تفسیرنمونه سوره حجر (قسمت3)

 

اگر ما، در وسعت مفهوم على الله قصد السبیل و مجموعه نیروهاى مادى و معنوى که در آفرینش انسان و تعلیم و تربیت او به کار رفته دقیق شویم ، به عظمت این نعمت بزرگ که از همه نعمتها برتر است ، آگاه خواهیم شد.
سپس از آنجا که راههاى انحرافى فراوان است ، به انسانها هشدار مى دهد و مى گوید (بعضى از این راهها منحرف و بیراهه است ) (و منها جائر).
و از آنجا که نعمت اختیار و آزادى اراده و انتخاب ، یکى از مهمترین عوامل تکامل انسان مى باشد با یک جمله کوتاه به آن اشاره کرده مى گوید (اگر خدا مى خواست همه شما را به اجبار به راه راست هدایت مى کرد به گونه اى که نتوانید گامى از آن فراتر بگذارید) (و لو شاء لهداکم اجمعین ).
ولى این کار را نکرد، چرا که هدایت اجبارى ، نه افتخار است و نه تکامل ، بلکه به شما آزادى داد تا این راه را با پاى خود بپیمائید و به بالاترین اوج تکامل برسید.
جمله فوق ضمنا به این واقعیت اشاره مى کند که گام نهادن گروهى از انسانها در طریق جائر و راه منحرف ، نباید این توهم را ایجاد کند که خدا در برابر آنها مغلوب شده است بلکه این خواست او است و مقتضاى حکمت است که انسانها آزاد باشند.
در آیه بعد باز به سراغ مادى مى رود تا حس شکرگزارى انسانها را برانگیزد، آتش عشق خدا را در دلهایشان بیفروزد، و آنها را به شناخت بیشتر بخشنده این نعمتها دعوت کند.
مى گوید: (او کسى است که از آسمان آبى فرو فرستاد) (هو الذى انزل من السماء ماء).
آبى حیاتبخش ، زلال ، شفاف ، و خالى از هر گونه آلودگى (که شما از آن مى نوشید) (لکم منه شراب ).
(و نیز گیاهان و درختانى از آن به وجود مى آید که حیوانات خود را در آن به چرا مى فرستید) (و منه شجر فیه تسیمون ).
(تسیمون ) از ماده (اسامه ) به معنى چراندن حیوانات است و مى دانیم حیوانات هم از گیاهان زمین استفاده مى کنند هم از برگهاى درختان ، و اتفاقا (شجر) در لغت عرب معنى وسیعى دارد که هم به درخت گفته مى شود و هم به گیاه .
بدون شک منافع آب باران تنها نوشیدن انسان و روئیدن درختان و گیاهان نیست ، بلکه شستشوى زمینها، تصفیه هوا، ایجاد رطوبت لازم براى طراوت پوست
تن انسان و راحتى تنفس او، و مانند آن همه از فوائد باران است ، ولى از آنجا که دو قسمت یاد شده ، از اهمیت بیشترى برخوردار بوده روى آن تکیه شده .
باز همین مساءله را چنین ادامه مى دهد (به وسیله این آب باران براى شما زراعت را مى رویاند، و همچنین زیتون و نخل و انگور را) (ینبت لکم به الزرع و الزیتون و النخیل و الاعناب ).
(و خلاصه از تمام میوه ها) (و من کل الثمرات ).
(مسلما در آفرینش این میوه هاى رنگارنگ و پر برکت و این همه محصولات کشاورزى نشانه روشنى است از خدا براى کسانى که اهل تفکرند) (ان فى ذلک لایة لقوم یتفکرون ).
(زرع ) هر گونه زراعتى را شامل مى شود، (زیتون ) هم نام آن درخت مخصوص است و هم نام میوه آن (ولى به گفته بعضى از مفسران (زیتون ) فقط نام درخت است ، و (زیتونه ) نام میوه آن در حالى که در آیه 35 سوره نور زیتونه به خود درخت اطلاق شده است ).
(نخیل ) (درخت خرما) هم به معنى مفرد و هم به معنى جمع استعمال مى شود، و اعناب جمع (عنبه ) به معنى انگور است .
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که چرا از میان همه میوه ها، قرآن مجید، تنها روى این سه میوه تکیه کرده است ، زیتون و خرما و انگور، دلیل آنرا به خواست خدا در ذیل همین آیات مى خوانید.
سپس به نعمت تسخیر موجودات مختلف جهان در برابر انسان اشاره کرده ، مى فرماید: (خداوند شب و روز را براى شما مسخر کرد و همچنین خورشید و ماه را) (و سخر لکم اللیل و النهار و الشمس و القمر).
(ستارگان نیز به فرمان او مسخر شما هستند) (و النجوم مسخرات بامره ).
(مسلما در این امور نشانه هائى است از عظمت خدا و بزرگى آفرینش براى آنها که اندیشه مى کند) (ان فى ذلک لایات لقوم یعقلون ).
در ذیل آیات سوره رعد و ابراهیم گفتیم که مفهوم واقعى تسخیر موجودات براى انسان آنست که در خدمت منافع او باشند، و به نفع او کار کنند، و به او امکان بهره گیرى دهند، به همین جهت شب و روز و خورشید و ماه و ستارگان که هر کدام به نوعى در زندگى انسان اثر دارند و مورد بهره بردارى او قرار مى گیرند در تسخیر اویند.
این تعبیر جالب (مسخر بودن موجودات براى انسان به فرمان خدا) علاوه بر اینکه شخصیت و عظمت واقعى انسان را از دیدگاه اسلام و قرآن روشن مى سازد، و به او عظمتى مى بخشد که درخور مقام خلیفة اللهى است ، نعمتهاى گوناگون خدا را به خاطرش ‍ مى آورد، حس قدردانى را در او بر مى انگیزد، و از نظام بدیعى که در چگونگى این تسخیر به کار رفته ، وى را به خدا نزدیک مى سازد.
و به همین جهت در پایان آیه مى گوید: در این تسخیر نشانه هائى است براى آنها که اندیشه مى کنند.
براى آگاهى بیشتر از اسرار این تسخیر به شرح مبسوطى که در سوره ابراهیم آیات 32 و 33 آوردیم مراجعه فرمائید.
علاوه بر اینها (مخلوقاتى را که در زمین آفریده نیز مسخر فرمان شما ساخت ) (و ما ذراء لکم فى الارض ).
(مخلوقاتى گوناگون و رنگارنگ ) (مختلفا الوانه ).
از انواع پوششها، غذاها، همسران پاک ، وسائل رفاهى گرفته تا انواع معادن و منابع مفید زیر زمینى و روى زمینى و سایر نعمتها.
(در اینها نیز نشانه اى است آشکار براى مردمى که متذکر مى شوند) (ان فى ذلک لایة لقوم یذکرون )
نکته ها :
1 - نعمتهاى مادى و معنوى
جالب اینکه در آیات فوق نعمتهاى مادى و معنوى آنچنان به هم آمیخته شده است که نمى توان آنها را از یکدیگر تفکیک کرد، با این حال لحن آیات مزبور در زمینه نعمتهاى معنوى با مادى متفاوت است .
در هیچ مورد نمى گوید بر خدا است که فلان رزق و روزى را براى شما بیافریند، اما در مورد هدایت ، راه راست مى گوید (بر خدا است که راه راست را به شما نشان دهد)، و نیروهاى لازم را براى پیمودن این راه از نظر تکوین و تشریع در اختیارتان بگذارد.
اصولا بحثهاى یک بعدى از روش قرآن دور است ، حتى آنجا که سخن از آفرینش درختان و میوه ها و تسخیر خورشید و ماه به میان مى آورد باز آن را در مسیر یک هدف معنوى قرار مى دهد و مى گوید: (این نعمتهاى مادى نیز نشانه اى است از عظمت آفرینش و آفریدگار).
2 - چرا تنها زیتون و نخل و انگور؟!
ممکن است چنین به نظر آید که اگر قرآن در آیات فوق از میان انواع میوه ها روى زیتون و خرما و انگور تکیه کرده به خاطر وجود آنها در محیط نزول
قرآن بوده است ، ولى با توجه به جهانى و جاودانى بودن قرآن ، و عمق تعبیراتش روشن مى شود که مطلب از این فراتر است .
غذاشناسان و دانشمندان بزرگى که سالیان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون میوه ها صرف کرده اند به ما مى گویند کمتر میوه اى است که براى بدن انسان از نظر غذائى به اندازه این سه میوه ، مفید و مؤ ثر باشد.
همانها مى گویند (روغن زیتون ) براى تولید سوخت بدن ارزش بسیار فراوان دارد، کالرى حرارتى آن بسیار بالا است ، و از این جهت یک نیروبخش است و آنها که مى خواهند همواره سلامت خود را حفظ کنند، باید به این اکسیر علاقمند شوند.
روغن زیتون دوست صمیمى کبد آدمى است ، و براى رفع عوارض کلیه ها و سنگهاى صفراوى و قولنج هاى کلیوى و کبدى و رفع یبوست بسیار مؤ ثر است .
به همین دلیل در روایات اسلامى نیز از آن مدح و تمجید فراوان شده ، در حدیثى از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) درباره زیتون چنین مى خوانیم : (غذاى خوبى است ، دهان را خوشبو و بلغم را بر طرف مى سازد، صورت را صفا و طراوت مى بخشد، اعصاب را تقویت نموده و بیمارى و درد را از میان مى برد و آتش خشم و غضب را فرو مى نشاند).
و از آن مهمتر اینکه در خود قرآن از درخت زیتون به عنوان شجره مبارکه (درخت پر برکت ) یاد شده است .
با پیشرفت دانش پزشکى و غذاشناسى اهمیت داروئى (خرما) نیز به ثبوت رسیده است . در خرما کلسیم وجود دارد که عامل اصلى استحکام استخوانها است و نیز فسفر وجود دارد که از عناصر اصلى تشکیل دهنده مغز و مانع ضعف اعصاب
و خستگى است ، و قوه بینائى را مى افزاید.
و نیز پتاسیم موجود است که فقدان آنرا در بدن علت حقیقى زخم معده مى دانند، و وجود آن براى ماهیچه ها و بافتهاى بدن بسیار پر ارزش است .
این سخن امروز در میان غذاشناسان معروف است که خرما از سرطان جلوگیرى مى کند، زیرا آمارهائى که در این زمینه تهیه شده نشان مى دهد در مناطقى که خرما بیشتر مى خورند ابتلاى به سرطان کمتر است ، و اعراب و صحرا نشینانى که در فقر غذائى به سر مى برند بواسطه خوردن خرما هرگز مبتلا به سرطان نمى شوند، عامل این موضوع را وجود (منیزیم ) مى دانند.
قند فراوانى که در خرما وجود دارد از سالمترین قندها است که حتى در بسیارى از موارد مبتلایان به بیمارى قند نیز مى توانند براحتى از آن استفاده کنند.
دانشمندان در خرما سیزده ماده حیاتى و پنج نوع ویتامین کشف کرده اند که آنرا به صورت یک منبع غذائى غنى و بسیار پر ارزش ‍ در آورده است .
به همین دلیل در روایات اسلامى نیز روى این ماده غذائى تاءکید فراوان دیده مى شود، از على (علیهالسلام ) نقل شده که فرمود: کل التمر فان فیه شفاء من الادواء: (خرما بخورید که شفاى بیماریها است ).
و نیز روایت شده که در بسیارى از اوقات غذاى على (علیهالسلام ) را نان و خرما تشکیل مى داد.
و در روایت دیگر مى خوانیم : خانه اى که در آن خرما نیست اهل آن
خانه در واقع گرسنه اند!.
در آیات سوره مریم نیز خواهد آمد که خداوند مریم را در آن بیابان که فاقد وسیله بود هنگامى که عیسى را به دنیا آورده بود از رطب تازه روزى داد، و این اشاره اى است به اینکه یکى از بهترین غذاها براى مادرى که فرزند به دنیا آورده رطب تازه است ، و حتى در روایاتى که ذیل آیه آمده مى خوانیم بهترین دارو براى چنین زنان همین میوه است .
و اما در مورد (انگور) به گفته دانشمندان غذاشناس بقدرى عوامل مؤ ثر دارد که مى توان گفت ، یک داروخانه طبیعى است ؟ علاوه بر این انگور از نظر خواص ، بسیار نزدیک به شیر مادر است ، یعنى یک غذاى کامل محسوب مى شود انگور دو برابر گوشت ، در بدن حرارت ایجاد مى کند، و علاوه بر این ضد سم است ، براى تصفیه خون ، دفع رماتیسم ، نقرس ، و زیادى اوره خون ، اثر درمانى مسلمى دارد، انگور معده و روده را لایروبى مى کند، نشاط آفرین و بر طرف کننده اندوه است ، اعصاب را تقویت کرده ، و ویتامینهاى مختلف موجود در آن به انسان نیرو و توان مى بخشد.
انگور علاوه بر اینکه غذاى بسیار پر ارزشى است قدرت میکرب کشى قابل ملاحظه اى دارد و حتى عامل مؤ ثرى است براى مبارزه با بیمارى سرطان .
به همین دلیل در حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ): خیر طعامکم الخبز و خیر فاکهتکم العنب : (بهترین طعام شما نان و بهترین میوه شما انگور است ).
اگر ما بخواهیم آنچه را غذاشناسان در زمینه این میوه ها گفته اند و روایات
فراوانى که در منابع اسلامى در این رابطه نقل شده در اینجا بیاوریم مسلما از روش تفسیر خارج خواهیم شد، مقصود این بود روشن سازیم که تکیه کردن قرآن بر این سه نوع میوه بى دلیل نیست ، و شاید در آن روز قسمت مهمى از آن بر مردم پوشیده بوده است .
3 - تفکر، تعقل ، تذکر
در آیات فوق ، بعد از بیان سه بخش از نعمتهاى الهى مردم را دعوت به اندیشه کرده منتها در یک مورد مى گوید: در اینها نشانه هائى است براى قومى که تفکر مى کنند، در مورد دیگر مى گوید براى قومى که تعقل دارند، و در مورد سوم براى قومى که متذکر مى شوند.
این اختلاف تعبیر مسلما جنبه تفنن در عبارت ندارد، بلکه آنچه از روش قرآن مى دانیم هر کدام اشاره به نکته اى است ، و شاید نکته این تفاوت آن باشد که در مورد الوان نعمتهاى موجود در زمین آنقدر مساءله روشن است که تنها تذکر و یادآورى کافى است ، ولى در مورد زراعت و زیتون و نخل و انگور و به طور کلى میوه ها کمى بیشتر اندیشه لازم است ، تا به خواص غذائى و درمانى آنها آشنا شویم ، به همین جهت تعبیر به (تفکر) مى کند.
اما در مورد تسخیر خورشید و ماه و ستارگان و اسرار شب و روز باز هم اندیشه بیشترى لازم است ، لذا تعبیر به (تعقل ) که گویاى سطح بالاترى از اندیشه است فرموده .
در هر حال روى سخن قرآن همه جا با اندیشمندان و متفکران و صاحبان مغز و عقل است ، و با توجه به اینکه قرآن از محیطى بر خاسته که در آنجا جز جهل حکومت نمى کرد، عظمت این تعبیرات آشکارتر مى شود و هم پاسخى است دندانشکن به آنها که به خاطر بعضى از مذاهب خرافى خط سرخ روى همه
مذاهب راستین کشیده اند و مى گویند مذهب ، وسیله تخدیر و از کار انداختن اندیشه ها است و ایمان به خدا مولود جهل آدمى است !.
اینگونه آیات قرآن تقریبا در همه سوره ها گسترده است ، به وضوح مى گوید مذهب راستین زائیده اندیشه و تفکر و تعقل است و اسلام در همه جا سر و کار با متفکران و اندیشمندان و اولوا الالباب دارد، نه با جاهلان و خرافاتیان ، یا روشنفکر نمایان بى منطق .
آیه و ترجمه


و هو الذى سخر البحر لتأ کلوا منه لحما طریا و تستخرجوا منه حلیة تلبسونها و ترى الفلک مواخر فیه و لتبتغوا من فضله و لعلکم تشکرون (14)
و اءلقى فى الا رض روسى اءن تمید بکم و اءنهرا و سبلا لعلکم تهتدون (15)
و علمت و بالنجم هم یهتدون (16)
اء فمن یخلق کمن لا یخلق اء فلا تذکرون (17)
و إ ن تعدوا نعمة الله لا تحصوها إ ن الله لغفور رحیم (18)


ترجمه :

14 - او کسى است که دریا را مسخر (شما) ساخت تا از آن گوشت تازه بخورید و وسائل زینتى براى پوشش از آن استخراج نمائید، و کشتیها را مى بینید که سینه دریا را مى شکافند تا شما (به تجارت پردازید) و از فضل خدا بهره گیرید، شاید شکر نعمتهاى او را بجا آورید.
15 - و در زمین کوه هاى ثابت و محکمى افکند تا لرزش آنرا نسبت به شما بگیرد، و نهرها ایجاد کرد، و راههائى تا هدایت شوید.
16 - و (نیز) علاماتى قرار داد و (شب هنگام ) آنها بوسیله ستارگان هدایت مى شوند.
17 - آیا کسى که مى آفریند همچون کسى است که نمى آفریند؟ آیا متذکر نمى شوید!!
18 - و اگر نعمتهاى خدا را بشمارید هرگز نمى توانید آنرا احصا کنید، خداوند غفور و رحیم است .
تفسیر :
نعمت کوهها و دریاها و ستارگان
این آیات به سراغ بخش مهم دیگرى از نعمتهاى بى پایان خداوند در مورد انسانها مى رود و نخست از دریاها که منبع بسیار مهم حیات و زندگى است آغاز مى کند و مى گوید:
(و او کسى است که دریاها را براى شما تسخیر کرد و به خدمت شما گمارد) (و هو الذى سخر البحر).
مى دانیم قسمت عمده روى زمین را دریاها تشکیل مى دهند، و نیز مى دانیم نخستین جوانه حیات در دریاها آشکار شده ، و هم اکنون نیز دریا منبع مهمى براى ادامه حیات انسان و همه موجودات روى زمین است ، و قرار دادن آن در خدمت بشر یکى از نعمتهاى بزرگ خدا است :
سپس به سه قسمت از منافع دریاها اشاره کرده مى فرماید:
(تا از آن گوشت تازه بخورید) (لتاکلوا منه لحما طریا).
گوشتى که زحمت پرورش آنرا نکشیده اید تنها دست قدرت خدا آنرا در دل اقیانوسها پرورش داده و رایگان در اختیارتان گذارده است .
مخصوصا تکیه روى طراوت و تازگى این گوشت ، با توجه به اینکه در آن عصر و زمان از یک جهت ، و در عصر و زمان ما از جهت دیگر، گوشتهاى کهنه فراوان بوده و هست ، اهمیت این نعمت را آشکارتر مى سازد، و هم اهمیت تغذیه از گوشت تازه را.
با تمام پیشرفتى که در زندگى و تمدن مادى بشر به وجود آمده ، هنوز دریا یکى از مهمترین منابع تغذیه انسان را تشکیل مى دهد، و همه سال صدها هزار تن از گوشت تازه اى که دست لطف پروردگار براى انسانها پرورش داده ، از دریا صید مى شود.
لذا اکنون که جمعیت کره زمین رو به افزایش است و بعضى در مطالعات ابتدائى خود احساس مى کنند خطر کمبود مواد غذائى مردم جهان را براى آینده تهدید مى کند، افکار دانشمندان متوجه دریاها شده و چشم امید خود را به آن دوخته اند تا از طریق پرورش و تکثیر نسل انواع ماهیها بتوانند این کمبود را به مقدار قابل ملاحظه اى بر طرف سازند.
این از یکسو، از سوى دیگر مقرراتى براى جلوگیرى از آلوده شدن آب دریاها و از میان رفتن نسل ماهى ها وضع کرده اند که از مجموع آن اهمیت جمله فوق که در چهارده قرن قبل در قرآن نازل شده است روشنتر مى شود.
دیگر از منافع آن مواد زینتى است که از دریاها استخراج مى شود لذا اضافه مى کند: (تا از آن زینتى براى پوشیدن استخراج کنید) (و تستخرجوا منه حلیة تلبسونها).
انسان مانند چهارپایان نیست که ذوق نداشته باشد، بلکه یکى از ابعاد معروف چهارگانه روح انسان را حس زیبائى تشکیل مى دهد که سرچشمه پیدایش شعر و هنر اصیل و مانند آنها است .
بدون شک این بعد از روح انسانى نقش مؤ ثرى در حیات بشر دارد، لذا باید بطرز صحیح و سالمى - دور از هر گونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر - اشباع گردد.
آنها که غرق در تجمل پرستى و انواع زینتند به همان گونه گمراهند که افراد خشک و مخالف هر گونه زینت چرا که یکى در طرف افراط و مایه نابودى
سرمایه ها و ایجاد فاصله طبقاتى و کشتن معنویات است ، و دیگرى در طرف تفریط و باعث خمودى و رکود.
به همین دلیل در اسلام ، استفاده از زینت به صورت معقول و خالى از هرگونه اسراف مانند بهره گیرى از لباسهاى خوب ، انواع عطریات ، بعضى سنگهاى قیمتى و مانند آن - مخصوصا در مورد زنان - که نیاز روحیشان به زینت بیشتر است توصیه شده است ، ولى باز تاءکید مى کنیم که باید خالى از اسراف و تبذیر باشد.
بالاخره سومین نعمت دریا را حرکت کشتیها به عنوان یک وسیله مهم براى انتقال انسان و نیازمندیهاى او، ذکر مى کند، و مى فرماید: (کشتى ها را مى بینى که آبها را بر صفحه اقیانوسها مى شکافند) (و ترى الفلک مواخر فیه ).
صحنه اى که در برابر سرنشینان کشتى به هنگام حرکت بر صفحه اقیانوسها ظاهر مى شود چقدر دیدنى است (خدا این نعمت را به شما داد تا از آن بهره گیرید و از فضل او در مسیر تجارت خود از کشتیها استفاده کنید) (و لتبتغوا من فضله ).
با توجه به اینهمه نعمت ، حس شکرگزارى را در شما زنده کند (شاید شکر نعمتهاى او را بجا آورید) (و لعلکم تشکرون ).
(فلک ) (کشتى ) هم به معنى مفرد آمده و هم به معنى جمع .
(مواخر) جمع (ماخرة ) از ماده (مخر) (بر وزن فخر) به معنى شکافتن آب از چپ و راست است ، و به صداى وزش ‍ بادهاى شدید نیز گفته مى شود،
و از آنجا که کشتیها به هنگام حرکت آبها را با سینه خود مى شکافند به آنها (ماخر) یا (ماخره ) مى گویند.
اصولا چه کسى این خاصیت را در ماده اى که کشتى را از آن مى سازند قرار داد تا روى آب بایستد، آیا اگر همه چیز از آب سنگین تر بود و فشار مخصوص آب نیز نبود، هرگز مى توانستیم بر صفحه بیکران اقیانوسها حرکت کنیم ؟
به علاوه چه کسى بادهاى منظم را بر صفحه اقیانوسها به حرکت در آورد؟ و یا چه کسى در بخار آنهمه قدرت آفرید تا با نیروى آن کشتیهاى موتورى را بر صفحه اقیانوسها به حرکت در آوریم ؟ آیا هر یک از اینها نعمت بزرگى نیست ؟
توجه به این نکته که راههاى دریائى از جاده هاى خشکى بسیار وسیعتر، کم خرج تر و آماده تر است ، و نیز توجه به اینکه کشتیهاى غول پیکر که گاهى به عظمت یک شهر مى باشند، عظیمترین وسیله نقلیه بشر را تشکیل مى دهند عظمت نعمت دریاها را براى کشتیرانى واضحتر مى کند.
پس از بیان نعمت دریاها، به سراغ کوههاى سخت و سنگین مى رود و مى گوید: (در زمین کوههاى ثابت و مستقرى افکند تا از لرزش و حرکت آن جلوگیرى کند، و به شما آرامش بخشد) (و القى فى الارض رواسى ان تمید بکم ).
در گذشته نیز گفته ایم کوهها از ریشه به هم پیوسته اند و همچون زرهى کره زمین را در بر گرفته اند، و این سبب مى شود که از لرزشهاى شدید زمین که بر اثر فشار گازهاى درونى هر لحظه ممکن است رخ دهد تا حد زیادى جلوگیرى شود.
از این گذشته وضع خاص کوهها مقاومت پوسته زمین را در مقابل جاذبه ماه (جزر و مد) زیاد مى کند و اثر آن را به حداقل مى رساند.
از سوى سوم از قدرت طوفانهاى شدید و حرکت دائمى بادها بر پوسته زمین مى کاهد چرا که اگر کوهها نبودند سطح هموار زمین دائما در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشى متصور نبود.
و از آنجا که کوهها یکى از مخازن اصلى آبها (چه به صورت برف و یخ و چه به صورت آبهاى درونى ) مى باشند بلافاصله بعد از آن ، نعمت وجود نهرها را بیان کرده ، مى گوید (و براى شما نهرهائى قرار دادیم ) (و انهارا).
و از آنجا که وجود کوهها ممکن است این توهم را به وجود آورد که بخشهاى زمین را از یکدیگر جدا مى کند، و راهها را مى بندد، چنین اضافه مى کند (و براى شما راهها قرار داد تا هدایت شوید) (و سبلا لعلکم تهتدون ).
این مساءله قابل توجه است که در میان بزرگترین سلسله جبال دنیا غالبا بریدگیهائى وجود دارد که انسان مى تواند راه خود را از میان آنها پیدا کند، و کمتر اتفاق مى افتد که این کوهها به کلى بخشهاى زمین را از هم جدا کنند.
و از آنجا که راه بدون نشانه و علامت و راهنما، انسان را به مقصد نمى رساند بعد از ذکر نعمت (راه ) به این (نشانه ها) اشاره کرده مى گوید: (و علاماتى قرار داد) (و علامات ).
این علامتها انواع زیادى دارد: شکل کوهها و درهها و بریدگیهاى آنها،
فراز و نشیبهاى قطعات مختلف زمین ، رنگ خاکها و کوهها، و حتى چگونگى وزش بادها هر یک ، علامتى براى پیدا کردن راههاست .
براى اینکه بدانیم وجود این علامات تا چه حد به رهروان کمک مى کند و آنها را از دور گشتن و گم شدن رهائى مى بخشد، کافى است وضع بعضى از بیابانهاى یکنواخت را که در پاره اى از مناطق وجود دارد در نظر بگیریم که عبور از آنها فوق العاده مشکل و خطرناک است ، و چه بسیار کسانى که از آنها رفتند و هیچگاه باز نگشتند، فکر کنید اگر همه روى زمین این چنین یکنواخت بود کوهها به یک اندازه ، دشتها یکرنگ ، درها شبیه هم ، آیا انسانها مى توانستند به آسانى راه خود را پیدا کنند؟!
ولى از آنجا که در پاره اى از اوقات در بیابانها، در شبهاى تاریک ، یا هنگامى که انسان شبانه در دل اقیانوسها سفر مى کند از این علامات خبرى نیست ، خداوند علامات آسمانى را به کمک فرستاده تا اگر در زمین علامتى نیست ، از علامت آسمان استفاده کنند و گمراه نشوند! لذا اضافه مى کند (و بوسیله ستارگان ، مردم هدایت مى شوند) (و بالنجم هم یهتدون ).
البته این یکى از فوائد ستارگان است ، آنها فوائد بسیارى دارند ولى اگر تنها همین فایده بود باز مهم بود، مخصوصا پیش از آنکه قطب نما اختراع شود و کشتیها بتوانند بوسیله آن طبق نقشه ها راه خود را به سوى مقصد باز یابند، حرکت در روى دریاها بدون استفاده از ستارگان امکان پذیر، نبود، و به همین جهت شبهائى که ابر آسمان را مى پوشانید کشتیها از حرکت باز مى ماندند، و اگر به راه خود ادامه مى دادند خطر مرگ آنها را تهدید مى کرد.
البته مى دانیم ستارگانى که در نظر ما در آسمان جابجا مى شوند پنج ستاره بیشتر نیستند که آنها را سیارات مى گویند، (البته سیارات بیش از اینند، اما بقیه با چشم کمتر دیده مى شوند) باقى ستاره ها جاى نسبى خود را حفظ مى کنند،
گوئى همچون مرواریدهائى هستند که به روى پارچه تیره رنگى دوخته شده اند این پارچه را از یک طرف افق مى کشند و به سوى دیگر مى برند، و به تعبیر دیگر حرکت ثوابت حرکت گروهى و دستجمعى است ، اما حرکت سیارات حرکت انفرادى مى باشد بطورى که فاصله هایشان با بقیه ستاره ها تغییر مى کند.
علاوه بر این ، ستاره هاى ثوابت شکلهاى مخصوصى را تشکیل داده اند که به (اشکال فلکى ) معروفند، و شناخت آنها براى پیدا کردن جهات چهارگانه (شمال و جنوب و مشرق و مغرب ) بسیار مؤ ثر است .
پس از بیان آنهمه نعمتهاى بزرگ و الطاف خفى پروردگار، وجدان انسانها را به داورى مى طلبد و مى گوید: (آیا کسى که مى آفریند همچون کسى است که نمى آفریند، آیا متذکر نمى شوید)؟!
(ا فمن یخلق کمن لا یخلق ا فلا تذکرون ).
این یک روش مؤ ثر تربیتى است که قرآن در بسیارى از موارد از آن استفاده کرده است ، مسائل را بصورت استفهامى طرح ، و پاسخ آن را بر عهده وجدان هاى بیدار مى گذارد، و حس خود جوشى مردم را به کمک مى طلبد تا پاسخ از درون جانشان بجوشد و همچون فرزندشان به آن عشق ورزند، و آنرا پذیرا گردند.
اصولا از نظر روانى ثابت شده که براى تعلیم و تربیت صحیح باید حداکثر کوشش را به کار برد تا طرف مقابل ، مطالب را از خود بداند یعنى احساس کند از درون خودش جوشیده ، نه چیزى که از بیرون به او القا شده است تا با تمام وجودش آنرا قبول کند و از آن دفاع نماید.
تکرار این نکته نیز لازمست که مشرکانى که در برابر انواع بتها به سجده مى افتادند هرگز معتقد نبودند بت آفریننده و خالق است ، بلکه آفرینش را مخصوص الله مى دانستند، اینجاست که قرآن مى گوید آیا باید در برابر خالق
این همه نعمتها سجده کرد؟ یا موجوداتى که خود مخلوق ناچیزى بیش نیستند و هرگز خلقتى نداشته و ندارند.
سرانجام براى اینکه هیچکس تصور نکند نعمت خدا منحصر به اینها است مى گوید: (و اگر بخواهید نعمتهاى خدا را شماره کنید قادر بر احصاى آن نیستید) (و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها).
سر تا پاى وجود شما غرق نعمتهاى او است ، در هر نفس که فرو میرود و بر مى آید نه تنها دو نعمت که هزاران نعمت موجود است و بر هر نعمتى شکرى واجب ، هر دقیقهاى که از عمر ما مى گذرد حیات و سلامت ما مدیون فعالیت ملیونها موجود زنده در درون بدنمان و ملیونها موجود جاندار و بى جان در بیرون بدنمان است که بدون فعالیت آنها ادامه حیات حتى یک لحظه ممکن نیست .
اصولا ما از وجود همه نعمتها، آگاه نیستیم و هر قدر دامنه علم و دانش بشرى گستردهتر میشود افقهاى تازهاى از این نعمتها بر ما گشوده خواهد شد، افقهائى که کرانه هاى آنها همچنان ناپیدا است ، آیا با این حال قدرت احصاى نعمتهاى خدا را داریم ؟!
اکنون این سؤ ال پیش مى آید که پس ما چگونه مى توانیم حق شکر او را ادا کنیم ؟ آیا با این حال در زمره ناسپاسان نیستیم ؟
پاسخ این سؤ ال را قرآن در آخرین جمله این آیه بیان مى کند و مى گوید خداوند غفور و رحیم است (ان الله لغفور رحیم ).
آرى خدا مهربانتر و بزرگوارتر از آنست که شما را به خاطر عدم توانائى بر شکر نعمتهایش مؤ اخذه یا مجازات کند، همین قدر که بدانید سر تا پاى شما غرق نعمت او است و از اداى حق شکرش عاجزید و عذر تقصیر به پیشگاهش برید، نهایت شکر او را انجام داده اید.
ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که بجا آورد!
ولى اینها همه مانع از آن نیست که ما به مقدار توانائى به احصاى نعمتهایش بپردازیم ، چرا که این توجه هم درجه معرفت و جهان بینى و جهانشناسى توحید ما را بالا مى برد و هم شعله عشق خدا را در اعماق قلب ما فروزانتر مى کند، و هم حس شکرگزارى را در ما تحریک مى نماید. به همین دلیل پیشوایان و بزرگان دین در سخنان خود و حتى در دعاها و مناجاتهایشان به شمردن گوشهاى از نعمتهاى بى پایانش مى پرداختند تا درسى باشد براى دیگران . (در زمینه شکر نعمت و عدم توانائى انسان بر احصاى نعمتهاى پروردگار در ذیل آیه 34 سوره ابراهیم نیز بحث کرده ایم ).
نکته ها :
راه ، نشانه ، رهبر
گرچه در آیات فوق سخن از راهها و طریق زمین به عنوان یک نعمت الهى به میان آمده ، چرا که راه ها مهمترین وسیله ارتباط پیشرفت تمدن انسانى هستند و به همین دلیل در برنامه هاى سازندگى قبل از هر چیز به سراغ ایجاد راه مناسب میروند، زیرا بدون آن هیچ فعالیت عمرانى ممکن نیست .
ولى به هر حال بیان قرآن در این زمینه مى تواند الگوئى براى (زندگى معنوى ) انسانها نیز باشد چرا که براى رسیدن به هر هدف مقدس قبل از هر چیز انتخاب راه صحیح لازم است ، و علاوه بر راه وجود علامات و نشانه ها نیز اهمیت حیاتى دارند، زیرا راههاى مشابه هم بسیارند، و گم کردن راه اصلى در میان آنها کاملا ممکن است ، اینجا است که نقش علامات مشخص مى شود.
مخصوصا مؤ منان که در آیات قرآن به عنوان متوسمان (هوشیاران )
توصیف شده اند باید به دقت مراقب این نشانه ها باشند.
مکتبها، سنتها، دعوتها و حتى اشخاص را با نشانه ها بشناسند، و حق را در سایه نشانه هایش از باطل تشخیص دهند.
و اهمیت مساءله رهبر نیز احتیاجى به توضیح ندارد.
جالب توجه اینکه روایات بسیار از ائمه اهلبیت (علیهم السلام ) وارد شده که در آنها (نجم ) (ستاره ) به پیامبر و علامات به امامان تفسیر شده است ، و در بعضى نجم و علامات هر دو به امامان و رهبران راه حق تفسیر شده اند که به عنوان نمونه به چند حدیث اشاره مى شود:
1 - در تفسیر على بن ابراهیم از امام صادق (علیهالسلام ) چنین مى خوانیم : (النجم رسول الله و العلامات الائمة علیهم السلام ): (ستاره اشاره به پیامبر است و علامات امامان هستند).
عین همین مضمون از امام على بن موسى الرضا (علیهاالسلام ) نیز نقل شده است .
2 - در حدیث دیگرى از امام باقر مى خوانیم که در تفسیر آیه فوق فرمود: (نحن النجم ): ستاره مائیم .
3 - و نیز در حدیث دیگرى از امام على بن موسى الرضا (علیهم السلام ) نقل شده که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به على (علیه السلام ) فرمود: (انت نجم بنى هاشم ): تو ستاره بنى هاشمى .
و در روایت دیگرى فرمود: انت احد العلامات : تو یکى از آن نشانه ها هستى .
اینها همه اشاره به تفسیر معنوى آیات فوق است .
آیه و ترجمه


و الله یعلم ما تسرون و ما تعلنون (19)
و الذین یدعون من دون الله لا یخلقون شیا و هم یخلقون (20)
اءموت غیر اءحیاء و ما یشعرون اءیان یبعثون (21)
إ لهکم إ له وحد فالذین لا یؤ منون بالاخرة قلوبهم منکرة و هم مستکبرون (22)
لا جرم اءن الله یعلم ما یسرون و ما یعلنون إ نه لا یحب المستکبرین (23)


ترجمه :

19 - خداوند آنچه را پنهان میدارید و آنچه را آشکار مى سازید مى داند.
20 - معبودهائى را که غیر از خدا مى خوانند چیزى را خلق نمى کنند بلکه خودشان هم مخلوقند.
21 - آنها موجودات مرده اى هستند که هرگز استعداد حیات ندارند، و نمى دانند در چه زمانى عبادت کنندگانشان محشور مى شوند.
22 - معبود شما خداوند یگانه است ، اما آنها که به آخرت ایمان ندارند دلهایشان حق را انکار مى کند، و مستکبرند.
23 - قطعا خداوند از آنچه پنهان مى دارند و آنچه آشکار مى سازند با خبر است او مستکبران را دوست نم
تفسیر :
معبودهاى مرده و فاقد شعور!
از آنجا که در آیات گذشته به دو قسمت از مهمترین صفات خدا اشاره شد که هیچیک از آن در بتها و معبودهاى ساختگى نیستند (خالقیت موجودات ، و بخشیدن نعمتها) در نخستین آیات مورد بحث به سومین صفت معبود حقیقى اشاره مى شود که علم و دانائى است ، مى گوید: (و خداوند مى داند آنچه را پنهان مى دارید و آنچه را آشکار مى سازید) (و الله یعلم ما تسرون و ما تعلنون ).
پس چرا به دنبال بتها مى روید که نه کمترین سهمى در خالقیت جهان دارند، نه کوچکترین نعمتى به شما بخشیدهاند، و نه از اسرار درون و اعمال برون شما آگاهند؟ اینها چگونه معبودى هستند که فاقد همه صفات لازم و ارزشمندند؟!
بار دیگر روى مساءله خالقیت تکیه مى کند، ولى از آیه مشابه آن که قبلا داشتیم فراتر مى رود و مى گوید: (معبودهائى را که آنها مى خوانند نه تنها چیزى را خلق نمى کنند بلکه خودشان مخلوقند) (و الذین یدعون من دون الله لا یخلقون شیئا و هم یخلقون ).
تاکنون بحث در این بود که اینها خالق نیستند و به همین دلیل لایق عبادت نمى باشند اکنون مى گوید آنها خود مخلوقند، نیازمند و محتاجند، با این حال چگونه مى توانند تکیه گاه انسانها گردند و گروهى از کارشان بگشایند؟ این چه داورى ابلهانه اى است ؟!
از این گذشته (آنها موجودات مردهاى هستند که هرگز بوئى از حیات نبرده و نه استعداد آن را دارند) (اموات غیر احیاء).
آیا نباید معبود حداقل موجود زندهاى باشد، و از نیاز یا عبادت عابدانش آگاه گردد؟ بنابر این چهارمین صفت معبود حقیقى یعنى (حیات ) نیز در آنها به کلى منتفى است .
سپس اضافه مى کند (این بتها اصلا نمى دانند در چه زمانى عبادت کنندگانشان معبوث خواهند شد) (و ما یشعرون ایان یبعثون ).
اگر پاداش و جزا به دست آنها بود حداقل باید از رستاخیز بندگان خود با خبر باشند، با این نادانى چگونه لائق عبادتند؟
و این پنجمین صفتى است که معبود به حق باید داشته باشد و آنها فاقد آنند.
شاید بارها تاکنون گفتهایم که بت و بت پرستى در منطق قرآن مفهوم وسیعى دارد، بسیار وسیعتر از خدایان ساختگى از سنگ و چوب و فلزات .
هر موجود و هر کسى را که تکیه گاه خود در برابر خدا قرار دهیم و سر نوشت خود را دست او بدانیم او بت ما محسوب مى شود، به همین دلیل تمام آنچه در آیات فوق آمده درباره کسانى که امروز ظاهرا خداپرستند اما استقلال یک فرد مؤ من راستین را از دست داده و تکیه گاهى براى خود از بندگان ضعیف
انتخاب کرده اند و به صورت وابسته زندگى مى کنند، شامل مى شود.
آنهائى که تصور مى کنند قدرتهاى بزرگ جهان مى توانند تکیه گاه روزهاى تاریکشان باشند، هر چند این قدرتها جهنمى هستند و بیگانه از خدا، آنها نیز عملا بت پرست و مشرکند و باید به آنها گفت آیا این معبودهاى شما چیزى آفریده اند؟ آیا سرچشمه نعمتى هستند؟ آیا از اسرار درون و برون شما آگاهند؟ و آیا مى دانند شما چه زمانى مبعوث مى شوید تا جزا و کیفرتان بدهند؟ پس چرا آنها را همچون بت مى پرستید؟
به دنبال این استدلالات زنده و روشن بر نفى صلاحیت بتها، چنین نتیجه گیرى مى کنند؟ بنابر این معبود شما معبود واحدى است ) (الهکم اله واحد).
و از آنجا که ایمان به مبدا و معاد همه جا با یکدیگر قرین و لازم و ملزوم یکدیگرند بلافاصله اضافه مى کند: آنها که ایمان به آخرت ندارند (و طبعا ایمان درستى به مبدا نیز ندارند) دلهایشان حقیقت را انکار مى کند و در برابر حق مستکبرند (فالذین لا یؤ منون بالاخرة قلوبهم منکرة و هم مستکبرون ).
و گرنه دلائل توحید براى آنها که حق جو و متواضع در مقابل حقیقتند آشکار است ، و هم دلائل معاد، ولى خوى استکبار و عدم تسلیم در برابر حق سبب مى شود که آنها دائما حالت انکار و نفى به خود بگیرند، حتى حقائق حسى را نیز منکر شوند تا آنجا که این معنى به صورت حالت و ملکهاى در مى آید و با وجود آن هیچ سخن حق و دلیل و منطقى در آنها نفوذ نمى کند.
آیا دلائل زندهاى که در آیات قبل در زمینه عدم شایستگى بتها براى پرستش گذشت کافى نیست که هر ذى شعورى تصدیق کند بت لایق پرستش نیست ؟ ولى باز مى بینیم این جمعیت با کمال تعجب از پذیرفتن این حقیقت آشکار خوددارى مى کردند.
آخرین آیه مورد بحث بار دیگر روى علم خدا به غیب و شهود و پنهان و آشکار مجددا تکیه کرده ، مى گوید: (قطعا خداوند از آنچه پنهان میدارند و آنچه آشکار مى سازند با خبر است ) (لا جرم ان الله یعلم ما یسرون و ما یعلنون ).
این جمله در واقع تهدیدى است در برابر کفار و دشمنان حق که خدا از حال آنها هرگز غافل نیست ، نه تنها برون بلکه درونشان را هم مى داند و به موقع به حسابشان خواهد رسید.
آنها مستکبرند، و خداوند مستکبران را دوست نمى دارد (انه لا یحب المستکبرین ).
چرا که استکبار در برابر حق اولین نشانه بیگانگى از خدا است .
کلمه (لاجرم ) کلمهاى است مرکب از (لا) و (جرم ) که معمولا براى تاءکید و به معنى قطعا به کار مى رود، و گاهى به معنى لابد (ناچار) و حتى گاهى به معنى قسم استعمال مى شود، مثل این که میگوئیم (لا جرم لافعلن ) سوگند مى خورم که این کار را انجام مى دهم .
و اما اینکه چگونه این معانى از لاجرم استفاده شده از این جهت است که (جرم ) در اصل به معنى چیدن و قطع کردن میوه از درخت است ، و هنگامى که لا بر سر آن در آید مفهومش این مى شود که هیچ چیزى نمى تواند این موضوع را قطع کند، و از آن جلوگیرى نماید و به این ترتیب معنى مسلما و ناچار و گاهى سوگند از آن استفاده مى شود.
نکته ها :
مستکبران کیانند؟!
در چندین آیه از آیات قرآن استکبار به عنوان یک صفت ویژه کفار به کار رفته ، و از همه آنها استفاده مى شود، که منظور از آنها تکبر از قبول حق است .
در سوره نوح آیه 7 مى خوانیم : و انى کلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم و استغشوا ثیابهم و اصروا و استکبروا استکبارا: هنگامى که من این گروه بیایمان را دعوت میکنم تا مشمول عفو تو شوند انگشتها را در گوش گذارده و در زیر لباس ‍ خود را پنهان مى کنند، و در گمراهى اصرار مى ورزند و در برابر حق استکبار دارند.
و در سوره منافقین آیه 5 مى خوانیم : و اذا قیل لهم تعالوا یستغفر لکم رسول الله لووا رؤ سهم و راءیتهم یصدون و هم مستکبرون : و هنگامى که به آنها بگوئى بیائید تا رسول خدا براى شما آمرزش بطلبد، سرپیچى مى کنند و آنها را مى بینى که مردم را از راه حق باز مى دارند و استکبار مى ورزند.
و در سوره جاثیه آیه 8 درباره همین گروه میخوانیم : یسمع آیات الله تتلى علیه ثم یصر مستکبرا کان لم یسمعها: آیات خدا را که بر او خوانده مى شود مى شنود، اما چنان با حالت استکبار اصرار بر کفر دارد که گوئى آن آیات را هرگز نشنیده است !
و در حقیقت بدترین استکبار همان تکبر از قبول حق است ، چرا که تمام راههاى هدایت را به روى انسان مى بندد و تمام عمر در بدبختى و گناه و بى ایمانى مى ماند. على (علیه السلام ) در نهج البلاغه در خطبه قاصعه صریحا شیطان را
به عنوان (سلف المستکبرین ) پیشکسوت و سر سلسله مستکبران ) معرفى مى کند، چرا که او نخستین گام را در مخالفت با حق و عدم تسلیم در مقابل این واقعیت که آدم از او کاملتر است برداشت .
و به این ترتیب تمام کسانى که از پذیرش حق سر باز مى زنند، خواه از نظر مالى تهیدست باشند یا متمکن ، مستکبرند، ولى نمى توان انکار کرد که در بسیارى از اوقات تمکن زیاد مالى سبب مى شود که انسان از پذیرش حق خوددارى کند.
در روضه کافى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : و من ذهب یرى ان له على الاخر فضلا فهو من المستکبرین ، فقلت انما یرى ان له علیه فضلا بالعافیة اذا رآه مرتکبا للمعاصى ؟ فقال هیهات هیهات ! فلعله ان یکون قد غفر له ، ما اتى ، و انت موقوف تحاسب ، اما تلوت قصة سحرة موسى (علیهالسلام ).
(کسى که براى خود بر دیگرى امتیاز قائل است ، از مستکبران است - راوى حدیث مى گوید از امام پرسیدم که آیا مانعى دارد اگر انسان کسى را مشغول گناه ببیند، براى خود که مرتکب گناه نیست امتیازى بر او قائل باشد؟ امام فرمود اشتباه کردى ! چه بسا خدا سرانجام گناه او را ببخشد، ولى تو را در پاى حساب حاضر سازد، آیا قصه ساحران زمان موسى را در قرآن نخواندى ) (که یک روز به خاطر پاداش فرعون و تقرب به دربار او حاضر شدند در برابر پیامبر اولوا العزم پروردگار قیام کنند، ولى با دیدن چهره حق ناگهان تغییر مسیر دادند تا آنجا که در برابر تهدید فرعون به کشتن نیز مقاومت کردند و خدا آنها را مشمول عفو و رحمت خود قرار داد؟!).
آیه و ترجمه


و إ ذا قیل لهم ما ذا اءنزل ربکم قالوا اءسطیر الا ولین (24)
لیحملوا اءوزارهم کاملة یوم القیمة و من اءوزار الذین یضلونهم بغیر علم اءلا ساء ما یزرون (25)
قد مکر الذین من قبلهم فأ تى الله بنینهم من القواعد فخر علیهم السقف من فوقهم و اءتئهم العذاب من حیث لا یشعرون (26)
ثم یوم القیمة یخزیهم و یقول اءین شرکاءى الذین کنتم تشقون فیهم قال الذین اءوتوا العلم إ ن الخزى الیوم و السوء على الکفرین (27)
الذین تتوفئهم الملئکة ظالمى اءنفسهم فأ لقوا السلم ما کنا نعمل من سوء بلى إ ن الله علیم بما کنتم تعملون (28)
فادخلوا اءبوب جهنم خلدین فیها فلبئس مثوى المتکبرین (29)


ترجمه :

24 - و هنگامى که به آنها گفته شود پروردگار شما چه نازل کرده است ! مى گویند اینها (وحى الهى نیست ) همان افسانه هاى دروغین پیشینیان است .
25 - آنها باید روز قیامت بار گناهان خود را بطور کامل بر دوش کشند، و هم سهمى از گناهان کسانى را که بخاطر جهل گمراهشان ساختند، بدانید آنها بار سنگین بدى بر دوش مى کشند.
26 - کسانى که قبل از ایشان بودند (نیز) از این توطئه ها داشتند، ولى خداوند به سراغ شالوده (زندگى ) آنها رفت و آنرا از اساس ‍ ویران کرد، و سقف بر سرشان از بالا فرو ریخت ، و عذاب (الهى ) از آنجایى که نمى دانستند به سراغشان آمد!.
27 - سپس روز قیامت خدا آنها را رسوا مى سازد، و مى گوید شریکانى که شما براى من ساختید، و بخاطر آنها با دیگران دشمنى مى کردید کجا هستند؟ (در این هنگام ) عالمان مى گویند: رسوائى و بدبختى ، امروز بر کافران است .
28 - همانها که فرشتگان (قبض ارواح ) روحشان را مى گیرند در حالى که به خود ظلم کرده بودند، در این هنگام آنها تسلیم مى شوند (و مى گویند) ما کار بدى انجام نمى دادیم ، آرى خداوند به آنچه انجام مى دادید عالم است .
29 - اکنون از درهاى جهنم وارد شوید در حالى که جاودانه در آن خواهید بود، چه جاى بدى است جایگاه مستکبران ؟!
شان نزول
در تفسیر مجمع البیان مى خوانیم که بر طبق بعضى از روایات آیه نخست درباره مقتسمین (تبعیضگران ) که قبلا درباره آنها بحث شد نازل گردیده است ، آنها 16 نفر بودند که به چهار گروه تقسیم شدند و هر گروه چهار نفرى بر سر راه مردم در یکى از جاده هاى مکه در ایام حج ایستادند تا پیش از آنکه مردم وارد شوند ذهن آنها را نسبت به قرآن و اسلام بدبین سازند، و بگویند محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) دین و آئین تازهاى نیاورده بلکه همان افسانه هاى دروغین پیشینیان است .
تفسیر :
آنها که بار گناه دیگران را بر دوش مى کشند
در آیات گذشته سخن از مستکبران بود که هرگز در برابر حق تسلیم نمى شدند، بلکه کوشش داشتند به نحوى از زیر بار آن شانه خالى کنند.
و در این آیات منطق همیشگى این گروه بى ایمان منعکس شده است ، مى گوید: هنگامى که به آنها گفته شود پروردگار شما چه چیز نازل کرده است ؟ در پاسخ مى گویند اینها وحى الهى نیست ، همان افسانه هاى دروغین پیشینیان است (و اذا قیل لهم ما ذا انزل ربکم قالوا اساطیر الاولین ).
و با این تعبیر موذیانه دو مطلب را بیان مى داشتند نخست اینکه سطح فکر ما از این مسائل بسیار برتر است ، اینها افسانه اى بیش ‍ نیست که بر سرگرمى عوام الناس ساخته شده ، و از این گذشته تازگى ندارد زیرا اولین بار نیست که انسانى چنین سخنانى را اظهار مى دارد، حتى محمد از خود ابتکارى به خرج نداده همان اسطورههاى گذشتگان را تکرار مى کند.
(اساطیر) جمع (اسطوره ) به حکایات و داستانهاى خرافى و دروغین گفته مى شود، و این کلمه 9 بار در قرآن از زبان کفار بى ایمان در برابر انبیاء نقل شده است که غالبا براى توجیه مخالفت خود با دعوت رهبران الهى به این بهانه متوسل مى شدند، و عجب اینکه همیشه کلمه اساطیر را با (اولین ) توصیف مى کردند، تا ثابت کنند اینها تازگى ندارد، و حتى گاه مى گفتند اینها مهم نیست ما هم اگر بخواهیم مى توانیم مانند آن را بیاوریم
(آیه 31 - انفال ).
جالب اینکه مستکبران امروز نیز غالبا موذیانه براى فرار از حق و همچنین براى گمراه ساختن دیگران متوسل مى شوند، حتى در کتب جامعه شناسى شکل به اصطلاح علمى به آن داده اند و مذهب را زائیده جهل بشر و تفسیرهاى مذهبى را اسطوره ها مى نامند!
اما اگر درست به اعماق فکر آنها نفوذ کنیم مى بینیم مساءله چیز دیگر است ، آنها با مذاهب خرافى و ساختگى هرگز جنگ و ستیز ندارند، بلکه خود عامل پیدایش یا نشر آنند، مخالفت آنها تنها با مذاهب راستین است که افکار انسانها را بیدار مى کند، و زنجیرهاى استعمار را در هم مى شکند و سد راه مستکبران و استعمارگران است .
آنها مى بینند قبول تعلیمات مذهبى که اصول عدل و انصاف را پیشنهاد مى کند و با تبعیض و ستمگرى و هر گونه خودگامگى مى جنگد با نقشه هاى آنها مخالف است .
آنها مى بینند پذیرش دستورات اخلاقى مذهب با هوسهاى سرکش و آزادیهائى که مورد نظر آنها است سازگار نیست ، مجموع این جهات سبب مى شود که این سد و مانع را از سر راه خود بردارند، و حتما باید پاسخى براى مردم درست کنند، چه پاسخى از این بهتر که آنها را به نام اسطوره و افسانه دروغین معرفى کنند.
آنچه متاءسفانه آنها را در این برچسب زدن به مذهب تا حدى موفق مى کند خرافاتى است که گاهى افراد نادان و بى اطلاع ساخته و پرداخته و به نام مذهب قالب مى زنند، بر همه طرفداران مذهب راستین لازم است شدیدا با اینگونه خرافات به مبارزه برخیزند، و دشمنان را خلع سلاح کنند، این حقیقت را همه جا بنویسند و بگویند که اینگونه خرافات هیچگونه ارتباطى به مذاهب راستین
ندارد و دشمن نباید آن را دستاویز قرار دهد، و گرنه تعلیمات پیامبران هم در زمینه اصول عقائد مذهبى ، و هم در زمینه مسائل عملى آنچنان با عقل و منطق هماهنگ است که جائى براى اینگونه تهمتها وجود ندارد.
آیه بعد نتیجه اعمال این کوردلان را چنین بیان مى کند: اینها باید روز رستاخیز هم بار گناهان خود را به طور کامل بر دوش بکشند و هم سهمى از گناهان کسانى را که بخاطر جهل گمراه کرده اند! (لیحملوا اوزارهم کاملة یوم القیامة و من اوزار الذین یضلونهم بغیر علم ).
(بدانید آنها بدترین وزر و مسئولیت را بر دوش مى کشند) (الا ساء ما یزرون ).
چرا که گاهى گفتار آنها سبب گمراهى هزاران نفر مى شود، چقدر دشوار است که انسان هم بار گناهان خود را بر دوش کشد و هم بار گناهان هزاران نفر دیگر را، و هر گاه سخنان گمراه کننده آنها باقى بماند و سرچشمه گمراهى نسلها شود بار آنها نیز بر دوششان سنگینى مى کند!
جمله (لیحملوا) (باید این بار را بر دوش کشند) به صورت امر است ، مفهومش بیان نتیجه و عاقبت کار است ، درست همانند اینکه به کسى میگوئیم اکنون که این عمل خلاف را انجام دادى باید نتیجه آن را تحمل کنى و تلخى آن را بچشى (بعضى از مفسران نیز احتمال داده اند که لام لیحملوا لام عاقبت باشد).
(اوزار) جمع (وزر) به معنى بار سنگین و نیز به معنى گناه آمده است و اینکه به وزیر، وزیر گفته مى شود براى اینکه مسؤ لیت سنگینى به دوش میکشد.
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که چگونه قرآن گفته است قسمتى از بار گناهان کسانى را که گمراه کرده اند بر دوش دارند و نگفته همه بار گناهان آنها را، با اینکه در روایات مى خوانیم اگر کسى سنت بدى بگذارد تمام گناهان کسانى که به آن عمل کرده اند بر دوش مى کشد.
بعضى از مفسران در پاسخ این سؤ ال گفته اند که پیروان گمراه دو نوع گناه دارند گناهانى را که به عنوان پیروى از رهبرانشان مرتکب مى شوند، و گناهانى را که مستقلا دارند، آنچه بر دوش رهبران سنگینى مى کند نوع اول است .
و بعضى (من ) را در آیه فوق براى تبعیض نگرفته اند بلکه براى بیان اینکه گناهان پیروان بر دوش رهبران است دانسته اند.
ولى تفسیر دیگرى به نظر میرسد که از همه اینها دلچسب تر است ، و آن اینکه پیروان گمراه دو حالت دارند، گاهى آگاهانه به دنبال این رهبران منحرف مى افتند که نظیرش را در طول تاریخ فراوان دیدهایم ، در این صورت عامل گناه هم دستور رهبران است و هم تصمیم خودشان ، و در اینجا است که یک سهم از مسؤ لیت گناهانشان بر دوش رهبران است (بى آنکه چیزى از گناهان آنها کاسته شود).

و مرتبا وضع مادى خویش را با دیگران مقایسه مى کنند، و از کمبودهاى مادى در این مقایسه رنج مى برند هر چند آنها این امکانات را به بهاى از دست دادن ارزش انسانى و استقلال شخصیت به دست آورده باشند.
این طرز تفکر که نشانه عدم رشد کافى و احساس حقارت درونى و کمبود همت مى باشد، یکى از عوامل مؤ ثر عقب ماندگى در زندگى - حتى در زندگى مادى - خواهد بود.
کسى که در خود احساس شخصیت مى کند به جاى اینکه گرفتار چنین مقایسه زشت و رنج آورى شود، نیروى فکرى و جسمانى خویش را در راه رشد و ترقى خویشتن به کار مى گیرد، و به خود مى گوید من چیزى از دیگران کمتر ندارم و دلیلى ندارد که نتوانم از آنها پیشرفت بیشترى کنم ، من چرا چشم بمال و مقام آنها بدوزم من خودم بهتر و بیشتر تولید مى کنم .
اصلا زندگى مادى هدف و همت او نیست ، او آنرا مى خواهد اما تا آنجا که به معنویت او کمک کند و به دنبال آن مى رود اما تا آنجا که استقلال و آزادگى او را حفظ کند، نه حریصانه به دنبال آن مى دود و نه همه چیزش را با آن مبادله مى کند که این مبادله آزاد مردان و بندگان خدا نیست ، و نه کارى مى کند که نیازمند دیگران گردد.
در حدیثى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى خوانیم من رمى ببصره ما فى ید غیره کثر همه و لم یشف غیضه : (کسى که چشم خود را به آنچه در دست دیگران است بدوزد، همیشه اندوهگین و غمناک خواهد بود و هرگز آتش خشم در دل او فرو نمى نشیند)!.
3 - تواضع رهبر
در آیات قرآن کرارا به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) توصیه شده است که نسبت به مؤ منان متواضع ، مهربان و نرم و ملایم باشد، این منحصر به پیامبر اسلام نیست ، هر کس در شعاع وسیع یا محدودى وظیفه رهبرى بر دوش دارد این اصل را که از اصول اساسى مدیریت صحیح است باید به کار بندد، چرا که سرمایه بزرگ یک رهبر محبت و پیوند معنوى پیروانش با او است ، و این بدون تواضع و خوشروئى و خیر خواهى حاصل نمى شود، همیشه خشونت و قساوت رهبران عامل مهم تفرقه و پراکندگى مردم از گرد آنان است .
امیر مؤ منان على (علیهالسلام ) در نامه خود به محمد بن ابى بکر چنین مى فرماید فاخفض لهم جناحک و الن لهم جانبک و ابسط لهم وجهک و آس بینهم فى اللحظة و النظرة : (بالهاى خود را براى آنها فرود آر! و در برابر آنها نرمش کن و چهره خود را گشاده دار، و میان آنان حتى در نگاه کردن مساوات کن ).
4 - مقتسمین چه اشخاص هستند؟
برنامه هاى الهى بدون شک عموما حافظ منافع همه انسانها است ولى در ظاهر و نظر ابتدائى معمولا بعضى مطابق میل ما است ، و بعضى بر خلاف میل ما است ، و اینجاست که مؤ منان راستین از مدعیان دروغین شناخته مى شوند، گروه اول همه را در بست مى پذیرند حتى آنجا که ظاهرا به سود آنها نیست و مى گویند: کل من عند ربنا (همه از ناحیه خدا است )، و هیچگونه تجزیه و تقسیم و تبعیض در میان احکام الهى قائل نیستند.
اما آنها که دلهاى بیمارى دارند و حتى مى خواهند دین و حکم خدا را
به خدمت منافع خویش گیرند، تنها آن قسمتى را مى پذیرند که به سود آنهاست و بقیه را پشت سر مى افکنند، آنها آیات قرآن و حتى گاهى یک آیه را تجزیه مى کنند، بخشى را که در مسیر تمایل خود مى بینند قبول کرده ، و بخش دیگر را کنار مى گذارند.
این افتخار نیست که همچون بعضى از اقوام گذشته نغمه (نؤ من ببعض و نکفر ببعض ) ساز کنیم چرا که همه دنیا پرستان همین کار را مى کنند، آنچه معیار شناخت پیروان حق از طرفداران باطل است ، همان تسلیم در مقابل آن بخش از فرمانها است که با تمایلات و هوسها و منافع ظاهرى ما هماهنگ نیست ، اینجاست که سره از ناسره ، و مؤ من از منافق ، شناخته مى شوند.
علاوه بر آنچه در بالا گفتیم تفسیرهاى دیگرى نیز براى (مقتسمین ) ذکر کرده اند، حتى قرطبى در تفسیرش هفت تفسیر براى این کلمه ذکر کرده که بسیارى از آنها نامناسب به نظر مى رسد ولى بعضى را که بى مناسبت نیست ذیلا مى آوریم .
از جمله اینکه جمعى از سران مشرکان در ایام حج بر سر جاده ها و کوچه هاى مکه مى ایستادند و هر کدام از آنها به واردین سخنى درباره پیامبر و قرآن مى گفتند که آنها را بد بین سازند، بعضى مى گفتند او مجنون است و آنچه مى گوید ناموزون ، بعضى مى گفتند او ساحر است و قرآنش نیز بخشى از سحر او است ، بعضى او را شاعر مى خواندند و آهنگ روح بخش این آیات آسمانى را به دروغ ، شعر مى شمردند، بعضى پیامبر را کاهن معرفى مى کردند، و اخبار غیبى قرآن را، یکنوع کهانت ، و از این رو آنها را (مقتسمین ) نامیدند چرا که جاده و گذرگاه هاى مکه را میان خود با برنامه حساب شده اى تقسیم کرده بودند.
و مانعى ندارد که هم این تفسیر و هم تفسیرى که گفتیم هر دو، در مفهوم آیه جمع باشد.
آیه و ترجمه


فو ربک لنسلنهم اءجمعین (92)
عما کانوا یعملون (93)
فاصدع بما تؤ مر و اءعرض عن المشرکین (94)
إ نا کفینک المستهزءین (95)
الذین یجعلون مع الله إ لها ءاخر فسوف یعلمون (96)
و لقد نعلم اءنک یضیق صدرک بما یقولون (97)
فسبح بحمد ربک و کن من السجدین (98)
و اعبد ربک حتى یأ تیک الیقین (99)


ترجمه :

92 - به پروردگارت سوگند از همه آنها سؤ ال خواهیم کرد...
93 - از آنچه عمل مى کردند!
94 - آشکار آنچه را ماموریت دارى بیان کن و از مشرکان روى گردان (و به آنها اعتنا نکن )
95 - ما شر استهزا کنندگان را از تو دفع خواهیم کرد.
96 - آنها که با خدا معبود دیگرى قرار دادند اما به زودى مى فهمند.
97 - ما مى دانیم سینه تو از آنچه آنها مى گویند تنگ مى شود (و تو را سخت ناراحت مى کنند).
98 - (براى دفع ناراحتى آنان ) پروردگارت را تسبیح و حمد گو، و از سجده کنندگان باش .
99 - و پروردگارت را عبادت کن تا یقین (مرگ ) فرا رسد.
تفسیر :
مکتبت را آشکارا بگو!
در این آیات که آخرین آیات سوره (حجر) است نخست به سرنوشت (مقتسمین ) (تجزیه گران ) که در آیات قبل از آنها سخن به میان آمده بود مى پردازد و مى گوید: (سوگند به پروردگارت که ما بطور قطع از همه آنها سؤ ال خواهیم کرد) (فو ربک لنسئلنهم اجمعین )...
(از تمام کارهائى که انجام مى دادند) (عما کانوا یعملون ).
روشن است که سؤ ال خداوند براى کشف مطلب پنهان و پوشیده اى نیست ، چرا که او از اسرار درون و برون آگاه است ، و ذره اى در آسمان و زمین از علم بى پایان او مخفى نیست ، بنابراین سؤ ال مزبور به خاطر تفهیم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش ‍ پى ببرد، و یا به عنوان یکنوع مجازات روانى است ، چرا که بازجوئى از کارهاى خلاف ، آنهم تواءم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانى که انسان به حقایق نزدیکتر و آگاهتر مى شود، دردناک و زجرآور است ، بنابراین ، در حقیقت این پرسشها بخشى از مجازات آنهاست .
ضمنا عمومیت (عما کانوا یعملون ) نشان مى دهد که از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤ ال خواهد شد و این خود درسى است براى همه انسانها که لحظه اى از اعمال خود غافل نمانند، و اینکه بعضى از مفسران این سؤ ال را محدود مساءله توحید و ایمان به انبیاء و یا مربوط به معبودهاى مشرکان دانسته اند سخنى است بى دلیل بلکه مفهوم آیه کاملا تعمیم دارد.
و اما این سؤ ال که چگونه در آیه فوق خداوند تاکید بر مساءله سؤ ال مى کند در حالى که در سوره الرحمان آیه 39 مى خوانیم فیومئذ لا یسئل عن ذنبه انس و لا جان : در آن روز از هیچکس نه انسان و نه جن سؤ الى نمى شود پاسخش را سابقا گفته ایم که خلاصه آن این است : در قیامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤ ال مى شود، و در بعضى از مراحل سؤ ال و جوابى در کار نیست ، و مسائل خود بخود روشن است ، و یا اینکه سؤ ال زبانى وجود ندارد، چرا که طبق آیه 65 سوره یس بر دهان ها مهر گذارده مى شود، و تنها سؤ ال از اعضاى پیکر و حتى پوست بدن مى شود.
سپس فرمان قاطعى به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى دهد و مى گوید: در برابر هیاهوى مشرکان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساکت مباش ، بلکه (آشکار آنچه را ماءموریت دارى بیان کن ) و حقایق دین را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤ مر).
(و از مشرکان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنائى کن ) (و اعرض عن المشرکین ).
(فاصدع ) از ماده (صدع ) در لغت به معنى شکافتن به طور مطلق ، و یا شکافتن اجسام محکم است ، و از آنجا که با شکافتن چیزى درونش آشکار مى شود، این کلمه به معنى اظهار و افشا و آشکار کردن آمده است ، و به درد سر شدید هم (صداع ) مى گویند، به خاطر اینکه گوئى مى خواهد سر را از هم بشکافد!.
به هر حال اعراض از مشرکان در اینجا یا به معنى بى اعتنائى است ، و با ترک مبارزه و پیکار با آنها، زیرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله اى نرسیده بود که در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند.
سپس خداوند براى تقویت قلب پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به او اطمینان مى دهد که در برابر استهزاء کنندگان از وى حمایت مى کند، مى فرماید. (ما شر استهزاء کنندگان را از تو دفع کردیم ) (انا کفیناک المستهزئین ).
ذکر این جمله بصورت فعل ماضى با اینکه مربوط به آینده است ظاهرا اشاره بر حتمى بودن این حمایت است ، یعنى بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهیم کرد، و این مساءله اى است حتمى و تمام شده .
البته بعضى از مفسران ، حدیثى نقل کرده اند، که شش گروه (یا کمتر) هر کدام به نوعى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) را به باد استهزاء مى گرفتند و هرگاه او به دعوت بر مى خاست ، با سخنان خود تلاش مى کردند که مردم از اطراف وى متفرق شوند، ولى خداوند هر یک از آنها را به بلائى مبتلا ساخت و آنچنان در خود فرو رفتند که پیامبر را فراموش کردند (شرح ابتلاى آنها در بعضى از تفاسیر آمده است ).
سپس (مستهزئین ) را چنین توصیف مى کند: (آنها کسانى هستند که با خدا معبود دیگرى قرار مى دهند، ولى به زودى از نتیجه شوم کار خود آگاه خواهند شد) (الذین یجعلون مع الله الها آخر فسوف یعلمون ).
ممکن است این تعبیر اشاره به آن باشد که اینها کسانى هستند که افکار و اعمالشان خود مسخره است ، چرا که آنقدر نادانند که در برابر خداوندى که آفریننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشیده اند، با این حال مى خواهند تو را استهزاء کنند!
بار دیگر به عنوان دلدارى و تقویت هر چه بیشتر روحیه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) اضافه مى کند: (ما مى دانیم که سخنان آنها سینه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)
(و لقد نعلم انک یضیق صدرک بما یقولون ).
روح لطیف تو و قلب حساست ، نمى تواند اینهمه بدگوئى و سخنان کفر و شرک آمیز را تحمل کند و به همین دلیل ناراحت مى شوى .
ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان (به تسبیح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاکش سجده کن ) (فسبح بحمد ربک و کن من الساجدین )!
چرا که این تسبیح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان الله مى زداید، و از آن گذشته به تو نیرو و توان مى بخشد، نور و صفا مى دهد، روشنائى و جلا مى آفریند، پیوندت را با خدا محکم مى کند، اراده ات را نیرومند مى سازد، و به تو قدرت تحمل بیشتر و جهاد پیگیرتر و قدم را سختر مى بخشد.
لذا در روایات از ابن عباس مى خوانیم : هنگامى که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) غمگین مى شد به نماز بر مى خاست و (آثار این حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست )
و سرانجام آخرین دستور را در این زمینه به او مى دهد که دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار (و همواره او را بندگى کن تا یقین فرا رسد) (و اعبد ربک حتى یاتیک الیقین ).
معروف و مشهور در میان مفسران این است که منظور از (یقین ) در اینجا همان مرگ است و به این جهت مرگ ، یقین نامیده شده که یک امر مسلم است ، و انسان در هر چیز شک کند در مرگ نمى تواند تردید به خود راه دهد.
و یا اینکه به هنگام مرگ پرده ها کنار مى رود و حقایق در برابر چشم انسان آشکار مى شود، و حالت یقین براى او پیدا مى گردد.
در سوره مدثر آیه 46 و 47 از قول دوزخیان مى خوانیم : و کنا نکذب
بیوم الدین حتى اءتانا الیقین (ما همواره روز رستاخیز را تکذیب مى کردیم تا اینکه یقین (مرگ ما) فرا رسید.
از اینجا روشن مى شود که آنچه از بعضى از صوفیه نقل شده که آیه فوق را دستاویزى براى ترک عبادت قرار داده اند و گفته اند آیه مى گوید: عبادت کن تا زمانى که یقین فرا رسد، بنابراین بعد از حصول یقین نیازى به عبادت نیست ! گفتار بى اساس و بى پایه اى است ، چرا که اولا: به شهادت بعضى از آیات قرآن که در بالا اشاره کردیم یقین به معنى مرگ است ، که هم براى مؤ منان و هم براى دوزخیان ، براى همه خواهد بود.
ثانیا: مخاطب به این سخن ، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است ، و مقام یقین پیامبر بر همه محرز است آیا کسى مى تواند ادعا کند که داراى مقام یقین از نظر ایمان نبوده است .
و ثالثا: تواریخ متواتر نشان مى دهد که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترک نگفت و على (علیهالسلام ) در محراب عبادت کشته شد، و همچنین سایر امامان .
نکته ها :
1 - آغاز دعوت علنى اسلام
به طورى که از بعضى از روایات استفاده مى شود آیات (فاصدع بما تؤ مر و اعرض عن المشرکین انا کفیناک المستهزئین ) در مکه نازل شد ، بعد از آن که پیامبر اسلام سه سال مخفیانه دعوت کرد و عده قلیلى از نزدیکان پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به او ایمان آوردند که نخستین آنها، از زنان خدیجه . و از مردان على (علیهالسلام ) بود.
بدیهى است دعوت به توحید خالص و در هم ریختن نظام شرک و بت پرستى در آن زمان و در آن محیط کار عجیب و وحشتناکى بود و به همین جهت از همان آغاز این مساءله نمایان بود که گروهى به استهزاء بر مى خیزند به همین جهت خداوند به پیامبرش ‍ قوت قلب مى دهد که از انبوه دشمنان و استهزاء کنندگان نهراسد و دعوت خود را آشکارا و علنى سازد، و به یک مبارزه پیگیر منطقى در این راه دست بزند.
2 - تاءثیر توجه به خدا در قدرت روح
در زندگى انسان همیشه مشکلاتى بوده و هست و این طبیعت زندگى دنیا است ، و هر قدر انسان بزرگتر باشد این مشکلات بزرگتر است ، و از این رو مى توان به عظمت مشکلاتى که پیامبر در آن دعوت بزرگش با آن روبرو بود پى برد.
ولى مى بینیم خداوند به پیامبرش دستور مى دهد که براى کسب نیرو و سعه صدر بیشتر در برابر انبوه این مشکلات ، به تسبیح پروردگار و نیایش و سجده بر آستانش روى آورد، این نشان مى دهد که عبادت اثر عمیقى در تقویت روح و ایمان و اراده آدمى دارد.
از روایات مختلف نیز استفاده مى شود که پیشوایان بزرگ هنگامى که با بحرانها و مشکلات عظیم روبرو مى شدند به در خانه خدا مى رفتند و در پرتو عبادتش آرامش و نیرو مى یافتند.
3 - عبادت و تکامل
مى دانیم انسان موجودى است که بالاترین استعداد تکامل را دارد، از نقطه عدم آغاز به حرکت کرده ، و به سوى بى نهایت همچنان پیش مى رود و هرگز
چرخ تکامل او (هرگاه در مسیر باشد) متوقف نخواهد شد.
از طرفى مى دانیم عبادت مکتب عالى تربیت است ، اندیشه انسان را بیدار و فکر او را متوجه بى نهایت مى سازد، گرد و غبار گناه و غفلت را از دل و جان مى شوید، صفات عالى انسانى را در وجود او پرورش مى دهد ، روح ایمان را تقویت و آگاهى و مسئولیت به انسان مى بخشد.
و به همین دلیل ممکن نیست انسان لحظه اى در زندگى از این مکتب بزرگ تربیتى بى نیاز گردد، و آنها که فکر مى کنند، انسان ممکن است به جائى برسد که نیازى به عبادت نداشته باشد یا تکامل انسان را محدود پنداشته اند، و یا مفهوم عبادت را درک نکرده اند.
علامه طباطبائى در تفسیر (المیزان ) در این زمینه بیانى دارد که فشرده و خلاصه آنرا ذیلا مى آوریم : همه موجودات این جهان به سوى تکامل مى روند، و نوع انسان تکاملش در دل اجتماع صورت مى گیرد، به همین دلیل ذاتا اجتماعى آفریده شده است .
از طرفى اجتماع در صورتى مى تواند پرورش و تکامل انسان را تضمین کند که داراى احکام و قوانین منظمى باشد، و افراد مجتمع در پرتو احترام به آن قوانین ، امور خود را سامان دهند و از تصادمها پیشگیرى کنند و حدود مسئولیتها را مشخص نمایند.
و به تعبیر دیگر اگر جامعه انسانى صالح گردد، افراد مى توانند به هدف نهائى خویش در آن برسند و اگر فاسد شود افراد از این تکامل باز مى مانند.
این احکام و قوانین ، اعم از قوانین اجتماعى و یا عبادى ، در صورتى مؤ ثر خواهد بود که از طریق نبوت و وحى آسمانى گرفته شود.
این را نیز مى دانیم که احکام عبادى بخشى از این تکامل فردى و اجتماعى را تشکیل مى دهد:
و از اینجا روشن مى شود، تا جامعه انسانى بر پا است و زندگى او در این جهان ادامه دارد تکالیف الهى هم ادامه خواهد داشت ، و بر چیده شدن بساط تکلیف از انسان مفهومش فراموش کردن احکام و قوانین و نتیجه اش فساد مجتمع انسانى است !.
این نکته نیز قابل توجه است که اعمال نیک و عبادات سرچشمه حصول ملکات فاضله نفسانى است ، و هنگامى که این اعمال به حد کافى انجام گرفت و آن ملکات فاضله در نفس انسان قوت یافت ، آن ملکات نیز به نوبه خود سرچشمه اعمال نیک بیشتر و اطاعت و بندگى خدا خواهد شد.
و از اینجا روشن مى شود آنها که گمان کرده اند هدف از تکلیف ، تکمیل انسان است بنابر این هنگامى که انسان به کمال خود رسید، بقاء تکلیف معنى ندارد مغالطهاى بیش نیست چرا که اگر انسان دست از انجام تکالیف بردارد فورا جامعه رو به فساد خواهد گذاشت ، و در چنان جامعهاى چگونه یک فرد کامل مى تواند زندگى کند و اگر با داشتن ملکات فاضله دست از عبادت و بندگى خدا بردارد مفهومش تخلف این ملکات از آثار قطعى آنها است (دقت کنید). پایان سوره حجر

 

 

 


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت