تفسیرنمونه سوره نحل (قسمت6)

چه قانونى از (عدل ) وسیعتر و گیراتر و جامعتر تصور میشود؟ عدل همان قانونى است که تمام نظام هستى بر محور آن میگردد، آسمانها و زمین و همه موجودات با عدالت بر پا هستند (بالعدل قامت السماوات و الارض ).
جامعه انسانى که گوشه کوچکى از این عالم پهناور است نیز نمیتواند از این قانون عالم شمول ، بر کنار باشد، و بدون عدل به حیات سالم خود ادامه دهد.
میدانیم عدل به معنى واقعى کلمه آنست که هر چیزى در جاى خود باشد
بنابر این هر گونه انحراف ، افراط، تفریط، تجاوز از حد، تجاوز به حقوق دیگران بر خلاف اصل عدل است .
یک انسان سالم کسى است که تمام دستگاه هاى بدن او هر یک کار خودش را بدون کم و زیاد انجام دهد، اما به محض اینکه یک یا چند دستگاه در انجام وظیفه کوتاهى کرد یا در مسیر تجاوز گام نهاد، فورا آثار اختلال در تمام بدن نمایان میشود، و بیمارى حتمى است .
کل جامعه انسانى نیز همانند بدن یک انسان است ، که بدون رعایت اصل عدالت بیمار خواهد بود.
اما از آنجا که عدالت با همه قدرت و شکوه و تاثیر عمیقش در مواقع بحرانى و استثنائى به تنهائى کارساز نیست ، بلافاصله دستور به احسان را پشت سر آن مى آورد.
به تعبیر روشنتر در طول زندگى انسانها مواقع حساسى پیش مى آید که حل مشکلات به کمک اصل عدالت به تنهائى امکان پذیر نیست ، بلکه نیاز به ایثار و گذشت و فداکارى دارد، که با استفاده از اصل (احسان ) باید تحقق یابد.
فى المثل دشمن غدارى به جامعه اى حمله کرده است ، و یا طوفان و سیل و زلزله ، بخشى از کشورى را ویران نموده ، اگر مردم در چنین شرائطى بخواهند در انتظار آن بنشینند که مثلا مالیاتهاى عادلانه و سایر قوانین عادى ، مشکل را حل کند، امکان پذیر نیست ، اینجاست که باید همه کسانى که داراى امکانات بیشتر از نظر نیروى فکرى و جسمانى و مالى هستند، دست به فداکارى بزنند، و تا آنجا که در قدرت دارند، ایثار کنند، و گرنه دشمن جبار ممکن است کل جامعه آنها را از بین ببرد و یا حوادث دردناک طبیعى ، جمع کثیرى را به کلى فلج کند.
اتفاقا این دو اصل در سازمان بدن یک انسان نیز بطور طبیعى حکومت
میکند، در حال عادى تمام دستگاههاى بدن نسبت به یکدیگر خدمت متقابل دارند و هر عضوى براى کل بدن کار میکند و از خدمات اعضاى دیگر نیز بهره مند است (این همان اصل عدالت است ).
ولى گاه عضوى مجروح میشود و توان متقابل را از دست میدهد، آیا ممکن است در این حال ، بقیه اعضاء او را به دست فراموشى بسپارند، به خاطر اینکه از کار افتاده است ؟ آیا ممکن است دست از حمایت و تغذیه عضو مجروح بردارند؟ مسلما نه (و این همان احسان است ).
در کل جامعه انسانى نیز این دو حالت باید حاکم باشد و گرنه جامعه سالمى نیست .
در اخبار اسلامى و همچنین گفتار مفسران در فرق میان این دو یعنى عدل و احسان بیانات مختلفى دیده میشود که شاید غالبا به آنچه در بالا گفتیم باز میگردد.
در حدیثى از على (علیهالسلام ) میخوانیم العدل الانصاف ، و الاحسان التفضل : عدل آنست که حق مردم را به آنها برسانى ، و احسان آن است که بر آنها تفضل کنى این همان است که در بالا اشاره شد.
بعضى گفته اند عدل ، اداء واجبات و احسان انجام مستحبات است .
بعضى دیگر گفته اند عدل ، توحید است ، و احسان اداء واجبات (طبق این تفسیر عدل به اعتقاد اشاره میکند و احسان به عمل ).
بعضى گفته اند عدالت ، هماهنگى ظاهر و باطن است ، و احسان آن است که باطن انسان از ظاهر او بهتر باشد.
بعضى دیگر عدالت را مربوط به جنبه هاى عملى دانسته اند و احسان را مربوط به گفتار:
ولى همانگونه که گفتیم بعضى از این تفسیرها با تفسیرى که در بالا آوردیم هماهنگ است و بعضى دیگر نیز منافات با آن ندارد و قابل جمع :
اما مساله نیکى به نزدیکان (ایتاء ذى القربى ) در واقع بخشى از مساله احسان است با این تفاوت که احسان در کل جامعه است ، و ایتاء ذى القربى در خصوص خویشاوندان و بستگان که جامعه کوچک محسوب میشود، و با توجه به اینکه جامعه بزرگ از جامعه کوچکتر یعنى جامعه فامیلى ترکیب شده ، هر گاه ، این واحدهاى کوچکتر از انسجام بیشترى برخوردار گردند، اثر آن در کل جامعه ظاهر میشود، و در واقع وظائف و مسئولیتها به صورت صحیحى در میان مردم تقسیم میگردد، چرا که هر گروه در درجه اول به ضعفاى بستگان خود میپردازد، و از این طریق همه این گونه اشخاص زیر پوشش حمایت نزدیکان خود قرار میگیرند.
در بعضى از احادیث اسلامى میخوانیم که منظور از ذى القربى ، نزدیکان پیامبر یعنى امامان اهلبیتند، و منظور از ایتاء ذى القربى ، اداء خمس میباشد.
این تفسیر هرگز نمیخواهد مفهوم آیه را محدود کند، بلکه هیچ مانعى ندارد آیه به مفهوم وسیعش باقى باشد و این قسمت نیز یکى از مصادیق روشن آن مفهوم عام محسوب گردد.
بلکه اگر ما (ذى القربى ) را به معنى مطلق نزدیکان اعم از نزدیکان در فامیل و نسب و یا نزدیکان دیگر بدانیم ، آیه مفهوم وسیعترى پیدا میکند که حتى همسایگان و دوستان و مانند آن را شامل میشود (هر چند معروف در معنى ذى القربى ، خویشاوندان است )
مساله کمک به جامعه هاى کوچک (یعنى بستگان و خویشاوندان ) از آن نظر که از پشتوانه عاطفى نیرومندى برخوردار است ، از ضمانت اجرائى بیشترى
بهره مند خواهد بود.
بعد از تکمیل این سه اصل مثبت به سه اصل منفى و منهى میپردازد و مى گوید: (خداوند از فحشاء و منکر و بغى ، نهى میکند) (و ینهى عن الفحشاء و المنکر و البغى ).
پیرامون این تعبیرات سه گانه (فحشاء) (منکر) و (بغى ) نیز مفسران سخن بسیار گفته اند، اما آنچه مناسبتر با معنى لغوى و قرینه مقابله این صفات با یکدیگر به نظر میرسد آنست که (فحشاء) اشاره به گناهان پنهانى منکر اشاره به گناهان آشکار، و بغى ، هر گونه تجاوز از حق خویش و ظلم و خود برتربینى نسبت به دیگران است .
بعضى از مفسران گفته اند: سرچشمه انحرافات اخلاقى ، سه قوه است : قوه شهوانى و غضبى و نیروى وهمى شیطانى .
اما قوه شهوانى ، انسان را به لذتگیرى هر چه بیشتر میخواند، و غرق در (فحشاء) و زشتیها میکند.
قوه غضبیه ، انسان را به انجام منکرات و آزار مردم وا میدارد.
اما قوه وهمیه شیطانیه ، حس برتریطلبى و ریاست خواهى و انحصار جوئى و تجاوز به حقوق دیگران را در انسان زنده میکند و او را به این اعمال وا میدارد.
خداوند با تعبیرهاى سه گانه فوق نسبت به طغیان این غرائز، هشدار داده و با یک بیان جامع که همه انحرافات اخلاقى را در بر میگیرد به راه حق ، هدایت نموده است .
و در پایان آیه ، به عنوان تاکید مجدد روى تمام این اصول ششگانه میفرماید: خداوند به شما اندرز میدهد شاید متذکر شوید (یعظکم لعلکم تذکرون ).
جامعترین آیات خیر و شر
جاذبه محتواى این آیه و طرز بیان آن چنان است که در روایتى میخوانیم ، (عثمان بن مظعون ) که از صحابه معروف پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) است مى گوید: (من در آغاز، اسلام را تنها به طور ظاهرى پذیرفته بودم نه با قلب و جان ، دلیل آن هم این بود که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) کرارا پیشنهاد اسلام به من کرد و من هم از روى حیا پذیرفتم ، این وضع همچنان ادامه یافت تا اینکه روزى خدمتش بودم ، دیدم سخت در اندیشه فرو رفته است ناگهان چشم خود را به طرف آسمان دوخت ، گوئى پیامى را دریافت میدارد، وقتى به حال عادى بازگشت از ماجرا پرسیدم ، فرمود: آرى هنگامى که با شما سخن میگفتم ناگهان جبرئیل را مشاهده کردم که این آیه را براى من آورد ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذى القربى ... پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آیه را تا آخر براى من خواند، چنان محتواى آیه در قلب من اثر گذاشت که از همان ساعت اسلام در جان من نشست ، من به سراغ ابو طالب عموى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمدم و جریان را به او خبر دادم ، فرمود: اى طایفه قریش از محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) پیروى کنید که هدایت خواهید شد، زیرا او شما را جز به مکارم اخلاق دعوت نمیکند، سپس به سراغ ولید بن مغیره (دانشمند معروف عرب و یکى از سران شرک ) آمدم و همین آیه را بر او خواندم ، او گفت اگر این سخن از خود محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) است بسیار خوب گفته و اگر از پروردگار او است باز هم بسیار خوب است ).
در حدیث دیگرى میخوانیم که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) این آیه را براى ولید بن مغیره خواند، ولید گفت : فرزند برادر دو باره بخوان ، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) تکرار
کرد، ولید گفت : ان له لحلاوة ، و ان علیه لطلاوة ، و ان اعلاه لمثمر، و ان اسفله لمغدق ، و ما هو قول البشر: (شیرینى خاصى دارد و زیبائى و درخشندگى مخصوصى ، شاخه هایش پر بار، و ریشه هایش پر برکت است ، و این گفتار بشر نیست ).
در حدیث دیگر از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) میخوانیم جماع التقوى فى قوله تعالى ان الله یامر بالعدل و الاحسان : مجموعه تقوا در این گفتار خدا است ، که میفرماید: خداوند به عدل و احسان فرمان میدهد.
از احادیث بالا و احادیث متعدد دیگر به خوبى استفاده میشود که آیه فوق به عنوان یک دستور العمل کلى اسلامى و یکى از مواد قانون اساسى اسلام و منشور جهانى آن ، همواره مورد توجه مسلمانان بوده است ، تا آنجا که طبق حدیثى ، هر گاه امام باقر (علیهالسلام ) نماز جمعه میخواند آخرین سخنش در خطبه نماز همین آیه بود و به دنبال آن چنین دعا میکرد: اللهم اجعلنا ممن یذکر فتنفعه الذکرى : خداوندا ما را از کسانى قرار ده که اندرزها را میشنوند و به حالشان مفید است سپس از منبر فرود مى آمد.
احیاى اصول سه گانه عدل و احسان و ایتاء ذى القربى و مبارزه با انحرافات سه گانه فحشاء و منکر و بغى در سطح جهانى ، کافى است که دنیائى آباد و آرام و خالى از هر گونه بدبختى و فساد بسازد، و اگر از ابن مسعود صحابى معروف نقل شده که این آیه جامعترین آیات خیر و شر در قرآنست به همین دلیل است .
محتواى آیه فوق ما را به یاد حدیث تکان دهنده اى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى اندازد که فرمود: صنفان من امتى اذا صلحا صلحت امتى و اذا فسدا فسدت امتى : (دو گروه از امت منند که اگر اصلاح شوند امت من اصلاح میشوند و اگر فاسد شوند امت من فاسد میشوند).
عرض کردند اى رسولخدا این دو گروه کیانند فرمود: الفقهاء و الامراء: (دانشمندان و زمامداران )!
مرحوم (محدث قمى ) در (سفینة البحار) بعد از نقل این حدیث ، حدیث مناسب دیگرى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل میکند: قال تکلم النار یوم القیامة ثلاثة : امیرا، و قاریا، و ذا ثروة من المال ، فیقول للامیر یا من وهب الله له سلطانا فلم یعدل ، فتزدرده کما تزدرد الطیر حب السمسم ، و تقول للقارى یا من تزین للناس و بارز الله بالمعاصى فتزدرده ، و تقول للغنى یا من وهب الله له دنیا کثیرة واسعة فیضا و سئله الحقیر الیسیر قرضا فابى الا بخلا فتزدرده :
(در روز رستاخیز آتش دوزخ با سه گروه سخن مى گوید، زمامداران ، دانشمندان و ثروتمندان :
به زمامداران مى گوید اى کسانى که خدا به شما قدرت داد اما اصول عدالت را به کار نبستید، و در این هنگام آتش آنها را میبلعد همانگونه که پرندگان دانه کنجد را! و به دانشمند مى گوید اى کسى که ظاهر خود را براى مردم زیبا ساختى ، اما به معصیت خدا پرداختى ، سپس او را میبلعد.
و به ثروتمند مى گوید اى کسى که خداوند به تو امکانات وسیعى بخشید و از تو خواست مختصرى از آنرا انفاق کنى اما تو بخل کردى سپس او را نیز
مى بلعد).
در زمینه عدالت که یک رکن بسیار مهم اسلامى است در ذیل آیه 8 سوره مائده بحث مشروحى آوردیم (به جلد چهارم تفسیر نمونه صفحه 299 مراجعه شود).
آیه و ترجمه


و اءوفوا بعهد الله إ ذا عاهدتم و لا تنقضوا الا یمان بعد توکیدها و قد جعلتم الله علیکم کفیلا إ ن الله یعلم ما تفعلون (91)
و لا تکونوا کالتى نقضت غزلها من بعد قوة اءنکثا تتخذون اءیمانکم دخلا بینکم اءن تکون اءمة هى اءربى من اءمة إ نما یبلوکم الله به و لیبینن لکم یوم القیمة ما کنتم فیه تختلفون (92)
و لو شاء الله لجعلکم اءمة وحدة و لکن یضل من یشاء و یهدى من یشاء و لتسلن عما کنتم تعملون (93)
و لا تتخذوا اءیمانکم دخلا بینکم فتزل قدم بعد ثبوتها و تذوقوا السوء بما صددتم عن سبیل الله و لکم عذاب عظیم (94)


ترجمه :

91 - هنگامى که با خدا عهد بستید به عهد او وفا کنید، و سوگندهایتان را بعد از تاکید نشکنید در حالى که خدا را کفیل و ضامن بر (سوگند) خود قرار داده اید، خداوند از آنچه انجام مى دهید آگاه است .
92 - همانند آن زن (سبک مغز) نباشید که پشمهاى تابیده خود را پس از استحکام وا، میتابید، در حالى که سوگند (و پیمان ) خود را وسیله خیانت و فساد قرار میدهید، بخاطر اینکه گروهى جمعیتشان از گروه دیگر بیشتر است (و کثرت دشمن را بهانه اى براى شکستن بیعت با پیامبر خدا میشمرید) خدا میخواهد شما را با این وسیله آزمایش کند و روز قیامت آنچه را در آن اختلاف داشتید براى شما روشن میسازد.
93 - و اگر خدا میخواست همه شما را امت واحدى قرار میداد (همه را به اجبار وادار به ایمان میکرد، اما اجبار چه سودى دارد؟) ولى خدا هر کس را بخواهد (و مستحق ببیند) گمراه و هر کس را بخواهد (و لایق بداند) هدایت میکند، و شما از آنچه انجام میدادید بازپرسى خواهید شد.
94 - سوگندهاى خود را وسیله تقلب و خیانت در میان خود قرار ندهید، مبادا گامهاى ثابت (بر ایمان ) متزلزل گردد، و بخاطر بازداشتن (مردم ) از راه خدا آثار سوء آنرا بچشید و براى شما عذاب عظیم خواهد بود.
شاءن نزول :
مفسر بزرگ ، طبرسى ، در مجمع البیان در شان نزول نخستین آیه از آیات فوق چنین مى گوید:
در آن هنگام که جمعیت مسلمانان کم ، و دشمنان فراوان بودند، و امکان داشت بعضى از مؤ منان به خاطر همین تفاوت و احساس ‍ تنهائى ، بیعت خود را با پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بشکنند و از حمایت او دست بردارند، آیه فوق نازل شد و به آنها در این زمینه هشدار داد.
تفسیر :
استحکام پیمانهاى شما دلیل بر ایمان شماست !
در تعقیب اصولى که در آیه گذشته به عنوان یک رشته اصول اساسى اسلام در زمینه عدالت و احسان و مانند آن بیان شد، در این آیات به بخش دیگرى از
مهمترین تعلیمات اسلام میپردازد که آن مساله وفاى به عهد و پایبند بودن به پیمانها، و ایستادگى در مقابل سوگندها است .
نخست میفرماید: به عهد الهى هنگامى که با او عهد بستید وفادار باشید (و اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم ).
سپس اضافه میکند: و سوگندهاى خود را بعد از تاکید، نقض نکنید (و لا تنقضوا الایمان بعد توکیدها).
در حالى که به نام خدا سوگند یاد کرده اید و خداوند را کفیل و ضامن بر سوگند خود قرار داده اید (و قد جعلتم الله علیکم کفیلا).
چرا که خداوند از تمام اعمال شما آگاه است (ان الله یعلم ما تفعلون ).
گرچه مفسران در معنى (عهد الله )، تفسیرهاى متعددى ذکر کرده اند ولى ظاهر این است که منظور از آن پیمانهائى است که مردم با خدا میبندند (و بدیهى است که پیمان با پیامبر او نیز پیمان با او است ) بنابر این هر گونه عهد الهى و بیعت در طریق ایمان و جهاد و غیر آن را شامل میشود.
بلکه با توجه به اینکه تکالیف تشریعى ، که وسیله پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) اعلام میشود همواره با یکنوع عهد الهى ضمنى همراه است ، و تکالیف عقلى که به خاطر اعطاى عقل و هوش و خرد و استعداد نیز با چنین معاهده ضمنى توام میباشد، همه در این پیمان وسیع و عهد الله داخل خواهند بود.
و اما مساله ایمان (جمع یمین به معنى سوگند) که در آیه فوق آمده و باز مورد تفسیرهاى گوناگون قرار گرفته ، با توجه به مفهوم جمله ، معنى وسیعى دارد که هم تعهداتى را که انسان با سوگند در برابر خداوند کرده ، شامل میگردد، و هم تعهداتى را که با تکیه بر قسم در برابر خلق خدا میکند.
و به تعبیر دیگر هر گونه تعهدى که زیر نام خدا و با سوگند به نام او
انجام میگیرد در این جمله وارد است ، بخصوص که بعد از آن جمله و (قد جعلتم الله علیکم کفیلا) (در حالى که خدا را کفیل و ضامن قرار داده اید) به عنوان تفسیر و تاکید آمده است .
نتیجه اینکه : جمله (اوفوا بعهد الله ) خاص است و جمله (لا تنقضوا الایمان ) عام .
و از آنجا که مساله وفاى به عهد، یکى از مهمترین پشتوانه ها براى ثبات هر جامعه است در آیه بعد نیز با لحن توام با نوعى سرزنش و ملامت ، آن را تعقیب کرده مى گوید: (شما همانند آن زنى نباشید که پشمها را تابیده اما پس از آن همه را وا مى تابید) (و لا تکونوا کالتى نقضت غزلها من بعد قوة انکاثا.
اشاره به داستان زنى است از قریش بنام رایطه در زمان جاهلیت که از صبح تا نیم روز، خود و کنیزانش ، پشمها و موهائى را که در اختیار داشتند میتابیدند، و پس از آن دستور میداد همه آنها را واتابند و به همین جهت به عنوان حمقاء (زن احمق ) در میان عرب ، معروف شده بود.
این کار مخصوصا از این نظر که پشم بر اثر تابیدن ، استحکام و تکامل تازه اى پیدا میکند و با گشودن آن ، یک حرکت ارتجاعى انجام شده نه تنها بى حاصل ، بلکه زیان آور است ، همین گونه کسانى که با پیمان بستن با خدا و به نام حق ، تعهدى را میپذیرند، هر گونه حرکتى در جهت شکستن این عهد و پیمان انجام دهند نه تنها بیهوده است بلکه دلیل بر انحطاط و سقوط شخصیت آنها نیز میباشد.
سپس اضافه میکند: شما نباید به خاطر ملاحظه این و آن و اینکه
گروهى ، جمعیتشان از گروه دیگرى بیشتر است ، پیمان و سوگند خود را بشکنید و آنرا وسیله خیانت و تقلب و فساد قرار دهید (تتخذون ایمانکم دخلا بینکم ان تکون امة هى اربى من امة ).
این دلیل بر ضعف شخصیت و ناتوانى روح انسان و یا دلیل بر تقلب و خیانت او است که با مشاهده کثرت عددى مخالفان ، دست از آئین راستین خود بر دارد و به آئین منحط و بى پایهاى که طرفدارانش اکثریت دارند بپیوندد.
(آگاه باشید، خداوند با این وسیله ، شما را مورد آزمایش قرار میدهد) (انما یبلوکم الله به ).
آن روز که شما در اکثریتید و دشمن در اقلیت ، روز آزمایش نیست ، روزهاى آزمایش روزهائى است که انبوه دشمن در برابر شما بایستد و شما در ظاهر کمتر و ضعیفتر از آنها باشید.
به هر (حال خداوند نتیجه این آزمایش و آنچه را در آن اختلاف داشتید در روز قیامت براى شما آشکار میسازد و پرده از روى اسرار دلها بر میدارد) و هر کس را به جزاى اعمالش میرساند (و لیبینن لکم یوم القیامة ما کنتم فیه تختلفون ).
و از آنجا که بحث از آزمایش الهى و تاکید بر ایمان و انجام وظائف غالبا این توهم را ایجاد میکند که مگر براى خدا مشکل است که همه انسانها را اجبارا به قبول حق وادار سازد، لذا آیه بعد به پاسخ این توهم پرداخته مى گوید:
(اگر خدا میخواست همه شما را امت واحدى قرار میداد) (و لو شاء الله لجعلکم امة واحدة ).
(امت واحدة ) از نظر ایمان و قبول حق ، اما در شکل اجباریش ، ولى بدیهى است این پذیرش حق نه گامى به سوى تکامل است نه دلیلى بر افتخار پذیرنده آن ، لذا سنت خدا این است که همگان را آزاد بگذارد، تا با اختیار خود، راه حق را بپویند.
ولى این آزادى به آن معنى نیست که از ناحیه خدا، هیچگونه کمکى به پویندگان این راه نمیشود، بلکه آنها که قدم در راه حق میگذارند و مجاهده میکنند، توفیق خداوند شامل حالشان میشود، و در پرتو هدایت او به سر منزل مقصود میرسند، و آنها که در راه باطل گام میگذارند از این موهبت محروم میگردند و بر گمراهیشان افزوده میشود.
لذا بلافاصله مى گوید لکن خدا هر کس را بخواهد گمراه میکند و هر کس را بخواهد هدایت (و لکن یضل من یشاء و یهدى من یشاء).
اما این هدایت و اضلال الهى هرگز سلب مسئولیت از شما نمیکند، زیرا گامهاى نخستین آن از خود شما است ، به همین دلیل اضافه میکند شما بطور قطع در برابر اعمالى که انجام میدادید مسئولید، و از شما بازپرسى میشود (و لتسئلن عما کنتم تعملون ).
این تعبیر که از یکسو انجام اعمال را به خود انسانها نسبت میدهد، و از سوى دیگر تاکید بر مسئولیت آنها در برابر اعمالشان میکند، از قرائن روشنى است که مفهوم هدایت و اضلال الهى را در جمله قبل ، تفسیر مینماید، که این هدایت و اضلال ، هرگز جنبه اجبارى ندارد.
در این زمینه قبلا نیز بحث کرده ایم (به تفسیر آیه 26 سوره بقره ، جلد
اول تفسیر نمونه مراجعه فرمائید).
سپس براى تاکید بر مساله وفاى به عهد و ایستادگى در برابر سوگندها که از عوامل مهم ثبات اجتماعى است مى گوید: سوگندهایتان را در میان خود وسیله تقلب و نفاق قرار ندهید (و لا تتخذوا ایمانکم دخلا بینکم ).
زیرا این امر دو زیان بزرگ دارد اولا سبب میشود که گامهاى ثابت بر ایمان متزلزل گردد (فتزل قدم بعد ثبوتها).
چون هنگامى که شما عهد و پیمان ببندید و سوگند و قسم یاد کنید، اما قصد وفاى بر آن را نداشته باشید و این امر را تکرار کنید، سرمایه اعتماد مردم نسبت به شما از میان میرود، و عده اى از ایمان آورندگان در ایمانشان ، سست و متزلزل میشوند، گوئى گام خود را در جاى ظاهرا محکمى گذارده اند، اما زیر آن لغزنده بود و آنها را به لغزش افکنده است .
زیان دیگر اینکه آثار سوء این عمل یعنى جلوگیرى از راه خدا را در این دنیا خواهید چشید، و عذاب عظیم الهى در جهان دیگر در انتظار شما خواهد بود!.
در حقیقت پیمان شکنیها و تخلف از سوگندها، از یکسو موجب بدبینى و تنفر مردم از آئین حق و پراکندگى صفوف و بى اعتمادى میگردد، تا آنجا که مردم رغبت به پذیرش اسلام نشان نمیدهند و اگر پیمانى با شما بستند خود را ملزم به وفاى به آن نمیدانند، و این خود مایه ناراحتیهاى فراوان و شکست و تلخ کامى در دنیا است .
و از سوئى دیگر عذاب الهى را در سرائى دیگر، براى شما به ارمغان مى آورد.
نکته ها :
1 - فلسفه احترام به عهد و پیمان .
مى دانیم مهمترین سرمایه یک جامعه ، اعتماد متقابل افراد اجتماع نسبت به یکدیگر است ، اصولا آنچه جامعه را از صورت آحاد پراکنده بیرون مى آورد و همچون رشته هاى زنجیر به هم پیوند میدهد، همین اصل اعتماد متقابل است که پشتوانه فعالیتهاى هماهنگ اجتماعى و همکارى در سطح وسیع میباشد.
عهد و پیمان و سوگند، تاکیدى است بر حفظ این همبستگى و اعتماد متقابل ، اما آن روز که عهد و پیمانها پشت سر هم شکسته شود، دیگر اثرى از این سرمایه بزرگ اعتماد عمومى باقى نخواهد ماند، و جامعه بظاهر متشکل ، تبدیل به آحاد پراکنده فاقد قدرت میشود.
به همین دلیل مکررا در آیات قرآن ، و بطور گسترده و احادیث اسلامى ، روى مساله وفاى به عهد و ایستادگى در برابر سوگندها تاکید شده است ، و شکستن آن از گناهان کبیره محسوب میشود.
امیر مؤ منان على (علیهالسلام ) در فرمان مالک اشتر به اهمیت این مساله در اسلام و جاهلیت اشاره کرده ، و آنرا مهمترین و عمومیترین مساله میشمرد، و تاکید میکند که حتى مشرکان نیز به این امر پایبند بوده اند، زیرا عواقب دردناک پیمانشکنى را دریافته بودند.
در دستورات جنگى اسلام میخوانیم حتى امان دادن یکنفر از سربازان عادى به فرد یا افرادى از لشکر دشمن براى همه مسلمانان لازم المراعات است !.
مورخان و مفسران مى گویند از جمله امورى که در صدر اسلام سبب شد، گروههاى زیادى اسلام ، آئین بزرگ الهى را پذیرا گردند، همین پاى بند
بودن مسلمین به عهد و پیمانشان ، و مراعات سوگندهایشان بود.
این امر تا آنجا اهمیت دارد که در روایتى از سلمان فارسى میخوانیم : تهلک هذه الامة بنقض مواثیقها: هلاکت این امت به خاطر پیمان شکنیهایشان خواهد بود!.
یعنى همانگونه که وفاى به عهد و پیمان موجب قدرت و شوکت و پیشرفت است ، پیمانشکنى سبب ضعف و ناتوانى و نابودى است .
در تاریخ اسلام میخوانیم هنگامى که مسلمانان در عصر خلیفه دوم ، ارتش ساسانیان را شکست دادند، و هرمزان بزرگ لشگر ایران دستگیر شد، او را نزد عمر آوردند، خلیفه به او گفت شما بارها با ما پیمان بستید و پیمانشکنى کردید، دلیلش چیست ؟
هرمزان گفت : میترسم قبل از آنکه دلیلش را بگویم مرا به قتل برسانى ! خلیفه گفت نترس !.
در این هنگام هرمزان تقاضاى آب کرد و به زودى ظرف ساده و بیارزشى را پر از آب کرده براى او آوردند.
هرمزان گفت اگر از تشنگى هم بمیرم هرگز در چنین ظرفى آب نخواهم خورد!
خلیفه گفت : ظرف آبى بیاورید که مورد قبولش باشد، ظرف را بدست او دادند و او به اطراف خود نگاه میکرد و آب نمینوشید و میگفت میترسم در حالى که مشغول نوشیدن آب باشم ، کشته شوم .
خلیفه گفت نترس ! من به تو اطمینان میدهم ، تا ننوشى با تو کارى نداریم . هرمزان ناگهان ظرف را واژگون کرد و آبها را به روى زمین ریخت !
خلیفه که فکر میکرد آب بدون اختیار او ریخته شده است گفت آب
دیگرى براى او بیاورید و او را تشنه نکشید.
هرمزان گفت : من آب نمیخواهم منظورم این بود که امان از تو بگیرم .
خلیفه گفت : من ترا به هر صورت خواهم کشت .
ولى هرمزان جواب داد تو به من امان و اطمینان دادى .
خلیفه گفت : دروغ میگوئى من به تو امان ندادم .
(انس ) حاضر بود، گفت هرمزان راست مى گوید تو به او امان داده اى ، مگر به او نگفتى من با تو کارى ندارم تا آب را بنوشى ؟!
خلیفه در کار خود فرو ماند و به هرمزان گفت تو مرا فریب دادى ولى من به خاطر این فریب خوردم که تو قبول اسلام کنى .
هرمزان از مشاهده این صحنه (و پاى بند بودن مسلمانان به عهد و پیمانشان نور ایمان در دلش درخشیدن گرفت ) و مسلمان شد.
2 - عذرهاى ناموجه براى نقض پیمان
زشتى پیمانشکنى به حدى است که کمتر کسى حاضر میشود، مسئولیت آنرا، با صراحت ، بر عهده گیرد، لذا معمولا افراد پیمانشکن متعذر به اعذارى میشوند، هر چند عذرهاى واهى و بى اساس باشد که نمونه اى از آن را در آیات فوق خواندیم و آن اینکه : گاهى بعضى از افراد مسلمان به عذر اینکه دشمن اکثریت عددى دارد و مومنان از نظر شماره در اقلیتند در ادامه پیمان خود با خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) دچار تردید میشدند، در حالى که نه اکثریت از لحاظ تعداد، دلیل بر قدرت و قوت است ، زیرا بسیار دیده شده یک اقلیت مصمم و با ایمان بر اکثریت عظیمى که فاقد ایمان بودهاند پیروز شده است ، و نه قدرت و قوت دشمن به فرض
اینکه با کثرت عدد حاصل شود مجوزى براى پیمانشکنى با دوستان نمیتواند باشد، چرا که اگر این را بشکافیم در واقع یکنوع شرک و بیگانگى از خدا است .
همین موضوع به شکل دیگرى در عصر ما خودنمائى کرده است ، که پاره اى از دولتهاى اسلامى ظاهرا کوچک از ترس قدرتهاى بزرگ استعمارى از انجام تعهدات خود با مومنان سر باز میزنند و قدرت ناچیز بشر ضعیف را بر قدرت بیپایان خداوند مقدم میشمرند، به غیر خدا تکیه میکنند، از غیر خدا میترسند و حتى عهد و پیمان خود را بر سر این کار مینهند که همه اینها از پدیده هاى شرک و بت پرستى است .
آیه و ترجمه


و لا تشتروا بعهد الله ثمنا قلیلا إ نما عند الله هو خیر لکم إ ن کنتم تعلمون (95)
ما عندکم ینفد و ما عند الله باق و لنجزین الذین صبروا اءجرهم بأ حسن ما کانوا یعملون (96)
من عمل صالحا من ذکر اءو اءنثى و هو مؤ من فلنحیینه حیوة طیبة و لنجزینهم اءجرهم بأ حسن ما کانوا یعملون (97)


ترجمه :

95 - (هرگز) پیمان الهى را با بهاى کمى مبادله نکنید (و هر بهائى در برابر آن ناچیز است ) آنچه نزد خدا است براى شما بهتر است اگر بدانید.
96 - (زیرا) آنچه نزد شما است فانى میشود، اما آنچه نزد خدا است باقى میماند، و کسانى را که صبر استقامت پیشه کنند به بهترین اعمالشان پاداش خواهیم داد.
97 - هر کس عمل صالح کند، در حالى که مؤ من است ، خواه مرد باشد یا زن ، به او حیات پاکیزه میبخشیم ، و پاداش آنها را به بهترین اعمالى که انجام دادند خواهیم داد.
شاءن نزول :
مرحوم (طبرسى ) مفسر بزرگ ، از ابن عباس چنین نقل میکند که مردى از اهالى حضرموت خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسید عرض کرد اى رسولخدا
همسایه اى بنام (امرؤ القیس ) دارم که قسمتى از زمین مرا غصب کرده است و مردم گواه صدق منند، ولى چون براى او احترام بیشترى قائل هستند حاضر به حمایت من نیستند.
پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) امرؤ القیس را خواست و از او در این زمینه سؤ ال کرد، او در پاسخ همه چیز را انکار نمود، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به او پیشنهاد سوگند کرد، ولى مرد شاکى عرض کرد: یا رسول الله ! این مرد بى بند و بارى است که براى او هیچ مانعى ندارد سوگند دروغ یاد کند، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود به هر حال چاره اى نیست ، یا باید شهود بیاورى و یا باید تسلیم سوگند او شوى ، به هنگامى که امرو القیس برخواست تا سوگند یاد کند، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به او مهلت داد (و فرمود در این باره بیندیش و بعدا سوگند یاد کن ).
آن دو باز گشتند و در این حال ، آیه اول و دوم مورد بحث نازل شد (و آنها را از سوگند دروغ و عواقب آن بر حذر داشت ).
هنگامى که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) این دو آیه را براى آنها خواند، امرو القیس گفت حق است ، آنچه نزد من است سرانجام فانى میشود و این مرد راست مى گوید من قسمتى از زمین او را غصب کرده ام ، ولى نمیدانم چه مقدار بوده است ؟ اکنون که چنین است هر مقدار میخواهد (و میداند حق او است ) بر گیرد، و معادل آن هم بر آن بیفزاید به خاطر استفاده اى که در این مدت از زمین او کرده ام ، در این هنگام سومین آیه مورد بحث نازل شد (و به کسانى که عمل صالح توام با ایمان دارند بشارت (حیات طیبه ) داد).
تفسیر :
زندگى پاکیزه در گرو چیست ؟
در تعقیب آیات گذشته که از زشتى پیمانشکنى و سوگند دروغ سخن میگفت نخستین آیه مورد بحث نیز تاکیدى بر همان مطلب دارد، با این تفاوت که انگیزه
پیمانشکنى و سوگند دروغ در آیات قبل مساله مرعوب شدن در برابر اکثریت عددى بود، و در اینجا انگیزه آن مساله جلب منافع بیارزش مادى است .
لذا مى گوید: (هرگز پیمان الهى را با بهاى کمى مبادله نکنید) (و لا تشتروا بعهد الله ثمنا قلیلا).
یعنى هر بهائى در برابر آن بگیرید کم و ناچیز است ، حتى اگر تمام دنیا را به شما بدهند ارزش یک لحظه وفاى به عهد الهى را ندارد.
سپس به عنوان دلیل اضافه میکند آنچه نزد خدا است براى شما بهتر است اگر بدانید (انما عند الله هو خیر لکم ان کنتم تعلمون ).
در آیه بعد دلیل این برترى را چنین بیان میکند: (آنچه نزد شما است سرانجام فانى و نابود میشود، اما آنچه نزد خدا است باقى و جاودان میماند) (ما عندکم ینفد و ما عند الله باق ).
منافع مادى هر چند ظاهرا بزرگ باشند اما همچون حبابى بر سطح آب بیش نیستند، در حالى که پاداش الهى که همچون ذات مقدسش جاویدان است از همه اینها برتر و بالاتر است .
سپس اضافه میکند: ما کسانى را که در راه اطاعت فرمانمان (به خصوص ایستادگى در برابر سوگندها و عهدها) صبر و استقامت میکنند به بهترین اعمالشان پاداش خواهیم داد (و لنجزین الذین صبروا باحسن ما کانوا یعملون ).
تعبیر به (احسن ) دلیل بر این است که اعمال نیک آنها همه یکسان نیست ، بعضى خوبست و بعضى خوبتر، ولى خداوند همه را به حساب خوبتر میگذارد، و پاداش خوبتر را به آنها میدهد، و این نهایت بزرگوارى است که فى المثل شخصى چند نوع کالا براى فروش عرضه کند، عالى و خوب و متوسط، و خریدار همه را
به قیمت عالى بخرد!
ضمنا جمله و لنجزین الذین صبروا... خالى از اشاره به این نکته نیست که صبر و استقامت و پایمردى در مسیر طاعت و مخصوصا پایبند بودن به عهد و پیمان از بهترین اعمال آدمى است .
در حدیثى از على (علیهالسلام ) در نهج البلاغه میخوانیم : الصبر من الایمان کالراءس من الجسد و لا خیر فى جسد لا راءس معه و لا فى ایمان لا صبر معه : (صبر و استقامت در برابر ایمان همچون سر است در برابر تن ، تن بى سر، فایده و دوام و بقائى ندارد همچنین ایمان بدون صبر و پایمردى ).
و به دنبال آن به صورت یک قانون کلى نتیجه اعمال صالح توام با ایمان را از هر کس و به هر صورت تحقق یابد، در این دنیا و جهان دیگر، بیان میکند، و مى گوید: هر کس عمل صالح انجام دهد در حالى که مومن باشد، خواه مرد یا زن به او حیات پاکیزه میبخشیم ، و پاداش آنها را به بهترین اعمالى که انجام میدادند خواهیم داد (من عمل صالحا من ذکر او انثى و هو مومن فلنحیینه حیاة طیبة و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون ).
و به این ترتیب معیار، تنها ایمان و اعمال صالح زائیده آن است و دیگر هیچ قید و شرطى نه از نظر سن و سال ، نه از نظر نژاد، نه از نظر جنسیت و نه از نظر پایه و رتبه اجتماعى در کار نیست .
و نتیجه این عمل صالح مولود ایمان در این جهان ، حیات طیبه است یعنى تحقق جامعه اى قرین با آرامش ، امنیت ، رفاه ، صلح ، محبت ، دوستى ، تعاون و مفاهیم سازنده انسانى خواهد بود، و از نابسامانیها و درد و رنجهائى که بر اثر استکبار و ظلم و طغیان و هوا پرستى و انحصارطلبى به وجود مى آید و آسمان
زندگى را تیره و تار میسازد در امان است .
این از یکسو، و از سوى دیگر خدا آنها را بر طبق بهترین اعمالشان پاداش خواهد داد که تفسیر آن در آیات قبل گذشت .
نکته ها :
1 - سرمایه هاى جاودانى
طبیعت زندگى این جهان مادى ، فنا و نابودى است ، محکمترین بناها، بادوامترین حکومتها، قویترین انسانها، و هر چیز که از آن مستحکمتر نباشد، سرانجام کهنه و فرسوده و سپس نابود میشود، و همه بدون استثناء خلل پذیرند.
اما اگر بتوان این موجودات را به نحوى با ذات پاک خداوند پیوند داد و براى او و در راه او به کار انداخت ، رنگ جاودانگى به خود میگیرند، چرا که ذات پاکش ابدى است و هر چیز نسبتى با او دارد رنگ ابدیت مییابد:
اعمال صالح ، ابدى هستند، شهیدان حیات جاویدان دارند، پیامبران و امامان و دانشمندان راستین ، و مجاهدان راه حق ، تاریخشان ، توام با ابدیت است ، چرا که همه رنگ الهى دارند.
به همین دلیل ، آیات فوق به ما هشدار میدهد که بیائید سرمایه هاى وجود خود را از فناپذیرى نجات بخشید، و در صندوق پس ‍ اندازى ذخیره کنید که دست تطاول ایام به محتویاتش نمیرسد، و گذشت شب و روز آنرا به فنا و نیستى سوق نمیدهد.
بیائید و سرمایه هاى خود را براى خدا و در راه خلق خدا و جلب رضاى او به کار اندازید تا مصداق (عند الله ) گردد، و به مقتضاى (ما عند الله باق ) باقى و برقرار شود.
در حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) میخوانیم : اذا مات ابن آدم انقطع امله الا عن ثلاث صدقة جاریه ، علم ینتفع به و ولد صالح یدعو له : (هنگامى که فرزند آدم از دنیا میرود امید او از همه چیز بریده خواهد شد مگر از سه چیز: صدقات جاریه (آثار خیرى که در خدمت مردم و در راه خدا در جریان است ) و علم و دانشى که مردم از آن بهره میگیرند، و فرزند صالح که براى او دعا میکند چرا که همه اینها براى خدا و در راه او هستند و رنگ ابدیت دارند.
در نهج البلاغه میخوانیم : شتان ما بین عملین : عمل تذهب لذته و تبقى تبعته و عمل تذهب مئونته و یبقى اجره : (بسیار تفاوت دارد عملى که لذتش از میان میرود و مسئولیتش باقى میماند، و عملى که درد و رنجش میرود و اجرش باقى است .
2 - برابرى مرد و زن
بى شک ، زن و مرد تفاوتهائى از نظر جسم و روح دارند و به همین دلیل در احراز پستهاى اجتماعى متفاوتند و هر کارى از کسى ساخته است ، ولى هیچیک از اینها دلیل بر تفاوت شخصیت انسانى آنها، و یا تفاوت مقامشان در پیشگاه خدا نیست ، و از این نظر هر دو کاملا برابرند، و به همین دلیل معیارى که بر شخصیت و مقام معنوى آنها حکومت میکند، یک معیار بیش نیست ، و آن ایمان است و عمل صالح و تقوى که امکان دسترسى هر دو به آن یکسان است .
آیات فوق ، با صراحت این حقیقت را بیان کرده ، و دهان بیهوده گویانى را که در گذشته یا حال در شخصیت انسانى زن ، شک و تردید داشتند، و یا براى او مقامى پائینتر از مقام انسانى مرد قائل بودند میبندد، و ضمنا منطق اسلام را
در این مساله مهم اجتماعى آشکار میسازد، و ثابت میکند که بر خلاف پندار کوته فکران ، اسلام دین مردانه نیست ، به همان مقدار که به مردان تعلق دارد به زنان نیز تعلق دارد.
این هر دو جنس در صورتى که در مسیر اعمال صالح گام بردارند، گامى مثبت و سازنده که از انگیزه هاى ایمانى مدد گیرد، هر دو به یکسان داراى حیات طیبه خواهند بود، و هر دو از اجر و پاداش مساوى در پیشگاه خدا بهره مند میشوند و موقعیت اجتماعى آنها نیز همانند خواهد بود مگر اینکه از نظر ایمان و عمل صالح بر دیگرى برترى یابد.
3 - ریشه هاى عمل صالح از ایمان سیراب میگردد
عمل صالح آنچنان مفهوم وسیع و گسترده اى دارد که تمام فعالیتهاى مثبت و مفید و سازنده را در همه زمینه هاى علمى و فرهنگى و اقتصادى و سیاسى و نظامى و مانند آن شامل میشود.
از اختراع دانشمندى که براى کمک به انسانها سالها زحمت کشیده گرفته ، تا مجاهدتهاى شهید جان بر کفى که در صحنه مبارزه حق و باطل آخرین قطره هاى خون خود را نثار میکند، و از درد و رنجى که مادر با ایمانى به هنگام آوردن نوزاد و سپس براى تربیت او متحمل میشود گرفته ، تا زحماتى که دانشمندان براى نوشتن کتابهاى پر ارجشان میکشند، همه را فرا میگیرد.
از بزرگترین کارها همچون رسالت انبیا، تا کوچکترین برنامه ها همچون کنار زدن یک سنگ کوچک از وسط جاده ، همه در این مفهوم وسیع جمع است .
در اینجا این (سؤ ال ) پیش مى آید که چرا این عمل صالح مقید به قید ایمان شده است در حالى که انجام آن بدون ایمان نیز امکان دارد، و در مواردى دیده شده است .
(پاسخ ) این سوال یک نکته است و آن اینکه اگر انگیزه ایمان در کار نباشد غالبا عمل آلوده میشود و اگر آلوده نشود بسیار استثنائى است ، و اما اگر ریشه هاى درخت عمل صالح از آب توحید و ایمان به الله سیراب گردد، کمتر ممکن است آفاتى همچون عجب و ریا و تظاهر و خودبینى و تقلب و منتگذارى و امثال آن در آن راه یابد، و به همین دلیل قرآن مجید غالبا این دو را با هم پیوند میدهد چرا که پیوندشان یک واقعیت عینى و ناگسستنى است .
لازم است در اینجا با ذکر یک مثال این مساله را روشنتر سازیم ، فرض کنید دو نفر هر کدام دست به ساختن بیمارستانى زده اند، یکى انگیزه الهى دارد و براى خدمت به خلق خدا این کار را کرده ، اما دیگرى هدفش تظاهر و رسیدن به یک موقعیت اجتماعى است .
ممکن است در یک نظر سطحى ما فکر کنیم بالاخره هر دو بیمارستان میسازند و مردم از عمل آنها یکسان استفاده خواهند کرد، درست است که یکى پاداش الهى دارد و یکى ندارد، ولى عمل آنها ظاهرا با یکدیگر متفاوت نیست .
ولى همانگونه که گفتیم این محصول یک مطالعه سطحى است ، اما اگر کمى بیشتر دقت کنیم خواهیم دید خود این دو عمل در جهات مختلف با یکدیگر متفاوتند، فى المثل نفر اول به سراغ محله اى از شهر میرود که مستضعفان و نیازمندان در آن بیشترند، و گاه در یک محله گمنام که در مسیر رفت و آمد نیست اقدام به این عمل میکند، ولى نفر دوم به سراغ نقطه اى میرود که بیشتر در چشمها است هر چند در آنجا نیاز بسیار کمترى است .
نفر اول در انتخاب مصالح و کیفیت ساختمان آینده هاى دور را در نظر میگیرد، و آنچنان زیر بنا را میسازد که صدها سال بماند، اما نفر دوم غالبا به سراغ این میرود که ساختمان زودتر بر پا و افتتاح شود و جار و جنجال راه بیندازد، و نتیجه مورد نظرش را بگیرد.
نفر اول دنبال تحکیم باطن کار میرود و نفر دوم به زرق و برق ظاهر میچسبد، همچنین در انتخاب بخشهاى درمانى ، دکترها، پرستارها و سایر نیازمندیهاى این بیمارستان میان این دو، تفاوت بسیار است ، چرا که همواره انگیزه هاى مختلف ، خود را در تمام مسیر عمل نشان میدهند و یا به تعبیر دیگر عمل را به رنگ خود در مى آورند.
4 - حیات طیبه چیست ؟
مفسران در معنى (حیات طیبه ) (زندگى پاکیزه ) تفسیرهاى متعددى آورده اند:
بعضى آنرا به معنى روزى حلال تفسیر کرده اند.
بعضى به قناعت و رضا دادن به نصیب .
بعضى به رزق روزانه .
بعضى به عبادت توام با روزى حلال .
و بعضى به توفیق بر اطاعت فرمان خدا و مانند آن .
ولى شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که حیات طیبه ، مفهومش آنچنان وسیع و گسترده است که همه اینها و غیر اینها را در بر میگیرد، زندگى پاکیزه از هر نظر، پاکیزه از آلودگیها، ظلمها و خیانتها، عداوتها و دشمنیها، اسارتها و ذلتها و انواع نگرانیها و هر گونه چیزى که آب زلال زندگى را در کام انسان ناگوار میسازد.
ولى با توجه به اینکه در دنبال آن ، سخن از جزاى الهى به نحو احسن به میان آمده استفاده میشود که حیات طیبه مربوط به دنیا است و جزاى احسن مربوط به آخرت .
جالب اینکه در روایتى که در نهج البلاغه از امیر مومنان على (علیهالسلام ) نقل شده میخوانیم :
و سئل عن قوله تعالى فلنحیینه حیاة طیبة فقال هى القناعة :
(از امام پرسیدند منظور از جمله فلنحیینه حیاة طیبه چیست ؟ فرمود: قناعت است ).
بدون شک مفهوم این تفسیر محدود ساختن حیات طیبه به قناعت نمیباشد، بلکه بیان مصداق است ولى مصداقى است بسیار روشن ، چرا که اگر تمام دنیا را به انسان بدهند ولى روح قناعت را از او بگیرند همیشه در آزار و رنج و نگرانى بسر میبرد، و به عکس اگر انسان روح قناعت داشته باشد، و از حرص و آز و طمع بر کنار گردد، همیشه آسوده خاطر و خوش است .
همچنین در بعضى از روایات دیگر حیات طیبه به معنى رضا و خشنودى از آنچه خدا داده است تفسیر شده که آنهم با قناعت قریب الافق است .
ولى هرگز نباید به این مفاهیم جنبه تخدیرى داد، بلکه هدف اصلى از بیان رضا و قناعت ، پایان دادن به حرص و آز و طمع و هوا پرستى است که عامل تجاوزها و استثمارها و جنگها و خونریزیها، و گاه عامل ذلت و اسارت است .
آیه و ترجمه


فاذا قراءت القران فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم (98)
انه لیس له سلطن على الذین ءامنوا و على ربهم یتوکلون (99)
انما سلطانه على الذین یتولونه و الذین هم به مشرکون (100)


ترجمه :

98 - هنگامى که قرآن مى خوانى از شر شیطان مطرود شده ، به خدا پناه بر.
99 - چرا که او تسلطى بر کسانى که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل مى کنند ندارد.
100 - تنها تسلط او بر کسانى است که او را به سرپرستى خود برگزیدهاند و آنها که نسبت به او شرک مى ورزند (و فرمانش را بجاى فرمان خدا لازم الاجرا مى دانند).
تفسیر :
اینگونه قرآن بخوان
فراموش نکرده ایم که در چندین آیه قبل به این نکته اشاره شده بود که در قرآن بیان همه چیز هست (تبیانا لکل شى ء) و به دنبال آن بخشى از مهمترین فرمانهاى الهى که در قرآن آمده ذکر شد:
آیات مورد بحث ، طرز استفاده از قرآن مجید و چگونگى تلاوت آنرا بیان مى کند، زیرا پر بار بودن محتواى قرآن به تنهائى کافى نیست ، باید موانع نیز از وجود ما و از محیط فکر و جان ما بر چیده شود تا به آن محتواى پر بار دست یابیم .
لذا نخست مى گوید (هنگامى که قرآن مى خوانى از شر شیطان مطرود شده به خدا پناه بر) (فاذا قراءت القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم ).
البته منظور تنها ذکر جمله (اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ) نیست ،
بلکه تخلق به آن شرط است یعنى ذکر این جمله مقدمه تحقق حالتى در نفس و جان انسان گردد، حالت توجه به خدا، حالت جدائى از هوى و هوسهاى سرکشى که مانع فهم و درک صحیح انسان است ، حالت بیگانگى از تعصبها و غرورها و خودخواهیها و خود محوریهائى که انسان را وادار مى کند که از همه چیز، حتى از سخنان خدا به نفع خواسته هاى انحرافیش استفاده کند.
و تا چنین حالتى در روح و جان انسان پیدا نشود، درک حقایق قرآن براى او ممکن نیست ، بلکه به عکس ممکن است قرآن را با توسل به تفسیر به راى وسیله اى قرار دهد براى توجیه خواسته هاى شرک آلودش .
آیه بعد در حقیقت دلیلى است بر آنچه در آیه قبل گفته شده بود، مى فرماید: (شیطان تسلطى بر کسانى که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل مى کنند ندارد) (انه لیس له سلطان على الذین آمنوا و على ربهم یتوکلون ).
(تنها تسلط او بر کسانى است که او را دوست مى دارند و به رهبرى و سرپرستى خود انتخابش کرده اند) (انما سلطانه على الذین یتولونه ).
(و آنها که او را شریک خدا در اطاعت و بندگى قرار داده اند) (و الذین هم به مشرکون ).
فرمان شیطان را بجاى فرمان خدا واجب الاجرا مى دانند!
نکته ها :
1 - موانع شناخت
چهره حقیقت هر قدر آشکار و درخشان باشد تا در برابر دیده بینا قرار نگیرد درک آن ممکن نیست ، و به تعبیر دیگر براى شناخت حقایق دو چیز لازم است ،
آشکار شدن چهره حق و دارا بودن وسیله دید و درک .
آیا هرگز نابینا مى تواند قرص خورشید را ببیند؟ آیا کران مى توانند نغمه هاى دلنواز جهان را بشنوند؟ همین گونه کسانى که چشم حق بین ندارند از دیدن چهره حقیقت محرومند، و آنها که گوش حق شنو ندارند از شنیدن آیات حق .
چه چیز مانع مى شود که انسان قدرت شناخت را از دست دهد؟
بدون شک در درجه اول پیشداوریهاى غلط، هوى و هوسهاى نفسانى ، تعصبهاى کورکورانه افراطى ، و گرفتار بودن در چنگال خود خواهى و غرور و خلاصه هر چیزى که صفاى دل و پاکى روح انسان را بر هم مى زند، و رنگهاى تیره و تار به آن مى دهد، همه اینها مانع درک حقیقتند.
جمال یار ندارد حجاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى کرد!
تا نفس مبرا ز نواهى نشود دل آینه نور الهى نشود!
در حدیث مى خوانیم : لو لا ان الشیاطین یحومون حول قلوب بنى آدم لنظروا الى ملکوت السماوات : (اگر شیاطین در اطراف قلوب فرزندان آدم دور نمى زدند آنها مى توانستند ملکوت و باطن آسمانها را ببینند).
به همین دلیل نخستین شرط براى رهروان راه حق ، تهذیب نفس و تقوا است ، که بدون آن انسان در ظلمات وهم ، گرفتار و در بیراهه ها سرگردان مى شود.
و اگر مى بینیم قرآن مى گوید: هدى للمتقین این آیات الهى مایه هدایت براى پرهیزکاران است نیز اشاره به همین واقعیت است .
بسیار دیدهایم کسانى را که با تعصب و لجاجت و پیشداوریهاى فردى یا گروهى به سراغ آیات قرآن مى روند و بجاى اینکه حقیقت را از قرآن درک کنند آنچه را خود مى خواهند بر قرآن تحمیل مى نمایند، و به تعبیر دیگر آنچه
را که مى خواهند در قرآن مى جویند، نه آنچه را که خدا بیان فرموده ، و به جاى اینکه قرآن مایه هدایتشان شود، بر انحرافشان مى افزاید (البته نه قرآن که هوى و هوسهاى سرکششان ) اما الذین آمنوا فزادتهم ایمانا و هم یستبشرون و اما الذین فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم کافرون اما آنها که ایمان آورده اند، آیات قرآن بر ایمانشان مى افزاید و شاد مى شوند و اما آنها که در دلهایشان بیمارى است پلیدى تازهاى بر پلیدیشان مى افزاید، از دنیا مى روند در حالى که کافرند! (سوره توبه - 124 - 125).
بنابر این با صراحت باید گفت منظور از آیه فوق این نیست که تنها به گفتن (اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ) قناعت کنیم ، بلکه باید این (ذکر) را تبدیل به فکر و فکر را تبدیل به یک حالت درونى کنیم ، و به هنگام خواندن هر آیه به خدا پناه بریم از اینکه وسوسه هاى شیطان حجابى میان ما و کلام حیاتبخش او گردد.
2 - چرا ز شیطان رجیم
(رجیم ) از ماده (رجم ) به معنى طرد کردن است ، و در اصل به معنى زدن با سنگ آمده و سپس به معنى طرد کردن استعمال شده است .

در اینجا از میان تمام صفات شیطان ، مطرود بودن او مطرح شده ، و این ما را به یاد استکبارش در مقابل دعوت خداوند به سجود و خضوع در مقابل آدم مى افکند، این استکبار، سبب شد که میان شیطان و درک حقایق حجابى ، برقرار گردد، تا آنجا که خود را برتر از آدم بپندارد و بگوید: من از او بهترم ، مرا از آتش و او را از خاک آفریده اى و حتى این سرکشى و غرور سبب شد که به فرمان خدا نیز اعتراض کند، اعتراضى که مایه کفر و طرد او گردد.
قرآن گویا با تعبیر رجیم مى خواهد این واقعیت را تفهیم کند که
به هنگام تلاوت قرآن ، استکبار و غرور و تعصب را از خود دور کنید تا سرنوشتى همچون شیطان رجیم پیدا نکنید، و به جاى درک حقیقت در پرتگاه کفر و بى ایمانى سقوط ننمائید.
3 - آنها که زیر پرچم حقند و آنها که تحت لواى شیطانند؟
در آیات فوق ، مردم به دو گروه تقسیم شده اند، گروهى که تحت سلطه شیطانند و گروهى که بیرون از این سلطه هستند و براى هر یک از این دو گروه ، دو صفت بیان شده است .
آنها که بیرون از سلطه شیطانند، داراى ایمان و توکل بر پروردگارند، یعنى از نظر عقیده تنها خداپرستند، و از نظر عمل مستقل از همه چیز و متکى بر خدا، نه متکى بر انسانهاى ضعیف و وابسته ، و یا بر هوى و هوسها و تعصبها و لجاجتها.
اما آنها که زیر سلطه شیطانند، اولا رهبرى او را از نظر اعتقاد پذیرفته اند (یتولونه ) و ثانیا از نظر عمل شیطان را شریک خدا در اطاعت شمرده اند، یعنى عملا پیرو فرمان اویند.
البته انکار نمى توان کرد انسانهائى هستند که مى کوشند و خود را در گروه اول جاى مى دهند، اما بعدا بر اثر دور افتادن از مربیان الهى و یا قرار گرفتن در محیطهاى آلوده و یا به علل دیگر به گروه دوم سقوط مى کنند.
و در هر حال آیات فوق بار دیگر این حقیقت را تاکید مى کند که سلطه شیطان بر انسانها اجبارى و الزامى و ناخودآگاه نیست بلکه این انسانها هستند که شرائط ورود شیطان را به محیط جان خود فراهم مى سازند و به اصطلاح جواز عبور از دروازه قلب به او مى دهند.
4 - آداب تلاوت قرآن
همه چیز نیاز به برنامه دارد مخصوصا بهره گیرى از کتاب بزرگى همچون قرآن ، به همین دلیل در خود قرآن براى تلاوت و بهره گیرى از این آیات آداب و شرائطى بیان شده است :
1 - نخست مى گوید: لا یمسه الا المطهرون : (قرآن را جز پاکان لمس نمى کنند) این تعبیر ممکن است هم اشاره به پاکیزگى ظاهرى باشد که تماس گرفتن با خطوط قرآن باید توام با طهارت و وضو باشد، و هم اشاره به اینکه درک مفاهیم و محتواى این آیات تنها براى کسانى میسر است که پاک از رذائل اخلاقى باشند، تا صفات زشتى که بر دیده حقیقت بین انسان پرده مى افکند، آنها را از مشاهده جمال حق محروم نگرداند.
2 - به هنگام آغاز تلاوت قرآن باید از شیطان رجیم و رانده شده درگاه حق ، به خدا پناه برد، چنانکه در آیات فوق خواندیم (فاذا قراءت القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم ).
در روایتى از امام صادق (علیهالسلام ) مى خوانیم که در پاسخ این سوال که چگونه این دستور را عمل کنیم ؟ و چه بگوئیم ؟ فرمود بگو:
استعیذ بالسمیع العلیم من الشیطان الرجیم و در روایت دیگرى مى خوانیم که امام به هنگام تلاوت سوره حمد فرمود: اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم ، و اعوذ بالله ان یحضرون : (به خداوند شنوا و دانا از شیطان رجیم پناه مى برم ، و هم به او پناه مى برم از اینکه نزد من حضور یابند)!
و همانگونه که در بالا گفتیم این پناه بردن نباید محدود به لفظ و سخن باشد بلکه باید در اعماق روح و جان نفوذ کند به گونهاى که انسان هنگام تلاوت قرآن از خوهاى شیطانى جدا گردد، و به صفات الهى نزدیک شود، تا موانع فهم کلام حق از محیط فکر او برخیزد و جمال دلاراى حقیقت را بدرستى ببیند.
بنابر این پناه بردن به خدا از شیطان هم در آغاز تلاوت قرآن لازم است و هم در تمام مدت تلاوت هر چند به زبان نباشد.
3 - قرآن را باید به صورت (ترتیل ) تلاوت کرد، یعنى شمرده ، و توام با تفکر و رتل القرآن ترتیلا (مزمل آیه 4).
در حدیثى در تفسیر این آیه از امام صادق (علیهالسلام ) مى خوانیم :
ان القرآن لا یقرء هذرمة ، و لکن یرتل ترتیلا، اذا مررت بایة فیها ذکر النار وقفت عندها، و تعوذت بالله من النار: (قرآن را تند و دست و پا شکسته نباید خواند، بلکه باید به آرامى تلاوت کرد، هنگامى که به آیه اى مى رسى که در آن ذکر آتش دوزخ شده است توقف مى کنى (و مى اندیشى ) و به خدا از آتش دوزخ پناه مى برى )!
4 - علاوه بر ترتیل ، دستور به (تدبر و تفکر) در آیات قرآن داده است آنجا که مى گوید: افلا یتدبرون القرآن : آیا آنها در قرآن نمى اندیشند؟ (نساء - 82) در حدیثى مى خوانیم که اصحاب و یاران پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) قرآن را ده آیه ده آیه از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى آموختند، و ده آیه دوم را فرا نمى گرفتند مگر اینکه آنچه در آیات نخستین بود از علم و عمل بدانند.
و در حدیث دیگرى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى خوانیم : اعربوا القرآن و التمسوا غرائبه : قرآن را فصیح و روشن بخوانید و از شگفتیهاى مفاهیم آن بهره گیرید.
و نیز در حدیث دیگر از امام صادق نقل شده : لقد تجلى الله لخلقه فى کلامه و لکنهم لا یبصرون : خداوند خود را در کلامش به مردم نشان داده است ، ولى کوردلان نمى بینند.
(تنها روشن ضمیران آگاه و اندیشمندان با ایمان جمال او را در سخنش
مشاهده مى کنند).
5 - آنها که آیات قرآن را مى شنوند نیز وظیفه اى دارند، وظیفه شان سکوت کردن ، سکوتى توام با اندیشه و تفکر: و اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعلکم ترحمون : (هنگامى که قرآن خوانده مى شود گوش فرا دهید و خاموش باشید تا مشمول رحمت حق شوید).
به علاوه در روایات اسلامى دستورهائى درباره تلاوت قرآن با صداى خوب که از نظر روانى مسلما تاثیر روى مفاهیم آن مى گذارد وارد شده است که اینجا جاى شرح آن نیست .
آیه و ترجمه


و اذا بدلنا ایة مکان ایة و الله اءعلم بما ینزل قالوا انما اءنت مفتر بل اءکثرهم لا یعلمون (101)
قل نزله روح القدس من ربک بالحق لیثبت الذین امنوا و هدى و بشرى للمسلمین (102)
و لقد نعلم اءنهم یقولون انما یعلمه بشر لسان الذى یلحدون الیه اءعجمى و هذا لسان عربى مبین (103)
ان الذین لا یومنون بایات الله لا یهدیهم الله و لهم عذاب اءلیم (104)
انما یفترى الکذب الذین لا یومنون بایات الله و اءولئک هم الکذبون (105)


ترجمه :

101 - و هنگامى که آیه اى را به آیه دیگر تبدیل کنیم (حکمى را نسخ نمائیم ) - و خدا بهتر مى داند چه حکمى را نازل کند - آنها مى گویند تو افترا مى بندى اما اکثر آنها (حقیقت ) را نمى دانند.
102 - بگو، آنرا روح القدس از جانب پروردگارت به حق نازل کرده است ، تا افراد با ایمان را ثابت قدم گرداند، و هدایت و بشارتى است براى عموم مسلمین .
103 - ما میدانیم آنها مى گویند این آیات را بشرى به او تعلیم مى دهد، در حالى که زبان کسى که اینها را به او نسبت مى دهند عجمى است ولى این (قرآن ) زبان عربى آشکار است .
104 - کسانى که ایمان به آیات الهى ندارند خداوند آنها را هدایت نمى کند و براى آنها عذاب دردناکى است .
105 - تنها کسانى دروغ مى گویند که ایمان به آیات خدا ندارند، و دروغگویان واقعى آنها هستند!.
شان نزول :
ابن عباس مى گوید: مشرکان بهانه جو، هنگامى که آیه اى نازل مى شد و دستور سختى در آن بود و سپس آیه دیگرى مى آمد و دستور سهل ترى در آن بود، مى گفتند: محمد اصحاب خود را مسخره مى کند و دست مى اندازد، امروز دستور به چیزى مى دهد و فردا از همان نهى مى کند، اینها نشان مى دهد که محمد همه را از پیش خود مى گوید نه از ناحیه خدا، در این هنگام آیه نخست نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسیر :
دروغ رسوا!
در آیات گذشته سخن از قرآن و طرز بهره گیرى از آن در میان بود، آیات مورد بحث نیز گوشه هاى دیگرى از مسائل مربوط به قرآن مخصوصا ایرادهائى را که مشرکان به این آیات الهى مى گرفتند بیان مى کند، نخست مى گوید:
هنگامى که آیه اى را به آیه دیگر تبدیل کنیم - و این تغییر و تبدیل حکمتى دارد که خدا بهتر مى داند حکمتش چیست و چگونه باید نازل کند - آنها
مى گویند به خدا دروغ مى بندى ! اما اکثر آنها حقیقت امر را نمى دانند (و اذا بدلنا آیة مکان آیة و الله اعلم بما ینزل قالوا انما انت مفتر بل اکثر هم لا یعلمون ).
حقیقت این است که : مشرکان درک نمى کنند که وظیفه قرآن چیست ؟ و چه رسالتى بر عهده دارد؟ آنها نمى دانند که قرآن در پى ساختن یک جامعه انسانى است ، جامعهاى پیشرو، آباد و آزاد، با معنویت عالى ، آرى اکثرهم لا یعلمون .
با این حال بدیهى است که این نسخه الهى که براى نجات جان این بیماران نوشته شده است گاهى نیاز به تبدیل و تعویض دارد، امروز باید، نسخهاى داده شود، فردا باید تکامل یابد، و سرانجام نسخه نهائى صادر گردد.
آرى آنها از این حقایق بیخبرند و از شرائط نزول قرآن ، بى اطلاع ، و گرنه مى دانستند نسخ پاره اى از دستورات و آیات قرآن ، یک برنامه دقیق و حساب شده تربیتى است که بدون آن ، هدف نهائى و نیل به تکامل تامین نمى شود، به همین دلیل آنها چنین مى پنداشتند که این امر، دلیل بر تناقض گوئى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) و یا افترا بستن به خدا است .
در حالى که مساله نسخ براى جامعهاى که در حال انتقال از یک مرحله بسیار منحط، به مراحل عالى است ، امرى است اجتناب ناپذیر، چه اینکه بسیار مى شود که انتقال دفعى غیر ممکن است ، و باید مرحله به مرحله ، صورت گیرد. آیا یک بیمارى مزمن را مى توان در یک روز معالجه کرد؟ یا یک معتاد به مواد مخدر را که سالها است به آن آلوده شده است در یک روز درمان نمود؟، آیا جز این است که باید در این میان ، مراحل انتقالى وجود داشته باشد؟
و آیا نسخ چیزى جز برنامه هاى موقت در دورانهاى انتقالى است ؟!
(در مورد نسخ در جلد اول ذیل آیه 36 سوره بقره بحث کردهایم ).
آیه بعد، همین مساله را تعقیب و تاکید کرده ، به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) دستور مى دهد بگو: آنرا روح القدس از جانب پروردگارت بر حق نازل کرده است (قل نزله روح القدس من ربک بالحق ).
(روح القدس ) یا روح مقدس همان پیک وحى الهى ، جبرئیل امین است ، او است که به فرمان خدا آیات را اعم از ناسخ و منسوخ ، بر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نازل مى کند، آیاتى که همه حق است همه واقعیتى را تعقیب مى کند و آن واقعیت چیزى جز تربیت انسانها نیست ، تربیتى که وصول به آن گاهى احکام ناسخ و منسوخ را ایجاب مى کند.
به همین دلیل به دنبال آن مى فرماید: هدف این است که افراد با ایمان را در مسیر خود ثابت قدمتر گرداند، و هدایت و بشارتى براى عموم مسلمین است (لیثبت الذین آمنوا و هدى و بشرى للمسلمین ).
به گفته مفسر عالیقدر نویسنده تفسیر المیزان آیه فوق در مورد مومنان مى گوید: هدف آنست که در خط خود تثبیت شوند، اما درباره مسلمین مى گوید: هدف هدایت و بشارت است ، این به خاطر تفاوتى است که میان مومن و مسلم وجود دارد چرا که ایمان در قلب است و اسلام در ظاهر عمل .
و به هر حال براى محکم کردن نیروى ایمان و پیمودن راه هدایت و بشارت ، گاهى چاره اى جز برنامه هاى کوتاه مدت و موقت که بعدا جاى خود را به برنامه نهائى و ثابت مى دهد نیست ، و این است رمز وجود ناسخ و منسوخ در آیات الهى .
این بود پاسخ یکى از بهانه جوئیهاى مشرکان در زمینه آیات قرآن ، سپس به بهانه دیگر، و یا صحیح تر، افتراى مخالفین به پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) اشاره نموده چنین مى گوید.
(ما میدانیم آنها مى گویند: این آیات را بشرى به او تعلیم مى دهد) (و لقد نعلم انهم یقولون انما یعلمه بشر).
در اینکه نظر مشرکان در این گفتار به چه کسى بوده ، مفسران گفتگوهاى مختلفى دارند: از ابن عباس نقل شده که او مردى بنام (بلعام ) در مکه بود، شغلش شمشیرسازى و اصلا نصرانى و اهل روم بود، و بعضى او را یک غلام رومى متعلق به طایفه (بنى حضرم ) بنام (یعیش ) یا (عائش ) دانسته اند که اسلام آورد و از یاران پیامبر شد.
بعضى دیگر این سخن را اشاره به دو غلام نصرانى بنام (یسار) و (جبر) دانسته اند که داراى کتابى به زبان خودشان بودند و گهگاه آنرا با صداى بلند مى خواندند.
این احتمال را نیز بعضى داده اند که منظور سلمان فارسى باشد، در حالى که میدانیم سلمان در مدینه به حضور پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و اسلام را پذیرا شد، و این گونه تهمتهاى مشرکان ، مخصوصا با توجه به سوره نحل که قسمت مهمى از آن مکى است ، مربوط به (مکه ) بوده است .
به هر حال قرآن با یک پاسخ دندان شکن خط بطلان بر این ادعاهاى بى پایه مى کشد و مى گوید:
اینها توجه ندارند، (زبان کسى که قرآن را به او نسبت مى دهند عجمى است ، در حالى که این قرآن به زبان عربى فصیح و آشکار نازل شده است ) (لسان الذى یلحدون الیه اعجمى و هذا لسان عربى مبین )
اگر منظورشان از این تهمت و افترا این است که معلم پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) در تعلیم الفاظ قرآن یک انسان بوده است بیگانه از زبان عرب که این نهایت رسوائى است ، چنین انسانى چگونه مى تواند عباراتى این چنین فصیح و بلیغ بیاورد که صاحبان اصلى لغت همگى در برابر آن عاجز بمانند و حتى توانائى مقابله با یک سوره آنرا نداشته باشند؟!.
و اگر منظورشان این است که محتواى قرآن را از یک معلم عجمى گرفته است ، باز این سوال پیش مى آید که ریختن آن محتوا در قالب چنین الفاظ و عبارات اعجاز آمیزى که همه فصحاى جهان عرب در برابر آن زانو زدند، بوسیله چه کسى انجام شده است ؟ آیا بوسیله یک فرد بیگانه از زبان عرب و یا بوسیله کسى که قدرتش ما فوق قدرت همه انسانها است یعنى (الله )؟!.
از این گذشته محتواى این قرآن از نظر منطق نیرومند فلسفى در زمینه عقائد، و تعلیمات اخلاقى در زمینه پرورش روحیات انسان ، و قوانین جامع الاطراف اجتماعى در زمینه نیازهاى مختلف ، آنچنان است که مافوق افکار بشر است ، و نشان مى دهد که افترا گویان نیز گفتار خود را باور نداشتند، تنها براى شیطنت و وسوسه در دلهاى ساده اندیشان چنین سخنانى مى گفتند.
واقع این است که مشرکان عرب ، کسى را در میان خود نمى یافتند که بتوانند قرآن را به او نسبت دهند، لذا دست و پا کردند بلکه بتوانند شخص ناشناسى را که زندگانیش براى مردم آن سامان گنگ و مبهم است پیدا کنند، و این مطالب را به او نسبت دهند شاید بتوانند چند روزى ساده دلان را اغفال کنند.
از همه اینها گذشته تاریخ زندگى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) هرگز نشان نمى دهد که او با چنین اشخاصى تماس مداومى داشته باشد در حالى که اگر واقعا آنها مبتکر اصلى بودند باید چنین تماسى برقرار باشد، اما از آنجا که از قدیم گفته اند
الغریق یتشبث بکل حشیش : آدم غریق به هر خار و خاشاک براى نجات خود چنگ میزند آنها نیز چنین تشبثاتى داشته اند.
زمان نزول قرآن و محیط جاهلیت عرب که سهل است حتى امروز با آنهمه پیشرفتى که در زمینه هاى مختلف تمدن بشرى حاصل شده است ، و این همه تالیفات که انعکاسى نیرومند از افکار انسانها در جوامع بشرى است ، و اینهمه قوانین و نظاماتى که به وجود آمده ، برترى تعلیمات قرآن بر آنها به هنگام مقایسه کاملا آشکار است .
حتى به گفته سید قطب در تفسیر فى ظلال جمعى از مادیون در روسیه شوروى هنگامى که مى خواستند در کنگره مستشرقین که در سال 1954 میلادى تشکیل شد بر قرآن خرده بگیرند، چنین مى گفتند که این کتاب نمى تواند تراوش مغز یک انسان - محمد - بوده باشد، بلکه باید نتیجه تلاش و کوشش جمعیت بزرگى باشد! حتى نمى توان باور کرد که همه آن در جزیرة العرب نوشته شده باشد، بلکه بطور قطع قسمتهائى از آن در خارج جزیرة العرب نوشته شده است !!.
آنها از یک سو چون طبق منطقشان دائر به انکار وجود خدا و مساله وحى براى همه چیز تفسیر مادى جستجو مى کردند، و از سوى دیگر نمى توانستند قرآن را زائیده مغز انسانى در جزیره عرب بدانند ناچار به تفسیر مضحکى دست زدند و آنرا به جمعیت کثیرى از داخل و خارج عربستان پیوند دادند همان چیزى که تاریخ به کلى آنرا انکار مى کند!
به هر حال از این آیه به خوبى استفاده مى شود که اعجاز قرآن تنها در جنبه محتواى آن نیست بلکه الفاظ قرآن نیز در سر حد اعجاز است ، و کشش و جاذبه و شیرینى و هماهنگى خاصى که در الفاظ جمله بندیها وجود دارد مافوق قدرت انسانها
است (در زمینه اعجاز قرآن در جلد اول ذیل آیه 23 سوره بقره بحث کافى داشتیم ).
سپس با لحنى تهدیدآمیز به بیان این حقیقت مى پردازد که این اتهامات و انحرافات همه به خاطر رسوخ بى ایمانى در نفوس آنها است و (کسانى که ایمان به آیات الهى ندارند خداوند آنها را هدایت نمى کند (نه هدایت به صراط مستقیم و نه راه بهشت و سعادت جاویدان ) و براى آنها عذاب دردناکى است ) (ان الذین لا یومنون بایات الله لا یهدیهم الله و لهم عذاب الیم ).
چرا که آنها آنچنان گرفتار تعصب و لجاجت و دشمنى با حقند که شایستگى هدایت را از دست داده اند، و جز براى عذاب الیم آمادگى ندارند!.
و در آخرین آیه اضافه مى کند: تنها کسانى به مردان حق دروغ مى بندند که ایمان به آیات الهى ندارند، و دروغگویان واقعى آنها هستند (انما یفترى الکذب الذین لا یومنون بایات الله و اولئک هم الکاذبون ).
آنها دروغ مى گویند نه تو اى محمد، چرا که با دیدن آنهمه آیات و نشانه هاى روشن و دلائلى که هر یک از دیگرى آشکارتر است باز هم به افتراهاى خود ادامه مى دهند.
و چه دروغى از این بزرگتر که انسان به مردان حق اتهام ببندد و میان آنها و توده هائى که تشنه حقیقتند، سد و مانعى ایجاد کند.
نکته ها :
زشتى دروغ از دیدگاه اسلام ؟
آیه اخیر از آیات تکان دهنده اى است که در زمینه زشتى دروغ سخن مى گوید و دروغگویان را در سر حد کافران و منکران آیات الهى قرار مى دهد، گر چه مورد آیه ، دروغ و افترا بر خدا و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است ، ولى به هر حال زشتى دروغ اجمالا در این آیه مجسم شده است .
اصولا در تعلیمات اسلام به مساله راستگوئى و مبارزه با کذب و دروغ فوق العاده اهمیت داده شده است که نمونه هاى آنرا بطور فشرده و فهرست وار ذیلا ملاحظه مى کنید:
1 - راستگوئى و اداء امانت دو نشانه بارز ایمان و شخصیت انسان است ، حتى دلالت این دو بر ایمان از نماز هم برتر و بیشتر است .
امام صادق (علیهالسلام ) مى فرماید: لا تنظروا الى طول رکوع الرجل و سجوده ، فان ذلک شى ء قد اعتاده و لو ترکه استوحش ‍ لذلک ، و لکن انظروا الى صدق حدیثه و اداء امانته : (نگاه به رکوع و سجود طولانى افراد نکنید، چرا که ممکن است عادت آنها شده باشد، به طورى که اگر آنرا ترک کنند ناراحت شوند، ولى نگاه به راستگوئى و امانت آنها کنید.)
ذکر این دو با هم (راستگوئى و امانت ) به خاطر این است که ریشه مشترکى دارند، زیرا راستگوئى چیزى جز امانت در سخن نیست ، و امانت همان راستى در عمل است .
2 - دروغ سرچشمه همه گناهان - در روایات اسلامى دروغ به عنوان (کلید گناهان ) شمرده شده است ، على (علیهالسلام ) مى فرماید: الصدق یهدى الى
البر، و البر یهدى الى الجنة : (راستگوئى دعوت به نیکوکارى مى کند، و نیکوکارى دعوت به بهشت ).
در حدیثى از امام باقر (علیهالسلام ) مى خوانیم : ان الله عز و جل جعل للشر اقفالا، و جعل مفاتیح تلک الاقفال الشراب ، و الکذب شر من الشراب : (خداوند متعال براى شر و بدى ، قفلهائى قرار داده و کلید آن قفلها شراب است (چرا که مانع اصلى زشتیها و بدیها عقل است و مشروبات الکلى عقل را از کار مى اندازد) سپس اضافه فرمود: دروغ از شراب هم بدتر است ).
امام عسکرى (علیهالسلام ) مى فرماید: جعلت الخبائث کلها فى بیت و جعل مفتاحها الکذب : تمام پلیدیها در اطاقى قرار داده شده ، و کلید آن دروغ است .
رابطه دروغ و گناهان دیگر از این نظر است که انسان گناهکار هرگز نمى تواند، راستگو باشد، چرا که راستگوئى موجب رسوائى او است ، و براى پوشاندن آثار گناه معمولا باید متوسل به دروغ شود.
و به عبارت دیگر، دروغ انسان را در مقابل گناه آزاد مى کند، و راستگوئى محدود.
اتفاقا این حقیقت در حدیثى که از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل شده کاملا تجسم یافته ، حدیث چنین است :
شخصى به حضور پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) رسید، عرض کرد نماز مى خوانم و عمل منافى عفت انجام مى دهم ، دروغ هم میگویم ! کدام را اول ترک گویم ؟! پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: دروغ ، او در محضر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) تعهد کرد که هرگز دروغ نگوید:
هنگامى که خارج شد، وسوسه هاى شیطانى براى عمل منافى عفت در دل او پیدا شد، اما بلافاصله در این فکر فرو رفت ، که اگر فردا پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) از او در این باره سوال کند چه بگوید، بگوید چنین عملى را مرتکب نشده است ، اینکه دروغ است و اگر راست بگوید حد بر او جارى مى شود، و همین گونه در رابطه با سایر کارهاى خلاف این طرز فکر و سپس خود دارى و اجتناب براى او پیدا شد و به این ترتیب ترک دروغ سرچشمه ترک همه گناهان او گردید.
3 - دروغ سرچشمه نفاق است - چرا که راستگوئى یعنى هماهنگى زبان و دل ، و بنابر این دروغ ناهماهنگى این دو است ، و نفاق نیز چیزى جز تفاوت ظاهر و باطن نیست .
در آیه 78 سوره توبه مى خوانیم : فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى یوم یلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما کانوا یکذبون : (اعمال آنها نفاقى در دلهایشان تا روز قیامت ایجاد کرد، به خاطر اینکه عهد خدا را شکستند و به خاطر اینکه دروغ مى گفتند).
4 - دروغ با ایمان سازگار نیست - این واقعیت نه تنها در آیه مورد بحث که در احادیث اسلامى نیز منعکس است : در حدیثى چنین مى خوانیم : سئل رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم ) یکون المومن جبانا؟ قال نعم ، قیل و یکون بخیلا؟ قال نعم ، قیل یکون کذابا؟ قال لا! (از پیامبر پرسیدند آیا انسان با ایمان ممکن است (گاهى ) ترسو باشد فرمود: آرى ، باز پرسیدند آیا ممکن است (احیانا) بخیل باشد فرمود: آرى ، پرسیدند آیا ممکن است کذاب و دروغگو باشد؟ فرمود نه )!.
چرا که دروغ از نشانه هاى نفاق است و نفاق با ایمان سازگار نیست .
و نیز به همین دلیل این سخن از امیر مومنان (علیهالسلام ) نقل شده است : لا یجد العبد طعم الایمان حتى یترک الکذب هزله وجده : (انسان هیچگاه طعم
ایمان را نمى چشد تا دروغ را ترک گوید خواه شوخى باشد یا جدى ).
در حدیث دیگرى نظیر همین معنى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل شده و در پایان آن به آیه مورد بحث استدلال گردیده است .
5 - دروغ نابود کننده سرمایه اطمینان است - میدانیم مهمترین سرمایه یک جامعه اعتماد متقابل و اطمینان عمومى است ، و مهمترین چیزى که این سرمایه را به نابودى مى کشاند دروغ و خیانت و تقلب است ، و یک دلیل عمده بر اهمیت فوق العاده راستگوئى و ترک دروغ در تعلیمات اسلامى همین موضوع است .
در احادیث اسلامى مى خوانیم که پیشوایان دین از دوستى با چند طایفه از جمله دروغگویان شدیدا نهى کردند، چرا که آنها قابل اطمینان نیستند.
على (علیهالسلام ) در کلمات قصارش مى فرماید: ایاک و مصادقة الکذاب فانه کالسراب ، یقرب علیک البعید، و یبعد علیک القریب : (از دوستى با دروغگو بپرهیز که او همچون سراب است ، دور را در نظر تو نزدیک و نزدیک را دور مى سازد).
البته سخن در باره زشتیهاى دروغ و فلسفه آن و همچنین علل پیدایش دروغگوئى از نظر روانى و طرق مبارزه آن بسیار زیاد است که باید آنرا در کتب اخلاق جستجو کرد.


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت