تفسیرنمونه سوره اسراء (قسمت5)

کـوتـاه سـخن اینکه : ایمان ، توجه به خدا، توسل ، عبادت ، توبه و تسلیم در برابر پـروردگـار هـمـه در صـورتى ارزش دارد که دائمى و پایدار باشد، اما ایمان موسمى ، تـوبـه مـوسمى و عبادتهاى موسمى که در شرائط اضطرارى و یا آنجا که منافع انسان ایـجاب مى کند، انجام مى شود، بى فایده و یا بسیار کم ارزش است ، و در آیات قرآن از این گونه اشخاص کرارا نکوهش شده است .
2 - فرار از محدوده حکومت خدا ممکن نیست
بعضى مانند بت پرستان زمان جاهلیت ، تنها هنگامى به الله روى مى آورند
کـه مـثـلا در وسـط اقیانوس یا در یک پرتگاه خطرناک یا حالت بیمارى شدید گرفتار شـونـد، در حـالى کـه اگـر درسـت بـیـنـدیـشـیـم انـسـان در هـمـه حـال ، و در هـمه جا، شدیدا آسیب پذیر است ، دریا و صحرا، سلامت و بیمارى ، پرتگاه و غیر آن در واقع همه یکسان مى باشند.
یـک زلزله مـخـتـصـر: خـانـه امـن و امـان و آرام مـا را مـمـکـن اسـت بـه ویـرانـه اى وحـشـتـناک تـبـدیـل کـند، یک لخته کوچک خون مى تواند شاهرگ بزرگ قلب یا مغز ما را ببندد، و با سکته قلبى و مغزى ، مرگ در یک ثانیه فرا رسد، با توجه به این امور غفلت از خداوند و فراموشى ذات پاک او، چقدر جاهلانه است ؟!
ممکن است طرفداران فرضیه اتکاى مذهب به ترس ، همین موضوع را دستاویز قرار دهند و بـگویند: ترس از عوامل مختلف طبیعى انسان را به سوى خدا مى راند و چنین پندارى را در نظر او تقویت مى کند.
ولى آیات قرآن به این گونه اوهام پاسخ داده است ، زیرا هیچگاه قرآن پایه خداشناسى را بـر ایـن مساله قرار نداده ، بلکه اساس را مطالعه نظام آفرینش و پى بردن به ذات پـاکـش از طـریـق ایـن مـطـالعـه قـرار داده اسـت ، حـتـى در آیـات فـوق دیـدیـم کـه قـبـل از ذکر توحید فطرى به ایمان استدلالى مى پردازد و در واقع این حوادث را یادآور خـدا مـى شـمـرد، نـه مـوجـب شـنـاخـت او کـه شـنـاخـتـش هـم از طـریـق استدلال و هم از راه فطرت براى حقجویان آشکار است .
3 - معنى چند لغت
(یزجى ) همانگونه که گفتیم از ماده ازجاء به معنى حرکت دادن مداوم چیزى است .
(حاصب ) به معنى بادى است که سنگریزه ها را حرکت مى دهد و
پـشـت سـر هـم بـر جائى مى کوبد، و در اصل از حصباء به معنى سنگریزه گرفته شده است .
(قـاصـف ) بـه معنى شکننده است و در اینجا اشاره به طوفان شدیدى است که همه چیز را در هم مى شکند.
(تبیع ) به معنى تابع و در اینجا اشاره به کسى است که به مطالبه خون و خونبها برمى خیزد و دنبال آن را مى گیرد.
آیه و ترجمه


و لقد کرمنا بنى ادم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا (70)
یوم ندعوا کل اناس بامامهم فمن اوتى کتابه بیمینه فاولئک یقرؤ ن کتابهم و لا یظلمون فتیلا (71)
و مـن کـان فـى هـذه اعـمـى فـهـو فـى الاخـرة اعـمـى و اضل سبیلا (72)


ترجمه :

70 - مـا بـنـى آدم را گـرامـى داشـتـیـم و آنـهـا را در خـشـکـى و دریـا (بر مرکبهاى راهوار) حمل کردیم ، و از انواع روزیهاى پاکیزه به آنها روزى دادیم ، و بر بسیارى از خلق خود برترى بخشیدیم .
71 - بـه یـاد آورید روزى را که هر گروهى را با پیشوایشان مى خوانیم ، آنها که نامه عملشان به دست راستشان است آنرا (با شادى و سرور) مى خوانند و سر سوزنى به آنها ظلم و ستم نمى شود.
72 - امـا آنها که در این جهان (از دیدن چهره حق ) نابینا بودند در آنجا نیز نابینا هستند و گمراه تر!
تفسیر:
انسان گل سر سبد موجودات
از آنـجـا کـه یـکـى از طرق تربیت و هدایت ، همان دادن شخصیت به افراد است ، قرآن مجید به دنبال بحثهائى که مشرکان و منحرفان در آیات گذشته داشت ،
در ایـنـجـا بـه بیان شخصیت والاى نوع بشر و مواهب الهى نسبت به او مى پردازد، تا با تـوجـه بـه این ارزش فوق العاده به آسانى گوهر خود را نیالاید و خویش را به بهاى نـاچـیزى نفروشد، مى فرماید: (ما فرزندان آدم را گرامى داشتیم ) (و لقد کرمنا بنى آدم ).
سپس به سه قسمت از مواهب الهى ، نسبت به انسانها اشاره کرده مى گوید:
(مـا آنـهـا را بـا مـرکـبـهـاى مـخـتـلفـى کـه در اخـتـیـارشان قرار داده ایم در خشکى و دریا حمل کردیم ) (و حملناهم فى البر و البحر)
دیگر اینکه (آنها را از طیبات روزى دادیم ) (و رزقناهم من الطیبات ).
بـا تـوجـه بـه وسـعـت مـفـهـوم کـلمـه (طـیـب ) کـه هـر مـوجـود پـاکـیـزه اى را شامل مى شود، گستردگى این نعمت بزرگ الهى آشکار مى گردد.
سـوم ایـنـکـه (مـا آنـهـا را بـر بـسیارى از مخلوقات خود فضیلت و برترى دادیم ) (و فضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا).
چند نکته :
1 - مرکب ، نخستین نعمت انسان
در ایـنـجـا ایـن نـکـته جلب توجه مى کند که چرا خداوند از میان تمام مواهبى که به انسان بخشیده نخست به مساله حرکت او در خشکى و دریا اشاره مى کند؟
ایـن مـمـکـن اسـت بـه آن جـهـت باشد که بهره گیرى از طیبات و انواع روزیها بدون حرکت امـکـانپذیر نیست و حرکت انسان بر صفحه زمین نیاز به مرکب راهوار دارد، آرى (حرکت ) مقدمه هر گونه (برکت ) است .
و یـا بـه ایـن جـهـت کـه مـى خـواهـد سـلطـه او را بـر کـل پـهـنـاى زمـیـن ، اعـم از دریـا و صـحرا مشخص کند چرا که هر یک از انواع موجودات بر قـسـمـتـى از مـحـدوده زمـیـن سـلطـه دارنـد، تـنـهـا انـسـان اسـت کـه بـر کل این کره خاکى حکومت مى کند،
بر دریا، صحرا، و فراز هوا.
2 - گرامى داشت انسان از سوى خداوند
در ایـنـکـه خداوند انسان را به چه چیز گرامى داشته که در آیه فوق به طور سربسته مـى گـویـد مـا انـسـان را گـرامـى داشتیم ، در میان مفسران گفتگو است ، بعضى به خاطر اعطاى قوه عقل و نطق و استعدادهاى مختلف و آزادى اراده مى دانند.
بعضى اندام موزون و قامت راست .
بعضى موهبت انگشتان که انسان با آن بسیار کارهاى ظریف و دقیق را مى تواند انجام دهد و همچنین قدرت بر نوشتن دارد.
بـعـضـى بـه ایـنـکـه انـسان تقریبا تنها موجودى است که مى تواند غذاى خود را با دست بخورد.
بعضى به خاطر سلطه او بر تمام موجودات روى زمین .
و بعضى به خاطر شناخت خدا و قدرت بر اطاعت فرمان او مى دانند.
ولى روشـن اسـت کـه ایـن مـواهـب در انـسـان جـمـع اسـت ، و هیچگونه تضادى با هم ندارند، بنابراین گرامیداشت خدا نسبت به این مخلوق بزرگ با همه این مواهب و غیر این مواهب است .
خـلاصـه ایـنـکـه انـسـان امـتـیـازات فراوانى بر مخلوقات دیگر دارد که هر یک از دیگرى جالبتر و والاتر است .
و روح انـسـان عـلاوه بـر امـتـیـازات جسمى مجموعه اى است از استعدادهاى عالى و توانائى بسیار براى پیمودن مسیر تکامل بطور نامحدود.
3 - تفاوت (کرمنا) و (فضلنا).
در اینکه میان این دو چه تفاوتى است ؟ نظرات گوناگونى اظهار شده است .
بـعـضـى گـفـتـه اند (کرمنا) اشاره به مواهبى است که خدا ذاتا به انسان داده است ، و (فضلنا) اشاره به فضائلى است که انسان به توفیق الهى ، اکتساب مى کند.
ایـن احـتـمـال نـیـز بـسـیار نزدیک به نظر مى رسد که جمله (کرمنا) به جنبه هاى مادى اشاره مى کند و (فضلنا) به مواهب معنوى ، زیرا کلمه (فضلنا) غالبا در قرآن به همین معنى آمده است .
4 - معنى (کثیر) در اینجا چیست ؟
بـعـضـى از مـفـسـران آیـه فـوق را دلیـل بـر فـضـیـلت فـرشـتـگـان بـر کل بنى آدم دانسته اند، چرا که قرآن مى گوید ما انسانها را بر بسیارى از مخلوقات خود بـرتـرى دادیـم ، و طبعا گروهى در اینجا باقى مى ماند که انسان برتر از آنها نیست و این گروه جز فرشتگان نخواهند بود.
ولى بـا تـوجه به آیات آفرینش آدم و سجود و خضوع فرشتگان براى او و تعلیم علم اسماء به آنها از سوى آدم ، تردیدى باقى نمى ماند که انسان از فرشته برتر است ، بـنـابـرایـن ، (کـثـیـر) در ایـنـجـا بـه مـعنى جمیع خواهد بود و به گفته مفسر بزرگ طـبـرسـى در مـجـمـع البـیـان ، در قـرآن و مـکـالمـات عـرب ، بـسـیـار معمول است که این کلمه به معنى جمیع مى آید.
طـبـرسى مى گوید: معنى جمله این است انا فضلناهم على من خلقناهم و هم کثیر: (ما انسان را بر سایر مخلوقات برترى بخشیدیم و سایر مخلوقات بسیارند).
قـرآن دربـاره شـیاطین مى گوید: و اکثرهم کاذبون (سوره شعراء آیه 223) بدیهى است که شیاطین همه دروغگو هستند نه اکثر آنها.
و بـه هـر حـال اگـر ایـن مـعنى را خلاف ظاهر بدانیم آیات آفرینش انسان قرینه روشنى براى آن خواهد بود.
5 - چرا انسان برترین مخلوق خدا است ؟
پاسخ این سؤ ال چندان پیچیده نیست ، زیرا مى دانیم تنها موجودى که از نیروهاى مختلف ، مادى و معنوى ، جسمانى و روحانى تشکیل شده ، و در لابلاى
تـضـادهـا مـى تـوانـد پـرورش پـیـدا کـنـد، و اسـتـعـداد تکامل و پیشروى نامحدود دارد، انسان است .
حـدیـث مـعـروفـى کـه از امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) نقل شده نیز شاهد روشنى بر این مدعا است :
(خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفرید: فرشتگان و حیوانات و انسان ، فرشتگان عـقـل دارنـد بـدون شـهـوت و غـضـب ، حـیـوانـات مـجـمـوعـه اى از شـهـوت و غـضـبـنـد و عـقـل نـدارنـد، امـا انـسـان مـجـمـوعـه اى اسـت از هـر دو تـا کـدامـیـن غـالب آیـد، اگـر عـقل او بر شهوتش ‍ غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگر شهوتش بر عقلش چیره گردد، از حیوانات پست تر).
در ایـنـجا یک سؤ ال باقى مى ماند و آن اینکه آیا همه انسانها از فرشتگان برترند؟ در حـالى کـه گـروهى بى ایمان و شرور و ستمگر هستند که از پست ترین خلق خدا محسوب مـى شـونـد و بـه تـعـبـیـر دیـگـر آیـا بـنـى آدم در آیـه مـورد بـحـث هـمـه انـسـانـهـا را شامل مى شود یا تنها گروهى از آنها را.
پـاسـخ ایـن سـؤ ال را در یـک جـمـله مـى تـوان خلاصه کرد، و آن اینکه : آرى همه انسانها بـرتـرنـد، امـا بـالقـوه و بـالاسـتـعـداد، یـعـنـى هـمـگـى این زمینه و شایستگى را دارند، حال اگر از آن استفاده نکنند، و سقوط نمایند مربوط به خودشان است .
گر چه برترى اساسى انسان بر سایر موجودات روى جنبه هاى معنوى و انسانى او است ولى بى مناسبت نیست که بدانیم به گفته دانشمندان انسان حتى از نظر نیروهاى جسمانى در بـعـضى از جهات از سایر جانداران قویتر و نیرومندتر است (هر چند از پاره اى جهات ضعیفتر به نظر مى رسد).
نـویـسـنـده کـتـاب (انـسـان مـوجـود نـاشـنـاخـتـه ) (الکـسـیـس کـارل ) مـى گوید: (بدن انسان داراى استحکام و ظرافت فوق العاده اى مى باشد و در مقابل هر نوع
حـادثـه اسـتـقـامـت مـى ورزد، هـمـچـنـیـن در مـقابل بى غذائى ، بى خوابى ، خستگى ، غصه افـراطـى ، درد، بـیـمـارى ، رنـج ، پـرکـارى و در مـورد حـفـظ مـوازنـه و تـعـادل حـیـرت انگیز بدن و روح خویش ، تحمل عجیبى از خود نشان مى دهد، حتى مى توان گـفـت کـه انـسـان از تمام حیوانات پردوامتر، پرتلاشتر است ، با این توانائى جسمى و فکرى شگرفش توانسته است ، اینهمه امور، صنایع ، و تمدن کنونى را به وجود آورد و برتریش را بر همه جانداران به اثبات رساند).
آیه بعد به یکى دیگر از مواهب الهى نسبت به انسان ، و سپس مسئولیتهاى سنگینى را که به موازات این مواهب متوجه او مى شود اشاره مى کند:
در آغاز به (مساله رهبرى ) و نقش آن در سرنوشت انسانها پرداخته ، مى گوید: (روز قـیـامـت هـر گـروهـى را بـا امـام و رهـبـرشـان مـى خـوانـیـم ) (یـوم نـدعـوا کل اناس بامامهم )
یـعـنـى آنـهـا کـه رهـبـرى پیامبران و جانشینان آنانرا در هر عصر و زمان پذیرفتند، همراه پـیـشـوایـشـان خـواهـنـد بـود، و آنـهـا کـه رهـبـرى شـیـطـان و ائمـه ضلال و پیشوایان جبار و ستمگر را انتخاب کردند همراه آنها خواهند بود.
خـلاصـه ایـنـکـه پـیـونـد (رهـبـرى ) و (پـیـروى ) در ایـن جـهـان بـطـور کـامـل در آن جـهـان مـنـعـکـس مـى شـود، و بـر اسـاس آن گـروهـهـائى کـه اهل نجات و اهل عذابند مشخص مى گردند.
گر چه بعضى از مفسران ، خواسته اند (امام ) را در اینجا منحصرا به معنى پیامبران ، و بـعـضـى بـه معنى کتابهاى آسمانى ، و بعضى به معنى علما و دانشمندان تفسیر کنند، ولى روشن است که امام در اینجا معنى وسیعى دارد که هر پیشوائى
را اعـم از پـیـامـبـران و ائمـه هـدى و دانـشـمـنـدان و کـتـاب و سـنـت ، و هـمـچـنـیـن ائمه کفر و ضـلال را شـامـل مـى شود، و به این ترتیب هر کس در آنجا در خط همان رهبرى قرار خواهد گرفت که در این جهان خط او را انتخاب کرده بود.
ایـن تـعـبیر در عین اینکه یکى از اسباب تکامل انسان را بیان مى کند، هشدارى است به همه افراد بشر که در انتخاب رهبر فوق العاده دقیق و سختگیر باشند، و زمام فکر و برنامه خود را به دست هر کس نسپرند.
سـپـس مـى گـویـد: آنـجـا مـردم دو گروه مى شوند: (کسانى که نامه اعمالشان به دست راسـتـشان داده مى شود آنها با سرفرازى و افتخار و خوشحالى و سرور نامه اعمالشان را مـى خـوانـنـد و کـوچـکترین ظلم و ستمى به آنها نمى شود) (فمن اوتى کتابه بیمینه فاولئک یقرءون کتابهم و لا یظلمون فتیلا).
(امـا کـسـانـى کـه در ایـن جـهـان ، کـوردل بودند، آنها در سراى آخرت نیز نابینا خواهند بود) (و من کان فى هذه اعمى فهو فى الاخرة اعمى ).
و طـبـیـعـى اسـت کـه ایـن کـوردلان نـابـیـنـا از هـمـه گـمـراهـتـرنـد (و اضل سبیلا).
نه در این دنیا راه هدایت را پیدا مى کنند و نه در آخرت راه بهشت و سعادت را، چرا که چشم خود را به روى همه واقعیات بستند و از دیدن چهره حق و آیات خداوند و آنچه مایه هدایت و عـبـرت اسـت و آنـهمه مواهبى که خدا به آنها بخشیده بود، خود را محروم ساختند، و از آنجا کـه سـراى آخـرت بـازتـاب و انـعـکـاس عـظـیـمى است از این جهان ، چه جاى تعجب که این کوردلان به صورت نابینایان وارد عرصه محشر شوند؟!
نکته ها:
1 - نقش رهبرى در زندگى انسانها
قـبـول زنـدگـى جـمـعـى در حـیـات انسانها نمى تواند از مساله رهبرى جدا باشد، چرا که بـراى مـشـخـص کردن خط اصلى یک جمعیت ، همیشه نیاز به رهبر و پیشوائى است ، اصولا پـیـمـودن راه تـکـامـل بـدون اسـتـفـاده از وجـود رهـبـر مـمـکـن نـیـسـت ، و سـر ارسال پیامبران و انتخاب اوصیا براى آنان همین است .
در عـلم عـقـائد و کـلام نـیـز با استفاده از قاعده لطف و توجه به نقش رهبر در نظم جامعه و جلوگیرى از انحرافات ، بعثت انبیاء و لزوم وجود امام در هر زمان اثبات شده است .
امـا بـه هـمـان انـدازه کـه یـک رهـبـر الهـى و عـالم و صـالح ، راه وصول انسان را به هدف نهائى ، آسان و سریع مى کند، تن دادن به رهبرى ائمه کفر و ضلال ، او را به پرتگاه بدبختى و شقاوت مى افکند.
در تفسیر این آیه در منابع اسلامى ، احادیث متعددى وارد شده که روشنگر مفهوم آیه و هدف از امامت است :
در حـدیـثى که شیعه و اهل تسنن از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام ) به سندهاى صحیح نقل کرده اند چنین مى خوانیم که آن امام (علیه السلام ) از پدرانش از پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در تـفـسـیـر ایـن آیـه نـقـل فـرمـود: یـدعـى کل اناس بامام زمانهم و کتاب ربهم و سنة نبیهم : (در آن روز هر قومى همراه امام زمانشان و کتاب پروردگار و سنت پیامبرشان خوانده مى شوند).
و نـیـز از امام صادق (علیه السلام ) چنین مى خوانیم : الا تحمدون الله اذا کان یوم القیامة فدعا کل قوم الى من یتولونه و دعانا الى رسول الله و فزعتم الینا
فـالى ایـن تـرون یـذهـب بـکـم الى الجـنة و رب الکعبة - قالها ثلاثا -: (آیا شما حمد و سـپـاس خـدا را بـجـا نـمـى آورید؟ هنگامى که روز قیامت مى شود خداوند هر گروهى را با کسى که ولایت او را پذیرفته مى خواند، ما را همراه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و شـما را همراه ما، فکر مى کنید در این حال شما را به کجا مى بردند، به خداوند کعبه به سوى بهشت - سه بار امام این جمله را تکرار کرد -).
2 - کرامت بنى آدم
بـنـى آدم مـعـمـولا در قـرآن عنوانى است براى انسانها توام با مدح و ستایش و احترام ، در حـالى کـه کـلمـه انـسـان بـا صـفـاتـى هـمـانـنـد (ظـلوم ) (جـهـول ) (هـلوع ) (کـم ظـرفیت ) (ضعیف ) طغیانگر، ناسپاس و مانند آن توصیف شـده اسـت و ایـن نـشـان مـى دهـد کـه بـنى آدم به انسان تربیت یافته اشاره مى کند و یا حـداقـل نـظـر بـه اسـتـعـدادهاى مثبت انسان دارد. (توجه به افتخارات آدم و فضیلت او بر فرشتگان که در کلمه بنى آدم نهفته شده نیز موید این معنا است ) در حالى که کلمه انسان بـه معنى مطلق و گاهى احیانا اشاره به جنبه هاى منفى او است . لذا در آیات مورد بحث که سـخـن از کـرامـت و بـزرگـوارى و فضیلت انسان است تعبیر به (بنى آدم ) شده . (در مـورد مـعـنـى انـسـان در قـرآن کـریـم در جـلد 8 تـفـسیر نمونه صفحه 239 به بعد بحث مشروحى داشتیم ).
3 - نقش رهبرى در اسلام
در حـدیـث مـعـروفـى کـه از امـام بـاقـر (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده هنگامى که سخن از ارکان اصلى اسلام به میان مى آورد (ولایت ) (رهبرى ) را پـنـجـمـیـن و مهمترین رکن معرفى مى کند در حالى که نماز که معرف پیوند خلق با خالق اسـت و روزه کـه رمـز مبارزه با شهوات است و زکات که پیوند خلق با خلق است و حج که جنبه هاى
اجتماعى اسلام را بیان مى کند چهار رکن اصلى دیگر.
سـپـس امـام (عـلیـه السـلام ) اضـافـه مـى کـنـد: (هیچ چیز به اندازه ولایت و رهبرى اهمیت ندارد). (چرا که اجراى اصول دیگر در سایه آن خواهد بود).
و نـیـز بـه هـمـیـن دلیـل در حـدیـث مـعـروفـى از پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) نـقـل شـده : مـن مات بغیر امام مات میتة الجاهلیة . (کسى که بدون امام و رهبر از دنیا برود مرگ او مرگ جاهلیت است ).
تـاریـخ نـیـز بـسـیـار بخاطر دارد که گاهى یک ملت در پرتو رهبرى یک رهبر بزرگ و شـایـسته در صف اول در جهان قرار گرفته ، و گاه همان ملت با همان نیروهاى انسانى و مـنـابـع دیگر بخاطر رهبرى ضعیف و نالایق آنچنان سقوط کرده که شاید کسى باور نکند این همان ملت پیشرو است .
مگر عرب جاهلى نبود که در جهل و بدبختى و فساد و ذلت و نکبت و پراکندگى و انحطاط غـوطـه ور بـود؟ چـرا کـه رهبر لایقى نداشت ، ولى با ظهور رهبر الهى یعنى محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنان راه ترقى و تکامل و عظمت را با سرعت پیمود که دنیائى را در شگفتى فرو برد، آرى این است نقش رهبر در آن زمان و این زمان و هر زمان .
البـتـه خـداوند براى هر عصر و زمانى رهبرى براى نجات و هدایت انسانها قرار داد؟ چرا کـه حکمت او ایجاب مى کند فرمان سعادت بدون ضامن اجرا نباشد، اما مهم این است که مردم رهبرشان را بشناسند، و در دام رهبران گمراه و فاسد و مفسد گرفتار نشوند که نجات از چنگالشان دشوار است .
اعـتقاد شیعه به وجود یک امام معصوم در هر عصر و زمان فلسفه اش همین است آن گونه که على (علیه السلام ) فرمود: (اللهم بلى لا تخلو الارض من قائم لله بحجة ،
امـا ظـاهـرا مـشـهـورا و امـا خـائفـا مـغـمـورا، لئلا تبطل حجج الله و بیناته . (آرى به خدا سـوگـنـد صـفـحـه روى زمـین هرگز از رهبرى که با حجت الهى قیام کند خالى نشود، خواه ظـاهـر و آشـکـار باشد یا (بر اثر نداشتن پیروان کافى ) ترسان و پنهان ، تا نشانه هاى الهى و دلائل فرمان او از میان نرود).
در زمـیـنـه مـعـنـى امـامـت و لزوم آن در جـهـان انـسـانـیـت در جـلد اول ذیل آیه 124 سوره بقره نیز بحث کرده ایم .
4 - کوردلان !
قـرآن تـعـبـیـر جـالبـى از مـشـرکـان و بـیـدادگران در آیات فوق دارد، از آنها به عنوان (اعـمـى ) تـوصـیـف مـى کـند که اشاره به این حقیقت است که چهره حق همه جا آشکار است اگـر چـشـم بینائى باشد، چشمى که آیات خدا را در پهناى این جهان به بیند، چشمى که درسهاى عبرت را در صفحات تاریخ ، بخواند، چشمى که سرنوشت جباران و ستمگران را مشاهده کند، خلاصه چشمى باز و حق نگر!
امـا هـنـگامى که پرده هاى ضخیمى از جهل ، غرور، تعصب ، لجاجت و شهوت این چشم بیناى دل آدمـى را از کـار انـداخـت دیـگـر تـوان دیـد نـدارد، و بـا ایـنـکـه جمال حق حجاب و پرده ندارد او از مشاهده آن ناتوان است .
در حـدیـثى از امام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : که در تفسیر آیه فوق فرمود: من لم یـدله خـلق السـمـوات و الارض ، و اخـتـلاف اللیـل و النـهـار، و دوران الفـلک و الشمس و القـمـر و الایـات العـجـیـبـات عـلى ان وراء ذلک امـر اعـظـم مـنـه ، فـهـو فى الاخرة اعمى و اضـل سبیلا (کسى که آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز و گردش ستارگان و خـورشید و ماه و نشانه هاى شگفت انگیز او را از حقیقت بزرگترى که وراى آن نهفته است آگاه نسازد او در آخرت اعمى
و گمراه تر است )
و نـیـز در روایات متعددى این آیه به کسى تفسیر شده است که استطاعت بر حج دارد ولى تا پایان عمر انجام نمى دهد.
بـدون شک این یکى از مصادیق این آیه است ، نه تمام آن ، و شاید ذکر این مصداق بخاطر آن بـاشـد کـه بـا شـرکـت در مـراسم حج و مشاهده آن کنگره عظیم اسلامى و اسرار عبادى و سیاسى که در آن نهفته است چشم انسان بینا مى شود و حقایق بسیارى به او مى آموزد.
در بـعـضـى دیـگـر از روایـات بـدتـریـن نـابـیـنـائى ، نـابـیـنـائى دل شمرده شده . شر العمى عمى القلب .
به هر حال همانگونه که بارها گفته ایم عالم قیامت بازتابى از این عالم ، و اعتقادات و اعـمـال ما در این عالم است ، به همین دلیل در آیه 124 تا 126 سوره طه مى خوانیم : و من اعـرض عـن ذکـرى فـان له مـعـیـشـة ضـنـکـا و نـحـشـره یـوم القـیـمـة اعـمـى قال رب لم حشرتنى اعمى و قد کنت بصیرا قال کذلک اتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تـنـسى . (کسى که از ذکر ما روى گردان شود زندگى سخت و دردناکى خواهد داشت ، و روز قیامت نابینا محشور مى شود، عرض مى کند پروردگارا چرا مرا اعمى محشور کردى در حالى که قبلا بینا بودم ؟! مى فرماید این گونه که آیات ما به سراغ تو آمد و چشم از آن فرو بستى و به فراموشى سپردى ، امروز به فراموشى سپرده خواهى شد)!
آیه و ترجمه


و ان کادوا لیفتنونک عن الذى اوحینا الیک لتفترى علینا غیره و اذا لا تخذوک خلیلا (73)
و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا (74)
اذا لاذقناک ضعف الحیوة و ضعف الممات ثم لا تجد لک علینا نصیرا (75)


ترجمه :

73 - نـزدیـک بـود آنها (با وسوسه هاى خود) تو را از آنچه وحى کرده ایم بفریبند، تا غیر آنرا به ما نسبت دهى ، و در آن صورت تو را دوست خود انتخاب کنند!
74 - و اگـر مـا تـو را ثـابـت قـدم نمى ساختیم (و در پرتو مقام عصمت مصون از انحراف نبودى ) نزدیک بود کمى به آنها تمایل کنى !
75 - و اگـر چـنـیـن مـى کـردى مـا دو برابر مجازات (مشرکان ) در حیات دنیا، و دو برابر (مـجـازات آنـهـا) را بـعـد از مـرگ ، به تو مى چشانیدیم ، سپس در برابر ما یاورى نمى یافتى !.
شاءن نزول :
در مـورد ایـن آیـات بـحـث انـگـیـز شـاءن نـزولهـاى مـخـتـلفـى نقل کرده اند که بعضى از آنها با تاریخ نزول آنها به هیچوجه سازگار نیست ، ولى از آنـجـا کـه ایـن شـاءن نزولها دستاویزى براى بعضى از منحرفان شده است به ذکر همه آنـهـا مـى پـردازیـم : مـرحـوم طـبـرسـى در (مـجـمـع البـیـان ) پـنـج قول در این زمینه نقل کرده است :
1 - قریش به پیامبر گفتند ما به تو اجازه نمى دهیم دست به حجر الاسود
بـگـذارى تـا لااقـل بـا دیـده احـتـرام بـه خـدایـان مـا بـنـگـرى ، پـیـامـبـر در دل گـفـت : خـدا کـه مـى دانـد مـن از ایـن بـتها متنفرم اما چه مانعى دارد نگاهى به سوى آنها بـیـفـکـنـم تـا بـگـذارنـد اسـتـلام حـجـر الاسـود کـنـم ، آیـات فـوق نازل شد و پیامبر را از این کار نهى کرد.
2 - قـریـش پـیـشـنـهاد کردند دست از ناسزاگوئى به خدایان ما و سبک شمردن عقلهایمان بردار، و این بردگان و افراد بى سر و پا را که بوى بد از آنها به مشام مى رسد از دور خود دور کن ، تا در مجلس تو حضور یابیم و به سخنانت گوش فرا دهیم .
پـیـامـبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به امید اینکه آنها مسلمان شوند در فکر بود که خـواسـتـه آنـانـرا (هـر چـنـد مـوقـت ) بـپـذیـرد کـه آیـات فـوق نازل شد و پیامبر را بر حذر داشت .
3 - پـیـامـبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بتها را از مسجد الحرام بیرون ریخت ، قریش تـقـاضـا کـردنـد کـه اجـازه دهـد بـتـى کـه بـر کـوه مـروه نـزدیـک خـانـه خـدا بـود بـه حـال خـود بـمـاند، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نخست به خاطر پیشبرد هدفهاى سیاسى تصمیم گرفت به این پیشنهاد عمل کند ولى بعد از آن صرفنظر نمود، و دستور داد آن بـت را نـیـز شـکـسـتـنـد، در ایـن هـنـگـام آیـات فـوق نازل شد.
4 - جمعى از نمایندگان قبیله (ثقیف ) خدمت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمدند و عـرض کـردنـد مـا بـا تـو بـیـعـت مـى کـنـیـم امـا بـه سـه شـرط: اول در مـوقـع نـمـاز بـراى رکـوع و سـجـود خم نشویم ! دوم بتهایمان را به دست خودمان نـشـکـنـیـم ، خـودت بـشـکـن ! سـوم اجـازه بـده بـت (لات ) یکسال بماند!
پـیـامـبـر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود دینى که در آن رکوع و سجود نباشد به درد نـمـى خـورد، و امـا شـکـسـتـن بـتـهـایـتـان بـه دسـت خـودتـان مـایـلیـد انجام دهید، اگر مایل نیستید ما خودمان مى شکنیم ! و اما عبادت (لات ) من به شما چنین اجازه اى را نمى دهم .
در ایـن هـنـگـام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) برخواست و وضو گرفت و عمر رو به مردم کرد
و گفت : چرا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را آزار مى دهید؟ او هرگز اجازه نخواهد داد بتها در سرزمین عرب باشد، ولى درخواست کنندگان همچنان به درخواست خود ادامه مى دادند تا این آیات نازل شد.
5 - گـروهـى از نـمـایـنـدگـان طـایـفـه ثـقـیـف خـدمـتـش رسـیـدنـد و گـفـتـنـد یـکسال به ما مهلت بده تا هدایائى را که براى بتها مى آورند بگیریم ، هنگامى که این کار انجام شد خود ما بتها را مى شکنیم ، و اسلام مى آوریم ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) در فـکـر بـود کـه روى جـهـاتـى ایـن مـهـلت را بـه آنـهـا بـدهـد کـه آیـات نـازل شـد و شـدیـدا نـهـى کـرد. شـاءن نـزولهـاى دیـگـرى شـبـیـه آنـچه در بالا آمد نیز نقل شده است .
ولى شاید نیاز به توضیح نداشته باشد که نادرست بودن اکثر آنها در خودشان نهفته اسـت ، زیـرا آمـدن نـمایندگان قبائل و تقاضاهاى آنها از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) و یـا بـیـرون ریـخـتـن بـتـها از مسجد الحرام و شکستن آنها، همه بعد از فتح مکه در سـال هـشـتـم هـجـرت بـوده ، در حـالى کـه ایـن سـوره اسـاسـا قـبـل از هجرت پیامبر نازل شده است ، و در آن زمان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) چنین قدرت ظاهرى نداشت که مشرکان در برابرش اینچنین تواضع کنند.
قـطع نظر از این موضوع بى اساس بودن بعضى دیگر از آنها نیز از توضیحاتى که در ذیل خواهد آمد روشن مى شود.
تفسیر:
مجازات کمترین انعطاف در برابر شرک !
بـا تـوجـه بـه بـحـثى که در آیات گذشته پیرامون شرک و مشرکان بود در آیات مورد بحث به پیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هشدار مى دهد که از وسوسه هاى این گـروه بـر حـذر باشد، مبادا کمترین ضعفى در مبارزه با شرک و بت پرستى به خود راه بدهد، که باید با قاطعیت هر چه تمامتر دنبال گردد.
نـخـسـت مـى گـویـد: (نـزدیـک بـود وسـوسـه هـاى آنـهـا در دل تو اثر بگذارد، و از
آنچه ما بر تو وحى فرستاده ایم بفریبند، تا غیر آن را به ما نسبت دهى ، آنگاه ترا به عنوان دوست خود بپذیرند) (و ان کادوا لیفتنونک عن الذى اوحینا الیک لتفترى علینا غیره و اذا لاتخذوک خلیلا).
(و اگـر مـا قـلب ترا بر حق و حقیقت ، تثبیت نکرده بودیم (و در پرتو نور عصمت ثابت قـدم نـشـده بـودى ) نـزدیـک بـود کـمـى بـه آنـهـا اعـتـمـاد کـنـى و تمایل نمائى ) (و لو لا ان ثبتناک لقد کدت ترکن الیهم شیئا قلیلا).
(و اگر چنین مى کردى ما دو برابر مجازات مشرکان در حیات دنیا، و دو چندان بعد از مرگ بـه تو مى چشانیدیم ، سپس در برابر ما یار و یاورى نمى یافتى ) (اذا لاذقناک ضعف الحیاة و ضعف الممات ثم لا تجد لک علینا نصیرا).
نکته ها:
1 - آیا پیامبر روى خوش به مشرکان نشان داد؟
گـر چـه بـهـانـه جـویان خواسته اند، آیات فوق را دستاویزى براى نفى معصوم بودن پیامبران بگیرند، و بگویند طبق آیات فوق و شاءن نزولهائى که در رابطه با آن دیده مـى شـود، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در برابر وسوسه هاى بت پرستان از خود انعطاف نشان داد، و بلافاصله از سوى خداوند مورد مواخذه قرار گرفت .
ولى خـود آیـات فوق آنقدر گویا است که ما را از اقامه شواهد دیگر بر بطلان این طرز تفکر بى نیاز مى سازد، زیرا دومین آیه مورد بحث با صراحت مى گوید (اگر ما تو را ثـابـت قـدم نـگـاه نـداشـتـه بـودیـم ، نـزدیـک بـود بـه آنـهـا تـمایل پیدا کنى ) که مفهومش این است تثبیت الهى که ما از آن تعبیر به (مقام عصمت ) مى کنیم ،
مـانـع ایـن تـمایل شد، نه اینکه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) انعطاف نشان داده بود و خداوند او را نهى و مواخذه کرد.
تـوضیح اینکه آیه اول و دوم در حقیقت اشاره به دو حالت مختلف پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است :
حالت اول که حالت بشرى و انسان عادى است و در آیه نخست بیان شده ایجاب مى کند که وسـوسـه هـاى دشـمنان در او اثر بگذارد، بخصوص اگر مصالحى ظاهرا در این انعطاف بـه چشم بخورد، مانند امید به اسلام سران شرک بعد از این انعطاف ، و یا پیشگیرى از خـونـریـزى و درگـیـریـهـاى بـیـشـتـر، و هـر بـشـر عـادى هـر قـدر قـوى بـاشـد احتمال تحت تاثیر واقع شدن در برابر این وسوسه ها را دارد.
ولى آیـه دوم جـنـبـه روحـانـى و عـصـمت الهى و لطف خاص پروردگار را بیان مى کند که شـامـل حـال پـیـامبران مخصوصا پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در بحرانى ترین لحظات زندگى بود.
نـتـیـجـه ایـنـکـه : پـیـامـبـر بـا طـبـع بـشـرى تـا لب پـرتـگـاه قبول وسوسه هاى مشرکان آمد، اما تایید الهى او را حفظ کرد و نجات داد.
ایـن تـعـبـیر درست همان تعبیرى است که در سوره یوسف مى خوانیم که در بحرانى ترین لحـظـات بـرهان الهى به سراغ او آمد و اگر مشاهده این برهان نبود تسلیم وسوسه هاى فوق العاده نیرومند همسر عزیز مصر مى شد (و لقد همت به و هم بها لو لا ان راى برهان ربـه کـذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصین ) (سوره یوسف آیه 24).
بـه عـقـیـده مـا آیـات فـوق ، نـه تـنـهـا دلیـل بـر نـفـى عصمت نیست ، بلکه یکى از آیات دال بر عصمت است چرا که مسلما این تثبیت الهى (تثبیت از نظر فکر و عواطف و تثبیت از نظر گـام هـاى عـمـلى ) مـنـحـصـر بـه ایـن مـورد نـبـوده اسـت زیـرا دلیل آن در موارد مشابه نیز وجود دارد، و به این ترتیب گواه زنده اى بر معصوم بودن
پیامبران و رهبران الهى محسوب مى شود.
و امـا سـومـیـن آیـه مـورد بـحـث کـه مـى گـویـد (اگـر تـو تـمـایـل بـه آنـهـا پـیـدا کـرده بـودى ، شـدیـدا مـجـازات مـى شـدى ) دلیـل بـر هـمـان چـیزى است که در بحثهاى مربوط به عصمت پیامبران آمده است که معصوم بـودن آنها جنبه اضطرارى ندارد، بلکه توام با یک نوع خود آگاهى است که با اختیار و آزادى اراده انـجـام مـى شـود، لذا ارتـکـاب گـنـاه در چـنـیـن حـالتـى عـقـلا مـحـال نـیـسـت ، بلکه عملا به خاطر آن آگاهى و ایمان خاص ، وجود خارجى هرگز نخواهد یافت و اگر فرضا وجود مى یافت مشمول همان کیفرها و مجازاتهاى الهى بود. (دقت کنید).
2 - چرا عذاب مضاعف ؟
روشـن اسـت کـه هـر قـدر مـقـام انـسـان از نـظر علم و آگاهى و معرفت و ایمان بالاتر رود، اعـمـال نیک او به همان نسبت عمق و ارزش ‍ بیشتر، و طبعا ثواب فزونترى خواهد داشت ، لذا در بـعـضـى از روایـات مـى خـوانـیـم ان الثـواب عـلى قـدر العقل : (ثواب به نسبت عقل آدمى داده مى شود).
کیفرها و مجازاتها نیز به همین نسبت بالا خواهد رفت ، یک انسان بى سواد و ضعیف الایمان اگـر گـنـاه کـبـیـره اى مـرتـکـب شـود، چـنـدان غـیـر مـنـتـظـره نـیـسـت و بـه هـمـیـن دلیـل مـجازات کمترى دارد، اما یک فرد باایمان و عالم پرسابقه هر گاه گناه صغیره اى نـیـز انـجـام دهـد جـاى تعجب خواهد بود، و چه بسا مجازات او در برابر این گناه کوچک از مجازات آن عامى بى سواد در برابر آن گناه کبیره شدید و سنگینتر باشد!.
بـه هـمـیـن دلیـل در قرآن مجید: درباره همسران پیامبر مى خوانیم : یا نساء النبى من یاءت منکن بفاحشة مبینة یضاعف لها العذاب ضعفین و کان ذلک على الله
یـسـیـرا و مـن یقنت منکن لله و رسوله و تعمل صالحا نؤ تها اجرها مرتین و اعتدنا لها رزقا کـریـمـا: (اى همسران پیامبر! هر کس از شما عمل ناشایست آشکارى انجام دهد مجازات او دو برابر خواهد شد و این بر خدا آسان است - و هر کس از شما در پیشگاه خدا و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) خضوع کند و عمل صالح انجام دهد پاداش او را دو چندان خواهیم داد، و روزى بزرگوارانه اى را براى او آماده کرده ایم ) (سوره احزاب آیه 30 و 31).
در روایـات نـیـز مـى خـوانـیـم (خـداونـد از هـفـتـاد گـنـاه جـاهـل مـى گـذرد پـیـش از آنـکـه از یـک گـنـاه عـالم بـگـذرد)! یـغـفـر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان یغفر للعالم ذنب واحد.
آیـات فـوق نیز اشاره به همین واقعیت است که به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى گوید اگر انحراف و تمایلى به شرک و مشرکان پیدا مى کردى مجازاتت را در دنیا و آخرت مضاعف مى کردیم .
3 - (ضعف ) به معنى دو و چند برابر است
تـوجـه بـه ایـن نـکته دقیقا لازم است که (ضعف ) از نظر لغت عرب ، تنها به معنى دو چندان نیست ، بلکه به معنى دو و چند برابر است .
(فـیـروز آبـادى ) لغـت شناس معروف قرن هشتم هجرى در کتاب قاموس مى گوید گاه گـفـتـه مـى شود (ضعف فلان چیز) و اراده مى شود دو برابر و سه برابر مانند آن ، زیرا این کلمه به معنى اضافه نامحدود مى آید.
شـاهـد ایـن سـخـن ایـنکه در آیات قرآن ، گاه در مورد (حسنات ) مى گوید: ان تک حسنة یضاعفها: (اگر عمل حسنه اى باشد خداوند آن را مضاعف مى کند)
(آیه 40 سوره نساء) و گاه مى گوید من جاء بالحسنة فله عشر امثالها: (کسى که حسنه اى انجام دهد ده برابر پاداش مى گیرد) (انعام - 160).
در روایـات اسـلامى از امام صادق (علیه السلام ) در تفسیر آیه 261 سوره بقره نیز مى خـوانـیـم اذا احـسـن المـؤ مـن عـمـله ضـاعـف الله عـمـله بـکـل حـسـنـة سـبـعـمـاءة ضـعـف ، و ذلک قول الله و الله یضاعف لمن یشاء: (هنگامى که انسان با ایمان عملى انجام دهد خداوند در بـرابـر هر کار نیکى هفتصد برابر آنرا اضافه مى کند و این معنى سخن خدا است که مى فرماید و الله یضاعف لمن یشاء).
ولى ایـن سـخـن مانع از آن نخواهد بود که به هنگامى که این کلمه به اصطلاح (تثنیه ) بـسـتـه مـى شـود (ضـعـفـان و ضـعـفین ) به معنى دو برابر باشد، یا هنگامى که به صـورت اضـافـه آورده مـى شـود بـه مـعـنـى سـه بـرابـر بـاشـد، مثل اینکه بگوئیم ضعف الواحد (دقت کنید).
4 - تفسیر جمله (اذا لاتخذوک خلیلا).
مـشـهـور مـیـان مـفـسـریـن ایـن اسـت کـه قـرآن مـى گـویـد اگـر تـو تـمـایـل بـه خـواسته هاى مشرکان پیدا مى کردى ، تو را به عنوان دوست خود انتخاب مى کـردنـد، ولى بـعـضـى احـتـمـال داده انـد کـه معنى این جمله آنست که ترا فقیر و وابسته و نـیـازمـنـد خـود قـرار مـى دادنـد (در صـورت اول ، خـلیل از ماده خله بر وزن (قله ) به معنى دوستى است ، و در صورت دوم از ماده خله بر وزن (غـله ) بـه مـعـنـى نـیـاز و فـقـر اسـت ) ولى روشـن اسـت کـه صـحـیح همان تفسیر اول مى باشد.
5 - خدایا مرا به خود وامگذار
در مـنـابـع اسـلامـى مـى خـوانـیـم هـنـگـامـى کـه آیـات فـوق نـازل شـد پـیـامـبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرض کرد اللهم لا تکلنى الى نفسى طرفة عین ابدا: (خدایا مرا حتى به اندازه
یک چشم بر هم زدن به خویشتن وامگذار)!
این دعاى پر معنى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) یک درس مهم را به همه ما مى دهد کـه در هـر حـال بـایـد بـه خـدا پناه برد و به لطف او متکى بود که پیامبران معصوم نیز بـدون یـارى او در لغـزشگاهها مصون نخواهند بود، تا چه رسد به ما در برابر اینهمه وسوسه هاى شیطانى .
آیه و ترجمه


و ان کادوا لیستفزونک من الارض لیخرجوک منها و اذا لا یلبثون خلافک الا قلیلا (76)
سنة من قد ارسلنا قبلک من رسلنا و لا تجد لسنتنا تحویلا (77)


ترجمه :

76 - نـزدیـک بـود آنـهـا تـو را از ایـن سـرزمـیـن بـا نـیرنگ و توطئه ریشه کن و بیرون سـازنـد، امـا هـر گاه چنین مى کردند (گرفتار مجازات سخت الهى مى شدند و) بعد از تو جز مدت کمى باقى نمى ماندند!
77 - ایـن سـنـت (مـا) در پیامبرانى است که پیش از تو فرستادیم ، و هرگز براى سنت ما تغییر و دگرگونى نخواهى یافت .
شان نزول :
مـشـهـور ایـن اسـت کـه آیـات فـوق در مـورد اهـل مـکـه نازل شده است که نشستند و تصمیم گرفتند پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را از مکه بیرون کنند و بعدا این تصمیم ، فسخ و مبدل
بـه تـصـمـیـم بـر اعـدام پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) در مکه گردید و به دنبال آن خانه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از هر سو محاصره شد، و همانگونه که مى دانیم پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از این حلقه محاصره ، به طرز اعجاز آمیزى ، بیرون آمد و به سوى مدینه حرکت کرد و سرآغاز هجرت گردید.
ولى بـعـضـى گـفـتـه انـد کـه ایـن آیـات در رابـطـه بـا پـیـشـنـهـاد یـهـود مـدیـنـه نـازل شده است که براى خارج کردن پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از مدینه به خـدمـتش رسیده گفتند، این سرزمین ، سرزمین انبیاء نیست ، سرزمین پیامبران شام است ، اگر مى خواهى دعوتت پیشرفت کند باید آنجا بروى .
ولى بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه ایـن سـوره ، مـکـى اسـت ، تـنـاسـبـى بـا ایـن شـاءن نـزول نـدارد، بـه عـلاوه جمله هاى آیات فوق چنانکه خواهیم دید نیز متناسب با محتواى این شاءن نزول نیست .
تفسیر:
توطئه شوم دیگر؟
در آیـات گـذشـتـه دیـدیـم کـه مشرکان مى خواستند از طریق وسوسه هاى گوناگون در پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نفوذ کنند و او را از جاده مستقیم خویش منحرف سازند که لطف الهى به یارى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد و نقشه هاشان نقش بر آب شد.
بـه دنـبـال آن مـاجـرا طـبـق آیـات مـورد بحث ، طرح دیگرى براى خنثى کردن دعوت پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) ریـخـتـنـد، و آن اینکه او را از زادگاهش به نقطه اى که احـتـمـالا نـقـطه خاموش و دور افتاده اى بود تبعید کنند که آنهم به لطف پروردگار خنثى شد.
نـخـسـتـیـن آیـه مـورد بـحث مى گوید: (نزدیک بود آنها تو را از این سرزمین با نقشه و تحریک ماهرانه و حساب شده اى خارج سازند) (و ان کادوا لیستفزونک من
الارض لیخرجوک منها).
بـا تـوجه به اینکه (یستفزونک ) از ماده (استفزاز) است که گاهى به معنى ریشه کـن کـردن آمـده و گاه به معنى تحریک نمودن توام با سرعت و مهارت ، معلوم مى شود که مـشـرکـان ، تـوطـئه حـسـاب شـده اى چـیـده بـودنـد کـه مـحـیـط را آنـچـنـان غـیـر قابل تحمل براى پیغمبر کنند و یا توده عوام را چنان بر ضدش بشورانند که به راحتى بتوانند او را از مکه اخراج نمایند، ولى آنها نمى دانستند که از قدرت آنها بالاتر قدرت خداوند بزرگى است که آنان در برابر اراده اش بسیار ضعیف و ناتوانند.
سپس قرآن به آنها هشدار مى دهد که (اگر آنها چنین کارى را انجام مى دادند، بعد از تو جز مدت کوتاهى درنگ نمى کردند) (و اذا لا یلبثون خلافک الا قلیلا)
و بـه زودى نـابـود مى شدند زیرا این گناه بسیار عظیمى است که مردم ، رهبر دلسوز و نـجـاتـبـخـششان را، از شهر خود بیرون کنند، و به این ترتیب بزرگترین نعمت الهى را کـفـران نـمـایـند، چنین جمعیتى دیگر حق حیات نخواهند داشت و مجازات نابود کننده الهى به سراغشان خواهد آمد.
ایـن تـنـهـا مـربـوط بـه مـشـرکـان عـرب نیست : (این سنت پیامبرانى است که پیش از تو فرستادیم و سنت ما هرگز تغییر پذیر نخواهد بود) (سنة من قد ارسلنا قبلک من رسلنا و لا تجد لسنتنا تحویلا).
این سنت از یک منطق روشن سرچشمه مى گیرد و آن اینکه چنین قوم ناسپاسى که چراغ هدایت خـود را مـى شـکـنـند: سنگر نجات خویش را ویران مى کنند، و طبیب دردهاى جانکاهشان را مى آزارند، آرى چنین قومى دیگر لایق رحمت الهى نیستند، و مجازات آنها را فرا خواهد گرفت ، و مـى دانـیـم خـداونـد تـبـعـیـضـى در مـیـان بـنـدگـانـش قـائل نـیـسـت ، یـعـنـى در مـقـابـل اعـمـال یـکـسـان (بـا شـرایـط یـکـسـان ) مـجـازات یـکسان قائل مى شود.
و این است معنى عدم تخلف سنتهاى پروردگار، به عکس سنتهاى انسانهاى خودکامه که یک روز مـنـافعشان ایجاب مى کند، سنتى را وضع کنند، و فردا که منافعشان غیر آن را اقتضا کند آن را حذف نموده حتى گاهى ضدش را به جایش مى نشانند.
اصـولا تـغـیـیـر سـنـتـهـا در جـوامـع انـسـانـى یـا بـه خـاطـر مـسـائل مـجـهـولى اسـت که با گذشت زمان آشکار مى شود و به انسان نشان مى دهد که در گذشته گرفتار اشتباهاتى شده ، یا به خاطر اقتضاى منافع خاص و شرائط زندگى یـا خـودکـامـگـیـهـا اسـت ، و مـى دانـیـم در ذات پـاک خـدا هـیـچـیـک از ایـن مسائل راه ندارد، سنتى را که طبق حکمتى قرار داد، در شرائط مشابه همیشه جریان داشته و خواهد داشت .
آیه و ترجمه


اقم الصلوة لدلوک الشمس إ لى غسق اللیل و قران الفجر ان قران الفجر کان مشهودا (78)
و من اللیل فتهجد به نافلة لک عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا (79)
و قـل رب ادخـلنـى مـدخـل صـدق و اخـرجـنـى مـخـرج صـدق و اجعل لى من لدنک سلطانا نصیرا (80)
و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا (81)


ترجمه :

78 - نماز را از زوال خورشید تا نهایت تاریکى شب (نیمه شب ) برپا دار، و همچنین قرآن فجر (نماز صبح ) را، چرا که قرآن فجر مورد مشاهده (فرشتگان شب و روز) است .
79 - پـاسـى از شـب را از خـواب برخیز و قرآن (و نماز) بخوان ، این یک وظیفه اضافى براى تو است ، تا پروردگارت تو را به مقامى درخور ستایش برانگیزد!.
80 - و بگو: پروردگارا! مرا (در هر کار) صادقانه وارد کن ، و صادقانه خارج نما، و از سوى خود سلطان و یاورى براى من قرار ده .
81 - و بـگـو حـق فـرا رسـیـد و بـاطـل مـضـمـحـل و نـابـود شـد و (اصـولا) باطل نابود شدنى است !.
تفسیر:
سرانجام باطل ، نابودى است
در تـعـقـیـب آیـات گـذشـتـه کـه بحث از توحید و شرک ، و سپس وسوسه ها و توطئه هاى مـشـرکان مى کرد، در آیات مورد بحث به مساله نماز و توجه به خدا و نیایش مى پردازد، کـه عـامـل مـوثـرى براى مبارزه با شرک است ، و وسیله اى براى طرد هر گونه وسوسه شیطانى از دل و جان آدمى .
آرى نـمـاز اسـت کـه انـسـان را بـه یـاد خـدا مـى انـدازد، گـرد و غـبـار گـنـاه را از دل و جانش مى شوید و وسوسه هاى شیطانى را طرد مى کند.
نـخـسـت مـى گـویـد: (نـمـاز را بـرپـا دار، بـه هـنـگـام زوال آفـتـاب ، تـا نـیمه شب ، و همچنین قرآن فجر (نماز صبح ) را، چرا که این نماز مورد تـوجـه فـرشـتـگـان شـب و روز اسـت ) (اقـم الصـلوة لدلوک الشـمـس الى غـسـق اللیل و قرآن الفجر ان قرآن الفجر کان مشهودا).
(دلوک شـمس ) به معنى زوال آفتاب از دائره نصف النهار است که وقت ظهر مى باشد، و در اصل از ماده (دلک ) به معنى مالیدن گرفته شده ، چرا که انسان در آن موقع بر اثـر شـدت تـابـش آفـتـاب چـشـم خـود را مـى مـالد، و یـا از دلک بـه مـعـنـى مـتـمـایـل شـدن اسـت چـرا کـه خـورشـیـد در ایـن مـوقع از دائره نصف النهار به سمت مغرب مـتـمـایـل مـى شـود و یـا ایـنـکـه انـسـان ، دسـت خـود را در مـقـابـل آفـتـاب حـائل مـى کـنـد، گـوئى نـور آن را از چـشـم خـود کـنـار مـى زنـد و متمایل مى سازد.
بـه هـر حـال در روایتى که از منابع اهلبیت (علیهم السلام ) به ما رسیده (دلوک ) به هـمـیـن مـعـنـى زوال خـورشید تفسیر شده است ، در روایتى از امام صادق (علیه السلام ) مى خـوانـیـم کـه (عـبـیـد بـن زراره ) از تـفـسـیـر هـمـیـن آیـه از امـام ، (عـلیـه السـلام ) سؤ ال کرد امام فرمود: (خداوند)
چـهـار نـمـاز بـر مـسـلمـانـان واجـب کـرده اسـت کـه آغـاز آن وقـت زوال شمس (ظهر) و پایان آن نیمه شب است ).
در روایـت دیـگـرى از امام باقر (علیه السلام ) در تفسیر همین آیه هنگامى که زراره محدث بـزرگ شـیـعـه از آن سـؤ ال کـرد چـنـیـن فـرمـود: دلوکـهـا زوالهـا، غـسـق اللیـل الى نـصـف اللیـل ، ذلک اربـع صـلوات وضـعـهـن رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و وقتهن للناس و قرآن الفجر صلوة الغداة : (دلوک شـمـس بـه مـعـنـى زوال آن (از دائره نـصـف النـهـار) اسـت ، و غـسـق اللیـل بـه مـعـنـى نـیمه شب است ، این چهار نماز است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آنها را براى مردم قرار داد و توقیت نمود، و قرآن الفجر اشاره به نماز صبح است ).
البـتـه بـعـضـى از مـفـسـران ، احـتـمـالات دیـگـرى در مـعـنـى دلوک داده انـد کـه قابل ملاحظه نیست .
و اما (غسق اللیل ) با توجه به اینکه غسق شدت ظلمت است ، و تاریکى شب در نیمه شب از هر وقت متراکمتر مى باشد این کلمه روى هم رفته (نیمه شب ) را مى رساند.
(قرآن ) به معنى چیزى است که قرائت مى شود و (قرآن فجر) روى هم رفته اشاره به نماز فجر است .
بـه هـمـیـن دلیـل آیه فوق از آیاتى است که اشاره اجمالى به وقت نمازهاى پنجگانه مى کـنـد، و با انضمام به سایر آیات قرآن در زمینه وقت نماز است ، و روایات فراوانى که در این رابطه وارد شده ، وقت نمازهاى پنجگانه دقیقا مشخص مى شود.
البـتـه تـوجـه بـه ایـن نکته لازم است که بعضى از آیات قرآن تنها اشاره به یک نماز کرده ، مانند حافظوا على الصلوات و الصلوة الوسطى (بقره - 238)
که نماز وسطى طبق تفسیر صحیح همان نماز ظهر است .
و گـاهى اشاره به وقت سه نماز از نمازهاى پنجگانه کرده ، مانند و اقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من اللیل (هود - 114) که (طرف النهار) اشاره به نماز صبح و مغرب و (زلفا من اللیل ) اشاره به نماز عشا است .
و گـاهـى اوقات هر پنج نماز را اجمالا بیان مى کند، مانند آیه مورد بحث (شرح بیشتر در این زمینه را در جلد نهم تفسیر نمونه ذیل آیه 114 سوره هود صفحه 265 به بعد بیان کرده ایم ).
به هر حال جاى تردید نیست که جزئیات اوقات نمازهاى پنجگانه در این آیات بیان نشده ، بلکه مانند بسیارى دیگر از احکام اسلامى تنها به کلیات قناعت شده و شرح آن در سنت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و امامان راستین آمده است .
نکته دیگرى که در اینجا باقى مى ماند این است که آیه فوق مى گوید: ان قرآن الفجر کـان مـشـهـودا: (نـمـاز صـبـح مـورد مـشـاهـده اسـت ) اکـنـون ایـن سـؤ ال پیش مى آید که مشاهده چه کسانى ؟
روایـاتـى کـه در تـفـسـیـر این آیه به ما رسیده مى گوید مشهود ملائکه شب و روز است ، زیـرا در آغـاز صـبـح فـرشتگان شب که مراقب بندگان خدایند جاى خود را به فرشتگان روز مـى دهند، و چون نماز صبح در همان آغاز طلوع انجام مى گیرد هر دو گروه آنرا مشاهده کرده و بر آن گواهى مى دهند.
ایـن روایـات را دانـشـمـنـدان شـیـعـه و اهـل تـسـنـن هـر دو نقل کرده اند.
از جمله (طبق نقل تفسیر روح المعانى ) احمد و نسائى و ابن ماجه و ترمذى و حاکم از پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) نقل کرده اند که در تفسیر این جمله فرمود: تشهده ملائکة اللیل و ملائکة النهار.
مـحـدث مـعـروف اهـل سـنـت بـخـارى و مـسـلم نـیـز هـمـیـن مـعـنـى را در صـحـیـح خـود نقل کرده اند.
بـراى آگـاهـى از احـادیـث اهـلبـیـت (عـلیـهـمـالسـلام ) بـه تـفـسـیر نور الثقلین جلد سوم ذیل آیه مورد بحث مراجعه نمائید.
از ایـن تـعـبـیـر بـه خـوبـى روشن مى شود که بهترین موقع براى اداى نماز صبح همان لحظات آغاز طلوع فجر است .
بـعـد از ذکـر نـمـازهاى فریضه پنجگانه این چنین اضافه مى کند (پاسى از شب را از خواب برخیز و قرآن بخوان ) (و من اللیل فتهجد به ).
مـفـسـران مـعـروف اسـلامـى ایـن تـعـبـیر را اشاره به نافله شب که در فضیلت آن روایات بـیشمارى وارد شده است دانسته اند، هر چند آیه صراحت در این مساله ندارد ولى با قرائن مختلفى که در دست است این تفسیر روشن به نظر مى رسد.
سـپـس مـى گـویـد: (ایـن یـک بـرنامه اضافى است ، علاوه بر نمازهاى فریضه براى تو) (نافلة لک )
بـسـیـارى ایـن جمله را دلیل بر آن دانسته اند که نماز شب بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) واجب بوده است ، زیرا (نافله ) به معنى (زیاده ) است ، اشاره به اینکه این فریضه اضافى مربوط به تو است .
بـعـضـى دیـگـر معتقدند که نماز شب بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قبلا واجب بـوده اسـت بـقرینه آیات سوره مزمل ، سپس ‍ آیه فوق ، آن را نسخ کرده و مستحب بودن آن را اعلام کرده است .
ولى ایـن تـفـسـیـر، ضـعـیـف بـه نـظـر مـى رسـد، چـرا کـه نـافـله در اصـل ، بـه مـعـنـى مـصـطـلح امـروز یعنى (نماز مستحب ) نبوده ، بلکه به معنى زیاده و اضـافه است ، و مى دانیم که نماز شب هر گاه بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) واجب بوده باشد اضافه بر فرائض یومیه است .
بـه هـر حـال در پـایان آیه نتیجه این برنامه الهى روحانى و صفابخش را چنین بیان مى کند: (باشد که در پرتو این عمل ، خداوند تو را به (مقام محمود) مبعوث کند) (عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا).
بـدون شـک (مـقـام مـحمود) مقام بسیار برجستهاى است که ستایش برانگیز است (چرا که محمود از ماده حمد به معنى ستایش ‍ مى باشد).
و از آنـجـا کـه ایـن کـلمـه بـه طـور مطلق آمده است ، شاید اشاره به این باشد که ستایش همگان را از اولین و آخرین متوجه تو میکند.

روایـات اسـلامـى ، اعم از روایات اهلبیت (علیهم السلام ) و روایاتى که از طرق برادران اهـل تـسـنن نقل شده است مقام محمود را به عنوان مقام شفاعت کبرى تفسیر کرده است ، چرا که پـیـامـبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بزرگترین شفیعان در عالم دیگر است و آنها که شایسته شفاعت باشند، مشمول این شفاعت بزرگ خواهند شد.
آیـه بـعـد بـه یکى از دستورات اصولى اسلام که از روح ایمان و توحید، سر چشمه مى گـیـرد اشـاره کـرده مـى گـویـد: (بگو پروردگارا! ورود مرا در هر کار نیز صادقانه قرار ده ) (و قل رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق )
هیچ کار فردى و اجتماعى را جز با صدق و راستى آغاز نکنم ، همچنین هیچ برنامهاى را جز به راستى پایان ندهم ، راستى و صداقت و درستى و امانت ،
خط اصلى من در همه کارها باشد و آغاز و انجام همه چیز با آن صورت گیرد.
گر چه مفسران بعضا خواسته اند مفهوم وسیع این آیه را در مصداق یا مصادیق معینى محدود سـازنـد، از جـمـله ورود بـه مـدیـنـه و خـروج از آن بـه مـکـه ، یـا دخـول در قـبـر و خروج از آن به هنگام رستاخیز، و یا مانند اینها، ولى پر واضح است که تـعـبـیـر جـامـع فوق هیچگونه محدودیتى در آن نیست ، تقاضائى است براى ورود و خروج صادقانه در همه چیز، در همه کار، و در هر برنامه .
در حـقـیقت رمز اصلى پیروزى در همین جا نهفته شده است و راه و روش انبیاء و اولیاى الهى همین بوده که فکرشان ، گفتارشان و اعمالشان از هر گونه غش و تقلب و خدعه و نیرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستى است پاک باشد.
اصولا بسیارى از بدبختیهائى که امروز با چشم خود مى بینیم که دامنگیر افراد و اقوام و مـلتها شده به خاطر انحراف از همین اصل است ، گاهى پایه اصلى کارشان بر اساس دروغ و نـیـرنـگ اسـت ، و گـاه کـه ورودشـان در کـارهـا بـر اسـاس راسـتـى اسـت ایـن خـط اصیل را تا پایان حفظ نمى کنند، و همین عامل شکست آنها خواهد بود.
دومین اصل که از یک نظر میوه درخت توحید، و از نظر دیگر نتیجه ورود و خروج صادقانه در کارها است ، همانست که در پایان آیه به آن اشاره شده است :
(خـداونـدا بـراى مـن از سـوى خـودت سـلطـان و یـاورى قـرار ده ) (و اجعل لى من لدنک سلطانا نصیرا).
چرا که من تنها هستم ، و به تنهائى کارى نمى توان انجام داد، و با اتکاء بر قدرتم در بـرابـر ایـنـهـمـه مـشـکـلات پیروز نخواهم شد، تو مرا یارى کن و تو یاورانى براى من فراهم ساز.
به من منطقى نیرومند، دلائلى دندانشکن در برابر دشمنان ، دوستانى جانباز، اراده اى قوى ، فکرى روشن ، عقلى سرشار که همه یاوران من در این راه خواهند
بود مرحمت فرما، که جز تو کسى قادر بر این کار نیست .
و از آنـجـا کـه بـه دنـبـال (صـدق ) و (تـوکـل ) کـه در آیـه قـبـل بـه آن اشـاره شـد، امـیـد بـه پـیـروزى قـطـعـى ، خـود عامل دیگرى براى موفقیت است در آخرین آیه مورد بحث به پیامبرش مى گوید: (بگو حق فـرا رسـیـد و بـاطـل مـضـمـحـل و نـابـود شـد) (و قـل جـاء الحـق و زهـق الباطل ).
اصـولا طـبـیـعـت بـاطـل هـمـیـن اسـت کـه مـضـمـحـل و نـابـود شـدنـى اسـت (ان الباطل کان زهوقا).
بـاطـل جـولانـى دارد ولى دوام و بـقـائى نـخـواهـد داشـت ، و سـرانـجام پیروزى از آن حق و طرفداران و پیروان حق خواهد بود.
نکته ها:
1 - نماز شب یک عبادت بزرگ روحانى
غوغاى زندگى روزانه از جهات مختلف ، توجه انسان را به خود جلب مى کند و فکر آدمى را بـه وادیـهـاى گـونـاگـون مـى کـشـانـد، بـه طـورى کـه جـمـعـیـت خـاطر و حضور قلب کامل ، در آن بسیار مشکل است ، اما در دل شب و به هنگام سحر و فرو نشستن غوغاى زندگى مادى ، و آرامش روح و جسم انسان در پرتو مقدارى خواب ، حالت توجه و نشاط خاصى به انسان دست مى دهد که بى نظیر است .
آرى در این محیط آرام و دور از هر گونه ریا و تظاهر و خودنمائى و توام با حضور قلب حـالت تـوجـهـى بـه انـسـان دسـت مـى دهـد کـه فـوق العـاده روح پـرور و تکامل آفرین است .
بـه هـمین دلیل دوستان خدا همیشه از عبادتهاى آخر شب ، براى تصفیه روح و حیات قلب و تقویت اراده و تکمیل اخلاص ، نیرو مى گرفته اند.
در آغـاز اسـلام نـیـز پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) با استفاده از همین برنامه روحـانـى مـسـلمانان را پرورش داد، و شخصیت آنها را آنقدر بالا برد که گوئى آن انسان سـابـق نـیـستند، یعنى از آنها انسانهاى تازه اى آفرید، مصمم ، شجاع ، باایمان ، پاک و بـااخـلاص و شاید مقام محمود که در آیات فوق به عنوان نتیجه نافله شب آمده است اشاره به همین حقیقت نیز باشد.
بـررسـى روایـاتـى که در منابع اسلام در فضیلت نماز شب وارد شده نیز روشنگر همین حقیقت است ، به عنوان نمونه :
1 - پیغمبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى فرماید: خیرکم من اطاب الکلام و اطعم الطـعـام و صـلى بـاللیـل و النـاس نـیام : (بهترین شما کسانى هستند که در سخن گفتن مودبند گرسنگان را سیر مى کنند و در شب در آن هنگام که مردم خوابند نماز مى خوانند).
امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السـلام ) مـى فـرمـایـد: قـیـام اللیل مصحة للبدن و مرضاة للرب عز و جل و تعرض للرحمة و تمسک باخلاق النبیین : (قـیـام شـب مـوجـب صـحـت جسم و خشنودى پروردگار و در معرض رحمت او قرار گرفتن و تمسک به اخلاق پیامبران است ).
3 - امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) بـه یـکـى از یـارانـش فـرمـود: لا تـدع قـیـام اللیل فان المغبون من حرم قیام اللیل : (دست از قیام شب برمدار، مغبون کسى است که از قیام و عبادت شب محروم گردد).
4 - رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى فـرمـایـد: مـن صـلى بـاللیـل حـسن وجهه بالنهار: (کسى که نماز شب بخواند صورت (و سیرتش ) در روز نیکو خواهد بود).
حتى در بعضى از روایات مى خوانیم که این عبادت بقدرى اهمیت دارد که جز پاکان و نیکان موفق به آن نمى شوند!.
5 - مردى نزد على امیر مؤ منان (علیه السلام ) آمد و عرض کرد، من از نماز شب محروم شدم ، على (علیه السلام ) فرمود: انت رجل قد قیدتک ذنوبک : (تو کسى هستى که گناهانت تو را به بند کشیده است )!
6 - در حـدیـث دیـگـرى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : ان الرجـل لیـکـذب الکـذبـة و یـحـرم بـهـا صـلوة اللیـل فـاذا حـرم بـهـا صـلوة اللیـل حـرم بـهـا الرزق : (انسان گاهى دروغ مى گوید و سبب محرومیتش از نماز شب مى شـود، هـنـگـامـى کـه از نـماز شب محروم شد از روزى (و مواهب مادى و معنوى ) نیز محروم مى شود).
7 - با اینکه مى دانیم کسى همچون على (علیه السلام ) هرگز ترک نماز شب نمى کرد در عـیـن حـال اهـمـیـت مـوضـوع تـا آن پـایه است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در وصـایـایـش بـه او فـرمـود: اوصـیـک فـى نـفـسـى بـخـصـال فـاحـفـظـهـا - ثـم قـال اللهـم اعـنـه -... و عـلیـک بـصـلوة اللیـل ، و عـلیـک بـصـلوة اللیـل ، و عـلیـک بـصـلوة اللیـل ! تو را به امورى سفارش مى کنم همه را حفظ کن - سپس فـرمـود: خداوندا! او را بر انجام این وظائف یارى فرما - تا آنجا که فرمود: بر تو باد به نماز شب ، بر تو باد به نماز شب بر تو باد به نماز شب !
8 - پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) بـه جـبـرئیـل فرمود: مرا پند ده جبرئیل گفت : یا محمد عش ما شئت فانک میت ، و احبب ما شئت فانک مـفـارقـه ، و اعـمـل مـا شـئت فـانـک مـلاقـیـه ، و اعـلم ان شـرف المـومـن صـلوتـه باللیل ، و عزه کفه عن اعراض ‍ الناس :
(اى مـحـمـد هـر چـه مـى خـواهـى عمر کن اما بدان که سرانجام خواهى مرد، و به هر چه مى خـواهـى دل ببند اما بدان سرانجام از آن جدا خواهى شد، و هر عملى مى خواهى انجام ده ولى بـدان سـرانـجـام ، عـمـلت را خـواهـى دیـد، و نـیز بدان که شرف مومن نماز شب او است ، و عزتش خوددارى از ریختن آبروى مردم است ).
ایـن انـدرزهـاى مـلکـوتـى جـبـرئیـل که همه حساب شده است نشان میدهد که نماز شب آنچنان شـخـصـیـت و تـربـیت و روحانیت و ایمانى به انسان میدهد که مایه شرف و آبروى او است همانگونه که ترک مزاحمت نسبت به مردم ، سبب عزت خواهد شد
9 - امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى فرماید: ثلاثة هن فخر المؤ من و زینة فى الدنیا و الاخـرة ، الصـلوة فـى آخـر اللیـل و یـاسـه مـمـا فـى ایـدى النـاس و ولایـة الامـام مـن آل مـحـمـد: سه چیز است که افتخار مؤ من و زینت او در دنیا و آخرت است نماز در آخر شب ، و بـى اعـتنائى به آنچه در دست مردم است ، و ولایت امام از اهلبیت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ).
10 - از هـمـان امـام نـقـل شـده کـه فـرمـود: هـر کـار نـیکى که انسان با ایمان انجام مى دهد پـاداشـش در قرآن صریحا آمده جز نماز شب که خداوند به خاطر اهمیت فوقالعاده اش آنرا بـا صـراحـت بـیـان نـفـرموده ، همینقدر فرموده است : تتجافى جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ینفقون - فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعین جزاء بما کانوا یعملون :
آنها شب هنگام از بسترها برمیخیزند و پروردگارشان را با بیم و امید میخوانند و از آنچه بـه آنـهـا روزى داده ایـم انـفـاق مـیـکـنند، اما هیچکس نمیداند خداوند چه پاداشهائى که موجب روشنى چشمها میشود در برابر اعمالشان قرار داده است .
البـتـه نـمـاز شـب آداب فـراوانـى دارد ولى بـد نـیـسـت ساده ترین صورت آنرا در اینجا بـیـاوریم تا عاشقان این عمل روحانى بتوانند بهره بیشتر گیرند، نماز شب بطور کاملا ساده یازده رکعت است که به ترتیب ذیل به سه بخش تقسیم میشود.
الف - چهار نماز دو رکعتى که مجموعا هشت رکعت میشود و نامش نافله شب است .
ب - یک نماز دو رکعتى که نامش نافله شفع است .
ج - نـمـاز یـک رکعتى که نامش نافله وتر است ، و طرز انجام این نمازها درست همانند نماز صبح مى باشد، ولى اذان و اقامه ندارند و قنوت وتر را هر چه طولانیتر کنند بهتر است .
2 - مقام محمود چیست ؟
مـقـام مـحـمـود چـنـانـکـه از لفـظـش پـیـداسـت مـعـنـى وسـیـعـى دارد کـه شـامـل هـر مـقـامـى کـه درخور ستایش باشد میشود ولى مسلما در اینجا اشاره به مقام ممتاز و فـوق العـادهـاى اسـت کـه بـراى پـیـامـبـر در سـایـه عـبـادتـهـاى شـبـانـه و نـیـایـش در دل سحر حاصل میشده است .
مـعـروف در مـیـان مـفـسـریـن - چنانکه سابقا گفتیم - این است که این مقام همان شفاعت کبراى پیامبر است .
ایـن تـفـسـیـر در روایـات متعددى نیز وارد شده است : در تفسیر عیاشى از امام باقر (علیه السلام ) یا امام صادق (علیه السلام ) میخوانیم که در تفسیر جمله عسى ان یبعثک ربک مقاما محمودا فرمود: هى الشفاعة
بـعـضـى از مفسران کوشش کرده اند که از مفهوم خود آیه این حقیقت را دریابند: آنها معتقدند کـه جـمـله عسى ان یبعثک دلیل بر این است که این مقامى است که خدا در آینده به تو خواهد داد. مقامى است که ستایش همگان را برمى انگیزد، زیرا سودش به همگان میرسد، (چرا که محمود در جمله بالا مطلق است و هیچگونه قید و شرطى ندارد).
از ایـن گـذشـتـه حـمـد و سـتایش در برابر یک عمل اختیارى است ، و چیزى که واجد همه این صفات باشد چیزى جز شفاعت عامه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نیست .
ایـن احـتـمال نیز وجود دارد که مقام محمود همان نهایت قرب به پروردگار است که یکى از آثارش شفاعت کبرى میباشد (دقت کنید).
گـرچـه مـخـاطـب در این آیه ظاهرا پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، ولى از یک نـظـر مـیـتـوان حـکـم آن را تـعـمیم داد و گفت همه افراد با ایمان که برنامه الهى روحانى تـلاوت و نـمـاز شـب را انـجام میدهند سهمى از مقام محمود خواهند داشت ، و به میزان ایمان و عـمل خود به بارگاه قرب پروردگار راه خواهند یافت ، و به همان نسبت میتوانند شفیع و دستگیر واماندگان در راه شوند.
زیـرا مـى دانـیـم هـر مـؤ مـنى در شعاع ایمان خود از مقام شفاعت برخوردار خواهد بود، ولى مصداق اتم و اکمل این آیه شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است .
3 - عوامل سهگانه پیروزى
غـالبـا در مـیدانهاى مبارزه حق و باطل لشکر باطل از عده و عده بیشترى برخوردار است ، و در عـیـن حـال لشـکـر حـق بـا کـمـى نـفـرات و کـمـبـود وسـائل ظـاهـرى از پیروزیهاى چشمگیرى برخوردار میشود که نمونه هاى آن را در جنگهاى اسلامى بدر و احزاب و حنین و مانند آن و همچنین در عصر خود ما در انقلابهاى پیروزمند
ملتهاى مستضعف در برابر ابرقدرتهاى مستکبر مشاهده میکنیم .
ایـن بـه خـاطر آن است که حامیان حق از نیروى معنوى خاصى برخوردارند که از یک انسان یک امت میسازد.
در آیـات فـوق به سه عامل مهم پیروزى اشاره شد عواملى که مسلمانان امروز غالبا از آن فاصله گرفته اند و به همین دلیل شاهد شکستهاى پى در پى از دشمنان مستکبرند.
ایـن سـه عـامـل عـبـارتـنـد از: ورود صـادقانه و صمیمانه در کارها، و ادامه این برنامه تا پایان کار (رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق ).
تکیه بر قدرت پروردگار و اعتماد به نفس و ترک هر گونه اتکاء و وابستگى دیگران (و اجعل لى من لدنک سلطانا نصیرا).
و بـه ایـن ترتیب هیچ سیاستى در مسیر پیروزى مؤ ثرتر از صدق و راستى نیست و هیچ تـکـیـه گـاهـى بـرتـر از اسـتـقـلال و نـفـى وابـسـتـگـى و تـوکـل بـر خـدا نـمـى باشد مسلمانان چگونه میخواهند بر دشمنانى که سرزمینهایشان را غصب کرده اند، و منابع حیاتیشان را به غارت مى برند پیروز شوند، در حالى که نظر نظامى و اقتصادى و سیاسى وابسته به همانها هستند؟
آیـا مـیـتـوان بـا سـلاحـى کـه از دشـمـن خـریـدارى مـى کـنـیـم بـر دشمن پیروز شویم چه خیال خام و فکر باطلى ؟!.
4 - حق پیروز است و باطل نابود است
در آیـات فـوق به یک اصل کلى و اساسى دیگر و یک سنت جاودان الهى برخورد مى کنیم کـه مـایـه دلگـرمـى هـمـه پـیـروان حـق اسـت و آن ایـنـکـه سـرانـجـام حـق پـیـروز اسـت و بـاطـل بـه طـور قـطـع نـابـود شـدنى است ، باطل صولت و دولتى دارد، رعد و برقى میزند، کر و فرى نشان میدهد ولى عمرش کوتاه است ، و سرانجام به دره نیستى
سقوط مى کند.
و یا به گفته قرآن همچون کفهاى روى آب چشمکى میزند، غوغائى میکند و خاموش میگردد، و آب کـه مـایـه حـیـات اسـت مـیـمـانـد (فاما الزبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فى الارض ) (رعد - 18)
دلیـل ایـن مـوضـوع در بـاطـن کـلمه باطل نهفته شده ، زیرا چیزى است که با قوانین عالم آفرینش هماهنگ نیست و سهمى از واقعیت و حقیقت ندارد.
ساختگى است ، قلابى است ، بى ریشه است ، میان تهى است ، و مسلما چیزى که داراى این صفات است نمیتواند براى مدتى طولانى باقى بماند.
امـا حـق عـیـن واقـعیت است توأ م با راستى و درستى و داراى عمق و ریشه و هماهنگ با قوانین خلقت است و چنین چیزى باید باقى بماند!.
پیروان حق متکى به سلاح ایمان ، منطق وفاى به عهد، صدق حدیث ، فداکارى و گذشت ، و آمادگى براى جانبازى تا سر حد شهادتند، نور آگاهى قلبشان را روشن کرده ، از هیچ چیز جز الله نمى ترسند، و به غیر او متکى نیستند، و همین است رمز پیروزى آنها!.
5 - آیه جاء الحق ... و قیام مهدى (علیه السلام )
در بعضى از روایات جمله جاء الحق و زهق الباطل به قیام مهدى تفسیر شده است هنگامى امام بـاقـر (عـلیـه السلام ) فرمود: مفهوم این سخن الهى این است که : اذا قام القائم ذهبت دولة البـاطـل : هـنـگـامـى کـه امـام قـائم (عـلیـه السـلام ) قـیـام کـنـد دولت باطل برچیده میشود.
در روایت دیگرى میخوانیم مهدى به هنگام تولد بر بازویش این جمله نقش بسته بود: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا
مـسـلمـا مـفـهـوم ایـن احـادیث انحصار معنى وسیع آیه به این مصداق نیست بلکه قیام مهدى از روشـنـتـریـن مـصـداقـهـاى آن اسـت کـه نـتـیـجـه اش پـیـروزى نـهـائى حـق بـر باطل در سراسر جهان مى باشد.
در حـالات پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) میخوانیم که در روز فتح مکه وارد مسجد الحـرام شد و 360 بت که از قبائل عرب بر گرد خانه کعبه چیده شده بود هر یک را پس از دیـگـرى بـا عـصـاى خـود سـرنـگـون مـى سـاخـت و پـیـوسـتـه مـیـفرمود: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا.
کـوتـاه سـخـن اینکه این قانون کلى الهى و ناموس تخلف ناپذیر آفرینش در هر عصر و زمانى مصداقى دارد، و قیام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و پیروزیش بر لشکر شـرک و بت پرستى و همچنین قیام مهدى (علیه السلام ) ارواحنا له الفداء بر ستمگران و جباران جهان از چهره هاى روشن و تابناک این قانون عمومى است .
و هـمین قانون الهى است که رهروان راه حق را در برابر مشکلات امیدوار و نیرومند و قوى و پر استقامت میدارد و به ما در همه تلاشهاى اسلامیمان نشاط و نیرو مى بخشد.
آیه و ترجمه


و ننزل من القرءان ما هو شفاء و رحمة للمؤ منین و لا یزید الظلمین إ لا خسارا (82)


ترجمه :

82 - قـرآن را نـازل مـیـکنیم که شفا و رحمت براى مؤ منان است و ستمگران را جز خسران (و زیان ) نمیافزاید.
تفسیر:
قرآن نسخه شفا
بـخـش از آنـجـا کـه در آیـات گـذشـتـه ، بـحـث از تـوحـیـد و حـق و مـبـارزه بـا شـرک و باطل بود، در نخستین آیه مورد بحث به تاثیر فوق العاده قرآن و نقش سازنده آن در این رابـطـه پـرداخـتـه مـیـگـوید: ما قرآن را نازل مى کنیم که مایه شفا و رحمت مؤ منان است (و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤ منین ).
ولى سـتـمگران (مانند همیشه به جاى اینکه از این وسیله هدایت بهره گیرند) جز خسران و زیان بیشتر چیزى بر آنها نمى افزاید (و لا یزید الظالمین الا خسارا).
نکته ها:
1 - مفهوم کلمه من در من القرآن
مـى دانـیـم کـلمه من در اینگونه موارد، براى تبعیض مى آید، ولى از آنجا که شفاء و رحمت مـخـصـوص قـسـمـتـى از قرآن نیست بلکه اثر قطعى همه آیات قرآن است ، مفسران بزرگ کـلمـه مـن را در ایـنـجـا بـیـانـیـه دانـسـتـه انـد. ولى بـعـضـى ایـن احتمال را داده اند که من در اینجا نیز به همان معنى
تـبـعـیـض اسـت ، و اشـاره بـه نـزول تـدریـجـى قـرآن مـى بـاشـد (بخصوص اینکه جمله نـنـزل فـعـل مـضـارع اسـت ) در ایـن صـورت معنى جمله رویهم رفته چنین میشود: ما قرآن را نـازل مـیکنیم و هر بخشى از آن که نازل میشود به تنهائى مایه شفاء و رحمت است ... (دقت کنید).
2 - فرق میان شفاء و رحمت
مـى دانیم شفا معمولا در مقابل بیماریها و عیبها و نقصها است ، بنابر این نخستین کارى که قـرآن در وجـود انـسـانها میکند همان پاکسازى از انواع بیماریهاى فکرى و اخلاقى فرد و جامعه است .
پـس از آن مرحله رحمت فرا میرسد که مرحله تخلق به اخلاق الهى ، و جوانه زدن شکوفه هاى فضائل انسانى در وجود افرادى است که تحت تربیت قرآن قرار گرفته اند.
بـه تـعـبـیر دیگر شفا اشاره به پاکسازى ، و رحمت اشاره به نو سازى است ، و یا به تعبیر فلاسفه و عرفاء اولى به مقام تخلیه اشاره میکند و دومى به مقام تحلیه .
3 - چرا ظالمان نتیجه معکوس میگیرند؟
نه تنها در این آیه که در بسیارى دیگر از آیات قرآن میخوانیم دشمنان حق بجاى اینکه از نـور آیـات الهـى دل و جـان خـود را روشـن سـازنـد و تـیـره گـیـهـا را بـزدایـنـد، بـر جـهل و شقاوتشان افزوده میشود. این به دلیل آنست که خمیرمایه وجودشان بر اثر کفر و ظـلم و نـفـاق به شکل دیگرى درآمده ، لذا هر جا نور حق را مى بینند به ستیز با آن برمى خـیـزند، و این مقابله و ستیز با حق ، بر پلیدى آنها مى افزاید، و روح طغیان و سرکشى را در آنها
تقویت میکند.
یـک غـذاى نـیـرو بـخش را اگر به عالم مجاهد و دانشمند مبارزى بدهیم از آن نیروى کافى بـراى تـعـلیم و تربیت و یا جهاد در راه حق میگیرد، ولى همین غذاى نیروبخش را اگر به ظـالم بـیـدادگرى بدهیم از نیروى آن براى ظلم بیشتر استفاده میکند، تفاوت در غذا نیست ، تفاوت در مزاجها و طرز تفکرها است !:
آیات قرآن طبق مثل معروف همچون قطره هاى حیاتبخش باران است که در باغها، لاله میروید، و در شورهزارها خس !
و درسـت به همین دلیل ، براى استفاده از قرآن باید قبلا آمادگى پذیرش را پیدا کرد، و بـه اصـطـلاح عـلاوه بـر فـاعـلیـت فـاعـل ، قـابـلیـت محل نیز شرط است .
و از اینجا پاسخ این سؤ ال که چگونه قرآن که مایه هدایت است این افراد را هدایت نمیکند روشن میگردد، زیرا قرآن بدون شک مایه هدایت گمراهان است اما به یک شرط، گمراهانى که در جستجوى حق هستند، به همین انگیزه به سراغ دعوت قرآن مى آیند، و اندیشه خود را براى درک حق به کار مى گیرند اما متعصبان لجوج و دشمنان قسم خورده حق که با حالت صددرصد منفى به سراغ قرآن مى آیند مسلما بهرهاى از آن نخواهند داشت ، بلکه بر عناد و کفرشان افزوده میشود چرا که تکرار عمل خلاف به آن عمق بیشتر در جان آدمى میدهد.
4 - یک داروى مؤ ثر براى همه دردهاى اجتماعى و اخلاقى
بدون شک بیماریهاى روحى و اخلاقى انسان ، شباهت زیادى با بیماریهاى جسمى او دارد، هر دو کشنده است ، هر دو نیاز به طبیب و درمان و پرهیز دارد، هر دو گاهى سبب سرایت به دیـگـران مـیـشـود، هـر دو باید ریشه یابى شوند و پس از شناخت ریشه اصلى باید به درمان هر دو پرداخت .
هـر دو گـاهى به مرحله اى میرسند که غیر قابل علاجند ولى در بیشتر موارد میتوان آنها را درمان کرد.
چـه تـشـبـیه جالب و پر معنى و پرمایه اى ؟ آرى قرآن نسخه حیاتبخشى است براى آنها که میخواهند با جهل و کبر و غرور و حسد و نفاق به مبارزه برخیزند.
قـرآن نـسـخـه شـفـابخشى است براى بر طرف ساختن ضعفها و زبونیها و ترسهاى بى دلیل . اختلافها و پراکندگیها.
قـرآن داروى شـفـا بـخـشـى اسـت . بـراى آنـها که از بیمارى عشق به دنیا، وابستگى به مادیات . تسلیم بى قید و شرط در برابر شهوتها رنج میبرند.
قرآن نسخه شفابخشى است براى دنیائى که آتش جنگها در هر سوى آن افروخته است ، و در زیـر بـار مـسـابـقـه تـسلیحاتى کمرش ‍ خم شده ، و مهمترین سرمایه هاى اقتصادى و انسانى خود را در پاى غول جنگ و تسلیحات مى ریزد.
و سرانجام قرآن نسخه شفا بخشى است براى آنها که پرده هاى ظلمانى شهوات آنها را از رسیدن به قرب پروردگار مانع شده است .
در آیـه 57 سـوره یونس مى خوانیم : قد جائتکم موعظة من ربکم و شفاء لما فى الصدور: از سـوى پـروردگـارتـان انـدرز و شـفـا دهـنـده دلهـا نازل شد.
در آیـه 44 سـوره فـصـلت نیز میخوانیم : قل هو للذین آمنوا هدى و شفاء: به این لجوجان تیرهدل بگو این قرآن براى مؤ منان مایه هدایت و شفاء است .
عـلى (عـلیه السلام ) در سخن بسیار جامع خود در نهج البلاغه این حقیقت را با شیواترین عـبـارات بـیـان فـرموده است : فاستشفوه من ادوائکم و استعینوا به على لاوائکم ، فان فیه شـفـاء مـن اکـبـر الداء، و هـو الکـفـر و النـفـاق و الغـى و الضلال :
از ایـن کـتـاب بـزرگ آسـمـانـى بـراى بـیـمـاریـهـاى خـود شـفـا بـخـواهـیـد و بـراى حـل مشکلاتتان از آن یارى بطلبید، چرا که در این کتاب درمان بزرگترین دردها است : درد کفر و نفاق و گمراهى و ضلالت !
و در عبارت دیگرى از همان حضرت میخوانیم : الا ان فیه علم ما یاتى و الحدیث عن الماضى و دواء دائکـم و نـظم ما بینکم : آگاه باشید در این خبرهاى آینده است ، و بیان حوادث اقوام گذشته ، و درمان بیماریهاى شما و برنامه نظم زندگى اجتماعى شما.
و در جـاى دیـگـر از هـمـان امـام بـزرگ مـیـخـوانـیـم : و عـلیـکـم بـکـتـاب الله فـانـه الحـبـل المـتـیـن و النـور المـبین و الشفاء النافع ، و الرى النافع ، و العصمة للمتمسک و النـجـاة للمـتـعـلق ، لا یـعـوج فـیقام ، و لا یزیغ فیستعتب ، و لا تخلقه کثرة الرد و ولوج السـمـع ، مـن قـال به صدق و من عمل به سبق : کتاب خدا را محکم بگیرید، زیرا رشته اى اسـت بـسـیـار مـسـتـحـکـم ، و نورى است آشکار، داروئى است شفا بخش ‍ و پر برکت ، و آب حیاتى است که عطش تشنگان حق را فرو مینشاند هر کس به آن تمسک جوید او را حفظ میکند، و آنـکـس کـه بدامنش چنگ زند نجاتش مى بخشد، انحراف در آن راه ندارد تا نیاز به راست نمودن داشته باشد، و هرگز خطا نمى کند تا از خوانندگانش پوزش بطلبد، تکرارش مـوجـب کـهـنـگـى و یـا نـاراحـتـى گـوش نـمـیـگـردد (و هـر قـدر آن را بخوانند، شیرینتر و دلپـذیـرتـر خواهد بود) کسى که با قرآن سخن بگوید راست میگوید و کسى که به آن عمل کند گوى سبقت را از همگان مى برد.
این تعبیرهاى رسا و گویا که نظیر آن در سخنان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و سـایر گفته هاى على (علیه السلام ) و ائمه هدى (علیهمالسلام ) کم نیست ، به خوبى ثـابـت مـیـکند که قرآن نسخه اى است براى سامان بخشیدن به همه نابسامانیها، بهبودى فرد و جامعه از انواع بیماریهاى اخلاقى و اجتماعى .
بـهـترین دلیل براى اثبات این واقعیت ، مقایسه وضع عرب جاهلى با تربیت شدگان مکتب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در آغاز اسلام است ، دیدیم چگونه آن قوم خونخوار و جـاهـل و نـادان کـه انـواع بـیـمـاریـهاى اجتماعى و اخلاقى سر تا پاى وجودشان را فرا گـرفـتـه بـود، بـا اسـتـفاده از این نسخه شفا بخش نه تنها درمان یافتند، بلکه آنچنان قوى و نیرومند شدند که ابرقدرتهاى جبار جهان را به زانو در آوردند. و این درست همان حـقـیـقـتـى اسـت کـه مـسـلمـانـان امـروز آن را از یـاد بـرده انـد، و بـه ایـن حال و روزگار که میدانیم و میدانید گرفتار گشته اند.
تـفـرقـه در مـیانشان غوغا میکند، غارتگران بر منابعشان مسلط شده اند، سرنوشتشان به دسـت دیـگـران تـعـیین میشود، و انواع وابستگیها آنها را به ضعف و زبونى و ذلت کشانده است .
و ایـن است سرانجام کار کسانى که نسخه شفا بخش در خانه هاشان باشد و براى شفاى دردهاى خود دست به سوى کسانى دراز کنند که از آنها بیمارترند!
قـرآن نـه فـقـط شـفـا مـیـبـخشد، بلکه بعد از بهبودى یعنى در دوران نقاهت بیماران را با پیامهاى گوناگونش تقویت میکند چرا که بعد از شفا، رحمت است .
جـالب ایـنـکـه داروهـاى دردهـاى جـسـمـانـى غالبا اثرهاى نامطلوبى روى ارگانهاى بدن مـیـگـذارنـد تـا آنـجا که در حدیث معروفى آمده : هیچ داروئى نیست مگر اینکه خود سرچشمه بیمارى دیگر است (ما من دواء الا و یهیج داء).
امـا ایـن داروى شـفابخش هیچگونه اثر نامطلوب روى جان و فکر و روح آدمى ندارد، بلکه به عکس تمام آن خیر و برکت است .
در یکى از عبارات نهج البلاغه میخوانیم : شفاء لا تخشى اسقامه : قرآن
داروى شفابخشى است که هیچ بیمارى از آن برنمى خیزد.
کـافـى اسـت یـکـمـاه خـود را مـتعهد به پیروى از این نسخه شفابخش کنیم ، فرمانش را در زمـیـنـه عـلم و آگـاهـى و عـدل و داد و تـقـوى و پـرهـیـزگـارى ، اتـحـاد و صمیمیت ، از خود گـذشـتـگى و جهاد و... پذیرا گردیم ، خواهیم دید به سرعت نابسامانى هامان سامان مى یابد.
ذکـر ایـن نـکـته : نیز ضرورت دارد که این نسخه مانند نسخه هاى دیگر وقتى مؤ ثر است کـه بـه آن عـمـل شود و الا صد بار اگر بهترین نسخه هاى شفا بخش را بخوانیم و روى سر بگذاریم ولى به آن عمل نکنیم ، نتیجهاى نخواهیم گرفت .


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت