تفسیرنمونه سوره اسراء (قسمت4)

آیه و ترجمه


و اذا قرات القران جعلنا بینک و بین الذین لا یؤ منون بالاخرة حجابا مستورا (45)
و جـعـلنـا على قلوبهم اکنة ان یفقهوه و فى اذانهم وقرا و اذا ذکرت ربک فى القران وحده ولوا على ادبرهم نفورا (46)
نـحـن اعـلم بـمـا یـسـتـمـعـون بـه اذ یـسـتـمـعـون الیـک و اذ هـم نـجـوى اذ یقول الظلمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا (47)
انظر کیف ضربوا لک الا مثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا (48)


ترجمه :

45 - و هـنـگـامـى کـه قـرآن مـى خـوانـى مـیان تو و آنها که ایمان به آخرت ندارند حجاب ناپیدائى قرار مى دهیم !
46 - و بـر دلهـاى آنـهـا پـوشـشـهـائى ، تا آن را نفهمند، و در گوشهایشان سنگینى ، و هنگامى که پروردگارت را در قرآن به یگانگى یاد میکنى پشت مى کنند
برمى گردانند.
47 - ما مى دانیم آنها به چه منظورى به سخنان تو گوش فرا مى دهند، و هنگامى که با هـم نـجـوا مـى کنند، در آن هنگام که ستمگران مى گویند شما جز از انسانى که سحر شده است پیروى نمى کنید!
48 - ببین چگونه براى تو مثل مى زنند، و از همین رو گمراه شدند و قدرت پیدا کردن راه (حق ) را ندارند!
شان نزول :
جـمـعـى از مـفـسـران مـانـند طبرسى در مجمع البیان و فخر رازى در تفسیر کبیر و بعضى دیـگـر در شـان نزول آیات فوق چنین گفته اند که آیه نخست درباره گروهى از مشرکان نـازل شـده کـه پـیـامـبـر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به هنگامى که در شب تلاوت قرآن مى کرد و در کنار خانه کعبه نماز مى گذارد آزار مى دادند، و او را با سنگ مى زند و مانع دعوت مردم به اسلام مى شدند.
خـداونـد بـه لطـفـش چـنـان کرد که آنها نتوانند او را آزار کنند (و شاید این از طریق رعب و وحشتى بود که از پیامبر در دل آنها افکند).
در روایـت دیـگـرى مـى خـوانیم هنگامى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) قرآن مى خـوانـد دو نـفـر از مـشرکان در طرف راست و دو نفر در طرف چپ قرار مى گرفتند و کف مى زدنـد و سـوت مـى کـشـیدند و با صداى بلند اشعار مى خواندند تا صداى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به گوش مردم نرسد.
(ابن عباس ) مى گوید: ابو سفیان و ابوجهل و غیر آنها گاهى نزد پیامبر (صلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) مى آمدند و به سخنان او گوش فرا مى دادند، روزى یکى از آنها به دیـگـران گـفت : اصلا من نمى فهمم محمد چه مى گوید؟ فقط مى بینم لبهاى او حرکت مى کند!
ولى ابـو سـفـیـان گـفـت : فـکـر مـى کـنـم بـعـضـى از سـخـنـانـش حـق اسـت ، ابـوجـهـل اظـهـار داشـت او دیـوانه است و ابولهب اضافه کرد او کاهن است ، دیگرى گفت او شـاعـر اسـت و بـه دنـبـال ایـن سـخـنـان نـامـوزون و نـسـبـتـهـاى نـاروا آیـات فـوق نازل گشت .
تفسیر:
بى خبران مغرور و موانع شناخت
بـه دنـبـال آیـات گـذشـتـه ایـن سـؤ ال بـراى بسیارى پیش مى آید که با وضوح مساله تـوحـید به طورى که همه موجودات جهان به آن گواهى مى دهند چرا مشرکان این واقعیت را نمى پذیرند؟ چرا آنها این آیات گویا و رساى قرآن را مى شنوند و بیدار نمى شوند؟!
آیـات مـورد بـحـث مـى تـوانـد اشـاره بـه پـاسـخ ایـن سـؤ ال باشد.
نـخستین آیه مى گوید: (اى پیامبر! هنگامى که قرآن مى خوانى میان تو و آنها که ایمان بـه آخـرت نـدارنـد، حجاب و پوششى قرار مى دهیم ) (و اذا قرات القرآن جعلنا بینک و بین الذین لا یؤ منون بالاخرة حجابا مستورا).
ایـن حـجـاب و پـرده ، هـمـان لجـاجـت و تـعـصـب و خـودخـواهـى و غـرور و جـهـل و نـادانـى بـود کـه حـقـایـق قـرآن را از دیـدگـاه فـکـر و عـقل آنها مکتوم مى داشت و به آنها اجازه نمى داد حقایق روشنى همچون توحید و معاد و صدق دعوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مانند آنها را درک کنند.
در اینکه مستور در اینجا صفت براى حجاب است ، یا براى شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم )، و یـا حـقـایـق قـرآن ، بـحـثـى داریـم که در نکات آخر مى خوانید، همچنین در چگونگى نسبت دادن ایجاد این حجاب به خداوند سخنى است که در آنجا خواهد آمد.
آیه بعد اضافه مى کند که (ما بر دلهاى آنها پوششهائى قرار داده ایم تا قرآن
را درک نـکـنـند و در گوشهایشان ثقل و سنگینى ) (و جعلنا على قلوبهم اکنة ان یفقهوه و فى آذانهم وقرا).
و لذا (هـنـگـامى که پروردگارت را در قرآن به یگانگى یاد میکنى آنها پشت مى کنند و رو بر مى گردانند) (و اذا ذکرت ربک فى القرآن وحده ولوا على ادبارهم نفورا).
راسـتـى چـه عـجـیـب اسـت فـرار از حـق ، فرار از سعادت و نجات ، و فرار از خوشبختى و پیروزى و فهم و شعور.
نـظیر همین معنى در سوره (مدثر) آیات 50 و 51 آمده است : کانهم حمر مستنفرة فرت من قسورة : (گوئى آنها خران رم کننده اى هستند که از شیر ژیان مى گریزند!
بـاز اضـافـه مـى کـند: (ما مى دانیم آنها به چه منظورى به سخنان تو گوش فرا مى دهند هنگامى که نزد تو مى آیند و پاى سخنانت مى نشینند) (نحن اعلم بما یستمعون به اذ یستمعون الیک ).
و هنگامى که آنها با هم نجوى مى کنند و سخنان در گوشى دارند (و اذ هم نجوى ).
(هـنگامى که ظالمان به مؤ منان مى گویند شما تنها از کسى پیروى مى کنید که مسحور شـده ، سـاحـران در عـقـل و هـوش او نـفـوذ کـرده ، و آنـرا مختل ساخته اند) (اذ یقول الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا).
در حقیقت آنها به منظور درک حقیقت به سراغ تو نمى آیند و سخنانت را با گوش جان نمى شـنـوند، بلکه هدفشان آنست که بیایند و اخلال کنند، وصله بچسبانند و مؤ منان را - اگر بـتوانند - از راه بدر برند، اصولا کسى که بر قلبش پوشش و در گوشش (در برابر شنیدن حق ) سنگینى است ، جز به چنین قصدهائى پاى
سخن مردان حق نمى نشیند.
در آخـریـن آیـه بـاز روى سخن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده ، ضمن عـبـارت کـوتـاهـى پـاسـخ دندانشکنى به این گروه گمراه مى دهد و مى گوید: (بنگر چگونه براى تو مثل مى زنند (یکى ساحرت مى خواند دیگرى مسحور، یکى کاهن و دیگرى مـجـنـون ) و از هـمین رو آنها گمراه شده اند و قدرت پیدا کردن راه حق را ندارند (انظر کیف ضربوا لک الامثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا ).
نـه ایـنـکـه راه نـاپـیـدا بـاشـد و چـهـره حـق مـخـفـى گردد، بلکه آنها چشم بینا ندارند، و عقل و خرد خود را به خاطر بغض و جهل و تعصب و لجاج از کار انداخته اند.
نکته ه :
1 - جمع بندى و مرورى بر این آیات آیات
فـوق ، ترسیم دقیقى از حال گمراهان و موانع شناخت مى کند، و به طور کلى مى گوید: آنـهـا سـه مـانـع بـزرگ شـنـاخـت دارنـد و گـرنـه دیـدن چـهـره حـق ، سهل و آسان است .
نـخـسـت ایـنـکـه : مـیان تو و آنها حجابى افتاده است ، این حجاب در حقیقت چیزى جز کینه ها، حـسـادتـهـا و بغض و عداوتها که نسبت به تو دارند نیست ، این امور سبب شده که شخصیت والاى تـو را نـبـیـنـنـد و عـظـمت گفتار و رفتار تو را درک نکنند، حتى خوبیها در نظرشان زشتى جلوه کند.
دیـگـر ایـنـکـه مـنـهـاى کـیـنـه ها و حسادتى که به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) داشـتـنـد، اصـولا بر دلهاى آنها پرده جهل و تقلید کورکورانه افتاده بود به طورى که حاضر نبودند سخن حق را از هیچکس بشنوند.
بالاخره سومین مانع شناخت آنها این بود که حتى ابزار شناختشان ، مانند
گوشها گوئى از سخن حق نفرت داشت و آنرا از خود بیرون مى افکند و (کر) مى شد، به عکس ، سخنان باطل که با ذائقه هاشان سازگار بود و لذتبخش ، به سرعت در اعماق جانشان نفوذ مى کرد.
مـخـصـوصـا بـه تـجـربـه ثـابـت شـده کـه انـسـان سـخـنـانـى را کـه بـه آن تـمـایـل نـدارد بـه سـختى مى شنود، و سخنانى که مورد علاقه و عشق او است با سرعت و تـیـز گـوشـى مـخصوصى درک مى کند، گوئى تمایلات درونى در حواس ظاهرى انسان نیز اثر مى گذارند، و آن را به رنگ خود درمى آورند.
نـتـیـجـه ایـن مـوانـع سـه گـانـه آن بود که اولا از شنیدن حق فرار مى کردند، مخصوصا هـنـگامى که سخن از یگانگى خدا به میان مى آمد که با اساس همه معتقدات شرک آلودشان تـنـاقـض داشـت بـه سـرعـت مـى گـریـخـتـنـد، ثـانیا براى تقویت خط انحرافى خود به توجیهات غلط درباره پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و سخنانش پرداخته ، هر کدام او را به چیزى متهم مى ساختند: ساحر، شاعر، مجنون و دیوانه !
و ایـن چـنین است سرنوشت همه دشمنان حق که اعمال و صفات رذیله آنها حجابى است براى آنان .
و اینجا است که مى گوئیم : اگر کسى بخواهد صراط مستقیم حق را بپوید و از انحراف و گمراهى در امان بماند باید قبل از هر چیز در اصلاح خویشتن بکوشد.
دل را از بـغـض و کـیـنـه و حسد و عناد، و روح را از کبر و غرور و نخوت ، و خلاصه وجود خـود را از صـفـات رذیـله پـاک کـنـد، چـرا کـه آئیـنـه قـلب هـر گـاه از ایـن رذائل پـاک شـود و صـیـقـل یـابـد، هـمـه حـقـایـق در آن پـرتـوافـکـن خـواهـد بـود به همین دلیـل گـاهى افراد بى سواد پاکدل ، حقایقى را مى فهمند که دانشمند تهذیب نایافته ، قدرت درک آنرا ندارد.
2 - چرا این حجابها به خدا نسبت داده شده ؟
این آیات مانند بسیارى دیگر از آیات قرآن ، وجود این حجابها را به خدا نسبت مى دهد و مى گـویـد: مـا بـر دلهـاى آنها پرده مى افکنیم ، میان تو و ایشان حجاب قرار مى دهیم ، و در گوششان سنگینى .
تعبیراتى که افراد بى خبر ممکن است از آن استشمام مکتب جبر کنند، در حالى که اینها همان آثار و خاصیتهاى اعمالشان است .
در واقـع خود آنها هستند که با گناهان و صفات زشتشان این حجابها را مى آفرینند، ولى چـون خـاصـیـت هـر چـیـزى از نـاحـیـه خـدا اسـت و او اسـت کـه در عمل زشت و صفات رذیله این اثر را آفریده به او نیز مى توان نسبت داد.
در ایـن بـاره در بـحثهاى گذشته کرارا صحبت کرده ایم ، و شواهد فراوانى از قرآن نیز آورده ایم .
3 - حجاب مستور چیست ؟
در معنى (حجاب مستور) میان مفسران گفتگو است :
الف ـ (مستور) را صفت (حجاب ) مى دانند و مى گویند ظاهر تعبیر قرآن این است که این حجاب از دیده ها پنهان است ، در واقع حجاب کینه و عداوت و حسادت چیزى نیست که با چـشـم دیـده شـود، ولى بـا ایـن حـال پـرده ضـخیمى میان انسان و شخصى که مورد کینه و حسادت او است ایجاد مى کند.
ب - بـعـضـى دیـگـر مـسـتـور را بـه مـعـنـى (سـاتـر) دانـسـتـهـانـد (زیـرا اسـم مـفـعـول گـاهـى بـه مـعنى فاعل مى آید، همانگونه که در همین سلسله آیات نیز بعضى از مفسران (مسحور) را به معنى (ساحر) دانسته اند).
ج - بـعـضـى دیـگر توصیف حجاب را به مستور یک توصیف مجازى مى دانند و مى گویند مـنظور این نیست که این حجاب مستور است بلکه حقایقى که ماوراء این حجاب است مستور مى باشد (مانند شخصیت پیامبر و صدق دعوت او و عظمت سخنانش ).
امـا دقـت در ایـن سـه تـفـسـیـر نـشـان مـى دهـد کـه تـفـسـیـر اول با ظاهر آیه هماهنگتر است .
در بعضى از روایات نیز مى خوانیم که گاهى دشمنان سرسخت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) بـه سـراغ او مـى آمـدنـد در حـالى کـه او بـا یـاران خـود مـشغول تلاوت قرآن بود اما او را نمى دیدند، گوئى عظمت خیره کننده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مانع مى شد که این کوردلان او را ببینند و بشناسند و آزار دهند.
4 - اکنه و وقر چیست ؟
(اکـنـه ) جـمـع (کـنـان ) (بـر وزن زیـان ) در اصل به معنى هر پوششى است که چیزى را با آن مستور مى کنند، اما (کن ) (بر وزن جن ) به معنى ظرفى است که چیزى را در آن محفوظ مى دارند. و جمع کن ، اکنان است ، سپس این معنى توسعه یافته و به هر چیزى که سبب مستور شدن است مانند پرده و خانه و اجسامى که انسان در پشت آن خود را پنهان مى کند گفته شده است .
(وقـر) (بـر وزن جـبـر) بـه معنى سنگینى است که در گوش پدید مى آید و وقر (بر وزن رزق ) به معنى بار سنگین است .
5 - تفسیر جمله (ما یستمعون )
بـه در مـعـنـى ایـن جمله ، دو تفسیر ذکر کرده اند: بعضى مانند طبرسى در مجمع البیان و فخر رازى در تفسیر کبیر، آنرا به معنى (انگیزه استماع ) گرفته اند، یعنى ما
مـى دانـیـم آنها به چه انگیزهاى به سخنان تو گوش فرا مى دهند، براى درک حق ، نه ، بـلکـه بـراى اسـتـهزاء و وصله چسباندن و توجیهات انحرافى و سرانجام گمراه شدن و گمراه کردن دیگران .
بعضى دیگر (همچون علامه طباطبائى در المیزان ) آنرا به معنى (وسیله استماع گرفته انـد، یعنى ما آگاهیم آنها به چه گوشهائى به سخنان تو گوش فرا مى دهند و آگاهیم از دلهاى آنها و از نجواهاى آنها (تفسیر اول نزدیکتر به نظر مى رسد).
6 - چرا نسبت مسحور به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى دادند؟
(مسحور) به معنى (سحر شده ) و ساحر به معنى سحر کننده است .
تـوصـیف پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به مسحور از ناحیه دشمنان یا به خاطر این بوده است که مى خواستند از این طریق نسبت جنون به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) دهـنـد، و بگویند ساحران در فکر و عقل او نفوذ کرده ، و به وسیله ساحران - العیاذ بالله - اختلال حواس یافته .
بعضى از مفسران نیز احتمال داده اند که مسحور به معنى ساحر باشد زیرا چنانکه گفتیم اسم مفعول گاهى به معنى اسم فاعل مى آید) به این ترتیب نفوذ خارق العاده کلام پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را در دلهاى آماده مردم حق طلب ، به سحر نسبت مى دادند که خود، این اعتراف ضمنى جالبى است بر نفوذ عجیب گفتار او.
7 - وحشت مشرکان از نداى توحید
در آیـات بـالا خـوانـدیـم کـه مـشرکان مخصوصا از شنیدن نداى توحید سخت به وحشت مى افـتـادنـد و پـا بـه فـرار مـى گـذاشتند چرا که زیر بناى همه زندگى آنها شرک و بت پرستى بود و همه نظامات حاکم بر جامعه آنها، نظامهاى شرک آلود.
اگر پاى توحید به میان مى آمد، نه تنها عقائد مذهبیشان بلکه نظام اجتماعى ، اقتصادى و سیاسى و فرهنگیشان که از شرک مایه مى گرفت نیز به هم مى ریخت .
حـکـومت از آن مستضعفان مى شد، و مستکبران سقوط مى کردند، استثمار که از نتائج نظامات شـرک آلود اسـت بـرچیده مى شد و نفى طبقات ( طبقه استثمار کننده و استثمار شونده ) بر جاى آن مى نشست .
لذا سـردمـداران شـرک سـخـت کوشش داشتند که نداى توحید به گوش کسى نرسد، ولى آنـهـا - هـمـانـگـونه که آیات فوق اشاره مى کند - ظالمان و ستمگرانى بودند که هم به توده هاى مستضعف ستم مى کردند و هم به خویشتن چرا که هر ظالم و منحرفى گور خود را با دست خود مى کند.
جـالب ایـنـکـه : قـرآن مـى گـوید: مشرکان براى اینکه مجوزى براى فجور و ادامه گناه بـیـابـنـد کـرارا مـى پـرسـیـدنـد کـى روز قـیـامـت بـر پـا مـى شـود بـل یـریـد الانـسـان لیـفجر امامه یسئل ایان یوم القیامة (سوره قیامت آیه 5 و 6 اشاره به اینکه اینها هم بهانه جوئى براى فرار از زیر بار مسئولیتها است .
آیه و ترجمه


و قالوا اذا کنا عظما و رفتا انا لمبعوثون خلقا جدیدا (49)
قل کونوا حجارة او حدیدا (50)
او خـلقـا مـمـا یـکـبـر فـى صـدورکـم فـسـیـقـولون مـن یـعـیـدنـا قـل الذى فـطـرکـم اول مـرة فـسـیـنـغـضـون الیـک روسـهـم و یـقـولون مـتـى هـو قل عسى ان یکون قریبا (51)
یوم یدعوکم فتستجیبون بحمده و تظنون ان لبثتم الا قلیلا (52)


ترجمه :

49 - و گـفـتـنـد آیـا هـنـگـامـى کـه مـا استخوانهاى پوسیده و پراکنده اى شدیم دگر بار آفرینش تازهاى خواهیم یافت ؟!
50 - بگو: شما سنگ و آهن باشید.
51 - یـا هـر مخلوقى که در نظر شما از این هم سختتر است (و از حیات و زندگى دورتر، بـاز خـدا قـادر اسـت شـما را به زندگى مجدد بازگرداند) آنها به زودى مى گویند چه کسى ما را باز مى گرداند؟ بگو همان کسى که روز نخست شما را آفرید، آنها سر خود را (از روى تـعجب و انکار) به سوى تو خم مى کنند و مى گویند: در چه زمانى خواهد بود؟! بگو شاید نزدیک باشد.
52 - هـمـان روز که شما را (از قبرهایتان ) فرا مى خواند، شما هم اجابت مى کنید در حالى که حمد او مى گوئید و تصور مى کنید تنها مدت کوتاهى (در جهان برزخ ) درنگ کردید.
تفسیر:
رستاخیز قطعى است
در آیـات گـذشـتـه سـخـن از تـوحید و مبارزه با شرک بود، اما در آیات مورد بحث سخن از (مـعـاد) کـه در هـمـه جـا مـکـمل مساله توحید است به میان آمده ، و همانگونه که سابقا هم گـفـتـه ایـم اسـاسـیـتـریـن اعـتـقـادات اسـلامـى را عـقـیـده بـه مـبـدء و مـعـاد تـشـکیل مى دهد و اعتقاد به این دو اصل است که انسان را از نظر عملى و اخلاقى تربیت مى کـنـد، از آلودگـى و گـنـاه بـاز مـى دارد و بـه انجام وظیفه دعوت مى کند، و او را در مسیر تکامل به پیش مى برد.
در ایـن آیـات بـه سه سؤ ال و یا سه ایراد منکران معاد پاسخ گفته شده است : نخست مى گـویـد: آنـهـا گـفـتـنـد هـنـگـامـى کـه مـا بـه اسـتـخـوانـهـائى تـبـدیـل شـدیـم و ایـن اسـتخوانها نیز پوسیده و متفرق شد، آیا باز آفرینش جدیدى پیدا خواهیم کرد؟! (و قالوا ء اذا کنا عظاما و رفاتا ء انا لمبعوثون خلقا جدیدا).
آیـا اصـلا ایـن امـکـان دارد کـه اسـتخوانهاى پوسیده و متلاشى شده که هر ذره اى از آن در کنارى افتاده است از نو جمع آورى شود سپس لباس حیات بر آن بپوشانند؟
اسـتـخـوان پـوسـیـده مـتـلاشـى شـده کـجـا و یـک انـسـان زنـده و نـیـرومـنـد و عاقل کجا؟
ایـن تـعـبـیـر مـانـنـد بسیارى از تعبیرات دیگر قرآن در زمینه معاد نشان مى دهد که پیامبر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) همواره در دعوت خود سخن از مساله (معاد جسمانى ) مى گـفـت کـه ایـن جـسـم بـعـد از متلاشى شدن بازمیگردد، و گرنه هر گاه سخن تنها از معاد روحانى
بود اینگونه ایرادهاى مخالفان به هیچوجه معنى نداشت .
قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گـویـد: بـگـو اسـتـخـوان پـوسـیـده و خـاک شـده کـه سـهـل اسـت (شـمـا سـنـگ و آهـن هـم کـه بـاشـیـد، باز خدا قادر است لباس حیات در تنتان بپوشاند) (قل کونوا حجارة او حدیدا).
(حـتـى اگر مخلوقى از سنگ و آهن سختتر و از حیات و از زندگى دورتر، و از این جهت در نـظر شما بسیار بزرگ باشد باز خداوند مى تواند جامه حیات در تن آن کند) (او خلقا مما یکبر فى صدورکم ).
روشـن اسـت که استخوانها بعد از پوسیدن تبدیل به خاک مى شوند، و خاک همیشه آثارى از حـیـات دارد، گـیـاهـان از خـاک مـى رویـنـد، مـوجـودات زنده در خاک پرورش مى یابند، و اصل وجود آدمى نیز از خاک است ، کوتاه سخن اینکه خاک دروازه حیات و زندگى است .
ولى سـنـگ و آهـن یـا مـوجـوداتـى از ایـنـها سختتر فاصله شان با حیات و زندگى بسیار بـیـشتر است ، هرگز گیاهى از دل سنگ و آهن برنمى خیزد، اما قرآن مى گوید در پیشگاه قدرت خدا اینها اهمیت ندارد، هر چه باشید و هر چه شوید باز امکان بازگشتتان به حیات و زندگى محفوظ است .
سـنـگـهـا مـى پـوسـنـد و تـبـدیـل بـه خـاک مـى شـونـد، و جـوانـه هـاى حـیـات از دل خاک برمى خیزد.
آهـنـهـا نـیـز مـى پوسند و متلاشى مى شوند و با موجودات دیگر این کره خاکى ترکیب مى یابند و مبداء حیات و زندگى مى شوند.
هر موجودى را که در این زمین تصور کنیم از فلزات و شبه فلزات و مواد آلى در ساختمان بـدن انـسـانـهـا بـه کـار رفـتـه اسـت ، و ایـن نـشـان مـى دهـد کـه قـابـلیـت تبدیل به موجود زنده در همه موجودات این عالم هست ، هر چند بعضى در یک مرحله
نزدیکتر قرار دارند همچون خاک ، و پارهاى دورترند همچون سنگ و آهن .
دومـیـن ایـراد آنـهـا این بود که مى گفتند: بسیار خوب اگر بپذیریم که این استخوانهاى پـوسـیـده و مـتـلاشـى شـده قابل بازگشت به حیات است چه کسى قدرت انجام این کار را دارد، چـرا کـه ایـن تـبـدیـل را یـک امـر بـسـیـار پـیـچـیـده و مـشـکـل مـى دانـسـتـنـد (آنـهـا مـى گویند چه کسى ما را باز مى گرداند؟) (فسیقولون من یعیدنا).
پـاسـخ ایـن سـؤ ال را قـرآن چـنـین مى گوید: (به آنها بگو همان کسى که شما را روز اول آفرید) (قل الذى فطرکم اول مرة ).
اگـر در قـابـلیـت (قـابـل ) شـک داریـد کـه شـمـا در اول خاک بودید چه مانعى دارد بار دیگر خاک شوید و به زندگى بازگردید.
و اگـر در فاعلیت (فاعل ) شک دارید همان خدائى که در آغاز شما را از خاک آفرید مى تـوانـد بـار دیـگـر ایـن کـار را تـکـرار کـنـد کـه حـکـم الامثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد.
سرانجام به سومین ایراد آنها مى پردازد و مى گوید: (آنها سر خود را از روى تعجب و انـکـار تـکان مى دهند و مى گویند: چه زمانى این معاد واقع مى شود؟) (فسینغضون الیک رؤ سهم و یقولون متى هو).
(سـیـنـغـضـون ) از مـاده (انـغـاض ) بـه مـعـنـى حـرکـت دادن سـر بـه سـوى طـرف مقابل از روى تعجب است .
آنـهـا در حـقیقت با این ایراد خود مى خواستند این مطلب را منعکس کنند که به فرض این ماده خـاکـى قـابـل تـبـدیـل بـه انـسـان بـاشـد، و قـدرت خـدا را نـیـز قبول کنیم ، اما این یک وعده نسیه بیش نیست و معلوم نیست در چه زمانى واقع مى شود؟ اگر در هـزاران یـا مـیلیونها سال بعد باشد چه تاثیرى در زندگى امروز ما مى کند، سخن از نقد بگو و نسیه را رها کن .
قرآن در پاسخشان مى گوید: (به آنها بگو شاید زمان آن نزدیک باشد)
(قل عسى ان یکون قریبا).
و البـتـه نـزدیک است چرا که مجموعه عمر این جهان هر چه باشد در برابر زندگى بى پایان در سراى دیگر لحظه زود گذرى بیش ‍ نیست .
و از ایـن گـذشـتـه ، اگر قیامت در مقیاسهاى کوچک و محدود ما دور به نظر برسد آستانه قیامت که مرگ است به همه ما نزدیک است چرا که مرگ قیامت صغرى است ، (اذا مات الانسان قامت قیامته )، درست است که مرگ ، قیامت کبرى نیست ولى یاد آور آنست .
ضمنا تعبیر به (عسى ) شاید اشاره به این است که هیچکس تاریخ قیام قیامت را دقیقا نـمـى دانـد حـتـى شـخـص پـیـامـبـر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و این از علومى است که مخصوص ذات پروردگار است و جز او کسى از آن آگاه نیست .
در آیـه بـعـد بـى آنـکـه تـاریـخ دقیقى از قیامت ذکر کند بعضى از خصوصیات آنرا چنین بیان مى کند: (این بازگشت به حیات روزى خواهد بود که شما را از قبرهایتان فرا مى خـوانـد، و چـه بـخـواهـیـد و چـه نـخـواهـیـد دعوت او را اجابت مى کنید و حمد خداگویان به زندگى بازمى گردید) (یوم یدعوکم فتستجیبون بحمده ).
و آن روز اسـت کـه فـاصـله مـرگ و رسـتاخیز یعنى دوران برزخ را کوتاه خواهید شمرد و گـمـان مـى کـنـیـد کـه تـنـها مدت کمى در عالم برزخ درنگ کردید (و تظنون ان لبثتم الا قلیلا).
آرى آن روز ایـن احـسـاس به انسان دست مى دهد که دوران برزخ هر چند طولانى بوده ، در برابر عمر بى نهایت در عالم بقاء، لحظات زود گذرى بیش نیست .
بـعـضـى از مفسران این احتمال را نیز داده اند که منظور اشاره به توقف در دنیا است یعنى آن روز است که مى دانید زندگى دنیا چندان طولانى نبوده ، ساعاتى بوده کوتاه و بسیار زود گذر.
آیه و ترجمه


و قـل لعـبـادى یـقـولوا التى هى احسن ان الشیطن ینزغ بینهم ان الشیطن کان للانسن عدوا مبینا (53)
ربکم اعلم بکم ان یشاء یرحمکم او ان یشاء یعذبکم و ما ارسلنک علیهم وکیلا (54)
و ربک اعلم بمن فى السموت و الا رض و لقد فضلنا بعض النبین على بعض و اتینا داود زبورا (55)
قل ادعوا الذین زعمتم من دونه فلا یملکون کشف الضر عنکم و لا تحویلا (56)
اولئک الذیـن یـدعـون یـبـتـغون الى ربهم الوسیلة ایهم اقرب و یرجون رحمته و یخافون عذابه ان عذاب ربک کان محذورا (57)


ترجمه :

53 - بـه بـنـدگـانـم بـگـو سـخنى بگویند که بهترین باشد چرا که شیطان (بوسیله سخنان ناموزون ) میان آنها فتنه و فساد مى کند، همیشه شیطان دشمن آشکارى براى انسان بوده است .
54 - پـروردگـار شما ازنیات و اعمال ) شما آگاهتر است اگر بخواهد (و شایسته ببیند) شـمـا را مـشـمـول رحـمـت خـود مـى کـنـد و اگـر بـخـواهـد مـجـازات مـى کـنـد و مـا تـو را وکیل بر آنها نساخته ایم (که ملزم باشى آنها اجبارا ایمان بیاورند).
55 - پـروردگـار تو از حال همه کسانى که در آسمانها و زمین هستند آگاهتر است و (اگر تـو را بـر دیـگران برترى دادیم بخاطر شایستگى تو است ) ما بعضى از پیامبران را بر بعضى دیگر برترى دادیم ، و به داود زبور بخشیدیم .
56 - بـگـو کـسـانى را که غیر از خدا (معبود خود) مى پندارید بخوانید، آنها نمى توانند مشکلى را از شما بر طرف سازند و نه تغییرى در آن ایجاد کنند.
57 - آنـهـا کـسـانـى هـسـتند که خودشان وسیله اى (براى تقرب ) به پروردگارشان مى طلبند، وسیله اى هر چه نزدیکتر، و به رحمت او امیدوارند و از عذاب او مى ترسند چرا که همه از عذاب پروردگارت پرهیز و وحشت دارند.
تفسیر:
برخورد منطقى با همه مخالفان
از آنجا که در آیات پیشین سخن از مبدء و معاد و دلائلى بر این دو مساله مهم اعتقادى در میان بـود، در آیـات مـورد بحث ، روش ‍ گفتگو و استدلال با مخالفان مخصوصا مشرکان را مى آمـوزد چـرا کـه مـکتب هر قدر عالى باشد و منطق قوى و نیرومند ولى اگر با روش صحیح بـحـث و مـجـادله تواءم نگردد و به جاى لطف و محبت ، خشونت بر آن حاکم گردد، بى اثر خواهد بود.
لذا در نـخـسـتـیـن آیـه مـى گـویـد (بـه بندگان من بگو سخنى را بگویند که بهترین باشد) (و قل لعبادى یقولوا التى هى احسن ).
بـهـتـریـن از نـظر محتوى ، بهترین از نظر طرز بیان ، و بهترین از جهت تواءم بودن با فضائل اخلاقى و روشهاى انسانى .
چرا که اگر قول احسن را ترک گویند و به خشونت در کلام و مخاصمه و لجاج برخیزند شیطان در میان آنها فساد و فتنه مى کند (ان الشیطان ینزغ بینهم ).
و فـرامـوش نـکـنـیـد شـیـطـان در کـمـیـن نشسته و بیکار نیست (زیرا شیطان از آغاز دشمن آشکارى براى انسان بوده است ) (ان الشیطان کان للانسان عدوا مبینا)
در اینکه منظور از (عباد) در این آیه کیانند؟ دو عقیده متفاوت در میان مفسران وجود دارد که هر یک با قرائنى تایید مى شود:
1 - مـنـظـور از (عـبـاد) بـنـدگـان مشرکند، گر چه آنها راه خطا را پیش گرفته اند اما خداوند براى تحریک عواطف انسانى آنها با تعبیر به عبادى (بندگانم ) از آنها یاد کرده و آنـانـرا دعوت مى کند که به سراغ (احسن ) یعنى کلمه توحید و نفى شرک بروند و مـراقـب وسـوسـه هاى شیطان باشند، و به این ترتیب هدف از بیان این آیات بعد از ذکر دلائل تـوحـید و معاد نفوذ در دل مشرکان است تا آنها که آمادگى دارند، بیدار شوند و به راه آیند.
آیات بعد - چنانکه خواهد - آمد نیز متناسب با این معنى است .
مـکـى بـودن ایـن سـوره بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه در آن زمـان حـکـم جـهـاد نازل نشده بود و تنها راه مبارزه ، مبارزه منطقى بود نیز این معنى را تایید مى کند.
2 - کـلمـه عـبادى اشاره به مؤ منان است ، و روش بحث با دشمنان را به آنها مى آموزد چرا کـه گـاهـى مـؤ منان تازه کار طبق روشى که از پیش داشتند با هر کس که در عقیده با آنها مـخـالف بـود بـه خـشـونـت مـى پـرداخـتـنـد، و آنـهـا را صـریـحـا اهـل جـهـنـم و عـذاب و شـقـى و گـمـراه مـى خـوانـدنـد، و خـود را اهل نجات ، و این سبب میشد که مخالفان یک حالت منفى در برابر دعوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به خود بگیرند.
از ایـن گـذشـتـه تـعبیرات توهین آمیز مخالفان نسبت به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که بعضى از آنها در آیات پیشین گذشت مانند مسحور، مجنون ، کاهن ، شاعر، گاهى سبب
مـى شـد کـه مؤ منان عنان اختیار را از دست بدهند و به مقابله با آنها در یک مشاجره لفظى خشن برخیزند و هر چه مى خواهند بگویند.
(قـرآن ) مـؤ مـنـان را از ایـن کـار بـاز مـى دارد و دعـوت بـه نـرمش و لطافت در بیان و انتخاب بهترین کلمات را مى کند تا از فساد شیطان بپرهیزند.
البته کلمه (بینهم ) (در میان آنها) طبق این تفسیر مفهومش این است که شیطان ، سعى مى کـنـد مـیـان مـؤ مـنـان و مـخالفانشان فساد کند و یا سعى مى کند در دلهاى مؤ منان به طرز مـرمـوزى نـفـوذ کـنـد و آنـها را به فساد و افساد دعوت نماید (زیرا ینزغ از ماده نزغ به معنى ورود در کارى به نیت افساد است ).
ولى بـا تـوجـه بـه مجموع قرائن ، تفسیر دوم با ظاهر آیه سازگارتر است چرا که در قرآن کلمه عبادى معمولا براى مؤ منان ذکر مى شود.
عـلاوه بـر ایـن در شـان نـزولى کـه بـعـضـى از مـفـسـران نـقـل کـرده انـد مـى خـوانیم مشرکان در مکه یاران پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را آزار مى کردند، هنگامى که آنها در فشار قرار مى گرفتند به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) اصـرار مـى کردند که به ما اجازه جهاد بده (یا اجازه خشونت در سخن و مبارزه به مثل ) پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى فرمود هنوز چنین دستورهائى به من داده نشده است : در این هنگام آیات فوق نازل گشت (و به آنها دستور داد تنها به مبارزه منطقى ادامه دهند).
آیـه بـعـد اضـافـه مـى کـنـد: پـروردگـار شـمـا از حـال شـمـا آگـاهـتـر اسـت ، اگـر بـخـواهـد شما را مشمول رحمت خویش قرار مى دهد، و اگر بخواهد مجازاتتان خواهد کرد (ربکم اعلم بکم ان یشا یرحمکم او ان یشا یعذبکم ).
در ارتـبـاط بـه دو تـفـسـیـر آیـه قـبل ، این آیه نیز تاب دو تفسیر دارد: نخست اینکه : اى مشرکان و اى افراد بى ایمان ، خداى شما هم رحمت واسعه
دارد و هـم مـجـازات دردنـاک و شـمـا را شـایـسـتـه هـر یـک بـبـیـنـد، مـشـمـول آن مـى سـازد، چـه بـهـتـر کـه دسـت بـه دامـن رحـمـت واسـعه او بزنید و از عذابش بپرهیزید.
امـا طـبـق تـفـسـیـر دوم مـفـهـومـش چـنـیـن اسـت : گـمـان نـکـنـیـد کـه شـمـا مـؤ مـنـان تـنـهـا اهـل نجاتید و دیگران اهل دوزخند، خدا از اعمال شما و دلهاى شما آگاهتر است ، اگر بخواهد بـه گـنـاهـانـتـان شـمـا را مـجـازات مـى کـنـد و اگـر بـخـواهـد مـشـمـول رحـمـت مى سازد، کمى به حال خود بیندیشید و درباره خود و دیگران عادلانه تر قضاوت کنید.
به هر حال در پایان آیه روى سخن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده و بـه عـنـوان دلدارى و پـیـشگیرى از ناراحتى فوق العاده پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) از عـدم ایـمـان مـشـرکـان مـى فـرمـایـد: (مـا تـو را وکـیل بر آنها نساخته ایم که ملزم باشى حتما آنها ایمان بیاورند) (و ما ارسلناک علیهم وکیلا).
وظـیـفه تو ابلاغ آشکار و دعوت مجدانه به سوى حق است ، اگر ایمان آوردند چه بهتر و گرنه زیانى به تو نخواهد رسید، تو وظیفه خود را انجام داده اى !
گـر چـه مخاطب در این جمله شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ، ولى بعید نـیـسـت - مـانـند بسیارى دیگر از خطابهاى قرآن - هدف همه مؤ منان باشند، در این صورت قـریـنـه دیـگـرى خـواهـد بـود بر تفسیر دوم ، چرا که قرآن مى گوید: وظیفه شما مسلمین دعوت به حق است ، خواه ایمان بیاورند یا نه ، بنابراین جوش و خروش بى حد که موجب توسل به خشونت در سخن ، و هتاکى و توهین شود دلیلى ندارد.
آیـه بـعـد سـخـن را از ایـن فـراتـر مـى بـرد و مـى گـویـد خـدا تـنـهـا آگـاه از حـال شـمـا نـیـسـت بـلکـه : (پـروردگـارت نـسـبـت بـه حـال هـمه کسانى که در آسمانها و زمین هستند، از همه آگاهتر است ) (و ربک اعلم بمن فى السماوات و الارض )
سپس اضافه میکند: (ما بعضى از پیامبران را بر بعض دیگرى فضیلت بخشیدیم و به داود کتاب زبور دادیم ) (و لقد فضلنا بعض النبیین على بعض و آتینا داود زبورا).
ایـن جمله در حقیقت پاسخ به یکى از ایرادات مشرکان است ، که با تعبیر تحقیر آمیزى مى گفتند آیا خداوند شخص دیگرى را نداشت که محمد یتیم را به نبوت انتخاب کرد؟ وانگهى چه شد که او سرآمد همه پیامبران و خاتم آنها شد؟!.

قـرآن مى گوید: این جاى تعجب نیست خداوند از ارزش انسانى هر کس آگاه است و پیامبران خود را از میان همین توده مردم برگزیده و بعضى را بر بعضى فضیلت و برترى داده ، یکى را به عنوان خلیل اللهى مفتخر ساخت ، دیگرى را کلیم الله ، و دیگرى را روح الله قرار داد، پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را به عنوان حبیب الله برگزید و خـلاصـه بـعضى را بر بعضى فضیلت بخشید، طبق موازینى که خودش مى داند و حکمتش اقتضا مى کند.
و امـا ایـنـکـه چرا از میان همه پیامبران ، سخن از (داود) و (زبور) به میان آمده ، ممکن است به خاطر جهات زیر باشد:
1 - زبـور داود از مـیـان کـتـب پـیـامـبران این ویژگى را دارد که تمام آن مناجات و نیایش و انـدرز اسـت و بـا قـول احـسـن و گـفـتـار نـیـکـو کـه در آیـات قبل به آن دستور داده شد از همه متناسبتر مى باشد.
2 - در زبـور داود خبر از حکومت صالحان و نیکان داده شده هر چند ظاهرا مردمى تهى دست و فقیر و یتیم باشند.
و ایـن با دعوت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و مؤ منان راستین که غالبا در زمره تهى دستان بودند کاملا هماهنگ است ، و پاسخى است به ایراد مشرکان .
3 - بـا ایـنکه داود داراى حکومت عظیم و کشور پهناورى بود، خداوند این را افتخار او قرار نـمـى دهد بلکه کتاب زبور را افتخار او مى شمرد تا مشرکان بدانند عظمت یک انسان به مـال و ثـروت و داشـتـن قـدرت و حـکـومـت ظـاهـرى نـیـسـت و یـتـیـم و بـى مال بودن دلیلى بر تحقیر نخواهد شد.
4 - بـعـضـى از یـهـود مـى گـفـتـنـد: بـعـد از مـوسـى نزول کتاب دیگرى ممکن نیست ، قرآن به آنها پاسخ مى گوید که ما به داود زبور دادیم ، چـرا شـمـا از نـزول قـرآن تعجب مى کنید؟ (البته کتاب داود کتاب احکام نبود بلکه کتاب اخـلاق بـود، ولى هـر چـه بـود بـعـد از تـورات و از طـرف خـداونـد نازل شده بود).
بـه هـر حـال هـیـچ مـانـعـى نـدارد کـه تـمـام جـهـات چـهـارگـانـه فـوق دلیل بر انتخاب داود و زبور در این جمله از میان همه پیامبران و همه کتب آسمانى باشد.
در آیـه بعد باز سخن از مشرکان است و در تعقیب بحثهاى گذشته به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى گوید (به آنها بگو معبودهائى را که غیر خدا شایسته پرستش مـى پـنـداریـد بـخـوانید، آنها نه قدرت دارند مشکلات و گرفتاریها را از شما بر طرف سـازنـد و نـه دگـرگـونـى در آن ایـجـاد کـنـنـد) (قل ادعوا الذین زعمتم من دونه فلا یملکون کشف الضر عنکم و لا تحویلا).
در حـقـیـقـت ایـن آیـه همانند بسیارى دیگر از آیات قرآن ، منطق و عقیده مشرکان را از این راه ابطال مى کند که پرستش و عبادت الهه یا به خاطر جلب
مـنفعت است یا دفع زیان ، در حالى که اینها قدرتى از خود ندارند که مشکلى را بر طرف سـازنـد و نـه حـتـى مـشـکـلى را جـابـجـا کـنـنـد، یـعـنـى از درجـه شـدیـدتـر لااقل به درجه خفیفتر تنزل دهند که معلوم شود آنها از خود قدرتى دارند.
بـنـابـرایـن ذکر جمله و لا تحویلا بعد از فلا یملکون کشف الضر اشاره به این است که آنـهـا نـه توانائى بر تاثیر کامل در بر طرف ساختن مشکلات دارند و نه تاثیر ناقص در دگرگونى آنها.
(زعـمـتـم ) از مـاده (زعم )، معمولا به پندار نادرست گفته مى شود، لذا از ابن عباس نـقـل شـده که هر جا کلمه (زعم ) در قرآن به کار رفته به معنى دروغ و کذب (و عقیده بى اساس ) است .
(راغـب ) در کـتـاب مـفـردات مـیـگـویـد: الزعـم حـکـایـة قـول یـکـون مـظـنـة للکـذب ...: (زعـم بـه مـعـنـى نـقـل سـخـن (یـا عـقـیـده ) اى اسـت کـه احـتـمـال دروغ در آن مـى رود، لذا در تمام مواردى که در قرآن به کار رفته در مورد مذمت و نکوهش است ).
کـلمه (کشف ) در اصل به معنى کنار زدن پرده یا لباس و مانند آن از روى چیزى است و اگـر ایـن تـعـبـیر (کشف ضردر مورد بر طرف ساختن غم و اندوه و بیمارى و ناراحتى نیز اطـلاق مـى شـود به خاطر آنست که گوئى غم و اندوه و بیمارى همچون پرده اى بر چهره جـان و تـن انـسـان مى افتند، چهره حقیقى را که سلامت و آسایش و آرامش است ، مى پوشاند، بـه هـمـیـن جـهـت بـر طـرف ساختن این اندوه و ناراحتى به عنوان (کشف ضر) تلقى مى شود.
تـوجـه به این نکته نیز لازم است که تعبیر به (الذین ) در این آیه بیانگر آنست که مـنـظـور هـمـه مـعبودهاى غیر الله نیست ، بلکه معبودهائى همچون فرشتگان و حضرت مسیح (عـلیـه السـلام ) و مـانـنـد آنـهـا اسـت (زیـرا (الذیـن ) مـعـمـولا بـراى جـمـع عاقل گفته مى شود).
آیـه بـعـد در حـقـیـقـت دلیـلى اسـت بـراى آنـچـه در آیـه قـبـل گـفـته شد، این آیه مى گوید: مى دانید چرا آنها قادر نیستند مشکلى را از دوش ‍ شما، بـدون اذن پـروردگـار بـردارنـد، بـراى ایـنـکـه خـودشـان بـراى حل مشکلات به در خانه خدا مى روند، خودشان سعى دارند به ذات پاک او تقرب جویند و هر چه مى خواهند از او بخواهند: آنها کسانى هستند که خدا را مى خوانند و براى تقرب به او به اطاعتش ‍ متوسل مى شوند (اولئک الذین یدعون یبتغون الى ربهم الوسیلة )
(و نزدیکترین وسیله را مى طلبند) (ایهم اقرب ).
(و به رحمت او امیدوارند) (و یرجون رحمته ).
(و از عذاب او مى ترسند) (و یخافون عذابه ).
(چـرا کـه عـذاب پـروردگارت چنان شدید است که همه از آن پرهیز و وحشت دارند) (ان عذاب ربک کان محذورا)
در تفسیر جمله (ایهم اقرب ) مفسران بزرگ اسلام ، تفسیرهاى گوناگونى دارند:
جـمـعـى مـى گـویـنـد: ایـن جـمـله اشـاره بـه آنـسـت کـه هر یک از این اولیاء پروردگار از فـرشـتگان و پیامبرانى که معبود واقع شده اند هر کدام به خدا نزدیکترند به درگاه او بـیـشـتـر مـى رونـد، بنا بر این آنها از خود چیزى ندارند هر چه دارند از خدا است و هر چه مقامشان بالا رود طاعت و بندگیشان فزونتر مى شود.
بـعـضـى دیـگـر مـعـتـقـدنـد کـه مـفـهـوم جمله چنین است : آنها مى کوشند که هر یک در تقرب پـروردگـار بـر دیـگرى سبقت جویند، گوئى در مسیر اطاعت پروردگار و قرب به ذات پـاک او در یک مسابقه معنوى شرکت جسته اند که هر یک مى کوشد در این میدان بر دیگرى تقدم یابد، آیا کسانى که چنین هستند مى توانند معبود،
واقع شوند و استقلال داشته باشند؟.
امـا ایـن تـفـسـیـر کـه آنـهـا بـه هـر وسـیـله اى کـه نـزدیکتر است به خدا تقرب مى جویند احـتـمـال بسیار بعیدى است ، زیرا ضمیر هم در (ایهم ) که معمولا براى جمع مذکر است بـا ایـن مـعنى سازگار نیست بلکه باید (ایها) باشد به علاوه (ایهم اقرب ) به صـورت مـبـتـدا و خـبـر اسـت در حـالى کـه طـبـق ایـن مـعـنـى بـایـد بـه صـورت مفعول یا بدل از مفعول به کار رود (دقت کنید).
(وسیله ) چیست ؟
این کلمه در دو مورد در قرآن مجید به کار رفته یکى در اینجا و دیگرى در آیه 35 سوره مائده و همانگونه که در ذیل آیه 35 سوره مائده گفته ایم وسیله به معنى (تقرب جستن ) و یـا چـیـزى اسـت کـه بـاعـث تـقـرب مـى شـود (و یـا نـتـیـجـه اى کـه از تـقـرب حاصل مى گردد).
و بـه ایـن تـرتـیـب (وسیله ) مفهوم بسیار وسیعى دارد که هر کار نیک و شایسته اى را شـامـل مـى شـود و هـر صـفـت بـرجـسـته در مفهوم آن درج است ، چرا که همه اینها موجب قرب پروردگار است .
در جـمـله هـاى بـسـیـار پـر مـغـزى که از على (علیه السلام ) در خطبه 110 نهج البلاغه نقل شده مى خوانیم (بهترین وسیله اى که بندگان با آن به درگاه خدا تقرب مى جویند ایـمـان بـه خـدا، برپا داشتن نماز، اداء زکات ، روزه ماه رمضان ، حج و عمره ، صله رحم ، انـفـاق و بـخـشـش در راه خـدا در نـهـان و آشـکـار، و تـمـام اعمال نیکى است که
انسان را از سقوط و پستى نجات مى دهد).
هـمـچـنـیـن شـفـاعت پیامبران و بندگان صالح خدا و مقربان درگاه او که طبق صریح آیات قـرآن در پـیـشـگـاه او پـذیـرفـتـه مـى شـود، نـیـز یـکـى از وسائل تقرب به او است .
اشتباه نشود منظور از توسل به مقربان درگاه پروردگار این نیست که انسان چیزى را از پـیـامـبـر یا امام ، مستقلا تقاضا کند و یا حل مشکلى را از او بخواهد، بلکه هدف آن است که خـود را در خـط آنـان قـرار دهـد و هـمـاهـنـگ بـا بـرنامه هاى آنها شود و خدا را به مقام آنان بـخـوانـد تـا خـدا اجـازه شـفـاعـت در مورد آنان بدهد (براى توضیح بیشتر به جلد چهارم تفسیر نمونه صفحه 363 به بعد مراجعه شود).
آیه و ترجمه


و ان مـن قـریـة الا نحن مهلکوها قبل یوم القیمة او معذبوها عذابا شدیدا کان ذلک فى الکتب مسطورا (58)
و ما منعنا ان نرسل بالایت الا ان کذب بها الا ولون و اتینا ثمود الناقة مبصرة فظلموا بها و ما نرسل بالایت الا تخویفا (59)
و اذ قـلنـا لک ان ربـک احـاط بـالنـاس و مـا جـعـلنا الرءیا التى ارینک الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فى القرءان و نخوفهم فما یزیدهم الا طغینا کبیرا (60)


ترجمه :

58 - هـر شـهـر و آبـادى را پیش از روز قیامت هلاک مى کنیم یا (اگر گناهکارند) به عذاب شدیدى گرفتارشان خواهیم ساخت ، این در کتاب الهى (لوح محفوظ) ثبت است .
59 - هـیـچ چـیز مانع ما نبود که این معجزات (درخواستى بهانه جویان ) را بفرستیم ، جز ایـنـکـه پـیـشـینیان (که همین گونه درخواستها را داشتند و با ایشان هماهنگ بودند) آنها را تـکـذیـب کـردند (از جمله ) ما به (قوم ثمود ناقه دادیم (معجزاتى ) که روشنگر بود، اما آنها بر آن ستم کردند (و ناقه را به هلاکت
رساندند) ما معجزات را فقط براى تخویف (و اتمام حجت ) مى فرستیم .
60 - بـه یـاد آور زمـانـى را کـه بـه تـو گـفـتـیـم پـروردگـارت احـاطـه کـامـل بـه مـردم دارد (و از وضعشان کاملا آگاه است ) ما آن رؤ یائى را به تو نشان دادیم فقط براى آزمایش مردم بود، همچنین شجره ملعونه را که در قرآن ذکر کرده ایم ، ما آنها را تخویف (و انذار) مى کنیم اما جز بر طغیانشان افزوده نمى شود.
تفسیر:
تسلیم بهانهجویان نشو!
بـه دنـبـال بـحـثـهـائى که با مشرکان در زمینه توحید و معاد در آیات گذشته خواندیم ، نـخـسـتین آیه مورد بحث آنها را با گفتار بیدار کننده اى اندرز مى دهد و پایان و فناء این دنیا را در مقابل دیدگان عقلشان مجسم مى سازد تا بدانند این سرا، سراى فانى است ، و سـراى بـقـا جـاى دیـگـر اسـت ، خـود را بـراى مـقـابله با نتائج اعمالشان آماده سازند مى گـویـد: (هـیـچ آبـادى در روى زمـیـن نـیـسـت مـگـر ایـنـکـه مـا آن را قبل از روز قیامت هلاک مى کنیم ، یا به عذاب شدیدى گرفتار مى سازیم ) (و ان من قریة الا نحن مهلکوها قبل یوم القیامة او معذبوها عذابا شدیدا).
بـدکـاران سـتـمـگـر و طاغیان گردنکش را به وسیله عذاب نابود مى کنیم و دیگران را با مرگ طبیعى و یا حوادث معمولى .
بـالاخـره ایـن جـهـان پـایـان مـى گـیـرد و هـمـه راه فـنـا را مـى پـیـمـایـنـد و ایـن یـک اصل مسلم و قطعى است که در کتاب الهى ثبت است (کان ذلک فى الکتاب مسطورا).
ایـن کـتاب همان لوح محفوظ، همان علم بى پایان پروردگار و همان مجموعه قوانین تخلف ناپذیر خداوند در جهان هستى است .
با توجه به این اصل قطعى و غیر قابل تغییر، مشرکان گمراه و ستمگران آلوده باید از هم اکنون حساب کار خویش را برسند که اگر تا پایان این جهان
هم زنده بمانند باز عاقبتش فنا و سپس بازگشت به حساب و جزا است .
در اینجا این ایراد براى مشرکان باقى مى ماند که خوب ما بحثى نداریم ایمان بیاوریم ، امـا بـه ایـن شرط که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هر معجزهاى را که ما پیشنهاد مى کنیم انجام دهد، و در واقع به بهانه جوئیهاى ما تن در دهد.
قـرآن در پـاسـخ آنـهـا مـى گـویـد: (هـیـچ چـیـز مـانـع مـا نبود که این گونه معجزات را بـفـرسـتـیـم جـز ایـنـکـه پـیـشـیـنـیـان آن را تـکـذیـب کـردنـد) (و مـا مـنـعـنـا ان نرسل بالایات الا ان کذب بها الاولون ).
اشاره به اینکه : معجزاتى که دلیل صدق پیامبر است به قدر کافى فرستاده شده و اما معجزات اقتراحى و پیشنهادى شما، چیزى نیست که با آن موافقت شود، چرا که پس از مشاهده بـاز ایـمـان نـخـواهـیـد آورد، اگـر بـپـرسـنـد بـه چـه دلیل ؟ در پاسخ گفته مى شود به دلیل اینکه امتهاى گذشته که آنها هم شرائطى کاملا مـشـابـه شـمـا داشـتـنـد نـیـز چـنـیـن پیشنهادهاى بهانه جویانهاى را کردند، بعدا هم ایمان نیاوردند.
(سپس قرآن روى یک نمونه روشن از این مساله انگشت گذارده مى گوید) (ما به قوم ثمود ناقه دادیم که روشنگر بود) (و آتینا ثمود الناقة مبصرة ).
همان شترى که به فرمان خدا از کوه سر برآورد، چرا که تقاضاى چنین معجزهاى را کرده بودند، معجزهاى روشن و روشنگر!
(ولى بـا ایـن حـال آنـهـا ایـمـان نـیـاوردنـد و بـه آن نـاقـه سـتـم کـردنـد و او را بـه قتل رساندند) (فظلموا بها).
اصـولا برنامه ما این نیست که هر کسى معجزهاى پیشنهاد کند پیامبر تسلیم او گردد (ما آیـات و مـعـجـزات را جـز بـراى تـخـویـف مـردم و اتـمـام حـجـت نـمـى فـرسـتـیـم ) (و مـا نرسل بالایات الا تخویفا).
پـیامبران ما افراد خارق العاده گر نیستند که بنشینند و هر کسى پیشنهادى کند آنرا انجام دهـنـد، وظـیـفـه آنـهـا ابـلاغ دعـوت الهـى و تـعـلیـم و تـربـیـت و بـر پـا نـمـودن حـکـومـت عـدل و داد است ، منتها باید براى اثبات رابطه خود با خدا به اندازه کافى معجزه ارائه دهند، همین و بس .
سـپس پیامبرش را در برابر سرسختى و لجاجت دشمنان دلدارى مى دهد و مى گوید: اگر آنـهـا در مـقـابـل سخنانت این چنین لجاجت به خرج مى دهند و ایمان نمى آورند مطلب تازه اى نـیـسـت ، (بـه خـاطـر بـیـاور هنگامى را که ما به تو گفتیم پروردگارت از وضع مردم بخوبى آگاه است و احاطه علمى به آنها دارد) (و اذ قلنا لک ان ربک احاط بالناس ).
همیشه در برابر دعوت پیامبران ، گروهى پاکدل ایـمـان آورده انـد و گـروهـى مـتـعـصـب و لجـوج بـه بـهـانـه جـوئى و کارشکنى و دشمنى برخاسته اند، در گذشته چنین بوده ، امروز نیز چنین است .
سپس اضافه مى کند: (ما رویائى را که به تو نشان دادیم تنها به عنوان آزمایش مردم بود) (و ما جعلنا الرویا التى اریناک الا فتنة للناس ).
(هـمـچـنـیـن (شـجـره ملعونه ) را که در قرآن به آن اشاره کرده ایم ، آن نیز آزمایشى براى مردم است ). (و الشجرة الملعونة فى القرآن ).
در مورد تفسیر این (رؤ یا) و همچنین (شجره ملعونه ) در نکات بحث خواهیم کرد.
در پـایـان اضـافه مى کند ما این کوردلان لجوج را از راههاى مختلف تخویف مى کنیم ولى بـرنامه هاى سازنده چیزى جز طغیان و سرکشى بر آنها نمى افزاید) (و نخوفهم فما یزیدهم الا طغیانا کبیرا).
چرا که اگر دل و جان آدمى آماده پذیرش حق نباشد، نه تنها سخن حق
در آن اثـر نـمـى گذارد، بلکه غالبا نتیجه معکوس مى دهد و به خاطر سرسختى و مقاومت منفى بر گمراهى و لجاجتشان مى افزاید (دقت کنید).
نکته ها:
1 - رویاى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و شجره ملعونه
در تفسیر این (رؤ یا) میان مفسران گفتگو بسیار است :
الف : جـمـعـى از مـفـسـران گـفـته اند که رؤ یا در اینجا به معنى خواب نیست بلکه مشاهده واقعى چشم است و آن را اشاره به داستان معراج که در آغاز همین سوره آمده دانسته اند.
قـرآن طـبـق این تفسیر مى گوید: ماجراى معراج آزمایشى براى مردم بود به خاطر آن است کـه صـبـحگاهان که پیامبر داستان معراج را بیان کرد، سر و صدا پیرامون آن برخاست ، دشـمـنـان آن را بـه بـاد مـسـخـره گـرفـتـند، افراد ضعیف الایمان با شک و تردید به آن نـگـریـستند، و مؤ منان راستین آنرا به طور کامل پذیرفتند، چرا که در برابر قدرت خدا همه این مسائل ، سهل است .
تنها ایراد مهمى که به این تفسیر متوجه مى شود این است که رویا معمولا به معنى خواب است نه مشاهده در بیدارى .
ب : از ابـن عـبـاس نقل شده که رویا اشاره به خوابى است که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در سال (حدیبیه ) (سال ششم هجرت ) در مدینه دید و به مردم بشارت داد کـه شـما در آینده نزدیکى بر قریش پیروز خواهید شد و در نهایت آرامش وارد مسجدالحرام مـى شـویـد، ولى مـى دانـیـم ایـن خـواب در آن سـال تـحـقـق نـیـافـت بـلکـه دو سال بعد یعنى در سال فتح مکه صورت پذیرفت ، ولى همین مقدار تاخیر سبب شد که مؤ مـنـان در بـوته آزمایش قرار گیرند، آنها که ایمان ضعیفى داشتند گرفتار شک و شبهه شـدنـد، در حالى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) صریحا به آنها مى گفت : من به شما
نگفتم امسال به مکه مى روید گفتم در آینده نزدیک چنین خواهد شد (و چنین هم شد).
ایـرادى کـه بـه ایـن تـفـسـیـر مـتـوجـه مـى شـود آنـسـت کـه سـوره بـنـى اسـرائیـل از سـوره هـاى مـکـى اسـت و مـاجـراى حـدیـبـیـه ، در سال ششم هجرت واقع شده است !
ج : جمعى از مفسران شیعه و اهل تسنن نقل کرده اند که این خواب اشاره به جریان معروفى که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) در خواب دید میمونهائى از منبر او بالا مى روند و پـائیـن مى آیند، بسیار از این مساله غمگین شد، آنچنان که بعد از آن کمتر مى خندید (این مـیـمونها را بنى امیه تفسیر کرده اند که یکى بعد از دیگرى بر جاى پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) نـشـسـتـنـد در حـالى که از یکدیگر تقلید مى کردند و افرادى فاقد شخصیت بودند و حکومت اسلامى و خلافت رسول الله را به فساد کشیدند).
ایـن روایـت را (فـخـر رازى ) در تـفـسـیـر کـبـیـر، و (قـرطـبـى ) مـفـسـر مـعـروف اهـل تـسـنـن در تـفـسـیـر الجـامـع ، و (طـبـرسـى ) در مـجـمـع البـیـان و جـمـعـى دیـگـر نـقـل کـرده اند، و مرحوم فیض کاشانى در تفسیر صافى مى گوید: این روایت از روایات معروف در میان عامه و خاصه است .
البـتـه ایـن سـه تـفسیر منافاتى با هم ندارند، ممکن است هر سه در معنى آیه جمع باشد ولى همانگونه که گفتیم تفسیر دوم با مکى بودن سوره سازگار نیست .
اما شجره ملعونه در این مورد نیز با تفسیرهاى متعددى روبرو مى شویم :
الف - (شـجـره ملعونه ) که در قرآن از آن نام برده شده ، (شجره زقوم ) است و آن درخـتـى اسـت کـه طـبـق آیه 64 سوره صافات در بن جهنم مى روید، و ثمره اى ناگوار و رنج آور دارد (انها شجرة تخرج فى اصل الجحیم ) این شجره طبق آیات 46 تا 47 سوره دخـان خـوراک گـنـاهـکـاران است ، نه همچون طعامهاى این دنیا بلکه همچون فلز گداخته در دل مى جوشد که تفسیر آن به طور کامل به خواست
خدا در ذیل آیات سوره دخان خواهد آمد.
بـدون شـک شـجـره زقـوم ، هـیـچ شـبـاهـتـى بـا درخـتـان ایـن دنـیـا نـدارد، و بـه هـمـیـن دلیـل از لابـلاى آتـش مـى رویـد، بـدیـهـى اسـت مـا تـنـهـا از ایـن گـونـه مسائل که مربوط به جهان دیگر است شبحى را درک مى کنیم .
ولى مـشـرکـان قـریـش ، ایـن تـعـبـیـر قـرآن را بـخـاطـر جـهل و نادانى به باد مسخره مى گرفتند، ابوجهل مى گفت : محمد (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) شـمـا را به آتشى تهدید مى کند که سنگها را مى سوزاند، سپس چنین مى پندارد که در دوزخ ، درخت مى روید!
و نـیز از ابوجهل نقل شده که به عنوان سخریه ، خرما و کره ، حاضر مى کرد و مى خورد و بـه یـاران خـود مـى گـفـت از ایـن بـخـوریـد کـه (زقـوم ) هـمـین است ! (روح المعانى ذیل آیه )
روى همین جهت ، قرآن در آیات مورد بحث ، این شجره ملعونه را وسیله اى براى آزمایش مردم مـعـرفـى مـى کـند، چرا که مشرکان لجوج آنرا به سخریه مى گیرند و مؤ منین راستین در برابر آن تسلیمند.
ممکن است سؤ ال شود که این شجره در قرآن به عنوان (شجره ملعونه ) نیامده است ؟
در پاسخ مى گوئیم ممکن است منظور لعن خورندگان آن باشد، بعلاوه لعن چیزى جز بعد از رحمت خدا نیست ، و بدیهى است چنین درختى ، از رحمت پروردگار بسیار دور است .
ب - (شجره ملعونه ) قوم سرکش یهود هستند، آنها همانند درختى هستند با شاخ و برگ فراوان اما مطرود درگاه پروردگار.
ج - در بـسـیـارى از تـفـسـیـرهـاى شـیـعـه و اهـل تـسـنـن نقل شده که (شجره ملعونه )، بنى امیه هستند.
فخر رازى در تفسیر خود روایتى در این زمینه از ابن عباس مفسر معروف
اسلامى نقل مى کند.
این تفسیر متناسب روایتى است که در بالا در رابطه با رویاى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) آوردیـم ، و نـیـز مـتـنـاسـب بـا حـدیـثـى اسـت کـه از عـایـشـه نـقـل شـده کـه رو بـه مـروان کرد و گفت : لعن الله اباک و انت فى صلبه فانت بعض من لعنه الله : (خدا پدر ترا لعنت کرد، در حالى که تو در صلب او بودى ، بنابراین تو بخشى هستى از کسى که خدایش لعن کرده است )!
بـاز در ایـنجا این سؤ ال پیش مى آید که در کجاى قرآن ، شجره خبیثه بنى امیه مورد لعن واقع شده است ؟
در پـاسـخ مـى گـوئیـم در سوره ابراهیم آیه 26 آنجا که سخن از (شجره خبیثه ) به میان آمده با توجه به مفهوم وسیعى که شجره خبیثه دارد و با توجه به روایاتى که در تـفـسـیـر آن وارد شـده و شـجره خبیثه را به بنى امیه تفسیر نموده ، و نیز با توجه به ایـنـکـه (خـبـیثه ) از نظر معنى با (ملعونه )، متلازم است مى توان گفت که در قرآن ذکر شده است .
قـابـل توجه اینکه بسیارى از این تفسیرها، و یا همه آنها، منافاتى با هم ندارند، و ممکن اسـت (شـجـره مـلعـونه ) در قرآن اشاره به هر گروه منافق و خبیث و مطرود درگاه خدا، مـخـصـوصـا گـروهـهـائى هـمـانـنـد بـنـى امـیـه و یـهـودیـان سـنـگدل و لجوج و همه کسانى که در خط آنها گام برمى دارند، باشد، و شجره زقوم در قیامت تجسمى از وجود این شجرات خبیثه در جهان دیگر است ، و همه این شجرات خبیثه مایه آزمایش و امتحان مؤ منان راستین در این جهان هستند.
یـهـودیـانـى کـه امـروز بـر مـراکز حساس اسلامى غاصبانه مسلط شده اند، و هر ساعت در گوشه اى از جهان آتشى برمى افروزند و آنهمه جنایت و بیدادگرى
دارنـد، هـمچنین منافقانى که با آنها معاملات سیاسى و غیر سیاسى کرده و مى کنند، و همه سـلطـه گـرانـى کـه خـط بـنـى امـیـه را در بـرابـر اسـلام در کـل کـشـورهـاى اسـلامـى تـعـقـیـب مـى نـمـایـنـد، و نـیکان را از صحنه اجتماع کنار مى زنند، فـرومـایـگـان را بـر گـرده مـردم مـسـلط مـى کـنند، دوستان حق و مجاهدان راستین را شهید و بازماندگان دوران جاهلیت را بر سر کار مى گمارند، همه اینها شاخ و برگ شجره خبیثه معلونه هستند و آزمایشى براى مردم !.
2 - بهانه هاى منکران اعجاز
مـى دانـیـم بـعـضـى از غافلان عصر ما این نغمه را ساز کرده اند که پیامبر اسلام (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) اصلا معجزه اى (جز قرآن ) نداشته است ، آنها براى گفتار خود بـه هـر بـهـانـه اى تـوسـل مـى جـویـنـد، از جـمـله آیـه فـوق (و مـا مـنـعـنـا ان نـرسل بالایات ...) را دلیل بر این گرفته اند که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بر خلاف پیامبران پیشین ، اقدام به معجزه نکرد.
ولى تـعـجـب در ایـن اسـت کـه ایـنـهـا آغـاز آیـه را چـسـبیده اند و پایان آن را رها کرده اند، ذیـل هـمـیـن آیـه مـى گـویـد: و مـا نرسل بالایات الا تخویفا: (ما آیات را تنها به خاطر تخویف منکران مى فرستیم ).
این تعبیر نشان مى دهد که معجزات بر دو گونه است :
دسته اول معجزاتى است که براى اثبات صدق دعوت پیامبر و تشویق ایمان آورندگان و تخویف منکران ضرورت دارد.
بـخـش دوم مـعجزاتى است که جنبه اقتراحى یعنى (پیشنهاد بهانه جویانه ) دارد، و در تـاریـخ پـیـامـبـران ، نـمـونـه هـاى مـتـعددى از آن را مى بینیم که در برابر منکران انجام گـردیـد، ولى آنـهـا هـرگـز ایـمـان نـیـاوردنـد و بـه هـمـیـن دلیـل بـه مـجـازاتهاى الهى گرفتار شدند (چرا که اگر معجزات پیشنهادى انجام شد، و با این حال ، ایمان
نیاورند، استحقاق مجازات سریع را خواهند یافت ).
بـنابراین آنچه را قرآن در آیه فوق در مورد پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نـفـى مـى کـنـد تـنـهـا بـخـش دوم از مـعـجـزات اسـت ، نـه بـخـش اول که وجود آن از دعوى نبوت تفکیک ناپذیر است .
درسـت است که قرآن به تنهائى یک معجزه روشن جاویدان است و هر گاه جز آن ، معجزه اى دیـگر براى پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نبود ما مى توانستیم به صدق دعـوت او پـى بـریـم ، ولى بدون شک قرآن یک معجزه روحانى و معنوى است و براى آنها کـه اهـل فکر و اندیشه اند بهترین گواه است ، اما نمى توان انکار کرد که ضمیمه کردن ایـن مـعـجـزه بـا معجزات محسوس ‍ مادى براى افراد عادى و توده مردم نهایت اهمیت را داشته اسـت ، بخصوص اینکه قرآن مرتبا از این گونه معجزات در مورد سایر پیامبران خبر مى دهـد و بـدون شـک ، ایـن سـبـب مـى شـود کـه مردم در خواست چنان معجزاتى از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بکنند، و بگویند تو چگونه ادعا مى کنى که برترین و آخرین پیامبران الهى هستى و نمى توانى کوچکترین معجزات آنها را انجام دهى ؟.
مـسـلمـا در بـرابر این سؤ ال ، پاسخ قانع کننده اى جز این وجود نداشت که پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نمونه اى از معجزات پیامبران سلف را ارائه دهد.
تواریخ متواتر اسلامى نیز مى گوید پیامبر اسلام چنین معجزاتى را ارائه داده است .
در آیـات مـتعددى از قرآن به نمونه هائى از این معجزات ، مانند پیشگوئیهاى مختلف نسبت به حوادث آینده ، و یا کمک فرشتگان به ارتش اسلام براى براندازى دشمنان ، و خارق عادات دیگرى که مخصوصا در جنگهاى اسلامى به وقوع پیوست برخورد مى کنیم .
3 - انکار گذشتگان چه ارتباطى به آیندگان دارد؟!
گـاهـى ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آیـد کـه قـرآن در آیـات فـوق مى گوید: چون گذشتگان ، معجزاتى را پیشنهاد کردند و پس از انجام آنها باز به تکذیب و انکار برخاستند، این امر سبب شد که ما به پیشنهادهاى شما در این زمینه ترتیب اثر ندهیم .
آیا تکذیب پیشینیان سبب محرومیت نسلهاى بعد مى شود؟
پاسخ این سؤ ال با توجه به آنچه در بالا گفتیم روشن است ، زیرا این یک تعبیر رائج اسـت کـه (مثلا) مى گوئیم ما نمى توانیم تسلیم بهانه جوئیهاى تو شویم ، اگر طرف مـقـابـل بـپـرسـد چـرا؟ مى گوئیم این کار سابقه زیاد دارد که دیگران چنین پیشنهادهائى کردند اما بعدا تسلیم حق نشدند، شرائط و وضع شما نیز همانند آنهاست .
از ایـن گـذشـتـه شـما روش آنها را تاءیید مى کنید و با آن موافقت دارید، و عملا هم ثابت کـرده ایـد کـه در صـدد تـحـقـیـق و جـسـتـجوى حق نیستید بلکه هدفتان بهانه جوئى و به دنبال آن ، لجاجت و سرسختى و انکار همه چیز است ، بنابراین انجام پیشنهادهاى شما بى معنى خواهد بود.
و لذا هـمـیـن کـه پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنها خبر داد، دوزخیان از درختى بـه نـام زقـوم کـه در اعـمـاق جـهنم مى روید و داراى اوصافى چنین و چنان است تغذیه مى کـنـنـد، فـورا - هـمـانـطـور که قبلا گفتیم - به سخریه و استهزاء برخاستند، گاهى مى گـفـتـنـد: زقـوم چـیـزى جز خرما و کره نیست ! و بیائید این غذاى چرب و شیرین را به یاد زقـوم بـخـوریـم ! و زمـانـى مـى گـفـتـنـد: دوزخـى کـه آتـشـش از دل سـنـگ بـیـرون مـى آیـد چـگـونه درخت در آن مى روید، در حالى که روشن بود این درخت همانند درختهاى این جهان نیست .
آیه و ترجمه


و اذ قـلنـا للمـلائکـة اسـجـدوا لادم فـسـجـدوا الا ابـلیـس قال ء اسجد لمن خلقت طینا (61)
قال اریتک هذا الذى کرمت على لئن اخرتن الى یوم القیمة لا حتنکن ذریته الا قلیلا (62)
قال اذهب فمن تبعک منهم فان جهنم جزاؤ کم جزاء موفورا (63)
و اسـتـفـزز مـن اسـتـطـعـت مـنـهـم بـصـوتـک و اجـلب عـلیـهـم بـخیلک و رجلک و شارکهم فى الاموال و الاولاد و عدهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا (64)
ان عبادى لیس لک علیهم سلطان و کفى بربک وکیلا (65)


ترجمه :

61 - بـه یـاد آوریـد زمـانى را که به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده کنید، آنها همگى سجده کردند جز ابلیس که گفت آیا براى کسى سجده کنم که او را از خاک آفریده اى ؟!
62 - (سـپـس ) گـفـت ایـن کـسـى را کـه بـر مـن تـرجیح داده اى اگر تا روز قیامت مرا زنده بگذارى همه فرزندانش را جز عده کمى گمراه و ریشه کن خواهم ساخت !!
63 - فـرمـود: بـرو! هـر کـس از آنـان از تـو تـبـعـیت کند جهنم کیفر آنها است ، کیفرى است فراوان !
64 - هـر کـدام از آنها را مى توانى با صداى خودت تحریک کن ، و لشکر سواره و پیاده ات را بـر آنـهـا گـسـیل دار، و در ثروت و فرزندانشان شرکت جوى ، و آنها را با وعده ها سرگرم کن ولى شیطان جز فریب و دروغ وعده اى نمى دهد.
65 - (اما بدان ) تو هرگز سلطه اى بر بندگان من پیدا نخواهى کرد (و آنها هیچگاه به دام تو گرفتار نمى شوند همین قدر کافى است پروردگارت حافظ آنها باشد.
تفسیر:
دامهاى ابلیس
ایـن آیـات به مساله سرپیچى ابلیس از فرمان خدا به سجده براى آدم و سرنوشت شوم او به دنبال این ماجرا اشاره مى کند.
مطرح کردن این ماجرا به دنبال بحثهاى گذشته پیرامون مشرکان لجوج ، در واقع اشاره بـه این است که نمونه کامل استکبار و کفر و عصیان ، شیطان بود، ببینید سرنوشتش به کجا رسید، شما پیروان او نیز همان سرنوشت را خواهید داشت .
بـه عـلاوه اگر این کوردلان اینهمه در مسیر مخالف حق پافشارى مى کنند جاى تعجب نیست چـرا کـه شـیـطـان طـبـق ایـن آیات از چندین طریق به اغوا و گمراهى آنها برخاسته ، و در واقـع گـفـتـار او کـه مـى گـفـت : (مـن اکـثر فرزندان آدم را جز مخلصان و مؤ منان راستین منحرف خواهم ساخت ) به تحقق پیوسته است .
نـخـسـت مـى گـویـد: (یـاد آور هنگامى را که به فرشتگان گفتیم براى آدم سجده کنید و همگى جز ابلیس سجده کردند) (و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس ).
همانگونه که در گذشته نیز ذیل آیات مربوط به آفرینش آدم گفته ایم این سجده یکنوع خضوع و تواضع به خاطر عظمت خـلقـت آدم و امـتـیـاز او بـر سـایـر موجودات و یا سجده اى بوده است به عنوان پرستش در برابر خداوند به خاطر آفرینش چنین مخلوق شگرفى .
و نـیـز گـفـتـیـم گـر چـه ابـلیـس در اینجا به عنوان استثناء از فرشتگان آمده ، اما او به شهادت قرآن هرگز جزء فرشتگان نبوده ، بلکه بر اثر بندگى خدا در صف آنها قرار داشت او از جن بود و خلقت مادى داشت .
بـه هـر حـال ابـلیـس کـه بـاد کـبـر و غـرور در سـر داشـت و خـودخـواهـى و خـودبینى بر عـقـل و هـوشـش پـرده افـکـنـده بـود، بـه گـمـان ایـنـکـه خـاک و گـل ، که منبع همه برکات و سرچشمه حیات است کم اهمیتتر از آتش است به عنوان اعتراض بـه پـیـشـگـاه خـدا (چـنـیـن گـفـت : آیـا مـن بـراى مـوجـودى سـجـده کـنـم کـه او را از گل آفریده اى ) (قال اءاءسجد لمن خلقت طینا).
ولى هـنـگـامـى کـه دیـد بـر اثـر ایـن استکبار و سرکشى در برابر فرمان خدا از درگاه مـقـدسـش بـراى هـمیشه طرد شد: (عرض کرد هر گاه به من تا روز قیامت مهلت دهى ، این موجودى را که بر من مقدم و گرامى داشتى تمام فرزندانش را گمراه خواهم ساخت و آنها را از بـیـخ و بـن بـر مـى کـنـم ، و بـه گـمـراهـى مـى کـشـانـم ، بـجـز عـده کـمـى )! (قال اءراءیتک هذا الذى کرمت على لئن اءخرتن الى یوم القیامة
لاحتنکن ذریته الا قلیلا)
(احـتـنـکـن ) از مـاده (احـتناک ) به معنى از ریشه کندن چیزى است ، لذا هنگامى که ملخ زراعـت را بـه کلى بخورد عرب مى گوید: احتنک الجراد الزرع ، بنابراین گفتار مزبور اشاره به این است که من کل بنى آدم را جز عده کمى از جاده اطاعت تو برمى کنم .
این احتمال نیز وجود دارد که (احتنکن ) از ماده (حنک ) به معنى زیر گلو بوده باشد، هـنـگامى که طناب و افسار به گردن حیوان مى افکنند عرب تعبیر به (حنتک الدابه ) مى کند در واقع شیطان مى خواهد بگوید من به گردن همه آنها ریسمان وسوسه مى افکنم و به جاده خطا مى کشانم .
در ایـن هـنـگـام بـراى ایـنـکـه مـیـدان آزمـایـشى براى همگان تحقق یابد، و وسیله اى براى پـرورش مؤ منان راستین فراهم شود که انسان همواره در کوره حوادث پخته مى شود، و در برابر دشمن نیرومند، قوى و قهرمان مى گردد، به شیطان امکان بقاء و فعالیت داده شده : (فرمود: برو، کسانى از آنها که از تو پیروى کنند جهنم کیفرشان خواهد بود، کیفرى است کافى و وافر)! (قال اذهب فمن تبعک منهم فان جهنم جزاؤ کم جزاء موفورا).
به این وسیله اعلام آزمایش کرد و سرانجام پیروزى و شکست در این آزمایش بزرگ الهى را بیان فرموده .
سـپـس طـرق نـفـوذ شـیـطـان و اسـبـاب و وسـائلى را کـه در وسـوسـه هـاى خـود بـه آن متوسل مى شود به شکل جالب و گویائى چنین شرح مى دهد:
(هـر کـدام از آنـها را مى توانى با صداى خودت تحریک و وسوسه کن ) (و استفزز من استطعت منهم بصوتک ).
(و لشـگـر سـواره و پـیـاده ات را بـه سـوى آنـهـا بـا فـریـادت گسیل دار)! (و اجلب علیهم بخیلک و رجلک ).
(و در امـوال و فـرزنـدان آنـهـا شـرکـت جـوى )! (و شـارکـهـم فـى الاموال و الاولاد).
(و با وعده هاى دروغینت آنها را بفریب )! (وعدهم ).
سـپـس هـشـدار مـى دهـد کـه (شـیـطان جز فریب و نیرنگ و غرور، وعده اى نمى دهد) (و ما یعدهم الشیطان الا غرورا).
ولى بـدان کـه (سـلطـه اى بـر بـنـدگان من نخواهى داشت ) (ان عبادى لیس لک علیهم سلطان ).
(همین قدر کافى است که پروردگارت ولى و حافظ این بندگان است ) (و کفى بربک وکیلا).
نکته ها:
1 - معنى چند لغت
(استفزز) از ماده (استفزاز) به معنى تحریک و برانگیختن است ، تحریکى سریع و سـاده ، ولى در اصـل به معنى قطع و بریدن چیزى است ، لذا هر گاه پارچه یا لباسى پاره شود، عرب مى گوید (تفزز الثوب ).
و استعمال این لغت در معنى تحریک و برانگیختن به خاطر بریدن کسى از حق و کشاندن او به سوى باطل است .
(اجـلب ) از مـاده (اجـلاب ) در اصـل از (جـلبـه ) بـه مـعنى فریاد شدید است ، و اجـلاب بـه مـعـنـى رانـدن و حـرکـت دادن با نهیب و فریاد مى باشد، و اینکه در بعضى از روایـات از (جلب ) نهى شده یا به معنى آن است که مامور جمع آورى زکات به هنگامى کـه بـراى گـرفتن حق شرعى به چراگاهها مى آید. نباید فریاد بزند و چهارپایان را در چـراگـاهـشان وحشتزده کند، و یا اشاره به مسابقه اسب سوارى است که هیچیک از شرکت کنندگان در مسابقه نباید به مرکب دیگرى فریاد زند تا خودش پیشروى کند.
(خـیـل ) بـه دو مـعـنى آمده است به معنى (اسبها) و به معنى (اسب سواران ) اما در اینجا به معنى دوم است و اشاره به لشکر سواره مى کند.
و (رجـل ) بـه عکس آن به معنى لشکر پیاده است ، البته شیطان لشکر سواره و پیاده اى بـه آن معنى که در ارتش است ندارد، ولى مى دانیم دستیاران فراوانى از جنس خود و از جـنـس آدمـیـان دارد کـه براى اغواى مردم به او کمک مى دهند، بعضى سریعتر و نیرومندتر همچون لشکر سواره اند، و بعضى آرامتر و ضعیفتر همچون لشکر پیاده !
2 - وسائل متنوع وسوسه گرى شیطان
گر چه در آیات فوق ، مخاطب شیطان است و خداوند به عنوان یک فرمان تهدیدآمیز به او مـى گـویـد هـر چـه از دسـتـت سـاخـتـه اسـت بـکـن و بـا وسائل گوناگون به اغواى بنى آدم برخیز، ولى در واقع هشدارى است به همه انسانها که طرق نفوذ شیطان را دریابند و از تنوع وسائل وسوسه هاى او آگاه شوند.
جـالب ایـنـکـه قـرآن در آیـه فـوق بـه چـهـار بـخـش مـهـم و اصـولى از ایـن وسائل ، اشاره مى کند و به انسانها مى گوید که از چهار طرف مراقب خویش باشند:
الف : بـرنـامـه هـاى تـبـلیـغـاتى - جمله و استفزز من استطعت منهم بصوتک که بعضى از مـفـسـران آن را تـنها به معنى نغمه هاى هوس انگیز موسیقى و خوانندگى تفسیر کرده اند مـعـنـى وسـیـعـى دارد کـه هـر گـونـه تـبـلیـغـات گـمـراه کـنـنـده را کـه در آن از وسائل صوتى و سمعى استفاده مى شود شامل مى گردد.
بـه ایـن تـرتـیـب نـخـسـتـیـن بـرنـامـه شـیـطـان ، اسـتـفـاده از ایـن وسائل است .
ایـن مـسـاله مـخـصوصا در دنیاى امروز که دنیاى فرستنده هاى رادیوئى و دنیاى تبلیغات گـسـترده سمعى و بصرى است ، از هر زمانى روشنتر و آشکارتر است ، چرا که شیاطین و احـزاب آنـهـا در شـرق و غـرب جـهـان بـر ایـن وسیله موثر تکیه دارند، و بخش عظیمى از سرمایه هاى خود را در این راه مصرف مى کنند، تا بندگان خدا را استعمار کنند و از راه حق که راه آزادى و استقلال و ایمان و تقوى است منحرف سازند و به صورت بردگانى بى اراده و ناتوان درآورند.
ب : استفاده از نیروى نظامى - این منحصر به عصر و زمان ما نیست که شیاطین براى یافتن منطقه هاى نفوذ به قدرت نظامى متوسل مى شوند، همیشه بازوى نظامى یکى از بازوهاى مـهـم و خـطـرنـاک هـمـه جـباران و ستمگران جهان بوده است ، آنها ناگهان در یک لحظه به نیروهاى مسلح خود فریاد مى زنند و به مناطقى که ممکن است با مقاومت سرسختانه ، آزادى و استقلال خویش را بازیابند گسیل
مـى دارنـد، و حـتـى در عـصـر خـود مـى بـیـنـیـم بـرنـامـه گسیل سریع که درست همان مفهوم (اجلاب ) را دارد تنظیم کرده اند، به این ترتیب که پاره اى از قدرتهاى جهانخوار غرب نیروى ویژه اى ، آماده ساخته اند که بتوانند آن را در کـوتـاهـتـریـن مدت در هر منطقه اى از جهان که منافع نامشروع شیطانیشان به خطر بیفتد اعزام کنند و هر جنبش حق طلبانه اى را در نطفه خفه نمایند.
و قـبـل از وصـول ایـن لشـکر سریع ، زمینه را با جاسوسان ماهر خود که در واقع لشکر پیاده اند آماده مى سازند.
غافل از اینکه خداوند به بندگان راستینش در همین آیات وعده داده است که شیطان و لشکر او هرگز بر آنها سلطه نخواهند یافت !
ج : بـرنـامـه هـاى اقـتـصـادى و ظـاهـرا انـسـانـى - یـکـى دیـگـر از وسـائل مـوثـر نفوذ شیطان از طریق شرکت در اموال و نفوس است ، باز در اینجا مى بینیم بـعضى از مفسران شرکت در اموال را منحصرا به معنى (ربا)، و شرکت در اولاد را فقط بـه مـعـنـى فـرزنـدان نامشروع دانسته اند در حالى که این دو کلمه معنى بسیار وسیعترى دارد کـه هـمـه امـوال حـرام و فـرزنـدان نـامـشـروع و غـیـر آن را شامل مى شود.
مثلا در عصر و زمان خود مى بینیم که شیاطین جهانخوار، مرتبا پیشنهاد سرمایه گذارى و تاسیس شرکتها و ایجاد انواع کارخانه ها و مراکز تولیدى در کشورهاى ضعیف مى کنند، و زیـر پـوشش این شرکتها انواع فعالیتهاى خطرناک و مضر را انجام مى دهند، جاسوسهاى خود را به نام کارشناس فنى یا مشاور
اقـتـصـادى و مـهـنـدس و تـکـنـیـسـیـن بـه ایـن کـشـورهـا اعـزام مـى دارنـد، و بـا لطـائف الحـیـل آخـریـن رمـق آنـهـا را مـى مـکـنـد و از رشـد و نـمـو و استقلال اقتصادى آنها جلوگیرى مى کنند.
و نـیـز از طـریـق تـاسـیس مدارس ، دانشگاهها، کتابخانه ها، بیمارستانها، و جهانگردى در فـرزنـدان آنـهـا شـرکـت مـى جـویـنـد، جـمـعـى را از آنـهـا بـه سـوى خـود مـتـمایل مى سازند، حتى گاهى با کمکهاى سخاوتمندانه از طریق بورس تحصیلى که در اخـتـیار جوانان مى گذارند آنها را به طور کامل به فرهنگ و برنامه خود جلب مى کنند، و در افکار آنها شریک مى شوند.
ایـجـاد مـراکـز فـساد تحت پوشش ساختن هتلهاى بین المللى و کلوپهاى تفریحات سالم و سینماها و فیلمهاى گمراه کننده و مانند آن یکى از رایجترین برنامه هاى مخرب این شیاطین اسـت کـه نـه تـنـهـا فـحـشـاء را از ایـن طـریـق تـرویـج مـى کـنـنـد و عـامـل فـزونـى فـرزنـدان نامشروع مى شوند، بلکه نسلى منحرف سست و بى اراده ، بى خـیـال و هوسباز از این طریق پرورش مى دهند، هر اندازه ما در برنامه هاى آنها باریکتر و دقیقتر شویم به عمق خطرات این وسوسه هاى شیطانى آشناتر خواهیم شد.
د: بـرنـامه هاى مخرب روانى - استفاده از وعده هاى مغرور کننده و انواع فریبها و نیرنگها یـکـى دیـگـر از بـرنامه هاى شیطانها است ، آنها روانشناسان و روانکاوان ماهرى را براى اغـفـال و فـریـب مردم ساده دل و حتى هوشیار تربیت کرده اند، گاهى به نام اینکه دروازه تمدن بزرگ در چند قدمى آنها است ، و یا اینکه در آینده نزدیکى در ردیف اولین کشورهاى مـتـمـدن و پـیـشـرو قـرار خـواهـنـد گـرفـت ، و یـا ایـنـکـه نسل آنها نسل نمونه و بى نظیرى است که مى تواند در پرتو برنامه هاى آنان به اوج عـظـمـت بـرسـد و امـثـال ایـن خـیالات و پندارها، آنها را سرگرم مى سازند که همه در جمله (وعدهم ) خلاصه مى شود!
و گاهى به عکس از طریق تحقیر و تضعیف روحیه و اینکه آنها هرگز توانائى مبارزه با قـدرتـهـاى عـظـیـم جـهانى را ندارند و میان تمدنشان با تمدن کشورهاى پیشرفته صدها سال فاصله است آنان را از هر گونه تلاش و کوششى باز مى دارند.
ایـن قـصـه سـر دراز دارد، و طرق نفوذ شیطان و لشکریان او یک راه و دو راه نیست ، اینجا است که عباد الله و بندگان راستین خدا با دلگرمى که از وعده قطعى او در این آیات به دست مى آورند به جنگ با این شیاطین برمى خیزند و کمترین وحشتى به خود راه نمى دهند و مى دانند سر و صداى شیاطین هر قدر زیاد باشد بى محتوا و تو خالى است و با قدرت ایمان و توکل بر خدا بر همه آنها مى توان پیروز شد و نقشه هاشان را نقش بر آب کرد چـنـانـکه قرآن مى گوید و کفى بربک وکیلا: (خداوند بهترین حافظ و نگاهبان و یار و یاور آنها است ).
3 - در زمینه اینکه خدا چرا شیطان را آفرید در تفسیر سوره بقره آیه 39 بحث کرده ایم .
هـمـچـنین در مورد وسوسه هاى شیطان در لباسهاى مختلف ، و معنى شیطان در قرآن در جلد ششم صفحه 115 و جلد اول صفحه 136 بحث شده است .
آیه و ترجمه


ربکم الذى یزجى لکم الفلک فى البحر لتبتغوا من فضله انه کان بکم رحیما (66)
و اذا مـسـکم الضر فى البحر ضل من تدعون الا ایاه فلما نجکم الى البر اعرضتم و کان الانسان کفورا (67)
افامنتم ان یخسف بکم جانب البر او یرسل علیکم حاصبا ثم لا تجدوا لکم وکیلا (68)
ام امـنـتـم ان یـعیدکم فیه تارة اخرى فیرسل علیکم قاصفا من الریح فیغرقکم بما کفرتم ثم لا تجدوا لکم علینا به تبیعا (69)


ترجمه :

66 - پـروردگارتان کسى است که کشتى را در دریا براى شما به حرکت در مى آورد تا از نعمت او بهره مند شوید، او نسبت به شما مهربان است .
67 - و هنگامى که در دریا ناراحتى به شما برسد همه کس را جز او فراموش خواهید کرد، اما هنگامى که شما را به خشکى نجات دهد روى مى گردانید، و انسان کفران کننده است !.
68 - آیا از این ایمن هستید که در خشکى (با یک زلزله شدید) شما را در زمین فرو ببرد یا طـوفـانـى از سنگریزه بر شما بفرستد (و در آن مدفونتان کند) سپس حافظ (و یاورى ) براى خود نیابید؟!
69 - یا اینکه ایمن هستید که بار دیگر شما را به دریا بازگرداند و تندباد کوبنده اى بـر شـمـا بـفـرستد و شما را بخاطر کفرتان غرق کند، حتى کسى که خونتان را مطالبه نماید پیدا نکنید.
تفسیر:
با اینهمه نعمت اینهمه کفران چرا؟!
ایـن آیـات بـحثهائى را که در زمینه توحید و مبارزه با شرک در گذشته داشتیم تعقیب مى کـنـد، و از دو راه مـخـتـلف (راه استدلال و برهان - و راه وجدان و درون ) در این موضوع وارد بحث مى شود.
نـخـسـت بـه تـوحـیـد استدلالى اشاره کرده ، مى گوید: (پروردگار شما کسى است که کـشـتى را در دریا به حرکت در مى آورد، حرکتى مداوم و مستمر)! (ربکم الذى یزجى لکم الفلک فى البحر).
بـدیـهـى اسـت بـراى حرکت کشتیها در دریا، نظاماتى دست بدست هم داده تا این امر فراهم گردد: از یکسو آب به صورت مرکبى راهوار آفریده شده ، از سوى دیگر وزن مخصوص بعضى از اشیاء سبکتر از آب است آنچنان که روى آب بماند، و یا اگر سنگینتر است آنرا به شکلى مى توان ساخت که عملا وزن مخصوصى کمتر از آب پیدا کند، بطورى که طاقت تحمل بارهاى سنگین و انسانهاى فراوانى داشته باشد.
از سـوى سـوم نـیـروى مـحرکى لازم است ، که در زمانهاى گذشته بادهاى منظمى بود که بـر صـفـحه اقیانوسها با نظم خاصى مى وزید، و آشنائى به زمان و مسیر و سرعت این بـادهـا بـه نـاخـدایـان امـکـان مى داد که از نیروى عظیم آن براى حرکت کشتیهاى بادبانى اسـتـفـاده کـنـند، ولى امروز از نیروى بخار که برادر باد است براى حرکت کشتیهاى عظیم استفاده مى شود.
از سـوى چـهـارم نـیاز به وسیله راهیابى است که در گذشته خورشید و ستارگان آسمان بودند و امروز قطب نماها و نقشه ها هستند.
بـه هـر حـال اگر این چهار موضوع دست به دست هم نمى دادند و براى حرکت منظم کشتیها هـم آهـنـگ نـمـى شـدنـد انـسـان از ایـن وسـیـله بـسـیـار مـهـم حمل و نقل و مرکب سوارى راهوار محروم مى ماند.
البـتـه مـى دانـیـد کـشتیها همیشه بزرگترین وسیله نقلیه انسانها بوده و هستند، هم اکنون کشتیهاى غول پیکرى داریم که به اندازه یک شهر کوچک وسعت و سرنشین دارند.
سـپـس اضـافـه مـى کـنـد: (هـدف از ایـن بـرنـامـه آنـسـت کـه شـمـا از فضل خدا بهره گیرید) (لتبتغوا من فضله ).
بـراى مـسـافـرتـهـاى خـودتـان ، بـراى نـقـل و انـتـقـال مال التجاره ها، و براى آنچه به دین و دنیاى شما کمک مى کند.
(چرا که خداوند نسبت به شما مهربان است ) (انه کان بکم رحیما).
از ایـن تـوحـیـد اسـتـدلالى کـه گوشه کوچکى از نظام آفرینش را که حاکى از مبدء علم و قـدرت و حـکـمـت آفـریـدگـار اسـت نـشـان مـى دهـد، بـه استدلال فطرى منتقل مى شود و مى گوید: فراموش نکنید: (هنگامى که ناراحتیها در دریا بـه شما برسد (و گرفتار طوفان و امواج کوبنده و وحشتناک شوید) تمام معبودهائى را کـه مـى خـوانـیـد جـز خـدا از نـظـر شـمـا گـم مـى شـود) (و اذا مـسکم الضر فى البحر ضل من تدعون الا ایاه ).
و باید گم شود چرا که طوفان حوادث پرده هاى تقلید و تعصب را که بر فطرت آدمى افـتـاده کـنـار مى زند، و نور فطرت که نور توحید و خداپرستى و یگانه پرستى است جلوه گر مى شود، آرى در چنین لحظاتى همه معبودهاى پندارى و خیالى که
نـیـروى تـوهم انسان به آنها قدرت بخشیده بود همچون برف در آفتاب تابستان آب مى شوند و از ذهن محو مى گردند و تنها نور الله در آن مى درخشد.
ایـن یـک قانون عمومى است که تقریبا هر کس آن را تجربه کرده است که در گرفتاریها هـنـگـامـى کـه کـارد بـه اسـتـخـوان مى رسد، موقعى که اسباب ظاهرى از کار مى افتند، و کمکهاى مادى ناتوان مى گردند، انسان به یاد مبدء بزرگى از علم و قدرت مى افتد که او قادر بر حل سختترین مشکلات است .
کار نداریم که نام این مبدء را چه بگذارند همینقدر مى دانیم روزنه امیدى به قلب گشوده مـى شـود و نور لطیف و نیرومندى در دل مى پاشد، این یکى از نزدیکترین راهها به سوى خدا است ، راهى از درون جان و سویداى قلب .
سـپـس اضـافـه مـى کند: اما شما فراموشکاران (هنگامى که دست قدرت الهى شما را به سـوى خـشـکـى نجات داد به او پشت مى کنید و رو مى گردانید و اصولا انسان کفران کننده است ) (فلما نجاکم الى البر اعرضتم و کان الانسان کفورا).
بار دیگر پرده هاى غرور و غفلت ، تقلید و تعصب ، این نور الهى را مى پوشاند و گرد و غبار عصیان و گناه و سرگرمیهاى زندگى مادى ، چهره تابناک آن را پنهان مى سازد.
ولى آیـا فـکـر مى کنید خداوند در خشکى و قلب صحرا نمى تواند شما را به مجازاتهاى شدید مبتلا سازد؟: (آیا شما از این ایمنید که به فرمان او زمین بشکافد و شما را در کام خود فرو ببرد)؟ (افامنتم ان یخسف بکم جانب البر).
و (آیـا از این ایمنید که طوفانى از سنگ بر شما ببارد و شما را در زیر سنگها مدفون سازد (عذابى که به مراتب از غرق در دریاها سختتر است ) سپس حافظ
و نگهبانى پیدا نکنید؟!) (او یرسل علیکم حاصبا ثم لا تجدوا لکم وکیلا).
بـیـابـانـگـردان کـه مـخـصـوصـا بـا ایـن مـسـاله آشـنـا بـودنـد کـه گـاهـى طـوفـان در دل بـیـابـانـهـا مـى وزیـد و تـوده اى از شـن و سـنـگـریـزه را بـا خـود حـمـل مـى کـرد و در نـقـطـه دیـگـر فـرود مـى آورد، و تـلى عـظـیـم تـشـکـیـل مـى داد به گونه اى که گاهى قطار شتران در زیر آن دفن مى شدند، اهمیت این تهدید را بیشتر درک مى کردند.
سپس اضافه مى کند: اى فراموشکاران آیا گمان کردید این آخرین بار بود که شما نیاز بـه سـفـر دریا پیدا کردید؟ (آیا از این ایمن هستید که بار دیگر بر اثر ضرورتها و نیازها خداوند شما را به قلب دریا بفرستد، و در آنجا به تندبادهاى کوبنده فرمان دهد کـه شـما را به خاطر کفر و کفرانتان غرق کند و آنگاه حتى کسى که خون شما را مطالبه کـنـد و بـگـویـد چـرا؟ وجـود نـداشـتـه بـاشـد)؟! (ام امـنـتـم ان یـعـیـدکم فیه تارة اخرى فیرسل علیکم قاصفا من الریح فیغرقکم بما کفرتم ثم لا تجدوا لکم علینا به تبیعا).
نکته ها:
1 - انسانهاى کم ظرفیت
ایـن حـالت کـه بـه هنگام ظهور مشکلات به یاد خدا بیفتند و در راحتى او را فراموش کنند، حالت بسیارى از مردم است ، در این گونه افراد، طبیعت ثانوى ، فراموشکارى است و عدم توجه به واقعیات زندگى .
بـنـابراین توجه به خدا و واقعیات زندگى ، یک حالت استثنائى براى آنها محسوب مى شود که نیاز به عوامل فوق العاده دارد، مادام که آن حالت فوق العاده
مـوجـود اسـت بـه یـاد خـدا هستند، اما به محض اینکه بر طرف شد به طبیعت انحرافى خود باز مى گردند، و خدا را به دست فراموشى مى سپرند.
خـلاصه کمتر کسى را مى توان پیدا کرد که در مشکلات سخت و طاقتفرسا به پیشگاه با عـظـمـت خـدا سـر فـرود نـیـاورد ولى مـى دانیم این بیدارى و (توجه اضطرارى )، بى ارزش است .
افراد باایمان و مسلمانان راستین ، آنها هستند که در راحتى و بلا، در سلامت و بیمارى ، در فـراوانـى و قـحـطـى ، در زنـدان و بـر تـخـت قـدرت ، و خـلاصـه در هـمـه حـال بـه یـاد او مى باشند، و اصولا این تغییر حالات به هیچوجه آنها را دگرگون نمى سازد.
روحـشـان بـقـدرى بـزرگ اسـت کـه هـمـه ایـنـها را در خود هضم مى کند، همچون على (علیه السـلام ) کـه عـبـادت و زهـد و رسـیـدگـیش به دردمندان ، بر تخت قدرت همان بود که در گوشه انزوا.
چنانکه خودش در صفات پرهیزکاران مى فرماید: نزلت انفسهم منهم فى البلاء کالتى نزلت فى الرخاء: (حال آنها در بلا و راحتى یکسان است ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت