تفسیرنمونه سوره ابراهیم(ع) (قسمت1)

سوره ابراهیم


مقدمه
داراى 52 آیه است که در مکه نازل شده (به استثناى آیات 28 و 29 که طبق گفته بسیارى از مفسران در مدینه در باره کشتگان مشرکان در بدر نازل گردیده است )

محتواى سوره
چنانکه از نام سوره پیدا است ، قسمتى از آن در باره قهرمان توحید ابراهیم بت شکن (بخش نیایشهاى او) نازل گردیده است .
بخش دیگرى از این سوره اشاره به تاریخ انبیاى پیشین همچون نوح ، موسى ، و قوم عاد و ثمود، و درسهاى عبرتى که در آنها نهفته است مى باشد.
مجموعه اینها بحثهاى فراوانى را که در این سوره در زمینه موعظه و اندرز و بشارت و انذار نازل گردیده تکمیل مى نماید.
و همانگونه که در غالب سوره هاى مکى مى خوانیم قسمت قابل ملاحظه اى نیز بحث از (مبدء) و (معاد) است ، که با راسخ شدن ایمان به آنها در قلب انسان ، روح و جان و سپس گفتار و کردار او، نور و روشنائى دیگرى پیدا مى کند و در مسیر حق و الله قرار مى گیرد.
خلاصه این سوره مجموعهاى است از بیان اعتقادات و اندرزها و موعظه ها و سرگذشتهاى عبرت انگیز اقوام پیشین و بیان هدف رسالت پیامبران و نزول کتب آسمانى .
فضیلت این سوره
از پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل شده است که فرمود: من قرء سورة ابراهیم و الحجر اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من عبد الاصنام و بعدد من لم یعبدها: کسى که سوره ابراهیم و حجر را بخواند، خداوند به تعداد هر یک از آنها که بت مى پرستیدند و آنها که بت نمى پرستیدند، ده حسنه به او مى بخشد.
همانگونه که بارها گفته ایم پاداشهائى که در باره تلاوت سوره هاى قرآن وارد شده پاداشى است در برابر خواندن توأ م با اندیشه و سپس عمل ، و از آنجا که در این سوره و همچنین سوره حجر، بحث از توحید و شرک و شاخه ها و فروع آن به میان آمده مسلما توجه و عمل به محتواى آنها چنان فضیلتى را نیز در بر خواهد داشت ، یعنى آدمى را به رنگ خود در مى آورد و شایسته چنان مقام و پاداشى مى کند.
آیه و ترجمه

 

بسم الله الرحمن الرحیم


الر کتب انزلنه الیک لتخرج الناس من الظلمت الى النور باذن ربهم الى صرط العزیز الحمید (1)
الله الذى له ما فى السموت و ما فى الارض و ویل للکفرین من عذاب شدید (2)
الذین یستحبون الحیوة الدنیا على الاخرة و یصدون عن سبیل الله و یبغونها عوجا اولئک فى ضلل بعید (3)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 - الر - این کتابى است که بر تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکیهاى (شرک و ظلم و طغیان ) به سوى روشنائى (ایمان و عدل و صلح ) به فرمان پروردگارشان درآورى ، به سوى راه خداوند عزیز و حمید.
2 - همان خدائى که آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است ، واى بر کافران از مجازات شدید.
3 - همانها که زندگى دنیا را بر آخرت ترجیح مى دهند و (مردم را) از راه الله باز مى دارند و مى خواهند راه حق را منحرف سازند آنها در گمراهى دورى هستند!
تفسیر :
بیرون آمدن از ظلمتها به نور!
این سوره همانند بعضى دیگر از سوره هاى قرآن با حروف مقطعه (الر) شروع شده است که تفسیر آن را در آغاز سوره هاى بقره ، آل عمران ، و اعراف بیان کردیم ، و نکته اى که تذکر آن را در اینجا لازم مى دانیم این است که از 29 مورد از سوره هاى قرآن که با حروف مقطعه آغاز شده است درست در 24 مورد از آنها بلافاصله سخن از قرآن مجید به میان آمده است که نشان مى دهد پیوندى میان این دو یعنى حروف مقطعه و قرآن برقرار است ، و ممکن است این پیوند همان باشد که در آغاز سوره بقره گفتیم ، خداوند مى خواهد با این بیان روشن کند که این کتاب بزرگ آسمانى با این محتواى پر عظمت که رهبرى همه انسانها را به عهده دارد از مواد ساده اى به نام (حروف الفبا) تشکیل یافته و این نشانه اهمیت این اعجاز است ، که برترین پدیده را از ساده ترین پدیده به وجود آورده !.
به هر حال بعد از ذکر حروف الف لام راء، مى فرماید این کتابى است که بر تو نازل کردیم به این منظور که مردم را از گمراهیها به سوى نور خارج کنى (کتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الى النور).
در حقیقت تمام هدفهاى تربیتى و انسانى ، معنوى و مادى نزول قرآن ، در همین یک جمله جمع است : بیرون ساختن از ظلمتها به نور! از ظلمت جهل به نور دانش ، از ظلمت کفر به نور ایمان ، از ظلمت ستمگرى و ظلم به نور عدالت ، از ظلمت فساد به نور صلاح ، از ظلمت گناه به نور پاکى و تقوى ، و از ظلمت پراکندگى و تفرقه و نفاق به نور وحدت .
جالب اینکه (ظلمت ) در اینجا (مانند بعضى دیگر از سوره هاى قرآن
به صورت جمع آمده و (نور) به صورت مفرد، اشاره به اینکه ، همه نیکیها و پاکیها و ایمان و تقوا و فضیلت در پرتو نور توحید یک حالت وحدت و یگانگى بخود مى گیرند و همه با یکدیگر مربوطند و متحد و در پرتو آن یک جامعه واحد و یک پارچه و پاک از هر نظر ساخته مى شود.
اما ظلمت همه جا مایه پراکندگى و تفرقه صفوف است ، ستمگران ، بدکاران و آلودگان به گناه و منحرف حتى در مسیرهاى انحرافى خود غالبا وحدت ندارند و با هم در حال جنگند.
و از آنجا که سرچشمه همه نیکیها، ذات پاک خداست ، و شرط اساسى درک توحید، توجه به همین واقعیت است بلافاصله اضافه مى کند: همه اینها به اذن پروردگارشان (پروردگار مردم ) مى باشد (باذن ربهم ).
سپس براى توضیح و تبیین بیشتر که منظور از این نور چیست ، مى فرماید: به سوى راه خداوند عزیز و حمید (الى صراط العزیز الحمید).
خداوندى که عزتش دلیل قدرت او است ، چرا که هیچکس توانائى غلبه بر او را ندارد، و حمید بودنش نشانه مواهب و نعمتهاى بى پایان او مى باشد، چرا که حمد و ستایش همیشه در برابر نعمتها و موهبتها و زیبائیها است .
در آیه بعد به عنوان معرفى خداوند، درسى از توحید بیان کرده مى گوید: همان خداوندى که آنچه در آسمان و زمین است از آن او است (الله الذى له ما فى السماوات و الارض ).
چرا همه چیز از آن او است ، چون آفریننده همه موجودات او است ، و به همین دلیل ، هم قادر و عزیز است و هم نعمت بخشنده و حمید.
و در پایان آیه توجه به مساله معاد (بعد از توجه به مبدء) مى دهد، و مى گوید: واى بر کافران از عذاب شدید، رستاخیز (و ویل للکافرین من عذاب شدید).
و در آیه بعد بلافاصله کافران را معرفى مى کند و با ذکر، سه قسمت از صفات آنها وضعشان را کاملا مشخص مى سازد بطورى که هر کس در اولین برخورد بتواند آنها را بشناسد نخست مى گوید آنها کسانى هستند که زندگى پست این جهان را بر زندگى آخرت مقدم مى شمرند (الذین یستحبون الحیوة الدنیا على الاخره ).
و به خاطر همین روحیه ، ایمان و حق و عدالت و شرف و آزادگى و سربلندى را که از ویژگیهاى علاقه مندان زندگى جهان دیگر است فداى منافع پست و شهوات و هوسهاى خود مى سازند.
سپس مى گوید: آنها به این مقدار هم قانع نیستند بلکه علاوه بر گمراهى خودشان سعى در گمراه ساختن دیگران هم دارند: آنها مردم را از راه خدا باز مى دارند (و یصدون عن سبیل الله ).
در حقیقت آنها در برابر راه (الله ) که راه فطرت است ، و انسان مى تواند با پاى خود آن را بپیماید سد و مانعهاى گوناگون ایجاد مى کنند، هوسها را
زینت مى دهند، مردم را تشویق به گناه مى نمایند، و از درستى و پاکى مى ترسانند.
ولى کار آنها تنها ایجاد سد و مانع در راه الله نیست ، بلکه علاوه بر آن سعى مى کنند آن را دگرگون نشان دهند (و یبغونها عوجا).
در واقع آنها با تمام قوا مى کوشند دیگران را همرنگ خود و هم مسلک خویش سازند به همین دلیل سعى دارند راه مستقیم الهى را کج کنند، و با افزودن خرافات ، و انواع تحریفها، و ابداع سنتهاى زشت و کثیف به این هدف برسند. روشن است این افراد با داشتن این صفات و اعمال در گمراهى بسیار دورى هستند (اولئک فى ضلال بعید).
همان گمراهى که بازگشتشان به راه حق بر اثر بعد و دورى مسافت به آسانى امکان پذیر نیست ولى اینها همه محصول اعمال خود آنها است !.
نکته ها :
1 - تشبیه ایمان و راه خدا، به نور
با توجه به اینکه نور لطیفترین موجود جهان ماده است ، و سرعت سیر آن بالاترین سرعتها و برکت و آثار آن در جهان ماده بیش از هر چیز دیگر است ، به طورى که مى توان گفت : سرچشمه همه مواهب و برکات مادى نور است روشن مى شود که تشبیه ایمان و گام نهادن در راه خدا، به آن ، تا چه اندازه پر معنى است .
نور مایه جمعیت ، و ظلمت عامل پراکندگى است ، نور نشانه زندگى و ظلمت نشانه مرگ است .
و به همین دلیل در قرآن مجید امور بسیار پر ارزش به نور تشبیه شده است .
از جمله عمل صالح است : یوم ترى المؤ منین و المؤ منات یسعى نورهم
بین ایدیهم و بایمانهم : روزى که مردان و زنان با ایمان را مى بینى که نورشان از پیش رو و سمت راست آنها حرکت مى کند (حدید - 12).
ایمان و توحید مانند الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور: (خداوند سرپرست کسانى است که ایمان آورده اند که آنها را از ظلمتها به نور هدایت مى کند) (بقره - 257).
و نیز قرآن تشبیه به نور شده است آنجا که مى فرماید فالذین آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئک هم المفلحون : آنها که ایمان به پیامبر آوردند و او را گرامى داشتند و یارى کردند و از نورى که بر او نازل شده است پیروى کردند آنها رستگارانند (اعراف - 157) و نیز آئین خدا و دین الهى به این موجود پر برکت تشبیه گردیده ، مانند یریدون ان یطفؤ ا نور الله بافواههم ...: (آنها مى خواهند نور خدا را با دهانشان خاموش سازند) (توبه - 32).
و از همه بالاتر از ذات پاک خداوند که برترین و والاترین وجود است بلکه هستى همگى پرتوى از وجود مقدس او است تعبیر به نور شده است آنجا که مى خوانیم : الله نور السماوات و الارض : خداوند نور آسمانها و زمین است (نور - 35).
و از آنجا که همه این امور به یک واقعیت باز مى گردند چرا که همه پرتوهائى از الله ، و ایمان به او، و گفته او، و راه او، مى باشند این کلمه در این موارد به صورت مفرد آمده است ، به عکس ظلمات که همه جا عامل تفرقه و پراکندگى است و لذا به صورت جمع که نشانه تعدد و تکثر است ذکر شده .
و از آنجا که ایمان به خدا و گام نهادن در طریق او، هم باعث حرکت است و هم موجب بیدارى ، و هم عامل اجتماع و وحدت و هم وسیله ترقى و پیشرفت ، این تشبیه از هر نظر رسا و پر محتوا و آموزنده است .
2 - تعبیر به (لتخرج ) در آیه نخست در واقع به دو نکته اشاره مى کند:
نخست اینکه قرآن مجید گرچه کتاب هدایت و نجات بشر است ولى نیاز به مجرى و پیاده کننده دارد، باید رهبرى همچون پیامبر باشد که به وسیله آن گمگشتگان راه حقیقت را از ظلمات بدبختى به نور سعادت هدایت کند، بنابراین حتى قرآن هم با آن عظمت بدون وجود رهبر و راهنما و مجرى و پیاده کننده حل همه مشکلات را نخواهد کرد.
دیگر اینکه تعبیر به خارج ساختن در واقع دلیل بر حرکت دادن توأ م با دگرگونى و تحول است ، گوئى مردم بى ایمان در یک جو و محیط بسته و تاریک قرار دارند و پیامبر و رهبر دست آنها را مى گیرد و به جو وسیعتر و روشن وارد مى سازد.
3 - جالب توجه اینکه آغاز این سوره با مساله هدایت مردم از ظلمات به نور شروع شده و پایان آن هم با مساله ابلاغ و انذار (مردم ) ختم گردیده است ، و این نشان مى دهد که هدف اصلى در هر حال خود مردم و سرنوشت آنها و هدایت آنهاست ، و در واقع ارسال پیامبران و انزال کتب آسمانى نیز همه براى وصول به همین هدف است .
آیه و ترجمه


و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم فیضل الله من یشاء و یهدى من یشاء و هو العزیز الحکیم (4)
و لقد ارسلنا موسى بایتنا ان اخرج قومک من الظلمت الى النور و ذکرهم بایئم الله ان فى ذلک لایت لکل صبار شکور (5)
و اذ قال موسى لقومه اذکروا نعمة الله علیکم اذ انجئکم من ءال فرعون یسومونکم سوء العذاب و یذبحون ابناءکم و یستحیون نساءکم و فى ذلکم بلاء من ربکم عظیم (6)
و اذ تاذن ربکم لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابى لشدید (7)


ترجمه :

4 - ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر به زبان قومش تا (حقایق را) براى آنها آشکار سازد، سپس خدا هر کس را بخواهد (و مستحق بداند) گمراه و هر کس را بخواهد (و شایسته بداند) هدایت مى کند، و او توانا و حکیم است .
5 - ما موسى را با آیات خود فرستادیم (و دستور دادیم ) قوم خود را از ظلمات به نور بیرون آر، و ایام الله را به آنها متذکر شو، در این ، نشانه هائى است براى هر صبر کننده شکرگزار.
6 - و بخاطر بیاور هنگامى را که موسى به قومش گفت نعمت خدا را بر خود به یاد داشته باشید، زمانى که شما را از (چنگال ) آل فرعون رهائى بخشید، همانها که شما را به بدترین وجهى عذاب مى کردند و پسرانتان را سر مى بریدند و زنانتان را (براى خدمتکارى ) زنده مى گذاشتند، و در این ، آزمایش بزرگى از طرف پروردگارتان بود.
7 - (همچنین ) بخاطر بیاورید هنگامى را که پروردگارتان اعلام داشت که اگر شکر گزارى کنید (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود و اگر کفران کنید مجازاتم شدید است !.
تفسیر :
روزهاى حساس زندگى
در آیات گذشته سخن از قرآن مجید و اثرات حیاتبخش آن بود، در نخستین آیه مورد بحث نیز همین موضوع در بعد خاصى تعقیب شده و آن وحدت لسان پیامبران و کتب آسمانى آنها با زبان نخستین قومى است که مبعوث به سوى آنها شده اند.
مى فرماید: ما هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر به زبان قوم خودش (و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ).
زیرا پیامبران در درجه اول با قوم خود، همان ملتى که از میان آنها برخاسته اند، تماس داشتند و نخستین شعاع وحى وسیله پیامبران بر آنها مى تابید، و نخستین یاران و یاوران آنها از میان آنان برگزیده مى شدند، بنابراین پیامبر باید به زبان آنها و لغت آنها سخن بگوید تا حقایق را به روشنى براى آنان آشکار سازد (لیبین لهم ).
در حقیقت در این جمله اشاره اى به این نکته نیز هست که دعوت پیامبران معمولا از طریق یک اثر مرموز و ناشناخته در قلوب پیروانشان منعکس نمى شد، بلکه از طریق تبیین و روشنگرى و تعلیم و تربیت با همان زبان معمولى و رائج صورت مى گرفته است .
سپس اضافه مى کند بعد از تبیین دعوت الهى براى آنها خداوند هر کس را بخواهد گمراه مى کند و هر کس را بخواهد هدایت مى نماید (فیضل الله من یشاء و یهدى من یشاء).
اشاره به اینکه هدایت و ضلالت در نهایت امر، کار پیامبران نیست ، کار آنها ابلاغ و تبیین است ، این خدا است که راهنمائى و هدایت واقعى بندگانش را در دست دارد.
ولى براى اینکه تصور نشود معنى این سخن جبر و الزام و سلب آزادى بشر است ، بلافاصله اضافه مى کند: او عزیز حکیم است (و هو العزیز الحکیم )
به مقتضاى عزت و قدرتش ، بر هر چیز تواناست ، و هیچکس را تاب مقاومت در برابر اراده او نیست ، اما به مقتضاى حکمتش ‍ بى جهت و بى دلیل کسى را هدایت و یا کسى را گمراه نمى سازد، بلکه گامهاى نخستین با نهایت آزادى اراده در راه سیر الى الله از ناحیه بندگان برداشته مى شود و سپس نور هدایت و فیض حق بر قلب آنها مى تابد همانگونه که در سوره عنکبوت آیه 69 که و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا: (آنها که در راه ما مجاهده کردند بطور قطع آنها را هدایت به راههاى خویش خواهیم کرد).
همچنین آنها که با لجاجت و تعصب و دشمنى با حق و غوطه ور شدن در شهوات و آلوده شدن به ظلم و ستم ، شایستگى هدایت را از خود سلب کرده اند، از فیض هدایت محروم ، و در وادى ضلالت ، گمراه مى شوند، همانگونه که مى فرماید: کذلک یضل الله من هو مسرف مرتاب : (این چنین خداوند گمراه مى کند هر اسرافکار آلوده به شک و تردید را) (غافر - 34).
و نیز مى فرماید: و ما یضل به الا الفاسقین : (خداوند با آن گمراه نمى کند مگر فاسقین را) (بقره - 26).
و نیز مى فرماید: و یضل الله الظالمین : (خداوند ستمگران را گمراه مى سازد) (ابراهیم - 27).
و به این ترتیب سرچشمه هدایت و ضلالت بدست خود ماست .
در آیه بعد به یکى از نمونه هاى ارسال پیامبران در مقابل طاغوتهاى عصر خود به منظور خارج کردن آنان از ظلمتها به نور اشاره کرده مى فرماید: ما موسى را با آیات خود (معجزات گوناگون ) فرستادیم و به او فرمان دادیم که
قوم خودت را از ظلمات به نور هدایت کن (و لقد ارسلنا موسى بایاتنا ان اخرج قومک من الظلمات الى النور).
همانگونه که در نخستین آیه این سوره خواندیم برنامه پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) نیز در بیرون آوردن مردم از ظلمات به سوى نور خلاصه مى شد و این نشان مى دهد که این همه پیامبران و انبیاى الهى بلکه همه رهبران معنوى انسانها است ، مگر بدیها، زشتیها، گمراهیها، انحرافها، ظلم و ستمها، استثمارها، ذلتها و زبونیها، فساد و آلودگیها چیزى جز ظلمت و تاریکى هست ؟ و مگر ایمان و توحید، پاکى و تقوا، آزادگى و استقلال سربلندى و عزت چیزى جز نور و روشنائى مى باشد، بنابراین درست قدر مشترک و جامع میان همه دعوتهاى رهبران الهى است .
سپس به یکى از ماموریتهاى بزرگ موسى اشاره کرده ، مى فرماید: (تو موظفى که ایام الهى و روزهاى خدا را بیاد قوم خود بیاورى ) (و ذکرهم بایام الله ).
مسلما همه روزها، ایام الهى است ، همانگونه که همه مکانها متعلق به خدا است ، اگر نقطه خاصى بنام بیت الله (خانه خدا) نامیده شد دلیل بر ویژگى آن است ، همچنین عنوان ایام الله مسلما اشاره به روزهاى مخصوصى است که امتیاز و روشنائى و درخشش فوق العادهاى دارد.
به همین جهت مفسران در تفسیر آن احتمالات مختلفى داده اند:
بعضى گفته اند اشاره به روزهاى پیروزى پیامبران پیشین و امتهاى راستین آنها مى باشد، و روزهائى که انواع نعمتهاى الهى بر اثر شایستگیها شامل حال
آنها مى باشد.
و بعضى گفته اند اشاره به روزهائى است که خداوند اقوام سرکش را به زنجیر عذاب میکشید و طاغوتها را با یک فرمان درو مى کرد!
و بعضى اشاره به هر دو قسمت دانسته اند.
اما اصولا نمى توان این تعبیر گویا و رسا را محدود ساخت ، ایام الله ، تمام روزهائى است که داراى عظمتى در تاریخ زندگى بشر است .
هر روز که یکى از فرمانهاى خدا در آن چنان درخشیده ، که بقیه امور را تحت الشعاع خود قرار داده ، از ایام الله است .
هر روز که فصل تازه اى در زندگى انسانها گشوده ، و درس عبرتى به آنها داده و ظهور و قیام پیامبرى در آن بوده ، یا طاغوت و فرعون گردنکشى در آن به قعر دره نیستى فرستاده شده ، خلاصه هر روز که حق و عدالتى بر پا شده و ظلم و بدعتى خاموش گشته ، همه آنها از ایام الله است .
و چنانکه خواهیم دید، در روایات ائمه معصومین در تفسیر این آیه نیز انگشت روى روزهاى حساسى گذاشته شده است .
در پایان آیه مى فرماید: (در این سخن و در همه ایام الله ، آیات و نشانه هائى است براى هر انسان شکیبا و پر استقامت و شکرگزار) (ان فى ذلک لایات لکل صبار شکور).
(صبار) و (شکور) هر دو صیغه مبالغه است که یکى فزونى صبر و استقامت را میرساند و دیگرى فزونى شکرگزارى نعمت ، اشاره به اینکه افراد با ایمان نه در مشکلات و روزهاى سخت دست و پاى خود را گم مى کنند، و تسلیم حوادث مى شوند، و نه در روزهاى پیروزى و نعمت گرفتار غرور و غفلت میگردند، و ذکر این دو بعد از اشاره به ایام الله گویا ناظر به همین مطلب است .
در آیه بعد به یکى از آن ایام الله و روزهاى درخشان و پربارى که در تاریخ بنى اسرائیل وجود داشته و ذکر آن تذکرى براى مسلمانان است ، اشاره کرده مى گوید: (به خاطر بیاورید هنگامى را که موسى به قوم خود گفت : نعمت خدا را متذکر شوید آن زمان که شما را از چنگال آل فرعون رهائى بخشید)
(و اذ قال موسى لقومه اذکروا نعمت الله علیکم اذ انجاکم من آل فرعون )
همان فرعونیان بیرحمى که (بدترین عذاب را بر شما تحمیل مى کردند، پسرانتان را سر مى بریدند و زنانتان را براى خدمت و کنیزى زنده نگه مى داشتند)
(یسومونکم سوء العذاب و یذبحون ابنائکم و یستحیون نسائکم ).
و این آزمایش بزرگى از پروردگارتان براى شما بود (و فى ذلکم بلاء من ربکم عظیم ).
چه روزى از این پربرکتتر که شر جمعیت خودکامه و سنگدل و استعمارگرى را از سر شما کوتاه کرد، همانها که بزرگترین جنایت را در حق شما قائل مى شدند، چه جنایتى از این برتر که پسران شما را همچون حیوانات سر مى بریدند (توجه داشته باشید که قرآن تعبیر به ذبح مى کند نه قتل ) و از این مهمتر نوامیس شما به صورت کنیزانى در چنگال دشمن بى آزرم بودند.
نه تنها در مورد بنى اسرائیل که در مورد همه اقوام و ملتها، روز رسیدنشان به آزادى و استقلال و کوتاه شدن دست طاغوتها از ایام الله است که باید همواره آن را به خاطر داشته باشند، خاطرهاى که توجه به آن از ارتجاع و بازگشت به وضع گذشته آنها را حفظ مى کند.
یسومونکم از ماده (سوم ) (بر وزن صوم ) در اصل به معنى دنبال چیزى رفتن و جستجوى آن نمودن است ، و به معنى تحمیل کارى بر دیگرى نمودن نیز آمده است بنابراین جمله یسومونکم سوء العذاب مفهومش این است که آنها
بدترین شکنجه ها و عذابها را بر شما بنى اسرائیل تحمیل مى کردند.
آیا این درد کوچکى است که نیروى فعال یک جمعیت را از میان ببرند و زنان آنها را بدون سرپرست ، به صورت کنیزانى در چنگال یک مشت افراد ظالم و ستمگر باقى بگذارند؟
ضمنا تعبیر به فعل مضارع (یسومون ) اشاره به این است که این کار مدتها ادامه داشت .
این نکته نیز قابل توجه است که سر بریدن پسران و کنیزى زنان و دختران را بوسیله (واو) بر (سوء العذاب ) عطف مى کند، در حالى که خود از مصداقهاى سوء العذاب است ، و این به خاطر اهمیت این دو عذاب بوده است ، و نشان مى دهد که قوم جبار و ستمگر فرعون شکنجهها و تحمیلات دیگرى نیز بر بنى اسرائیل داشته اند، اما از میان همه این دو شدیدتر و سختتر بوده است .
سپس اضافه مى کند که این را هم (به خاطر بیاورید که پروردگار شما اعلام کرد اگر شکر نعمتهاى مرا بجا آورید من بطور قطع نعمتهاى شما را افزون مى کنم و اگر کفران کنید عذاب و مجازات من شدید است ) (و اذ تاذن ربکم لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابى لشدید). این آیه ممکن است دنباله کلام موسى به بنى اسرائیل باشد که آنها را در برابر آن نجات و پیروزى و نعمتهاى فراوان دعوت به شکرگزارى کرد، و وعده فزونى نعمت به آنها داد، و در صورت کفران تهدید به عذاب نمود، و نیز ممکن است یک جمله مستقل و خطاب به مسلمانان بوده باشد، ولى به هر حال از نظر
نتیجه چندان تفاوت ندارد، زیرا اگر خطاب به بنى اسرائیل هم باشد به عنوان درسى سازنده براى ما در قرآن مجید آمده است .
جالب اینکه در مورد شکر با صراحت مى گوید لازیدنکم (مسلما نعمتم را بر شما افزون خواهم کرد) اما در مورد کفران نعمت نمى گوید شما را مجازات مى کنم بلکه تنها مى گوید عذاب من شدید است و این تفاوت تعبیر دلیل بر نهایت لطف پروردگار است .
نکته ها :
1 - یادآورى ایام الله
همانگونه که در تفسیر آیات فوق گفتیم اضافه (ایام ) به (الله )، اشاره به روزهاى سرنوشت ساز و مهم زندگى انسانها است که به خاطر عظمتش به نام (الله ) اضافه شده است ، و نیز به خاطر اینکه یک نعمت بزرگ الهى شامل حال قوم و ملتى شایسته و یا یک مجازات بزرگ و دردناک الهى دامنگیر ملتى سرکش و طغیانگر شده است ، که در هر دو صورت شایسته تذکر و یادآورى است .
در روایاتى که از ائمه معصومین به ما رسیده (ایام الله ) به روزهاى گوناگونى تفسیر شده است :
در حدیثى از امام باقر (علیهالسلام ) مى خوانیم که فرمود: ایام الله ، یوم یقوم القائم (علیهالسلام ) و یوم الکرة و یوم القیامه : (ایام الله روز قیام مهدى موعود و روز رجعت و روز قیامت است ).
و در تفسیر على بن ابراهیم آمده که ایام الله سه روز است ، روز قیام مهدى (علیهالسلام ) و روز مرگ و روز رستاخیز.
در حدیث دیگرى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى خوانیم : ایام الله نعمائه و بلائه ببلائه سبحانه : (ایام الله (روزهاى ) نعمتهاى او و آزمایشهاى او بوسیله بلاهاى او است ).
همانگونه که بارها گفته ایم هرگز این گونه احادیث دلیل بر انحصار نیست ، بلکه بیان قسمتى از مصداقهاى روشن است .
و به هر حال یادآورى روزهاى بزرگ (اعم از روزهاى پیروزى یا روزهاى سخت و طاقت فرسا) نقش مؤ ثرى در بیدارى و هشیارى ملتها دارد و با الهام از همین پیام آسمانى است که ما خاطره روزهاى بزرگى را که در تاریخ اسلام بوده همواره جاودان میداریم ، و هر سال براى تجدید این خاطره ها روزهاى معینى را اختصاص میدهیم ، که در آن به تاریخ گذشته باز میگردیم و درسهاى مهمى از آن مى آموزیم ، درسهائى که براى امروز ما فوق العاده مؤ ثر است .
و نیز در تاریخ معاصر خود، مخصوصا در تاریخ پرشکوه انقلاب اسلامى ایران روزهاى فوق العاده اى وجود دارد که مصداق زنده (ایام الله ) است ، و باید در هر سال خاطره آنها را زنده کرد که آمیخته با خاطره شهیدان ، رزمندگان ، مجاهدان و مبارزان بزرگ است ، و سپس از آنها الهام گرفت و میراث بزرگشان را پاسدارى کرد.
و بر همین اساس باید این روزهاى بزرگ در متن کتابهاى درسى در مدارس ما و در تعلیم و تربیت فرزندان ما داخل گردد، و وظیفه ذکرهم (آنها را یاد آورى کن ) در باره نسلهاى آینده نیز پیاده شود.
در قرآن مجید نیز کرارا ایام الله تذکر داده شده یعنى هم نسبت به بنى اسرائیل و هم نسبت به مسلمانها روزهاى نعمت و مجازات خاطر نشان گردیده .
2 - راه و رسم جباران
کرارا در آیات قرآن مى خوانیم که فرعونیان پسران بنى اسرائیل را سر مى بریدند و زنان آنها را زنده نگه مى داشتند، این تنها کار فرعون و فرعونیان نبود، بلکه در طول تاریخ شیوه هر استعمارگرى چنین بوده است که قسمتى از نیروهاى فعال و پرخاشگر و پر مقاومت را نابود مى کردند، و قسمت دیگرى را تضعیف کرده و در مسیر منافع خود به کار مى انداختند، که بدون این کار ادامه استعمار و استثمار براى آنها ممکن نبوده است .
ولى مهم این است که بدانیم گاهى حقیقتا پسران را نابود مى کنند، (همچون فرعونیان ) و گاهى از طریق مبتلا ساختن آنها به انواع اعتیاد به مواد مخدر، و مشروبات الکلى و غوطهور ساختن آنها در فحشاء، نیروى فعال آنها را از کار مى اندازند و از آنها مرده زنده نمائى میسازند، این همان چیزى است که مسلمانان باید به دقت مراقب آن باشند که اگر نسل جوان آنها با وسائل مختلف ، سرگرم شد و نیروى ایمان و قدرت جسمانى خود را از دست داد، باید بدانند که اسارت و بردگى براى آنها قطعى است .
3 - آزادى برترین نعمت
جالب اینکه در آیات فوق پس از ذکر ایام الله ، تنها روزى که صریحا روى آن انگشت گذاشته شده است ، روز نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان است (اذ انجاکم من آل فرعون ) با اینکه در تاریخ بنى اسرائیل ، روزهاى بزرگى که خداوند در پرتو هدایت موسى به آنها نعمتهاى بزرگ بخشید، فراوان بوده ، ولى ذکر (روز نجات ) در آیات مورد بحث دلیل بر اهمیت فوق العاده آزادى و استقلال در سرنوشت ملتها است .
آرى هیچ ملتى تا از وابستگى نرهد، و از چنگال اسارت و استثمار آزاد
نشود، نبوغ و استعداد خود را هرگز ظاهر نخواهد ساخت ، و در راه الله که راه مبارزه با هر گونه شرک و ظلم و بیدادگرى است گام نخواهد گذاشت ، و به همین دلیل رهبران بزرگ الهى ، نخستین کارشان این بود که ملت هاى اسیر را از اسارت فکرى و فرهنگى و سیاسى و اقتصادى آزاد سازند، سپس روى آنها کار کنند و برنامه هاى توحیدى و انسانى پیاده کنند.
4 - شکر مایه فزونى نعمت و کفر موجب فنا است
بدون شک خداوند در برابر نعمتهائى که به ما مى بخشد نیازى به شکر ما ندارد، و اگر دستور به شکرگزارى داده آن هم موجب نعمت دیگرى بر ما و یک مکتب عالى تربیتى است .
مهم این است که ببینیم حقیقت شکر چیست ؟ تا روشن شود که رابطه آن با افزونى نعمت از کجاست و چگونه مى تواند خود یک عامل تربیت بوده باشد.
حقیقت شکر تنها تشکر زبانى یا گفتن الحمد لله و مانند آن نیست ، بلکه شکر داراى سه مرحله است نخستین مرحله آن است که به دقت بیندیشیم که بخشنده نعمت کیست ؟ این توجه و ایمان و آگاهى پایه اول شکر است ، و از آن که بگذریم مرحله زبان فرا مى رسد، ولى از آن بالاتر مرحله عمل است ، شکر عملى آن است که درست بیندیشیم که هر نعمتى براى چه هدفى به ما داده شده است آنرا در مورد خودش صرف کنیم که اگر نکنیم کفران نعمت کرده ایم ، همانگونه که بزرگان فرموده اند: الشکر صرف العبد جمیع ما انعمه الله تعالى فیما خلق لاجله .
راستى چرا خدا به ما چشم داد؟ و چرا نعمت شنوائى و گویائى بخشید؟ آیا جز این بوده که عظمت او را در این جهان ببینیم ، راه زندگى را بشناسیم و با این وسائل در مسیر تکامل گام برداریم ؟ حق را درک کنیم و از آن دفاع نمائیم و با
باطل بجنگیم ، اگر این نعمتهاى بزرگ خدا را در این مسیرها مصرف کردیم ، شکر عملى او است ، و اگر وسیله اى شد براى طغیان و خودپرستى و غرور و غفلت و بیگانگى و دورى از خدا این عین کفران است !
امام صادق (علیهالسلام ) مى فرماید: ادنى الشکر رؤ یة النعمة من الله من غیر علة یتعلق القلب بها دون الله ، و الرضا بما اعطاه ، و ان لا تعصیه بنعمة و تخالفه بشى ء من امره و نهیه بسبب من نعمته : (کمترین شکر این است که نعمت را از خدا بدانى ، بى آنکه قلب تو مشغول به آن نعمت شود، و خدا را فراموش کنى ، و همچنین راضى بودن به نعمت او و اینکه نعمت خدا را وسیله عصیان او قرار ندهى ، و اوامر و نواهى او را با استفاده از نعمتهایش زیر پا نگذارى ).
و از اینجا روشن مى شود که شکر قدرت و علم و دانش و نیروى فکر و اندیشه و نفوذ اجتماعى و مال و ثروت و سلامت و تندرستى هر کدام از چه راهى است ؟ و کفران آنها چگونه است ؟
حدیثى که از امام صادق (علیهالسلام ) در تفسیر نور الثقلین نقل شده نیز دلیل روشنى بر این تفسیر است ، آنجا که مى فرماید: (شکر النعمة اجتناب المحارم شکر نعمت آنست که از گناهان پرهیز شود).
و نیز از اینجا رابطه میان شکر و فزونى نعمت روشن مى شود، چرا که هر گاه انسانها نعمتهاى خدا را درست در همان هدفهاى واقعى نعمت صرف کردند، عملا ثابت کرده اند که شایسته و لایقند و این لیاقت و شایستگى سبب فیض بیشتر و موهبت افزونتر مى گردد.
اصولا ما دو گونه شکر داریم ، (شکر تکوینى ) و (شکر تشریعى ).
(شکر تکوینى ) آن است که یک موجود از مواهبى که در اختیار دارد، براى نمو و رشدش استفاده کند، فى المثل باغبان مى بیند در فلان قسمت باغ درختان به خوبى رشد و نمو مى کنند و هر قدر از آنها پذیرائى بیشتر مى کند شکوفاتر مى شوند، همین امر سبب مى شود که باغبان همت بیشترى به تربیت آن بخش از باغ درختان بگمارد و مراقبت از آنها را به کارکنان خویش توصیه کند چرا که آن درختان به زبانحال فریاد میزنند اى باغبان ! ما لا یقیم ، ما شایسته ایم ، نعمتت را بر ما افزون کن ، و او هم به این ندا پاسخ مثبت مى دهد.
و اما در بخش دیگر از باغ درختانى را مى بیند که پژمرده شده اند، نه طراوتى ، نه برگى ، نه گلى نه سایه دارند و نه میوه و برى ، این کفران نعمت سبب مى شود که باغبان آنها را مورد بى مهرى قرار دهد، و در صورتى که این وضع ادامه پیدا کند، دستور مى دهد اره بر پاى آنها بگذارند چرا که :


(بسوزند چوب درختان بى بر



سزا خود همین است مر، بى برى را)


در جهان انسانیت نیز همین حالت وجود دارد با این تفاوت که درخت از خود اختیارى ندارد، و صرفا تسلیم قوانین تکوینى است ، اما انسانها با استفاده از نیروى اراده و اختیار و تعلیم و تربیت تشریعى ، مى توانند آگاهانه در این راه گام بگذارند.
بنابراین آنکس که نعمت قدرت را وسیله ظلم و طغیان قرار مى دهد به زبانحال فریاد میکشد خداوندا لایق این نعمت نیستم ، و آنکس ‍ که از آن در مسیر اجراى حق و عدالت بهره مى گیرد به زبانحال مى گوید پروردگارا شایسته ام افزون کن !
این واقعیت نیز قابل تردید نیست که ما هر وقت در مقام شکر الهى چه با فکر چه با زبان و چه با عمل بر مى آئیم ، خود این توانائى بر شکر در هر مرحله موهبت تازهاى است و به این ترتیب اقدام بر شکر، ما را مدیون نعمتهاى تازه او مى سازد و به
این ترتیب هرگز قادر نیستیم که حق شکر او را ادا کنیم همانگونه که در مناجات شاکرین از مناجاتهاى پانزده گانه امام سجاد (علیهالسلام ) مى خوانیم : کیف لى بتحصیل الشکر و شکرى ایاک یفتقر الى شکر، فکلما قلت لک الحمد وجب على لذلک ان اقول لک الحمد!: (چگونه میتوانم حق شکر ترا بجاى آورم در حالى که همین شکر من نیاز به شکرى دارد، و هر زمان که میگویم لک الحمد بر من لازم است که به خاطر همین توفیق شکرگزارى بگویم لک الحمد)!.
و بنابراین برترین مرحله شکرى که از انسان ساخته است این است که اظهار عجز و ناتوانى از شکر نعمتهاى او کند، همانگونه که در حدیثى از امام صادق (علیهالسلام ) مى خوانیم که فرمود: فیما اوحى الله عز و جل الى موسى اشکرنى حق شکرى فقال یا رب و کیف اشکرک حق شکرک و لیس من شکر اشکرک به الا و انت انعمت به على قال یا موسى الان شکرتنى حین علمت ان ذلک منى :
(خداوند به موسى (علیهالسلام ) وحى فرستاد که حق شکر مرا ادا کن ، عرض کرد پروردگارا! چگونه حق شکر تو را ادا کنم در حالى که هر زمانى شکر تو را بجا آورم این موفقیت خود نعمت تازه اى براى من خواهد بود، خداوند فرمود اى موسى الان حق شکر مرا ادا کردى چون میدانى حتى این توفیق از ناحیه من است ).


بنده همان به که ز تقصیر خویش



عذر به درگاه خدا آورد



ورنه سزاوار خداوندیش



کس نتواند که بجا آورد!


چند نکته مهم در زمینه شکر نعمت
1 - على (علیهالسلام ) در یکى از کلمات حکمت آمیز خود در نهج البلاغه مى فرماید: اذا وصلت الیکم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقلة الشکر: (هنگامى که
مقدمات نعمتهاى خداوند به شما مى رسد سعى کنید با شکرگزارى ، بقیه را به سوى خود جلب کنید، نه آنکه با کمى شکرگزارى آن را از خود برانید)!
2 - این موضوع نیز قابل توجه است که تنها تشکر و سپاسگزارى از خداوند در برابر نعمتهاى کافى نیست ، بلکه باید از کسانى که وسیله آن موهبت بوده اند نیز تشکر و سپاسگزارى نمود و حق زحمات آنها را از این طریق ادا کرد، و آنها را از این راه به خدمات بیشتر تشویق نمود، در حدیثى از امام على بن الحسین (علیهماالسلام ) مى خوانیم که فرمود: روز قیامت که مى شود خداوند به بعضى از بندگانش مى فرماید: آیا فلان شخص را شکرگزارى کردى ؟ عرض مى کند: پروردگارا من شکر تو را بجا آوردم ، مى فرماید: چون شکر او را بجا نیاوردى شکر مرا هم ادا نکردى ! سپس امام فرمود: اشکرکم لله اشکرکم للناس : (شکرگزارترین شما براى خدا آنها هستند که از همه بیشتر شکر مردم را بجا مى آورند).
3 - افزایش نعمتهاى خداوند که به شکرگزاران وعده داده شده ، تنها به این نیست که نعمتهاى مادى تازهاى به آنها ببخشد، بلکه نفس ‍ شکرگزارى که تواءم با توجه مخصوص به خدا و عشق تازهاى نسبت به ساحت مقدس او است خود یک نعمت بزرگ روحانى است که در تربیت نفوس انسانها، و دعوت آنان به اطاعت فرمانهاى الهى ، فوق العاده مؤ ثر است ، بلکه شکر ذاتا راهى است براى شناخت هر چه بیشتر خداوند، و به همین دلیل علماى عقائد در علم کلام براى اثبات (وجوب معرفه الله ) (شناخت خدا) از طریق وجوب شکر منعم (نعمت بخش ) وارد شده اند.
4 - احیاى روح شکرگزارى در جامعه و ارج نهادن و تقدیر و سپاسگذاز آنها
که با علم و دانش خود و یا با فداکارى و شهادت ، یا با سایر مجاهدات در طریق پیشبرد اهداف اجتماعى خدمت کرده اند یک عامل مهم حرکت و شکوفائى و پویائى جامعه است .
در اجتماعى که روح تشکر و قدردانى مرده کمتر کسى علاقه و دلگرمى به خدمت پیدا مى کند، و به عکس آنها که بیشتر قدردانى از زحمات و خدمات اشخاص مى کنند، ملتهائى بانشاطتر و پیشروترند.
توجه به همین حقیقت سبب شده است که در عصر ما به عنوان قدردانى از زحمات بزرگان گذشته در صدمین سال ، هزارمین سال ، زاد روز، و در هر فرصت مناسب دیگر، مراسمى براى بزرگداشت آنها بگیرند و ضمن سپاسگزارى از خدماتشان مردم را به حرکت و تلاش بیشتر دعوت کنند.
فى المثل در انقلاب اسلامى کشور ما که پایان یک دوران تاریک دو هزار و پانصد ساله و آغاز دوران جدیدى بود، وقتى میبینیم همه سال و هر ماه بلکه هر روز، خاطره شهیدان انقلاب زنده مى شود و بر آنها درود میفرستند و به تمام کسانى که به آنها منسوبند احترام میگذارند و به خدماتشان ارج مینهند، این خود سبب مى شود که عشق و علاقه به فداکارى در دیگران پرورش یابد و سطح فداکارى مردم بالاتر رود، و به تعبیر قرآن شکر این نعمت باعث فزونى آن خواهد شد، و از خون یک شهید هزاران مجاهد میروید و مصداق زنده لازیدنکم مى شود!
آیه و ترجمه


و قال موسى ان تکفروا انتم و من فى الارض جمیعا فان الله لغنى حمید (8)
الم یاتکم نبؤ ا الذین من قبلکم قوم نوح و عاد و ثمود و الذین من بعدهم لا یعلمهم الا الله جاءتهم رسلهم بالبینت فردوا ایدیهم فى افوههم و قالوا انا کفرنا بما ارسلتم به و انا لفى شک مما تدعوننا الیه مریب (9)
قالت رسلهم افى الله شک فاطر السموت و الارض یدعوکم لیغفر لکم من ذنوبکم و یؤ خرکم الى اءجل مسمى قالوا ان انتم الا بشر مثلنا تریدون ان تصدونا عما کان یعبد ءاباونا فاتونا بسلطن مبین (10)


ترجمه :

8 - موسى (به بنى اسرائیل ) گفت اگر شما و همه مردم روى زمین کافر شوید (به خدا زیانى نمیرسد) چرا که خداوند بى نیاز و شایسته ستایش است .
9 - آیا خبر آنها که پیش از شما بودند به شما نرسیده : قوم نوح و عاد و ثمود و آنها که پس از ایشان بودند، همانها که جز خداوند از آنان آگاه نیست ، پیامبرانشان با دلائل روشن به سوى آنها آمدند، ولى آنها (از روى تعجب و استهزا) دست بر دهان گرفتند و گفتند که ما به آنچه شما مامور آن هستید کافریم ، و نسبت به آنچه ما را به سوى آن میخوانید تردید داریم !
10 - رسولان آنها گفتند آیا در خدا شک است ؟! خدائى که آسمانها و زمین را آفریده ؟! او که شما را دعوت مى کند تا گناهانتان را ببخشد، و تا موعد مقررى شما را باقى گذارد، آنها گفتند (ما اینها را نمیفهمیم همین اندازه میدانیم ) شما
انسانهائى همانند ما هستید و میخواهید ما را از آنچه پدرانمان مى پرستیدند باز دارید، شما دلیل روشنى براى ما بیاورید!
تفسیر :
آیا در خدا شک است ؟
نخستین آیه مورد بحث تایید و تکمیلى است براى بحث شکرگزارى و کفران که در آیه قبل گذشت ، و آن در ضمن سخنى از زبان موسى بن عمران نقل شده است ، مى فرماید: (موسى به بنى اسرائیل یادآور شد که اگر شما و تمام مردم روى زمین کافر شوید (و نعمت خدا را کفران کنید) هیچ زیانى به او نمى رسانید چرا که او بى نیاز و ستوده است ) (و قال موسى ان تکفروا انتم و من فى الارض جمیعا فان الله لغنى حمید).
در حقیقت شکر نعمت و ایمان آوردن به خدا مایه افزونى نعمت شما و تکامل و افتخار خودتان است و گر نه خداوند آنچنان بى نیاز است که اگر تمام کائنات کافر گردند، بر دامان کبریائى او گردى نمى نشیند، چرا که او از همگان بى نیاز است ، و حتى احتیاج به تشکر و ستایش ندارد چرا که او ذاتا ستوده (حمید) است .
اگر او نیازى در ذات پاکش راه داشت ، واجب الوجود نبود، و بنابراین مفهوم غنى بودن او آن است که همه کمالات در او جمع است ، و کسى که چنین است ذاتا ستوده است زیرا معنى (حمید) چیزى جز این نیست که کسى شایسته (حمد) باشد.
سپس به سرنوشت گروههائى از اقوام گذشته در طى چندین آیه میپردازد، همانها که در برابر نعمتهاى الهى راه کفران را پیش گرفتند، و در برابر دعوت رهبران الهى به مخالفت و کفر برخاستند و منطق آنان و سرانجام کار آنها را شرح مى دهد تا تاکیدى باشد بر آنچه در آیه قبل گفته شد، مى فرماید: (آیا خبر کسانى که قبل از شما بودند به شما نرسیده )؟ (الم یاتکم نبؤ ا الذین من قبلکم ).
این جمله ممکن است دنباله گفتار موسى بوده باشد که در آیه قبل آمده ، و ممکن است بیان مستقلى از ناحیه قرآن خطاب به مسلمانان باشد، و از نظر نتیجه تفاوت چندانى ندارد، سپس اضافه مى کند (اقوامى همچون قوم نوح و عاد و ثمود و آنها که بعد از آنان بودند) (قوم نوح و عاد و ثمود و الذین من بعدهم ).
(همانها که جز خدا آنانرا نمیشناسد و از اخبار آنها کسى غیر او آگاه نیست ) (لا یعلمهم الا الله ).
بدون شک قسمتى از اخبار قوم نوح و عاد و ثمود و همچنین اقوامى که بعد از آنها بودند به ما رسیده ولى مسلما قسمت بیشترى به ما نرسیده که تنها خدا از آنها آگاه است ، آنقدر اسرار و خصوصیات و جزئیات در تواریخ اقوام گذشته وجود داشته که شاید آنچه به ما رسیده در برابر آنچه نرسیده بسیار کم و ناچیز باشد.
سپس به عنوان توضیحى در زمینه سرگذشت آنها مى گوید: (پیامبرانشان با دلائل روشن به سوى آنها آمدند ولى آنها از سر تعجب و انکار دست بر دهان گذاشتند و گفتند ما به آنچه شما به خاطر آن فرستاده شده اید کافریم ) (جائتهم رسلهم بالبینات فردوا ایدیهم فى افواههم و قالوا انا کفرنا بما ارسلتم به )
چرا که (ما در باره آنچه شما ما را به سوى آن دعوت مى کنید، شک و تردید داریم ) و با این شک و تردید چگونه امکان دارد، دعوت شما را بپذیریم ! (و انا لفى شک مما تدعوننا الیه مریب ).
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که آنها نخست ابراز کفر و بیایمانى نسبت به پیامبران کردند، ولى به دنبال آن ، اظهار داشتند که ما در شکیم و با کلمه مریب نیز آنرا تکمیل نمودند این دو چگونه با هم سازگار است ؟
پاسخ این است که بیان تردید در حقیقت علتى است براى عدم ایمان زیرا ایمان آوردن نیاز به یقین دارد، و شک مانع آن است .
از آنجا که در آیه قبل گفتار مشرکان و کافران را در زمینه عدم ایمانشان که استناد به شک و تردید کرده بودند بیان شده ، در آیه بعد بلافاصله با دلیل روشنى که در عبارت کوتاهى آمده شک آنها را نفى مى کند و چنین مى گوید:
(پیامبرانشان به آنان گفتند آیا در وجود خدائى که آفریننده آسمانها و زمین است شکى است )؟! (قالت رسلهم ا فى الله شک فاطر السماوات و الارض )(فاطر) گر چه در اصل به معنى شکافنده است ، ولى در اینجا کنایه از (آفریننده ) مى باشد، آفریننده اى که با برنامه حساب شده اش چیزى را مى آفریند و سپس آنرا حفظ و نگهدارى مى کند، گوئى ظلمت عدم با نور هستى به برکت وجودش از هم شکافته مى شود، همانگونه که سپیده صبح پرده تاریک شب را میدرد، و همانگونه که شکوفه خرما غلافش را از هم میشکافد و خوشه نخل از آن سر بر مى آورد (و لذا عرب به آن (فطر) (بر وزن شتر) مى گوید).
این احتمال نیز وجود دارد که (فاطر) اشاره به شکافتن توده ابتدائى ماده جهان باشد که در علوم روز مى خوانیم که مجموع ماده عالم یک واحد به هم پیوسته بود سپس شکافته شد و کرات آشکار گشت .
به هر حال قرآن در اینجا مانند غالب موارد دیگر براى اثبات وجود و صفات خدا تکیه بر نظام عالم هستى و آفرینش آسمانها و زمین مى کند، و مى دانیم در مساله خداشناسى هیچ دلیلى زنده تر و روشنتر از آن نیست .
چرا که این نظام شگرف ، هر گوشه اى از آن مملو از اسرارى است که به زبان حال فریاد میزند: جز یک قادر حکیم و عالم مطلق ، قدرت چنین طراحى ندارد، و به همین دلیل هر قدر علم و دانش بشر پیشرفت بیشترى مى کند، دلائل بیشترى از این نظام آشکار مى گردد که ما را به خدا هر لحظه نزدیکتر مى سازد.
راستى قرآن چه شگفتیها دارد؟ تمام بحث خداشناسى و توحید را در همین یک جمله که به صورت استفهام انکارى ذکر شده اشاره کرده است افى الله شک فاطر السماوات و الارض جمله اى که براى تجزیه و تحلیل و بحث گسترده اش ، هزاران کتاب کافى نیست .
قابل توجه اینکه مطالعه اسرار هستى و نظام آفرینش ، تنها ما را به اصل وجود خدا هدایت نمى کند بلکه صفات او مانند علم و قدرت و حکمت و ازلیت و ابدیت او، از این مطالعه نیز روشن مى شود.
سپس به پاسخ دومین ایراد منکران مى پردازد که ایراد به مساله رسالت پیامبران است (زیرا آنها هم در اصل خداشناسى تردید داشتند و هم در دعوت پیامبر) و مى فرماید: این مسلم است که آفریدگار دانا و حکیم ، هرگز بندگانش را بدون رهبر، رها نمى کند، بلکه از شما با فرستادن پیامبران دعوت مى کند تا از گناه و آلودگیها پاکتان سازد و گناهانتان را ببخشند (یدعوکم لیغفر لکم من ذنوبکم ).
و علاوه بر این (شما را تا زمان معینى نگهدارد) تا راه تکامل خویش را بپیمائید و حد اکثر بهره لازم را از این زندگى ببرید (و یؤ خرکم الى اجل مسمى ).
در حقیقت دعوت پیامبران براى دو هدف بوده ، یکى آمرزش گناهان و به تعبیر دیگر پاکسازى روح و جسم و محیط زندگى بشر، و دیگر ادامه حیات تا زمان مقرر که این دو در واقع علت و معلول یکدیگرند، چه اینکه جامعه اى مى تواند به حیات خود ادامه دهد که از گناه و ظلم پاک باشد.
در طول تاریخ جوامع بسیارى بوده اند که بر اثر ظلم و ستم و هوسبازى و انواع گناهان به اصطلاح جوانمرگ شدند، و به تعبیر قرآن به (اجل مسمى ) نرسیدند.
در حدیث جامع و جالبى نیز از امام صادق (علیهالسلام ) مى خوانیم من یموت بالذنوب اکثر مما یموت بالاجال ، و من یعیش بالاحسان اکثر ممن یعیش بالاعمال آنها که با گناه میمیرند بیش از آنها هستند که با اجل طبیعى از دنیا میروند و آنها که با نیکى زنده میمانند (و طول عمر مییابند) بیش از آنها هستند که به عمر معمولى باقى مى مانند).
و نیز از امام صادق (علیهالسلام ) نقل شده ان الرجل یذنب الذنب فیحرم صلوة اللیل و ان العمل السیى ء اسرع فى صاحبه من السکین فى اللحم : (گاهى انسان گناه
مى کند و از اعمال نیکى همچون نماز شب باز میماند (بدانید) کار بد در فناى انسان از کارد در گوشت سریعتر اثر مى کند.
ضمنا از این آیه به خوبى استفاده مى شود که ایمان به دعوت انبیاء و عمل به برنامه هاى آنها جلو (اجل معلق ) را مى گیرد و حیات انسان را تا (اجل مسمى ) ادامه مى دهد (چون مى دانیم انسان داراى دو گونه اجل است یکى سر رسید نهائى عمر یعنى همان مدتى که آخرین توانائى بدن براى حیات است ، و دیگر اجل معلق یعنى پایان یافتن عمر انسان بر اثر عوامل و موانعى در نیمه راه ، و این غالبا بر اثر اعمال بیرویه خود او و آلودگى به انواع گناهان است که در این زمینه در ذیل آیه 2 سوره انعام بحث کرده ایم ).
ولى با اینهمه باز کفار لجوج این دعوت حیاتبخش که آمیخته با منطق روشن توحید بود نپذیرفتند و با بیانى که آثار لجاجت و عدم تسلیم در برابر حق از آن میبارید، به پیامبران خود چنین پاسخ گفتند: (شما جز بشرى مثل ما نیستید)!
(قالوا ان انتم الا بشر مثلنا).
به علاوه (شما میخواهید ما را از آنچه نیاکان ما مى پرستیدند باز دارید)
(تریدون ان تصدونا عما کان یعبد آباؤ نا).
از همه اینها گذشته (شما دلیل روشنى براى ما بیاورید) (فاتونا بسلطان مبین ).
ولى بارها گفته ایم (و قرآن هم با صراحت بیان کرده ) که بشر بودن پیامبران نه تنها مانع نبوت آنها نبوده بلکه کامل کننده نبوت آنها است ، و آنها که این موضوع را دلیلى بر انکار رسالت انبیاء میگرفتند هدفشان بیشتر بهانه جوئى بود.
همچنین تکیه بر راه و رسم نیاکان با توجه به این حقیقت که معمولا دانش
آیندگان بیش از گذشتگان است ، چیزى جز یک تعصب کور و خرافه بیارزش نمیتواند باشد.
و از اینجا روشن مى شود اینکه تقاضا داشتند دلیل روشنى اقامه بشود به خاطر این نبوده که پیامبران فاقد آن بوده اند، بلکه کرارا در آیات قرآن مى خوانیم که بهانه جویان دلائل روشن و سلطان مبین را انکار مى کردند، و هر زمان پیشنهاد معجزه و دلیل تازه اى مینمودند تا راه فرارى براى خود پیدا کنند.
به هر حال در آیات آینده مى خوانیم که پیامبران چگونه پاسخ آنها را دادند.
آیه و ترجمه


قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلکم و لکن الله یمن على من یشاء من عباده و ما کان لنا اءن ناءتیکم بسلطن الا باذن الله و على الله فلیتوکل المؤ منون (11)
و ما لنا الا نتوکل على الله و قد هدئنا سبلنا و لنصبرن على ما ءاذیتمونا و على الله فلیتوکل المتوکلون (12)


ترجمه :

11 - پیامبرانشان به آنها گفتند درست است که ما بشرى همانند شما هستیم ولى خداوند بر هر کس از بندگانش بخواهد (و شایسته ببیند) نعمت مى بخشد (و مقام رسالت عطا مى کند) و ما هرگز نمیتوانیم معجزه اى جز به فرمان خدا بیاوریم (و از تهدیدهاى شما نمى هراسیم ) و افراد با ایمان باید تنها بر خدا توکل کنند.
12 - چرا ما بر خدا توکل نکنیم با اینکه ما را به راههاى (سعادت ) مان رهبرى کرده ، و ما به طور مسلم در برابر آزارهاى شما صبر خواهیم کرد (و دست از انجام رسالت خویش برنمیداریم ) و توکل کنندگان باید فقط بر خدا توکل کنند!.
تفسیر :
تنها بر خدا توکل کنید
در این دو آیه پاسخ پیامبران را از بهانه جوئیهاى مخالفان لجوج که در آیات گذشته آمده مى خوانیم .
در مقابل ایراد آنها که میگفتند: چرا از جنس بشر هستید، (پیامبران به آنها در مقابل ایراد آنها گفتند مسلما ما تنها بشرى همانند شما هستیم ، ولى خدا بر هر کس بخواهد از بندگانش منت میگذارد و موهبت رسالت را به آنها میبخشد)
(قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلکم و لکن الله یمن على من یشاء من عباده ).
یعنى فراموش نکنید اگر فرضا به جاى بشر، فرشته اى انتخاب مى شد، باز فرشته از خودش چیزى ندارد، تمام مواهب از جمله موهبت رسالت و رهبرى از سوى خدا است ، آنکس که مى تواند چنین مقامى را به فرشته اى بدهد مى تواند به انسانى بدهد.
بدیهى است بخشیدن این موهبت از ناحیه خداوند بیحساب نیست و بارها گفته ایم که مشیت خدا با حکمت او هماهنگ است ، یعنى هر جا مى خوانیم : خدا به هر کس بخواهد... مفهومش این است هر کس را شایسته بداند درست است که مقام رسالت بالاخره موهبت الهى است ، ولى آمادگیهائى در شخص پیامبر نیز حتما وجود دارد.
سپس به پاسخ سؤ ال سوم میپردازد بى آنکه از ایراد دوم پاسخ گوید گوئى ایراد دوم آنها در زمینه استناد به سنت نیاکان آنقدر سست و بى اساس بوده که هر انسان عاقلى با کمترین تامل جواب آن را میفهمد، به علاوه در آیات دیگر قرآن ، پاسخ این سخن داده شده است .
آرى در پاسخ سؤ ال سوم چنین مى گوید که آوردن معجزات ، کار ما نیست که به صورت یک خارقالعاده گر گوشه اى بنشینیم و هر کس ‍ به میل خودش معجزه اى پیشنهاد کند و مساله خرق عادت تبدیل به یک بازیچه بیارزش شود، بلکه : ما نمیتوانیم معجزه اى جز به فرمان خدا بیاوریم (و ما کان لنا ان ناتیکم بسلطان الا باذن الله ).
به علاوه هر پیامبرى حتى بدون تقاضاى مردم به اندازه کافى اعجاز نشان مى دهد تا سند اثبات حقانیت او گردد، هر چند مطالعه محتویات دعوت و مکتب آنها، خود به تنهائى بزرگترین اعجاز است ، ولى بهانه جویان غالبا گوششان
بدهکار این حرفها نبود، هر روز پیشنهاد تازه اى مى کردند و اگر پیامبر تسلیم نمیشد، جار و جنجال براه میانداختند.
سپس براى اینکه پاسخ قاطعى به تهدیدهاى گوناگون این بهانه جویان نیز بدهند با این جمله موضع خود را مشخص میساختند و میگفتند: همه افراد با ایمان باید تنها بر خدا تکیه کنند همان خدائى که قدرتها در برابر قدرتش ناچیز و بیارزش است (و على الله فلیتوکل المؤ منون ).
بعد به استدلال روشنى براى همین مساله توکل ، پرداخته و مى گفتند: چرا ما بر الله توکل نکنیم ، و در همه مشکلات به او پناه نبریم ؟ چرا ما از قدرتهاى پوشالى و تهدیدها بترسیم در حالى که او ما را هدایت به راههاى سعادتمان کرده (و ما لنا الا نتوکل على الله و قد هدانا سبلنا).
جائى که برترین موهبت ، یعنى موهبت هدایت به راههاى سعادت را به ما عطا فرموده مسلما ما را در زیر پوشش حمایت خویش در برابر هر گونه تهاجم و کارشکنى و مشکلى قرار خواهد داد.
و سپس چنین ادامه مى دادند اکنون که تکیه گاه ما خدا است ، تکیهگاهى شکست ناپذیر و ما فوق همه چیز، (بطور قطع ما در برابر تمام آزار و اذیت هاى شما ایستادگى و شکیبائى خواهیم کرد) (و لنصبرن على ما آذیتمونا).
و بالاخره گفتار خود را با این سخن پایان مى دادند که همه توکل کنندگان باید تنها بر الله توکل کنند (و على الله فلیتوکل المتوکلون ).
چند نکته :
1 - در نخستین آیه مورد بحث مى خوانیم مؤ منان باید بر خدا توکل کنند، و در آیه دوم مى خوانیم متوکلان باید بر خدا توکل کنند، گویا
جمله دوم مرحله اى است وسیعتر و فراتر از مرحله اول یعنى مؤ منان که سهل است - چون ایمان به خدا از ایمان به قدرت و حمایت او و توکل بر او جدا نمیتواند باشد - حتى غیر مؤ منان و همه کس تکیه گاهى جز خدا پیدا نمیکنند، زیرا به هر کس بنگرند از خود چیزى ندارد همه نعمتها و قدرتها و موهبتها به ذات پاک او بر مى گردد، پس آنها نیز باید سر بر آستان او بگذارند و از او بخواهند که این توکل آنها را دعوت به ایمان به الله نیز مى کند.
2 - آیات فوق پاسخى روشن به کسانى مى دهد که نفى اعجاز پیامبران مى کنند، یا نفى معجزات پیامبر اسلام غیر از قرآن و به ما مى فهماند که پیامبران هرگز نگفته اند ما معجزه نمى آوریم بلکه میگفتند جز به فرمان خدا و اجازه او دست به این کار نمیزنیم ، زیرا اعجاز کار او است و در اختیار او و هر زمان صلاح بداند به ما مى دهد.
3 - حقیقت توکل و فلسفه آن
(توکل ) در اصل از ماده (وکالت ) به معنى انتخاب وکیل کردن است ، و این را مى دانیم که یک وکیل خوب کسى است که حداقل داراى چهار صفت باشد: آگاهى کافى ، امانت ، قدرت ، و دلسوزى .
این موضوع نیز شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که انتخاب یک وکیل مدافع در کارها در جائى است که انسان شخصا قادر به دفاع نباشد، در این موقع از نیروى دیگرى استفاده مى کند و با کمک او به حل مشکل خویش میپردازد.
بنابراین توکل کردن بر خدا مفهومى جز این ندارد که انسان در برابر مشکلات و حوادث زندگى و دشمنیها و سرسختیهاى مخالفان و پیچیدگیها و احیانا بنبستهائى که در مسیر خود به سوى هدف دارد در جائى که توانائى بر گشودن آنها ندارد او را وکیل خود سازد، و به او تکیه کند، و از تلاش و کوشش باز نایستد، بلکه در آنجا هم که توانائى بر انجام کارى دارد باز مؤ ثر اصلى را خدا
بداند، زیرا از دریچه چشم یک موحد سرچشمه تمام قدرتها و نیروها او است .
نقطه مقابل (توکل بر خدا) تکیه کردن بر غیر او است یعنى به صورت اتکائى زیستن ، و وابسته به دیگرى بودن ، و از خود استقلال نداشتن است ، دانشمندان اخلاق مى گویند: توکل ثمره مستقیم توحید افعالى خدا است ، زیرا همانطور که گفتیم از نظر یک موحد هر حرکت و کوشش و تلاش و جنبش ، و هر پدیده اى که در جهان صورت مى گیرد بالاخره به علت نخستین این جهان یعنى ذات خداوند ارتباط مییابد، بنابراین یک موحد همه قدرتها و پیروزیها را از او میداند.
فلسفه توکل
با توجه به آنچه ذکر کردیم استفاده مى شود که :
اولا: توکل بر خدا، بر آن منبع فنا ناپذیر قدرت و توانائى ، سبب افزایش مقاومت انسان در برابر مشکلات و حوادث سخت زندگى است ، به همین دلیل به هنگامى که مسلمانان در میدان (احد) ضربه سختى خوردند، و دشمنان پس از ترک این میدان بار دیگر از نیمه راه بازگشتند تا ضربه نهائى را به مسلمین بزنند، و این خبر به گوش مؤ منان رسید، قرآن مى گوید افراد با ایمان نه تنها در این لحظه بسیار خطرناک که قسمت عمده نیروى فعال خود را از دست داده بودند وحشت نکردند بلکه با تکیه بر (توکل ) و استمداد از نیروى ایمان بر پایدارى آنها افزوده شد و دشمن فاتح با شنیدن خبر این آمادگى به سرعت عقب نشینى کرد (آل عمران آیه 173).
نمونه این پایدارى در سایه توکل در آیات متعددى به چشم میخورد، از جمله در آیه 122 آل عمران قرآن مى گوید: (توکل بر خدا جلو سستى دو طایفه از جنگجویان را در میدان جهاد گرفت ).
و در آیه 12 سوره ابراهیم (توکل ملازم با صبر و استقامت در برابر جملات
و صدمات دشمن ذکر شده است ).
و در آیه 159 آل عمران براى انجام کارهاى مهم ، نخست دستور به مشورت و سپس تصمیم راسخ ، و بعد توکل بر خدا داده شده است ).
حتى قرآن مى گوید: در برابر وسوسه هاى شیطانى (تنها کسانى مى توانند مقاومت کنند و از تحت نفوذ او در آیند که داراى ایمان و توکل باشند)
انه لیس له سلطان على الذین آمنوا و على ربهم یتوکلون (نحل 99).
از مجموع این آیات استفاده مى شود که منظور از توکل این است که در برابر عظمت مشکلات ، انسان احساس حقارت و ضعف نکند، بلکه با اتکاى بر قدرت بیپایان خداوند، خود را پیروز و فاتح بداند، و به این ترتیب توکل امید آفرین نیرو بخش و تقویت کننده ، و سبب فزونى پایدارى و مقاومت است .
اگر مفهوم توکل به گوشه اى خزیدن و دست روى دست گذاشتن بود معنى نداشت که در باره مجاهدان و مانند آنها پیاده شود.
و اگر کسانى چنین مى پندارند که توجه به عالم اسباب و عوامل طبیعى با روح توکل ناسازگار است ، سخت در اشتباهند، زیرا جدا کردن اثرات عوامل طبیعى از اراده خدا یکنوع شرک محسوب مى شود، مگر نه این است که عوامل طبیعى نیز هر چه دارند از او دارند و همه به اراده و فرمان او است ، آرى اگر عوامل را دستگاهى مستقل در برابر اراده او بدانیم اینجا است که با روح توکل سازگار نخواهد بود. (دقت کنید).
چطور ممکن است چنان تفسیرى براى توکل بشود با اینکه شخص پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) که سر سلسله متوکلان بود براى پیشبرد اهدافش از هیچگونه فرصت ، نقشه صحیح ، تاکتیک مثبت ، و انواع وسائل و اسباب ظاهرى غفلت نمینمود اینها همه ثابت مى کند که توکل ، آن مفهوم منفى را ندارد.
(ثانیا): توکل بر خدا آدمى را از وابستگیها که سرچشمه ذلت و بردگى
است نجات مى دهد و باو آزادگى و اعتماد به نفس مى بخشد.
(توکل ) با (قناعت ) ریشه هاى مشترکى دارد، و طبعا فلسفه آن دو نیز از جهاتى با هم شبیه است و در عین حال تفاوتى نیز دارند در اینجا چند روایت اسلامى در زمینه توکل - به عنوان پرتوى روى مفهوم اصلى و ریشه آن مى آوریم :
امام صادق (علیهالسلام ) مى گوید (ان الغنا و العز یجولان فاذا ظفرا بموضع التوکل اوطنا) (بى نیازى و عزت در حرکتند هنگامى که محل توکل را بیابند در آنجا وطن میگزینند).
در این حدیث وطن اصلى بى نیازى و عزت (توکل ) معرفى شده است .
از پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل شده که فرمود از پیک وحى خدا، جبرئیل ، پرسیدم توکل چیست ؟ گفت (العلم بان المخلوق لا یضر و لا ینفع ، و لا یعطى و لا یمنع ، و استعمال الیاس من الخلق فاذا کان العبد کذلک لم یعمل لاحد سوى الله و لم یطمع فى احد سوى الله فهذا هو التوکل ) (آگاهى به این واقعیت که مخلوق نه زیان و نفع میرساند و نه عطا و منع دارد، و چشم از دست مخلوق برداشتن ، هنگامى که بنده اى چنین شد جز براى خدا کار نمى کند و از غیر او امید ندارد، این حقیقت توکل است ).
کسى از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) پرسید: (ما حد التوکل ؟ فقال ان لا تخاف مع الله احدا) (حد توکل چیست ؟ فرمود اینکه با اتکاى به خدا از هیچکس نترسى )!.
آیه و ترجمه


و قال الذین کفروا لرسلهم لنخرجنکم من ارضنا او لتعودن فى ملتنا فاوحى الیهم ربهم لنهلکن الظلمین (13)
و لنسکننکم الارض من بعدهم ذلک لمن خاف مقامى و خاف وعید (14)
و استفتحوا و خاب کل جبار عنید (15)
من ورائه جهنم و یسقى من ماء صدید (16)
یتجرعه و لا یکاد یسیغه و یاتیه الموت من کل مکان و ما هو بمیت و من ورائه عذاب غلیظ (17)


ترجمه :

13 - کسانى که کافر شدند به پیامبران خود گفتند ما قطعا شما را از سرزمین خود اخراج خواهیم کرد، مگر اینکه به آئین ما بازگردید، در اینحال پروردگارشان به آنها وحى فرستاد که من ظالمان را هلاک مى کنم .
14 - و شما را در زمین بعد از آنها سکونت خواهیم بخشید، این (موفقیت ) براى کسى است که از مقام (عدالت ) من بترسد و از عذاب (من ) بیمناک باشد.
15 - آنها (از خدا) تقاضاى فتح و پیروزى کردند، و هر گردنکش منحرفى نومید و نابود شد.
16 - به دنبال او جهنم خواهد بود و از آب بد بوى متعفنى نوشانده مى شود.
17 - به زحمت جرعه جرعه آنرا سر میکشد و هرگز به میل خود حاضر نیست آنرا بیاشامد و مرگ از هر مکانى به سراغ او مى آید، ولى با اینهمه نمیمیرد! و بدنبال آن عذاب شدیدى است .
تفسیر :
برنامه و سرنوشت جباران عنید
همانگونه که راه و رسم افراد بى منطق است ، هنگامى که به ضعف و ناتوانى گفتار و عقیده خود آگاه شدند، استدلال را رها کرده ، و تکیه بر زور و قدرت و قلدرى مى کنند، در اینجا نیز مى خوانیم که اقوام کافر لجوج و بهانه جو هنگامى که منطق متین و رساى پیامبران را که در آیات قبل گذشت ، شنیده اند به پیامبران خود گفتند: سوگند یاد مى کنیم که شما را از سرزمینمان خارج مى سازیم ، مگر اینکه به آئین ما - بت پرستى - باز گردید! (و قال الذین کفروا لرسلهم لنخرجنکم من ارضنا او لتعودن فى ملتنا).
این مغروران بیخبر، گوئى همه سرزمینها را مال خود مى دانستند و براى پیامبرانشان حتى به اندازه یک شهروند حق قائل نبودند و لذا مى گفتند: (ارضنا) (سرزمین ما!)
در حالى که خداوند زمین و تمام مواهبش را براى صالحان آفریده است و این جباران خود خواه مستکبر در واقع حقى از آن ندارند، تا چه رسد به اینکه همه را از خود بدانند!.
ممکن است جمله لتعودن فى ملتنا (بار دیگر به آئین ما باز گردید) این توهم را ایجاد کند که پیامبران قبل از رسالت پیرو آئین بت پرستى بودند، در حالى که چنین نیست ، چرا که قطع نظر از مساله معصوم بودن که قبل از نبوت را نیز شامل مى شود، عقل و درایت آنها بیش از آن بوده که دست به چنین کار نابخردانه اى بزنند و برابر سنگ و چوبى سجده کنند.
این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که پیامبران قبل از رسالت ، ماموریت تبلیغ را نداشتند، شاید سکوت آنها این توهم را ایجاد کرده بوده است که آنها نیز با مشرکان هم عقیده اند.
از این گذشته گر چه ظاهرا خطاب به خود پیامبران است ، ولى در واقع پیروان آنها را نیز شامل مى شود، و مى دانیم این پیروان قبلا بر آئین مشرکان بودند و نظر مشرکان تنها به آنهاست ، و تعبیر عمومى لتعودن به اصطلاح از باب تغلیب است (یعنى حکم اکثریت را به عموم سرایت دادن ).
سپس اضافه مى کند خداوند در این هنگام به پیامبران دلدارى و اطمینان خاطر مى داد و وحى به آنها مى فرستاد که من بطور قطع ظالمان و ستمگران را هلاک خواهم کرد (فاوحى الیهم ربهم لنهلکن الظالمین ).
بنابراین از این تهدیدها هرگز نترسید و کمترین سستى در اراده آهنین شما راه نیابد.
و از آنجا که منکران ستمگر، پیامبران را تهدید به تبعید از سرزمینشان مى کردند خداوند در مقابل به آنها چنین وعده مى دهد که من شما را در این زمین بعد از نابودى آنها سکونت خواهم بخشید (و لنسکننکم الارض من بعدهم ).
ولى این پیروزى و موفقیت نصیب همه کس نمى شود از آن کسانى است که از مقام من بترسند و احساس مسئولیت کنند و همچنین از تهدید به عذابها در برابر
انحراف و ظلم و گناه ترسان باشند و آنها را جدى تلقى کنند (ذلک لمن خاف مقامى و خاف وعید).
بنابراین موهبت و لطف من نه بى حساب است و نه بى دلیل ، بلکه مخصوص کسانى است که با احساس مسئولیت در برابر مقام عدل پروردگار نه گرد ظلم و ستم مى گردند و نه در برابر دعوت حق ، لجاجت و دشمنى به خرج مى دهند.
و در این هنگام که پیامبران کارد به استخوانشان رسیده بود و تمام وظیفه خود را در برابر قوم خویش انجام داده بودند و آنها که باید ایمان بیاورند ایمان آورده و بقیه به کفر پافشارى داشتند و مرتبا رسولان را تهدید مى کردند، در این موقع آنها از خداوند تقاضاى فتح و پیروزى کردند (و استفتحوا).
و خداوند هم دعاى این مجاهدان راستین را به هدف اجابت رسانید بطورى که جباران عنید نومید و زیانکار و نابود شدند (و خاب کل جبار عنید).
(خاب ) از ماده (خیبة ) (بر وزن غیبت ) به معنى از دست رفتن مطلوب است که با کلمه نومیدى در فارسى تقریبا مساوى است .
(جبار) در اینجا به معنى متکبر و گردنکش است ، و در حدیثى آمده که زنى به حضور پیامبر آمد پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) دستورى به او داد، او سرپیچى کرد و و فرمان پیامبر را اجرا ننمود، پیامبر فرمود: دعوها فانها جباره : او را رها کنید که زن سرکشى است .
ولى کلمه (جبار) گاهى بر خداوند نیز اطلاق مى شود که به معنى دیگرى است و آن (اصلاح کننده موجود نیازمند به اصلاح ) و یا (کسى که مسلط بر همه چیز است ) مى باشد.
کلمه (عنید) در اصل از (عند) (بر وزن رند) به معنى سمت و ناحیه است ، و در اینجا به معنى انحراف و گرایش به غیر راه حق آمده است .
و لذا در روایتى از پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى خوانیم که فرمود: کل جبار عنید من ابى ان یقول لا اله الا الله : جبار عنید کسى است که از گفتن لا اله الا الله ابا کند
و در حدیثى از امام باقر (علیهالسلام ) مى خوانیم العنید المعرض عن الحق : عنید کسى است که از حق روى گردان باشد.
جالب اینکه (جبار) اشاره به صفت نفسانى یعنى روح سرکشى است ، و (عنید) اشاره به اثر آن صفت در افعال انسان است که او را از حق منحرف مى گرداند.
سپس به نتیجه کار این جباران عنید از نظر مجازاتهاى جهان دیگر در ضمن دو آیه به پنج موضوع اشاره مى کند:
1 - (به دنبال این نومیدى و خسران و یا به دنبال چنین کسى جهنم و آتش سوزان خواهد بود) (من ورائه جهنم ).
کلمه (وراء) گر چه به معنى پشت سر است (در برابر أ مام ) ولى در این گونه موارد به معنى نتیجه و عاقبت کار مى آید، همانگونه که در تعبیرهاى فارسى نیز زیاد در این معنى بکار مى رود مثلا میگوئیم : اگر فلان غذا را بخورى پشت سر آن بیمارى و مرض است ، و یا اگر با فلان کس رفاقت کنى به دنبال آن بدبختى و پشیمانى است یعنى نتیجه و معلول آن چنین است .
2 - در میان آن آتش سوزان به هنگامى که تشنه مى شود از آب (صدید) به او مى نوشانند (و یسقى من ماء صدید).
(صدید) چنانکه علماى لغت گفته اند چرکى است که میان پوست و گوشت جمع مى شود، اشاره به اینکه از یک آب بد بوى متعفن بد منظره همانند چرک و خون به او مى نوشانند.
3 - این مجرم گناهکار و جبار عنید، هنگامى که خود را در برابر چنین نوشابه اى مى بیند به زحمت جرعه جرعه آنرا سر مى کشد، و هرگز مایل نیست آنرا بیاشامد بلکه به اجبار در حلق او مى ریزند (یتجرعه و لا یکاد یسیغه ).
4 - آنقدر وسائل عذاب و شکنجه و ناراحتى براى او فراهم مى گردد که از هر سو مرگ به سوى او مى آید ولى با اینهمه هرگز نمى میرد تا مجازات زشتیهاى اعمال خود را ببیند (و یاتیه الموت من کل مکان و ما هو بمیت ).
و با اینکه تصور مى شود مجازاتى برتر از اینها که گفته شد نیست ، باز اضافه مى کند و به دنبال آن عذاب شدیدى است (و من ورائه عذاب غلیظ).
و به این ترتیب آنچه از شدت مجازات و کیفر در فکر آدمى بگنجد و حتى آنچه نمى گنجد در انتظار این ستمگران خود خواه و جباران بى ایمان و گنهکار است ، بسترشان از آتش ، نوشابه آنها، متعفن و نفرت آور، مجازاتهاى رنگارنگ از هر سو و از هر طرف ، و در عین حال نمردن بلکه زنده بودن و باز هم چشیدن !
اما هرگز نباید تصور کرد که اینگونه مجازاتها غیر عادلانه است ، چرا که همانگونه که بارها گفته ایم اینها نتیجه و اثر طبیعى اعمال خود انسانها است ، بلکه تجسمى است از کارهاى آنان در سراى دیگر که هر عملى بصورت مناسب خود مجسم مى شود، و اگر ما اعمال و جنایات عده اى از جانیان را که در عصر و زمان خود، مشاهده کرده ایم و یا در تاریخ گذشتگان مطالعه نموده ایم درست در نظر بگیریم گاهى فکر مى کنیم که این مجازاتها هم براى آنها کم
است !
نکته ها :
1 - مقام پروردگار یعنى چه ؟
در آیات فوق خواندیم که پیروزى بر ظالمان و حکومت بر زمین به دنبال نابودى آنها از آن کسانى است که از مقام خداوند بترسند، در اینکه منظور از کلمه مقام در اینجا چیست ؟ احتمالات متعددى داده شده که ممکن است همه آنها صحیح و مراد از آیه باشد:
الف : منظور موقعیت پروردگار به هنگام محاسبه است ، همانگونه که در آیات دیگر قرآن نیز مى خوانیم و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ... (نازعات - 40) و لمن خاف مقام ربه جنتان (رحمان - 46)
ب : مقام به معنى قیام و قیام به معنى نظارت و مراقبت است ، یعنى آن کس که از نظارت شدید خداوند بر اعمال خویش ، ترسان است و احساس مسئولیت مى کند.
ج : (مقام ) به معنى قیام براى اجراى عدالت و احقاق حق است ، یعنى
آنها که از این موقعیت پروردگار مى ترسند.
به هر حال همانگونه که گفتیم هیچ مانعى ندارد که همه اینها در مفهوم آیه جمع باشد یعنى آنها که خدا را بر خود ناظر مى بینند، از حساب و اجراى عدالت او بیمناک و ترسانند، ترسى سازنده که آنها را به احساس مسئولیت در هر کار دعوت مى کند، و از هر گونه بیدادگرى و ستم و آلودگى به گناه باز مى دارد، پیروزى و حکومت روى زمین سرانجام از آن آنهاست .
2 - در تفسیر جمله (واستفتحوا) در میان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا به معنى تقاضاى فتح و پیروزى دانسته اند، همانگونه که در بالا ذکر کردیم ، شاهد آن آیه 19 سوره انفال است ان تستفتحوا فقد جائکم الفتح : اگر شما اى مؤ منان تقاضاى فتح و پیروزى مى کنید، این فتح و پیروزى به سراغتان آمده است .
و بعضى به معنى تقاضاى قضاوت و حکومت کرده اند یعنى پیامبران از خدا خواستند که میان آنها و کفار داورى کند، شاهد آن آیه 89 سوره اعراف است : ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین : خداوندا میان ما و قوم ما به حق داورى فرما و تو بهترین داورانى
3 - در تواریخ و تفسیر آمده است که روزى ولید بن یزید بن عبد الملک حاکم جبار اموى براى پیش بینى آینده اش به قرآن تفال زد، اتفاقا آیه و استفتحوا و خاب کل جبار عنید در آغاز صفحه در برابر او قرار گرفت ، او فوق العاده وحشت کرد و عصبانى شد آنچنان که قرآنى را که در دستش بود پاره کرد! و سپس این اشعار را سرود:


اتوعد کل جبار عنید؟



فها انا ذاک جبار عنید!



اذا ما جئت ربک یوم حشر



فقل یا رب مزقنى الولید!


آیا توئى که هر جبار عنید را تهدید مى کنى آرى من همان جبار عنیدم !
هنگامى که پروردگارت را روز رستاخیز ملاقات کردى بگو خداوندا ولید مرا پاره پاره کرد!
اما چیزى نگذشت که بوسیله دشمنانش به بدترین صورتى کشته شد و سرش را بریدند و بر بام قصرش آویزان کردند و سپس از آنجا برداشته بر دروازه شهر آویختند.
آیه و ترجمه


مثل الذین کفروا بربهم اعملهم کرماد اشتدت به الریح فى یوم عاصف لا یقدرون مما کسبوا على شى ء ذلک هو الضلل البعید (18)


ترجمه :

18 - اعمال کسانى که به پروردگارشان کافر شدند همچون خاکسترى است در برابر تندباد در یک روز طوفانى ، آنها توانائى ندارند کمترین چیزى از آنچه را انجام داده اند به دست آورند و این گمراهى دور و درازى است .
تفسیر :
خاکسترى بر سینه تند باد!
در این آیه مثل بسیار رسائى براى اعمال افراد بى ایمان بیان شده که بحث آیات گذشته را در زمینه عاقبت کار کفار تکمیل مى کند.
مى فرماید: اعمال کسانى که به پروردگارشان کافر شدند همچون خاکسترى است در مقابل تند باد در یک روز طوفانى ! (مثل الذین کفروا بربهم اعمالهم کرماد اشتدت به الریح فى یوم عاصف ).
همانگونه که خاکستر در برابر تند باد، آنهم در یک روز طوفانى آنچنان پراکنده مى شود که هیچ کس قادر بر جمع آن نیست ، همین گونه منکران حق توانائى ندارند که چیزى از اعمالى را که انجام داده اند بدست آورند، و همگى بر باد مى رود و دستهایشان خالى مى ماند (لا یقدرون مما کسبوا على شى ء).
و این گمراهى دور و درازى است (ذلک هو الضلال البعید
نکته ها :
چرا اعمال آنها تشبیه به خاکستر در برابر باد شده ؟
1 - تشبیه اعمال آنها به خاکستر با توجه به اینکه مانند خاک و غبار موجود مفیدى نیست ، بلکه باقیمانده یک مشت آتش است نشان مى دهد که اعمال آنها ممکن است ظاهرى داشته باشد اما فقط همان ظاهر است و محتوائى ندارد، در یک ظرف کوچک خاک ممکن است گل زیبائى بروید اما در میان خروارها خاکستر حتى علف هرزه اى نخواهد روئید!.
2 - تشبیه اعمال کفار به خاکستر با توجه به اینکه در میان ذرات خاکستر هیچ نوع چسبندگى و پیوند وجود ندارد و حتى با کمک آب نیز نمى توان آنها را به هم پیوند داد و هر ذره اى به سرعت دیگرى را رها مى سازد گوئى اشاره به این واقعیت است که آنها بر خلاف مؤ منان که اعمالشان منسجم و به هم پیوسته و هر عملى عمل دیگر را تکمیل مى کند و روح توحید و وحدت نه تنها در میان مؤ منان که در میان اعمال یک فرد با ایمان نیز وجود دارد، اثرى از این انسجام و توحید عمل در کار افراد بى ایمان نیست .
3 - با اینکه قرار گرفتن خاکستر در برابر تندباد، سبب پراکندگى آن مى شود، اما آنرا با جمله فى یوم عاصف (در یکروز طوفانى ) تاکید مى کند، زیرا اگر تند باد محدود و موقت باشد ممکن است خاکسترى را از نقطه اى بلند کرده و در منطقهاى نه چندان دور بریزد، اما اگر روز، روز طوفانى باشد که از صبح تا به شام بادها از هر سو مى وزند، بدیهى است چنین خاکسترى آنچنان پراکنده مى شود که هر ذره اى از ذراتش در نقطه دور دستى خواهد افتاد به طورى که با هیچ قدرتى نمى توان آن را جمع کرد.
4 - اگر طوفان به توده اى از کاه یا برگهاى درختان بوزد و آنها را در
نقاط دور دست پراکنده سازد، باز قابل تشخیص مى باشد ولى ذرات خاکستر آنقدر ریز و کوچکند که اگر پراکنده شدند آنچنان از نظر محو مى شوند که گوئى به کلى نابود گشته اند.
5 - با اینکه باد و حتى تند باد آثار سازنده اى در نظام آفرینش و طبیعت دارد و قطع نظر از آثار تخریبى که جنبه استثنائى آن مى باشد، مبدء اثرات زیرا است
الف : بذر گیاهان را در همه جا مى گستراند و همچون یک باغبان و کشاورز در سرتاسر کره زمین بذرافشانى مى کند.
ب : درختان را تلقیح و گرده هاى نر را بر قسمتهاى ماده گیاه مى پاشد.
ج : ابرها را از صفحه اقیانوسها حرکت داده و به سرزمینهاى خشک مى کشاند.
د: کوههاى بلند را تدریجا سائیده و به خاکهاى نرم و بارور مبدل مى سازد.
ه : هواى مناطق قطبى را به منطقه استواء و هواى استوائى را به مناطق سرد منتقل مى سازد و نقش تعیین کننده اى در تعدیل حرارت در کره زمین دارد.
و: آب دریاها را متلاطم و مواج مى سازد و زیر و رو مى کند و از این طریق به آنها هوا مى دهد که اگر راکد شوند مى گندند و به همین دلیل درختان و گیاهان و همه موجودات زنده از وزش باد بهره مى گیرند چرا که لایقند و شایسته اند و هر کدام به مقدار لیاقت خود از آن استفاده مى کنند.
ولى (خاکستر) این خاکستر سبک وزن ، این خاکستر بى محتوا و تیره رو این خاکسترى که هیچ موجود زندهاى در آن لانه نمى کند، سبز نمى شود بارور نمى گردد، این خاکسترى که ذراتش به کلى از هم گسسته است هنگامى که در برابر نسیم و باد قرار گرفت به سرعت متلاشى و پخش مى شود که همان ظاهر بى خاصیت آن نیز از نظرها محو مى گردد.
2 - چرا اعمال آنها بى محتوا است ؟
باید دید چرا اعمال افراد بى ایمان چنین بى ارزش و ناپایدار است ؟ چرا آنها نمى توانند از نتایج اعمال خود بهره گیرند؟
پاسخ این سؤ ال ، اگر با جهان بینى توحیدى و معیارهاى آن بررسى کنیم ، کاملا روشن است ، چرا که آن چیزى که به عمل ، شکل و محتوا مى دهد، نیت و انگیزه و هدف و برنامه آن است .
اگر برنامه و انگیزه و هدف ، سالم و ارزنده و قابل ملاحظه باشد خود عمل نیز چنین خواهد بود، ولى اگر برترین اعمال را با انگیزه اى پست ، برنامه اى نادرست ، و هدفى بى ارزش انجام دهیم ، آن عمل به کلى مسخ و بى محتوا مى شود و چون خاکسترى خواهد بود بر سینه تند باد!.
بد نیست با یک مثال زنده این بحث را روشن کنیم ، الان برنامه هائى تحت عنوان حقوق بشر در جهان غرب و از طرف قدرتهاى بزرگ ، پیشنهاد و دنبال مى شود، همین برنامه از ناحیه پیامبران نیز دنبال شده ، اما محصول و محتوا و ثمره این دو از زمین تا آسمان متفاوت است .
قدرتهاى جهانخوار وقتى دم از حقوق بشر مى زنند مسلما انگیزه انسانى و معنوى و اخلاقى ندارند، هدفشان ساختن پوششى است براى جنایات بیشتر و استعمار فزونتر، و انگیزه و برنامه ، درست براى همین مقصد تنظیم شده است ، لذا اگر فى المثل پاى چند نفر از جاسوسانشان به زنجیر بیفتد، فریاد دفاعشان از حقوق بشر همه دنیا را پر مى کند، اما آن روز که خودشان در ویتنام دستهاشان به خون میلیونها نفر آلوده بود، و یا در کشورهاى اسلامى ما آن همه فجایع را به بار آوردند، حقوق بشر بدست فراموشى سپرده شد، بلکه حقوق بشر همکارى با هیات هاى حاکم زورگو و دست نشانده بود!.
اما یک پیامبر راستین و یا وصى پیامبرى همچون على (علیه السلام ) حقوق بشر را براى آزادى واقعى انسانها مى خواهد، براى شکستن غل و زنجیرهاى اسارت دنبال مى کند، و هر گاه ظلم و ستم به انسان بى دفاعى شود، فریاد میزند، مى جوشد مى خروشد و سپس ‍ دست به کار مى شود.
و به این ترتیب اولى خاکسترى است بر سینه تند باد، و دومى زمین پر برکتى است براى پرورش انواع گیاهان و درختان برومند و گلها و میوه ها.
و از اینجا مطلبى را که مفسران محل بحث قرار داده اند نیز روشن مى شود، و آن اینکه منظور از اعمال در آیه فوق کدام اعمال است ؟ باید گفت همه اعمال ، حتى اعمال ظاهرا خوب آنها که در باطن رنگ شرک و بت پرستى داشت .
3 - مساله احباط
به طورى که در سوره بقره ذیل آیه 217 بیان کردیم در مساله (حبط اعمال ) یعنى از میان رفتن اعمال خوب به خاطر اعمال بد، و یا به خاطر کفر و بى ایمانى ، در میان دانشمندان اسلامى گفتگو بسیار است ، اما حق این است که عدم ایمان و اصرار و لجاجت در کفر و نیز بعضى از اعمال همانند حسد و غیبت و قتل نفس ، آنچنان تاثیر سوء دارند که اعمال نیک و حسنات را بر باد مى دهند.
آیه فوق نیز دلیل دیگرى بر امکان حبط اعمال است (براى توضیح بیشتر به همان بحث مراجعه فرمائید).
4 - آیا مخترعان و مکتشفان پاداش الهى دارند؟
با توجه به بحثهاى بالا سؤ ال مهمى مطرح مى شود و آن اینکه با مطالعه
تاریخ علوم و اختراعات و اکتشافات مى بینیم که جمعى از دانشمندان بشر، سالیان دراز زحمات طاقت فرسائى کشیده اند، و انواع محرومیتها را تحمل کرده تا بتوانند اختراع و اکتشافى کنند که بارى از دوش همنوعانشان بردارند.
فى المثل (ادیسون ) مخترع برق چه زحمات جانکاهى براى این اختراع پربارش متحمل شد و شاید جان خود را در این راه نیز از دست داد، اما دنیائى را روشن ساخت ، کارخانه ها را به حرکت در آورد، و از برکت اختراعش ، چاههاى عمیق درختان سرسبز، مزارع آباد به وجود آمد، و خلاصه چهره دنیا دگرگون شد.
سؤ ال :
چگونه مى توان باور کرد او یا اشخاص دیگرى همچون پاستور که با کشف میکرب ، میلیونها انسان را از خطر مرگ رهائى بخشید و دهها مانند او همه به قعر جهنم فرستاده شوند، به حکم اینکه فرضا ایمان نداشتند، ولى افرادى که در عمرشان هیچ کار چشمگیرى در راه خدمت به انسانها انجام نداده اند جایشان در دل بهشت باشد؟
پاسخ :
از نظر جهان بینى اسلام مطالعه نفس عمل به تنهائى کافى نیست ، بلکه عمل به ضمیمه ، محرک و انگیزه آن ارزش دارد، بسیار دیده شده کسانى بیمارستان یا مدرسه یا بناى خیر دیگرى مى سازند و تظاهر به این هم دارند که هدفشان صددرصد خدمت انسانى است به جامعهاى که به آن مدیونند، در حالى که زیر این پوشش مطلب دیگرى نهفته شده است و آن حفظ مقام و یا مال و ثروت یا جلب توجه عوام ، و تحکیم منافع مادى خود، و یا حتى دست زدن به خیانت هائى دور از چشم دیگران است !.
ولى به عکس ممکن است کسى کار کوچکى انجام دهد، با اخلاص تمام
و انگیزه اى صددرصد انسانى و روحانى .
اکنون باید پرونده این مردان بزرگ را، هم از نظر عمل ، هم از نظر انگیزه و محرک ، مورد بررسى قرار داد، و مسلما از چند صورت خارج نیست :
الف : گاهى هدف اصلى از اختراع صرفا یک عمل تخریبى است (همانند کشف انرژى اتمى که نخستین بار به منظور ساختن بمبهاى اتمى صورت گرفت ) سپس در کنار آن منافعى براى نوع انسان نیز به وجود آمده که هدف واقعى مخترع یا مکتشف نبوده و یا در درجه دوم قرار داشته است ، تکلیف این دسته از مخترعان کاملا روشن است .
ب : گاهى مخترع یا مکتشف ، هدفش بهره گیرى مادى و یا اسم و آوازه و شهرت است و در حقیقت ، حکم تاجرى دارد که براى در آمد بیشتر تاسیسات عام المنفعه اى به وجود مى آورد و براى گروهى ایجاد کار و براى مملکتى محصولاتى به ارمغان مى آورد، بى آنکه هیچ هدفى جز تحصیل در آمد داشته باشد، و اگر کار دیگرى در آمد بیشترى داشت به سراغ آن مى رفت .
البته چنین تجارت یا تولیدى اگر طبق موازین مشروع انجام گیرد، کار خلاف و حرامى نیست ، ولى عمل فوق العاده مقدسى هم محسوب نمى شود.
و از اینگونه مخترعان و مکتشفان در طول تاریخ کم نبودند و نشانه این طرز تفکر همان است که اگر ببینند آن در آمد یا بیشتر از آن از طرقى که مضر به حال جامعه است تامین مى شود (مثلا در صنعت داروسازى بیست درصد سود مى برند و در هروئین سازى 50 درصد) این دسته خاص دومى را ترجیح مى دهند.
تکلیف این گروه نیز روشن است آنها هیچگونه طلبى نه از خدا دارند و نه از همنوعان خویش و پاداش آنها همان سود و شهرتى بوده که مى خواسته اند و به آن رسیده اند.
ج : گروه سومى هستند که مسلما انگیزه هاى انسانى دارند و یا اگر
معتقد به خدا باشند انگیزه هاى الهى ، و گاهى سالیان دراز از عمر خود را در گوشه لابراتوارها با نهایت فلاکت و محرومیت به سر مى برند به امید اینکه خدمتى به نوع خود کنند، و ارمغانى به جهان انسانیت تقدیم دارند، زنجیرى از پاى دردمندى بگشایند و گرد و غبارى از چهره رنجدیده اى بیفشانند.
اینگونه افراد اگر ایمان داشته باشند و محرک الهى ، که بحثى در آنها نیست ، و اگر نداشته باشند اما محرکشان انسانى و مردمى باشد بدون شک پاداش مناسبى از خداوند دریافت خواهند داشت ، این پاداش ممکن است در دنیا باشد، و ممکن است در جهان دیگر باشد، مسلما خداوند عالم عادل آنها را محروم نمى کند، اما چگونه و چطور؟ جزئیاتش بر ما روشن نیست ، همین اندازه مى توان گفت خداوند اجر چنین نیکوکارانى را ضایع نمى کند (البته اگر آنها در رابطه با عدم پذیرش ایمان مصداق جاهل قاصر باشند مساله بسیار روشنتر است ).
دلیل بر این مساله علاوه بر حکم عقل ، اشاراتى است که در آیات و یا روایات آمده است .
ما هیچ دلیلى نداریم که جمله ان الله لا یضیع اجر المحسنین شامل این گونه اشخاص نشود، زیرا محسنین در قرآن فقط به مؤ منان اطلاق نشده است ، لذا مى بینیم برادران یوسف هنگامى که نزد او آمدند بى آنکه او را بشناسند و در حالى که او را عزیز مصر مى پنداشتند به او گفتند انا نراک من المحسنین ما ترا از نیکوکاران مى دانیم .
از این گذشته آیه فمن یعمل مثقال ذرة خیرا یره و من یعمل مثقال ذرة شرا یره .
هر کس به اندازه سنگینى ذره اى کار نیک کند آن را مى بیند و هر کس بمقدار ذره اى کار بد کند آن را خواهد دید به وضوح شامل اینگونه اشخاص
مى شود.
در حدیثى از على بن یقطین از امام کاظم (علیهالسلام ) مى خوانیم : در بنى اسرائیل مرد با ایمانى بود که همسایه کافرى داشت ، مرد بى ایمان نسبت به همسایه با ایمان خود نیک رفتارى مى کرد، وقتى که از دنیا رفت خدا براى او خانهاى بنا کرد که مانع از گرماى آتش ‍ شود... و به او گفته شد این به سبب نیک رفتاریت نسبت به همسایه مؤ منت مى باشد
و نیز از پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) در باره عبد الله بن جدعان که از مشرکان معروف جاهلیت و از سران قریش بود چنین نقل شده : کم عذابترین اهل جهنم ابن جدعان است ، سؤ ال کردند یا رسول الله چرا؟ فرمود: انه کان یطعم الطعام : او گرسنگان را سیر مى کرد.
در روایت دیگرى مى خوانیم که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به عدى بن حاتم (فرزند حاتم طائى ) فرمود: دفع عن ابیک العذاب الشدید بسخاء نفسه : خداوند عذاب شدید را از پدرت به خاطر جود و بخشش او برداشت .
و در حدیث دیگرى از امام صادق (علیهالسلام ) مى خوانیم : که گروهى از یمن براى بحث و جدال خدمت پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آمدند و در میان آنها مردى بود که از همه بیشتر سخن مى گفت و خشونت و لجاجت خاصى در برابر پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى نمود، پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) آنچنان عصبانى شد که آثارش در چهره مبارکش کاملا آشکار گردید، در این هنگام جبرئیل آمد و پیام الهى را این چنین به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) ابلاغ کرد: خداوند مى فرماید این مردى است سخاوتمند پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) با شنیدن این سخن خشمش فرو نشست ، رو به سوى او کرد و فرمود: پروردگار به من چنین پیامى
داده است و اگر به خاطر آن نبود آنچنان بر تو سخت مى گرفتم که عبرت دیگران گردى .
آن مرد پرسید آیا پروردگارت سخاوت را دوست دارد، فرمود: بلى ، عرض کرد: من شهادت مى دهم که معبودى جز الله نیست و تو رسول و فرستاده او هستى و به همان خدائى که تو را مبعوث کرده سوگند که تاکنون هیچکس را از نزد خود محروم برنگردانده ام .
در اینجا این سؤ ال پیش مى آید که هم از بعضى آیات و هم از بسیارى از روایات استفاده مى شود که ایمان و یا حتى ولایت شرط قبولى اعمال و یا ورود در بهشت است ، بنابراین اگر بهترین اعمال هم از افراد فاقد ایمان سر بزند مقبول درگاه خدا نخواهد بود.
ولى مى توان از این سؤ ال چنین پاسخ گفت که مساله (قبولى اعمال ) مطلبى است ، و پاداش مناسب داشتن مطلب دیگر، به همین جهت مشهور در میان دانشمندان اسلام این است که مثلا نماز بدون حضور قلب و یا با ارتکاب بعضى از گناهان مانند غیبت ، مقبول درگاه خدا نیست ، با اینکه مى دانیم چنین نمازى شرعا صحیح است ، و اطاعت فرمان خدا است و انجام وظیفه محسوب مى شود و مسلم است که اطاعت فرمان خدا بدون پاداش نخواهد بود.
بنابراین قبول عمل همان مرتبه عالى عمل است و در مورد بحث ، ما نیز همین را میگوئیم ، میگوئیم : اگر خدمات انسانى و مردمى با ایمان همراه باشد، عالیترین محتوا را خواهد داشت ، ولى در غیر این صورت به کلى بى محتوا و بى پاداش نخواهد بود، در زمینه ورود در بهشت نیز همین پاسخ را میگوئیم که پاداش عمل لازم نیست منحصرا ورود در جنت باشد.
(این عصاره بحث و مناسب یک بحث تفسیرى است ، مشروح آنرا باید در مباحث فقهى طرح کرد).
آیه و ترجمه


الم تر ان الله خلق السموت و الارض بالحق ان یشأ یذهبکم و یات بخلق جدید (19)
و ما ذلک على الله بعزیز (20)


ترجمه :

19 - آیا ندیدى که خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده ، اگر اراده کند شما را مى برد و خلق تازه اى مى آورد.
20 - و این کار براى خدا مشکل نیست .
تفسیر :
آفرینش بر اساس حق است
به دنبال بحث از باطل در آیه پیشین و اینکه همچون خاکستر پراکنده و بیقرار است که دائما با وزش باد از نقطه اى به نقطه دیگر منتقل مى شود، در نخستین آیه مورد بحث سخن از حق و استقرار آن به میان آمده است .
روى سخن را به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) به عنوان الگوئى براى همه حق طلبان جهان کرده مى گوید: آیا ندیدى که خداوند آسمانها و زمین را به حق آفریده است ؟ (الم تر ان الله خلق السماوات و الارض بالحق ).
(حق ) چنانکه راغب در مفردات گوید در اصل به معنى مطابقه و هماهنگى است ، ولى موارد استعمال آن مختلف است :
گاهى حق به کارى گفته مى شود که بر وفق حکمت و از روى حساب و نظم آفریده شده است ، همانگونه که در قرآن مى خوانیم هو الذى جعل الشمس ضیاء
و القمر نورا... ما خلق الله ذلک الا بالحق : او کسى است که خورشید را مایه روشنى و ماه را وسیله نور افشانى قرار داد، این کار را جز از روى حساب و حکمت انجام نداد (یونس - 5).
و گاه به شخصى که چنین کارى را انجام داده است حق گفته مى شود همانگونه که بر خداوند این کلمه اطلاق شده است فذلکم الله ربکم الحق : این خداوند، پروردگار حق شما است (یونس آیه 32).
و گاه به اعتقادى که مطابق واقع است ، حق گفته مى شود مانند فهدى الله الذین آمنوا لما اختلفوا فیه من الحق : خداوند کسانى را که ایمان آورده اند به آنچه در آن از اعتقادات اختلاف کردند هدایت فرموده است (بقره - 213).
و گاه به گفتار و عملى گفته مى شود که به اندازه لازم و در وقت لزومش انجام گرفته است ، مانند حق القول منى لاملئن جهنم : قول حقى از من صادر شده که جهنم را پر مى کنم (از گنهکاران ) (سجده آیه 13).
و به هر حال نقطه مقابل آن ، باطل و ضلال و لعب و بیهوده و مانند اینها است .
و اما در آیه مورد بحث بدون شک اشاره به همان معنى اول است یعنى ساختمان عالم آفرینش ، آسمان و زمین ، همگى نشان مى دهد که در آفرینش آنها، نظم و حساب و حکمت و هدفى بوده است ، نه خداوند به آفرینش آنها نیاز داشته و نه از تنهائى احساس وحشت مى نموده ، و نه کمبودى را با آن مى خواهد در ذات خود بر طرف سازد چرا که او بى نیاز از همه چیز است ، بلکه این جهان پهناور منزلگاهى است براى پرورش مخلوقات و تکامل بخشیدن هر چه بیشتر به آنها.
سپس اضافه مى کند دلیل بر اینکه نیازى به شما و ایمان آوردن شما ندارد این است که اگر اراده کند شما را مى برد و خلق تازهاى به جاى شما مى آورد
خلقى که همه ایمان داشته باشند و هیچیک از کارهاى نادرست شما را انجام ندهند
(ان یشا یذهبکم و یات بخلق جدید).
و این کار براى خدا به هیچوجه مشکل نیست (و ما ذلک على الله بعزیز).


 

 

امارگیر حرفه ای سایت

سایت خدماتی نایت اسکین - امارگیر سایت