تفسیرنمونه سوره نحل (قسمت3)

آیه و ترجمه


هل ینظرون إ لا اءن تأ تیهم الملئکة اءو یأ تى اءمر ربک کذلک فعل الذین من قبلهم و ما ظلمهم الله و لکن کانوا اءنفسهم یظلمون (33)
فأ صابهم سیات ما عملوا و حاق بهم ما کانوا به یستهزءون (34)
و قال الذین اءشرکوا لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شى ء نحن و لا ءاباؤ نا و لا حرمنا من دونه من شى ء کذلک فعل الذین من قبلهم فهل على الرسل إ لا البلغ المبین (35)
و لقد بعثنا فى کل اءمة رسولا اءن اعبدوا الله و اجتنبوا الطغوت فمنهم من هدى الله و منهم من حقت علیه الضللة فسیروا فى الا رض فانظروا کیف کان عقبة المکذبین (36)
إ ن تحرص على هدئهم فإ ن الله لا یهدى من یضل و ما لهم من ناصرین (37)


ترجمه :

33 - آیا آنها جز این انتظارى دارند که فرشتگان (قبض ارواح ) به سراغشان بیایند یا فرمان پروردگارت (دائر بمجازاتشان ) فرا رسد (آنگاه توبه کنند، که توبه آنها در آن زمان بى اثر است ؟ آرى ) آنها که پیش از ایشان بودند نیز چنین کردند، خداوند به آنها ستم نکرد، ولى آنان به خویشتن ستم نمودند.
34 - و سرانجام سیئات اعمالشان به آنها رسید و آنچه را استهزا مى کردند (از وعده هاى عذاب ) بر آنها وارد شد.
35 - مشرکان گفتند: اگر خدا مى خواست نه ما، و نه پدران ما غیر او را عبادت نمى کردند و چیزى را بدون اجازه او تحریم نمى نمودیم (آرى ) آنها که قبل از ایشان بودند نیز همین کارها را انجام دادند، ولى آیا پیامبران وظیفه اى جز ابلاغ آشکار دارند؟!
36 - ما در هر امتى رسولى فرستادیم که خداى یکتا را بپرستید، و از طاغوت اجتناب کنید خداوند گروهى را هدایت کرد، و گروهى ضلالت و گمراهى دامانشانرا گرفت پس در روى زمین سیر کنید و ببینید عاقبت تکذیب کنندگان چگونه بود؟
37 - هر قدر بر هدایت آنها حریص باشى (سودى ندارد) چرا که خداوند کسى را که گمراه ساخت هدایت نمى کند و یاورانى نخواهند داشت .
تفسیر :
وظیفه پیامبران ابلاغ آشکار است
بار دیگر به تجزیه و تحلیل ، پیرامون طرز فکر و برنامه مشرکین و مستکبرین
پرداخته و با زبان تهدید مى گوید:
آنها چه انتظارى مى کشند؟ (آیا انتظار این را دارند که فرشتگان مرگ به سراغشان بیایند، درهاى توبه بسته شود، پرونده اعمال پیچیده گردد و راه بازگشت باقى نماند)؟! (هل ینظرون الا ان تاتیهم الملائکة ).
و یا اینکه انتظار مى کشند (فرمان پروردگارت دائر به عذاب و مجازات آنها صادر گردد)؟! (او یاتى امر ربک ).
که در این حال نیز درهاى توبه بسته خواهد شد و راه بازگشت و جبران نیست ، این چه طرز تفکرى است که آنها دارند، و چه لجاجت و سرسختى ابلهانه اى ؟
در اینجا (ملائکه ) گرچه بطور مطلق ذکر شده ولى با توجه به آیات گذشته که سخن از فرشتگان قبض ارواح مى نمود اشاره به همین مطلب است .
و جمله یاتى امر ربک (فرمان خدا فرا رسد) گرچه احتمالات مختلفى را مى پذیرد، اما با توجه به اینکه این تعبیر در آیات مختلفى از قرآن به معنى نزول عذاب آمده است در اینجا نیز همین معنى را مى رساند، و به هر حال مجموع این دو جمله تهدیدى است براى این مستکبران که اگر اندرزهاى الهى و پیامبران او شما را بیدار نکند تازیانه هاى عذاب و مرگ بیدار خواهد ساخت ، اما در آن زمان دیگر بیدار شدن سودى ندارد.
سپس اضافه مى کند تنها این گروه نیستند که این چنین مى کنند بلکه مشرکان و مستکبرین پیشین نیز چنین کردند (کذلک فعل الذین من قبلهم ).
(خداوند به آنها ستم نکرد ولى آنها به خویشتن ستم کردند) (و ما ظلمهم الله و لکن کانوا انفسهم یظلمون ).
چرا که آنها در حقیقت تنها نتیجه اعمال خود را باز مى یابند.
این جمله بار دیگر این حقیقت را تاءکید مى کند که هر ظلم و ستم و شرى
از انسان سر مى زند سرانجام دامن خودش را مى گیرد، بلکه قبل از همه به آنها مى رسد، زیرا عمل بد، آثار شوم خود را در روح و جان فاعلش مى پاشد، قلبشان تاریک و روحشان آلوده و آرامششان نابود خواهد شد.
باز به نتیجه اعمال آنها مى پردازد و مى گوید: (سرانجام ، سیئات اعمالشان به آنها رسید) (فاصابهم سیئات ما عملوا).
(و آنچه را استهزاء مى کردند (از وعده هاى عذاب الهى ) بر آنها وارد شد) (و حاق بهم ما کانوا به یستهزئون ).
جمله (حاق بهم ) به معنى (وارد شد بر آنها) مى باشد، اما بعضى مانند قرطبى در ذیل آیه مورد بحث ، و فرید و جدى در تفسیرش به معنى احاطه کردن گرفته اند، و مى توان معنى جامعى براى آن ذکر کرد که هم وارد شدن را بگیرد و هم احاطه کردن را.
و به هر حال تعبیر آیه فوق که مى گوید (سیئات اعمالشان به آنها رسید) باز این واقعیت را تاءکید مى کند که این اعمال انسان است که دامان او را در این جهان و آن جهان مى گیرد و در چهره هاى مختلف تجسم مى یابد و او را رنج و آزار و شکنجه مى دهد نه چیز دیگر.
آیه بعد به یکى از منطقه اى سست و بى اساس مشرکان اشاره کرده مى گوید: (مشرکان گفتند اگر خداى مى خواست نه ما و نه نیاکان ما غیر او را عبادت نمى کردیم ) و به سراغ بتها نمى رفتیم (و قال الذین اشرکوا لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شى ء نحن و لا آباؤ نا).
(و چیزى را بدون اذن او تحریم نمى نمودیم ) (و لا حرمنا من دونه من شى ء).
این جمله اشاره به قسمتى از چهارپایانى است که مشرکان در عصر جاهلیت ، از پیش خود تحریم کرده بودند، و به خاطر آن شدیدا مورد انتقاد از طرف پیامبر اسلام واقع شدند.
خلاصه اینکه آنها مى خواستند ادعا کنند که آنچه ما انجام مى دهیم ، از پرستش بتها، و حرام و حلال کردنها، همه مورد رضاى خدا است و بدون اذن او نیست .
این سخن ممکن است به این معنى باشد که آنها عقیده به (جبر) داشتند، و همه چیز را بسته به فرمان سرنوشت مى دانستند (همانگونه که بسیارى از مفسران فهمیده اند).
ولى این احتمال نیز وجود دارد که آنها این سخن را به خاطر اعتقاد به جبر نمى دانستند بلکه مى خواستند چنین استدلال کنند که اگر اعمال ما مورد رضاى خدا نیست پس چرا قبلا پیامبرانى نفرستاده و از آن نهى نکرده است ، چرا از همان روز اول به نیاکان ما نگفت من به این کار راضى نیستم ، این سکوت او دلیل بر رضاى او است !
این تفسیر با ذیل این آیه و آیات بعد سازگارتر است .
لذا بلافاصله مى فرماید: (پیشینیان آنها نیز همین کارها را انجام دادند) (و به همین بهانه ها متوسل شدند) ولى آیا پیامبران الهى وظیفه اى جز ابلاغ آشکار دارند؟ (کذلک فعل الذین من قبلهم فهل على الرسل الا البلاغ المبین ).
یعنى اولا اینکه مى گوئید خداوند سکوت کرده هرگز سکوت نکرده است ، و هر پیامبرى آمده آشکارا دعوت به توحید و نفى شرک نموده است ، ثانیا
وظیفه خدا و پیامبر مجبور ساختن نیست ، بلکه نشان دادن راه و ارائه طریق است و این کار انجام شده است .
ضمنا جمله کذلک فعل الذین من قبلهم (کسانى که قبل از آنها بودند نیز همینگونه انجام دادند) یکنوع دلدارى براى پیامبر است که بداند این کارهائى که آنها مى کنند همانست که بر سر همه پیامبران آورده اند، محزون مباش و سخت استقامت کن و بایست که خدا یار و یاور تو است .
به دنبال اعلام این واقعیت که وظیفه پیامبران تنها ابلاغ آشکار است ، آیه بعد اشاره کوتاه و جامعى به وضع دعوت پیامبران کرده ، مى گوید: (ما در هر امتى رسولى فرستادیم ) (و لقد بعثنا فى کل امة رسولا).
(امت ) از کلمه (ام ) به معنى مادر و یا به معنى هر چیزى که دیگرى را به خود ضمیمه مى کند آمده است ، و از این رو به هر جماعتى که در میان آنها یکنوع وحدت ، از نظر زمان یا مکان یا تفکر و یا هدف بوده باشد امت مى گویند، و از بررسى موارد استعمال آن در قرآن که به 64 مورد بالغ مى شود این واقعیت تاءیید مى گردد.
سپس اضافه مى کند که محتواى دعوت همه این رسولان این بود (خداى یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید) (ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت ).
به این ترتیب دعوت به سوى توحید و مبارزه با طاغوت اساس دعوت تمام پیامبران را تشکیل مى داده ، و نخستین چیزى بوده است که همه بدون استثناء به آن دعوت مى کردند، چرا که اگر پایه هاى توحید محکم نشود، و طاغوتها از جوامع انسانى و محیط افکار طرد نگردند، هیچ برنامه اصلاحى قابل پیاده کردن نیست .
(طاغوت )، همانگونه که قبلا نیز گفته ایم ، صیغه مبالغه از ماده طغیان به معنى متجاوز و متعدى از حد و مرز است ، و به هر چیزى که وسیله تجاوز از حد گردد نیز گفته مى شود، از این جهت به شیطان ، بت ، حاکم جبار و ستمگر و مستکبر، و بالاخره مسیرى که به غیر حق منتهى گردد، طاغوت گفته مى شود.
این کلمه هم به معنى مفرد و هم به معنى جمع استعمال مى شود، هر چند گاهى آنرا به (طواغیت ) جمع مى بندند.
اکنون ببینیم نتیجه دعوت انبیا به توحید به کجا رسید، در اینجا قرآن مى گوید:
(گروهى از آن امتها کسانى بودند که خدایشان هدایت کرد) (فمنهم من هدى الله ).
(و گروهى از آنان ضلالت و گمراهى دامانشان را گرفت ) (و منهم من حقت علیه الضلالة ).
گرچه باز در این آیه پیروان مکتب جبر سر و صدا بلند کرده اند این هم دلیل دیگرى بر مکتب ما! ولى کرارا گفته ایم اگر آیات هدایت و ضلالت را در کنار هم بچینیم هیچگونه ابهامى در آنها نیست ، و نه تنها اشاره اى به جبر نمى کند بلکه به وضوح مساءله اختیار و اراده و آزادى انسان را بیان مى دارد، چرا که بسیارى از آیات قرآن مى گوید هدایت و ضلال الهى به دنبال شایستگیها یا ناشایستگى هائى است که در انسانها بر اثر اعمالشان پیدا مى شود.
خداوند ظالمان ، مسرفان ، دروغگویان و مانند آنها را، طبق صریح آیات قرآن ، هدایت نمى کند، ولى به عکس آنهائى که در راه خدا جهاد و تلاش و کوشش مى کنند و آنهائى که دعوت پیامبران را مى پذیرند، همه را مشمول الطاف خود قرار داده و در مسیر پر فراز و نشیب تکامل و سیر الى الله هدایتشان مى کند، ولى گروه اول را به حال خود وا مى گذارد، تا نتیجه اعمالشان دامان آنها را بگیرد
و در بیراهه ها سرگردان شوند.
و از آنجا که خاصیت اعمال اعم از نیک و بد از ناحیه خدا است ، نتائج آنها را مى توان به خدا نسبت داد.
آرى سنت خداوند بر این است که نخست اقدام به هدایت تشریعى مى کند، یعنى پیامبران را مبعوث مى دارد تا هماهنگ با فطرت ، مردم را به توحید و نفى طاغوت دعوت کنند، و به دنبال این هدایت تشریعى ، هر شخص و گروهى لیاقت و شایستگى از خود نشان داد مشمول لطف او و هدایت تکوینى اش مى گردد.
آرى این است سنت همیشگى خدا، نه آنگونه که فخر رازى و امثال او از طرفداران مکتب جبر گفته اند که خداوند نخست به وسیله انبیاء دعوت مى کند، و بعد خودش ایمان و کفر را جبرا در افراد (بدون هیچ دلیلى ) مى آفریند و عجب اینکه هیچ سؤ ال و پرسشى از خدا در این زمینه نمى توان کرد؟ راستى چه ترسیم وحشتناکى از خدا کرده اند که با هیچ عقل و عاطفه و منطقى سازگار نیست .
جالب توجه اینکه تعبیر آیه فوق در مورد هدایت و ضلالت متفاوت است : در مورد اول مى گوید (گروهى را خدا هدایت کرد) اما در مورد دوم نمى گوید (گروهى را خدا گمراه ساخت ) بلکه مى گوید حقت علیهم الضلالة (گمراهى براى آنها ثابت شد و دامانشان را چسبید!).
این تفاوت در تعبیر ممکن است اشاره به واقعیتى باشد که در آیات دیگر قرآن و بعضى از روایات وارد شده است که خلاصه اش ‍ چنین است :
در رابطه با مساءله هدایت بیشترین سهم مربوط به مقدماتى است که خدا آفریده ، عقل داده ، فطرت را براى توحید بسیج کرده ، پیامبران را فرستاده ، آیات تشریعى و تکوینى را ارائه نموده است ، تنها یک تصمیم گیرى آزادانه از ناحیه بندگان کافى است که آنها را به سر منزل مقصود برساند.
ولى در مساءله ضلالت تمام سهم را بندگان گمراه دارند، زیرا بر ضد
مسیر حوادث تکوین و تشریع حرکت مى کنند، فطرت الهى را زیر پا مى گذارند، قوانین او را نادیده مى گیرند، آیات تشریعى و تکوینى را پشت سر قرار مى دهند، چشم و گوش دل را بر دعوت انبیاء مى بندند، و خلاصه با توسل به اینهمه تخریب و تحریف در وادى ضلالت گام مى نهند آیا همه این امور از ناحیه خودشان نیست ؟
این همان چیزى است که آیه 79 سوره نساء به آن اشاره مى کند ما اصابک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سیئة فمن نفسک : (هر نیکى به تو برسد از ناحیه خدا است و هر بدى بتو برسد از ناحیه خود تو است ).
در اصول کافى حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) نقل شده که این مطلب را روشنتر مى سازد که به یکى از یارانش که از مساءله جبر و اختیار سؤ ال کرد چنین فرمود:
بنویس : (بسم الله الرحمن الرحیم قال على بن الحسین قال الله عز و جل یا بن آدم بمشیتى کنت انت الذى تشاء، و بقوتى ادیت الى فرائضى ، و بنعمتى قویت على معصیتى ، جعلتک سمیعا بصیرا، ما اصابک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سیئة فمن نفسک و ذلک انى اولى بحسناتک منک ، و انت اولى بسیئاتک منى ): (بنام خداوند بخشنده مهربان امام زین العابدین (علیه السلام ) فرمود: خداوند (در حدیث قدسى ) چنین مى فرماید: اى فرزند آدم به اراده من است که تو مى توانى اراده کنى (من آزادى اراده به تو داده ام ) و به نیروى من است که مى توانى واجبات را انجام دهى ، و با سوءاستفاده از نعمت من است که قدرت بر معصیتم را پیدا کرده اى !، من ترا شنوا و دانا آفریدم (و راه و چاه را به تو نشان دادم ) آنچه از نیکى به تو مى رسد از ناحیه خدا است ، و آنچه بدى به تو مى رسد از ناحیه خود تو است ، و این بخاطر آنست که من نسبت به کارهاى
نیکى که انجام مى دهى از تو اولى هستم ، و تو نسبت به کارهاى بدى که مرتکب مى شوى از من اولى هستى ).
و در پایان آیه براى بیدار کردن گمراهان و تقویت روحیه هدایت یافتگان این دستور عمومى را صادر مى کند در روى زمین سیر کنید و آثار گذشتگان را که بر صفحه زمین و در دل خاک نهفته است بررسى نمائید و ببینید سرانجام کار کسانى که آیات خدا را تکذیب کردند به کجا کشید) (فسیروا فى الارض فانظروا کیف کان عاقبة المکذبین ).
این تعبیر خود دلیل زنده اى بر آزادى اراده انسان است ، چرا که اگر هدایت و ضلالت اجبارى بود، سیر در ارض و مطالعه حالات پیشینیان بیهوده بود، و این دستور خود تاءکیدى است بر اینکه سرنوشت هیچکس به طور اجبارى قبلا تعیین نشده است بلکه بدست خود او است .
قرآن مجید درباره (سیر در ارض ) و مطالعه آثار پیشینیان بحثهاى فراوان و جالبى دارد که ما در جلد سوم تفسیر نمونه ذیل آیه 137 سوره آل عمران مشروحا بیان کردیم (به جلد سوم صفحه 102 مراجعه فرمائید).
در آخرین آیه مورد بحث ضمن دلدارى به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) تاءکید مى کند که سرانجام کار این گروه گمراه و لجوج به جائى مى رسد که هر قدر (بر هدایت آنها حریص باشى و تلاش کنى فایده اى ندارد زیرا خداوند کسى را که گمراه کرد هدایت نمى کند)! (ان تحرص على هداهم فان الله لا یهدى من یضل ).
(و براى آنها هیچ یار و یاورى نیست ) (و ما لهم من ناصرین ).
(تحرص ) از ماده (حرص ) به معنى طلب کردن چیزى با جدیت و کوشش است !.
بدیهى است این جمله در حق همه منحرفان نیست ، زیرا وظیفه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم )
تبلیغ و هدایت است و مى دانیم و تاریخ نیز گواهى داده که این تبلیغ و هدایت در مورد بسیارى از گمراهان اثر مى گذارد و به آئین حق مى پیوندند و عاشقانه از آن دفاع مى کنند.
بنابراین جمله فوق مخصوص آن گروه است که خیره سرى و لجاجت را به حد اعلا رسانده ، و آنچنان در استکبار و غرور و غفلت و گناه غرقند که دیگر درهاى هدایت به روى آنها گشوده نخواهد شد، اینها هستند که هر چند پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) براى هدایت آنها بکوشد نتیجه اى ندارد، زیرا به خاطر اعمالشان آنچنان گمراه شده اند که دیگر قابل هدایت نیستند.
طبیعى است چنین افرادى یار و یاورى نیز نمى توانند داشته باشند زیرا هر ناصر و یاور در زمینه مناسب اقدام مى کند.
ضمنا این تعبیر خود دلیلى بر نفى جبر است ، چرا که (ناصر) مربوط به جائى است که جوششى از درون خود انسان باشد و نقش او نقش کمک و یارى باشد (دقت کنید).
تعبیر به (ناصرین ) به صورت جمع شاید اشاره به آنست که گروه مؤ منان بر عکس این گروه نه یک یار بلکه یاران و یاوران متعدد دارند، خدا یار آنهاست ، پیامبران و بندگان صالح خدا یار آنها هستند و فرشتگان رحمت نیز یاورشان محسوب مى شوند:
در سوره مؤ من آیه 51 مى خوانیم انا لننصر رسلنا و الذین آمنوا فى الحیاة الدنیا و یوم یقوم الاشهاد: (ما پیامبران خویش و همچنین مؤ منان را در زندگى این جهان ، و در روز قیامت ، روزى که شاهدان براى شهادت قیام مى کنند یارى خواهیم کرد).
و در سوره فصلت آیه 30 مى خوانیم ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى کنتم
توعدون : (کسانى که بگویند پروردگار ما الله است و در راه این عقیده ، استقامت به خرج دهند، فرشتگان آسمان بر آنها نازل مى شوند و مى گویند نترسید و محزون نباشید و بشارت باد بر شما، بهشتى که به آن وعده داده شده اید).
نکته ها :
1 - بلاغ مبین چیست !
در آیات فوق دیدیم که وظیفه اصلى همه پیامبران بلاغ مبین است (فهل على الرسل الا البلاغ المبین ).
یعنى رهبران الهى نمى توانند مخفیانه به دعوت خود ادامه دهند مگر اینکه براى مدتى محدود و موقت باشد، برنامه مخفى کارى آنهم در عصر دعوت رسالت چیزى نیست که قابل قبول و نتیجه بخش باشد، صراحت تواءم با رشادت و قاطعیت ، همگام با تدبیر، شرط این دعوت است .
به همین دلیل در تاریخ همه پیامبران مى خوانیم که آنها با اینکه غالبا تنها بودند با بیانى صریح و عریان و آشکار، دعوت خود را ابراز مى داشتند، و به تمام پى آمدهاى آن تن در مى دادند.
و این چنین است راه و رسم همه رهبران راستین (اعم از پیامبران و غیر آنها) که در اصل دعوت هرگز به اصطلاح دندان روى حرف نمى گذارند، و از سخنان دو پهلو استفاده نمى کنند، در بیان حقیقت چیزى فرو گذار نمى نمایند و تمام عواقب این صراحت و قاطعیت را نیز به جان پذیرا هستند.
2 - هر امتى رسولى دارد
در آیات فوق خواندیم که خداوند مى گوید: (در میان هر امتى ، رسولى
مبعوث کردیم ) و به دنبال آن این سؤ ال پیش مى آید که اگر در هر امتى رسولى فرستاده شده باشد، باید پیامبران از تمام کشورهاى جهان برخاسته باشند، زیرا هر یک از آنها حداقل امتى هستند، در حالى که تاریخ چنین چیزى به ما نشان نمى دهد)؟!
پاسخ این سؤ ال با توجه به یک نکته روشن مى شود و آن اینکه هدف از فرستادن پیامبران این است که دعوت الهى به گوش امتها برسد، و گرنه مى دانیم مثلا در زمانى که پیامبر اسلام در مکه یا مدینه قیام کرد، در شهرهاى دیگر حجاز پیامبرى نبود، ولى فرستادگان رسول الله به آن مناطق گسیل شدند و صداى پیامبر را به گوش همگان رساندند.
علاوه بر این خود پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نامه هائى نوشت و با رسولانى به کشورهاى مختلف مانند ایران و روم و حبشه فرستاد و پیام الهى را به آنها ابلاغ کرد.
هم اکنون ما امتى هستیم که دعوت پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) را از وراء اعصار و قرون وسیله دانشمندان که پیام آوران آن پیامبرند شنیده ایم و منظور از مبعوث ساختن رسول در هر امتى چیزى غیر از این نیست .
آیه و ترجمه


و اءقسموا بالله جهد اءیمنهم لا یبعث الله من یموت بلى وعدا علیه حقا و لکن اءکثر الناس لا یعلمون (38)
لیبین لهم الذى یختلفون فیه و لیعلم الذین کفروا اءنهم کانوا کذبین (39)
إ نما قولنا لشى ء إ ذا اءردنه اءن نقول له کن فیکون (40)


ترجمه :

38 - آنها مؤ کدا سوگند یاد کردند که خدا آنها را که مى میرند هرگز مبعوث نمى کند، آرى این وعده قطعى خدا است (که همه مردگانرا به زندگى باز مى گرداند) ولى اکثر مردم نمى دانند.
39 - هدف اینست که آنچه را در آن اختلاف داشتند براى آنها روشن سازد تا کسانى که منکر شدند بدانند دروغ مى گفتند.
40 - (معاد براى ما مشکل نیست چرا که ) هنگامى که چیزى را اراده مى کنیم فقط به آن مى گوئیم موجود باش ، بلافاصله موجود مى شود!
شاءن نزول :
مفسران در شاءن نزول آیه نخستین چنین نقل کرده اند که مردى از مسلمانان از یکى از مشرکان طلبى داشت ، هنگامى که از او مطالبه کرد او در پرداخت دین خود تعلل ورزید، مرد مسلمان ناراحت شد و ضمن سخنانش چنین سوگند یاد کرد: قسم به چیزى که بعد از مرگ در انتظار او هستم ... (و هدفش قیامت
و حساب خدا بود) مرد مشرک گفت : گمان مى برى ما بعد از مرگ زنده مى شویم ؟! سوگند به خدا که او هیچ مرده اى را زنده نخواهد کرد (این سخن را به این جهت گفت که آنها بازگشت مردگان را به حیات و زندگى مجدد، محال ، یا بیهوده مى پنداشتند) آیه فوق نازل شد و به او و مانند او پاسخ گفت ، و مساءله معاد را با دلیل روشنى بیان کرد، در حقیقت گفتگوى این دو نفر سببى بود براى طرح مجدد مساءله معاد.
تفسیر :
معاد و پایان گرفتن اختلافها
در تعقیب بحثهائى که در آیات گذشته پیرامون مساءله (توحید) و (رسالت ) پیامبران آمد این آیات با ذکر گوشه اى از مباحث (معاد)، این بحثها را تکمیل مى کند.
نخست مى گوید: (آنها مؤ کدا سوگند یاد کردند که خداوند کسانى را که مى میرند هرگز مبعوث نمى کند)، و به زندگى جدید باز نمى گرداند (و اقسموا بالله جهد ایمانهم لا یبعث الله من یموت ).
این انکار بى دلیل ، آنهم انکارى توام با قسمهاى مؤ کد، نشانه اى از نادانى آنها و بیخبریشان بود، لذا قرآن در پاسخ آنها چنین مى گوید:
(این وعده قطعى خداوند است (که همه مردگان را به حیات جدید باز مى گرداند تا نتیجه اعمالشان را ببینند) ولى غالب مردم نمى دانند) و بر اثر ناآگاهى دست به انکار مى زنند (بلى وعدا علیه حقا و لکن اکثر الناس لا یعلمون ).
تعبیر به (بلى ) (آرى ) و (حقا) و سپس ذکر وعده ، آنهم وعده اى که بر خدا است همگى نشانه تاءکید و قطعیت مساءله معاد است .
اصولا در مقابل کسى که حقیقتى را با قاطعیت انکار مى کند باید با قاطعیت سخن گفت ، تا آثار سوء روانى آن نفى قاطع با اثبات قاطع بر چیده شود، و مخصوصا باید روشن کرد که این نفى ، از بى اطلاعى و نادانى است تا اثر خود را به کلى از دست دهد.
سپس به بیان یکى از هدفهاى معاد، و بعد از آن به ذکر قدرت خدا بر این کار، مى پردازد، تا نشان دهد اگر سرچشمه انکار آنها این است که بازگشت به حیات مجدد را از قدرت خدا دور مى دانند این اشتباه بزرگى است ، و اگر منشاء این کار بى هدف بودن معاد است آن نیز اشتباه دیگرى است .
نخست مى گوید (خداوند مردگان را مبعوث مى کند تا براى همگان روشن سازد آنچه را که در آن اختلاف داشتند) (لیبین لهم الذى یختلفون فیه ).
(و تا کسانى که این واقعیت را انکار کردند بدانند دروغ مى گفتند) (و لیعلم الذین کفروا انهم کانوا کاذبین ).
چرا که آن جهان ، جهان کشف غطاء، و کنار رفتن پرده ها، و آشکار شدن حقایق است ، چنانکه در سوره ق آیه 22 مى خوانیم : لقد کنت فى غفلة من هذا فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید: (به انسان گفته مى شود تو در غفلت از چنین روزى بودى ، ولى ما پرده را از برابر دیدگانت بر داشتیم و امروز بسیار تیز بین هستى )!
و در آیه 9 سوره طارق مى خوانیم یوم تبلى السرائر: (رستاخیز روزى است که اسرار درون آشکار مى گردد) و در آیه 48 سوره ابراهیم مى خوانیم
و برزوا الله الواحد القهار: (در آن روز همگى در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى شوند).
بالاخره آن روز، روز شهود، و کشف اسرار، و آشکار شدن پنهانیها، و ظهور و بروز است ، و در چنین شرایط و محیطى اختلاف در عقیده معنى ندارد، هر چند ممکن است بعضى از منکران لجوج براى تبرئه خویش به دروغ در بعضى از مواقف قیامت متوسل شوند، ولى آن یک امر استثنائى و زودگذر است !
این درست به آن مى ماند که مجرمى را در پاى میز دادگاه حاضر کنند، او همه چیز را منکر شود، ولى بلافاصله نوار ضبط صوت و دستخط او و سایر مدارک زنده و حسى را به او ارائه دهند، و به اتفاق او تمام آثار جرم را از درون خانه و اطاقش بیرون بیاورند، اینجا است که دیگر جائى براى گفتگو باقى نمى ماند و تسلیم مى شود ظهور حقایق در عالم قیامت حتى از این هم واضحتر و آشکارتر است !
گرچه حیات پس از مرگ و رستاخیز، اهداف متعددى دارد که در آیات قرآن بطور پراکنده به آنها اشاره شده است : تکامل انسان ، اجراى عدالت ، هدف دادن به زندگى این جهان ، ادامه فیض خداوند و مانند آن .
ولى آیه مورد بحث به هدف دیگرى اشاره مى کند، و آن بر طرف کردن اختلافات و بازگشت به توحید است .
مى دانیم مهمترین اصلى که در عالم حکومت مى کند اصل توحید است این اصل فراگیر هم در ذات و صفات و افعال خدا صادق است و هم در مجموعه عالم آفرینش و قوانینى که بر آن حکومت مى کند، و هر چیز باید سرانجام به این اصل باز گردد.
و لذا ما معتقدیم که این اختلافها و جنگها و ستیزها روزى همگى پایان مى گیرد و همه مردم جهان در زیر پرچم حکومت واحدى ، حکومت مهدى (علیه السلام )
جمع مى شوند، چرا که آنچه بر خلاف روح عالم هستى یعنى توحید است باید سرانجام روزى بر چیده شود.
ولى اختلاف عقیده ها هرگز بطور کامل در این دنیا، از بین نخواهد رفت چرا که عالم غطاء و پوشش است ، ولى سرانجام روزى فرا مى رسد که این پوششها و پرده ها از میان خواهد رفت و یوم البروز و یوم الظهور است .
بنابراین بازگشت به وحدت و پایان گرفتن اختلافات عقیدتى یکى از اهداف معاد را تشکیل مى دهد که در آیه فوق به آن اشاره شده است .
در آیات فراوانى از قرآن مجید این مساءله تکرار و تاءکید شده که خداوند در روز قیامت در میان مردم داورى مى کند و اختلافات بر طرف مى شود.
سپس به دومین نکته یعنى بیان این حقیقت مى پردازد که اگر آنها بازگشت انسان را به زندگى جدید محال مى شمرند باید بدانند که قدرت خداوند برتر و بالاتر از اینها است ، (هنگامى که ما چیزى را اراده کنیم فقط به آن مى گوئیم موجود باش ! آن نیز بلافاصله موجود مى شود) (انما قولنا لشى ء اذا اردناه ان نقول له کن فیکون ).
با چنین قدرت کامله اى که تنها فرمان موجود باش ، براى وجود هر چیز کافى است ، دیگر چه جاى شک و تردید در قدرت خدا بر بازگشت مردگان به زندگى باقى مى ماند.
شاید نیاز به توضیح نداشته باشد که تعبیر به (کن ) (موجود باش ) نیز به اصطلاح از ضیق بیان و عدم گنجایش الفاظ است ، و الا حتى نیاز به جمله کن نیست ، اراده خدا همان و تحقق یافتن همان .
اگر بخواهیم مثال کوچک و ناقصى براى این مساءله در زندگى خود بزنیم مى توانیم آنرا تشبیه به ایجاد تصورات در مغز به مجرد اراده کنیم ، آیا هنگامى که ما تصمیم مى گیریم تصورى از یک کوه عظیم یا یک اقیانوس پهناور، یا یک باغ وسیع با اشجار فراوان ، و مانند اینها در مغز خود داشته باشیم هیچگونه مشکلى براى ما وجود دارد؟ و اصلا نیاز به جمله و کلمه اى داریم ؟ بلکه به محض ‍ اراده تصویر این موجودات ذهنى در افق ذهن ما نمایان مى گردد.

در حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) مى خوانیم که یکى از یاران پرسید درباره اراده خدا و اراده خلق توضیحى بفرمائید، امام گفت : (اراده از خلق همان تصمیم باطنى و سپس افعالى است که بعد از آن آشکار مى شود، ولى اراده خدا همان ایجاد کردن او است و نه غیر آن ، زیرا که در خداوند نه اندیشه اى وجود دارد و نه تصمیم و نه تفکرى ، این صفات (که همگى زائد بر ذات است ) درباره خدا مفهوم ندارد، اینها صفات مخلوقات است ، بنابراین اراده خدا همان ایجاد افعال است لا غیر، خداوند مى گوید: موجود باش ، آنهم موجود مى شود بى آنکه حتى نیاز به لفظ و سخن گفتن به زبان و تصمیم گرفتن و تفکر داشته باشد، و این اراده خدا همچون ذاتش غیر قابل توصیف است ).
آیه و ترجمه


و الذین هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فى الدنیا حسنة و لا جر الاخرة اءکبر لو کانوا یعلمون (41)
الذین صبروا و على ربهم یتوکلون (42)


ترجمه :

41 - آنها که مورد ستم واقع شدند سپس براى خدا هجرت کردند در این دنیا جایگاه (و مقام ) خوبى به آنها مى دهیم و پاداش ‍ آخرت ، اگر بدانند، از آنهم بزرگتر است .
42 - آنها کسانى هستند که صبر و استقامت پیشه کردند و تنها توکلشان بر پروردگارشان است .
شاءن نزول
بعضى از مفسران در شاءن نزول این آیات چنین نقل کرده اند که گروهى از مسلمانان مانند (بلال ) و (عمار یاسر) و (صهیب ) و (خباب ) پس از اسلام آوردن در مکه سخت تحت فشار بودند، و براى تقویت اسلام و رساندن صداى خود به دیگران ، پس از هجرت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به مدینه هجرت کردند، هجرتى که باعث پیروزى آنها و دیگران شد، در این میان صهیب که مرد مسنى بود به مشرکان مکه چنین پیشنهاد کرد: من پیر مردم و بودن من با شما سودى به حال شما ندارد، و اگر مخالفتان باشم قدرت بر زیان زدن به شما ندارم ، بیائید اموال مرا بگیرید و بگذارید به (مدینه ) بروم ، آنها موافقت کردند.
صهیب تمام اموال خود را به آنها داد و به سوى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) هجرت کرد، بعضى به صهیب گفتند معامله پر سودى کردى ! آیات فوق نازل شد و پیروزى او
و امثال او را در این جهان و جهان دیگر بازگو کرد.
در تواریخ آمده است که در زمان خلفاء هنگامى که اموال بیت المال تقسیم مى شد، و نوبت به مهاجرین مى رسید به آنها مى گفتند: سهم خود را بگیرید، این همانست که خدا در این دنیا به شما وعده داده و آنچه در انتظار شما در جهان دیگر است بیشتر است ، سپس آیه فوق را مى خواندند.
تفسیر :
پاداش مهاجران
بارها گفته ایم یکى از مؤ ثرترین روشها در برنامه هاى تربیتى که قرآن از آن استفاده مى کند روش مقایسه و مقارنه است که هر چیزى را با ضدش در برابر هم قرار دهند تا موضع هر کدام به روشنى مشخص شود، در تعقیب آیات گذشته که از منکران قیامت و مشرکان لجوج سخن مى گفت ، آیات مورد بحث از مهاجران راستین و پاکباز سخن مى گوید، تا وضع دو گروه در مقایسه با یکدیگر روشن گردد.
نخست مى گوید: (کسانى که مورد ستم واقع شدند سپس براى خدا هجرت کردند، در این دنیا جایگاه و مقام خوبى به آنها مى دهیم ) (و الذین هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فى الدنیا حسنة ).
این پاداش دنیاى آنهاست (اما پاداش آخرت ، اگر بدانند، بسیار بزرگتر است ) (و لاجر الاخرة اکبر لو کانوا یعلمون ).
در آیه بعد این مهاجران راستین و پر استقامت و با ایمان را با دو صفت
توصیف مى کند مى گوید: (آنها کسانى هستند که شکیبائى و صبر و استقامت را پیشه خود ساخته ، و توکل و تکیه آنها بر پروردگارشان است ) (الذین صبروا و على ربهم یتوکلون ).
نکته ها :
1 - هر چند مسلمانان دو هجرت داشتند که هجرت اول در محدوده نسبتا کوچکى بود (هجرت گروهى از مسلمانان و در راءس ‍ آنها جعفر بن ابى طالب به حبشه ) و هجرت دوم هجرت عمومى و همگانى پیامبر و مسلمین از مکه به مدینه ، ولى ظاهر آیات فوق هجرت دوم را بیان مى کند و شاءن نزول نیز آنرا تایید مى نماید.
درباره اهمیت و نقش هجرت در زندگى و تاریخ مسلمانان در گذشته و حال ، و تداوم این مساءله در هر عصر و زمان ، بحث مشروحى در ذیل آیه 100 سوره نساء و همچنین ذیل آیه 75 سوره انفال داشتیم .
و به هر حال مقام مهاجران در اسلام مقام فوق العاده پر ارجى است ، هم خود پیامبر و هم مسلمانان بعد، همگى براى آنها احترام خاصى قائل بودند، چرا که آنها به تمام زندگى خویش ، براى گسترش دعوت اسلام ، پشت پا زدند، بعضى جان خود را به خطر انداختند، و بعضى مانند صهیب از همه اموال خود چشم پوشیدند، و جالب اینکه خود را در این معامله نیز برنده مى دانستند.
اگر فداکارى آن مهاجران در آن روزها نبود، محیط خفقان بار مکه و عناصر شیطانى که بر آن حکومت مى کردند هرگز اجازه نمى دادند صداى
اسلام به گوش کسى برسد، و این صدا را براى همیشه در گلوى مؤ منان خفه مى کردند، اما آنها با این جهش حساب شده ، نه تنها مکه را زیر سیطره خود درآوردند، بلکه صداى اسلام را به گوش جهانیان رساندند و این سنتى است براى همه مسلمانان ، در چنین شرائطى ، و در همه تاریخ .
2 - تعبیر به هاجروا فى الله که حتى کلمه (سبیل ) هم در آن ذکر نشده اشاره به نهایت اخلاص این مهاجران است که تنها براى خدا و در مسیر الله و به خاطر رضاى او و حمایت و دفاع از آئینش دست به چنین هجرتى زدند، نه براى نجات جان خود و یا استفاده مادى دیگر.
3 - جمله (من بعد ما ظلموا) نشان مى دهد که نباید فورا میدان را خالى کرد، بلکه باید تا آنجا که ممکن است ایستاد و تحمل نمود، اما هنگامى که تحمل آزار دشمن جز جراءت و جسارت او و تضعیف مؤ منان ثمرى نداشته باشد، در اینجا باید دست به هجرت زد، تا با کسب قدرت بیشتر و فراهم ساختن سنگرهاى محکمتر، جهاد در تمام زمینه ها از موضع بهترى تعقیب شود، و به پیروزى طرفداران حق در زمینه هاى نظامى ، فرهنگى ، تبلیغاتى منتهى گردد.
4 - جمله (لنبوئنهم فى الدنیا حسنة ) که از ماده (بواءت له مکانا) (مکانى براى او آماده ساختم و او را در آن جاى دادم ) گرفته شده نشان مى دهد که مهاجران راستین اگر چه در آغاز کار، امکانات مادى خود را از دست مى دهند، ولى سرانجام حتى از نظر زندگى دنیا پیروزى با آنها است .
چرا انسان زیر فشار ضربات دشمن بماند و ذلیلانه بمیرد، چرا با شجاعت مهاجرت نکند و از موضع تازه اى به مبارزه بر نخیزد تا حق خویش را بگیرد؟!
در سوره نساء آیه 100 همین مساءله با صراحت بیشترى بیان شده است و من یهاجر فى سبیل الله یجد فى الارض مراغما کثیرا و سعة : (کسانى که در راه الله هجرت کنند در این دنیاى پهناور خدا، نقاط فراوان امن و وسیعى پیدا مى کنند که مى توانند در آنجا بینى مخالفان را به خاک بمالند)!
5 - انتخاب دو صفت (صبر) و (توکل ) براى مهاجران ، دلیلش روشن است ، زیرا در چنین حوادث سخت و طاقت فرسا که در زندگى انسان پیش مى آید در درجه اول شکیبائى و صبر و استقامت لازم است ، استقامتى به عظمت حادثه و یا برتر و بیشتر، سپس توکل و اعتماد بر خدا، و اصولا اگر انسان در این گونه حوادث تکیه گاه محکم و مطمئن معنوى نداشته باشد، صبر و استقامت براى او ممکن نیست .
بعضى گفته اند انتخاب صبر بخاطر این است که در آغاز این مسیر به سوى الله شکیبائى و استقامت در برابر خواسته هاى نفس ، لازم است ، و انتخاب توکل به خاطر آن است که پایان این مسیر به انقطاع و بریدن از هر چه غیر خدا است و پیوستن به او مى انجامد، بنابراین صفت اول آغاز راه است و دوم پایان آن .
و به هر حال هجرت در بیرون ، بدون هجرتى در درون ، ممکن نیست ، انسان نخست باید از علائق پست مادى درونى ببرد، و به سوى فضائل اخلاقى هجرت کند تا بتواند در بیرون دست به چنین هجرتى بزند و از دار الکفر - با پشت پا زدن به همه چیز - به دار الایمان منتقل گردد.
آیه و ترجمه


و ما اءرسلنا من قبلک إ لا رجالا نوحى إ لیهم فسلوا اءهل الذکر إ ن کنتم لا تعلمون (43)
بالبینت و الزبر و اءنزلنا إ لیک الذکر لتبین للناس ما نزل إ لیهم و لعلهم یتفکرون (44)


ترجمه :

43 - ما پیش از تو جز مردانى که به آنها وحى مى کردیم نفرستادیم ، اگر نمى دانید از اهل اطلاع سؤ ال کنید.
44 - (از آنها که آگاهند) از دلائل روشن و کتب (پیامبران پیشین ) و ما این ذکر (قرآن ) را بر تو نازل کردیم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها تبیین کنى ، شاید اندیشه کنند.
تفسیر :
اگر نمى دانید بپرسید!
گرچه دو آیه اخیر به تناسب بحثهاى مربوط به مشرکان سخن از مهاجران راستین داشت ، ولى آیات مورد بحث بار دیگر به بیان مسائل گذشته در رابطه با اصول دین مى پردازد، و به یکى از اشکالات معروف مشرکان پاسخ مى گوید:
آنها مى گفتند: چرا خداوند فرشته اى را براى ابلاغ رسالت نازل نکرده است (و یا مى گفتند چرا پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مجهز به یک نیروى فوق العاده نیست که ما را مجبور به ترک کارهایمان بنماید)
خداوند در پاسخ آنها مى گوید: (ما پیش از تو نیز رسولانى فرستادیم و این رسولان جز مردانى که وحى به آنها فرستاده مى شد نبودند) (و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحى الیهم ).
آرى این مردان از جنس بشر بودند، با تمام غرائز و عواطف انسانى ، دردهاى آنها را از همه بهتر تشخیص مى دادند، و نیازهاى آنها را به خوبى درک مى کردند، در حالى که هیچ فرشته اى نمى تواند از این امور به خوبى آگاه گردد، و آنچه را در درون یک انسان مى گذرد به وضوح درک کند.
مسلما مردان وحى وظیفه اى جز ابلاغ رسالت نداشتند، کار آنها گرفتن وحى و رساندن به انسانها و کوشش از طرق عادى براى تحقق بخشیدن به اهداف وحى بود، نه اینکه با یک نیروى خارق العاده الهى ، و بر هم زدن همه قوانین طبیعت ، مردم را مجبور به قبول دعوت و ترک همه انحرافات کنند، که اگر چنین مى کردند ایمان آوردن افتخار و تکامل نبود.
سپس براى تاءکید و تاءیید این واقعیت اضافه مى کند: (اگر این موضوع را نمى دانید بروید و از اهل اطلاع بپرسید) (فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون ).
(ذکر) به معنى آگاهى و اطلاع است و اهل ذکر مفهوم وسیعى دارد که همه آگاهان و اهل اطلاع را در زمینه هاى مختلف شامل مى شود، و اگر بسیارى از مفسرین اهل ذکر را در اینجا به معنى علماى اهل کتاب تفسیر کرده اند نه به این معنى است که اهل ذکر مفهوم محدودى داشته باشد بلکه در واقع از قبیل تطبیق کلى بر مصداق است زیرا سؤ ال درباره پیامبران و رسولان پیشین و اینکه آنها مردانى از جنس بشر با برنامه هاى تبلیغى و اجرائى بودند قاعدتا مى بایست از دانشمندان اهل کتاب و علماى یهود و نصارى بشود، درست است که آنها با مشرکان در تمام جهات هم عقیده نبودند، ولى همگى در این جهت که با
اسلام مخالفت داشتند، هماهنگ بودند، بنابراین علماى اهل کتاب براى بیان حال پیامبران پیشین منبع خوبى براى مشرکان محسوب مى شدند.
راغب در (مفردات ) مى گوید: ذکر دو معنى دارد گاهى به معنى حفظ و گاهى به معنى یادآورى است ، البته این یادآورى ممکن است بوسیله دل بوده باشد (که ذکر درونى و باطنى محسوب مى شود) و ممکن است بوسیله زبان باشد (که ذکر لفظى محسوب مى گردد) و اگر مى بینیم به قرآن ، ذکر گفته شده است به خاطر همانست که حقایقى را بازگو مى کند.
آیه بعد مى گوید (اگر شما آگاه از دلائل روشن پیامبران و کتب آنها نیستید به آگاهان مراجعه کنید) (بالبینات و الزبر).
بینات جمع (بینة ) به معنى دلائل روشن است ، و ممکن است در اینجا اشاره به معجزات و سایر دلائل اثبات حقانیت انبیاء باشد، (زبر) جمع (زبور) به معنى کتاب است ، در واقع (بینات )، دلائل اثبات نبوت را مى گوید، و (زبر) اشاره به کتابهائى است که تعلیمات انبیاء در آن جمع بوده است .
سپس روى سخن را به پیامبر کرده و مى گوید: (ما این ذکر را (قرآن را) بر تو نازل کردیم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها تبیین کنى )
(و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم ).
(و تا اینکه آنها در این آیات ، و وظائفى که در برابر آن دارند، بیندیشند) (و لعلهم یتفکرون ).
در واقع دعوت و برنامه رسالت تو از نظر اصولى چیز نو ظهور و بى سابقه اى نیست همانگونه که بر رسولان پیشین ، کتب آسمانى نازل کردیم تا مردم را به وظائفشان در برابر خدا و خلق و خویشتن آشنا سازند بر تو نیز این قرآن را نازل کردیم ، تا به تبیین مفاهیم و تعالیم آن بپردازى و اندیشه انسانها را بیدار سازى ، تا با احساس تعهد و مسؤ لیت (نه از طریق اجبار و قوه قهریه ناشناخته الهى ) در راه حق گام بگذارند و به سوى تکامل پیش بروند.
نکته :
اهل ذکر کیانند؟
در روایات متعددى که از طرق اهلبیت (علیهمالسلام ) وارد شده مى خوانیم که اهل ذکر امامان (علیهمالسلام ) هستند، از جمله در روایتى از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) مى خوانیم که در پاسخ سؤ ال از آیه فوق فرمود: نحن اهل الذکر و نحن المسؤ لون : (ما اهل ذکریم ، و از ما باید سؤ ال شود).
و در روایت دیگرى از امام باقر (علیه السلام ) مى خوانیم که در تفسیر همین آیه فرمود: الذکر القرآن ، و آل الرسول اهل الذکر، و هم المسؤ لون : (ذکر، قرآن است ، و اهلبیت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) اهل ذکرند، و از آنها باید سؤ ال کرد).
در بعضى دیگر مى خوانیم که (ذکر) شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است و اهلبیت او اهل الذکر هستند.
روایات متعدد دیگرى نیز به همین مضمون رسیده .
در بسیارى از تفاسیر و کتب اهل سنت نیز روایاتى به همین مضمون مى خوانیم از جمله در تفسیرهاى دوازده گانه معروف اهل سنت از ابن عباس در ذیل آیه فوق چنین نقل شده که گفت : هو محمد و على و فاطمه و الحسن و الحسین (علیهماالسلام ) هم اهل الذکر و العقل و البیان : (اینان محمد و على و فاطمه و حسن و حسین (علیهماالسلام ) هستند آنها اهل ذکرند و اهل علم و عقل و بیان ).
این نخستین بار نیست که ما در روایاتى که در تفسیر آیات قرآن وارد شده است بیان مصداق هاى معینى را مى بینیم که مفهوم وسیع آیه را هرگز محدود نمى کند، و همانگونه که گفتیم : ذکر به معنى هر گونه آگاهى و یاد آورى و اطلاع است ، و اهل الذکر، آگاهان و مطلعین را در همه زمینه ها در بر مى گیرد.
ولى از آنجا که قرآن مجید نمونه بارز یادآورى و علم و آگاهى است به آن (ذکر) اطلاق شده و همچنین شخص پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نیز مصداق روشن ذکر است ، به همین ترتیب امامان معصومین که اهلبیت او و وارث علم او هستند، روشنترین مصداق اهل الذکرند.
ولى قبول همه این مساءله هیچگونه منافاتى با عمومیت مفهوم آیه و همچنین مورد نزول آن که دانشمندان اهل کتاب است ندارد، و به همین دلیل علماى اصول و فقهاى ما در مباحث مربوط به اجتهاد و تقلید و پیروى ناآگاهان در مسائل دینى از آگاهان و مجتهدین به این آیه استدلال کرده اند.
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که در روایتى که در عیون الاخبار از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) نقل شده است مى خوانیم که امام به آن کسانى که آیه فوق را به دانشمندان یهود و نصارى تفسیر کرده بودند خرده مى گیرد و مى گوید: (سبحان الله مگر چنین چیزى ممکن است ؟ اگر ما به علماى یهود و نصارى مراجعه کنیم مسلما ما را به مذهب خود دعوت مى کنند، سپس فرمود: اهل ذکر ما هستیم ).
ولى پاسخ این سؤ ال روشن است ، امام این سخن را به کسانى مى گوید که آیه را منحصرا به معنى مراجعه به علماى اهل کتاب در هر عصر و زمان تفسیر کرده بودند، در حالى که مسلما چنین نیست در عصر و زمانى همچون عصر و زمان امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) هرگز مردم موظف نبودند که براى درک حقایق به علماى یهود و نصارى مراجعه کنند، در این گونه اعصار، مرجع علماى اسلام که در راءس آنها ائمه اهلبیت (علیهمالسلام ) قرار داشتند بودند.
به عبارت دیگر اگر مشرکان عصر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) براى آگاهى از این مساءله که پیامبران خدا همیشه از جنس ‍ بشر بودند وظیفه داشتند به آگاهان از اهل کتاب مراجعه کنند، مفهومش این نیست که تمام مردم در هر زمانى باید به آنها مراجعه نمایند، بلکه هر مساءله اى را در هر زمانى باید از آگاهان نسبت به آن مساءله پرسید، و این مطلب روشنى است .
به هر حال آیه فوق بیانگر یک اصل اساسى اسلامى در تمام زمینه هاى زندگى مادى و معنوى است و به همه مسلمانان تاءکید مى کند که آنچه را نمى دانند از اهل اطلاعش بپرسند و پیش خود در مسائلى که آگاهى ندارند دخالت نکنند.
به این ترتیب (مساءله تخصص ) نه تنها در زمینه مسائل اسلامى و دینى از سوى قرآن به رسمیت شناخته شده ، بلکه در همه زمینه ها مورد قبول و تاءکید
است ، و روى این حساب بر همه مسلمانان لازم است که در هر عصر و زمان افراد آگاه و صاحب نظر در همه زمینه ها داشته باشند که اگر کسانى مسائلى را نمى دانند به آنها مراجعه کنند.
ولى ذکر این نکته نیز لازم است که باید به متخصصان و صاحب نظرانى مراجعه کرد که صداقت و درستى و بى نظرى آنها ثابت و محقق است ، آیا ما هرگز به یک طبیب آگاه و متخصص در رشته خود که از صداقت و درستکاریش در همان کار خود، مطمئن نیستیم مراجعه مى کنیم ؟! لذا در مباحث مربوط به تقلید و مرجعیت ، صفت عدالت را در کنار اجتهاد و یا اعلمیت قرار داده اند، یعنى مرجع تقلید هم باید عالم و آگاه به مسائل اسلامى باشد و هم با تقوا و پرهیزکار.
آیه و ترجمه


اء فاءمن الذین مکروا السیات اءن یخسف الله بهم الا رض اءو یاءتیهم العذاب من حیث لا یشعرون (45)
اءو یاءخذهم فى تقلبهم فما هم بمعجزین (46)
اءو یاءخذهم على تخوف فإ ن ربکم لرءوف رحیم (47)


ترجمه :

45 - آیا توطئهگران از این عذاب الهى ایمن گشتند که ممکن است خدا آنها را در زمین فرو برد و یا مجازات (حق ) از آنجا که انتظارش را ندارند به سراغشان بیاید.
46 - یا به هنگامى که (براى کسب مال و ثروت فزونتر) در رفت آمدند دامانشانرا بگیرد در حالى که قادر به فرار نیستند.
47 - یا بطور تدریجى با هشدارهاى خوفانگیز آنها را گرفتار سازد چرا که پروردگار رؤ ف و رحیم است .
تفسیر :
انواع مجازاتها در برابر انواع گناهان !
قرآن در بسیارى از بحثها، مطالب استدلالى را با مسائل عاطفى چنان به هم مى آمیزد که برترین اثر را در نفوس شنوندگان داشته باشد، آیات فوق ، نمونهاى از این روش است ، آیات گذشته یک بحث منطقى در زمینه نبوت و معاد با مشرکان داشت ، ولى آیات مورد بحث به تهدید جباران و مستکبران و گنهکاران لجوج مى پردازد و آنها را به انواع عذابهاى الهى بیم مى د
نخست مى گوید: آیا این توطئه گرانى که براى خاموش کردن نور حق به انواع نقشه هاى شوم متوسل شدند از عذاب الهى ایمن گشتند که ممکن است خداوند هر آن آنها را در زمین فرو ببرد؟! (ا فامن الذین مکروا السیئات ان یخسف الله بهم الارض ).
آیا بعید است که در زمین لرزه وحشتناکى رخ دهد، پوسته زمین بشکافد و دهان باز کند و آنها و همه زندگانى شان را در خود فرو برد، همانگونه که در تاریخ اقوام ، کرارا اتفاق افتاده است ؟.
جمله (مکروا السیئات ) به معنى توطئه چینى و نقشه کشى براى مقاصد شوم و رسیدن به هدفهاى نادرست مى باشد، همانند توطئه هائى که مشرکان براى خاموش کردن نور قرآن و نابود کردن پیامبر اسلام و اذیت و آزار مؤ منان مى چیدند.
یخسف از ماده (خسف ) (بر وزن وصف ) به معنى پنهان گشتن و مخفى شدن است ، لذا پنهان شدن نور ماه در زیر سایه زمین را خسوف مى نامند و چاه مخسوف به چاهى مى گویند که آب در آن پنهان گردد، و نیز پنهان شدن انسانها و خانه ها را در شکاف زمین (شکافى که بر اثر زلزله ها پدید مى آید) خسف مى گویند.
سپس اضافه مى کند: یا اینکه هنگامى که آنها در حال غفلتند عذاب الهى از همانجا که انتظارش را ندارند به سراغشان بیاید (او یاتیهم العذاب من حیث لا یشعرون ).
(و یا به هنگامى که آنها براى کسب مال بیشتر و در آمد فزونتر در رفت و آمد هستند، عذاب دامانشان را بگیرد) (او یاخذهم فى تقلبهم ).
در حالى که قادر به فرار از چنگال عذاب نیستند (فما هم بمعجزین ).
همانگونه که سابقا هم گفتهایم (معجزین ) از ماده اعجاز به معنى ناتوان ساختن است ، و در این موارد به معنى فرار کردن از چنگال عذاب و مقاومت در برابر آن مى باشد.
و یا اینکه مجازات الهى یکمرتبه به سراغشان نیاید بلکه بطور تدریجى و ضمن هشدارهاى پى در پى ، آنها را گرفتار سازد؟ (او یاخذهم على تخوف ). امروز همسایه آنها گرفتار سانحهاى مى شود، فردا یکى از بستگانشان گرفتار حادثهاى و روز دیگر بعضى از اموالشان نابود مى گردد، و خلاصه هشدارها یکى بعد از دیگرى به سراغ آنها مى آید اگر بیدار شدند چه بهتر، و گرنه مجازات نهائى آنها را فرو خواهد گرفت .
تدریجى بودن عذاب و مجازات در این گونه موارد براى آن است که هنوز احتمال هدایت در این گروه وجود دارد، و رحمت خداوند اجازه نمى دهد که با اینها همچون سایرین رفتار شود زیرا پروردگار شما رئوف و رحیم است (فان ربکم لرؤ ف رحیم ).
جالب توجه اینکه در آیات فوق سخن از چهار نوع مجازات به میان آمده است ، نخست خسف و فرو رفتن در زمین ، دوم مجازات غافلگیرانه از آنجائى که انسان انتظار آن را ندارد سوم عذابى که به هنگام تلاش و کوشش در جمع مال به سراغ انسان مى آید و چهارم مجازات تدریجى .
مسلم است که هر یک از این چهار نوع مجازات ، تناسب با نوعى از گناه دارد، هر چند همه آنها در مورد الذین مکروا السیئات (آنها که توطئه هاى شوم مى چینند) وارد شده است ، زیرا میدانیم همه کار خدا بر طبق حکمت و تناسب استحقاقها است .
مفسران تا آنجا که ما دیدهایم در این زمینه سخنى ندارند، ولى چنین
به نظر میرسد که : مجازات نخست مخصوص آن گروه از توطئه گرانى است که در صف جباران و مستکبران خطرناکند همچون قارونها که خداوند چنان آنها را از اوج قدرت پائین مى کشد و بدرون خاک و اعماق زمین فرو مى فرستد که مایه عبرت همگان گردد.
نوع دوم ویژه توطئه گرانى است که در عیش و نوش و هوسهاى سرکش خود غرقند، ناگهان عذاب الهى دامانشان را از آنجا که انتظار ندارند مى گیرد. نوع سوم مخصوص دنیا پرستان زراندوزى است که شب و روز در تلاشند که از هر طریق و با هر جنایتى که ممکن است بر حجم ثروت خود بیفزایند که خداوند آنها را در همان حال که سرگرم جمع ثروتند گرفتار عذاب مى کند.
و اما مجازات نوع چهارم از آن کسانى است که طغیان و توطئه و گناهشان به آن حد و پایه نرسیده است که راه بازگشتى براى آنان وجود نداشته باشد، در اینجا خداوند از طریق تخوف (هشدار و تهدید) آنها را کیفر مى دهد یعنى نخست با حوادث دردناکى که در اطراف آنها به وقوع مى پیوندد به آنها بیدار باش مى دهد، اگر بیدار شدند و وضع خود را اصلاح کردند چه بهتر و گرنه آنانرا در کام عذاب فرو مى برد.
بنابر این ذکر راءفت و رحمت خداوند به عنوان یک علت مربوط به گروه چهارم است که هنوز تمام پیوندهاى خود را از خدا نبریده اند و همه پلها را پشت سر خود ویران نساخته اند.
آیه و ترجمه


اء و لم یروا إ لى ما خلق الله من شى ء یتفیؤ ا ظلله عن الیمین و الشمائل سجدا لله و هم دخرون (48)
و لله یسجد ما فى السموت و ما فى الا رض من دابة و الملئکة و هم لا یستکبرون (49)
یخافون ربهم من فوقهم و یفعلون ما یؤ مرون (50)


ترجمه :

48 - آیا آنها مخلوقات خدا را ندیدند که چگونه سایه هایشان از راست و چپ حرکت دارند و با خضوع براى خدا سجده مى کنند!
49 - (نه تنها سایه ها بلکه ) تمام آنچه در آسمانها و در زمین از جنبندگان وجود دارد و همچنین فرشتگان ، براى خدا سجده مى کنند و هیچگونه تکبرى ندارند.
50 - آنها از (مخالفت ) پروردگارشان که حاکم بر آنهاست مى ترسند، و آنچه را ماءموریت دارند انجام مى دهند.
تفسیر :
سجده همه جنبندگان حتى سایه هایشان براى خدا! این آیات بار دیگر به بحث توحید باز مى گردد، نخست مى گوید: آیا آنها (مشرکان توطئه گر ) مخلوقات خدا را ندیدند که چگونه سایه هاشان از راست و چپ حرکت دارند و با خضوع براى خدا سجده
(ا و لم یروا الى ما خلق الله من شى ء یتفیؤ ظلاله عن الیمین و الشمائل سجدا لله و هم داخرون ).
(یتفیو) از ماده (فیى ء) به معنى بازگشت و رجوع است .
بعضى گفته اند عرب سایه موجودات را به هنگام صبحگاهان ، ظل مى نامد و در عصرگاهان (فیى ء)، و اگر مى بینیم به قسمتى از غنائم و اموال فیى ء گفته مى شود، اشاره لطیفى به این حقیقت است که بهترین غنائم دنیا همچون سایه عصر گاه است که بزودى زائل و فانى مى شود.
ولى با توجه به اینکه در آیه فوق به سایه هاى راست و چپ اشیاء اشاره شده و کلمه فیى ء براى همه آنها به کار رفته استفاده مى شود که فیى ء در اینجا معنى وسیعى دارد و هر گونه سایه را شامل مى شود.
هنگامى که انسان در موقع طلوع آفتاب رو به طرف جنوب بایستد مى بیند قرص خورشید از سمت چپ ، از افق مشرق ، سر بر مى آورد، و سایه همه اجسام به طرف راست او مى افتند که همان طرف غرب است ، این امر همچنان ادامه دارد و سایه ها مرتبا به طرف راست جابجا مى شوند، تا زوال ظهر در این هنگام ، سایه ها به طرف چپ تغییر مکان مى دهند تا هنگام غروب آفتاب که سایه هاى بزرگ و طولانى اجسام در طرف مشرق گسترده مى شوند و با غروب آفتاب ، همه آنها پنهان مى گردند.
در اینجا خداوند حرکت سایه هاى اجسام را در راست و چپ بعنوان نشانهاى از عظمتش معرفى مى کند و آنها را در حال سجده براى پروردگار و تواضع خضوع مى داند.
نقش سایه ها در زندگى ما
بدون شک سایه هاى اجسام نقش مؤ ثرى در زندگى ما دارند که شاید بسیارى از آن غافل باشند و انگشت گذاردن قرآن روى مساءله سایه ها براى توجه دادن به همین نکته است .
سایه ها با انکه چیزى جز عدم نور نیستند فوائد فراوانى دارند:
1 - همانگونه که نور آفتاب و اشعه حیاتبخش آن مایه زندگى و رشد و نمو موجودات است ، سایه ها نیز براى تعدیل تابش اشعه نور، نقش حیاتى دارند، تابش یکنواخت آفتاب آنهم در یک مدت طولانى ، همه چیز را پژمرده مى کند و مى سوزاند، ولى نوازش ‍ متناوب سایه ها آنرا در حد متعادل و مؤ ثرى نگاه مى دارد:
2 - براى آنها که بیابانگردند و یا گرفتار بیابان مى شوند، نقش مؤ ثر سایه ها در نجات انسانها فوق العاده محسوس است ، آنهم سایهاى که متحرک است و در یکجا متمرکز نمى شود و به هر سو حرکت مى کند، هماهنگ با خواسته ها و نیاز انسان !
3 - موضوع مهم دیگر اینکه بر خلاف تصور عمومى تنها نور سبب رؤ یت اشیاء نیست ، بلکه همواره باید نور با سایه ها و نیم سایه ها توام گردد، تا مشاهده اشیاء تحقق پذیرد، به تعبیر دیگر اگر در اطراف موجودى نور یکسان بتابد به طورى که هیچگونه سایه و نیم سایهاى نداشته باشد هرگز چنین اشیائى که غرق در نورند مشاهده نخواهند شد.
یعنى همانطور که در تاریکى مطلق چیزى قابل مشاهده نیست ، در نور مطلق نیز چیزى قابل رؤ یت نمى باشد، بلکه دیدن اشیاء از آمى ختن نور و ظلمت (نور و سایه ها) امکان پذیر مى شود، به این ترتیب ، سایه ها نقش بسیار مؤ ثرى در مشاهده و تشخیص و شناخت اشیاء از یکدیگر دارند (دقت کنید).
نکته دیگر اینکه یمین (راست ) در آیه فوق به صورت مفرد و شمائل (جمع شمال بر وزن مشعل به معنى چپ ) به صورت جمع آمده است .
این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که سایه در آغاز صبح (براى کسانى که متوجه نقطه جنوب هستند) در طرف راست مى افتد سپس دائما به طرف چپ حرکت مى کند تا به هنگام غروب که در افق مشرق محو مى گردد. این احتمال را نیز مفسران داده اند که یمین گرچه مفرد است ولى گاهى از آن اراده جمع مى شود و در اینجا منظور جمع است .
در آیه گذشته تنها سخن از (سجده ) سایه ها - با آن مفهوم وسیعش - به میان آمده بود، ولى در آیه بعد این مساءله را به عنوان یک برنامه عمومى براى همه موجودات مادى و غیر مادى ، آسمانى و زمینى بیان کرده ، مى گوید: آنچه در آسمانها و آنچه در زمین از جنبندگان است و همچنین فرشتگان براى خدا سجده مى کنند (و لله یسجد ما فى السماوات و ما فى الارض من دابة و الملائکة ).
(و آنها در این راه هیچگونه استکبار نمیورزند) (و هم لا یستکبرون ) و در برابر خدا و فرمان او تسلیم محضند.
حقیقت سجده ، نهایت خضوع و تواضع و پرستش است ، و آن سجده معمولى ما که بر هفت عضو انجام مى دهیم مصداقى از این مفهوم عام است ، و منحصر به آن نیست .
و از آنجا که همه موجودات و مخلوقات خدا، در جهان تکوین و آفرینش ، تسلیم قوانین عمومى عالم هستى مى باشند، و از مسیر این قوانین منحرف نمیشوند و این
قوانین همگى از ناحیه خدا است پس در حقیقت همه در پیشگاه او سجده مى کنند، همه بیانگر عظمت علم و قدرت او هستند همه نشانه بزرگى و بینیازى او مى باشند و بالاخره همه دلیل بر ذات مقدس اویند.
دابه به معنى موجودات جنبنده است ، و از آن مفهوم حیات و زندگى نیز استفاده مى شود، و اینکه آیه فوق مى گوید تمام جنبندگانى که در آسمان و زمى ن هستند براى خدا سجده مى کنند از آن استفاده مى کنیم که موجودات زنده مخصوص به کره زمین نیست ، بلکه در کرات آسمانى نیز موجودات زنده و جنبندهاى وجود دارد.
گرچه بعضى احتمال دادهاند که کلمه من دابة تنها قید براى ما فى الارض باشد یعنى تنها از جنبندگان زمین سخن مى گوید، ولى بسیار بعید به نظر مى رسد، بخصوص اینکه در آیه 29 سوره شورى مى خوانیم : و من آیاته خلق السماوات و الارض و ما بث فیهما من دابة : از نشانههاى خدا آفرینش آسمانها و زمین و جنبندگانى است که در آن دو وجود دارند.
درست است که سجده و خضوع و تواضع تکوینى منحصر به موجودات زنده و جنبنده نیست ، ولى از آنجا که اینها اسرار و شگفتیهاى بیشترى از آفرینش را از خود نشان مى دهند انگشت روى اینها گذاشته شده است .
و از آنجا که مفهوم آیه هم انسانهاى عاقل و با ایمان و فرشتگان را شامل مى شود و هم حیوانات و جانداران دیگر، کلمه سجده ، در معنى عام خود که هم شامل سجده اختیارى و تشریعى مى شود و هم سجده تکوینى و اضطرارى ، استعمال شده است .
و اما اینکه در آیه فوق ، ملائکه بطور جداگانه ذکر شده ، به خاطر آنست دابه تنها به جنبندگانى گفته مى شود که جسمانى هستند، و اگر فرشتگان رفت
و آمدى دارند و حضور و غیابى ، نه به معنى جسمانى و مادى است تا در مفهوم دابه داخل گردند.
در حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى خوانیم : خداوند فرشتگانى دارد که از آغاز آفرینش آنها تا روز رستاخیز براى خدا سجده مى کنند و در آن روز سر از سجده بر مى دارند و مى گویند ما عبدناک حق عبادک : ما حق عبادت ترا انجام ندادیم !
جمله و (هم لا یستکبرون ) اشاره به وضع حال فرشتگان است ، که آنها در خضوع و سجده در پیشگاه حق کمترین استکبار به خود راه نمى دهند.
لذا بلافاصله بعد از آن به دو قسمت از صفات آنها که تاکیدى است بر نفى استکبار اشاره کرده مى گوید: آنها از مخالفت پروردگارشان که حاکم بر آنها است مى ترسند (یخافون ربهم من فوقهم ).
(و آنچه را ماموریت دارند به خوبى انجام مى دهند) (و یفعلون ما یؤ مرون ).
همانگونه که در آیه 6 سوره تحریم درباره گروهى از فرشتگان مى خوانیم (لا یعصون الله ما امرهم و یفعلون ما یؤ مرون ): آنها در اطاعت فرمان خدا سرپیچى نمى کنند و آنچه را دستور داده شده است انجام مى دهند.
از این آیه به خوبى استفاده مى شود که نشانه نفى استکبار دو چیز است : ترس در برابر مسئولیتها، و انجام فرمانهاى خدا بدون چون و چرا که یکى اشاره به وضع روانى افراد غیر مستکبر دارد، و دیگرى اشاره به طرز عمل آنها و برخوردشان با قوانین و دستورات ، و دومى انعکاسى است از اولى و تحقق عینى آن است .
مسلما کلمه من فوقهم اشاره به بالا بودن حسى و مکانى نیست بلکه به برترى مقامى اشاره مى کند، چرا که خدا از همه برتر و بالاتر است .
در آیه 61 سوره انعام مى خوانیم و هو القاهر فوق عباده : او بر فراز بندگان قاهر است و حتى فرعون هنگامى که مى خواست قدرت و قوت خود را نشان بدهد مى گفت و انا فوقهم قاهرون : من بر فراز آنها قاهرم .
در تمام این موارد، فوق همان برترى مقامى را بیان مى کند.
آیه و ترجمه


و قال الله لا تتخذوا إ لهین اثنین إ نما هو إ له وحد فإ یى فارهبون (51)
و له ما فى السموت و الا رض و له الدین واصبا اء فغیر الله تتقون (52)
و ما بکم من نعمة فمن الله ثم إ ذا مسکم الضر فإ لیه تجرون (53)
ثم إ ذا کشف الضر عنکم إ ذا فریق منکم بربهم یشرکون (54)
لیکفروا بما ءاتینهم فتمتعوا فسوف تعلمون (55)


ترجمه :

51 - و خداوند فرمان داده دو معبود انتخاب نکنید، معبود (شما) تنها یکى است ، تنها از (کیفر) من بترسید.
52 - آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است ، و همواره دین (و قوانین دینى ) از او مى باشد و آیا از غیر او مى ترسید؟!
53 - آنچه از نعمتها دارید همه از ناحیه خداست ، سپس هنگامى که ناراحتیها به شما مى رسد او را مى خوانید.
54 - و هنگامى که ناراحتى و رنج را از شما برطرف ساخت گروهى از شما براى پروردگارشان شریک قائل مى شوند.
55 - (بگذار) نعمتهائى را که به آنها داده ایم کفران کنند و چند روزى (از این متاع دنیا) بهره گیرند، اما بزودى خواهید دانست (سرانجام کارتان به کجا خواهد
تفسیر :
دین یکى و معبود یکى ! در تعقیب بحث توحید و خداشناسى از طریق نظام آفرینش ، آیات مورد بحث به نفى شرک مى پردازد، تا با تقارن این دو به یکدیگر، حقیقت آشکارتر شود.
در آغاز مى گوید: خدا دستور داده که دو معبود براى خود انتخاب نکنید (و قال الله لا تتخذوا الهین اثنین ).
(معبود تنها یکى است ) (انما هو اله واحد).
وحدت نظام آفرینش و وحدت قوانین حاکم بر آن ، خود دلیلى بر وحدت آفریدگار و وحدت معبود است .
اکنون که چنین است ، تنها از کیفر من بترسید و از مخالفت فرمان من بیم داشته باشید نه غیر آن ) (فایاى فارهبون ).
مقدم شدن کلمه (ایاى ) دلیل بر حصر است مانند ایاک نعبد یعنى تنها و تنها باید از مخالفت و کیفر من ترس داشته باشید.
جالب اینکه در این آیه تنها نفى دو معبود شده است ، در حالى که مى دانیم مشرکان عرب ، بتها و معبودهاى بسیار زیادى داشته ، و بتخانه هاى آنها مملو از انواع و اشکال بتهاى مختلف بود، این تعبیر ممکن است اشاره به یکى از چند نکته و یا همه نکات زیر باشد:
1 - آیه مى گوید حتى پرستش دو معبود غلط است تا چه رسد به پرستش معبودهاى متعدد و به تعبیر دیگر حداقل را بیان کرده تا بقیه به طور مؤ کدترى نفى شوند، زیرا هر عددى را بخواهیم ما فوق واحد انتخاب کنیم باید از دو بگذریم .
2 - در اینجا همه معبودهاى باطل ، یکى محسوب شده ، مى گوید آنها را در مقابل حق قرار ندهید، و دو معبود (حق و باطل ) را نپرستید.
3 - عربهاى جاهلى در حقیقت دو معبود براى خود انتخاب کرده بودند: معبودى که خالق و آفریننده جهان است یعنى الله که به او اعتقاد داشتند، و دیگر معبودى که او را واسطه میان خود و الله و منشا خیر و برکت و نعمت مى دانستند، یعنى بتها.
4 - ممکن است آیه فوق ناظر به نفى عقیده ثنویین (دوگانه پرستان ) همانها که قائل به خداى خیر و خداى شر بودند باشد، چرا که آنها منطقى هر چند ضعیف و نادرست براى خود در این دوگانه پرستى داشتند ولى بت پرستان عرب حتى این منطق ضعیف را هم نداشتند.
مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در ذیل همین آیه جمله لطیفى از بعضى از حکماء نقل مى کند و آن اینکه پروردگار به تو دستور داده است که دو معبود را مپرست ، اما تو آنهمه معبود براى خود ساختى ، نفس سرکش تو بتى است ، و هوى و هوست بت دیگر، و دنیا و هدفهاى مادیت بتهاى دیگر، تو حتى در برابر انسانها سجده مى کنى تو چگونه یگانه پرستى ؟!)
و به دنبال این دستور ضمن سه آیه ، دلیل توحید عبادت را با چهار بیان مشخص مى کند:
نخست مى گوید: آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است (و له ما فى السماوات و الارض ).
آیا در مقابل کسى که مالک عالم هستى است باید سجده کرد یا بتهاى فاقد همه چیز؟
سپس اضافه مى کند نه تنها آسمانها و زمین از آن او است که همواره دین
و تمام قوانین نیز از ناحیه او مى باشد (و له الدین و اصبا).
هنگامى که ثابت شد عالم هستى از آن او است و قوانین تکوینى را او ایجاد کرده مسلم است که قوانین تشریعى هم باید به وسیله او تعیین گردد و طبعا اطاعت نیز مخصوص او است .
(واصب ) در اصل از ماده (وصوب ) به معنى دوام گرفته شده است ، و بعضى آنرا به معنى خالص تفسیر کرده اند (طبعا تا چیزى خالص نباشد دوام پیدا نخواهد کرد) و ممکن است تعبیر آیه فوق اشاره به هر دو جهت باشد، یعنى همیشه و هر زمان دین خالص از آن خدا است ، و کسانى که دین را به معنى اطاعت گرفتهاند، واصب را به معنى واجب دانسته اند یعنى تنها باید اطاعت فرمان خدا کرد.
در روایتى مى خوانیم که شخصى از تفسیر این جمله از امام صادق (علیه السلام ) سؤ ال کرد، امام فرمود: واصب یعنى واجب .
ولى روشن است که این معانى همه لازم و ملزوم یکدیگرند:
و در پایان این آیه مى فرماید: آیا با این حال که همه قوانین و دین و اطاعت از آن خدا است (از غیر او پرهیز مى کنید؟) (ا فغیر الله تتقون ).
مگر بتها مى توانند به شما زیانى برسانند؟ یا نعمتى به شما ببخشند؟ که از مخالفتشان بیم دارید و عبادتشان را لازم مى شمرید؟!
با اینکه آنچه از نعمتها دارید همه از ناحیه خدا است (و ما بکم من نعمة فمن الله ).
این در حقیقت سومین بیان است براى لزوم پرستش معبود یگانه یعنى الله ، و منظور این است که اگر پرستش بتها به خاطر شکر نعمت است ، که بتها به شما
نعمتى نداده اند که شکرش لازم باشد، بلکه سر تا پاى وجود شما را نعمتهاى خدا فرا گرفته است ، با این حال بندگى او را رها مى کنید و به سراغ بتها مى روید! علاوه بر این هنگامى که ناراحتیها، مصائب ، بلاها و رنجها به سراغ شما مى آید براى دفع آنها تنها دست تضرع به درگاه او برمى دارید و او را مى خوانید (ثم اذا مسکم الضر فالیه تجئرون ).
بنابر این اگر پرستش بتها به خاطر دفع ضرر و حل مشکلات است ، آنهم که از ناحیه خدا است و شما نیز عملا ثابت کرده اید که در سختترین حالات زندگى همه چیز را رها مى کنید و تنها به در درگاه او مى روید.
و این چهارمین بیان براى مساءله توحید عبادت است .
(تجئرون ) در اصل از ماده جؤ ار (بر وزن غبار) به معنى آواى چهار پایان و وحوش است که بى اختیار به هنگام درد و رنج سر مى دهند و سپس به عنوان کنایه در همه ناله هائى که بى اختیار از درد و رنج برمى خیزد به کار رفته است ، انتخاب این تعبیر در اینجا مخصوصا این نکته را مى رساند که در آن زمان که مشکلات فوق العاده زیاد مى شود و کارد به استخوان مى رسد و بى اختیار فریاد درد و رنج مى کشید، آیا در آن زمان جز الله را مى خوانید؟!
پس چرا در حال آرامش و مشکلات کوچک دست به دامن بت مى زنید؟!
آرى در این گونه موارد خداوند نداى شما را مى شنود و به آن پاسخ مى گوید و مشکلاتتان را بر طرف مى سازد سپس هنگامى که زیان و رنج را از شما بر طرف ساخت گروهى از شما براى پروردگارشان شریک قرار مى دهند و به سراغ بتها مى روند (ثم اذا کشف الضر عنکم اذا فریق منکم بربهم یشرکون ).
در حقیقت قرآن به این نکته باریک اشاره مى کند که فطرت توحید در وجود همه شما هست ، ولى در حال عادى ، پردههاى غفلت و غرور و جهل و تعصب
و خرافات آنرا مى پوشاند، اما به هنگامى که تند باد حوادث و طوفانهاى بلا مى وزد این پردهها کنار مى روند و نور فطرت آشکار مى گردد و مى درخشد، درست در همین حال است که خدا را با تمام وجود و با اخلاص کامل مى خوانید، خدا نیز پردههاى بلا و رنج و مصیبت را از شما دور مى سازد که این گشودن پردههاى رنج ، نتیجه گشوده شدن پردههاى غفلت است (توجه داشته باشید در آیه تعبیر به کشف الضر شده است که به معنى کنار زدن پردههاى مشکلات است ).
ولى هنگامى که طوفان فرو نشست و به ساحل آرامش باز گشتید، از نو همان غفلت و غرور، و همان شرک و بت پرستى خودنمائى مى کند.
در آخرین آیه مورد بحث ، پس از ذکر دلائل منطقى فوق و روشن شدن حقیقت ، با لحنى تهدید آمیز چنین مى گوید: نعمتهائى را که به شما دادهایم کفران کنید و چند روزى از این متاع دنیا بهرهمند شوید ولى بزودى خواهید دانست نتیجه و پایان کارتان چیست (لیکفروا بما آتینا هم فتمتعوا فسوف تعلمون ).
این درست به آن مى ماند که انسان شخص متخلف و منحرفى را با دلائل مختلف ، نصیحت و ارشاد کند و سرانجام چون امکان دارد این نصایح و اندرزها در او اثر نکند با یک جمله تهدید آمیز گفتار خود را پایان مى دهد و مى گوید: با توجه به این مطالبى که گفتم باز هم هر چه از دستت بر مى آید بکن ولى نتیجه کارت را بزودى خواهى دید.
بنابر این (لام ) در (لیکفروا) لام امر است ، امرى که براى تهدید بیان شده ، همانند (تمتعوا) که آنهم امر است به عنوان تهدید، با این تفاوت که لیکفروا صیغه غائب است و تمتعوا مخاطب ، گوئى نخست آنها را غائب فرض کرده ، مى گوید اینها بروند و همه این نعمتها را کفران کنند، و با این
تهدید، حالت توجه مختصرى براى آنها پیدا شده به طورى که به صورت مخاطب در آمده اند و به آنها مى گوید چند روزى از این نعمتهاى دنیا بهره گیرید اما روزى خواهید دید که چه اشتباه بزرگى مرتکب شده اید و سرانجام کارتان به کجا مى رسد!
در واقع این آیه شبیه به آیه 30 سوره ابراهیم است : قل تمتعوا فان مصیرکم الى النار: بگو چند روزى از لذات این جهان بهره گیرید که سر انجام کار شما آتش دوزخ است !
آیه و ترجمه


و یجعلون لما لا یعلمون نصیبا مما رزقنهم تالله لتسلن عما کنتم تفترون (56)
و یجعلون لله البنت سبحنه و لهم ما یشتهون (57)
و إ ذا بشر اءحدهم بالا نثى ظل وجهه مسودا و هو کظیم (58)
یتورى من القوم من سوء ما بشر به اء یمسکه على هون اءم یدسه فى التراب اءلا ساء ما یحکمون (59)
للذین لا یؤ منون بالاخرة مثل السوء و لله المثل الا على و هو العزیز الحکیم (60)


ترجمه :

56 - آنان براى بتهائى که هیچگونه سود و زیانى از آنها سراغ ندارند سهمى از آنچه به آنان روزى دادهایم قرار مى دهند، به خدا سوگند (در دادگاه قیامت ) از این دروغ و تهمتها بازپرسى خواه
57 - آنها (در پندار خود) براى خداوند دخترانى قرار مى دهند، منزه است او (از اینکه فرزندى داشته باشد) ولى براى خودشان آنچه را میل دارند قائل مى شوند.
58 - در حالى که هر گاه به یکى از آنها بشارت دهند دخترى نصیب تو شده صورتش (از فرط ناراحتى ) سیاه مى شود، و مملو از خشم مى گردد!
59 - از قوم و قبیله خود بخاطر بشارت بدى که به او داده شده متوارى مى گردد (و نمى داند) آیا او را با قبول ننگ نگهدارد، یا در خاک پنهانش کند؟ چه بد حکمى مى کنند؟!
60 - براى آنها که ایمان به سراى آخرت ندارند صفات زشت است ، و براى خدا صفات عالى است و او عزیز و حکیم است .
تفسیر :
آنجا که تولد دختر ننگ بود!
از آنجا که در آیات گذشته بحثهائى مستدل پیرامون نفى شرک و بت پرستى آمده بود، این آیات به بخشى از بدعتهاى شوم و عادتهاى زشت مشرکان مى پردازد تا دلیل دیگرى باشد براى محکوم ساختن شرک و بت پرستى ، و در همین رابطه به سه قسمت از این بدعتها و عادات شوم اشاره مى کند.
نخست مى گوید:
(این مشرکان براى بتهائى که هیچگونه سود و زیانى از آنها سراغ ندارند، سهمى از آنچه به آنها روزى دادهایم قرار مى دهند) (و یجعلون لما لا یعلمون نصیبا مما رزقناهم ).
این سهم ، قسمتى از شتران و چهارپایان و بخشى از زراعت بوده که در سوره انعام آیه 136 به آن اشاره شده که مشرکان در جاهلیت آنها را مخصوص بتان مى دانستند و در راه آنها خرج مى کردند، در حالى که نه از ناحیه این بتها سودى به آنها مى رسید و نه از زیان آنها بیمناک بودند که بخواهند با این کار، رفع خطر کنند، و این احمقانهترین معاملهاى بود که آنها انجام مى دادند.
سپس اضافه مى کند به خدا سوگند در دادگاه عدل قیامت از این دروغها و تهمتها بازپرسى خواهید شد! (تا لله لتسئلن عما کنتم تفترون ). و به دنبال این بازپرسى و اعتراف کردن که در آنجا چارهاى از اعتراف نیست ، مجازات خواهید شد، بنابر این عمل زشت و شوم شما هم زیان دنیا دارد زیرا قسمتى از سرمایه هاى شما را مى بلعد و هم زیان در جهان دیگر.
دومین بدعت شوم آنها این بود که براى خداوندى که از هر گونه آلایش جسمانى پاک است ، دخترانى قائل میشدند و معتقد بودند که فرشتگان دختران خدایند) (و یجعلون لله البنات سبحانه ).
ولى نوبت خودشان که مى رسد آنچه را میل دارند براى خود قائل میشوند (و لهم ما یشتهون ).
یعنى هرگز حاضر نبودند همین دختران را که براى خدا قائل شده بودند براى خود نیز قائل شوند و اصلا دختر براى آنها عیب و ننگ و مایه سرشکستگى و بدبختى محسوب مى شد!
آیه بعد براى تکمیل این مطلب اشاره به سومین عادت زشت و شوم آنها مى کند و مى گوید هنگامى که به یکى از آنها بشارت دهند خدا دخترى به تو داده آنچنان از فرط ناراحتى چهرهاش تغییر مى کند که صورتش سیاه مى شود!
(و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا).
(و مملو از خشم و غضب مى گردد (و هو کظیم ).
کار به همینجا پایان نمى گیرد او براى نجات از این ننگ و عار که به پندار نادرستش ، دامنش را گرفته از قوم و قبیله خود به خاطر این بشارت بدى که به او داده شده است متوارى مى گردد (یتوارى من القوم من سوء ما بشر به ).
باز هم ، موضوع خاتمه نمى یابد بلکه او دائما در این فکر غوطهور است که آیا این ننگ را بر خود بپذیرد و دختر را نگهدارد و یا آنرا زنده در زیر خاک پنهان سازد! (اء یمسکه على هون ام یدسه فى التراب ).
در پایان آیه این حکم ظالمانه و شقاوت آمیز غیر انسانى را با صراحت هر چه بیشتر محکوم کرده و مى گوید: بدانید حکمى را که آنها مى کردند، حکم زشت و بدى بود (الا ساء ما یحکمون ).
سرانجام ریشه این همه آلودگیها و بدبختیها را چنین معرفى مى کند که اینها همه زائیده عدم ایمان به آخرت است آنهائى که ایمان به سراى دیگر ندارند صفات زشت و شوم خواهند داشت (للذین لا یؤ منون بالاخرة مثل السوء).
(اما براى خداوند صفات عالى است ) (و لله المثل الاعلى ).
(و او قادر حکیم است ) (و هو العزیز الحکیم ).
و به همان نسبت که انسان به این خداوند بزرگ و عزیز و حکیم نزدیک مى شود، شعاع نیرومندى از صفات عالیش ، از علم و قدرت و حکمتش ، در جان او
پرتوافکن مى گردد، و از خرافات و زشتکاریها و بدعتهاى شوم فاصله مى گیرد، اما هر قدر از او دور مى گردد، به همان نسبت در ظلمات جهل و ضعف و زبونى و عادات زشت و شوم گرفتار مى شود.
فراموش کردن خدا و همچنین فراموش کردن دادگاه عدل او انگیزه همه پستیها و زشتیها و انحرافها و خرافات است ، و یادآورى این دو اصل اصیل منبع اصلى احساس مسئولیت و مبارزه با جهل و خرافات ، و عامل توانائى و دانائى است .
نکته ها :
1 - چرا فرشتگان را دختران خدا مى دانستند؟
مى خوانیم که مشرکان عرب ، فرشتگان را، دختران خدا مى پنداشتند، یا بدون ذکر انتساب به خداوند آنها را از جنس زن مى دانستند، در سوره زخرف آیه 19 مى خوانیم و جعلوا الملائکة الذین هم عباد الرحمن اناثا: فرشتگان را که بندگان خدا هستند زن مى پنداشتند و در سوره اسراء آیه 40 مى فرماید ا فاصفاکم ربکم بالبنین و اتخذ من الملائکة اناثا: آیا خداوند به شما پسرانى داده و از فرشتگان ، دخترانى انتخاب کرده است ).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت