تفسیرنمونه سوره اسراء (قسمت2)

آیه و ترجمه


و کل إ نسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له یوم القیمة کتابا یلقئه منشورا (13)
اقرأ کتابک کفى بنفسک الیوم علیک حسیبا (14)
مـن اهـتـدى فـانـمـا یـهـتـدى لنـفـسـه و مـن ضـل فـانـمـا یضل علیها و لاتزر و ازرة وزر اخرى و ما کنا معذبین حتى نبعث رسولا (15)


ترجمه :

13 - اعمال هر انسانى را به گردنش قرار داده ایم ، و روز قیامت کتابى براى او بیرون مى آوریم که آنرا در برابر خود گشوده مى بیند.
14 - (ایـن هـمـان نامه اعمال او است ، به او مى گوئیم ) کتابت را بخوان ! کافى است که امروز خود حسابگر خود باشى !
15 - هـر کس هدایت شود براى خود هدایت یافته ، و آن کس که گمراه گردد به زیان خود گـمـراه شـده اسـت (و ضـررش مـتوجه خود او است ) و هیچکس بار گناه دیگرى را به دوش نـمـى کـشد، و ما هرگز شخص یا قومى را) مجازات نخواهیم کرد مگر آنکه پیامبرى مبعوث مى کنیم (تا وظائفشان را بیان کند).
تفسیر:
چهار اصل مهم اسلامى
از آنـجا که در آیات گذشته سخن از مسائل مربوط به معاد و حساب در میان بود، در آیات مـورد بـحـث بـه مـسـاله (حـساب اعمال انسانها) و چگونگى آن در روز قیامت پرداخته مى گوید: (اعمال هر انسانى را به گردنش قرار داداه ایم )
(و کـل انـسـان الزمـنـاه طـائره فى عنقه ). (طائر) به معنى پرنده است ، ولى در اینجا اشـاره بـه چـیـزى اسـت کـه در مـیـان عـرب مـعـمـول بـوده کـه بـه وسـیـله پـرنـدگـان ، فال نیک و بد مى زدند، و از چگونگى حرکت آنها نتیجه گیرى مى کردند.
مـثـلا اگـر پـرنـدهـاى از طـرف راسـت آنـهـا حـرکـت مـى کـرد آنـرا بـه فـال نـیـک مـى گـرفـتـنـد، و اگـر از طـرف چـپ حـرکـت مـى کـرد آنـرا بـه فال بد مى گرفتند.
لذا غـالبـا ایـن کـلمـه بـه مـعـنـى فـال بـد زدن بـه کـار مـى رود، در حـالى کـه (تفال ) بیش تر به فال نیک زدن گفته مى شود.
در آیات قرآن نیز کرارا تطیر به معنى فال بد آمده است مانند: و ان تصبهم سیئة یطیروا بـمـوسـى و من معه : (هر گاه ناراحتى به فرعونیان مى رسید آنرا از شوم بودن وجود موسى و همراهانش مى دانستند)! (اعراف - 131)
و در سـوره نـمـل آیـه 47 مـى خـوانـیم : قالوا ا طیرنا بک و بمن معک : مشرکان قوم صالح (عـلیـه السـلام ) بـه ایـن پـیـامـبـر بـزرگ گـفتند ما تو و یارانت را شوم مى دانیم و به فال بد مى گیریم !
در احـادیـث اسـلامـى مـى خـوانـیـم کـه از تـطـیـر نـهـى شـده اسـت ، و راه مـبـارزه بـا آن توکل بر خدا معرفى گردیده است .
بـه هـر حـال طـائر در آیـه مـورد بحث ، نیز اشاره به همین معنى است ، یا به معنى بخت و طالع که قریب الافق با مساله فال نیک و بد است مى باشد.
قـرآن در حـقـیـقـت مـى گـویـد: فـال نـیـک و بـد، و طـالع سـعـد و نـحـس ، چـیـزى جـز اعمال شما نیست که به گردنتان آویخته است !.
تـعـبـیر به (الزمناه ) (ملازم او ساختهایم ) و تعبیر به (فى عنقه ) (در گردن او) هـمـه دلیل بر این است که اعمال انسان و نتائج آن در دنیا و آخرت از او جدا نمى شوند، و بـایـد در هـمـه حـال عـهـده دار و مـسـئول آنـهـا بـاشـد، هـر چـه هـسـت عمل
اسـت و بـقـیـه هـمـه حـرف . بـعـضـى از مـفسران این احتمال را نیز در اطلاق کلمه طائر بر اعـمـال انـسـانـى داده انـد کـه اعـمـال خوب و بد انسان گوئى همچون پرندهاى از وجود او برمى خیزد لذا به آن طائر اطلاق شده است .
مـفسران در معنى (طائر) در آیه مورد بحث ، احتمالات متعدد دیگرى نیز ذکر کرده اند: از جـمـله (طـائر) بـه مـعـنـى (بـهـره انـسـان از خـوب و بـد)، یـا بـه مـعـنـى (دلیل و راهنما) و یا به معنى (نامه اعمال ) و یا به معنى (یمن و شوم ) است .
ولى بعضى از این تفسیرها به همان معنى که در آغاز ذکر کردیم باز مى گردد در حالى که بعضى دیگر از مفهوم آیه بسیار دور است .
قـرآن سـپـس اضـافـه مـى کـند ما روز قیامت کتابى براى او بیرون مى آوریم که آن را در برابر خود گشوده مى بیند (و نخرج له یوم القیامة کتابا یلقاه منشورا).
روشـن اسـت کـه مـنـظـور از کـتـاب چـیـزى جـز کـارنـامـه عـمـل انـسـان نـیـسـت هـمـان کـارنـامـهـاى کـه در ایـن دنـیـا نـیـز وجـود دارد و اعمال او در آن ثبت مى شود، منتها در اینجا پوشیده و مکتوم است و در آنجا گشوده و باز.
تـعـبیر به (نخرج ) (بیرون مى آوریم ) و همچنین تعبیر به منشور (گشوده نیز اشاره به همین معنى است که آنچه در اینجا پنهان و سربسته است در آنجا آشکار و باز مى شود.
درباره نامه اعمال و حقیقت آن در ذیل همین آیات ، بحث خواهیم کرد.
در این هنگام به او گفته مى شود، نامه اعمالت را خودت بخوان ! (اقرأ کتابک ).
(کافى است که خودت امروز حسابگر خویش باشى ! (کفى بنفسک الیوم علیک حسیبا).
یعنى آنقدر مسائل روشـن و آشـکـار اسـت و شـواهـد و مـدارک زنـده کـه جـاى گـفـتـگـو نـیـست و هر کس این نامه عمل را بنگرد مى تواند قضاوت و داورى کند، هر چند شخص (مجرم ) باشد، چرا که این نـامـه عـمـل چـنـانـکـه خـواهـد آمـد، مـجـمـوعـه اى از آثـار خـود عمل است ، و یا نفس اعمال ، و به این ترتیب چیزى نیست که بتوان آن را حاشا کرد.
آیـا اگـر مـن صـداى خـودم را از نـوار ضـبط صوت بشنوم ، یا عکس دقیق خود را به هنگام انـجـام یـک عـمـل نـیـک یـا بـد بـبـیـنـم مـى تـوانـم حـاشـا کـنـم ؟ کـیـفـیـت تشکیل نامه عمل در قیامت از این هم زندهتر و دقیقتر است .
آیـه بـعـد چـهـار حـکـم اسـاسـى و اصـولى را در رابـطـه بـا مـسـاله حـسـاب و جـزاى اعمال او بیان مى کند.
1 - نـخـست مى گوید (هر کسى هدایت را پذیرا شود به نفع خود هدایت یافته ، و نتیجه اش عائد خود او مى شود) (من اهتدى فانما یهتدى لنفسه ).
2 -(و هـر کـس گـمـراهـى را بپذیرد، به زیان خود گمراه شده است ) عواقب شومش دامن خودش را مى گیرد (و من ضل فانما یضل علیها).
نظیر این دو حکم را در آیه 7 همین سوره خواندیم .
3 - (هیچکس بار گناه دیگرى را بر دوش نمى کشد) و کسى را به جرم دیگرى مجازات نمى کنند (و لا تزر وازرة وزر اخرى ).
(وزر) بـه مـعـنـى بـار سنگین است ، و به معنى مسئولیت نیز مى آید، چرا که آن هم یک بار سنگین معنوى بر دوش انسان محسوب مى شود و اگر به وزیر، وزیر گفته مى شود به خاطر آن است که بار سنگینى از ناحیه امیر یا مردم بر دوش
او گذارده شده است .
البـتـه ایـن قـانـون کـلى کـه هـیـچـکـس بـار گناه دیگرى را به دوش نمى کشد هیچگونه مـنـافـاتـى با آنچه در آیه 25 سوره نحل گذشت که مى گوید: (گمراه کنندگان بار مسئولیت کسانى را که گمراه کرده اند نیز بر دوش مى کشند) ندارد.
زیـرا آنـهـا بـه خـاطـر اقـدام بـه گـمـراه سـاخـتـن دیـگـران ، فـاعـل آن گـنـاهـنـد، و یـا هـمـچـون فـاعل آن محسوب مى شوند، بنابراین در حقیقت این بار گـنـاهـان خـودشـان اسـت کـه بر دوش دارند و به تعبیر دیگر (سبب ) در اینجا در حکم مباشر (انجام دهنده کار) است .
هـمـچنین روایات متعددى که در زمینه سنت نیک و بد گذشت و مفهومش این بود که هر کس سنت نـیـک یـا بـدى بـگذارد در پاداش ‍ و کیفر عاملین به آن شریک است ، نیز با آنچه در بالا گـفـتـیـم تـضـادى نـدارد، چـرا کـه (سـنـت گـذار) در واقـع از اجـزاى عـلت تـامـه عمل است و شریک در فاعلیت .
4 - سـرانـجـام چـهـارمـیـن حکم را به این صورت بیان مى کند که ما هیچ شخص و قومى را مـجـازات نـخـواهیم کرد مگر اینکه پیامبرى را براى آنها مبعوث کنیم تا وظائفشان را کاملا تشریح و اتمام حجت کند (و ما کنا معذبین حتى نبعث رسولا).
در ایـنـکـه مـنـظـور از عـذاب در ایـنـجـا هـر نـوع عـذاب دنـیـا و آخرت است یا خصوص عذاب استیصال (یعنى مجازاتهاى نابود کننده همچون طوفان نوح ) در میان مفسران گفتگو است ، ولى بـدون شـک ظـاهـر آیـه مـطـلق اسـت و هـر نـوع عـذاب را شامل مى شود.
و نـیـز در ایـنـکـه آیـا ایـن حـکـم ، مـخـصـوص آن دسـتـه از مـسـائل شـرعـى اسـت کـه تـنـهـا راه فـهـم آنـهـا ادله نـقـلیـه اسـت و یـا هـمـه مسائل را اعم از اصول و فروع ، عقلى و نقلى
شامل مى شود؟ باز در میان مفسران گفتگو است .
امـا اگـر بـخـواهـیـم بـه ظـاهـر آیـه کـه اطـلاق دارد عـمـل کـنـیـم بـایـد بـگـوئیـم هـمـه احـکـام عـقـلى و نـقـلى را در رابـطـه بـا اصـول و فـروع دیـن شـامـل مـى شـود، و مـفـهـوم ایـن سـخـن آن اسـت که حتى در مسائلى که عـقـل مـسـتـقـلا نـیـک و بـد آن را تـشـخـیص مى دهد (مانند خوبى عدالت و بدى ظلم ) باز تا پـیـامـبـران الهـى نـیـایـنـد و حـکـم عـقـل را بـه وسـیـله حـکـم نقل تایید و تقویت نکنند خداوند به لطفش کسى را مجازات نخواهد کرد (دقت کنید).
ولى از آنـجـا کـه این مطلب بسیار بعید به نظر مى رسد، زیرا مستقلات عقلى نیازى به بیان شرع ندارد و حکم عقل براى اتمام حجت در اینگونه موارد کافى است ، چاره اى جز این نداریم که مستقلات عقلى را از آیه استثناء کنیم .
و یـا اگـر اسـتـثـنـاء نـکـنـیـم ، عـذاب را در ایـن جـمـله بـه مـعـنـى عـذاب اسـتیصال بگیریم که نتیجه اش این مى شود: خداوند به لطفش ، ستمگران و منحرفان را نـابـود نـمـى کند مگر اینکه پیامبران را بفرستد و همه راه هاى سعادت را نشان دهند، حتى مـسـتـقـلات عـقـلى را بـا بـیـان شـرعـى تـایـیـد نـمـوده ، اتـمـام حـجـت را از دو سـو یـعـنى عقل و نقل به انجام برسانند (باز هم دقت کنید )
نکته ها
1 - تفال و تطیر فال نیک و بد
فال (نیک ) و (بد) زدن در میان همه اقوام بوده و هست و به نظر مى رسد سرچشمه آن ، عـدم دسـتـرسـى بـه واقـعـیـات و نـاآگـاهـى از عـلل واقـعـى حـوادث بـوده اسـت و به هر حال ، بدون شک این دو، اثر طبیعى ندارند، ولى داراى اثـر روانـى هـسـتـنـد: فـال نـیـک امـیـد آفـریـن اسـت در حـالى کـه فال بد موجب یاس و نومیدى و ناتوانى مى شود.
و از آنـجـا کـه اسـلام ، هـمـیـشـه از مـسـائل مـثـبـت ، اسـتـقـبـال مـى کـنـد، از فال نیک نهى نکرده ، ولى فال بد را به شدت محکوم کرده است .
حـتـى در بعضى از روایات آنرا در سرحد شرک شمرده اند، از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) نـقـل شـده کـه فـرمـود: الطـیـرة شـرک : (فال بد زدن (و آنرا در برابر خدا در سرنوشت خویش مؤ ثر دانستن ) یکنوع شرک به خدا است ).
و مـا در ایـن زمـینه ، مفصلا در ذیل آیه 131 سوره اعراف بحث کرده ایم جالب اینکه اسلام در بـسـیـارى از مـوارد ایـنـگـونـه مـفـاهـیـم تـخـیـلى و پـنـدارى را در یـک کانال صحیح و سازنده قرار داده و از آن بهره بردارى کرده است .
مـثـلا در مورد آنچه در میان عوام معروف است که مى گویند فلان همسر خوش قدم بود و یا بد قدم ، و از آن روزى که به خانه فلانکس گام گذاشت و همسرش شد چنین و چنان گشت کـه قـطـعـا بـه ایـن صـورت خـرافـهـاى بـیـش نـیـسـت ، اسـلام بـه آن شـکـل سـازنـده تربیتى داده : در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : من شوم المـرئه غـلاء مـهـرهـا و شـدة مـئونـتها...: (از بد قدمى زن آنست که مهرش سنگین باشد و مخارج و هزینه اش زیاد!...)
و در حـدیـث دیـگـرى از پـیـامـبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : اما الدار فـشـؤ مـهـا ضـیـقـهـا و خـبـث جـیـرانـهـا: (خانه شوم خانه تنگ و تاریک و خانهاى است که همسایگان بد داشته باشد)
درسـت مـلاحـظـه کـنـیـد کـه هـمـان الفـاظـى را که در مفاهیم خرافى مردم به کار مى برند اسـتـخـدام بـراى مـفـاهیم واقعى و سازنده کرده است ، و تفکر و اندیشه اى که به بیراهه میرفت به راه راست هدایت نموده .
این بحث را با حدیثى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) که تاییدى است بر آنچه گـفـتیم پایان مى دهیم : اللهم لا خیر الا خیرک ، و لاطیر الا طیرک و لارب غیرک : (خداوندا نـیـکـى تـنـهـا از ناحیه تو است ، هیچ فال نیک و بدى جز به اراده تو تحقق نمى یابد و پروردگارى جز تو نیست ).
2 - کارنامه عجیب اعمال آدمى
در بـسـیـارى از آیـات قـرآن و روایـات ، سـخـن از نـامـه اعـمـال انـسـانـهـا بـه میان آمده است ، از مجموع این آیات و روایات استفاده مى شود که همه اعـمـال آدمى با تمام جزئیات در نامهاى ثبت مى شود، و روز رستاخیز اگر انسان نیکوکار باشد نامه اعمالش ‍ بدست راست او، و اگر بدکار باشد نامه اعمالش را بدست چپ او مى دهند.
در سـوره حـاقـه مـى خـوانـیـم فـامـا مـن اوتـى کـتـابـه بـیـمـیـنـه فـیـقـول هـاؤ م اقـرؤ وا کتابیه : (اما آنها که نامه اعمالشان بدست راستشان داده شده با سـرفـرازى و افـتـخـار مـى گـویـنـد هـان بـیـائیـد و نـامـه اعـمـال مـا را بـخـوانـیـد)! (حـاقـه - 19) و امـا مـن اوتـى کـتـابـه بـشـمـاله فـیـقـول یا لیتنى لم اوت کتابیه : اما کسى که نامه اعمالش در دست چپ او است مى گوید اى کاش نامه اعمالم را به دست من نمى دادند)! (حاقه - 25).
و در سـوره کـهـف آیـه 49 مـى خـوانـیـم : و وضـع الکتاب فترى المجرمین مشفقین مما فیه و یـقـولون یـا ویـلتـنـا مـا لهـذا لکتاب لا یغادر صغیرة و لاکبیرة الا احصاها و وجدوا ما عملوا حـاضـرا و لا یـظلم ربک احدا: نامه هاى اعمال بنى آدم گسترده مى شود، در آن هنگام مجرمان را مى بینى از آنچه در آن ثبت است بیمنا کند، و مى گویند اى واى بر ما، این چه نامه اى اسـت کـه هـیـچ گـنـاه صـغیره و کبیره اى نیست مگر آنرا ثبت و احصا کرده است ؟! و آنچه را انجام داده اند حاضر مى یابند، و پروردگارت به احدى ظلم نمى کند.
در حدیثى در ذیل آیه مورد بحث (اقرء کتابک ...) از امام صادق (علیه السلام )
مـى خـوانـیـم : یـذکـر العـبـد جـمـیع ما عمل ، و ما کتب علیه ، حتى کانه فعله تلک الساعة ، فلذلک قالوا یا ویلتنا ما لهذا الکتاب لایغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصاها:
(در آن روز انـسـان آنـچـه را انـجـام داده و در نـامـه عـمـل او ثـبـت اسـت هـمـه را بـه خـاطـر مى آورد، گوئى همان ساعت آنرا انجام داده است ! لذا فریاد مجرمان بلند مى شود و مى گویند: این چه نامه اى است که هیچ صغیره و کبیره اى را فروگزار نکرده است ).
در ایـنـجـا ایـن سـؤ ال پـیـش مـى آید که این نامه چیست ؟ و چگونه است ؟ بدون شک از جنس کـتـاب و دفـتـر و نـامـه هـاى مـعـمـولى ، نیست ، و لذا بعضى از مفسران گفته اند این نامه عـمـل چـیـزى جـز روح انـسـان نـمـى بـاشـد کـه آثـار هـمـه اعـمـال در آن ثبت است زیرا ما هر عملى انجام مى دهیم خواه ناخواه اثرى در روح و جان ما مى گذارد.
یـا ایـنـکـه ایـن نـامـه عـمل ، اعضاى پیکر ما حتى پوست تن ما، و از آن بالاتر زمین و هوا و فـضـائى اسـت کـه در آن اعـمـال خـود را انـجـام مـى دهـیـم ، چـرا کـه اعـمـال مـا گذشته از اینکه در جسم و همه ذرات پیکر ما نقش مى بندند، در هوا و زمین منعکس مى شوند.
گـر چـه ایـن آثـار بـراى مـا در ایـن دنیا محسوس و درک کردنى نیست ، اما بدون شک وجود دارد، و روزى که در آن روز دید تازه اى پیدا مى کنیم همه اینها را مى بینیم و مى خوانیم .
تعبیر به خواندن هرگز نباید ما را از آنچه در تفسیر بالا ذکر شد، منحرف سازد، زیرا خـوانـدن نیز مفهوم وسیعى دارد که هر گونه مشاهده را در معنى وسیعش جاى مى دهد، مثلا در تعبیرات روزمره گاه مى گوئیم در چشمهاى
او خواندم که چه تصمیمى دارد و یا فلان عمل را که از فلانى سر زد، بقیه اش را خواندم ، همچنین تعبیر به خواندن ، در مورد عکسه ائى که از بیماران مى گیرند نیز امروز رائج است .
روى هـمـیـن جـهـت اسـت کـه در آیـات فـوق خـوانـدیـم خـطـوط ایـن نـامـه عـمـل بـه هـیـچـوجـه قـابـل انـکـار نـیـسـت زیـرا کـه آثـار واقـعـى و تـکـویـنـى خـود عـمـل اسـت ، درسـت مـانند صداى ضبط شده انسان یا عکسى که از او گرفته اند و یا اثر انگشت او.
3 - بى گناه و با گناه را با هم نمى سوزانند!
بـه عـکس آنچه معروف است که عوام مى گویند (آتش که گرفت خشک و تر مى سوزد) در منطق عقل و تعلیمات انبیاء هیچ بى گناهى به جرم گناه دیگرى مجازات نخواهد شد، در تمام شهرهاى لوط یک خانواده مؤ من وجود داشت خدا به هنگام مجازات آن قوم منحرف و آلوده ، آن یک خانواده را نجات داد.
آیات فوق نیز با صراحت مى گوید (و لا تزر وازرة وزر اخرى ).
بنابراین اگر در پاره اى از احادیث غیر معتبر چیزى بر خلاف این قانون کلى اسلام دیده شود حتما باید آنرا کنار گذاشت ، یا توجیه کرد، مانند روایتى که مى گوید: شخص میت بـه خـاطـر گـریـه و بى تابى بازماندگانش ، معذب مى شود (ممکن است منظور از معذب شـدن ، عـذاب الهـى نـبـاشـد بـلکـه نـاراحـتى است که روح او بر اثر آگاهى از بیتابى بستگانش پیدا مى کند).
و نـیـز روشن مى شود عقیده کسانى که مى گویند فرزندان کفار همراه پدرانشان در آتش دوزخ خـواهـنـد بـود یـک عـقـیـده اسـلامـى نیست ، چرا که هیچ فرزندى به گناه پدر و مادر مـجازات نمى گردد و به همین دلیل ما در جاى خود گفته ایم که حتى فرزندان نامشروع ، شخصا هیچ گناهى ندارند و درهاى سعادت و نجات - اگر بخواهند - به روى آنان گشوده است ، هر چند زمینه تربیتى
دشوارى دارند.
4 - اصل برائت و آیه (ما کنا معذبین ...)
در عـلم اصـول در مـبـاحـث (بـرائت ) بـه آیـه فـوق ، اسـتـدلال شـده اسـت ، زیـرا حـداقـل مـفـهـوم آیـه ایـن اسـت کـه در مـسـائلى کـه عقل قادر به درک آن نیست ، خداوند بدون بعث رسولان یعنى بیان احکام و وظائف ، کسى را مـجـازات نـمـى کـنـد، و ایـن دلیـل بـر نـفـى مـجـازات و عـقـاب در مـوارد عـدم بـیان است ، و اصل برائت نیز چیزى جز این نمى گوید که عقاب بدون بیان صحیح نیست .
امـا ایـنـکـه بـعـضـى گـفـتـه انـد کـه مـنـظـور از عـذاب در آیـه فـوق ، تـنـهـا عـذاب استیصال یعنى مجازاتهاى نابود کننده همچون طوفان نوح است ، هیچ دلیلى بر آن نیست ، بلکه همانگونه که گفتیم اطلاق آیه آنرا نفى مى کند و هر گونه عذاب و مجازات را فرا مى گیرد.
آیه و ترجمه


و إ ذا اءردنـا اءن نـهـلک قـریـة اءمـرنـا مـتـرفـیـهـا فـفـسـقـوا فـیـهـا فـحـق عـلیـهـا القول فدمرناها تدمیرا (16)
و کم اهلکنا من القرون من بعد نوح و کفى بربک بذنوب عباده خبیرا بصیرا (17)


ترجمه :

16 - و هـنـگـامـى کـه بخواهیم شهر و دیارى را هلاک کنیم نخست اوامر خود را براى مترفین آنـهـا ثـروتـمـندان مست شهوت ) بیان مى داریم سپس هنگامى که به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات یافتند آنها را شدیدا درهم مى کوبیم !
17 - چه بسیار مردمى که در قرون بعد از نوح زندگى مى کردند (و طبق همین سنت ) آنها را هـلاک کـردیم ، و کافى است که پروردگارت از گناهان بندگانش آگاه و نسبت بر آن بیناست .
تفسیر:
مراحل چهارگانه مجازات الهى
در تعقیب آخرین آیه بحث گذشته که خاطر نشان مى کرد هرگز فرد یا گروهى را بدون بـعـث رسـولان و بـیـان دسـتـورات خـود مـجـازات نـمـى کـنیم در نخستین آیه مورد بحث همین اصل اساسى به صورت دیگرى تعقیب شده است ، مى گوید:
هـنـگـامـى کـه مـا تـصـمـیـم بـر هـلاکـت قـومى بگیریم نخست او امر خود را براى مترفین و سـردمـداران آنـهـا بـیـان مـى کـنیم ، سپس به هنگامى که آنها به مخالفت و خروج از اطاعت برخیزند و استحقاق مجازات پیدا کنند، ما آنها را شدیدا در هم
مى کوبیم و هلاک مى کنیم (و اذا اردنا ان نهلک قریة امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا).
گـر چـه بـسـیـارى از مفسران احتمالات متعددى در تفسیر این آیه داده اند، ولى به اعتقاد ما آیه طبق ظاهر آن یک تفسیر روشن بیشتر ندارد، و آن اینکه :
خـداونـد هـرگـز قـبـل از اتـمـام حـجت و بیان دستوراتش کسى را مؤ اخذه و مجازات نمى کند بـلکه نخست به بیان فرمانهایش ‍ مى پردازد، اگر مردم از در اطاعت وارد شدند و آنها را پـذیـرا گـشتند چه بهتر که سعادت دنیا و آخرتشان در آنست ، و اگر به فسق و مخالفت بـرخـاسـتـنـد و همه را زیر پا گذاشتند اینجا است که فرمان عذاب در باره آنها تحقق مى پذیرد و به دنبال آن هلاکت است .
اگر درست در آیه دقت کنیم ، چهار مرحله مشخص براى این برنامه بیان شده است
1 - مرحله اوامر (و نواهى ).
2 - مرحله فسق و مخالفت .
3 - مرحله استحقاق مجازات .
4 - مرحله هلاکت .
و همه این مراحل با فاء تفریع به یکدیگر عطف شده اند.
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که چرا امر شدگان تنها مترفین هستند؟
(مـترفین از ماده (ترفه ) به معنى نعمت فراوان یعنى متنعمین و ثروتمندان از خدا بى خبر).
در پـاسـخ ایـن سـؤ ال تـوجـه به یک نکته راه گشا است و آن اینکه در بسیارى از جوامع (منظور جامعه هاى ناسالم است ) مترفین ، سردمداران اجتماعند و دیگران
تابع و پیرو آنها.
به علاوه در این تعبیر اشاره به نکته دیگرى نیز هست ، و آن اینکه سرچشمه غالب مفاسد اجـتـماعى نیز ثروتمندان از خدا بى خبرى هستند که در ناز و نعمت و عیش و هوس غرقند، و هـر نـغـمـه اصـلاحـى و انـسـانـى و اخـلاقـى در گـوش آنـهـا نـاهـنـجـار اسـت ، بـه هـمـیـن دلیـل هـمـیـشـه در صـف اول در مـقـابـل پیامبران ایستاده بودند، و دعوت آنها را که به نفع عدل و داد و حمایت از مستضعفان بوده همیشه بر ضد خود مى دیدند.
روى این جهات از آنها بالخصوص یاد شده است چرا که ریشه اصلى فساد همین گروهند.
ضمنا (دمرنا) و (تدمیر) از ماده (دمار) به معنى هلاکت است .
بـه هر حال آیه فوق ، هشدارى است به همه مردم با ایمان که مراقب باشند، حکومت خویش را بدست مترفین و ثروتمندان مست شهوت ندهند و از آنها دنباله روى نکنند که جامعه آنان را سرانجام به هلاکت و نابودى مى کشانند.
آیـه بـعـد بـه نـمـونـه هـائى از ایـن مـسـاله بـه صـورت یـک اصـل کـلى اشـاره کرده مى گوید: چه بسیار مردمى که در قرون بعد از نوح زندگى مى کردند (و طبق همین سنت ) هلاک و نابود شدند (و کم اهلکنا من القرون من بعد نوح ).
سپس اضافه مى کند: چنان نیست که ظلم و ستم و گناه فرد یا جمعیتى از دیده تیز بین علم خـدا مـخـفـى بـمـاند، همین مقدار کافى است که خدا از گناهان بندگانش آگاه و نسبت به آن بینا است (و کفى بربک بذنوب عباده خبیرا بصیرا).
(قـرون ) جـمـع قـرن به معنى جمعیتى است که در عصر واحدى زندگى مى کنند و سپس به مجموع یک عصر اطلاق شده است .
در ایـنـکـه قـرن چـنـد سـال اسـت ، نـظـرات گـونـاگـونـى داده انـد، بـعـضـى آنـرا چـهـل سـال ، بـعـضـى هـشـتـاد بـعـضـى صـد، و بـالاخـره بـعـضـى آنـرا صـدوبـیـسـت سال دانسته اند ولى
ناگفته پیدا است که این یک امر قراردادى است که بر حسب قرار دادها متفاوت مى باشد، اما مـعـمـول در عـصـر مـا ایـن اسـت کـه قـرن را بـه یـکـصـد سال اطلاق مى کنند.
و ایـنـکـه مـخـصوصا روى قرون بعد از نوح تکیه شده ، ممکن است به خاطر آن باشد که زنـدگـى انسانها قبل از نوح بسیار ساده بود و اینهمه اختلافات مخصوصا تقسیم جوامع بـه مـتـرف و مـسـتـضـعـف کـمـتـر وجـود داشـت و بـه هـمـیـن دلیل کمتر گرفتار مجازاتهاى الهى شدند.
ذکـر (خـبیر) و (بصیر) (آگاه و بینا) همراه هم اشاره به این است که خبیر به معنى آگـاه از نـیـت و عـقـیـده اسـت و بـصـیـر بـه مـعـنـى بـیـنـا نـسـبـت بـه اعـمـال ، بـنـا بـر ایـن خـدا هـم از انـگـیـزه هـاى بـاطـنـى اعـمـال اشـخـاص بـا اطـلاع اسـت ، و هم از خود اعمالشان ، و چنین کسى هرگز ظلم و ستمى درباره هیچکس روا نمى دارد و حق کسى در حکومتش ضایع نمى شود.
آیه و ترجمه


مـن کـان یـریـد العـاجـلة عـجـلنـا له فـیـهـا مـا نـشـاء لمـن نـریـد ثـم جـعـلنـا له جـهـنـم یصل ها مذموما مدحورا (18)
و من اراد الاخرة و سعى لها سعیها و هو مؤ من فاولئک کان سعیهم مشکورا (19)
کلا نمد هؤ لاء و هؤ لاء من عطاء ربک و ما کان عطاء ربک محظورا (20)
انظر کیف فضلنا بعضهم على بعض و للاخرة اکبر درجت و اکبر تفضیلا (21)


ترجمه :

18 - آن کـس کـه (تـنـهـا زنـدگـى زودگذر (دنیاى مادى ) را مى طلبد آن مقدار از آن را که بـخـواهـیـم و بـه هر کس اراده کنیم مى دهیم ، سپس دوزخ را براى او قرار خواهیم داد که در آتش سوزانش مى سوزد در حالى که مذموم و رانده (درگاه خدا) است .
19 - و آن کـس کـه سراى آخرت را بطلبد و سعى و کوشش خود را براى آن انجام دهد، در حالى که ایمان داشته باشد، سعى و تلاش او (از سوى خدا) پاداش داده خواهد شد.
20 - هـر یـک از ایـن دو گـروه را از عـطـاى پـروردگـارت بـهـره و کمک مى دهیم ، و عطاى پروردگارت هرگز از کسى منع
21 - بـبـیـن چـگـونـه بـعـضى را (در دنیا بخاطر تلاششان ) بر بعضى دیگر برترى بخشیده ایم ، درجات آخرت و برتریهایش از اینهم بیشتر است .
تفسیر:
خطوط زندگى طالبان دنیا و آخرت
از آنـجـا کـه در آیـات گـذشـته سخن از مخالفت گردنکشان در برابر اوامر الهى و سپس هـلاکـت آنـهـا بود، در آیات مورد بحث ، به علت واقعى این تمرد و عصیان که همان حب دنیا اسـت اشـاره کـرده مـى گـویـد: کسانى که تنها هدفشان همین زندگى زودگذر دنیاى مادى بـاشـد، مـا آن مقدار را که بخواهیم به هر کس صلاح بدانیم در همین زندگى زودگذر مى دهـیـم سـپـس جـهـنـم را بـراى او قـرار خواهیم داد که در آتش آن مى سوزد در حالى که مورد سرزنش و دورى از رحمت خدا است (من کان یرید العاجلة عجلنا له فیها ما نشاء لمن نرید ثم جعلنا له جهنم یصلیها مذموما مدحورا).
(عاجله ) به معنى نعمتهاى زودگذر یا دنیاى زودگذر است .
قـابـل تـوجه اینکه نمى گوید هر کس به دنبال دنیا برود، به هر چه بخواهد مى رسد، بـلکـه دو قـید براى آن قائل مى شود، اول اینکه تنها بخشى از آنچه را مى خواهد به آن مى رسد، همان مقدارى را که ما بخواهیم (ما نشاء).
دیـگـر ایـنـکـه : هـمه افراد به همین مقدار نیز نمى رسند، بلکه تنها گروهى از آنها به بخشى از متاع دنیا خواهند رسید، آنها که بخواهیم (لمن نرید).
و بـه ایـن ترتیب نه همه دنیا پرستان به دنیا مى رسند و نه آنها که مى رسند به همه آنـچه مى خواهند مى رسند، زندگى روزمره نیز این دو محدودیت را به وضوح به ما نشان مـى دهـد، چـه بـسـیـارنـد کـسـانى که شب و روز میدوند و به جائى نمیرسند، و چه بسیار کسانى که آرزوهاى دور و درازى در این دنیا دارند که تنها بخش کوچکى از آنرا بدست مى آورند.
و ایـن هـشـدارى اسـت بـراى دنـیـا پـرسـتـان کـه اگـر خـیـال کـنـیـد آخـرت را بـه دنـیـا بـفـروشـیـد بـه تـمـام هـدفـتـان نـائل مـى شـویـد، اشـتباه بزرگى کرده اید، بلکه گاهى هیچ و گاه به کمى دسترسى پیدا مى کنید.
و اصـولا دامـنـه آرزوهـاى انـسـان آنـقـدر گـسـتـرده اسـت کـه بـا مـحـدودیـت جـهـان مـاده قابل اشباع نیست ، تمام دنیا را به یکنفر بدهند، بسیار مى شود که اشباع نمى گردد.
امـا آنـهـا کـه تـلاش مـى کـنـنـد و بـه هـیـچ نـمـى رسـنـد، مـمـکـن اسـت بـه دلائل مختلفى باشد یا بخاطر آنست که هنوز امید بیدارى و نجاتشان است ، و خدا به آنها مـحـبـت مـى کـنـد، و یـا به خاطر آنست که اگر به جائى برسند آنچنان طغیان مى کنند که عرصه را بر خلق خدا تنگ مى نمایند.
(یصلى ) از ماده (صلى ) به معنى آتش افروختن و به آتش سوختن است و منظور در اینجا همان معنى دوم مى باشد.
قـابـل توجه اینکه کیفر این گروه ، ضمن اینکه آتش جهنم شمرده شده است ، با دو تعبیر مـذموم و مدحور تاکید گردیده ، که اولى به معنى مورد سرزنش و نکوهش قرار گرفتن و دومى به معنى دور ماندن از رحمت خدا است .
در حقیقت آتش دوزخ ، کیفر جسمانى آنها است ، و مذموم و مدحور بودن کیفر روحانى آنها، چرا که معاد هم جسمانى است و هم روحانى و کیفر و پاداش آن نیز در هر دو جنبه است .
سپس به شرح حال گروه دوم مى پردازد، تا با قرینه مقابله ، آنچنانکه روش قرآن است ، مـطلب آشکارتر شود، میفرماید: (اما کسى که آخرت را بطلبد و سعى و کوشش خود را در ایـن راه بـه کـار بـنـدد، در حـالى کـه ایـمـان داشـته باشد، این سعى و تلاش او مورد قـبـول الهـى خـواهـد بود (و من اراد الاخرة و سعى لها سعیها و هو مؤ من فاولئک کان سعیهم مشکورا).
بنابراین براى رسیدن به سعادت جاویدان سه امر اساسى شرط است
1 - اراده انـسـان آن هـم اراده اى کـه تـعـلق بـه حـیات ابدى گیرد، و به لذات زودگذر و نـعـمـتهاى ناپایدار و هدفهاى صرفا مادى تعلق نگیرد، همتى والا و روحیه اى عالى پشت بند آن باشد که او را از پذیرفتن هر گونه رنگ تعلق و وابستگى آزاد سازد.
2 - ایـن اراده بـه صـورت ضـعـیـف و نـاتوان در محیط فکر و اندیشه و روح نباشد بلکه تـمـام ذرات وجـود انسان را به حرکت وا دارد و آخرین سعى و تلاش خود را در این به کار بـنـدد (تـوجه داشته باشید که کلمه (سعیها ) که به عنوان تاکید ذکر شده نشان مى دهـد او آخـرین ، سعى و تلاش و کوشش را که براى رسیدن آخرت لازم است انجام مى دهد و چیزى فروگذار نمى کند).
3 - هـمـه ایـنـهـا تـواءم بـا (ایمان ) باشد، ایمانى ثابت و استوار، چرا که تصمیم و تـلاش هـنـگـامـى بـه ثـمـر مى رسد که از انگیزه صحیحى ، سرچشمه گیرد و آن انگیزه چیزى جز ایمان به خدا نمى تواند باشد.
درست است که سعى و تلاش براى آخرت بدون ایمان نخواهد بود و بنابراین مفهوم ایمان در آن نـهـفـتـه شـده اسـت ولى از آنـجـا کـه ایـمـان یـک اصـل اسـاسى و پایه اصلى در این راه است به آن مقدار از دلالت التزامى قناعت نکرده و با صراحت ایمان را به عنوان یک شرط بازگو مى کند.
قـابـل تـوجـه ایـنکه در مورد دنیا پرستان مى گوید: (جهنم را براى آنها قرار مى دهیم )، ولى در مـورد عـاشـقـان آخـرت مـى گـویـد: (سعى و تلاش آنها مشکور خواهد بود) یعنى مورد تشکر و قدردانى پروردگار.
ایـن تـعـبـیر از این که بگوید پاداششان بهشت است بسیار جامعتر و والاتر است ، چرا که تشکر و قدردانى هر کس به اندازه شخصیت و سعه وجودى او است ، نه به اندازه عملى که انجام گرفته است ، و روى این حساب تشکر و قدردانى خدا
مـتـنـاسـب بـا ذات بـى پـایـان او است انواع نعمتهاى مادى و معنوى و هر آنچه در تصور ما بگنجد و نگنجد در آن جمع است .
گـر چـه بـعـضـى از مـفـسـران ، مـشـکـور را بـه مـعـنـى اجـر مـضاعف و یا به معنى قبولى عمل گرفته اند، ولى روشن است که مشکور معنى وسیعترى از همه اینها دارد.
در اینجا ممکن است این توهم پیش آید که نعمتهاى دنیا، تنها سهم دنیا - پرستان خواهد شد و آخرتطلبان از آن محروم مى گردند، آیه بعد به این توهم پاسخ مى گوید که : (ما هـر یـک از ایـن گروه و آن گروه را از عطاى خود بهره مى دهیم و امداد مى کنیم ) (کلا نمد هؤ لاء و هؤ لاء من عطاء ربک )
(چـرا کـه بخشش پروردگار از هیچکس ممنوع نیست ) و گبر و ترسا و مؤ من و مسلم همه از خوان نعمتش وظیفه مى خورند (و ما کان عطاء ربک محظورا).
(نمد) از ماده (امداد) به معنى افزودن است .
آیـه بـعـد یـک اصـل اسـاسى را در همین رابطه بازگو مى کند و آن اینکه : همانگونه که تفاوت تلاشها در این دنیا باعث تفاوت در بهره گیریها است ، در کارهاى آخرت نیز همین اصـل کـاملا حاکم است ، با این تفاوت که این دنیا محدود است و تفاوتهایش هم محدود، ولى آخرت نامحدود، و تفاوتهایش نیز نامحدود است ، مى گوید:
(بنگر چگونه بعضى از آنها را بر بعضى دیگر (بخاطر تفاوت در سعى و کوششان ) برترى دادیم ، اما آخرت درجاتش بزرگتر و برتریش بیشتر است )
(انظر کیف فضلنا بعضهم على بعض و للاخرة اکبر درجات و اکبر تفضیلا).

ممکن است گفته شود، افرادى را در این جهان مى بینیم که بدون تلاش و کوشش بهره هاى وسـیـع مـى گـیـرنـد، ولى بـدون شـک ایـنها موارد استثنائى است و نمى توان در برابر اصـل کـلى تلاش و کوشش و رابطه آن با میزان موفقیت به آن اعتنائى کرد، و این گونه بهره گیریهاى انحرافى منافات با آن اصل کلى ندارد.
ضـمـنـا بـایـد توجه داشت که منظور از تلاش و کوشش تنها کمیت آن نیست ، گاه مى شود تلاش کم با کمیت عالى اثرش بسیار بیشتر از تلاش فراوان با کیفیت پائین باشد.
نکته ها:
1 - آیا دنیا و آخرت با هم تضاد دارند؟
در آیات بسیارى ، مدح و تمجید از دنیا یا امکانات مادى آن شده است :
در بعضى از آیات ، مال به عنوان خیر، معرفى شده (سوره بقره آیه 180).
و در بـسـیـارى از آیـات مـواهـب مـادى تـحـت عـنـوان فضل خدا آمده است و ابتغوا من فضل الله (سوره جمعه آیه 10).
در جاى دیگر مى فرماید همه نعمتهاى روى زمین را براى شما آفریده است خلق لکم ما فى الارض جمیعا (بقره - 29).
و در بسیارى از آیات آنها را تحت عنوان سخر لکم (آنها را مسخر شما گردانید) ذکر کرده که اگر بخواهیم این همه آیاتى را که در رابطه با محترم شمردن امکانات مادى این جهان جمع آورى کنیم ، مجموعه قابل ملاحظهاى خواهد شد.
ولى بـا ایـنـهـمـه اهمیتى که به مواهب و نعمتهاى مادى داده شده ، تعبیراتى که قویا آنرا تحقیر مى کند در آیات قرآن به چشم مى خورد.
در یکجا آن را عرض و متاع فانى مى شمرد تبتغون عرض الحیوة الدنیا نساء - 94).
و در جـاى دیگر آنرا مایه غرور و غفلت مى شمرد و ما الحیوة الدنیا الا متاع الغرور (سوره حدید آیه 20).
و در مـورد دیـگـر آن را وسیله سرگرمى و بازیچه شمرده و ما هذه الحیوة الدنیا الا لهو و لعب عنکبوت 64).
و در جـائى دیـگر مایه غفلت از یاد خدا رجال لا تلهیهم تجارة و لابیع عن ذکر الله (نور - 37).
این تعبیرات دوگانه عینا در روایات اسلامى نیز دیده مى شود:
از یـکـسـو دنـیـا، مـزرعـه آخـرت ، تـجـارتـخـانـه مـردان خـدا مـسـجـد دوسـتـان حـق ، مـحـل هـبـوط وحـى پـروردگار، سراى موعظه و پند، شمرده شود (مسجد احباء الله و مصلى ملائکة الله و مهبط وحى الله و متجر اولیاء الله ).
و از سوى دیگر مایه غفلت و بیخبرى از یاد خدا و متاع غرور و مانند آن .
آیا این دو گروه از آیات و روایات با هم تضاد دارند؟
پاسخ این سؤ ال را در خود قرآن مى توان یافت .
چرا که آنجا که از دنیا و مواهبش نکوهش مى کند، کسانى را مى گوید که این زندگى تنها هـدفـشـان را تـشـکـیـل مـى دهد، در سوره نجم آیه 29 مى خوانیم و لم یرد الا الحیوة الدنیا (کـسـانـى کـه جـز زنـدگى دنیا را نخواهند). به تعبیر دیگر سخن از کسانى است که آخرت را به دنیا مى فروشند و براى رسیدن به مادیات از هیچ خلافکارى و جنایتى ابا ندارند.
در سـوره تـوبـه آیـه 38 مـى خـوانـیـم ا رضـیتم بالحیوة الدنیا من الاخرة : (آیا راضى شدید که زندگى دنیا را به جاى آخرت بپذیرید)؟!
آیـات مـورد بـحـث ، خـود شـاهـد این مدعا است ، آنجا که مى گوید: من کان یرید العاجلة ... یعنى تنها هدفشان همین زندگى زودگذر مادى است .
اصولا تعبیر به (مزرعه ) و یا (متجر) (تجارتخانه ) و مانند آن خود شاهد زندهاى براى این موضوع است .
کـوتاه سخن اینکه مواهب جهان مادى که همه از نعمتهاى خدا است و حتما وجودش در نظام خلقت لازم بـوده و هـسـت اگـر بـه عـنـوان وسـیـله اى بـراى رسـیـدن بـه سـعـادت و تـکـامـل مـعـنـوى انـسـان مـورد بـهـره بـردارى قـرار گـیـرد از هـر نـظـر قابل تحسین است .
و امـا اگـر بـه عـنوان یک هدف و نه وسیله مورد توجه قرار گیرد و از ارزشهاى معنوى و انـسـانـى بـریده شود که در این هنگام طبعا مایه غرور و غفلت و طغیان و سرکشى و ظلم و بیدادگرى خواهد بود، درخور هر گونه نکوهش و مذمت است .
و چه زیبا فرموده است على (علیه السلام ) در آن گفتار کوتاه و پرمغزش : من ابصر بها بـصـرتـه و مـن ابـصـر الیها اعمته : (آنکس که با چشم بصیرت به آن بنگرد (و آنرا وسیله بینائى قرار دهد) دنیا به او آگاهى مى بخشد، و آنکس که به خود آن نگاه کند دنیا او را نابینا خواهد کرد.
در حـقـیـقـت تـفاوت میان دنیاى مذموم و ممدوح ، همان چیزى است که از (الیها) و (بها) استفاده مى شود که اولى هدف را مى رساند و دومى وسیله را.
2 - نقش سعى و تلاش در پیروزیها
ایـن نـخـسـتـیـن بـار نـیـسـت کـه قـرآن بـا تـکـیـه کـردن روى سـعـى و تـلاش بـه افـراد تـنـبـل و بـیـکار هشدار مى دهد که سعادت سراى دیگر را تنها با اظهار ایمان و سخن نمى توان بدست آورد، بلکه عامل اصلى سعادت سعى و تلاش است .
این حقیقت در بسیارى از آیات قرآن منعکس است .
در ایـنـجـا انـسـان را در گـرو اعـمـالش مـى شـمـرد (کل نفس بما کسبت رهینة ) (مدثر - 38).
و در جاى دیگر بهره او را تنها در گرو سعیش میشمرد (و ان لیس للانسان الا ما سعى ).
و در بـسـیـارى از آیـات ، بـعـد از ذکـر ایـمـان ، روى عمل صالح تکیه مى کند. تا همگان این خیال خام را از سر بدر کنند که بى سعى و تلاش بـه جـائى مـى توان رسید مواهب دنیاى مادى را بى سعى و تلاش نمى توان بدست آورد، چگونه مى توان انتظار داشت که سعادت جاودانى بدون آن بدست آید.
3 - امدادهاى الهى
(نـمـد) از مـاده (امـداد) بـه معنى کمک رساندن است ، راغب در کتاب مفردات مى گوید: کـلمـه امـداد غـالبـا در مـورد کمکهاى مفید و مؤ ثر به کار برده مى شود و کلمه (مد) در موارد مکروه و ناپسند.
به هر حال در آیات مورد بحث مى خوانیم که خداوند بخشى از نعمتهایش را در اختیار همگان مـى گـذارد و نـیـکـان و بدان همگى از آن استفاده مى کنند، این اشاره به آن بخش از نعمتها است که ادامه حیات ، متوقف بر آنست و بدون آن نمى تواند یک انتخابگر باشد.
بـه تـعـبـیـر دیـگـر ایـن هـمـان مـقـام رحـمـانـیـت خـدا اسـت کـه فیض عامش ، مؤ من و کافر را شـامـل مـى شـود، ولى در مـاوراء ایـنـهـا نعمته ائى است بى پایان که مخصوص مؤ منان و نیکان است .
آیه و ترجمه


لا تجعل مع الله الها اخر فتقعد مذموما مخذولا (22)
و قـضـى ربـک الا تـعـبدوا الا ایاه و بالولدین احسنا اما یبلغن عندک الکبر احد هما او کلا هما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا کریما (23)
و اخفض لهما جناح الذل من الرحمة و قل رب ارحمهما کما ربیانى صغیرا (24)
ربکم اعلم بما فى نفوسکم ان تکونوا صلحین فانه کان للا وبین غفورا (25)


ترجمه :

22 - و بـا (الله ) مـعـبـود دیگرى قرار مده که ضعیف و مذموم و بى یار و یاور خواهى شد.
23 - پـروردگـارت فـرمـان داده جـز او را نـپـرستید و به پدر و مادر نیکى کنید، هر گاه یـکـى از آنها - یا هر دو آنها - نزد تو، به سن پیرى برسند کمترین اهانتى به آنها روا مدار، و بر آنها فریاد مزن ، و گفتار لطیف و سنجیده بزرگوارانه به آنها بگو.
24 - بـالهـاى تـواضـع خـویـش را در بـرابـرشـان از مـحـبـت و لطـف فـرود آر، و بـگـو پـروردگـارا هـمـانـگـونـه کـه آنـهـا مـرا در کـوچـکـى تـربـیـت کـردنـد مشمول رحمتشان قرارده
25 - پـروردگـار شما از درون دلهاى شما آگاه است (اگر لغزشى در این زمینه داشتید و جبران کردید شما را عفو مى کند چرا که ) هر گاه صالح باشید او توبه کنندگان را مى بخشد.
تفسیر:
توحید و نیکى به پدر و مادر، سرآغاز یک رشته احکام مهم اسلامى .
آیـات مورد بحث سرآغازى است براى بیان یک سلسله از احکام اساسى اسلام که با مساله توحید و ایمان ، شروع مى شود، توحیدى که خمیر مایه همه فعالیتهاى مثبت و کارهاى نیک و سـازنـده اسـت و هـم از ایـن طـریـق پـیـونـدى مـیـان این آیات و آیات گذشته که سخن از سـعـادتـمـنـدان و بـرنـامـه سـهگانه آنها یعنى (ایمان ) و (سعى و تلاش ) و اراده سراى آخرت مى گوید برقرار مى سازد.
و نیز تاکیدى است مجدد بر آنچه قبلا در باره قرآن و دعوت کننده بودنش به صافترین و بهترین راهها، بیان شده .
نـخـسـت از توحید شروع کرده مى گوید: (با خداوند یگانه (الله ) هیچ معبودى قرار مده ) (لا تجعل مع الله الها آخر).
نمى گوید معبود دیگرى را با خدا پرستش مکن ، بلکه مى گوید (قرار مده ) تا معنى وسـیـعـتـرى داشـتـه بـاشـد، یـعـنـى نـه در عـقـیـده ، نـه در عمل ، نه در دعا و تقاضا و نه در پرستش معبود دیگرى را در کنار (الله ) قرار مده .
سـپـس بـه بـیـان نـتـیـجـه مـرگـبـار شرک پرداخته مى گوید: (اگر شریکى براى او قائل شوى با مذمت و خذلان فرو خواهى نشست ) (فتقعد مذموما مخذولا).
انتخاب کلمه (قعود) (نشستن در اینجا اشاره به ضعف و ناتوانى است ، زیرا در ادبیات عـرب ، ایـن کـلمـه کـنـایـه از ضـعـف اسـت همانگونه که گفته مى شود قعد به الضعف عن القتال : (ناتوانى سبب شد که او از پیکار با دشمن بنشیند).
از جمله بالا استفاده مى شود که شرک سه اثر بسیار بد در وجود انسان مى گذارد:
1 - شـرک مـایـه ضـعـف و نـاتـوانـى و زبـونـى و ذلت اسـت در حـالى کـه تـوحـیـد عامل قیام و حرکت و سرفرازى است .
2 - شـرک ، مـایه مذمت و نکوهش است ، چرا که یک خط روشن انحرافى است در برابر منطق عـقـل و کفرانى است آشکار در مقابل نعمت پروردگار، و آنکس که تن به چنین انحرافى دهد درخور مذمت است .
3 - شـرک سـبـب مـى شـود کـه خـداونـد مـشرک را به معبودهاى ساختگیش واگذارد و دست از حـمـایتش بردارد، و از آنجا که معبودهاى ساختگى نیز قادر بر حمایت کسى نیستند و خدا هم حمایتش را از چنین کسان برداشته آنها (مخذول ) یعنى بدون یار و یاور خواهند شد.
در آیات دیگر قرآن نیز همین معنى به شکل دیـگـرى مجسم شده است ، چنانکه در سوره عنکبوت آیه 41 مى خوانیم : (آنها که غیر خدا را مـعـبـود خـویـش انـتخاب مى کنند همانند عنکبوتند که آن خانه سست و بى اساس را تکیه گـاه خـود قـرار داده و سـسـتـتـریـن خـانـه هـا خـانـه عـنـکـبـوت اسـت ) (مـثـل الذیـن اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمون ).
بعد از اصل توحید به یکى از اساسیترین تعلیمات انسانى انبیاء ضمن تاکید مجدد بر تـوحید اشاره کرده مى گوید: (پروردگارت فرمان داده که تنها او را بپرستید و نسبت به پدر و مادر نیکى کنید) (و قضى ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احسانا).
(قضاء) مفهوم مؤ کدترى از (امر) دارد، و امر و فرمان قطعى و محکم
را مى رساند و این نخستین تاکید در این مساله است .
قـرار دادن تـوحـیـد یـعـنـى اسـاسـیترین اصل اسلامى در کنار نیکى به پدر و مادر تاکید دیگرى است بر اهمیت این دستور اسلامى .
مـطـلق بـودن احـسـان کـه هـر گـونه نیکى را در بر مى گیرد و همچنین ، (والدین ) که مسلمان و کافر را شامل مى شود، سومین و چهارمین تاکید در این جمله است .
نکره بودن احسان ( احسانا) که در این گونه موارد براى بیان عظمت مى آید پنجمین تاکید محسوب مى گردد.
توجه به این نکته نیز لازم است که فرمان ، معمولا روى یک امر اثباتى مى رود در حالى که در اینجا روى نفى رفته است (پروردگارت فرمان داده که نپرستید جز او را).
ایـن مـمـکن است به خاطر آن باشد که از جمله (قضى ) فهمیده مى شود که جمله دیگرى در شـکـل اثـبـاتى در تقدیر است و در معنى چنین مى باشد: پروردگارت فرمان موکد داده که او را بپرستید و غیر او را نپرستید.
و یا اینکه مجموع جمله (نفى و اثبات ) (الا تعبدوا الا ایاه ) در حکم یک جمله اثباتى است ، اثـبـات عـبـادت انحصارى پروردگار سپس به بیان یکى از مصداقهاى روشن نیکى به پدر و مادر پرداخته مى گوید:
(هر گاه یکى از آن دو، یا هر دو آنها، نزد تو به سن پیرى و شکستگى برسند (آنچنان که نیازمند به مراقبت دائمى تو باشند) از هر گونه محبت در مورد
آنـهـا دریـغ مـدار، و کـمـتـریـن اهانتى به آنان مکن ، حتى سبکترین تعبیر نامودبانه یعنى (اف ) بـه آنـهـا مـگـو) (امـا یـبـلغـن عـنـدک الکـبـر احـدهـمـا او کـلاهـمـا فـلا تقل لهما اف ).
(و بر سر آنها فریاد مزن ) (و لا تنهرهما).
بـلکـه (بـا گـفـتـار سـنـجـیـده و لطـیـف و بـزرگـوارانـه بـا آنـهـا سـخـن بـگـو) (و قل لهما قولا کریما).
و نهایت فروتنى را در برابر آنها بنما، (و بالهاى تواضع خود را در برابرشان از محبت و لطف فرود آر) (و اخفض لهما جناح الذل من الرحمة ).
(و بـگـو بـار پـروردگارا! آنها را مشمول رحمت خویش قرار ده همانگونه که در کودکى مرا تربیت کرده اند) (و قل رب ارحمهما کما ربیانى صغیرا).
دقت فوق العاده در احترام به پدر و مادر
در حـقـیـقـت در دو آیـه اى کـه گـذشت ، قسمتى از ریزه کاریهاى برخورد مودبانه و فوق العاده احترام آمیز فرزندان را نسبت به پدران و مادران بازگو مى کند:
1 - از یکسو انگشت روى حالات پیرى آنها که در آن موقع از همیشه نیازمندتر به حمایت و محبت و احترامند گذارده ، مى گوید: کمترین سخن اهانت آمیز را به آنها مگو!.
آنـهـا مـمـکـن اسـت بـر اثر کهولت به جائى برسند که نتوانند بدون کمک دیگرى حرکت کنند، و از جا برخیزند و حتى ممکن است قادر به دفع آلودگى از
خود نباشند، در این موقع آزمایش بزرگ فرزندان شروع مى شود.
آیا وجود چنین پدر و مادرى را مایه رحمت مى دانند، و یا بلا و مصیبت و عذاب .
آیا صبر و حوصله کافى براى نگهدارى احترام آمیز از چنین پدر و مادرى را دارند و یا هر زمـان بـا نـیـش زبـان ، بـا کـلمات سبک و اهانت آمیز و حتى گاه با تقاضاى مرگ او از خدا قلبش را مى فشارند و آزار مى دهند؟.
2 - از سـوى دیـگـر قرآن مى گوید: در این هنگام به آنها اف مگو، یعنى اظهار ناراحتى و ابراز تنفر مکن ، و باز اضافه مى کند با صداى بلند و اهانت آمیز و داد و فریاد با آنها سـخـن مـگـو، و بـاز تاکید مى کند که با قول کریم و گفتار بزرگوارانه با آنها سخن بگو که همه آنها نهایت ادب در سخن را مى رساند که زبان کلید قلب است .
3 - از سـوى دیگر دستور به تواضع و فروتنى مى دهد، تواضعى که نشان دهنده محبت و علاقه باشد و نه چیز دیگر.
4 - سـرانـجـام مى گوید: حتى موقعى که رو به سوى درگاه خدا مى آورى پدر و مادر را (چه در حیات و چه در ممات ) فراموش ‍ مکن و تقاضاى رحمت پروردگار براى آنها بنما.
مخصوصا این تقاضایت را با این دلیل هـمـراه سـاز و بـگـو (خـداونـدا هـمـانـگـونـه کـه آنـهـا در کـودکى مرا تربیت کردند تو مشمول رحمتشان فرما)؟
نـکـتـه مـهـمى که از این تعبیر علاوه بر آنچه گفته شد استفاده مى شود این است که اگر پـدر و مـادر آنچنان مسن و ناتوان شوند که به تنهائى قادر بر حرکت و دفع آلودگیها از خـود نباشند، فراموش نکن که تو هم در کودکى چنین بودى و آنها از هر گونه حمایت و محبت از تو دریغ نداشتند محبت آنها را جبران نما.
و از آنجا که گاهى در رابطه با حفظ حقوق پدر و مادر و احترام آنها و تواضعى
کـه بـر فـرزنـد لازم است ممکن است لغزشهائى پیش بیاید که انسان آگاهانه یا ناآگاه به سوى آن کشیده شود در آخرین آیه مورد بحث مى گوید : (پروردگار شما به آنچه در دل و جان شما است از شما آگاهتر است ) (ربکم اعلم بما فى نفوسکم )
چرا که علم او در همه زمینه ها حضورى و ثابت و ازلى و ابدى و خالى از هر گونه اشتباه است در حالى که علوم شما واجد این صفات نیست .
بـنـابـرایـن اگـر بـدون قـصد طغیان و سرکشى در برابر فرمان خدا لغزشى در زمینه احترام و نیکى به پدر و مادر از شما سر زند و بلافاصله پشیمان شدید و در مقام جبران بـرآئیـد مـسلما مشمول عفو خدا خواهید شد: (اگر شما صالح باشید و توبه کار خداوند توبه کاران را مى آمرزد) (ان تکونوا صالحین فانه کان للاوابین غفورا).
(اواب ) از مـاده (اوب ) (بر وزن قوم ) بازگشت توام با اراده مى گویند، در حالى کـه رجـوع هـم بـه بـازگـشـت بـا اراده گـفـتـه مـى شـود و هـم بـى اراده ، بـه هـمـیـن دلیـل بـه (تـوبـه ) (اوبـه ) گفته مى شود، چون حقیقت توبه بازگشت توام با اراده به سوى خداست .
و از آنـجـا کـه (اواب ) صـیـغه مبالغه است به کسى گفته مى شود که هر لحظه از او خطائى سر زند به سوى پروردگار باز مى گردد.
ایـن احـتـمـال نـیـز وجـود دارد کـه ذکـر صـیـغـه مـبـالغـه اشـاره بـه تـعـدد عـوامـل بـازگـشت و رجوع به خدا باشد، زیرا ایمان به پروردگار از یکسو، توجه به دادگـاه عـالم قـیامت از سوى دیگر، وجدان بیدار از سوى سوم ، و توجه به عواقب و آثار گناه از سوى چهارم دست به دست هم مى دهند و انسان را موکدا از مسیر انحرافى به سوى خدا مى برند.
نکته ها:
1 - احترام پدر و مادر در منطق اسلام
گـر چـه عـواطـف انـسـانـى و مـسـاله حـقشناسى به تنهائى براى رعایت احترام در برابر والدیـن کـافـى اسـت ، ولى از آنـجـا کـه اسـلام حـتـى در مـسـائلى کـه هـم عـقـل در آن اسـتـقـلال کـامـل دارد، و هم عاطفه آن را به وضوح در مى یابد، سکوت روا نمى دارد، بلکه به عنوان تاکید در این گونه موارد هم دستورات لازم را صادر مى کند در مورد احترام والدین آنقدر تاکید کرده است که در کمتر مساله اى دیده مى شود.
به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره مى کنیم :
الف در چـهـار سـوره از قرآن مجید نیکى به والدین بلافاصله بعد از مساله توحید قرار گرفته این همردیف بودن دو مساله بیانگر این است که اسلام تا چه حد براى پدر و مادر احترام قائل است .
در سوره بقره آیه 83 مى خوانیم : لا تعبدون الا الله و بالوالدین احسانا:
و در سوره نساء آیه 36 و اعبدوا الله و لا تشرکوا به شیئا و بالوالدین احسانا.
و در سوره انعام آیه 151 مى فرماید: الا تشرکوا به شیئا و بالوالدین احسانا.
و در آیـات مـورد بحث نیز این دو را قرین با هم دیدیم و قضى ربک ان لا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احسانا.
ب - اهمیت این موضوع تا آن پایه است که هم قرآن و هم روایات صریحا توصیه مى کنند که حتى اگر پدر و مادر کافر باشند رعایت احترامشان لازم است . در سوره لقمان آیه 15 مـى خـوانـیـم : و ان جـاهداک على ان تشرک بى ما لیس لک به علم فلا تطعهما و صاحبهما فـى الدنـیا معروفا: (اگر آنها به تو اصرار کنند که مشرک شوى اطاعتشان مکن ، ولى در زندگى دنیا به نیکى با آنها معاشرت نما)!
ج - شـکـرگـزارى در بـرابـر پـدر و مادر در قرآن مجید در ردیف شکرگزارى در برابر نـعـمتهاى خدا قرار داده شده چنانکه مى خوانیم : ان اشکر لى و لوالدیک (سوره لقمان آیه 14) بـا ایـنـکـه نـعـمـت خـدا بـیـش از آن انـدازه اسـت کـه قابل احصا و شماره باشد، و این دلیل بر عمق و وسعت حقوق پدران و مادران مى باشد.
د - قرآن حتى کمترین بى احترامى را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است . در حدیثى از امـام صـادق (عـلیـه السلام ) مى خوانیم که فرمود: لو علم الله شیئا هو ادنى من اف لنهى عـنـه ، و هـو مـن ادنـى العـقـوق ، و مـن العـقـوق ان یـنـظـر الرجل الى والدیه فیحد النظر الیها:
(اگـر چیزى کمتر از (اف ) وجود داشت خدا از آن نهى مى کرد (اف همانطور که گفتیم کمترین اظهار ناراحتى است ) و این حداقل مخالفت و بى احترامى نسبت به پدر و مادر است ، و از این جمله نظر تند و غضب آلود به پدر و مادر کردن مى باشد).
ه - با اینکه جهاد یکى از مهمترین برنامه هاى اسلامى است ، مادام که جنبه وجوب عینى پیدا نـکـنـد یـعـنى داوطلب به قدر کافى باشد، بودن در خدمت پدر و مادر از آن مهمتر است ، و اگر موجب ناراحتى آنها شود، جایز نیست .
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم که مردى نزد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد و عرض کرد من جوان بانشاط و ورزیده اى هستم و جهاد را دوست دارم ولى مـادرى دارم کـه از ایـن مـوضـوع نـاراحـت مـى شود، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فـرمـود: ارجـع فـکـن مـع والدتـک فو الذى بعثنى بالحق لانسها بک لیلة خیر من جهاد فى سـبـیـل الله سـنـة : (بـرگـرد و با مادر خویش باش ، قسم به آن خدائى که مرا به حق مـبـعـوث سـاخـتـه اسـت یـک شـب مـادر بـا تـو مـاءنـوس گـردد از یـک سال جهاد در راه خدا بهتر
است )!
ولى البـتـه هـنـگـامـى کـه جـهاد، جنبه وجوب عینى پیدا کند و کشور اسلامى در خطر قرار گیرد و حضور همگان لازم شود، هیچ عذرى پذیرفته نیست ، حتى نارضائى پدر و مادر.
در مـورد سـایـر واجـبـات کـفـائى و همچنین مستحبات ، مساله همانگونه است که در مورد جهاد گفته شد.
و - پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: ایاکم و عقوق الوالدین فان ریح الجنة توجد من مسیرة الف عام و لا یجدها عاق : (بترسید از اینکه عاق پدر و مادر و مغضوب آنها شـویـد، زیـرا بـوى بهشت از پانصد سال راه به مشام مى رسد، ولى هیچگاه به کسانى که در مورد خشم پدر و مادر هستند نخواهد رسید).
این تعبیر اشاره لطیفى به این موضوع است که چنین اشخاص نه تنها در بهشت گام نمى گـذارنـد بـلکـه در فـاصـله بـسـیـار زیادى از آن قرار دارند، و حتى نمى توانند به آن نزدیک شوند.
سـیـد قـطب در تفسیر فى ظلال حدیثى به این مضمون از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سـلّم ) نـقل مى کند که مردى مشغول طواف بود و مادرش را بر دوش گرفته طواف مى داد، پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) را در هـمـان حـال مـشـاهـده کـرد عرض کرد آیا حق مادرم را با این کار انجام دادم ، فرمود: نه حتى جبران یکى از ناله هاى او را (به هنگام وضع حمل ) نمى کند!
و اگـر بـخـواهـیـم عـنـان قـلم را در ایـنـجـا رهـا کـنـیـم سـخـن بسیار به درازا مى کشد و از شـکـل تـفـسـیر خارج مى شویم ، اما با صراحت باید گفت هر قدر در این زمینه گفته شود باز هم کم است چرا که آنها حق حیات بر انسان دارند.
در پـایان این بحث ذکر این نکته را لازم مى دانیم که گاه مى شود پدر و مادر پیشنهادهاى غـیـر مـنـطـقـى و یـا خلاف شرع به انسان مى کنند، بدیهى است اطاعت آنها در هیچیک از این مـوارد لازم نـیـست ، ولى با این حال باید با برخورد منطقى و انجام وظیفه امر به معروف در بهترین صورتش با این گونه پیشنهادها برخورد کرد
سخن خود را در این زمینه با حدیثى از امام کاظم (علیه السلام ) پایان مى دهیم : امام (علیه السـلام ) مـى گـویـد کـسى نزد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آمد و از حق پدر و فـرزند سؤ ال کرد فرمود: لا یسمیه باسمه ، و لا یمشى بین یدیه ، و لا یجلس قبله ، و لا یـسـتـسب له : (باید او را با نام صدا نزند (بلکه بگوید پدرم !) و جلوتر از او راه نـرود، و قـبل از او ننشیند، و کارى نکند که مردم به پدرش بدگوئى کند) (نگویند خدا پدرت را نیامرزد که چنین کردى !).
2 - تحقیقى پیرامون معنى (قضاء)
(قـضـى ) از مـاده (قـضـاء) در اصـل بـه مـعـنـى جـدا سـاخـتـن چـیـزى اسـت یـا بـا عمل و یا با سخن ، و بعضى گفته اند در اصل به معنى پایان دادن به چیزى است ، و هر دو معنى در واقع قریب الافق مى باشند.
و از آنجا که پایان دادن و جدا ساختن معنى وسیعى دارد، این کلمه در مفاهیم مختلفى به کار رفته است .
(قرطبى ) در تفسیرش شش معنى براى آن ذکر کرده :
(قـضـاء) بـه مـعـنـى (امـر) و فـرمـان مـانـنـد و قـضـى ربـک الا تـعـبـدوا الا ایـاه (پروردگارت فرمان داده که جز او را نپرستید).
- (قـضاء) به معنى (خلق ) مانند فقضاهن سبع سماوات فى یومین : (خداوند جهان را به صورت هفت آسمان ، در دو دوران آفرید) (سوره فصلت آیه 12).
- (قضاء) به معنى (حکم ) و داورى مانند فاقض ما انت قاض : (هر داورى مى خواهى بکن ) (سوره طه آیه 72).
- (قـضـاء) به معنى فراغت از چیزى مانند قضى الامر الذى فیه تستفتیان : (کارى را که درباره آن نظر خواهى مى کردید پایان یافت ) (سوره یوسف آیه 41).
- (قـضـاء) بـه مـعـنـى (اراده مـانـنـد اذا قـضـى امـرا فـانـمـا یـقـول له کـن فیکون (هنگامى که کارى را اراده کند به آن مى گوید موجود باش ، آن هم موجود مى شود) (سوره آل عمران آیه 47).
- و (قضاء) به معنى (عهد) مانند اذ قضینا الى موسى الامر: (هنگامى که از موسى پیمان و عهد گرفتیم ) (سوره قصص آیه 44).
(ابوالفتوح رازى ) بر این معانى اضافه مى کند.
(قـضـاء) بـه مـعـنـى (اخـبـار و اعـلام ) مـانـنـد و قـضـیـنـا الى بـنـى اسرائیل فى الکتاب : (ما به بنى اسرائیل در تورات اعلام نمودیم ).
و بر این اضافه مى توان کرد:
(قضاء) به معنى (مرگ ) مانند فوکزه موسى فقضى علیه : (موسى ضربه اى بر او زد و او جان داد) (سوره قصاص آیه 15).
حـتـى بـعـضى از مفسران معانى (قضاء) را بالغ بر سیزده معنى در قرآن مجید دانسته اند.
ولى اینها را نمى توان معانى متعددى براى کلمه (قضاء) دانست ، زیرا همه آنها جامعى دارند که در آن جمعند، و در حقیقت غالب معانى که در بالا ذکر
شـد از قـبـیـل (اشـتـبـاه مـصـداق به مفهوم ) است ، چه اینکه هر یک از اینها مصداقى است براى آن معنى کلى و جامع یعنى (پایان دادن و جدا ساختن ).
فى المثل شخص قاضى با حکم خود به دعوا خاتمه مى دهد، آفریدگار با آفرینش خود بـه خـلقـت چیزى پایان مى دهد، خبر دهنده با اخبارش به بیان چیزى پایان مى دهد، تعهد کـنـنـده و فـرمان دهنده با تعهد و فرمانشان مساله اى را خاتمه یافته تلقى مى کنند به گونه اى که بازگشت در آن ممکن نیست .
ولى نـمـى تـوان انـکار کرد که در بعضى از این مصداقها آنقدر این لفظ به کار رفته است که به صورت معنى جدیدى درآمده است از جمله قضاء به معنى داورى و به معنى امر و فرمان است .
3 - تحقیقى پیرامون معنى (اف )
(راغـب ) در کـتـاب مـفـردات مـى گـویـد: (اف در اصـل بـه مـعنى هر چیز کثیف و آلوده است ، و به عنوان توهین نیز گفته مى شود، این کلمه تـنـهـا معنى اسمى ندارد، بلکه فعل از او نیز ساخته مى شود، مثلا مى گویند: اففت بکذا یعنى من فلان چیز را آلوده شمردم ، و از آن اظهار نفرت کردم ).
بـعـضـى از مـفـسران مانند (قرطبى ) در تفسیر و (طبرسى ) در (مجمع البیان ) گـفته اند: (اف ) و (تف ) در اصل به معنى چرکى است که زیر ناخن جمع مى شود، هم آلوده است و هم ناچیز، حتى بعضى میان (اف ) و (تف ) تفاوت گذاشته اند، اولى را چـرک گـوشـت و دومـى را چـرک ناخن دانسته اند، سپس مفهوم آن توسعه یافته و به هر چیزى که مایه ناراحتى است گفته شده .
معانى دیگر نیز براى اف گفته اند، از جمله چیز کم ، ناراحتى و ملامت بوى بد.
بعضى دیگر گفته اند اصل این کلمه از اینجا گرفته شده است که هر گاه
خـاک یا خاکستر مختصرى روى بدن یا لباس انسان مى ریزد، انسان با فوت کردن آنرا از خود دور مى کند، صدائى که از دهان انسان در این موقع بیرون مى آید چیزى است شبیه (اوف ) یـا (اف ) و بـعـدا در معنى اظهار ناراحتى و تنفر مخصوصا از چیزهاى کوچک به کار رفته است .
از جـمـع بـنـدى آنـچه در بالا ذکر شد و قرائن دیگر چنین استفاده مى شود که این کلمه در اصـل (اسـم صـوت ) بـوده اسـت ، (صـدائى که انسان به هنگام اظهار نفرت یا ابراز تاءلم و درد جزئى و یا فوت کردن چیز آلوده اى از دهانش خارج مى شود).
سپس این (اسم صوت ) به صورت کلمه اى در آمده و حتى افعالى از آن مشتق شده است ، و در نـاراحـتـیـهـاى جـزئى و یـا اظـهـار تـنـفـر بـه خـاطـر مـسـائل کـوچکى ، به کار رفته ، معانى مختلفى که در بالا ذکر شد به نظر مى رسد از مصداقهاى همین معنى جامع و کلى بوده باشد.
به هر حال ، آیه فوق مى خواهد در یک عبارت کوتاه و در نهایت فصاحت و بلاغت این معنى را بـرسـانـد کـه احترام پدر و مادر چندان زیاد است که حتى نباید در برابر آنها کمترین سـخـنـى کـه دلیـل بر ناراحتى از آنها و یا بى میلى و تنفر بوده باشد بر زبان جارى ساخت ،
آیه و ترجمه


و ات ذا القربى حقه و المسکین و ابن السبیل و لا تبذر تبذیرا (26)
ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین و کان الشیطان لربه کفورا (27)
و امـا تـعـرضـن عـنـهـم ابـتـغـاء رحـمـة مـن ربـک تـرجـوهـا فقل لهم قولا میسورا (28)
و لا تجعل یدک مغلولة الى عنقک و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوما محسورا (29)
ان ربک یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر انه کان بعباده خبیرا بصیرا (30)


ترجمه :

26 - و حـق نـزدیـکـان را بـپـرداز و (هـمچنین ) مستمند و وامانده در راه را، و هرگز اسراف و تبذیر مکن .
27 - چرا که تبذیرکنندگان برادران شیاطینند، و شیطان کفران (نعمتهاى ) پروردگارش کرد
28 - و هـر گـاه از آنـهـا (یـعنى مستمندان ) روى برتابى و انتظار رحمت پروردگارت را داشته
بـاشـى (تـا گـشـایشى در کارت پدید آید و به آنها کمک کنى ) با گفتار نرم و آمیخته لطف با آنها سخن بگو.
29 - هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مکن (و ترک انفاق و بخشش منما) و بیش از حد آنرا مگشا تا مورد سرزنش قرار گیرى و از کار فرو مانى .
30 - پـروردگـارت روزى را بـراى هـر کـس بـخواهد گشاده یا تنگ مى دارد، او نسبت به بندگانش آگاه و بیناست .
تفسیر:
رعایت اعتدال در انفاق و بخشش .
در ایـن آیـات فـصـل دیـگـرى از سـلسـله احـکـام اصـولى اسـلام را در رابـطـه با اداى حق خویشاوندان و مستمندان و در راه ماندگان ، و همچنین انفاق را بطور کلى ، دور از هر گونه اسراف و تبذیر بیان مى کند.
نـخـست مى گوید: (حق ذى القربى و نزدیکان را به آنها بده ) (و آت ذا القربى حقه ).
(و هـمـچـنـیـن مـسـتـمـنـدان و در راه مـانـدگـان را) (والمـسـکـیـن و ابـن السبیل ):
در عین حال (هرگز دست به تبذیر نیالاى ) (و لا تبذر تبذیرا).
(تـبـذیـر) در اصـل از مـاده (بـذر) و بـه مـعنى پاشیدن دانه مى آید، منتها این کلمه مـخـصـوص مـواردى است که انسان اموال خود را به صورت غیر منطقى و فساد، مصرف مى کند، و معادل آن در فارسى امروز (ریخت و پاش ) است .
و بـه تـعـبـیـر دیـگر تبذیر آنست که مال در غیر موردش مصرف شود هر چند کم باشد، و اگر در موردش صرف شود تبذیر نیست هر چند زیاد باشد.
چـنـانـکـه در تـفـسـیـر عـیـاشـى از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) مـى خـوانـیـم : کـه در ذیـل ایـن آیه در پاسخ سؤ ال کننده اى فرمود: من انفق شیئا فى غیر طاعة الله فهو مبذر و من انفق فى سبیل الله فهو مقتصد: (کسى که در غیر راه اطاعت فرمان خدا مالى انفاق کند، تبذیر کننده است و کسى که در راه خدا انفاق کند میانه رو
اسـت ) و نـیـز از آنـحـضـرت نـقـل شـده کـه روزى دسـتور داد رطب براى خوردن حاضران بـیـاورند، بعضى رطب را مى خوردند و هسته آنرا به دور مى افکندند، فرمود: (این کار را نکنید که این تبذیر است و خدا فساد را دوست نمى دارد).
دقـت در مـسـاله اسراف و تبذیر تا آن حد است که در حدیثى مى خوانیم پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) از راهـى عـبـور مـى کـرد، یـکـى از یـارانـش بـنـام سـعـد مـشـغـول وضـوء گرفتن بود، و آب زیاد مى ریخت ، فرمود: چرا اسراف مى کنى اى سعد! عـرض کـرد: آیا در آب وضو نیز اسراف است ؟ فرمود: نعم و ان کنت على نهر جار: (آرى هر چند در کنار نهر جارى باشى ).
در ایـنـکـه مـنـظـور از ذى القربى در اینجا همه خویشاوندان است یا خصوص خویشاوندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) (زیرا مخاطب در آیه او است ) در میان مفسران گفتگو است .
در احادیث متعددى که در نکات ، بحث آن خواهد آمد مى خوانیم که این آیه به ذوى القرباى پـیـامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) تفسیر شده ، و حتى در بعضى مى خوانیم که به داستان بخشیدن سرزمین فدک به فاطمه زهرا (علیهاالسلام ) نظر دارد.
ولى همانگونه که بارها گفته ایم اینگونه تفسیرها مفهوم وسیع آیات را محدود نمى کند، و در واقع بیان مصداق روشن و واضح آن است .
خـطـاب بـه پـیـامـبـر (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) در جـمـله (و آت ) دلیـل بـر اختصاص این حکم به او نیست ، زیرا سایر احکامى که در این سلسله آیات وارد شـده ، مـانـنـد نـهـى از تـبـذیـر و یـا مـداراى بـا سـائل و مـسـتـمـنـد و یـا نـهـى از بـخـل و اسـراف ، هـمه به صورت خطاب به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) ذکر شده ، در حالى که مى دانیم این احکام جنبه اختصاصى ندارد، و مفهوم آن کاملا عام است .
تـوجـه بـه ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه نـهـى از تـبـذیـر بـعـد از دسـتور به اداى حق خـویـشـاونـدان و مـسـتـمـنـد و ابـن سـبـیـل اشـاره بـه ایـن اسـت کـه مـبادا تحت تاثیر عواطف خـویـشـاونـدى و یـا عـاطـفـه نـوعـدوسـتـى در مـقـابـل مـسـکـیـن و ابـن السبیل قرار بگیرید و بیش از حد استحقاقشان به آنها انفاق کنید و راه اسراف را بپوئید که اسراف و تبذیر در همه جا نکوهیده است .
آیـه بـعـد بـه مـنـزله اسـتـدلال و تـاکـیـدى بـر نـهـى از تـبـذیـر اسـت ، مـى فـرمـایـد: (تبذیرکنندگان برادران شیاطین هستند) (ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین ).
(و شیطان ، کفران نعمتهاى پروردگار کرد) (و کان الشیطان لربه کفورا).
امـا ایـنـکـه شـیـطـان ، کفران نعمتهاى پروردگار را کرد روشن است ، زیرا خداوند نیرو و تـوان و هـوش و اسـتـعـداد فـوق العـاده اى بـه او داده بـود، و او ایـنـهمه نیروها را در غیر موردش یعنى در طریق اغوا و گمراهى مردم صرف کرد.
و امـا ایـنکه تبذیرکنندگان برادران شیاطینند، به خاطر آنست که آنها نیز نعمتهاى خداداد را کفران مى کنند و در غیر مورد قابل استفاده صرف مى نمایند.
تـعـبـیـر بـه (اخـوان ) (بـرادران ) یا به خاطر این است که اعمالشان همردیف و هماهنگ اعـمـال شـیـاطـیـن اسـت ، هـمـچـون بـرادرانـى کـه یـکـسـان عـمـل مـى کـنـند، و یا به خاطر آنست که قرین و همنشین شیطان در دوزخند، همانگونه که در آیه 39 از سوره زخرف بعد از آنکه قرین بودن شیطان را با انسانهاى آلوده بطور کلى بیان مى کند مى فرماید: و لن ینفعکم الیوم اذ ظلمتم انکم فى العذاب مشترکون : (امروز اظـهـار بـرائت و تـقـاضـاى جـدائى از شـیـطـان سـودمـنـد بـه حال شما نیست چرا که همگى در عذاب مشترکید).
و امـا ایـنـکـه (شـیـاطـین ) در اینجا به صورت جمع ذکر شده ممکن است اشاره به چیزى بـاشـد کـه از آیـات سـوره (زخـرف ) اسـتـفاده مى شود که هر انسانى روى از یاد خدا بـرتـابد، شیطانى برانگیخته مى شود که قرین و همنشین او خواهد بود، نه تنها در این جـهـان کـه در آن جـهـان نیز همراه او است و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا فهو له قـریـن ... حـتـى اذا جـائنـا قـال یـا لیـت بـینى و بینک بعد المشرقین فبئس القرین (سوره زخرف آیه 36 و 38).
و از آنـجـا کـه گـاهى مسکینى به انسان رو مى آورد و امکاناتى براى پاسخ گوئى به نیاز او در اختیارش نیست ، آیه بعد طرز برخورد صریح با نیازمندان را در چنین شرائطى بـیـان مـى کـنـد و مـى گوید (اگر از این نیازمندان به خاطر (نداشتن امکانات و) انتظار رحـمـت خدا که به امید آن هستى روى برگردانى نباید این رویگرداندن توام با تحقیر و خـشـونـت و بـى احـترامى باشد، بلکه باید با گفتارى نرم و سنجیده و توام با محبت با آنـهـا بـرخـورد کـنـى ) حـتى اگر مى توانى وعده آینده را به آنها بدهى و ماءیوسشان نـسـازى (و امـا تـعـرضـن عـنـهـم ابـتـغـاء رحـمـة مـن ربـک تـرجـوهـا فقل لهم قولا میسورا).
(مـیسور) از ماده (یسر) به معنى راحت و آسان است ، و در اینجا مفهوم وسیعى دارد که هـر گـونـه سـخـن نـیـک و بـرخـورد تـوام بـا احـتـرام و مـحـبـت را شامل مى شود.
بـنـابراین اگر بعضى آنرا به عبارت خاصى تفسیر کرده اند، و یا به معنى وعده دادن براى آینده ، همه از قبیل ذکر مصداق است .
در روایـات مـى خـوانـیـم که بعد از نزول این آیه هنگامى که کسى چیزى از پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) مـى خـواسـت و حـضرت چیزى نداشت که به او بدهد مى فرمود: یرزقنا الله
و ایاکم من فضله : (امیدوارم خدا ما و تو را از فضلش روزى دهد).
در سـنـتـهاى قدیمى ما به هنگام برخورد با سائل چنین بوده و هست که هنگامى که تقاضا کـنندهاى به در خانه مى آمد و چیزى براى دادن موجود نبود به او مى گفتند: (ببخش )، اشـاره بـه ایـنـکـه آمدن تو بر ما حقى ایجاد مى کند و از نظر اخلاقى از ما چیزى طلبکار هـسـتـى و ما تقاضا داریم که این مطالبه اخلاقى خود را بر ما ببخشى چرا که چیزى که پاداش آن باشد موجود نداریم !
و از آنـجـا کـه رعـایـت اعتدال در همه چیز حتى در انفاق و کمک به دیگران ، شرط است ، در آیـه بـعـد روى ایـن مـسـاله تـاکید کرده مى گوید: (دست خود را بر گردن خویش بسته قرار مده ) و لا تجعل یدک مغلولة الى عنقک ).
این تعبیر کنایه لطیفى است از اینکه دست دهنده داشته باش ، و همچون بخیلان که گوئى دستهایشان به گردنشان با غل و زنجیر بسته اند و قادر به کمک و انفاق نیستند مباش .
از سـوئى دیـگـر (دسـت خـود را فـوق العـاده گـشـاده مـدار، و بـذل و بـخـشـش بـى حـسـاب مـکن که سبب شود از کار بمانى ، و مورد ملامت این و آن قرار گیرى ، و از مردم جدا شوى ) (و لا تبسطها کل البسط فتقعد ملوما محسورا). همانگونه که (بـسـتـه بـودن دسـت بـه گـردن ) کـنـایـه از بـخـل ، (گـشـودن دسـتـهـا بـه طـور کـامـل ) آنـچـنـانـکـه از جـمـله (و لا تـبـسـطـهـا کل البسط) استفاده مى شود کنایه از بذل و بخشش بى حساب است .
و (تقعد) که از ماده (قعود) به معنى نشستن است کنایه از توقف و از کار افتادن مى باشد.
تـعـبـیـر بـه (مـلوم )، اشـاره بـه ایـن اسـت کـه گـاه بذل و بخشش زیاد نه تنها
انسان را از فعالیت و ضروریات زندگى بازمى دارد بلکه زبان ملامت مردم را بر او مى گشاید.
(مـحـسـور) از مـاده (حـسـر) (بـر وزن قـصـر) در اصـل مـعـنـى کـنار زدن لباس و برهنه ساختن قسمت زیر آن است ، به همین جهت (حاسر) به جنگجوئى مى گویند که زره در تن و کلاه خود بر سر نداشته باشد.
بـه حـیـوانـاتى که بر اثر کثرت راه رفتن خسته و وامانده مى شوند، کلمه (حسیر) و (حـاسر) اطلاق شده است ، گوئى تمام گوشت تن آنها یا قدرت و نیرویشان کنار مى رود و برهنه مى شوند.
و بـعـدا ایـن مـفـهـوم تـوسعه یافته به هر شخص خسته و وامانده که از رسیدن به مقصد عاجز است (محسور) یا (حسیر) و (حاسر) گفته مى شود.
(حـسـرت ) بـه مـعـنـى غم و اندوه نیز از همین ماده گرفته شده ، چرا که این حالت به انـسـان مـعـمـولا در مـواقعى دست مى دهد که نیروى جبران مشکلات و شکستها را از دست داده ، گوئى از توانائى و قدرت برهنه شده است .
در مـورد مـسـاله انـفـاق و بـخـشـش اگـر از حد بگذرد و تمام توان و نیروى انسان جذب آن گـردد، طـبـیـعـى اسـت کـه انـسـان از ادامـه کـار و فـعـالیت و سامان دادن به زندگى خود وامـیـمـاند، برهنه از نیروها و سرشار از غم مى گردد، و طبعا از ارتباط و پیوند با مردم نیز قطع خواهد شد.
در بـعـضـى از روایـات کـه در شـان نـزول ایـن آیـه نـقـل شـده ایـن مـطـلب بـه وضوح دیده مى شود، در روایتى مى خوانیم پیامبر (صلى اللّه عـلیه و آله و سلّم ) در خانه بود سؤ ال کنندهاى بر در خانه آمد چون چیزى براى بخشش آماده نبود، و او تقاضاى پیراهن کرد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) پیراهن خود را به او داد، و همین امر سبب شد که نتواند آن روز براى نماز به مسجد برود.
ایـن پـیـش آمـد زبـان کـفـار را بـاز کـرد، گـفـتـنـد: مـحـمـد خـواب مـانـده یـا مشغول
لهو و سرگرمى است و نمازش را بدست فراموشى سپرده است .
و به این ترتیب این کار هم ملامت و شماتت دشمن ، و هم انقطاع از دوست را در پى داشت ، و مصداق (ملوم حسور) شد، آیه فوق نازل گردید و به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هشدار داد که این کار تکرار نشود.
در مـورد تـضـادى کـه ایـن دسـتـور ظاهرا با مساله (ایثار) دارد و پاسخ آن را در نکات آینده بحث خواهیم کرد.
بعضى نیز نقل کرده اند که گاهى پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آنچه را در بیت المـال داشـت بـه نـیازمند مى داد به گونهاى که اگر بعدا نیازمندى به سراغ او مى آمد، چـیـزى در بـسـاط نـداشـت و شـرمـنده مى شد، و چه بسا شخص نیازمند، زبان به ملامت مى گـشـود و خـاطر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را آزرده مى ساخت ، لذا دستور داده شـد کـه نـه همه آنچه را در بیت المال دارد انفاق کند و نه همه را نگاهدارد، تا این گونه مشکلات پیش نیاید.
در ایـنـجـا ایـن سؤ ال مطرح مى شود که اصلا چرا بعضى از مردم محروم و نیازمند و مسکین هستند که لازم باشد ما به آنها انفاق کنیم آیا بهتر نبود خداوند خودش به آنها هر چه لازم بود مى داد تا نیازى نداشته باشند که ما به آنها انفاق کنیم .
آخـریـن آیـه مـورد بـحـث گـوئى اشـاره بـه پـاسـخ هـمـیـن سـؤ ال است ، مى فرماید : (خداوند روزیش را بر هر کس بخواهد گشاده مى دارد و بر هر کس بخواهد تنگ ، چرا که او نسبت به بندگان آگاه و بینا است ) (ان ربک یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر انه کان بعباده خبیرا بصیرا).
ایـن یـک آزمـون بـراى شـما است و گرنه براى او همه چیز ممکن است ، او مى خواهد به این وسیله شما را تربیت کند، و روح سخاوت و فداکارى و از خود
گذشتگى را در شما پرورش دهد.
بـه عـلاوه بـسـیـارى از مـردم اگـر کـامـلا بـى نـیـاز شوند راه طغیان و سرکشى پیش مى گـیـرنـد، و صـلاح آنـهـا این است که در حد معینى از روزى باشند، حدى که نه موجب فقر گردد نه طغیان .
از هـمـه ایـنـها گذشته وسعت و تنگى رزق در افراد انسان (بجز موارد استثنائى یعنى از کار افتادگان و معلولین ) بستگى به میزان تلاش و کوشش آنها دارد و اینکه مى فرماید خـدا روزى را بـراى هر کس بخواهد تنگ و یا گشاده مى دارد، این خواستن هماهنگ با حکمت او است و حکمتش ایجاب مى کند که هر کس تلاشش بیشتر باشد سهمش فزونتر و هر کس کمتر باشد محرومتر گردد.
بـعـضـى از مـفـسـران در پـیـونـد ایـن آیـه بـا آیـات قـبـل ، احـتـمـال دیـگـرى را پـذیـرفـتـه انـد و آن ایـنـکـه آیـه اخـیـر در حـکـم دلیل براى نهى از افراط و تفریط در انفاق است ، مى گوید حتى خداوند با آن قدرت و توانائى که دارد در بخشش ارزاق حد اعتدال را رعایت مى کند، نه آنچنان مى بخشد که به فساد کشیده شوند، و نه آنچنان تنگ مى گیرد که به زحمت بیفتند، همه اینها براى رعایت مصلحت بندگان است .
بـنـابـرایـن سـزاوار اسـت کـه شـمـا هـم بـه ایـن اخـلاق الهـى مـتـخـلق شـویـد، طـریـق اعتدال در پیش گیرید، و از افراط و تفریط بپرهیزید.
نکته ها:
1 - منظور از ذى القربى در اینجا کیانند؟
کلمه (ذى القربى ) همانگونه که گفتیم به معنى بستگان و نزدیکان است و در اینکه منظور از آن در اینجا معنى عام است یا خاص در میان مفسران بحث است .
1 - بـعـضى معتقدند مخاطب ، همه مؤ منان و مسلمانان هستند، و منظور پرداختن حق خویشاوندان به آنها است .
2 - بـعـضـى دیـگر مى گویند مخاطب پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است و منظور پرداختن حق بستگان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) به آنها است ، مانند خمس غنائم و سـایـر اشـیـائى کـه خـمـس بـه آن تـعـلق مـى گـیـرد و بـطـور کـلى حـقـوقشان در بیت المال .
لذا در روایـات مـتـعـددى کـه از طـرق شـیـعـه و اهـل تـسـنـن نـقل شده مى خوانیم که به هنگام نزول آیه فوق ، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) فاطمه (علیهاالسلام ) را خواند و سرزمین (فدک ) را به او بخشید.
در حـدیـثـى کـه از منابع اهل تسنن از ابو سعید خدرى صحابه معروف پیامبر (صلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ) نقل شده مى خوانیم لما نزل قوله تعالى و آت ذا القربى حقه اعطى رسـول الله (صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم ) فـاطـمـه فـدکـا: (هنگامى که آیه و آت ذا القربى حقه نازل شد پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) سرزمین فدک را به فاطمه (علیهاالسلام ) داد.)
از بعضى از روایات استفاده مى شود که حتى امام سجاد (علیه السلام ) به هنگام اسارت
در شـام بـا هـمـیـن آیـه بـه شـامـیـان اسـتـدلال فـرمود و گفت : منظور از آیه (آت ذا القربى حقه ) مائیم که خدا به پیامبرش دستور داده که حق ما ادا شود (و این چنین شما شامیان همه این حقوق را ضایع کردید).
ولى با اینهمه همانگونه که قبلا هم گفتیم این دو تفسیر با هم منافات ندارد، همه موظفند حـق ذى القـربـى را بـپـردازنـد پـیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) هم که رهبر جامعه اسـلامـى اسـت مـوظـف اسـت بـه ایـن وظـیـفـه بـزرگ الهـى عمل کند، در حقیقت اهلبیت پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از روشنترین مصداقهاى ذى القـربـى و شـخـص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از روشنترین افراد مخاطب به این آیه است .
بـه هـمین دلیل پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) حق ذى القربى را که خمس و همچنین فـدک و مـانـنـد آن بـود بـه آنـهـا بـخـشـیـد، چـرا کـه گـرفـتـن زکـات کـه در واقـع از اموال عمومى محسوب مى شد براى آنها ممنوع بود.
2 - بلاى اسراف و تبذیر
بـدون شـک ، نـعـمـتـهـا و مواهب موجود در کره زمین ، براى ساکنانش کافى است ، اما به یک شـرط و آن ایـنـکـه بـیـهـوده بـه هـدر داده نـشـونـد، بـلکـه بـه صـورت صـحـیـح و مـعـقول و دور از هر گونه افراط و تفریط مورد بهره بردارى قرار گیرد، و گرنه این مواهب آنقدر زیاد و نامحدود نیست که با بهره گیرى نادرست ، آسیب نپذیرد.
و اى بـسـا اسـراف و تـبـذیـر در مـنـطقه اى از زمین باعث محرومیت منطقه دیگرى شود، و یا اسراف و تبذیر انسانهاى امروز باعث محرومیت نسلهاى آینده گردد.
آن روز کـه ارقـام و آمـار، هـمـچـون امـروز دسـت انـسـانها نبود، اسلام هشدار داد که در بهره گیرى از مواهب خدا در زمین ، اسراف و تبذیر روا مدارید.
قرآن در آیات فراوانى شدیدا مسرفان را محکوم کرده است :
در جائى مى گوید: (اسراف نکنید که خدا مسرفان را دوست ندارد) و لاتسرفوا انه لا یحب المسرفین (انعام - 141 - اعراف 31).
در مـورد دیـگـر (مسرفان را اصحاب دوزخ مى شمرد) و ان المسرفین هم اصحاب النار (غافر - 43).
و (از اطاعت فرمان مسرفان ، نهى مى کند) و لا تطیعوا امر المسرفین (شعراء - 151).
و مجازات الهى را در انتظار مسرفان مى شمرد مسومة عند ربک للمسرفین (ذاریات - 34).
و اسـراف را یـک بـرنـامـه فـرعـونـى قـلمـداد مـى کـنـد و ان فـرعـون لعال فى الارض و انه لمن المسرفین (یونس - 83).
و مـسـرفـان دروغـگـو را مـحروم از هدایت الهى مى شمرد ان الله لا یهدى من هو مسرف کذاب (غافر - 28).
و سـرانـجـام سـرنـوشت آنها را هلاکت و نابودى معرفى مى کند و اهلکنا المسرفین (انبیاء - 9).
و هـمـانـگـونه که دیدیم آیات مورد بحث نیز تبذیر کنندگان را برادران شیطان و قرین آنها مى شمرد.
(اسـراف ) بـه معنى وسیع کلمه هر گونه تجاوز از حد در کارى است که انسان انجام مى دهد، ولى غالبا این کلمه در مورد هزینه ها و خرجها گفته مى شود.
از خـود آیـات قـرآن بـه خـوبـى اسـتـفـاده مـى شـود، اسـراف نـقـطـه مقابل تنگ گرفتن و سختگیرى است آنجا که مى فرماید و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما: (کسانى که به هنگام انفاق ، نه اسراف مى کنند
و نـه سـخـتـگـیـرى و بـخـل مـى ورزنـد بـلکـه در مـیـان ایـن دو حـد اعتدال و میانه را مى گیرند (فرقان - 67).
3 - فرق میان اسراف و تبذیر
در ایـنـکـه مـیـان اسـراف و تـبذیر چه تفاوتى است ، بحث روشنى در این زمینه از مفسران نـدیـده ایـم ، ولى بـا در نظر گرفتن ریشه این دو لغت چنین به نظر مى رسد که وقتى ایـن دو در مـقـابـل هـم قـرار گـیـرنـد (اسـراف ) بـه مـعـنـى خـارج شـدن از حـد اعـتـدال ، بـى آنـکه چیزى را ظاهرا ضایع کرده باشد، و یا غذاى خود را آنچنان گرانقیمت تـهـیـه کـنـیـم کـه با قیمت آن بتوان عده زیادى را آبرومندانه تغذیه کرد. در اینجا از حد گذرانده ایم ولى ظاهرا چیزى نابود نشده است .
امـا (تـبـذیـر) و ریـخـتـوپـاش آنـسـت کـه آنچنان مصرف کنیم که به اتلاف و تضییع بیانجامد مثل اینکه براى دو نفر میهمان غذاى ده نفر را تهیه ببینیم ، آنگونه که بعضى از جـاهـلان مـى کـنـنـد و بـه آن افـتـخـار مى نمایند، و باقیمانده را در زباله دان بریزیم و اتلاف کنیم .
ولى نـاگـفـتـه نـماند بسیار مى شود که این دو کلمه درست در یک معنى به کار مى رود و حتى به عنوان تاکید پشت سر یکدیگر قرار مى گیرند.
عـلى (عـلیـه السـلام ) طـبـق آنـچـه در نـهـج البـلاغـه نـقل شده مى فرماید: الا ان اعطاء المال فى غیر حقه تبذیر و اسراف و هو یرفع صاحبه فـى الدنـیـا و یـضـعـه فى الاخرة و یکرمه فى الناس و یهینه عند الله : (آگاه باشید مـال را در غـیـر مـورد اسـتـحـقـاق صـرف کـردن ، تـبـذیـر و اسـراف اسـت ، مـمـکـن اسـت این عـمـل انـسـان را در دنـیـا بلند مرتبه کند اما مسلما در آخرت پست و حقیر خواهد کرد، در نظر توده مردم ممکن است سبب اکرام گردد، اما در پیشگاه خدا موجب سقوط مقام انسان خواهد شد.
در شـرح آیـات مـورد بـحـث خـوانـدیـم که در دستورهاى اسلامى آنقدر روى نفى اسراف و تـبـذیـر تـاکید شده که حتى از زیاد ریختن آب براى وضوء و لو در کنار نهر آب باشد نهى فرموده اند، و نیز از دور افکندن هسته خرما امام نهى مى فرماید.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت