنـهـا از هـر نوع آلودگى ظاهرى به دور باشد، غذاها را در ظرفهاى سرپوشیده و دور از دستهاى آلوده ، و گرد و غبار نگهدارى مى کنند، البته این کار بسیار خوبى است ، ولى بـه ایـن مـقـدار نباید قناعت کرد، بلکه باید غذاها از آلودگى به حرام ، ربا، غش و تقلب و هر گونه آلودگى باطنى نیز پاک باشد.
در روایـات اسـلامـى تـاکـیـد فـراوانـى روى غـذاى حلال و تاثیر آن در استجابت دعا و صفاى قلب شده است .
در روایـتـى مـیـخـوانـیـم کسى خدمت پیامبر آمد عرض کرد احب ان یستجاب دعائى : دوست دارم دعاى من به اجابت برسد.
پیامبر فرمود: طهر ماکلک و لا تدخل بطنک الحرام : غذاى خود
را پاک کن و غذاى حرام در معده خود وارد منما.
2 - تـقـیـه سـازنـده - از تعبیرات آیات فوق به خوبى استفاده مى شود که اصحاب کهف اصـرار داشـتـنـد در آن مـحـیـط کـسـى از جـایـگـاه آنـهـا آگـاه نـشود، مبادا آنها را مجبور به قـبـول آئیـن بـتـپـرسـتـى کـنـنـد، و یـا بـه بـدتـریـن وضـعـى آنـهـا را بـه قـتل برسانند یعنى سنگسارشان کنند، آنها مى خواستند ناشناخته بمانند تا از این طریق بـتـوانـنـد نـیـروى خـود را بـراى مـبـارزات آیـنـده ، و یـا لااقل براى حفظ ایمان خویش نگهدارند.
ایـن خـود یـکـى از اقسام تقیه سازنده است ، زیرا حقیقت تقیه این است که انسان از به هدر دادن نـیروها جلوگیرى کند و با پوشاندن خویش یا عقیده خویش موجودیت خود را حفظ کند، تا در موقع لزوم بتواند به مبارزات مؤ ثر خود ادامه دهد.
بـدیـهـى اسـت آنـجا که اخفاى عقیده باعث شکست هدف و برنامه ها است در اینجا تقیه ممنوع است ، باید همه چیز را آشکار کرد و لو بلغ ما بلغ (هر آنچه باداباد!).
3 - کانون قرآن لطف است
جـمـله و لیـتـلطـف که طبق مشهور درست نقطه وسط قرآن مجید از نظر شماره کلمات است خود داراى لطف خاص و معنى بسیار لطیفى است ، زیرا از ماده لطف و لطافت گرفته شده که در ایـنـجـا بـه مـعـنـى دقـت و ظرافت به خرج دادن است ، یعنى مامور تهیه غذا آنچنان برود و بازگردد که هیچکس از ماجراى آنها
آگاه نشود.
بـعـضـى از مـفسران گفته اند منظور لطافت در خریدن غذا است به گونه اى که در معامله سختگیرى نکند، و نزاع و جنجالى به راه نیندازد، و جنس بهترین را انتخاب کند.
و ایـن خـود لطـفـى اسـت کـه جـمـله وسـط قـرآن را لطـف و تـلطـف تشکیل مى دهد .
آیه و ترجمه


و کـذلک أ عـثـرنـا عـلیـهـم لیـعلموا أ ن وعد الله حق و أ ن الساعة لا ریب فیها إ ذ یتنازعون بـیـنـهـم أ مـرهـم فـقـالوا ابـنـوا عـلیـهـم بـنـیـانـا ربـهـم أ عـلم بـهـم قال الذین غلبوا على أ مرهم لنتخذن علیهم مسجدا (21)
سـیـقـولون ثـلثـة رابعهم کلبهم و یقولون خمسة سادسهم کلبهم رجما بالغیب و یقولون سـبـعـة و ثـامـنـهـم کـلبـهـم قـل ربـى أ عـلم بـعـدتـهـم مـا یـعـلمـهـم إ لا قلیل فلا تمار فیهم إ لا مراء ظهرا و لا تستفت فیهم منهم أ حدا (22)
و لا تقولن لشى ء إ نى فاعل ذلک غدا (23)
إ لا أ ن یشاء الله و اذکر ربک إ ذا نسیت و قل عسى أ ن یهدین ربى لا قرب من هذا ارشدا (24)


ترجمه :

21 - و ایـنـچنین مردم را متوجه حال آنها کردیم تا بدانند وعده (رستاخیز) خداوند حق است و در پـایـان جـهـان و قـیـام قـیـامت شکى نیست ، در آن هنگام که میان خود در این باره نزاع مى کردند: گروهى مى گفتند بنائى بر آن بسازید (تا براى همیشه از نظر پنهان شوند و از آنـهـا سـخـن نـگـوئیـد که ) پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است (ولى آنها که از رازشان آگاهى یافتند و آنرا دلیلى بر رستاخیز دیدند) گفتند ما مسجدى در کنار (مدفن ) آنها مى سازیم (تا خاطره آنها فراموش نشود).
22 - گروهى خواهند گفت آنها سه نفر بودند که چهارمینشان سگ آنها بود، و گروهى مى گـویـنـد پـنـج نـفـر بـودنـد کـه شـشـمـیـن آنـهـا سـگشان بود - همه اینها سخنانى بدون دلیـل اسـت - و گـروهـى مـى گـویـنـد آنها هفت نفر بودند و هشتمینشان سگ آنها بود، بگو پـروردگـار مـن از تـعـداد آنـهـا آگـاهـتـر اسـت جـز گـروه کـمـى تـعداد آنها را نمى دانند، بـنـابـرایـن در بـاره آنـهـا جـز بـا دلیـل سـخـن مـگـوى و از هـیـچـکـس پـیـرامـون آنـهـا سؤ ال منما.
23 - و هرگز نگو من فردا کارى انجام مى دهم .
24 - مـگـر ایـنـکـه خـدا بـخواهد، و هر گاه فراموش کردى (جبران نما) و پروردگارت را بخاطر بیاور، و بگو امیدوارم که پروردگارم مرا به راهى روشنتر از این هدایت کند.
تفسیر:
پایان ماجراى اصحاب کهف
بـه زودى داسـتـان هـجـرت این گروه از مردان با شخصیت در آن محیط، در همه جا پیچید، و شـاه جـبـار سخت برآشفت ، نکند هجرت یا فرار آنها مقدمه اى براى بیدارى و آگاهى مردم گـردد، و یـا به مناطق دور و نزدیک بروند، و به تبلیغ آئین توحید و مبارزه با شرک و بتپرستى بپردازند.
لذا دسـتـور داد مـامـوران مـخـصـوص هـمـه جا به جستجوى آنها بپردازند، و اگر رد پائى یافتند آنان را تا دستگیریشان تعقیب کنند، و آنها را به مجازات برساند.
امـا هـر چه بیشتر جستند کمتر یافتند، و این خود معمائى براى مردم محیط و نقطه عطفى در سـازمـان فکر آنها شد، و شاید همین امر که گروهى از برترین مقامات مملکتى پشتپا بر همه مقامات مادى بزنند و انواع خطرات را پذیرا گردند سرچشمه بیدارى و آگاهى براى گروهى از مردم شد.
ولى بـه هـر حـال داستان اسرارآمیز این گروه در تاریخشان ثبت گردید، و از نسلى به نـسـل دیـگـر انـتـقـال یـافـت ، و صـدهـا سـال بـر ایـن منوال گذشت ...
اکنون به سراغ مامور خرید غذا برویم و ببینیم بر سر او چه آمد، او وارد شهر شد ولى دهانش از تعجب بازماند، شکل ساختمانها به کلى دگرگون شده ، قیافه ها همه ناشناس ، لبـاسـهـا طـرز جـدیدى پیدا کرده و حتى طرز سخن گفتن و آداب و رسوم مردم عوض ‍ شده اسـت ویـرانـه هـاى دیـروز تـبـدیـل بـه قـصـرهـا و قـصـرهـاى دیـروز بـه ویـرانـه هـا مبدل گردیده !
شـایـد در یـک لحـظـه کوتاه فکر کرد هنوز خواب است و آنچه مى بیند رؤ یا است چشمهاى خود را بهم مى مالد اما متوجه مى شود آنچه را مى بیند عین واقعیتى عجیب و باورناکردنى .
او هـنـوز فـکـر مـى کـنـد خـوابـشـان در غـار یک روز یا یک نیمه روز بوده است پس اینهمه دگرگونى چرا؟ اینهمه تغییرات در یک روز چگونه امکان پذیر است .
از سوى دیگر قیافه او براى مردم نیز عجیب و نامانوس است ، لباس او، طرز سخن گفتن او، و چـهـره و سـیـماى او، همه براى آنها تازه است ، و شاید این وضع نظر عده اى را به سوى او جلب کرد و به دنبالش روان شدند.
تـعـجـب او هـنـگامى به نهایت رسید که دست در جیب کرد تا بهاى غذائى را که خریده بود بـپـردازد، فـروشـنـده چـشـمـش بـه سـکـهـاى افـتـاد کـه بـه 300 سـال قـبـل و بـیشتر تعلق داشت ، و شاید نام دقیانوس شاه جبار آن زمان بر آن نقش بود، هنگامى که توضیح خواست ، او در جواب گفت تازگى این سکه را به دست آورده ام !
کـم کم از قرائن احوال بر مردم مسلم شد که این مرد یکى از گروهى است که نامشان را در تـاریـخ 300 سـال قـبـل خـوانـده انـد و در بـسـیـارى از محافل سرگذشت اسرارآمیزشان مطرح بوده است .
و خود او نیز متوجه شد که در چه خواب عمیق و طولانى او و یارانش فرو رفته بودند.
این مساله مثل بمب در شهر صدا کرد، و زبان به زبان در همه جا پیچید.
بـعـضى از مؤ رخان مى نویسند در آن ایام زمامدار صالح و موحدى بر آنها حکومت مى کرد، ولى هـضـم مـسـاله مـعـاد جـسـمـانـى و زنـده شـدن مردگان بعد از مرگ براى مردم آن محیط مـشـکـل بـود جـمـعـى از آنـهـا نمى توانستند باور کنند که انسان بعد از مردن به زندگى بـازمـى گـردد، اما ماجراى خواب اصحاب کهف دلیل دندانشکنى شد براى آنها که طرفدار معاد جسمانى بودند.
و لذا قرآن در نخستین آیه مى گوید:
هـمـانـگـونـه که آنها را به خواب فرو بردیم از آن خواب عمیق و طولانى بیدار کردیم و مـردم را مـتـوجه حالشان نمودیم ، تا بدانند وعده رستاخیز خداوند حق است (و کذلک اعثرنا علیهم لیعلموا ان وعد الله حق ).
و در پایان جهان و قیام قیامت شکى نیست (و ان الساعة لا ریب فیها).
چـرا کـه ایـن خـواب طـولانـى کـه صـدهـا سـال بـه طول انجامید بى شباهت به مرگ نبود و بیدار شدنشان همچون رستاخیز، بلکه میتوان گفت ایـن خـواب و بـیـدارى از پارهاى جهات از مردن و بازگشتن به حیات ، عجیبتر بود، زیرا صدها سال بر آنها گذشت در حالى که بدنشان نپوسید، در حالى که نه غذائى خوردند و نـه آبـى نـوشـیـدنـد، در ایـن مـدت طـولانـى چـگـونـه زنـده مـانـدنـد؟ آیـا ایـن دلیـل بـر قـدرت خـدا بـر هـر چـیـز و هر کار نیست ؟ حیات بعد از مرگ با توجه به چنین صحنهاى مسلما امکان پذیر است .
بـعـضى از مؤ رخان نوشته اند که مامور خرید غذا به سرعت به غار بازگشت و دوستان خـود را از مـاجـرا آگـاه سـاخـت ، هـمـگى در تعجب عمیق فرو رفتند، و از آنجا که احساس مى کردند همه فرزندان و برادران و دوستان را از دست داده اند، و هیچکس از یاران سابق آنها زنده نمانده تحمل این زندگى براى آنها سخت و ناگوار بود، از خدا خواستند که چشم از این جهان بپوشند و به جوار رحمت حق منتقل شوند و چنین شد.
آنها چشم از جهان پوشیدند و جسدهاى آنها در غار مانده بود که مردم به سراغشان آمدند.
در اینجا نزاع و کشمکش بین طرفداران مساله معاد جسمانى و مخالفان آنها در گرفت .
مـخـالفـان سـعـى داشـتـنـد کـه مـسـاله خـواب و بـیـدارى اصـحـاب کهف به زودى به دست فـرامـوشـى سـپـرده شـود، و ایـن دلیـل دندانشکن را از دست موافقان بگیرند، لذا پیشنهاد کـردنـد در غـار گـرفـتـه شـود، تا براى همیشه از نظر مردم پنهان گردند (اذ یتنازعون بینهم امرهم فقالوا ابنوا علیهم بنیانا).
و براى خاموش کردن مردم مى گفتند زیاد از آنها سخن نگوئید، آنها سرنوشت اسرارآمیزى داشتند که پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است (ربهم اعلم بهم ).
بنابراین داستان آنها را رها کنید و به حال خودشان واگذارید
در حالى که مؤ منان راستین که از این امر آگاهى یافته بودند و آن را سند زنده اى براى اثـبـات رسـتـاخـیـز به مفهوم حقیقیش ‍ مى دانستند، سعى داشتند این داستان هرگز فراموش نـشـود، و لذا گـفـتـنـد: ما در کنار مدفن آنها مسجد و معبدى مى سازیم تا مردم یاد آنها را از خـاطـره هـا هـرگـز نـبـرنـد بـه عـلاوه از روح پـاک آنـهـا اسـتـمـداد طـلبـنـد (قال الذین غلبوا على امرهم لنتخذن علیهم مسجدا).
در تفسیر آیه فوق احتمالات متعدد دیگرى داده اند که به هنگام ذکر نکته ها به بعضى از آنها اشاره خواهیم کرد.
آیـه بـعـد بـه پـاره اى از اخـتلافات اشاره مى کند که در میان مردم در زمینه اصحاب کهف وجود دارد، از جمله : در باره تعداد آنها مى گوید:
گـروهـى از مـردم خـواهند گفت آنها سه نفر بودند که چهارمینشان سگشان بود (سیقولون ثلاثة رابعهم کلبهم ).
و گـروهـى مـى گـویـنـد پـنـج نـفر بودند که ششمین آنها سگ آنها بود (و یقولون خمسة سادسهم کلبهم ).
همه اینها سخنانى بدون دلیل و تیر در تاریکى است . (رجما بالغیب ).
و گـروهـى مـى گـویند آنها هفت نفر بودند و هشتمین آنها سگ آنها بود (و یقولون سبعة و ثامنهم کلبهم ).
بـگـو پـروردگـار مـن از تـعـداد آنـهـا آگـاهـتـر اسـت (قل ربى اعلم بعدتهم ).
تـنـهـا گـروه کـمـى تـعـداد آنـهـا را مـى دانـنـد (مـا یـعـلمـهـم الا قلیل ).
گـر چـه در جـمـله هـاى فـوق قـرآن بـا صـراحـت تـعـداد آنها را بیان نکرده است ، ولى از اشـاراتـى کـه در آیـه وجـود دارد مـى تـوان فـهـمـیـد کـه قـول سـوم هـمـان قـول صـحـیـح و مـطـابـق واقـع اسـت ، چـرا کـه بـه دنبال قول اول و دوم کلمه رجما بالغیب (تیر در تاریکى ) که اشاره به بى اساس بودن آنـهـا اسـت آمـده ، ولى در مـورد قـول سـوم نـه تنها چنین تعبیرى نیست ، بلکه تعبیر بگو پـروردگـارم از تـعـداد آنـهـا آگاهتر است و همچنین تعداد آنها را تنها گروه کمى مى دانند ذکـر شـده اسـت کـه ایـن خـود دلیـلى اسـت بـر تـایـیـد ایـن قـول و در هـر حـال در پـایـان آیـه اضـافـه مـى کـنـد در مـورد آنـهـا بـحـث مـکـن جـز بـحـث مستدل و توأ م با دلیل و منطق (فلا تمار فیهم الا مراء ظاهرا) .
مـراء بـطـورى کـه راغـب در مـفـردات مـى گـویـد - در اصل از مریت الناقة یعنى پستان شتر را بدست گرفتم براى دوشیدن گرفته شده است ، سپس به بحث و گفتگو پیرامون چیزى که مورد شک و تردید است اطلاق گردیده .
و بـسـیـار مـى شـود کـه در گـفـتـگـوهـاى لجـاجـت آمـیـز و دفـاع از باطل به کار مى رود، ولى ریشه اصلى آن محدود به این معنى نیست ، بلکه هر نوع بحث و گـفـتـگـو را در بـاره هـر مـطـلبـى کـه مـحـل تـردیـد اسـت شامل مى شود
ظاهر به معنى غالب و مسلط و پیروز است .
بنابر این جمله (فلا تمار فیهم الا مراء ظاهرا) مفهومش این است که آنچنان با آنها منطقى و مستدل سخن بگو که برترى منطق تو آشکار گردد.
این احتمال را نیز بعضى در تفسیر آیه گفته اند که بطور خصوصى با مخالفان لجوج بـحـث و گـفـتـگـو نکن چرا که هر چه بگوئى تحریفش مى کنند، بلکه آشکارا و در حضور مردم گفتگو کن ، تا نتوانند حقیقت را تحریف یا انکار نمایند
ولى تـفـسـیـر اول صـحـیـحـتـر بـه نـظـر مـیـرسـد، بـه هـر حـال مـفـهـوم سـخـن این است که تو باید به اتکاء وحى الهى با آنها سخن بگوئى زیرا مـحـکـمـتـریـن دلیـل در ایـن زمـیـنـه هـمین دلیل است ، و بنا بر این از احدى از آنها که بدون دلیـل سـخـن مـى گـویـنـد در بـاره تـعـداد اصـحـاب کـهـف سـؤ ال نکن (و لا تستفت فیهم منهم احدا).
آیه بعد یک دستور کلى به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى دهد که هرگز نگو مـن فـلان کـار را فـردا انـجـام مـى دهـم (و لا تـقـولن لشـى ء انـى فاعل ذلک غدا).
مگر اینکه خدا بخواهد (الا ان یشاء الله )
یعنى در رابطه با اخبار آینده و تصمیم بر انجام کارها، حتما جمله انشاء الله
را اضافه کن ، چرا که اولا تو هرگز مستقل در تصمیمگیرى نیستى و اگر خدا نخواهد هیچ کـس تـوانـائى بـر هـیـچـکـار را نـدارد، بنا بر این براى اینکه ثابت کنى نیروى تو از نیروى لا یزال او است و قدرتت وابسته به قدرت او جمله انشاء الله (اگر خدا بخواهد) را حتما به سخنت اضافه کن .
ثـانـیـا: خـبـر دادن قـطـعـى بـراى انـسـان کـه قـدرتـش مـحـدود اسـت و احتمال ظهور موانع مختلف مى رود صحیح و منطقى نیست ، و چه بسا دروغ از آب در آید، مگر اینکه با جمله انشاء الله همراه باشد.
بـعـضـى از مـفـسـران احـتـمال دیگرى در تفسیر آیه فوق گفته اند و آن اینکه منظور نفى استقلال انسان در کارها است مفهوم آیه چنین است : تو نمى توانى بگوئى من فلان کار را فردا انجام خواهم داد مگر خدا بخواهد.
البـتـه لازمـه ایـن سـخـن آن اسـت کـه اگـر جـمـله انـشـاء الله را بـیـفـزائیـم سـخـن کـامـل خـواهـد بـود، امـا ایـن لازمـه جـمـله اسـت نـه مـتـن آنـچـنـانـکـه در تـفـسـیـر اول گفته شد.
شـان نـزولى را کـه در مـورد آیـات فـوق نـقـل کـردیـم تـفـسـیـر اول را تـایـید مى کند، زیرا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بدون ذکر انشاء الله بـه کـسـانـى کـه پـیـرامـون اصـحـاب کـهـف و مـانـنـد آن سـؤ ال کرده بودند قول توضیح و جواب داد، به همین جهت مدتى وحى الهى به تاخیر افتاد، تـا بـه پـیـامـبـر (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در این زمینه هشدار داده شود و سرمشقى براى همه مردم باشد
سـپـس در تـعـقـیـب این جمله ، قرآن مى گوید هنگامى که یاد خدا را فراموش کردى بعد که متوجه شدى پروردگارت را بخاطر بیاور (و اذکر ربک
اذا نسیت ).
اشـاره به اینکه اگر بخاطر فراموشى جمله انشاء الله را به سخنانى که از آینده خبر مـى دهـى نـیـفـزائى هـر مـوقـع بـیـادت آمد فورا جبران کن و بگو انشاء الله ، که این کار گذشته را جبران خواهد کرد.
و بـگـو امـیـدوارم کـه پـروردگـارم مـرا بـه راهـى روشـنـتـر از ایـن هـدایـت کـنـد (و قل عسى ان یهدین ربى لاقرب من هذا رشدا).
نکته ها:
1 - رجما بالغیب
رجم در اصل به معنى سنگ یا پراندن سنگ است ، سپس به هر نوع تیراندازى اطلاق شده اسـت ، و گـاه بـه مـعـنـى کـنـائى مـتـهـم سـاخـتـن یـا قـضـاوت بـه ظـن و گـمـان استعمال مى شود. و کلمه (بالغیب ) تاکیدى بر این معنا است ، یعنى غائبانه قضاوت بى ماخذ در باره چیزى کردن .
ایـن تـعـبیر شبیه همان چیزى است که در فارسى میگوئیم تیر در تاریکى انداختن از آنجا کـه انـداخـتـن تـیر در تاریکى غالبا به هدف اصابت نمى کند این نوع قضاوتها غالبا درست از آب در نمى آید.
2 - واو در جمله و ثامنهم کلبهم
در آیات فوق جمله رابعهم کلبهم و سادسهم کلبهم هر دو بدون واو آمده است در حالى که جـمـله و ثـامـنـهم کلبهم با واو شروع مى شود، از آنجا که تمام تعبیرات قرآن حتما داراى نکتهاى است مفسران در معنى این واو سخن فراوان گفته اند.
شاید بهترین تفسیر این باشد که این واو اشاره به آخرین سخن و
آخـریـن حـرف اسـت ، چـنـانـکـه در ادبـیـات امـروز نـیـز اخـیـرا ایـن تـعـبـیـر مـعـمول شده که هنگام برشمردن چیزى ، تمام افراد آن بحث را بدون واو ذکر مى کنند، اما آخـریـن آنـهـا حـتـمـا بـا واو خواهد بود، مثلا مى گوئیم زید، عمر، حسن و محمد آمدند این واو اشاره به پایان کلام و بیان آخرین مصداق و موضوع است .
ایـن سـخـن از مـفسر معروف ابن عباس نقل شده و بعضى از مفسران دیگر آنرا تایید کرده و ضـمـنـا خـواسـته است از همین کلمه واو تاییدى براى اینکه عدد واقعى اصحاب کهف عدد هفت بـوده است استفاده کند، زیرا قرآن پس از بیان گفته هاى بى اساس ‍ دیگران ، عدد حقیقى آنها را در پایان بیان کرده است .
بـعـضـى دیـگـر از مـفـسـران مـانـنـد فـخـر رازى و قـرطـبـى تـفسیر دیگرى براى این واو نـقـل کـرده انـد کـه خـلاصـه اش چـنـیـن اسـت : عـدد هـفـت نـزد عـرب بـه عـنـوان یـک عـدد کـامـل شـمـرده مـى شـود، بـه هـمـیـن جـهت تا هفت را بدون واو مى آورند، اما همینکه از این عدد گـذشتند واو که دلیل آغاز کلام و استیناف است مى آورند، لذا در اصطلاح ادباء عرب به واو ثمانیه معروف شده است
در آیـات قـرآن نـیـز غـالبـا بـه این مطلب برخورد مى کنیم که مثلا در سوره توبه آیه 112 هـنـگامى که صفات مجاهدان فى سبیل الله را مى شمرد هفت صفت را بدون واو ذکر مى کـنـد ولى بـه صفت هشتم که مى رسد مى گوید: و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله .
و در آیـه 5 سـوره تـحـریـم در وصف زنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بعد از ذکر هفت صفت هشتمین را با واو آورده مى گوید ثیبات و ابکارا.
و در سـوره زمـر در آیـه 71 هـنـگامى که سخن از درهاى جهنم مى گوید مى فرماید فتحت أ بـوابها (درهاى آن گشوده مى شود) اما در دو آیه بعد هنگامى که سخن از درهاى بهشت به مـیـان مـى آیـد مـى فـرمـاید: و فتحت أ بوابها آیا این بخاطر آن نیست که درهاى جهنم هفت و درهاى بهشت هشت است ؟
البـتـه شـایـد ایـن یـک قـانـون کـلى نـبـاشـد، ولى در غـالب مـوارد چـنـیـن است ، و به هر حال نشان مى دهد که حتى وجود یک واو در قرآن حساب شده و براى بیان واقعیتى است .
3 - مسجد در کنار آرامگاه
ظـاهـر تعبیر قرآن این است که اصحاب کهف سرانجام بدرود حیات گفتند و به خاک سپرده شدند، و کلمه علیهم شاهد این مدعا است ، سپس علاقه مندان به آنها تصمیم گرفتند معبدى در کنار آرامگاه آنان بسازند، قرآن این موضوع را در آیات فوق با لحن موافقى آورده است و ایـن نـشـان مـى دهـد کـه سـاخـتـن معبد به احترام قبور بزرگان دین نه تنها حرام نیست - آنچنان که وهابیها مى پندارند - بلکه کار خوب و شایسته اى است .
اصـولا بـنـاهـاى یادبود که خاطره افراد برجسته و با شخصیت را زنده مى دارد همیشه در مـیـان مردم جهان بوده و هست ، و یک نوع قدردانى از گذشتگان ، و تشویق براى آیندگان در آن کار نهفته است ، اسلام نه تنها از این کار نهى نکرده بلکه آنرا مجاز شمرده است .
وجود اینگونه بناها یک سند تاریخى بر وجود این شخصیتها و برنامه و تاریخشان است ، بـه هـمـیـن دلیـل پـیامبران و شخصیتهائى که قبر آنها متروک مانده تاریخ آنها نیز مورد تردید و استفهام قرار گرفته است .
ایـن نـیـز واضـح اسـت کـه ایـن گـونه بناها کمترین منافاتى با مسئله توحید و اختصاص پرستش به الله ندارد، زیرا احترام ، مطلبى است ، و عبادت و پرستش مطلبى دیگر.
البته این موضوع . بحث فراوانى دارد که اینجا جاى آن نیست .
4 - همه چیز با اتکاء بر مشیت خدا
آوردن جـمـله ان شـاء الله بـه هنگام بیان تصمیم هاى مربوط به آینده ، نه تنها یک نوع ادب در پـیـشـگاه خدا است ، بلکه بیان این حقیقت مهم نیز هست که ما چیزى از خود نداریم هر چـه هـسـت از نـاحـیـه او اسـت ، مـستقل بالذات خدا است ، و ما همه متکى باو هستیم ، تا اراده او نـبـاشـد اگـر تیغهاى عالم از جا حرکت کنند حتى یک رگ را نخواهند برید، و اگر اراده او بـاشـد هـمـه چـیـز بـه سـرعـت تـحـقـق مـى یـابـد و حـتـى شـیـشـه را در بغل سنگ نگه مى دارد.
این در حقیقت همان مفهوم توحید افعالى است که در عین وجود اختیار و آزادى اراده انسان ، وجود هر چیز و هر کار را به مشیت خدا وابسته مى کند.
این تعبیر با افزایش دادن توجه ما را به خدا در کارها، به ما نیرو و قدرت مى بخشد ، و هم دعوت به پاکى و صحت عمل مى کند.
از پـارهـاى از روایـات استفاده مى شود که اگر کسى سخنى را در ارتباط با آینده بدون انشاء الله بگوید خدا او را به خودش ‍ وامیگذارد و از زیر چتر حمایتش بیرون مى برد.
در حـدیـثـى از امـام صادق (علیه السلام ) میخوانیم : امام دستور داده بود نامهاى بنویسند، هـنـگـامـى کـه نـامـه پـایـان یـافت و به خدمتش ‍ دادند ملاحظه کرد، انشاء الله در آن نبود، فـرمـود: کـیـف رجـوتـم ان یـتـم هـذا و لیـس فـیـه اسـتـثـنـاء، انـظـروا کـل مـوضـع لا یکون فیه استثناء فاستثنوا فیه شما چگونه امى دوار بودید که این نامه (یـا ایـن کار) به پایان برسد در حالى که انشاء الله در آن نیست ، نگاه کنید در هر جاى آن نیست بگذارید.
5- پاسخ به یک سؤ ال
در آیات فوق خواندیم خداوند به پیامبرش مى گوید هنگامى که خدا را فراموش کردى و بعد متذکر شدى یاد او کن
اشاره به اینکه اگر تکیه بر مشیت او با جمله انشاء الله ، نکردى هر گاه به خاطرت آمد جبران نما.
در احـادیـث مـتـعـددى کـه در تـفـسـیـر آیـه فـوق از اهـلبـیـت (عـلیـهـمـالسـلام ) نـقـل شـده نـیـز روى ایـن مـسـاله تـاکـیـد گـردیـده اسـت کـه حـتـى پـس ‍ از گـذشـتـن یکسال نیز به خاطرتان آمد که انشاء الله نگفته اید گذشته را جبران نمائید.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت