تفسیرنمونه سوره اسراء (قسمت7)

در حـالى کـه بـر پـیـامـبـر لازم است این پندار را از مغز آنها بیرون کند و به آنها ثابت نـمـاید که من نه خدا هستم ، نه شریک خدا و اعجاز تنها کار او است ، من بشرى هستم همانند انـسـانـهـاى دیـگـر بـا ایـن تـفـاوت کـه وحـى بـر مـن نازل مى شود. و آن مقدار که از اعجاز نیز لازم بوده خودش در اختیارم گذارده است ، بیش از ایـن کارى از دست من ساخته نیست ، مخصوصا جمله (سبحان ربى ) گواهى است بر همین معنى چرا که مقام پروردگار را از داشتن هر گونه شریک و شبیه پاک مى شمرد.
بـه هـمـیـن دلیـل بـا ایـنـکـه در قـرآن مـعـجـزات مـتـعـددى بـه عـیـسى نسبت داده شده است از قـبـیـل زنـده کـردن مـردگـان و شـفـاى بـیـمـاران غـیـر قـابـل عـلاج و یـا کـور مـادرزاد ولى بـا ایـنـحـال در تمام این موارد کلمه (باذنى ) یا (بـاذن الله ) کـه آن را مـنـحـصـرا مـنـوط بـه فرمان پروردگار مى داند آمده است ، تا روشن شود این معجزات گر چه به دست مسیح ظاهر شده اما از خود او نبوده است بلکه همه به فرمان خدا بوده .
4 - وانـگـهـى کـدام عـقـل بـاور مـى کـنـد انـسانى دعوى پیامبرى نماید و حتى خود را خاتم پیامبران بداند و براى انبیاى گذشته در کتاب آسمانیش هر گونه معجزات ذکر کند ولى خودش از آوردن هر گونه معجزه سر باز زند؟!
آیا مردم نخواهند گفت تو چگونه پیامبرى هستى که نمى توانى هیچیک از معجزاتى را که خودت براى دیگران قائلى بیاورى ؟
تو مدعى هستى از همه آنها برترى و سرآمدى در حالى که شاگرد آنها هم نخواهى شد.
پیامبر در مقابل اینگونه سخنان چه مى توانست بگوید؟
و ایـن خـود نـشـانـه زنده اى است بر اینکه او در موقع لزوم معجزاتى عرضه کرده است ، بـنـابـرایـن روشـن مـى شـود اگـر پـیامبر در این آیات تسلیم پیشنهادهاى آنها نشده حتما پـیـشـنـهـادهـاى بـى پـایه و بهانه جوئیهاى بى اساسى بوده است و گرنه در برابر پیشنهاد منطقى و معقول تسلیم بوده است .
آیه و ترجمه


و ما منع الناس ان یومنوا اذ جاءهم الهدى الا ان قالوا ابعث الله بشرا رسولا (94)
قل لو کان فى الارض ملئکة یمشون مطمئنین لنزلنا علیهم من السماء ملکا رسولا (95)


ترجمه :

94 - تنها چیزى که مانع شد مردم بعد از آمدن هدایت ایمان بیاورند، این بود که (از روى نـادانـى و بـیـخـبـرى ) گـفـتـنـد: آیـا خـداونـد بـشـرى را بـه عـنـوان رسول فرستاده است ؟!
95 - بـگـو (حـتـى ) اگـر در روى زمـین فرشتگانى (زندگى مى کردند و) با آرامش گام بـرمـى داشـتـنـد مـا از آسـمـان فـرشـتـه اى را بـه عـنـوان رسول بر آنها مى فرستادیم (چرا که رهبر هر گروهى باید از جنس خود آنان باشد).
تفسیر:
بهانه همگونى !
در آیات گذشته سخن از بهانه جوئى مشرکان در زمینه توحید بود، و در آیات مورد بحث به بهانه همگونى اشاره کرده مى گوید:
(تنها چیزى که مانع شد مردم بعد از آمدن هدایت ایمان بیاورند این بود که مى گفتند آیا خـدا انسانى را به عنوان پیامبر برانگیخته ) (و ما منع الناس ان یؤ منوا اذجاء هم الهدى الا ان قالوا ابعث الله بشرا رسولا).
آیا باور کردنى است که این مقام والا و بسیار مهم بر عهده انسانى گذارده شود؟
آیا نباید این رسالت عظیم بر دوش نوع برترى همچون فرشتگان بگذارند. تا از عهده آن بـخـوبى برآید، انسانى خاکى کجا و رسالت الهى کجا؟ افلاکیان شایسته این مقامند نه خاکیان !.
این منطق سست و بى پایه مخصوص بیک گروه و دو گروه نبود، بلکه شاید اکثر افراد بـى ایـمـان در طـول تـاریـخ در بـرابـر پـیـامـبـران بـه آن توسل جسته اند:
قوم نوح در مخالفت خود با این پیامبر بزرگ فریاد مى زدند (ما هذا الا بشر مثلکم ).
(این تنها انسانى همانند شما است ). (آیه 24 سوره مومنون ).
قـوم بـى ایـمـان مـعـاصـر هـود مـى گـفـتـنـد (مـا هـذا الا بـشـر مـثـلکـم یاکل مما تاءکلون منه و یشرب مما تشربون ).
(ایـن انـسـانـى هـمـانـنـد شـما است ، از آنچه مى خورید مى خورد و از آنچه مى نوشید مى نوشد) (آیه 33 مومنون ).
حـتـى اضـافـه مى کردند که اگر شما از بشرى همانند خودتان اطاعت کنید زیانکارید (و لئن اطعتم بشرا مثلکم انکم اذا لخاسرون ) (آیه 34 مومنون ).
عـیـن ایـن ایـراد را بـه پـیـامـبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیز مى کردند و مى گـفـتـنـد: (مـال هـذا الرسـول یـاکـل الطـعـام و یـمـشـى فـى الاسـواق لو لا انزل الیه ملک فیکون معه نذیرا).
(چـرا ایـن پـیـامـبـر غـذا مـى خـورد، و در بـازارهـا راه مـى رود؟ لااقـل چـرا فـرشـتـه اى هـمراه او نازل نشده که همراه او مردمرا انذار کند)؟ (آیه 7 سوره فرقان ).
قرآن در یک جمله کوتاه و روشن پاسخ پرمعنائى به همه آنها داده مى گوید:
(بگو حتى اگر در روى زمین فرشتگانى بودند که با آرامش گام مى زدند، ما از آسمان فـرشـتـه اى را بـه عـنـوان پـیـامـبـر بـر آنـهـا نـازل مـى کـردیـم ) (قل لو کان فى الارض ملائکة یمشون مطمئنین لنزلنا علیهم من السماء ملکا رسولا).
یـعـنـى هـمـواره رهـبر باید از جنس پیروانش باشد، انسان براى انسانها و فرشته براى فرشتگان .
دلیل این همگونى رهبر و پیروان نیز روشن است ، زیرا از یکسو مهمترین بخش تبلیغى یک رهـبـر بـخـش تـبـلیـغـى عـمـلى او اسـت . هـمـان الگـو بـودن و اسوه بودن ، و این تنها در صـورتـى مـمـکـن اسـت کـه داراى هـمان غرائز و احساسات ، و همان ساختمان جسمى و روحى باشد، و گرنه پاکى فرشته اى که نه شهوت جنسى دارد و نه نیاز به مسکن و لباس و غـذا، و نـه سـایـر غـرائز انسانى در آن موجود است ، هیچگاه نمى تواند سرمشقى براى انـسانها باشد، بلکه مردم میگویند او از دل ما خبر ندارد، و نمى داند چه طوفانهائى بر اثـر شـهـوت و غـضـب در روح مـا جـریـان دارد، او تـنـهـا بـراى دل خـودش سـخـنـى مـیـگـویـد، او اگـر احـسـاسـات مـا را داشـت مثل ما بود یا بدتر! اعتبارى به حرفهاى او نیست !.
امـا هـنـگـامـى کـه رهـبـرى هـمـچـون عـلى (عـلیـه السـلام ) بـگـوید: انما هى نفسى اروضها بالتقوى لتاتى آمنة یوم الخوف الاکبر.
مـنـهـم نـفـسى همچون شما دارم اما بوسیله تقوا آنرا مهار میکنم تا در روز قیامت در امن و امان باشد در چنین حالتى میتواند الگو و اسوه باشند.
از سـوى دیـگـر رهبر باید همه دردها، نیازها، و خواسته هاى پیروان خود را بخوبى درک کـنـد تـا بـراى درمـان و پـاسـخـگـوئى بـه آن آمـاده بـاشـد، و مشمول گفته شاعر: آگه نئى از حال من مشکل همین است نگردد.
مخصوصا به همین دلیل پیامبران از میان توده هاى مردم برخاسته اند،
و دورانـهـائى از سـخـتـتـریـن نـوع زنـدگـى را غـالبـا تـحـمـل کرده اند، تا همه تلخیهاى زندگى را بچشند و حقایق دردناک را لمس کنند و خود را براى درمان آنها آماده و مهیا سازند.
نکته ها:
1 - جمله و ما منع الناس ... میگوید تنها مانع ایمان آنها همین بهانه جوئى بوده ، ولى این تعبیر البته دلیل بر انحصار نیست بلکه براى تاکید و بیان اهمیت موضوع است .
2 - تـعـبـیـر بـه مـلائکـة یمشون مطمئنین در میان مفسران مورد بحث واقع شده ، و تفسیرهاى متعددى براى آن گفته اند:
بـعـضـى آنـرا اشـاره بـه گـفتار عرب جاهلى دانسته اند که میگفتند ما در این جزیره ساکن بـودیـم و زنـدگـى آرامـى داشـتیم ، محمد آمد آرامش ما را بر هم زد، قرآن میگوید حتى اگر فرشتگانى در زمین بودند و چنین آرامش کاذبى را که مدعى هستند داشتند ما پیامبرى از جنس خودشان براى آنها مى فرستادیم .
بعضى دیگر آنرا به معنى اطمینان به دنیا و لذات آن و کناره گیرى از هر گونه آئین و مذهب تفسیر کرده اند.
و سرانجام بعضى آنرا به معنى سکونت و توطن در زمین گرفته اند.
ولى ایـن احـتـمـال قوى به نظر میرسد که منظور آن است که حتى اگر فرشتگان در زمین زندگى میکردند و زندگى آرام و خالى از تصادم و خصومت و کشمکش داشتند، باز هم نیاز بـه وجـود رهـبـرى از جـنـس خـود پـیـدا مـى کـردنـد، چـرا کـه ارسال پیامبران تنها براى پایان دادن به ناآرامیها و ایجاد آرامش در زندگى مادى نیست ، بـلکـه هـمـه ایـنـهـا مـقـدمـه اى اسـت بـراى پـیـمـودن راه تکامل و پرورش ‍ در زمینه هاى معنوى و انسانى و این نیاز به رهبر الهى دارد.
3 - عـلامـه طـبـاطـبـائى در تـفسیر المیزان از کلمه ارض در آیه فوق چنین استفاده میکند که طـبـیـعـت زنـدگـى مـادى در روى زمـیـن طـبیعت نیاز به وجود پیامبر است و بدون آن زندگى هرگز سامان نمى پذیرد.
و عـلاوه ایـن کـلمـه را اشـاره لطـیفى به مسئله جاذبه زمین میداند چرا که راه رفتن توام با آرامش و اطمینان بدون وجود آن امکانپذیر نیست .
آیه و ترجمه


قل کفى بالله شهیدا بینى و بینکم إ نه کان بعباده خبیرا بصیرا (96)
و مـن یهد الله فهو المهتد و من یضلل فلن تجد لهم أ ولیاء من دونه و نحشرهم یوم القیمة على وجوههم عمیا و بکما و صما مأ وئهم جهنم کلما خبت زدنهم سعیرا (97)


ترجمه :

96 - بـگـو: هـمـیـن کـافـى اسـت کـه خـدا گـواه مـیـان مـن و شـمـا است ، چرا که او نسبت به بندگانش آگاه و بیناست .
97 - هر کس را خدا هدایت کند هدایت یافته واقعى او است ، و هر کس را او (به خاطر اعمالش ) گمراه سازد هادیان و سرپرستانى جز خدا براى او نخواهى یافت ، و روز قیامت آنها را بر صورتهایشان محشور میکنیم در حالى که نابینا و گنگ و کرند، جایگاهشان دوزخ است و هر زمان آتش آن فرونشیند، شعله تازهاى بر آنها مى افزائیم .
تفسیر:
هدایت یافتگان واقعى
در تعقیب بحثهاى گذشته که در زمینه توحید و نبوت ، و گفتگو با مخالفان بود، آیات فوق یکنوع اعلام ختم بحث در این مرحله و نتیجه گیرى از آن مى باشد.
نـخـسـت مـیگوید: اگر آنها دلائل روشن تو را در رابطه با توحید و نبوت و معاد نپذیرند بـه آنـهـا اعـلام کـن و بـگـو هـمـیـن بـس کـه خـدا مـیـان من و شما گواه باشد، چرا که او از حـال بـنـدگـانـش آگـاه ، و نـسـبـت بـه کـارشـان بـیـنـا اسـت (قل کفى بالله شهیدا بینى و بینکم انه کان بعباده خبیرا بصیرا).
در حـقیقت دو هدف از بیان این عبارت در نظر بوده است : نخست اینکه مخالفان متعصب لجوج را تـهـدیـد کـنـد کـه خـداونـد آگـاه و بـیـنـا، شـاهـد و گـواه اعـمـال مـا و شـمـا اسـت ، گـمـان نکنید از محیط قدرت او بیرون خواهید رفت ، و یا چیزى از اعمالتان بر او مخفى مى ماند.
دیگر اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با بیان این عبارت ایمان قاطع خود را بـه آنـچـه گـفته است ظاهر سازد چرا که قاطعیت گوینده در سخن خود اثر عمیق روانى در شـنـونده دارد، باشد که این تعبیر محکم و قاطع که توأ م با یکنوع تهدید ملایم نیز مى بـاشـد در آنـها اثر بگذارد قلبشان را تکان دهد و فکرشان را بیدار کند و به راه راست بخواند.
سـپـس اضافه میکند تنها کسى هدایت مى یابد که خدا نور هدایت را به قلبش بیفکند (و من یهدى الله فهو المهتد).
امـا آنـهـا را کـه خـدا (بـخـاطـر اعـمـالشـان ) گـمـراه سـاخته است هرگز اولیاء و راهنما و سـرپـرسـتـى جـز خـدا بـراى آنـهـا نـخـواهـى یـافـت (و مـن یضلل فلن تجد لهم اولیاء من دونه ).
تـنـهـا راه ایـن اسـت که باز هم به سوى او بازگردند و نور هدایت از او بطلبند. این دو جـمـله در حـقـیـقـت اشـاره به این است که تنها استدلالات قوى و کوبنده کافى براى ایمان آوردن نیست ، بلکه تا توفیق الهى و شایستگى هدایت در او پیدا
نشود محال است ایمان بیاورد.
ایـن تـعـبـیـر هـمـانـنـد آن اسـت کـه مـا افـرادى را بـه انـجـام یـک کـار خـیـر قـابـل تـوجهى دعوت میکنیم ، و یا انواع استدلال اهمیت موضوع را گوشزد مى نمائیم ، اما عده اى میپذیرند، و عده اى مخالفت میکنند ما میگوئیم همه کس لایق انجام چنین کارى نیست !


نطفه پاک بباید که شود قابل فیض

ورنه هر سنگ و گلى لؤ لؤ و مرجان نشود!


ایـن یـک واقـعیت است که هر دلى لایق نور حق نیست ، و هر سرى جاى سوداى او نمى باشد، بـه عـلاوه ایـن سـخن اثر تحریک کننده در شنونده دارد و بسیار میشود که او براى اثبات لیاقت خود دست از لجاجت برمیدارد و تسلیم حق میشود.
این را نیز بارها گفته ایم که هدایت و ضلالت الهى هرگز جنبه جبرى ندارد، بلکه اثر مستقیم اعمال و صفات خود انسان است :
آنـهـا کـه در راه او بـه جـهـاد بـرمـى خـیزند و براى رسیدن به حق همه گونه فداکارى مـیـکنند، مسلما شایسته آنند که مشمول هدایت او شوند (و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا) (سوره عنکبوت آیه 69).
و امـا آنـهـا کـه با پیمودن راه عناد و لجاج و آلوده شدن به هر گونه ظلم و فساد و گناه شـایـسـتـگى را در خود کشته ، و مستحق سلب توفیق و گمراهى شده اند مسلما این افراد را گـمـراه مـیـسـازد، چـنـانـکـه مـیـفـرمـایـد (و یـضـل الله الظـالمـیـن ) (ابـراهـیـم 27) (و مـا یـضـل بـه الا الفـاسـقـیـن ) (سـوره بـقـره 26) (کـذلک یضل الله من هو مسرف مرتاب ) (غافر 34).
اما اینکه اولیاء به صورت جمع ذکر شده ممکن است اشاره به تعدد خدایان پندارى ، و یا تـنـوع وسـائل و اسـبـابـهـائى بـاشـد که آنها به آن پناه مى بردند، یعنى هیچیک از این وسـائل و اسباب و همچنین انسانها و غیر انسانها و خدایان پندارى نمى توانند به فریاد آنها برسند و از گمراهى و بدبختى نجاتشان بخشند.
سـپـس بـه صـورت یـک تهدید قاطع و کوبنده صحنهاى از صحنه هاى قیامت را که نتیجه قطعى اعمال آنها است به آنها نشان مى دهد:
و مـا آنـهـا را در روز قـیامت بر صورتهایشان محشور مى کنیم (و نحشرهم یوم القیامة على وجوههم ):
بـجـاى ایـنکه مستقیم و ایستاده راه بروند فرشتگان عذاب آنانرا به صورتشان بر زمین مى کشند.
بـعـضـى نـیـز ایـن احتمال داده اند که این گنهکاران چون در آنجا قادر به راه رفتن نیستند هـمـچـون خزندگان بر صورت و سینه مى خزند، و با حالى دردناک و ذلت بار پیش مى روند.
آرى آنـهـا از نعمتهاى بزرگى همچون پاها براى راه رفتن محرومند چرا که در این جهان از این وسائل در راه سعادت استفاده نکردند، بلکه در مسیر گناه آنها را به کار گرفتند.
و نیز آنها در حالتى که نابینا و لال و کر هستند به آن دادگاه بزرگ وارد شوند (عمیا و بکما و صما).
در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آیـد کـه از آیـات دیـگر قرآن استفاده میشود که مجرمان و دوزخیان هم مى بینند هم مى شنوند و هم سخن مى گویند چگونه آیه فوق میگوید آنها کور و کر و لالند؟!
مـفسران در پاسخ این سؤ ال تفسیرهاى متعددى ذکر کردند که بهتر از همه دو تفسیر زیر است :
1 - مـواقـف و مـراحـل قـیـامـت مـخـتـلف اسـت در بـعـضـى از مراحل و مواقف آنها کور و کر و نابینا هستند، و این خود یکنوع مجازات براى آنها است ، (چرا کـه ایـن نعمتهاى بزرگ الهى را در دنیا مورد بهره بردارى صحیح قرار ندادند) ولى در مـراحل دیگرى چشمشان بینا و گوششان شنوا و زبانشان باز میشود، تا صحنه هاى عذاب را بـبـیـنـند و سرزنشهاى سرزنش کنندگان را بشنوند و به ناله و فریاد و اظهار ضعف بپردازند که این خود نوع دیگرى از مجازات براى آنها است .
2 - مـجـرمـان از دیـدن آنـچـه مایه سرور است و از شنیدن آنچه مایه نشاط و از گفتن آنچه مـوجـب نـجـات مـیباشد محرومند و به عکس آنچه که مایه زجر و ناراحتى است مى بینند و مى شنوند و مى گویند.
و در پایان آیه مى فرماید جایگاه همیشگى آنها دوزخ است (ماواهم جهنم ).
امـا گـمـان نـکـنید آتشش همچون آتشهاى دنیا سرانجام به خاموشى مى گراید نه هر زمان التهاب آن فرو مى نشیند شعله تازهاى بر آنها مى افزائیم (کلما خبت زدناهم سعیرا).
آیه و ترجمه


ذلک جـزاؤ هـم بـأ نـهـم کـفـروا بـایتنا و قالوأ ءاذا کنا عظاما و رفاتأ انا لمبعوثون خلقا جدیدا (98)
او لم یـروا أ ن الله الذى خـلق السـمـوت و الا رض قـادر عـلى أ ن یـخـلق مـثـلهـم و جعل لهم أ جلا لا ریب فیه فأ بى الظالمون إ لاکفورا (99)
قل لو أ نتم تملکون خزائن رحمة ربى إ ذ الا مسکتم خشیة الانفاق و کان الانسن قتورا (100)


ترجمه :

98 - این کیفر آنهاست به خاطر اینکه به آیات ما کافر شدند، و گفتند آیا هنگامى که ما اسـتـخـوانـهـاى پـوسیده و خاکهاى پراکنده میشویم آیا بار دیگر آفرینش تازهاى خواهیم یافت ؟!
99 - آیـا نـدیـدنـد خـدائى کـه آسـمـانـهـا و زمـیـن را آفـریـد قـادر اسـت مـثل آنها را بیافریند (و به زندگى جدید بازشان گرداند و براى آنها سرآمدى قطعى قرار داد اما ظالمان جز کفر و انکار را پذیرا نیستند.
100 - بگو اگر شما مالک خزائن رحمت پروردگار من بودید بخاطر تنگنظرى امساک مى کردید مبادا انفاق مایه تنگدستى شما شود و انسان سخنگیر است .
تفسیر:
چگونه معاد ممکن است ؟
در آیات گذشته دیدیم که چگونه سرنوشت شومى در جهان دیگر در انتظار مجرمان است . سـرنـوشـتـى کـه هر انسان عاقلى را در اندیشه فرو مى برد، آیات مورد بحث علت این موضوع را به بیان دیگر تشریح میکند.
نـخـسـت مـیـگـویـد: ایـن کـیـفر آنها است به خاطر اینکه آیات ما را انکار کردند و گفتند آیا هـنـگـامى که ما تبدیل به استخوانهاى پوسیده ، و خاکهاى پراکنده میشویم آیا بار دیگر آفرینش تازهاى خواهیم یافت ؟ (ذلک جزاؤ هم بانهم کفروا بایاتنا و قالواء اذا کنا عظاما و رفاتا ءانا لمبعوثون خلقا جدیدا).
رفـات چـنـانـکـه راغـب در مـفـردات مـیـگوید: به معنى قطعاتى از کاه است که نمى شکند و پـراکـنـده مـیـشـود، نـاگـفـتـه پـیـداسـت کـه انـسـان در زیـر خـاک نـخـسـت تـبدیل به استخوانهاى پوسیده میشود سپس تبدیل به خاک میگردد و این ذرات خاک نیز از هم متلاشى و پراکنده مى شوند.
قـرآن بـلافـاصله از این گفتار آنها که مسئله معاد جسمانى را با تعجب مى نگریستند و یا آنـرا غـیـر ممکن مى پنداشتند با بیان روشنى پاسخ داده ، میگوید: آیا آنها ندیدند خدائى که آسمانها و زمین را آفریده قادر است مثل آنها را بیافریند؟
(او لم یروا ان الله الذى خلق السموات و الارض قادر على ان یخلق مثلهم )
ولى آنـهـا نـبـاید عجله کنند این رستاخیز و قیامت اگر چه دیر آید سرانجام مى آید خداوند بـراى آنـهـا سـرآمدى قطعى قرار داده است ، و تا این زمان موعود فرا نرسد قیامت بر پا نخواهد شد (و جعل لهم اجلا لا ریب فیه ).
اما این ظالمان و ستمگران با شنیدن این آیات نیز به همان راه انحرافى خود ادامه مى دهند و جز راه کفر و انکار نمى پویند (فابى الظالمون الا کفورا).
و از آنجا که آنها اصرار داشتند پیامبر نباید از جنس بشر باشد گوئى یک نوع حسادت و بـخـل مـانـع از ایـن مـیـشد که باور کنند ممکن است خدا این موهبت را به انسانى بدهد، لذا در آخرین آیه مورد بحث مى فرماید: به آنها بگو اگر شما مالک خزائن رحمت پروردگار من بودید مسلما بخاطر تنگنظرى امساک میکردید، مبادا انفاق مایه فقر و تنگدستى شما شود (قل لو انتم تملکون خزائن رحمت ربى اذا لامسکتم خشیة الانفاق ).
و انسان طبعا موجود بخیلى است (و کان الانسان قتورا).
قتور از ماده قتر بر وزن قتل به معنى امساک در خرج کردن است . و از آنجا که قتور صیغه مبالغه است معنى شدت امساک و تنگنظرى را میرساند.
نکته ها:
1 - مـعـاد جـسـمـانى - آیات فوق از روشنترین آیات مربوط به اثبات معاد جسمانى است ، زیـرا تـعـجـب مـشرکان از این بود که چگونه ممکن است خداوند استخوانهاى پوسیده و خاک شـده را بـار دیـگر به لباس حیات و زندگى بیاراید، پاسخ قرآن نیز در همین رابطه است میگوید: خداوندى که آسمانها و زمین را آفرید، چنین قدرتى را دارد که اجزاى پراکنده انسان را جمع آورى کرده ، حیات نوین ببخشد.
مـعـلوم نـیست با این آیات روشن ، و آیات فراوان دیگرى همانند آن ، چگونه بعضى دعوى اسـلام دارنـد، در عـیـن حـال مـعـاد را مـنـحـصـرا روحـانـى مـیـدانـنـد؟! ضـمـنـا اسـتـدلال بـعـمـومـیت قدرت خداوند در اثبات مساله معاد یکى از دلائلى است که قرآن کرارا روى آن تـکـیـه کـرده اسـت از جـمـله در آخـر سـوره یـس کـه چـنـد دلیل براى اثبات معاد جسمانى بیان شده یکى از آنها همین مساله عمومیت
قدرت خدا است .
2 - کـدام آیـات - در ایـنـکـه منظور از این آیات در جمله کفروا بایاتنا آیات توحید است یا دلائل نـبـوت ، و یـا آیـات مـربوط به معاد است احتمالات متعددى وجود دارد، ولى با توجه بـه ایـنـکـه این جمله در ضمن بحث معاد واقع شده به نظر میرسد که اشاره به آیات معاد بوده باشد، و در حقیقت مقدمه اى است براى پاسخگوئى به منکران معاد.
3 - مـنـظـور از مـثـلهـم چـیـسـت - قاعدتا باید گفته شود که خداوند با آن قدرتى که دارد مـیـتـوانـد ایـن انـسانها را در قیامت بازگرداند در حالى که در آیات فوق میخوانیم میتواند مـثـل آنـهـا را بـیـافـریـنـد، ایـن تـعـبـیـر گـاهـى سـبـب اشـتـبـاه و یـا لااقل موجب استفهام براى بعضى شده است که مگر انسانهائى که در رستاخیز گام مى نهند همین انسانها نیستند؟
بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد مـنـظـور از مـثـل در اینجا عین است ، زیرا گاهى میگوئیم : مثل تو نباید چنین کارى را انجام دهد و منظورمان اینست که تو نباید این کار را انجام دهى ، ولى ایـن تـفـسـیـر بـسـیـار بـعـیـد بـه نـظـر مـیـرسـد زیـرا ایـنـگـونـه تـعـبـیـرهـا محل دیگرى دارد که متناسب با مورد بحث ما نیست .
ظـاهـر ایـنست که منظور از تعبیر به مثل در آیه فوق همان اعاده و تجدید حیات است ، زیرا خـلقـت دوم مـسـلمـا عـیـن خـلقـت اول نـیست چرا که حداقل در زمان دیگر و شرائط دیگرى تحقق پـذیـرفـتـه و صـورت تـازه اى اسـت هـر چـنـد مـاده هـمـان مـاده قـدیـم بـوده بـاشـد، فـى المـثـل اگـر مـا خـشـت پـوسـیـده و مـتـلاشـى شدهاى را مجددا در قالب تازهاى همانند قالب بـریـزیـم نـمـیـتـوان گـفـت عـیـن هـمـان خـشـت اسـت هـر چـنـد غـیـر آن هـم نـیـسـت ، بـلکـه مثل آنست ، و این نشان مى دهد که قرآن تا چه حد در انتخاب تعبیرات دقیق است . (دقت کنید).
البـتـه مسلم است که شخصیت انسان به روح و جان او است و میدانیم همان روح نخستین هنگام رسـتاخیز بازمیگردد، ولى معاد جسمانى به ما میگوید که روح با همان مرکب نخستین خواهد بود، یعنى همان ماده متلاشى شده جمع آورى و نوسازى میشود و با روح او هماهنگ میگردد، و در بـحـثـهـاى مـعـاد ایـن مـوضـوع را ثـابـت کـرده ایـم کـه اصـولا روح انـسـانـى پـس از شـکـل گـرفـتـن بـا هـیـچ بـدن دیـگـرى نمیتواند هماهنگ شود جز با بدن اصلى که با آن پـرورش یـافـتـه اسـت ، آن قبا تنها بر این اندام موزون است ، و این اندام براى آن قبا، و اینست رمز لزوم رستاخیز روح و جسم با هم (معاد جسمانى و روحانى ).
4 - اجـل چـیـسـت ؟ - مـیـدانـیـم اجـل یـعـنـى سـرآمـد عـمـر چـیـزى ، ولى آیـا اجـل در آیـات فوق اشاره بپایان عمر آدمى است ؟ و یا سرآمد عمر دنیا و آغاز رستاخیز؟ با توجه به اینکه سخن از مساله معاد است تفسیر دوم صحیحتر به نظر میرسد.
و اما اینکه بعضى از مفسران بزرگ گفته اند این سخن با جمله لا ریب فیه سازگار نیست زیرا منکران معاد مسلما در مساله معاد شک و ریب داشتند صحیح به نظر نمى رسد.
چرا که اینگونه تعبیرات مفهومش آنست که نباید در این مساله هیچ تردید به خود راه داد، و اصولا در آن جاى تردید نیست ، نه اینکه کسى شک ندارد.
بـنـابـر ایـن مـفـهـوم مجموع آیه این میشود: که خداوندى که آسمانها و زمین را آفریده مسلما میتواند این انسانها را مجددا لباس ‍ حیات بپوشاند، منتها اگر این کار به سرعت صورت نمیگیرد بخاطر آنست که سنت الهى یک زمان بندى قطعى که جاى تردید در آن نیست براى این امر قرار داده است .
نـتـیـجـه ایـنـکـه : دلیـل اصـلى در مـقـابـل مـنـکـران مـعـاد هـمـان مـسـاله قدرت است و اما جمله جعل لهم اجلا لا ریب فیه پاسخ سؤ ال ى است که در زمینه تاخیر قیامت
مطرح مى شده است (دقت کنید).
5 - پـیـونـد آیـات - بـا مـطـالعـه آیـات فـوق ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آیـد که مساله بخیل بودن انسان که در آخرین آیه مورد بحث مطرح شده ، چه ارتباطى با مباحث گذشته دارد؟
بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد ایـن جـمـله اشـاره بـه مـطـلبـى اسـت کـه در چـنـد آیـه قـبـل از زبـان بت پرستان مطرح شده بود، و آن اینکه آنها تقاضا داشتند پیامبر سرزمین مـکه را پر از چشمه ها و باغها کند، قرآن در پاسخ آنها میگوید اگر تمام خزائن الهى را هم به شما بدهند باز دست از امساک و بخل برنخواهید داشت .
ولى ایـن تـفـسیر بسیار بعید به نظر میرسد، چون بحث آنها پیرامون مالکیت این باغها و چشمه ها نبوده ، بلکه آنها تقاضاى اصل این کار که خارق عادت است داشته اند.
تـفسیر دومى که براى این ارتباط گفته اند و صحیح به نظر میرسد همانست که در بالا هم اشاره کردیم و آن اینکه آنها بخاطر بخل و تنگنظرى از اینکه موهبت نبوت به انسانى داده شـود تـعـجـب مـیـکـردنـد و ایـن آیه در واقع به آنها پاسخ میگوید که تنگنظرى شما آنـچـنـان اسـت کـه اگـر مـالک تـمام جهان نیز شوید باز دست از روش زشت و ناپسند خود برنخواهید داشت .
6 - آیـا هـمـه انـسـانـهـا بخیل هستند - بارها گفته ایم که در بسیارى از آیات قرآن انسان بـطـور مـطـلق و بـى قـیـد و شـرط مـورد انـواع ملامتها قرار گرفته است ، و با صفاتى همچون بخل و جهل و ظالم بودن عجول بودن و مانند اینها توصیف شده است .
این تعبیرات هرگز منافات با این ندارد که مؤ منان و افراد تربیت شده
درست در جهت مخالف این صفات قرار داشته باشند بلکه اشاره به آن است که طبیعت آدمى چـنـیـن مـى بـاشـد کـه اگـر تـحـت تـربـیـت رهـبـران الهـى قـرار نـگـیـرد، و او را بـه حـال خـودش ، هـمـچـون گـیـاهى خودرو، واگذارند آمادگى پذیرش همه این صفات زشت را دارد.
نه اینکه ذاتا چنین آفریده شده و یا سرانجام همه چنین خواهند بود
7 - تـعـبـیـر بـه خشیة الانفاق بمعنى ترس از فقر است فقرى که بر اثر کثرت انفاق - به پندار آنها - حاصل میشود.
آیه و ترجمه


و لقـد ءاتـیـنـا مـوسـى تـسـع ءایـات بـیـنـات فـسـل بـنـى إ سرءایل إ ذ جاءهم فقال له فرعون إ نى لا ظنک یموسى مسحورا (101)
قال لقد علمت ما أ نزل هؤ لاء إ لارب السموات و الا رض بصائر و إ نى لا ظنک یا فرعون مثبورا (102)
فأ رادأ ن یستفزهم من الا رض فأ غرقناه و من معه جمیعا (103)
و قلنا من بعده لبنى إ سرءیل اسکنوا الا رض فإ ذا جاء وعد الاخرة جئنا بکم لفیفا (104)


ترجمه :

101 - مـا بـه مـوسـى نـه مـعـجـزه روشـن دادیـم ، از بـنـى اسـرائیـل سـؤ ال کن آن زمان که این (معجزات نهگانه ) به کمک آنها آمد (چگونه بودند) و فرعون به او گفت گمان مى کنم اى موسى تو دیوانه (یا ساحرى )!
102 - گفت : تو که مى دانى این آیات را جز پروردگار آسمانها و زمین - براى روشنى دلها - نفرستاده ، و من گمان مى کنم اى فرعون تو نابود خواهى شد!
103 - (فرعون ) تصمیم گرفت همه آنها را از آن سرزمین ریشه کن کند، ولى ما او و تمام کسانى را که با او بودند
104 - و بـعـد از آن به بنى اسرائیل گفتیم در این سرزمین (مصر و شام ساکن شوید، اما هـنـگـامـى کـه وعـده آخـرت فـرا رسـد هـمـه شـمـا را دسـتـه جـمـعـى (بـه آن دادگـاه عدل ) مى آوریم .
تفسیر:
با اینهمه نشانه ها باز ایمان نیاوردند
در چند آیه پیش از این خواندیم که مشرکان چه تقاضاهاى عجیب و غریبى از پیامبر داشتند و از آنجا که انگیزه آنها به گواهى اظهارات خودشان حقجوئى نبود بلکه هدفشان بهانه گیرى و لجاجت بود پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پاسخ منفى به آنها داد.
در آیـات مـورد بـحـث در حـقیقت نمونه اى از این صحنه را در امتهاى پیشین بیان مى کند که چـگـونـه انـواع خـارق عـادات و مـعـجزات را دیدند و باز هم بهانه گرفتند و راه انکار را همچنان ادامه دادند.
در آیـه نـخست میگوید: ما به موسى نه آیه و نشان روشن دادیم (و لقد آتینا موسى تسع آیات بینات ).
در اینکه این نه آیه چه بوده در پایان همین بحث به آن اشاره خواهیم کرد.
سـپـس بـراى تـاکـیـد بیشتر اضافه میکند: اگر مخالفانت حتى این موضوع را انکار کنند بـراى اتـمـام حـجـت بـه آنـهـا از بـنـى اسـرائیـل سـؤ ال کـن کـه در آن زمـان کـه ایـن آیـات بـه سـراغـشـان آمـد چـگـونـه بـودنـد (فـاسـئل بـنـى اسرائیل اذ جاءهم ) ولى با این حال فرعون گردنکش ‍ جبار و طغیانگر نه تنها تسلیم نشد بلکه موسى را متهم به ساحر بودن و یا دیوانه بودن کرد و گفت : من گـمـان مـیـکـنـم اى مـوسـى تـو سـاحـر یـا دیـوانـهـاى . (فـقـال له فـرعـون انـى لاظـنـک یـا موسى مسحورا) در بیان معنى مسحور مفسران دو تفسیر گـفـتـه انـد بـعـضى آنرا به معنى ساحر دانسته اند به شهادت آیات دیگر قرآن که مى گـویـد فـرعـون و فـرعـونـیـان هـمـه جـا او را مـتـهـم به ساحر بودن کردند، و آمدن اسم مـفـعول به معنى فاعل در لغت عرب شبیه و نظیر دارد مانند مشئوم به معنى شائم کسى که مایه بدبختى است ، و
مـیـمـون بـه مـعنى یامن کسى که مایه خوشبختى است ولى جمعى دیگر از مفسران مسحور را بـه هـمـان مـعـنـى مـفـعـولى واگـذاشته اند، به معنى کسى که سحر در او اثر گذاشته ، چنانکه از آیه 39 ذاریات استفاده میشود که هم نسبت سحر به او دادند هم جنون .
بـه هـر حـال ایـن روش همیشگى مستکبران است که مردان الهى را بخاطر نوآوریها، و حرکت بـر ضـد مـسـیر جامعه هاى فاسد، و همچنین نشاندادن خارق عادات متهم به سحر و یا جنون میکردند، تا در افکار مردم سادهدل نفوذ کنند و آنها را از گرد پیامبران پراکنده سازند.
ولى مـوسـى در بـرابـر ایـن تـهمت ناروا سکوت نکرد و با قاطعیت هر چه تمامتر گفت اى فـرعون تو بخوبى میدانى که این آیات روشنى بخش را جز پروردگار آسمانها و زمین نازل نکرده است (قال لقد علمت ما انزل هؤ لاء الا رب السموات و الارض ‍ بصائر).
بـنـا بـر ایـن تـو با علم و اطلاع و آگاهى حقایق را انکار میکنى ، تو بخوبى میدانى که اینها از طرف خدا است ، و منهم میدانم که میدانى !.
ایـنـهـا بـصـائر اسـت ، دلائلى اسـت آشکار که بوسیله آن مردم راه حق را پیدا کنند و براى پیمودن جاده سعادت بصیرت مى یابند.
و بـه هـمـین دلیل چون حق را دانسته انکار میکنى من فکر میکنم اى فرعون تو سرانجام هلاک خواهى شد (و انى لاظنک یا فرعون مثبورا).
مثبور از ماده ثبور به معنى هلاکت است .
چـون فـرعـون نـتـوانـست در برابر استدلالهاى دندانشکن موسى مقاومت کند به همان چیزى مـتـوسـل شـده کـه هـمـه طـاغـوتـیـان بـى مـنـطـق در تـمـام قـرون و اعـصـار بـه آن متوسل میشدند یعنى اراده کرد که آنها را از آن سرزمین بیرون کند اما ما
او و همه همراهانش را غرق کردیم (فاراد أ ن یستفزهم من الارض فاغرقناه و من معه جمیعا)
یستفز از ماده استفزاز به معنى بیرون راندن به زور و عنف است .
و بـه دنـبـال ایـن پـیـروزى و نـجـات بـزرگ بـه بـنـى اسـرائیـل گـفـتـیم که در این سرزمین (سرزمین مصر و شام ) سکونت نمائید (و قلنا من بعده لبنى اسرائیل اسکنوا الارض ).
امـا هـنـگـامى که وعده آخرت فرا رسد همه شما را به پاى میزان حساب حاضر خواهیم کرد (فاذا جاء وعد الاخرة جئنا بکم لفیفا).
لفـیـف از مـاده لف بـه مـعـنى پیچیدن است ، و در اینجا منظور گروهى است که کاملا در هم آمیخته و بهم پیچیده شده اند بطورى که شخص و قبیله آنها شناخته نمى شود.
نکته ها:
1 - مـنـظـور از آیـات نه گانه - در قرآن مجید براى موسى آیات و معجزات فراوانى آمده است از جمله :
1 - تـبـدیـل شدن عصا به مار عظیم و بلعیدن ابزار ساحران (فاذا هى حیة تسعى ) (طه - 20).
2 - یـد بیضاء یا درخشیدن دست موسى (علیه السلام ) همچون یک منبع نور (و اضمم یدک الى جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء آیة اخرى ) (طه 22).
3 - طوفانهاى کوبنده (فارسلنا علیهم الطوفان ) (اعراف - 133).
4 - ملخ که بر زراعتها و درختان آنها مسلط گشت و آفت کشاورزى
آبادشان شد - (و الجراد) (اعراف - 133).
5 - قـمـل یـکـنـوع آفـت نـبـاتـى کـه غـلات را نـابـود مـیـکـرد - (و القمل ) (اعراف - 133).
6 - ضـفـادع قـوربـاغـه هـا کـه از رود نـیـل سـر بـرآوردنـد و آنـقـدر تـولیـد مـثـل کـردنـد کـه زنـدگـى آنـها را قرین بدبختى و مشکلات کرد - (و الضفادع ) (اعراف - 133).
7 - دم یـا ابـتـلاى عـمـومـى بـه خـون دمـاغ شـدن و یـا بـه رنـگ خـون درآمـدن رود نیل بطورى که نه براى شرب قابل استفاده بود و نه کشاورزى (و الدم آیات مفصلات ) (اعراف - 133).
8 - شـکـافـتـه شـدن دریـا بـه گـونـه اى کـه بـنـى اسرائیل توانستند از آن بگذرند (و اذ فرقنا بکم البحر) (بقره - 50.
9 - نـزول مـن و سـلوى کـه شـرح آن در ذیـل آیـه 57 سـوره بـقـره (جـلد اول صفحه 178) گذشت (و انزلنا علیکم المن و السلوى ) (بقره - 57).
10 - جـوشـیـدن چـشـمه ها از سنگ (فقلنا اضرب بعصاک الحجر فانفجرت منه اثنتا عشرة عینا) (بقره - 60).
11 - جـدا شـدن قـسـمـتـى از کـوه و قـرار گـرفـتـن همچون سایبانى فوق آنان (و اذ نتقنا الجبل فوقهم کانه ظلة ) (اعراف - 171).
12 - قـحـطـى و خـشـکـسـالى و کـمـبـود مـیـوه هـا (و لقـد اخـذنـا آل فرعون بالسنین و نقص من الثمرات ) (اعراف - 130).
13 - بـازگـشـت حـیـات و زنـدگـى بـه مـقـتـولى کـه قـتـل او مـایـه اخـتـلاف شـدید میان بنى اسرائیل شده بود (فقلنا اضربوه ببعضها کذلک یحیى الله الموتى ) (بقره - 73).
14 - استفاده از سایه ابرها که در حرارت شدید بیابان بطور معجزه آسائى
بر سر آنها قرار مى گرفت (و ظللنا علیکم الغمام ) (بقره - 57).
ولى سخن در اینجاست که منظور از آیات نهگانه که در آیات مورد بحث به آن اشاره شده چیست ؟
تـعـبیراتى که در این آیات به کار رفته نشان مى دهد که منظور از آن معجزاتى است که در ارتباط با فرعون و فرعونیان صورت گرفته ، نه آنها که در ارتباط با خود بنى اسـرائیـل اسـت ، مـانـنـد نـزول مـن و سـلوى ، و خـارج شـدن چـشـمـه از سـنـگ و امثال آن .
بـا تـوجه به این نکته میتوان گفت پنج موضوعى که در آیه 133 سوره اعراف آمده جزء این نه آیه است (طوفان ، آفت نباتى ، ملخ ، فزونى قورباغه و خون . همچنین بدون شک دو مـعـجـزه مـعـروف مـوسـى (عـلیـه السلام ): یعنى مساله عصا و ید بیضاء جزء این آیات نـهـگـانـه خـواهـد بـود، بـه خـصـوص ایـنـکـه در سـوره نـمـل آیـه 10 تـا 12 هـمـیـن تعبیر تسع آیات (آیات نهگانه را بعد از بیان این دو معجزه بزرگ ذکر میکند.
مـجـمـوع ایـنـهـا هـفـت امـر خـارق عـادت مـیـشـود، بـبـینیم دو آیه دیگر چیست ؟ بدون شک غرق فرعونیان و مانند آن نمیتواند از این آیات باشد چرا که هدف بیان آیاتى است که براى هدایت فرعونیان آمده ، نه آنها که مایه نابودیشان شد.
دقـت در آیـات سوره اعراف که بسیارى از این آیات در آن آمده است نشان میدهد که منظور از دو آیه دیگر خشکسالى و کمبود انواع میوه ها بوده است ، چه اینکه بعد از معجزه عصا و ید بـیـضـاء، و قـبـل از بـیـان آیـات پـنـجـگـانـه طوفان و ملخ ... چنین میخوانیم : و لقد اخذنا آل فـرعـون بـالسـنـیـن و نـقـص مـن الثـمـرات لعـلهـم یـذکـرون : مـا آل فرعون را گرفتار خشکسالى و کمبود انواع میوه ها کردیم شاید بیدار شوند.
گر چه ممکن است بعضى تصور کنند خشکسالى جدا از کمبود میوه ها نیست و به این ترتیب مجموعا یک نشانه محسوب میشوند، اما همانگونه که در تفسیر
آیـه 130 سـوره اعـراف گـفـتیم خشکسالى هاى موقت و محدود ممکن است در درختان کمتر اثر بـگـذارد، امـا هـنـگـامـى که طولانى گردد باعث نابودى درختان نیز خواهد شد، بنابر این خشکسالى به تنهائى همیشه سبب نابودى میوه ها نیست .
از ایـن گـذشته ممکن است از میان رفتن میوه ها بخاطر آفات دیگرى غیر از خشکسالى بوده باشد.
نتیجه اینکه خارق عادات نهگانه که در آیات مورد بحث به آن اشاره شده عبارتند از عصا، یـد بـیـضـا، طـوفـان ، مـلخ ، یـکـنـوع آفـت نـبـاتـى بـنـام قمل ، فزونى قورباغه ، خون ، خشکسالى ، کمبود میوه ها.
در هـمـان سوره اعراف میخوانیم که بعد از ذکر این آیات نهگانه مى گوید چون سرانجام بـا مـشـاهـده این همه آیات ایمان نیاوردند از آنها انتقام گرفتیم و در دریا غرقشان کردیم چرا که آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل شدند (آیه 136 اعراف ).
البـتـه در مـنـابـع حـدیـث مـا روایـاتـى در تـفـسـیـر ایـن آیـه نـقـل شـده است اما چون این روایات با هم اختلاف دارند نمیتوان آنها را معیار براى قضاوت قرار داد و به آنها اطمینان پیدا کرد.
2 - آیا سؤ ال کننده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است - ظاهر آیات فوق این است کـه پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـامـور بـود از بـنـى اسـرائیـل در زمـیـنـه آیـات نـهـگـانـه کـه بـر مـوسـى نـازل شـد سؤ ال کند که چگونه فرعونیان با بهانه جوئیهاى مختلف از پذیرش حقانیت مـوسـى (عـلیـه السـلام ) بـا اینهمه آیات سر باز زدند، ولى از آنجا که شخصى همانند پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـا آن عـلم و عـقـل نـیـازى بـه چـنـیـن سـؤ الى نـداشـتـه ، بـعـضـى از مـفـسـران مـامـور سـؤ ال را مـخـاطـبـیـن دیـگـر دانـسـتـه انـد، امـا بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه سـؤ ال پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى خودش نبود بلکه براى پذیرش مشرکان بوده است هیچ مانعى ندارد که سؤ ال کننده شخص
پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) باشد تا مشرکان بدانند اگر پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) تـسـلیـم پـیـشـنـهـادهـاى جوراجور آنها نمیشود بخاطر آن است که این پـیـشنهادها انگیزه حقجوئى ندارد، بلکه از سر لجاجت و تعصب و عناد است ، همانگونه که در داستان موسى (علیه السلام ) و فرعون نظیر آن را میخوانیم .
3 - مـنـظـور از ارض در ایـن آیـات کدام سرزمین است ؟ - در آیات فوق خواندیم که خداوند بـه بـنى اسرائیل دستور داد که اکنون که بر دشمن پیروز شدید در ارض معهود سکونت جـوئیـد، آیـا مـنـظـور سـرزمـیـن مـصـر اسـت (هـمـیـن کـلمـه در آیـه قـبـل کـه مـى گـوید فرعون میخواست آنها را از آن سرزمین بیرون کند به همین معنى آمده و آیات دیگر قرآن نیز مى گوید که بنى اسرائیل وارث فرعونیان شدند). یا اینکه اشاره بـه سـرزمـین مقدس فلسطین است ، زیرا بنى اسرائیل بعد از این ماجرا به سوى سرزمین فلسطین رفتند و مامور شدند که در آن وارد شوند.
ولى مـا بـعـیـد نـمـى دانـیـم هـر دو سـرزمـیـن مـنـظـور بـوده بـاشـد، زیـرا بـنـى اسرائیل به شهادت آیات قرآن وارث زمینهاى فرعونیان شدند و هم مالک سرزمین فلسطین .
4 - آیـا کـلمـه وعـد الاخـرة در آیـات فـوق بـه مـعـنـى سـراى آخـرت است ؟ پاسخ این سؤ ال ظاهرا مثبت مى باشد، زیرا جمله جئنا بکم لفیفا ما همه شما را یکجا و بهم پیچیده خواهیم آورد قرینه بر این موضوع است .
ولى بـعـضـى از مفسران بزرگ احتمال داده اند که تعبیر وعد الاخره اشاره به همان چیزى اسـت کـه در آغـاز ایـن سـوره خـوانـدیـم کـه خـداونـد وعده دو پیروزى و شکست را به بنى اسـرائیـل داده بـود و از یکى به وعد اولى و از دیگرى به وعد الاخرة تعبیر نموده ، ولى این احتمال با توجه به جمله جئنا بکم لفیفا بسیار بعید به نظر میرسد. (دقت کنید)
آیه و ترجمه


و بالحق أ نزلناه و بالحق نزل و ما أ رسلنک إ لا مبشرا و نذیرا (105)
و قرءانا فرقناه لتقرأ ه على الناس على مکث و نزلنه تنزیلا (106)
قـل ءامـنـوا به أ ولا تؤ منوا إ ن الذین أ وتوا العلم من قبله إ ذا یتلى علیهم یخرون للا ذقان سجدا (107)
و یقولون سبحن ربنا إ ن کان وعد ربنا لمفعولا (108)
و یخرون للا ذقان یبکون و یزیدهم خشوعا (109)


ترجمه :

105 - مـا قـرآن را بـه حـق نـازل کـردیـم ، و بـه حـق نازل شد، و تو را جز براى بشارت و بیم دادن نفرستادیم .
106 - ما قرآنى بر تو نازل کردیم که به صورت آیات جدا از هم مى باشد، تا آن را تـدریـجـا و بـا آرامـش بـر مـردم بـخوانى (و جذب دلها شود) و بطور قطع این قرآنرا ما نازل کردیم .
107 - بـگـو: چـه شما ایمان بیاورید، و چه نیاورید، آنها که پیش از این علم و دانش به آنان داده شده هنگامى که (این آیات ) بر آنها خوانده میشود به خاک میافتند و سحده مى کند.
108 - و میگویند منزه است پروردگار ما که وعده هایش قطعا انجام شدنى است .
109 - آنـهـا (بـى اخـتـیـار) به زمین میافتند (و سجده مى کنند) و اشک مى ریزند و هر زمان خشوعشان فزونتر میشود.
تفسیر:
عاشقان حق !
بـار دیـگـر قرآن به سراغ اهمیت و عظمت این کتاب آسمانى میرود و به پاسخ بعضى از ایرادات و یا بهانه جوئیهاى مخالفان مى پردازد.
نـخـست مى گوید: ما قرآن را به حق نازل کردیم (و بالحق انزلناه ) بلافاصله اضافه میکند و به حق نازل شد (و بالحق نزل ).
و ما تو را جز براى بشارت و بیم دادن نفرستادیم و حق هیچگونه تغییر در محتواى قرآن ندارى (و ما ارسلناک الا مبشرا و نذیرا)
در ایـنـکـه فـرق مـیـان جـمـله اول (و بـالحـق انـزلنـاه ) و جـمـله دوم (و بـالحـق نزل ) چیست ؟ مفسران بیانات گوناگونى دارند از جمله :
1 - مـنـظـور از جـمـله اول ایـن اسـت کـه مـا مـقـدر سـاخـتـیـم قـرآن بـه حـق نـازل شـود و جـمـله دوم اضافه میکند این تقدیر تحقق یافت ، بنا بر این یکى اشاره به تقدیر است ، و دیگرى به مرحله فعلیت .
2 - مـنـظـور از جـمـله اول ایـن است که ماده و محتواى قرآن حق است ، و جمله دوم اشاره به این است که نتیجه و ثمره آن نیز حق میباشد.
3 - مـنـظـور از جـمـله اول ایـن اسـت کـه مـا قـرآن را بـه حـق نـازل کـردیـم ، و جـمـله دوم مـى گـویـد چـون پـیـامـبـر از خـود حـق دخل و تصرفى نداشت به حق نازل شد.
ولى احتمال دیگرى در اینجا نیز وجود دارد که از تفاسیر گذشته روشنتر
مـى بـاشـد و آن ایـنـکـه گاه انسان شروع به کارى میکند اما چون قدرتش محدود است نمى تواند آن را تا به آخر بطور صحیح پیاده کند، اما کسى که از همه چیز آگاه است ، و بر هـمـه چـیـز تـوانـاسـت ، هـم آغـاز را صـحـیـح شـروع مـیـکـنـد و هـم انـجـام را بـطـور کـامـل تـحـقق مى بخشد، فى المثل گاهى انسان آب زلالى را از سرچشمه رها میکند، اما چون نـمـى تـوانـد در مـسـیـر راه آن را از آلودگـیـهـا حـفـظ کـنـد پـاک و زلال بدست مصرف کننده نمى رسد، ولى آن کس که از هر نظر بر کار خود مسلط است ، هم آن را پـاک و زلال از چـشـمـه بـیـرون مـى آورد، و هـم آنـرا پـاک و زلال در ظرفهاى تشنگان و نوشندگان وارد مى سازد.
قـرآن نـیـز درسـت چـنـیـن کـتـابـى اسـت کـه بـه حـق از نـاحـیـه خـداونـد نـازل شـده اسـت و در تـمـام مـسـیـر ابـلاغ چـه در آن مـرحـله کـه واسـطـه جـبـرئیل بوده ، و چه در آن مرحله که گیرنده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بود، در هـمـه حـال آنرا از هر نظر حفظ و حراست فرمود، و حتى با گذشت زمان به مقتضاى (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون ) دست هیچگونه تحریف بدامانش دراز نشده و نخواهد شد، چرا که خدا پاسداریش را بر عهده گرفته است .
بـنـابـر ایـن ، ایـن آب زلال وحى الهى از عصر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تا پایان جهان دست نخورده به همه دلها راه مى یابد.
در آیـه بـعـد به پاسخ یکى از بهانه گیریهاى مخالفان که مى گفتند چرا قرآن یکجا بـر پـیـامـبـر نـازل نـشـده ، و روش نـزول آن حـتـما تدریجى است (همانگونه که آیه 32 فرقان به آن اشاره مى کندپرداخته مى گوید:
مـا قـرآنـى بـر تو نازل کردیم که به صورت آیات جدا از هم مى باشد، تا با آرامش و بـطـور تـدریـج بـر مـردم بـخـوانـى و بـه خـوبـى جـذب دلهـا و فـکـرهـا گـردد، و در عمل نیز کاملا پیاده شود (و قرآنا فرقناه لتقرأ ه على الناس
على مکث ).
و بـاز بـراى تـاکـیـد بـیـشـتـر مـى گـویـد تـمـامـى ایـن قـرآن را بـطـور قـطـع مـا نازل کردیم (و نزلناه تنزیلا).
بـدون شـک بـراى افـراد سـطـحـى مـخـصـوصـا اگـر بـهـانـه جـو بـاشـنـد ایـن اشـکـال در کـیفیت نزول قرآن پیدا خواهد شد که چرا این کتاب آسمانى بزرگ که پایه و مایه اسلام است ، و رهنماى کل بشر، و محور همه قوانین حقوقى اجتماعى و سیاسى و عبادى مـسلمانان محسوب میشود، به صورت کامل یکجا بر پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل نگردید، تا مردم پیوسته آنرا از آغاز بخوانند و تا انجامش با خبر باشند؟!
ولى کمى دقت براى حل این ایراد کافى است زیرا:
اولا قـرآن گر چه نامش کتاب است ، ولى همچون کتابهاى تالیفى انسانها نمى باشد که بـنـشـیـنند و موضوعى را در نظر بگیرند، و فصول و ابوابش را تنظیم کنند، و برشته تـحـریـر در آورنـد، بـلکـه کـتـابـى اسـت کـه با حوادث عصر خود یعنى با بیست و سه سـال دوران نـبـوت پـیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با رویدادهایش پیوند و ارتباط ناگسستنى دارد.
چـگـونـه مـمـکـن اسـت کـتـابـى کـه بـا حـوادث بـیـسـت و سـه سال در ارتباط بوده یکجا و در یکروز نازل شود؟!
مـگـر مـمـکـن اسـت هـمـه حـوادث 23 سـال را در یـکـروز جـمـع آورى کـرد، تـا مسائل مربوط به آن یکجا در قرآن نازل شود؟!
فـى المـثـل قـسـمـتهاى زیادى در قرآن در رابطه با غزوات اسلامى است ، و بخشهائى در باره عملکردهاى منافقان . و مسائلى در مورد هیئتهائى که از اقوام مختلف نزد
پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى آمدند و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـه فـرمـان الهـى در بـرابـر آنـهـا اقـدامـهـائى بـه عمل مى آورد مى باشد.
آیا ممکن است همه اینها روز اول نوشته شود؟
ثـانـیـا - قرآن کتابى است که تنها جنبه تعلیمى ندارد، بلکه حتما مى بایست هر آیه آن پـس از نـزول اجـرا گـردد، اگـر هـمـه قـرآن یـکـجـا نـازل مـیـشـد بـایـد یـکـجـا هـم اجـرا بـشـود، و مـیـدانـیـم کـه یـکـجـا اجـرا شـدن امـرى مـحـال بـوده اسـت ، چـرا کـه اصـلاح یـک جامعه سر تا پا فاسد را در یک روز نمى توان انـجـام داد، و کـودک بـیـسـوادى را نـمـیـتـوان یـک روزه از کـلاس اول بـه دوران دکـتـرا کـشـانـد، بـه هـمـیـن دلیـل قـرآن تـدریـجـا نـازل شـد تـا بـخـوبـى اجـرا گـردد، و بـه اصـطـلاح کـامـلا جـا بـیـفـتـددچـار هیچگونه تزلزل نگردد و جامعه نیز قدرت جذب و پذیرش و حفظ آنرا داشته باشد.
ثالثا - خود پیامبر که رهبر این انقلاب بزرگ بود بدون شک اگر مى خواست فکر خود را در اجـراى کـل قـرآن پـخـش کـنـد تا در اجراى جزء جزء، دومى براى او قدرت و آمادگى بـیـشـتـرى ایـجـاد مـیـکـرد، درسـت اسـت کـه او فـرسـتـاده خـدا و صـاحـب عـقـل و تـوانـائى بـى نـظـیـرى بود، ولى با همه اینها پذیرش تدریجى قرآن و اجراى تدریجى آن به صورت کاملترى انجام مى گرفت .
رابـعـا - نـزول تدریجى مفهومش ارتباط دائمى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) با مـبدأ وحى بود ولى نزول دفعى ارتباط پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را بیش از یکبار تضمین نمى کرد.
ذیـل آیـه 32 سـوره فـرقـان کـه مـى گوید کذلک لنثبت به فؤ ادک و رتلناه ترتیلا ما ایـنـچـنـیـن قـرآنـرا نـازل کـردیـم تا قلب تو را تثبیت کنیم و آنرا تدریجا و آرام بر تو خـوانـدیـم اشاره به سومین فلسفه مى کند در حالى که آیه مورد بحث ما بیشتر به دومین فـلسـفـه اشـاره دارد: ولى بـه هـر حـال مـجـمـوعـه ایـن عوامل دلیل زنده و روشنى است بر نزول تدریجى قرآن و فلسفه آن .
آیه بعد براى درهم شکستن غرور مخالفان نادان مى گوید: مى خواهید ایمان بیاورید، مى خواهید نیاورید، آنها که پیش از این علم و دانش به آنها داده شده است هنگامى که قرآن بر آنـان خـوانـده مى شود با تمام صورت بخاک مى افتند و سر تسلیم در برابر آن فرود مـى آورنـد (قـل آمـنـوا بـه او لا تؤ منوا ان الذین اوتوا العلم من قبله اذا یتلى علیهم یخرون للاذقان سجدا).
در این آیه به چند نکته باید توجه داشت :
1 - مفسران معمولا معتقدند که جمله (آمنوا به او لا تؤ منوا) ایمان بیاورید یا نیاورید دنباله مـحـذوفـى دارد کـه از قرینه کلام روشن میشود، این دنباله را به گونه هاى مختلفى ذکر کرده اند:
بـعـضـى گفته اند منظور این است که شما چه ایمان بیاورید و چه نیاورید اعجاز قرآن و استنادش به خدا روشن است .
بـعـضـى دیـگـر گفته اند: مکمل جمله این بوده که شما ایمان بیاورید، یا نیاورید، نفع و ضررش متوجه خودتان است .
ولى ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه جـمـله بـعـد از آن خـود مکمل جمله قبل است ، چنانکه نظیر آن را در زبان فارسى نیز داریم مى گوئیم تو میخواهى سـخـن مـرا بپذیر یا نپذیرآنها که اهل دانش و فهمند مى پذیرند، کنایه از اینکه علت عدم پذیرش تو، عدم آگاهى و دانش تو است ، اگر دانشى مى داشتى مى پذیرفتى .
و به تعبیر دیگر اگر تو ایمان نیاورى افراد آگاه و دانشمند ایمان مى آورند.
2 - مـنـظـور از الذیـن اوتـوا العلم من قبله جمعى از دانشمندان یهود و نصارا است که پس از شـنـیـدن آیـات قـرآن و مـشـاهـده نـشـانـه هـائى کـه در تـورات و انـجـیـل خـوانـده بـودنـد ایـمـان آوردنـد، و در صـف مـؤ مـنـان راسـتین قرار گرفتند، و جزء دانشمندان اسلام شدند.
در آیـات دیـگـرى از قـرآن نـیـز اشـاره بـه این موضوع شده است ، مانند: لیسوا سواء من اهـل الکـتاب امة قائمة یتلون آیات الله آناء اللیل و هم یسجدون همه آنها یکسان نیستند، از اهـل کتاب جمعیتى هستند که قیام (بحق و ایمان ) مى کنند، و پیوسته در اوقات شب آیات خدا را مى خوانند و سجده مى کنند (آیه 113 آل عمران ).
3 - یـخـرون یـعـنـى بـى اختیار به زمین مى افتند، بکار بردن این تعبیر بجاى یسجدون (سـجـده مـى کـنـنـداشـاره بـه نـکـتـه لطـیـفـى دارد، و آن ایـنـکـه آگـاهـان بـیـداردل به هنگام شنیدن آیات قرآن آنچنان مجذوب و شیفته سخنان الهى میشوند که بى اختیار به سجده مى افتند و دل و جان را در راه آن از دست مى دهند.
4 - اذقـان جـمع ذقن به معنى چانه است ، و میدانیم بهنگام سجده کردن کسى چانه بر زمین نـمـیـگـذارد، امـا تعبیر آیه اشاره به این است که آنها با تمام صورت در پیشگاه خدا بر زمـیـن مـى افـتـند، حتى چانه آنها که آخرین عضوى است که بهنگام سجده ممکن است به زمین برسد در پیشگاه با عظمتش بر زمین قرار مى گیرد.
بـعضى از مفسران این احتمال را نیز دادهاند که در سجده معمولى انسان نخست پیشانى بر خـاک مـى نـهـد ولى کـسـى کـه هـمـچـون مـدهـوشـان بـر خـاک مـى افـتـد اول چانه او بر زمین قرار مى گیرد، بکار بردن این تعبیر در آیه تاکیدى است بر معنى (یخرون ).
آیـه بـعـد گـفـتـارشـان را به هنگامى که به سجده مى افتند بازگو مى کند: (آنها مى گویند پاک و منزه است پروردگار ما، مسلما وعده هاى پروردگارمان انجام شدنى است ) (و یقولون سبحان ربنا ان کان وعد ربنا لمفعولا).

آنـهـا بـا این سخن نهایت ایمان و اعتماد خود را به ربوبیت پروردگار و صفات پاک او و هـم بـه وعـده هـائى کـه داده اسـت ، اظهار مى دارند، سخنى که در آن هم ایمان به توحید و صفات حق و عدالت او درج است و هم نبوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و معاد، و به این ترتیب اصول دین را در یک جمله جمع مى کنند.
بـاز بـراى تـاکـیـد بـیشتر در تاثیر آن آیات الهى و این سجده عاشقانه در آیه بعد مى گوید: (آنها با تمام صورت بر خاک مى افتند، اشکشان جارى مى شود، و خشوعشان در برابر پروردگار افزون مى گردد) (و یخرون للاءذقان یبکون و یزیدهم خشوعا)
تکرار جمله (یخرون للاذقان ) هم دلیل بر تاءکید است ، هم استمرار.
همچنین استفاده از فعل مضارع (یبکون ) دلیل بر ادامه گریه هاى عاشقانه آنها است .
و نیز به کار بردن فعل مـضـارع در (یـزیـدهـم خـشـوعـا) (خـشـوع آنـهـا افـزون مـى شـود) دلیـل دیـگـرى بـر ایـن اسـت کـه هرگز در یک حال متوقف نمى مانند و همیشه به سوى قله تـکـامل پیش مى روند، و هر زمان خشوع آنها افزون مى گردد (خشوع حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است که انسان در مقابل شخص و یا حقیقتى داشته باشد).
نکته ها:
1 - برنامه ریزى براى تعلیم و تربیت - یکى از درسهاى مهم که آیات فوق به ما مى آمـوزد لزوم بـرنـامـه ریـزى بـراى هر گونه انقلاب فرهنگى و فکرى و اجتماعى ، و هر گـونـه بـرنـامـه تـربـیتى است ، چرا که اگر چنین برنامه اى تنظیم نگردد و در مقاطع مـخـتـلف هـر کـدام بـه مـوقـع خود پیاده نشود شکست قطعى است ، حتى قرآن مجید یکجا بر پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل نشد، هر چند در علم خدا یکجا بود و یکبار در شـب قـدر مـجـمـوعـا بـر پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) عـرضـه شـد، امـا نزول اجرائى آن در طول 23 سال در مقطعهاى مختلف زمانى و با برنامه ریزى دقیق بود.
جـائى کـه خدا با آن قدرت و علم بى پایانش چنین کند تکلیف انسانها روشن است . اصولا ایـن یـک قـانـون و سـنـت الهـى اسـت کـه نـه تـنـهـا در عـالم (تـشریع ) بلکه در عالم (تکوین ) نیز عینیت دارد، هرگز شنیده اید کودکى از مادر یک شبه متولد شود؟ و یا میوه اى بـر درخـت یـک سـاعته شیرین و رسیده گردد؟ بنابراین چگونه مى توان انتظار داشت کـه مـخـصـوصـا در مـرحـله سـازنـدگـى یـک جامعه از نظر فکرى و فرهنگى و یا از نظر اقتصادى و سیاسى یکشبه همه چیز اصلاح شود.
ایـن سـخـن بـدین معنى نیز هست که اگر از تلاشهاى خود در کوتاه مدت نتیجه نگرفتیم ، هـرگـز نـباید یاس و نومیدى به خود راه دهیم ، و دست از ادامه تلاش و کوشش برداریم . تـوجـه داشـتـه بـاشـیـم کـه غـالبـا پـیـروزیـهـاى نـهـائى و کامل در دراز مدت است .
2 - رابطه علم و ایمان - درس دیگرى که از آیات فوق به وضوح مى توان فرا گرفت ، رابـطـه عـلم و ایـمـان اسـت ، مـى گـوید: شما چه به این آیات الهى ایمان بیاورید چه نیاورید، (عالمان ) نه تنها به آن ایمان مى آورند بلکه آنچنان عشق
به (الله ) در وجودشان شعله مى کشد که بى اختیار در برابر آن به سجده مى افتند و سیلاب اشک بر رخسارشان جارى مى شود، و هر زمان خضوع و خشوعشان بیشتر و ادب و احترامشان نسبت به این آیات فزونتر مى گردد!.
تـنـهـا فـرومـایـگـان جاهل هستند که در برخورد با حقائق گاه با بى اعتنائى و گاهى با سـخریه و استهزاء از کنار آن مى گذرند، و اگر این گونه افراد احیانا جذب به سوى ایمان بشوند ایمانى ضعیف و ناپایدار و خالى از عشق و شور و حرارت خواهند داشت .
بـعـلاوه ایـن تـاکـیـد مـجـددى اسـت بـر ابـطـال فـرضـیـه پـوچ آنـهـا کـه خـیـال مـى کـنـنـد دیـن رابـطـه ى بـا جـهـل بـشـر دارد، قرآن مجید بر ضد این ادعا در موارد مختلف تاکید مى کند که علم و ایمان هـمـه جـا بـا هـم هـسـتـنـد، ایـمـان عـمیق و پابرجا جز در سایه علم ممکن نیست ، و علم نیز در مراحل عالیتر و بالاتر از ایمان کمک مى گیرد (دقت کنید).
آیه و ترجمه


قـل ادعـوا الله او ادعـوا الرحـمـن ایا ما تدعوا فله الاسماء الحسنى و لا تجهر بصلاتک و لا تخافت بها و ابتغ بین ذلک سبیلا (110)
و قـل الحـمـد لله الذى لم یـتـخـذ ولدا و لم یـکـن له شـریک فى الملک و لم یکن له ولى من الذل و کبره تکبیرا (111)


ترجمه :

110 - بـگـو (الله ) را بـخـوانـیـد، یا (رحمن ) را، هر کدام را بخوانید (ذات پاکش یکى است و) براى او نامهاى نیک است ، و نمازت را زیاد بلند یا آهسته مخوان و در میان این دو راهى (معتدل ) انتخاب کن .
111 - و بگو ستایش براى خداوندى است که نه فرزندى براى خود انتخاب کرده ، و نه شریکى در حکومت دارد و نه ولى (و حامى ) به خاطر ضعف و ذلت ، و او را بسیار بزرگ بشمر.
شاءن نزول :
مـفـسـران در شـاءن نـزول نـخـسـتـیـن آیـه فـوق از (ابـن عـبـاس ) چـنـیـن نـقـل کـرده انـد کـه پیامبر یک شب در مکه در حال سجده بود و خدا را به نام یا رحمان و یا رحـیـم مـى خـواند، مشرکان بهانه جو از فرصت استفاده کرده و گفتند ببینید این مرد (ما را سـرزنـش ‍ مـى کـند که چرا چند خدائى هستیم اما) خودش دو خدا را پرستش مى کند، در حالى کـه مـى پـنـدارد مـوحـد اسـت و یـک مـعـبـود بـیـشـتـر نـدارد، آیـه فـوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت (که این اسمهاى متعدد از یک ذات پاک
خبر مى دهد).
تفسیر:
آخرین بهانه ها
بـه دنـبـال ایـرادهـاى سـست و بى اساسى که در آیات گذشته از زبان مشرکان مطرح و پاسخ داده شد، در این سلسله آیات به آخرین بهانه هاى آنها مى رسیم ، و آن اینکه : آنها مـى گفتند چرا پیامبر، خدا را به نامهاى متعددى مى خواند با اینکه مدعى توحید است قرآن در پاسخ آنها مى گوید:
(بـگـو شـمـا او را بـه نـام (الله ) بـخوانید و یا به نام رحمان هر کدام را بخوانید فـرق نـمـى کـنـد بـراى او نـامـهـاى مـتـعـدد نـیـک اسـت ) (قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ایاما تدعوا فله الاسماء الحسنى ).
ایـن کـوردلان حـتـى از زنـدگى روزمره خود غافل بودند که گاه براى یک شخص ، یا یک مکان و مانند آن اسمهاى مختلفى مى گذارند که هر کدام معرف از زوایاى وجود او بود.
آیـا بـا ایـن حـال تـعـجـب دارد خـدائى که وجودش از هر نظر بى نهایت است و منبع و سرچشمه همه کمالات ، هـمـه نـعـمـتـهـا و تـمـام نـیکیها است و گرداننده اصلى همه چرخهاى این جهان مى باشد به تـنـاسـب هـر کـارى کـه انجام مى دهد و هر کمالى که ذات مقدسش ‍ دارد نام مخصوص داشته باشد؟!.
اصـولا خـدا را بـا یـک نـام نـمى توان خواند، و نمى توان شناخت ، بلکه نامهاى او باید هـمـچـون صـفـاتـش بـى پـایـان باشد، تا بتواند بیانگر آن ذات شود، ولى از آنجا که الفاظ ما، مانند همه چیزمان ، محدود است نمى توانیم جز نامهاى محدودى براى او پیدا کنیم و لذا معرفت و شناخت ما هم هر چه باشد محدود است ، حتى
پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) با آن وسعت روح مى فرماید: (ما عرفناک حق معرفتک ).
ولى ایـن دلیـل بـر آن نیست که به اندازه عقل و درایت خویش او را نشناسیم ، به خصوص کـه او خودش در شناخت ذاتش به ما کمک بسیار فرموده و با نامهاى گوناگون در کتابش از خـود یـاد کـرده اسـت ، و در بـیـانـات اولیاء دینش به نامهاى بیشترى که به هزار نام بالغ مى شود برخورد مى کنیم .
بـدیـهـى اسـت همه اینها اسم است ، و یک معنى اسم ، علامت و نشانه است ، همه اینها نشانه هـائى از ذات پـاک او مـى بـاشـد، و تـمـام ایـن خـطـوط بـه یـک نـقـطه منتهى مى گردد، و بهیچوجه از توحید ذات و صفات او نمى کاهد.
از مـیـان ایـنهمه اسماء قسمتى اهمیت و عظمت بیشترى دارد، زیرا معرفت و آگاهى فزونترى به ما مى دهد که از آن به اسماء حسنى در قرآن و روایات اسلامى تعبیر شده است ، و طبق روایـت معروفى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : (خداوند نود و نه اسم دارد هر کس آنها را شماره کند داخل بهشت خواهد شد)!
دربـاره مـعـنى اسماء حسنى و این 99 اسم به طور مشروح در جلد هفتم صفحه 25 به بعد ذیل آیه 180 سوره اعراف (و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها) بحث مشروحى آورده ایم .
امـا مهم آن است که بدانیم معنى شمارش این اسماء این نیست که تنها این نامها را بر زبان جارى کنیم و خدا را به آن بخوانیم تا بهشتى شویم یا مستجاب الدعوة .
بـلکـه هـدف (تـخـلق ) به این اسماء و پیاده کردن پرتوى از نامهاى عالم و رحمان و رحـیـم و جـواد و کـریم ... در وجودمان مى باشد تا هم بهشتى مان کند و هم دعایمان در همه حال مستجاب !
در حـدیـثـى کـه مـرحـوم صـدوق در کـتـاب (تـوحـیـد) از (هـشـام بـن حـکـم ) نـقـل کـرده چـنـیـن مى خوانیم : هشام مى گوید: از امام (علیه السلام ) پیرامون نامهاى خدا و مبداء
اشـتـقـاق ایـن نـامـهـا (یـعـنـى اصـلى کـه ایـن نـام از آن گـرفـتـه شـده ) سـؤ ال کردم ، و گفتم آیا (الله ) از چه چیز مشتق است ؟.
امام (علیه السلام ) فرمود: اى هشام ! از (اله ) (که به معنى تحیر است ) گرفته شده و اله مفهومش این است که ماءلوهى داشته باشد (کسى که حیران و سرگردان در شناخت عمق ذات او است ).
ولى اى هـشـام ! این را باید بدانى که (اسم ) غیر از (مسمى ) است ، کسى که تنها اسم را پرستش کند بدون معنى و محتوا کافر است ، و در حقیقت چیزى را نپرستیده ، و کسى که اسم و مسمى را هر دو پرستش کند او هم کافر است زیرا دوگانه پرست است !.
امـا کـسـى کـه تـنـهـا مـسـمـى را بپرستد نه اسم را (بلکه اسم را نشانه و علامتى براى رسیدن به آن معنى بداند) این حقیقت توحید راستین است - فهمیدى اى هشام ؟!
او مى گوید: عرض کردم کمى بیشتر برایم توضیح دهید.
فـرمـود: خـداونـد بـزرگ 99 اسم ، دارد اگر هر اسمى مسمائى داشت باید 99 خدا داشته بـاشـیـم ، ولى (الله ) نـامـى اسـت کـه بـه هـمـه ایـن صـفات اشاره مى کند، و به هر حال همه نامهاى او غیر از ذات او است .
اى هـشـام ! نـان نـام خـوردنـى است ، و آب نام نوشیدنى ، و لباس نام پوشیدنى است ، و آتش نام آن ماده سوزنده است (اما همه اینها نام است ، آنچه را ما مى خوریم ، مى نوشیم ، مى پوشیم و از سوزش آن مى هراسیم نام نیست ، بلکه همان عینیت خارجى است ).
از ایـن بـحـث بگذریم : در ذیل آیه مورد بحث نظر به گفتگوى مشرکان در مکه در رابطه با نماز پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و اینکه مى گفتند: او نماز خود را بلند مى خواند
و مـا را نـاراحـت مـى کند، این چه عبادتى است ؟ این چه برنامه اى است ؟ به پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) دسـتـور مـى دهـد: (نـمازت را زیاد بلند مخوان ، زیاد هم آهسته مخوان ، بلکه میان این دو راه اعتدال را انتخاب کن ) (و لا تجهر بصلاتک و لا تخافت بها و ابتغ بین ذلک سبیلا).
بـنابراین آیه فوق کارى به مساله نمازهاى (جهریه ) و (اخفاتیه ) به اصطلاح مـعـروف فـقـهـى ندارد، بلکه ناظر به افراط و تفریط در بلند خواندن و آهسته خواندن اسـت ، مـى گـویـد نه بیش از حد بلند بخوان و فریاد بزن ، و نه بیش از حد آهسته که تنها حرکت لبها مشخص شود و صدائى به گوش نرسد.
شـاءن نـزولى را کـه بـسـیـارى از مـفـسـران از ابـن عـبـاس نقل کرده اند نیز موید همین معنى است .
روایـات مـتـعـددى کـه از طـرق اهـلبـیـت از امـام بـاقـر و امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) در ذیل این آیه آمده است نیز اشاره به همین تفسیر مى کند.
بـنـابراین تفسیرهاى دیگرى که براى این آیه ذکر شده است همگى بیگانه از مطلب به نظر مى رسد.
امـا ایـنـکـه حـد اعـتـدال در ایـنـجـا چگونه است ، و جهر و اخفاتى که از آن نهى شده چه مى باشد؟ ظاهر این است که (جهر) به معنى فریاد کشیدن ، و (اخفات ) به معنى آهسته خواندن آنچنان که خود انسان هم نشنود مى باشد.
در تـفـسـیـر (عـلى بـن ابـراهـیـم ) از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) چـنـیـن نقل شد که در تفسیر آیه فرمود: الجهر بها رفع الصوت ، و التخافت بها مالم تسمع نفسک ، و اقراء بین ذلک : (جهر این است که زیاد صدا را بلند کنى ، و اخفات آن است که حتى خودت نشنوى ، هیچیک از این دو را انجام نده ، بلکه حد وسط میان آن دو
را انتخاب کن ).
و اما (اخفات ) و (جهر) در نمازهاى روزانه ، و شبانه - همانگونه که در بالا اشاره کـردیـم - حـکـم دیـگـرى اسـت ، بـا مـفـهـوم دیـگـر، کـه دلائل جداگانه دارد، و فقهاى ما (رضوان الله علیهم ) مدارک آن را در (کتاب الصلوة ) آورده اند.
نکته :
این حکم اسلامى یعنى اعتدال در جهر و اخفات از دو نظر به ما دید و درک مى بخشد:
نـخـسـت از ایـن نـظـر کـه مـى گوید: عبادات خود را آنچنان انجام ندهید که بهانه به دست دشمنان بدهد، آنها را به استهزاء و ایرادگیرى وادارد، چه بهتر که توام با متانت و آرامش و ادب باشد که نه تنها نتوانند بر آن خرده گیرى کنند بلکه نمونه اى از شکوه و ادب اسلامى و ابهت و عظمت عبادات گردد.
آنها که سعى دارند در مواقعى که مردم استراحت کرده اند با صداهاى گوشخراشى که از بلندگوهاى پرغوغا راه مى اندازند موجودیت جلسات خود را نشان دهند و به پندار خود با ایـن عـمـل صـداى اسـلام را به گوش دیگران برسانند، این نه تنها صداى اسلام نیست ، بلکه باعث پراکندگى مردم از اسلام و در نتیجه ضربه اى است به تبلیغات دینى .
دیـگـر ایـنـکـه : ایـن بـایـد الگـوئى بـاشـد بـراى هـمـه اعـمال ما و تمام برنامه هاى اجتماعى و سیاسى و اقتصادى ، باید همه اینها دور از افراط کـاریـهـا و تـنـدرویـهـا، و تـفـریـطـکـارى و مـسـامـحـه و سـهل انگارى باشد، و اصل اساسى (و ابتغ بین ذلک سبیلا) که در آیه فوق آمده همه جا رعایت گردد.
سـرانـجـام بـه آخـریـن آیـه این سوره (سوره اسراء) مى رسیم آیه اى که با حمد خداوند سـوره را پـایـان مـى دهـد هـمانگونه که با تسبیح ذات پاک او سوره آغاز شده بود، و در حـقـیـقـت ایـن آیـه نـتـیـجه اى است بر کل بحثهاى توحیدى این سوره و محتواى همه آن مفاهیم توحیدى .
روى سـخـن را بـه پـیامبر کرده ، چنین مى گوید: (بگو حمد و سپاس مخصوص خداوندى است که نه فرزندى براى خود انتخاب کرده و نه شریکى در حکومت و مالکیت جهان دارد، و نـه سـرپـرسـتـى بـراى حـمـایـت در بـرابـر ذلت و نـاتـوانـى ) (و قـل الحـمـد لله الذى لم یـتـخـذ ولدا و لم یـکـن له شـریـک فـى المـلک و لم یکن له ولى من الذل ).
و چنین خدائى با چنان صفات از هر چه فکر کنى برتر و بالاتر است (بنابراین او را بزرگ دار و به عظمت بى انتهایش آشنا شو) (و کبره تکبیرا).
نکته ها:
1 - تـنـاسـب صـفات سه گانه - در آیه فوق به سه قسمت از صفات خدا اشاره شده که با توجه به فرمان ذیل آیه به چهار صفت تکمیل مى شود:
نـخـسـت نـفـى فـرزنـد اسـت ، چـرا کـه داشـتـن فـرزنـد هـم دلیل بر نیاز، و هم جسمانى بودن ، و هم شبیه و نظیر داشتن است ، و خداوند نه جسم است و نه نیاز دارد و نه شبیه و نظیر!.
و دومـى نـفـى شـریـک اسـت چـرا کـه وجـود شـریـک دلیل بر محدودیت قدرت و حکومت ، و یا عجز و ناتوانى ، و یا وجود شبیه و نظیر است ، و مـى دانـیـم خـدا از هـمـه این صفات پاک است ، قدرتش همچون حکومتش نامحدود و هیچ شبیهى براى او نیست .
و سومى نفى ولى و حامى در برابر مشکلات و شکستها است ، که نفى این صفت
نیز از خداوند بزرگ و بى نهایت بدیهى است .
و بـه تـعـبـیر دیگر این آیه هر گونه کمککار و شبیه را از خداوند نفى مى کند، چه آنکس که پائینتر باشد (همچون فرزند) و آن کس ‍ که همسان باشد (همچون شریک ) و آنکس که برتر باشد (همچون ولى ).
مـرحـوم (طـبـرسـى ) در (مجمع البیان ) از بعضى از مفسران که نامشان را صریحا ذکـر نـکـرده چـنـیـن نـقل مى کند که این آیه ناظر به نفى اعتقاد انحرافى سه گروه است : نـخست مسیحیان و یهود که براى خدا فرزند قائل بودند، و دیگر مشرکان عرب که براى او شریکى مى پنداشتند، و لذا در مراسم صبح مى گفتند: لبیک لا شریک لک ، الا شریکا هـو لک ! و دیـگـر سـتـاره پـرسـتـان و مـجـوس ، چـرا کـه آنـهـا بـراى خـدا ولى و حـامـى قائل بودند.
2 - تـکـبـیـر چـیـست ؟ - اینکه قرآن در اینجا به پیامبر به طور موکد دستور مى دهد خدا را بـزرگ بـشـمار مسلما مفهومش اعتقاد به بزرگى پروردگار است نه تنها با زبان گفتن (الله اکبر).
ایـن نـکـتـه نـیـز شـایان توجه است که معنى اعتقاد به بزرگى خدا این نیست که او را در مقایسه با موجودات دیگر برتر و بالاتر بدانیم بلکه چنین مقایسه اى اصلا غلط است ، مـا بـایـد او را بـرتـر از آن بـدانـیـم کـه بـا چـیـزى قابل مقایسه باشد چنانکه امام صادق (علیه السلام ) در گفتار کوتاه و پرمعنى خود به ما تعلیم فرموده است آنجا که در حدیث مى خوانیم :
کسى نزد آنحضرت گفت : الله اکبر!
امام فرمود: خدا از چه چیز بزرگتر است ؟
عرض کرد: از همه چیز!
امام فرمود: با این سخن خدا را محدود کردى (چون او را مقایسه با
موجودات دیگر نمودى ، و برتر از آنها شمردى ).
آن مرد پرسید: پس چه بگویم ؟
فرمود: بگو الله اکبر من ان یوصف : (خدا برتر از آن است که به وصف درآید).


اى برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم

و از آنچه دیده ایم و نوشتیم و خوانده ایم

مـجـلس تـمـام گـشـت و بـه آخـر رسـیـد عـمـر

مـا هـمـچـنـان در اول وصف تو مانده ایم


جـالب ایـنـکـه در حـدیـث دیـگـرى کـه از هـمـان امـام (عـلیـه السـلام ) نقل شده است مى خوانیم : هنگامى که یکى از اصحاب عرض کرد منظور بزرگتر بودن خدا از هـمـه چیز است ، امام فرمود: و کان ثم شى ء فیکون اکبر منه : (آیا اصولا در برابر ذات خدا وجودى هست که او برتر از آن باشد)؟
آن مرد صحابى از امام مى پرسد: پس چه بگویم ؟
فرمود: بگو: اکبر من ان یوصف !.
3 - پـاسـخ بـه یک سؤ ال - در اینجا سؤ الى پیش مى آید که چگونه حمد خداوند در آیه فوق در برابر صفات سلبیه قرار داده شده ، در حالى که مى دانیم (حمد) ستایش در بـرابـر صـفـات ثـبـوتـیـه مـانـند علم و قدرت است ، و اما صفاتى همچون نفى فرزند و شریک و ولى با تسبیح سازگار است ، نه با حمد.
در پاسخ این سؤ ال مى توان گفت : هر چند قلمرو صفات ثبوتیه و سلبیه از هم جدا است و یـکـى مـتـنـاسـب تـسـبیح و دیگرى متناسب با حمد است ، ولى در عینیت خارجى این دو لازم و مـلزوم یـکـدیگرند، نفى جهل از خدا حتما همراه با اثبات علم است ، همانگونه که اثبات علم براى ذات پاک او هماهنگ با نفى جهل است .
روى این حساب مانعى ندارد که گاهى به لازم بپردازد، و گاهى به ملزوم ،
هـمـانگونه که در آغاز این سوره تسبیح بر یک امر اثباتى شده است (سبحان الذى اسرى بـعـبـده لیـلا مـن المـسـجـد الحرام الى المسجد الاقصى ) منزه است خداوندى که پیامبرش را شبانه از مسجدالحرام به مسجد اقصى برد).
پروردگارا! قلب ما را از نور علم و ایمان سرشار کن تا در برابر عظمتت همواره خاضع بـاشـیـم ، به وعده هایت مومن و به دستوراتت گردن نهیم . جز تو را نپرستیم و به غیر تو تکیه نکنیم .
بـار الهـا! بـمـا تـوفـیـق ده کـه هـرگـز در زنـدگـى خـود از مـرز اعتدال بیرون نرویم و از هر گونه افراط و تفریط بپرهیزیم .
خـداونـدا! مـا تـو را سـپـاس مـى گـوئیـم ، تـو را یـگانه مى دانیم ، بزرگ مى شمریم ، بزرگتر از آنچه به وصف آید، تو نیز ما را ببخش و گامهایمان را در راهت استوار دار، و بر دشمنان که از داخل و خارج ما را احاطه کرده اند پیروز گردان .
و پـیـروزیـهـاى مـا را بـه پـیـروزى نـهـائى قـیـام مـهـدى مـوعـود ارواحـنـا فـداه متصل گردان و توفیق تکمیل این تفسیر را آنچنان که مورد رضایت و خشنودى تو است به ما مرحمت کن .
(پایان سوره اسراء)


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت