تفسیرنمونه سوره اسراء (قسمت6)

آیه و ترجمه


و إ ذا أ نعمنا على الانسن أ عرض و نا بجانبه و إ ذا مسه الشر کان یوسا (83)
قل کل یعمل على شاکلته فربکم أ علم بمن هو أ هدى سبیلا (84)


ترجمه :

83 - هنگامى که به انسان نعمت مى بخشیم (از حق ) روى مى گرداند، و متکبرانه دور میشود، و هنگامى که کمترین بدى به او میرسد (از همه چیز) مایوس میگردد.
84 - بـگـو هـر کـس طـبـق روش (و خـلق و خـوى خـود عمل میکند پروردگار شما! آنها را که راهشان نیکوتر است بهتر مى شناسد.
تفسیر:
هر کسى بر فطرت خود مى تند
بـعـد بـه یـکـى از ریـشـه دارترین بیماریهاى اخلاقى انسانهاى تربیت نایافته اشاره کرده مى گوید: هنگامى که به این انسان نعمت مى بخشیم (غرور و استکبار به او دست مى دهد) به پروردگار خود پشت میکند و با حالت تکبر، دور میشود
(و اذا انعمنا على الانسان اعرض و نا بجانبه ).
امـا هـنـگـامـى کـه نـعـمـت را از او سـلب کنیم ، و حتى مختصر ناراحتى به او برسد یاس و نومیدى سر تا پاى او را فرا میگیرد (و اذا مسه الشر کان یؤ سا)
اعـرض از ماده اعراض به معنى رویگردانیدن ، و منظور در اینجا روى برگردانیدن از خدا و حق است .
نـا از مـاده ناى (بر وزن رأ ى ) به معنى دور شدن است ، و با اضافه کلمه بجانبه معنى تکبر و غرور و موضعگیرى خصمانه را مى رساند.
از مـجموع این جمله استفاده میشود که انسانهاى بى ایمان و یا ضعیف الایمان به هنگام روى آوردن نـعـمـتـهـا آنـچـنان مغرور میشوند که به کلى بخشنده نعمتها را بدست فراموشى مى سـپـارنـد، نـه تـنها فراموشش میکنند بلکه یک حالت بى اعتنائى و اعتراض و استکبار در برابر او به خود میگیرند.
جمله مسه الشر اشاره به کمترین ناراحتى است که به انسان دست میدهد، یعنى آنها بقدرى کمظرفیتند که با مختصر گرفتارى ، دست و پاى خود را گم مى کنند و رشته افکارشان به کلى در هم مى ریزد و ظلمت یاس و نومیدى بر قلبشان سایه مى افکند.
دومـیـن آیه روى سخن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده میفرماید: بگو هر کس بر طبق روش و خلق و خوى خود عمل میکند (قل کل یعمل على شاکلته .
مؤ منانى که از آیات قرآن ، شفا مى طلبند و رحمت کسب مى کنند، و ظالمانى که جز خسارت و زیـان ، بـهـرهـاى از آن نـمـى گـیـرنـد، و انـسـانـهـاى کـمـظـرفـیـتـى کـه در حـال نـعـمـت مـغـرورنـد و در مـشـکـلات مـایـوس و زبـون ، هـمـه ایـنـهـا طـبـق روحـیـاتـشـان عـمـل مـیـکـنـنـد، روحـیـاتـى کـه بـر اثـر تـعـلیـم و تـربـیـت و اعمال مکرر خود انسان شکل گرفته است .
و در ایـن مـیـان خـداونـد شـاهد و ناظر حال همه است : آرى پروردگار شما آگاهتر است به کسانى که راهشان بهتر و از نظر هدایت پربارتر است (فربکم اعلم بمن هو اهدى سبیلا).
نکته ها:
1 - غرور و یاس دو بیمارى خطرناک اخلاقى
این سخن را بسیار از دیگران شنیدهایم و یا به دیگران گفته ایم که فلان کس دیگر خدا را بنده نیست ، چرا که به نوائى رسیده .
و نیز بسیار دیده ایم که همین گونه اشخاص تازه به نوا رسیده و خدا را فراموش کرده ، هـنـگـامـى کـه از آن حال سقوط میکنند یا گرفتار شدائد میشوند، چنان بیچاره و زبون و دستپاچه و مایوس مى گردند که انسان باور نمیکند اینها همان آدمهاى سابقند!
آرى چـنـین است حال همه افراد کوته فکر، بیایمان و کمظرفیت ، به عکس دوستان خدا که روحـشـان هـمـچـون اوقـیـانـوس اسـت و سـختترین طوفانها در آنان اثر نمیکند، چون کوه در مـقابل حوادث سخت ایستاده اند و چون کاه در مقابل فرمان خدا، دنیا را به آنها ببخشى دست و پاى خود را گم نمى کنند و جهان را از آنها بگیرى خم به ابرو نمى آورند!
عـجب اینکه این انسانهاى خود باخته کم تحمل که حالاتشان در بسیارى از سوره هاى قرآن آمـده اسـت (یـونـس 12 - لقـمـان 32 - فـجـر - 14 و 15 - فـصـلت 48 و 49) در حـال سـختى ، خداپرست مى شوند و به فطرت الهى ، و خویشتن خویش باز مى گردند، امـا بـا فـرو نـشـسـتـن طوفان حادثه ، چنان تغییر جهت میدهند که گوئى هرگز نام خدا را نشنیده اند.
ایـن بـلاى بـزرگـى اسـت ، زیـرا سـبـب میشود که هرگز نتوانند در زندگى موضعگیرى مستقل و صحیحى داشته باشند، تنها راه درمان این بیمارى خطرناک بالا بردن سطح فکر در پـرتـو عـلم و ایـمـان ، و تـرک وابـسـتـگـى و اسـارت در چنگال مادیات ، و قبول زهد و پارسائى به معنى سازنده است .
ضمنا پاسخ این سؤ ال از بیان فوق ، روشن شد که میگویند: آیات مورد
بـحث ، این گونه افراد را در هنگام سختیها، یؤ س (نومید) معرفى کرده ، در حالى که در آیات دیگر (مانند آیه 65 سوره عنکبوت ) آنها را به عنوان مخلصین له الدین که حاکى از نهایت توجه به خدا است در چنین حالى توصیف مینماید.
ولى ایـن دو حالت با هم تضادى ندارند بلکه یکى مقدمه دیگرى است ، این گونه افراد بـه هنگام روبرو شدن با مشکلات از زندگى خویش به کلى مایوس میشوند و همین حالت یـاس سبب میشود که پرده ها از فطرتشان کنار برود و به درگاه خدا روى آورند، اما این تـوجـه اضـطـرارى نـه براى آنها افتخارى است و نه دلیلى است بر بیداریشان ، زیرا بـه مـحـض ایـنـکـه مـشـکـلات بـر طـرف گـردد، بـه هـمـان حال سابق که طبیعت ثانوى آنها شده رو مى آورند.
ولى اولیـاى حـق و بـنـدگـان راستین خدا نه تنها با دیدن چهره مشکلات مایوس نمیشوند، بـلکـه این حوادث بر میزان استقامتشان مى افزاید، و به خاطر اتکاء به خدا و اعتماد به نـفـس ، حـالت تـهـاجـم بـیـشـتـر نـسـبت به مشکلات به خود مى گیرند چرا که یاس را در وجودشان راهى نیست
آنـهـا فـقـط خـدا را در مـشـکـلات نـشـنـاخـتـه انـد ، در هـمـه حـال بـا یـاد او زنـده انـد ، و به ذات پاکش تکیه دارند، و نور رحمتش همیشه در قلب آنها پرتوافکن است .
2 - شاکلة چیست ؟!
شـاکـلة در اصـل از مـاده شـکـل بـه مـعـنـى مـهـار کـردن حـیـوان اسـت ، و شـکـال بـه خـود مـهار مى گویند، و از آنجا که روحیات و سجایا و عادات هر انسانى او را مـقـیـد بـه رویـه اى مـى کـنـد بـه آن شـاکـله مـیـگـویـنـد و کـلمـه اشکال به سؤ ال ها و نیازها و کلیه مسائلى گفته میشود که به نوعى انسان را
مقید میسازد.
بـه این ترتیب مفهوم شاکله هیچگونه اختصاصى به طبیعت ذاتى انسان ندارد ، لذا مرحوم طـبـرسـى در مـجـمع البیان دو معنى براى آن ذکر کرده است ، طبیعت و خلقت و نیز طریقه و مـذهـب و سـنـت (چـرا کـه هـر یـک از ایـن امـور انـسـان را از نـظـر عمل به نحوى مقید میسازد).
و از ایـنـجـا روشـن مـى شـود آنها که آیه فوق را دلیلى بر حکومت صفات ذات بر انسان گـرفـتـه انـد و آنرا دلیلى بر جبر مى پندارند، و در این راه تا آنجا پیش رفته اند که به تربیت و تزکیه اعتقاد ندارند، تا چه حد در اشتباهند.
ایـن طـرز تـفـکـر کـه به علل مختلف سیاسى و اجتماعى و روانى که در مباحث جبر و اختیار آورده ایم بر ادبیات بسیارى از ملتها حکومت میکند و براى توجیه نارسائیهاى خود به آن مـتـوسـل میشوند از خطرناکترین اعتقاداتى است که میتواند یک جامعه را به ذلت و زبونى بکشاند، و در حال عقب افتادگى ، سالها یا قرنها نگاه دارد.
درست در شعر زیر که بیانگر این تفکر در مساله تعلیم و تربیت است بیندیشید:


درختى که تلخ است اندر سرشت

گرش بر نشانى به باغ بهشت

و از جوى خلدش به هنگام آب

به بیخ انگبین ریزى و شهد ناب

سرانجام گوهر به کار آورد

همان میوه تلخ بار آورد!


اگـر بـراسـتى این منطق ، زیر بناى مسائل تربیتى و اجتماعى قرار گیرد بیهوده بودن هر گونه تعلیم و تربیت ، اجتناب ناپذیر خواهد بود.
و به همین دلیل ما معتقدیم مسلک جبر همیشه دستاویزى براى سلطه هاى استعمارى بوده تا به این وسیله از واکنشهاى شدید مردمانى که به زنجیر کشیده
شده اند در امان بمانند.
جمله معروف : الجبر و التشبیه امویان و العدل و التوحید علویان : عقیده جبر و تشبیه خدا بـه مـوجـودات از اعـتـقـادات بـنـى امـیـه اسـت ، و عـقـیـده عدل و توحید زیر بناى مکتب علوى است بیانگر این واقعیت مى باشد.
خـلاصـه ، شـاکله هرگز به معنى طبیعت ذاتى نیست بلکه به هر گونه عادت و طریقه و مـذهـب و روشـى که به انسان جهت مى دهد شاکله گفته میشود بنا بر این عادات و سننى که انـسـان بـر اثـر تـکـرار یـک عـمـل اخـتـیـارى کـسـب کـرده اسـت ، و هـمچنین اعتقاداتى که با اسـتـدلال و یـا از روى تـعـصـب پذیرفته است ، همه اینها نقش تعیین کننده دارند، و شاکله محسوب مى شوند.
اصـولا مـلکـات و روحـیات انسان معمولا جنبه اختیارى دارد چرا که انسان هنگامى که عملى را تـکـرار کـنـد، نـخـسـت حـالت و سـپـس ‍ عـادت و بـعـد تـدریـجـا تـبـدیـل بـه مـلکـه مـیـشـود، هـمـیـن مـلکـات اسـت کـه بـه اعمال انسان شکل میدهد و خط او را در زندگى مشخص ‍ میسازد، در حالى که پیدایش آن مستند به عوامل اختیارى بوده است .
در بـعـضـى از روایـات شـاکـله بـه نـیـت تـفـسـیـر شـده اسـت ، در اصـول کـافـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) چـنـیـن نـقـل شـده : النـیـة افـضـل مـن العـمـل الا و ان النـیـة هـى العـمـل ، ثـم تـلا قـوله عـز و جـل قـل کـل یـعـمـل عـلى شـاکـلتـه یـعـنـى عـلى نـیـتـه : نـیت افـضـل از عـمـل اسـت اصـلا نـیـت هـمـان عـمـل اسـت سـپـس آیـه قل کل یعمل على شاکلته را قرائت فرمود و اضافه کرد منظور از شاکله نیت است .
ایـن تـفـسیر، نکته جالبى در بر دارد. و آن اینکه نیت انسان که از اعتقادات او برمى خیزد به عمل او شکل مى دهد، و اصولا خود نیت یکنوع شاکله یعنى امر مقید کننده است ، لذا گاهى نـیـت را بـه خـود عـمـل ، تـفـسـیـر فـرمـوده و گـاه آنـرا بـرتـر از عمل شناخته ، چرا که به هر حال خط عمل منشعب از خط نیت است .
در روایت دیگرى مى خوانیم که از امام صادق (علیه السلام ) پرسیدند آیا میتوان در معابد یـهود و کلیساهاى نصارى نماز خواند؟ فرمود: در آنها نماز بخوانید کسى مى پرسد: آیا مـا در آن نـمـاز بـخـوانـیـم هـر چـنـد آنـهـا هـم در آن نماز میخوانند؟ فرمود: آرى ، مگر قرآن نمیخوانى آنجا که میفرماید قل کل یعمل على شاکلته فربکم اعلم بمن هو اهدى سبیلا سپس فرمود: تو به سوى قبلهات نماز بخوان و آنها را رها کن .
آیه و ترجمه


و یسلونک عن الروح قل الروح من أ مر ربى و ما أ وتیتم من العلم إ لا قلیلا (85)


ترجمه :

85 - از تـو در بـاره روح سـؤ ال مـیـکنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است ، و جز اندکى از دانش به شما داده نشده است ؟
تفسیر:
روح چیست ؟
در تـعـقـیـب آیـات گـذشـتـه بـه پـاسـخ بـعـضـى از سـؤ الات مـهـم مـشـرکـان یـا اهـل کـتـاب پـرداخـتـه ، مـیـگـویـد از تـو در بـاره روح سـؤ ال مـى کـنـند، بگو روح از فرمان پروردگار من است و به شما بیش از اندکى علم و دانش داده نشده است (و یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربى و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا).
مفسران بزرگ ، در گذشته و حال پیرامون معنى روح و تفسیر این آیه سخن بسیار گفته اند و ما نخست به معنى روح در لغت ، سـپس به موارد استعمال آن در قرآن ، و بعد به تفسیر آیه و روایاتى که در این زمینه وارد شده است مى پردازیم :
1 - روح از نـظـر لغت در اصل به معنى نفس و دویدن است ، بعضى تصریح کرده اند که روح و ریـح (بـاد) هـر دو از یـک مـعـنـى مـشـتـق شـده اسـت ، و اگـر روح انـسـان کـه گوهر مستقل مجردى است به این نام نامیده شده به خاطر آنست که از نظر تحرک و حیات آفرینى و ناپیدا بودن همچون نفس و باد است ، این از نظر معنى لغوى .
2 - موارد استعمال آن در قرآن بسیار متنوع است :
گاهى به معنى روح مقدسى است که پیامبران را در انجام رسالتشان تقویت میکرده ، مانند آیـه 253 بـقـره و آتـیـنـا عـیـسـى بـن مـریـم البـیـنـات و ایـدنـاه بـروح القـدس : مـا دلائل روشن در اختیار عیسى بن مریم قرار دادیم و او را با روح القدس تقویت نمودیم .
گـاه بـه نـیـروى معنوى الهى که مؤ منان را تقویت میکند اطلاق شده ، مانند آیه 22 مجادله اولئک کـتـب فى قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه : آنها کسانى هستند که خدا ایمان را در قلبشان نوشته و به روح الهى تاییدشان کرده است .
زمانى به معنى فرشته مخصوص وحى آمده و با عنوان امین توصیف شده ، مانند آیه 193 سـوره شعراء نزل به الروح الامین على قلبک لتکون من المنذرین : این قرآن را روح الامین بر قلب تو نازل کرد تا از انذار کنندگان باشى .
و گاه به معنى فرشته بزرگى از فرشتگان خاص خدا یا مخلوقى برتر از فرشتگان آمـده ، مـانـنـد تـنـزل المـلائکـة و الروح فـیـهـا بـاذن ربـهـم مـن کـل امـر: در شـب قـدر فـرشـتـگـان و روح ، به فرمان پروردگارشان براى تقدیر امور نـازل میشوند (آیه 4 سوره قدر) و در (آیه 38 سوره نبا) نیز مى خوانیم یوم یقوم الروح و الملائکة صفا: در روز رستاخیز روح فرشتگان در یک صف قیام مى کنند،
و گاه به معنى قرآن یا وحى آسمانى آمده است مانند و کذلک اوحینا الیک روحا من امرنا: این گونه وحى به سوى تو فرستادیم ، روحى که از فرمان ما است (شورى - 52).
و بالاخره زمانى هم به معنى روح انسانى آمده است ، چنانکه در آیات
آفـریـنش آدم مى خوانیم : ثم سواه و نفخ فیه من روحه : سپس آدم را نظام بخشید و از روح خود در آن دمید (آیه 9 سوره سجده ).
و هـمـچـنین فاذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین : هنگامى که آفرینش آدم را نظام بخشیدم و از روحم در او دمیدم براى او سجده کنید آیه 29 سوره حجر).
3 - اکنون سخن در این است که منظور از روح در آیه مورد بحث چیست ؟ این کدام روح است که جـمـعى کنجکاو از آن سؤ ال کردند و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در پاسخ آنها فـرمـود: روح از امـر پـروردگـار مـن اسـت و شـمـا جز دانش کمى ندارید؟! از مجموع قرائن مـوجـود در آیـه و خـارج آن چـنـیـن استفاده میشود که پرسش کنندگان از حقیقت روح آدمى سؤ ال کردند، همین روح عظیمى که ما را از حیوانات جدا مى سازد و برترین شرف ما است ، و تـمـام قـدرت و فـعـالیت ما از آن سرچشمه مى گیرد و به کمکش زمین و آسمان را جولانگاه خـود قـرار مـى دهـیـم ، اسـرار عـلوم را مـى شـکافیم و به اعماق موجودات راه مى یابیم مى خواستند بدانند حقیقت این اعجوبه عالم آفرینش چیست ؟
و از آنـجـا کـه روح ، سـاخـتـمـانـى مـغـایـر بـا سـاخـتـمـان مـاده دارد و اصول حاکم بر آن غیر از اصول حاکم بر ماده و خواص فیزیکى و شیمیائى آنست پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مامور مى شود در یک جمله کوتاه و پر معنى بگوید: روح ، از عالم امر است یعنى خلقتى اسرار آمیز دارد.
سـپـس بـراى ایـنـکـه از ایـن پاسخ تعجب نکنند، اضافه مى کند، بهره شما از علم و دانش بـسـیار کم و ناچیز است ، بنا بر این چه جاى شگفتى که رازهاى روح را نشناسید، هر چند از همه چیز به شما نزدیکتر است ؟
در تـفـسـیـر عـیـاشـى از امـام بـاقـر (عـلیـه السـلام ) و امـام صـادق (عـلیـه السلام ) چنین نقل شده که در تفسیر آیه یسئلونک عن الروح فرمود: انما الروح خلق من خلقه ، له بصر و قوة و تایید، یجعله فى قلوب الرسل و المؤ منین : روح از مخلوقات خداوند است بینائى و قدرت و قوت دارد خدا آنرا در دلهاى پیغمبران و مؤ منان قرار مى دهد.
در حـدیـث دیـگـرى از یـکـى از آن دو امـام بـزرگـوار نقل شده که فرمود: هى من الملکوت من القدرة : روح از عالم ملکوت و از قدرت خداوند است . در روایـات مـتعددى که در کتب شیعه و اهل تسنن آمده است مى خوانیم که مشرکان قریش این سـؤ ال را از دانـشـمـنـدان اهل کتاب گرفتند و مى خواستند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را با آن بیازمایند، به آنها گفته شده بود که اگر محمد (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) اطـلاعـات فـراوانـى در بـاره روح در اخـتـیـار شـمـا بـگـذارد دلیـل بـر عـدم صداقت او است ، لذا جمله کوتاه و پرمعنى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) براى آنها اعجابانگیز بود.
ولى در بـخـشـى دیـگـر از روایات که از طرق اهلبیت (علیهمالسلام ) در تفسیر آیه فوق بـه مـا رسـیـده مـى بـیـنـیـم کـه روح بـه مـعـنـى مـخـلوقـى بـرتـر از جبرئیل و میکائیل معرفى شده که با پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و امامان همواره بوده است و آنانرا در خط سیرشان از هر گونه انحراف بازمیداشت .
ایـن روایـات بـا آنچه در تفسیر آیه گفتیم نه تنها مخالفتى ندارد، بلکه با آنها هماهنگ اسـت چـرا کـه روح آدمى مراتب و درجاتى دارد، آن مرتبهاى از روح که در پیامبران و امامان اسـت مـرتـبـه فـوق العـاده والائى اسـت ، که از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه و نیز آگاهى و علم فوق العاده است و مسلما چنین مرتبهاى از روح از همه فرشتگان برتر خواهد بود حتى از جبرئیل و میکائیل ! (دقت کنید)
اصالت و استقلال روح
تـا آنـجـا کـه تاریخ علم و دانش بشرى نشان مى دهد، مساله روح و ساختمان و ویژگیهاى اسرار آمیزش ، همواره مورد توجه دانشمندان بوده است و هر دانشمندى به سهم خود کوشیده است تا به محیط اسرار آمیز روح گام بگذارد.
درسـت بـه هـمـیـن دلیـل نـظـراتى که در باره روح ، از سوى علماء و دانشمندان اظهار شده بسیار زیاد و متنوع است .
مـمـکـن اسـت عـلم و دانـش امـروز مـا - و حـتى علم و دانش آیندگان - براى پى بردن به همه رازهـاى روح کافى نباشد، هر چند روح ما از همه چیز این جهان بما نزدیکتر است ، اما چون گـوهـر آن بـا آنـچـه در عـالم ماده با آن انس گرفته ایم تفاوت کلى دارد، زیاد هم نباید تعجب کرد که از اسرار و کنه این اعجوبه آفرینش و مخلوق مافوق ماده سر درنیاوریم .
امـا بـه هـر حـال ایـن مـانـع از آن نـخـواهـد بـود کـه مـا دورنـماى روح را با دیده تیز بین عقل ببینیم و از اصول و نظامات کلى حاکم بر آن آگاه شویم .
مـهـمـتـریـن اصـلى کـه بـایـد در ایـنـجـا شـنـاخـتـه شـود مـسـاله اصـالت و اسـتـقـلال روح اسـت ، در بـرابر مکتبهاى ماده گرا که روح را مادى و از خواص ماده مغزى و سلولهاى عصبى میدانند و ماوراى آن هیچ !.
و مـا بـیـشـتـر در اینجا به همین بحث مى پردازیم ، چرا که بحث بقاى روح و مساله تجرد کامل یا تجرد برزخى متکى به آن است .
امـا قـبـل از ورود در ایـن بـحث ذکر این نکته را لازم میدانیم که تعلق روح به بدن انسان - آنـچـنـان کـه بـعـضـى گـمـان کـرده انـد - تـعـلقـى از قـبـیـل حـلول و فـى المثل مانند ورود باد در مشک نیست - بلکه یکنوع ارتباط و پیوندى است بـر اساس حاکمیت روح بر تن و تصرف و تدبیر آن که بعضى آن را تشبیه به تعلق معنى به لفظ کرده اند.
البته این مساله در لابلاى بحث استقلال روح روشن خواهد شد.
اکنون به اصل سخن باز گردیم .
در ایـن کـه انـسـان بـا سـنـگ و چـوب بـى روح فرق دارد شکى نیست ، زیرا ما به خوبى احـسـاس مـیـکـنـیـم که با موجودات بى جان و حتى با گیاهان تفاوت داریم ، ما مى فهمیم ، تصور مى کنیم ، تصمیم مى گیریم ، اراده داریم ، عشق میورزیم ، متنفر میشویم ، و...
ولى گـیـاهـان و سـنـگـهـا هیچ یک از این احساسات را ندارند، بنا بر این میان ما و آنها یک تفاوت اصولى وجود دارد، و آن داشتن روح انسانى است .
نـه مـادیـهـا و نـه هـیـچ دسـتـهـاى دیـگـر هـرگـز مـنـکـر اصـل وجـود روح و روان نـیـسـتـنـد و بـه هـمـین دلیل همه آنها روانشناسى (پسیکولوژى ) و روانکاوى (پسیکانالیزم ) را به عنوان یک علم مثبت مى شناسند، این دو علم گر چه تقریبا از جـهـاتـى مـراحـل طـفـولیـت خـود را طـى مـیـکـنـنـد ولى بـه هـر حال از علومى هستند که در دانشگاه هاى بزرگ دنیا بوسیله استادان و دانشپژوهان تعقیب مى شـونـد و هـمـانـطـور کـه خـواهـیـم دیـد روان و روح دو حـقـیـقـت جـداى از هـم نـیـسـتـنـد بلکه مراحل مختلف یک واقعیتند.
آنـجـا کـه سـخـن از ارتـبـاط روح بـا جـسـم اسـت و تـاثـیـر مـتـقـابـل ایـن دو در یـکدیگر بیان میشود نام روان بر آن مى گذاریم و آنجا که پدیده هاى روحى جداى از جسم مورد بحث قرار مى گیرند نام روح را به کار مى بریم .
خلاصه اینکه هیچکس انکار نمیکند که حقیقتى بنام روح و روان در ما وجود دارد.
اکـنـون باید دید جنگ دامنه دار میان ماتریالیستها از یکسو و فلاسفه متافیزیک و روحیون از سوى دیگر در کجاست ؟
پاسخ این است که : دانشمندان الهى و فلاسفه روحیون معتقدند غیر از
مـوادى کـه جـسـم انسان را تشکیل مى دهد، حقیقت و گوهر دیگرى در او نهفته است که از جنس ماده نیست اما بدن آدمى تحت تاثیر مستقیم آن قرار دارد.
بـعبارت دیگر: روح یک حقیقت ماوراى طبیعى است که ساختمان و فعالیت آن غیر از ساختمان و فـعـالیـت جـهـان مـاده اسـت درسـت اسـت کـه دائما با جهان ماده ارتباط دارد، ولى ماده و یا خاصیت ماده نیست !
در صـف مـقـابـل ، فـلاسـفـه مـادى قـرار دارنـد: آنـهـا مـى گـویـنـد: مـا مـوجـودى مـسـتـقـل از مـاده بـنـام روح یا نام دیگر سراغ نداریم هرچه هست همین ماده جسمانى و یا آثار فیزیکى و شیمیائى آن است .
مـا دسـتـگـاهـى بـنـام مـغـز و اعـصـاب داریـم کـه بـخـش مـهـمـى از اعـمـال حـیاتى ما را انجام مى دهند، و مانند سایر دستگاههاى بدن مادى هستند و تحت قوانین ماده فعالیت مى کنند.
مـا غـده هـائى در زیـر زبـان داریم بنام غده هاى بزاق که هم فعالیت فیزیکى دارند و هم شـیـمـیـائى ، هـنـگـامى که غذا وارد دهان میشود، این چاههاى آرتزین ! بطور خودکار و کاملا اتوماتیک شروع بکار مى کنند، و چنان حسابگرند که درست به همان اندازه که آب براى جـویـدن و نـرم کردن غذا لازم است روى آن مى پاشند غذاهاى آبدار، کم آب ، خشک ، هر کدام باندازه نیاز خود سهمیه اى از آب دهان دریافت میدارند.
مـواد اسـیـدى خصوصا هنگامى که زیاد غلیظ باشند، فعالیت این غده ها را افزایش میدهند، تا سهم بیشترى از آب دریافت دارند، و به اندازه کافى رقیق شوند و به دیوارهاى معده زیانى نرسانند!
و هنگامى که غذا را فرو بردیم فعالیت این چاهها خاموش میگردد، خلاصه نظام عجیبى بر ایـن چـشـمـه هـاى جـوشـان حـکـومـت مـیـکـنـد کـه اگـر یـک سـاعـت تعادل و حساب آنها بهم بخورد، یا دائما آب از لب و لوچه ما سرازیر است و یا
باندازهاى زبان و گلوى ما خشک میشود که لقمه در گلوى ما گیر میکند!. این کار فیزیکى بزاق است ، ولى میدانیم کار مهمتر بزاق کار شیمیائى آن است ، مواد مختلفى با آن آمیخته است که با غذا ترکیب میشوند و زحمت معده را کم مى کنند.
مـاتـریـالیـسـتـهـا میگویند: سلسله اعصاب و مغز ما شبیه غده هاى بزاقى و مانند آن داراى فـعـالیـتـهـاى فیزیکى و شیمیائى است (که به طور مجموع فیزیکوشیمیائى بان گفته میشود) و همین فعالیتهاى فیزیکوشیمیائى است که ما نام آن را پدیده هاى روحى و یا روح میگذاریم .
آنـهـا میگویند: هنگامى که مشغول فکر کردن هستیم یک سلسله امواج الکتریکى مخصوص از مـغـز مـا بـرمـیـخـیزد، این امواج را امروز با دستگاههائى میگیرند و روى کاغذ ثبت مى کنند، مـخـصـوصـا در بـیـمـارستانهاى روانى با مطالعه روى این امواج راههائى براى شناخت و درمان بیماران روانى پیدا میکنند، این فعالیت فیزیکى مغز ما است .

عـلاوه بـر ایـن سـلولهـاى مـغز بهنگام فکر کردن و یا سایر فعالیتهاى روانى داراى یک رشته فعل و انفعالات شیمیائى هستند.
بـنـابـر ایـن روح و پـدیـده هـاى روحـى چـیـزى جـز خـواص فـیـزیـکـى و فعل و انفعالات شیمیائى سلولهاى مغزى و عصبى ما نمى باشد.
آنها از این بحث چنین نتیجه مى گیرند.
1 - هـمـانـطـور کـه فـعـالیـت غـده هـاى بـزاقـى و اثـرات مـخـتـلف آن قبل از بدن نبوده و بعد از آن نیز نخواهد بود، فعالیتهاى روحى ما نیز با پیدایش مغز و دستگاه اعصاب ، موجود میشوند، و با مردن آن مى میرند!
2 - روح از خواص جسم است ، پس مادى است و جنبه ماوراى طبیعى ندارد.
3 - روح مشمول تمام قوانینى است که بر جسم حکومت میکند.
4 - روح بدون بدن وجود مستقلى ندارد و نمیتواند داشته باشد.
دلائل مادیها بر عدم استقلال روح
مـادیـهـا براى اثبات مدعاى خود و اینکه روح و فکر و سایر پدیده هاى روحى همگى مادى هـسـتـنـد، یـعـنـى از خـواص فـیزیکى و شیمیائى سلولهاى مغزى و عصبى میباشند شواهدى آوردهاند که در زیر به آنها اشاره میشود:
1 - به آسانى میتوان نشان داد که با از کار افتادن یک قسمت از مراکز، یا سلسله اعصاب یک دسته از آثار روحى تعطیل میشود.
مـثـلا آزمـایـش شـده کـه اگـر قـسـمـتهاى خاصى از مغز کبوتر را برداریم نمى میرد ولى بـسیارى از معلومات خود را از دست میدهد، اگر غذا به او بدهند میخورد و هضم میکند و اگر نـدهـنـد و تـنـهـا دانـه را در مـقـابل او بریزند نمى خورد و از گرسنگى میمیرد! همچنین در پـارهـاى از ضـربـه هـاى مـغـزى کـه بـر انـسـان وارد مـیـشـود، و یـا بـه عـلل بـعـضـى از بـیماریها قسمتهائى از مغز از کار میافتد، دیده شده که انسان قسمتى از معلومات خود را از دست میدهد.
چـنـدى قـبـل در جرائد خواندیم که یک جوان تحصیل کرده بر اثر یک ضربه مغزى در یک حـادثـه کـه در نزدیکى اهواز رخ داد تمام حوادث گذشته زندگى خود را فراموش کرد و حـتـى مـادر و خـواهـر خـود را نـمـى شـنـاخـت ، هنگامى که او را به خانهاى که در آن متولد و بزرگ شده بود بردند کاملا براى او ناآشنا بود!
اینها و نظایر آن نشان میدهد که رابطه نزدیکى در میان فعالیت سلولهاى مغزى و پدیده هاى روحى وجود دارد.
2 - هـنـگـام فـکـر کردن تغییرات مادى در سطح مغز بیشتر میشود، مغز بیشتر غذا میگیرد، و بیشتر مواد فسفرى پس میدهد موقع خواب که مغز کار تفکر را انجام نمیدهد کمتر غذا میگیرد این خود دلیل بر مادى بودن آثار فکرى است .
3 - مـشـاهـدات نشان میدهد که وزن مغز متفکران عموما بیش از حد متوسط است (حد متوسط مغز مـردان در حـدود 1400 گـرم و حـد مـتـوسـط مـغـز زنان مقدارى از آن کمتر است ) این نشانه دیگرى بر مادى بودن روح است .
4 - اگـر نـیـروى تـفـکـر و تـظـاهـرات روحـى دلیـل بـر وجـود روح مـسـتـقـل بـاشـد بـایـد ایـن مـعـنـى را در حـیـوانـات نیز بپذیریم ، زیرا آنها هم در حد خود ادراکـاتـى دارنـد خـلاصـه آنـهـا مـیـگویند ما احساس میکنیم که روح ما موجود مستقلى نیست و پیشرفتهاى معلوم مربوط به انسانشناسى نیز این واقعیت را تایید میکند.
از مجموع این استدلالات چنین نتیجه میگیرند که پیشرفت و توسعه فیزیولوژى انسانى و حـیـوانـى روز بـه روز ایـن حقیقت را واضحتر میسازد که میان پدیده هاى روحى و سلولهاى مغزى رابطه نزدیکى وجود دارد.
نقطه هاى تاریک این استدلال
اشتباه بزرگى که دامنگیر مادیها در اینگونه استدلالات شده این است که ابزار کار را با فاعل کار اشتباه کرده اند.
بـراى ایـنـکـه بـدانـیـم چـگونه آنها ابزار را با کننده کار اشتباه کرده اند، اجازه دهید یک مثال بیاوریم (دقت کنید).
از زمـان گـالیـله بـایـن طـرف تـحـولى در مـطـالعـه وضـع آسـمـانـهـا پیدا شد گالیله ایـتـالیـائى بـه کـمـک یک عینک ساز موفق به ساختن دوربین کوچولوئى شد ولى البته گالیله بسیار خوشحال بود و شب هنگام که به کمک آن به مطالعه
سـتارگان آسمان پرداخت ، صحنه شگفت انگیزى در برابر چشم او آشکار گردید که تا آن روز هـیـچ انـسان دیگرى ندیده بود، او فهمید کشف مهمى کرده است و از آن روز به بعد کلیه مطالعه اسرار جهان بالا بدست انسان افتاد!
تـا آن روز انـسـان شـبـیـه پـروانـه اى بـود کـه فقط چند شاخه اطراف خود را مى دید اما هـنـگـامـى کـه دوربـیـن را بـه چـشـم گـرفـت ، مـقـدار قـابـل مـلاحـظـه اى از درخـتـان اطـراف خـود را در ایـن جنگل بزرگ آفرینش نیز مشاهده کرد.
ایـن مـساله به تکامل خود ادامه داد تا اینکه دوربینهاى بزرگ نجومى ساخته شد که قطر عدسى آنها پنج متر یا بیشتر بود، آنها را بر فراز کوه هاى بلندى که در منطقه مناسبى از نـظـر صـافـى هـوا قرار داشت نصب کردند، این دوربینها که مجموع دستگاه آنها گاهى بـه انـدازه یـک عـمـارت چند طبقه میشد عوالمى از جهان بالا را به انسان نشان داد که چشم عادى حتى یکهزارم آن را ندیده بود.
حال فکر کنید اگر روزى تکنولوژى بشر اجازه ساختمان دوربینهائى به قطر یکصد متر بـا تـجـهـیزاتى به اندازه یک شهر دهد چه عوالمى بر ما کشف خواهد شد؟! اکنون این سؤ ال پیش مى آید که اگر این دوربینها را از ما بگیرید به طور قطع بخشى یا بخشهائى از معلومات و مشاهدات ما در باره آسمانها تعطیل خواهد شد، ولى آیا بیننده اصلى ، ما هستیم یا دوربین است ؟!
آیـا دوربـیـن و تـلسـکـوپ ابـزار کـار مـا اسـت کـه بـوسـیـله آن مـى بـیـنـیـم و یـا فاعل کار و بیننده واقعى است ؟!
در مـورد مـغـز نـیز هیچکس انکار نمیکند که بدون سلولهاى مغزى انجام تفکر و مانند آن ممکن نیست ولى آیا مغز ابزار کار روح است ؟ یا خود روح ؟!
کـوتـاه سـخـن آنـکـه : تـمـام دلائلى کـه مادیها در اینجا آورده اند فقط ثابت میکند که میان سـلولهـاى مـغـزى و ادراکات ماارتباط وجود دارد، ولى هیچکدام از آنها اثبات نمیکند که مغز انجام دهنده ادراکات است نه ابزار ادراک (دقت کنید).
و از ایـنجا روشن میشود اگر مردگان چیزى نمى فهمند به خاطر این است که ارتباط روح آنـهـا بـا بـدن از بـیـن رفـتـه ، نـه ایـنـکـه روح ، فانى شده است درست همانند کشتى یا هـواپـیمائى که دستگاه بى سیم آن همه از کار افتاده است ، کشتى و راهنمایان و ناخدایان کـشـتـى وجـود دارنـد اما ساحلنشینان نمى توانند با آنها رابطهاى برقرار سازند، زیرا وسیله ارتباطى از میان رفته است .
دلائل استقلال روح
سـخـن از مـسـاله روح بـود و ایـنـکـه مـادیـهـا اصرار دارند، پدیده هاى روحى را از خواص سلولهاى مغزى بدانند و (فکر) و (حافظه ) و (ابتکار) و (عشق ) و (نفرت ) و (خـشـم ) و (عـلوم و دانـشـهـا) را هـمـگـى در ردیـف مـسـائل آزمـایـشـگـاهـى و مـشـمـول قـوانـیـن جـهـان مـاده بـدانـنـد، ولى فـلاسـفـه طـرفـدار اسـتـقـلال روح دلائل گـویـائى بـر نـفـى و طـرد ایـن عـقـیـده دارنـد کـه در ذیل به قسمتهائى از آن اشاره مى شود:
1 - خاصیت واقع نمائى (آگاهى از جهان برون )
نـخـسـتـیـن سؤ ال که مى توان از ماتریالیستها کرد این است که اگر افکار و پدیده هاى روحـى هـمـان خـواص (فـیزیکوشیمیائى ) مغزند، باید (تفاوت اصولى ) میان کار مـغـز و کـار مـعـده یـا کـلیـه و کـبـد مـثـلا نـبوده باشد، زیرا کار معده (مثلا) ترکیبى از فـعـالیتهاى فیزیکى و شیمیائى است و با حرکات مخصوص خود و ترشح اسیدهائى غذا را هـضـم و آمـاده جـذب بدن مى کند، و همچنین کار بزاق چنان که گفته شد ترکیبى از کار فیزیکى و شیمیائى است ، در حالى که ما مى بینیم کار روحى با همه آنها متفاوت است .
اعـمـال تمام دستگاه هاى بدن کم و بیش شباهت بیکدیگر دارند بجز (مغز) که وضع آن استثنائى است آنها همه مربوط به جنبه هاى داخلى است در حالى که پدیده هاى روحى جنبه خارجى دارند و ما را از وضع بیرون وجود ما آگاه مى کنند.
براى توضیح این سخن باید به چند نکته توجه کرد:
نـخـسـت اینکه : آیا جهانى بیرون از وجود ما هست یا نه ؟ مسلما چنین جهانى وجود دارد و ایده آلیـسـتـهـا کـه وجـود جـهـان خـارج را انـکـار مى کنند و مى گویند هر چه هست (مائیم ) و (تـصورات ما) و جهان خارج درست همانند صحنه هائى که در خواب مى بینیم چیزى جز تصورات نیست ، سخت در اشتباهند، و اشتباه آنها را در جاى خود اثبات کرده ایم که چگونه ایـده آلیـسـتـهـا در عـمل رئالیست مى شوند، و آنچه را در محیط کتابخانه خود مى اندیشند هـنـگـامى که به کوچه و خیابان و محیط زندگى معمولى قدم مى گذارند همه را فراموش مى کنند.
دیگر اینکه آیا ما از وجود جهان بیرون آگاه هستیم یا نه ؟
قطعا پاسخ این سؤ ال نیز مثبت است ، زیرا ما آگاهى زیادى از جهان بیرون خود داریم ، و از موجوداتى که در اطراف ما با نقاط دور دست است اطلاعات فراوانى در اختیار ما هست .
اکـنـون ایـن سـؤ ال پـیش مى آید آیا جهان خارج به درون وجود ما مى آید؟ مسلما نه ، بلکه نـقـشـه آن پـیـش ما است که با استفاده از خاصیت (واقع نمائى ) به جهان بیرون وجود خود پى مى بریم .
ایـن واقـع نـمـائى نـمـى تواند تنها خواص فیزیکوشیمیائى مغز باشد زیرا این خواص زائیـده تـاثـرات مـا از جـهـان بـیـرون اسـت ، و بـه اصـطـلاح مـعـلول آنـهـا اسـت ، درست همانند تاثیرهائى که غذا روى معده ما مى گذارد. آیا تاثیر غذا روى مـعـده و فـعـل و انـفـعـال فـیزیکى و شیمیائى آن سبب مى شود که معده از غذاها آگاهى داشته باشد، پس چطور مغز ما مى تواند از دنیا بیرون خود با خبر گردد؟!
به تعبیر دیگر: براى آگاهى از موجودات خارجى و عینى یک نوع احاطه بر آنها لازم است ، و ایـن احاطه کار سلولهاى مغزى نیست ، سلولهاى مغزى تنها از خارج متاثر مى شوند، و این تاءثر: همانند تاثر سایر دستگاههاى بدن از وضع
خارج است ، این موضوع را ما به خوبى درک مى کنیم .
اگـر تـاءثـر از خارج دلیلى بر آگاهى ما از خارج بود لازم بود ما با معده و زبان خود نـیـز بـفـهـمـیـم در حـالى کـه چـنـیـن نـیـسـت ، خـلاصـه وضـع اسـتـثـنـائى ادراکـات مـا دلیل بر آن است که حقیقت دیگرى در آن نهفته است ، که نظامش با نظام قوانین فیزیکى و شیمیائى کاملا تفاوت دارد (دقت کنید).
2 - وحدت شخصیت
دلیـل دیـگـر کـه بـراى اسـتـقـلال روح مـى تـوان ذکـر کـرد، مـسـئله وحـدت شـخـصـیـت در طول عمر آدمى است .
تـوضـیح اینکه ما در هر چیز شک و تردید داشته باشیم در این موضوع تردیدى نداریم که (وجود داریم ).
(مـن هـسـتـم ) و در هـستى خود تردید ندارم ، و علم من به وجود خودم به اصطلاح (علم حضورى ) است ، نه علم (حصولى ) یعنى من پیش خود حاضرم و از خودم جدا نیستم .
بـه هـر حـال ، آگـاهـى مـا از خـود روشـنـتـریـن مـعـلومـات ما است و احتیاج و نیازى ابدا به اسـتـدلال ندارد، و استدلال معروفى که دکارت فیلسوف معروف فرانسوى براى وجودش کـرده کـه : (مـن فـکـر مـى کـنم پس هستم ) استدلال زاید و نادرستى به نظر مى رسد، زیرا پیش از آنکه اثبات وجود خود کند دو بار اعتراف به وجود خودش کرده ! (یکبار آنجا که مى گوید (من ) و بار دیگر آنجا که مى گوید (مى کنم ) این از یکسو.
از سـوى دیـگر این (من ) از آغاز تا پایان عمر یک واحد بیشتر نیست (من امروز) همان (من دیروز) همان (من بیست سال ) قبل مى باشد من از کودکى تاکنون یک نفر بیشتر نبودم ، من همان شخصى هستم که بوده ام و تا آخر عمر نیز همین
شـخـص هـسـتـم ، نـه شـخـص دیـگـر، البـتـه درس خـوانـدم ، بـاسـواد شـده ام ، تـکـامـل یـافـتـه ام ، و بـاز هـم خـواهـم یـافـت ، ولى یـک آدم دیـگـر نـشـده ام ، و بـه هـمـین دلیـل هـمه مردم از آغاز تا پایان عمر مرا یک آدم مى شناسند یک نام دارم یک شناسنامه دارم و...
اکـنـون حـسـاب کـنـیـم و ببینیم این موجود واحدى که سراسر عمر ما را پوشانده چیست ؟ آیا ذرات و سـلولهـاى بـدن مـا و یـا مـجـمـوعـه سـلولهـاى مـغـزى و فـعـل و انـفـعالات آن است ؟ اینها که در طول عمر ما بارها عوض مى شوند و تقریبا در هفت سـال یـکـبـار تـمام سلولها تعویض مى گردند، زیرا مى دانیم در هر شبانه روز ملیونها سـلول در بـدن مـا مـى میرد و ملیونها سلول تازه جانشین آن مى شود، همانند ساختمانى که تـدریـجـا آجـرهاى آنرا برون آورند، و آجرهاى تازه اى جاى آن کار بگذارند این ساختمان بعد از مدتى بکلى عوض مى شود اگر چه مردم سطحى متوجه نشوند، و یا همانند استخر بـزرگـى کـه از یـک طـرف آهـسـتـه آهـسـته آب وارد آن مى شود، و از طرف دیگر خارج مى گردد، بدیهى است بعد از مدتى تمام آب استخر عوض مى شود، اگر چه افراد ظاهربین توجه نداشته باشند و آن را به همان حال ثابت ببینند.
بـه طور کلى هر موجودى که دریافت غذا مى کند و از سوى دیگر مصرف غذا دارد تدریجا (نوسازى ) و (تعویض ) خواهد شد.
بـنـابـرایـن یـک آدم هـفـتاد ساله احتمالا ده بار تمام اجزاى بدن او عوض شده است روى این حـسـاب اگـر هـمـانـنـد مـادیـهـا انـسـان را هـمـان جـسم و دستگاه هاى مغزى و عصبى و خواص فـیـزیـکـوشـیـمـیـائى آن بـدانـیـم بـایـد ایـن (مـن ) در 70 سـال ده بـار عـوض شـده بـاشـد و همان شخص سابق نباشد در حالى که هیچ وجدانى این سخن را نخواهد پذیرفت .
از اینجا روشن مى شود که غیر از اجزاى مادى ، یک حقیقت واحد ثابت در سراسر عمر، وجود دارد کـه هـمـانـنـد اجـزاى مـادى تـعـویـض نـمـى شـود و اسـاس وجـود، را هـمـان تشکیل مى دهد و عامل وحدت شخصیت ما همان است .
پرهیز از یک اشتباه
بـعـضـى تـصـور مـى کـنـنـد سـلولهاى مغزى عوض نمى شوند و مى گویند: در کتابهاى فـیـزیولوژى خوانده ایم که تعداد سلولهاى مغزى از آغاز تا آخر عمر یکسان است ، یعنى هـرگـز کـم و زیـاد نـمـى شـونـد، بـلکـه فـقـط بـزرگ مـى شـونـد، امـا تـولیـد مـثـل نـمـى کـنـنـد، و بـه هـمـیـن جـهـت اگـر ضـایـعـه اى بـراى آنـهـا پـیـش بـیـایـد قـابـل تـرمـیم نیستند، بنابراین ما یک واحد ثابت در مجموع بدن داریم که همان سلولهاى مغزى است ، و این حافظ وحدت شخصیت ماست .
اما این اشتباه بزرگى است ، زیرا آنها که این سخن را مى گویند، دو مساله را با یکدیگر اشـتـبـاه کـرده انـد، آنـچـه در عـلم امـروز ثـابت شده این است که سلولهاى مغزى از آغاز تا پـایـان عـمـر از نـظـر تـعـداد ثـابـت اسـت ، و کـم و زیـاد نـمـى شـود. نـه ایـنـکـه ذرات تـشـکـیـل دهـنده این سلولها تعویض نمى گردند، زیرا همانطور که گفتیم سلولهاى بدن دائمـا غـذا دریافت مى کنند و نیز تدریجا ذرات کهنه را از دست مى دهند، درست همانند کسى هـستند که دائما از یک طرف دریافت و از طرف دیگر پرداخت دارد، مسلما سرمایه چنین کسى تـدریـجـا عـوض خـواهـد شـد اگر چه مقدار آن عوض نشود، همانند همان استخر آبى که از یکسو آب به آن مى ریزد و از سوى دیگر آب از آن خارج مى شود، پس از مدتى محتویات آن به کلى تعویض مى گردد، اگر چه مقدار آب ثابت مانده است .
(در کـتـابـهـاى فیزیولوژى نیز به این مسئله اشاره شده است به عنوان نمونه به کتاب هـورمـونـهـا صـفـحـه 11 و کتاب فیزیولوژى حیوانى تالیف دکتر محمود بهزاد و همکاران صـفـحـه 32 مـراجـعـه شـود) بـنـابـراین سلولهاى مغزى نیز ثابت نیستند و همانند سایر سلولها عوض مى شوند.
3 - عدم انطباق بزرگ و کوچک
فرض کنید کنار دریاى زیبائى نشسته ایم چند قایق کوچک و یک کشتى عظیم روى امواج آب در حـرکـتـنـد، آفـتاب را مى بینیم که از یکسو غروب مى کند و ماه را مى بینیم که از سوى دیگر در حال طلوع کردن است .
مـرغـهاى زیباى دریائى دائما روى آب مى نشینند و برمى خیزند، در یک سمت ، کوه عظیمى سر به آسمان کشیده است .
اکـنـون ، لحـظاتى چشم خود را مى بندیم و آنچه را دیده ایم در ذهن خود مجسم مى نمائیم : کوه با همان عظمت ، دریا با همان وسعت ، و کشتى عظیم با همان بزرگى که دارد در ذهن ما مجسم مى شوند، یعنى همانند تابلوى فوق العاده بزرگى در برابر روح ما یا در درون روح ما وجود دارند.
حالا این سؤ ال پیش مى آید که جاى این نقشه بزرگ کجا است ؟ آیا سلولهاى فوق العاده کوچک مغزى مى توانند چنین نقشه عظیمى را در خود بپذیرند؟ مسلما نه ، بنابراین باید ما داراى بـخـش دیـگـرى از وجود باشیم که مافوق این ماده جسمانى است و آن قدر وسیع است که تمام این نقشه ها را در خود جاى مى دهد.
آیا نقشه یک عمارت 500 مترى را مى توان روى یک زمین چند میلیمترى پیاده کرد؟
مـسـلمـا پـاسخ این سؤ ال منفى است ، چون یک موجود بزرگتر با حفظ بزرگى خود منطبق بر موجود کوچکى نمى شود، لازمه انطباق این است که یا مساوى آن باشد یا کوچکتر از آن که بتواند روى آن پیاده شود.
بـا ایـنـحـال چـگـونـه مـا مى توانیم نقشه هاى ذهنى فوق العاده بزرگى را در سلولهاى کوچک مغزى خود جاى دهیم ؟
مـا مـى تـوانـیم کره زمین را با همان کمربند چهل میلیون متریش در ذهن ترسیم کنیم ، ما مى توانیم کره خورشید را که یک میلیون و دویست هزار مرتبه
از کـره زمـیـن بـزرگـتـر اسـت و هـمـچـنـیـن کـهـکشانهائى را که میلیونها بار از خورشید ما وسـیـعـتـرند همه را در فکر خود مجسم کنیم ، این نقشه ها اگر بخواهند در سلولهاى کوچک مـغـزى مـا پـیـاده شـونـد طـبق قانون عدم انطباق بزرگ بر کوچک امکان پذیر نیست ، پس ‍ بـاید به وجودى مافوق این جسم اعتراف کنیم که مرکز پذیرش این نقشه هاى بزرگ مى باشد.
یک سؤ ال لازم
مـمـکـن اسـت گـفـتـه شـود، نـقـشـه هـاى ذهـنـى مـا، همانند (میکروفیلمها) و یا (نقشه هاى جـغـرافیائى ) است که در کنار آن یک عدد کسرى نوشته شده مانند: 1000000 / 1 و یا 100000000 / 1 کـه مـقیاس کوچک شدن آن را نشان مى دهد و به ما مى فهماند که باید ایـن نـقـشـه را به همان نسبت بزرگ کنیم تا نقشه واقعى به دست آید، و نیز بسیار دیده ایـم عـکسى از کشتى غولپیکرى گرفته شده که نمى تواند به تنهائى عظمت آن کشتى را نـشـان بـدهـد، و لذا قـبـل از گرفتن عکس براى نشان دادن عظمت آن انسانى را در عرشه کشتى قرار مى دهند و عکس آن دو را با هم مى گیرند تا با مقایسه عظمت کشتى روشن شود.
نـقـشه هاى ذهنى ما نیز تصویرهاى بسیار کوچکى هستند که با مقیاسهاى معینى کوچک شده انـد بـه هـنـگـامـى که به همان نسبت ، آنها را بزرگ کنیم نقشه واقعى به دست مى آید، و مسلما این نقشه هاى کوچک مى تواند به نوعى در سلولهاى مغزى ما جاى گیرد (دقت کنید).
پاسخ :
مساله مهم اینجا است که میکروفیلمها را معمولا یا به وسیله پروژکتورها بزرگ مى کنند و روى پـرده اى مـنعکس مى نمایند یا در نقشه هاى جغرافیائى عددى که زیر آن نوشته شده است به ما کمک مى کند که نقشه را در آن عدد ضرب
کـنـیـم و نـقـشـه بـزرگ واقـعـى را در ذهـن خـود مـنـعـکـس نـمـائیـم ، حـالا ایـن سـؤ ال پـیـش مى آید که آن پرده بزرگى که میکروفیلمهاى ذهنى ما روى آن به صورت عظیم منعکس مى گردد کجا است .
آیا این پرده بزرگ همان سلولهاى مغزى هستند؟ قطعا نه . و آن نقشه جغرافیائى کوچک را که ما در عدد بزرگ ضرب مى کنیم و تبدیل به نقشه عظیمى مى نمائیم ، مسلما محلى لازم دارد، آیا مى تواند سلولهاى کوچک مغزى باشد.
بـه عـبـارت روشنتر: در مثال میکروفیلم و نقشه جغرافیائى آنچه در خارج وجود دارد، همان فـیـلمـهـا و نـقـشـه هاى کوچک هستند، ولى در نقشه هاى ذهنى ما این نقشه ها درست به اندازه وجـود خـارجـى آنـهـا مـى بـاشـنـد و قـطـعـا مـحلى لازم دارند به اندازه خودشان و مى دانیم سلولهاى مغزى کوچکتر از آن است که بتواند آنها را با آن عظمت منعکس سازد.
کـوتـاه سـخن اینکه : ما این نقشه هاى ذهنى را با همان بزرگى که در خارج دارند تصور مـى کـنـیم و این تصور عظیم نمى تواند در سلول کوچکى منعکس گردد، بنابراین نیازمند به محلى است و از اینجا به وجود حقیقى مافوق این سلولها پى مى بریم .
4 - پدیده هاى روحى با کیفیات مادى همانند نیستند
دلیـل دیـگـرى که مى تواند ما را به استقلال روح و مادى نبودن آن رهنمون گردد این است کـه : در پدیده هاى روحى خواص و کیفیتهائى مى بینیم که با خواص و کیفیتهاى موجودات مادى هیچ گونه شباهت ندارند، زیرا:
اولا: موجودات (زمان ) مى خواهند و جنبه تدریجى دارند.
ثانیا با گذشت زمان فرسوده مى شوند.
ثالثا قابل تجزیه به اجزاء متعددى هستند.
ولى پـدیـده هـاى ذهـنـى داراى ایـن خواص و آثار نیستند، ما مى توانیم جهانى همانند جهان فـعـلى در ذهـن خـود تـرسـیم کنیم ، بى آنکه احتیاج به گذشت زمان و جنبه هاى تدریجى داشته باشد.
از این گذشته صحنه هائى که مثلا از زمان کودکى در ذهن ما نقش بسته با گذشت زمان نه کـهـنـه مـى شـود و نـه فـرسـوده ، و همان شکل خود را حفظ کرده است ، ممکن است مغز انسان فـرسـوده شـود ولى بـا فـرسـوده شـدن مـغـز خـانـه اى کـه نـقـشـه اش از بـیـسـت سـال قبل در ذهن ما ثبت شده فرسوده نمى گردد و از یکنوع ثبات که خاصیت جهان ماوراى ماده است برخوردار است .
روح ما نسبت به نقشها و عکسها خلاقیت عجیبى دارد و در یک آن مى توانیم بدون هیچ مقدمه اى هـر گـونـه نـقشى را در ذهن ترسیم کنیم ، کرات آسمانى ، کهکشانها و یا موجودات زمینى دریـاهـا و کوهها و مانند آن ، این خاصیت یک موجود مادى نیست ، بلکه نشانه موجودى مافوق مادى است .
بـه عـلاوه مـا مـى دانـیـم مـثـلا 2 + 2 4 شـکـى نـیـسـت کـه طـرفین این معادله را مى توانیم تـجـزیهکـنیم یعنى عدد دو را تجزیه نمائیم ، و یا عدد چهار را، ولى این برابرى را هـرگـز نـمـىتــوانـیـم تـجزیه کنیم و بگوئیم برابرى دو نیم دارد و هر نیمى غـیـر از نـیـم دیـگـر اسـت ،بـرابـرى یـک مـفـهـوم غـیـر قـابـل تـجـزیـه اسـت یـا وجـود دارد و یـا وجـود ندارد هرگز نمى توانآن را دو نیم کرد.
بـنـابـرایـن ، ایـن گـونـه مـفـاهـیـم ذهـنـى قـابـل تـجـزیـه نـیـسـتـنـد و بـه هـمـیـن دلیـل نـمـى تـوانـنـد مـادى بـاشـنـد زیـرا اگـر مـادى بـودنـد قـابـل تـجزیه بودند و باز به همین دلیل روح ما که مرکز چنین مفاهیم غیر مادى است نمى تواند مادى بوده باشد بنابراین مافوق ماده است (دقت کنید).
آیه و ترجمه


و لئن شئنا لنذهبن بالذى اوحینا الیک ثم لا تجد لک به علینا وکیلا (86)
الا رحمة من ربک ان فضله کان علیک کبیرا (87)


ترجمه :

86 - و اگـر بـخـواهـیم آنچه را بر تو وحى فرستادیم از تو مى گیریم سپس کسى را نمى یابى که از تو دفاع کند.
87 - مـگـر رحـمـت پـروردگـارت (شـامـل حـالت گـردد) کـه فضل پروردگارت بر تو بزرگ بوده است .
تفسیر:
آنچه دارى از برکت رحمت او است !
در آیات گذشته سخن از قرآن بود، دو آیه مورد بحث نیز در همین زمینه سخن مى گوید.
نـخـسـت مـى فـرمـایـد: (مـا اگـر بـخـواهیم آنچه را بر تو وحى فرستاده ایم از تو مى گیریم ) (و لئن شئنا لنذهبن بالذى اوحینا الیک ).
(سـپـس کـسـى را نـمـى یابى که از تو دفاع کند) و آن را از ما باز پس گیرد (ثم لا تجد لک به علینا وکیلا)
پس این مائیم که این علوم را به تو بخشیده ایم تا رهبر و هادى مردم باشى ، و این مائیم کـه هـر گـاه صـلاح بـدانـیـم از تـو بـاز پـس ‍ مـى گـیـریم ، و هیچکس را در این رابطه دخل و تصرفى نیست !
در پـیـونـد ایـن آیـات بـا آیـه قـبـل ، عـلاوه بـر آنـچـه گـفـتـه شـد ایـن احـتمال نیز وجود دارد که در آخرین جمله بحث گذشته خواندیم (تنها بهره اندکى از علم و دانش به شما داده شده است ).
و در آیات مورد بحث مى خوانیم که خداوند حتى بهره اى را که از علم و دانش به پیامبرش داده است مى تواند باز پس بگیرد، پس همه چیز شما حتى علم و آگاهیتان از سوى او است .
آیـه بـعـد کـه بـه صـورت استثناء آمده است مى گوید (اگر ما این علم و دانش را از تو نمى گیریم رحمت پروردگار تو است ) (الا رحمة من ربک ).
رحـمـتـى است براى هدایت و نجات خودت و رحمتى است براى هدایت و نجات جهان بشریت و این رحمت در واقع دنباله همان رحمت آفرینش است .
آن خـدائى کـه بـه مـقـتـضـاى رحـمـت عـام و خـاصـش ، انسانها را آفرید و لباس هستى که بـرتـریـن لبـاس تـکامل است در اندامشان پوشانید، همان خدا براى پیمودن این راه ، به مقتضاى رحمتش ، به آنها کمک مى کند، رهبرانى آگاه و معصوم ، خستگى ناپذیر و دلسوز، و مـهـربان و پراستقامت براى هدایتشان مبعوث مى نماید، همین رحمت است که ایجاب مى کند هرگز روى زمین از حجت الهى خالى نماند.
و در پـایـان آیـه بـه عـنـوان تـاکـیـد، یـا بـه عـنـوان بـیـان دلیـل بـر جـمـله سـابـق مى گوید: (فضل پروردگار بر تو بزرگ بوده است ) (ان فضله کان علیک کبیرا).
وجود زمینه این فضل در دل تو که با آب عبادت و تهذیب نفس و جهاد آبیارى شده از یکسو، و نـیـاز مـبـرم بـنـدگـان بـه چـنـیـن رهـبـرى از سـوئى دیـگـر، ایـجـاب کـرده اسـت کـه فضل خدا بر تو فوق العاده زیاد باشد:
درهـاى علم را به روى تو بگشاید، از اسرار هدایت انسان آگاهت سازد، و از خطاها محفوظت دارد، تا الگو و اسوه اى براى همه انسانها تا پایان
جهان باشى .
ضـمـنـا ذکـر ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه جـمـله اسـتـثـنـائیـه فـوق بـا آنـچـه در آیـه قـبـل آمـده اسـت ارتـبـاط دارد، و مـفـهـوم مـستثنى و مستثنى منه چنین است (اگر ما بخواهیم مى تـوانـیـم ایـن وحـى را که بر تو فرستاده ایم بگیریم ولى چنین نمى کنیم چرا که رحمت الهى شامل حال تو و مردم است ).
روشـن اسـت کـه ایـن گونه استثناها دلیل بر این نیست که ممکن است خداوند عملا روزى این رحمت را از پیامبرش بگیرد، بلکه دلیل بر آنست که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نـیز چیزى از خود ندارد، علم و دانش و وحى آسمانى او همه از ناحیه خدا و بسته به مشیت او است .
آیه و ترجمه


قـل لئن اجـتـمـعـت الانـس و الجـن عـلى ان یـاتـوا بـمثل هذا القران لا یاتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا (88)
و لقد صرفنا للناس فى هذا القران من کل مثل فابى اکثر الناس الا کفورا (89)


ترجمه :

88 - بـگو اگر انسانها و پریان اتفاق کنند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آنرا نخواهند آورد هر چند یکدیگر را در این کار کمک کنند.
89 - ما در این قرآن براى مردم از هر چیز نمونه اى آوردیم (و همه معارف در آن جمع است ) اما اکثر مردم (در برابر آن ) جز انکار حق ، کارى ندارند.
تفسیر:
هیچگاه همانند قرآن را نخواهید آورد
با توجه به اینکه آیات قبل و بعد در ارتباط با مباحث قرآن است ، پیوند آیه مورد بحث که با صراحت از اعجاز قرآن سخن مى گوید با آنها نیاز به گفتگو ندارد.
بـه عـلاوه در آیات آینده بحث مشروحى پیرامون بهانه جوئیهاى مشرکان در زمینه اعجاز و طـلب مـعـجزات گوناگون آمده است ، آیه مورد بحث در حقیقت مقدمه اى است براى بحث آینده تا به این بهانه جویان نشان دهد که عالى ترین و زنده ترین سند حقانیت پیامبر اسلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) کـه به صورت یک معجزه جاودانى همیشه در تاریخ مى درخشد همین قرآن است و با وجود این قرآن ، بهانه جوئیها بیجا است !
بـعـضـى نـیـز خواسته اند پیوند این آیه را با آیات گذشته از نظر مقایسه اسرار آمیز بـودن روح بـا اسـرار آمـیـز بـودن قـرآن بـیـان کـنند ولى پیوندى را که در بالا گفتیم روشنتر به نظر مى رسد.
به هر حال خدا روى سخن را در اینجا به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده ، مى گـویـد: (بـه آنـهـا بگو اگر تمام انسانها و پریان اجتماع و اتفاق کنند تا همانند این قـرآن را بـیـاورنـد قـادر نـخـواهـنـد بـود هـر چـنـد یـکـدیـگـر را مـعـاضـدت و کـمک کنند) (قـل لئن اجـتـمـعـت الانـس و الجن على ان یاءتوا بمثل هذا القرآن لا یاءتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا).
ایـن آیـه بـا صـراحـت تـمـام ، هـمـه جـهانیان را اعم از کوچک و بزرگ ، عرب و غیر عرب ، انـسانها و حتى موجودات عاقل غیر انسانى ، دانشمندان ، فلاسفه ، ادباء، مورخان ، نوابغ و غـیـر نـوابـغ ، خـلاصـه هـمه را بدون استثناء دعوت به مقابله با قرآن کرده است و مى گـویـد اگـر فـکـر مـى کـنـید قرآن سخن خدا نیست و ساخته مغز بشر است ، شما هم انسان هـسـتـیـد، هـمـانند آن را بیاورید و هر گاه بعد از تلاش و کوشش همگانى ، خود را ناتوان یافتید، این بهترین دلیل بر معجزه بودن قرآن است .
ایـن دعـوت بـه مـقـابـله کـه در اصـطـلاح علماء عقائد، (تحدى ) نامیده مى شود یکى از ارکـان هـر مـعـجـزه اسـت ، و هـر جـا چـنـین تعبیرى به میان آمد به روشنى مى فهمیم که آن موضوع ، از معجزات است .
در این آیه چند نکته جلب توجه مى کند:
1 - قـبـل از هـر چـیـز عـمـومـى بـودن دعـوت بـه تـحـدى کـه هـمـه انـسـانـهـا و مـوجـودات عاقل دیگر را فرا مى گیرد.
2 - جاودانى بودن دعوت نکته دیگر است ، زیرا هیچگونه قیدى از نظر زمان در آن نیست و به این ترتیب این ندا و دعوت همانگونه که در زمان
پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بوده است ، امروز هم هست ، فردا نیز خواهد بود.
3 - تعبیر به اجتماع ، اشاره به مساله همکارى و همفکرى و تعاون و تعاضد است که مسلما بازده کار انسانها را صدها یا هزاران برابر مى کند.
4 - جـمـله (و لو کـان بـعـضهم لبعض ظهیرا) (هر چند بعضى ، بعض دیگر را یارى و کـمـک کـنـند) تاءکید مجددى است روى مساءله همفکرى و تعاون ، و ضمنا اشاره سربسته اى است به اهمیت و تاثیر این کار در پیشبرد هدفها.
5 - تعبیر به (مثل هذا القرآن ) تعبیر جامعى است که شباهت و همانندى را در تمام زمینه هـا مـى رسـانـد، یـعـنـى مـثـل آن از نـظـر فـصـاحـت ، مـثـل آن از نـظـر مـحـتـوى و مثل آن از نظر انسان سازى ، بحثهاى علمى ، قانونهاى حیاتبخش اجتماعى ، تاریخ خالى از خرافات ، پیشگوئیهاى مربوط به آینده و امثال آن .
6 - دعـوت از هـمـه انـسـانها دلیل بر این است که در مساله اعجاز تنها جنبه الفاظ قرآن و فصاحت و بلاغت مطرح نیست ، چرا که اگر چنین بود دعوت از ناآشنایان به زبان عربى بى فایده بود.
7 - یـک مـعـجزه گویا و رسا آنست که آورنده آن مخالفان را نه تنها دعوت به مقابله کند بـلکـه آنها را با وسائل مختلف به این کار تحریک و تشویق نموده ، و به اصطلاح بر سـر غـیـرت آورد، تـا آنـچـه را در توان دارند به کار گیرند، سپس که عجز آنها نمایان شد، عمق و عظمت اعجاز روشن گردد.
در آیه مورد بحث این موضوع کاملا عملى شده است ، زیرا از یکسو پاى همه انسانها را به مـیـان کـشـیـده ، و بـا تـصـریـح بـه ناتوانى آنها طى جمله (لا یاتون بمثله ) آنها را برانگیخته و با جمله (و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا) تحریک بیشترى نموده است .
آیه بعد در واقع بیان یکى از جنبه هاى اعجاز قرآن یعنى (جامعیت )
آن اسـت ، مـى گـویـد: (مـا بـراى مردم در این قرآن از هر نمونه اى از انواع معارف بیان کـردیـم ) (و لقـد صـرفـنـا للنـاس فـى هـذا القـرآن مـن کل مثل ).
(ولى بـا ایـن حـال اکـثـر مـردم جـاهـل و نـادان جـز انـکـار حـق ، و نـادیـده گـرفـتـن دلائل هدایت ، عکس العملى نشان ندادند) (فابى اکثر الناس الا کفورا)
(صـرفـنـا) از مـاده (تـصـریـف ) بـه مـعـنـى تـغـیـیـر، یـا تبدیل و از حالى به حالى کردن آمده است .
(کفور) به معنى انکار حق است .
براستى این تنوع محتویات قرآن ، آن هم از انسانى درس نخوانده ، عجیب است ، چرا که در ایـن کتاب آسمانى ، هم دلائل متین عقلى با ریزه کاریهاى مخصوصش در زمینه عقائد آمده ، و هـم بـیـان احـکـام مـتـیـن و اسـتـوار بر اساس نیازمندیهاى بشر در همه زمینه ها، هم بحثهاى تـاریـخـى قـرآن در نـوع خـود بـى نـظیر، هیجان انگیز، بیدارگر، دلچسب ، تکان دهنده و خالى از هر گونه خرافه است .
و هم مباحث اخلاقیش که با دلهاى آماده همان کار را مى کند که باران بهار با زمینهاى مرده !
مـسـائل عـلمـى کـه در قـرآن مـطـرح شـده ، پـرده از روى حـقـایـقـى بـرمـى دارد کـه حداقل در آن زمان براى هیچ دانشمند شناخته نشده بود.
خلاصه قرآن در هر وادى گام مى نهد، عالیترین نمونه را ارائه مى دهد.
آیـا با توجه به اینکه معلومات انسان محدود است (همانگونه که در آیات گذشته به آن اشـاره شـده ، مخصوصا با توجه به اینکه پیامبر اسلام در محیطى پرورش یافته بود که از همان علم و دانش محدود بشرى آن زمان نیز خبرى نبود، آیا وجود اینهمه محتواى متنوع در زمـیـنـه هـاى تـوحـیـدى و اخـلاقـى و اجـتـمـاعـى و سـیـاسـى و نـظـامـى دلیل بر این نیست که از مغز انسان تراوش نکرده بلکه از ناحیه
خدا است ).
و به همین دلیل اگر جن و انس جمع شوند که همانند آنرا بیاورند قادر نخواهند بود.
فـرض کـنـیـم تـمـام دانشمندان امروز و متخصصان علوم مختلف جمع شوند دائرة المعارفى تـنـظـیـم کنند و آن را در قالب بهترین عبارات بریزند ممکن است این مجموعه براى امروز جـامـعـیـت داشـتـه باشد اما مسلما براى پنجاه سال بعد نه تنها ناقص و نارسا است بلکه آثار کهنگى از آن مى بارد.
در حالى که قرآن در هر عصر و زمانى که خوانده مى شود - مخصوصا در عصر ما - آنچنان اسـت کـه گـوئى (امـروز) و (بـراى امـروز) نازل شده و هیچ اثرى از گذشت زمان در آن دیده نمى شود.
آیه و ترجمه


و قالوا لن نومن لک حتى تفجر لنا من الارض ینبوعا (90)
او تکون لک جنة من نخیل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجیرا (91)
او تسقط السماء کما زعمت علینا کسفا او تاتى بالله و الملائکة قبیلا (92)
او یـکـون لک بـیـت مـن زخـرف او تـرقـى فـى السـمـاء و لن نـومـن لرقـیـک حـتـى تنزل علینا کتابا نقرؤ ه قل سبحان ربى هل کنت الا بشرا رسولا (93)


ترجمه :

90 - و گفتند ما هرگز به تو ایمان نمى آوریم مگر اینکه چشمه اى از این سرزمین (خشک و سوزان ) براى ما خارج سازى !
91 - یـا بـاغـى از نـخـل و انـگـور در اخـتـیـار تو باشد و نهرها در لابلاى آن به جریان اندازى .
92 - یـا قـطـعـات (سنگهاى ) آسمان را آنچنان که مى پندارى - بر سر ما فرود آرى : یا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بیاورى !!
93 - یا خانه اى پر نقش و نگار از طلا داشته باشى ، یا به آسمان بالا روى ، حتى به آسـمـان رفـتـنـت ایـمـان نـمـى آوریـم مـگـر آنـکـه نـامـه اى بـر مـا نازل کنى که آنرا بخوانیم !!
بـگـو مـنـزه است پروردگارم (از این سخنان بى ارزش ) مگر من جز بشرى هستم فرستاده خدا؟!
شاءن نزول :
در روایـات اسـلامـى و هـمچنین کلمات مفسران معروف شاءن نزولى با عبارات مختلف براى آیات فوق نقل شده است که خلاصه اش چنین است :
(گـروهـى از مـشـرکـان مـکـه کـه (ولیـد بـن مـغـیـرة ) و (ابوجهل ) در جمع آنها بودند در کنار خانه کعبه اجتماع کردند و با یکدیگر پیرامون کـار پـیـامبر سخن گفتند، سرانجام چنین نتیجه گرفتند که باید کسى را به سراغ محمد فـرسـتـاد و بـه او پـیـغام داد که اشراف قریش ، طائفه تو، اجتماع کرده اند و آماده سخن گفتن با تواند، نزد ما بیا.
پـیامبر به امید اینکه شاید نور ایمان در قلب آنها درخشیدن گرفته است و آماده پذیرش حق شده اند فورا به سراغ آنها شتافت .
اما با این سخنان روبرو شد:
اى مـحـمد! ما تو را براى اتمام حجت به اینجا خواندیم ، ما سراغ نداریم کسى به قوم و طـائفـه خـود ایـنـقدر که تو آزار رسانده اى آزار رسانده باشد: خدایان ما را دشنام دادى ، بر آئین ما خرده گرفتى ، عقلاى ما را سفیه خواندى ، در میان جمع تخم نفاق افشاندى .
بگو ببینیم درد تو چیست ؟!
پول مى خواهى ؟ آنقدر به تو مى دهیم که بى نیاز شوى !
مقام مى خواهى ؟ منصب بزرگى به تو خواهیم داد!
بـیـمـار هستى ؟ (و کسالت روانى دارى ؟) ما بهترین طبیبان را براى معالجه تو دعوت مى کنیم !.
پیامبر فرمود: هیچیک از این مسائل نیست خداوند مرا به سوى شما فرستاده
و کتاب آسمانى بر من نازل کرده اگر آن را بپذیرید به نفع شما در دنیا و آخرت خواهد بود و اگر نپذیرید صبر مى کنم تا خدا میان من و شما داورى کند.
گفتند بسیار خوب ، حال که چنین مى گوئى هیچ شهرى تنگتر از شهر ما نیست (اطراف مکه را کوههاى نزدیک به هم فرا گرفته ، از پروردگارت بخواه این کوهها را عقب بنشاند و نهرهاى آب همچون نهرهاى شام و عراق در این سرزمین خشک و بى آب و علف جارى سازد.
و نـیـز از او بـخـواه نـیـاکان ما را زنده کند و حتما (قصى بن کلاب ) باید در میان آنها بـاشد چرا که پیرمرد راستگوئى است ! تا ما از آنها بپرسیم آنچه را تو مى گوئى حق است یا باطل ؟!:
پیامبر با بى اعتنائى فرمود: من مامور به این کارها نیستم .
گـفـتند اگر چنین نمى کنى لااقل از خدایت بخواه که فرشته اى بفرستد و تو را تصدیق کند، و براى ما باغها و گنجها و قصرها از طلا قرار دهد!
فـرمـود: به این امور هم مبعوث نشده ام ، من دعوتى از ناحیه خدا دارم اگر مى پذیرید چه بهتر و الا خداوند میان من و شما داورى خواهد کرد.
گـفـتـنـد پـس قـطـعـاتى از سنگهاى آسمانى را - آنگونه که گمان مى کنى خدایت هر وقت بخواهد مى تواند بر سر ما بیفکند - بر ما فرود آر!
فرمود: این مربوط به خدا است اگر بخواهد مى کند.
یـکـى از آن مـیان صدا زد: ما با این کارها نیز ایمان نمى آوریم ، هنگامى ایمان خواهیم آورد که خدا و فرشتگان را بیاورى و در برابر ما قرار دهى !
پیامبر (هنگامى که این لاطائلات را شنید) از جا برخاست تا آن مجلس را ترک کند بعضى از آن گروه به دنبال حضرت حرکت کردند و گفتند:
اى مـحـمـد قـوم تـو هـر پیشنهادى کردند قبول نکردى ، سپس امورى در رابطه با خودشان خواستند آن را هم انجام ندادى ، سرانجام از تو خواستند عذابى را
کـه تـهـدیـدشـان بـه آن مـى کـنـى بـر سرشان فرود آرى آنرا هم انجام ندادى ، به خدا سـوگـنـد هـرگـز بـه تـو ایـمـان نـخـواهـیـم آورد تـا نـردبـانى به آسمان قرار دهى و مـقابل چشم ما از آن بالا روى ، و چند نفر از ملائکه را پس از بازگشت با خود بیاورى ! و نامه اى در دست داشته باشى که گواهى بر صدق دعوتت دهد!.
ابـو جـهـل گـفت (ولش کنید) او جز دشنام به بتها و نیاکان ما کار دیگرى بلد نیست !، و من با خدا عهد کرده ام صخره اى بردارم و هنگامى که سجده کرد بر مغز او بکوبم !!
پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) در حالى که قلبش را هاله اى از اندوه و غم به خاطر جهل و لجاجت و استکبار این قوم فرا گرفته بود از نزد آنها بازگشت ...
در این هنگام آیات فوق نازل شد و به گفتگوهاى آنها پاسخ داد.
تفسیر:
بهانه هاى رنگارنگ !
پـس از بـیـان عـظـمـت و اعـجـاز قـرآن در آیـات گذشته ، در آیات مورد بحث به قسمتى از بهانه جوئیهائى مشرکان اشاره مى کند.
بهانه جوئیهائى که نشان مى دهد موضع این دسته از کفار در برابر دعوت حیات آفرین پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) جز لجاجت و عناد و طغیان و استکبار نبوده چرا که در بـرابـر پـیشنهاد منطقى پیغمبر و سند زنده اى که همراه داشته چه درخواستهاى نامعقولى که نمى کردند.
این درخواستها در آیات فوق در شش قسمت بیان شده است :
1 - نـخست مى گوید: (و آنها گفتند ما هرگز به تو ایمان نمى آوریم مگر اینکه از این سـرزمـیـن چشمه پر آبى براى ما خارج کنى )! (و قالوا لن نؤ من لک حتى تفجر لنا من الارض ینبوعا).
(فـجـور و تـفـجـیر) به معنى شکافتن است اعم از شکافتن زمین به وسیله چشمه ها و یا شکافتن افق به وسیله نور صبحگاهان (البته تفجیر مبالغه بیشترى نسبت به فجور را مى رساند).
(ینبوع ) از ماده (نبع ) محل جوشش آب است ، بعضى گفته اند که ینبوع چشمه آبى است که هرگز خشک نمى شود.
2 -: یـا ایـنکه باغى از درختان خرما و انگور در اختیار تو باشد که جویبارها و نهرها در لابـلاى درخـتـانـش بـه جـریـان انـدازى )! (او تـکـون لک جـنـة مـن نخیل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجیرا).
3 - (یا آسمان را آنچنان که مى پندارى قطعه قطعه بر سر ما فرود آرى ) (او تسقط السماء کما زعمت علینا کسفا).
4 -: (یـا خداوند و فرشتگان را در برابر ما رو در رو بیاورى ) (او تاءتى بالله و الملائکة قبیلا).
(قـبـیـل ) گـاهـى بـه مـعـنـى کـفـیـل و ضـامـن تفسیر شده ، و گاه به معنى چیزى که در مقابل انسان قرار مى گیرد و رو در روى او قرار داردبعضى نیز آن را جمع (قبیله ) به معنى جماعت دانسته اند.
طبق معنى اول تفسیر آیه چنین مى شود: تو باید خدا و فرشتگان را به عنوان ضامن صدق گفتارت بیاورى .
و طبق معنى دوم چنین است : تو باید خدا و فرشتگان را بیاورى و در برابر ما قرار دهى .
و امـا طـبق معنى سوم مفهوم آیه چنین است تو باید خدا و فرشتگان را گروه ، گروه نزد ما آورى !.
باید توجه داشت که این مفاهیم سه گانه با هم منافات و تضادى ندارند، و ممکن است همه در مـفـهـوم آیـه جـمـع شـونـد، چـرا که استعمال لفظ واحد در اکثر از معنى نزد ما هیچ مانع ندارد.
5 -: (یـا ایـنکه خانه اى از طلا داشته باشى ، خانه اى پر نقش و نگار و زینتى ) (او یکون لک بیت من زخرف ).
(زخـرف ) در اصل به معنى زینت است ، و از آنجا که طلا یکى از فلزات معروف زینتى اسـت بـه آن زخـرف گـفـتـه مـى شـود خـانـه هـاى پر نقش و نگار را نیز (زخرف ) مى گویند، و همچنین سخنان پر آب و رنگ فریبنده را گفتار مزخرف مى نامند.
6 - (یـا بـه آسـمـان بـالا روى ! ولى هرگز تنها به آسمان بالا رفتنت ایمان نخواهیم آورد مگر اینکه نامه اى همراه خود براى ما بیاورى که آن را بخوانیم )!
(او تـرقـى فـى السـمـاء و لن نـومـن لرقـیـک حـتـى تنزل علینا کتابا نقروه ).
در پـایـان ایـن آیات مى خوانیم که خداوند به پیامبرش دستور مى دهد که در برابر این پـیـشنهادهاى ضد و نقیض و بى پایه و گاهى مضحک بگو پاک و منزه است پروردگار من از این اوهام ) (قل سبحان ربى ).
(آیـا مـن جـز انـسـانـى فـرسـتـاده خـدا بـیـشـتـرم ) (هل کنت الا بشرا رسولا).
نکته ها :
1 - پاسخ پیامبر در برابر بهانه جویان
هـمـانـگـونـه کـه لحـن خـود آیـات فـوق ، عـلاوه بـر شـاءن نـزول ، گـواهـى مـى دهد این درخواستهاى عجیب و غریب مشرکان هرگز از روح حقیقت جوئى سرچشمه نمى گرفت ، بلکه آنها تمام هدفشان این بود که آئین بت پرستى و شرک که پایه هاى
قـدرت رؤ ساى مکه را تشکیل مى داد همچنان بر جا بماند، و پیامبر اسلام را به هر وسیله ممکن است از ادامه راه توحید بازدارند.
ولى پیامبر دو جواب منطقى و روشن در یک عبارت کوتاه به آنها داد.
نخست اینکه پروردگار منزه از اینگونه امور است ، منزه است از اینکه تحت فرمان این و آن قرار گیرد و تسلیم پیشنهادهاى واهى و بى اساس سبک مغزان گردد (سبحان ربى ).
دیگر اینکه : قطع نظر از آنچه گذشت اصولا آوردن معجزات کار من نیست ، من بشرى هستم هـمـچـون شـمـا، بـا ایـن تـفـاوت کـه رسـول خـدایـم ، ارسـال مـعجزات کار او است ، و به اراده و فرمان او انجام مى گیرد، من حتى حق ندارم پیش خـود چـنـیـن تـقـاضـائى کنم ، او هر وقت لازم بداند براى اثبات صدق دعوت پیامبرش هر معجزه اى که لازم باشد مى فرستد (هل کنت الا بشرا رسولا).
درسـت اسـت کـه ایـن دو پـاسـخ بـا هـم ارتـبـاط و پـیـونـد دارنـد، ولى در عـیـن حـال دو پـاسـخ محسوب مى شوند، یکى ضعف بشر را در برابر این امر اثبات مى کند، و دیگرى منزه بودن خداى بشر را از قبول اینگونه معجزات اقتراحى .
اصـولا پـیـامـبـر یک خارق العاده گر نیست که در جائى بنشیند و هر کسى از در وارد شود پیشنهاد اعجازى به میل خود کند و اگر نپسندیدند پیشنهاد دیگرى مطرح نماید، و خلاصه قـوانـیـن و سـنـن آفـریـنـش را بـه بـازى بـگـیـرد، و بـعـد از ایـنـهـمـه نـیـز اگـر مایل بود بپذیرد و اگر میل مبارکش اقتضا نکرد با بهانه اى شانه خالى کند.
وظـیـفـه پـیـامـبر اثبات ارتباط خود به خدا از طریق آوردن معجزه است ، و هر گاه به قدر کافى معجزه نشان دهد دیگر هیچگونه وظیفه اى در این رابطه ندارد.
او حـتـى زمـان نـزول مـعجزات را ممکن است نتواند پیش بینى کند و تنها در جائى از خداوند تقاضاى معجزه مى کند که بداند خدا به این امر راضى است .
2 - افکار محدود و تقاضاهاى نامعقول :
هـر کـس بـه انـدازه مـحـدوده فـکـر خـود سـخـن مـى گـویـد، و بـه هـمـیـن دلیل سخنان هر کس نشانه میزان سطح فکر او است .
افرادى که جز به فکر مال و مقام نیستند چنین مى پندارند هر کس سخنى مى گوید نیز در همین رابطه است .
بـه هـمـیـن جهت اشراف کوته فکر قریش گاه به پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) پـیـشـنـهـاد مال مى کردند، و گاه مقام ، تا دست از دعوتش بردارد، آنها روح پهناور پیامبر را با پیمانه بسیار کوچک اندیشه خود اندازه گیرى مى کردند.
آنـهـا حـتـى فـکـر مـى کـردنـد اگـر تـلاش کـسـى بـراى مـال و مـقـام نـبـاشـد حـتـما دیوانه است و شق چهارمى ندارد! و لذا گفتند اگر نه این را مى خواهى نه آن را شق سوم را بپذیر اجازه بده براى درمان تو از اطباء دعوت کنیم !
آنها همچون کسى که در یک اطاقک بسیار کوچک زندانى باشد و چشمش به آسمان پهناور و آفتاب درخشنده و اینهمه کوه و دریا و صحرا نیفتاده تا پى به عظمت عالم هستى ببرد مى خواستند روح ناپیدا کرانه پیامبر را با مقیاسهاى خود بسنجند.
از ایـن گـذشـته ببینیم آنها چه چیز از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خواستند کـه در اسـلام نـبـود، آنـهـا زمـیـنـهـاى آبـاد چـشـمـه هـاى پـر آب ، بـاغـهـاى نخل و انگور، و خانه هاى مرفه تقاضا مى کردند، و مى دانیم که اسلام در مسیر پیشرفت خـود آنچنان تمدن شکوفائى به وجود آورد که امکان همه گونه پیشرفت اقتصادى در آن بـود، و دیـدیـم کـه مـسلمانها در پرتو همین برنامه قرآن بسیار فراتر از آن رفتند که مشرکان عرب با فکر ناقصشان طالب آن بودند.
آنـها اگر چشم حقیقت بینى داشتند هم پیشرفتهاى معنوى را در این آئین پرشکوه مى دیدند، و هم پیروزیهاى مادى را، چرا که قرآن ضامن سعادت انسان
در هر دو زمینه است .
بـگـذریم از پیشنهادهاى کودکانه یا احمقانه آنها مانند اینکه اگر راست مى گوئى عذاب الهى را بر ما بفرست و قطعات سنگهاى آسمانى را بر سر و مغز ما فرود آور!.
یـا ایـنـکـه نـردبـانـى بـگذار و به آسمان صعود کن و از آنجا نامه فدایت شوم براى ما بیاور!
و یا اینکه خدا و فرشتگان را دسته جمعى نزد ما احضار کن .
حتى پیشنهاد نکردند ما را نزد او ببر، چه جهل و غرور و تکبرى این انسان بى مغز دارد؟!
3 - دستاویز دیگر براى نفى اعجاز
بـا ایـنـکـه مـفـهـوم آیـات فـوق پـیـچـیده نیست ، و معلوم است که مشرکان (مکه ) چگونه تقاضائى از پیامبر اسلام داشتند، و برخورد منفى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بـا آنـهـا بـه چـه دلیـل بـوده اسـت ، ولى بـا ایـنـحـال بـاز مـشاهده مى کنیم که این آیات دستاویزى براى بهانه جویان عصر ما که بعضا اصرار در نفى هر گونه معجزه براى پیامبر اسلام دارند شده است .
آنـهـا ایـن آیـات را روشـنترین آیاتى مى شمرند که نفى اعجاز از پیامبر مى کند، چرا که مـخالفان شش نوع معجزه مختلف از زمین و آسمان ، مفید و حیاتبخش و یا مرگ آفرین ، از او خـواستند، ولى او زیر بار هیچکدام از آنها نرفت ، تنها جوابش این بود: (منزه است خداى من ، مگر من جز بشرى که فرستاده خدایم هستم )؟!
امـا اگـر این بهانه جویان عصر ما همچون دوستان بهانه جویشان در عصر پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـبـاشـنـد، پاسخشان در همین آیات به روشنى بیان شده است ، زیرا:
1 - بـعـضـى از ایـن درخـواسـتـهـاى شـشـگـانـه اصـولا درخـواسـتـى مـضـحـک و نامعقول
بوده است ، مانند احضار کردن خداوند و فرشتگان . و یا نامه مخصوص از آسمان لابد به نام و نشان آنها آوردن !
بـعـضى دیگر اقتراحى بوده که اگر عملى مى شد اثرى از تقاضاکنندگان باقى نمى ماند تا ایمان بیاورند یا نیاورند (مانند نازل شدن سنگهاى آسمانى بر سر آنها).
بـقـیـه پـیـشـنـهـادهـاى آنـان در داشـتـن یـک زنـدگـى مـرفـه و کـامـلا تـجـمـلاتـى بـا مال و ثروت فراوان خلاصه مى شده است در حالى که مى دانیم پیامبران براى چنین کارى نیامده اند.
و اگـر فـرض کنیم بعضى از اینها هیچیک از این اشکالات را نداشته مى دانیم صرفا به مـنـظـور بـهـانـه جوئى بوده است ، به قرینه بخشهاى دیگر این آیات و مى دانیم وظیفه پیامبر این نیست که در مقابل پیشنهادات بهانه جویان تسلیم گردد، بلکه وظیفه او ارائه معجزه است به مقدارى که صدق دعوت او ثابت شود، و بیش از این چیزى بر او نیست .
2 - پاره اى از این تعبیرات خود این آیات با صراحت مى گوید که این درخواست کنندگان تـا چـه انـدازه بـهـانه جو و لجوج بودند، آنها در حالى که پیشنهاد صعود بر آسمان را به پیامبر مى کنند با صراحت مى گویند اگر به آسمان هم صعود کنى ما ایمان نخواهیم آورد، مگر اینکه نامه اى براى ما از آسمان با خود آورى .
اگـر بـه راسـتـى آنها تقاضاى معجزه داشتند، پس چرا مى گویند صعود بر آسمان نیز بـراى ما کافى نیست ؟ آیا قرینه اى از این واضحتر براى غیر منطقى بودن آنها پیدا مى شود؟
3 - از هـمـه ایـنـها گذشته ما مى دانیم که معجزه کار خدا است نه کار پیامبر، در حالى که لحـن سـخـن ایـن بـهـانـه جـویان به وضوح نشان مى دهد که آنها معجزه را کار پیامبر مى دانستند، لذا تمام افعال را به شخص پیامبر نسبت مى دادند:
تو باید این زمین را بشکافى و نهرهاى آب در آن جارى کنى ، تو باید سنگهاى آسمان را بر سرمان فرود آورى ، تو باید خدا و فرشتگان را نزد ما ظاهر کنى !.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت