تفسیرنمونه سوره اسراء (قسمت3)

دنیاى امروز که احساس مضیقه در پارهاى از مواد مى کند، سخت به این موضوع توجه کرده اسـت تـا آنجا که از همه چیز استفاده مى کند، از زباله بهترین کود مى سازند، و از تفاله هـا، وسـائل مـورد نـیـاز، و حـتـى از فـاضـل آبـهـا پـس از تـصـفـیـه کـردن آب قـابـل اسـتـفـاده بـراى زراعـت درسـت مـى کنند، چرا که احساس کرده اند مواد موجود در طبیعت نـامـحـدود نـیـسـت که به آسانى بتوان از آنها صرف نظر کرد، باید از همه به صورت (دورانى ) بهره گیرى نمود.
4 - آیا میانه روى در انفاق با ایثار تضاد دارد؟!
بـا در نـظـر گـرفـتـن آیـات فـوق کـه دسـتـور بـه (رعـایـت اعتدال در انفاق ) مى دهد این سؤ ال پیش مى آید که در سوره (دهر) و آیات دیگر قرآن و همچنین روایات ستایش و مدح ایثارگران را مى خوانیم که حتى در نهایت سختى از خود مى گیرند و به دیگران مى دهند، این دو چگونه با هم سازگار است ؟!
دقـت در شـان نـزول آیـات فـوق ، و هـمـچـنـیـن قـرائن دیـگـر، پـاسـخ ایـن سـؤ ال را روشـن مـى سـازد و آن ایـنـکـه : دسـتـور بـه رعـایـت اعـتـدال درجائى است که بخشش فراوان سبب نابسامانیهاى فوق العاده اى در زندگى خود انسان گردد، و به اصطلاح (ملوم و محسور) شود.
و یـا ایـثـار سـبـب ناراحتى و فشار بر فرزندان او گردد و نظام خانوادگیش را به خطر افکند، و در صورتى که هیچیک از اینها تحقق نیابد مسلما ایثار بهترین راه است .
از ایـن گـذشـتـه رعـایـت اعتدال یک حکم عام است و ایثار یک حکم خاص که مربوط به موارد معینى است و این دو حکم با هم تضادى ندارند.
آیه و ترجمه


و لا تقتلوا اولدکم خشیة املق نحن نرزقهم و ایاکم ان قتلهم کان خطا کبیرا (31)
و لا تقربوا الزنى انه کان فحشة و ساء سبیلا (32)
و لا تـقـتـلوا النـفـس التـى حـرم الله الا بـالحـق و مـن قـتـل مـظـلومـا فـقـد جـعـلنـا لولیـه سـلطـانـا فـلا یـسـرف فـى القتل انه کان منصورا (33)
و لا تـقـربوا مال الیتیم الا بالتى هى احسن حتى یبلغ اشده و اوفوا بالعهدان العهد کان مسولا (34)
و اوفوا الکیل اذا کلتم و زنوا بالقسطاس المستقیم ذلک خیر و احسن تاویلا (35)


ترجمه :

31 - و فـرزنـدانـتان را از ترس فقر به قتل نرسانید، ما آنها و شما را روزى مى دهیم ، مسلما قتل آنها گناه بزرگى است .
32 - و نزدیک زنا نشوید که کار بسیار زشت و بد راهى است .
33 - و کـسـى را کـه خـداونـد خـونـش را حـرام شـمـرده بـه قتل نرسانید، جز به حق ، و آن
کـس کـه مـظـلوم کـشـتـه شـده بـراى ولیـش سـلطـه (حـق قـصـاص ) قـرار دادیـم ، امـا در قتل اسراف نکند، چرا که او مورد حمایت است .
34 - و بـه مـال یـتـیـم - جـز بـه طـریـقـى که بهترین طریق است - نزدیک نشوید تا به سـرحـد بـلوغ بـرسـد، و بـه عـهـد (خـود) وفـا کـنـیـد کـه از عـهـد سـؤ ال مى شود.
35 - و بـه هـنـگامى که پیمانه مى کنید حق پیمانه را ادا نمائید و با ترازوى درست وزن کنید این براى شما بهتر و عاقبتش نیکوتر است .
تفسیر:
شش حکم مهم
در تـعـقـیـب بـخشهاى مختلفى از احکام اسلامى که در آیات گذشته آمد آیات مورد بحث به بـخـش دیـگـرى از ایـن احکام پرداخته و شش حکم مهم را ضمن 5 آیه با عباراتى کوتاه اما پرمعنى و دلنشین شرح مى دهد.
نـخـسـت بـه یـک عـمـل زشـت جـاهـلى کـه از فـجـیـعترین گناهان بود اشاره کرده مى گوید: (فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانید) (و لا تقتلوا اولادکم خشیة املاق ).
روزى آنـهـا بـر شـما نیست ، (آنها و شما را ما روزى مى دهیم ) (نحن نرزقهم و ایاکم ): (چرا که قتل آنها گناه بزرگى بوده و هست ) (ان قتلهم کان خطا کبیرا).
از این آیه به خوبى استفاده مى شود که وضع اقتصادى اعراب جاهلى آنقدر سخت و ناراحت کـنـنـده بـوده که حتى گاهى فرزندان دلبند خود را از ترس عدم توانائى اقتصادى به قتل مى رساندند.
در ایـنـکه عرب جاهلى آیا فقط دختران را به زیر خاک پنهان مى کرد، و یا پسران را نیز از ترس فقر به قتل مى رساند در میان مفسران گفتگو است .
بـعـضـى مـعـتـقـدنـد ایـنـهـا هـمـه اشـاره بـه زنـده بـه گور کردن دختران است که به دو دلیـل ایـن کـار را انـجـام مى دادند یکى اینکه مبادا در آینده در جنگها به اسارت دشمنان در آیـنـد نـوامـیس آنان به چنگال بیگانه بیفتد!! دیگر اینکه فشار فقر و عدم توانائى بر تـامـیـن هـزیـنـه زنـدگى آنها سبب قتلشان مى شد، چرا که دختر در آن جامعه تولید کننده نبوده بلکه غالبا مصرف کننده محسوب مى شد.
درسـت اسـت کـه پـسـران نـیز در آغاز عمر مصرف کننده بودند ولى عرب جاهلى همیشه به پسران به عنوان یک سرمایه مهم مى نگریست و حاضر به از دست دادن آنها نبود.
بـعـضـى دیـگـر عـقیده دارند که آنها دو نوع قتل فرزند داشتند: نوعى که به پندار غلط خودشان به خاطر حفظ ناموس بود و این اختصاص به دختران داشت ، و نوعى دیگر که از تـرس فـقـر صـورت مـى گـرفت و آن جنبه عمومى داشت و پسر و دختر در آن تفاوت نمى کرد.
ظـاهـر تـعبیر آیه که ضمیر جمع مذکر در آن به کار رفته (قتلهم ) مى تواند دلیلى بر ایـن نـظـر بـوده بـاشـد، زیـرا اطـلاق جمع مذکر به پسر و دختر به طور مجموع از نظر ادبیات عرب ممکن است ولى براى خصوص دختران بعید به نظر مى رسد.
امـا ایـنکه گفته شد پسران قادر بر تولید بودند و سرمایه اى محسوب مى شدند کاملا صـحـیـح اسـت ، ولى ایـن در صـورتـى اسـت کـه توانائى بر هزینه آنها در کوتاه مدت داشـتـه بـاشـنـد، در حـالى کـه گـاهى آنقدر در فشار بودند که حتى توانائى بر اداره زنـدگـى آنـهـا در کـوتـاه مـدت هـم نـداشـتـنـد (و بـه هـمـیـن دلیل تفسیر دوم صحیحتر به نظر مى رسد).
بـه هـر حال این یک تو هم بیش نبود که روزى دهنده فرزندان پدر و مادرند، خداوند اعلام مـى کـنـد کـه ایـن پـندار شیطانى را از سر بدر کنند و به تلاش و کوشش هر چه بیشتر برخیزند، خدا هم کمک نموده ، زندگى آنها را اداره مى کند.
قابل توجه اینکه ما از این جنایت زشت و ننگین وحشت مى کنیم ، در حالى
که همین جنایت در شکل دیگرى در عصر ما و حتى به اصطلاح در مترقى ترین جوامع انجام گـیـرد، و آن اقـدام بـه سـقـط جنین در مقیاس بسیار وسیع به خاطر جلوگیرى از افزایش جـمـعـیت و کمبودهاى اقتصادى است (براى توضیح بیشتر به تفسیر آیه 151 سوره انعام جلد 6 تفسیر نمونه صفحه 33 مراجعه فرمائید).
تـعـبیر به (خشیة املاق ) نیز اشاره لطیفى به نفى این پندار شیطانى است ، در واقع مى گوید این تنها یک ترس است که شما را به این خیانت بزرگ تشویق مى کند، نه یک واقـعـیـت . ضـمـنـا بـایـد تـوجـه داشـت کـه جـمـله کـان خطا کبیرا با توجه به اینکه کان فـعـل مـاضـى اسـت اشـاره و تـاکـیـد بـر ایـن مـوضـوع اسـت کـه قتل فرزندان گناهى است بزرگ که از قدیم در میان انسانها شناخته شده ، و زشتى آن در اعماق فطرت جاى دارد، لذا مخصوص به عصر و زمانى نیست .
2ـ گـنـاه بـزرگ دیـگـرى کـه آیـه بـعـد بـه آن اشـاره مـى کـنـد مـسـاله زنـا و عـمـل مـنـافـى عـفـت اسـت مـى گـویـد: (نـزدیـک زنـا نـشـویـد چـرا کـه عـمـل بـسـیـار زشـتى است و راه و روش بدى است ) (و لا تقربوا الزنا انه کان فاحشة و ساء سبیلا).
در این بیان کوتاه به سه نکته اشاره شده .
الف - نـمـى گـویـد زنـا نـکـنـیـد، بـلکـه مـى گـویـد بـه ایـن عـمـل شـرم آور نزدیک نشوید، این تعبیر علاوه بر تاکیدى که در عمق آن نسبت به خود این عـمـل نـهـفته شده ، اشاره لطیفى به این است که آلودگى به زنا غالبا مقدماتى دارد که انـسـان را تـدریـجـا به آن نزدیک مى کند، چشمچرانى یکى از مقدمات آن است ، برهنگى و بى حجابى مقدمه دیگر، کتابهاى بدآموز و (فیلمهاى آلوده ) و (نشریات فاسد) و (کانونهاى فساد) هر یک مقدمه اى براى این کار محسوب مى شود.
هـمـچـنـیـن خـلوت بـا اجـنـبـیـه (یـعـنـى بـودن مـرد و زن نـامـحـرم در یـک مکان خالى و تنها) عامل وسوسه انگیز دیگرى است .
بـالاخـره تـرک ازدواج بـراى جـوانـان ، و سـخـتـگـیـریـهـاى بـى دلیـل طـرفـیـن در ایـن زمینه ، همه از عوامل (قرب به زنا) است که در آیه فوق با یک جمله کوتاه همه آنها را نهى مى کند، و در روایات اسلامى نیز هر کدام جداگانه مورد نهى قرار گرفته است .
ب - جـمـله (انـه کـان فـاحـشـة ) کـه مـشـتـمـل بـر سـه تـاکـیـد اسـت (ان و اسـتـفـاده از فعل ماضى و تعبیر به فاحشه ) عظمت این گناه آشکار را آشکارتر مى کند.
ج - جـمـله (سـاء سـبـیـلا) (راه زنـا بـد راهـى اسـت ) بـیـانـگـر ایـن واقـعـیت است که این عمل راهى به مفاسد دیگر در جامعه مى گشاید.
فلسفه تحریم زنا
1 - پـیـدایـش هـرج و مـرج در نـظـام خـانـواده ، و از میان رفتن رابطه فرزندان و پدران ، رابـطـهـاى کـه وجـودش نـه تـنـهـا سـبـب شـنـاخـت اجـتـمـاعـى اسـت ، بـلکـه مـوجـب حـمـایـت کـامـل از فـرزنـدان مـى گـردد، و پـایـه هـاى مـحـبـتـى را کـه در تـمـام طول عمر سبب ادامه این حمایت است مى گذارد.
خـلاصه ، در جامعه اى که فرزندان نامشروع و بى پدر فراوان گردند روابط اجتماعى کـه بـر پـایـه روابـط خـانـوادگـى بـنـیـان شـده سـخـت دچـار تزلزل مى گردد.
بـراى پـى بـردن بـه اهـمیت این موضوع کافى است یک لحظه چنین فکر کنیم که چنانچه زنـا در کـل جـامـعه انسانى مجاز گردد و ازدواج برچیده شود، فرزندان بى هویتى که در چـنـیـن شـرائطـى متولد شوند تحت پوشش حمایت کسى نیستند، نه در آغاز تولد و نه به هنگام بزرگ شدن .
از ایـن گـذشـتـه از عنصر محبت که نقش تعیین کننده اى در مبارزه با جنایتها و خشونتها دارد مـحـروم مـى شـونـد، و جـامـعه انسانى به یک جامعه کاملا حیوانى تواءم با خشونت در همه ابعاد، تبدیل مى گردد.
2 - ایـن عـمـل نـنـگـین سبب انواع برخوردها و کشمکشهاى فردى و اجتماعى در میان هوسبازان اسـت ، داسـتـانـهـائى را کـه بـعـضـى از چـگـونـگـى وضـع داخـل مـحـله هـاى بـدنام و مراکز فساد نقل کرده و نوشته اند به خوبى بیانگر این واقعیت است که در کنار انحرافات جنسى بدترین جنایات رخ مى دهد.
3 - تـجـربـه نـشـان داده و عـلم ثـابـت کـرده اسـت کـه ایـن عـمـل بـاعـث اشاعه انواع بیماریها است و با تمام تشکیلاتى که براى مبارزه با عواقب و آثـار آن امـروز فـراهـم کـرده انـد بـاز آمار نشان مى دهد که تا چه اندازه افراد از این راه سلامت خود را از دست داده و مى دهند.
4 - ایـن عـمـل غـالبـا سـبـب سـقـوط جـنـیـن و کـشـتـن فـرزنـدان و قـطـع نسل مى گردد، چرا که چنین زنانى هرگز حاضر به نگهدارى اینگونه فرزندان نیستند، و اصـولا وجـود فـرزنـد مـانـع بـزرگـى بـر سـر راه ادامـه اعمال شوم آنان مى باشد، لذا همیشه سعى مى کنند آنها را از میان ببرند.
و ایـن فـرضـیـه کـاملا موهوم که مى توان اینگونه فرزندان را در مؤ سساتى زیر نظر دولتها جمع آورى کرد شکستش در عمل روشن شده ، و ثابت گردیده که پرورش فرزندان بـى پـدر و مـادر بـه ایـن صـورت چـقـدر مـشـکـلات دارد، و تـازه مـحـصـول بسیار نامرغوبى است ، فرزندانى سنگدل : جنایتکار بى شخصیت و فاقد همه چیز!
5 - نـبـایـد فـرامـوش کرد که هدف از ازدواج تنها مساله اشباع غریزه جنسى نیست ، بلکه اشـتـراک در تـشکیل زندگى و انس روحى و آرامش فکرى ، و تربیت فرزندان و همکارى در هـمـه شـئون حیات از آثار ازدواج است که بدون اختصاص زن و مرد به یکدیگر و تحریم زنان هیچیک از اینها امکان پذیر نیست .
امـام عـلى بـن ابـى طـالب (عـلیـه السـلام ) در حدیثى مى گوید: از پیامبر شنیدم چنین مى فرمود:
فى الزنا ست خصال : ثلث فى الدنیا و ثلث فى الاخرة :
فاما اللواتى فى الدنیا فیذهب بنور الوجه ، و یقطع الرزق ، و یسرع
الفناء.
و امـا اللواتـى فـى الاخـرة فـغـضـب الرب و سـوء الحـسـاب و الدخول فى النار - او الخلود فى النار -:
در زنا شش اثر سوء است ، سه قسمت آن در دنیا و سه قسمت آن در آخرت است .
امـا آنـهـا کـه در دنـیـا است یکى این است که صفا و نورانیت را از انسان مى گیرد روزى را قطع مى کند، و تسریع در نابودى انسانها مى کند.
و امـا آن سـه کـه در آخـرت اسـت غـضـب پـروردگـار، سـخـتـى حـسـاب و دخول - یا خلود - در آتش دوزخ است .
3 - حـکـم دیـگـر کـه آیـه بـعـد بـه آن اشـاره مـى کـنـد احـتـرام خون انسانها و حرمت شدید قـتـل نـفـس اسـت مـى گـویـد: (کـسـى کـه خـداونـد خـونـش را حـرام کـرده اسـت بـه قتل نرسانید مگر آنجا که به حق باشد) (و لا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق ).
احـتـرام خـون انـسـانـهـا و حـرمـت قـتـل نفس از مسائلى است که همه شرایع آسمانى و قوانین بـشـرى در آن مـتـفـقـنـد، و آن را یـکـى از بـزرگترین گناهان مى شمرند، ولى اسلام اهمیت بیشترى به این مساله داده است تا آنجا که قتل یک انسان را همانند کشتن همه انسانها شمرده اسـت : مـن قـتـل نـفـسـا بـغـیـر نـفـس او فـسـاد فـى الارض فـکـانـمـا قتل الناس جمیعا (سوره مائده آیه 32).
و حتى از بعضى از آیات قرآن چنین استفاده مى شود که مجازات خلود در آتش که مخصوص کـفـار اسـت بـراى قـاتـل تـعـیـیـن شـده کـه سـابـقـا گـفـتـیـم مـمـکـن اسـت ایـن تـعـبـیـر دلیـل آن بـاشـد کـه افـرادى که دستشان به خون بى گناهان آلوده مى شود با ایمان از دنیا نخواهند رفت ! و من قتل مؤ منا متعمدا فجزاؤ ه جهنم خالدا
فیها (سوره نساء آیه 93).
حـتـى در اسـلام بـراى کـسانى که اسلحه به روى مردم بکشند مجازات سنگینى به عنوان (مـحـارب ) تـعـیـیـن شـده اسـت کـه شـرح آن در کـتـب فـقـهـى آمـده و مـا در ذیل آیه 33 سوره مائده به آن اشاره کردیم .
نه تنها قتل نفس بلکه کمترین و کوچکترین آزار یک انسان از نظر اسلام مجازات دارد، و مى تـوان بـا اطـمـیـنـان گـفـت ایـنـهـمـه احـتـرام کـه اسـلام بـراى خـون و جـان و حـیـثـیت انسان قائل شده است در هیچ آئینى وجود ندارد.
ولى درسـت بـه همین دلیل مواردى پیش مى آید که احترام خون برداشته مى شود، و این در مـورد کـسـانـى اسـت که مرتکب قتل و یا گناهى همانند آن شده اند، لذا در آیه فوق بعد از ذکـر یـک اصـل کلى در زمینه حرمت قتل نفس بلا فاصله با جمله (الا بالحق ) این گونه افراد را استثناء مى کند.
در حـدیـث مـعـروفـى از پـیـامـبـر اسـلام (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى خـوانـیم : لا یـحـل دم امـرء مـسـلم یـشـهـد ان لا اله الا الله و ان مـحـمـدا رسـول الله الا بـاحـدى الثـلاث : النـفس بالنفس ، و الزانى المحصن ، و التارک لدینه المـفارق للجماعة : (خون هیچ مسلمان که شهادت به وحدانیت خدا و نبوت پیامبر اسلام مى دهـد حـلال نـیست مگر سه گروه : قاتل ، زانى محصن ، و آن کس که دین خود را رها کند و از جماعت مسلمین بیرون رود.
امـا قـاتـل کـه تـکـلیـفش روشن است و در قصاص او حیات جامعه و تامین امنیت نفوس است ، و اگـر حـق قصاص به اولیاى مقتول داده نشود قاتلان جسور و جرى مى شوند و امنیت جامعه مختل مى گردد.
و اما زانى محصن قتل او در برابر یکى از زشتترین گناهان است که با خون برابرى مى کند.
و قـتـل مرتد جلو هرج و مرج را در جامعه اسلامى مى گیرد، و همانگونه که قبلا گفته ایم ایـن حـکـم یـک حـکـم سـیـاسـى بـراى حـفـظ نـظـام اجـتـمـاعـى در مـقـابـل امـورى اسـت کـه نـه تـنـهـا امـنـیـت اجـتـمـاعـى بـلکـه اصل نظام اسلام را تهدید مى کند.
اصولا اسلام کسى را مجبور به پذیرش این آئین نمى کند، بلکه برخورد آن با پیروان آئیـن هـاى دیگر تنها یک برخورد منطقى توام با بحث آزاد است ، ولى اگر کسى اسلام را بـا مـیل خود پذیرفت و جزء جامعه اسلامى شد، و طبعا از اسرار مسلمین آگاه گردید، سپس تـصـمـیـم گـرفـت از ایـن آئیـن بـازگـردد و عـمـلا اسـاس نـظـام را تـضـعـیـف کـنـد و تـزلزل در ارکـان جـامـعـه اسـلامـى ایـجـاد نـمـایـد مـسـلمـا ایـن کـار قابل تحمل نیست و با شرائطى که در فقه اسلامى آمده است حکم آن اعدام است .
البته احترام به خون انسانها در اسلام مخصوص مسلمانها نیست ، بلکه غیر مسلمانانى که بـا مـسـلمـیـن سـر جـنـگ نـدارنـد و در یـک زنـدگـى مـسالمت آمیز با آنها بسر میبرند، جان و مال و ناموسشان محفوظ است و تجاوز به آن حرام و ممنوع .
سـپس به حق قصاص که براى اولیاى دم ثابت است اشاره کرده ، مى گوید: (کسى که مـظـلوم کـشـتـه شـود بـراى ولى او سـلطـه قـرار دادیـم ) (سـلطـه قـصـاص قاتل ) (و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا).
امـا در عـیـن حـال (او نـبـایـد بـیـش از حـق خـود مـطـالبـه کـنـد و در قـتـل اسـراف نـمـایـد چـرا کـه او مـورد حـمـایـت اسـت ) (فـلا یـسـرف فـى القـتـل انـه کان منصورا). آرى اولیاى مقتول مادام که در مرز اسلام گام برمیدارند و از حد خود تجاوز نکرده اند مورد نصرت الهى هستند.
این جمله اشاره به اعمالى که در زمان جاهلیت بود، و در امروز نیز گاهى
صـورت مـى گـیـرد کـه احـیـانـا در بـرابـر کـشـتـه شـدن یـک نـفـر از یـک قـبـیـله ، قـبیله مقتول خونهاى زیادى را مى ریزند.
و یـا ایـنـکـه در بـرابـر کـشـتـه شـدن یکنفر افراد بى گناه و بى دفاع دیگرى غیر از قـاتـل را بـه قـتـل مـى رسـانـنـد، چـنـانـکـه در رسوم عصر جاهلیت مى خوانیم هر گاه فرد سـرشـنـاسـى از قـبـیـلهـاى کـشـتـه مـى شـد قـبـیـله مـقـتـول بـه کـشـتـن قـاتـل قـانـع نـبـود، بـلکه لازم بود رئیس قبیله قاتل و یا فرد سرشناس دیگرى را به قتل برسانند هر چند هیچگونه شرکتى در قتل نکرده باشد.
در عصر ما نیز گاهى جنایاتى رخ مى دهد که روى جانیان عصر جاهلیت را سفید مى کند و ما شـاهـد ایـن گـونـه صـحـنـه هـا مـخـصـوصـا از نـاحـیـه اسـرائیـل غـاصـب هـستیم که هر گاه یک جنگجوى فلسطینى سربازى از آنها را بکشد بلا فـاصله بمبهاى خود را بر سر زنان و کودکان فلسطینى فرومى ریزند و گاه دهها نفر انسان بى دفاع و بى گناه را در برابر یک نفر به خاک و خون مى کشند.
عـیـن هـمـین معنى را در جنگ تحمیلى که مزدوران بعث امروز بر ضد کشور اسلامى ما به راه انداخته اند مشاهده مى کنیم باشد که تاریخ آینده در این زمینه قضاوت کند.
مـسـاله رعـایـت عدالت حتى در مورد قاتل در آن حد و پایه است که در وصایاى امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: یا بنى عبد المطلب لا الفینکم تخوضون دماء المـسـلمـیـن خـوضا تقولون قتل امیر المؤ منین ، الا لاتقتلن بى الاقاتلى ، انظروا اذا انامت من ضـربـتـه هـذه فـاضـربـوه ، ضـربـة بـضـربـة ، و لا تـمـثـلوا بـالرجـل : (اى فـرزنـدان عبد المطلب ! مبادا بعد از شهادت من در خون مسلمانان غوطه ور شوید و بگوئید امیر مؤ منان کشته شد، و به بهانه آن خونهائى بریزید، آگاه باشید تنها قاتل من ( عبد الرحمن بن ملجم مرادى ) کشته خواهد شد،
درسـت دقـت کـنـیـد هـنگامى که من از این ضربهاى که او بر من زده است شهید شوم تنها یک ضربه کارى بر او بزنید و بعد از کشتنش بدن او را مثله نکنید).
آیـه بـعـد چـهـارمـیـن دسـتـور از ایـن سـلسـله احـکـام را شـرح مـى دهـد نـخـست به اهمیت حفظ مـال یـتـیـمـان پـرداخـتـه و بـا لحـنـى بـه آنـچـه در مـورد عـمـل مـنـافـى عـفـت در آیـات قـبـل گـذشـت مـى گـویـد: (بـه اموال یتیمان نزدیک نشوید) (و لا تقربوا مال الیتیم ).
نه تنها اموال یتیمان را نخورید بلکه حتى حریم آن را کاملا محترم بشمارید.
ولى از آنـجـا کـه ممکن است این دستور دستاویزى گردد براى افراد ناآگاه که تنها به جنبه هاى منفى مى نگرند، و سبب شود که اموال یتیمان را بدون سرپرست بگذارند و به دست حوادث بسپارند، لذا بلا فاصله استثناء روشنى براى این حکم ذکر کرده مى گوید: مگر به طریقى که بهترین طرق است (الا بالتى هى احسن ).
طـبـق ایـن تـعـبـیـر جـامـع و رسـا، هـر گـونـه تـصـرفـى در امـوال یـتـیـمـان کـه بـه مـنـظور حفظ، اصلاح ، تکثیر و اضافه بوده باشد، و جهات لازم براى پیشگیرى از هدر رفتن این اموال در نظر گرفته شود مجاز است ، بلکه خدمتى است آشکار به یتیمان که قادر بر حفظ مصالح خویشتن نیستند.
البته این وضع (تا زمانى ادامه دارد که به حد رشد فکرى و اقتصادى برسد آنگونه کـه قـرآن در ادامـه آیـه مـورد بحث از آن یاد مى کند تا زمانى که به حد قدرت برسد) (حتى یبلغ اشده ).
اشد از ماده شد (بر وزن جد) به معنى گره محکم است ،
سـپـس تـوسـعـه یـافـتـه و به هر گونه استحکام جسمانى و روحانى گفته شده است ، و منظور از اشد در اینجا رسیدن به حد بلوغ است ، ولى بلوغ جسمانى در اینجا کافى نیست ، بـلکـه بـایـد بـلوغ فـکـرى و اقـتـصـادى نـیـز بـاشـد، بـه گـونهاى که یتیم بتواند امـوال خـود را حـفـظ و نـگـهـدارى کـند و انتخاب این تعبیر براى همین منظور است که البته باید از طریق آزمایش قطعى مشخص گردد.
بـدون شـک در هـر جـامـعـه اى بـر اثـر حوادث گوناگون ایتامى وجود دارند که ملاحظات انـسـانـى و هر حساب دیگر ایجاب مى کند که این یتیمان در تمام جهات زیر پوشش حمایت خیرخواهان جامعه قرار گیرند، به همین دلیل اسلام به این مساله فوق العاده اهمیت داده است کـه بـخشى از آن را در ذیل آیه 2 سوره نساء آوردیم (به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 249 مراجعه فرمائید).
چـیـزى کـه در ایـنـجـا بـایـد اضـافـه کـنـیم این است : در بعضى از روایات یتیم در معنى وسیعترى استعمال شده و به کسانى که از امام و پیشواى خود جدا شده اند و صداى حق به گـوش آنـهـا نـمـى رسـد یـتـیـم اطلاق گردیده است ، و این یکنوع توسعه در مفهوم یتیم و استفاده معنوى از یک حکم مادى است .
5 - سپس به مساله وفاى به عهد پرداخته مى گوید: (به عهد خود وفا کنید چرا که از وفاى به عهد سؤ ال کرده مى شود) (و اوفوا بالعهد ان العهد کان مسولا).
بـسـیـارى از روابـط اجـتـمـاعـى و خـطـوط نـظـام اقـتـصـادى و مسائل سیاسى همگى بر محور عهدها و پیمانها دور مى زند که اگر تزلزلى در آنها پیدا شـود و سـرمـایـه اعـتـمـاد از بین برود به زودى نظام اجتماع فرو مى ریزد و هرج و مرج وحـشـتـنـاکـى بر آن حاکم مى شود، به همین دلیل در آیات قرآن تاکید فراوان روى مساله وفاى به عهد شده است .
عهد و پیمان معنى وسیعى دارد که هم شامل عهدهاى خصوصى در میان افراد
در رابـطـه بـا مـسـائل اقـتـصـادى و کـسـب و کـار و زنـاشـوئى و امـثـال آن مـى گـردد، و هـم شـامـل عهد و پیمانهائى که در میان ملتها و حکومتها برقرار مى گـردد، و از آن بـالاتـر شامل پیمانهاى الهى و رهبران آسمانى نسبت به امتها و امتها نسبت به آنها نیز مى شود.
آخـریـن حـکم در آخرین آیه مورد بحث در رابطه با عدالت در پیمانه و وزن و رعایت حقوق مـردم و مـبـارزه بـا کـم فـروشـى اسـت مـى فـرماید: (هنگامى که با پیمانه چیزى را مى سنجید حق آن را اداء کنید) (و اوفوا الکیل اذا کلتم ).
(و با میزان و ترازوى صحیح و مستقیم وزن کنید) (وزنوا بالقسطاس المستقیم ).
(چرا که این کار به سود شما است ، و عاقبت و سرانجامش از همه بهتر است ) (ذلک خیر و احسن تاءویلا).
نکته ها:
زیان کم فروشى
نخستین نکته اى که باید در اینجا مورد توجه قرار گیرد این است که در قرآن مجید کرارا روى مـسـاله مـبارزه با کم فروشى و تقلب در وزن و پیمانه تکیه و تاکید شده است ، در یـک جـا رعـایـت این نظم را در ردیف نظام آفرینش در پهنه جهان هستى گذارده مى گوید: و السماء رفعها و وضع المیزان ان لا تطغوا فى المیزان : (خداوند آسمان را برافراشت و میزان و حساب در همه چیز گذاشت ، تا شما
در وزن و حساب تعدى و طغیان نکنید) (سوره رحمن آیه 7 و 8).
اشـاره بـه ایـنکه مساله رعایت عدالت در کیل و وزن مساءله کوچک و کم اهمیتى نیست ، بلکه جزئى از اصل عدالت و نظم است که حاکم بر سراسر هستى است .
در جـائى دیـگـر بـا لحـنـى شـدیـد و تـهـدیـدآمـیـز مـى گـویـد: ویل للمطففین الذین اذا اکتالوا على الناس یستوفون ، و اذا کالوهم او وزنوهم یخسرون ، ا لا یـظـن اولئک انـهـم مـبـعـوثـون لیوم عظیم : (واى بر کم فروشان ! آنها که به هنگام خـریـد، حـق خـود را بـطـور کـامـل مـى گـیـرنـد، و بـه هـنـگـام فـروش از کـیـل و وزن کم مى گذارند، آیا آنها گمان نمى کنند که در روز عظیمى برانگیخته خواهند شد، روز رستاخیز در دادگاه عدل خدا) (سوره مطففین آیات 1 - 4).
حـتـى در حـالات بعضى از پیامبران در قرآن مجید مى خوانیم که لبه تیز مبارزه آنها بعد از مـسـاله شرک متوجه کم فروشى بود، و سرانجام آن قوم ستمگر اعتنائى نکردند و به عـذاب شـدیـد الهـى گـرفـتـار و نـابود شدند (به جلد ششم تفسیر نمونه صفحه 249 ذیل آیه 85 سوره اعراف پیرامون رسالت شعیب در مدین مراجعه فرمائید).
اصـولا حـق و عـدالت و نـظـم و حـسـاب در هـمـه چـیـز و هـمـه جـا یـک اصـل اسـاسـى و حـیـاتـى اسـت ، و هـمـانـگـونـه کـه گـفـتـیـم اصـلى اسـت کـه بـر کـل عـالم هـسـتـى حـکـومـت مـى کـنـد، بـنـابـرایـن هـر گـونـه انـحـراف از ایـن اصـل ، خـطـرنـاک و بد عاقبت است ، مخصوصا کم فروشى سرمایه اعتماد و اطمینان را که رکـن مـهـم مـبـادلات اسـت از بـیـن مـى برد، و نظام اقتصادى را به هم مى ریزد. بسیار جاى تـاسـف اسـت کـه گـاه مـى بـیـنـیـم غـیـر مـسـلمـانـان در رعـایـت ایـن اصـل از بـعـضـى از مـسـلمانان وظیفه ناشناس ، پیشقدمترند، و سعى مى کنند اجناسشان را درست با همان وزن و پیمانهاى که روى آن نوشته اند بى کم و کاست به بازارهاى
جهان بفرستند و اعتماد دیگران را از این راه جلب کنند.
آرى آنها مى دانند که اگر انسان اهل دنیا هم باشد راهش همین است که در معامله خیانت نکند.
این موضوع نیز قابل تـوجـه است که از نظر حقوقى کم فروشان ضامن و بدهکار در برابر خریداران هستند و لذا توبه آنها جز به اداى حقوقى را که غصب کرده اند ممکن نیست ، حتى اگر صاحبانش را نشناسند باید معادل آن را به عنوان رد مظالم از طرف صاحبان اصلى به مستمندان بدهند.
2 - نـکـتـه دیگر اینکه گاهى مساله کم فروشى تعمیم داده مى شود به گونه اى که هر نوع کم کارى و کوتاهى در انجام وظائف را شامل مى شود، به این ترتیب کارگرى که از کـار خـود کم مى گذارد، آموزگار و استادى که درست درس نمى دهد کارمندى که به موقع سـر کـار خـود حـاضـر نـمـى شـود و دلسـوزى لازم را نـمـى کـنـد، هـمـه مشمول این حکمند و در عواقب آن سهیمند.
البـتـه الفـاظ آیـاتـى کـه در بـالا گـفـتـه شـد مـسـتـقـیـمـا شـامـل ایـن تـعمیم نیست ، بلکه یک توسعه عقلى است ولى تعبیرى که در سوره (الرحمن ) خـوانـدیـم : و السـماء رفعها و وضع المیزان الا تطغوا فى المیزان اشاره اى به این تعمیم دارد.
3 - (قسطاس ) به کسر قاف و ضم آن (بر وزن مقیاس و گاهى هم بر وزن قرآن نیز اسـتـعـمال شده ) به معنى ترازو است ، بعضى آن را کلمه اى رومى ، و بعضى عربى مى دانـنـد، و گـاهـى گـفـتـه مـى شـود در اصـل مـرکـب از دو کـلمـه (قـسـط) بـه مـعـنـى عـدل و (طـاس ) به معنى کفه ترازو است ، و بعضى گفته اند (قسطاس ) ترازوى بزرگ است در حالى که (میزان ) به ترازوهاى کوچک هم گفته مى شود.
بـه هـر حال قسطاس مستقیم ترازوى صحیح و سالمى است که عادلانه وزن کند، بى کم و کاست !.
جـالب ایـنـکـه در روایـتى از امام باقر (علیه السلام ) در تفسیر این کلمه مى خوانیم : هو المیزان الذى له لسان : (قسطاس ترازوئى است که زبانه دارد).
اشاره به اینکه ترازوهاى بدون زبانه حرکات کفه ها را به طور دقیق نشان نمى دهد، اما هنگامى که ترازو زبانه داشته باشد کمترین حرکات کفه ها روى زبانه منعکس مى شود، و عدالت کاملا رعایت مى گردد.
آیه و ترجمه


و لا تـقـف مـا لیـس لک بـه عـلم ان السـمـع و البـصـر و الفـواد کل اولئک کان عنه مسئولا (36)
و لا تـمـش فـى الارض مـرحـا انـک لن تـخـرق الارض و لن تـبـلغ الجبال طولا (37)
کل ذلک کان سیئه عند ربک مکروها (38)
ذلک مـمـا اوحـى الیـک ربـک مـن الحـکـمـة و لا تـجعل مع الله الها اخر فتلقى فى جهنم ملوما مدحورا (39)
افا صفکم ربکم بالبنین و اتخذ من الملائکة اناثا انکم لتقولون قولا عظیما (40)


ترجمه :

36 - از آنچه نمى دانى پیروى مکن ، چرا که گوش و چشم و دلها همه مسئولند!.
37 - روى زمـیـن بـا تـکـبـر راه مـرو، تـو نـمـى تـوانـى زمـیـن را بـشـکـافـى و طول قامتت هرگز به کوهها نمى رسد؟
38 - همه اینها گناهش نزد پروردگار تو منفور است .
39 - ایـن احـکـام از حـکـمـتـهـائى اسـت کـه پروردگارت به تو وحى فرستاده ، و هرگز مـعـبـودى بـا الله قـرار مـده که در جهنم مى افتى در حالى که مورد سرزنش خواهى بود و رانده
شده (درگاه خدا).
40 - آیـا خـداونـد پـسـران مخصوص شما قرار داد و خودش دخترانى از فرشتگان انتخاب کرد؟! شما سخن بزرگ (و بسیار زشتى ) مى گوئید!
تفسیر:
تنها از علم پیروى کن
در آیـات گـذشـتـه یـک سـلسـله از اصولیترین تعلیمات و احکام اسلامى را خواندیم ، از توحید که خمیر مایه این تعلیمات است گرفته تا دستوراتى مربوط به شئون مختلف زندگى فردى و اجتماعى انسانها.
در آیـات مـورد بحث به آخرین بخش از این احکام مى رسیم که در آن به چند حکم مهم اشاره شده است .
1 - نـخـسـت سخن از لزوم تحقیق در همه چیز به میان آورده ، مى فرماید: (از آنچه به آن علم ندارى پیروى مکن ) (و لا تقف ما لیس لک به علم ).
نـه در عـمـل شخصى خود از غیر علم پیروى کن ، و نه به هنگام قضاوت درباره دیگران ، نه شهادت به غیر علم بده ، و نه به غیر علم اعتقاد پیدا کن .
و به این ترتیب ، نهى از پیروى از غیر علم معنى وسیعى دارد که مسائلى اعتقادى و گفتار و شـهادت و قضاوت و عمل را شامل مى شود، و اینکه بعضى از مفسران آن را به بخشى از ایـن امـور مـحـدود کـرده انـد دلیل روشنى ندارد، زیرا لا تقف از ماده قفو (به وزن عفو) به مـعـنـى دنباله روى از چیزى است ، و مى دانیم دنباله روى از غیر علم ، مفهوم وسیعى دارد که همه آنچه را گفتیم شامل مى شود.
روى این زمینه الگوى شناخت در همه چیز، علم و یقین است ، و غیر آن خواه (ظن و گمان ) بـاشـد یـا (حـدس و تـخـمـیـن ) یـا (شـک و احـتـمـال ) هـیـچـکـدام قابل اعتماد نیست .
آنها که بر اساس این امور اعتقادى پیدا مى کنند، یا به قضاوت و داورى
مـى نـشـیـنـنـد، یا شهادت مى دهند، و یا حتى در عمل شخصى خود طبق آن رفتار مى کنند بر خلاف این دستور صریح اسلامى گام برداشته اند.
و بـه تـعـبـیـر دیـگـر نـه شـایـعـات مـى تـوانـد مـقـیـاس قـضـاوت و شـهـادت و عمل گردد و نه قرائن ظنى و نه اخبار غیر قطعى که از منابع غیر موثق بما مى رسد.
و در پـایـان آیـه دلیـل ایـن نـهـى را چـنـیـن بـیـان مـى کـنـد کـه : (گـوش و چـشـم و دل هـمـگـى مـسـئولنـد) و در بـرابـر کـارهـائى کـه انـجـام داده انـد از آنـهـا سـؤ ال مى شود (ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولا).
ایـن مـسـئولیـتها به خاطر آن است که سخنانى را که انسان بدون علم و یقین مى گوید یا به این طریق است که از افراد غیر موثق شنیده ، و یا مى گوید دیده ام در حالى که ندیده ، و یـا در تـفـکـر خـود دچـار قضاوتهاى بى ماخذ و بى پایه اى شده که با واقعیت منطبق نـبـوده اسـت ، بـه هـمـیـن دلیـل از چـشـم و گـوش و فـکـر و عـقـل او سـؤ ال مـى شـود کـه آیـا واقـعـا شـمـا بـه ایـن مـسـائل ایـمـان داشـتـیـد کـه شـهـادت دادیـد، یـا قـضـاوت کـردیـد، یا به آن معتقد شدید و عمل خود را بر آن منطبق نمودید؟!
گـر چـه بـعـضـى از مـفـسـران گـفـتـه انـد کـه مـنـظـور از سـؤ ال کـردن از ایـن اعـضـاء سـؤ ال از صـاحـبان آنها است ، ولى با توجه به اینکه قرآن در آیات دیگر (مانند آیه 21 فصلت ) تصریح مى کند که روز قیامت ، اعضاء پیکر انسان و حـتى پوست تنش به سخن در مى آیند و حقایق را بازگو مى کنند، هیچ دلیلى ندارد که ما ظـاهـر آیـه را رهـا سـازیـم و نـگـوئیـم از خـود ایـن اعـضـاء سـؤ ال مى شود.
امـا ایـنـکـه چرا از میان حواس انسان تنها اشاره به چشم و گوش شده است ، دلیلش روشن اسـت ، زیـرا مـعـلومـات حـسـى انـسـان غـالبـا از ایـن دو طـریـق حاصل مى شود و بقیه تحت الشعاع آنها هستند.
یک درس مهم براى برقرارى نظم اجتماعى
در آیـه اى کـه خـوانـدیم به یکى از مهمترین اصول زندگى اجتماعى اشاره شده است که نـادیـده گـرفـتـن آن نـتـیـجـه اى جـز هرج و مرج اجتماعى و از بین رفتن روابط انسانى و پیوندهاى عاطفى نخواهد داشت .
و اگـر بـراستى این برنامه قرآنى در کل جامعه انسانى و همه جوامع بشرى بطور دقیق اجـرا شود بسیارى از نابسامانیها که از شایعه سازى و جوسازى و قضاوتهاى عجولانه و گمانهاى بى اساس و اخبار مشکوک و دروغ سرچشمه مى گیرد برچیده خواهد شد.
در غیر این صورت ، هرج و مرج در روابط اجتماعى همه جا را فرا خواهد گرفت ، هیچکس از گمان بد دیگرى در امان نخواهد بود، هیچکس به دیگرى اطمینان پیدا نخواهد کرد، و آبرو و حیثیت افراد همواره در مخاطره قرار خواهد گرفت .
در بسیارى دیگر از آیات قرآن و روایات اسلامى روى این موضوع تکیه شده است از جمله :
1 - آیـاتـى کـه افـراد بـى ایـمـان را نسبت به پیروى از ظن و گمان شدیدا مورد نکوهش قـرار داده اسـت مـانند: و ما یتبع اکثرهم الا ظنا ان الظن لا یغنى من الحق شیئا: (اکثر آنها در قـضـاوتهاى خود تنها از ظن و گمان پیروى مى کنند در حالى که ظن و گمان به هیچوجه انسان را به حق و حقیقت نمى رساند) (سوره یونس آیه 36).
2 - در جاى دیگر پیروى از گمان در ردیف پیروى از هواى نفس قرار داده شده : ان یتبعون الا الظـن و ما تهوى الانفس : (آنها تنها پیروى از گمان و هواى نفس مى کنند) (نجم آیه 23).
3 - در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : ان من حقیقة الایمان ان
لا یـجـوز مـنطقک علمک : (از حقیقت ایمان این است که گفتارت از علمت فزونتر نباشد و بیش از آنچه مى دانى نگوئى ).
4 - در حـدیث دیگرى از امام موسى بن جعفر (علیه السلام ) مى خوانیم که از پدرانش چنین نـقـل مـى کـنـد لیـس لک ان تـتـکـلم بـمـا شـئت ، لان الله عـز و جـل یـقـول و لا تقف ما لیس لک به علم : (تو نمى توانى هر چه را مى خواهى بگوئى ، زیرا خداوند متعال مى گوید از آنچه علم ندارى پیروى نکن ).
5 - در حدیث دیگرى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم که فرمود: ایاکم و الظن فان الظن اکذب الکذب : (از گمان بپرهیزید که گمان بدترین دروغ است ).
6 - کسى خدمت امام صادق (علیه السلام ) رسید و عرض کرد من همسایگانى دارم که کنیزان خـوانـنـده اى دارنـد، مـى خـوانـنـد و مـى نـوازنـد، و مـن گـاهـى کـه بـراى قضاء حاجت (به دسـتـشـوئى ) مـى روم نـشـستن خود را طولانى تر مى کنم ، تا نغمه هاى آنها را بشنوم در حـالى کـه بـراى چـنـیـن مـنظورى نرفته ام امام صادق (علیه السلام ) فرمود: مگر گفتار خـداونـد را نـشـنـیـده اى کـه مـى فـرمـایـد: ان السـمـع و البـصـر و الفـواد کـل اولئک کـان عـنـه مسئولا: (گوش و چشم و قلب همگى مسئولند) او عرض کرد گویا هرگز این آیه را از هیچکس نه عرب و نه عجم نشنیده بودم و من اکنون این کار را ترک مى گویم و بدرگاه خدا توبه مى کنم .
در بـعـضـى از مـنابع حدیث در ذیل این روایت مى خوانیم که امام به او دستور داد برخیز و غـسل توبه کن و به مقدارى که مى توانى نماز بگذار چرا که کار بسیار بدى انجام مى دادى که اگر در آن حال مى مردى مسئولیت تو عظیم بود!
از ایـن آیـات و احـادیـث کـه از پـیـامـبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه هدى (علیهم السـلام ) نـقـل شـده اسـت روشـن مـى شـود کـه اسـلام چـگـونـه چـشـم و گـوش انـسـان را مسئول مى شمرد، تا نبیند نگوید، تا نشنود قضاوت نکند، و بدون تحقیق و علم و یقین نه به چیزى معتقد شود، نه عمل کند و نه داورى نماید.
پـیـروى از گـمـان و حـدس و تـخمین و شایعات و هر آنچه غیر از علم و یقین است ، خطرات بـزرگـى بـراى فـرد و جامعه ایجاد مى کند که هر کدام به تنهائى ضایعات بزرگى دارد از جمله :
1 - تکیه بر غیر علم سرچشمه پایمال شدن حقوق افراد و یا دادن حق به غیر مستحق است .
2 - پـیـروى از غـیـر عـلم ، آبـروى افـراد آبـرومـند را به خطر مى اندازد و خدمتگذاران را دلسرد مى کند.
3 - اعتماد بر غیر علم ، بازار شایعات و شایعه سازان را داغ و پررونق مى کند.
4 - پـیـروى از غـیـر عـلم ، روحـیـه تـحـقـیـق و کنجکاوى را از انسان گرفته و او را فردى زودباور و ساده اندیش بار مى آورد.
5 - پیروى از غیر علم ، روابط گرم و دوستانه را در خانه و بازار و مرکز کار و همه جا به هم زده و مردم را نسبت به یکدیگر بدبین مى سازد.
6 - پـیـروى از غـیر علم ، استقلال فکرى ما را از بین مى برد و روح را براى پذیرش هر گونه تبلیغات مسموم آماده مى سازد.
7 - پـیـروى از غـیـر علم سرچشمه قضاوتهاى عجولانه و انتخابهاى فورى ، در مورد همه کس و همه چیز است که این خود مایه انواع ناکامیها و پشیمانیها است .
راه مبارزه با پندارگرائى
تنها سؤ الى که در اینجا باقى مى ماند این است که ما چگونه مى توانیم خود و جامعه را از ایـن عـادت زشـت و نـکـبـت بـار و عـواقـب دردنـاک آن رهـائى بـخـشـیـم . پـاسـخ ایـن سؤ ال نـیـاز بـه بـحـث طـولانـى دارد ولى بـه عـنـوان یـک دسـتـور العمل فشرده باید به نکات زیر توجه کرد:
الف - بـایـد عـواقب دردناک این عمل را از طرق مختلف پى در پى به مردم گوشزد کرد و از آنها خواست که در آثار شوم پیروى از غیر علم بیندیشند.
ب - بـایـد طـرز تـفکر و جهان بینى اسلامى را در انسانها زنده کرد تا بدانند خداوند در هـمـه حـال مـراقـب آنها است ، او سمیع و بصیر است و حتى از افکار ما آگاه است یعلم خائنة الاعین و ما تخفى الصدور ( سوره غافر آیه 19): (هر سخنى مى گوئیم ثبت و ضبط مى شـود و هـر گـامـى بـرمـى داریـم در حـسـاب مـا نـوشـتـه مـى شـود، و مسئول تمام اعمال و قضاوتها و اعتقادات خود هستیم ).
ج - بـاید سطح رشد فکرى را بالا برد چرا که پیروى از غیر علم غالبا کار عوام ساده لوح و افـراد نـاآگـاه اسـت کـه بـا شنیدن یک شایعه بى اساس فورا به آن مى چسبند و داورى مى کنند، و الگوى کار خود را از آن مى گیرند.
2 - متکبر مباش !
آیـه بـعـد به مبارزه با کبر و غرور برخاسته و با تعبیر زنده و روشنى مومنان را از آن نـهـى مـى کند، روى سخن را به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) کرده ، مى گوید: (در روى زمین از روى کبر و غرور، گام برمدار) (و لا تمش فى الارض مرحا).
(چـرا کـه تـو نـمـى تـوانـى زمـیـن را بـشـکـافـى ! و طول قامتت به کوهها نمى رسد)!
(انک لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا)
اشاره به اینکه افراد متکبر و مغرور غالبا به هنگام راه رفتن پاهاى خود را محکم به زمین مـى کـوبـنـد تـا مـردم را از آمـد و رفـت خویش آگاه سازند، گردن به آسمان مى کشند تا برترى خود را به پندار خویش بر زمینیان مشخص سازند! ولى قرآن مى گوید: آیا تو اگـر پـاى خـود را بـه زمـیـن بـکوبى هرگز مى توانى زمین را بشکافى یا ذره ناچیزى هستى بر روى این کره عظیم خاکى .
هـمـانـند مورچه اى که بر صخره بسیار عظیمى حرکت مى کند و پاى خود را بر آن صخره مى کوبد و صخره بر حماقت و کمى ظرفیتش مى خندد.
آیـا تـو مى توانى - هر قدر گردن خود را برفرازى - هم طراز کوهها شوى یا اینکه حد اکـثـر مـى تـوانـى چـنـد سـانـتیمتر قامت خود را بلندتر نشان دهى در حالى که حتى عظمت بـلنـدتـریـن قـله هـاى کـوهـهـاى زمـیـن در بـرابـر ایـن کـره ، چـیـز قابل ذکرى نیست ، و خود زمین ذره بى مقدارى است در مجموعه جهان هستى .
پس این چه کبر و غرورى است که تو دارى ؟!.
جـالب تـوجه اینکه قرآن ، تکبر و غرور را که یک خوى خطرناک درونى است مستقیما مورد بحث قرار نداده بلکه روى پدیده هاى ظاهرى آن ، حتى ساده ترینش ، انگشت گذاشته ، و از طـرز راه رفـتن متکبران و مغروران خودخواه و بى مغز سخن گفته است ، اشاره به اینکه تکبر و غرور، حتى در سطح ساده ترین آثارش ، مذموم و ناپسند و شرم آور است .
و نیز اشاره به اینکه صفات درونى انسان ، هر چه باشد خواه و ناخواه خود را در لابلاى اعمالش نشان مى دهد، در طرز راه رفتنش ، در نگاه کردنش ، در سخن گفتنش و در همه کارش .
بـه هـمـیـن دلیـل تـا بـه کـوچـکـتـریـن پـدیـده اى از ایـن صـفـات در اعـمـال برخوردیم باید متوجه شویم که خطر نزدیک شده و آن خوى مذموم در روح ما لانه کرده
است و فورا به مبارزه با آن برخیزیم .
ضمنا از آنچه گفتیم به خوبى مى توان دریافت که هدف قرآن از آنچه در آیه فوق آمده (هـمـچـنـین در سوره لقمان و بعضى دیگر از سوره هاى قرآن ) این است که کبر و غرور را به طور کلى ، محکوم کند، نه تنها در چهره خاصى یعنى راه رفتن .
چرا که غرور سرچشمه بیگانگى از خدا و خویشتن ، و اشتباه در قضاوت ، و گم کردن راه حق ، و پیوستن به خط شیطان ، و آلودگى به انواع گناهان است .
على (علیه السلام ) در خطبه (همام ) درباره صفات پرهیزگاران مى فرماید: و مشیهم التواضع : (آنها متواضعا راه مى روند).
نـه تـنـهـا در کـوچـه و بـازار کـه خط مشى آنها در تمام امور زندگى و حتى در مطالعات فکرى و خط سیر اندیشه ها توام با تواضع است .
بـرنـامـه عـمـلى پیشوایان اسلام سرمشق بسیار آموزنده اى براى هر مسلمان راستین در این زمینه است .
در سـیـره پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : هرگز اجازه نمى داد به هنگامى که سوار بود افرادى در رکاب او پیاده راه بروند، بلکه مى فرمود: (شما به فـلان مـکـان بـروید و من هم مى آیم و در آنجا به هم مى رسیم ، حرکت کردن پیاده در کنار سواره سبب غرور سوار و ذلت پیاده مى شود)!
و نـیز مى خوانیم : پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) بر روى خاک مى نشست ، و غذاى ساده همچون غذاى بردگان مى خورد، و از گوسفند شیر مى دوشید، بر الاغ برهنه سوار مى شد.
ایـن گـونـه کـارها را حتى در زمانى که به اوج قدرت رسید - مانند روز فتح مکه - انجام مى داد، تا مردم گمان نکنند همین که به جائى رسیدند باد کبر و
غـرور در دمـاغ بـیـفـکـنـنـد و از مـردم کـوچـه و بـازار و مـسـتـضـعـفـان فاصله بگیرند و از حال توده هاى زحمت کش بیگانه شوند.
در حـالات عـلى (عـلیـه السـلام ) نـیـز مـى خـوانـیـم کـه او بـراى خـانه آب مى آورد و گاه منزل را جارو مى کرد.
و در تـاریـخ امـام مـجـتـبـى (عـلیـه السلام ) مى خوانیم که با داشتن مرکب هاى متعدد، بیست مـرتـبـه پـیـاده به خانه خدا مشرف شد و مى فرمود: من براى تواضع در پیشگاه خدا این عمل را انجام مى دهم .
آیـه بـعـد بـه عـنـوان تـاکـیـدى بـر تـمـام احـکـامـى کـه در مـورد تـحـریـم شـرک و قتل نفس و زنا و فرزندکشى و تصرف در مال یتیمان و آزار پدر و مادر و مانند آن در آیات پـیـشـیـن گـذشـت مـیـگـویـد: (تـمـام ایـنـهـا گـنـاهـش نـزد پـروردگـارت مـنـفـور است ) (کل ذلک کان سیئه عند ربک مکروها).
از ایـن تـعـبیر روشن مى شود که بر خلاف گفته پیروان مکتب جبر، خدا هرگز اراده نکرده اسـت گـنـاهـى از کـسـى سـر بزند، چرا که اگر چنین چیزى را اراده کرده بود با کراهت و ناخشنودى که در این آیه روى آن تاکید شده است سازگار نبود.
و نـیـز ضـمـنـا روشـن مـى شـود که تعبیر مکروه در لسان قرآن حتى در مورد بزرگترین گناهان نیز به کار مى رود.
3 - مشرک مشو؟
بـاز بـراى تـاکـیـد بـیـشـتـر و ایـنکه این احکام حکیمانه همگى از وحى الهى سرچشمه مى گـیـرد، اضـافـه مـى کند: (اینها از امور حکمت آمیزى است که پروردگارت به تو وحى فرستاده است ) (ذلک مما اوحى الیک ربک من الحکمة ).
تـعـبیر به (حکمت ) اشاره به این است که این احکام آسمانى در عین اینکه از وحى الهى سـرچـشـمـه مـى گـیـرد بـا تـرازوى عـقـل ، نـیـز کـامـلا قـابـل سـنـجـش و قـابـل درک اسـت ، چـه کـسـى مـى تـوانـد زشـتـى شـرک یـا قـتل نفس ، یا آزار پدر و مادر و همچنین قبح زنا، و کبر و غرور، و ظلم به یتیمان ، و عواقب شوم پیمانشکنى و مانند آن را انکار کند.
بـه تـعـبـیـر دیـگر این احکام هم از طریق حکمت عقلى ، اثبات شده است ، و هم از طریق وحى الهـى ، و اصـول هـمـه احـکـام الهـى چنین است هر چند جزئیات آنرا در بسیارى از اوقات با چـراغ کـم فروغ عقل نمى توان تشخیص داد و تنها در پرتو نورافکن نیرومند وحى باید درک کرد.
بـعـضى از مفسران از تعبیر (حکمت ) این استفاده را نیز کرده اند که احکام متعددى که در آیـات پـیـشـیـن گـذشـت از احـکـام ثـابـت و مـسـتـحـکـم و غـیـر قـابـل نـسـخ اسـت کـه در هـمـه ادیـان آسـمـانـى بـوده اسـت ، فـى المـثـل شـرک و قـتـل نـفس و زنا و پیمان شکنى ، چیزى نیست که در هیچ مذهبى ، مجاز شمرده شده باشد، پس این احکام جزء محکمات و قوانین ثابت محسوب مى شود.
سپس همانگونه که آغاز این احکام از تحریم شرک شروع شده بود با تاکید بر تحریم شـرک آنـرا پـایـان مـى دهـد و مـى گـویـد: (هـرگـز بـراى خـداونـد یـگـانـه شـریـکـى قـائل مـبـاش و مـعـبـود دیـگـرى را در کـنـار الله قـرار مـده ) (و لا تجعل مع الله الها آخر).
چـرا کـه ایـن امـر سبب مى شود که (در آتش سوزان دوزخ بیفتى در حالى که هم سرزنش خلق خدا دامنگیر تو شود و هم طرد و قهر خالق ) (فتلقى فى جهنم
ملوما مدحورا).
در حقیقت شرک و دوگانه پرستى ، خمیرمایه همه انحرافات و جنایات و گناهان است ، لذا بیان این سلسله احکام اساسى اسلام از شرک شروع شد و به شرک نیز پایان یافت .
در آخـریـن آیـه مـورد بحث ، به یکى از افکار خرافى مشرکان اشاره کرده و پایه منطق و تـفـکـر آنـها را به این وسیله روشن مى سازد و آن اینکه : بسیارى از آنها معتقد بودند که فـرشـتـگـان دختران خدا هستند در حالى که خودشان از شنیدن نام دختر، ننگ و عار داشتند و تولد او را در خانه خود مایه بدبختى و سرشکستگى مى پنداشتند!.
قرآن از منطق خود آنها اتخاذ سند کرده ، مى گوید: (آیا پروردگار شما پسران را تنها در سـهـم شـمـا قـرار داد و خـود از فـرشـتـگان دخترانى انتخاب کرد) (افاصفاکم ربکم بالبنین و اتخذ من الملائکة اناثا).
بدون شک فرزندان دختر همانند فرزندان پسر از مواهب الهى هستند و هیچگونه تفاوتى از نظر ارزش انسانى ندارند، اصولا بقاء نسل بشر بدون هیچ یک از آنها امکان پذیر نیست و بـه هـمـیـن دلیل تحقیر دختران که مخصوص جوامع جاهلى بوده و هست یک فکر خرافى است که ریشه هاى آنرا در بحثهاى گذشته بیان کرده ایم .
ولى هدف قرآن این است آنها را با منطق خودشان محکوم سازد که شما چگونه افراد نادانى هستید براى پروردگارتان چیزى قائل مى شوید که خود از آن عار دارید.
سپس در پایان آیه به صورت یک حکم قاطع مى گوید: (شما سخن بسیار
بزرگ و کفرآمیزى مى گوئید) (انکم لتقولون قولا عظیما).
سخنى که با هیچ منطقى سازگار نیست و از چندین جهت بى پایه است زیرا.
1 - اعـتـقاد به وجود فرزند براى خدا اهانت عظیمى به ساحت مقدس او است ، چرا که نه او جـسـم اسـت نـه عـوارض جـسـمـانـى دارد، نـه نـیـاز بـه بـقـاء نـسـل ، بنابراین اعتقاد به فرزند براى او صرفا از عدم شناخت صفات پاکش سرچشمه مى گیرد.
2 - چـگـونـه شما فرزندان خدا را همه دختر مى دانید؟ در حالى که براى دختر پائینترین منزلت را قائلید این اعتقاد سفیهانه اهانت دیگرى از نظر پندارهاى شما به خدا است .
3 - از هـمـه گـذشـتـه ایـن عقیده اهانتى به مقام فرشتگان الهى است که فرمانبران حقند و مـقـربـان درگاه او شما از شنیدن نام دختر، وحشت دارید ولى این مقربان الهى را همه دختر مى دانید.
آرى بـا تـوجـه به این امور به خوبى روشن مى شود که این سخن ، سخن بسیار عظیم و بـزرگـى اسـت ، بـزرگ از نـظـر انـحـراف از واقـعـیـات ، بزرگ از نظر گناه و کیفر و بالاخره بزرگ از نظر عرف و عادت خودتان ، همان عرف و عادت زشتى که دختران معصوم را تحقیر مى کرد و احترام آنها را مى کاست .
اما اینکه چرا مشرکان ، مشرکان عرب ، فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند؟ و همچنین چرا عـرب جـاهـلى دخـتـران را زنـده بگور مى کرد و از شنیدن نام آنها وحشت داشت ؟! و نیز نقش اسـلام در احـیاى ارزش و مقام زن و مبارزه با هر گونه تحقیر جنس زن بحثهاى مشروحى در جـلد یـازدهـم در ذیل آیات 57 تا 59 سوره نحل آمده است که مطالعه مجدد آنرا توصیه مى کنیم .
آیه و ترجمه


و لقد صرفنا فى هذا القران لیذکروا و ما یزیدهم الا نفورا (41)
قل لو کان معه الهة کما یقولون اذا لابتغوا الى ذى العرش سبیلا (42)
سبحانه و تعالى عما یقولون علوا کبیرا (43)
تـسـبـح له السـمـوات السـبـع و الارض و مـن فیهن و ان من شى ء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم انه کان حلیما غفورا (44)


ترجمه :

41 - مـا، در ایـن قـرآن انـواع بـیانات موثر را آوردیم تا متذکر شوند، ولى (گروهى از کوردلان ) جز بر نفرتشان نمى افزاید.
42 - بگو اگر با او خدایانى - آنچنان که آنها مى پندارند - بود، سعى مى کردند راهى به سوى (خداوند) صاحب عرش پیدا کنند.
43 - پاک و برتر است او از آنچه آنها مى گویند، بسیار برتر!
44 - آسـمـانـهاى هفتگانه و زمین و کسانى که در آنها هستند همه تسبیح او مى گویند، و هر موجودى تسبیح و حمد او مى گوید، ولى شما تسبیح آنها را نمى فهمید او حلیم و آمرزنده است
تفسیر:
چگونه از حق فرار مى کنند؟!
از آنـجا که سخن در آیات گذشته به مساله توحید و شرک منتهى شد، در آیات مورد بحث این مساله با بیان روشن و قاطعى دنبال مى شود.
نـخـسـت از لجـاجـت فـوق العـاده جـمـعـى از مـشـرکـان در بـرابـر دلائل مـخـتـلف تـوحـیـد سخن به میان آورده مى گوید: (ما در این قرآن انواع استدلالات و بیانات موثر را آوردیم تا آنها متذکر شوند و در راه حق گام بردارند، ولى این همه بیان و استدلال جز بر نفرت و فرار آنها نیفزود) (و لقد صرفنا فى هذا القرآن لیذکروا و ما یزیدهم الا نفورا).
(صـرف ) از مـاده (تـصـریـف ) بـه مـعـنـى تـغـییر دادن و دگرگون ساختن است ، و مخصوصا با توجه به اینکه از باب (تفعیل ) است ، معنى کثرت را نیز در بردارد.
و از آنـجـا کـه بـیـانـات قـرآن در زمـیـنـه اثـبـات تـوحـید و نفى شرک ، گاهى در لباس اسـتـدلال مـنـطـقـى ، گـاهـى فطرى ، زمانى در شکل تهدید، گاهى تشویق ، و خلاصه از انـواع طرق و فنون مختلف کلام براى آگاه ساختن و بیدار کردن مشرکان استفاده شده است ، تعبیر به (صرفنا) در مورد آن بسیار مناسب است .
قـرآن بـا ایـن تعبیر مى گوید: ما از هر درى وارد شدیم ، و از هر راهى استفاده کردیم تا چـراغ تـوحـید را در دل این کوردلان بیفروزیم ، اما گروهى از آنها آنقدر لجوج و متعصب و سـرسـختند که نه تنها این بیانات آنها را به حقیقت نزدیک نمى سازد بلکه بر نفرت و دورى آنها مى افزاید!

در ایـنـجا این سؤ ال به ذهن مى رسد که اگر این بیانات گوناگون نتیجه معکوس دارد، ذکر آنها چه فائده اى خواهد داشت ؟!
پاسخ این سؤ ال روشن است و آن اینکه قرآن براى یک فرد یا یک گروه
خـاص نـازل نـشـده بـلکـه بـراى کـل جـامـعه انسانى است ، و مسلما همه انسانها این گونه نـیـسـتـنـد، بـلکـه بـسـیـارند کسانى که این دلائل مختلف را مى شنوند و راه حق را باز مى یـابـنـد، هر دسته اى از این تشنگان حقیقت از یک نوع بیان قرآن بهره مى گیرند و بیدار مى شوند، و همین اثر، براى نزول این آیات ، کافى است ، هر چند کوردلانى از آن نتیجه معکوس بگیرند.
به علاوه این گروه متعصب لجوج گر چه راهشان خطا است و خود بدبختند، ولى حق طلبان مى توانند در مقایسه کردن خویش با آنها راه حق را بهتر بیابند که در مقابله نور و ظلمت ارزش نور بیشتر معلوم مى شود و ادب را حتى از بى ادبان مى توان آموخت .
ضمنا از این آیه این درس را در زمینه مسائل تربیتى و تبلیغى مى توان فرا گرفت که باید براى رسیدن به هدفهاى عالى تربیتى ، تنها از یک طریق استفاده نکرد، بلکه از طـرق گـونـاگـون و وسـائل مـخـتـلف بهره گرفت ، که مردم ذوقها و استعدادهاى مختلفى دارند، و براى نفوذ در هر یک باید از راهى وارد شد و یکى از فنون بلاغت نیز همین است .
دلیل تمانع
آیـه بـعـد بـه یـکى از دلائل توحید، اشاره مى کند که در لسان دانشمندان و فلاسفه به عنوان (دلیل تمانع ) معروف شده است ، مى گوید:
اى پـیـامـبـر (بـه آنـهـا بـگـو اگـر بـا خـداونـد قـادر مـتـعـال ، خـدایـان دیـگـرى بود - آنچنان که آنها مى پندارند - این خدایان سعى مى کردند راهـى بـه خـداونـد بـزرگ صـاحـب عـرش پـیـدا کـنـنـد و بـر او غـالب شـونـد) (قل لو کان معه الهة کما یقولون اذا لابتغوا الى ذى العرش ‍ سبیلا).
گر چه جمله (اذا لابتغوا الى ذى العرش سبیلا) مفهومش این است که آنها
راهـى بـه سوى صاحب عرش پیدا مى کردند، ولى طرز سخن نشان مى دهد که منظور پیدا کردن راهى براى غلبه بر او، مخصوصا تعبیر به (ذى العرش ) به جاى (الله ) اشـاره بـه همین مطلب مى کند یعنى آنها هم مى خواستند (مالک عرش اعلا) شوند، و بر پهنه جهان هستى حکومت کنند و به همین جهت به مبارزه با او برمى خاستند.
به هر حال طبیعى است که هر صاحب قدرتى مى خواهد قدرت خود را کاملتر و قلمرو حکومت خویش را بیشتر کند و اگر راستى خدایانى وجود داشت این تنازع و تمانع بر سر قدرت و گسترش حکومت در میان آنها در مى گرفت .
در ایـنـجـا ممکن است گفته شود چه مانعى دارد که خدایان متعدد با همکارى یکدیگر بر این عالم حکومت کنند؟ و چه لزومى دارد که به تنازع برخیزند؟!.
در پـاسـخ ایـن سؤ ال باید به این واقعیت توجه داشت که قطع نظر از اینکه علاقه به تـکـامـل و تـوسـعه قدرت براى هر موجودى طبیعى ، و قطع نظر از اینکه خدایانى را که مشرکان به آن اعتقاد داشتند داراى بسیارى از صفات بشرى بودند که یکى از روشنترین آنـهـا عـلاقـه بـه حـکـومـت و قدرت بیشتر است ، قطع نظر از همه اینها اصولا لازمه تعدد وجـود، اخـتـلاف اسـت ، چـرا کـه اگـر هیچگونه اختلافى در رویه و برنامه و جهات دیگر نباشد، تعدد معنى نخواهد داشت بلکه هر دو یک چیز خواهند بود (دقت کنید).
نظیر این بحث در آیه 22 سوره انبیاء نیز آمده است آنجا که مى گوید: لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا: (اگر در زمین و آسمان خدایان دیگرى
جز (الله ) وجود داشتند نظام جهان به هم مى ریخت ).
اشـتـبـاه نـشـود، ایـن دو بـیـان گـر چـه از پـاره اى جـهـات شـبـیـهـنـد ولى اشـاره بـه دو دلیـل مـخـتـلف مى کنند که یکى بازگشت به (فساد نظم جهان ) بر اثر تعدد خدایان است ، و دیگرى قطع نظر از نظم جهان از وجود تمانع و تنازع در میان خدایان متعدد سخن مى گوید (در ذیل آیه 22 سوره انبیاء نیز در این زمینه به خواست خدا سخن خواهیم گفت ).
و از آنـجـا کـه در تـعـبـیـرات مـشـرکـان ، خـداونـد بـزرگ تـا سـرحـد یـک طـرف نـزاع تـنـزل کـرده اسـت ، در آیـه بعد بلافاصله مى گوید: (خداوند از آنچه آنها مى گویند پاک و منزه است و از آنچه مى اندیشند بسیار برتر و بالاتر است ) (سبحانه و تعالى عما یقولون علوا کبیرا).
در واقـع در ایـن جـمـله کـوتـاه بـا چـهار تعبیر مختلف ، پاکى دامان کبریائیش از اینگونه نسبتهاى ناروا بیان شده است :
1 - :(خداوند از این نقائص و نسبتهاى ناروا منزه است ) (سبحانه ).
2 - (او برتر از آنست که اینها مى گویند) (و تعالى عما یقولون ).
3 - بـا ذکـر کلمه (علوا) که مفعول مطلق است و براى تاءکید آمده این گفتار را تاءکید نموده است .
4 - سرانجام با تعبیر به (کبیرا) تاکید جدیدى بر آن مى افزاید.
قـابـل توجه اینکه جمله (عما یقولون ) (از آنچه آنها مى گویند) معنى وسیعى دارد که هـمـه نـسـبـتـهـاى نـارواى آنـان و لوازمـى را کـه در بـردارد شامل مى شود (دقت کنید).
سـپـس بـراى اثـبـات عـظـمـت مـقـام پـروردگـار و ایـنـکـه او بـرتـر از خیال و قیاس
و گـمـان و وهـم مـشـرکـان اسـت ، بـه بـیـان تـسـبیح موجودات جهان در برابر ذات مقدسش پرداخته ، مى گوید: (آسمانهاى هفتگانه و زمین و کسانى که در آنها هستند همگى تسبیح خدا مى گویند) (تسبح له السماوات السبع و الارض و من فیهن ).
نه تنها آسمانها و زمین ، بلکه (هیچ موجودى نیست مگر اینکه تسبیح و حمد خدا مى گوید ولى شـما تسبیح آنها را درک نمى کنید) (و ان من شى ء الا یسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم ).
با این حال او (حلیم و غفور است ) (انه کان حلیما غفورا).
شـمـا را به خاطر شرک و کفرتان فورا مواخذه نمى کند، بلکه به مقدار کافى مهلت مى دهد و درهاى توبه را به روى شما باز مى گذارد تا اتمام حجت شود.
بـه تـعـبـیـر دیـگر شما این توانائى را دارید که زمزمه تسبیح موجودات را از درون همه ذرات جـهـان بـشـنـویـد، و بـه خـداونـد یـگـانـه قـادر متعال پى برید، ولى کوتاهى مى کنید، خداوند همه شما را به این کوتاهى فورا مواخذه و مـجـازات نـمـى کـنـد، بـلکـه بـراى شـمـا حـد اکـثـر مجال و فرصت را در راه شناخت توحید و ترک شرک مى دهد.
تسبیح و حمد عمومى موجودات جهان .
در آیات مختلف قرآن ، سخن از تسبیح و حمد موجودات عالم هستى در برابر خداوند بزرگ بـه مـیـان آمده که شاید از همه صریحتر آیه مورد بحث باشد که بدون هیچگونه استثناء هـمـه مـوجـودات عـالم هـسـتـى ، زمـین و آسمان ، ستارگان و کهکشانها، انسانها و حیوانات و برگهاى درختان و حتى دانه هاى کوچک اتم را در این تسبیح و حمد عمومى شریک مى داند.
قـرآن مى گوید: عالم هستى یکپارچه زمزمه و غوغا است ، هر موجودى به نوعى به حمد و ثناى حق مشغول است ، و غلغله اى خاموش در پهنه عالم هستى
طـنـیـن افـکـنـده کـه بـى خـبـران تـوانائى شنیدن آنرا ندارند، اما اندیشمندانى که قلب و جـانشان به نور ایمان زنده و روشن است ، این صدا را از هر سو به خوبى به گوش و جان مى شنوند و به گفته شاعر:


گر تو را از غیب چشمى باز شد

با تو ذرات جهان همراز شد

نـطـق آب و نـطـق خـاک و نـطـق گـل

هـسـت مـحـسـوس حـواس اهل دل !

جمله ذرات در عالم نهان

با تو مى گویند روزان و شبان

ما سمیعیم و بصیر و باهشیم

با شما نامحرمان ما خامشیم

از جمادى سوى جان جان شوید

غلغل اجزاى عالم بشنوید

فاش تسبیح جمادات آیدت

وسوسه ى تاءویلها بزدایدت


ولى در تفسیر حقیقت این حمد و تسبیح در میان دانشمندان و فلاسفه و مفسران بسیار گفتگو است :
بـعـضـى آنـرا حـمد و تسبیح حالى دانسته اند، و بعضى (قالى ) که خلاصه نظرات آنها را با آنچه مورد قبول ما است ذیلا مى خوانید:
1 - جـمـعـى مـعـتـقـدنـد کـه هـمـه ذرات مـوجـودات ایـن جـهـان اعـم از آنـچـه مـا آنـرا عـاقـل مـى شـمـاریـم یا بیجان و غیر عاقل همه داراى یکنوع درک و شعورند، و در عالم خود تسبیح و حمد خدا مى گویند، هر چند ما قادر نیستیم به نحوه درک و احساس آنها پى بریم و زمزمه حمد و تسبیح آنها را بشنویم .
آیـاتـى مـانـند و ان منها لما یهبط من خشیة الله : (بعضى از سنگها از ترس خدا از فراز کوهها به پائین مى افتند) (سوره بقره آیه 74).
مانند فقال لها و للارض ائتیا طوعا او کرها قالتا اتینا طائعین :
(خداوند به آسمان و زمین فرمود از روى اطاعت یا کراهت به فرمان من آئید، آنها گفتند ما از در اطـاعـت مـى آئیـم ) (سـوره فـصـلت آیه 11)... و مانند آن را مى توان گواه بر این عقیده گرفت .
2 - بـسـیـارى مـعـتـقـدنـد کـه ایـن تـسـبـیـح و حـمـد، هـمـان چـیـزى اسـت کـه مـا آنـرا (زبـانـحـال ) مـى نـامـیـم ، حـقـیـقـى اسـت نـه مـجـازى ، ولى بـه زبـان حال است نه قال (دقت کنید).
توضیح اینکه : بسیار مى شود به کسى که آثار ناراحتى و درد و رنج و بى خوابى در چـهـره و چـشم او نمایان است مى گوئیم : هر چند تو از ناراحتیت سخن نمى گوئى اما چشم تو مى گوید که دیشب به خواب نرفتى ، و چهره ات گواهى مى دهد که از درد و ناراحتى جانکاهى رنج مى برى !
ایـن (زبـانـحـال ) گـاهـى آنـقـدر قـوى و نـیـرومـنـد اسـت کـه (زبـان قال ) را تحت الشعاع خود قرار مى دهد و به تکذیب آن برمى خیزد و به گفته شاعر:


گفتم که با مکر و فسون

پنهان کنم راز درون !

پنهان نمى گردد که خون

از دیدگانم مى رود!


ایـن هـمـان چـیزى است که على (علیه السلام ) در گفتار معروفش مى فرماید: ما اضمر احد شـیـئا الا ظـهـر فـى فـلتـات لسـانـه و صـفـحـات وجـهـه : (هـرگـز کـسـى رازى را در دل نـهـان نـمـى کـنـد مـگـر ایـنـکـه در لابلاى سخنان ناآگاه و صفحه صورتش آشکار مى گردد).
از سـوى دیـگـر آیـا مـى تـوان انـکـار کـرد که یک تابلو بسیار زیبا که شاهکارى از هنر راستین است گواهى بر ذوق و مهارت نقاش ‍ مى دهد و او را مدح و ثنا مى گوید؟
آیـا مـى تـوان انـکـار کـرد کـه دیـوان شـعر شعراى بزرگ و نامدار از قریحه عالى آنها حکایت مى کند؟ و دائما آنها را مى ستاید؟
آیـا مـى تـوان مـنـکـر شـد کـه سـاخـتـمانهاى عظیم و کارخانه هاى بزرگ و مغزهاى پیچیده الکـتـرونـیـک و امـثـال آنـهـا، بـا زبـان بیزبانى از سازنده و مخترع و مبتکر خود سخن مى گویند، و هر یک در حد خود از آنها ستایش مى کنند؟
بـنـابـرایـن بـاید قبول کرد که عالم شگرف هستى با آن نظام عجیبش ، با آنهمه رازها و اسـرار، بـا آن عـظـمـت خـیـره کـنـنده اش و با آن ریزه کاریهاى حیرت زا همگى (تسبیح و حمد) خدا مى گویند.
مگر (تسبیح ) جز به معنى پاک و منزه شمردن از عیوب مى باشد؟ ساختمان و نظم این عالم هستى مى گوید خالق آن از هر گونه نقص و عیبى مبرا است .
مـگـر (حـمـد) چـیـزى جـز بـیـان صـفـات کـمال مى باشد؟ نظام جهان آفرینش از صفات کـمـال خـدا، از عـلم بـى پـایـان و قـدرت بـى انـتـها و حکمت وسیع و فراگیر او سخن مى گوید.
مـخـصـوصـا بـا پـیشرفت علم و دانش بشر، و پرده برداشتن از گوشه هائى از اسرار و رازهاى این عالم پهناور، این حمد و تسبیح عمومى موجودات آشکارتر شده است .
اگـر یـک روز آن شـاعـر نـکـتـه پـرداز هر برگى از برگهاى درختان سبز را دفترى از مـعـرفـت کردگار مى دانست ، دانشمندان گیاهشناس ‍ امروز درباره این برگها نه یک دفتر بـلکـه کـتـابـهـا نـوشـته اند، و از ساختمان اسرار آمیز کوچکترین اجزاى آن یعنى سلولها گـرفته تا طبقات هفتگانه برگ ، و دستگاه تنفسى آن ، و رشته هاى آبیارى و تغذیه و سایر مشخصات بسیار پیچیده برگها در این کتابها، بحثها کرده اند.
بنابراین هر برگى شب و روز نغمه توحید سر مى دهد و آواز رساى تسبیحش را در درون بـاغ و جـنـگـل ، بـر فراز کوهها، در خمیدگى درهها پخش مى کند، اما بیخبران چیزى از آن نمى فهمند، خاموشش مى شمارند و زبان بسته !
ایـن مـعـنـى بـراى تـسـبـیـح و حـمـد عـمـومـى مـوجـودات کـامـلا قـابـل درک اسـت و نـیـاز بـه آن نـدارد کـه مـا بـراى هـمـه ذرات عـالم هـسـتى درک و شعور قـائل شـویـم چـرا کـه دلیـل قـاطـعـى بـراى آن در دسـت نـیـسـت و آیـات گـذشته نیز به احتمال زیاد همان
زبان حال را بیان مى کند.
پاسخ به یک سؤ ال
ولى در اینجا یک سؤ ال باقى مى ماند و آن اینکه اگر منظور از تسبیح و حمد حکایت نظام آفرینش از پاکى و عظمت و قدرت خدا است ، و (صفات سلبیه ) و (ثبوتیه ) او را شرح مى دهد پس چرا قرآن مى گوید شما حمد و تسبیح آنها را نمى فهمید؟ اگر بعضى نفهمند حداقل دانشمندان که مى فهمند.
ولى این سؤ ال دو پاسخ دارد:
نخست اینکه روى سخن با اکثریت مردم نادان و مخصوصا مشرکان است و دانشمندان باایمان که در اقلیت قرار دارند از این عموم ، مستثنا هستند که هر عامى استثنائى دارد.
دیگر اینکه آنچه ما از اسرار این عالم مى دانیم در برابر آنچه نمى دانیم همانند قطره اى است در برابر دریا و ذره کاهى است در مقابل یک کوه عظیم ، که اگر درست بیندیشیم حتى نام علم و دانش نمى توان بر آن گذاشت .


تا بدانجا رسید دانش من

که بدانستمى که نادانم !


بنابراین در واقع ما تسبیح و حمد این موجودات را هر چند دانشمند باشیم نمى شنویم چرا کـه آنـچـه را مى شنویم تنها یک کلمه است از یک کتاب بزرگ و روى این حساب مى توان بـه صـورت یـک حـکم عمومى خطاب به همه جهانیان گفت شما تسبیح و حمد موجودات عالم هستى را که به زبانحال دارند درک نمى کنید، زیرا آنچه درک مى کنید بقدرى ناچیز است که به حساب نمى آید.
3 - بـعـضـى از مـفـسـران نـیـز احـتـمـال داده انـد که حمد و تسبیح عمومى موجودات در اینجا تـرکـیـبـى از زبـان (حـال ) و (قـال ) یا به تعبیر دیگر (تسبیح تکوینى ) و (تشریعى ) باشد، چرا که بسیارى از انسانها و همه فرشتگان از روى درک
و شعور حمد و ثناى او مى گویند و همگى ذرات موجودات نیز با زبانحالشان از عظمت و بزرگى خالق بحث مى کنند.
گـر چـه ایـن دو نـوع حـمد و تسبیح با هم متفاوت است ولى در قدر جامع یعنى مفهوم وسیع کلمه حمد و تسبیح ، مشترک مى باشند.
ولى چنانکه پیدا است تفسیر دوم با آن شرح که بیان کردیم از همه دلچسب تر است .
گوشه اى از روایات اهلبیت
در روایـاتـى که از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) رسیده تعبیرات جالبى در این زمینه دیده مى شود، از جمله :
یکى از یاران امام صادق (علیه السلام ) مى گوید: از تفسیر آیه و ان من شى ء الا یسبح بـحـمـده سـؤ ال کـردم ، امـام (عـلیـه السـلام ) فـرمـود: کل شى ء یسبح بحمده و انا لنرى ان ینقض الجدار و هو تسبیحها: (آرى هر چیز تسبیح و حـمـد خـدا مى گوید حتى هنگامى که دیوار مى شکافد و صدائى از آن به گوش مى رسد آن نیز تسبیح است )!
از امـام بـاقـر (عـلیـه السـلام ) نـقـل شـده کـه فـرمـود: نـهـى رسـول الله عـن ان تـوسـم البـهـائم فى وجوهها، و ان تضرب وجوهها لانها تسبح بحمد ربـهـا: (پـیـامـبـر (صـلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: علامت داغ در صورت حیوانات نگذارید و تازیانه به صورت آنها نزنید، زیرا آنها حمد و ثناى خدا مى گویند).
و نیز از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده : ما من طیر یصاد فى بر و لا بحر و لا شى ء یصاد من الوحش الا بتضییعه التسبیح : (هیچ پرنده اى در صحرا و دریا صید نمى شود و هیچ حیوان وحشى به دام صیاد نمى افتد مگر به خاطر ترک تسبیح )!
امام باقر (علیه السلام ) صداى گنجشکانى را شنید، فرمود: مى دانید اینها چه
مـى گـویـنـد، ابـوحـمـزه ثـمـالى که از یاران خاص امام بود مى گوید عرض کردم نه ، فـرمـود: یـسـبحن ربهن عز و جل و یسئلن قوت یومهن : (اینها تسبیح خداوند بزرگ را مى گویند و روزى خود را از او مى خواهند).
در حـدیث دیگرى مى خوانیم که یک روز پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نزد عایشه آمـد، فـرمـود: این دو لباس مرا بشوى عرض کرد: اى رسولخدا دیروز شستم ، فرمود: اما عـلمـت ان الثوب یسبحن فاذا اتسخ انقطع تسبیحه (آیا نمى دانى که لباس ‍ انسان نیز تسبیح خدا مى گوید و هنگامى که چرک و آلوده شود تسبیح آن قطع مى شود)!
در حـدیث دیگرى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: للدابة على صاحبها ستة حقوق لا یحملها فوق طاقتها، و لا یتخذ ظهرها مجلسا یتحدث علیها، و یبدء بعلفها اذا نزل ، و لا یسمها فى وجهها، و لا یضربها فانها تسبح و یعرض علیها الماء اذا مربها:
(حیوان بر صاحبش ، شش حق دارد: بیش از توانائیش بر او بار نکند، پشت او را مجلسى براى سخن گفتن قرار ندهد (بلکه هنگامى که به دیگرى مى رسد و مى خواهد با او سخن بـگـویـد پـیـاده شـود و پـس از اتمام سخن سوار شود)، در هر منزلى وارد مى شود، نخست عـلف او را آمـاده کـنـد، علامت داغ در صورت او نگذارد، و او را نزند، چرا که تسبیح خدا مى گوید و هنگامى که بر چشمه آب و مانند آن مى گذرد، او را به کنار آب برد) (تا اگر تشنه است بنوشد).
مجموعه این روایات که بعضى از آنها معانى دقیق و باریکى دارد نشان مى دهد که این حکم عمومى تسبیح موجودات ، همه چیز را بدون استثناء در بر مى گیرد و همه اینها با آنچه در تفسیر دوم (تسبیح به معنى زبانحال و تکوین ) گفتیم
کـامـلا سـازگـار است ، و اینکه در این روایات خواندیم هنگامى که لباس آلوده و کثیف مى شـود، تسبیح آن قطع مى گردد، ممکن است اشاره به این باشد که موجودات تا چهره پاک طـبـیـعـى دارند، انسان را به یاد خدا مى اندازند، اما هنگامى که چهره پاک طبیعى خود را از دست دادند دیگر آن یادآورى از بین مى رود.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت